اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد عزیزم ماشاله چقدرحس خوبی داره وقتی اندام ورزیده وزیبای شمارومیبینم همینطور فضای رویایی ملکتون وزحمتی که مریم بانو میکشن در حین راه رفتن فیلمبرداری میکنن
من قبل ازاینکه باشما آشنا بشم روی عصبانیتم هیچ کنترلی نداشتم ونمتونستم خشمم رومدیریت کنم بخصوص که خیلی هم د لنازک بودم وسریع گریم میگرفت ولی ازوقتی باشما آشنا شدم خیلی فرق کردم که البته بازم باید خیلی تلاش کنم
من هروقت ازچیزی ناراحت میشم اول یک لیوان آب خنک میخورم اگه موقعیت برام جورباشه پیاده روی بیرون ازخونه ولی اگرموقعت جورنباشه توتراس آپارتمانم شروع میکنم راه رفتن وگوش دادن به فایل آرامش درپرتوآگاهی که بهم خیلی حس وحال عجیبی میده وآرومم میکنه
واینکه باخوندن کامنت یکی ازدوستان منهم یادگرفتم برم جلو آینه وبه خودم بگم اگه فقط امروززنده باشی بازم حاضری حال خودت رو خراب کنی وازروی عصبانیت تصمیم ناجالبی بگیری ؟
که مسلما جواب نه هست چون ازباقیمانده زندگیم میخوام لذت ببرم.
ضمنا ازخوندن تمام کامنتایی که روی این فایل اومده خیلی لذت بردم ازهمه دوستان سپاسگزاری میکنم بخصوص کامنت دوست خوبم آقای حسین شاطری
باسپاس فراوان ازتمام دست اندرکاران این سایت بی نظیر
بنده مدتی قبل برای یک مصاحبه کاری وارد موسسه ای شدم و منتظر حضور مدیرعامل بودم در همین فاصله گوشی من زنگ خورد و شخصی صحبت هایی کرد که بسیار بهم ریختم. بعد از تماس سعی کردم فکر نکنم و فراموشش کنم کتابی از زندگی نامه آقای ایلان ماسک رو باز و شروع به خوندن کردم. اما گوشه ی ذهنم اون حرفای شخص داشت آزارم میداد. با حضور مدیرعامل مصاحبه با من شروع شد کم کم که صحبت ها جدی تر شد بنده به یک دفعه اشک ریختم و از اتاق ایشون بیرون اومدم!!!!! بعد از اتمام مصاحبه فردا به من خبر دادند که فعلا از استخدام من منصرف شدند… استاد؛ واقعا این مصاحبه برای من مهم بود و من نتونستم احساسم رو کنترل کنم
من میبایست در همون لحظه ای که انرژی منفی بر من غالب شده بود از دفتر بیرون میومدم و روز دیگه ای مراجعه میکردم.
استاد به نظرم همینطور که شما اشاره ای کردید باید هر کسی به یک خودشناسی برسه و در اون لحظه ی ناخوشایند فورا خودشو در حالتی قرار بده که آروم بشه و انرژی های منفی رو خارج کنه…
راهکار شما برای دوش آب سرد بسیار برای بنده راهگشاست
گاها من صحبت کردن و لطیفه گفتن با یک دوست خوب و پرانرژی رو ترجیح دادم…
با آرزوی لحظاتی شاد سرشار از سلامتی عشق آرامش و ثروت برای شما استاد عزیزم و دوستان گرامی
سلام و خدا قوت به استادان و دوستان هم فرکانسی عزیزم
مورد 1 و 2: خدا رو هزاران بار شکر میکنم من هم مثل استاد تا اندازه ای تغییر ورژن داده ام که در حال حاضر تصمیم گیری در شرایط احساسی شدید رو به یاد نمیارم. چون خدا رو هزاران بار شکر کنترل احساسات منفی من خیلی قوی تر شده و زمانی که در این احساس بد میمونم به حداقل خودش در مدت زندگی ام رسیده و به لطف الله مهربان باز هم در حال تغییر و بهبودی خودم هستم تا زمان ماندن در احساس منفی به سمت صفر بره. مسئله ای که الان در حال حلش هستم الگوی مناسب بودن برای پسر کوچکترم هست که به یاد میارم اوایل سال چون بعد از کورونا بچه ها بد عادت شده بودند. پسرم به مدرسه نمی رفت البته بدون اطلاع ما زمانی که متوجه شدم غیبت غیر موجه داره تمام احساسات منفی به سراغم اومد. عصبانیت، ناراحتی و نگرانی و چون با همین احساس شروع کردم به نصیحت فرزندم، با وجودی که در اون لحظه فکر میکردم حرفهای بسیار منطقی در مورد آینده و تبعات کارش دارم بهش میگم ولی بعد متوجه شدم که نه تنها تاثیر مثبت نداشته بلکه غیبتهاش بیشتر و به روشهای متنوع تری ادامه داشت تا اینکه کم کم در مرحله بعدی در زمان ناراحتی سکوت کردم و عکس العمل زمان ناراحتیم رو به چشم غره رفتن کاهش دادم. جالب بود که به همین میزان رفتار پسرم اصلاح شد. مرحله بعد سعی کردم اصلا پسرم رو تا زمانی که حسم رو در این رابطه مثبت نکردم نبینمش و این باعث شد که خدا رو شکر تا حد بسیار زیادی مسئله من حل شده یعنی هم با رغبت بیشتری به مدرسه میره و هم زمانی که نخواد به مدرسه بره قبلش رضایت من رو میگیره و من تصمیم دارم با ادامه دادن این روش کاری کنم که الگوی بسیار مناسبی برای فرزندم بشم و حس اینکه فرزندم آدم موفقی بشه برای خودم جذب کنم.
مورد 3: در این شرایط بهترین چیزی که میتونه من رو آروم کنه آیه قرآن هست که “در هر اتفاقی که برای من رخ میده خداوند خیری برای من قرار داده که از نظر من نهان هست”. در این مواقع با خدا صحبت میکنم و میگم ” خدا جونم من که هر چقدر به عقلم فشار بیارم نمیتونم بفهمم که در این اتفاق بد چه خیری برای من در نظر گرفتی فقط منتظر میمونم ببینم در چه فاصله کمی چطوری من رو سورپرایز میکنی. خدا جونم عاشقتم و میدونم که تو هم عاشق من و همه بنده هات هستی و حتی خیر بچه من رو هم بیشتر از منی که مادرش هستم میخواهی” این جمله بسته به اینکه میزان ناراحتی ام چقدر هست و یا اینکه در کجای مسیر تکامل در این موضوع هستم . خیلی به من کمک میکنه زمان ماندن در احساس بد کمتر و کمتر بشه.
یا حق
بهترین ها رو درآرامش، سلامتی، روابط و ثروت برای شما دوستانم و استاد عباس منش عزیزم آرزومندم
درود به همهی دوستان همفرکانسی و درود بیشمار به استاد ارجمند جناب عباسمنش و عزیز دلشون سرکار خانوم مریم شایسته
شکر خدای مهربان که هر روزمون بهتر از روز قبل هست
تجربهی من از تصمیمات احساسی برمیگرده به سال 95 تقریبا هفت سال پیش
ما به لطف خدای مهربون پنجتا برادریم و فاقد خواهر، و من پسر دوم خانواده هستم، ما پنجتا خیلی خیلی با هم برادریم و کلی هوای هم رو داریم و کلی هم تو شرایط مختلف برای هم رفیقیم
خدارو شکر
اما تو سال 95 که مد نظر ماست من ی مقدار پول به کوچکترین برادر بدهکار بودم و ایشون که اون زمان تقریبا 23 ساله بود تو گروه خانوادگیمون ی حرفی از روی جوونی و بیتجربگی زد که خیلی خیلی به من برخورد و عصبانیم کرد
من اون لحظه میتونستم با ی کم صبر و ی نفس عمیق از موضوع رد بشم و با شوخی حلش کنم و با ی کم فکر مناسب در آرامش پول برادر کوچیکه رو فراهم کنم و پرداخت کنم.
اما اون لحظه احساسات بد ترس و غرورکاذب و عصبانیت زورش بیشتر بود. و بر آرامش و ذهن من چیره شد و باعث شد که من ی خط رُند همراه اول، کد یک رو به قیمت ناچیز بفروشم تا فقط دهن داداش کوچیکه رو ببندم.
اگر اون خط رو داشتم الان راحت یک میلیارد میارزید.
اشتباه کردم و عصبانی شدم و تو همون حالت که پشت فرمون بودم جلوی یکی از خط فروشهای بالای میدون تجریش توقف کردم و سریع فروختم و همونجا هم به نام زدم
استاد عزیز:
شاید این اتفاق خیلی ساده باشه اما من اون خط رو خیلی دوس داشتم اصلا کاری به قیمتش هم ندارم
کلا بهش علاقه داشتم
و خیلی وقتها الان خودمو سرزنش میکنم که دیگه حق نداری از روی احساسات تصمیم بگیری
تو لحظهی تصمیمات احساسی انسان همون موقع فکر میکنه این بهترین راه ممکن هست برای رفع اون مشکل، غافل از اینکه بعد از اینکه اون احساس ناجالب فروکش میکنه، میفهمه که ممکن چه اشتباهی کرده باشه از همه بدتر اینکه ی تجربه بد به ذهن انسان اضافه میکنه و شاید چندین باور غلط به مغز انسان اضافه کنه که مخرب باشه
دوستان هم فرکانسی و همخانواده دوستون دارم
استاد عزیز: من هنوز سر حرفم هستم که دوس دارم از تو صفحه موبایل بکِشمت بیرون ی ماچ خیس و آبدارتون بکنم و دوباره بفرستمتون تو پرادایز
امیدوارم جریانی از ثروت و نعمت و سلامتی به سمت همهی خانوادهی عباسمنش که عضو هستن، هم مادی هم معنوی سرازیر باشه
سلام و درود بر استاد توحیدی. استاد من از تصمیم نگرفتن همیشه رنج می برم. متاسفانه منفعل هستم. تابع جمع. بیشتر منتظر تصمیم دیگرانم. من خیلی سخت تصمیم می گیرم خیلی سخت. بیشتر وقتها دیگر کار از کار گذشته. برای همین در زندگیم بیشتر خودم رو در هیچ چلنجی آزمایش نکردم. راستش از چلنج می ترسم. تو دل ترسهام نرفتم. شاید اقتضای کار کارمندی هست. جسارت رو خیلی دوست دارم ولی ندارمش. بزرگترین تصمیم زندگیم اینه که در سایت شما باشم و هر روز شما رو گوش کنم. دوره ها رو نوبتی بخرم. و خودم رو ملزم کنم که عمل هم بکنم. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تاثیرش تو زندگیم بسیار زیاده و من از این تصمیم خودم بسیار بسیار خرسندم و شاکر از خداوندم و از شما. ولی هنوز از خودم راضی نیستم. امروز اتاق کارم رو مرتب کردم بعد از بیست و نه سال انبوهی از کاغذ هایی که ایدهایم رو در اون نوشتم روی میزم تلنبار شد. به تک تک اونها نگاه کردم. ایده های جالبی بودن و هستن. ولی تبدیل به کاغذ پاره ای شدن که سالها نگه داشتم تا روزی به اونها عمل کنم. همکارانم می گن آدم خلاقی هستی ولی من فقط ایده پرداز خوبی هستم. دوست دارم عمل کنم و تصمیم بگیرم ولی نه در شرایط احساسی و از روی هیجان خدا رو شکر. حال از خدای خودم خواستم که هدایتم کنه تا یکی از این کاغذ پاره ها رو انتخاب کنم و عملی ش کنم. اره ازش خواستم همین امروز که فایل شما رو دیدم.
دیروز فایل دوازده قدم (قدم دوم) رو با جان و دل شنیدم شما گفتید که می خواهید فایل ها رو به زبان انگلیسی انتشار دهید و محکم و قاطع بیان کردید. من داخل سایت دیدم که تصمیم خودتون رو عملی کردید فایلهای زبان انگلیسی با کیفیت عالی .
با تمام وجودم شما رو تحسین کردم. و خداوند بزرگ رو شکر کردم که به قول شما خودمان زندگی خودمان رو رقم می زنیم. شکر شکر شکر
سلام ب استاد خوشتیپم کماشالا کوه عضله شده و با اون تیشرت فسفریش دلمو مارو آب کرد
سلام ب خانم شایسته عزیز و مهربان
سلام ب همه دوستان عزیزم
مورد اول :
دوست دارم تجربیاتمو درباره احساسی عمل کردن بنویسم ک عواقب سنگینی برام داشته
وقتی این فایلو دیدم اولین موردی ک بلافاصله ب ذهنم رسید این بود ک چقدر بصورت هیجانی پول خرج کردم……
البته این تجربمو تو دوره روانشناسی ثروت 1 کاملا شرح دادم ولی خب اینجا هم مختصر و مفید بیانش میکنم
و ممنونم از استاد بابت این فایل بینظیر و این آگاهی های خالص ک در اختیار ما قرار میدن و شرایط رو مهیا میکنن تا ما شاگردا تجربیاتمونو در اینجا شرح بدیم تا قوانین بدون تغییر کیهان رو بیشتر درک بکنیم
من یادم میاد ک تا قبل از خرید دوره روانشناسی ثروت 1 خیلی خیلی بصورت هیجانی ولخرجی میکردم و خیلی راحت پولامو از دست میدادم ک بعدش ب شدت پشیمون میشدم
حالا این نوع تجربیات یا تصمیمات احساسی هم میتونه در شرایط بد باشه و هم میتونه در شرایط خوب باشه
( همینجور ک استاد کامل مثال زدن )
مثلا بارها و بارها وقتی مراکز خرید میرفتم من بصورت هیجانی خرید میکردم
ی دفه 4ست یا 5 ست لباس های مختلف میخریدم درصورتی ک اصلا نیاز آنچنانی نداشتم !!!
یا ی دفه جو گیر میشدم کلی خریدای الکی ک حالا اینجا نمیتونم بیان کنم ، میکردم
یا مثلا وقتی عروسی میرفتم (مخصوصا عروسی فامیل)
کلی شاباشه اینو اون میکردم بعدش پشیمون میشدم
یا کلی پول سر داماد میریختم
و من کلی تصمیمات هیجانی در شرایط احساسی گرفتم ک باعث شد کلی پول از دست بدم
بقول استاد در دوره روانشناسی ثروت 1 :
با پول راحت نبودم و پول هی ب من سیخ میزد و منم هی ولخرجی های الکی میکردم
دیگه خودتون ببینید تو هر شرایطی مثل بیرون رفتن ، مهمونی رفتن ، مسافرت رفتن ، لباس خریدن و… چقدر
احساساتی عمل کردم و تقریبا میشه گفت هممون همچین تجربه ای داریم ولی خب من دیگه گندشو درا آورده بودم !!!!!!!
ولی خب الان بلطف خدا و آموزه های بی نظیر استاد بعد از یکسال ک ثروت 1 رو خریداری کردم و کلی کلی روی خودم کار کردم و الان رابطه ی مصالمت آمیزی با پول دارم و از پارسال تاحالا دیگه یاد ندارم ولخرجی کرده باشم یا مثلا هیجانی رفتار کرده باشم و خداروشکر الان با پول خیلی بیشتر دوست شدم و پول هم خیلی خیلی بیشتر پیش من میمونه…..
و تجربه بعدی ک میخوام خدمتتون بگم اینه ک در ورزش بدنسازی ، چقدر تصمیمات احساسی گرفتم ک بعدش مثل چیز پشیمون شدم !!!
( البته باید بگم این تجربمم در جهان بینی توحیدی 1 کاملا شرح دادم )
از اونجایی ک من قبلا مسابقات بدنسازی شرکت میکردم و مثلا حرفه ای ورزش میکردم ( البته ب اصطلاح میگم حرفه ای ، درصورتیکه ک تصمیماتم و رفتارام اصلا حرفه ای نبوده و با درک این آگاهی ها ب حرفه ای نبودن خودم پی بردم )
برا همین چون تو باشگاه ها شناخته شده بودیم و از اونجایی ک سنگین تمرین میکردم ، الان یادم میاد ک خیلی وقتا همین سنگین وزنه زدن ویا سنگین تمرین کردن بخاطر همین تصمیمات احساسی ای بوده ک من انجام دادم و بعدشم با کلی آسیب و درد شبا میخوابیدم
( البته بگم ک من تکاملمو در زدن اون وزنه سنگین طی کرده بودم و از پسش بر میومدم ولی اون وزنه رو در زمان و مکان درستش نزدم ! امیدوارم متوجه منظورم شده باشید )
دیگه همتون ب خوبی میدونید در اکثریت باشگاه های بدنسازی جو و احساساتی عمل کردن حکمفرمایی میکنه و منم بارها و بارها تو جووو یا بهتره بگم تو همچین شرایط احساسی بودم ولی نتونستم خودمو کنترل بکنم
و ب مراتب ب خودم آسیب های جدی زدم و در نتیجه این شد ک دیگه برای همیشه مسابقه و سنگین تمرین کردن و اصلا ب اصطلاح بدنسازی ، حرفه ای تمرین کردن رو گذاشتم!!!!
حالا ک حرف ب اینجا کشید با کسب اجازه از استاد ، دوست دارم خلاصه جلسه ی6 جهان بینی توحیدی رو در یک جمله اینجا بگم :
مهمترین مهارتی ک انسان باید داشته باشه ، مهارت کنترل ذهن هستش
اگه در وهله ی اول بپذیریم ک کار شیطان یا کار ذهن همینه ک باعث بشه تصمیمات احساسی در هر شرایطی بگیریم اینجاست ک بیشتر حرف های استاد رو درک میکنیم
حالا با توجه ب این 2 مثالی ک زدم میخوام راه کارهایی ک خودم ازش استفاده کردم و بسیار نتیجه گرفتم رو خدمتتون بگم
در مورد ولخرجی و هیجانی پول خرج کردن اومدم از دوره روانشناسی ثروت 1 استفاده کردم و ورودی های مالیمو با درصد های مشخص تقسیم بندی کردم و الان پولام بلطف خدا و آموزه های استاد کنترل شده و حساب شده هزینه میشه
در مورد مثال دومم ک راجب بدنسازی بود ، باید بگم ک ذهنیتم کلا در مورد این ورزش تغییر کرد چون قبلا تمرین میکردم ک بدنم خوب بشه ولی الان تمرین میکنم ک حالم خوب بشه و هیچ رقابتی هم باهیچکس ندارم و نظر دیگران هم اصلا برام مهم نیست
مورد دوم :
حالا میخوام تجربمو از لحظه ای ک تونستم در شرایط احساسی ذهنمو کنترل بکنم ولی اکثریت نتونستن ذهنشونو کنترل بکنن و تصمیمات احساسی گرفتن و کلی ب ضررشون شد رو بگم
هممون چندماه پیش رو یادمونه ک ی دختر خانمی ب رحمت خدا رفت و اکثریت مردم تصمیمات احساسی گرفتن و ب خیابون ها ریختن و از همونجا اعتراضات علیه رژیم شروع شد و کانون توجه 99درصد مردم بر نا زیبایی ها و مشکلات و ناخواسته بود !!!!!
خب آیا با این تصمیم احساسی چیزی نصیبشون شد ؟ رژیم تغییر کرد ؟
خیر
عواقب این تصمیم احساسی هم این بود ک علاوه بر اینکه از کارو زندگی افتادن ، کلی هم کتک خوردن و آسیب دیدن
ی نمونش پسرعموی خودم ک جو گرفته بودش و شعار میداد ک ما باید در راه این دختر خانم اگه اشتباه نکنم خانم مهسا امینی باید قدم برداریم و از این جور حرفای مفت ک نتیجش این شد ک جوری کتک خورده بود ک تا یکماه از آسیب دیدگی و کبودی نمیتونست راه بره !!!!!
خب تو این شرایط بظاهر بد من چیکار میکردم ؟؟؟
من فقط روی خودم کار میکردم
و دوره های ثروت 1 ، جهان بینی توحیدی ، کشف قوانین رو مرتب گوش میکردم و کامنت میخوندم ، کامنت مینوشتم و صب تا شب تو سایت بودم و کانون توجهم فقط بر زیبایی ها و نکات مثبت رژیم جمهوری اسلامی و خواسته هام بود
خب نتیجه ؟؟؟؟
1_تو کارم ( املاک ) کلی پیشرفت کردم
2_کلی از ترمز هامو شناسایی و ب گاز تبدیل کردم
3_همواره احساسم عالی بود
4_همواره سپاسگزارتر شده بودم
5_فرصتی بود تا بیشتر روی خودم کار بکنم و ب مراتب درکم از قوانین خیلی خیلی نسبت ب چندماه پیشم بیشتر شده
6_فعالیتم تو سایت خیلی بیشتر شده
( باید اعتراف بکنم ک بیشتر کامنتامو تو اون شرایط ب ظاهر بد نوشتم پس شرایط ب نفع من بوده )
7_واقعا مهارتم در کنترل ذهن خیلی خیلی بهتر شده از بس ک مچ ذهنمو گرفتم
8_ همون مامورین یا یگان ویژه ب من احترام میزاشتن و بندگان خدا اصلا کاری ب من نداشتن
مورد سوم :
حالا ک ب این درک از قوانین رسیدم و با توجه ب اینکه خیلی خیلی دارم روی خودم کار میکنم و خودشناسی انجام میدم و خودمو خیلی بهتر شناختم یکی از بهترین راه ها برای فرار از فضای احساساتی و کنترل ذهنم واقعا واقعا از فایل های استاد استفاده میکنم و یا تو سایت میرم
و این راهکار خیلی روی من جواب میده و از نظر من این بهترین راهکاره برای کنترل ذهنم و من از استادعزیزم بسیار سپاسگزارم
دیروز حسم میگفت استاد فایل جدید گذاشته ولی انقدر اینور و اونور کردم تا اتفاقی که خودم یکی دو روز بود فرکانس بهش داده بودم رو خلق کردم و خب درسهاشم گرفتم و دارم مینویسم .
از اونجایی که دارم روی عزت نفسم کار میکنم و این فایل هم کاملا به عزت نفس ربط داره . کنترل احساسات که استاد در جلسه اول صحبت کردند و تو این فایل خیلیی خوب این مسئله رو باز کردند و توضیح دادند چون واقعا نمیدونستم چیجوری میشه به احساساتمون غلبه کرد حتی احساسات خوب .
و اما اتفاقاتی که برام رخ داد تا به اینجا رسیدم و اومدم کامنتمو بزارم .
من چند ماه پیش از طریق یکی از دوستانم هدایت شدم به دکتر طب سوزنی که خداروشکر با پا گذاشتن برروی ترسهام وقت گرفتم و دو روز پیش جلسه اول رو رفتم .
چیزهایی که در ذهن من بود و از اونجایی که هنوز آدمی هستم که استرس داره و آلرژیمو نتوستم خوب کنم و انرژیم پایین هست پیش دکتر رفتم .
و با اینکه جلسه احساس قربانی شدن رو خونده بودم و تمرینات انجام دادم همش در ذهنم احساس قربانی شدن بود که بخودم میدادم و نیاز به ترحم اونم از سمت دکتر که به من توجه بشه من خیلی بدبختم و …
و هی یادم میومد و میگفتم نه متین تو باید با عزت نفس باشی صاف بشین ، محکم باش ، پاتو تکون نده ، یوقت گریه نکنیا و ضعف نشون نده ، خب خدارو شکر محکم صحبت کردم و دکتر حرفهای خوبی بهم زد شاید حرفها تکراری بود ولی باید بازم رودر رو از کسی میشنیدم . بعد هم کارهایی که لازم بود رو انجام داد.
و انقدر احساس سبکی میکردم و عالی بودم که تا فرداش رفتم وبه دوستم گفتم . و خب دوباره گفتم من خیلی استرس داشتم همیشه و برا همین چیزها مشکلم بود. و اونروز هم انقدر حرفهایی زده شد که در مورد احساس قربانی شدن بود و خب منم هی قبلم یادم میومدم و یجاهایی هم منم از خودم صحبت کردم .
در حالی که همیشه استاد میگن اگر نمیتونیم تمرکز بر نکات مثبت داشته باشیم دهنمونو ببندیم که من اینکارو نکردم .
من اونروز که بعد از اونهمه احساس قربانی شدنی که همش فرکانس داده بودم بهش با اینکه هی جلوی خودمو میگرفتم و میگفتم نه حالا اینکه قربانی شدن نیست من گفتم فلان خاطره رو ولی حس قربانی شدن ندارم و خیلی هم خوبم و آگاه هستم و خطا هم نمیکنم .
ولی وقتی اومدم خونه افتادم تو چرخه معیوبی که همیشه برام تکرار میشده و اون احساس قربانی شدن و احساس گناه دادن رو من به پدرومادرم دادم .
چرخه معیوبی که مادرم همیشه مارو مینداخت وسط برای گرفتن پول .
در حالیکه پدرم نسبت به قبل خیلی خوب شده ولی هنوز که هنوز هست مادرم چیزی میخواد بخره و اونروز ظروف احتیاج داشت و منم گفتم فلان ظروف خیلی قشنگه و برو بخر . همون موقع گفت خب برو از سایت بخر برام .
و من با اینکه قبلا گفته بودم که دخالت نکنم تو خرید کردن و بگم خودش بره انجام بده ولی خیلی مثل اینا که خام میشن و سریع انگار تو خواب و هیپنوتزم شده کارهارو انجام میدن منم دقیقا رفتم تو سایت و یکی یکی انتخاب کردم و موقع پرداخت بهم گفت خب از بابات پول بگیر در حالی که هر 3تامون کنار هم نشستیم و مامانم به من گفت بگو بهش کارتشو بده .
و منم گفتم ولی پدرم جواب که نداد اولش و بعدشم با لحن بد با من حرف زد و من خیلیی ناراحت شدم و همون موقع چیزی نگفتم و رفتم سراغ کارهام ولی انقدر عصبانی و ناراحت بودم و همش نشخوار فکری داشتم و اصلا نمیتونستم جلوی خشمم رو بگیرم . در حالیکه روز قبل هم دکترم گفت هروقت اتفاقی افتاد تو این 3تا سوال رو بپرس ولی اصلا نمیتونستم تمرین رو انجام بدم و فقط احساس خشم شدید بود که همش در ذهنم چرخ میزد و سرزنش کردن مادرم که بیا همیشه منو میندازه وسط و بعدش میشینه کنار .
بعد از یه 40 دقیقه که میخواستم برم تو اتاق پدرم گفت شماره کارت بده که منم با عصبانیت جواب دادم و بعدش گریه م گرفت و گفتم من شخصیت دارم با من درست حرف بزن . و از اونور هم به مادرم گفتم تقصیر تو هم هست که منو میندازی وسط خودت برو با شوهرت خرید کن .
و نتایج : احساس قربانی شدنی که به خودم دادم ، جلب ترحم احساس گناه به پدر و مادرم که بعدا ازم معذرتخواهی کردن . و حتی جالبه که من هنوزم میگم شما تغییر کنید .
و بازم بعد از همه اینا سرزنش کردن خودم تا شب و هی میگفتم حداقل خودتو سرزنش نکن همه اینکاهارو خلق کردی ولی حداقل سرزنش و توهین بخودت رو انجام نده .
ولی خب خیلی سخته بازم همه اینارو میدونی ولی نمیتونی انجام بدی .
من اگر زودتر این فایلو میدیدم جلوی این اتفاق رو میگرفتم با برخورد بهتر .
ولی من خواسته ترحم ، دلسوزی ، افکار قربانی شدن همه اینارو دوروز برای خودم ساخته بودم و خدا هم پاسخ داد .
من میتونستم همون موقع برم تو اتاق و کاملا بپذیرم که من مسئولم پس باید بهترین رفتار رو داشته باشم .
یکم آب میخوردم و سریع شروع میکردم به نوشتن و میگفتم که همشون پاره ای از من هستن پاره ای از خدا هستن و کلا سکوت میکردم و یا میرفتم پیاده روی و باعث میشد حالم بهتر بشه .
ولی از طرفی هم این سوال پیش مییاد که خب من حرفام درونم میمونه اونارو چیکار کنم ؟؟
من خودمو آروم میکنم و از اون قضیه با سکوت میگذرم و خب اونهمه خشم و حرفهایی که باید بزنم رو سرکوب کردم و تمام مشکل من از حرفهایی هست که سالها در درونم زدم و به دیگران بروز ندادم ناراحتیمو و گاهی بصورت پرخاشگری اون حرفها چند کلمه زده شده ولی هیچوقت خواسته هام رو مه دلم میخواد چه رفتاری داشته باشن رو نگفتم خب اینارو باید چیکار کرد ؟
احساس میکنم کوهی از رفتارهای غلط هست که باید درستش کنم ولی هنوز نمیتونم .
سالهاست که احساس میکنم باید از خانوادم جدا بشم ولی نمیتونم .
گاهیوقتا هم خودمو برای اینکه الان من دارم پس چیکار میکنم اینهمه مدت هست من تو سایت هستم پس چرا تغییر ریشه ای نمیکنم و چقدر عالی هستن بقیه .
هرچند این حرفا میان تو ذهنم ولی بعد دوباره امید میدم به خودم، امیدی که از سمت خدای مهربانم مییاد و میشینه در قلبم …
متین تکاملت باید طی بشه
متین انتظار نداشته باش تو که از نظر خیلی رفتارها مشکل داشتی و کسی هم نبوده کمکت کنه تو عزت نفست تخریب شده تو خانواده پر استرسی بودی ، تو تنها بودی همیشه بهت بی توجهی میشدی تو همچین جا و محیطی بزرگ شدی و هنوزم هستی و انتظار نداشته باش با دوسال کار کردن همه چی درست بشه
تو نسبت به بقیه باید زمان بیشتری بخودت بدی و انقدر خودتو مقایسه نکن با دیگران اگر بقیه 4تا مشکل داشتن و درست کردن و خیلی عالی شدن .
ت 30تا مشکل داری و باید هی کم کم درست کنی ، بخودت فرصت بده اگر این اتفاقها میدفته تو حداقل متوجه میشی کجاها هنوز ایراد داری .
و این خیلیی عالیه که بعد از چندین ماه این درگیری بینتون پیش اومده و اگر نگاه کنی به گذشته خیلی زود به زود پیش میومد و این یعنی تو خیلی بهتر شدی و آفرین بگو بخودت و درس بگیر از اتفاقات.
همونطور که با اینکه اون درگیری بینمون پیش اومد من بعدش بازم با بابام حرف زدم و همینطور با مامانم و نزاشتم این انرژی بد بینمون بمونه .
و من دیشب پرسیدم من باید چیکار کنم چه چیزی باید در من تغییر کنه که بهم گفته شد ببخش خودتو و ببخش دیگرانو و مخصوصا بخشش خودمو و با اینکه قبلا هم بهم گفته سده بود ولی خیلی انجام نمیدادم و بعد شروع کردم به نوشتن و بخشیدن خودم .
و امروز صبح هم فایل کمی گوش دادم و تو اینستا رفتم و کامنتهای خوبی که برام گذاشته بودن حالم
بهتر شد و انگار یه حس زندگی اومد درونم .
و به پدر و مادرم هم با حال خوب سلام دادم . و جالبه یه اتفاقی افتاده بود و کمک میخواستم که تختم جا به جا بشه و جارو کنم و مادرم و پدرم اومدن کمک و آخرش هم ازشون تشکر کردم و بازم انرژی خوب بینمون ردو بدل شد .
و بازم بخودم آفرین گفتم که متین ببین اگر قبل بود تو تا چندین روز سلام نمیکردی و همش با لحن بد حرف میزدی باهاشون .
و همین یه تغییر بزرگه که سریع حالتو خوب کردی و نزاشتی انرژی بد بینتون باشه .
خوشحالم درس گرفتم ، درس کنترل خشم .
برای من باید محلو ترک کنم و بنویسم و همون برم تو حموم شاید یکم گریه کنم و بنویسم و بخودم حرفای خوب بزنم .
یا نقاشی کردن و گوش دادن به موزیک . باید اینهارو انجام بدم .
پیاده روی هم خیلی خوبه ولی فکر نکنم همون موقع بتونم انجامش بدم .
گاهیوقتا خجالت میکشم از این اتفاقاتم مینویسم میگم نکنه یه آشنا ببینه من چی نوشتم و پیش خودش چی فکر میکنه( توجه به نظر دیگران)
این فکر مییاد ولی بازم مینویسم و میگم مهم نیست تو کار خودت بکن :)))))
خیلی طولانی شد حرفهام ولی امیدوارم مفید باشه .
خدایا من را به راه راست هدایت کن به راه آنان که نعمت داده ای و نه گمراهان .
به نام خدای بزرگ و بلند مرتبه سلام دوستای گلم و سلام استاد عزیزم و مریم جون گلم
خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم اول به خاطر اینکه اینجام و دوم به خاطر وجود استاد عزیزم و این طبیعت زیبا و این فایل زیبا .که چقدر من رو یاد اتفاقای زندگیه خودم انداخت .خب من قبلا یعنی قبل این فایل نمیدونستم که اتفاقات زندگیه مارو احساسات اون لحظه رقم میزنه حالا چه میخواد خوب باشه یا بد ،و همیشه فکر میکردم که فقط موقعی که عصبانی هستیم نباید تصمیم بگیریم چون اینو به کرات شنیده بودم ولی به معنای واقعی معنی و مفهومش رو نمیدونستم. یادمه یک بار به خاطر اینکه دانش آموزم جایی که من میخوام مطلب رو ننوشته بود .خیلی آروم فقط در حد اینکه بدونه اشتباه نوشته با یک انگشت زدم به صورتش البته اون ماسک هم زده بود و مطمئنم دردش نیومد ولی از اونجایی که خیلی کوچیک بود اینقدر گریه اینقدر گریه کرد که تمام مدتی که سر کار بودم داشتم آرومش میکردم و از اون روز به بعد تصمیم گرفتم که اینقدر زود عصبانی نشم و من درسم رو بدم و وظایف خودم رو درست انجام بدم همین ، نه اینکه بخوام اونا رو تغییر بدم که درس بخونن یا نه …. دومین قضیه مربوط میشه به چند سال گذشته سر جریانی اینقدر احساساتی شدم و این قدر خشم به من غلبه کرد که شروع به دعوا با یکی از نزدیکانم شدم و حرف هایی زدم که باید طوری دیگر و با لحنی دیگه بهش میگفتم و البته ناگفته نماند که اونطرف هم هر چی من گفتم صدبرابر بدترش رو به من گفت و این باعث شد حالم بدتر بشه و این قضیه چهار پنج سال فکر و زندگیه منو درگیر کرد که البته ابن اواخر با توجه به اینکه من در مدار درست تری قرار گرفته بودم این قضیه رو طوری برای خودم حل و فصل کردم که الان از صد درصد 95 درصد رضایت دارم و این فقط به خاطر این بود که در مدار بهتر قرار گرفته بودم .قضیه دیگه مرتبط میشه به زمانی که دوستی از من تقاضای پول کرد به خاطر اینکه یه گرفتاری خیلی کوچیک براش پیش اومده بود منم مقداری دلار پس انداز داشتم رفتم فروختم و بهش دادم البته من به خاطر رضای خدا این کارو کردم اما بعدها اون دوست، با من طوری رفتار کرد انگار که کاری نکردم و حتی طلبکار هم بود .البته من نمیگم قرض دادن و کمک کردن بده اما به جای خودش و فکر شده و اگر دیگه بخوام بگم به خاطر حرف یک نفر دیگه که پشت سرم شنیده بودم یک فرصت شغلی طلایی رو از دست دادم و بعدها که پخته تر شدم فهمیدم که نه تنها حرف اون آدم مهم نبوده بلکه اون لحظه که شنیدم پشت سرم چی گفته نباید عصبی میشدم و اون فرصت رو از دست میدادم .اینارو بیشتر به خاطر این نوشتم که یادم بمونه و برام یاد آوری بشه .و هم برای اینکه شاید تجربه هام کمکی به دیگران بشه .خیلی خیلی دوستون دارم خانواده ی جدیدم هر روز که اینجام چیزای جدید یاد میگیرم و میبینم ای دل غافل من واقعا هیچ شناختی از خودم واطرافم و محیط پیرامونم ندارم و خیلی باید رو خودم کار کنم .بخدا که من بودن به اینجارو به هیج جایی تو این دنیا عوض نمیکنم
در مورد تصمیمات احساسی یه مورد خیلی بد که توی ذهنم هست یه زمین داشتیم که میخواستیم پس بگیرمش و همه فامیل با چوب همه وسایل لازم رفتیم خلاصه درگیر شدن منم اونجا اصلا نتونستم خودم رو کنترل کنم وبا چوب زدم تو کله یکی شون که خدا رحم کرد بهم نمرد طرف و این واضح ترین حالتی که یادم میاد نتونستم خودم رو کنترل کنم و بعدش هم دادگاه و شکایت و جریمه دادن و هزارتا استرس دیگه تا چند ماه
اونجایی ام که تونستم احساسم رو کنترل کنم خیلی واضح مشتری های ناراضی که من راحت روی خودم کنترل دارم و کل قضیه رو مدیریت می کنم و العان دوستان بهم میگن آفرین تو چقدر خوب میتونی خودت رو کنترل کنی و احساساتی نشی و اصلا این شده یه ویژگی مثبت در من
روش های که من دارم برای کنترل احساساتم که خیلی ازش جواب گرفتم خصوصا شب ها که افکار منفی آم زیاد میشه.با موتورم میزنم بیرون و اصلا مقصد هم برای خودم مشخص نمیکنم و آزاد و رها و فایل های استاد رو پلی میکنم و این روش کلا غوغا میکنه و من رو در پنج دقیق دوباره آروم آروم میکنه و یه چیز دیگه که در مقابل دیگران میتونم خودم رو آروم کنم همون بحث مدارهاست که طرف نمیدونه با این فضای خشم و ناراحتی که داره خودش رو در اون فضا نگه میداره چطور منفی ترین حالت ها رو داره برای خودش رقم میزنه
به نام الله با سلام به دوستان وهم خانواده عزیز عباسمنش.ممنون از این فایل عالی وپر از آگاهی که بسیار کمک کننده است اگر به آگاهی های این فایل عمل کنیم زندگی بسیار سهل وآسان می شود.ازخداوند سپاسگذاری میکنم به خاطر شنیدن این همه آگاهی. منم مثل همه آدم ها در لحظات عصبانیت تصمیم اشتباه داشتم واقعا این حرف چقدر درسته استاد عزیزم .چقدر شما قشنگ به ما یادآوری کردین که تو زندگی هواسمون باشه چه تصمیماتی میگیریم واینکه واقعا ما بدترین تصمیماتمون مربوط به لحظات عصبانیت هستش .دقیقا یک هفته قبل توی خونواده ما اتفاقی افتاد که همسر برادرم در لحظه عصبانیت تصمیمی گرفت که منجر به از هم پاشیدگی زندگی خودش ودوتا خونواده شد ودر این لحظات عصبانیت جملاتی رو بیان کرد که هرگز وتا آخر عمر از ذهن خانواده همسرش پاک نخواهد شد این تصمیم آنقدر لحظه ایی بود که باعث به هم خوردن یک زندگی شد.که قطعا تبعات بسیار بدی برای خودش خواهد داشت.واقعا ما باید بدونیم که هرگز در عصبانیت دهان باز نکنیم واز همین روش هایی که استاد فرمودن برای آرام کردن خودمون استفاده کنیم.هر چند سخته ولی اگر اون لحظه به این فکر کنیم که این حرف ها چقدر میتونه باعث آزار یه آدم بشه وبیشتر از همه باعث آزار خودمونه هرکز به زبان نمیاریم.باز هم از خداوند سپاسگذاری میکنم به خاطر شنیدن این فایل وخواسته من این هست که خداوند در هر لحظه هدایتگر من باشه تاهرگز تصمیمی نگیرم که بیشتر از همه به خودم ضرر بزنم.دوستون دارم استاد
سلام به همه دوستانم
استاد عزیزم ماشاله چقدرحس خوبی داره وقتی اندام ورزیده وزیبای شمارومیبینم همینطور فضای رویایی ملکتون وزحمتی که مریم بانو میکشن در حین راه رفتن فیلمبرداری میکنن
من قبل ازاینکه باشما آشنا بشم روی عصبانیتم هیچ کنترلی نداشتم ونمتونستم خشمم رومدیریت کنم بخصوص که خیلی هم د لنازک بودم وسریع گریم میگرفت ولی ازوقتی باشما آشنا شدم خیلی فرق کردم که البته بازم باید خیلی تلاش کنم
من هروقت ازچیزی ناراحت میشم اول یک لیوان آب خنک میخورم اگه موقعیت برام جورباشه پیاده روی بیرون ازخونه ولی اگرموقعت جورنباشه توتراس آپارتمانم شروع میکنم راه رفتن وگوش دادن به فایل آرامش درپرتوآگاهی که بهم خیلی حس وحال عجیبی میده وآرومم میکنه
واینکه باخوندن کامنت یکی ازدوستان منهم یادگرفتم برم جلو آینه وبه خودم بگم اگه فقط امروززنده باشی بازم حاضری حال خودت رو خراب کنی وازروی عصبانیت تصمیم ناجالبی بگیری ؟
که مسلما جواب نه هست چون ازباقیمانده زندگیم میخوام لذت ببرم.
ضمنا ازخوندن تمام کامنتایی که روی این فایل اومده خیلی لذت بردم ازهمه دوستان سپاسگزاری میکنم بخصوص کامنت دوست خوبم آقای حسین شاطری
باسپاس فراوان ازتمام دست اندرکاران این سایت بی نظیر
به نام خداوند زیبایی ها
سلام و احترام خدمت استاد عزیز و بزرگوارم
خدا رو شاکرم که در جمع شما هستم.
من یک تجربه از صحبت های گرانقدر شما دارم:
بنده مدتی قبل برای یک مصاحبه کاری وارد موسسه ای شدم و منتظر حضور مدیرعامل بودم در همین فاصله گوشی من زنگ خورد و شخصی صحبت هایی کرد که بسیار بهم ریختم. بعد از تماس سعی کردم فکر نکنم و فراموشش کنم کتابی از زندگی نامه آقای ایلان ماسک رو باز و شروع به خوندن کردم. اما گوشه ی ذهنم اون حرفای شخص داشت آزارم میداد. با حضور مدیرعامل مصاحبه با من شروع شد کم کم که صحبت ها جدی تر شد بنده به یک دفعه اشک ریختم و از اتاق ایشون بیرون اومدم!!!!! بعد از اتمام مصاحبه فردا به من خبر دادند که فعلا از استخدام من منصرف شدند… استاد؛ واقعا این مصاحبه برای من مهم بود و من نتونستم احساسم رو کنترل کنم
من میبایست در همون لحظه ای که انرژی منفی بر من غالب شده بود از دفتر بیرون میومدم و روز دیگه ای مراجعه میکردم.
استاد به نظرم همینطور که شما اشاره ای کردید باید هر کسی به یک خودشناسی برسه و در اون لحظه ی ناخوشایند فورا خودشو در حالتی قرار بده که آروم بشه و انرژی های منفی رو خارج کنه…
راهکار شما برای دوش آب سرد بسیار برای بنده راهگشاست
گاها من صحبت کردن و لطیفه گفتن با یک دوست خوب و پرانرژی رو ترجیح دادم…
با آرزوی لحظاتی شاد سرشار از سلامتی عشق آرامش و ثروت برای شما استاد عزیزم و دوستان گرامی
خدا یارتون
به نام خدای بخشنده مهربان
سلام و خدا قوت به استادان و دوستان هم فرکانسی عزیزم
مورد 1 و 2: خدا رو هزاران بار شکر میکنم من هم مثل استاد تا اندازه ای تغییر ورژن داده ام که در حال حاضر تصمیم گیری در شرایط احساسی شدید رو به یاد نمیارم. چون خدا رو هزاران بار شکر کنترل احساسات منفی من خیلی قوی تر شده و زمانی که در این احساس بد میمونم به حداقل خودش در مدت زندگی ام رسیده و به لطف الله مهربان باز هم در حال تغییر و بهبودی خودم هستم تا زمان ماندن در احساس منفی به سمت صفر بره. مسئله ای که الان در حال حلش هستم الگوی مناسب بودن برای پسر کوچکترم هست که به یاد میارم اوایل سال چون بعد از کورونا بچه ها بد عادت شده بودند. پسرم به مدرسه نمی رفت البته بدون اطلاع ما زمانی که متوجه شدم غیبت غیر موجه داره تمام احساسات منفی به سراغم اومد. عصبانیت، ناراحتی و نگرانی و چون با همین احساس شروع کردم به نصیحت فرزندم، با وجودی که در اون لحظه فکر میکردم حرفهای بسیار منطقی در مورد آینده و تبعات کارش دارم بهش میگم ولی بعد متوجه شدم که نه تنها تاثیر مثبت نداشته بلکه غیبتهاش بیشتر و به روشهای متنوع تری ادامه داشت تا اینکه کم کم در مرحله بعدی در زمان ناراحتی سکوت کردم و عکس العمل زمان ناراحتیم رو به چشم غره رفتن کاهش دادم. جالب بود که به همین میزان رفتار پسرم اصلاح شد. مرحله بعد سعی کردم اصلا پسرم رو تا زمانی که حسم رو در این رابطه مثبت نکردم نبینمش و این باعث شد که خدا رو شکر تا حد بسیار زیادی مسئله من حل شده یعنی هم با رغبت بیشتری به مدرسه میره و هم زمانی که نخواد به مدرسه بره قبلش رضایت من رو میگیره و من تصمیم دارم با ادامه دادن این روش کاری کنم که الگوی بسیار مناسبی برای فرزندم بشم و حس اینکه فرزندم آدم موفقی بشه برای خودم جذب کنم.
مورد 3: در این شرایط بهترین چیزی که میتونه من رو آروم کنه آیه قرآن هست که “در هر اتفاقی که برای من رخ میده خداوند خیری برای من قرار داده که از نظر من نهان هست”. در این مواقع با خدا صحبت میکنم و میگم ” خدا جونم من که هر چقدر به عقلم فشار بیارم نمیتونم بفهمم که در این اتفاق بد چه خیری برای من در نظر گرفتی فقط منتظر میمونم ببینم در چه فاصله کمی چطوری من رو سورپرایز میکنی. خدا جونم عاشقتم و میدونم که تو هم عاشق من و همه بنده هات هستی و حتی خیر بچه من رو هم بیشتر از منی که مادرش هستم میخواهی” این جمله بسته به اینکه میزان ناراحتی ام چقدر هست و یا اینکه در کجای مسیر تکامل در این موضوع هستم . خیلی به من کمک میکنه زمان ماندن در احساس بد کمتر و کمتر بشه.
یا حق
بهترین ها رو درآرامش، سلامتی، روابط و ثروت برای شما دوستانم و استاد عباس منش عزیزم آرزومندم
به نام خدای مهربان
درود به همهی دوستان همفرکانسی و درود بیشمار به استاد ارجمند جناب عباسمنش و عزیز دلشون سرکار خانوم مریم شایسته
شکر خدای مهربان که هر روزمون بهتر از روز قبل هست
تجربهی من از تصمیمات احساسی برمیگرده به سال 95 تقریبا هفت سال پیش
ما به لطف خدای مهربون پنجتا برادریم و فاقد خواهر، و من پسر دوم خانواده هستم، ما پنجتا خیلی خیلی با هم برادریم و کلی هوای هم رو داریم و کلی هم تو شرایط مختلف برای هم رفیقیم
خدارو شکر
اما تو سال 95 که مد نظر ماست من ی مقدار پول به کوچکترین برادر بدهکار بودم و ایشون که اون زمان تقریبا 23 ساله بود تو گروه خانوادگیمون ی حرفی از روی جوونی و بیتجربگی زد که خیلی خیلی به من برخورد و عصبانیم کرد
من اون لحظه میتونستم با ی کم صبر و ی نفس عمیق از موضوع رد بشم و با شوخی حلش کنم و با ی کم فکر مناسب در آرامش پول برادر کوچیکه رو فراهم کنم و پرداخت کنم.
اما اون لحظه احساسات بد ترس و غرورکاذب و عصبانیت زورش بیشتر بود. و بر آرامش و ذهن من چیره شد و باعث شد که من ی خط رُند همراه اول، کد یک رو به قیمت ناچیز بفروشم تا فقط دهن داداش کوچیکه رو ببندم.
اگر اون خط رو داشتم الان راحت یک میلیارد میارزید.
اشتباه کردم و عصبانی شدم و تو همون حالت که پشت فرمون بودم جلوی یکی از خط فروشهای بالای میدون تجریش توقف کردم و سریع فروختم و همونجا هم به نام زدم
استاد عزیز:
شاید این اتفاق خیلی ساده باشه اما من اون خط رو خیلی دوس داشتم اصلا کاری به قیمتش هم ندارم
کلا بهش علاقه داشتم
و خیلی وقتها الان خودمو سرزنش میکنم که دیگه حق نداری از روی احساسات تصمیم بگیری
تو لحظهی تصمیمات احساسی انسان همون موقع فکر میکنه این بهترین راه ممکن هست برای رفع اون مشکل، غافل از اینکه بعد از اینکه اون احساس ناجالب فروکش میکنه، میفهمه که ممکن چه اشتباهی کرده باشه از همه بدتر اینکه ی تجربه بد به ذهن انسان اضافه میکنه و شاید چندین باور غلط به مغز انسان اضافه کنه که مخرب باشه
دوستان هم فرکانسی و همخانواده دوستون دارم
استاد عزیز: من هنوز سر حرفم هستم که دوس دارم از تو صفحه موبایل بکِشمت بیرون ی ماچ خیس و آبدارتون بکنم و دوباره بفرستمتون تو پرادایز
امیدوارم جریانی از ثروت و نعمت و سلامتی به سمت همهی خانوادهی عباسمنش که عضو هستن، هم مادی هم معنوی سرازیر باشه
آمیییییییین
سلام و درود بر استاد توحیدی. استاد من از تصمیم نگرفتن همیشه رنج می برم. متاسفانه منفعل هستم. تابع جمع. بیشتر منتظر تصمیم دیگرانم. من خیلی سخت تصمیم می گیرم خیلی سخت. بیشتر وقتها دیگر کار از کار گذشته. برای همین در زندگیم بیشتر خودم رو در هیچ چلنجی آزمایش نکردم. راستش از چلنج می ترسم. تو دل ترسهام نرفتم. شاید اقتضای کار کارمندی هست. جسارت رو خیلی دوست دارم ولی ندارمش. بزرگترین تصمیم زندگیم اینه که در سایت شما باشم و هر روز شما رو گوش کنم. دوره ها رو نوبتی بخرم. و خودم رو ملزم کنم که عمل هم بکنم. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که تاثیرش تو زندگیم بسیار زیاده و من از این تصمیم خودم بسیار بسیار خرسندم و شاکر از خداوندم و از شما. ولی هنوز از خودم راضی نیستم. امروز اتاق کارم رو مرتب کردم بعد از بیست و نه سال انبوهی از کاغذ هایی که ایدهایم رو در اون نوشتم روی میزم تلنبار شد. به تک تک اونها نگاه کردم. ایده های جالبی بودن و هستن. ولی تبدیل به کاغذ پاره ای شدن که سالها نگه داشتم تا روزی به اونها عمل کنم. همکارانم می گن آدم خلاقی هستی ولی من فقط ایده پرداز خوبی هستم. دوست دارم عمل کنم و تصمیم بگیرم ولی نه در شرایط احساسی و از روی هیجان خدا رو شکر. حال از خدای خودم خواستم که هدایتم کنه تا یکی از این کاغذ پاره ها رو انتخاب کنم و عملی ش کنم. اره ازش خواستم همین امروز که فایل شما رو دیدم.
دیروز فایل دوازده قدم (قدم دوم) رو با جان و دل شنیدم شما گفتید که می خواهید فایل ها رو به زبان انگلیسی انتشار دهید و محکم و قاطع بیان کردید. من داخل سایت دیدم که تصمیم خودتون رو عملی کردید فایلهای زبان انگلیسی با کیفیت عالی .
با تمام وجودم شما رو تحسین کردم. و خداوند بزرگ رو شکر کردم که به قول شما خودمان زندگی خودمان رو رقم می زنیم. شکر شکر شکر
بنام خداوند وهاب ک بی دلیل میبخشه
سلام ب استاد خوشتیپم کماشالا کوه عضله شده و با اون تیشرت فسفریش دلمو مارو آب کرد
سلام ب خانم شایسته عزیز و مهربان
سلام ب همه دوستان عزیزم
مورد اول :
دوست دارم تجربیاتمو درباره احساسی عمل کردن بنویسم ک عواقب سنگینی برام داشته
وقتی این فایلو دیدم اولین موردی ک بلافاصله ب ذهنم رسید این بود ک چقدر بصورت هیجانی پول خرج کردم……
البته این تجربمو تو دوره روانشناسی ثروت 1 کاملا شرح دادم ولی خب اینجا هم مختصر و مفید بیانش میکنم
و ممنونم از استاد بابت این فایل بینظیر و این آگاهی های خالص ک در اختیار ما قرار میدن و شرایط رو مهیا میکنن تا ما شاگردا تجربیاتمونو در اینجا شرح بدیم تا قوانین بدون تغییر کیهان رو بیشتر درک بکنیم
من یادم میاد ک تا قبل از خرید دوره روانشناسی ثروت 1 خیلی خیلی بصورت هیجانی ولخرجی میکردم و خیلی راحت پولامو از دست میدادم ک بعدش ب شدت پشیمون میشدم
حالا این نوع تجربیات یا تصمیمات احساسی هم میتونه در شرایط بد باشه و هم میتونه در شرایط خوب باشه
( همینجور ک استاد کامل مثال زدن )
مثلا بارها و بارها وقتی مراکز خرید میرفتم من بصورت هیجانی خرید میکردم
ی دفه 4ست یا 5 ست لباس های مختلف میخریدم درصورتی ک اصلا نیاز آنچنانی نداشتم !!!
یا ی دفه جو گیر میشدم کلی خریدای الکی ک حالا اینجا نمیتونم بیان کنم ، میکردم
یا مثلا وقتی عروسی میرفتم (مخصوصا عروسی فامیل)
کلی شاباشه اینو اون میکردم بعدش پشیمون میشدم
یا کلی پول سر داماد میریختم
و من کلی تصمیمات هیجانی در شرایط احساسی گرفتم ک باعث شد کلی پول از دست بدم
بقول استاد در دوره روانشناسی ثروت 1 :
با پول راحت نبودم و پول هی ب من سیخ میزد و منم هی ولخرجی های الکی میکردم
دیگه خودتون ببینید تو هر شرایطی مثل بیرون رفتن ، مهمونی رفتن ، مسافرت رفتن ، لباس خریدن و… چقدر
احساساتی عمل کردم و تقریبا میشه گفت هممون همچین تجربه ای داریم ولی خب من دیگه گندشو درا آورده بودم !!!!!!!
ولی خب الان بلطف خدا و آموزه های بی نظیر استاد بعد از یکسال ک ثروت 1 رو خریداری کردم و کلی کلی روی خودم کار کردم و الان رابطه ی مصالمت آمیزی با پول دارم و از پارسال تاحالا دیگه یاد ندارم ولخرجی کرده باشم یا مثلا هیجانی رفتار کرده باشم و خداروشکر الان با پول خیلی بیشتر دوست شدم و پول هم خیلی خیلی بیشتر پیش من میمونه…..
و تجربه بعدی ک میخوام خدمتتون بگم اینه ک در ورزش بدنسازی ، چقدر تصمیمات احساسی گرفتم ک بعدش مثل چیز پشیمون شدم !!!
( البته باید بگم این تجربمم در جهان بینی توحیدی 1 کاملا شرح دادم )
از اونجایی ک من قبلا مسابقات بدنسازی شرکت میکردم و مثلا حرفه ای ورزش میکردم ( البته ب اصطلاح میگم حرفه ای ، درصورتیکه ک تصمیماتم و رفتارام اصلا حرفه ای نبوده و با درک این آگاهی ها ب حرفه ای نبودن خودم پی بردم )
برا همین چون تو باشگاه ها شناخته شده بودیم و از اونجایی ک سنگین تمرین میکردم ، الان یادم میاد ک خیلی وقتا همین سنگین وزنه زدن ویا سنگین تمرین کردن بخاطر همین تصمیمات احساسی ای بوده ک من انجام دادم و بعدشم با کلی آسیب و درد شبا میخوابیدم
( البته بگم ک من تکاملمو در زدن اون وزنه سنگین طی کرده بودم و از پسش بر میومدم ولی اون وزنه رو در زمان و مکان درستش نزدم ! امیدوارم متوجه منظورم شده باشید )
دیگه همتون ب خوبی میدونید در اکثریت باشگاه های بدنسازی جو و احساساتی عمل کردن حکمفرمایی میکنه و منم بارها و بارها تو جووو یا بهتره بگم تو همچین شرایط احساسی بودم ولی نتونستم خودمو کنترل بکنم
و ب مراتب ب خودم آسیب های جدی زدم و در نتیجه این شد ک دیگه برای همیشه مسابقه و سنگین تمرین کردن و اصلا ب اصطلاح بدنسازی ، حرفه ای تمرین کردن رو گذاشتم!!!!
حالا ک حرف ب اینجا کشید با کسب اجازه از استاد ، دوست دارم خلاصه جلسه ی6 جهان بینی توحیدی رو در یک جمله اینجا بگم :
مهمترین مهارتی ک انسان باید داشته باشه ، مهارت کنترل ذهن هستش
اگه در وهله ی اول بپذیریم ک کار شیطان یا کار ذهن همینه ک باعث بشه تصمیمات احساسی در هر شرایطی بگیریم اینجاست ک بیشتر حرف های استاد رو درک میکنیم
استاد ازت بخاطر جلسه 6 جهان بینی توحیدی بینهایت سپاسگزارم ینی بینظیرهههههههه بخدااااا
حالا با توجه ب این 2 مثالی ک زدم میخوام راه کارهایی ک خودم ازش استفاده کردم و بسیار نتیجه گرفتم رو خدمتتون بگم
در مورد ولخرجی و هیجانی پول خرج کردن اومدم از دوره روانشناسی ثروت 1 استفاده کردم و ورودی های مالیمو با درصد های مشخص تقسیم بندی کردم و الان پولام بلطف خدا و آموزه های استاد کنترل شده و حساب شده هزینه میشه
در مورد مثال دومم ک راجب بدنسازی بود ، باید بگم ک ذهنیتم کلا در مورد این ورزش تغییر کرد چون قبلا تمرین میکردم ک بدنم خوب بشه ولی الان تمرین میکنم ک حالم خوب بشه و هیچ رقابتی هم باهیچکس ندارم و نظر دیگران هم اصلا برام مهم نیست
مورد دوم :
حالا میخوام تجربمو از لحظه ای ک تونستم در شرایط احساسی ذهنمو کنترل بکنم ولی اکثریت نتونستن ذهنشونو کنترل بکنن و تصمیمات احساسی گرفتن و کلی ب ضررشون شد رو بگم
هممون چندماه پیش رو یادمونه ک ی دختر خانمی ب رحمت خدا رفت و اکثریت مردم تصمیمات احساسی گرفتن و ب خیابون ها ریختن و از همونجا اعتراضات علیه رژیم شروع شد و کانون توجه 99درصد مردم بر نا زیبایی ها و مشکلات و ناخواسته بود !!!!!
خب آیا با این تصمیم احساسی چیزی نصیبشون شد ؟ رژیم تغییر کرد ؟
خیر
عواقب این تصمیم احساسی هم این بود ک علاوه بر اینکه از کارو زندگی افتادن ، کلی هم کتک خوردن و آسیب دیدن
ی نمونش پسرعموی خودم ک جو گرفته بودش و شعار میداد ک ما باید در راه این دختر خانم اگه اشتباه نکنم خانم مهسا امینی باید قدم برداریم و از این جور حرفای مفت ک نتیجش این شد ک جوری کتک خورده بود ک تا یکماه از آسیب دیدگی و کبودی نمیتونست راه بره !!!!!
خب تو این شرایط بظاهر بد من چیکار میکردم ؟؟؟
من فقط روی خودم کار میکردم
و دوره های ثروت 1 ، جهان بینی توحیدی ، کشف قوانین رو مرتب گوش میکردم و کامنت میخوندم ، کامنت مینوشتم و صب تا شب تو سایت بودم و کانون توجهم فقط بر زیبایی ها و نکات مثبت رژیم جمهوری اسلامی و خواسته هام بود
خب نتیجه ؟؟؟؟
1_تو کارم ( املاک ) کلی پیشرفت کردم
2_کلی از ترمز هامو شناسایی و ب گاز تبدیل کردم
3_همواره احساسم عالی بود
4_همواره سپاسگزارتر شده بودم
5_فرصتی بود تا بیشتر روی خودم کار بکنم و ب مراتب درکم از قوانین خیلی خیلی نسبت ب چندماه پیشم بیشتر شده
6_فعالیتم تو سایت خیلی بیشتر شده
( باید اعتراف بکنم ک بیشتر کامنتامو تو اون شرایط ب ظاهر بد نوشتم پس شرایط ب نفع من بوده )
7_واقعا مهارتم در کنترل ذهن خیلی خیلی بهتر شده از بس ک مچ ذهنمو گرفتم
8_ همون مامورین یا یگان ویژه ب من احترام میزاشتن و بندگان خدا اصلا کاری ب من نداشتن
مورد سوم :
حالا ک ب این درک از قوانین رسیدم و با توجه ب اینکه خیلی خیلی دارم روی خودم کار میکنم و خودشناسی انجام میدم و خودمو خیلی بهتر شناختم یکی از بهترین راه ها برای فرار از فضای احساساتی و کنترل ذهنم واقعا واقعا از فایل های استاد استفاده میکنم و یا تو سایت میرم
و این راهکار خیلی روی من جواب میده و از نظر من این بهترین راهکاره برای کنترل ذهنم و من از استادعزیزم بسیار سپاسگزارم
تا کامنتی دیگر بدرود
عاشقتونم
به نام خدای هدایتگر
سلام به همه عزیزان استاد ومریم جان مهربان
دیروز حسم میگفت استاد فایل جدید گذاشته ولی انقدر اینور و اونور کردم تا اتفاقی که خودم یکی دو روز بود فرکانس بهش داده بودم رو خلق کردم و خب درسهاشم گرفتم و دارم مینویسم .
از اونجایی که دارم روی عزت نفسم کار میکنم و این فایل هم کاملا به عزت نفس ربط داره . کنترل احساسات که استاد در جلسه اول صحبت کردند و تو این فایل خیلیی خوب این مسئله رو باز کردند و توضیح دادند چون واقعا نمیدونستم چیجوری میشه به احساساتمون غلبه کرد حتی احساسات خوب .
و اما اتفاقاتی که برام رخ داد تا به اینجا رسیدم و اومدم کامنتمو بزارم .
من چند ماه پیش از طریق یکی از دوستانم هدایت شدم به دکتر طب سوزنی که خداروشکر با پا گذاشتن برروی ترسهام وقت گرفتم و دو روز پیش جلسه اول رو رفتم .
چیزهایی که در ذهن من بود و از اونجایی که هنوز آدمی هستم که استرس داره و آلرژیمو نتوستم خوب کنم و انرژیم پایین هست پیش دکتر رفتم .
و با اینکه جلسه احساس قربانی شدن رو خونده بودم و تمرینات انجام دادم همش در ذهنم احساس قربانی شدن بود که بخودم میدادم و نیاز به ترحم اونم از سمت دکتر که به من توجه بشه من خیلی بدبختم و …
و هی یادم میومد و میگفتم نه متین تو باید با عزت نفس باشی صاف بشین ، محکم باش ، پاتو تکون نده ، یوقت گریه نکنیا و ضعف نشون نده ، خب خدارو شکر محکم صحبت کردم و دکتر حرفهای خوبی بهم زد شاید حرفها تکراری بود ولی باید بازم رودر رو از کسی میشنیدم . بعد هم کارهایی که لازم بود رو انجام داد.
و انقدر احساس سبکی میکردم و عالی بودم که تا فرداش رفتم وبه دوستم گفتم . و خب دوباره گفتم من خیلی استرس داشتم همیشه و برا همین چیزها مشکلم بود. و اونروز هم انقدر حرفهایی زده شد که در مورد احساس قربانی شدن بود و خب منم هی قبلم یادم میومدم و یجاهایی هم منم از خودم صحبت کردم .
در حالی که همیشه استاد میگن اگر نمیتونیم تمرکز بر نکات مثبت داشته باشیم دهنمونو ببندیم که من اینکارو نکردم .
من اونروز که بعد از اونهمه احساس قربانی شدنی که همش فرکانس داده بودم بهش با اینکه هی جلوی خودمو میگرفتم و میگفتم نه حالا اینکه قربانی شدن نیست من گفتم فلان خاطره رو ولی حس قربانی شدن ندارم و خیلی هم خوبم و آگاه هستم و خطا هم نمیکنم .
ولی وقتی اومدم خونه افتادم تو چرخه معیوبی که همیشه برام تکرار میشده و اون احساس قربانی شدن و احساس گناه دادن رو من به پدرومادرم دادم .
چرخه معیوبی که مادرم همیشه مارو مینداخت وسط برای گرفتن پول .
در حالیکه پدرم نسبت به قبل خیلی خوب شده ولی هنوز که هنوز هست مادرم چیزی میخواد بخره و اونروز ظروف احتیاج داشت و منم گفتم فلان ظروف خیلی قشنگه و برو بخر . همون موقع گفت خب برو از سایت بخر برام .
و من با اینکه قبلا گفته بودم که دخالت نکنم تو خرید کردن و بگم خودش بره انجام بده ولی خیلی مثل اینا که خام میشن و سریع انگار تو خواب و هیپنوتزم شده کارهارو انجام میدن منم دقیقا رفتم تو سایت و یکی یکی انتخاب کردم و موقع پرداخت بهم گفت خب از بابات پول بگیر در حالی که هر 3تامون کنار هم نشستیم و مامانم به من گفت بگو بهش کارتشو بده .
و منم گفتم ولی پدرم جواب که نداد اولش و بعدشم با لحن بد با من حرف زد و من خیلیی ناراحت شدم و همون موقع چیزی نگفتم و رفتم سراغ کارهام ولی انقدر عصبانی و ناراحت بودم و همش نشخوار فکری داشتم و اصلا نمیتونستم جلوی خشمم رو بگیرم . در حالیکه روز قبل هم دکترم گفت هروقت اتفاقی افتاد تو این 3تا سوال رو بپرس ولی اصلا نمیتونستم تمرین رو انجام بدم و فقط احساس خشم شدید بود که همش در ذهنم چرخ میزد و سرزنش کردن مادرم که بیا همیشه منو میندازه وسط و بعدش میشینه کنار .
بعد از یه 40 دقیقه که میخواستم برم تو اتاق پدرم گفت شماره کارت بده که منم با عصبانیت جواب دادم و بعدش گریه م گرفت و گفتم من شخصیت دارم با من درست حرف بزن . و از اونور هم به مادرم گفتم تقصیر تو هم هست که منو میندازی وسط خودت برو با شوهرت خرید کن .
و نتایج : احساس قربانی شدنی که به خودم دادم ، جلب ترحم احساس گناه به پدر و مادرم که بعدا ازم معذرتخواهی کردن . و حتی جالبه که من هنوزم میگم شما تغییر کنید .
و بازم بعد از همه اینا سرزنش کردن خودم تا شب و هی میگفتم حداقل خودتو سرزنش نکن همه اینکاهارو خلق کردی ولی حداقل سرزنش و توهین بخودت رو انجام نده .
ولی خب خیلی سخته بازم همه اینارو میدونی ولی نمیتونی انجام بدی .
من اگر زودتر این فایلو میدیدم جلوی این اتفاق رو میگرفتم با برخورد بهتر .
ولی من خواسته ترحم ، دلسوزی ، افکار قربانی شدن همه اینارو دوروز برای خودم ساخته بودم و خدا هم پاسخ داد .
من میتونستم همون موقع برم تو اتاق و کاملا بپذیرم که من مسئولم پس باید بهترین رفتار رو داشته باشم .
یکم آب میخوردم و سریع شروع میکردم به نوشتن و میگفتم که همشون پاره ای از من هستن پاره ای از خدا هستن و کلا سکوت میکردم و یا میرفتم پیاده روی و باعث میشد حالم بهتر بشه .
ولی از طرفی هم این سوال پیش مییاد که خب من حرفام درونم میمونه اونارو چیکار کنم ؟؟
من خودمو آروم میکنم و از اون قضیه با سکوت میگذرم و خب اونهمه خشم و حرفهایی که باید بزنم رو سرکوب کردم و تمام مشکل من از حرفهایی هست که سالها در درونم زدم و به دیگران بروز ندادم ناراحتیمو و گاهی بصورت پرخاشگری اون حرفها چند کلمه زده شده ولی هیچوقت خواسته هام رو مه دلم میخواد چه رفتاری داشته باشن رو نگفتم خب اینارو باید چیکار کرد ؟
احساس میکنم کوهی از رفتارهای غلط هست که باید درستش کنم ولی هنوز نمیتونم .
سالهاست که احساس میکنم باید از خانوادم جدا بشم ولی نمیتونم .
گاهیوقتا هم خودمو برای اینکه الان من دارم پس چیکار میکنم اینهمه مدت هست من تو سایت هستم پس چرا تغییر ریشه ای نمیکنم و چقدر عالی هستن بقیه .
هرچند این حرفا میان تو ذهنم ولی بعد دوباره امید میدم به خودم، امیدی که از سمت خدای مهربانم مییاد و میشینه در قلبم …
متین تکاملت باید طی بشه
متین انتظار نداشته باش تو که از نظر خیلی رفتارها مشکل داشتی و کسی هم نبوده کمکت کنه تو عزت نفست تخریب شده تو خانواده پر استرسی بودی ، تو تنها بودی همیشه بهت بی توجهی میشدی تو همچین جا و محیطی بزرگ شدی و هنوزم هستی و انتظار نداشته باش با دوسال کار کردن همه چی درست بشه
تو نسبت به بقیه باید زمان بیشتری بخودت بدی و انقدر خودتو مقایسه نکن با دیگران اگر بقیه 4تا مشکل داشتن و درست کردن و خیلی عالی شدن .
ت 30تا مشکل داری و باید هی کم کم درست کنی ، بخودت فرصت بده اگر این اتفاقها میدفته تو حداقل متوجه میشی کجاها هنوز ایراد داری .
و این خیلیی عالیه که بعد از چندین ماه این درگیری بینتون پیش اومده و اگر نگاه کنی به گذشته خیلی زود به زود پیش میومد و این یعنی تو خیلی بهتر شدی و آفرین بگو بخودت و درس بگیر از اتفاقات.
همونطور که با اینکه اون درگیری بینمون پیش اومد من بعدش بازم با بابام حرف زدم و همینطور با مامانم و نزاشتم این انرژی بد بینمون بمونه .
و من دیشب پرسیدم من باید چیکار کنم چه چیزی باید در من تغییر کنه که بهم گفته شد ببخش خودتو و ببخش دیگرانو و مخصوصا بخشش خودمو و با اینکه قبلا هم بهم گفته سده بود ولی خیلی انجام نمیدادم و بعد شروع کردم به نوشتن و بخشیدن خودم .
و امروز صبح هم فایل کمی گوش دادم و تو اینستا رفتم و کامنتهای خوبی که برام گذاشته بودن حالم
بهتر شد و انگار یه حس زندگی اومد درونم .
و به پدر و مادرم هم با حال خوب سلام دادم . و جالبه یه اتفاقی افتاده بود و کمک میخواستم که تختم جا به جا بشه و جارو کنم و مادرم و پدرم اومدن کمک و آخرش هم ازشون تشکر کردم و بازم انرژی خوب بینمون ردو بدل شد .
و بازم بخودم آفرین گفتم که متین ببین اگر قبل بود تو تا چندین روز سلام نمیکردی و همش با لحن بد حرف میزدی باهاشون .
و همین یه تغییر بزرگه که سریع حالتو خوب کردی و نزاشتی انرژی بد بینتون باشه .
خوشحالم درس گرفتم ، درس کنترل خشم .
برای من باید محلو ترک کنم و بنویسم و همون برم تو حموم شاید یکم گریه کنم و بنویسم و بخودم حرفای خوب بزنم .
یا نقاشی کردن و گوش دادن به موزیک . باید اینهارو انجام بدم .
پیاده روی هم خیلی خوبه ولی فکر نکنم همون موقع بتونم انجامش بدم .
گاهیوقتا خجالت میکشم از این اتفاقاتم مینویسم میگم نکنه یه آشنا ببینه من چی نوشتم و پیش خودش چی فکر میکنه( توجه به نظر دیگران)
این فکر مییاد ولی بازم مینویسم و میگم مهم نیست تو کار خودت بکن :)))))
خیلی طولانی شد حرفهام ولی امیدوارم مفید باشه .
خدایا من را به راه راست هدایت کن به راه آنان که نعمت داده ای و نه گمراهان .
به نام خدای بزرگ و بلند مرتبه سلام دوستای گلم و سلام استاد عزیزم و مریم جون گلم
خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم اول به خاطر اینکه اینجام و دوم به خاطر وجود استاد عزیزم و این طبیعت زیبا و این فایل زیبا .که چقدر من رو یاد اتفاقای زندگیه خودم انداخت .خب من قبلا یعنی قبل این فایل نمیدونستم که اتفاقات زندگیه مارو احساسات اون لحظه رقم میزنه حالا چه میخواد خوب باشه یا بد ،و همیشه فکر میکردم که فقط موقعی که عصبانی هستیم نباید تصمیم بگیریم چون اینو به کرات شنیده بودم ولی به معنای واقعی معنی و مفهومش رو نمیدونستم. یادمه یک بار به خاطر اینکه دانش آموزم جایی که من میخوام مطلب رو ننوشته بود .خیلی آروم فقط در حد اینکه بدونه اشتباه نوشته با یک انگشت زدم به صورتش البته اون ماسک هم زده بود و مطمئنم دردش نیومد ولی از اونجایی که خیلی کوچیک بود اینقدر گریه اینقدر گریه کرد که تمام مدتی که سر کار بودم داشتم آرومش میکردم و از اون روز به بعد تصمیم گرفتم که اینقدر زود عصبانی نشم و من درسم رو بدم و وظایف خودم رو درست انجام بدم همین ، نه اینکه بخوام اونا رو تغییر بدم که درس بخونن یا نه …. دومین قضیه مربوط میشه به چند سال گذشته سر جریانی اینقدر احساساتی شدم و این قدر خشم به من غلبه کرد که شروع به دعوا با یکی از نزدیکانم شدم و حرف هایی زدم که باید طوری دیگر و با لحنی دیگه بهش میگفتم و البته ناگفته نماند که اونطرف هم هر چی من گفتم صدبرابر بدترش رو به من گفت و این باعث شد حالم بدتر بشه و این قضیه چهار پنج سال فکر و زندگیه منو درگیر کرد که البته ابن اواخر با توجه به اینکه من در مدار درست تری قرار گرفته بودم این قضیه رو طوری برای خودم حل و فصل کردم که الان از صد درصد 95 درصد رضایت دارم و این فقط به خاطر این بود که در مدار بهتر قرار گرفته بودم .قضیه دیگه مرتبط میشه به زمانی که دوستی از من تقاضای پول کرد به خاطر اینکه یه گرفتاری خیلی کوچیک براش پیش اومده بود منم مقداری دلار پس انداز داشتم رفتم فروختم و بهش دادم البته من به خاطر رضای خدا این کارو کردم اما بعدها اون دوست، با من طوری رفتار کرد انگار که کاری نکردم و حتی طلبکار هم بود .البته من نمیگم قرض دادن و کمک کردن بده اما به جای خودش و فکر شده و اگر دیگه بخوام بگم به خاطر حرف یک نفر دیگه که پشت سرم شنیده بودم یک فرصت شغلی طلایی رو از دست دادم و بعدها که پخته تر شدم فهمیدم که نه تنها حرف اون آدم مهم نبوده بلکه اون لحظه که شنیدم پشت سرم چی گفته نباید عصبی میشدم و اون فرصت رو از دست میدادم .اینارو بیشتر به خاطر این نوشتم که یادم بمونه و برام یاد آوری بشه .و هم برای اینکه شاید تجربه هام کمکی به دیگران بشه .خیلی خیلی دوستون دارم خانواده ی جدیدم هر روز که اینجام چیزای جدید یاد میگیرم و میبینم ای دل غافل من واقعا هیچ شناختی از خودم واطرافم و محیط پیرامونم ندارم و خیلی باید رو خودم کار کنم .بخدا که من بودن به اینجارو به هیج جایی تو این دنیا عوض نمیکنم
دوست دارم استاد جانم
دوست دارم مریم جون عزیز و قوی ام
دوستون دارم دوستان و خانواده ی همفرکانسی خودم
دوستدار شما باران خوشبخت …..
سلام دوستان
در مورد تصمیمات احساسی یه مورد خیلی بد که توی ذهنم هست یه زمین داشتیم که میخواستیم پس بگیرمش و همه فامیل با چوب همه وسایل لازم رفتیم خلاصه درگیر شدن منم اونجا اصلا نتونستم خودم رو کنترل کنم وبا چوب زدم تو کله یکی شون که خدا رحم کرد بهم نمرد طرف و این واضح ترین حالتی که یادم میاد نتونستم خودم رو کنترل کنم و بعدش هم دادگاه و شکایت و جریمه دادن و هزارتا استرس دیگه تا چند ماه
اونجایی ام که تونستم احساسم رو کنترل کنم خیلی واضح مشتری های ناراضی که من راحت روی خودم کنترل دارم و کل قضیه رو مدیریت می کنم و العان دوستان بهم میگن آفرین تو چقدر خوب میتونی خودت رو کنترل کنی و احساساتی نشی و اصلا این شده یه ویژگی مثبت در من
روش های که من دارم برای کنترل احساساتم که خیلی ازش جواب گرفتم خصوصا شب ها که افکار منفی آم زیاد میشه.با موتورم میزنم بیرون و اصلا مقصد هم برای خودم مشخص نمیکنم و آزاد و رها و فایل های استاد رو پلی میکنم و این روش کلا غوغا میکنه و من رو در پنج دقیق دوباره آروم آروم میکنه و یه چیز دیگه که در مقابل دیگران میتونم خودم رو آروم کنم همون بحث مدارهاست که طرف نمیدونه با این فضای خشم و ناراحتی که داره خودش رو در اون فضا نگه میداره چطور منفی ترین حالت ها رو داره برای خودش رقم میزنه
به نام الله با سلام به دوستان وهم خانواده عزیز عباسمنش.ممنون از این فایل عالی وپر از آگاهی که بسیار کمک کننده است اگر به آگاهی های این فایل عمل کنیم زندگی بسیار سهل وآسان می شود.ازخداوند سپاسگذاری میکنم به خاطر شنیدن این همه آگاهی. منم مثل همه آدم ها در لحظات عصبانیت تصمیم اشتباه داشتم واقعا این حرف چقدر درسته استاد عزیزم .چقدر شما قشنگ به ما یادآوری کردین که تو زندگی هواسمون باشه چه تصمیماتی میگیریم واینکه واقعا ما بدترین تصمیماتمون مربوط به لحظات عصبانیت هستش .دقیقا یک هفته قبل توی خونواده ما اتفاقی افتاد که همسر برادرم در لحظه عصبانیت تصمیمی گرفت که منجر به از هم پاشیدگی زندگی خودش ودوتا خونواده شد ودر این لحظات عصبانیت جملاتی رو بیان کرد که هرگز وتا آخر عمر از ذهن خانواده همسرش پاک نخواهد شد این تصمیم آنقدر لحظه ایی بود که باعث به هم خوردن یک زندگی شد.که قطعا تبعات بسیار بدی برای خودش خواهد داشت.واقعا ما باید بدونیم که هرگز در عصبانیت دهان باز نکنیم واز همین روش هایی که استاد فرمودن برای آرام کردن خودمون استفاده کنیم.هر چند سخته ولی اگر اون لحظه به این فکر کنیم که این حرف ها چقدر میتونه باعث آزار یه آدم بشه وبیشتر از همه باعث آزار خودمونه هرکز به زبان نمیاریم.باز هم از خداوند سپاسگذاری میکنم به خاطر شنیدن این فایل وخواسته من این هست که خداوند در هر لحظه هدایتگر من باشه تاهرگز تصمیمی نگیرم که بیشتر از همه به خودم ضرر بزنم.دوستون دارم استاد