اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بنام خداوند قانون مدار،سلام استادجونم ،مریم جون و دوستان عزیزم
سپاسگذارم استاد عزیز که از دل هر اتفاقی درسی را بیرون میکشید که کمک میکنه به هزاران هزار نفر
من خودم آدم خیییییلی احساسی هستم البته دارم رو خودم کار میکنم،
که خودم را درشرایط احساسی ناراحت کننده ،کنترل کنم ،روشم اینه وقتی ،عصبانی ،یا ناراحتم ،نه با کسی حرف میزنم،نه کاری انجام میدم ،از خونه میرم بیرون ودر حدی که پاهام شروع به سوختن میکنه راه میرم
خییییلی بهم آرامش میده
البته در شرایط احساسی که خیییلی هیجان زده هم میشم ،خیلی اشتباهات کردم،مثلا وقتی خیییلی خوشحال بودم ،یه حرفهایی را که نباید به دوستان و آشنایان میزدم و بعد که به خودم میومدم میگفتم آخه چرا من نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم،
بعد اون طرف هم میرفت به یکی دیگه میگفت ،و همینطوری پیش میرفت،تا دوباره میرسید به خودم،وواقعا خیییییلی بد و اشتباه بود،وقتی خیییلی خوشحال و هیجان زده ام با پیاده روی ،درست نمیشه،بلکه با ورزش و کارهایی که ذهنم و عضله هامو درگیر میکنه میتونم کنترل کنم ،اگه جایی هستم نمیشه ورزش کرد،گوشیمو در میارم ومیرم توفایلهای انگیزشی واونا رو میخونم
اینم خییلی کمک میکنه ،دقیقا همین چند شب پیش بود که با چندتا از فامیل نشسته بودیم ،و حالمون خییلی خوب بود،شروع کردند از یه نفر بد گفتن،دیدم اگه اونجا بمونم الان منم شروع میکنم،یه چیزی میگم که دیگه نمیتونم بعدا جمعش کنم پاشدم رفتم گوشیمو برداشتم ورفتم تو فایلهای استاد غرق شدم
والبته نشنیدم آنها چیا گفتن،ولی امروز شوهرم داشت میگفت اون شب که شما همه دور هم بودید،فلانی این حرفو در باره فلانی زده،تو چی گفتی،و خلاصه من که نبودم ،پس چیزی هم نشنیدم ،گفتم من از تجمع بیرون اومدم و خداراشکر که اومدم بیرون
وبارها و بارها شده بود وقتی خیییلی خوشحال بودم،به همه آدمها اعتماد میکردم،از زندگی خصوصیم،واز هرچی که به ذهنت برسه برای دیگران میگفتم،و بعدا وقتی همه چی آروم میشد من بودم وکلی حرف و حدیث که باعث تنش تو زندگیم میشد
واقعا استاد هزاران بار ازتون ممنونم ،واقعا راه ورسم زندگی رو شما به ما یاد دادید،پاینده باشی،الههههههههی
بی نهایت ازتان سپاس گذارم بابت فایل های عالی که به ما کمک میکند تا به روش درست زندگی کنم تا موفقیت بشتر نصیب مان شود
من در شرایط احساسی بشتر دوش آب سرد میگیرم در کل هشتصاد فیصد من همیشه دوش آب سرد میگیرم واقعا حسم را عالی میکند. و دوم پیاده روی کردن و حرف زدن با خودم.
تصمیم که در شرایط احساسی گرفتم سال قبل من بخاطر یک موضوع خانوادگی با پدرم خیلی سخت از پشت گوشی دوا کردم پدرم مرا خیلی فحش داد من هم برایش چندگپ گفتم تا اینکه سری من حمله آمد کارم به شفاخانه کشید. ابروم جلو رفیقایم که باهم بودم رفت تا چند روز نمی توانستم طرف دوستایم بیبنم چون علیه پدرم حرف زدم بهش احترام نگذاشتم با آنکه که مقصیر کار پدرم بود اما من خودم را کنترول نکردم.
دوسال پیش مادرم فوت من واقعا بر روی خودم مسلط بودم گپای که استاد برایم در فایل ها گفته بود و قرآن که خوانده بودم آرام میکرد من بی نهایت وابسته به مادرم و مادرم وابسته به من بدون همدیگر نفس کشیده نمی توانستیم هر روز دو ساعت باهمدیگر حرف میزدیم من کابل درس می خواندم مادرم در غزنی بود. اون روزی که مادرم فوت کرد واقعا از احساساتم کار نگرفتم کوشش میکردم آرام کنم.
مادرم یک تا دوستم فوت کرده بود اون دوستم در اون شرایط نتوانست خود را کنترول کند وقتی خبر مرگ مادرش را شنید رفته بود سر خود به درخت زده بود تا هنوز بیمار است شاید ده سال از فوت مادرش بگذر.
یادمه سالهای اول زندگیم بود یه بار یه بحثی با همسرم داشتم و الان که فکرشو میکنم واقعا از روی احساس یه حرفی به همسرم زدم خیلی بد بود خودم یه لحظه موندم چرا این حرف بد رو گفتم بهش بنده خدا هیچی نگفت نگام کرد و گفت پاشو لباس بپوش بریم بیرون .رفتیم بیرون کلی هم پیاده روی کردیم بعدش گفت آروم شدی منم گفتم واقعا نمیدونم چی شد این حرف زشت رو زدم عذرخواهی کردم و همون موقع به هم دیگه قول دادیم هروقت راجب موضوعی ناراحتیم بیایم با هم صحبت کنیم .
منم هروقت عصبانی هستم راجب موضوعی هی به خودم میگم آروم باش سمیه و تو عصبانیت تصمیم نگیر بزار آروم بشی بعد. تا الان که 6 سال از اون موضوع میگذره پیش نیومده که تو عصبانیت چیزی بگم سعی میکنم سکوت کنم و بهترین راه به نظرم.
هر کسی که تلاش کنه برای بهتر شدن حقشه که هر روز ، از همه جهت بهتر و بهتر بشع
استاد جان امروز میخام از ی تصمیم احساسی بگم که چطور منو از عرش به فرش آورد و چطور نتیجه اون تصمیم اشتباه ، منو ی دختر قوی و خود ساخته کرد
جونم براتون بگه که چند سال پیش ، با همسر سابقم تصمیم به ازدواج گرفتیم اما نشانه ها دونه به دونه میومد کع این تصمیم اشتباهه
چون ما هیچ رقمه هیچ ربطی به هم نداشتیم
اما من درگیر احساسات الکی شده و ی جورایی فقط میخاستم که این ازدواج صورت بگیره
با اینکه خوشحالم نبودم ، اما واقعا نمیدونم چه اصراری داشتم که البته با آموزش های شما فهمیدم که من کنترل احساس بلد نبودم
خلاصه جونم براتون بگه که ما عقد کردیم و توی زمان عقدم حال من بد و بدتر میشد اما میگفتم خوب عقد کردم بده که جدا شم و با همین نگاه هم ادامه دادم و هر روز حالم نامساعدتر میشد
چون تفاهمی بین ما نبود
فقط پشت ی حرف گیر کرذه بودیم
هر دو ی نقاب و ی لبخند اما میدونستیم که چقدر حالمون بده
این روند نزدیک به هشت سال طول کشید و هر بار جهان به من اعلام میکرد که اینجا جات نیست ، اما من بجای اینکه بلند شم جامو عوض کنم ی باج به جهان میدادم تا فعلا ساکت شه
دلیل همه اینا ترس درون من بود
ترس از حرف مردم
ترس از قضاوت شدن
ترس از تنهایی
ترس از …..
خوب خودتون میدونید زندگی که باب طبع طرفین نیست خود بخود سرخوردگی میاره
اعتماد بنفس رو از بین میبره
به شدت ضعیف و وابسته میشی
استقلالم رو بخاطر طرز تفکر همسرم که مذهبی بودن رو از دست دادم
استاد بجایی رسیدم که مواردی رو که همسر سابقم میخواستن رو نمیتونستم بپذیرم انجام بدم , چون روحم با اونا در تناقض بود
اما خودمم نمیدونستم چی میخام
علایق و سلایقم رو فراموش کرده بودم
نه اونی بودم که از اول بودم ، نه کسی بودم که همسرم میخاست
به معنای واقعی هویتم رو از دست دادم ….
چرا ؟
فقط بخاطر اینکه نتونستم قبل ازدواج درست فکر کنم و تصمیم بگیرم
استاد جان یادمه اونوقتا ی صدایی درونم اونقدر سرزنشم میکرد که خدا میدونه
همه آش میگفت خودت کردی
، خود کرده را تدبیر نیست ….
همه آش دلم از این میسوخت که بقول معروف من عاشق هم نشده بودم که بگم قلیان احساس داشتم
فقط رو این حساب که بازی روانی ضمیر ناخود آگاهم روبلد نبودم ….
اگر بازیش رو بلد بودم میفهمیدم که این خیلی سطحی و مختصره و تا چند روز ذیگه از بین میره ….
با ی میهمونی و مسافرت این حس موقت تمام میشع ….
اما من بلد نبودم و افتادم توی ی داستان تقریبا ده ساله که ی دهه از عمر منو درگیر کرد
حالا کاش خنثی از اون زندگی بیرون اومده بودم !
زندگی که برای نگه داشتنش خودمو ، ارزوهامو ، دنیام رو دفن کرذه بودم
هویتم رو از دست داده بودم
و آخرش هم مجبور شدم طلاق بگیرم
اون همه رنج بیهوده کشیدم ، اخرشم همونی شد که ازش میترسیدم
خلاصه که وقتی از اون زندگی اومدم بیرون که خودمو نمیشناختم
اون کارهایی که همیشه دوست داشتم رودیگه دوست نداشتم و نمیدونستم چی منو خوشحال میکنه
افسردگی شدید گرفتم
یکی درونم همه اش سرزنشم میکرد
استاد جان ی بچه آیی درونم بود که به معنای واقعی 24 ساعته درونم گریه میکرد
اصلا نمیتونستم آرومش کنم
خلاصه جونم براتون بگه که با فایل های شما و سایت آشنا شدم
با کتاب شکرگذاری راندابرن توی جلسه اول ، سه ساعت کودک درونم ساکت شد
یعنی دیگه گریه نمیکرد
و یادمه وقتی نگاه به ساعت کردم که من نزدیک به سه ساعتی که داشتم مینوشتم این بچه درون ، منو آزار نداده و ساکت شده از خوشحالی داشتم بال در میاوردم
استاد جان احتمالا متوجه حال بد روحی من هستید که برای من ی دقیقه هم ی دقیقه بود کع از اون فشار خارج بشم ….
خلاصه بگم که نتیجه اون تصمیم اشتباه به هدر رفتن چندین سال از عمرم ، از دست دادن اغتماد بنفس ، شکست مالی ، افسردگی شدید که ی نفر دایم تو گوشم میگفت خودکشی ، خودکشی و فقط ایمانم به خدا جلوی این صدا ایستاد که من دست به خودکشی نزدم
خلاصه اینکه با ی همچین وضعیتی در انتها مجبور به طلاق شدم و از اینجا به بعد جهان اجازه باج دادن نمیداد
اما من تصمیم گرفتم که دیگه نذارم به هیچ قیمتی آسیب ببینم
با خودم عهد کردم که باید درست بشه ، باید قوی شم
استاد جان خانومها این حرف منو بیشتر متوجه میشن ، معمولا وقتی شکست عاطفی میخورن خیلی دلشون میخاد کع ی آقا در کنارشون باشع که بتونن به آرامش برسن ، که البته خود منم مستثنا نیستم و این حس رو بشدت داشتم
اما فهمیده بودم با اون همه ضعف شخصیتی درونم ، فقط میتونم ی طعمه عالی برای مردان و زنان سواستفاده گر باشم
که نه تنها حالمو خوب نمیکنن بلکه ترس و اضطراب و حس طرد شدگی عمیق تری رو بهم میدن
با اینکه با همه وجودم درد میکشیدم اما به لطف سایت شما و 12 قدم اجازه ندادم هیچ دستی اشکهای منو پاک کنه
هیچ دستی بخاد به سر و روی من کشیده بشع
اجازه ندادم هیچکسی از تنهایی و نیاز من سواستفاده کنه
استاد جان خدا میدونه چه شبهایی تا صبح روحم در عذاب بود که فقط وعدهای خداوند از زبان شما باعث شد که من تحمل کنم و بگم سحر نزدیکه و صبح میشع و من اینو اول مدیون خداوند و بعد مدیون شما استاد نازنینم هستم
خلاصه من اونقدر از اون تصمیم اشتباه درد کشیدم که دیگه جرات نمیکردم و نمیکنم که تصمیم غلط و احساسی بگیرم
چون میدونم اگر ی بار دیگع برگردم تو اون شرایط بد روحی ، محاله دیگه دوام بیارم و زنده بمونم
خلاصه من توی سایت شما و به لطف 12 قدم ، خودشناسی رو یاد کرفتم ، قوی بودن رو یاد گرفتم ، خصوصا از فایل اصل بقای اصلح ، هر کدوم از فایل ها دونه به دونه برای ثانیه به ثانیه ساختن حال بهتر به کمکم اومد و امروز که 5 سال از اون روزهای سخت من میگذره و البته من نزدیک به سه ساله که افتخار شاگردی شما رو دارم میگذره ی دختر بسیار قوی هستم که خودم از این همه تغییر تعجب میکنم
استاد گاهی یادم میاد به گذشته در کمال تعجب میگم ایا من بودم ؟
و الان به حدی رسیدم که اطرافیان همگی برای قوی بودنم تحسینم میکنن
خواستگارهایی دارم که گاهی از این همه شجاعت احساس عجز میکنند و علنی میگن که تو دختر بسیار قوی و خاصی هستی هر کسی نمیتونه پا به پای تو بیاد ….
استاد جان من توی عسلویه شاغل هستم و دور از خانواده اما خدا شاهده که دوری و تنهایی اصلا منو اذیت نمیکنه چون من تنها نیستم ، خدا با منه و به لطف سایت شما همیشه با من در حال صحبته
استاد جان خیلی دلم میخاد که بتونم با این شخصیت جدید که باگ های شخصیتیش رو پیدا و رفع کرده زندگی جدیدی رو در کنار ی مرد قوی آغاز کنم و اون همه آموزشی رو که دیدم توی زندگیم به کار ببرم
برای خودم لذتبخشه که ببینم از کجا به کجا رسیدم ؟؟؟
اون آرزویی که تمام انرژیش برای موندن تو زندگی وطلاق نگرفتن هدر رفت ، امروز برگشته و همون انرژی رو میخاد خرج ساختن ی زندگی آروم و پر از تفاهم و عشق کنه …..
حالا این وسط افراد بسیار بی نظیری هستن که تمایل دارند با هم آشنا شیم ، استاد جان این افراد کسانی هستند که اگر اوایل جداییم بود من از خدام بود که باهاشون ازدواج کنم ، اما الان اونقدر قوی شدم که حس میکنم این افراد برای من مناسب نیستند ، کسانی هستند که خواستگاری هر دختری برن جواب مثبت میگیرند اما من ( همون آرزوی ترسو و افسرده و طرد شده ) با اعتماد بنفس انتخاب میکنم و برام مهم نیست که اون منو انتخاب کرده و علاقمند شده
قبلا اگر اون منو میپسندید همین آیتم کافی بود انگار که من نظری نداشتم ، ایده و فکری نداشتم
اما الان میگم حس اون 50 درصده حس منم 50 درصده و اگر من به ایشون حسی ندارم پس این انتخاب درستی نیست
و البته اینو هم دوستدارم بگم که من یاد کرفتم تصمیم درست بگیرم
هر چند تلخ باشع
هر چند خودم یا طرف مقابلم اذیت بشیم اما در انتها باید تصمیم درست گرفته بشع که خدایی نکرده هیچ کدوم آسیب نبینیم
مثلا یکی دوماه با ی نفر آشنا میشدیم و روزهای اول هیجان بسیار زیاذی بود ، روزهای بعد به شناخت عمیق تر می رسیدم ومتوجه میشدم که این فرد برای آینده من به هر دلیلی مناسب نیست ، با اینکه حس دلسوزی داشتم ، یا دلتنگی ، یا هر چیزی …. با خودم میگم ارزو اگر همین جا کوتاه نیای بعدها باید تاوان سنگینی براش بدی
اگر همین امروزی که توانت 70 ، 80 هست نتونی تصمیم بگیری ، مجبور میشی وقتی که توانت 30 هست تصمیم بگیری و اون روز بیشتر عذاب میکشی و کار برات سخت تره …
و خودم مجاب میکنم که تصمیم بگیرم حتی شده ی هفته تو خونه خوابیدم ، گریه کرذم ، اذیت شدم اما تصمیمی که باید گرفته بشه و قلبم بهش گواهی میده رو کرفتم و تمام کردم ….
و بعد که از اون داستان هیجانی خارج شدم دیدم که چقدر درست و بجا بوده و به خودم احسنت گفتم
خلاصه استاد جان اینجا من ، آرزو ، دختر خدا – اذعان میکنم که همه این دستاوردها مرهون تصمیمی هست که ی زمانی شما گرفتید ،
شما تصمیم گرفتید که رو خودتون کار کنید و بعد اومدین و نقشه راه و مسیر رو در اختیار گمشدگان چون من قرار دادین تا امروز به لطف الله ما هم بتونیم زندگی کنیم و از زندگیمون لذت ببریم
بی نهایت براتون احترام قایلم
بی نهایت دوستون دارم
و بی نهایت از خداوند میخام چیزی رو بهتون بده که تا حالا به هیچ کس نداده ……..
خداروشکر بابت این فایل که من تشنه ی شنیدن این مطالب بودم .
یکی از مشکلات اساسی من در روابطم اینکه من خیلی سخت میتونم احساساتم رو کنترل کنم .
من اکثر اوقات خشمگین و مضطرب و پر از تنش میشم و همین باعث میشه که اطرافیانم رو از خودم برنجونم و ناراحت کنم .
الان خداروشکر کمی بهتر شدم و سعی میکنم با هماهنگ کردن دیدگاه ذهن و روحم به تعادل احساسی برسم .
دوش آب سرد و سکوت واقعا معجزه میکنه ، من جدیدا وقتی عصبی میشم سکوت میکنم و یا به طرف میگم الان باهات حرف نمیزنم .
یا طرف کنارمه داره داد و بیداد میکنه یا بی احترامی میکنه ، همون لحظه به یه چیزه دیگه توجه میکنم ، به هر چیزی به جز اون آدم انگار که وجود خارجی نداره .
در مورد رابطه دوستانه من وقتی در حال و احساس خوب به دختری پیشنهاد دوستی دادم خیلی راحت تر قبول کرده تا وقتی که من ناراحت و عصبی بودم ، با رفتار بد اون آدم مواجه میشدم .
یا تو شغلم وقتی ناراحت هستم کارام طبق برنامه پیش نمیره ولی وقتی آرامش داشتم به همه ی کارام میرسم .
من الان تقریبا خیلی کم با خانواده یا داداشم بحثم میشه چون وقتی که عصبی هستم حتی یک کلام هم حرف نمیزنم و واکنش نشون نمیدم .
وقتی که حالم خوبه همه چیز در نظرم با مزه ، زیبا ، دوست داشتنی ، طنز و فوق العادست اما زمانی که حال و احساسم منفیه همه چیز در نظرم تکراری ، مضحک ، غم انگیز و ترسناکه ..
احساس خوبم به من قدرت میده که تو دله ترسام پا بزارم و چیز های جدید رو امتحان کنم اما احساس بد باعث شده من از همه چیز فاصله بگیرم و خودم رو ضعیف و ناتوان در برابر چالش هام میبینم .
وقتی که عصبی هستم همش میخوام دعوا کنم ، کتک بزنم و دیگری رو تحقیر کنم اما وقتی حالم خوبه حتی حالت عصبانیتم تغییر میکنه یعنی دعوا میکنم اما در ظاهر و اون دعوا هم در اکثر اوقات نتیجه بخش یعنی اونی که میخوام ، میشه .
از خواب هم کمک میگیرم برای احساس خوب ، وقتی که خیلی احساسات بد و ناراحت کننده رو تجربه میکنم ، میرم میخوابم و بعد که بیدار شدم سریعا ذهنم رو بمباران میکنم با جملات مثبت .
یا مثلا به یه بچه توجه میکنم و قربون صدقش میرم اینم حالم رو خوب میکنه .
آهنگ مثبت یا شاد میزارم و خودمم شروع میکنم باهاش خوندن و چقدر بهم حال میده و احساسم رو خوب میکنه .
ممنون استاد بابت این فایل ارزشمند ، خیلی بهش نیاز داشتم .
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان خوبم در خانواده بزرگ و صمیمی عباس منش
خیلی خداوند رو شاکرم بابت این مسیر فوق العاده که با هر لحظه کار کردن روی باور هام و هر لحظه کنترل ذهنم مسیر ها رو برام هموار و قلب ها رو برام نرم میکنه
استاد من خیلی مقاومت دارم برای کامنت گذاشتن چون با خودم میگم دوستان این همه آگاهی دارن و مدارشون بالاعه و درکشون از قانون زیاده ک این همه نکات عالی دارن بیان میکنن و ممکنه کامنت من اونقدر پر بار و عالی نباشه چرا باید اصلا کامنت بذارم
اما یادم افتاد به قانون تکامل و با خودم عهد بستم روی هر فایلی ک گوش میدم حداقل یک کامنت بذارم و کامنت ارزشمند دوستام رو هم بخونم تا هدایتی تکاملم رو طی کنم و منم مثل بقیه دوستام تو این زمینه پیشرفت کنم
در رابطه با عواقب تصمیمات احساسی باید بگم ک من در آینده ن چندان دور آدمی بودم ک حرف و رفتار دیگران ب شدت برام اهمیت داشت و اگر کسی در حضور من یا پشت سرم میشنیدم چیزی درموردم گفته سریع جبهه میگرفتم و هر طوری بود سعی میکردم حال اون طرف رو بگیرم و ب هر نحوی شده جلوی بقیه تخریبش کنم و فکر میکردم من عجب آدم شجاعی هستم ک از خودم دفاع میکنم و اجازه نمیدم هیچ حرف و حرکتی بی جواب بمونه و به نظر خودم ب طرف درس عبرت میدادم
غافل از این ک من با این طرز برخورد و نگرش هر روز اتفاقاتی از همین دست رو جذب میکردم و هر روزم صرف ثابت کردن خودم و تخریب دیگران میشد و هر لحظه نشخوار ذهنی ک چرا اینو نگفتم و چرا فلان کارو نکردم و هزااار جووور کرم و مرض دیگه که مث خوره مغزم رو میخورد و من واقعا غافل بودم از بلایی ک دارم سر خودم میارم
بعد از آشنایی با شما استاد عزیزم من خیلی تغییر کردم
بی نهاایت صبور شدم اولش سعی کردم که حرف و رفتارای بقیه رو ب منظور بد برداشت نکنم و سعی کردم با خودم و اطرافیانم ب صلح برسم
دیگه با این دید ک دنبال بحث و دعوا بگردم ب رفتار بقیه نگاه نمیکردم و همه رو دستی از دستان خداوند میدیدم ک من باید از بودن باهاشون لذت ببرم
کم کم و در زمان کوتاهی استاد ب طرز عجیبی تمام اون حرف و حدیثها تمام شد دیگه اصلا گله و شکایتی در کار نبود
حتی اصلا من مدت های طولانی دیگه اون افراد و نمیدیدم
چنان آرامشی در زندگی من الان وجود داره ک تونستم علاقه ام رو پیدا کنم
و حالا میفهمم استاد جان اونجایی ک شما میگی همه حواس پرتی ها رو کنار بذار همه پرتی های انرژی رو کنار بذار و به آرامش برس تا ایده ها ب سمتت بیاد الان این حرف رو درک میکنم با تمام وجودم
خدایا شکرت
مورد دیگه در مورد تصمیمات احساسی این بود ک من چند سال پیش یک پیج کاری زدم و از اونجایی ک دوستم در همین زمینه بصورت خیلی محدود فعالیت میکرد من با ایشون تو این کار شریک شدم چون احساس میکردم من باید کمکش کنم ک ب درآمد برسه و من میتونم زندگیشو تغییر بدم
از قضا استاد جان از وقتی ایشون شریک شد و یک سری باور هایی داشت و ب اصول خودش پایبند بود پیج ما هیچ رشدی نکرد و کم کم مشتری ها رو از دست دادیم و پیج کاملا راکد شد و من ک از عدم داشتن اعتماد بنفس رنج میبردم نتونستم ب ایشون بگم ک جدا بشیم
ولی نشستم روی باور هام کار کردم و الان ب لطف خدا بطور کاملا عادی از نظر فیزیکی هم از این دوستم بسیار دور هستم و الان ک علاقه ام رو پیدا کردم با خیال راحت و تمرکز بالا هر روز دارم خودم رو در این زمینه بهبود میدهم تا ب امید الله کسب و کار خودم را شروع کنم
استاد جانم ممنون بابت این فایل ها و این آگاهی های ناب ک در اختیار ما قرار میدهید
من کامنت شما را خواندم و خواستم بگم بسیار برای من کمک کننده بود، اولش نمیخواستم کامنتها را مطالعه کنم ولی بعدش گفتم من باید کامنتها را هم مطالعه کنم چراکه اگر واقعا بااهمیت نبود این همه استاد تاکید بر توجه نداشتند، حالا جالب اینه که هی بعد از اتمام کامنت های هر صفحه دیگه میگفتن نرم صفحه بعد ولی بهش غلبه کردم و برام جالبه که دقیقا هر صفحه حداقل برای من یک کلید و نکته قابل توجه داشت
(( همه حواس پرتی ها رو کنار بذار،همه پرتی های انرژی رو کنار بذار و به آرامش برس تا ایده ها به سمتت بیاد)) عجب جمله ای بود، واقعا یهو انگار تلنگری به من زد که از خواب غفلت بیدار شو،داری چکار میکنی؟اینهمه انرژی روانی که میتونه صرف ارتقا روزانه زندگیت بشه رو برای چه چیزی هدر میدی؟ برای اتفاقات گذشته؟برای توجه به فکر و قضاوتی که مردم در موردت میکنن؟برای توضیح های اضافی دادن برای اثبات خودت به دیگران؟ برای جدل با افرادی که وقتی رفتارشان را نگاه میکنی متوجه می شوی انها مقصرند ولی تو همش خودت را یگانه مقصر اتفاقات میبینی و خودت را به باد سرزنش میگیری؟ برای تصویرسازی هایی که داری تصور میکنی بهترین اتفاق برات افتاده بخاطر به خاک مالیدن پوزه یکی دیگه؟و با این کارت باعث میشی به جای رها و بخشیدن دیگری هی آتش خشم رو درونت شعله ور کنی؟ واقعا داری انرژی رو کجاها تلف میکنی؟حیف نیست؟
ممنون از یادآوری این جمله حتما در طول روز به عنوان قطب نما ازش استفاده میکنم تا کمتر از مسیر درست منحرف بشم
باز هم آگاهی و یادآوری نکات درستی که شاید همه ما به نوعی اونها رو شنیدیم اما درکش نکردیم و در عمل انجامش ندادیم.
سخته وقتی عصبانی میشی ، وقتی روت فشاره ، وقتی اتفاقی میفته که احساساتت رو جریحه دار میکنه ، وقتی عملی رو مخصوصا از فردی یا افرادی میبینی که توقع نداری ، خودت رو کنترل کنی و کلامی به زبون نیاری و تصمیمی نگیری!!!
اما شدنیه
فک میکنم همه موافقن که تمام یا 99 درصد قتل ها و خشونتها و … که توی درگیریهای خانوادگی یا اجتماعی میفته، بر اساس همین عدم کنترل ذهن و عصبانیت و خشم لحظه ای بوجود میاد.
اما میشه که تغییر کنیم و افسار ذهن رو بدست بگیریم.
ما انسان هستیم و احساسات بخشی از وجودمونه، اما با کسب آگاهی و تمرین در موارد کوچیک ، میتونیم در موارد بزرگتر و شدیدتر ، احساسات مون رو کنترل کنیم که البته تمرین میخواد و تمرین.
ولی نکته ای هست؛
نمیشه الکی خودمون رو عصبانی کنیم و بعد به تمرین کنترل ذهن و احساس بپردازیم، چون ته ذهن مون میدونیم که این مورد واقعی نیست!
پس چطور تمرین کنیم!؟
چیزی که به نظرم میرسه و به نوعی تجربه ش کردم ( که البته هنوز و هر روز باید روش کار کنم ) همین آگاهی های عالیه که استاد در فایل های دانلودی و محصولات در اختیار ما گذاشته.
مرور کردن هر روزه همین آگاهی هاست
مرور کردن هر روزه همین قوانین حاکم بر جهانِ
مرور کردن فایل ها و شنیدن و تکرار فایل هاییه که تو یه موضوع خاص برامون خیلی لازمه و کمک کننده ( اشاره؛ استفاده از نشانه امروز من، استفاده از موضوع مورد نیاز مون با توجه به قسمت دانلودی ها و کلیدها )
در رابطه با این فایل ارزشمند استاد ، موادی که هنگام دیدن فایل با اون همه زیبایی و شنیدن کلام استاد عباس منش در ذهنم تداعی میشد اینها بود؛
وقتی که من حقیقتا و هر روزه روی خودم کار کنم، توجه و تمرکزم رو روی زیبایی ها و خوبیهای زندگیم و دوروبرم بذارم، وقتی باورهای توحیدی قوی و عالی در ذهنم بسازم، وقتی خداوند رو تنها قدرت و رب عالم بدونم و بهش ایمان قلبی و محکمی داشته باشم، وقتی به «الخیر فی ما وقع» باور داشته باشم، وقتی «لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» در ذهن و قلب مون ریشه دار شده باشه، وقتی به «انا لله و انا الیه راجعون» ایمان بیاریم، وقتی این قانون خیلی مهم جهان رو که « احساسات خوب = اتفاقات خوب و احساسات ناخوب= اتفاقات ناخوب » بارها و بارها در ذهنت مرور کرده باشی و در وجودت نهادینه شده باشه،
»»» دیگه به یک آرامش عالیِ درونی میرسی که از ایمان به خداوند سرچشمه گرفته و توپ هم تکونت نمیده (هرچند همه ما آدمیم و کامل نیستیم و همیشه جا برای بهتر و بهتر شدن مون هست…)
»»» دیگه اصلا (یا بهتر بگم خیلی خیلی کم) موضوعاتی پیش میاد که بخواد عصبانیت کنه
ما همیشه اینو شنیدیم که:
پیشگیری بهتر از درمانِ
و به نظرم اینجا هم این جمله صدق میکنه
باید اعتراف کنم کار راحتی نیست ولی شدنیه.
با نکته های عالی و کاربردی که استاد هم اشاره کردند مثل نفس عمیق، بیرون رفتن و ترک اون موقعیتی که تشنج داره، با پیادهروی، دوش آب سرد، بازی با حیوان خانگی یا بازی با بچه ای معصوم و دوست داشتنی، با سپاسگزاری داشته ها و توجه به نکات مثبت زندگی و حتی نکات مثبت طرف مقابل مون در مسائل خانوادگی، میشه که کم کم قویتر شد و تصمیم عجولانه و نادرستی نگرفت…
یه چیز دیگه ای که در ذهنم مرور شد، جلسه ششم دوره جهان بینی توحیدی 1 بود که استاد خیلی فوقالعاده و عالی در مورد «نجواهای ذهنی» و نوع عملکرد شون توضیح میدن.
این جلسه خیلی خیلی خیلی میتونه کمک کننده باشه تو لحظه هایی که عصبانی میشی.
وقتی داری رو خودت کار میکنی و این جلسه رو هم هضمش کرده باشی، داری میبینی که نجواهای ذهنی ، خیلی خوشگل کارشون رو انجام میدن و مخصوصا تو شرایط ناخوب و عصبانیت، صداشون رو بلندتر هم میکنند، اما اگه من آگاه باشم به این قوانین و سیستم کار نجواها، میتونم با بی توجهی و اعراض از ناخوبی ها، مدت عصبانیتم رو کمتر کنم و هیچ تصمیمی هم نگیرم.
خدارو بینهایت سپاسگزارم بابت هدایتم به این آگاهی ها و تغییراتی که در شخصیتم داشتم.
من آدمی بودم که خیلی زود عصبانی میشدم، خیلی احساساتی میشدم اما به لطف خداوند و آموزش ها و آگاهی های ارزشمند استاد عزیزم ، الان طوری شده که طی چند ماه گذشته چندین نفر بهم گفتن، تو چقدر آرومی و آرامش داری…
خدارو هزاران بار شکر
تو بحث کاری هم تو چند ماه گذشته خیلی مورد پیش اومده که با دید تمرینِ چشم گفتن، نگاهشون کردم (اشاره به صحبتهای استاد در مورد تمرینِ چشم گفتن که به مسافران و بقیه، بارها چشم گفتن رو تمرین کرده بود) ، یه جاهایی واقعا برام آسون نبود، ولی مداوم قانون اعراض از ناخوبی ها و تمرین چشم گفتن و حال خوب، اتفاقات خوب رو در ذهنم مرور میکردم و میکنم…
از خداوند خیر و خوشی و فراوانی و حال خوب همیشگی و رشد رو برای استاد عزیزم خانم شایسته مهربان و شما عزیزِ خواننده این کامنت خواستارم.
سلام به همگی دوستان هم فرکانسی من در خانواده عباسمنش، ممنونم از استاد و مریم جان عزیز ، چقدر این فایل در همزمانی مفید بود برای من. یکی از روش هایی که من برای برگشتن به ارامش و شرایط نرمال خیلی ازش نتیجه گرفتم این بوده که وقتی از مسئله ایی خیلی عصبانی وخشمگین میشم و کلی افکار منفی میاد سراغم که اغلب مسائل از طرف محیط کاری یا خانواده و خواهر برادر یا دوستان هست و کم پیش میاد با همسرم مسئله ایی داشته باشم، در این صورت بدون اینکه صحبتی از اون مشکل داشته باشم همسرم رو در اغوش میگیرم و دقایقی یا ساعتها در اغوشش میمونم و این خییییلی به من ارامش میده ، و کمک میکنه به اینکه بتونم درست تر تصمیم بگیرم، جایی مطلب علمی ایی در این رابطه خوندم که میگفت ( از لحاظ علمی ثابت شدهاست که بغل کردن، عامل ترشح هورمون اکسیتوسین است، هورمونی که به نام هورمون عشق مشهور شده است.
هورمون اکسیتوسین اثرات و مکانیزم خاصی روی بدن دارد و باعث بهبود عملکرد و افزایش قوای بدنی میشود. این هورمون، شادیآور بوده و غم و غصه را هم کاهش میدهد. و همچنین اعتماد بنفس و امید به زندگی رو افزایش میدهد) بنابراین فکر میکنم در اغوش گرفتن پارتنر احساسی یک روش خیلی موثر برای کنترل عواطف و غلبه بر شرایط به ظاهر بحرانی باشه.
برای همگی شما عزیزان ارامش و لذت رو از خداوند که منشاء ارامش و اعتدال هست میخوام🪐
و اما از تصمیم بر پایه احساسات بگم من موقع ای که تازه ازدواج کرده بودیم همسرم گفت که بیا با خانواده ام زندگی کنیم و من هم از سر احساساتی شدن گفتم که باشه .
قبول کردن همانا و 14 سال به خودم میگفتم عجب اشتباهی کردم گفتن هم هماناااااا.
14 سال با خانواده همسرم زندگی کردیم.
یک تصمیم اشتباه 14 سال پشیمانی برای من داشت.
الان خیلیییییییییییییی خوب می فهمم که تصمیم بر پایه احساسات چه عواقبی داره .
سلام پرستو خانم.دقیقا منم مثل شما موقعی که ازدواج کردم بیست ساله وبی تجربه بودم همسرم گفت چون دستم خالیه سه چهارسال با مادرم زندگی کنیم منم بدون تجربه قبول کردم وسه سال شد نزدیک سیزده سال که حقیقا آزادی ادم کامل سلب شد ومابقی مسائل که خودتون بهتر میدونید ولی شکر خدا به لطف الله مهربون واین مسیر زیبای الهی الان نزدیک دوسال خونه مستقل خودم هستم وهر روز حتما حتما دقایقی از صمیم قلب از خدا به خاطر مستقل شدنم تشکر میکنم.
بنام خداوند قانون مدار،سلام استادجونم ،مریم جون و دوستان عزیزم
سپاسگذارم استاد عزیز که از دل هر اتفاقی درسی را بیرون میکشید که کمک میکنه به هزاران هزار نفر
من خودم آدم خیییییلی احساسی هستم البته دارم رو خودم کار میکنم،
که خودم را درشرایط احساسی ناراحت کننده ،کنترل کنم ،روشم اینه وقتی ،عصبانی ،یا ناراحتم ،نه با کسی حرف میزنم،نه کاری انجام میدم ،از خونه میرم بیرون ودر حدی که پاهام شروع به سوختن میکنه راه میرم
خییییلی بهم آرامش میده
البته در شرایط احساسی که خیییلی هیجان زده هم میشم ،خیلی اشتباهات کردم،مثلا وقتی خیییلی خوشحال بودم ،یه حرفهایی را که نباید به دوستان و آشنایان میزدم و بعد که به خودم میومدم میگفتم آخه چرا من نمیتونم جلوی دهنمو بگیرم،
بعد اون طرف هم میرفت به یکی دیگه میگفت ،و همینطوری پیش میرفت،تا دوباره میرسید به خودم،وواقعا خیییییلی بد و اشتباه بود،وقتی خیییلی خوشحال و هیجان زده ام با پیاده روی ،درست نمیشه،بلکه با ورزش و کارهایی که ذهنم و عضله هامو درگیر میکنه میتونم کنترل کنم ،اگه جایی هستم نمیشه ورزش کرد،گوشیمو در میارم ومیرم توفایلهای انگیزشی واونا رو میخونم
اینم خییلی کمک میکنه ،دقیقا همین چند شب پیش بود که با چندتا از فامیل نشسته بودیم ،و حالمون خییلی خوب بود،شروع کردند از یه نفر بد گفتن،دیدم اگه اونجا بمونم الان منم شروع میکنم،یه چیزی میگم که دیگه نمیتونم بعدا جمعش کنم پاشدم رفتم گوشیمو برداشتم ورفتم تو فایلهای استاد غرق شدم
والبته نشنیدم آنها چیا گفتن،ولی امروز شوهرم داشت میگفت اون شب که شما همه دور هم بودید،فلانی این حرفو در باره فلانی زده،تو چی گفتی،و خلاصه من که نبودم ،پس چیزی هم نشنیدم ،گفتم من از تجمع بیرون اومدم و خداراشکر که اومدم بیرون
وبارها و بارها شده بود وقتی خیییلی خوشحال بودم،به همه آدمها اعتماد میکردم،از زندگی خصوصیم،واز هرچی که به ذهنت برسه برای دیگران میگفتم،و بعدا وقتی همه چی آروم میشد من بودم وکلی حرف و حدیث که باعث تنش تو زندگیم میشد
واقعا استاد هزاران بار ازتون ممنونم ،واقعا راه ورسم زندگی رو شما به ما یاد دادید،پاینده باشی،الههههههههی
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان
بی نهایت ازتان سپاس گذارم بابت فایل های عالی که به ما کمک میکند تا به روش درست زندگی کنم تا موفقیت بشتر نصیب مان شود
من در شرایط احساسی بشتر دوش آب سرد میگیرم در کل هشتصاد فیصد من همیشه دوش آب سرد میگیرم واقعا حسم را عالی میکند. و دوم پیاده روی کردن و حرف زدن با خودم.
تصمیم که در شرایط احساسی گرفتم سال قبل من بخاطر یک موضوع خانوادگی با پدرم خیلی سخت از پشت گوشی دوا کردم پدرم مرا خیلی فحش داد من هم برایش چندگپ گفتم تا اینکه سری من حمله آمد کارم به شفاخانه کشید. ابروم جلو رفیقایم که باهم بودم رفت تا چند روز نمی توانستم طرف دوستایم بیبنم چون علیه پدرم حرف زدم بهش احترام نگذاشتم با آنکه که مقصیر کار پدرم بود اما من خودم را کنترول نکردم.
دوسال پیش مادرم فوت من واقعا بر روی خودم مسلط بودم گپای که استاد برایم در فایل ها گفته بود و قرآن که خوانده بودم آرام میکرد من بی نهایت وابسته به مادرم و مادرم وابسته به من بدون همدیگر نفس کشیده نمی توانستیم هر روز دو ساعت باهمدیگر حرف میزدیم من کابل درس می خواندم مادرم در غزنی بود. اون روزی که مادرم فوت کرد واقعا از احساساتم کار نگرفتم کوشش میکردم آرام کنم.
مادرم یک تا دوستم فوت کرده بود اون دوستم در اون شرایط نتوانست خود را کنترول کند وقتی خبر مرگ مادرش را شنید رفته بود سر خود به درخت زده بود تا هنوز بیمار است شاید ده سال از فوت مادرش بگذر.
سلام بر استاد عزیز
سلام بر دوستان خوبم
برای بار دوم است که در حال شنیدن این فایل عالی هستم
هرچه بیشتر گوش می دهم بیشتر پی به ترمزهای ذهنی خودم می برم
هر چه بیشتر گوش می دهم بیشتر می فهمم که چقدر احساسی و شتاب زده عمل می کردم
در سر کار خودم آنقدر ها تحت احساسات خودم قرار می گرفتم که عصبی می شدم و بعد می دیدم که دست به چه کارهایی میزدم
نیرو را اخراج می کردم
جریمه نقدی می کردم
و فرمان هایی می دادم که واقعا در نهایت به ضررم تمام می شد
حتی در کسب و کار خودم هم هر بار عصبی میشدم و شتابزده عمل می کردم آنوقت کل پول و سرمایه ام از دستم می رفت
یادم می آید که در روابط خودم با دوستانم وقتی که عصبانی می شدم و تحت هیجانات خودم حرفی می زدم
بعد بین من و دوستم کدورت ایجاد می شد و هنوز هم که هست باز دوست م در مورد آن حرف من را خجالت زده می کرد
این ها همگی بخش کوچکی از احساسی عمل کردن من است
واقعا صحبت های استاد برای من خیلی جای تعمل و تفکر دارد
ممنونم از استاد بخاطر این فایل عالی
سپاس از خدای فراوانی ها
سلام استاد عزیز و مریم بانوی مهربان.
یادمه سالهای اول زندگیم بود یه بار یه بحثی با همسرم داشتم و الان که فکرشو میکنم واقعا از روی احساس یه حرفی به همسرم زدم خیلی بد بود خودم یه لحظه موندم چرا این حرف بد رو گفتم بهش بنده خدا هیچی نگفت نگام کرد و گفت پاشو لباس بپوش بریم بیرون .رفتیم بیرون کلی هم پیاده روی کردیم بعدش گفت آروم شدی منم گفتم واقعا نمیدونم چی شد این حرف زشت رو زدم عذرخواهی کردم و همون موقع به هم دیگه قول دادیم هروقت راجب موضوعی ناراحتیم بیایم با هم صحبت کنیم .
منم هروقت عصبانی هستم راجب موضوعی هی به خودم میگم آروم باش سمیه و تو عصبانیت تصمیم نگیر بزار آروم بشی بعد. تا الان که 6 سال از اون موضوع میگذره پیش نیومده که تو عصبانیت چیزی بگم سعی میکنم سکوت کنم و بهترین راه به نظرم.
با سلام خدمت استاد عزیزم
ماشاللع چقدر خوش هیکل و جوان شدین
مبارکتون باشه این اندام فوق العاده
هر کسی که تلاش کنه برای بهتر شدن حقشه که هر روز ، از همه جهت بهتر و بهتر بشع
استاد جان امروز میخام از ی تصمیم احساسی بگم که چطور منو از عرش به فرش آورد و چطور نتیجه اون تصمیم اشتباه ، منو ی دختر قوی و خود ساخته کرد
جونم براتون بگه که چند سال پیش ، با همسر سابقم تصمیم به ازدواج گرفتیم اما نشانه ها دونه به دونه میومد کع این تصمیم اشتباهه
چون ما هیچ رقمه هیچ ربطی به هم نداشتیم
اما من درگیر احساسات الکی شده و ی جورایی فقط میخاستم که این ازدواج صورت بگیره
با اینکه خوشحالم نبودم ، اما واقعا نمیدونم چه اصراری داشتم که البته با آموزش های شما فهمیدم که من کنترل احساس بلد نبودم
خلاصه جونم براتون بگه که ما عقد کردیم و توی زمان عقدم حال من بد و بدتر میشد اما میگفتم خوب عقد کردم بده که جدا شم و با همین نگاه هم ادامه دادم و هر روز حالم نامساعدتر میشد
چون تفاهمی بین ما نبود
فقط پشت ی حرف گیر کرذه بودیم
هر دو ی نقاب و ی لبخند اما میدونستیم که چقدر حالمون بده
این روند نزدیک به هشت سال طول کشید و هر بار جهان به من اعلام میکرد که اینجا جات نیست ، اما من بجای اینکه بلند شم جامو عوض کنم ی باج به جهان میدادم تا فعلا ساکت شه
دلیل همه اینا ترس درون من بود
ترس از حرف مردم
ترس از قضاوت شدن
ترس از تنهایی
ترس از …..
خوب خودتون میدونید زندگی که باب طبع طرفین نیست خود بخود سرخوردگی میاره
اعتماد بنفس رو از بین میبره
به شدت ضعیف و وابسته میشی
استقلالم رو بخاطر طرز تفکر همسرم که مذهبی بودن رو از دست دادم
استاد بجایی رسیدم که مواردی رو که همسر سابقم میخواستن رو نمیتونستم بپذیرم انجام بدم , چون روحم با اونا در تناقض بود
اما خودمم نمیدونستم چی میخام
علایق و سلایقم رو فراموش کرده بودم
نه اونی بودم که از اول بودم ، نه کسی بودم که همسرم میخاست
به معنای واقعی هویتم رو از دست دادم ….
چرا ؟
فقط بخاطر اینکه نتونستم قبل ازدواج درست فکر کنم و تصمیم بگیرم
استاد جان یادمه اونوقتا ی صدایی درونم اونقدر سرزنشم میکرد که خدا میدونه
همه آش میگفت خودت کردی
، خود کرده را تدبیر نیست ….
همه آش دلم از این میسوخت که بقول معروف من عاشق هم نشده بودم که بگم قلیان احساس داشتم
فقط رو این حساب که بازی روانی ضمیر ناخود آگاهم روبلد نبودم ….
اگر بازیش رو بلد بودم میفهمیدم که این خیلی سطحی و مختصره و تا چند روز ذیگه از بین میره ….
با ی میهمونی و مسافرت این حس موقت تمام میشع ….
اما من بلد نبودم و افتادم توی ی داستان تقریبا ده ساله که ی دهه از عمر منو درگیر کرد
حالا کاش خنثی از اون زندگی بیرون اومده بودم !
زندگی که برای نگه داشتنش خودمو ، ارزوهامو ، دنیام رو دفن کرذه بودم
هویتم رو از دست داده بودم
و آخرش هم مجبور شدم طلاق بگیرم
اون همه رنج بیهوده کشیدم ، اخرشم همونی شد که ازش میترسیدم
خلاصه که وقتی از اون زندگی اومدم بیرون که خودمو نمیشناختم
اون کارهایی که همیشه دوست داشتم رودیگه دوست نداشتم و نمیدونستم چی منو خوشحال میکنه
افسردگی شدید گرفتم
یکی درونم همه اش سرزنشم میکرد
استاد جان ی بچه آیی درونم بود که به معنای واقعی 24 ساعته درونم گریه میکرد
اصلا نمیتونستم آرومش کنم
خلاصه جونم براتون بگه که با فایل های شما و سایت آشنا شدم
با کتاب شکرگذاری راندابرن توی جلسه اول ، سه ساعت کودک درونم ساکت شد
یعنی دیگه گریه نمیکرد
و یادمه وقتی نگاه به ساعت کردم که من نزدیک به سه ساعتی که داشتم مینوشتم این بچه درون ، منو آزار نداده و ساکت شده از خوشحالی داشتم بال در میاوردم
استاد جان احتمالا متوجه حال بد روحی من هستید که برای من ی دقیقه هم ی دقیقه بود کع از اون فشار خارج بشم ….
خلاصه بگم که نتیجه اون تصمیم اشتباه به هدر رفتن چندین سال از عمرم ، از دست دادن اغتماد بنفس ، شکست مالی ، افسردگی شدید که ی نفر دایم تو گوشم میگفت خودکشی ، خودکشی و فقط ایمانم به خدا جلوی این صدا ایستاد که من دست به خودکشی نزدم
خلاصه اینکه با ی همچین وضعیتی در انتها مجبور به طلاق شدم و از اینجا به بعد جهان اجازه باج دادن نمیداد
یا باید قوی میشدم یا باید از بین میرفتم
خوب اوایلش بشدت احساس ترس ، اضطراب ، نجواهای شدید ، بود
اما من تصمیم گرفتم که دیگه نذارم به هیچ قیمتی آسیب ببینم
با خودم عهد کردم که باید درست بشه ، باید قوی شم
استاد جان خانومها این حرف منو بیشتر متوجه میشن ، معمولا وقتی شکست عاطفی میخورن خیلی دلشون میخاد کع ی آقا در کنارشون باشع که بتونن به آرامش برسن ، که البته خود منم مستثنا نیستم و این حس رو بشدت داشتم
اما فهمیده بودم با اون همه ضعف شخصیتی درونم ، فقط میتونم ی طعمه عالی برای مردان و زنان سواستفاده گر باشم
که نه تنها حالمو خوب نمیکنن بلکه ترس و اضطراب و حس طرد شدگی عمیق تری رو بهم میدن
با اینکه با همه وجودم درد میکشیدم اما به لطف سایت شما و 12 قدم اجازه ندادم هیچ دستی اشکهای منو پاک کنه
هیچ دستی بخاد به سر و روی من کشیده بشع
اجازه ندادم هیچکسی از تنهایی و نیاز من سواستفاده کنه
استاد جان خدا میدونه چه شبهایی تا صبح روحم در عذاب بود که فقط وعدهای خداوند از زبان شما باعث شد که من تحمل کنم و بگم سحر نزدیکه و صبح میشع و من اینو اول مدیون خداوند و بعد مدیون شما استاد نازنینم هستم
خلاصه من اونقدر از اون تصمیم اشتباه درد کشیدم که دیگه جرات نمیکردم و نمیکنم که تصمیم غلط و احساسی بگیرم
چون میدونم اگر ی بار دیگع برگردم تو اون شرایط بد روحی ، محاله دیگه دوام بیارم و زنده بمونم
خلاصه من توی سایت شما و به لطف 12 قدم ، خودشناسی رو یاد کرفتم ، قوی بودن رو یاد گرفتم ، خصوصا از فایل اصل بقای اصلح ، هر کدوم از فایل ها دونه به دونه برای ثانیه به ثانیه ساختن حال بهتر به کمکم اومد و امروز که 5 سال از اون روزهای سخت من میگذره و البته من نزدیک به سه ساله که افتخار شاگردی شما رو دارم میگذره ی دختر بسیار قوی هستم که خودم از این همه تغییر تعجب میکنم
استاد گاهی یادم میاد به گذشته در کمال تعجب میگم ایا من بودم ؟
و الان به حدی رسیدم که اطرافیان همگی برای قوی بودنم تحسینم میکنن
خواستگارهایی دارم که گاهی از این همه شجاعت احساس عجز میکنند و علنی میگن که تو دختر بسیار قوی و خاصی هستی هر کسی نمیتونه پا به پای تو بیاد ….
استاد جان من توی عسلویه شاغل هستم و دور از خانواده اما خدا شاهده که دوری و تنهایی اصلا منو اذیت نمیکنه چون من تنها نیستم ، خدا با منه و به لطف سایت شما همیشه با من در حال صحبته
استاد جان خیلی دلم میخاد که بتونم با این شخصیت جدید که باگ های شخصیتیش رو پیدا و رفع کرده زندگی جدیدی رو در کنار ی مرد قوی آغاز کنم و اون همه آموزشی رو که دیدم توی زندگیم به کار ببرم
برای خودم لذتبخشه که ببینم از کجا به کجا رسیدم ؟؟؟
اون آرزویی که تمام انرژیش برای موندن تو زندگی وطلاق نگرفتن هدر رفت ، امروز برگشته و همون انرژی رو میخاد خرج ساختن ی زندگی آروم و پر از تفاهم و عشق کنه …..
حالا این وسط افراد بسیار بی نظیری هستن که تمایل دارند با هم آشنا شیم ، استاد جان این افراد کسانی هستند که اگر اوایل جداییم بود من از خدام بود که باهاشون ازدواج کنم ، اما الان اونقدر قوی شدم که حس میکنم این افراد برای من مناسب نیستند ، کسانی هستند که خواستگاری هر دختری برن جواب مثبت میگیرند اما من ( همون آرزوی ترسو و افسرده و طرد شده ) با اعتماد بنفس انتخاب میکنم و برام مهم نیست که اون منو انتخاب کرده و علاقمند شده
قبلا اگر اون منو میپسندید همین آیتم کافی بود انگار که من نظری نداشتم ، ایده و فکری نداشتم
اما الان میگم حس اون 50 درصده حس منم 50 درصده و اگر من به ایشون حسی ندارم پس این انتخاب درستی نیست
و البته اینو هم دوستدارم بگم که من یاد کرفتم تصمیم درست بگیرم
هر چند تلخ باشع
هر چند خودم یا طرف مقابلم اذیت بشیم اما در انتها باید تصمیم درست گرفته بشع که خدایی نکرده هیچ کدوم آسیب نبینیم
مثلا یکی دوماه با ی نفر آشنا میشدیم و روزهای اول هیجان بسیار زیاذی بود ، روزهای بعد به شناخت عمیق تر می رسیدم ومتوجه میشدم که این فرد برای آینده من به هر دلیلی مناسب نیست ، با اینکه حس دلسوزی داشتم ، یا دلتنگی ، یا هر چیزی …. با خودم میگم ارزو اگر همین جا کوتاه نیای بعدها باید تاوان سنگینی براش بدی
اگر همین امروزی که توانت 70 ، 80 هست نتونی تصمیم بگیری ، مجبور میشی وقتی که توانت 30 هست تصمیم بگیری و اون روز بیشتر عذاب میکشی و کار برات سخت تره …
و خودم مجاب میکنم که تصمیم بگیرم حتی شده ی هفته تو خونه خوابیدم ، گریه کرذم ، اذیت شدم اما تصمیمی که باید گرفته بشه و قلبم بهش گواهی میده رو کرفتم و تمام کردم ….
و بعد که از اون داستان هیجانی خارج شدم دیدم که چقدر درست و بجا بوده و به خودم احسنت گفتم
خلاصه استاد جان اینجا من ، آرزو ، دختر خدا – اذعان میکنم که همه این دستاوردها مرهون تصمیمی هست که ی زمانی شما گرفتید ،
شما تصمیم گرفتید که رو خودتون کار کنید و بعد اومدین و نقشه راه و مسیر رو در اختیار گمشدگان چون من قرار دادین تا امروز به لطف الله ما هم بتونیم زندگی کنیم و از زندگیمون لذت ببریم
بی نهایت براتون احترام قایلم
بی نهایت دوستون دارم
و بی نهایت از خداوند میخام چیزی رو بهتون بده که تا حالا به هیچ کس نداده ……..
سلام عزیزم
داستانتو خوندم و چقد یاد خودم افتادم
واقعا تحسینت میکنم که انقد خودتو رشد دادی که الان دقیقا برعکس اون ورژن قدیمی خودت شدی ، آفرین به تو …
من عاشق دختر های خودساخته و قوی هستم از ته دلم تحسینشون میکنم
امیدوارم همیشه تو مسیر رشد باشی تو همه ابعاد زندگیت
سلام دوست عزیز
متشکرم از توجهتون به کامنت من
برای ی دختری ، هر بانویی قوی بودن مهمه ، خودساخته بودن مهمه
چون بعد از اون قوی شدنه میتونه به رسالت واقعیش برسه
وقتی که خودش رو پیدا کزد و ضعفاشو بهبود داد میتونه ی همسر کامل ، همراه باشه
میتونه یک مادر خوب باشه
بع معنای واقعی زن باشه
با احساس و لطیف….
وقتی دستی به سر و روی خودش کشیده باشع و آرامش گرفته باشه این آرامش رو به اعضای خانواده هم سرایت بده
براتون آرزوی موفقیت و شاد کامی میکنم
سلام استاد جان
خداروشکر بابت این فایل که من تشنه ی شنیدن این مطالب بودم .
یکی از مشکلات اساسی من در روابطم اینکه من خیلی سخت میتونم احساساتم رو کنترل کنم .
من اکثر اوقات خشمگین و مضطرب و پر از تنش میشم و همین باعث میشه که اطرافیانم رو از خودم برنجونم و ناراحت کنم .
الان خداروشکر کمی بهتر شدم و سعی میکنم با هماهنگ کردن دیدگاه ذهن و روحم به تعادل احساسی برسم .
دوش آب سرد و سکوت واقعا معجزه میکنه ، من جدیدا وقتی عصبی میشم سکوت میکنم و یا به طرف میگم الان باهات حرف نمیزنم .
یا طرف کنارمه داره داد و بیداد میکنه یا بی احترامی میکنه ، همون لحظه به یه چیزه دیگه توجه میکنم ، به هر چیزی به جز اون آدم انگار که وجود خارجی نداره .
در مورد رابطه دوستانه من وقتی در حال و احساس خوب به دختری پیشنهاد دوستی دادم خیلی راحت تر قبول کرده تا وقتی که من ناراحت و عصبی بودم ، با رفتار بد اون آدم مواجه میشدم .
یا تو شغلم وقتی ناراحت هستم کارام طبق برنامه پیش نمیره ولی وقتی آرامش داشتم به همه ی کارام میرسم .
من الان تقریبا خیلی کم با خانواده یا داداشم بحثم میشه چون وقتی که عصبی هستم حتی یک کلام هم حرف نمیزنم و واکنش نشون نمیدم .
وقتی که حالم خوبه همه چیز در نظرم با مزه ، زیبا ، دوست داشتنی ، طنز و فوق العادست اما زمانی که حال و احساسم منفیه همه چیز در نظرم تکراری ، مضحک ، غم انگیز و ترسناکه ..
احساس خوبم به من قدرت میده که تو دله ترسام پا بزارم و چیز های جدید رو امتحان کنم اما احساس بد باعث شده من از همه چیز فاصله بگیرم و خودم رو ضعیف و ناتوان در برابر چالش هام میبینم .
وقتی که عصبی هستم همش میخوام دعوا کنم ، کتک بزنم و دیگری رو تحقیر کنم اما وقتی حالم خوبه حتی حالت عصبانیتم تغییر میکنه یعنی دعوا میکنم اما در ظاهر و اون دعوا هم در اکثر اوقات نتیجه بخش یعنی اونی که میخوام ، میشه .
از خواب هم کمک میگیرم برای احساس خوب ، وقتی که خیلی احساسات بد و ناراحت کننده رو تجربه میکنم ، میرم میخوابم و بعد که بیدار شدم سریعا ذهنم رو بمباران میکنم با جملات مثبت .
یا مثلا به یه بچه توجه میکنم و قربون صدقش میرم اینم حالم رو خوب میکنه .
آهنگ مثبت یا شاد میزارم و خودمم شروع میکنم باهاش خوندن و چقدر بهم حال میده و احساسم رو خوب میکنه .
ممنون استاد بابت این فایل ارزشمند ، خیلی بهش نیاز داشتم .
دوستت دارم استاد
خدایاشکرت
به نام خداوند هدایتگرم
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان خوبم در خانواده بزرگ و صمیمی عباس منش
خیلی خداوند رو شاکرم بابت این مسیر فوق العاده که با هر لحظه کار کردن روی باور هام و هر لحظه کنترل ذهنم مسیر ها رو برام هموار و قلب ها رو برام نرم میکنه
استاد من خیلی مقاومت دارم برای کامنت گذاشتن چون با خودم میگم دوستان این همه آگاهی دارن و مدارشون بالاعه و درکشون از قانون زیاده ک این همه نکات عالی دارن بیان میکنن و ممکنه کامنت من اونقدر پر بار و عالی نباشه چرا باید اصلا کامنت بذارم
اما یادم افتاد به قانون تکامل و با خودم عهد بستم روی هر فایلی ک گوش میدم حداقل یک کامنت بذارم و کامنت ارزشمند دوستام رو هم بخونم تا هدایتی تکاملم رو طی کنم و منم مثل بقیه دوستام تو این زمینه پیشرفت کنم
در رابطه با عواقب تصمیمات احساسی باید بگم ک من در آینده ن چندان دور آدمی بودم ک حرف و رفتار دیگران ب شدت برام اهمیت داشت و اگر کسی در حضور من یا پشت سرم میشنیدم چیزی درموردم گفته سریع جبهه میگرفتم و هر طوری بود سعی میکردم حال اون طرف رو بگیرم و ب هر نحوی شده جلوی بقیه تخریبش کنم و فکر میکردم من عجب آدم شجاعی هستم ک از خودم دفاع میکنم و اجازه نمیدم هیچ حرف و حرکتی بی جواب بمونه و به نظر خودم ب طرف درس عبرت میدادم
غافل از این ک من با این طرز برخورد و نگرش هر روز اتفاقاتی از همین دست رو جذب میکردم و هر روزم صرف ثابت کردن خودم و تخریب دیگران میشد و هر لحظه نشخوار ذهنی ک چرا اینو نگفتم و چرا فلان کارو نکردم و هزااار جووور کرم و مرض دیگه که مث خوره مغزم رو میخورد و من واقعا غافل بودم از بلایی ک دارم سر خودم میارم
بعد از آشنایی با شما استاد عزیزم من خیلی تغییر کردم
بی نهاایت صبور شدم اولش سعی کردم که حرف و رفتارای بقیه رو ب منظور بد برداشت نکنم و سعی کردم با خودم و اطرافیانم ب صلح برسم
دیگه با این دید ک دنبال بحث و دعوا بگردم ب رفتار بقیه نگاه نمیکردم و همه رو دستی از دستان خداوند میدیدم ک من باید از بودن باهاشون لذت ببرم
کم کم و در زمان کوتاهی استاد ب طرز عجیبی تمام اون حرف و حدیثها تمام شد دیگه اصلا گله و شکایتی در کار نبود
حتی اصلا من مدت های طولانی دیگه اون افراد و نمیدیدم
چنان آرامشی در زندگی من الان وجود داره ک تونستم علاقه ام رو پیدا کنم
و حالا میفهمم استاد جان اونجایی ک شما میگی همه حواس پرتی ها رو کنار بذار همه پرتی های انرژی رو کنار بذار و به آرامش برس تا ایده ها ب سمتت بیاد الان این حرف رو درک میکنم با تمام وجودم
خدایا شکرت
مورد دیگه در مورد تصمیمات احساسی این بود ک من چند سال پیش یک پیج کاری زدم و از اونجایی ک دوستم در همین زمینه بصورت خیلی محدود فعالیت میکرد من با ایشون تو این کار شریک شدم چون احساس میکردم من باید کمکش کنم ک ب درآمد برسه و من میتونم زندگیشو تغییر بدم
از قضا استاد جان از وقتی ایشون شریک شد و یک سری باور هایی داشت و ب اصول خودش پایبند بود پیج ما هیچ رشدی نکرد و کم کم مشتری ها رو از دست دادیم و پیج کاملا راکد شد و من ک از عدم داشتن اعتماد بنفس رنج میبردم نتونستم ب ایشون بگم ک جدا بشیم
ولی نشستم روی باور هام کار کردم و الان ب لطف خدا بطور کاملا عادی از نظر فیزیکی هم از این دوستم بسیار دور هستم و الان ک علاقه ام رو پیدا کردم با خیال راحت و تمرکز بالا هر روز دارم خودم رو در این زمینه بهبود میدهم تا ب امید الله کسب و کار خودم را شروع کنم
استاد جانم ممنون بابت این فایل ها و این آگاهی های ناب ک در اختیار ما قرار میدهید
سلام عزیز جان
من کامنت شما را خواندم و خواستم بگم بسیار برای من کمک کننده بود، اولش نمیخواستم کامنتها را مطالعه کنم ولی بعدش گفتم من باید کامنتها را هم مطالعه کنم چراکه اگر واقعا بااهمیت نبود این همه استاد تاکید بر توجه نداشتند، حالا جالب اینه که هی بعد از اتمام کامنت های هر صفحه دیگه میگفتن نرم صفحه بعد ولی بهش غلبه کردم و برام جالبه که دقیقا هر صفحه حداقل برای من یک کلید و نکته قابل توجه داشت
(( همه حواس پرتی ها رو کنار بذار،همه پرتی های انرژی رو کنار بذار و به آرامش برس تا ایده ها به سمتت بیاد)) عجب جمله ای بود، واقعا یهو انگار تلنگری به من زد که از خواب غفلت بیدار شو،داری چکار میکنی؟اینهمه انرژی روانی که میتونه صرف ارتقا روزانه زندگیت بشه رو برای چه چیزی هدر میدی؟ برای اتفاقات گذشته؟برای توجه به فکر و قضاوتی که مردم در موردت میکنن؟برای توضیح های اضافی دادن برای اثبات خودت به دیگران؟ برای جدل با افرادی که وقتی رفتارشان را نگاه میکنی متوجه می شوی انها مقصرند ولی تو همش خودت را یگانه مقصر اتفاقات میبینی و خودت را به باد سرزنش میگیری؟ برای تصویرسازی هایی که داری تصور میکنی بهترین اتفاق برات افتاده بخاطر به خاک مالیدن پوزه یکی دیگه؟و با این کارت باعث میشی به جای رها و بخشیدن دیگری هی آتش خشم رو درونت شعله ور کنی؟ واقعا داری انرژی رو کجاها تلف میکنی؟حیف نیست؟
ممنون از یادآوری این جمله حتما در طول روز به عنوان قطب نما ازش استفاده میکنم تا کمتر از مسیر درست منحرف بشم
«به نام رب قدرتمند و مهربانم»
سلام به استاد عزیزم و همه آدم های خوب
باز هم آگاهی و یادآوری نکات درستی که شاید همه ما به نوعی اونها رو شنیدیم اما درکش نکردیم و در عمل انجامش ندادیم.
سخته وقتی عصبانی میشی ، وقتی روت فشاره ، وقتی اتفاقی میفته که احساساتت رو جریحه دار میکنه ، وقتی عملی رو مخصوصا از فردی یا افرادی میبینی که توقع نداری ، خودت رو کنترل کنی و کلامی به زبون نیاری و تصمیمی نگیری!!!
اما شدنیه
فک میکنم همه موافقن که تمام یا 99 درصد قتل ها و خشونتها و … که توی درگیریهای خانوادگی یا اجتماعی میفته، بر اساس همین عدم کنترل ذهن و عصبانیت و خشم لحظه ای بوجود میاد.
اما میشه که تغییر کنیم و افسار ذهن رو بدست بگیریم.
ما انسان هستیم و احساسات بخشی از وجودمونه، اما با کسب آگاهی و تمرین در موارد کوچیک ، میتونیم در موارد بزرگتر و شدیدتر ، احساسات مون رو کنترل کنیم که البته تمرین میخواد و تمرین.
ولی نکته ای هست؛
نمیشه الکی خودمون رو عصبانی کنیم و بعد به تمرین کنترل ذهن و احساس بپردازیم، چون ته ذهن مون میدونیم که این مورد واقعی نیست!
پس چطور تمرین کنیم!؟
چیزی که به نظرم میرسه و به نوعی تجربه ش کردم ( که البته هنوز و هر روز باید روش کار کنم ) همین آگاهی های عالیه که استاد در فایل های دانلودی و محصولات در اختیار ما گذاشته.
مرور کردن هر روزه همین آگاهی هاست
مرور کردن هر روزه همین قوانین حاکم بر جهانِ
مرور کردن فایل ها و شنیدن و تکرار فایل هاییه که تو یه موضوع خاص برامون خیلی لازمه و کمک کننده ( اشاره؛ استفاده از نشانه امروز من، استفاده از موضوع مورد نیاز مون با توجه به قسمت دانلودی ها و کلیدها )
در رابطه با این فایل ارزشمند استاد ، موادی که هنگام دیدن فایل با اون همه زیبایی و شنیدن کلام استاد عباس منش در ذهنم تداعی میشد اینها بود؛
وقتی که من حقیقتا و هر روزه روی خودم کار کنم، توجه و تمرکزم رو روی زیبایی ها و خوبیهای زندگیم و دوروبرم بذارم، وقتی باورهای توحیدی قوی و عالی در ذهنم بسازم، وقتی خداوند رو تنها قدرت و رب عالم بدونم و بهش ایمان قلبی و محکمی داشته باشم، وقتی به «الخیر فی ما وقع» باور داشته باشم، وقتی «لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» در ذهن و قلب مون ریشه دار شده باشه، وقتی به «انا لله و انا الیه راجعون» ایمان بیاریم، وقتی این قانون خیلی مهم جهان رو که « احساسات خوب = اتفاقات خوب و احساسات ناخوب= اتفاقات ناخوب » بارها و بارها در ذهنت مرور کرده باشی و در وجودت نهادینه شده باشه،
»»» دیگه به یک آرامش عالیِ درونی میرسی که از ایمان به خداوند سرچشمه گرفته و توپ هم تکونت نمیده (هرچند همه ما آدمیم و کامل نیستیم و همیشه جا برای بهتر و بهتر شدن مون هست…)
»»» دیگه اصلا (یا بهتر بگم خیلی خیلی کم) موضوعاتی پیش میاد که بخواد عصبانیت کنه
ما همیشه اینو شنیدیم که:
پیشگیری بهتر از درمانِ
و به نظرم اینجا هم این جمله صدق میکنه
باید اعتراف کنم کار راحتی نیست ولی شدنیه.
با نکته های عالی و کاربردی که استاد هم اشاره کردند مثل نفس عمیق، بیرون رفتن و ترک اون موقعیتی که تشنج داره، با پیادهروی، دوش آب سرد، بازی با حیوان خانگی یا بازی با بچه ای معصوم و دوست داشتنی، با سپاسگزاری داشته ها و توجه به نکات مثبت زندگی و حتی نکات مثبت طرف مقابل مون در مسائل خانوادگی، میشه که کم کم قویتر شد و تصمیم عجولانه و نادرستی نگرفت…
یه چیز دیگه ای که در ذهنم مرور شد، جلسه ششم دوره جهان بینی توحیدی 1 بود که استاد خیلی فوقالعاده و عالی در مورد «نجواهای ذهنی» و نوع عملکرد شون توضیح میدن.
این جلسه خیلی خیلی خیلی میتونه کمک کننده باشه تو لحظه هایی که عصبانی میشی.
وقتی داری رو خودت کار میکنی و این جلسه رو هم هضمش کرده باشی، داری میبینی که نجواهای ذهنی ، خیلی خوشگل کارشون رو انجام میدن و مخصوصا تو شرایط ناخوب و عصبانیت، صداشون رو بلندتر هم میکنند، اما اگه من آگاه باشم به این قوانین و سیستم کار نجواها، میتونم با بی توجهی و اعراض از ناخوبی ها، مدت عصبانیتم رو کمتر کنم و هیچ تصمیمی هم نگیرم.
خدارو بینهایت سپاسگزارم بابت هدایتم به این آگاهی ها و تغییراتی که در شخصیتم داشتم.
من آدمی بودم که خیلی زود عصبانی میشدم، خیلی احساساتی میشدم اما به لطف خداوند و آموزش ها و آگاهی های ارزشمند استاد عزیزم ، الان طوری شده که طی چند ماه گذشته چندین نفر بهم گفتن، تو چقدر آرومی و آرامش داری…
خدارو هزاران بار شکر
تو بحث کاری هم تو چند ماه گذشته خیلی مورد پیش اومده که با دید تمرینِ چشم گفتن، نگاهشون کردم (اشاره به صحبتهای استاد در مورد تمرینِ چشم گفتن که به مسافران و بقیه، بارها چشم گفتن رو تمرین کرده بود) ، یه جاهایی واقعا برام آسون نبود، ولی مداوم قانون اعراض از ناخوبی ها و تمرین چشم گفتن و حال خوب، اتفاقات خوب رو در ذهنم مرور میکردم و میکنم…
از خداوند خیر و خوشی و فراوانی و حال خوب همیشگی و رشد رو برای استاد عزیزم خانم شایسته مهربان و شما عزیزِ خواننده این کامنت خواستارم.
خدایا شکرت
سلام به همگی دوستان هم فرکانسی من در خانواده عباسمنش، ممنونم از استاد و مریم جان عزیز ، چقدر این فایل در همزمانی مفید بود برای من. یکی از روش هایی که من برای برگشتن به ارامش و شرایط نرمال خیلی ازش نتیجه گرفتم این بوده که وقتی از مسئله ایی خیلی عصبانی وخشمگین میشم و کلی افکار منفی میاد سراغم که اغلب مسائل از طرف محیط کاری یا خانواده و خواهر برادر یا دوستان هست و کم پیش میاد با همسرم مسئله ایی داشته باشم، در این صورت بدون اینکه صحبتی از اون مشکل داشته باشم همسرم رو در اغوش میگیرم و دقایقی یا ساعتها در اغوشش میمونم و این خییییلی به من ارامش میده ، و کمک میکنه به اینکه بتونم درست تر تصمیم بگیرم، جایی مطلب علمی ایی در این رابطه خوندم که میگفت ( از لحاظ علمی ثابت شدهاست که بغل کردن، عامل ترشح هورمون اکسیتوسین است، هورمونی که به نام هورمون عشق مشهور شده است.
هورمون اکسیتوسین اثرات و مکانیزم خاصی روی بدن دارد و باعث بهبود عملکرد و افزایش قوای بدنی میشود. این هورمون، شادیآور بوده و غم و غصه را هم کاهش میدهد. و همچنین اعتماد بنفس و امید به زندگی رو افزایش میدهد) بنابراین فکر میکنم در اغوش گرفتن پارتنر احساسی یک روش خیلی موثر برای کنترل عواطف و غلبه بر شرایط به ظاهر بحرانی باشه.
برای همگی شما عزیزان ارامش و لذت رو از خداوند که منشاء ارامش و اعتدال هست میخوام🪐
بنام خدای مهربان.
سلام به استاد موفقیت عباسمنش و مریم قشنگم.
سلام به دوستان هم فرکانسی خاصم.
و اما از تصمیم بر پایه احساسات بگم من موقع ای که تازه ازدواج کرده بودیم همسرم گفت که بیا با خانواده ام زندگی کنیم و من هم از سر احساساتی شدن گفتم که باشه .
قبول کردن همانا و 14 سال به خودم میگفتم عجب اشتباهی کردم گفتن هم هماناااااا.
14 سال با خانواده همسرم زندگی کردیم.
یک تصمیم اشتباه 14 سال پشیمانی برای من داشت.
الان خیلیییییییییییییی خوب می فهمم که تصمیم بر پایه احساسات چه عواقبی داره .
خدانگهدار همگی.
سلام پرستو خانم.دقیقا منم مثل شما موقعی که ازدواج کردم بیست ساله وبی تجربه بودم همسرم گفت چون دستم خالیه سه چهارسال با مادرم زندگی کنیم منم بدون تجربه قبول کردم وسه سال شد نزدیک سیزده سال که حقیقا آزادی ادم کامل سلب شد ومابقی مسائل که خودتون بهتر میدونید ولی شکر خدا به لطف الله مهربون واین مسیر زیبای الهی الان نزدیک دوسال خونه مستقل خودم هستم وهر روز حتما حتما دقایقی از صمیم قلب از خدا به خاطر مستقل شدنم تشکر میکنم.