عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 57


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا کیماسی ام عاشق خدایی که منو لایق زندگی کرد گفته:
    مدت عضویت: 1936 روز

    سلام بر استاد عزیزم و دوستان خوبم در خانواده صمیمی عباسمنش

    مریم جان دانا و با کمالاتم

    خیلی مقاومت داشتم برای نوشتن

    مدتیه که دوره شیوه حل مسایل خریدم و تا جلسه ششم هم کار مردم و تمریناتش رو انجام دادم

    چون یه مشکل بزرگی تو روابط دارم که سعی مردم لا این دوره حلش کنم

    خداروشکر نتایج خوبی هم گرفتم

    ولی فکر میکنم بزرگترین مسکلی که با خودم دارم اینه که هنوز نمیتونم کامل روی خودم تمرکز کنم

    و مدام درکیر رفتارهای اشتباهی اطرافیانم میشم

    و سعی می کنم برای اونها راهکار پیدا کنم

    همسرم ویژگی های شخصیتی واقعا خوبی داره

    ویژگی هایی که میتونم بگم تا حالا تو هیچ مردی ندیدم ولی …

    یه مشکل بزرگ تو روابط داره و ادم بسیار حساسیه نسبت به اطرافیانش

    عملکرد و رفتار دیگران خیلی براش مهمه و خیلی بهش اهمیت میده و خیای وقتا هم نمیتونه خودشو کنترل کنه عصتانی میشه و بعدش اتفاقاتی میافته که نباید

    تو این مدتی که رو خودم کار میکنم روابطم با همسرم خیلی بهتر شده مسایلی که قبلا روش مشکل داشتیم خیلی کمتر شده یا حذف شده

    اما مشکل همسرم با خانواده ام همچنان پاربرجاست

    و این مشکل هر از چندگاهی منو درگیر خودش میکنه

    وقتی به گذشته یا ابنده فکر میکنم بهم میریزم و واکنش نشون میدم

    حتی وقتی حرفی از جانب اونها به گوش شوهرم میرسه بازم تنش ایجاد میشه

    هنوز نتونستم این مسیله رو حل کنم

    و بیشتر تنش هایی که ما لاهم داریم سر خانواده هامونه

    من با خانواده همسرم کات کردم

    اونم با خانواده من

    ولی بازم مشکل حل نشده

    و کنترل ذهن واقعا سخته تو برخورد با این مسئله

    کمرنگ میشه اما از بین نمره

    دوباره باقدرت برمیگرده

    بین حل مسئله و کنترل ذهن گیر کردم

    یه جاهایی میگم اگر فقط رو خودم کار کنم اتفاقات اونجوری که من میخوام رقم میخوره

    اما چون کنترلی روی همسرم ندارم هرازچندگاهی که بخاطر این قضیه عصبی میشه فشارش میزنه بالا دستش بی حس میشه و نگرانم بلایی سر خودش بیاره

    حرفای منو قبول داره اما سایتو نه واسه همین هیچ وقت رغبت نمیکنه خودش رو خودش کار کنه و همش ازمن میخواد براش حرف بزنم

    ظاهرا قبول میکنه نتیجه هم میگیره اما چون خودش کار نمیکنه ادامه دار نیست

    منم موندم رو کنتل ذهن خودم تمرکز کنم یا رو حل مسیله همسرم

    اگر تجربه یا پیشنهادی در این زمینه دارین خوشحال میشم بشنوم

    نمیدونم چرا اینا رو نوشتم اومده بودم چیزای دیگه ای بنویسم مرتبط با موضوع ویدئو

    اما این حرفا بخاطر ذهن خرابمه که الان به شدت درگیره

    انشالله بتونم به راه حل قطعی برسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    مهدی آریافر گفته:
    مدت عضویت: 1097 روز

    سلام و عرض ادب و خدمت استاد عزیزم جناب عباس منش و سرکار خانم شایسته بزگوار

    من با دیدن این فایل متوجه دلالیل تصمیمات اشتباه خودم شدم من سال گذشته اتفاقات عجیب و غریبی برام افتاد اول سرقت انبار اجناسم که با پیگیری خودم به خاطر مسائلی رضایت دادم بعد بهم خوردن شرکاتم با دوستم که البته فکر میکردم دوستمه و ضربه مالی بزرگی خوردم .بعد سرقت از انبار دومم به فاصله چند ماه که کار به شکایت مجدد و اینا کشید که طرف که سرقت کرده بود قصر دررفت و صاحب انبار مجبور به تاوان دادن شد اونم چون آشنا بود بهش زمان دادم تا نره زندان و رضایت دادم و ازش سفته گرفتم که بازم بعد مدت زمان باز نتونست پرداخت کنه ..میخواستم سفتشو اجرا بذارم که دلم نیومد تو همین اثنا بانک برای تسویه تسهیلاتش چون زمان بخشودگی جرایم تمام شده بود ولی در دست تمدید بود حساب های من و کل ضامنین و بست درست تو زمانی که تهران بودم برای درمان مادرم شد قوز بالای قوز …با درخواست و کلی خواهش دو تا ازحساب ها رو باز کردن ولی هنوز گیر بود همه چی ..هرچی گفتم دو ماه فرصت بدید تا با تمدید قانون تسویه کنم نشد که نشد . فقط گفتن یه راه داره اونم ایه که سند ماشین سنگین خودتون رو بیارید یه کپی بگیریم بزاریم تو پرونده تا بتونیم از بازرس فرصت بگیریم رفتیم بانک اینکارو کردیم و یه تفتهم نامه هم نوشتیم ولی درست سه روز بعد پلاک ماشین سنگین رو توقیف کردند و چون ما با فروش اون ماشین میخواستیم تسویه کنیم به مشکل برخوردیم اینم بگم قبل این اوصاف قرار بود با فروش ماشین سواری خودمون تسویه کنیم چون با بخشودگی رقم 450 میلیون تومان بود ولی درست چند روز قبل از اتمام مدت بخشودگی من یه تصادف ناخواسته کردم البته بعد فهمیدم همش الکی بوده ومنم که اولین بارم بود تو مخممصه افتادم اون تصادف منو حسابی شوکه کرد چون خودمو حسابی مسئول میدونستم که من باعث شدم نتونیم ماشین رو بفروشیم و همه چی تصیر منه من اون موقع تهران رفته بودم پیش برادرم و به نوعی از محیط فرار کردم و میخواستم فقط حل بشه اصلا خواب و خوراک نداشتم ریخته بودم به هم چون مدیر عامل شرکت هم من بودم اوضاع پیچیده شد خلاصه بانک ا کمک یکی از ضامینین نقشه کشید که ماشین و ببریم یه بنگاه که خودش معرفی کرده بود اونجام اول قیمت خوب گفتن نزدیک به 2 میلیارد تومان ولی بانک به بنگاه زنگ زد که ماشین توقیفه و بدهی بانکی داریم یهو ورق برگشت و خورد تو سر قیمت از اون طرفم بانک شکایت کرده بود دادگاه و برای ضامنین هم ابلاغ رفته و همه مارو تحت فشار گذاشتن که با هر قیمتی بفروشیم منم که به کلی رد داده بودم کارم حتی به روانپزشک رسید و دارو مصرفمیکردم برای کنترل اظطراب و استرسم .منم فقط میخواستم تمام بشه کلی میترسیدم که ابرومون نره و ضامنین هم شکایت نکنن یهو به ناچار مجبور به فروش ماشین با 400 تومان قیمت پایین تر شدیم تا بانک و تسویه کنیم و کارخونه تعطیل شد چون دیگه ماشین نداشتیم که بتن آماده بدیم درست 10 روز بعد از تسویه بانک قانون بخشودگی مجددا تمدید شد من که داغون شدم و مدام سرکوفت میشنیدم دقیقا 6 ماه تحت فشار بودم تو این مدت کلی اتفاق بد و خوب رو تجربه کردم کلی تجربه جدید کردم اصلا دنیا رو جور دیگه تونستم ببینم روزهایی فکر میکردم دیگه تمامه بدبخت شدم بی هدف بودم سرخورده بودم حتی از نزدیک ترین فرد خانوادم کلی حرف و چیز شنیدم و دیدم 6ماه ترسیدم برگردم سبزوار که اون اتفاق اونجا بود و کارخونه هم اونجا بود ولی وقتی رفتار های سنگین و دیدم یه دفعه تصمیم گرفتم و گفتم به درک هرچی میخواد بشه بزار بشه میرم سبزوار و خودم مشکلات و حلش میکنم دوباره شروع میکنم . دوره درمانم و شروع کردم و گفتم درست میشه همه چیز .چون مجردم و پسر بزرگ خانواده ام با پدر و مادرم زندگی میکنم این مدت هوامو داشتن تا اروم تر بشم .تصمیم گرفتم تمام پرونده های بازمو یکی یکی ببندم و انجامشون دادم حالم خوب شد دوره درمانم 9 ماه طول کشید ولی به لطف خدا حالم عالی شد اول از همه از خدا تشکر کردم هنوز کارخونه و کلی تجهیزات برام مونده و ازش میخواستم کمک کنه دوباره استارت بزنم . به طور اتفاقی با کتاب معجزه سپاس گذاری راندا برن اشنا شدم و این کتاب خیلی بهم انرزی داد و حالمو خوب کرد تمام تمریناتش رو انجام میدادم با تعهد کامل مو به مو و فهمیدم به خاطر اون همه نعمتی که خدا بهم داده بود اصلا شکر گذار نبودم بعد از اون از طرق دوستم با مفهموم فرکانس و احساس خوب =اتفاق خوب آشنا شدم و فمیدم که از دوره های استاد عباس منش استفاده میکنه ایشون رو تو یوتیوپ سرچ کردم و اولین فایلی که دیدم خدارا بهتر بشناسیم بود و کلی حالمو دگرگون کرد چون من ریشه مذهبی دارم و فهمیدم کجای کارم این بود که علاقه مندیم بیشتر شد با فایل های رایگان شروع کردم و تازه فهمیدم مقصر تمام اتفاقاتم خودم هستم خودم خلقشون کردم اگه اون موقع تو اون اوضاع کمی ارامش میداشتم و از روی ترس عمل نمیکردم الالن اینطور نبود اوضام بعد فهمیدم میتونستم برم دادگاه و فرصت بگیرم یا برم استانداری جلو عملیات بانک رو براحتی بگیرم ولی عجله و ترس منو درگیر کرد و تصمیم اشتباه گرفتم و عذاب وجدان بدترم کرد .تازه فهمیدم باید تو یکسال مهلت بخشودگی ماشین و میفروختم که اذیت نشم من قبلا دیگران مقصر میدونستم یا پدرم رو که تصمیمات اشتباه زیادی گرفت که ضربه خوردیم ولی الان درکم اینه که من میتونستم درست تصمیم بگیرم و انجامش بدم و نذارم به اینجا برسه فقط باید صبر میکردم و با آرامش تصمیم درست میگرفتم .الان دیگه حالم عالیه هروقت عصبی میشم یا حالم بد میشه فوری چند تا نفس عمیق میکشم و استرس و میارم پایین و بعد میرم پیاده روی و با خودم حرف میزنم به ابعاد مشکل فکر میکنم و یه راه حل پیدا مینکم و زود تصمیم نمیگیرم و تو حال بد نمیمونم .جدیدا هم با آموزه های استاد تصمیم گرفتم مجددا از صفر شروع کنم با همین دارایی که دارم و همه چی رو از نو خودم با باورهای جدیدم بسازم و ایمان دارم که موفق تر از قبل خواهم شد

    ممنونم از استاد عباس منش عزیزم و پیچ پر از محتویات درست و الهی ایشون که منو متحول کرد

    ببخشید دوستان عزیز هم فرکانسی خودم که خیلی پرحرفی کردم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3361 روز

    سلام وخدا قوت براستاد گرانقدر و خانواده محترم سایت استاد

    یک تصمیم احساسی میتواند عواقب ناگواری داشته باشد

    مثلاً برکناری مربی بایرن مونیخ قبل از بازی با منچستر سیتی…

    این مربی باوجودی که نتایج خوبی گرفته بود وپارسین ژرمن را حذف کرده بود ،طی یه تصمیم احساسی از طرف اولیور کان و دیگر مسئولان بایرن اخراج شد وآقای توماس توخل جایگزین وی شد که این تصمیم منجر به حذف بایرن مقابل منچستر سیتی و شکست های متوالی در بوندسلیگا گردید…

    خودم من نیز چندین سال است که با تاکسی های اینترنتی مشغول به کار هستم ،یک ماه قبل از عید 1402من درخواست ارسال مرسوله از بازار آهن شادآباد به شهرک استقلال تهران کارخانه ایرانپارس را تایید کردم…

    هنگامی که به آنجا رسیدم با گیرنده ای بسته تماس گرفتم و گفتند که کمی منتظر باشید تا بیایم،پس از کلی معطلی با من تماس گرفتن که برای تحویل بسته به داخل کارخانه بیایید ،متأسفانه من کمی احساسی شدم وعصبانی …

    و در زمان تحویل بسته با الفاظ رکیک بسته را تحویل دادم که منجر به این شد که تحویل گیرنده به دروغ و تحمت به پشتیبانی برنامه گفت که من بسته اش را تحویل نداده ام و

    احساساتی شدن من منجر به مسدودی حساب کاربری من و گرفتار شدنم به تهمت گردید…

    ولی خدارو شکر در اپلیکیشن دیگری ثبت نام کردم وخدا روزی دهنده است…

    یک راه کار خیلی عالی و خوب برای رفع عصبانیت ورسیدن به احساس آرامش برای من در ترافیک سرسام آور تهران ذکر صلوات بر حضرت محمد (ص)است…

    باور کنید با این ذکر من هم دردهای عضلانی و سردرد وسرما خوردگی را درمان کرده ام وهم احساس ام خوب شده است…

    برای سلامتی و شادکامی استاد عباس منش و بانو شایسته گرانقدر و موفقیت تمام اعضای سایت بفرستید صلووووواااااااات

    اللهم صل علی محمد و آل محمد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    mohamad kord گفته:
    مدت عضویت: 1636 روز

    سلام به همه

    چقد کامنت هاتون خوب و کمک کننده است

    بی نهایت از همه تون ممنونم

    من یک تضادی برام پیش اومد همین دیشب و نزدیک بود که یک تصمیم احساسی بگیرم که خدا می‌دونه اگر اون کارو میکردم به کجا ها که ختم نمیشد

    قضیه اینه که دیشب تو خوابگاه اومدم که بخوابم

    یهو یه بوی سیگار اومد تو اتاق

    قبلا هم که میومد من با پلاستیک دریچه کولر رو بستم تا بو نیاد اما چون هوا الان گرمه و کولر رو روشن میکنیم پلاستیک رو کندیم

    مال اتاق بقلمونه ک تو اتاق سیگار میکشن

    چند بار ب خودشون گفتیم چند بار هم ب سرپرست خوابگاه

    دیشب یک لحظه انقدر عصبانی شدم که فقط میخواستم یرم تو اتاقشون و اونی رو ک سیگار میکشه کتک بزنم

    خوشحالم که خودم رو کنترل کردم و به ذهنم مسلط بودم و خودم رو تونستم اروم کنم و خوابیدم

    اما صبح هی نجوا شیطان توی ذهنم یود که باید اون کارو میکردی و……… هزار جور فکر که من هر لحظه عصبانی و عصبانی تر میشدم

    اما میدونستم که کارم صد در هزار اشتباه است

    و باید ذهنم رو کنترل کنم

    به همین خاطر وارد سایت شدم تا یک فایلی پیدا کنم که حالم رو خوب کنه و کمک کنه که تصمیم درست بگیرم و اومدم تو قسمت دانلود ها

    این فایل رو دیدم و دقیقا همون چیزی هست که من نیاز داشتم

    عجیبه که چند روز پیش من این فایل رو شنیدم اما اون لحظه تو ذهنم نبود

    این نشون میده که انقدر باید این ورودی ها رو تکرار کنیم که که جزئی از فکر کردن هامون بشه

    الان میبینم که چقدر تصمیم های متفاوتی میشه گرفت و بدترین کار ممکن درگیر شدن بود

    ب قول استاد هر تصمیمی که در شرایط احساسی بگیریم اشتباست

    مهم نیست به چه دلیلی حالت بده و مهم نیست که چقدر دلیل منطقی و قابل قبول داری که حالت بد باشه مهم اینه که حال بد یعنی فرکانس بد

    فرکانس بد یعنی‌گفتگو های ذهنی ناراحت کننده و مایوس کننده

    و گفتگو های بد ذهنی یعنی منجر به تصمیم و عمل اشتباه

    و عمل اشتباه منجر به نتیجه ی اشتباه و بد میشه .

    از خدا میخوام که هدایتم کنه به بهترین کاری که میشه انجام داد

    میخوام که فقط ب نکات مثبت توجه کنم

    از دوستان هم میخوام که کمک کنند و بگن بنظرشون درست ترین کاری که میشه انجام داد چی هست ؟

    ممنونم از همه تون

    از استاد عزیزم سپاسگزارم و بینهایت ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    یوسف علیزاده گفته:
    مدت عضویت: 1979 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش

    درود بر شما استاد عباسمنش عزیز️

    واقعا نمیدونم چطوری خدارو سپاسگزاری کنم هر فایلی از شما میشنوم یا میبینم انگار همون چیزی هستش که من میخواستم بشنوم؛

    واقعیتش دقیقا روزی که شما این فایلو گذاشتید روی سایت من از خدا خواستم در مورد یه موضوعی هدایتم کنه و نشونه هایی نشونم بده و وقتی این‌ فایلو شندیم داشتم دیوونه میشدم ، نه فقط این فایل یه مدتی هست که اینطوری شدم و هر وقت از خدا نشونه میخوام در سریع ترین زمان بهم نشون میده و این مدت زمان دیدن اون نشونه هم هر چقدر گذشته سریع تر شده، و به خاطر همینه که من وابسته هدایت خداوند شدم و بارها تو کامنتا گفتم؛ استاد جان به خاطر همینه که میگم اینجا مامن امنی برای اونهایی ست که میخوان هدایت بشن

    من چند روز پیش درباره موضوعی دچار تردید شدم و اومدم با خودم منطقی فکر کردم اگه اون کارو انجام بدم شاید درست نباشه و به این نتیجه رسیدم ولی راضیم نمیکرد گفتم خدایا خودت بهم نشونه نشون بده و دقیقا این فایلو که گوش کردم دیدم واقعا نباید اون کارو انجام بدم و باید صبر کنم چون همونطور که تو این فایل گفتید اگه تصمیمی که میگیرم از روی ترس و نگرانی باشه اون تصمیم ، تصمیم احساسیه و تصمیم اشتباهیه، چون موضوعی که بهش فکر میکردم مالی بود به خودم گفتم یوسف به حرف استاد گوش بده و اگه میخوای این کارو بکنی و منبعش ترسه اقدام نکن و اجازه بده مسیر‌تکاملتو طی کنی؛ چون فکر میکردم اگه این کارو بکنم از لحاظ مالی به نفعم میشه

    استاد جان اینکه گفتید وقتی عصبانی و خشمگین و ناراحت هستیم تصمیم نگیریم کاملا درسته و هر بار داشتید تو این فایل صحبت میکردید با خودم میگفتم راست میگه راست میگه چقدر عالی توضیح دادید ، اکثر ما از همین تو لحظه تصمیم گرفتن ها چقدر ضربه خوردیم و لطمه دیدیم، چه کار های اشتباهای کردیم چه حرف های نابجایی زدیم چه رفتارهای ناشایستی ازمون سرزد، من هم همین اشتباهاتو کردم چه تو روابطم با همسرم چه تو روابطم با خوانواده ام و چه دیگران؛ چه تصمیمات اشتباه مالی گرفتم و خودمو اذیت کردم؛ ولی دارم درس میگیرم از اون اشتباهاتم امیدوارم که هر روز بیشتر تمرین کنم و هرروز بیشتر از اون اشتباهات درس بگیرم و تو عمل پیاده کنم؛ همونطور که گفتید یکی از راه ها سکوت کردنه؛ به نظر من که بهترین راهه؛ چون باعث میشه فکر کنیم به حرفی که میخوایم بزنیم یا به رفتاری که میخوایم انجام بدیم، الان میفهمم و دارم درک میکنم

    استاد جان خودم بیشتر مواقع سعی میکنم که همین کارو بکنم و سکوت کنم و از اون محیط یا موقعیت خارج بشم تا کمی فکر کنم و آروم بشم؛ چون فکر کردن و آروم شدن باعث میشه به خودمون فرصت تصمیم گیری درست میده بقول شما هر تصمیمی تو موقعیت احساسی شدید بگیریم کاملا تصمیم اشتباهیه و تبعات جبران ناپذیری داره؛ الان میفهمم که تمام حوادث فیزیکی بین دو نفر چه تو روابط زناشویی چه زندگی اجتماعی از تصمیمات عجولانه و احساسی بوده؛ مثلا تو بحث بورس یا ارزهای دیجیتال خیلی تبلیغ میکردن که وارد شید الان بازار صعودیه ورود نکنی باختی یا فلان ملکو نخری باختی یا فلان ثبت نام خودرو شرکت نکنی ضرر میکنی و دیدم که تمام اینها تصمیمات احساسی و از روی ترسه، به شخصه خودم تو هیچ کدوم از این نمونه ها شرکت نکردم

    همونطور که گفتم خودم بیشتر تو مواقع احساسی سکوت میکنم انتخاب بعدیم بازی کامپیوتریه چه یا موبایل چه با کنسول بازی ، تماشای فیلم و سریال هم یکی دیگه از انتخاب هامه ، باعث میشه فکرم از اون محیط دور بشه؛ یکی از کارهایی که یادگرفتم تو این مواقع نکنم رانندگیه چون پشت فرمون نشستن به تمرکز نیاز داره سعی میکنم رانندگی نکنم

    البته بگم همین این ها مستلزم طی کردن تکامله من هم قبلا سریع واکنش احساسی نشون میدادم زود هیجانی میشدم حتی تو یه مثال من در شرایطی قرار گرفتم که انقدر ناراحت و غمگین بودم میخواستم خودکشی انجام بدم ولی خدا کمکم کرد و اون برحه از زمانو پشت سر گذاشتم و دست به چنین کار اشتباهی نزدم سعی کردم امید داشته باشم به خدای مهربون و خداروشکر الان خیلی بهترم، هنوز جا داره که روی خودم کار کنم ولی میبینم که بهتر شدم؛

    دوش آب سرد گرفتن خیلی کمک میکنه ، پیاده روی و قدم زدن هم گزینه خیلی خوبیه، نفس عمیق کشیدن بسیار عالیه؛ بازی کردن با حیوونا به نظرم یه روش کاربردیه که ذهن آدمو از اتفاقات اون موقع دور میکنه

    ولی این که تو ذهنت به خودت بگی من باید خودمو آروم کنم چون هر تصمیمی تو شرایط احساسی شدید بگیرم اشتباهه، این‌خودش یه کمک کننده بسیار عالیه؛ این سوال هم میتونیم از خودمون بپرسیم که آیا این موضوع چند وقت دیگه برامون اهمیت داره یا نه ؟ همین سوال خیلی میتونه به آدم کمک کنه که سریع واکنش نشون نده و اجازه بده زمان حلش کنه، چون بقول شما زمان حلال مشکلاته و ذهن نمیخواد که به مدت طولانی از چیزی ناراحت و خشمگین باشه و همیشه تو حالت اضطرار قرار بگیره چون هر چقدر تو احساس‌بد بمونیم از جنس همون اتفاق واسمون میفته

    استاد جان به نظرم اینکه تصمیم احساسی میگریم یا نه برمیگرده به ایمانمون، کسی که به خداوند ایمان داره میتونه در شرایط حساس توکل کنه به خداوند و خودشو آروم کنه البته که کار بسیار سختیه در شروع کار ولی یواش یواش با تمرین میشه به این نقطه رسید که به خدا توکل کرد و به خودمون بگیم همه چیز تحت کنترل خداونده همه چیز رو نظمه و هیچ اتفاق بدی برای من نمیفته حتما خیری در کار هست و کلی حرف های مثبت که نشون از ایمانمون به خداوند داره، امیدوارم همه مون بتونیم به این مسیر هدایت بشیم و تکاملمونو طی کنیم و اجازه بدیم خداوند کارهارو برامون انجام بده

    خیلی دوستون دارم استاد جان و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک ببینمتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    میترا کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 2205 روز

    سلام و درود بر استاد بزرگوار و مریم بانوی عزیز واقعا راست میگن وقتی شاگرد آماده باشه استاد از راه میرسه حدود 2 هفته ای بود که متمرکز شده بودیم با همسرم به زمان دیر آمدم پسر 21 ساله امان به خانه با توجه به اینکه ایشان 4 روز هفته را مشغول به دانشگاه و سر کار است

    خلاصه گیر دادن های ما شروع شد و عرصه رابیشتر تنگ کردیم با توجه به اینکه هر کجا میره در روز به ما مرتب زنگ میزنه و اطلاع میده و اگه میگفت با دوستام میرم رستوران 11 میرسم و نیم ساعت دیرتر می آمد ما آن روز را کفتش نمیکردیم دست بر دارنبودیم خلاصه همسرم گفت باید بهش بگیم 9 بیاد تا لااقل 10 خونه باشه بدون فکر و با عجله شروع کردیم به سختگیری و پسر من( که تعریفش نباشد و همه دوستان و خانواده عاشق پاکی و ادب و نزاکت او هستند و واقعا پاستوریزه است اونم تو ایران،و اصلا اهل هیچ چیزی نیست از قلیون و سیگار گرفته تا ‌..و به قول خودش زمانی هم که اقوام چیزی بهش تعارف کنند میگه من تنها خلافم شیر کاکائو ه و با این شوخی لب به چیزی نمیزنه در صورتیکه ما خانواده راحتی هستیم ) خلاصه پسرم مرتب با آرامش تلاش کرد که ما را توجیه کنه که من تا 7 و 8 سر کارم تا با دوستانم برم بیرون و سفارش غذایی دهیم خودش 10 میشه لاقل اجازه بدهیم ساعت 11 بیایم و ما امتناع کردیم و سرتون رو درد نیارم بدون توجه شروع کردیم به قول استاد احساسی رفتار کردن و بحث در گرفت و چون تا به حال پسر ما همیشه خود ابرازی نداشت و مخالفتی با ما نمی‌کرد دیگه جبهه گرفت و گفت اگه میگین من آرامش شما رو بهم میزنم میخواید من نیام خونه ؟ و به قول خودش یه چیزی گفت که ما هم بگیم نه و از این تعارفات منم با توجه به اینکه اصلا در زمان خشم و عصبانیت به هیچ عنوان نمیتونم خودم رو کنترل کنم با استقبال گفتم باشه ، نیا و این بجه سر خورده و ناراحت زد بیرون خیلی عجولانه سوئیچ خودرویی که براش گرفته بودیم و خودش هر ماه قسط میداد برداشتم و ماشین هم بهش ندادیم

    خلاصه رفت و آن شب تا ساعت 1 خانه نیامد و بعد به اصرار مادرم که میهمان خانه ما بود البته پسرم بهش پیام داده بود بیام یا نه ؟ و به خانه آمد این نتیجه احساسی و سریع تصمیگیری ما بود

    فردای آن روز برای من یک گلدان زیبا گرفت و عذر خواهی کرد ولی با توجه به مشکلات همکلاسی هایش و شب گردی های آنها باز این داستان 4 یا 5 بار در این 2 هفته اجرا شد.

    اصل داستان شروع شد و ما اصلا توانایی کنترل ذهن نکردیم و مرتب بحث ، قهر و آشتی تا شبی که استاد این فابل رو روی سایت قرار دادن

    قبل از دیدن این فابل من ه کم صبر و عجول باز حرفهای منزجر کننده ای آماده کردم که برم عجولانه به پسر بزنم که تازه از سر کار آمده ساعت 9 شب . اینبار همسرم گفت بیا اول بشینیم فایل رو گوش بده بعدا منم با عشق مثل همیشه گوش دادم ویک راه کار استاد که نفس کشیدن عمیق بود را اجرا کردم و بعد با حوصله و آرامش 3 ساعت با پسرم نشستیم و صحبت کردیم و خدا شکر که حرفهای استاد اون لحظه خیلی روی آرامش من تاثیر گذاشت و مثل همیشه انگار خدا توسط دستانش با ما صحبت میکنه و سوژه اون شب ما دقیقا ربط داشت به خانواده ما و کافی بود بعد از بحثم این فایل را گوش میدادم و چقدر احساس ندامت و پشیمانی میکردم که ای کاش زودتر گوش میدادم اما شانس آوردیم و به موقع هدایت شدیم به سایت و در زمان مناسب قرار گرفتیم .

    و صحبت ه با تمرکز و آرام ه من ، که خدا خیرش بده استاد را که مسبب این آرامش شد و نتیجه اش انتقال این آرامش به پسرم هم شد و باز دمش گرم که خودش میگفت مامان من اشتباه کردم و اصلا خودم دوست ندارم تا 12 بیرون باشم اما همه دوستام و جوونهای امروزی شبها میرن بیرون و تازه تا 2 هم بیرونند اما من میدونم شما نگران من هستید ، چشم دیگه نمیرم بیرون و خودم خیلی دلم براش سوخت که اینگونه دارم براش سخت گیری میکنم با اینکه ما مشاور خانوده داریم و دکتر هستند و به من گفتند که با توجه با اینکه پسر شما خیلی عاقل و داناست اصلا اشکالی نداره و براش سخت گیری نکنید اما ، ما کار خودمون رو کردیم حالا واقعا تصمیم دارم با توجه به سخنان استاد بزرگوار توانایی کنترل ذهن کنم اما من مشکلی دارم که استاد تا به حال به این مورد اصلا اشاره ای نکردن و آن لججججججججججججججججججججججبازی است

    امان از لجبازی من با خودم و بقیه واقعا قفلی میزنم روش و با خودم هم کنار نمی آیم در زمان عصبانیت خیلی لجباز میشوم و می‌خواهم به هر طریقی حرص طرف مقابل رو در بیارم چون اصولا آدم منطقی هستم و سعی میکنم راهم درست باشه و اگه اشتباهی میکنم سریع به بقیه اعلام می‌کنم که تقصیر من بوده و عذر خواهی میکنم اما درمورد خودم همه در کنار من اشتباه خود را نمی‌پذیرند و زیرو رو می‌کشند و خلاصه زیر بار نمی‌روند و منم باهاشون لج میکنم حالا دوستان و استاد بزرگوار چه راهکاری برای لجبازی دارین ؟ و اینکه من صبر ندارم تا زمانیکه عصبانی میشوم سریع میخواهم بریزم بیرون و. نهایتا 2 ساعت با خودم کنار بیام و صبوری کنم باز هم در آخرش حتی اگه طرف جلوی رویم نباشه شده تلفن میزنم و حرف و فکرم رو بازگو میکنم چه برسه به اینکه از کنارش بزنم بیرون و بروم پیاده روی پس با توجه به کم صبری و لجبازی ذهنم خیلی برام سخته توانایی کنترل ذهن اما دیگه سعی میکنم متن این فایل و دوستان رو مرتبا بخونم تا در ذهنم حک شود لطفا اگه راهکارهای خوب دارین به من ارایه دهید . با تشکر و سپاس از همراهی دوستن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    مجید نوذری گفته:
    مدت عضویت: 1566 روز

    به نام خدا

    سلام به همه دوستان و خانواده صمیمی استاد عباس منش

    چقدر مثب اندیشی استاد در نامگذاری فایل موثر هست من که ابتدای راه هستم و دارم مثبت اندیشی را تمرین میکنم مدام ذهن من بهم میگه کاش اسم این فایل بود راه های کنترل خشم یا راه های کنترل ترس یا عواقب پرخاشگری

    حالا که خوب دقت میکنم میبینم چرا ما باید اسم فایل هم کلماتی بگذاریم که باید حذف بشوند و این نتیجه حس خوب مثبت اندیشی استاد و خانم مریم هستش که این نام را برای فایل انتخاب کردند

    محتوای خیلی خیلی دقیقی بودند و اون ردش پیاده روی بسیار برای من جواب داده و حتی بعضی وقت ها به مسافرت میرفتم چون مساله اونقدر گره داشته که با ی پیاده روی به آرامش نمی‌رسیدم لذا با ی مسافرت 3 روزه بسیار آرام میشدم و باعث می‌شده عواقب بدی را برای خودم بوجود نیاورم و مطمئن هستم که باز هم نیاز به تغییر دارم

    با آرزوی سلامتی و موفقیت و آرامش برای همه دوستان خدا نگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    فرهاد نجاتی گفته:
    مدت عضویت: 1300 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته

    و دوستان همراه.

    ممنون از استاد عزیز بابت این فایل فوق العاده . که عمل کردن به این آگاهی ها خیلی کاربردیه چون همه انسانها چه خواسته و چه ناخواسته در گیر این موضوع می‌شوند و به گفته شما خیلی مهارت میخواد که تو همچین شرایطی ما بتونیم خودمون رو کنترل کنیم که حرفی نزنیم یا عملی رو انجام ندیم که بعدش نتونیم جبران کنیم. به شخصه تو این جور مواقع بخودم یاد آوری میکنم که احساس خوب اتفاقات خوب رو به بار میاره و احساس بد اتفاقات بد رو.

    و با همین یادآوری تا حد زیادی میتونم خودم رو کنترل کنم .

    و با کمک آگاهی های این فایل هم که استاد فرمودند حتی تو احساس خیلی خوب هم تصمیمی نگیرید که بعدش شاید پشیمون بشید سعی میکنم که موقع بروز چنین احساساتی در آن واحد هیچ تصمیمی نگیرم و حداقل یک روز رو به خودم فرصت بدم بعد اگه لازم به تصمیم گرفتن بود این کا رو انجام بدم که فک میکنم با این روش آدم تصمیم خیلی بهتری میگیره.

    و باید در چنین شرایطی همیشه از خداوند آرامش طلب کنیم که با یاد خداوند دلها آرام میگیرد.

    خداوندا آرامشی عطا فرما.

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    زهرا صادقی گفته:
    مدت عضویت: 4266 روز

    بنام خدا

    با سلام به عباس منشیهای عزیز و استاد جان و مریم نازنین

    من تصمیمات احساسیم در مواقعی بود که دلسوزی بیجا میکردم و خودم را از اهداف خودم دور میکردم

    یادم میاد زمانی که دانشجو بودم و هفته ی دیگه امتحان سختی داشتم

    یکی از اقوام با نامزدش قهر کرده بود

    و با من صحبت و کلی درد و دل کرد و من هم دلسوزانه گفتم بیا خونه ی ما و ایشون سه روز منزل ما بودند و من هم زندگی و خودم و همه چیز را رها کرده بودم و به ایشون رسیدگی میکردم هر روز غذاهای مفصل درست میکردم که برای خودم این کارها رو نمیکردم و چقدر راهکار بهشون دادم که فکر میکردم درسته بعد از سه روز آنقدر خسته بودم افتادم روی تخت و خوابم برد تازه احساس بدی هم داشتم که چرا مهمان را تنها گذاشتم

    خلاصه وقتی بیدار شدم متوجه صدای مهمان شدم که با نامزدش صحبت میکند و تمام حرفهایی که من زدم باد هوا بود و بعدها پیام دریافت کردم که من نسبت به روابط آنها حسادت دارم و من خیلی ناراحت شدم بگذریم که امتحان هم نتونستم بدهم

    و پیش خودم گفتم خدایا من قصدم کمک بود خودت دیدی که بخاطرش خونه و زندگیمو رها کردم الان خنده ام میگیره که چقدر باورهای داغونی داشتم فکر میکردم با کمک به دیگران در صورتی که شرایطش رو هم ندارم خدا خوشحال میشه میگه آفرین بنده ی خوبم که چقدر ایثار و فداکاری داری بجاش برات جبران میکنم

    ولی شکر خدا با آگاهیهای 12قدم دیگه برای هیچ کس جز خودم رابین هود نمیشوم و چقدر وقت کافی دارم برای رسیدن به اهدافم بزار دیگران هر چی میخوان بگن

    یادمه قبل دریافت این آگاهیها آنقدر از حل کردن مسائل دیگران خسته شده بودم که نمیتونستم روی زندگی خودم تمر کز کنم یه روز که اقوام اومده بودند خونمون برای گرفتن راهکار مسائلشون ناگهان از درونم

    این کلام اومد بیرون که من دیگه میخوام فکر خودم و پسرم باشم و خودم هم تعجب کردم که این جسارت را داشتم و بعد از آن بود که دوره ی 12قدم را خداوند به من هدیه داد

    والان جایی زندگی میکنم که از همه دور هستم

    و خودم و پسرم از زندگی لذت میبرم

    خدایا شکر این بزرگترین آگاهی ام بود که توسط استاد عزیزم دریافت کردم

    استاد سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
    • -
      سمانه جان صوفی گفته:
      مدت عضویت: 2156 روز

      به نام خداوندِ هدایتگرم

      که همیشه همه چیز رو به بهترین شکل چیدمان میکنه و منو هدایت میکنه به انجام دادنِ بهترین کار در هر لحظه.

      سلام به استاد نازنینم، مریم جانِ قشنگم، زهرای نازنینم و همه ی دوستان عزیزم.

      هنوز مطلبی به نظرم نمی‌رسید که برای برای این فایل کامنت بذارم تا اینکه الان هدایت شدم به کامنت زهرا جان و دکمه ی استارت زده شد.

      زهرا جان، از طریقِ ایمیل، هدایت شدم به سمتت. خدا رو شکر.

      من آدم هیجانی هستم، به عبارتی حس میکنم بخش بزرگی از من هیجانیه و واکنش های سریع میدم. چه تو بروز شادی چه ناشادی…

      سالهاست که متوجه شدم نباید سریع واکنش بدم، کمی صبر کنم، تامل کنم، بعد جوابی بدم یا هر چی.

      چون در دوران کودکی و نوجوانی خجالتی بودم، انگار مکانیزم جدیدی کشف کرده باشم برای خروج از خجالتی بودن یا ابرازِ وجود، به این رو آوردم که سریع واکنش بدم، که برم تو دل آدما …

      شاید به نوعی مکانیزمِ دفاعیم شد تا مدتها.

      اما از یه جایی به بعد فهمیدم نه تنها موثر نیست بلکه بد هم هست، حال خودم خوب نیست، طبیعتا به بقیه هم خوش نمیگذره به این منوال با این سبکِ رفتاری.

      تا اینکه حس کردم باید بهبود پیدا کنم، باید عوض کنم سبکِ رفتاری مو.

      اما تلاش هام عمق نداشتن، چون آگاهانه فقط لحظاتی میخواستم کنترلشون کنم نه اینکه این هدف در من نهادینه بشه عینِ یه تعهد و بعد تمرینش کنم.

      از رضوانِ عزیزم (یوسفی) ایده گرفتم و میخوام از خودِ حقیقیم بگم …

      انقدری این واکنش سریع دادن باعث حالِ بدم میشد که می خواستم درستش کنم اما به روشِ درست و پایداری نرسیدم تا زمان آشنایی با استاد و سایت ارزشمند عباس منش دات کام.

      نتیجه داشتم قبلا ولی ماندگار نبود، فقط کافی بود دوباره یه واکنشِ سریع بدم تا دوباره خودمو سرزنش کنم که نشد و نتونستی و نمیشه …

      الان یه تفاوت‌های محسوسی کردم از وقتی دارم اصولی تر با استاد و آموزش هاشون کار میکنم روی خودم:

      1- خودمو کمتر سرزنش میکنم، میگم سمانه روند تکاملی داره، خوشحال باش که تو مسیر صحیح هستی و داری تمرین میکنی و بابتِ پله پله رفتنت در مسیر بهبود خوشحال باش.

      2- قبلا درک نمیکردی، الان درکت بهتر شده.

      3- یه بار درست عمل میکنی، ذهنتو کنترل میکنی، جوابِ عالی میگیری، اشکالی نداره اگه یه بار هم از دستت در رفت و واکنش هیجانی دادی، امیدوار باش درست میشه، بهتر میشی، مثل همه ی تلاش‌های که تو فرآیند روند تکاملی بهتر و بهتر شدن.

      اینکه کجاها واکنش هیجانی بروز میدادم یا میدم:

      (واکنش هیجانی یکی از ویژگی های شخصیتی منه که باید به تعادل برسه.)

      -وقتی خیلی خوشحالم، ذوق دارم، هر گونه ذوقی، مثلا اگه چیزی میگیرم، کاری انجام میدم، اتفاق جالبی میوفته و …

      میام و دلیل ذوقم رو سریع میگم به آدمای نزدیک زندگی ام.

      اونا چون تو فرکانس اون لحظه ی من نیستن، طبیعتا واکنشی متفاوت از چیزی که من میخوام یا دوست دارم بروز میدن.

      نتیجه اش اینه که ذوقم کور میشه و پشیمون میشم از گفتن اون حرف به اون آدم.

      اون لحظه ناراحت میشم چون حس میکنم طرف مقابل چه بی احساس یا بی توجه هست.

      بعد که با خودم تحلیل میکنم میفهمم:

      1- اون تو یه دنیا یا فضای دیگه است احتمالش بالاست حس منو به درستی درک نکنه.

      2- آدما عین هم فکر و احساس نمیکنن، چون تو توی اون فاز و حس هستی دلیل نمیشه دیگران هم دقیق همون حس رو درک و جذب کنن، آدما خیلی متفاوتن.

      3- اصولا داشتنِ هر گونه توقعی از دیگران اشتباهه، به نوعی یعنی من وابسته آدما میشم، که اگه تعریف کنن یا همراهی کنن باهام خوشحالم در غیر اینصورت ناراحت.

      -از نظر احساسی وقتی وارد بازیِ دلسوزی میشم، وقتی کسی بازیِ قربانی بودن رو اجرا میکنه اون رویِ رابین هودی ام میاد بالا و فکر میکنه جهان حولِ محورِ سمانه میچرخه و گرد و خاک راه میندازه.

      اون رویِ حمایتگر و مسئولیت پذیر و بچه خوبه میاد بالا و میاد وسط میدون شلوغش میکنه.

      گاها بادی هم به غبغب میندازم که بله این منم، چقدر من خوبم، چقدر مسیولیت پذیرم من، چقدر حواسم جمع هست به عزیزانم و …

      اکثرا در مورد خانواده این رویِ من فعال میشه…

      گاهی که سالم و متعادل رفتار میکنم یک طرف، طرفِ صحبتم با اون زمانهاییه که هیجانم اختیار رو به دست گرفته و اون لحظه قدرتمنده و پاش رو گازه و میره جلو…

      بعد که فروکش میکنه هیجاناتم، خود سرزنشگری و دیگر سرزنشگری تازه شروع میشه و وارد فاز دوم میشم و حالم بد و بدتر میشه.

      نجواهای مخربم ایناست: اینکه چرا همش تو فقط داری در قبال خانواده کمک میکنی؟

      چرا بقیه کنار هستن یا کنار کشیدن؟

      تحلیل بعد از ماجرا بهم میگه:

      انصاف داشته باشی متوجه میشی همه حضور دارن، هر یک به شیوه ی خودش.

      فقط کافیه سمانه جون تو کنترل بهتری روی ذهن خودت و آروم کردن خودت انجام بدی و سریع پاسخ ندی، مابقی همه چیز درست میشه.

      تو عوض شی، فکرت درست شه، رفتارت هم درست میشه و لاجرم نتیجه درست هم میگیری.

      یکی از تمریناتم این اواخر اینه که اگه کسی ازم میپرسه که میتونم فلان کار رو انجام بدم یا فلان جا بیام میگم اطلاع میدم.

      در ظاهر خیلی ساده است، ولی من برای رسیدن به این نقطه خودش خیلی زمان برده.

      خوشحالم که درک کردم میتونم برای پاسخ دادن زمان داشته باشم، فکر کنم، تحلیل کنم و بعد در آرامش جواب بدم و انتخابم رو بگم.

      آخه قبلا فکر میکردم وقتی کسی چیزی میپرسه یا میخواد باید همون لحظه جواب بدم، چه جواب مثبت چه منفی‌…

      و اینکه بی احترامی میشه بهش سریع جواب ندم.

      و چه اشتباهاتی که تو این جواب سریع دادن ها برام پیش اومده…

      بعدش هم ناراحتی و سرزنش…

      حالا یا سرزنش خودم از اینکه چرا بله ی نادرست گفتم، یا نه گفتن نادرست…

      یا سرزنش دیگران که چرا انقدر زور میگن یا حرف بیجا و توقع بیجا دارن.

      دخترِ خوب، اون یه چیزی گفته، مجبورت که نکرده یا نمیتونه بکنه که جوابِ مطابقِ میلِ اونو بدی که…

      از این میاد که آدما و حرفهاشون رو خیلی جدی میگیرم…

      انگار که وحیِ منزل هست و حقیقت محض داره از زبون اون آدم مطرح میشه و من باید تاییدش کنم و راه دیگه ای نیست.

      استاد جان خدا خیرتون بده که دارین باورهای مخربم رو برام آشکار میکنین با آموزش هاتون.

      هنوزم باهامه این رفتار، فعلا دارم شناسایی و درکشون میکنم و یه ریزه تغییر تو رفتارهام بروز میدم…

      من به این مسیر آگاهی بخش، هدایت و حمایت خدا به شدت امید دارم

      -گاهی میرم بالای منبر و سریع چیزهایی که یاد گرفتم، شنیدم، دیدم، درک کردم رو منتقل میکنم به آدما و اینم هم چون از روی هیجانه، گاها تو ذوقم خورده میشه و از مسیرم دور میشم.

      بارها استاد اینو تذکر دادن که صحبتی نکنیم، گاهی یادم میمونه و نصیحت استاد رو انجام میدم که حالم خوبه، اما وقتی یادم میره و میوفتم تو مسیرِ نصیحت و بذارین من راه درست رو بهتون نشون بدم، خراب میشه همه چی.

      هم حسِ خوب خودم، هم آدما فراری میشن…

      اونجاست که بعدش باز برمیگردم به کلام 100 درصد درستِ استاد، مبنی بر بستنِ دهانِ مبارک…

      خوشحالم که درکم تا اینجا اومده جلو، سپاس گزارِ بهبودهام هستم.

      شاید بشه گفت وقتی کنترل ذهن دارم، سکوت میکنم بیشتر

      وقتی کنترل ذهن ندارم، صحبت ها یا رفتارهای هیجانی دارم.

      – حس میکنم اگه کسی صحبت یا رفتاری میکنه که مورد پسند من نیست، همون موقع باید جواب بدم، حقشو بذارم کفِ دستش، ادبش کنم که دیگه به خودش اجازه نده تکرار کنه، یا دفاع کنم از خودم، یا توجیه کنم دلیل حرف یا رفتارمو، که اثبات کنم خودمو و …

      اما الان دارم کم کم تمرین میکنم سکوت کنم، لبخند بزنم، بگم از توجهت ممنونم، عبور کنم از اون حرف یا رفتار…

      به این راحتی ها نیست برای من…

      پوستم کنده میشه ولی میشه، امید دارم و دارم نتایج ریزش رو میبینم و وقتی سکوت میکنم یا خوب جواب میدم به جای پرخاشگری، عصبانیت، بد دهنی، خشم، توجیه و … شدیدا به سمانه جانم افتخار میکنم.

      سمانه جان پله پله

      سمانه جان روندِ تکاملی

      سمانه جان صبر و تامل

      – جاهایی بوده که باید میرفتم اما هیجانی و بدون تامل گفتم نمیرم و بعدش پشیمون شدم و برعکس.

      – کارهایی بوده که باید انجامش میدادم اما هیجانی و بدون تامل انجام ندادم و بعدش پشیمون شدم و برعکس.

      – چندین بار از روی خشم، عصبانیت واکنش سریع و تهاجمی کلامی داشتم با آدما…

      چقدر حسم بد بود و بدتر هم میشد از وقوعِ اتفاق یا چالش یا تضاد، و به خودم حق میدادم که عصبانی باشم و زمین و زمان رو به هم بریزم، طلبکار بودم، حس قربانی بودن و مورد ظلم واقع شدنم داشتم، چشمامو می‌بستم دهنمو باز میکردم بدون اینکه به بعد فکر کنم…

      میگفتم چرا من؟

      مگه چه تقصیر یا گناهی کردم که باید این اتفاق ناخوشایند برای من پیش بیاد؟

      و چقدر از خود متشکر که فکر میکردم من راست میگم حق دارم، خطا نکردم ولی دیگری خطاکار وحشتناکی هست…

      چقدر دیدنِ شیطانِ درون، آدمو شوکه میکنه…

      من که فکر میکردم شخصیت خوبی دارم، تو این لحظات با ابعاد پنهانم روبه رو میشم و چقدر خوشحالم که اینارو بکشم بیرون تا یادم بمونه:

      مرز بین شخصیت خوب داشتن و شخصیت ناخوب داشتن خیلی باریک و نازکه.

      که فقط با کنترل ذهن میشه رعایتش کرد و بس.

      – من از چالش ها، ناملایمات میترسیدم شدید…

      یکی از واکنش‌های هیجانی و سریع و بدون تامل ام هم دقیقا وقتاییه که یه مسئله یا چالش میاد سر راهم…

      راه مواجه ام یا فرار بوده، یا بروز خشم و پرخاش.

      اما از وقتی با مفهوم تضاد آشنا شدم تو سایت، تلاشم رو میکنم که بهتر درک کنم چه اتفاقی داره میوفته تو دل چالش‌ها…

      جدیدا هم هدایت شدم به خرید دوره شیوه حل مسائل که امید دارم بتونم خوب روش کار کنم.

      یادمه یه بار تو سفر از دست کسی ناراحت شدم، اول با مامانم پرخاش کردم، بعدش رفتم با بچه هایی که اونجا بودن مشغول شدم و کلاً حالم عوض شد، خوب شدم، انرژیم بالا رفت، کلا شرایط عوض شد…

      حالِ من با وقت گذرونی و گفتگو و بازی با بچه ها خوب میشه، با نوشتن های زیاد خوب میشه، با طبیعت خوب میشه، اوریگامی هم همینطور.

      نتایجی که تازه درک کردم با شاگردی کردن در کلاسِ درسِ استاد عباس منش عزیز و ارزشمندم:

      *سمانه جان، افکار و باورهای خودتو عوض کن، رفتارهات عوض میشن، نتایج عوض میشه.

      *سمانه جان، تو میتونی فقط روی تغییر و بهبود خودت کار کنی، روی دیگران به هیچ عنوان کنترلی نداری، هر چی بیشتر اینو درک کنی روندِ بهبودت سریعتر میشه. هر کسی اگه فقط خودش بخواد عوض میشه، تازه اونم خودش مسیرش رو پیدا میکنه نمیخواد تو زورِ الکی بزنی که مثلا چون خیرش رو میخوای داری بهش راهکار میدی و نصیحتش میکنی.

      به قولِ معروف: تو اگه بیل بزنی، برو باغچه ی خودتو بیل بزن. والا.

      *سمانه جان، وقت و انرژی ات رو بذار روی بهبود خودت نه دیگران، وگرنه از مسیر خارج میشی، برای خودت و دیگران هم هیچ سودی نداره.

      *سمانه جان، رفتار صحیح اینه که با تأمل، تفکر، تحلیل و هوشمندانه پاسخ بدی، به هیچ عنوان جوابِ سریع دادن فضیلت به شمار نمیاد.

      *سمانه جان، یادت باشه و بمونه برای بهبود نیاز به روند تکاملی داری، یعنی تمرین هاتو بیشتر کنی، عجله نداشته باش که یه شبه از این رو به اون رو بشی چون نمیشی، نرم و آهسته بهتر و بهتر میشی، شک نکن.

      *سمانه جان، خودتو برای تک تک بهبودهات تحسین کن، تو شایسته ی تحسین هستی، داری روی خودت کار میکنی و این یعنی زنده ای.

      دقیقا دیشب یه تجربه داشتم از کنترل ذهن.

      موردی پیش اومد و تو شرایطی قرار گرفتم که بالا نوشتم، شرایط دلسوزی برای یه بنده خدایی که رفت تو لایه ی جلبِ ترحم، ذهنمو کنترل کردم گفتم هر طور صلاح میدونی عمل کن و دخالت نکردم. خیلی به خودم افتخار کردم که واردِ تله های تکرار شونده گذشته ام نشدم و عبور کردم.

      چون مطمئنم اگه شروع به حرف زدن میکردم اوضاع بد و بدتر میشد، ناراحتی به وجود میومد، خودمم عصبانی میشدم و کنترل به شدت از دست من خارج میشد و تولید کدورت میشد.

      گاهی سکوت بهترین کاری هست که آدم میتونه انجام بده تا حالِ خودش و اطرافیانش رو بد نکنه.

      شاید سکوت ظاهر ساده ای داشته باشه، اما انجام دادن درستش در زمان درستش، عین معجزه میمونه واسه بهبود شرایط.

      خدایِ من…

      زهرا جان، من فقط اول کامنتت رو خوندم رفتم سراغ نوشتن کامنت خودم، در حقیقت همون عبارت اولت موتور نوشتن منو روشن کرد…

      حالا خوندم کامنتت رو دیدم تو هم نوشتی رابین هود…

      منم تو کامنتم نوشته بودم رابین هود…

      چقدر نزدیک

      چقدر شبیه

      پس بیراه نبود که هدایت شدم به کامنتت.

      زهرا جان بدان و آگاه باش که این کامنتت نقش بزرگی تو لحظه ی الان من ایفا کرده.

      باعث شدی برم سفر کنم داخل خودم و بدون هیچگونه ملاحظه ای از خودِ حقیقیِ بدونِ نقابم حرف بزنم.

      من اینم، سمانه ی حقیقی نقاط قوت و ضعفی داره که همه شون با هم منو اینی که هستم کردن.

      خوشحالم از چیزی که بودم، هستم و میخوام بشم.

      مسیر رو خیلی روشن میبینم.

      خدایا با قلبم ازت سپاس گزارم که هستی، استاد و سایر دوستان رو آوردی تو مسیرم تا بهتر یاد بگیرم درس هامو.

      استاد جان مرسی که هستین.

      استاد جانم، مرسی برای این فایلِ آموزشیِ عالی مثل همیشه.

      مرسی که روش های کنترل هیجانات احساسی رو یادآوری کردین.

      مرسی که یادآوری کردین برام قبل از زدن حرف یا بروز رفتاری خوب فکر کنم بهش و بعد انجامش بدم.

      خدا رو شکر برای همه چیز

      خدا رو شکر برای همیشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    Sajjad Abolhasani گفته:
    مدت عضویت: 1373 روز

    به نام خالق زیبایی ها

    سلام خدمت استاد عزیز و عزیز دلشون

    من حدود 1/5 سال معامله گری تو بازار مالی رو استارت زدم و به لطف خدای بزرگ پیشرفت های خییییلی خوبی کردم و روز به روز به لطف خدا موفق تر از قبل میشم . به جرئت میگم هرجا بر اساس احساسات تصمیماتی رو گرفتم 100 درصد پشیمون شدم چه احساس ترس چه اضطراب و چه احساس طمع و نگرفتن سود و از دست دادن سود و چه احساس انتقام به خاطر ضرر قبلی و چه حتی احساس مثبت جوگیری به خاطر سود های پیاپی

    و جالبه بدونین طبق آمار 95 درصد افراد این حوزه شکست میخورن اون هم به دلیل همین آمیخته شدن با احساسات ‌‌و افکار ناشی از احساسات هست امیدوارم هم خودم و هم عاشقان این حوزه و همه افراد خواهان پیشرفت بتونن روز به روز در زمینه مواجه با احساسات بهتر از قبل عمل کنن. کاری که من میکنم برای آرام سازی ذهنم روزانه 30 دقیقه مدیتیشن هست که فوقالعاده تاثیر مثبتی رو‌برام داشته. ممنون از فایل بسیار عالیتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: