عواقب تصمیمات احساسی - صفحه 7 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1120 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1293 روز

    به نام آنکه راحت جان من است:)

    سلام استاد عزیزم ،،،،

    استاددعزیزم این قضیه ورودی ها برای من مثه یه راز بود و هیچ وقت به اون سطح آگاهی نرسیده بودم که کنترل ورودی ها همه چیزه ،تا اینکه با شروع دوره عشق و مودت در جلسه دوم شما از ما خواستید که تعهد بدیم تا ورودی هامونو ببندیم ،همیشه برام سوال بود خدا ،این باور باور که میگن از کجا به وجود میاد،الان دیگه خوب میدونم باورم از ورودی هام (دیده ها و شنیده هام )نشات میگیره ،وقتی بستممممم این ورودی هارو ،وقتی چشماممو از نازیبایی ها و گوشامو از حرفای بیخودو چرت بستم ،دیدم الله اکبر بخدا که از همون روزای اول معجزه و نتایج شروع شد ،این کنترل ورودی ها ،برای من یک سبک زندگی شده ،سبکی از زندگی که داره تو ناخودآگاهم میشینه که ناخودآگاه ،،،،،،،،

    نشنوم

    نبینم……..

    بجاش باور قشنگ و اون چیز هایی که خودم میخوام ، از ذهنم پر کنم .

    من حال خوبمو و صلحم با خدامو از آگاهی های شما دارم استاد .

    هرجا هستید در پناه خدای زیبایی ها باشید.

    در پناه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  2. -
    مقداد تحريری گفته:
    مدت عضویت: 2331 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم

    خدارو شکر برای اینهمه طبیعت زیبا و قشنگ و احساس عالی پیاده روی در این بهشت واقعی و وقتی در آفتاب قدم میزدید و نسیمی بهتون برخورد میکرد چه احساس عالی ایجاد میکرد براتون و استاد بابت اندامی که روز به روز داره زیباتر میشه و انجام قانون سلامتی که از همه چی مهمتره بهتون تبریک میگم

    در رابطه با فایل باید خدمتتون عرض کنم یکی از پاشنه های آشیل من که البته بهتر شده همین صفر و صد شدن عصبانیت من بود که همش تصمیمات احساسی گرفتم و بعدش واقعا خودم از کاری که کردم پشیمون شدم چون واقعا همونطور که استاد عنوان کردید ریشه تصمیم همش از ترس، نگرانی، فقر، کمبود و … بوده

    پس الان مرحله به مرحله با توجه به راهنمای زیر فایل به تمام سوالات پاسخ میدم

    پیام اول: آگاهی و رسیدن به خودشناسی

    1. اول از همه ما باید خودمان را بشناسیم. یعنی ببینیم در لحظه غلیان احساسات، چقدر بر نفس خود مسلط هستیم؟؟؟

    قبلاً خیلی ضعیف بودم تو این موضوع ولی وقتی شروع کردم به خودشناسی و انجام تمارین و درک قانون خیلی آگاهانه حواسم به رفتارم هست و همش قبل انجام هر کاری به عواقب اون فکر میکنم که اگه فلان کار انجام بدم چه اتفاق مثبت و منفی برام رقم میزند برای همین خیلی بهتر شدم که یهو مثل قبل قاطی نمیکنم

    2. چقدر تحت تأثیر احساسات لحظه ای، تصمیم می گیریم؟

    قبلاً میتونم بگم 90 درصد اینطوری بوده اون ده درصدی که نمیکردم شرایطش نداشتم و گرنه انجام میدادم ولی الان میتونم بگم 50-50 شده

    مورد اول:

    1. درباره تجربیاتی بنویس که در شرایط احساسی شدید مثل خشم، عصبانیت، ترس، ترحم و … تصمیماتی گرفتی که عواقب ناخوشایند و سنگینی برای شما داشت؟

    بیشتر این اتفاق در زمینه ارتباط برای من رخ داده که با اشخاص نزدیکم سر موضوع خیلی مسخره بحث کردم و بعد اونا حرفی زدن که اون لحظه تو احساس بدی قرار داشتم و چون هر حرکتی تو احساس بد نتیجه خوبی ندارد باعث شد با چند نفر از عزیزان ماه ها قهر بودم و خیلی از تایم ها که میتوانستم با لذت کنارشون باشم نبودم

    اتفاق دیگه زمانی بود که 6 سال پیش با کارفرما قبلی بحث کردم سر حقوقهایی که به تاخیر افتاده بود و چون به اون پول نیاز داشتم که بازم ریشه فقر و کمبود بود حرفایی زدم که منجر شد کارمون به مراجع قانونی بکشه و ماه ها منو درگیر کرده بود که اندازه همون حقوق ها من ضرر دادم و خیلی ماه ها از کسب درآمد غافل موندم

    اتفاق دیگه میتونم راجع به سرمایه گذاری تو بورس و دلار بگم سال 97,98 اومدم با ریشه اینکه وای پولم باید بذارم تو این بازار تا ارزش از دست نده و همه دارن سود میکنن الان بهترین فرصته اگه نکنم از دستم رفته باعث شد 50 میلیون کم کم ضرر کنم تازه چقدر حالم بد بود همش باید استرس می‌کشیدم چه بشه که سهم من بره بالا و بازم ریشه این بود که نمی‌تونستم باور کنم لیاقت پول در آوردن با لذت در بیزینس خودم داشته باشم میخواستم یک اتفاق شانسی بدون تلاش مناسب برام رخ بده یک موجی اومده همه سوارن منم سوار بشم البته بگم که من با اصل موضوع سرمایه گذاری کاری ندارم من با ریشه ای که این سرمایه گذاری انجام دادم کار دارم که اشتباه بود

    اتفاق بعدی تو بیزینس خودم بود که به جای اینکه تکامل طی کنم تمام قواعد کار یاد بگیرم سرمایه گذاری کردم تو بیزینس فروش محصولات و چون بلدش نبودم بدون هیچ سودی و البته بدون هیچ ضرری سرمایه برگشت ولی بازم ریشه این بود یک شبه اتفاق بیفته اینکه اگه سرمایه داشته باشی پول میتونی بسازی و حالا که سرمایه دارم برم انجام بدم دیدم نه عزیزم تکامل بیزینس طی کن

    2. این ماجرا چه درسهایی به شما داد؟

    خدارو شکر میکنم برای این اتفاقات چون اگه این اتفاق نمی افتاد و من درسش نمیگرفتم خدا میدونه الان کجا بودم چی میخواست بشه و درسش برام این بود که چقدر زمان های عزیز زندگیم به بطالت رفت چقدر ذهنم از هدفام موند و به خیلی از اهدافم نرسیدم سر اینکه نتونستم کنترل نفس کنم و برای اینکه دیگه یک اشتباه تکرار نکنم تصمیم گرفتم خیلی کنترل شده حرفی بزنم چون واقعا شخصیت من این نبود و اینکه تکاملم در رسیدن به اهدافش طی کنم و خیلی منطقی با نگرش مثبت رفتار کنم چه تو بیزینسم چه تو تمام قسمت های زندگی و خدارو شکر باعث شد اسیبی تو قسمت های دیگه زندگیم نبینم و جلوش بگیرم

    3. راهکار شما برای پیشگیری از تکرار آن نتیجه ناخوشایند، چه بود؟

    به قول حضرت علی که میگن مواظب افکارت باش که گفتارت میشود، مواظب گفتارت باش که رفتارت میشود، مواظب رفتارت باش که عادتت میشود، مواظب عادتت باش که شخصیتت میشود، مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت میشود

    به نظرم کمبود عزت نفس خیلی تاثیر زیادی داره تو این شرایط که کنترل کنم خودمو به نظرم همش برمیگرده که من خود درونم باور ندارم و اومدم برای ذهنم دلیل آوردم که تصمیمات احساسی چه پیامد های بدی برام داشته چون ذهنم منطقی هست باید باهاش منطقی حرف بزنم و این اتفاقاتی که افتاد بررسی کردم دیدم چقدر زیان هایی از همه لحاظ نصیبم شده و بعد با دانستن این قانون که کانون توجه من روی چیه و تکرار این جمله تاکیدی که احساس خوب اتفاقات خوب رقم می‌زند باعث شده که خیلی الان آگاهانه یک تصمیم میگیرم یعنی احساسم قشنگ چک میکنم و ریشه اون تصمیم چک میکنم که از روی ترس، خشم، انتقام، نفرت، کمبود و … نباشه

    مورد دوم

    درباره تجربیاتی بنویسید که در چنین شرایطی توانستید ذهن خود را کنترل کنید. یعنی تحت تأثیر آن احساسات لحظه ای، هیچ تصمیمی نگرفتید یا حرفی نزدید و بعدا چقدر شرایط به نفع شما پیش رفت. اما با چشم خود دیدید فرد دیگری در همان شرایط یکسان، نتوانست ذهن خود را کنترل کند و بر اساس آن احساسات تصمیماتی گرفت که بسیار از آنها ضربه خورد.

    بنویسید در آن شرایط، چه راهکاری را برای کنترل ذهن در آن لحظه به کار بردید؟

    دوباره شبیه همون اتفاقاتی که بالا توضیح دادم برای من صورت گرفت که بحث پولی بود که باید به من داده میشد و طلب من بود و بازم یاد کارفرما افتادم که قبلاً چه زیانی دیدم که اگه دوباره احساسی رفتار کنم بازم نه تنها به پولم نمی‌رسم بلکه باید ضرر برم و همون فکت ذهنی باعث شد که ایندفعه خیلی راحت اعراض کردم و نخواستم که با طرف بحث کنم و اینکه باور دارم خدایی که سیستمه به فرکانس من کار داره نه به حرفایی که میزنم و همش با خودم اون لحظه میگفتم که اگه عزت نفسم بالا باشه نمیام برای کسی توضیح بدم بحث کنم و به قول استاد به خودم گاری ببندم پس سکوت کردم و فقط بهش گفتم من روی خدای خودم حساب میکنم نه روی شما و باورتون نمیشه چنین پیامد عالی برای من داشت که طرف ظرف یک هفته پول که مبلغ بسیار بالایی بود به حساب من واریز کرد که اگه میخواستم صد نفر واسطه هم قرار بدم نمیشد و من فقط اون لحظه به خدا توکل کردم چنان آرامشی داشتم که تا الان احساس نکرده بودم

    پیام دوم: ” تصمیمات از پیش تعیین شده ” به منظور واکنش مناسب در لحظه غلیان احساسات

    مورد سوم: با توجه به راهکارهای فوق، وقتی احساسات بر شما غلبه می کند، چه روشی می تواند ذهن شما را آرام کند؟

    مهم اینه که من به اصل توجه کنم و اصل اینه که الان باید احساسم خوب کنم پس خیلی راهکار مناسب برای هر کدوم از ما وجود داره ولی من بیشتر از راهکارهای زیر در شرایط متفاوت استفاده میکنم:

    1. نفس عمیق میکشم پنج تا و تمرکزم روی ضربان قلبم و نفسم میذارم و مدیتیشن میکنم

    2. پیاده روی میکنم و ویس محصولات و فایلهای داخل سایت گوش میدم و نفسم حبس میکنم تا جایی که توان دارم و بعد آروم آروم میدم بیرون سه تا پنج بار اینکار میکنم

    3. تکرار عبارت » احساس بد اتفاقات بد« برات رقم می‌زند باعث میشه ذهنم کنترل کنم که الان هر کاری کنم به ضررمه و وقتی کمی بهتر شدم سریعا میگم احساس خوب داشته باشم بهتر میتونم تصمیم بگیرم و اینجا به ذهنم میگم بذار یک ساعت دو ساعت بگذره اگه بازم تصمیم همین بود انجام میدم و همین لحظه ذهنم قانع میشه که کاری نکنم عین یک بچه باهاش حرف میزنم

    4. تعریف و تمجید نکات مثبت زندگیم که ببین چقدر خدا نعمت داده بهت از نعمت سلامتی، احساس خوب، مالی و شغلی و عجله نکن خودتو از فرکانس خارج نکن خدایی که اینهمه بهت نعمت داده بازم میده و به قول استاد جریان نعمت طبیعیه فقط باید مقاومت کم کنیم

    5. تکرار این جمله که اون طرف قانون نمیدونه تو که میدونی پس با طناب پوسیده طرف تو چاه نرو

    6. سرگرم کردن خودم با موبایلم و دیدن عکس های با موسیقی انرژی بخشی که به من احساس خوب میده و میرم دنبال عکس اهدافم میگردم

    مرسی استاد عزیزم بابت این فایل های گرانبهایی که برای ما می‌گذارید و از ما می‌خواین نظراتمون به اشتراک بگذاریم تا کلی راهکار در بیاد مثل فایل عادات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  3. -
    فهیمه مقاتلی گفته:
    مدت عضویت: 2750 روز

    به نام خداوند مهربانم

    به نام خداوندی که منو هدایت کرد به این مسیر زیبا، به نام خداوندی که صدامو شنید و منو آسون رسوند به این سایت الهی و بهم گفت فهیمه جانم اگه میخواهی خوشبخت ترین باشی این مسیرشه، بیا به این مسیر قشنگ، بیا اینجا خیلی انرژیش مثبته، بیا اینجا همه حال دلشون خوبه، بیا اینجا همه بندگان خوب دور هم جمع شده اند، بیا اینجا توی جمعشون فهیمه کمه، خدایا هزارن بار شکرت میکنم که منو به خواسته دلم رسوندی، صدامو شنیدی، فهمیدی من می‌خواهم متفاوت از اطرافیانم باشم، من نمیخوام مثل اونا یه زندگی پر از بدبختی و مشکلات و غم و ناراحتی و بیماری داشته باشم، خدایا شکرت که الان بهتر نعمت حظور در این سایت و هدایت به این مسیر رو بهتر درک میکنم که رفتارها و حرف های بقیه رو می‌شنوم و میبینم اینا چقدر بدبختند که از این قانون آشنایی ندارند، خدایا ممنونم من رو عزیز دردونه کردی منو آوردی به این بهشت زیبا، خدایا شکرت علاوه بر این که منو به این مسیر زیبا آوردی بهترین راهنما و استاد را بهم دادی تا من به راحتی در امتحان های زندگیم موفق و سربلند باشم

    خدایا خیلی خوشحالم دلم می‌خواهد فقط گریه کنم از این لطفی که به من داشتی، خیلی امشب دلم هواتو کرده دلم میخواد ساعت ها برات بنویسم باهات حرف بزنم، امروز که به مهمانی رفته بود با اینکه سعی کردم از صحبت های منفی دور باشم ولی از اینکه من مثل اونا نیستم دارم از خوشحالی گریه میکنم، خدایا ببخش که یه وقت های این نعمت رو فراموش کردم، ببخش منو که قدر دان این صراط مستقیم نبودم، خدایا امشب دلمو بردی منم میخوام برای سپاس گذاری ازت تا صبح برات حرف بزنم و بنویسم، واقعا چه نعمتی بالاتر از اینکه بدونم میتونم خودم یه زندگی زیبا برای خودم بسازم، میتونم ثروتمند ترین و شاد ترین آدم دنیا باشم، خدایا دوستتتت دارم

    استاد جونم خیلی ممنوم بخاطر حظورتون به عنوان بهترین دست خدا در زندگی ام، از خدا میخواهم در قبال این موهبت شما بهترین پاداش ها رو بهتون بده

    خوب بریم سراغ درس امروز که باید در قبال آموزش های ناب استاد بهترین شاگرد باشم باید درسمون را با نمره خوب پاس کنم

    درس امروز با فوتبال شروع شد با اینکه فوتبال نگاه نمی‌کنم ولی با توجه به تحلیل های استاد به نظرم فوتبال از اون کارهای هست که نیاز به کنترل ذهن شدید داره و به یه فرد آرام و با اعتماد به نفس و شجاع از نظر شخصیت نیازه داره، وقتی طی چندین فایل که استاد در مورد چه فوتبال یا هر ورزش دیگه فایل گذاشتند اون افرادی اسطوره بودند که همیشه در کنترل ذهنشون عالی بودند و آدم های احساساتی نیستند و اونا از حاشیه ها به دور هستند فقط به کار خودشون تمرکز دارند، واقعا هم وقتی نگاه کنیم هر شخصی نمیتونه به موفقیت برسه، همه ی موفقیت ها علاوه بر تلاش و پشتکار و تجربه افراد در کنارش یک ذهن آرام بوده، واکنش گرا هم نیستند با هر چیزی بهم نمیریزند ، چون فوتبال یا ورزش های دیگه نگاه نمیکنم باز هم زیاد درک نمیکنم که کنترل ذهن چقدر در موفقیت های ورزشی مهمه، ولی در زندگیمون چون لمسش کردم خیلی بهتر درک میکنم

    و نکته های که همیشه از استاد می‌شنویم و هر بار برای ما یاد آوری می‌کنند اینه که

    1. هیچ وقت در شرایط احساسی چه در احساسات عصبانیت چه در احساسات غم و خشم و ناراحتی یا حتی در شرایط احساساتی مثبت هم عجولانه تصمیم نگیرم

    دلیلش اینکه وقتی عصبانی و ناراحت هستیم اینقدر ذهن ما در شرایط احساسی بدی هست که فقط بدی ها رو میبینه و باعث میشه حتی اون مسئله که باعث ناراحتی ما شده رو بزرگتر از اون چیزی که هست نشون بده و باعث میشه یه حرفی بزنیم یا تصمیمی بگیریم که عواقبش همیشه موجب ناراحتی دیگران و خودمون بشه

    حالا توی شرایط احساسی خوب چرا نباید عجولانه تصمیم بگیریم چون ممکنه همون لحظه جو گیر بشیم یه قول و قرار های بدیم که از عهده توان ما بر نمیاد و ممکنه خودمون رو اذیت کنیم که چرا همچین حرفی زدم یا موجب ناراحتی دیگران بشم که بدقول در اومدم

    شکر خدا تا حالا تصمیم های اشتباه از نظر احساسی نداشتم ولی دوست دارم کنترل ذهنم رو بهتر کنم چون بعضی شرایط ها از درون خیلی اذیت میشیم چون واقعا کنترل ذهن سخته، امیدوارم همانطور که خداوند منو هدایت کرده به این مسیر زیبا،کمکم کنه تا بهتر بتونم بر ذهنم کنترل داشته باشم، بهتر بتونم افسارش رو بگیرم، نزارم اسب چموش ذهنم از من سواری بگیره، من باید سوارکار باشم، من باید در سوارکاری مهارت پیدا کنم

    خوب استاد گفتند برای انجام کنترل ذهن کدوم روش ها رو انجام میدید، جواب های استاد خیلی عالی بود بهترین راه حل ها رو یادمون دادند، اما من یه روش دیگه هم که بهم آرامش میده خرید کردنه وقتی ذهنم آشفته هست دوست دارم برم فروشگاه ها خرید کنم آنقدر از لباس و ظرف یا چیزهای دیگه لذت میبرم که اصلا اون مسئله رو فراموش میکنم

    پیاده روی هم خیلی عالیه، اینم تجربه داشتم وقتی هر روز صبح پیاده روی کنی در برابر شرایط بد بهتر میتونی ذهنت کنترل کنی

    یه راه حل دیگه که دقیقا یکماه قبل منم بهش رسیدم سرگرم شدن با حیوانات هست، من چند پیش ذهنم درگیر چیزی بود خیلی حالم خراب بود، اومدم خودم رو با پرنده هامون سرگرم کردم، حمومشون دادم، خونشون تمیز کردم، بهشون آب و غذا دادم، اونا هم بهم عشق می‌دادند اصلا یه آرامشی گرفتم خودم هم تعجب کردم منی که در برابر ذهنم ضعیف بودم به راحتی شکستش دادم

    واقعا حیوانات نعمت های الهی هستند منی که از یه جوجه کوچولو رنگی ها هم میترسیدم الان عشق حیوان شدم، چون از استادم یادم گرفتم از هر چی میترسم برم تو دلش، منم شجاع شدم، اینقدر به پرنده هامون عشق دادم اونا وقتی منو می‌بینند از خوشحالی بال بال می‌زنند، وقتی چند ساعت خونه نیستم وقتی صدام بشنوند سوت می‌زنند، اگه با یکیشون سلام کنم اون یکی شاکی میشه بیا پیش من، بخدا اینا عشقند خیلی دوستشون دارم، خودشون لوس می‌کنند تا من نازشون کنم، ولی به لطف خدا خودمون یعنی من و همسرم به پرنده ها وابسته نکردیم، همیشه مسافرتمون و گشت و گذارمون رو داریم، اونا را به نزدیکانمون می‌سپاریم، راستی شنیدید که حیوانات با خودشون روزی میارند واقعا از وقتی ما حیوان داشتیم پول بیشتری توی زندگیمون اومده به لطف خدا

    و نکته مهمی که استاد بهش اشاره کردند که همه ی این راهکارها و اون چیزهای که میدونم در شرایط احساسی میتونه بهم کمک کنه توی لیسیتی بنویسم و در شرایط نادلخواه ازش کمک بگیرم برای آروم کردن خودم اجراشون کنم

    راستی الان که داشتم کامنت می‌نوشتم یادم اومد من یه وقت های با خونه تمیز کردن ذهنم آروم میگیره، وقتی تمرکزم روی خونه تمیز کردنه لذت میبرم، حالا هر کس با یه چیز بیشتر ارتباط داره

    من که با خرید عالی عالی میشم خیلی خرید کردن رو دوست دارم، همین یک ماه پیش بود که یه مسافرت دسته جمعی با فامیل می‌خواستیم بریم، همه می‌گفتند یکی مادر خرج بشه خرید کنه برای همه، من گفتم من میشم، واقعا از خرید لذت میبرم بقیه فکر می‌کنند دردسره، ولی من عاشق خریدم، خدا هم همیشه بهم کمک کرده و نعمت و ثروت وارد زندگیمون کرده و هر وقت خواستم برم خرید یا همسرم هر چی دوست داشتیم به لطف خدا تونستیم بخریم، آن شالله با این خرید های کوچک اینقدر ذهنمون را به ورود نعمت و ثروت و رسیدن به خواسته قوی کنیم که به راحتی خواسته های بزرگمون برسیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  4. -
    بهمن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 3819 روز

    در 5 یا 6 جای قران (ملک 23-سجده 9-اسرا 36-مومنون 78-نحل 78-احقاف 30) سه کلمه سمع و ابصار و الافئده با هم اومده (شنوایی. بینایی. و دل) و در یک جا انعام 46 سمع و ابصاد و قلوب اومده. حکمت قرار گرفتن این سه کلمه کنار هم آینه که آنچه میببینیم و می‌شنویم تاثیرش بر روان و ضمیر ناخوداگاه وخوداگاه ما نگاشته میشه. و در ادامه همه اون 5-6 آیه فرموده قلیلا ماتشکرون. عده اندکی سپاسگذارن. یعنی عده کمی کوشش میکنن که چیزهای درستی ببینن یا بشنون که باورها و عقاید درست در روانشون حک کنه. شکرگزاری به این معنیه. خدا حواس پنجگانه به انسان داده و روش شکرگزاری شم به این صورته که رویدادهای مثبت و نیک تجربه کنه باهاشون که باورهای درست ساخته به شه. این شکرگزاریه نه فقط با زبون بگیم خدایا شکرت. و در اسرا 36 فرموده تو مسئولی در برابر این حواست و روانت. مسئولی که حواس چندگانت رو متمرکز کنی رو چیزهاییکه باورهای درست برات ایجاد میکنن و این حواس رو بازبداری از چیزهاییکه نتیجش باورهای محدود کننده و فلاکته این دنیا و اون دنیاست. خدا داره میگه ای انسان تو مسئولی تو وظیفه و ماموریتت آینه رشد (تزکیه) کنی آگه نکردی بازخواست میشی. این قانون خداست.

    و نه تنها بیشتر فیلم‌ها باورهای مخرب و محدود کننده برای ما ایجاد میکنن بلکه الان این ترفند گسترش پیدا کرده به نقاشی‌ها و عکس‌ها و نوشته‌هایی که تو شبکه‌های اجتماعی هست کی سعی بر آینه یک باورها و فرهنگ مخرب بین انسان‌ها به کاره. من گاهی می‌بینم این عکس‌ها و متن‌ها و نوشته‌ها که چقد مخربه. و به‌طور مثال یک انسان به این عظمت و فوق العادگی خلاصه و محدود میکنه تو جنس مخالف اسم زیبایی هم روش گذاشتن بنام عشق. و هزاران مثال دیگه. واینه برده داری نوین. قفل و زنجیر زدن به ذهن‌ها و قلب‌ها. اما کسیکه باورها و عقایدشو طبق آموزه‌های الهی نگاشت هیچ کدوم از این‌ها روش کارگر نمیتونه باشه بشرطیکه هشیار باشه. (وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ) آل عمران 139

    و سست نشوید و اندوهگین نگردید، و شما برتر هستید؛ اگر ایمان و باور داشته باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  5. -
    سحر احمدی گفته:
    مدت عضویت: 2825 روز

    سلام به استاد عزیز وهمه دوستان

    خدا رو شکر بابت این استاد که همیشه در حال یادآوری قانون هستید.

    من قبلا خیلی با آدمها بحث میکردم یا خیلی زود عصبانی میشدم . الان مدتهاست تلاش میکنم اصلا بحث نکنم. سعی میکنم اگر عصبانی شدم سریع محیط را ترک کنم در این صورت بعدا میتونم راجع آن خوب فکر کنم و تصمیم درست بگیرم.من قبلا در رابطه سریع با کوچکترین موضوع عصبانی میشدم اما الان به خودم میگم عصبانی و ناراحت شدن کار ذهن است من باید خودم کنترل کنم تا بتونم تصمیم درست بگیرم. عصبانی و ناراحت میشم هنوز اما سعی میکنم با دوش گرفتن خوابیدن ذهنم را کنترل کنم وآرام بشم. الان به خودم میگم من مسئول کار و حرف خودم هستم هر کسی میتواند هر حرفی بزند من باید کار درست انجام بدم فارغ از اینکه دیگران چی میگویند.

    خدایا شکر بابت این استادخوش هیکل. خدایا شکر بابت پارادایس زیبا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  6. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2412 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به استاد عزیز و گرانقدرم

    سلام به مریم شایسته دوست داشتنی و مهربانم

    سلام به دوستان هم فرکانسی و پر از عشقم

    استاد این فایل چقدر زیبایی ازش میباره.اول که باید تشکر کنم از مریم جان برای تمام بودن هاش و این فیلم ها و عکس های زیبا. استاد جان واقعا سپاسگزارم از هر دوی شما برای اینکه هربار سایت و بهبودهاش حتی نحوه فیلمبرداری و تهیه فایل ها ما رو شگفت زده میکنه. استاد جان خیلی لباس تون بهتون میاد(اتفاقا چند روزه منم لباس های تو خونه ام زرد قناری است و چقدر این رنگ به آدم انرژی میده، از رنگ زرد بگم که من تازه شال زرد رنگ خریدم منی که تا حالا نه داشتم و نه نپوشیدم اونم شاید به دلایل باورهای محدودکننده…امان از باورهای محدود کننده که این تجربه های خوب رو از آدم میگیره.)خلاصه استاد جان تحسین تون کردم برای این اندام زیبا و لباس خوش رنگ و زیبا و مسیر زیبایی که انتخاب کردین و جایی که زندگی میکنید.استاد جان با یک تیر دونشون میزنیدا، البته دو نشون که چه عرض کنم چند نشون. فایل های اخیر رو یکبار فقط باید با زیبایی هاش زندگی کرد و غرق شد و بعد بار دوم همراه شما تو موضوع صحبت اومد و بار سوم صوتی گوش داد تا اصل و جان مطلب رو بشنوم. اینقدر که چشم هام زیبایی میبینه نمیتونه همزمان هم زیبایی ها رو آنالیز کنه هم صحبت های شما رو کاملا با گوش جان بشنوه.اصلا امتحان کردم خواستم فقط صحبت هاتون رو بشنوم نتونستم. نمیتونم زیبایی ها رو نبینم، نمیتونم وسط حرف تون نیام و نگم چقدر زیبا، چقدر قشنگ، (البته انجا هم باید احساساتم رو کنترل کنم انگار این میشه احساس خوبی که زیادیش باعث میشه جان مطلب رو نشنوم و غرق احساس خوب بشم و آگاهی ها در هاله ایی بیاد و بره.) خدایا شکرت…برای همین عجله نمیکنم و طبق حل مسئله ایی که در این موضوع کردم چندبار میبینم و میشنوم.

    مثل حل مسئله ایی که شما برای بهبود کامنت ها و هدفمند تر شدن شون انجام دادین.حس میکنم اینم از یک دیدگاه ناب میاد که فایل های اخیر سال 1402 اصلا خیلی لولشون فرق کرده و باز هم از اونی که بودن بهتر شدن.خدایا شکرت برای بودن در این “بهترین جای دنیا”. خدایا شکرت برای بودن در این مسیر “هر روز بهتر از دیروز”. خدایا شکرت که دارم یاد میگیرم که چطور یاد بگیرم و عمل کنم.

    خب دیگه حاشیه و ابراز احساسات بسه، مقدمه بسه برم سراغ اصل مطلب این فایل زیبا که به من گفت جاهل نباش. به من گفت برای کنترل ذهن در سطح بالاتر باید بتونی احساسات رو بشناسی و برای اونا از قبل برنامه ایی داشته باشی.

    وقتی استاد جان این ایده رو مطرح کردین من داشتم فکر میکردم من کجاها از کوره در رفتم، کجاها واکنشی عمل کردم به جایی رسیدم که با خودم گفتم اصلا من فکر کنم اینقدرا هم وضعم بد نبوده. بعد لابلای صحبت هاتون گفتین چه احساس های بد مثل ترس و خشم چه احساس های خوب. هر دو نوع احساس رو باید کنترل کرد. بعد با خودم گفتم چقدر من خودمو نمیشناسم که فکر میکنم غلیان احساسی نداشتم. پس اتفاقا باید بیشتر فکر کنم و حتی از همسرم بپرسم.

    به محض پرسیدن از همسرم یادم اومد من خیلی دربرابر مامانم کنترل از دستم خارج میشه.

    یعنی کافیه یک حرف زور بشنوم، کافیه حرف منو یکی اشتباه برداشت کنه یا برم تو فضای ثابت کردن اصلا قاطی میکنم. کافیه دروغ بشنوم یا کسی بخواد نظرش رو تحمیل کنه.

    من با مادرم اختلاف نظر زیاد داشتیم و هنوز هم داریم. اما این سری هم که سفر رفتیم بازهم دیدم یکجاهایی دارم زیپ دهنم رو پاره میکنم و کنترل از دستم در رفت. اما آگاه بودم ولی نتونستم اونجوری که باید، خوب عمل کنم.

    من با نوشتن خیلی آروم میشم. تمام افکارم رو بیارم روی کاغذ…

    فکر میکنم این دفعه اگر مادرم رو ببینم اولا سعی میکنم موضوع حرف ها به موضوعاتی نره که با هم به شدت اختلاف نظر داریم. دوما سعی کنم فقط نظرمو بگم نه در قالب اثبات کردن براش آیه از قرآن بیارم و ….

    من هر وقت خیلی ناراحت و خشمگین بودم یادمه مینوشتم و خاطره رو مرور میکردم و سعی میکردم از زاویه دیگه اون اتفاق رو ببینم.یا از زاویه دیگه ایی حتی دعوا با داداشم رو ببینم، شاید با اشک شروع میکردم به نوشتن و در انتها با یک حس آرامش و سبکی و فکر خوب اون اتفاق و ناراحتی رو تا حد قابل قبول تمومش میکردم.

    من پیاده روی رو امتحان نکردم بیشتر نشستن و شاید فکر کردن و از زوایای مختلف دیدن منو آروم کرده.

    و یکی از مواردی که باعث شده بهتر در غلیان احساساتم خودمو کنترل کنم سوالی بوده که پرسیدم اگر استاد بود چیکار میکرد؟ یا به یاد آوردن اینکه الان احساسم بده و طبق قانون اتفاقات بد توراهه پس باید خودمو به احساس لااقل یکم بهتر و بعد خنثی و خوب و خوبتر برسونم.

    یا اینکه من نمیخوام مثل اکثر آدم ها واکنشی عمل کنم، واکنشی عمل کردن یعنی با اوج احساسات حرف زدن و تصمیم گرفتن و نظر دادن. رمز موفقیت آدم های موفق کنترل ذهنه.پس من باید یاد بگیرم که خودمو کنترل کنم.

    تکرار جملاتی که بهم کمک میکنه قانون رو به یاد بیارم.

    تکرار ایاتی که خداوند گفته جاهل نباشیم و درک جهل در قرآن هم به من کمک کرده. (جهل=غلبه احساس بر عقل)

    خیلی جالبه همین احساسی که میتونه راهنمای ما باشه تا ما رو به سمت خواسته هامون هدایت کنه همین احساس زیادیش هم عواقب ناجور برامون داره.

    فقط هنوز این قسمت که استاد گفتن حتی احساس های خوب هم غلیان کنه باعث میشه تصمیم های خوب نگیریم رو خوب نمیتونم درک کنم. یعنی مثلا من اگر خیلی عاشق باشم و خیلی همه رو دوست داشته باشم بعد یکهو شاید جوگیر بشم بگم همه مهمون من، بعد یکهو میبنم بیشتر از ظرفیت خونه و درآمدم مهمون برای خودم دعوت کردم.

    من باید به این سوال بیشتر فکر کنم چون انگار زیاد به خودم در این موضوع مشرف نیستم،خودمو نمیشناسم.

    فعلا در همین حد برای مرور خودم لیست کارهایی که به من کمک کرده رو مینویسم:

    _نوشتن کل اون ماجرا مثل یک خاطره.

    _ از زاویه دیگه به اون اتفاق نگاه کردن.

    _ قضاوت رو وقتی از خودم گرفتم آرام تر شدم حتی نسبت به اشتباهات خودم

    _ درک قانون کلی احساس خوب = اتفاقات خوب و احساس بد = اتفاقات بد

    _ یکجا نشستن یا خوابیدن

    _ مدیتیشن و یوگا

    _نمازخوندن به شیوه ایی که از اجدادمون به ما رسیده یا قرآن خوندن با این نگرش که خدا هدایتم کنه و خودش آرامشبخش قلبم بشه.

    _ پرسیدن سوال هایی که باورهای خوب رو در ذهن من یادم بیاره. (اینکه اگر استاد بود چیکار میکرد/ اینکه این لحظه بهترین کار و کار دست چیه/…)

    _ آهنگ هایی که دوست شون دارم رو بشنوم یا حتی آهنگ های آرامش در پرتو آگاهی

    یادمه پارسال کل فایل های کنترل ذهن رو دیدم و نوشتم و خوندم اون روزها در بهترین حالت کنترل ذهن بودم که یاد یک خاطره افتادم. اینکه یکی از دوستامون چند ماه پیش اومد خونمون. همون زمانی بود که انگار اوضاع کشور خوب نبود و اون دوست عزیز یکهو رو به منو همسرم کرد با حالت خشمگین و احساس غلیان شده ایی گفت: همین عباس منش جون تون شما رو بی تفاوت کرده به جامعه و … درس یادم نیست جمله اش رو اما بنظر خودم بهترین عکس العمل رو نشون دادم اگر فهیمه قبلی بودم، قطعا منم صدامو بالا میبردم، دفاع میکردم و با اون حالتی که اسم استاد عزیزم رو آورد به حساب خودم غیرتی میشدم و باهاش وارد بحث و جدل میشدم اما من تونستم طبق صحبت های استاد و اون روزا خیلی “کلید کنترل ذهنگ رو تمرکزی گوش میکردم به خودم مسلط بشم و الحق که به عنوان شاگرد شما استاد عزیز وظیفه ام رو خوب انجام دادم.(نیازی نمیبینم توضیح بدم چی شد یا چی گفتم اما میدونم اینقدر آروم بودم به جای عصبانی شدن فقط لبخند رو لبم بود.)

    باشد که توانایی ام در خود شناسی بیشتر و بیشتر شود.

    باشد که توانایی ام در کنترل ذهن بیشتر و بیشتر شود.

    باشد که خدا منو هدایت کنه تا از جاهلان نباشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  7. -
    سایه گفته:
    مدت عضویت: 1678 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت زیباییها

    سلام به استاد عزیزم و مریم جونم عزیز دلم

    استاد خیلی سپاسگزارم که اینقدر موشکافانه تمام ابعاد انسانی رو شناسایی میکنید.

    من ی دختری بودم بشدت بی حوصله و عصبانی و توقعی و نگران و ترسو

    همیشه از رفتارهای همسرم بهم میریختم و دعواهای شدید داشتیم ،اما وقتی با شما آشنا شدم چقدر من تغییر کردم .

    ی موردش اینکه من دیگه اونو مقصر هیچ شرایط بدی نمیدونم و این امر باعث شده که خیلییییییی کم ازش اونم

    ی جااهااایی عصبانی بشم .و اینکه مدام به خودم در موقع ترس و یا خشم میگم که این شرایط برای تو سایه شرایط بدتر رو میاره و دنیا لاجرم این کار رو میکنه .

    یکی دیگه اینکه بیشتر در مواقع ترس و نگرانی مینویسم و ذهنم رو از اون شرایط خالی میکنم و بعد شروع میکنم به نوشتن شرایط دلخواهم ،اونقدر مینویسم تا به احساس خوب و سبکی برسم و بعد کامل رها میکنم و به طرز معجزه آسایی میبینم که شرایط برای من عالیییی پیش رفته .

    یادم میاد که چند سال پیش من ی پولی داشتم و اون موقع بااین قانون اشنا نبودم و تازه دلار داشت به سمت قیمتهای دو رقمی میرفت که همه به من میگفتن ارزش پولت میاد پایین ی کاری کن (باور کمبود)دلار بخر و من که شبانه روز در این فکر و نگرانی و ترس از دست دادن بودم ،دلار خریدم .

    باورتون نمیشه بعد از گذشت کمتر از یک هفته دلار اونقدر افت کرد که من اگر حقوق ماهانه ام رو میزاشتم اون ضرر جبران نمیشد .

    استاد من در شرایط احساسی خوب هم خطا زیاد داشتم و اونقدر شاد بودم و خندیدم که گاها بعضی از اطرافیان از این شادی من سواستفاده کردن و حرفهایی که در حالت عادی نمیشده به من زدند(به حالت شوخی و طنز) و من چقدر بعد ناراحت شدم .البته که من هنوزم دارم روی این باورم کار میکنم که همه انسانها برای من احترام زیادی قائل هستند و نتایج بسیار عالی هم گرفتم ️

    بنظرم با درکی که الان دارم از نوع احساس و شناختشون فهمیدم که هیچ ابزاری مثل سکوت چه در حالت منفی و چه در حالت مثبت نمیتونه منو به أبر انسان تبدیل کنه .

    من با ابزار سکوت و کنترل ذهن میتونم همیشه یک دختر شاد و آرام باشم .

    خدارو شکر که به این اگاهی رسیدم شاید خیلی زمان برد که به این درک برسم اما حتی در این سن هم خیلی راضیم چون میتونم از بقیه عمرم فقط لذت ببرم و کمتر به خودم آسیب بزنم به واسطه شناخت احساساتم

    استاد سپاسگزارم از شما بابت حضورتون

    خداروشکر که با شما در این زمان هستم و میتونم زنده از آموزه های شما بهره مند بشم .

    خدایا من به هر خیری از جانب تو فقیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  8. -
    علی ملکی گفته:
    مدت عضویت: 1315 روز

    درود فراوااااااان

    سپاس از استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز

    استاد از ساعت 13:30 در حالیکه داشتم این فایل را با هندزفری گوش میدادم شروع کردم به جارو زدن کارگاه و تا ساعت 15:30 قرار بود برادرم بیاد به دنبال بنده، شروع کردم به جارو زدن سالنی که قرار هست به لطف خدای مهربان از شنبه استارت کارش زده بشه و بنده در سن 19 سالگی ( البته به زودی 20 ساله میشم ) به عنوان مدیر در بیزینس خودم مشغول خواهم شد و بی نهایت این هارا سپاسگزار خدای وهابم هستم که هر لحظه پشت و پناهم بوده و هست.

    یک کامنت نسبتا طولانی میان کاری که میکردم نوشته بودم و همینطور که داشتم کاملش میکردم،حدود یک ساعت پیش یعنی ساعت 14:30 نمیدونم به چه علتی کامنتم پاک شد و من واقعا چون خیلی خسته بودم سعی نکردم دوباره کامنتی بنویسم

    همین چند دقیقه پیش اتفاقاتی رخ داد که گفتم بیام این دقایق رو براتون تعریف میکنم( تازه میفهمم چرا کامنتم پاک شده بود، به این علت که من بیام این داستان را تعریف کنم )

    شد ساعت 15:32 و کار من تمام شد و با برادرم تماس گرفتم که ببینم کجاست و چرا نیامده؟

    تماس گرفتم و دیدم برادرم خواب هستش و با تلفن من بیدار شده

    منم سریع خشم خودمو کنترل کردم و فقط بهش گفتم بیا و پیش خودم گفتم حتما یک خیری هست(الخیر فی ما وقع)

    تا همین 30 دقیقه پیش یعنی ساعت 15:52 برادرم آمد دنبالم که برویم، همینطور که بنده میخواستم به سمت درب کارگاه برم و از کارگاه خارج بشم که درب را قفل کنم، در حالیکه ما هنوز چند روز به شروع کارمون مونده و اصلااااا آدرس این کارگاه را جایی ننوشته ایم یا به کسی نگفته ایم در حالیکه نزدیک 50 تا شرکت اطراف ما هستند که دقیقا دارند کار مارو انجام میدن،یک مشتری بسیار خوشتیپ که نمیدونم پدر و دختر بودند یا زن و شوهر زنگ درب کارگاه را زدند و گفتند ما یک عالمه کار داریم که میخوایم بهتون بدیم

    و ما گفتیم هنوز دستگاه نیومده و باید چند روز صبر کنید تا ما شروع کنیم، اما ایشون انگار خیلی تاکید داشت با ما کار کنه و اتفاقا به ما از فراوانی مشتری میگفتن و حرف های خیلی قشنگی میزدند ( آدم های خوب بسیار زیاد هستند ) و کارت ویزیتمون رو بهشون دادیم و خداحافظی کردیم و رفتند در حالیکه اگر 5 دقیقه زودتر از کارگاه رفته بودیم اصلا با این مشتری آشنا نمیشدیم

    اگر برادرم همان ساعت 15:30 به دنبال بنده می‌آمد و ما دیگه نمیتونستیم با این دست خداوند آشنا بشیم

    اگر آنجا من خشمم رو آنجا کنترل نمیکردم به احتمال خیلی زیاد رابطه برادریمون خراب میشد و اصلا اون مشتری به احتمال زیاد به خاطر احساس بدی که من داشتم سمت ما نمیومد

    اینها مهم نیستند، فقط خواستم بگم که ما رو خودمون کار کنیم یعنی روی افکار و باور ها و ورودی هامون کار کنیم و فقط به زیبایی ها و فراوانی ها توجه کنیم و روی هیچکس جز الله حساب نکنیم و به هیچ چیز و هیچکس جز الله قدرت ندیم، مطمئن باشید که خدا در بهترین زمان و مکان یاریتون میکنه و حتما هر اتفاقی که بیوفته خیر هست

    ثروت بخوایم لاجرم بهمون میده

    سلامتی بخوایم،رابطه های عالی بخوایم لاجرممم خداوند بهمون میده

    خدا همیشه حواسش به ما هست،چه تو خواب و چه تو بیداری

    همیشه مراقب ماست هرلحظه با نشانه هایش میخواد مارو راهنمایی کنه،آخه چه کسی در این عالم هست که بتونه انقدررررر حواسش به ما باشه

    به خدا هروقت ازش سوال میکنم پاسخ میده

    هروقت ازش کمک میخوام کمکم میکنه

    هروقت بهش تکیه کردم بهترین و رویایی ترین روز های زندگیم رو گذروندم

    خدایا منو ببخش به خاطر این همه مدت که فراموشت کردم،به خاطر این همه شرکی که داشتم و دارم

    خدایا منو ببخش که نمیتونم اونطور که باید ازت سپاسگزاری کنم

    باز هم براتون از نتایجم کامنت میگذارم، به زودی

    ای دهنده عقلها فریاد رس

    تا نخواهی تو نخواهد هیچکس

    شاد و عملگرا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  9. -
    فهد امیدوار گفته:
    مدت عضویت: 1461 روز

    سلام استاد عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی

    مستقیم میرم سر اصل مطلب

    من موقعی که احساس بدی به هر دلیلی بهم دست میده ، یک تراز از خودم میگیرم که سوالات این تراز به این صورته :

    1. چه کسی یا چه چیزی چه احساسی در من بر انگیخت ؟

    (توضیح میدم و مسعله یا ماجرا رو مینویسم مثلا فلانی بهم فحش داد یا سرم داد زد )

    2. ان احساسات چه بودند ؟

    (تو سوال دو بیشتر مواقع کمبود عزت نفسم بهم یاد اوری میشه یعنی مینویسم احساس بی ارزشی،

    احساس خود کم بینی ، )

    3. چه ترسهایی دارم یا بخاطر ترسهایم چگونه خودمو فریب دادم ؟

    (اینجا ترسهامو مینویسم مثلا ترس داره فریبم میده که حالا دیگه بدبخت شدی ابروت رفت ، اگه تو هم نری تلافی کنی خیلی بیچاره میشی )

    4. قبول داری این اتفاق جذب خودت بوده بخاطر توجه کردن به ناخواسته ها و بررسی کن کجاها به ناخواسته توجه میکردی ؟

    ( با وجود اینکه گاهی سخته ولی میپذیرم جذب خودم بوده و فرکانسای چند روز قبلمو بررسی میکنم )

    5. باورهات رو بررسی کن و ببین ریشه این مسعله چه باور غلطی میتونه باشه ؟

    6. چه باورهای قدرتمند کننده رو میتونی جایگزین این باور های محدود کننده کنی ؟

    ( و ریشه مسعله رو پیدا میکنم و سعی میکنم باور های درست و قدرتمند کننده رو پیدا کنم و بنویسم و حالمو خوب کنم )

    نکته .. این تراز فوق العاده قدرتمنده و ترسها رو از بین میبره اما بشرطی که همیشه بنویسید شاید با یکبار و چند با نوشتن متوجه قدرتش نشید اما وقتی زیاد بنویسد و تمرین کنید خیلی زود حالتون از این رو به اون رو میشه و برای رسیدن به خودشناسی خیلی به من کمک میکنه امیدوارم به شما هم کمک کنه ..

    وقتی که حالم خوبه که با شکر گزاری و توجه به نکات مثبت و تمرکز روی اهداف و خواسته ها زندگی میکنم مثل اینکه زندگی بازی فوتباله و من دارم حمله میکنم

    اما زمانی که ناخواسته ای اتفاق میوفته مثل اینه که تیم مقابل یا شیطان حمله کرده و من بهتره دفاع کنم و مسعله رو حل کنم و من از طریق این تراز سعی میکنم بجای جنگ با دنیای بیرون از درون حال خودمو خوب کنم ..

    استاد جان مرسی که کامنت منو خوندی .. بوس از راه دور .. امیدوارم این تراز به درد بچه ها بخوره و تونسته باشم کمک کنم …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      شیرین حمزه ای گفته:
      مدت عضویت: 2940 روز

      سلام به دوست ارزشمندم فهدعزیز

      چقدراین ترازی که نوشتیدجالب وهوشمندانه ست تحسینتون میکنم دوست خوبم که برای رشدوخودشناسی خودتون داریدتلاش میکنیدوازتون سپاسگزارم که این ترازروبه اشتراک گذاشتیدبااجازتون منم میخوام ازاین روش شمااستفاده کنم واین ترازنانه شماروبرای خودم بنویسم.. دوست خوبم بازم سپاسگزارم برای نوشته های فوق العاده زیباوپرمحتوا، ازخداوندبراتون طلب خیرونیکی ولذت وشادی بی نهایت درتمام جنبه های زندگیتون میکنم..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    جواد جمشیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1896 روز

    سلام استاد عزیزم

    چه صبح عالیی رو شروع کردم با شما و دیدن این فایل مناسب و به موقع…البته که فایل های شما همیشه مناسبه و اگه سالها هم بگذره برای یسری افراد گوش دادنش کاملا به موقع هست.

    استاد این مطالبی که گفتید من رو کاملا به فکر فرو برد..وارد سکانس هایی از زندگیم شدم که احساسات کاملا من رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود و چه حرف ها و عکس العمل های نامناسبی از خودم نشون دادم که یک ساعت بعدش خودم باورم نمیشد که انقدر راحت کنترلم رو از دست بدم…حتی دقیقا همونطور که شما گفتین چندین بار در سرمایه گذاری کردن احساساتی عمل کردم مثل کسب و کارها و سرمایه گذاری تو بورس یا چیزهای دیگه که جالبش اینجاست شما چندین بار گفتین که اگه هر زمان حس عجله درون شما شکل گرفت که فلان چیز رو زودتر یا بیشتر بخریم که سود بیشتری سهممون بشه دقیقا داریم به کمبود ثروت فکر میکنیم و باور فراوانی رو نقض کردیم و من الان متوجه شدم این موضوع کاملا به احساسات هم مربوطه و من با اینکه خیلی رو باور فراوانی کار میکنم بخاطر احساساتی عمل کردنم اصلا نتیجه اونطور که میخواستم پیش نمیرفت.

    البته که با حس خوب و انگیزه و انرژی و دید مثبت به آینده..خداروشکر همیشه رو به جلو بودم و پیشرفت کردم اما با غلبه بر احساسات این پیشرفت ها حتما میتونست بارها و بارها بیشتر و بزرگتر باشه…

    اگه بخوام درمورد کنترل بر احساساتم بگم من همیشه در موقعیت شدید احساسی اول از همه سعی میکنم هیچوقت تو خونه نمونم..و از اونجایی که تو گیلان زیبا سکونت دارم میرم یه مکان دنج و خلوت..و با خدا و طبیعت و بیشتر با خودم صحبت میکنم و با تحلیل های مناسب آرامشم رو بیشتر میکنم…

    ورزش هایی که فشار زیادی بهم وارد نمیکنه هم بهم جواب میده مثل پیاده روی و دویدن آهسته… تا زمانی که انرژیم کاملا تخلیه بشه و خواب راحتی داشته باشم..

    ولی استاد یادمه آخرین باری که اعصابم خیلی خورد بود سعی کردم خودم رو آروم کنم رفتم رو یه تپه زیبا، کنار و زیر سایه یک درخت نشستم رو چمن،روبروم یه جنگل سبز بود و یه آسمون آبی زیبا و ابرهای کاملا سفید و با شکل و شمایل جالب و دیدنی..حتی صدای پرنده هایی که تو جنگل بازی میکردن هم به گوشم میرسید و یک لحظه عظمت خدا و اینهمه زیبایی وجودم رو فرا گرفت…من فقط سکوت کرده بودم و با نسیم خنکی که به صورتم میخورد آتیش درونم فرو نشست..به خودم گفتم جواد واقعا این موضوعی که بخاطرش انقدر ناراحت و عصبی بودی چند سال دیگه مهمه؟؟ دیدم واقعا نه مهم نبود..

    اونجا که نشسته بودم یاد این جمله توحیدی از شما افتادم استاد که میگفتید تا وقتی طبیعت هست…تا وقتی خورشید میتابه…تا وقتی پرنده ها میخونن.. خدا هم هست و زندگی جریان داره…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای: