تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 2 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2234 روز

    به نام خالق عشق و شادی و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیز و همه همراهان خوب سایت

    تغییر مهم‌ترین قدمیه که ما باید برای خلق زندگی دلخواهمون برداریم. به قول انشتین در اون سطح آگاهی که مسئله ایجاد شده راه‌حل وجود نداره. این نشان میده که ما همیشه باید در حال تغییر باشیم. خداوند همیشه داره به درخواست‌های ما پاسخ میده اما دلیل عدم دریافت ما عدم تغییر ماست.

    امروز صبح که داشتم به این فایل گوش میدادم از وسط یه پارک رد شدم و دیدم یه جماعتی دور هم جمع شدن و دارند با هم گفت‌وگو می‌کنند. برام جالب شد که این وقت صبح روز جمعه این‌ همه آدم به چه دلیل تو یه همچین پارک خلوتی دور هم جمع شدن. نزدیک‌تر که شدم متوجه شدم که این عزیزان اعضای انجمن AA (انجمن الکی‌های گمنام) هستند و هر یک به نوبت درباره وضعیتشون صحبت می‌کنند.

    واقعاً هیچ چیزی نمی‌تونستم بگم انقدر که حرف‌ها و انرژی این افراد روی من تأثیرگذاشته بود و فقط متحیر شدم از اینکه خداوند چطور وقتی که تو عزمت رو جزم میکنی برای تغییر هدایتت می‌کنه به الگوها و شرایطی که کمکت کنه تا با قدرت بیشتری به مسیرت ادامه بدی و تغییر ایجاد کنی.

    وقتی می‌شنیدم که این افراد چطور تونستند از چه شرایطی عبور کنند و تبدیل به چه فردی بشن برام بسیار تحسین‌برانگیز و الهام‌بخش بود. به جرات میگم این افراد از بسیاری از کسانی که به‌ظاهر اهل مصرف هیچ چیزی نیستند درحال حاضر وضعیت سلامت جسم و روان بسیار بهتری داشتند.

    اولش ذهنم میگفت تو که گوشت از صحبت‌های خوب و انگیزاننده پره و دیگه نیازی نداری که این حرف‌هارو بشنوی اما بهش گفتم اتفاقاً من تشنه‌تر و نیازمندتر از همیشه به این صحبت‌ها هستم، شاید همین احساس من همه چیز را میدانم باعث میشه افراد به سمت اعتیاد گرایش پیدا کنند و مهم‌تر از همه اعتیاد فقط محدود به مصرف مواد نمیشه و زمانی‌که ما هر عادت نامناسبی داریم و تغییر نمی‌کنیم یعنی اعتیاد داریم، بازم دم این عزیزان گرم که اعتراف میکنند و با خودشون صادق هستند اما خیلی از ماها ممکنه که حتی کاملاً به عادات و مسیر اشتباه خودمون واقف باشیم بخوایم نقاب بزنیم حتی برای خودمون، اما این قدرت را هم داریم که در هر شرایطی که باشیم تغییر کنیم.

    شاید مهم‌ترین رکن این برنامه و صحبت‌هایی که در این برنامه شد تسلیم شدن در برابر خداوند بود، اینکه انسان میتونه با کمک گرفتن از خداوند تغییرات بسیار بزرگی رو در زندگیش ایجاد کنه. زمان‌های زیادی میشه که ما احساس میکنیم تنها هستیم یا ناتوانیم در برابر تغییر اما وقتی از نیروی برتری کمک میطلبیم این نیرو کمکمون میکنه.

    بخش جالب دیگه این برنامه دوست عزیزی بود که با وجود اینکه بالای 20 مرتبه بود که لغزش داشت اما سال‌ها بود که دیگه پاک شده بود. این هم به من این درس رو داد که هرچقدر هم اشتباه کرده باشی فرصت هست و لازم نیست فکر کنی که چون من خیلی اشتباه کردم و خیلی در مسیر غلط زیاده‌روی کردم دیگه فرصتی برای تغییر نیست، اما خب بهتره قبل از اینکه شرایط سخت بشه و بخوایم عامدانه دوباره اشتباه کنیم تصمیم به تغییر بگیریم.

    یه موضوع جالب دیگه این برنامه هم این بود که افرادی بودن که حدود 30 سال بود که دیگه مصرف نمیکردن اما همچنان در این جمع حضور داشتند. راستش اولش ذهنم در پذیرش چرایی این موضوع خیلی مقاومت داشت اما به این نتیجه رسیدم که ببین شاید این افراد چیزهای اعتیادآور مصرف نکنند اما همیشه خودشون رو نیازمند این انرژی و فضای پاک و سلامت میدونند و چقدر این موضوع در تمام ابعاد زندگی بهشون کمک کرده. خیلی از اعضای این انجمن شاید بالای 50-60 سال داشتند اما واقعاً مثل یک کودک آماده تعلیم در حال آموزش بودن و دیدنشون واقعاً برام لذت‌بخش و آموزنده بود.

    نکته مثبت دیگه‌ای که خیلی برام جالب توجه بود ارتباط فوق‌العاده خوب و صمیمی این عزیزان با هم و حتی با من بود، بسیار گرم و صمیمی و محترمانه.

    خداروشکر میکنم برای این هدایت، برای این تجربه زیبا و برای حضور در این پروژه فوق‌العاده.

    از خداوند می‌خوام که به همه ما کمک کنه که تغییر کنیم و زندگیمون رو در تمام ابعاد به سمت خوبی‌ها و زیبایی‌های بیشتر تغییر بدیم.

    برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و ناب‌ترین تجربیات رو آرزومندم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
    • -
      هدیه کردی گفته:
      مدت عضویت: 1921 روز

      سلام سلام به دوست همفرکانسی عزیز احسان جان

      واقعا فوق العا‌ده بود کامنتت چقدز لذت بردم

      و‌چقدبرام‌‌ نشونه بودیی از دوتا

      جمله ای کع نوشته بودی خیلی برام الهام بخش بود

      اولیش اینکه گفتی قرار نیست اعتیاد فقط سیگار یا اینجور‌مواد ها باشه

      اعتیاد به عادت های بد و رفتارای بد هم ما داریم که ازشون خبر نداریم و‌انقدر خودمون رو از همه لحاظ اوکی میدونیم که نمیخواییم قبول کنیمشون

      و دومی

      وقتی ادم به یه جایی میرسه و میگه من اگاهی دارم و نیازی به اینکه‌ بخوام هر روز باورامو‌تکرار‌کنم ندارم من اگاهمم بازم میشه مغرور شدن

      بازم میشه فروتن نبودن در برابر خداوند که تو اگه هر‌چقدرم‌از من بدونی بازم انگار نمیدونی و باید هر روز در‌جستجو باشی وگوشت رو اماده کنی برای‌اگاهی های بیشتر و تکرار روند قبلیت

      چون از استمرارت هست همین نتایجی که گرفتی

      دمت گرم واقعا

      خداروشکر میکنم که هدایت شدم به سمت کامنتت اینا همش هدایت خداونده

      مرسی ازت‌و تحسینت میکنم

      به الله میسپارمت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1887 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم.

    خدا رو صدهزار مرتبه شکر ،که باز هم با یه پروژه جدید به لطف خدا و شما استادعزیزم ومریم جان، قراره کلی مدار ما بالاتر بره ان شالله وتغییرات مثبت بیشتری رو در درون خودمون ودر زندگیمون تجربه کنیم. آمین

    با اینکه من پروژه برداشتم چندوقته برای دیدن وکامنت گذاشتن، در سفر به دور امریکا و پروژه مهاجرت به مدار بالاتر و کارکرد 12 قدم از اول برای سومین بار وهمزمان کار روی دوره ی هم جهت با جریان خداوند، ان شالله بتونم اینجا هم باشم و بیشتر بیاموزم..

    آموختنی که مدار وفرکانسم رو بالاتر ببره و عملکردهام رو بیشتر ونتایج مثبت بیشتری نصیبم کنه ان شالله…

    قبلا داستان راستین عزیز رو شنیده بودم، اما الان که دوباره داستانش رو خوندم، دیدم که خودم الان در چنین شرایطی به سر میبرم در مورد پسرم مهدی جان….

    حدودا 9 ماهی هست که من به پسرم گفتم دیگه وقت مستقل شدنش هست وباید بره سرکار، ولی هنوز این اتفاق نیفتاده…

    مهدی از 6 سالگی پدرش رو از دست داده، واز بچگی هم کم شنوا شده و از سمعک استفاده میکنه اما به لطف الله مهربان تا به الان که 20 سالش هست تحت مراقبت ومحافظت و رزق خداوند بوده، همیشه خوب خورده خوب پوشیده وهرچی میخواسته براش فراهم بوده، از بچگیش یعنی از همون 6و7 سالگیش پلی استیشن و ایکس باکس داشته و چون من بیرون خونه شاغل بودم و چون تنها بود و پدرشم از دست داده بود، متاسفانه وابسته شده به بازی، والان چندسال هم هست که با گوشی بازی میکنه، میخوام بگم این بچه دقیقا در ناز ونعمت وراحتی تا الان بوده و اصلا نمیدونه پول درآوردن چطوری هست..

    به لطف الله دیپلم گرفته، کارت معافیت سربازیشم گرفته، ولی خب هرجا تواین چندماه رفته برای کار جور نشده، یا خودش نخواسته ویا خود شرکت ،یا رستوران، یا کافه ،یا فروشگاهها به خاطر مشکل شنواییش ….قبولش نکردند…

    یه مدت سرخورده شد وبی تفاوت شد، وکلا انگار انگیزه اش رو از دست داد، خانواده من هم مدام جلوش میگفتند مگه این بچه چه خرجی داره، که مجبورش میکنی بره سر کار، مگه الان چندسالشه بهش فشار نیار تا خودش راهشو پیدا کنه وهمین ها باعث شده دو ماه آقا مهدی دنبال کار گشتن رو بی خیال بشه واین در صورتی هست که ادامه تحصیل براش مناسب نیست و خودشم تمایل به یادگیری تخصصی رو فعلا نداره منم مجبورش نمی کنم به زوره بره فنی یا تخصصی رو یاد بگیره که به کارشم نیاد وقتی از روی اجبار باشه…

    ولی با بیکار موندنشم صد درصد مخالفم..

    من اوایل به عنوان مادرش، احساس گناه وترحم ودلسوزی میومد سراغم، میگفتم شاید خانوادم درست میگند، شاید هنوز زوده بره تو دنیای کسب وکار، یا نکنه بیشتر سرخورده بشه، یا کلا کار پیدا نکنه و…

    خلاصه که این حس ها گاهی میومد سراغم، تا همین هفته قبل، که دوباره رفتیم باهم جایی برای مصاحبه شغلی همه چیز هم خوب پیش رفت اما به محض اینکه شنید شیفت صبح باید ساعت 6 از خونه بزنه بیرون و شیفت عصر هم داره، گفت نمیرم اینجا سرکار، مگر اینکه کار توی کافه پیدا کنم و ساعت کاریش هم عصر باشه!!

    دیگه راستش عصبانی شدم ونشستم باهاش خیلی جدی صحبت کردم وبهش گفتم، پدر نداشتن، کم شنوابودن وسمعک داشتن، واینکه من به اندازه ای دارم که محتاج کسی نباشیم شکرخدا، هیچکدوم باعث نمیشه که شما نری سرکار…..

    بهت دوهفته زمان میدم تا کار پیدا کنی وگرنه از حمایت من هیچ خبری نیست، یعنی حتی یه جوراب هم برات نمیخرم!!

    بهش گفتم مهم نیست که سرچه کاری بری فقط باید بری سرکار، حتی اگه مجبور بشی ظرف شور رستوران ویا کارگر کارواش بشی!!!

    گفتن این حرفها برام سخت بود ولی میدونم که دارم در حقش خوبی می کنم، واین جدی بودنم باعث میشه مثل تمام سالهای زندگی و مدرسه اش و …..بتونه خودش از پس خودش بربیاد…

    الان یک هفتس خدا رو شکر خودش هر روز اگهی پیدا میکنه ومیره مصاحبه ودارم می بینم که داره تلاشش رو میکنه….

    استاد جانم شاید اگه با شما وآموزشهاتون آشنا نشده بودم مثل اطرافیانم، مثل خانوادم، با احساس ترحم ودلسوزی و احساس گناه، حتی به خودم اجازه نمیدادم که در مورد سرکار رفتن پسرم بهش چیزی بگم!!

    و مثل خاله هاش و ….میگفتم فعلا زوده، گناه داره، مگه من مردم؟ یا اینکه بچه مشکل داره، چطوری بره تو جامعه؟ ازش سوء استفاده نشه؟ حقشو نخورن…وهزارتا فکر وخیال دیگه…

    خدارو شکر که از شما یاد گرفتم برای خودم همیشه یه شرح وظایف داشته باشم نسبت به پسرم وخانوادم، تا یه وقت با دلسوزی بی جا، با احساس گناه، ویا حمایت های عاطفی ومالی نا به جا، هم خودم رو دچار دردسر نکنم و هم به خودم آسیب نزنم با حمایتهای فرسایشی ونا به جا وهم از پسرم و اطرافیانم آدمهای باج بگیر وبی مسئولیت بار نیارم.

    اینکه من واقعا مسئول پسرم نیستم و وظیفه ندارم جون وجوونی و داراییم رو براش بذارم وازش یه آدم بی مسئولیت و خنگ ودست وپاچلفتی و مفت خور بار بیارم، که نتونه از پس خودش بربیاد.کسانیکه 12 قدم رو کار کردند میدونند من در مورد چه مسئولیتی حرف میزنم.

    امیدوارم به لطف الله همینطور که تا به امروز خداوند از من وپسرم حمایت ومراقبت کرده بعد از اینم ما فقط زیر چتر حمایت خودش باشیم همیشه، و برای پسرم تجربه های شیرین ولذت بخشی در راه باشه، جوریکه ان شالله هدایت بشه به سمت بهترین کار وبهترین کارفرما و در مسیر تجربه هاش همواره رشد وپیشرفت داشته باشه ، آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 52 رای:
  3. -
    علی امجدیان گفته:
    مدت عضویت: 3631 روز

    سلام استاد عزیز. سپاسگزارم بابت به اشتراک گذاشتن این فایل های کلاب هوس. اون روزی که اطلاع رسانی کردید همش میگفتم خدا کنه استاد روی سایت بذاره. ما اعظای خانواده صمیمی از هر لحظه وجود شما بینهایت استفاده میکنیم واقعا سپاسگزارم

    احساسم گفت که بیام و منم تجربه ام رو بنویسم خیلی به خودم کمک میکنه

    خب من تا ۶ ماه پیش دانشجو کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک بودم و به لطف تمرینات عزت نفس تونستم نتایج عالی در زمینه درس خوندن بگیرم

    اما اعتراف میکنم باورهای ضعیفی داشتم در مورد پول و ثروت و در حد کرایه مینی بوس و خرید غذای دانشگاه از پدرم پول میگرفتم ولی خب ندای درونی من اجازه نمی داد خرج بیشتر از این داشته باشم در کل با کمترین هزینه ممکن سعی میکردم به پدرم فشار نیارم و تحت تاثیر باور قربانی نبودن در بین دوستانم طوری رفتار کرده بودم که همه فکر میکردند که من وضع مالی عالی دارم.

    من به شدت روی خودم کار میکردم و نتایج عالی هم اومده بود اما یه روز از خودم پرسیدم داش علی تو که خیلی کم مصرفی😀 خرج یکماه تو به اندازه خرج یک هفته بقیه هست چرا خودت همین پول رو در نمیاری و یاد حرفهای استاد افتادم در توحید عملی قسمت ۳ که استاد گفتند انتظار اینو داشتند که یک نفر ۲۰۶ قرمز رنگ بهشون هدیه بده. به خودم گفتم توی ذهنت یه چیزی هست که میگه نمیتونم پول داشته باشم و باید از پدرم بگیرم. و از خدا درخواست کردم و هدایت شدم به فایلهای لایو شماره یک و قسمت ۷ دوره راهنمای عملی.

    یعنی طوری شده بود که شبانه روز وعده ثروت خداوند و مسئولیت پذیری رو به خودم یادآوری میکردم و کمپلت همه کس رو بغیر از خدا فراموش کردم و میگفتم خدایا من بندگی تو رو میکنم تو خدایی کردن بلدی و در نهایت تعجب بدون اینکه من کار خاصی انجام بدم به حسابم ۱۰ میلیون تومن واریز شد. ذهنم باز شده بود روی ایده های بسیار راحت و داشتم همون خرجی که یه روز باورم نمیشد داشته باشم را به راحتی به دست آوردم.

    مدتی گذشت و چون من در شرایط خوبی تغییر داده بودم ذهنم رو یه کمی شرک توی وجودم بود و روی ماشین پدرم خیلی حساب میکردم و پدرم به سختی خیلی زیاد اون ماشین رو خریده بود و کل اعظای بدنش راضی نبود حتی خودش هم سوار بشه چه برسه به من. ولی خب شرک من باعث شده بود که فراموش کنم که خدایی که تونست تو رو به درآمد برسونه میتونه بهت ماشین هم بده بجای راضی کردن پدر بیشتر روی قانون کار کن. خب در این حد نتونستم فکر کنم و نشونه ها هم بود که سوار این ماشین نشو و من توجهی نمیکردم. خلاصه یه روز یک توی خیابان یه نفر خیلی آرام زد به در ماشین و رفت اتفاقی که هیچ وقت امکان نداشت و خیلی غیر ممکن اتفاق افتاد و خیلی ناراحت شدم و جناب شیطان هم شروع کرد به حرفهای قشنگ زدن😀 و در نهایت یه روز از خدا پرسیدم و در خوابم جواب گرفتم در یک کلام که باید بیشتر کار کنی روی خودت و دقیقا همین رو گفت که خدایی که مالک همه چیه اگه بندگیشو بکنی نمیتونه بهت ماشین بده؟ افتادی دنبال پدرت؟

    وقتی از خواب بیدار شدم کلی به خودم خندیدم و دوباره ذهنم رو مرتب کردم و روز از نو درآمد ها از جاهای عجیب و غریب آمدن به قول استاد از در و دیوار پول وارد زندگی میشود این اتفاق برام افتاد.

    و خیلی جالب تر این بود که فقط ایراد های ذهنی میتونه مثل هزار سد جلوی نعمت ها رو بگیره و از طرفی ایمانی که غلبه بر ترس ها را بیاورد فراتر از نعمت را برای ما فراهم میکند. و نکته خیلی عالی برای من این بود که خدا و قوانینش را موقع رسیدن به خواسته ها فراموش نکنیم چون عامل اصلی همونها بودن و همین قوانین میتواند به من کمک کند در بهترین شرایط ممکن تغییر کنم.

    سپاس از استاد عزیزم امیدوارم کامنت من الهام بخش خیلیها باشه که این اشتباهات رو تکرار نکنند از جمله خودم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 53 رای:
  4. -
    راضیه صمدی گفته:
    مدت عضویت: 2181 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی.

    خداوند را بی نهایت سپاسگزارم که اینقدر واضح و دقیق همیشه در حال راهنمایی من به بهترین مسیرهاست.

    من از اون دسته آدمایی هستم که کتک خورم ملسه اونم بدجور یعنی دنیا هرکاری بخواد میتونه بامن بکنه بدون کوچک ترین مقاومتی برای جلوگیری از سمت من یعنی دستش بازه بازه از هر طریقی که بخواد از هر جنبه ای که بخواد.

    حالا جالبه من همیشه میدونستم که داره چه اتفاقی برام میوفته ها بازم مقاومتی نداشتم تازه دلم میخواست بدتر بشه( مثلا میخواستم رژیم بگیرم میگفتم بزار چاق چاق بشم که خیلی تغییرم تو چشم بیاد که بقیه بگن واو)یه چیزی که تازه در خودم کشف کردم اینه ک من خودم میخوام ک بلا سرم بیاد من دلم میخواد همه چیز نابود بشه تا من بشم اون قهرمان انگشت نمای همه ک بگن فلانی رو میبینی چه سختیا که تحمل نکرده چه چیزا ک از سر نگزرونده ببین چقدر قویه ببین چقدر خودساختس دمش گرم آفرین عجب آدم خفنیه یعنی زندگی رو برای خودم چنان سخت پیش بردم ک چی چهارتا حرف از بقیه بشنوم احساس لیاقت کنم احساس اینکه اوووو من چقدر خفنم من چقدر با ارادم من کافیه استارت بزنم همه چیزو زیر و رو میکنمو …

    آی خدایا آی آی آی از دست من که چه لذت هایی چه موقعیت هایی رو با دست خودم به خاطر این ضعفم نابود کردم… خب دختر خوب بشین سرجات و اینی که خوب هستو عالی کن عالی رو بشین عالی تر کن تا لذت پشت لذت نعمت پشت نعمت بیاد برات آخه آدم از زندگی چی میخواد جز آرامش و لذت ولله که من خودم آرامش رو از خودم دیغ میکردم به خداوندی خدا که خدا همه چیزززز همه چیزززز به من داده من بلد نیستم لذت ببرم من بلد نیستم استفاده کنم من خوشم میاد بدبخت بشم بعد بلند شم من من من خوشم میاد از توسری های جهان… بعد میگم چرا اینجوریه چرا اون جوریه خداهمه چیز به من داده همه چیز یعنی الان نگاه میکنم من همه چیز دارم ولی نمیبینم هیچ وقت ندیدم چون چشمم دنبال هر چیزی بوده الا داشته های خودم خداشاهده چند بار چنیدن نفر بهم گفتن تو داری رویاهای ما رو زندگی میکنی اما من از درون میگفتم هه تو چخبر داری از دل من الان میگم مگه تو دل من چی بوده جز بدبختی‌های خودساخته جز درگیری های درونی یعنی من غرق نعمت پروردگارم بودم و هستم ولی نمیفهمیدم نمیدیدم خدایا توببخش این حجم از ناسپاسی و بی چشم و رویی رو خداوندم منو ببخش ک من محتاج بخشش توأم…

    من هیچ بهونه ای برای پیشرفت نکردن ندارم هیچ بهونه ای برای لذت نبردن ندارم همش ذهن ناسپاس خودمه خداوند همه چیز به من داده خداوند من رو لایق نعمت و فراوانی دونسته خداوند برای من همه چیز شده…

    خدارو هزاران بار سپاسگزارم برای جریان همواره جاری خیر و برکت…

    خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری هدایتت…

    من باید همیشه دنبال بهبود خودم باشم بهبود تمام جنبه های زندگیم اون زمانی که همه چیز عالیه تصمیم بگیرم بهتر بشم راکت نشم همیشه در حال حرکت رو به جلو باشم جهان ثابت نیست همیشه در حال رشد و بهبوده منم جزئی از جهانم پس باید هر بار به دنبال بهبود و پیشرفت باشم…

    من نباید بزارم که شرایط به سمت نادلخواهم برود من باید جلوی مومنتوم منفی رو بگیرم

    من باید همیشه درحال حرکت به سمت دلخواهم باشم

    باید قبل از اینکه جهان بخواد منو بیاره تو مسیر قبل اینکه منو مجبور کنه خودم هر روز به دنبال بهتر شدن باشم

    من خالق تمام اتفاقات زندگیمم و هیچ کس کوچکترین تاثیری در زندگی من ندارد این قانون ثابت جهان هست احساس خوب اتفاقات خوب

    به امید ثابت قدم بودن در این مسیر الهی

    خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 57 رای:
    • -
      مجید بختیارپور عمران گفته:
      مدت عضویت: 1269 روز

      سلام و درود

      دوست خوبم درود بر تو وبسیار تحسینت میکنم که جرات به خرج دادی و اومدی اعتراف نامه تو نوشتی و چقد زیبا گفتین تا منم به این پی ببرم که ته ذهنم سختی کشیدن هست درودیوار خوردن هست دلم میخوادد به یک تضاد بد بخورم تا صدام دربیاد و اونجا ایمانم و نشون بدم تا خدا بفهمه چقد بهش ایمان دارم نمیدونم اینا از کجاست واقعا این چه تفکراتیه که مارو احاطه کرده حتما باید فکر کنیم آپالو باید هوا بدیم تا بگیم آهان این درسته چرا حتما باید سختی و رنج همه چیو بدست بیاریم از بس شنیدم که فلانی میبینی پولدار شد پدرش دراومد میدونی چقد سختی کشید چقد نخوردی کشید نپوشید تا به اینجا برسه هر چی دیدیم و شنیدیم در اطرافمون و در صداسیما و فیلم ها همه از رنج و سختی آدمای موفق گفتن برای همینه که ما هم اینجوری دوست داریم باشیم خوب اینا در اکثر ما جهان سومی ها هست و هیج جوره نمیشه جلوشو گرفت جز اینکه خودمونو تغییر بدیم تا اطرافیان ما بفهمن که پول درآوردن موفق شدن چقد ساده هست و راه راحتم داره و درسته به سختی میشه تو کار موفق شد ولی براحتی هم میشه حالا درستش اینه عقلانیش اینه که ما حالا که اینجا ایمانمونو رسوندیم بالا و به حضور قدرت برتر از خودمون که همه چی تحت کنترلشع و همه چیو خلق کرده ایمان داریم و در جایی هستیم که روز و شب داره همچین آگاهی های عالی توحیدی بما میرسه که ازین راحتترم راه داره که بهتر بشیم الگو واضحشم هست خود استاد و دوستانی که تونستن به این موفقیت بدون رنج و راحت دست یابن ما هم بیایم این ایمانو در خودنون تقویت کنیم که چرا نه؟؟ ماهم میتونیم صدرصدم میتونیم و به لطف تمام اون آگاهی هایی که پشت سر گذاشتیم بعلاوه این آگاهی جدید دوره تغییررا در آغوش بگیر

      میتوانیم از بهترین و زیباترین و راحتترین و عزتمندانه ترین راه به موفقت برسیم

      بله دوست خوبم خواهر توحیدی ام اکثر ما این کد مخرب با رنج و سختی باید به موفقیت رسید و در درونمان داریم و درون ما هست و باید خوشحال و شکرگزار باشیم که الان فهمیدیم بله راه دومی هم هست حالا انتخاب با ماست که کدوم راه را انتخاب کنیم

      راه صعب العبور را با راه راحت و یاد گرفتیم که گول شیطان رجیم و نخوریم که بهمون میگه اگه مردشی اگه واقعا میگی به خدا ایمان داری و باورش داری پس چرا راه صعب العبور و انتخاب نمیکنی ببینی خدا کمکت میکنه یا نه چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟ باید اینو یاد داشته باشیم که شیطان رجیم حربه اش زیاد و نباد بهیچ عنوان گولشو بخوریم ما میگیم من به حضور خدا ایمان دارم خدا بهم عقل داد هوش و ذکاوت داد تا ازش خوب و بد و تشخیص بدم و هرگز خودم و به خطر نمیندازم وقتی میبینم راه راحتی هست مگر اینکه خدا بهم امر کنه من راه سخت و انتخاب کنم که خدا هرکززززززززز نمیخواد ما به سختی و رنج بیوفتیم مرسی متشکرم ممنووووونم برای این آگاهی

      خواهر خوبم خانم صمدی دمتگررررررم که اومدی کامنت زیبا گذاشتی تا منم به خودم بیام که بهترین ها و دارم و بهترین ها دراختیارمه چرا حتما باید زجر بکشم تا تغییر مالی کنم بیام همین الان درخواستم و بزارم پیش خدا که خداروشکر امروز اینجا درخواستم و گذاشتم

      موفق و پیروز و شاد باشیدددد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      سمیرا گفته:
      مدت عضویت: 566 روز

      سلام دوست عزیز

      به چه نکته جالبی اشاره کردید ، از این دیدگاه بهش نگاه نکرده بودم. چون استاد در دوره عزت نفس میگن بعضی آدم ها از اینکه بدبختی بیاد سراغشون لذت میبرن و نقش قربانی دارند چون میخوان ترحم بقیه بخرن ، اما اینجا اشاره کردید اینکه بدبختی میاد و شما حلش میکنید حس قهرمان میکنید و احساس لیاقت دارید با حل اون مشکل

      الان فهمیدم منم دقیقا اینجوریم. خیلی خوشم میاد بگم از چه شرایط سختی عبور کردی تو یه قهرمانی

      و دلیلشم فکر میکنم برمیگرده به فیلم ها و کتابهایی که خوندیم که انسانهای موفق سختی کشیدند ، حتی استادم مثلا از کارگری و سختی به اینجا رسید

      انگار سختی بکشی و موفق بشی تو یه قهرمانی

      ولی نکته که استاد تو ویس ها اشاره کردند اینه من تو بندرعباس حالم خوب بود ، یعنی شاید شرایط سخت بوده اما حال استاد خوب بوده ، من فرق خودمو اینجا میببنم که تو سختیا حالم بده

      وگرنه اگه حالمون خوب باشه و بتونیم چالشها رو حل کنیم برا رسیدن به خواسته چه اشکالی داره ، اینم خودش تو دوره عزت نفس استاد میگن یک ویژگی عالی هست

      ولی اگه اون لیاقت برا جلب توجه دیگران باشه ، کار اشتباهیه

      انشالله هممون هروز بهتر بشیم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    سیدمحمدجواد روحانی گفته:
    مدت عضویت: 1249 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    فصل اول / قسمت اول :

    “بوسه سرد …”

    پرسید یا شیخ ! چه می کنی؟

    شیخ پاسخ داد : حکایت می نویسم . . .

    گفت: حکایت نویس نباش، چنان باش که تو را حکایت کنند …

    داستان زندگی هر کدوم از ما ، می تونه چراغ هدایتی باشه برای کسانی که به دنبال حق و حقیقت ، راستی و پاکی و درستی هستند .

    حضرت ابراهیم ، حضرت موسی ، حضرت عیسی ، حضرت سلیمان ، حضرت یوسف ، پیامبر اسلام هیچ کدوم هیچ کتابی ننوشتند ولی طوری زندگی کردن که داستان زندگیشون راهنما و هدایتگر عالمیان شده …

    29 آذر 1398 روزی بود که یک تغییر عظیم را محکم با تمام وجودم و با عشق در آغوش گرفتم …

    مثل همیشه نماز صبحم را خوندم و رفتم حرم ، موقع طلوع خورشید وقتی نور زردرنگ آفتاب می افتاد روی گنبد، صحنه ای برام بوجود می آورد که

    دیگه زمان را خطی تجربه نمی کردم ، یک رگه هایی از الهام وارد قلبم می شد، حالت کشف و شهود در من بوجود می اومد ، چنان احساس خوبی در وجودم شکل می گرفت که انگار خدا را نزدیکتر از رگ قلبم احساس می کردم .

    حدود ساعت 8 صبح بود که راه افتادم برم محل کارم.

    به مناسبت شب یلدا ،شهرداری مشهد بازارچه ای را کنار پارک ملت سمت خیابان آزادشهر برپا کرده بود که من هم دعوت شده بودم و غرفه ای داشتم که چای ، قهوه ، شکلات داغ و نسکافه هم به صورت بسته ای و کیلویی می فروختم ، هم به صورت نوشیدنی …

    توی راه بودم که گوشیم زنگ زد ، جواب دادم ، از پزشکی قانونی بود ، برای مادرم نوبت معاینه تعیین کرده بودن و گفتن که امروز مادرم را ببرم برای معاینه، من هم قبول کردم و با همسرم تماس گرفتم و بهش گفتم قضیه اینجوریه آمادگی داری مامان را امروز ببریم برای معاینه ؟ اونم گفت : آره چرا که نه؟ من به مامان صبحانه می دم آماده میشیم ، تا اون‌موقع، تو هم رسیدی خونه، اونوقت باهم می ریم پزشکی قانونی ، گفتم خیلی هم خوب، پس دارم میام خونه …

    رسیدم خونه دیدم مادرم لباس پوشیده صبحانه خورده سرحال و شاداب …

    مثل همیشه وقتی من رو دید من رو تو بغلش گرفت و بوسم کرد منم به رسم عادت همیشگی دستش را می بوسیدم .

    با اسنپ ماشین گرفتم و به اتفاق همسرم و مادرم رفتیم پزشکی قانونی خیابون راه آهن . . .

    وقتی رسیدیم نگهبان اونجا گفت: همسرم نمی تونه بیاد بالا ، برای همین ایشون پایین توی سالن انتظار نشست و من به اتفاق مادرم با آسانسور رفتیم بالا محل معاینات و کمیسیون پزشکی …

    توی سالن انتظار نشستیم و منتظر موندیم تا صدامون کنن، بعد از حدود یک ربع نوبتمون شد و رفتیم داخل اتاق برای معاینه …

    مادرم نشست ،منم کنارش نشستم، دکتر رو به روی ما نشست .

    پزشک جوانی با روی خوش و لهن مهربان و صمیمی با مادرم احوال پرسی کرد و بعد از مادر پرسید آیا آماده ای تا معاینه رو شروع کنیم ؟مادرم با حالت اشتیاق و هیجان جواب داد بله که آماده ام …

    دکتر لبخندی زد و شروع کرد چند تا سوال از مادرم بپرسه و مادرم هم جواب داد بعد از چند دقیقه

    دکتر پرسید، مادرجان ! چقدر سواد داری؟

    مادرم جواب داد: سواد قرآنی دارم و هر جای قرآن را که بخوانید ادامه اش را براتون می خونم و شروع کرد به خوندن سوره یاسین :

    بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‏

    یس

    وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ

    إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ

    عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ

    تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ

    مادرم رو به من کرد و گفت: مامان! یه لیوان آب میشه برام بیاری ؟ احساس می کنم نفسم سنگین شده … مامان ! دیگه نمی تونم نفس بکشم ! مامان … مامان … مامان…

    یه نفس عمیق کشید و توی بغل من به رحمت خدا رفت …..

    .

    .

    .

    .

    .

    مادرم را محکم توی بغلم فشار دادم … نمی دونم اون لحظه چه احساسی داشتم اما این رو می دونم که یک تغییر بزرگ را توی بغلم گرفته بودم که از اون موقع باید باهاش رو به رو می شدم …

    دکتر با تعجب بهم گفت: آقا ! من الان نمی فهمم چی شده؟ مادرتون چش شده؟

    گفتم : مادرم فوت کرده …

    خیلی آروم مادرم را روی زمین خوابوندم

    و از اتاق اومدم بیرون

    پزشکانی که اونجا بودن رفتن و به مادرم تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی دادن ولی مادرم فوت کرده بود …

    بی اختیار اومدم سمت پله ها و رفتم پایین تا رسیدم، دیدم که همسرم با یک حالت هیجان و خوشحالی اومد به سمتم

    گفت: چی شد محمدجواد ؟ کمیسیون چطور بود؟

    گفتم : هیچی نشد … مامانم فوت کرد…!

    گفت : اینقدر بدم میاد از این شوخی های بی مزه…!!

    گفتم : نه شوخی نمی کنم ، مامانم فوت کرد،..

    گفت : نمی فهمم یعنی چی که فوت کرد؟

    دستش را گرفتم باهم رفتیم بالا بهش گفتم مامانم توی این اتاقه برو ببینش ….

    رفت تو اتاق و چیزی را که می دید نمی تونست باور کنه از شدت شوک زبونش بند اومده بود ،،،

    آمبولانس اومد و مادرم را بردن بیمارستان بخش ای سی یو و بعد هم به سردخانه بیمارستان منتقل کردن …

    صبح روز بعد رفتم بیمارستان و جنازه مادرم را تحویل گرفتم و ایشون در بهشت رضا دفن شد.

    وقتی که مادرم را توی آرامگاهش گذاشتم و رویش رو باز کردم برای آخرین بار صورتش را بوسیدم … به این بوسه می گن بوسه سرد

    این اولین باری بود که تا این حد مادرم را سرد احساس می کردم …

    ولی من خیلی داغ بود خیلی انرژی داشتم …

    همونجا به خودم قول دادم که این تغییر، انرژی قدرتمندی باشه برای رشد و پیشرفتم

    برای همین تصمیم گرفتم حتی یک لحظه زندگیم را به خاطر فوت مادرم متوقف نکنم .

    در هیچ کدوم از مراسم های مادرم شرکت نکردم

    چون خیلی خوشحال بودم …

    چون وقتی که زنده بود با تمام وجودم بهش احترام گذاشتم ، ازش پرستاری کردم و هر کاری از دستم برمیومد براش انجام داده بودم برای همین یک آرامش عجیبی توی وجودم بود و قلبم به شدت تاییدم می کرد و به شدت احساس خوبی داشتم .

    با مرگ مادرم زندگی من وارد فصل جدیدی شد،وارد مداری شدم که خیلی از آدم های زمان حیاط مادرم که به من خیلی نزدیک بودن، برای همیشه از زندگیم بیرون رفتن و دیگه هیچوقت ندیدمشون …

    مادرم را که دفن کردم صبح روز بعد رفتم سر کار و غرفه را چیدم و شروع کردم به ادامه کارم

    شروع کردم به ادامه زندگی … ادامه حیات … ادامه روئیا پردازی … ادامه احساس خوب … ادامه شور و شوق رشد و پیشرفت …

    به شکل دائمی ادامه داره تا همین الان که دارم این آگاهی ها را در اختیار شما می گذارم …

    ///و این راه همچنان ادامه خواهد داشت ////

    قصه ای هوشیار سازد

    قصه ای خواب آورد

    درجهان هر داستانی را حسابی دیگر است

    عاشقتونم … عاشقتونم … عاشقتونم

    وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      منیژه حکیمیان گفته:
      مدت عضویت: 1248 روز

      به نام خدا که رحمتش بی اندازه است ومهربانی اش همیشگی

      سلام اقا محمد جواد عزیز

      کجایی برادر ؟خیلی وقته کامنت نگذاشته بودی ؟کمی دلواپس شدم

      خدا را شکر دیشب پیام برام اومد که شما کامنت گذاشتی و چشمم روشن شد چقدر خوشحال شدم

      خدارا شکر که خودت و خانواده عزیزت در سلامت کامل هستید .

      من پروفایلم را فعال کرده بودم که هر وقت پیام دادید بیام و بخونم

      چون کلی برام نکته و درس داره مثل همین کامنت روحانی ات

      چه فامیل قشنگی دارید واقعا که برازنده شماست .

      چقدر این کامنت حال مرا خوب کرد

      کامنت شما را نشانه ای از خدا دانستم برای خودم ،خود خود من و حال دیشبم

      جونم برات بگه منم مادری دارم که سالهاست بیماره و دوسالی هست که بعد از فوت پدرم ،پرستاری ازش را نوبتی کردیم بین سه خواهر تقسیم کردیم .

      دیروز مرخصی گرفتم و از صبح خانه مادرم بودم و پرستاری اش می کردم

      تقریبا ساعت 11بود که دختر خاله و همسرش که ساکن کرمان هستن به خونه ما اومدن تا به مادرم سر بزنن و به اصرار،ما برای ناهار موندن تا عصر راهی کرمان شوند .

      من خودم هم کمی سرماخورده بودم ولی سعی کردم به بهترین نحو هم کارهای مادر را انجام بدهم وهم میزبان خوبی باشم بعد از ناهار و رفتن آنها تا شب مشغول کارهای خانه مادر و رسیدگی بهشون بودم .

      آنقدر شب خسته بودم که نگو

      هم از نظر جسمی و هم روحی

      اینکه چند روزی بود نتونسته بودم بیام به سایت سر بزنم .

      میخواستم این پروژه تغییر را شروع کنم فایل استاد را گوش بدهم

      کامنت بنویسم ،کامنت دوستان را بخوانم ولی عملا به هیچ کدام نرسیده بودم و آن قدر هم خسته بودم که ساعت 10 و نیم شب تازه به خانه خودم برگشته بودم و حس هیچ کاری را نداشتم .

      ناگهان پیامک ایمیل برام اومد و نگاه کردم و چشمم به نام شما روشن شد بلافاصله مشغول خواندن کامنت شما شدم و نمیتونم بگم چقدر حسم خوب شد خستگی از جسم و جانم بیرون شد

      چقدر خدارا شکر کردم برای این هدایت الهی

      خدارا شکر کردم که درست در لحظه ای که نیاز داشتم این کامنت در مورد مادر شما و تغییر بزرگ شما بعد از آسمانی شدن ایشان به من رسید و احساس کردم لحظه ای جسم و روحم به آرامش رسیدن .

      روح مادر عزیزتان در آرامش الهی

      چه خوب که در زمان حیات مادرتان هر آنچه که از دستتان بر می آمد انجام دادید .

      من هم به خودم گفتم ببین تو هر کاری میتونی برای مادرت انجام بده تا زنده است برایش،مفید باش تا پس از آسمانی شدنش وجدان راحتی داشته باشی و به جای اشک و آه و ناله ،آرامش و شادی را تجربه کنی .

      امروز هم تا الان آنجا بودم و امروز با شادی و انرژی بسیار بالا و مثبت به مادرم خدمت کردم.

      جالبه خودم از انرژی و حال خوب خودم تعجب کردم ولی میدونم همش بر میگرده به حکایت شما

      به هدایتی که شدم خدارا هزاران بار سپاسگزارم.

      اقا محمد جواد ممنونم از دل نوشته‌ی زیبایت که اشکم را در آورد و قلبم را باز کرد .

      ممنونم که هر آنچه که در توانت بود برای مادر عزیزت گذاشتی و من هم مثل مادرت ،بهت افتخار میکنم .

      امیدوارم بیشتر برایمان بنویسی چون کامنتهایت بوی توحید ،مهربانی و صمیمیت می‌دهد.

      راستی منتظر خبر خوبت از پروژه دوبی هستم

      امیدوارم هر لحظه با هدایت‌های خداوند در کارت ،زندگیت شادتر ،موفق تر ،ودر سلامتی کامل باشی

      تو وخانواده دوست داشتنی ات را به دستان قدرتمند رب العالمین میسپارم .

      موفق و پیروز باشی .

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      زهرا سادات گفته:
      مدت عضویت: 1750 روز

      سلام دوست من دمت گرم اشکم رو با صدای بلند و هق هق کنان دراوردی مرد

      تو دیگه کی هستی

      بنویس که هر روز صبح رو با کامنتهای بینظیرت شروع میکنم

      چه دل گنده ای بخدا

      اصلا اشکام نمیزاره بنویسم برات..

      واقعا من رو داری متحول میکنی با کامنتهات

      با قدرت بنویس و ادامه بده منتظرت هستم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    اسماعیل حاجی اسفندیاری گفته:
    مدت عضویت: 1375 روز

    به نام خدای مهربانم

    سلام می‌کنم به تمام دوستان عزیزم

    خدا را سپاسگزارم که در این جمع ارزشمند حضور دارم و سپاسگزارم از اینکه یکی از بهترین استادان دنیا سید حسین عباس‌منش را دارم که همیشه به اصل هر موضوع می‌پردازد

    می‌خواهم از زمانی بنویسم که حقیقت خودم را شناختم

    وقتی کامنت‌های دوستان را خواندم متوجه شدم که من پیش از آنکه شرایط زندگی‌ام سخت شود تصمیم به تغییر گرفته بودم و حرکت کرده بودم

    به لطف و هدایت خدای مهربانم یادم هست زمانی که پیش برادرم در تعویض روغنی کار می‌کردم شرایط بسیار خوبی داشتم

    پیش از آشنایی با استاد از نظر مالی در همان شغل وضع خوبی نداشتم اما از وقتی به لطف خدا با استاد عباس‌منش آشنا شدم آرام آرام وضعیت مالی‌ام بهتر شد

    در آن دوران نه کرایه مغازه می‌دادم نه پول آب و برق و گاز و تلفن و نه هزینه ابزار و وسایل همه این‌ها متعلق به برادرم بود و من فقط با همان امکانات کار می‌کردم و درآمد داشتم

    به نوعی بدون هیچ هزینه‌ای پول می‌ساختم و درآمدم عالی شده بود

    اما وقتی به آن زمان نگاه می‌کنم حالا بهتر می‌فهمم چرا باید تغییر می‌کردم

    استاد همیشه در فایل‌هایش می‌گوید که شرایط باید هر بار بهتر شود

    من هم با خودم و با خدا صحبت می‌کردم و می‌گفتم اگر قرار است شرایط بهتر شود پس یعنی وقت آن است که برای خودم کسب و کار مستقلی داشته باشم

    در دل دو صدا داشتم

    یکی صدای ایمان و احساس خوب که می‌گفت زمانش را خودم به تو می‌گویم عجله نکن

    و دیگری صدای ترس که می‌گفت چرا می‌خواهی از اینجا بروی وقتی بدون هیچ هزینه‌ای درآمد داری نکند اشتباه کنی و گرفتار خرج و دردسر شوی

    اما من با آموزش‌های استاد تفاوت بین هدایت خداوند و وسوسه ذهن را شناخته بودم

    با خودم می‌گفتم خدا خودش گفته اگر ایمانم را نشان دهم و از منطقه امنم بیرون بیایم هدایت و یاری‌اش را خواهم دید

    نزدیک عید 1403 بود که در دلم حس کردم زمان رفتن رسیده و پیامی روشن گرفتم که اول به مسافرت برو

    در ابتدا تردید داشتم چون فکر می‌کردم بهتر است آن پول را صرف وسایل و مغازه کنم اما در دلم مطمئن بودم باید همان را انجام دهم

    به هدایت الهی اعتماد کردم و رفتم سفر

    این اولین سفر طولانی من بود بیست روز به شهرهای جنوبی رفتم و لحظه لحظه‌اش برایم پر از آرامش و الهام بود

    پس از بازگشت کمتر از یک ساعت طول کشید تا خداوند یکی از بهترین مغازه‌های شهر را سر راهم قرار داد با بهترین موقعیت و صاحب‌مغازه‌ای عالی

    و من با ایمان و آرامش شروع به کار در کسب و کار شخصی خودم کردم

    امروز سپاسگزار خدای مهربانم هستم که مرا از مرحله‌ای خوب به مرحله‌ای بهتر هدایت کرد و در بهترین زمان مرا از وابستگی به استقلال رساند

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 66 رای:
  7. -
    احمد فرهنگیان گفته:
    مدت عضویت: 2176 روز

    به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین

    تغییر را در آغوش بگیر قسمت 1

    توی اولین قسمت می‌خوام از تجربه خودم بگم زمانی که تونستم مثل دسته چهارم عمل کنم…

    حدوداً هفت سال پیش بود که من در یک بیمارستان دولتی در تهران کار میکردم و بعد از کلی بیکاری و دنبال کار گشتن موفق به استخدام در اون بیمارستان شده بودم.

    یادمه اوایل خیلی خوشحال بودم و کلی از خداوند سپاسگزاری میکردم و اون موقع هم بعضی از دوستان و اطرافیان خیلی به جایگاه من غبطه میخوردن که خوش به حالت بیمارستان دولتی کار می‌کنی بیمه داری،حقوق داری و ماه رمضان بهتون بن میدن عید بهتون بن میدن و …

    رفته رفته شرایط جامعه طوری شد که دیگه واقعا حقوق کارمندی کفاف زندگی رو نمی‌داد و من احساس خطر کردم و همیشه با همکارانم درباره تغییر وضعیتمون حرف میزدم و یه بار به یکی از همکاران گفتم من از اینکه سال دیگه همین موقع توی همین جایگاه باشم خیلی میترسم و میگفتم بچه ها بیاین از این بیمارستان بریم چون دیگه واقعا با این حجم کار و این حقوق چند وقت دیگه اصلا نمیشه زندگی کرد…

    اما اونا میگفتن بریم؟؟؟

    کجا بریم ما به اینجا عادت کردیم و جا افتادیم و جایی ما رو استخدام نمیکنن الان دیگه استخدامی خیلی سخت شده و پارتی میخواد و کلی باور منفی…

    اما من گفتم من از اینجا میرم و حتما یه جای بهتر استخدام میشم که حقوق بالاتر داشته باشه با ساعت کاری کمتر که بتونم از اون وقت اضافه بازهم پول بسازم …

    اونا هم هربار کلی منو مسخره میکردن و میگفتن به همین خیال باش فکر کردی استخدامی به همین راحتیه یه موقع استعفا ندی که بعدش کلی پشیمون میشی…

    من گوشم به این حرفا بدهکار نبود و شروع کردم به بهبود شخصیت خودم و مهارت هام رو توی همون کار افزایش دادم وزنم رو پایین آوردم و به تناسب اندام رسیدم البته یه نکته خیلی مهم بگم من هیچ کدوم از این کارها رو با برنامه قبلی انجام ندادم و همه ی اینا فقط و فقط هدایت الله بود که از وقتی تصمیم به تغییر گرفتم هربار یه هدایتی میشدم که مثلاً بهتره که وزنت رو بیاری پایین یا میگفتم من باید در کارم خیلی مهارت کسب کنم و اصلا هم نمی‌دونستم در آینده چه اتفاقاتی منتظرمه و فقط میخواستم اون لحظه به ورژن بهتری از خودم تبدیل بشم…

    اما وقتی تغییر می‌کنی حمایت های جهان و خداوند هم از راه میرسه…و خداوند از طریق یکی از همکاران بهم یه پیشنهاد خوب داد…

    اون همکارم همزمان که با من توی اون بیمارستان دولتی کار میکرد توی یکی از بهترین بیمارستان های خصوصی تهران هم مشغول به کار بود.

    ایشون به من گفتن تو خیلی مهارتت خوبه چرا نمیری فلان بیمارستان خصوصی کارکنی حقوقش دوبرابر اینجا و ساعت کاری اش هم نصف این جاست…

    خداروشکر خیلی خوشحال شدم از دوستم که دستی از دستان خدا شده بود تشکر کردم و روز بعد رفتم برای استخدامی وقتی شرایط استخدام رو خوندم از هدایت های الله مو به تنم سیخ شد و حکمت اون کاهش وزن و افزایش مهارت رو فهمیدم چون شرط استخدام در اون بیمارستان خصوصی تناسب اندام قد نسبت به وزن و داشتن مهارت کافی بود که از طریق آزمون های سخت انجام میشد.

    من که از چند ماه قبل رژیم گرفته بودم و به تناسب اندام رسیده بودم تونستم این مرحله رو به خوبی رد کنم

    و چون از ماه ها قبل مهارتم رو افزایش داده بودم براحتی از پس امتحان های سخت ورودی هم براومدم و استخدام شدم و کلی از نظر مالی شرایطم بهتر شد و تونستم از وقت آزادم هم نهایت استفاده رو ببرم و به کار دیگه ای مشغول شدم که باز خود اون کار پاره وقت باعث شد بفهمم که علاقه من چیه و دوباره شروع کردم به تغییر شرایطم و رفتم دنبال علاقه ام و از اون بیمارستان خصوصی هم استعفا دادم و الان بیزنس خودم رو دارم.

    همه ی این هدایت ها از جایی شروع شد که من تصمیم به تغییر گرفتم اون هم در زمانی که هنوز شرایط برام سخت نشده بود و بعدش هم کلی رشد کردم هم از نظر مالی هم شخصیتی هم سلامتی…

    اون همکاران قدیمی هم همچنان توی اون بیمارستان دولتی مشغول به کار هستن و اونقدر شرایط براشون سخت شده که هرروز به من زنگ میزنن و میگن خیلی شرایط مون سخت شده و ازم میخوان که اگه توی بیزنسم به کارمند نیاز داشتم اونا رو استخدام کنم…

    تغییر کردن قبل از به وجود اومدن تضاد یکی از بزرگترین سرمایه گذاری های انسان می‌تونه باشه و امیدوارم و از خدا می‌خوام کمکم کنه که بتونم جزو دسته چهارم باشم.

    خدایا شکرت بابت این پروژه ای که شروع شده و خدا می‌دونه پایان پروژه هممون چقدر رشد میکنیم .

    ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا

    ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 64 رای:
    • -
      gold گفته:
      مدت عضویت: 2193 روز

      بنام خدایی که نزدیک است ،وهرچه دارم از ان اوست،

      سلام، خدمت دوست هم فرکانسی بزرگوارم، آقای خاص،تبریک عرض می‌کنم طی کردن تکاملتان،

      ورشد زیبای شخصیتی تان،

      شجاعت تغییر کردن را از خودتون نشان دادید خداراشکر وخدا را شکر مجدد کامنت های ،مفید جنابعالی را مطالعه کردم لذت بردم ،واشک ر یختم

      ،

      چون مدتها بود ،از شما بی خبر بودم ،من چون کودکی ام بسیار شبیه کودکی شماست ،خیلی رشد وتغییر شخصیتی شمارا به خودم یاد آوری می‌کنم، والگو برداری می‌کنم،

      وخوشحالم در پروژه عالی همراه هم هستیم،باهدایت الله ،همه مان به ورژنی بهتر از خودمان تبدیل بشویم انشالله،مجدداز دیدن کامنتتان خوشحال شدم وبهترین های دنیا وقیامت را برایتان آرزو دارم در پناه رب العالمین باشید ،

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        احمد فرهنگیان گفته:
        مدت عضویت: 2176 روز

        به نام خدای مهربان

        سلام خدمت شما دوست عزیز و هم خانواده ای و هم فرکانسی

        از پیام پر مهر و محبت شما بسیار سپاسگزارم

        امروز از طرف خداوند هدایتی شدم که بیام و به تک تک کامنت های زیبایی که دوستانم با عشق برام فرستادن با عشق جواب بدم و به پاس قدردانی یک آیه که توی زندگی به خودم کمک کرده تقدیم کنم

        این آیه زیبا تقدیم نگاه شما:

        إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ

        خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد مگر اینکه آنان خود را تغییر دهند.

        یه کتاب 500 صفحه ای توی این آیه یک خطی هست…

        باز هم از پیام و محبت شما بسیار سپاسگزارم

        امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    سید محمدامین حسینی گفته:
    مدت عضویت: 3058 روز

    به نام الله یکتا

    سلام

    چی میتونه آدم جز اینکه هربار شما هدایتی یه فایلی رو ضبط میکنید، تاثیری که داره، آگاهای هایی که در اون فایل گفته میشه، به قول خانم شایسته دنیا رو تکان میده، یعنی در طول فایل فقط و فقط حیرت ماست از زیبایی و دقت و روان بودن قانون، مثالهایی که میشنویم از بچه ها، قویترین حکم نهایی بر ذهن منطقی ماست که نشون میده میشود، ای ذهن منطقی من نگاه کن! ببین شده! ببین واسه دوستان همفرکانسیت شده! پس برای تو هم میشه.

    استاد جان به قول خودتون ما اغلب جزو اون دسته ای هستیم که چکه رو میخورن، حالا یه سری کمتر یه سری بیشتر، ولی مهم اینجاست که بعد از اون چکی که خوردیم، دیگه بفهمیم که از این بعد آگاهانه جوری حرکت کنیم که تا وقتی شرایط خوبه تغییر کنیم، به قول شما این شرایط خوب یه تله است، یه دامه که میخواد مارو از حرکت و بهبود دور کنه، ولی آدم زرنگ کیه؟ اونه که میفهمه وقتی به ظاهر همه چیز خانواده پسنده باید تغییر کنه، وقتی همه چیز آرومه، دقیقا آرامش قبل از طوفانه، خیالت راحته که هوا خوبه، آرومه، نسیم میوزه، ولی یهو میایی به خودت میبینی یه طوفان بدبدنی داره میاد سمتت و اکثرا وقتی طوفانو میبینن تغییر میدن خودشونو و میرن یه جای دیگه، خیلی هام وقتی گرفتارش شدن با بدبختی فرار میکنن ازش ولی برد با اونه که وقتی نسیمو دید یاد طوفان افتاد و رفت جایی که از طوفان دور باشه،

    یعنی به نظرم کسی که همیشه در حالت خوب تغییر میکنه، انگار رو جی پی اس میبینه که طوفان داره نزدیک میشه، بعد وقتی خیر و برکتش میرسه، اون نعمات رو برمیداره و دور میشه، اون طوفانه همیشه داره حرکت میکنه، ولی کسی که حرکت میکنه همیشه جلوتر از طوفانه، و حتی وقتی اون آدم بایسته هم گرفتار طوفان میشه،

    و جالب تر از همه اینجا که تا به حال هرکدوم از دوستان که اومدن از نتایجشون گفتند، همه بازه ۱ تا دو سال رو ذکر کردند که اتفاقا تو همین مدت به جایی رسیدن که رویای خیلی هاست، اکثرا هم سن حدود ۲۰ بودن یا کمتر یا بیشتر، و ببینید اینه که استاد جون میگه شما الان اصل قانونو خالص و دقیق در اختیارتونه و حتی در زمان خیلی خیلی کوتاه تر از من با سرعت خیلی بیشتر نتیجه میگیرید اگر به قانون عمل کنید و متعهدانه روی دوره ها کار کنید!

    میبینید که این صحبت هایی که استاد سالهای پیش میگفتند، الان به طور واضح و روشن میبینیم که آره، خیلی خیلی با سرعت بیشتر نتیجه میگیرن دوستامون، خیلی خیلی در زمان کوتاه تر، چون دیگه آزمون و خطایی در کار نیست، استاد جون تجربه هاشو گفته، واضح دقیق، کامل و روشن و خالص که دیگه کسی گرفتار یه سری دامها نشه، البته کسانی که عمل میکنن هر روز روی خودشون و آگاهی ها رو مدام برای خودشون تکرار میکنن پس تو ذهنشون میمونه و وقتی که جایی نیاز داشته باشن از اون تجربه های استاد استفاده کنن، خداوند به یادشون میاره و دیگه توی دام نمیفتن، دیگه گرفتار ترفندها نمیشن، به قولی فقط سوده و سوده و سود.

    استاد جون یادم نیست کدوم فایل ولی اینو گفتید که به بچه هاتون سرمایه اولیه ندید، به بچه هاتون اعتماد به نفس بدید، چون اگر که وابسته شد، به ضرر خودشه، از اون طرف وبال گردن خودتون میشه، وقتی بهش عزت نفس بدی رو پای خودش می ایسته،

    از وقتی من این صحبت شمارو شنیدم، دیگه سعی میکنم تا در کمترین حد ممکن کمک پدرم رو بپذیرم، یعنی همیشه میگم به خدا چندین وقته تو ذهنمه که میگم من کلا باید یه کاری کنم که نه تنها الان مستقل بشم، بلکه اگه جایی کمک نیاز بود من کمک هم بکنم، بله، چی از این بهتر! مثل حامد و طناز عزیز، مگه ۱۹ سالش نبود که کارو شروع کرد الان دو سال گذشته و شنیدیم نتایجشو، خب هم سن من بوده دیگه، چرا که نه، به قول استاد اگه من نشم پس کی بشه اصلا؟

    یا استاد جون یه جای دیگه گفتید خیلی تفاوته بین کسی که با داشتن این باورهای مناسب کارو شروع میکنه با کسی که همینطوری با یه گاری صد تنی راه میفته، و شنیدیم که دوستان عزیزمون گفتن وقتی دوره ها رو استفاده کردند، وقتی با قانون آشنا شدند، اون همه جون کندن و به جایی نرسیدن، تبدیل شد به نتایجی هزاران برابر حرکتشون، تو قسمتهای قبل هم عرفان عزیز گفت که اگر واقعا ایمانی که عمل بیاورد وجود داشته باشه، یه حرکت کوچک باعث میشه که میلیونها برابر نتایج بیشتر از اون حرکت وارد زندگیمون بشه، در یکی دو سال آدم از یه کار دیگه میاد بدون هیچ اطلاعات و تجربه ای ولی با یه ایمان قوی و واقعی و در یک سال میشه چی، جزو سه نفر اول بیزینس خودش، با درآمدی که خودشون هم فکرش رو نمیکردند، چون وقتی قانونو بدونی، خیلی مسیر متفاوت تره، خیلی آسان تره، خیلی لذت بخش تره، خیلی سریعتر و پر سود تره، و چقدر ما خوشبختیم، چقدر خوش بختیم که جایی هستیم که به قولی منبع طلاست، منبع آگاهیه، منبع دریافت قانونه و چقدر نتایج سریع رخ میدن وقتی آدم قانونو بدونه، وقتی هدایت الله رو قبول کنه و اجازه بده که خداوند هدایتش کنه، چون وقتی دستتو میدی تو دست خدا، دیگه خیالت راحته، میدونی که میبرتت بهترین جا، بقیه هم هرچی بگن، میگی آقا من میدونمو هدایتم،

    حالا جالبه همین دیروز اتفاقا یه تجربه ای هم برای خودم بود که همینطوری شرایط داشت یه طوری میشد که میخواستن منو متقاعد کنن برگردم رو پلی که پشت سر گذاشتمش و کاری رو بکنم که در کل زندگیم حاضرم به همه بگم انجام ندید، بعد همونجا بود یه دفعه به خودم اومدم دیدم خدا داره یه جورایی یه راهی برام باز میکنه که فرار کنم ازش، یه راهی که منو از بغل دام فراری بده، بعد اومدم و هدایت شدم به فایل “مهمترین عامل هر کسب و کار” که ۹۳ دقیقه است، و اونجا اصلا انگار خدا نشسته بود، داشت باهام چشم تو چشم حرف میزد که ببین! حواست باشه حرفاشون روت تاثیر نذاره ها! مراقب باش که اونا با باورهای خودشون میخوان برن جلو تو همراهشون نریا! قبل از اینکه گرفتار بشی بدون تو هدفت جای دیگه است‌ا!! یعنی هدایتم کرد که قبل از اینکه بیفتم تو هچل تغییر کنم و بگم که من دیگه بر نمیگردم، من راهی جز حرکت به جلو ندارم، برگشتی تو کار من نیست، بینهایت فرصتو ملت ول کردن سه پیچ بند کردن به یه مسیر بعدم میخوان همه رو از تو اون مسیر ببرن، با حرفای وسوسه آمیز و …

    ولی به قول سپیده جان شما هر چی میخوایید بگید، من میدونمو هدایتم،

    و خدایاشکرت که چقدر این فایل آگاهی داشت، یعنی تا بیدار شدم یه حسی منو کشوند آرود اینجا چون میدونست که خیلی ارزش داره، میدونست که خیلی آگاهی داره.

    خدایاشکرت

    عاشقتم استاد عزیزتر از جانم

    دستتون در دست الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 71 رای:
  9. -
    الیاس زندیه گفته:
    مدت عضویت: 1974 روز

    سلام به دوستان و استاد گرامی

    من هنگام دیدن پاسخ های دوستان به سوال استاد

    برای خودم تغییر ها و نتایجی که تو این چند وقت اتفاق افتاده رو مرور کردم تا ببینم جزو کسایی هستم که خودم می فهمم و میام به سمت بهبود یا به قول استاد کتک خورم خوبه و با پس گردنی جهان هستی میام به را درست

    اولین تغییری که در زندگی آگاهانه انجام دادم زمانی بود که بعد کلی تلاش توی تیم ورزشی بهترین شناگر بودم و آرزوی المپیکی شدن رو داشتم که ناگهان تموم حمایت ها قطع شد تیم ما پاشید از هم و همه چیز خراب شد

    من اونجا تصمیم گرفتم خودم روی پای خودم وایسم و بدون مربی و استخر و …..

    به تنهایی برنامه تمرینی جور کنم و ورزش کنم

    ابتدا خوب بود ولی انگار تا کمی من بهبود یافتم یا به قولی افتادم رو غلتک دیگه اون روحیه تلاش و پیشرفت انگار تو وجودم کم جون شد

    و باز جوری شد که ضعیف بودم از لحاظ بدنی و نتیجه ها داشت بد و بدتر می‌شد

    دوباره تصمیمم به تغییر گرفتم و از خدا راهی خواستم که بتونم موفق بشم و هدایت شدم به سمت قانون جذب و خیلی هم هیجان داشتم و خیلی خوب شده بودم و تا کمی اوضاع بر وقف مراد بود و تضاد ها کم شد من باز اون روحیه تلاش برای بهبود و تغییر رو از دست دادم و باز اوضاع من طوری شد که از کانال قانون جذبی که به اون هدایت شده بودم فاصله گرفتم

    باز ایندفه توی مدرسه مسخره میشدم که خیلی حرف می زنم و این داستانا و کار های اشتباهی توی زندگیم انجام دادم که باعث شد حالم بد باشه

    دوباره نمی خواستم اون شرایط رو و تلاش کردم که تغییر کنم و جالب اینجا بود که هر وقت می خواستم عوض بشم قانون جذب سر راهم قرار می گرفت و هنگامی که به اون نشونه ها عمل می کردم تمام جنبه های زندگیم از روابط و سلامتی تا درس و ورزش بهتر می شد

    موقعی که روی خودم کار می کردم برای تغییر مقام میو دردم توی ورزش درسم خوب می‌شد

    امکانات به دست میووردم

    شاید باورتون نشه که تو ۱۵ سالگی با افراد پزشک متخصص معاشرت کنی بری در استخری که اونا گرفتند ورزش کنی

    شاگرد داشته باشی و آموزش بدی

    گذشت تا چند روز قبل اپیدمی بود که یک مستند دیدم که در اون از انیشتین و استیون هاوکینگ پرسیده بودند هوش چیست؟

    هر دو گفتند

    هوش واقعی سازگاری باتغییر است

    پس وقتی اپیدمی بیماری شد من با اینکه اوضاع طوری نبود که فشار خیلی زیادی روم باشه

    یعنی تضاد کمی کمرنگ تر بود به هردلیلی

    و من تاثیر گرفته از همون مستند

    با اینکه اونسال اوضاع درسی مثل قبلا خوب نبود

    تصمیم گرفتم درس بخونم و در مدرسه ای که دوست دارم قبول بشم که هم قانون جذب رو امتحان کرده باشم و هم به خودم گفتم یه نتیجه خوب داشته باشم توی زندگیم که بدونم من هم می تونم برسم به چیز هایی که تو زندگیم می خوام

    و منی که توی شهرستان بودم دوست داشتم توی تهران توی یکی از بهترین دبیرستان هاش تحصیل کنم

    که این اتفاق به حقیقت تبدیل شد و من علاوه بر اینکه مهاجرت کردم به تهران

    در اون مدرسه ای که تو رویاهام بود هم قبول شدم

    ولی توی مدرسه ای که اونهم نخبگان بود رفتم

    حالا که به داستان اتفاقات زندگیم نگاه می کنم دلیل اصلی تغییر هایی که کردم فشاری بوده که روی من قرار داشته برای رهایی از اون سختیه تغییر کردم و تا اوضاع کمی خوب شده من دست از تلاش برای بهبود همیشگی برداشتم

    و هرجا خودم خودم رو مجبور به تغییر کردم نه اینکه بیرون مجبورم بکنه

    خیلی نتایج بهتری با سختی کمتر گرفتم

    و به نظرم یکی از مخرب ترین کد های من این بوده که تا به اوضاع نسبتا بهتری می رسیدم

    تلاشم رو برای بهبود قطع می کردم

    و حالا که می بینم با این کار خیلی به سیر پیشرفتم آسیب زدم

    مثل این می مونه که با کلی تلاش با دست خالی به دلیل سردی هوا یک آتیش روشن کنی بعد تا کمی گرمت شد

    آب بریزی رو آتیش و خاموشش کنی

    بعد اونموقع شاکی بشی که چرا اوضاع بد شد و سردم شد دوباره

    با این وجود که اون آتیشه یا همون تغییر همیشگیه که تو رو گرم می کنه و هر رو بهتر میکنه تورو و اگر دست از اصلاح کد های مخرب و عادات بد برداریم خب قطعا دوباره مشکلات و تضاد ها میان سمت ما تا ما رو به اون مسیر پیشرفت بیارن

    و به قول استاد تا زمانی که هر روز سعی کنین اصلاح کنیم خودمون رو و تغییر کنیم و در نتیجه پیشرفت کنیم دیگه تضاد آنچنانی هم نیست که بخواد مسیر ما رو اصلاح کنه

    و من اگر فشاری روم نباشه و عادتم بشه که هر روز بخوام بهتر بشم زندگیم رویایی و فوق العاده میشه

    باتشکر

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 73 رای:
    • -
      مهری مردمی گفته:
      مدت عضویت: 2348 روز

      سلام الیاس جان عزیز

      چقدرخوب که تواین سن کم وارداین وادی شدیدواینقدرخوب قانون رودرک کردید، واینهمه پیشرفت داشتین خودت رودست کم نگیر، مسیرخیلی روشن درانتظارته

      امیدوارم بیای وبازهم ازموفقیت هات برامون بنویسی

      شادباشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1308 روز

    *تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 1

    دسته‌ای دیگر کسانی‌اند که وقتی نشانه‌های اولیه ظاهر می‌شود؛ ؛ همان‌جا تصمیم می‌گیرند خودشان را اصلاح کنند و به مسیر درست برگردند.

    خب خودمو توی این موقعیت میگم

    وقتی که به ظاهر سن ازدواجم بالا رفته بود و موقعیت ازدواج نداشتم و تن به رابطه های اشتباه و وابستگیهای ساختگی و پنهانی داده بودم. که خداروشکر با توکل و پناه بردن به خدا خواستم که از اون روابط، آگاهانه و توکل به خدا خارج بشم . خدا خداروووووشکر بهترین همسری که کاملا در کنارش آرامش و آسایش و اعتماد و حس خوشبختی رو دارم برام از ازدواج حلال جور کرد و حالا بیش از ده سال هست که باهم و درکنار هم دازیم زندگی میکنیم و دو دختر نازنین و معرکه هم خدا بهمون داده. الهی شکرت خدا که چقد حس خوبیه این راه رو انتخاب کردم و چخوب یاریم کردی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 82 رای:
    • -
      حجت احمدی گفته:
      مدت عضویت: 2976 روز

      سلام

      دوست عزیز هم فرکانسی خیلی خوشحالم از نتیجه ای که گرفتین و به قانون عمل کردی

      و به راه راست هدایت شدی

      جمله ای طلای استاد اگر ما در حال پیشرفت دائم باشیم تضاد خاصی توی زندگیمون بهش بر نمی‌خوریم

      دوست عزیز می‌سپارمت به اغوش عاشق گرم پروردگار مهربان ماه باشی ماه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: