این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد در مورد بحث تغییر من اینو میخوام بگم در مورد تغییر رژیم غذایی وسلامتی جسمانی:الان یه سال بیشتره که تصمیم گرفتم یه برنامه غذایی مناسب داشته باشم یه بار تو یکی از فایلهای شما شنیدم که ریزه خوری کردن هر چی باشه حتی یه برگه چیپس میتونه یه وعده غذایی کامل باشه واضافه وزن بیاره.از همون لحظه ای که شنیدم تصمیم گرفتم ریزه خوری کردن در طول روز رو حذف کنم .استاد من الان شرایط مالی به شکلی که بخوام هر روز مث شماگوشت بخورم رو ندارم ولی شروع کردم به حذف میان وعده ها .قبلا شکلات شیرینی شربت نسکافه آبمیوه وانواع خوراکیهاوکلی چیزای دیگرو در طول روزمیخوردم وفکر میکردم این که غذانیست پس تاثیر بدی نداره .من الان روزی دوبار غذا میخورم با حذ ف صددرصد همه میان وعده ها وریزه خوری
ها .استاد باورتون نمیشه اگه بگم چقدر نتایج خوبی گرفتم کلی از اضافه وزنم رفته ویه اندام متناسب و زیبایی دارم که تا حالا تجربش نکردم .پوستم شفاف وروشن شده وانرژی فوق العاده ای دارم البته خیلی متعهدم به رژیم غذایی خوبی که خودم ساختمش .لذت میبرم از اندام خوشگلم ولباسها تو تنم عالی شده .خواب شبم راحت تر از قبله والبته که مدت هاست دکتر نرفتم استاد اگه شرایط مالیم تغییر کنه به فضل الله مهربان دوست دارم مثل شما فقط گوشت بخورم نتایجم بزرگتر باشه.من این تغییروتو زندگیم ایجاد کردم که البته خیلی بزرگه چون ما الان تو دنیایی زندگی میکنیم که تنوع خوردنی ها بینهایته وهر روز خوردنی های جدیدوخوشمزه وارد فروشگاها میشه من تو همین شرایط تصمیم گرفتم خوب وبه جا بخورم .من این تغییرو ایجاد کردم قبل ازینکه چک ولگد جهان رو بخورم فبل اینکه پام به دکترو دارو مصرف کردن باز شه .قبل ازین که تو صف بیمارستان وداروخانه باشم .نه تنها زجر نمیکشم واذیت نمیشم از کم خوردن، حتی باعث شده احساس سبکی ونشاط بالایی داشته باشم .خودم اسمش رو گذاشتم یه رژیم غذایی هدایتی .والبته که از شما وهمه آگاهی های خوبتون بینهایت سپاسگزارم.
به نام الله و سلام به استاد عزیز و گروه بی نظیرش و تمام کسانیکه این کامنت رو میخونن
میخوام در جواب سوالهای 2و3و 4 این جلسه بگم بزرگترین هزینه ای که من نشانه های تغییرشو دیدم ولی توجه نکردم رفتن آبروم،زخم های عمیق روحی و روانی،له شدن تمام احساسات و عزت نفسم و باورهای پوچیکه ساخته بودمو از دست دادن اعتماد و محبت پدرم و دیدن اشکاش بخاط بودن در رابطه ی عاطفی بود که بارها و بارها و بارها نشانه های غلط بودن مسیرم میومد اما من از لحاظ شخصیتی و هویتی و روحی و ذهنی اونقدر ضعیف بودم که همه ی اونهارو نادیده میگرفتم یا اصلا معنیشون رو متوجه نمیشدم چون تقریبا اون وضعیتهارو در زندگی قبل از رابطه ام هم بصورت ضعیفش تجربه کرده بودم و حالا بودن بعضی هاشون برام عادی جلوه میکردتا اینکه اونقدر کش دادمکه که وحشتناک ترین ظربه رو از سمت شریک عاطفیم خوردم
اگر دوباره با آگاهی الانم به اون موقعیت برگردم از هیچکس و بخصوص تنهایی نمیترسیدم ،حرفهای پدرمو گوش میکردم،ساده لوحی نمیکردم و دوباره و دوباره اعتماد نمیکردم و قدرت نه گفتن داشتم ،عزت نفسمو الکی خرج نمیکردم،خودم و ارزش وجودی ام و ارزشها و قوانین زندگیمو دست کم نمیگرفتم،در مرزبندیهام محکم میایستادم،وابستگی هامو و زخم های روانی کودکیمو و تله های زندگیمو و تله های ذهنیمو درمان میکردم،باورهام نسبت به زندگی مشترک رو اصلاح میکردم،سیاستهای زنانه یاد میگرفتم قبل ازدواجم،با قوانین کائناتی بیشتر آشنا میشدم،با ضعف های شخصیتی ام کنار نمیومدمو رشدشون میدادم
درسته الان تو خیلیهاشون ضعیفم اما حداقل آگاهم که پاشنه های آشیلم کجاست و باید روی چه چیزهایی کار کنم و ناگفته نماند نقطه ی عطف شروع رشد و تغییر من از همین شکست شروع شد
میخوام بگم میدونم خیلی سخته وقتی شکستی رو تجربه میکنی ولی سعی کن دوره ی سوگش رو در کمترین زمان بگذرونی و بدونی که همه ی اونچه که در این دنیاس موقتی و جز توهمات ذهنی ما و قطعا برای رشد ماست و اونقدر به حضور خدا در کنارت باور داشته باش که از هیچ چالشی نترسی
من باورهای محدودکننده ی بسیاری در مورد روابط و حتی خودم داشتم،در مورد شریک عاطفیم فکر میکردم اگه بهش گوش نکنم و اگر خودمو الویت قرار بدم و اگر مواظبش نباشم و اگر همه ی خواسته هاشو انجام ندم و اگر باهاش وقتی چیزی رو دلم نمیخواد مخالفت کنم و اگر زود نبخشمش و اگر در مقابل خواسته هام یا تحقیر و توهینهاش محکم نباشم اگر هر رفتار و گفتارش و برای خودم بزرگ کنم اگر باهاش تو همه چیز هماهنگ نباشم اگر اشتباهاتش رو نادیده نگیرم ممکنه از دست بدمش یا ممکنه دیگه عشق و محبتی ازش دریافت نکنم ،ممکنه تنها بمونم،ممکنه بار دوری و جدایی رو نتونم تحمل کنم،ممکنه دیگه کسی دوسم نداشته باشه یا کسی رو اینطور دوست نداشته باشم و نتونم وارد همچین موقعیتی بشن،فک میکردم یه زن باید توی زندگی بیشتر از مرد باید فداکاری و ایثار داشته باشه،نباید زیاد سخت بگیره،نباید به فکر خودش و خواسته هاش باشه،و من دقیقا از این ور بوم افتاده بودم،تا اینکه اونقدر تحت فشار قرار گرفتم که شکستم و در این مسیر من وارد نگاهها و باورهای جدیدی نسبت به خدا شدم،ازش کمک خواستم بخاطر دلیل رنجهام و شکستهام و خداوند من رو به روح های آگاه و بزرگی مثل آقای عباسمنش هدایت کرد من حدودا 4 ساله که در مسیر هدایت خاص خدا هستم ولی اونقدر از واقعیت خودم دور بودم که میدونم هنوز خیلی کار دارم و خداوند رو بابت اشتیاقی که برای ادامه و کسب آگاهی و درک قانون تکامل در وجودم گذاشته شاکرم ،به خودم تعهد میدم که هیچوقت دست از کسب آگاهی و آموزش برندارم حتی اگر ناامید بشم یا رنج بکشم و یا مجبور به از دست دادن کسی و چیزی بشم،من با هر آگاهی و دوره ای که از لستاد میخرم میفهمم چقدررررر پرتم و چقدرررر متفاوت
باورها و زاویه ی دید من به کل در حال تغییره و گاهی اونقدر ناب هستند برام که درکشون برام سخته ولی من به قانون تکامل و لطف و هدایت الهی ایمان دارم
بیشتر رنجهای زندگی من بخاطر کمبود شدید عزت نفس و احساس لیاقتمه و به نظر من هر کسی برای شروع بااااید دوره ی عزت نفس رو بگذرونه و خداوند رو شاکرم که این مسیررو شروع کردم و ازش میخوام که اونقدر قدرت درک و اراده به من بده که آگاهی های این دوره رو با تمام وجود درک نم و نتایج و تغییراتی عالی رو تجربه کنم انشالله
سلام به دوستان عزیز در این دوره ناب تغییر را در آغوش بگیر
من خودم از بچگی در یسری موارد جز افراد دسته های مختلف بودم و در یسری موارد هم جز دسته بهترین ها که قبل از اینکه جهانمجبورم کنه خودم دست به تغییر میزدم
مثل زمانی که از سن 15سالگی در یه شرکت کار میکردم اما میدیدم و میدونستم که روند این شرکت برا من فقط میتونه یه بخور نمیر داشته باشه اما رشد و پیشرفت نداره که هیچ بلکه به مرور منو به پسرفت میبره از اونجا استفا دادم تمام پرسنل اونجا و خانواده دوستهام خانواده همه با مخالفت های بسیار بهم گفتن ضرر میکنی آینده داشتی فلان و یه عالمه چرت و پرتی که خودشون داشتن رو فکر میکردن منم دارم اما من کار خودمو کردم و زدم بیرون و یه مدت رفتم یه جای دیگه مشغول شدم برا اینکه میخواستم کارها و مهارتهای متنوع در اون زمینه یادبگیرم و تجربه کنم و بعد یه جای دیگه تا اینکه رسیدم به خودشناسی بیشتر و وارد کار مورد علاقه خودم شدم یعنی زمینه رزمی و ورزش خلاصه اون چندجای مختلف هم کلی تجربه کسب کردم و هرجا میرفتم خیلی زود میشدم مسئول اون باشگاه و ارشد اونجا که تمرین دادن بقیه رو میدادن دست من که تمرین بدم اما درکنارش کارهای دیگه انجام میدادم چونکه باورهای ثروتسازم وحشتناک داغون بود اما من در همین کار مورد علاقمم همیشه خودم دنبال تغییر و پیشرفت بودم و هستم الانم هنوز باورهای ثروتم خوب نیست اما آروم آروم دارم از کارم پول در میارم و دارم هرروز آگاه تر و با مهارت تر میشم
دوستان عزیز یه چیزو بگم که هم خودم در زندگیم ازش درس گرفتم هم برا بقیه میگم که بدردشون بخوره منی که از بچگی همیشه توی کار و پول درآوردن بودم و از همون بچگی حتی دوچرخه هم خودم برا خودم گرفتم اما چونکه عزت نفسم پایین بود و باورهای ثروتسازم داغون بود من هیچوقت از لحاظ مالی رشد نمیکردم همیشه کارهای سخت و زمانبر اما درآمد پایین چرا؟ چونکه اصلا چیزی به اسم باور ثروت نمیدونستم و در فضایی بودم که تقریبا همه میگفتن باید سختی بکشی درآمدها کمه پول نیست و…
و منم در این مورد هنوزم ذهنم یه عالمه مقاومت های وحشتناک داره
یعنی میخوام بگم تا ما خودمون نخواهیم و اون باور درست نشه اصلا مهم نیست چه گذشته و کارهایی داشتیم و انجام میدیم تا اون باور درست نشه نتیجه هم درست نمیشه و چیزی تغییر نمیکنه
الانم در مسیر رفتن سر کار مورد علاقم هستم و امروز یه برنامه جدید و خوب دارم که میرم انجامش بدم
خدایا شکرت چونکه من از چند روز پیش تصمیم گرفتم برا کارم قدم های جدید و بزرگتر بردارم گفتم من الان یه میکروفن یقه ای نیاز دارم که باید بگیرم تا اینکه دیدم دوستم یه شب آورد بهم تقدیم کرد گفت برا تو و منم کلی ازش تشکر کردم
توی همین کارمم تا وقتی شهر خودم بودم چندتا همکار داشتم که جز دوستهامم بودن بارها بهم پیشنهاد میدادن و میگفتن بیا از اون رشته ها با یه پول کم برات مربیگری میگیریم و راحت میتونی چندتا شاگرد و پول هم دربیاری و شرایطت خوب بشه اما درون اما اصلا اجاره همچین چیزهایی رو نمیداد بلکه مناستانداردهای کاری و مهارتی در کار مورد علاقم همیشه بیشتراز اون چیزی که خیلی ها فکر کنن بود و هست و بااینکه خیلی چیزهارو ازشون خبر نداشتم و نمیشناختم اما همیشه میگفتم بالاخره باید به راهی باشه که من بتونم به مسیری که منو به مهارت و آگاهی بیشتر در کارم برسونه باشه و الان مدتهاست که در همچین مسیری هستم و هرروز درحال تجربه یادگیری های بیشتر و رشد بیشترم
و در یسری چیزها هم بوده که تغییر نکردم و اینقدر جهان بهم ضربه زده تا خودمو تغییر دادم
دیگه بیشتر توضیح نمیدم خیلی دوستتون دارم و از آگاهی های ارزشمندتون استفاده میکنم
سلام به همه ی اعضای خانواده صمیمی عباس منش به خصوص استاد عزیزم و مریم جان
نمیدونم کامنتم اصلا ربطی به این فایل داره یا نه اما من با آگاهی های این پروژه شروع کردم به حرکت کردن
چند ماه پیش قبل از چنگ 12روزه آزمون تعوری فنی حرفه ای رو دادم برای رشته ی خیاطی البته نزدیک 20ساله خیاطی میکنم و مدرک ندارم مرحله اول رو قبول شدم برای ثبت نام در مرحله ی دوم آزمون عملی باید آخرین مدرک تحصیلی مو میبردم و من دانشگاهی 10سال پیش رها کردم درست زمانی که فقط 8واحدش مونده بود چون خیلی روم فشار بود ازدواج کرده بودم و یک دختر 1ساله داشتم تصمیم گرفتم آخرین مدرک رو بزنم پیش دانشگاهی البته اینم بگم 10ساله با این کابوس تموم نکردن درسم گذروندن هر شب سر امتحان بودم و بلد نبودم دیر میرسیدم به امتحان یا موقع امتحان بود میگفتن ثبت نام نکردی خلاصه وقتی رفتم برای آزمون مرحله دوم مدرک پیش دانشگاهی مو بگیرم گفتن باید بری دانشگاه چون بلافاصله دانشگاه قبول شدی همه میره اونجا من پا روی ترسام گذاشتم و رفتم دانشگاه و کلی از اینجا به اونجا پروندمو پیدا کردم و گفتم میتونی درخواست بدی دوباره ادامه بدی خیلی خوشحال شدم و کلی تو ذهنم هدف گذاری کردم و با انگیزه اومدم خونه اما رفتار همسرم از این رو به اون رو شد و امروز که میخواستم برم برای ثبت نام همه چیز کن فیکون شد و همسرم چیزهایی رو گفت که خیلی اذیتم کرد من همیشه سعی کردم دوستش باشم و عاشقانه دوست داشتم اما امروز ورق برگشت نمیدونم یا میشه گفت در دل ای اتفاق که چی بگم تو ذهن من این حرفا مثل سونامی بود چون کل وجودمو زخمی کرد کل عشق و زندگی 13سالمو به خودم گفتم قطعا یه خیری توش هست و خدا دید تو قدم برداشتی پا روی ترسات گذاشتی و رفتی توی دانشگاه من حتی می ترسیدم برم دانشگاه و بپرسم وضعیتمو آنقدر که برام گنده و یه کار سخت شده بود اما امروز نمیدونم راه درست چیه نمیدونم باید میزدم زیر همه ی این زندگی 13ساله و میرفتم …
واقعا نمیدونم کار درست چیه
فقط نشستم برای خودم نوشتم که این روز و این ساعتو یادت نره و از همینجا شروع کن و فقط و فقط روی خدا حساب کن
من دنبال بهبود بودم دوباره از بین بردن ترس های ذهنم نمیدونم شاید تکامل طی نشد و این قدم برای اینجا بزرگ بود و از طرفی ذهنیتم کلا به شوهرم خراب شد و اون یک ذره علاقه ای که مونده بود هم از بین رفت شاید خدا خواست این وابستگی منو از بین ببره واقعا نمیدونم سر در گمم فقط میدونم خدا بهترینارو سر راهم میزاره و سراسر خیره قطعا باید درسی بگیرم و قطعا قرار رشد کنم .
به خودم قول دادم میرسه روزی که با آرامش و خیال راحت این مدرک و میگیرم و اون روز برای خودم جشن میگیرم اما فعلا میشینم و فقط و فقط روی خودم و دوره ی احساس لیاقت و پروژه ی تغییر را در آغوش بیر کار میکنم
من دوست دارم و باید مستقل بشم و اگخودم درآمد داشته باشم به قول استاد عزیزم و روزای قشنگم که آنقدر قشنگ مراحل رشد رو گفت منم با داشته هام شروع میکنم از همین نقطه فعلا میشم دانشجوی دورهی احساس لیاقت و تغییر را در آغوش بکش و دانشجویی ترم آخر فیزیک رو میزارم برای زمان دیگه ای قطعا این دوره دستاورد های هزاران برابر بهتر برام خلق میکنه
سلام به استاد عزیزم و مریم جان شایسته که واقعا فامیلش برازنده ی خودش است .اینقدر شایستگی از خودش نشون داده که همه ی ما بچه های سایت دوستش داریم
اول از همه یه چیزی میخوام تعریف کنم استاد جان از اولین تغییری که خودم کردم و اون هم فقط به لطف گوش دادن به فایلهای شما و دیدن سریال زندگی در بهشت است .من موقعی که مجرد بودم توی خونه یه آدم تنبلی بودم که اصلا حال و حوصله کارهای خونه را نداشتم و تنها کارم درس خوندن بود ،همه خواهر و برادرام میگفتند این دختر شوهر کنه بدبخت میشه از بس کار نکرده ولی همونطور که شما میگین آدم خای علی بی غم بهترین شانس را دارند چون احساسشون را بد نمیکنند ،منم دقیقا توی این موضوع فقط علی بی غم بودم و هیچی برام مهم نبود و دقیقا خدا همسری بهم داد که اینقدر تمیز و مرتبه و کمک میکنه توی کارهای خونه که من هیچ غمی ندارم .بعد از بچه دار شدنمون ،بالاخره کارهای منزل هم بیشتر شده و من و همسرم هم گرفتار تر ولی من به لطف فایل های شما عاشقانه دوست دارم ظرف توی ظرفشویی باشه که بشورم چون موقع کار کردن اول یکی از فایل های شما را پلی میکنم و کار میکنم و اینقدر غرق در صحبتهاتون میشم که اصلا نمیفهمم چقدر ظرف شستم یا کار کردم .تا فایل تموم میشه میبینم من همه ی کارها را انجام دادم و کلی هم فایل گوش کردم .این خودش یه تغییره که برا خودمم باور نکردنیه شما از من تنبل ،زنی ساختین که عاشق حتی کارهای خونه است.
دومین تغییر بنیادینی که داشتم .تغییر در زاویه دیدم به مشکلات و مسائلی بود که برام پیش میومد ،استاد عزیزم من اول از فایلهای دانلودی سایتتون شروع کردم و بعد که پیشرفت کردم دوره دوازده قدم را به عنوان اولین دوره خریدم و هرروز گوش کردم بهش ،من کارشناس اتاق عمل هستم استاد و صبح ها هر روز توی 14 سالی که سر کار میرفتم تا قبل از شروع عمل ها مینشستم باهمکارام یا غیبت میکردیم پشت سر خانواده هامون یا حرف هایی که اصلا ذره ای ارزش نداشت و بیشتر از گرونی و کمبود و حقوق کم صحبت میکردیم .اون روزا از بس حس من موقعی که میخواستن برنامه ماه بعدم را بنویسند بد بود همیشه بدترین شیفتا را داشتم و خیلی سر کار اذیت بودم ولی وقتی 12 قدم را خریدم صبح زود میرفتم سرکار و قبل از اینکه همکارام بیان صبحانه میخوردم و میرفتم تو اتاقم فایلهای قدم ها را گوش میکردم و مینوشتم ،همه میگفتن چکار میکنی ؟ چی مینویسی منم حرفی نمیزدم میگفتم دوره روانشناسی خریدم .کم کم همه چیز توی زندگیم تغییر کرد و بهتر و بهتر شد ولی چیزی که عجیب بود زانو درد گرفتم و استعلاجی شدم و بعد از برگشت سرکارم همه همکارا و مسئولم باهام بد شدند و فکر میکردند من الکی یک ماه نرفتم سر کار و شروع کردند به اذیت کردن من ،روزای سختی را گذروندم ولی یه دفعه به خودم اومدم و گفتم استاد میگه خدابرات همه چیز میشه ،منم باید مثل استادم توحید داشته باشم و از هیچ کس و هیچ چیز نترسم، منی که هیچوقت روی حرف مسئولم حرف نمیزدم بهش شکایت کردم و گفتم نمیتونم این شیفتا را بیام و وقتی که به کار خودش ادامه داد توکل کردم به خدا و کارم را رها کردم ،بدون اینکه به کسی حرفی بزنم یه روز نرفتم سر کار و گفتم خدای منه که روزی منو میده و هیچ وقت نگفته من فقط توی این کار بهت روزی میدم برای اون فرقی نداره من چکاره باشم یا کجا کار کنم همه جا روزی رسان من است . بعدش گفتم استاد میگه هرجا داشتین روی خودتون کار میکردین ولی به تضادی برخوردین و دیدین انگار اوضاع داره خرابتر میشه بدونید که این فقط ظاهر قضیه است و خدا داره کارها را براتون درست میکنه و دقیقا همین بود بعد از یک ماه که مدام نامه از طرف کارم میومد در خونه که یا برگرد یا اسمت را به تخلفات اداری رد میکنیم خدا به نامه رسان گفته بود بهم بگه برگرد و برو با رئیس بیمارستان صحبت کن اون آدم خیلی خوبیه و منم همین کار را کردم و همه چیز برام تغییر کرد ،من رفتم درمانگاه بیمارستان ،جایی که از قبل همیشه دوست داشتم اونجا کار کنم و همه میگفتن امکان نداره که یه اتاق عملی را جایی غیر از اتاق عمل بزارند .بهم شیفتایی دادند که سالها حسرتش را میخوردم و آرزوش را داشتم ،محل کار جدیدم طوری بود که هرروز ظهر که کارم تموم میشد میخواستم سجده شکر بزارم و خدارا شکر کنم بابتش ، الان دو ساله که اینجام و شرایط تقریباً هیچ تغییری نکرده ولی از اونجایی که انسان فراموشکاره ،انگار یادم رفته اون روزهای سخت را و الان دیگه دوست ندارم اینجا باشم ،نمیدونم آیا این یه مرحله است برای اینکه به من بگه باز هم وقت بزرگ شدن و از پیله در اومدنه یا من ناشکر و ناسپاس شدم ،خدایا خودت هدایتم کن به مسیر راست ،الهی آمین
خدایاشکرت که زمان گذاشتم و این فایل رو دیدم ،خدایاشکرت که به تمرین ستاره قطبی امروزم پاسخ دادی و خدایاشکرت که توانایی انجام تک به تک کارهام رو دارم.
اولین چکی که جهان بهم زد و باعث شد حرکت کنم درحیطه کاریم بود که یهو من از شرایط یه ظاهرخوب و آزادی که برای بیرون رفتن داشتم یهو توی شرایطی قرار گرفتم که حتی تاسوپری سرکوچه هم نمیتونستم تنها برم و ازاون مهم تر اون پولی که ماهانه بابام بهم میداد قطع شد و همه ی ایناباهم اتفاق افتاد…
من قبل ازاین ماجراهاهم کارکردن شروع کرده بودم ولییی چون بابام پول توجیبی میداد و فقط من خونه عمم زندگی میکردم اونقدر جدیش نگرفته بودم که نمونه کاربزنم پیج کاریم و درست کنم و تولیدمحتوا داشته باشم(مژه کارم) بعد ازاین موضوع که توی فشار بدی قرارگرفتم تصمیم گرفتم کارکردن جدی بگیرم خودم پول بسازم و خودم رشد کنم.
وقتی به بابام گفتم میخوام برم سرکار و شروع به کار کردن کنم یکوچولو مقاومت داشت که مگه چیزی کم داری و… من گفتم پول توجیبی کلاا دیگه هییچی بهم نده من میخوام کارکنم(زمانی هم که قرار بود بابام پول توجیبی نده اون برای یه مدت یک ماهه بود بعد اون یک ماه قرار بود باز بده)
گفت کلا چیزی نمیخوای؟گفتم نه میخوام کارکنم قبول کرد شروع کردم دنبال سالن گشتن ومصاحبه رفتن و… که خداروشکر همین کارکردن اول اینطور شروع شد بابام میدسوندم برای برگشتم میومد دنبالم ولی کم کم راه باز شد و الان خودم رفت و آمد دارم و گاهی تایه تایمی بیرون که یه روزایی آرزوشو داشتم.
این یه مثالی بود ازوقتایی که توی شرایط عالی تغییر نکردم و جهان با چک و لگد من و از خواب خوشگذرونی های لحظه ای بیدارکرد.
یه مثال دیگهم برای وقتی که شرایط خوب بود ولی من باز تغییر کردم:
من توی یه سالنی کارمیکردم شرایط به نسبت خوبی داشت ولی بعد یه مدت حسی بهم گفت بزن بیرون من زدم بیرون تمام همکارام تعجب کرده بودن چرا داری اینکارو میکنی و حتی صاحب سالن سعی کرد با حرف زدن قانعم کنه برگردم و من گفتم نه من جابه جا میشم و از یه منطقه نسبت خوب شهرم رفتم به منطقه بالا شهر و بایه سالنی همکاری کردم که همکاری با اون سالن باعث شد خییلی پیشرفت کنم و خیلی رشد کردم و دستم تندترشد کارام تمیز تر و بایه لول آدم هایی درارتباط بودم که همه ثروتمند و محترم.
بعدیه مدت از بقیه همکارام شنیدم که اون سالن نتونست مجوز بگیره و همه رو بیرون کرده و اونجارو کرده کلینی:))))
و من اولش کلی تعجب کردم و بعد کلی سپاسگذاری کردم بابت این همزمانی و این عمل کردن به الهام الهی که بیرون رفتن ازاون سالن کلی سبب خیرشد برام.
خدایاشکرت که این مسیر بهبودکارم داره بهتر طی میشه.
من یک نکته ای رو راجب پولدار بودن پدر بگم که چه بلایی آورد سرم باور شرک آلود.
از صحبت های دوستمون فهمیدم دقیقا مثل گذشته ی من هنوز فکر میکنن و استاد وقتی اطلاح کرد حرف ایشون رو و گفت میتونید بال پروازتون بشه کیف کردم. دوستان ببینید من پدرم بسیار وضعش خوب هستش الحمدلله و در ایران بسیار ملک و املاک داره و من در دبی زندگی میکنم و 19 سالنه و دانشجو هستم. من یادم هستش که در ایران بودم،با ماشین لکسوس شاستی بلند به سر امتحانات آخر ترم میرفتم اونم کجا؟ توی چالوس که شهرستانه و مازندرانه. من ماشین رو چند کوچه بالاتر پارک میکردم که دوستام نبینن یا مثلا ته باورام اینطور بود که تظاهر به بی پولی وقتی پولداری و احساس همدردی با دوستانی که از لحاظ مالی ضعیف تر بودن چیز خوبیه یا وقتی میگفتن که تو بچه پولداری من سریع بهم برمیخورد و میگفتم نه بابا نیستم و همش اون بدبختی ها و بی پولی های پدرم رو یادم میاوردم که انقدر این موضول ادامه دار شد من واقعا باورم شد که پدرم واقعا از لحاظ مالی خوب نیست. من با دوره های استاد وقتی به دبی مهاجرت کردم خیلی رو خودم کار کردم 3 ماه و بعدش ول کردم. وقتی که ول کردم کم کم نجوا ها شروع شد و اتفاقات بد و بدتر میوفتاد و تا جایی که مثلا باورم شد که نه و من اصلا هزار تومن از پول پدرم نمیخوام و من بچه پولدار نیستمو و انقدر زندگی نانه افراد موفق خونده بودم که از بدبختی و عذاب شروع کرده بودن فکر میکردم باید همیشه اگر بخوام موفق شم باید بدبخت و عذاب بکشم و برم از کارگری مثل افراد موفق دیگه که به این جایگاه برسم.منی که در ایران این همه زندگی خوب داشتم،در دبی با کارنکردن روی خودم، 9 ماه عذاب ولقعی رو تجربه کردم و عذاب کشیدم.در خانه های گروهی زندگی کردم که یک اتاق 3 متری زندکی کردم که حموم و دستشویی اش با 13 نفر شریک بود. وقتی با خودم فکر کردم دلیلش چیه؟ اولین دلیلش باور اینکه اگر بخواییم موفق بشیم،باید بدبخت باشیم و بعدش بریم سمت خوشبختی.منی که میتونستم از فرصت ها و نعمتایی که خداوند به پدرم داده استفاده کنم و ازش به عنوان بال پروازم استفاده کنم تا روی خودم کار کنم،روی باورام کار کنم و از این فرصت به نفع پیشرفت خودم از لحاظ های مختلف استفاده کنم،هم رابطه ام با پدرم کامل شکراب شد و هم خودم از مسیر دور شدم و هم به بدبختی و فلاکت رسیدم. من با تغییر این کد های مخرب و همین مثال دونالد ترامپ و… باورتون نمیشه الان توی بهترین و گرون ترین آپارتمان دبی دارم براتون این پیام رو مینویسم و بسیار خوشحالم و سپاس گذارم از خداوند.من در اون 9 ماه رفتم به سمت مسیر های تجارتی و… که مفصله و براتون قطعا تعریف خواهم کرد.لُب مطلب این هستش که اگر پدرتون پولدار هست از خداوند سپاس گذار باشید و درستشم اصلا همینه که پدرتون باشه. اگر نیست یعنی پدرتون در مسیر درستی نیست.چه باشه چه نباشه شما روی خودتون سرمایه گذاری کنید و کار کنید و در زمینه هایی که عاشقشید بدرخشید.ممنون
همانکه نیکو ساخت هر چیزی را که آفرید و آغاز کرد آفرینش انسان را از گِل (7) سپس قرار داد نسل او را چکیدهای از آبی پست (8) سپس درست اندام کرد او را و دمید در او از روح خود و قرار داد برای شما گوشها و چشمها و دلها را، [ولی] اندکی سپاس میگزارید (9)
آخرین باری که در سلامتی با یک چالش یا مشکل جدی روبرو شدید، چه زمانی بود؟ آیا قبل از آن، نشانههای هشداردهندهای وجود داشت که می گفت باید تغییر کنید اما به آنها توجه نکرده بودید؟
همین تازگیها بود، الان که فکر میکنم بله بود کاملا هم واضح اما من کاملا خودم رو زده بودم کوچه علی چپ.
از آنجایی که بیشترین آسیب رو از همین سلامتی دیدم و جزو دسته 3 هستم در آن، پس اولین حوزه رو سلامتی انتخاب میکنم. یعنی هر کاری نخواهم بکنم سلامتیم در آن دخیل هست. و بزرگترین فضا رو در ذهنم اِشغال کرده.
حالا اولین قدم کوچکی که متعهد میشوم برایش بردارم:
1. سپاس گزاری از بدنم و به یاد آوردن کارهایی که در طول روز به راحتی انجام میدهم
2. مدیتیشن
3. دیدن و نوشتن نکات مثبت و قدمها و کارهایی که انجام میدهم و خودم رو تحسین کنم
4. به اندازه و وقتی که گشنه هستم غذا بخورم نه برای تفریح
جدای از این تعهداتی که دادم سه روز در وعده صبحانه فقط شیر میخورم و تا ناهار چیزی نمیخورم خداییش خیلی سرحال تر هستم و انرژی بیشتری دارم همین طور حسمهم به انجامش خوب بود به لطف حمایت و هدایت رب العالمین ام.
مریم این جمله طلایی یادت باشه اگر در «پیشرفتِ دائمی» باشیم، تضادِ خاصی در زندگیمان رخ نمیدهد. یعنی این مدت به تضاد برخوردی چون حرکتی برای بهتر و بهتر شدن نمیکردی هیچ حتی وقتی علائم و نشانههای کوچک هم میدیدی بهش توجه نمیکردی وگرنه چرا همین برادرت از نظر سلامتی مثل تو انقدر به چالش برنمیخوره؟ چون آن ورزش میکند و حواسش به خودش هست. پس به نسبتی که تو به خودت و جسمت بها بدی به همان نسبت هم سالم تری و این الگو را در حوزههای دیگه زندگیت باید پیاده کنی.
آدم باهوش آن که از ابزارهای الهی در جهت رشد و پیشرفتش بهترین استفاده را کند نه این که بخواهم خودم رو در سختی بندازم و از صفر شروع کنم در واقع به امکانات و ابزارهای الهی که به وسیله خانواده ام بهم داده میشه دست رد بزنم یا از آن بدتر بابت پذیرشش خودم را سرزنش کنم.
کمالگرایی محترم هم در کنار این سرزنشها خیلی خوب شریک میشه و الان هم فشار آورده بود که باید در کنار سلامتی به وضعیتم در حوزه مالی هم بپردازم .
به لطف ربم مچش رو گرفتم چرا که پشت این اسرار این باور مخرب هست که سلامتی به راحتی به دست نمیآید در واقع نشد میبینتش.
برای همین که سپاس گزاری از خودم و جسمم و دیدن و تحسین قدمهایی که برمیدارم مهم و ضروری هست. این سه روز به خصوص وقتی از بدنم سپاس گزاری میکنم خیلی خیلی حالم خوبه همین که میبینم در جهت بهبود قدمی برداشتم به خودم افتخار میکنم و راضیم. از طرفی رب خودش گفته: انسان را متعادل و نیکو آفرید یعنی هیچ کم و کاستی در این جسم وجود ندارد و هرکاری نیاز باشه به خوبی خودش انجام میدهد. از همه مهمتر من همیشه به ربم متصل هستم و ویژگیهای خداگونه یعنی خلق کردن در زندگیم دارم به واسطه این که از روح خودش در من دمیده. پس من بسیار بسیار باارزش هستم و جسمم هم لایق تجربه سلامتی بیشتر و بیشتر هست. من باید به خاطر آنچه که به من عطا شده به ویژه برای این که میبینم و میشنوم و احساس میکنم سپاس گزار رب العالمین ام باشم.
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم / الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الظالمین.
خداراشکر باز هم هدایت و نشانه و اینبار نزدیک تر و قوی تر چون اینبار من کمی متعهد تر بودم چرا میگم کمی! چون الان که به نظر خودم خیلی تلاش کردم و انرژی گذاشتم و عمل کردم میبینم که راه و عمل و مسیر برای حرکت زیاد است در اصل احساس میکنم تا حالا کنار ساحل بودم و تماشا میکردم و الان تازه پاهایم را به موج های دریا زدم و این نتایج و حس خوب را گرفتم وقتی شناگر ماهر بشم و شجاعت رفتن به دریا را پیدا کنم و خودم را رها کنم توی دستان موج چه احساس ها و تجربه های زیبایی را قرار زندگی کنم
من دوره احساس لیاقت را همون موقع که برای اولین بار منتشر شد تهیه کردم ولی متاسفانه بهش عمل نکردم بارها و بار ها گوشش دادم ولی هیچ وقت نرفتم که قلم در دست بگیرم و شرایطم را با تمرینات وقف بدم انجام بدم و زندگی شون کنم و قطعا در حد همون گوش دادن نتیجه گرفتم و تمام ولی تجربه کردم وقتی تلاش کنم که هر فایلی را جز به جز ببینم و ببرمش توی زندگی یا بهتره که بگم زندگی و روزمرگی هام را مطابق فایل و آگاهی ها بچینم تغییرات و تجربه ها بسیار زیبا میشن
مدتی بود متهدانه هر روز تعدادی کامنت از دوره هم جهت با جریان خداوند را میخوندم و چیزهای زیادی یاد گرفتم و میخواستم دوره ثروت 1 را تهیه کنم ی گوشه ای از ذهنم میگفت اول این دوره هایی را که داری متعهدانه گوش کن و عمل کن چون طبق حرف های استاد همه دوره ها به هم مربوط هستند و خیلی وقت ها مواردی که فکرشو نمیکنم ترمز ها مون هستند دوباره به خودم میگفتم ممکن ثروت را هم تهیه کنی و بعد ببینی لازم روی احساس لیاقت کار کنی تا به ثروت برسی و خلاصه وسط این زمزمه ها نشانه ای آمد به این وضوح و بزرگی
و اما بخونه جدیدی که متوجه شدم ذهنم داره میاره این که استاد خیلی سریع داره این دو دوره را که ادغام کرده روی سایت میذاره من که وقت نمیکنم هم تمرینات این قسمت را انجام بدم هم دوره احساس لیاقت را تا این که به خودم اومدم و دیدم این ها بهانه و فرار کردن یا بهتر بگم مقاومت ذهنی در برابر حرکت و تغییر است و به خودم گفتم فقط انجامش بده تا به خودت نشون بدی نباید برای انجام تمرینات و نکته برداری فایل ها کمال گرا باشی که باعث بشه کلا انجامشون ندی راحت بگیر و سریع پیش برو
و چون تصمیمم واقعی بود امروز که روز اول شروع بود در اصل روز دوم دوره است جهان همه جوره همراهیم کرد
از انجام دادن سریع کارهای منزل خواب به موقع کودکم همراهی مادرم در کارها انرژی خوبی که همسرم امروز با رفتار مثبتش بهم داد و تداوم حس تعهد
میدونید که کامنت نوشتن هم خودش انرژی و تعهد خاص خودشو داره
خداراشکر که انجام شد سپاسگذارم
و اما مدتی که در تلاش بودم با توجه به کاهش در آمدم برم به سمت شغلی که مد نظر دارم که باید براش دوره های حرفه ای ببینم و مسلط پیش برم تا درآمد دلخواهم را داشته باشم ولی خب این تصمیم به مدت دو سال است که فقط تصمیم مونده و قطعا تبدیل به تخریب و نا امیدی امکان نداره رسیده و این دوره ها و فایل کمکم میکنه که انجامش بدم به یاری خدا و همت خودم
در مورد تغییر باید بگم اصلا یزمانی چیزی بنام تغییر من نمیدونستم . همش فکر میکردم خدا همه چیز رو باید برام بخواد و همیشه جهان بهم سیلی میزد ولی من نمیدونستم باید چیکار کنم یعنی صفر صفر بودم فکر میکردم هرکسی بجایی رسیده خدا براش خواسته شانس داشته بختش باز بوده همش میگفتم خدایی چرا برای من نمیخوای که زندگی بهتر داشته باشم چرا هیچی برام درست نیست اصلا من باید چیکار کنم …
یعنی سالها من تو ملافگی بودم تو ندونستن و فقط منتظر بودم معجزه بشه بدون اینکه بدونم باید باورهامو تغییر بدم و باید خودم حرکت کنم .
یادمه یزمانی همش میگفتم من چرا هیچ دوستی ندارم چرا دوستام پایه نیستن چرا میزارن میرن یا اصلا چیجوری باید دوست پیدا کنم یعنی انقدر تنهایی بهم فشار اورده بود . که هدایت شدم به آموزشهای استاد و اولین کاری که کردم عزت نفس رو خریدم . کم کم بعد سالها من الان دوستای خوبی دارم . باهاشون گردش میرم . سفر میریم . کافه میریم پیک نیک میریم . خلاصه خیلی خوبه و اون درد و رنج تنهایی که کشیدم فهمیدم خودم باید بخوام خودم باید حرکت کنم و روزای خوبی رو خداروشکر دارم امیدوارم بمونیم باهم و تجربه های خفنی داشته باشیم …
انقدر سطحی و ابتدایی فکر میکردم که نمیدونستم بابت بدست اوردن چیزی باید باورهام تغییر کنه نه اینکه بشینم و منتظر باشم خدا از اون بالا پول ، تفریح حال خوب ، دوست ، پارتنر برام بفرسته …
سلام استاد عزیزم ومریم جون مهربون
استاد در مورد بحث تغییر من اینو میخوام بگم در مورد تغییر رژیم غذایی وسلامتی جسمانی:الان یه سال بیشتره که تصمیم گرفتم یه برنامه غذایی مناسب داشته باشم یه بار تو یکی از فایلهای شما شنیدم که ریزه خوری کردن هر چی باشه حتی یه برگه چیپس میتونه یه وعده غذایی کامل باشه واضافه وزن بیاره.از همون لحظه ای که شنیدم تصمیم گرفتم ریزه خوری کردن در طول روز رو حذف کنم .استاد من الان شرایط مالی به شکلی که بخوام هر روز مث شماگوشت بخورم رو ندارم ولی شروع کردم به حذف میان وعده ها .قبلا شکلات شیرینی شربت نسکافه آبمیوه وانواع خوراکیهاوکلی چیزای دیگرو در طول روزمیخوردم وفکر میکردم این که غذانیست پس تاثیر بدی نداره .من الان روزی دوبار غذا میخورم با حذ ف صددرصد همه میان وعده ها وریزه خوری
ها .استاد باورتون نمیشه اگه بگم چقدر نتایج خوبی گرفتم کلی از اضافه وزنم رفته ویه اندام متناسب و زیبایی دارم که تا حالا تجربش نکردم .پوستم شفاف وروشن شده وانرژی فوق العاده ای دارم البته خیلی متعهدم به رژیم غذایی خوبی که خودم ساختمش .لذت میبرم از اندام خوشگلم ولباسها تو تنم عالی شده .خواب شبم راحت تر از قبله والبته که مدت هاست دکتر نرفتم استاد اگه شرایط مالیم تغییر کنه به فضل الله مهربان دوست دارم مثل شما فقط گوشت بخورم نتایجم بزرگتر باشه.من این تغییروتو زندگیم ایجاد کردم که البته خیلی بزرگه چون ما الان تو دنیایی زندگی میکنیم که تنوع خوردنی ها بینهایته وهر روز خوردنی های جدیدوخوشمزه وارد فروشگاها میشه من تو همین شرایط تصمیم گرفتم خوب وبه جا بخورم .من این تغییرو ایجاد کردم قبل ازینکه چک ولگد جهان رو بخورم فبل اینکه پام به دکترو دارو مصرف کردن باز شه .قبل ازین که تو صف بیمارستان وداروخانه باشم .نه تنها زجر نمیکشم واذیت نمیشم از کم خوردن، حتی باعث شده احساس سبکی ونشاط بالایی داشته باشم .خودم اسمش رو گذاشتم یه رژیم غذایی هدایتی .والبته که از شما وهمه آگاهی های خوبتون بینهایت سپاسگزارم.
به نام الله و سلام به استاد عزیز و گروه بی نظیرش و تمام کسانیکه این کامنت رو میخونن
میخوام در جواب سوالهای 2و3و 4 این جلسه بگم بزرگترین هزینه ای که من نشانه های تغییرشو دیدم ولی توجه نکردم رفتن آبروم،زخم های عمیق روحی و روانی،له شدن تمام احساسات و عزت نفسم و باورهای پوچیکه ساخته بودمو از دست دادن اعتماد و محبت پدرم و دیدن اشکاش بخاط بودن در رابطه ی عاطفی بود که بارها و بارها و بارها نشانه های غلط بودن مسیرم میومد اما من از لحاظ شخصیتی و هویتی و روحی و ذهنی اونقدر ضعیف بودم که همه ی اونهارو نادیده میگرفتم یا اصلا معنیشون رو متوجه نمیشدم چون تقریبا اون وضعیتهارو در زندگی قبل از رابطه ام هم بصورت ضعیفش تجربه کرده بودم و حالا بودن بعضی هاشون برام عادی جلوه میکردتا اینکه اونقدر کش دادمکه که وحشتناک ترین ظربه رو از سمت شریک عاطفیم خوردم
اگر دوباره با آگاهی الانم به اون موقعیت برگردم از هیچکس و بخصوص تنهایی نمیترسیدم ،حرفهای پدرمو گوش میکردم،ساده لوحی نمیکردم و دوباره و دوباره اعتماد نمیکردم و قدرت نه گفتن داشتم ،عزت نفسمو الکی خرج نمیکردم،خودم و ارزش وجودی ام و ارزشها و قوانین زندگیمو دست کم نمیگرفتم،در مرزبندیهام محکم میایستادم،وابستگی هامو و زخم های روانی کودکیمو و تله های زندگیمو و تله های ذهنیمو درمان میکردم،باورهام نسبت به زندگی مشترک رو اصلاح میکردم،سیاستهای زنانه یاد میگرفتم قبل ازدواجم،با قوانین کائناتی بیشتر آشنا میشدم،با ضعف های شخصیتی ام کنار نمیومدمو رشدشون میدادم
درسته الان تو خیلیهاشون ضعیفم اما حداقل آگاهم که پاشنه های آشیلم کجاست و باید روی چه چیزهایی کار کنم و ناگفته نماند نقطه ی عطف شروع رشد و تغییر من از همین شکست شروع شد
میخوام بگم میدونم خیلی سخته وقتی شکستی رو تجربه میکنی ولی سعی کن دوره ی سوگش رو در کمترین زمان بگذرونی و بدونی که همه ی اونچه که در این دنیاس موقتی و جز توهمات ذهنی ما و قطعا برای رشد ماست و اونقدر به حضور خدا در کنارت باور داشته باش که از هیچ چالشی نترسی
من باورهای محدودکننده ی بسیاری در مورد روابط و حتی خودم داشتم،در مورد شریک عاطفیم فکر میکردم اگه بهش گوش نکنم و اگر خودمو الویت قرار بدم و اگر مواظبش نباشم و اگر همه ی خواسته هاشو انجام ندم و اگر باهاش وقتی چیزی رو دلم نمیخواد مخالفت کنم و اگر زود نبخشمش و اگر در مقابل خواسته هام یا تحقیر و توهینهاش محکم نباشم اگر هر رفتار و گفتارش و برای خودم بزرگ کنم اگر باهاش تو همه چیز هماهنگ نباشم اگر اشتباهاتش رو نادیده نگیرم ممکنه از دست بدمش یا ممکنه دیگه عشق و محبتی ازش دریافت نکنم ،ممکنه تنها بمونم،ممکنه بار دوری و جدایی رو نتونم تحمل کنم،ممکنه دیگه کسی دوسم نداشته باشه یا کسی رو اینطور دوست نداشته باشم و نتونم وارد همچین موقعیتی بشن،فک میکردم یه زن باید توی زندگی بیشتر از مرد باید فداکاری و ایثار داشته باشه،نباید زیاد سخت بگیره،نباید به فکر خودش و خواسته هاش باشه،و من دقیقا از این ور بوم افتاده بودم،تا اینکه اونقدر تحت فشار قرار گرفتم که شکستم و در این مسیر من وارد نگاهها و باورهای جدیدی نسبت به خدا شدم،ازش کمک خواستم بخاطر دلیل رنجهام و شکستهام و خداوند من رو به روح های آگاه و بزرگی مثل آقای عباسمنش هدایت کرد من حدودا 4 ساله که در مسیر هدایت خاص خدا هستم ولی اونقدر از واقعیت خودم دور بودم که میدونم هنوز خیلی کار دارم و خداوند رو بابت اشتیاقی که برای ادامه و کسب آگاهی و درک قانون تکامل در وجودم گذاشته شاکرم ،به خودم تعهد میدم که هیچوقت دست از کسب آگاهی و آموزش برندارم حتی اگر ناامید بشم یا رنج بکشم و یا مجبور به از دست دادن کسی و چیزی بشم،من با هر آگاهی و دوره ای که از لستاد میخرم میفهمم چقدررررر پرتم و چقدرررر متفاوت
باورها و زاویه ی دید من به کل در حال تغییره و گاهی اونقدر ناب هستند برام که درکشون برام سخته ولی من به قانون تکامل و لطف و هدایت الهی ایمان دارم
بیشتر رنجهای زندگی من بخاطر کمبود شدید عزت نفس و احساس لیاقتمه و به نظر من هر کسی برای شروع بااااید دوره ی عزت نفس رو بگذرونه و خداوند رو شاکرم که این مسیررو شروع کردم و ازش میخوام که اونقدر قدرت درک و اراده به من بده که آگاهی های این دوره رو با تمام وجود درک نم و نتایج و تغییراتی عالی رو تجربه کنم انشالله
در پناه الله باشید
به نام خداوند عزیز و مهربان
سلام به دوستان عزیز در این دوره ناب تغییر را در آغوش بگیر
من خودم از بچگی در یسری موارد جز افراد دسته های مختلف بودم و در یسری موارد هم جز دسته بهترین ها که قبل از اینکه جهان مجبورم کنه خودم دست به تغییر میزدم
مثل زمانی که از سن 15سالگی در یه شرکت کار میکردم اما میدیدم و میدونستم که روند این شرکت برا من فقط میتونه یه بخور نمیر داشته باشه اما رشد و پیشرفت نداره که هیچ بلکه به مرور منو به پسرفت میبره از اونجا استفا دادم تمام پرسنل اونجا و خانواده دوستهام خانواده همه با مخالفت های بسیار بهم گفتن ضرر میکنی آینده داشتی فلان و یه عالمه چرت و پرتی که خودشون داشتن رو فکر میکردن منم دارم اما من کار خودمو کردم و زدم بیرون و یه مدت رفتم یه جای دیگه مشغول شدم برا اینکه میخواستم کارها و مهارتهای متنوع در اون زمینه یادبگیرم و تجربه کنم و بعد یه جای دیگه تا اینکه رسیدم به خودشناسی بیشتر و وارد کار مورد علاقه خودم شدم یعنی زمینه رزمی و ورزش خلاصه اون چندجای مختلف هم کلی تجربه کسب کردم و هرجا میرفتم خیلی زود میشدم مسئول اون باشگاه و ارشد اونجا که تمرین دادن بقیه رو میدادن دست من که تمرین بدم اما درکنارش کارهای دیگه انجام میدادم چونکه باورهای ثروتسازم وحشتناک داغون بود اما من در همین کار مورد علاقمم همیشه خودم دنبال تغییر و پیشرفت بودم و هستم الانم هنوز باورهای ثروتم خوب نیست اما آروم آروم دارم از کارم پول در میارم و دارم هرروز آگاه تر و با مهارت تر میشم
دوستان عزیز یه چیزو بگم که هم خودم در زندگیم ازش درس گرفتم هم برا بقیه میگم که بدردشون بخوره منی که از بچگی همیشه توی کار و پول درآوردن بودم و از همون بچگی حتی دوچرخه هم خودم برا خودم گرفتم اما چونکه عزت نفسم پایین بود و باورهای ثروتسازم داغون بود من هیچوقت از لحاظ مالی رشد نمیکردم همیشه کارهای سخت و زمانبر اما درآمد پایین چرا؟ چونکه اصلا چیزی به اسم باور ثروت نمیدونستم و در فضایی بودم که تقریبا همه میگفتن باید سختی بکشی درآمدها کمه پول نیست و…
و منم در این مورد هنوزم ذهنم یه عالمه مقاومت های وحشتناک داره
یعنی میخوام بگم تا ما خودمون نخواهیم و اون باور درست نشه اصلا مهم نیست چه گذشته و کارهایی داشتیم و انجام میدیم تا اون باور درست نشه نتیجه هم درست نمیشه و چیزی تغییر نمیکنه
الانم در مسیر رفتن سر کار مورد علاقم هستم و امروز یه برنامه جدید و خوب دارم که میرم انجامش بدم
خدایا شکرت چونکه من از چند روز پیش تصمیم گرفتم برا کارم قدم های جدید و بزرگتر بردارم گفتم من الان یه میکروفن یقه ای نیاز دارم که باید بگیرم تا اینکه دیدم دوستم یه شب آورد بهم تقدیم کرد گفت برا تو و منم کلی ازش تشکر کردم
توی همین کارمم تا وقتی شهر خودم بودم چندتا همکار داشتم که جز دوستهامم بودن بارها بهم پیشنهاد میدادن و میگفتن بیا از اون رشته ها با یه پول کم برات مربیگری میگیریم و راحت میتونی چندتا شاگرد و پول هم دربیاری و شرایطت خوب بشه اما درون اما اصلا اجاره همچین چیزهایی رو نمیداد بلکه من استانداردهای کاری و مهارتی در کار مورد علاقم همیشه بیشتراز اون چیزی که خیلی ها فکر کنن بود و هست و بااینکه خیلی چیزهارو ازشون خبر نداشتم و نمیشناختم اما همیشه میگفتم بالاخره باید به راهی باشه که من بتونم به مسیری که منو به مهارت و آگاهی بیشتر در کارم برسونه باشه و الان مدتهاست که در همچین مسیری هستم و هرروز درحال تجربه یادگیری های بیشتر و رشد بیشترم
و در یسری چیزها هم بوده که تغییر نکردم و اینقدر جهان بهم ضربه زده تا خودمو تغییر دادم
دیگه بیشتر توضیح نمیدم خیلی دوستتون دارم و از آگاهی های ارزشمندتون استفاده میکنم
خداقوت.
سلام به همه ی اعضای خانواده صمیمی عباس منش به خصوص استاد عزیزم و مریم جان
نمیدونم کامنتم اصلا ربطی به این فایل داره یا نه اما من با آگاهی های این پروژه شروع کردم به حرکت کردن
چند ماه پیش قبل از چنگ 12روزه آزمون تعوری فنی حرفه ای رو دادم برای رشته ی خیاطی البته نزدیک 20ساله خیاطی میکنم و مدرک ندارم مرحله اول رو قبول شدم برای ثبت نام در مرحله ی دوم آزمون عملی باید آخرین مدرک تحصیلی مو میبردم و من دانشگاهی 10سال پیش رها کردم درست زمانی که فقط 8واحدش مونده بود چون خیلی روم فشار بود ازدواج کرده بودم و یک دختر 1ساله داشتم تصمیم گرفتم آخرین مدرک رو بزنم پیش دانشگاهی البته اینم بگم 10ساله با این کابوس تموم نکردن درسم گذروندن هر شب سر امتحان بودم و بلد نبودم دیر میرسیدم به امتحان یا موقع امتحان بود میگفتن ثبت نام نکردی خلاصه وقتی رفتم برای آزمون مرحله دوم مدرک پیش دانشگاهی مو بگیرم گفتن باید بری دانشگاه چون بلافاصله دانشگاه قبول شدی همه میره اونجا من پا روی ترسام گذاشتم و رفتم دانشگاه و کلی از اینجا به اونجا پروندمو پیدا کردم و گفتم میتونی درخواست بدی دوباره ادامه بدی خیلی خوشحال شدم و کلی تو ذهنم هدف گذاری کردم و با انگیزه اومدم خونه اما رفتار همسرم از این رو به اون رو شد و امروز که میخواستم برم برای ثبت نام همه چیز کن فیکون شد و همسرم چیزهایی رو گفت که خیلی اذیتم کرد من همیشه سعی کردم دوستش باشم و عاشقانه دوست داشتم اما امروز ورق برگشت نمیدونم یا میشه گفت در دل ای اتفاق که چی بگم تو ذهن من این حرفا مثل سونامی بود چون کل وجودمو زخمی کرد کل عشق و زندگی 13سالمو به خودم گفتم قطعا یه خیری توش هست و خدا دید تو قدم برداشتی پا روی ترسات گذاشتی و رفتی توی دانشگاه من حتی می ترسیدم برم دانشگاه و بپرسم وضعیتمو آنقدر که برام گنده و یه کار سخت شده بود اما امروز نمیدونم راه درست چیه نمیدونم باید میزدم زیر همه ی این زندگی 13ساله و میرفتم …
واقعا نمیدونم کار درست چیه
فقط نشستم برای خودم نوشتم که این روز و این ساعتو یادت نره و از همینجا شروع کن و فقط و فقط روی خدا حساب کن
من دنبال بهبود بودم دوباره از بین بردن ترس های ذهنم نمیدونم شاید تکامل طی نشد و این قدم برای اینجا بزرگ بود و از طرفی ذهنیتم کلا به شوهرم خراب شد و اون یک ذره علاقه ای که مونده بود هم از بین رفت شاید خدا خواست این وابستگی منو از بین ببره واقعا نمیدونم سر در گمم فقط میدونم خدا بهترینارو سر راهم میزاره و سراسر خیره قطعا باید درسی بگیرم و قطعا قرار رشد کنم .
به خودم قول دادم میرسه روزی که با آرامش و خیال راحت این مدرک و میگیرم و اون روز برای خودم جشن میگیرم اما فعلا میشینم و فقط و فقط روی خودم و دوره ی احساس لیاقت و پروژه ی تغییر را در آغوش بیر کار میکنم
من دوست دارم و باید مستقل بشم و اگخودم درآمد داشته باشم به قول استاد عزیزم و روزای قشنگم که آنقدر قشنگ مراحل رشد رو گفت منم با داشته هام شروع میکنم از همین نقطه فعلا میشم دانشجوی دورهی احساس لیاقت و تغییر را در آغوش بکش و دانشجویی ترم آخر فیزیک رو میزارم برای زمان دیگه ای قطعا این دوره دستاورد های هزاران برابر بهتر برام خلق میکنه
سلام به استاد عزیزم و مریم جان شایسته که واقعا فامیلش برازنده ی خودش است .اینقدر شایستگی از خودش نشون داده که همه ی ما بچه های سایت دوستش داریم
اول از همه یه چیزی میخوام تعریف کنم استاد جان از اولین تغییری که خودم کردم و اون هم فقط به لطف گوش دادن به فایلهای شما و دیدن سریال زندگی در بهشت است .من موقعی که مجرد بودم توی خونه یه آدم تنبلی بودم که اصلا حال و حوصله کارهای خونه را نداشتم و تنها کارم درس خوندن بود ،همه خواهر و برادرام میگفتند این دختر شوهر کنه بدبخت میشه از بس کار نکرده ولی همونطور که شما میگین آدم خای علی بی غم بهترین شانس را دارند چون احساسشون را بد نمیکنند ،منم دقیقا توی این موضوع فقط علی بی غم بودم و هیچی برام مهم نبود و دقیقا خدا همسری بهم داد که اینقدر تمیز و مرتبه و کمک میکنه توی کارهای خونه که من هیچ غمی ندارم .بعد از بچه دار شدنمون ،بالاخره کارهای منزل هم بیشتر شده و من و همسرم هم گرفتار تر ولی من به لطف فایل های شما عاشقانه دوست دارم ظرف توی ظرفشویی باشه که بشورم چون موقع کار کردن اول یکی از فایل های شما را پلی میکنم و کار میکنم و اینقدر غرق در صحبتهاتون میشم که اصلا نمیفهمم چقدر ظرف شستم یا کار کردم .تا فایل تموم میشه میبینم من همه ی کارها را انجام دادم و کلی هم فایل گوش کردم .این خودش یه تغییره که برا خودمم باور نکردنیه شما از من تنبل ،زنی ساختین که عاشق حتی کارهای خونه است.
دومین تغییر بنیادینی که داشتم .تغییر در زاویه دیدم به مشکلات و مسائلی بود که برام پیش میومد ،استاد عزیزم من اول از فایلهای دانلودی سایتتون شروع کردم و بعد که پیشرفت کردم دوره دوازده قدم را به عنوان اولین دوره خریدم و هرروز گوش کردم بهش ،من کارشناس اتاق عمل هستم استاد و صبح ها هر روز توی 14 سالی که سر کار میرفتم تا قبل از شروع عمل ها مینشستم باهمکارام یا غیبت میکردیم پشت سر خانواده هامون یا حرف هایی که اصلا ذره ای ارزش نداشت و بیشتر از گرونی و کمبود و حقوق کم صحبت میکردیم .اون روزا از بس حس من موقعی که میخواستن برنامه ماه بعدم را بنویسند بد بود همیشه بدترین شیفتا را داشتم و خیلی سر کار اذیت بودم ولی وقتی 12 قدم را خریدم صبح زود میرفتم سرکار و قبل از اینکه همکارام بیان صبحانه میخوردم و میرفتم تو اتاقم فایلهای قدم ها را گوش میکردم و مینوشتم ،همه میگفتن چکار میکنی ؟ چی مینویسی منم حرفی نمیزدم میگفتم دوره روانشناسی خریدم .کم کم همه چیز توی زندگیم تغییر کرد و بهتر و بهتر شد ولی چیزی که عجیب بود زانو درد گرفتم و استعلاجی شدم و بعد از برگشت سرکارم همه همکارا و مسئولم باهام بد شدند و فکر میکردند من الکی یک ماه نرفتم سر کار و شروع کردند به اذیت کردن من ،روزای سختی را گذروندم ولی یه دفعه به خودم اومدم و گفتم استاد میگه خدابرات همه چیز میشه ،منم باید مثل استادم توحید داشته باشم و از هیچ کس و هیچ چیز نترسم، منی که هیچوقت روی حرف مسئولم حرف نمیزدم بهش شکایت کردم و گفتم نمیتونم این شیفتا را بیام و وقتی که به کار خودش ادامه داد توکل کردم به خدا و کارم را رها کردم ،بدون اینکه به کسی حرفی بزنم یه روز نرفتم سر کار و گفتم خدای منه که روزی منو میده و هیچ وقت نگفته من فقط توی این کار بهت روزی میدم برای اون فرقی نداره من چکاره باشم یا کجا کار کنم همه جا روزی رسان من است . بعدش گفتم استاد میگه هرجا داشتین روی خودتون کار میکردین ولی به تضادی برخوردین و دیدین انگار اوضاع داره خرابتر میشه بدونید که این فقط ظاهر قضیه است و خدا داره کارها را براتون درست میکنه و دقیقا همین بود بعد از یک ماه که مدام نامه از طرف کارم میومد در خونه که یا برگرد یا اسمت را به تخلفات اداری رد میکنیم خدا به نامه رسان گفته بود بهم بگه برگرد و برو با رئیس بیمارستان صحبت کن اون آدم خیلی خوبیه و منم همین کار را کردم و همه چیز برام تغییر کرد ،من رفتم درمانگاه بیمارستان ،جایی که از قبل همیشه دوست داشتم اونجا کار کنم و همه میگفتن امکان نداره که یه اتاق عملی را جایی غیر از اتاق عمل بزارند .بهم شیفتایی دادند که سالها حسرتش را میخوردم و آرزوش را داشتم ،محل کار جدیدم طوری بود که هرروز ظهر که کارم تموم میشد میخواستم سجده شکر بزارم و خدارا شکر کنم بابتش ، الان دو ساله که اینجام و شرایط تقریباً هیچ تغییری نکرده ولی از اونجایی که انسان فراموشکاره ،انگار یادم رفته اون روزهای سخت را و الان دیگه دوست ندارم اینجا باشم ،نمیدونم آیا این یه مرحله است برای اینکه به من بگه باز هم وقت بزرگ شدن و از پیله در اومدنه یا من ناشکر و ناسپاس شدم ،خدایا خودت هدایتم کن به مسیر راست ،الهی آمین
به نام خدای نور
استادعزیزم و جریم جانم سلام به روی ماهتون.
خدایاشکرت که زمان گذاشتم و این فایل رو دیدم ،خدایاشکرت که به تمرین ستاره قطبی امروزم پاسخ دادی و خدایاشکرت که توانایی انجام تک به تک کارهام رو دارم.
اولین چکی که جهان بهم زد و باعث شد حرکت کنم درحیطه کاریم بود که یهو من از شرایط یه ظاهرخوب و آزادی که برای بیرون رفتن داشتم یهو توی شرایطی قرار گرفتم که حتی تاسوپری سرکوچه هم نمیتونستم تنها برم و ازاون مهم تر اون پولی که ماهانه بابام بهم میداد قطع شد و همه ی ایناباهم اتفاق افتاد…
من قبل ازاین ماجراهاهم کارکردن شروع کرده بودم ولییی چون بابام پول توجیبی میداد و فقط من خونه عمم زندگی میکردم اونقدر جدیش نگرفته بودم که نمونه کاربزنم پیج کاریم و درست کنم و تولیدمحتوا داشته باشم(مژه کارم) بعد ازاین موضوع که توی فشار بدی قرارگرفتم تصمیم گرفتم کارکردن جدی بگیرم خودم پول بسازم و خودم رشد کنم.
وقتی به بابام گفتم میخوام برم سرکار و شروع به کار کردن کنم یکوچولو مقاومت داشت که مگه چیزی کم داری و… من گفتم پول توجیبی کلاا دیگه هییچی بهم نده من میخوام کارکنم(زمانی هم که قرار بود بابام پول توجیبی نده اون برای یه مدت یک ماهه بود بعد اون یک ماه قرار بود باز بده)
گفت کلا چیزی نمیخوای؟گفتم نه میخوام کارکنم قبول کرد شروع کردم دنبال سالن گشتن ومصاحبه رفتن و… که خداروشکر همین کارکردن اول اینطور شروع شد بابام میدسوندم برای برگشتم میومد دنبالم ولی کم کم راه باز شد و الان خودم رفت و آمد دارم و گاهی تایه تایمی بیرون که یه روزایی آرزوشو داشتم.
این یه مثالی بود ازوقتایی که توی شرایط عالی تغییر نکردم و جهان با چک و لگد من و از خواب خوشگذرونی های لحظه ای بیدارکرد.
یه مثال دیگهم برای وقتی که شرایط خوب بود ولی من باز تغییر کردم:
من توی یه سالنی کارمیکردم شرایط به نسبت خوبی داشت ولی بعد یه مدت حسی بهم گفت بزن بیرون من زدم بیرون تمام همکارام تعجب کرده بودن چرا داری اینکارو میکنی و حتی صاحب سالن سعی کرد با حرف زدن قانعم کنه برگردم و من گفتم نه من جابه جا میشم و از یه منطقه نسبت خوب شهرم رفتم به منطقه بالا شهر و بایه سالنی همکاری کردم که همکاری با اون سالن باعث شد خییلی پیشرفت کنم و خیلی رشد کردم و دستم تندترشد کارام تمیز تر و بایه لول آدم هایی درارتباط بودم که همه ثروتمند و محترم.
بعدیه مدت از بقیه همکارام شنیدم که اون سالن نتونست مجوز بگیره و همه رو بیرون کرده و اونجارو کرده کلینی:))))
و من اولش کلی تعجب کردم و بعد کلی سپاسگذاری کردم بابت این همزمانی و این عمل کردن به الهام الهی که بیرون رفتن ازاون سالن کلی سبب خیرشد برام.
خدایاشکرت که این مسیر بهبودکارم داره بهتر طی میشه.
ردپا از قسمت اول
سلام دوستان گل و استاد عباس منش عزیز
من یک نکته ای رو راجب پولدار بودن پدر بگم که چه بلایی آورد سرم باور شرک آلود.
از صحبت های دوستمون فهمیدم دقیقا مثل گذشته ی من هنوز فکر میکنن و استاد وقتی اطلاح کرد حرف ایشون رو و گفت میتونید بال پروازتون بشه کیف کردم. دوستان ببینید من پدرم بسیار وضعش خوب هستش الحمدلله و در ایران بسیار ملک و املاک داره و من در دبی زندگی میکنم و 19 سالنه و دانشجو هستم. من یادم هستش که در ایران بودم،با ماشین لکسوس شاستی بلند به سر امتحانات آخر ترم میرفتم اونم کجا؟ توی چالوس که شهرستانه و مازندرانه. من ماشین رو چند کوچه بالاتر پارک میکردم که دوستام نبینن یا مثلا ته باورام اینطور بود که تظاهر به بی پولی وقتی پولداری و احساس همدردی با دوستانی که از لحاظ مالی ضعیف تر بودن چیز خوبیه یا وقتی میگفتن که تو بچه پولداری من سریع بهم برمیخورد و میگفتم نه بابا نیستم و همش اون بدبختی ها و بی پولی های پدرم رو یادم میاوردم که انقدر این موضول ادامه دار شد من واقعا باورم شد که پدرم واقعا از لحاظ مالی خوب نیست. من با دوره های استاد وقتی به دبی مهاجرت کردم خیلی رو خودم کار کردم 3 ماه و بعدش ول کردم. وقتی که ول کردم کم کم نجوا ها شروع شد و اتفاقات بد و بدتر میوفتاد و تا جایی که مثلا باورم شد که نه و من اصلا هزار تومن از پول پدرم نمیخوام و من بچه پولدار نیستمو و انقدر زندگی نانه افراد موفق خونده بودم که از بدبختی و عذاب شروع کرده بودن فکر میکردم باید همیشه اگر بخوام موفق شم باید بدبخت و عذاب بکشم و برم از کارگری مثل افراد موفق دیگه که به این جایگاه برسم.منی که در ایران این همه زندگی خوب داشتم،در دبی با کارنکردن روی خودم، 9 ماه عذاب ولقعی رو تجربه کردم و عذاب کشیدم.در خانه های گروهی زندگی کردم که یک اتاق 3 متری زندکی کردم که حموم و دستشویی اش با 13 نفر شریک بود. وقتی با خودم فکر کردم دلیلش چیه؟ اولین دلیلش باور اینکه اگر بخواییم موفق بشیم،باید بدبخت باشیم و بعدش بریم سمت خوشبختی.منی که میتونستم از فرصت ها و نعمتایی که خداوند به پدرم داده استفاده کنم و ازش به عنوان بال پروازم استفاده کنم تا روی خودم کار کنم،روی باورام کار کنم و از این فرصت به نفع پیشرفت خودم از لحاظ های مختلف استفاده کنم،هم رابطه ام با پدرم کامل شکراب شد و هم خودم از مسیر دور شدم و هم به بدبختی و فلاکت رسیدم. من با تغییر این کد های مخرب و همین مثال دونالد ترامپ و… باورتون نمیشه الان توی بهترین و گرون ترین آپارتمان دبی دارم براتون این پیام رو مینویسم و بسیار خوشحالم و سپاس گذارم از خداوند.من در اون 9 ماه رفتم به سمت مسیر های تجارتی و… که مفصله و براتون قطعا تعریف خواهم کرد.لُب مطلب این هستش که اگر پدرتون پولدار هست از خداوند سپاس گذار باشید و درستشم اصلا همینه که پدرتون باشه. اگر نیست یعنی پدرتون در مسیر درستی نیست.چه باشه چه نباشه شما روی خودتون سرمایه گذاری کنید و کار کنید و در زمینه هایی که عاشقشید بدرخشید.ممنون
الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ (7) ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَهٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ (8) ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَهَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ (9)
همانکه نیکو ساخت هر چیزی را که آفرید و آغاز کرد آفرینش انسان را از گِل (7) سپس قرار داد نسل او را چکیدهای از آبی پست (8) سپس درست اندام کرد او را و دمید در او از روح خود و قرار داد برای شما گوشها و چشمها و دلها را، [ولی] اندکی سپاس میگزارید (9)
سوره سجده[7تا9]
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
به نام رب هدایتگرم سلام
آخرین باری که در سلامتی با یک چالش یا مشکل جدی روبرو شدید، چه زمانی بود؟ آیا قبل از آن، نشانههای هشداردهندهای وجود داشت که می گفت باید تغییر کنید اما به آنها توجه نکرده بودید؟
همین تازگیها بود، الان که فکر میکنم بله بود کاملا هم واضح اما من کاملا خودم رو زده بودم کوچه علی چپ.
از آنجایی که بیشترین آسیب رو از همین سلامتی دیدم و جزو دسته 3 هستم در آن، پس اولین حوزه رو سلامتی انتخاب میکنم. یعنی هر کاری نخواهم بکنم سلامتیم در آن دخیل هست. و بزرگترین فضا رو در ذهنم اِشغال کرده.
حالا اولین قدم کوچکی که متعهد میشوم برایش بردارم:
1. سپاس گزاری از بدنم و به یاد آوردن کارهایی که در طول روز به راحتی انجام میدهم
2. مدیتیشن
3. دیدن و نوشتن نکات مثبت و قدمها و کارهایی که انجام میدهم و خودم رو تحسین کنم
4. به اندازه و وقتی که گشنه هستم غذا بخورم نه برای تفریح
جدای از این تعهداتی که دادم سه روز در وعده صبحانه فقط شیر میخورم و تا ناهار چیزی نمیخورم خداییش خیلی سرحال تر هستم و انرژی بیشتری دارم همین طور حسمهم به انجامش خوب بود به لطف حمایت و هدایت رب العالمین ام.
مریم این جمله طلایی یادت باشه اگر در «پیشرفتِ دائمی» باشیم، تضادِ خاصی در زندگیمان رخ نمیدهد. یعنی این مدت به تضاد برخوردی چون حرکتی برای بهتر و بهتر شدن نمیکردی هیچ حتی وقتی علائم و نشانههای کوچک هم میدیدی بهش توجه نمیکردی وگرنه چرا همین برادرت از نظر سلامتی مثل تو انقدر به چالش برنمیخوره؟ چون آن ورزش میکند و حواسش به خودش هست. پس به نسبتی که تو به خودت و جسمت بها بدی به همان نسبت هم سالم تری و این الگو را در حوزههای دیگه زندگیت باید پیاده کنی.
آدم باهوش آن که از ابزارهای الهی در جهت رشد و پیشرفتش بهترین استفاده را کند نه این که بخواهم خودم رو در سختی بندازم و از صفر شروع کنم در واقع به امکانات و ابزارهای الهی که به وسیله خانواده ام بهم داده میشه دست رد بزنم یا از آن بدتر بابت پذیرشش خودم را سرزنش کنم.
کمالگرایی محترم هم در کنار این سرزنشها خیلی خوب شریک میشه و الان هم فشار آورده بود که باید در کنار سلامتی به وضعیتم در حوزه مالی هم بپردازم .
به لطف ربم مچش رو گرفتم چرا که پشت این اسرار این باور مخرب هست که سلامتی به راحتی به دست نمیآید در واقع نشد میبینتش.
برای همین که سپاس گزاری از خودم و جسمم و دیدن و تحسین قدمهایی که برمیدارم مهم و ضروری هست. این سه روز به خصوص وقتی از بدنم سپاس گزاری میکنم خیلی خیلی حالم خوبه همین که میبینم در جهت بهبود قدمی برداشتم به خودم افتخار میکنم و راضیم. از طرفی رب خودش گفته: انسان را متعادل و نیکو آفرید یعنی هیچ کم و کاستی در این جسم وجود ندارد و هرکاری نیاز باشه به خوبی خودش انجام میدهد. از همه مهمتر من همیشه به ربم متصل هستم و ویژگیهای خداگونه یعنی خلق کردن در زندگیم دارم به واسطه این که از روح خودش در من دمیده. پس من بسیار بسیار باارزش هستم و جسمم هم لایق تجربه سلامتی بیشتر و بیشتر هست. من باید به خاطر آنچه که به من عطا شده به ویژه برای این که میبینم و میشنوم و احساس میکنم سپاس گزار رب العالمین ام باشم.
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم / الصراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الظالمین.
یاحق.
به نام خدا
سلام استاد عزیز
خداراشکر باز هم هدایت و نشانه و اینبار نزدیک تر و قوی تر چون اینبار من کمی متعهد تر بودم چرا میگم کمی! چون الان که به نظر خودم خیلی تلاش کردم و انرژی گذاشتم و عمل کردم میبینم که راه و عمل و مسیر برای حرکت زیاد است در اصل احساس میکنم تا حالا کنار ساحل بودم و تماشا میکردم و الان تازه پاهایم را به موج های دریا زدم و این نتایج و حس خوب را گرفتم وقتی شناگر ماهر بشم و شجاعت رفتن به دریا را پیدا کنم و خودم را رها کنم توی دستان موج چه احساس ها و تجربه های زیبایی را قرار زندگی کنم
من دوره احساس لیاقت را همون موقع که برای اولین بار منتشر شد تهیه کردم ولی متاسفانه بهش عمل نکردم بارها و بار ها گوشش دادم ولی هیچ وقت نرفتم که قلم در دست بگیرم و شرایطم را با تمرینات وقف بدم انجام بدم و زندگی شون کنم و قطعا در حد همون گوش دادن نتیجه گرفتم و تمام ولی تجربه کردم وقتی تلاش کنم که هر فایلی را جز به جز ببینم و ببرمش توی زندگی یا بهتره که بگم زندگی و روزمرگی هام را مطابق فایل و آگاهی ها بچینم تغییرات و تجربه ها بسیار زیبا میشن
مدتی بود متهدانه هر روز تعدادی کامنت از دوره هم جهت با جریان خداوند را میخوندم و چیزهای زیادی یاد گرفتم و میخواستم دوره ثروت 1 را تهیه کنم ی گوشه ای از ذهنم میگفت اول این دوره هایی را که داری متعهدانه گوش کن و عمل کن چون طبق حرف های استاد همه دوره ها به هم مربوط هستند و خیلی وقت ها مواردی که فکرشو نمیکنم ترمز ها مون هستند دوباره به خودم میگفتم ممکن ثروت را هم تهیه کنی و بعد ببینی لازم روی احساس لیاقت کار کنی تا به ثروت برسی و خلاصه وسط این زمزمه ها نشانه ای آمد به این وضوح و بزرگی
و اما بخونه جدیدی که متوجه شدم ذهنم داره میاره این که استاد خیلی سریع داره این دو دوره را که ادغام کرده روی سایت میذاره من که وقت نمیکنم هم تمرینات این قسمت را انجام بدم هم دوره احساس لیاقت را تا این که به خودم اومدم و دیدم این ها بهانه و فرار کردن یا بهتر بگم مقاومت ذهنی در برابر حرکت و تغییر است و به خودم گفتم فقط انجامش بده تا به خودت نشون بدی نباید برای انجام تمرینات و نکته برداری فایل ها کمال گرا باشی که باعث بشه کلا انجامشون ندی راحت بگیر و سریع پیش برو
و چون تصمیمم واقعی بود امروز که روز اول شروع بود در اصل روز دوم دوره است جهان همه جوره همراهیم کرد
از انجام دادن سریع کارهای منزل خواب به موقع کودکم همراهی مادرم در کارها انرژی خوبی که همسرم امروز با رفتار مثبتش بهم داد و تداوم حس تعهد
میدونید که کامنت نوشتن هم خودش انرژی و تعهد خاص خودشو داره
خداراشکر که انجام شد سپاسگذارم
و اما مدتی که در تلاش بودم با توجه به کاهش در آمدم برم به سمت شغلی که مد نظر دارم که باید براش دوره های حرفه ای ببینم و مسلط پیش برم تا درآمد دلخواهم را داشته باشم ولی خب این تصمیم به مدت دو سال است که فقط تصمیم مونده و قطعا تبدیل به تخریب و نا امیدی امکان نداره رسیده و این دوره ها و فایل کمکم میکنه که انجامش بدم به یاری خدا و همت خودم
سلام به استاد عزیز
در مورد تغییر باید بگم اصلا یزمانی چیزی بنام تغییر من نمیدونستم . همش فکر میکردم خدا همه چیز رو باید برام بخواد و همیشه جهان بهم سیلی میزد ولی من نمیدونستم باید چیکار کنم یعنی صفر صفر بودم فکر میکردم هرکسی بجایی رسیده خدا براش خواسته شانس داشته بختش باز بوده همش میگفتم خدایی چرا برای من نمیخوای که زندگی بهتر داشته باشم چرا هیچی برام درست نیست اصلا من باید چیکار کنم …
یعنی سالها من تو ملافگی بودم تو ندونستن و فقط منتظر بودم معجزه بشه بدون اینکه بدونم باید باورهامو تغییر بدم و باید خودم حرکت کنم .
یادمه یزمانی همش میگفتم من چرا هیچ دوستی ندارم چرا دوستام پایه نیستن چرا میزارن میرن یا اصلا چیجوری باید دوست پیدا کنم یعنی انقدر تنهایی بهم فشار اورده بود . که هدایت شدم به آموزشهای استاد و اولین کاری که کردم عزت نفس رو خریدم . کم کم بعد سالها من الان دوستای خوبی دارم . باهاشون گردش میرم . سفر میریم . کافه میریم پیک نیک میریم . خلاصه خیلی خوبه و اون درد و رنج تنهایی که کشیدم فهمیدم خودم باید بخوام خودم باید حرکت کنم و روزای خوبی رو خداروشکر دارم امیدوارم بمونیم باهم و تجربه های خفنی داشته باشیم …
انقدر سطحی و ابتدایی فکر میکردم که نمیدونستم بابت بدست اوردن چیزی باید باورهام تغییر کنه نه اینکه بشینم و منتظر باشم خدا از اون بالا پول ، تفریح حال خوب ، دوست ، پارتنر برام بفرسته …