این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو جان و همه دوستان فوق العادهام در خانواده بزرگ عباس منش
وقتی کامنتهای بچهها رو میخونم، واقعاً لذت میبرم و فقط داشتم با خودم فکر میکردم که من چرا انقدر نتایج کمی دارم البته در ظاهر نتایجم کمه ولی چون اونا رو اصلاً مکتوب نمیکنم و خیلی کم کامنت میذارم برای همین اصلاً توی ذهنم نمیمونه و فراموش میکنم
یه جای خیلی عالی تو زندگیم که من احساس کردم نیاز شدید دارم به اینکه تغییر کنم ،در مورد اضافه وزنم بود که از نظر دیگران خیلی طبیعی بود و اصلاً نیازی به کم کردن وزن نداشتم.
اما خودم احساس میکردم به خاطر وزن زیادم و بزرگ شدن شکمم به شدت کمردرد داشتم ،
زانوهام درد میکرد و خیلی به سختی میتونستم پیادهروی کنم و این برام زجرآور بود .
چون من عاشق راه رفتن و به طبیعت رفتن هستم از یک روزی به بعد تصمیم گرفتم که هر روز برم پیادهروی و خیلی مصر بودم که فقط صبح زود برم شروع کردم،
دقیقاً همین موقع تو فصل پاییز بود که شروع کردم و هر روز صبح ساعت 5 بیدار میشدم و تا ساعت 6 خودمو به ایستگاه اتوبوس میرسوندم و با اولین اتوبوس میرفتم پارک و پیادهروی میکردم و میدویدم بعد از یک هفته خداوند یه گروه ورزشی فوق العاده رو سر راه من گذاشت که هر روز با انرژی و شور و شوق فراوان به پارک میرفتم و با اونها ورزش میکردم حدود 2 سال تمام من هر روز صبح ساعت 6 صبح توی پارک بودم و ورزش میکردم و فقط تو سه ماه اول من نتیجه گرفتم وزن کم کردم و تا 6 ماه که ادامه دادم وزنم حدود 10 کیلو کم شد و از اون موقع به بعد خیلی رعایت کردم هم رژیمم رو و خیلی مصرف قند و شکر را کم کردم د کم کم باشگاه رفتن رو شروع کردم که البته باشگاه رفتنم خیلی نوسان داشت به خاطر مسیر دوری که داشتم و باشگاههایی که اصلاً به دلم نمیشست و فضای مناسبی نداشت الان باشگاه نمیرم و پیادهرویهامو تنبلی میکردم همین امروز صبح با انرژی دوباره شروع کردم و به لطف خدا به خودم قول دادم و تعهد دادم که هر روز پیادهرویمو حتی شده روزی نیم ساعت برم و مصرف قند و شکرمو کنترل کنم تا وضعیتم ثبات داشته باشه هر روز که میرفتم پارک اوایل دو سال پیش حتی یه هندزفری هم نداشتم و ویسهای استادو پلی میکردم و گوشیمو توی کلاهم فیکس میکردم یا همین طوری دستم میگرفتم و ویسها رو گوش میدادم که خیلی معذب بودم احساس میکردم همه بهم نگاه میکنن و میگن این دختره حتی یه هندزفری نداره که تو گوشش بذاره ولی این کار ادامه دادم هر روز صبح ویسا رو گوش میدادم وقتی میرسیدم خونه مینوشتم تمریناشو انجام میدادم و لذت میبردم بعد از مدتی یه هندزفری خریدم که با اون خیلی خوشحال بودم و لذت میبردم و هر لحظه خدا را شکر میکردم بابت هندزفری که خریدم بعدش تونستم با درآمد خودم یه ایرپاد فوق العاده بخرم و الان هر موقع که میرم پارک و یاد روزهای اول میافتم که چقدر اضافه وزن داشتم و گوشی که دستم میگرفتم و باهاش ویس گوش میدادم هزار بار خدا رو شکر میکنم
امید دارم که با این نتایجی که از استمرار در ورزش و ملاحظه غذایی م دارم خداوند هدایتم کنه به مسیر زیبای قانون سلامتی و زندگی به سبک سالم که امروز هم نشانه من توی سایت همین بود و کامنت زیبایی که یه خانومی که هم اسم من بودن و اسمشون فهیمه بود نوشته بودن. امیدوارم بتونم به اون بدن سالمی که همیشه آرزوش داشتم و اندام مناسب برسم از استاد عزیزم سپاسگزارم بابت این پروژه فوق العاده که خودمو متعهد کردم همه تمریناشو انجام بدم گرچه از روزهای اول پروژه جا موندم ولی هر روز تلاش میکنم تا برسم به پروژه و انجام تمرینات و از مریم جان عزیز هم متشکرم بابت تمام زحماتی که داخل سایت میکشند و فایلهای فوق العادهای که آماده میکنن سپاسگزارم
سلام و سلامتی و نور و عشق به شما استادای عزیزم و دوستان عزیز هم فرکانسی
اول یه تشکر جانانه بکنم از استاد جانم بابت این پروژه، که به امید خدا قراره قشنگ صیقلمون بده و یه منِ جدید، یه منِ خیلی بهتر، از این پروژه بیرون بیاد، به قول سعیده جان چقدر قشنگ گفت، از این پیله، پروانه بیرون بیایم:)
الان دو ساعتی هست که نشسته بودم سر تمرینای «دستورالعمل پروژه» برای خودم مینوشتم و آنالیز میکردم چهار حوزه ی اصلی زندگیم رو
البته یه کمی هم گیج شدم و با اینکه کلی نوشتم و تجزیه تحلیل کردم ولی سخت بود برام بخوام دسته بندی کنم بگم تو هر حوزه، جزو کدوم گروه هستم…
من آدمی هستم که معمولا دنبال بهبود و پیشرفتم، اما تو بعضی موارد هم درگیر روزمرگی میشم یا میرم تو نقطه ی امن، و تو اون نقطه ی امن، هرچی هم نشانه میاد که باید از نقطه امنت خارج شی، انگار سرمو میکنم تو برف و با بهانه های مختلف خودمو قانع میکنم که نه همینجا که هستم درسته
باورهای غلطی که میتونم بهش اشاره کنم یکی باور کمبوده، و ترس از دست دادن که باز از همون باور کمبود ناشی میشه
و یکی هم نقص در احساس خود ارزشمندی
بنابراین میدونم که الان در خصوص هر 4 حوزه،
– بیشتر باید رو باور فراوانی کار کنم که آقا کار خوب دقیقا همونطوری که تو میخوای هست، زیادم هست، تو باید هم مدار بشی با اون کار (ضمن اینکه اقدامات لازم رو انجام میدی) ، رابطه ی خوب و عالی، پول و ثروت و نعمت و سلامتی کامل، همه اینا هست، تو قدم بردار با ایمان به اینکه هست،
و دنبال همون نسخه ی کاملی باش که میخوای، نه اینکه راضی بشی به چیز average, چون فکر میکنی خب دیگه خوب و کامل که نمیشه، همین متوسط هم خوبه
– و همینطور رو احساس لیاقت، که این چیزای خوب هست، و منم لیاقت و استحقاق اینها رو دارم
– بعدم حواسم باشه همیشه دنبال بهبود باشم، چطور از این بهتر
اگر ما خودمون خودمون رو پوش کنیم و مجبور کنیم حرکت کنیم، اگر وقتی هنوز اوضاع خراب نشده، اما حس میکنیم که آقا انگار اوضاع داره پسرفت میکنه یا حداقل درجا میزنیم، اگر همون موقع، خودمون دنبال بهبود باشیم واقعا به تضاد خاصی نمیخوریم
تضاد برای این به وجود میاد که ما پیشرفت کنیم، و خب اگر ما خودمون همش دنبال پیشرفت باشیم دیگه تضاد هم پیش نمیاد
نکته بعدی
لازم نیست حتما از صفر شروع کنیم
نباید اینجوری فکر کنیم که همه دستان خداوند رو رد کنیم که از صفر شروع کنیم و بهش افتخار کنیم
اگر حمایت و ساپورتی هست با کمال میل بگیریمش، ولی نه اینکه بهش وابسته بشیم و هزینه هامون رو با اون بدیم، برای اینکه ازش استفاده کنیم مثل یه نردبون یه پله، برای بالا رفتن
خدایا شکرت برای این پروژه
و شکرت برای توفیق دریافت این آگاهی ها و شرکت در این پروژه
دوستان سلام امیدوارم هر جای این کره خاکی هستید حال دلتون عالی باشه.
رده پای من: داستان زندگی من
داستان زندگی مو رو برای اولین بار توی سایت می نویسم برسد به دست کسی که قراره خداوند هدایتش کنه به این کامنت
در خصوص صحبت های راستین و زندگی خودم گفتم بذار یه چیزی بنویسم، چیزی که به ذهنم اومده اینه که خلاصه وار داستان زندگی مو بگم شاید یه نشانه ای برای یه عزیزی باشه و همچنین بماند به یادگار در این سایت الهی.
در حال حاضر من با مادرم زندگی می کنم و پدرم فوت شده و مجرد هستم مادرم از سن 20 سالگی تا الان خیاطی می کنه و من و خواهرمو با لقمه حلال بزرگ کرده و خدا رو شکر الان حقوق پدرم رو هم داریم. می خوام از دوران نو جوانیم بگم، که من دوست داشتم پول دربیارم و کار کنم و خودم پول تو جیبی داشته باشم به خاطر همین توی بازار مرکز شهر با پسر دایی هام میوه می فروختم و بعضی مواقع لباس یا توی فصل پاییز لوازم تحریر و.. چون کار کردن رو دوست داشتم کنارشون رایگان کار می کردم مدت یکی دو سالی همین طوری کار کردم و هم زمان درسم رو می خوندم و جز 10 نفر اول مدرسه مون هم بودم اما به دلیل حرف های اقوام سمت پدری که به مادرم که می گفتند: پسرش رو فرستاده بازار در حالی که حقوق پدرش رو داره اجازه نمیده درسش رو بخونه و می خواد پسرش به جای اینکه یه کارمند بشه می خواد یه بازاری ازش در بیاره . دائی هام هم دیگه نذاشتن برم بازار ، و کلا اجازه کار کردن بهم ندادند نشستم درسم رو خوندم.
با توجه به محله پر خطری که بودم من برا اینکه به راهای خلاف نرم خودمو سرگرم تیله بازی و عکس بازی و بازی های پلی استیشن و.. می کردم توی این شرایط پول لازم داشتم تا اینکه گفتم باید تابستون رو کار کنم تا پولی دستم بیاد. تابستون ها می رفتم توی بزرگترین پارک شهرمون زولبیا و کیک می فروختم . اینم بگم با توجه به شرایط اون زمان و محله مون خدا رو شکر سالم در رفتم ( 11 سال رزمی کار کردم هیچ گونه مواد یا خلافی انجام ندادم) دوران راهنمایی مو که تموم کردم دیگه مادرم نذاشت کار کنم گفت باید بشینی درست رو بخونی، من تا سال اول دبیرستان معدل 18 یا 19 بود تا اینکه چندسال مریض شدم و به سختی دبیرستان و پیش دانشگاهی مو خوندم بعدش 2 سال پشت کنکور بودم و تا دانشگاه توی رشته کامپیوتر نرم افزار قبول شدم.
ترم چهار بودم خیلی سختم بود مادرم پول تو جیبی بهم میداد و واقعا خجالت می کشیدم و تمام تلاشمو می کردم که بتونم درسمو بخونم دیدم باید کاری شروع کنم و مهارتی رو یاد بگیریم توی شهرمون آگهی استخدام یک شرکت فنی مهندسی نیمه دولتی در حوزه تجهیزات کامپیوتر و اتوماسیون اداری دیدم که نیرو می خواست رفتم مصاحبه دادم و گفتند یک ماه آزمایشی میایی و 3 ماه دوره آموزشی بعد باهات قرار داد می بندیم من قبول کردم و گفتم خوب توی این شرکت حداقلش اینه که به جای رفتن به دوستان و ول گشتن یه چیزی یاد می گیرم . بعد از یک ماه با سخت گیرها و کار فشرده اون شرکت که واقعا اذیت می شدم گفتند الان زمانی هست که بهت آموزش بدیم اما نگو ترم چهارم دانشگاهی بگو لیسانس ات رو گرفتی.
گفتم اوکی من به مدت 3 سال و نیم توی اون شرکت با کمترین درآمد کار کردم اما با آموزش تخصصی و رایگان چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینم بگم مدیرعامل مون تحصیل کرده دانشگاه کالیفرنیا بود و علاوه بر اون خیلی از آداب و ارتباطات و روابط اجتماعی رو بهم یاد داد. دانشگاه رو تموم کردم همزمان گفتم باید برم کارمند دولت بشم که حدود 2 سال پیگیری برای استخدام شدن نتیجه ای حاصل نشد البته تیپ رفتاریم به کارمندی نمی خورد اصلا حوصله یک جا نشینی رو نداشتم یا اینکه برای دیگران کار کنم. با وجود اینکه درآمدم و داشت بالاتر می رفت تصمیم گرفتم استعفا بدم و اومدم بیرون که با حرف اطرافیان و دوستان مواجه شدم که دیونه شدی همه دنبال یه کار خوب با شرایط کاری تو هستند اون وقت تو …. من تصمیم رو گرفته بود اینم بگم از سن 18 سالگی رزمی کار کردم و قهرمانی چندین دوره کشوری هستم. که سال 97 بود دیگه باشگاه هم رو نرفتم و ادامه ندادم و گفتم اولویت رو باید بذارم روی درآمد.
—-توی سن 24 سالگی تازه تصمیم گرفتم از صفر شروع کنم که به دلیل خواسته مادرم و شرایطم به دلیل شغل پدرم فراخوان دادن که وارد نظام بشم منم گفتم اوکی میرم که بعد از 2 تا 3 سال پیگیری و آزمون تا مرحله استخدام رفتم که به دلایلی عقیدتی و بلد نبودن احکام استخدام نشدم و دیگه بی خیال شدم و گفتم دیگه باید برای خودم کار کنم. نکته مهم :توی دوران فعالیت در اون شرکت نیمه دولتی دوره و کتاب استاد آزمندیان(تکنولوژی فکر) آشنا شدم و شروع کردم به کتاب خوندن دیدم باید روی خودم کار کنم بعد مدت کوتاهی من هدایت شدم به دوره تندخوانی استاد عباسمنش که هم سرعت مطالعه ام بره بالا و هم از صحبت هاشون استفاده کنم. اما متاسفانه ادامه ندادم.
*اما یک چیز رو یاد گرفتم باید دنبال درآمدهای انفعالی یا غیر فعال باشم که درآمد تصاعدی داشته باشه که توی سن 28 سالگی سال 97 بعد از استعفا و نرفتن به باشگاه وارد یک شرکت بازاریابی شبکه ای شدم بعد از یک ماه شرکت رفت رو هوا .. منحل شد بعد با افرادی که آشنا شدم رفتیم توی یک شرکت بازاریابی سبکه ای دیگه که تازه تاسیس شد و مدیرانش رو می شناختیم و الان فعاله و جز بهترین شرکت های بازاریابی ایران است توی این شرکت با تلاش های شبانه روزی در خرداد سال 1400 نفر 11 اون شرکت و جز فروشنده ها و لیدرهای برتر شدم .
من توی اون مدت ویس های استاد رو گوش می دادم درآمد من توی اون شرکتدرآمد سه حتی چهار برابر یک کارمند رو داشتم اما به دلایل اشتباهات خودم و دخالت های دیگران باعث افت کاری و انگیزه و رشدم شد این درحالی بود که از سال 1400 چون دوست داشتم کارم سیستمی پیش بره اومدم طراحی سایت و برنامه نویسی کامپیوتر رو شروع کردم و در حال آموزش بودم. سایت خودم رو زدم حتی بعدش 2 تا وبلاگ زدم یه درآمدی ازشون داشتم همزمان کارمو ادامه می دادم.
تا اینجا ماجرای زندگی مو گفتم 2 سال پیش من دوره 12 قدم رو گرفتم و توی همون قدم اول خدا می دونه چه اتفاقاتی نیفتاد دیگه گفتم تمومه من آینده مو ساختم و قانونو یاد گرفتم اما باز به دلایلی نتونستم پروسه تکاملم رو طی کنم. بین آموزش ها فاصله افتاد و دیگه یادم رفت. از 2 سال پیش حدود 200 میلیون پس انداز کرده بودم و به راحتی می تونستم ماشین بخرم که متاسفانه به دلیل مهربانیم نصف پولو قرض دادم که هنوز پس نگرفتم و دیگه بی خیالش شدم نصف دیگه اش رو صرف دوره و یادگیری کردم که تا الان که تو زمینه تولید محتوا و دیجیتال مارکتینگ در ابعاد مختلف متخصص شدم.
الان با توجه به اتفاقات گذشته دوباره می خوام از صفر شروع کنم اما اینبار با کمک خداوند و دوره های استاد چون که ایمان دارم جواب میده قبلا نتایج خوبی گرفته بودم، پس الان هم می تونم. در حال حاضر با وجود درآمد کمی که دارم دنبال کسب و کار شخصی خودم توی حوزه آموزش هستم وب سایت شخصی مو راه اندازی کردم و در حال تولید محتوا هستم و 10 ساله پیش که هدف گذاری کردم و رسالتم رو نوشته بودم امروز مرور کردم و تغییراتی دادم و گفتم من این ها رو می خوام و خدا هم کمکم می کنه و ایمان دارم میرسم.
الان با توجه رو تمرین اول دوره توی گروه سوم هستم نشانه ها اومده هنوز چکش رو نخوردم چند شب پیش با خدا صحبت کردم که یه راهی رو نشونم بده که به خاطر مادرم هم زن بگیرم و دلش رو شاد کنم و آرامش خاطر داشته باشه البته که خودمم احساس می کنم که دیگه دیره و عمرم داره میره. یه امیدی که بارها به خودم میدم اینه که سرهنگ ساندرز توی اون سن تونسته اتفاقات بزرگی رو رقم بزنه خیلی از کارآفرین ها چه توی ایران چه توی خارج تونستن چرا من نتونم.
حالا پیرو صحبت های راستین خواستم بگم بهترین کار رو کرده و درستش اینه. بچه ها به خدا هر پولی در میارم تمامش رو به مادرم میدم فقط یه تومنش رو برا خودم میذارم، و جالبه که مادرم درآمد خودش رو هم باهاش جمع می کنه و طلا می خره که بده به عروسش یا برا زمانی که دختر مورد علاقه ام رو پیدا کردم. این صحبت ها رو گفتم که یه رده پایی باشه که بعدا بگم از کجا به کجا رسیدم. و الان تلاشم رو می کنم تا رسیدن به خواسته هام.
در این تاریخ یعنی 28 مهر 1404 به خودم قول میدم هیچ وقت کم نیارم و از آموزش های استاد استفاده کنم و فقط از خدا هدایت بخوام. بچه ها زندگی مو خیلی خلاصه گفتم روز های خوب و بدش رو نگفتم. خواستم انگیزه یا نشانه برای یه عزیزی باشه که یه نکته توی صحبت هام باشه که کمکش کنه.
سلام جناب مهدی نژاد. داستان زندگیتو خوندم، بنظرم شما احساس لیاقت و عزت نفس در وجودت کمه… از اونجایی که گفتی خواستی ماشین بخری ولی پولشو قرض دادی به کسی و پسش نداده،نگو مهربانی،شما برا خودت ارزش قائل نیستی و دیگران رو مهمتر از خودت میدونی. یا اینکه میگی بیشتره درآمدتو میدی به مادرت، تو چرا خودتو ارزشمند نمیدونی؟ چرا با درآمدت برای خودت خرج نمیکنی؟ باید خودتو از همه بیشتر دوست داشته باشی و احساس خودارزشمندی درونی کنی.بخشش خیلی خوبه اما به اندازه… اول خودت… بعد خانواده. اینم بگم حالا که میخوای از صفر شروع کنی باورهای توحیدیتو تقویت کن… و سعی کن روی عوامل بیرونی حساب نکنی…
دوستانه میگم، برا ازدواج هم عجله نکن… اول خودتو بشناس… نقاط ضعف شخصیتی خودتو برطرف کن… اول خودت بشو اون آدم خوبه که میخوای. تا همسری با همون ویژگیها بیاد توی زندگیت…. به درون خودت سفر کن ببین دقیقا چی میخوای… خودت هم همونجور باش.
خیلی ممنون سارا خانم بابت اینکه وقت گذاشتی و کامنت رو خوندی و متشکرم بابت پاسخ خوبی که دادی که باعث شد انگیزه بگیرم راهکارهای خوبی رو گفتید با صحبت هات موافقم دارم روی احساس لیاقتم دارم کار می کنم تو برنامه ام هست که علاوه بر دوره احساس لیاقت تمام دوره هاش رو بخرم.
مساله من همینه که خانوادم رو بیشتر از خودم دوست دارم مادرم جوانی شو برا من گذاشته و واقعا دلم نمیاد بهش نه بگم. خدارو شکر درکم میکنه بهم اعتماد داره هر چی بگم قبول میکنه. خدا رو شکر مادرم از لحاط مالی نیازی نداره امشب میشینم باهاش صحبت می کنم.
در مورد انتخاب همسر اینقدر ویژگی های خوب دارم که به خدا میگم خدایا یکی مثل خودمو بیار تو زندگیم وقعا سالم زندگی کردم همین الان هم بمیرم سرم بالا هست و میگم خدایا شکرت و خیالم از خودم و اعمالم راحته. به قول مدیر عامل شرکتی که کار می کردم بهم می گفت ببین وقتی نفس می کشی و خدا بهت فرصت زندگی داده پس یعنی خبری هست و باید یه کارهایی رو بکنی و واقعا اینو باور دارم یه رسالتی دارم. هم.ن طور که گفتی باید به درونم سفر کنم.
بازم ممنون، خیلی خانمی، نشانه مو گرفتم و باید برم برا اقدام عملی و هدایت های بعدی خداوند،
از خدا بهترین ها رو می خوام. هر جا هستی شاد و سالم و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی.
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
تغییرات به موقع زیادی رو به یاد دارم که انجام دادم قبل از اینکه چک و لگد به من زده بشه
و یکی از اونها مربوط به زمان ازدواجم بود
من از زندگی زناشوئی ام رفاه و احترام و استقلال رو انتظار داشتم
ولی احترام اولویت بالایی برام داشت و داره
در اون زمان که سال 75 بود و اینقدر تو شهر ما رسم نبود که عروس از همون ابتدا
مستقل بشه منم بعد از ماه عسل مستقیم رفتم خونه پدرشوهرم و جهیزیه ام هم تو یکی از اتاق های اونا بود
ولی یه حسی از همون ابتدا به من می گفت کاری به رسم و رسوم نداشته باش پا شو برو خونه ای اجاره کن و جدا شو
این احساس یک ماه طول کشید و من خیلی تو اون خونه لذت نمی بردم به یک ماه و نیم که کشید یه شب با همسرم در این مورد صحبت کردم و ایشون هم موافق بود
این در حالی بود که خودم دانشجو ترم آخر دبیری بودم و همسرم دبیر بود و برای مستقل شدن باید هم پول پیش داشته باشی و هم از پس اجاره خونه بربیای
و من به هیچ کدام از اینها فکر نکردم اصلا انگار نمیدونستم باید این پولها پرداخت بشه و حتی به اینکه حالا کجا برم خونه اجاره کنم هم فکر نمیکردم
بعد از توافق همسرم برای جدا شدن یه شب داداشم و زنداداشم اومدن پیشم تو خونه پدرشوهرم و بعد از گذشت ساعتی گپ و گفتگو داداشم گفت مینو طبقه دوم خونمون خالیه اگر دانشجویی خونه خواست برا اجاره ، اجاره میدم منم بدون معطلی گفتم به خودم اجاره بده و پدرشوهر و مادر شوهرم و خواهرشوهرم که مجرد بود هم بودن و من یادمه بدون خجالتی و رودربایستی این درخواست رو کردم داداشم هم گفت جدی ؟!؟!
باشه کی از تو بهتر
و روز بعد ما وانت گرفتیم و رفتیم خونه داداشم
بعدا خبر برام رسید گویا خونه پدرشوهرم گفته بودن این گفتگوی من و داداشم فیلم بوده و ما از قبل ساخت و پاخت کردیم در صورتی که اصلا اونجوری نبود و همه چی اتفاقی پیش اومد الان که فکر میکنم می گم خدایا شکرت که از همون ابتدا کارهام به آسانی انجام میشد
و جالبه داداشم اصلا پول پیش ازمون نگرفت و اجاره ی کمی هم گرفت پول آب و برق هم نگرفت و هر دو طبقه خونه شوفاژ بود و از گازوئیل استفاده میشد و هیچ وقت پولی بابت مصرف گازوئیل از ما نگرفت و سه ماه بعدش هم که می خواست یک قطعه از زمین هاش رو بفروشه من ازش خریدمش و طلاهم رو فروختم نصف پولش رو بهش دادم و نصف دیگه اش رو بعد یک سال بهش دادم و فورا هم شروع کردیم به ساختش و خیلی راحت دو سال بعد ما تو خونه ی خودمون بودیم
و جالبه بدونید برادرشوهر کوچکترم بعد از اینکه ما از اون خونه رفتیم ازدواج کرد و پیش پدر مادرش موند و چه خبرهایی از دلخوری ها و بی احترامی ها که نمی شنیدم
و خدا رو شکر کردم که به موقع جدا شدم و مورد بی احترامی قرار نگرفتم
از اینکه وقت ارزشمندت رو صرف خوندن کامنت و پاسخ به آن کردید سپاسگزارم
امیدوارم در این پروژه تغییر را در آغوش بگیر به آرزویت برسی و به آسانی و عزتمندانه در خانه ی خودت آرامش و سلامتی و جریان دائمی ثروت را به زیبایی تجربه کنی
کارها را به خداوند بسپار و ازش درخواست کن با احساس خوب
احساسی که انگار به همین زودی ها دیگه داری میری خونه خودت
تکامل رو بپذیر تا آرام آرام به خونه رویاهات هدایت بشی
و توصیه می کنم روی احساس لیاقتت کار کن و باور سازی کن
من ارزشمندم
من دوستداشتنی هستم
من لایق حریم خصوصی خودم هستم
من بی قید و شرط لایق احترام و
عشق فراوان هستم
خداوند برای رفع تمام نیازها و حل تمام مسائلم کافی است
خداوند برای جابجایی مکان زندگی ام به آسانی و عزتمندانه در حال کار است
انگار یادم رفته بود خوب همه چی قانون و همه چی باورا و افکار خودمه
یادم رفته بود کهدمن ارزشمندم و ارزشم بالاتر از این که تو یه اتاق 16متری زندگی کنم
ارزشم بالاتر از این که با هر کسی درارتباط باشم
کلا چون پیش مادر شوهرمم آدمایی که اصلا خوشم ازشون نمیاد و هم مدار نیستیم خیلی میبینم و همش میگفتم خوب خونه من که نیست خونه مادر شوهرم و من حق ندارم اعتراض کنم
این دوره عالیه خیلی به لطف خدا بهم کمک کرده و میکنه
الان دیگه فقط و فقط خودمو مسئول همه ی اتفاقات زندگیم میدونم
الان رابطه م با خدا بهتر شده ، شکها ،تردیدها و ترسها خیلی ضعیفتر شدن
الان در هر شرایطی حتی وقتی مستاصل میشم باز هم رومو به طرف غیر از خدا نمیچرخونم
ولی هنوز خیلی کار دارم از نظر مالی باید خیلی بیشتر کار کنم روی باورهام ، مترصد پولی هستم که به محض اومدن روانشناسی ثروت رو بخرم و باورهای محدود کننده م رو پیدا کنم
این دوره تغییر رو که دیدم انگار یه در تازه ای به رو باز شد
من این فایلهارو قبلا بارها و بارها شنیده بودم اما به خدا قسم اینبار از شنیدنشون لدت میبرم و حس وحالم خوب میشه باور کنید وقتی استاد جمله ای رو میگن من گاها جمله بعدی رو میدونم با این حال اینبار اثر گذاری بسیار بالایی داره
استاد جان من تجربه ام رو بگم در رابطه با سلامتی که جهان چند چکشه و جانانه گوشمالی داد و حالم رو جا آورد
من کلا همیشه از دکتر رفتن و دارو خوردن فراری بودم و البته هستم چند سال پیش که همراه همسرم رفتم آزمایشگاه ایشون گفتند تو هم میخای ی آزمایش بدی گفتم من که چیزیم نیست حالا شما میگین باشه البته همسرم هم خدارو شکر مشکلی نداشتند و واسه چکاپ رفته بودن
خلاصه آزمایش دادن همان و بعد چند روز متوجه شدن که قند بسیار بالایی دارم همان بدون کوچکترین علائم
وقتی رفتم دکتر جواب رو نشون دادم اصلا تعجب کرد و گفت الآن میای
با کلی دارو برگشتم خونه این رو هم بگم که من چند سالی بود تمایلم به خوردن چیزهای شیرین زیاد که بود زیادتر شده بود و من فکر میکردم بخاطر پایین بودن قندم هست
دکتر آزمایش ای وان سی فرستاد که جوابش نزدیک ده بود خلاصه چطور زنده بودم و از نظر ظاهر سالم واقعا نمیدونم
ی مدت دارو خوردم و بعد دیگه بیخیال شدم گفتم من که علائمی ندارم اشتباهی شده حتما
تقریبا دارو رو قطع کردم بعد از چند ماه برادرم به رحمت خدا رفتن و من با این اعصاب درب و داغون شبها که چایی نبات میخوردم میدیدم آرومتر میشم اول متوجه علت نشدم بعد گفتم حتما به خاطر چای نبات هستش رفتم سرچ کردم دیدم یکی از تاثیرات چای نبات آرامش هستش منم از خدا خواسته ادامه دادم ….
بعد از تقریبا دوماه ی روز بعد از ظهر احساس کردم چشمام تار میبینه بیرون بودم گفتم شاید آلودگی هوا هستش فردای اون روز دوبینی و شبش هم انحراف چشم چپ
چند روز فقط کارم شده از این دکتر به اون دکتر رفتن و هر کدوم چیزی میگفتن
ام آر ای و عکس قفسه سینه !!! ووووو چندمین دکتر چشم پزشک گفتن بخاطر قند بالاس نگران نباشید خوب میشه حالا ای وان سی هم باز نزدیک 10 بود دو ماه درد وحشتناک سمت چپ سر بیحالی و غصه و خلاصه بعد از دوماه کم کم چشمم شروع کرد به بهتر شدن ولی درد همان درد بود و چند ماهی طولانی تا خدارو صدهزار مرتبه شکر چشمم به حالت اول برگشت
کمکم با این مباحث آشنا شدم اول با استاد عرشیانفر عزیز پیش رفتم و بعد با شما آشنا شدم خدارو شکر
ی مدت که گذشت بخاطر طی نکردن تکامل قرصهارو سر خود کم کردم و بعد هم قطع کردم چرا گفتم بابا شاگرد استاد که نباید دارو بخوره چون از اول هم با دارو خوردن اوکی نبودم که بهترم شد دارو رو کم کردم و کلا گذاشتم کنار
چند ماهی گذشت شبها احساس خارش شدید روی پا و مخصوصا بین انگشتان پا و کم کم کف پا و گفتم خدایا این برای چیه یعنی طوری بود ساعت 2 یا 3 نیمه شب از شدت خارش پا یک دفعه از خواب بیدار میشدم و علت رو هم نمیدونستم دکتر هم طبق معمول نمیرفتم
ی روز ی حسی پیدا کردم انگار یکی گفت بابا قندت رفته بالا گفتم چه ربطی داره با صدای بلند گفت چرا قندت رفته بالا
دو سه روز گذشت یهو یاد یکی از اقوام افتادم که در اثر قند بالا انگشت شصت پاشو قطع کرده بودن گفتم یا خدا که اتفاقا خارش شصت پام شدیدتر بود
رفتم سرچ کردم دیدم بله تمام علائمی که دارم بالا رفتن قند رو نشون میده فرداش رفتم آزمایش دوباره ای وان سی نه وهشت بود دوباره شروع کردم به دارو خوردن و انقدر سجده کردم و گریه کردم و قربون صدقه خدای قشنگم شدم که اینقدر هوای منو داره و بعد از اون جریان به خدا تا کمی قندم میره بالا سریع علائم احساس میکنم خشکی دهان و آب خوردن زیاد و دستشویی رفتن زیاد و دیگه قند به قول دکترا مخفی ندارم
کامنتم طولانی شد ولی خاستم هشداری بشه به خودم که اولا قبل از چکش خوردن و درب و داغون شدن حواسم به تغییر خودم باشه
دوما سعی کنم تکامل خودم رو طی کنم و کمالگرا نباشم
در آخر میخام بگم آخه چه جوری میشه قربون صدقه این خدا نرفت این مهربونی که من عاشق این صفت خداوند هستم رو درک نکرد
استاد عزیزم و مریم جان گل سپاسگزارم هزاران بار به خاطر این پروژه و این فایلها که انگار تازه دارم میشنوم و قانون برایم مرور شد
من قصه تغییر نکردن و چک و لگد خوردن از جهان رو قبلا تو یه کامنت دیگه نوشته بودم ولی باز هم مینویسم چون به خودم تعهد دادم مشارکت فعال داشته باشم توی این پروژه الهی…
من تقریبا دو سال پیش مهاجرت کردم و اومدم پیش همسرم، اوضاع تقریبا بر وفق مراد بود همسرم کار میکرد منم دست و پاشکسته زبان میخوندم تا بتونم کار کنم. چندماهی گذشت همسرم بهم گفت همینطور که میدونی اگر بری سرکار و یه درآمد دوم هم داشته باشیم خیلی راحتتر میتونیم اینجا زندگی کنیم ولی من به شدت مقاومت داشتم، اصلی ترین دلیلشم زبان بود، اونقدر اعتماد به نفسم توی حرف زدن پایین بود که یه خرید ساده هم به زور میرفتم، تا میدیدم یه همسایه میاد سمتم فرار میکردم که مبادا باهام حرف نزنه و منم مجبور شم جواب بدم و نتونم خوب حرف بزنم و ….
دلیل دومم باور اشتباهم در روابط بود که از طریق بقیه به خصوص مادرم به توی وجود من بود، اینکه من نباید برم سرکار همسرم باید تمام هزینه ها رو بده، اگر برم سرکار و هزینه امو نده دیگه رابطه امون سرد میشه و غیره…
کم کم هر ماه نشونه ها میومد، پول کم میاوردیم و مشکلات دیگه که میگفت بهاره باید اقدام کنی باید وارد جامعه بشی بری کار کنی ولی من به شدت مقاومت داشتم میگفتم با این زبان نصفه و نیمه چی میفهمم که برم سرکار!
خلاصه یه روز همسرم از سرکار برگشت یه نامه داد دستم و گفت شرکت اخراجم کرده! چند ماه با حقوق بیکاری گذشت و همسرم کار پیدا نکرد و جالبه که من هنوزززم مقاومت داشتم :))) میگفتم تو باید کار پیدا کنی من الان نمیتونم برم سرکار!!!
تا اینکه یه روز همسرم گفت اداره مهاجرت بهم گفته اگر تا تموم شدن حقوق بیکاریت قرارداد کار جدید نیاری کارت اقامتت رو ازت میگیریم! اون لحظه بود که انگار چک جهان رو حس کردم و با لگدش از خواب بیدار شدم! گفتم من به هیچ عنوان نمیخوام برگردم ایران اونم با این وضع ورشکستگی!
بعدش شروع کردم درخواست کار فرستادن از کار نظافت تا کار مرتبط با تخصصم! از اونجایی که مدرک تحصیلیم معادل نبود و برای معادل کردنش باید مدرک زبان میداشتم و منم زبان خوندن رو جدی نگرفته بودم نمیتونستم تو حوزه تخصصم کار کنم، خلاصه بعد از یکی دو ماه و کلی مصاحبه رفتن یه کافه بهم کار داد، دقیقا همون ماهی که اخرین حقوق بیکاری همسرم واریز میشد و ما یه جورایی نجات پیدا کردیم! ما از بی پولی و گیرهای اداره مهاجرت نجات کرده بودیم ولی من مونده بودم با کاری که اصلا دوستش نداشتم هفته اول شبانه روز گریه کردم هر دقیقهای که اونجا بودم صدسال میگذشت، هفته دوم خودمو جمع کردم و کلی نوشتم و روی سایت و دوره ها تمرکز کردم و بگم که چقدر اهرم رنج و لذت اینجا کمکم کرد، از هفته سوم به زور خودمو میکشوندم سرکار و سعی میکردم فقط بگم الخیر فی ما وقع، از ماه دوم کم کم عادت کردم بعدش همسرم کار پیدا کرد ولی من دیگه دوست نداشتم از اون کار بیام بیرون! چرا؟ چون تغییر رو توی خودم دیدم، منی که میترسم یه کلمه حرف بزنم هر روز زبان تمرین میکردم! هر روز روی اعتماد به نفسم کار میکردم و با همکارام حرف میزدم! منی که برای یه یورو باید به همسرم رو میزدم حالا خودم پول داشتم و کلی اتفاقات خوب دیگه…
امروز که دارم این کامنت رو مینویسم استعفامو دادم و فقط چهار هفته مونده تا از این کار بیام بیرون و وارد حیطه تخصصی خودم بشم! 8 ماه جایی کار کردم که هیچ علاقه و تعلقی بهش نداشتم ولی هزینه ای بود که باید بابت تغییر نکردن و نادیده گرفتن نشونه ها پرداخت میکردم. الانم راضیم و خداروشکر میکنم که به واسطه این کار کلی رشد کردم و سطح زبانم با 8 ماه پیش قابل مقایسه نیست!
خداروشکر میکنم بخاطر این قوانین دقیق که زندگیمون رو داده دست خودمون. خداروشکر میکنم بخاطر استاد عزیزم و مسیری که داخلشم.
اونقدر کامنتهای بچه ها خوب و توحیدیه، که مسخ نوشته هاشون شدم، در مورد تغییر نکردن یاد خاطره سرکار رفتن خودم و برادرم افتادم، من مهندسی نرم افزار خوندم و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، یکی از آشناهای پدرم که آموزشگاه کامپیوتر داشت به بابام گفته بود که بگو دخترت بیاد آموزشگاه ما، و من رفتم و اونجا مشغول به کار شدم، یادمه خیلی از مطالب رو بلد نبودم و از روی کتابی که باید درس میدادم میخوندم و بعد تدریس میکردم
اون موقع ها به شدت خجالتی و بدون اعتماد به نفس بودم و همین هدایت خدا به اینکه برم و یه کلاس رو اداره کنم و من بشم متکلم وحده، خودش باعث شد که خیلی اعتماد به نفسم بهبود پیدا کنه، من چهار سال توی اون آموزشگاه موندم، حقوق آموزشگاه در حد یه پول توجیبی بود و بیمه و هیچ مزیت دیگه ای هم نداشت، ولی من مدام با خودم میگفتم من که چیزی بلد نیستم و جای دیگه ای نمی تونم کار کنم، تا اینکه به جای اون پتکی که استاد میگن جهان به سرت می کوبه، یه روز با مامانم دعوام شد و مامان خانوم دمپایی رو بلند کرد که این چه کاریه تو داری؟ بچه های مردم هم کار دارن بچه ما هم کار داره و ….
خلاصه من برای اینکه فقط به مامانم نشون بدم که یه حرکتی انجام دادم، با چشمای گریون نشستم سر کامپیوتر و چند تا سرچ کردم و چند تا رزومه فرستادم، همیــــــن
چند روز بعد باهام تماس گرفتن که برم یه شرکتی مصاحبه، اون موقع باورم در مورد شرکتها این بود که ادارات دولتی که با آزمونهای چندهزار نفریش امکان استخدام شدن ندارم و شرکتهای نرم افزاری خصوصی هم معمولا در حد یک واحد کوچیک آپارتمانی هستند و از نظر اصول اخلاقی چهارچوب درستی ندارن و جای کار نیست و تازه اشم من که هیچی بلد نیستم، اما شرکتی که رفتم برای مصاحبه یه شرکت بزرگ و به نام پخش بود و فراتر از اون چیزی بود که فکر میکردم، کل تایم مصاحبه 5 دقیقه هم نشد و تخصصهایی که نیاز داشتند دقیقا همون چیزهایی بود که من بلد بودم، VB6 که توی آموزشگاه تدریس میکردم و SQL Server که جز علایقم بود و به تازگی یکی از دوستان یه سری ویس آموزشیش رو بهم داده بود و چون از زمان دانشگاه هم جز علایقم بود در حدی که اونا میخواستن بلدش بودم
یک ماه بعد و دقیقا در بهترین زمان و درست بعد از اینکه از مسافرت اومده بودم باهام تماس گرفتن که بیا که استخدامی، و الان بعد از تقریبا 14 سال از اون تاریخ و بعد از چندین بار کار عوض کردن، امروز رئیس نرم افزار توی همین شرکت پخش هستم
ماجرای کار پیدا کردن برادرم هم تقریبا به همین شکل بود، برادرم از سربازی اومده بود و بیکار بود و با اینکه هنوز این تایم به یک ماه هم نرسیده بود به شدت بداخلاق شده بود و بدعنقی میکرد که من بیکارم و چیکار کنم؟ تا اینکه باز مامانم اون دمپاییه رو برداشت و با پسرداییم تماس گرفت که یه کاری برای این پیدا کن، پسرداییم هم که یه آشنایی توی یه کتابفروشی داشت اونجا رو معرفی کرد که داداشم باید میرفت فروشندگی با یه حقوق اندک و جلو جلو هم بهش گفت که اونجا جای بزرگی نیست و بعضا نظافت و حتی تی کشیدن هم با خودتونه، و این در حالی بود که داداش من تحصیلاتش مهندسی مکانیکه که کلی توی سرش باد بود
همین هم براش شد اهرم رنج و داداشم یه روز از اول جاده مخصوص کرج رو پیاده راه افتاد و دونه دونه شرکتها رو سر میزد که نیرو میخوان یا نه، برای چند تا شرکت هم رزومه فرستاد و خیلی زود هم یکی شون پاسخ داد و با یه حقوق پایه اونجا مشغول به کار شد ، یه مدت حالش خوب بود که کار داره ولی کم کم داشت غر زدنهاش شروع میشد که آخه با این حقوق چیکار میخوام بکنم، که توی همین شرایط ، اون نفری که سرپرستش بود یهویی و به شکل بدی شرکت رو ترک کرد و همه مسئولیتها افتاد گردنش و اون هم خوب از پس همه چیز براومد و ظرف شش ماه حقوقش رو دو برابر کردن و هنوزم که هنوزه اونجا مشغوله با یه حقوق خوب و چندین سفر خارج از کشور هم از طرف شرکت رفته
الان هم گاهی وقتی بعضی کارها اونطوری که میخوایم پیش نمیره، به مامانم میگیم مامان فکر کنم باز باید دمپاییه رو بلند کنی:))
سلام لی لی جان امیدوارم که هرجایی هستی و در هر حالی هستی زندگی بر وفق مرادت باشه عزیزم میخوام بهت این پیشنهاد و بدم که شما به نظرم نویسندگی را هم شروع کن چون من الان به آخر نوشتت که رسیدم منتظر بقیش بودم ، خیلی قشنگ نوشتی قشنگم تمامش کردی ، حتی با لبخند تمام شد ،
خلاصه که خیلی رمان وار نوشته بودی داستان زندگیتو ،
با اینکه در ایام تحصیل، رشته ام ریاضی بود و بعد هم مهندسی خوندم ولی همیشه ادبیات من رو به وجد میاورد و قبل از آشنایی با استاد هم خیلی رمان خوان بودم ولی بعدا، هم به دلیل کمبود وقت و هم به دلیل حرفهای استاد که میگفتن حتی توی رمانها هم باورهای محدودکننده هست و خودم هم باهاش موافق بودم، خیلی وقته رمانی نخوندم و سعی میکنم به جاش کامنتهای سایت رو بخونم
وقتی کامنتت رو خوندم یاد اون ایام افتادم
البته سایت عباسمنش دات کام، یه جورایی استعداد نویسندگی رو تو خیلی از بچه ها فعال کرده ولی جالبه من توی این زمینه شاید خودم رو علاقمند بدونم ولی مستعد نمی دونستم
� بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود با عشق و احترام
به استادم، دوستان همراهِ مسیر نور، و همهٔ همسفرانی که با نیت پاکِ رشد و آگاهی این راهِ زیبا را طی میکنن.
خدایا سپاسگزارم
که هرچه دارم از فضل، لطف و رحمت بیپایان توست.
تو بودی و هستی که به من بخشیدی و میبخشی.
خدایا، سپاسگزارم که تنها تورو میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم.
از تو میخواهم همیشه مرا در مسیر توحید و یکتاپرستی نگه داری و هدایتم کنی،
تا هرگز از مسیر نورِ تو دور نشوم.
طبق گفتههای استاد عزیز، انسانها در روند زندگیشان به چهار گروه تقسیم میشوند:
1️⃣ گروه بیتعقل: کسانی که آنقدر مسیر اشتباه را ادامه میدهند تا جهان، همهچیزشان را فرو بریزد و به تلخترین شکل از میانشان ببرد.
2️⃣ گروه لحظه آخری: کسانی که تا به تهِ خط نرسند، تغییر نمیکنند. وقتی میخواهند آغاز کنند، مسیر برایشان سخت و پرهزینه میشود.
3️⃣ گروه آگاه: افرادی که با اولین نشانههای خطا، متوجه میشوند باید مسیرشان را تغییر دهند و سریع اقدام میکنند.
4️⃣ گروه پیشرو: برترین گروه! کسانی که منتظر زنگ خطر نمیمانند، بلکه همیشه از خود میپرسند:
«چطور از این بهتر؟»
حتی در اوج موفقیت، به دنبال تعالی و رشد بیشترند.
اکنون که خودم را صادقانه بررسی میکنم، میبینم من راضیه کریمی، در حوزههای مختلف زندگیام، در گروههای متفاوتی قرار دارم
در حوزه مالی:
از زمانی که به یاد دارم، همیشه در مسیر رشد مالی بودم.
همیشه از خود میپرسیدم: «چطور از این شرایط، به وضعیت بهتر برسم؟»
حتی پیش از آنکه قانونهای جهان هستی را بشناسم، ناخودآگاه در این مسیر گام برداشتم.
و حالا که آگاهتر شدهام، میبینم هر مرحلهام بهتر از قبل بوده.
پس با افتخار میگویم:
در حوزه مالی، من از گروه پیشرو هستم.
الحمدلله
در حوزه سلامتی:
لطف و فضل خدا همیشه شامل حالم بوده.
بدن سالمی دارم، اندامی زیبا که همیشه مورد تحسین قرار گرفته.
نه بیماری خاصی دارم و نه تمایل به خوراک ناسالم.
تغذیهام طبیعی و آگاهانه است و از وضعیت جسمیام کاملاً راضیام.
پس من در حوزه سلامتی نیز در گروه پیشرو قرار دارم.
شکر خدا
در حوزه روابط:
در این بخش، خودم را از گروه آگاه میدانم.
زیرا زمانی که دیدم در روابط عاطفیام در مسیر اشتباه میروم،
پیش از رسیدن به بنبست، خودم را شناختم و مسیرم را اصلاح کردم.
الحمدلله حالا روابط عاطفیام، بهویژه رابطهام با خودم، بسیار زیبا و آرام است.
همچنین رابطهام با خانواده و نزدیکان بسیار بهتر از قبل شده است.
پیش از آشنایی با خدای واقعی و استادم که چراغ راه من شد، در شرایط مطلوبی نبودم،
اما به لطف آگاهی و هدایت الهی، زود بیدار شدم و تغییر کردم،
و اکنون نتایج درخشانی را تجربه میکنم.
در حوزه کسبوکار:
در این زمینه هنوز در آغاز مسیرم هستم.
تا کنون اقدام مشخصی برای شغل مورد علاقهام نکردهام،
و شاید بتوان گفت در حال حاضر در گروه لحظه آخری قرار دارم.
اما همین آگاهی، خود یک نعمت بزرگ است.
زیرا اکنون میدانم کجا هستم و میخواهم به کجا برسم.
با ایمان و توکل به خدا، تصمیم دارم خودم را از گروه لحظه آخری
به سوی گروه پیشرو حرکت دهم.
انشاءالله
خدایا سپاسگزارم که دارم خودم، جایگاهم و مسیر رشدم را بهتر میشناسم.
سپاس از استادم که چراغی شد برای شناخت عمیقتر تو، خدای مهربانم.
با عشق، احترام و ایمان به مسیر الهی
راضیه کریمی
دختری از نورِ خدا
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و مریم بانو جان و همه دوستان فوق العادهام در خانواده بزرگ عباس منش
وقتی کامنتهای بچهها رو میخونم، واقعاً لذت میبرم و فقط داشتم با خودم فکر میکردم که من چرا انقدر نتایج کمی دارم البته در ظاهر نتایجم کمه ولی چون اونا رو اصلاً مکتوب نمیکنم و خیلی کم کامنت میذارم برای همین اصلاً توی ذهنم نمیمونه و فراموش میکنم
یه جای خیلی عالی تو زندگیم که من احساس کردم نیاز شدید دارم به اینکه تغییر کنم ،در مورد اضافه وزنم بود که از نظر دیگران خیلی طبیعی بود و اصلاً نیازی به کم کردن وزن نداشتم.
اما خودم احساس میکردم به خاطر وزن زیادم و بزرگ شدن شکمم به شدت کمردرد داشتم ،
زانوهام درد میکرد و خیلی به سختی میتونستم پیادهروی کنم و این برام زجرآور بود .
چون من عاشق راه رفتن و به طبیعت رفتن هستم از یک روزی به بعد تصمیم گرفتم که هر روز برم پیادهروی و خیلی مصر بودم که فقط صبح زود برم شروع کردم،
دقیقاً همین موقع تو فصل پاییز بود که شروع کردم و هر روز صبح ساعت 5 بیدار میشدم و تا ساعت 6 خودمو به ایستگاه اتوبوس میرسوندم و با اولین اتوبوس میرفتم پارک و پیادهروی میکردم و میدویدم بعد از یک هفته خداوند یه گروه ورزشی فوق العاده رو سر راه من گذاشت که هر روز با انرژی و شور و شوق فراوان به پارک میرفتم و با اونها ورزش میکردم حدود 2 سال تمام من هر روز صبح ساعت 6 صبح توی پارک بودم و ورزش میکردم و فقط تو سه ماه اول من نتیجه گرفتم وزن کم کردم و تا 6 ماه که ادامه دادم وزنم حدود 10 کیلو کم شد و از اون موقع به بعد خیلی رعایت کردم هم رژیمم رو و خیلی مصرف قند و شکر را کم کردم د کم کم باشگاه رفتن رو شروع کردم که البته باشگاه رفتنم خیلی نوسان داشت به خاطر مسیر دوری که داشتم و باشگاههایی که اصلاً به دلم نمیشست و فضای مناسبی نداشت الان باشگاه نمیرم و پیادهرویهامو تنبلی میکردم همین امروز صبح با انرژی دوباره شروع کردم و به لطف خدا به خودم قول دادم و تعهد دادم که هر روز پیادهرویمو حتی شده روزی نیم ساعت برم و مصرف قند و شکرمو کنترل کنم تا وضعیتم ثبات داشته باشه هر روز که میرفتم پارک اوایل دو سال پیش حتی یه هندزفری هم نداشتم و ویسهای استادو پلی میکردم و گوشیمو توی کلاهم فیکس میکردم یا همین طوری دستم میگرفتم و ویسها رو گوش میدادم که خیلی معذب بودم احساس میکردم همه بهم نگاه میکنن و میگن این دختره حتی یه هندزفری نداره که تو گوشش بذاره ولی این کار ادامه دادم هر روز صبح ویسا رو گوش میدادم وقتی میرسیدم خونه مینوشتم تمریناشو انجام میدادم و لذت میبردم بعد از مدتی یه هندزفری خریدم که با اون خیلی خوشحال بودم و لذت میبردم و هر لحظه خدا را شکر میکردم بابت هندزفری که خریدم بعدش تونستم با درآمد خودم یه ایرپاد فوق العاده بخرم و الان هر موقع که میرم پارک و یاد روزهای اول میافتم که چقدر اضافه وزن داشتم و گوشی که دستم میگرفتم و باهاش ویس گوش میدادم هزار بار خدا رو شکر میکنم
امید دارم که با این نتایجی که از استمرار در ورزش و ملاحظه غذایی م دارم خداوند هدایتم کنه به مسیر زیبای قانون سلامتی و زندگی به سبک سالم که امروز هم نشانه من توی سایت همین بود و کامنت زیبایی که یه خانومی که هم اسم من بودن و اسمشون فهیمه بود نوشته بودن. امیدوارم بتونم به اون بدن سالمی که همیشه آرزوش داشتم و اندام مناسب برسم از استاد عزیزم سپاسگزارم بابت این پروژه فوق العاده که خودمو متعهد کردم همه تمریناشو انجام بدم گرچه از روزهای اول پروژه جا موندم ولی هر روز تلاش میکنم تا برسم به پروژه و انجام تمرینات و از مریم جان عزیز هم متشکرم بابت تمام زحماتی که داخل سایت میکشند و فایلهای فوق العادهای که آماده میکنن سپاسگزارم
خدایا شکرت
سلام و سلامتی و نور و عشق به شما استادای عزیزم و دوستان عزیز هم فرکانسی
اول یه تشکر جانانه بکنم از استاد جانم بابت این پروژه، که به امید خدا قراره قشنگ صیقلمون بده و یه منِ جدید، یه منِ خیلی بهتر، از این پروژه بیرون بیاد، به قول سعیده جان چقدر قشنگ گفت، از این پیله، پروانه بیرون بیایم:)
الان دو ساعتی هست که نشسته بودم سر تمرینای «دستورالعمل پروژه» برای خودم مینوشتم و آنالیز میکردم چهار حوزه ی اصلی زندگیم رو
البته یه کمی هم گیج شدم و با اینکه کلی نوشتم و تجزیه تحلیل کردم ولی سخت بود برام بخوام دسته بندی کنم بگم تو هر حوزه، جزو کدوم گروه هستم…
من آدمی هستم که معمولا دنبال بهبود و پیشرفتم، اما تو بعضی موارد هم درگیر روزمرگی میشم یا میرم تو نقطه ی امن، و تو اون نقطه ی امن، هرچی هم نشانه میاد که باید از نقطه امنت خارج شی، انگار سرمو میکنم تو برف و با بهانه های مختلف خودمو قانع میکنم که نه همینجا که هستم درسته
باورهای غلطی که میتونم بهش اشاره کنم یکی باور کمبوده، و ترس از دست دادن که باز از همون باور کمبود ناشی میشه
و یکی هم نقص در احساس خود ارزشمندی
بنابراین میدونم که الان در خصوص هر 4 حوزه،
– بیشتر باید رو باور فراوانی کار کنم که آقا کار خوب دقیقا همونطوری که تو میخوای هست، زیادم هست، تو باید هم مدار بشی با اون کار (ضمن اینکه اقدامات لازم رو انجام میدی) ، رابطه ی خوب و عالی، پول و ثروت و نعمت و سلامتی کامل، همه اینا هست، تو قدم بردار با ایمان به اینکه هست،
و دنبال همون نسخه ی کاملی باش که میخوای، نه اینکه راضی بشی به چیز average, چون فکر میکنی خب دیگه خوب و کامل که نمیشه، همین متوسط هم خوبه
– و همینطور رو احساس لیاقت، که این چیزای خوب هست، و منم لیاقت و استحقاق اینها رو دارم
– بعدم حواسم باشه همیشه دنبال بهبود باشم، چطور از این بهتر
اگر ما خودمون خودمون رو پوش کنیم و مجبور کنیم حرکت کنیم، اگر وقتی هنوز اوضاع خراب نشده، اما حس میکنیم که آقا انگار اوضاع داره پسرفت میکنه یا حداقل درجا میزنیم، اگر همون موقع، خودمون دنبال بهبود باشیم واقعا به تضاد خاصی نمیخوریم
تضاد برای این به وجود میاد که ما پیشرفت کنیم، و خب اگر ما خودمون همش دنبال پیشرفت باشیم دیگه تضاد هم پیش نمیاد
نکته بعدی
لازم نیست حتما از صفر شروع کنیم
نباید اینجوری فکر کنیم که همه دستان خداوند رو رد کنیم که از صفر شروع کنیم و بهش افتخار کنیم
اگر حمایت و ساپورتی هست با کمال میل بگیریمش، ولی نه اینکه بهش وابسته بشیم و هزینه هامون رو با اون بدیم، برای اینکه ازش استفاده کنیم مثل یه نردبون یه پله، برای بالا رفتن
خدایا شکرت برای این پروژه
و شکرت برای توفیق دریافت این آگاهی ها و شرکت در این پروژه
به امید پروانه شدن:)
به سوی بی نهایت و فراتر از آن:)
روز 13 از چهل
یاد خدا آرام بخش قلب هاست
دوستان سلام امیدوارم هر جای این کره خاکی هستید حال دلتون عالی باشه.
رده پای من: داستان زندگی من
داستان زندگی مو رو برای اولین بار توی سایت می نویسم برسد به دست کسی که قراره خداوند هدایتش کنه به این کامنت
در خصوص صحبت های راستین و زندگی خودم گفتم بذار یه چیزی بنویسم، چیزی که به ذهنم اومده اینه که خلاصه وار داستان زندگی مو بگم شاید یه نشانه ای برای یه عزیزی باشه و همچنین بماند به یادگار در این سایت الهی.
در حال حاضر من با مادرم زندگی می کنم و پدرم فوت شده و مجرد هستم مادرم از سن 20 سالگی تا الان خیاطی می کنه و من و خواهرمو با لقمه حلال بزرگ کرده و خدا رو شکر الان حقوق پدرم رو هم داریم. می خوام از دوران نو جوانیم بگم، که من دوست داشتم پول دربیارم و کار کنم و خودم پول تو جیبی داشته باشم به خاطر همین توی بازار مرکز شهر با پسر دایی هام میوه می فروختم و بعضی مواقع لباس یا توی فصل پاییز لوازم تحریر و.. چون کار کردن رو دوست داشتم کنارشون رایگان کار می کردم مدت یکی دو سالی همین طوری کار کردم و هم زمان درسم رو می خوندم و جز 10 نفر اول مدرسه مون هم بودم اما به دلیل حرف های اقوام سمت پدری که به مادرم که می گفتند: پسرش رو فرستاده بازار در حالی که حقوق پدرش رو داره اجازه نمیده درسش رو بخونه و می خواد پسرش به جای اینکه یه کارمند بشه می خواد یه بازاری ازش در بیاره . دائی هام هم دیگه نذاشتن برم بازار ، و کلا اجازه کار کردن بهم ندادند نشستم درسم رو خوندم.
با توجه به محله پر خطری که بودم من برا اینکه به راهای خلاف نرم خودمو سرگرم تیله بازی و عکس بازی و بازی های پلی استیشن و.. می کردم توی این شرایط پول لازم داشتم تا اینکه گفتم باید تابستون رو کار کنم تا پولی دستم بیاد. تابستون ها می رفتم توی بزرگترین پارک شهرمون زولبیا و کیک می فروختم . اینم بگم با توجه به شرایط اون زمان و محله مون خدا رو شکر سالم در رفتم ( 11 سال رزمی کار کردم هیچ گونه مواد یا خلافی انجام ندادم) دوران راهنمایی مو که تموم کردم دیگه مادرم نذاشت کار کنم گفت باید بشینی درست رو بخونی، من تا سال اول دبیرستان معدل 18 یا 19 بود تا اینکه چندسال مریض شدم و به سختی دبیرستان و پیش دانشگاهی مو خوندم بعدش 2 سال پشت کنکور بودم و تا دانشگاه توی رشته کامپیوتر نرم افزار قبول شدم.
ترم چهار بودم خیلی سختم بود مادرم پول تو جیبی بهم میداد و واقعا خجالت می کشیدم و تمام تلاشمو می کردم که بتونم درسمو بخونم دیدم باید کاری شروع کنم و مهارتی رو یاد بگیریم توی شهرمون آگهی استخدام یک شرکت فنی مهندسی نیمه دولتی در حوزه تجهیزات کامپیوتر و اتوماسیون اداری دیدم که نیرو می خواست رفتم مصاحبه دادم و گفتند یک ماه آزمایشی میایی و 3 ماه دوره آموزشی بعد باهات قرار داد می بندیم من قبول کردم و گفتم خوب توی این شرکت حداقلش اینه که به جای رفتن به دوستان و ول گشتن یه چیزی یاد می گیرم . بعد از یک ماه با سخت گیرها و کار فشرده اون شرکت که واقعا اذیت می شدم گفتند الان زمانی هست که بهت آموزش بدیم اما نگو ترم چهارم دانشگاهی بگو لیسانس ات رو گرفتی.
گفتم اوکی من به مدت 3 سال و نیم توی اون شرکت با کمترین درآمد کار کردم اما با آموزش تخصصی و رایگان چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینم بگم مدیرعامل مون تحصیل کرده دانشگاه کالیفرنیا بود و علاوه بر اون خیلی از آداب و ارتباطات و روابط اجتماعی رو بهم یاد داد. دانشگاه رو تموم کردم همزمان گفتم باید برم کارمند دولت بشم که حدود 2 سال پیگیری برای استخدام شدن نتیجه ای حاصل نشد البته تیپ رفتاریم به کارمندی نمی خورد اصلا حوصله یک جا نشینی رو نداشتم یا اینکه برای دیگران کار کنم. با وجود اینکه درآمدم و داشت بالاتر می رفت تصمیم گرفتم استعفا بدم و اومدم بیرون که با حرف اطرافیان و دوستان مواجه شدم که دیونه شدی همه دنبال یه کار خوب با شرایط کاری تو هستند اون وقت تو …. من تصمیم رو گرفته بود اینم بگم از سن 18 سالگی رزمی کار کردم و قهرمانی چندین دوره کشوری هستم. که سال 97 بود دیگه باشگاه هم رو نرفتم و ادامه ندادم و گفتم اولویت رو باید بذارم روی درآمد.
—-توی سن 24 سالگی تازه تصمیم گرفتم از صفر شروع کنم که به دلیل خواسته مادرم و شرایطم به دلیل شغل پدرم فراخوان دادن که وارد نظام بشم منم گفتم اوکی میرم که بعد از 2 تا 3 سال پیگیری و آزمون تا مرحله استخدام رفتم که به دلایلی عقیدتی و بلد نبودن احکام استخدام نشدم و دیگه بی خیال شدم و گفتم دیگه باید برای خودم کار کنم. نکته مهم :توی دوران فعالیت در اون شرکت نیمه دولتی دوره و کتاب استاد آزمندیان(تکنولوژی فکر) آشنا شدم و شروع کردم به کتاب خوندن دیدم باید روی خودم کار کنم بعد مدت کوتاهی من هدایت شدم به دوره تندخوانی استاد عباسمنش که هم سرعت مطالعه ام بره بالا و هم از صحبت هاشون استفاده کنم. اما متاسفانه ادامه ندادم.
*اما یک چیز رو یاد گرفتم باید دنبال درآمدهای انفعالی یا غیر فعال باشم که درآمد تصاعدی داشته باشه که توی سن 28 سالگی سال 97 بعد از استعفا و نرفتن به باشگاه وارد یک شرکت بازاریابی شبکه ای شدم بعد از یک ماه شرکت رفت رو هوا .. منحل شد بعد با افرادی که آشنا شدم رفتیم توی یک شرکت بازاریابی سبکه ای دیگه که تازه تاسیس شد و مدیرانش رو می شناختیم و الان فعاله و جز بهترین شرکت های بازاریابی ایران است توی این شرکت با تلاش های شبانه روزی در خرداد سال 1400 نفر 11 اون شرکت و جز فروشنده ها و لیدرهای برتر شدم .
من توی اون مدت ویس های استاد رو گوش می دادم درآمد من توی اون شرکتدرآمد سه حتی چهار برابر یک کارمند رو داشتم اما به دلایل اشتباهات خودم و دخالت های دیگران باعث افت کاری و انگیزه و رشدم شد این درحالی بود که از سال 1400 چون دوست داشتم کارم سیستمی پیش بره اومدم طراحی سایت و برنامه نویسی کامپیوتر رو شروع کردم و در حال آموزش بودم. سایت خودم رو زدم حتی بعدش 2 تا وبلاگ زدم یه درآمدی ازشون داشتم همزمان کارمو ادامه می دادم.
تا اینجا ماجرای زندگی مو گفتم 2 سال پیش من دوره 12 قدم رو گرفتم و توی همون قدم اول خدا می دونه چه اتفاقاتی نیفتاد دیگه گفتم تمومه من آینده مو ساختم و قانونو یاد گرفتم اما باز به دلایلی نتونستم پروسه تکاملم رو طی کنم. بین آموزش ها فاصله افتاد و دیگه یادم رفت. از 2 سال پیش حدود 200 میلیون پس انداز کرده بودم و به راحتی می تونستم ماشین بخرم که متاسفانه به دلیل مهربانیم نصف پولو قرض دادم که هنوز پس نگرفتم و دیگه بی خیالش شدم نصف دیگه اش رو صرف دوره و یادگیری کردم که تا الان که تو زمینه تولید محتوا و دیجیتال مارکتینگ در ابعاد مختلف متخصص شدم.
الان با توجه به اتفاقات گذشته دوباره می خوام از صفر شروع کنم اما اینبار با کمک خداوند و دوره های استاد چون که ایمان دارم جواب میده قبلا نتایج خوبی گرفته بودم، پس الان هم می تونم. در حال حاضر با وجود درآمد کمی که دارم دنبال کسب و کار شخصی خودم توی حوزه آموزش هستم وب سایت شخصی مو راه اندازی کردم و در حال تولید محتوا هستم و 10 ساله پیش که هدف گذاری کردم و رسالتم رو نوشته بودم امروز مرور کردم و تغییراتی دادم و گفتم من این ها رو می خوام و خدا هم کمکم می کنه و ایمان دارم میرسم.
الان با توجه رو تمرین اول دوره توی گروه سوم هستم نشانه ها اومده هنوز چکش رو نخوردم چند شب پیش با خدا صحبت کردم که یه راهی رو نشونم بده که به خاطر مادرم هم زن بگیرم و دلش رو شاد کنم و آرامش خاطر داشته باشه البته که خودمم احساس می کنم که دیگه دیره و عمرم داره میره. یه امیدی که بارها به خودم میدم اینه که سرهنگ ساندرز توی اون سن تونسته اتفاقات بزرگی رو رقم بزنه خیلی از کارآفرین ها چه توی ایران چه توی خارج تونستن چرا من نتونم.
حالا پیرو صحبت های راستین خواستم بگم بهترین کار رو کرده و درستش اینه. بچه ها به خدا هر پولی در میارم تمامش رو به مادرم میدم فقط یه تومنش رو برا خودم میذارم، و جالبه که مادرم درآمد خودش رو هم باهاش جمع می کنه و طلا می خره که بده به عروسش یا برا زمانی که دختر مورد علاقه ام رو پیدا کردم. این صحبت ها رو گفتم که یه رده پایی باشه که بعدا بگم از کجا به کجا رسیدم. و الان تلاشم رو می کنم تا رسیدن به خواسته هام.
در این تاریخ یعنی 28 مهر 1404 به خودم قول میدم هیچ وقت کم نیارم و از آموزش های استاد استفاده کنم و فقط از خدا هدایت بخوام. بچه ها زندگی مو خیلی خلاصه گفتم روز های خوب و بدش رو نگفتم. خواستم انگیزه یا نشانه برای یه عزیزی باشه که یه نکته توی صحبت هام باشه که کمکش کنه.
ارادتمند شما
شاد و پیروز باشد
سلام جناب مهدی نژاد. داستان زندگیتو خوندم، بنظرم شما احساس لیاقت و عزت نفس در وجودت کمه… از اونجایی که گفتی خواستی ماشین بخری ولی پولشو قرض دادی به کسی و پسش نداده،نگو مهربانی،شما برا خودت ارزش قائل نیستی و دیگران رو مهمتر از خودت میدونی. یا اینکه میگی بیشتره درآمدتو میدی به مادرت، تو چرا خودتو ارزشمند نمیدونی؟ چرا با درآمدت برای خودت خرج نمیکنی؟ باید خودتو از همه بیشتر دوست داشته باشی و احساس خودارزشمندی درونی کنی.بخشش خیلی خوبه اما به اندازه… اول خودت… بعد خانواده. اینم بگم حالا که میخوای از صفر شروع کنی باورهای توحیدیتو تقویت کن… و سعی کن روی عوامل بیرونی حساب نکنی…
دوستانه میگم، برا ازدواج هم عجله نکن… اول خودتو بشناس… نقاط ضعف شخصیتی خودتو برطرف کن… اول خودت بشو اون آدم خوبه که میخوای. تا همسری با همون ویژگیها بیاد توی زندگیت…. به درون خودت سفر کن ببین دقیقا چی میخوای… خودت هم همونجور باش.
برات بهترینها رو از خدای مهربون خواستارم.
سلام عرض ادب و احترام
خیلی ممنون سارا خانم بابت اینکه وقت گذاشتی و کامنت رو خوندی و متشکرم بابت پاسخ خوبی که دادی که باعث شد انگیزه بگیرم راهکارهای خوبی رو گفتید با صحبت هات موافقم دارم روی احساس لیاقتم دارم کار می کنم تو برنامه ام هست که علاوه بر دوره احساس لیاقت تمام دوره هاش رو بخرم.
مساله من همینه که خانوادم رو بیشتر از خودم دوست دارم مادرم جوانی شو برا من گذاشته و واقعا دلم نمیاد بهش نه بگم. خدارو شکر درکم میکنه بهم اعتماد داره هر چی بگم قبول میکنه. خدا رو شکر مادرم از لحاط مالی نیازی نداره امشب میشینم باهاش صحبت می کنم.
در مورد انتخاب همسر اینقدر ویژگی های خوب دارم که به خدا میگم خدایا یکی مثل خودمو بیار تو زندگیم وقعا سالم زندگی کردم همین الان هم بمیرم سرم بالا هست و میگم خدایا شکرت و خیالم از خودم و اعمالم راحته. به قول مدیر عامل شرکتی که کار می کردم بهم می گفت ببین وقتی نفس می کشی و خدا بهت فرصت زندگی داده پس یعنی خبری هست و باید یه کارهایی رو بکنی و واقعا اینو باور دارم یه رسالتی دارم. هم.ن طور که گفتی باید به درونم سفر کنم.
بازم ممنون، خیلی خانمی، نشانه مو گرفتم و باید برم برا اقدام عملی و هدایت های بعدی خداوند،
از خدا بهترین ها رو می خوام. هر جا هستی شاد و سالم و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی.
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام و درود خدمت استاد عزیزم و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
تغییرات به موقع زیادی رو به یاد دارم که انجام دادم قبل از اینکه چک و لگد به من زده بشه
و یکی از اونها مربوط به زمان ازدواجم بود
من از زندگی زناشوئی ام رفاه و احترام و استقلال رو انتظار داشتم
ولی احترام اولویت بالایی برام داشت و داره
در اون زمان که سال 75 بود و اینقدر تو شهر ما رسم نبود که عروس از همون ابتدا
مستقل بشه منم بعد از ماه عسل مستقیم رفتم خونه پدرشوهرم و جهیزیه ام هم تو یکی از اتاق های اونا بود
ولی یه حسی از همون ابتدا به من می گفت کاری به رسم و رسوم نداشته باش پا شو برو خونه ای اجاره کن و جدا شو
این احساس یک ماه طول کشید و من خیلی تو اون خونه لذت نمی بردم به یک ماه و نیم که کشید یه شب با همسرم در این مورد صحبت کردم و ایشون هم موافق بود
این در حالی بود که خودم دانشجو ترم آخر دبیری بودم و همسرم دبیر بود و برای مستقل شدن باید هم پول پیش داشته باشی و هم از پس اجاره خونه بربیای
و من به هیچ کدام از اینها فکر نکردم اصلا انگار نمیدونستم باید این پولها پرداخت بشه و حتی به اینکه حالا کجا برم خونه اجاره کنم هم فکر نمیکردم
بعد از توافق همسرم برای جدا شدن یه شب داداشم و زنداداشم اومدن پیشم تو خونه پدرشوهرم و بعد از گذشت ساعتی گپ و گفتگو داداشم گفت مینو طبقه دوم خونمون خالیه اگر دانشجویی خونه خواست برا اجاره ، اجاره میدم منم بدون معطلی گفتم به خودم اجاره بده و پدرشوهر و مادر شوهرم و خواهرشوهرم که مجرد بود هم بودن و من یادمه بدون خجالتی و رودربایستی این درخواست رو کردم داداشم هم گفت جدی ؟!؟!
باشه کی از تو بهتر
و روز بعد ما وانت گرفتیم و رفتیم خونه داداشم
بعدا خبر برام رسید گویا خونه پدرشوهرم گفته بودن این گفتگوی من و داداشم فیلم بوده و ما از قبل ساخت و پاخت کردیم در صورتی که اصلا اونجوری نبود و همه چی اتفاقی پیش اومد الان که فکر میکنم می گم خدایا شکرت که از همون ابتدا کارهام به آسانی انجام میشد
و جالبه داداشم اصلا پول پیش ازمون نگرفت و اجاره ی کمی هم گرفت پول آب و برق هم نگرفت و هر دو طبقه خونه شوفاژ بود و از گازوئیل استفاده میشد و هیچ وقت پولی بابت مصرف گازوئیل از ما نگرفت و سه ماه بعدش هم که می خواست یک قطعه از زمین هاش رو بفروشه من ازش خریدمش و طلاهم رو فروختم نصف پولش رو بهش دادم و نصف دیگه اش رو بعد یک سال بهش دادم و فورا هم شروع کردیم به ساختش و خیلی راحت دو سال بعد ما تو خونه ی خودمون بودیم
و جالبه بدونید برادرشوهر کوچکترم بعد از اینکه ما از اون خونه رفتیم ازدواج کرد و پیش پدر مادرش موند و چه خبرهایی از دلخوری ها و بی احترامی ها که نمی شنیدم
و خدا رو شکر کردم که به موقع جدا شدم و مورد بی احترامی قرار نگرفتم
سلام مینو جان چقدر لذت بردم از کامنتت دقیقا من الان تو شرایط اوایل ازدواج توام با این تفاوت که سه سال دارم با مادر شوهرم تو یه خونه زندگی میکنم
چه بی احترامیا که بهم نمیشه
هر روز با ناراحتی بیدار میشم و دلخوریم از هم همیشه
با وجود عشقی که به همسرم دارم خیلی وقتا بخاطر حرفای مادرش یا خانوادش با همسرم بد رفتار میکنم و دق دلی اونارو سر این بیچاره خالی مبکنم
و دقیقا جزو گروه دومم
خیلی سختمه و الان که کامنتت خوندم منم از ته قلب میخوام مستقل بشم از کرایه دادن نترسم و اینو یه پله واسه پیشرفت بدونم
خیلی هوب میشه آدم مستقل باشه
هر کی خواست بره خونش با دعوت میره
هر کی بیاد خونم تو همه زندگیم دخالت نمیکنه و از همه رازهام باخبر نمیشن
اعصابم آرومه و آرامش دارم
رابطم باهمسرم و خانوادش بهتر میشه چون از قدیم گفتن دوری و دوستی
و هزاران مزیت دیگه
سلام آرزوی عزیزم
امیدوارم حال دلت عالی باشه
از اینکه وقت ارزشمندت رو صرف خوندن کامنت و پاسخ به آن کردید سپاسگزارم
امیدوارم در این پروژه تغییر را در آغوش بگیر به آرزویت برسی و به آسانی و عزتمندانه در خانه ی خودت آرامش و سلامتی و جریان دائمی ثروت را به زیبایی تجربه کنی
کارها را به خداوند بسپار و ازش درخواست کن با احساس خوب
احساسی که انگار به همین زودی ها دیگه داری میری خونه خودت
تکامل رو بپذیر تا آرام آرام به خونه رویاهات هدایت بشی
و توصیه می کنم روی احساس لیاقتت کار کن و باور سازی کن
من ارزشمندم
من دوستداشتنی هستم
من لایق حریم خصوصی خودم هستم
من بی قید و شرط لایق احترام و
عشق فراوان هستم
خداوند برای رفع تمام نیازها و حل تمام مسائلم کافی است
خداوند برای جابجایی مکان زندگی ام به آسانی و عزتمندانه در حال کار است
وووووووو
از دور می بوسمت آرزوی عزیزم
و منتظر خبرهای خوبت هستم
خداوند یار و نگهدارت باشد
سلام مینو جان
ممنون بابت جوابت
نوشتمش تو دفترم و انگار یه نوری تو وجودم روشن شد
انگار یادم رفته بود خوب همه چی قانون و همه چی باورا و افکار خودمه
یادم رفته بود کهدمن ارزشمندم و ارزشم بالاتر از این که تو یه اتاق 16متری زندگی کنم
ارزشم بالاتر از این که با هر کسی درارتباط باشم
کلا چون پیش مادر شوهرمم آدمایی که اصلا خوشم ازشون نمیاد و هم مدار نیستیم خیلی میبینم و همش میگفتم خوب خونه من که نیست خونه مادر شوهرم و من حق ندارم اعتراض کنم
من آدم درون گرایی هستم و عاشق سکوت و تنهایی و …
اینجا همش اذیت میشدم و خودمو مجبور میکردم برم پیششون بشینم
حتی بهم توهین میکردن و دعوا و اخم و …ولی من شرایط پذیرفته بودم و دنبال تغییر زندگیم نبودم
الان میفهمم من لایق آرامش و راحتی و حال خوب کنار همسرم و دخترمم
من لایقم که آدمارو انتخاب کنم واسه معاشرت
من لایق یه خونه زندگی شیک و درست و حسابی ام
من لایق بهترینهام
ممنون دوست خوبم
واست عشق و آرامش آرزو دارم
سلام بر استاد نازنینم
ازتون ممنونم بابت شروع مجدد سفری پر از تغییر و عشق
استاد عزیزم
من قبل از آشنایی با شما با چک و لگد متوجه تغییر مسیر میشدم
اما الان خودم سعی میکنم قبل از سیلی خوردن وارد مسیر بشم
گاها تو مسیر کار کردن روی خودم…کم کاری میکنم….یعنی اینقدر درگیر هدف بزرگم میشم که وقت نمیکنم بیام تو سایت و فایل گوش کنم….
بوضوح میبینم اگه یکی دوماه کار نکنم به طور جدی روی باورهام…مجدد روابطم دچار تنش میشه و درگیر فضای مسموم میشم
یه ذره تنش پیش میاد سریع میرم تو مسیر و یادم میارم قبلا چطور تونستم روابط و ثروتم رو درست کنم
من همیشه توی دعاهام از خدا همه ی سوالهام و میپرسم …و خداوند جوابم و میده
همیشه از خدا خواستم که قبل سیلی خوردن برم تو مسیر
خدایا شکرت
سلام
من متوجه شدم در دسته ی دوم قرار دارم و تا حسابی فشار نخورم شروع به تغییر نمیکنم البته به استثنای موارد جسمی
من مغازه دارم
سال 1400 این مغازه رو افتتاح کردیم به لطف خدا
اوائل همسرم گفت من همه ی کارا رو برات انجام میدم ، مگه بده که تو بشینی و من مثل پروانه دورت بگردم ؟
اگه هم دلت میخواد تو حیطه ی تحصیلیت کار کن
فروشندگی در شان تو نیست
تو جایگاه خیلی خوبی تو شهر داری ، برات زیبا نیست که وایسی برای فروشندگی
منم قبول کردم ولی با اکراه
مغازه افتتاح شد
پسرم و یک نفر هم به عنوان کمک استخدام کردن
خودش هم که کارمند بود و فقط عصرا میرفت مغازه
که بعد از یه مدت کوتاه همون عصرهم دیگه نمیرفت
منم که اجازه نداشتم برم مغازه
تامین کننده ها همینطور جنس میاوردن تو مغازه میذاشتن و میرفتن و مینوشتن پای حساب
کم کم متوجه شدم مغازه درآمدنداره
بدهکاری هم حسابی بالا رفته
اومدم سر زدم دیدم مغازه به شدت خاک گرفته و نامرتبه
پسرم مرتب شاکی از همه چیز بود
با همسرم هم که حرف میزدم توجیهات زیادی داشت
تا این که یه روز ایستادم و گفتم خودم میرم مغازه اصلا هم کار کردن تو مغازه برام زشت نیست و اومدم و شروع کردم به کار کردن
یه خانمی هم که با تجربه بود تو زمینه ی کاریم (کارم گیاهان داروییه )دو ماه استخدام کردم
سخت بود ولی بهتر شد
برای پرداخت بدهی ها چون باورهای شرک آلود داشتم وام گرفتم و ماشینم هم فروختم
تا حدودی کمتر شد بدهی ها
ولی متاسفانه همچنان فقط کار میکردم و هزینه ها رو پرداخت میکردم و دوباره بدهی میومد
اجاره ها هر سال بیشتر میشد هزینه هاهم همینطور ولی درآمد تغییر چندانی نمیکرد
من اونوقتا دانشجوی یکی از اساتید دیگه بودم .دوره میخریدم و حسابی کار میکردم چند روزی خوب میشد ولی دوباره برمیگشتم سر خونه ی اول
طی لایوی که استاد قبلیم با استاد عباس منش گذاشتن من با استاد عباس منش آشنا شدم
رفتم تو سایت و دوره ها رو نگاه کردم
یه کم مطالعه کردم
فایل رایگان گوش دادم ، اتفاقا گفتگوی با دوستان رو گوش میدادم و اولین فایل خانمی بود که خونه دلخواهشو تو طبیعت خریده بود و فایل بعدی در مورد آیه
وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖتوضیح میدادن
و من شاید اونروز 4 ، 5 بار این فایلو گوش دادم
دوره ها رو دیدم
دوره حل مسایل رو خریدم
یه کم ذهنم روشنتر شد
همچنان اما هزینه ها صعود میکردن و من که پایین قله
ایستاده بودم
گاهی بهتر میشد و گاهی نه
میدونستم که باورهام اشکال داره
دیگه یاد گرفته بودم که هر چه هست من مسئولم
دوره 12 قدم رو خریداری کردم
این دوره عالیه خیلی به لطف خدا بهم کمک کرده و میکنه
الان دیگه فقط و فقط خودمو مسئول همه ی اتفاقات زندگیم میدونم
الان رابطه م با خدا بهتر شده ، شکها ،تردیدها و ترسها خیلی ضعیفتر شدن
الان در هر شرایطی حتی وقتی مستاصل میشم باز هم رومو به طرف غیر از خدا نمیچرخونم
ولی هنوز خیلی کار دارم از نظر مالی باید خیلی بیشتر کار کنم روی باورهام ، مترصد پولی هستم که به محض اومدن روانشناسی ثروت رو بخرم و باورهای محدود کننده م رو پیدا کنم
این دوره تغییر رو که دیدم انگار یه در تازه ای به رو باز شد
خدایا شکرت
استاد عزیزم سپاسگزارم
خانم شایسته عزیز سپاسگزارم
دوستان خوبم سپاسگزارم
به نام خدای مهربانم
استاد جانم سلام به روی ماهتون
مریم جان عزیزم سلام
سپاسگزارم بخاطر این پروزه بینظیر و پر از آگاهی
من این فایلهارو قبلا بارها و بارها شنیده بودم اما به خدا قسم اینبار از شنیدنشون لدت میبرم و حس وحالم خوب میشه باور کنید وقتی استاد جمله ای رو میگن من گاها جمله بعدی رو میدونم با این حال اینبار اثر گذاری بسیار بالایی داره
استاد جان من تجربه ام رو بگم در رابطه با سلامتی که جهان چند چکشه و جانانه گوشمالی داد و حالم رو جا آورد
من کلا همیشه از دکتر رفتن و دارو خوردن فراری بودم و البته هستم چند سال پیش که همراه همسرم رفتم آزمایشگاه ایشون گفتند تو هم میخای ی آزمایش بدی گفتم من که چیزیم نیست حالا شما میگین باشه البته همسرم هم خدارو شکر مشکلی نداشتند و واسه چکاپ رفته بودن
خلاصه آزمایش دادن همان و بعد چند روز متوجه شدن که قند بسیار بالایی دارم همان بدون کوچکترین علائم
وقتی رفتم دکتر جواب رو نشون دادم اصلا تعجب کرد و گفت الآن میای
با کلی دارو برگشتم خونه این رو هم بگم که من چند سالی بود تمایلم به خوردن چیزهای شیرین زیاد که بود زیادتر شده بود و من فکر میکردم بخاطر پایین بودن قندم هست
دکتر آزمایش ای وان سی فرستاد که جوابش نزدیک ده بود خلاصه چطور زنده بودم و از نظر ظاهر سالم واقعا نمیدونم
ی مدت دارو خوردم و بعد دیگه بیخیال شدم گفتم من که علائمی ندارم اشتباهی شده حتما
تقریبا دارو رو قطع کردم بعد از چند ماه برادرم به رحمت خدا رفتن و من با این اعصاب درب و داغون شبها که چایی نبات میخوردم میدیدم آرومتر میشم اول متوجه علت نشدم بعد گفتم حتما به خاطر چای نبات هستش رفتم سرچ کردم دیدم یکی از تاثیرات چای نبات آرامش هستش منم از خدا خواسته ادامه دادم ….
بعد از تقریبا دوماه ی روز بعد از ظهر احساس کردم چشمام تار میبینه بیرون بودم گفتم شاید آلودگی هوا هستش فردای اون روز دوبینی و شبش هم انحراف چشم چپ
چند روز فقط کارم شده از این دکتر به اون دکتر رفتن و هر کدوم چیزی میگفتن
ام آر ای و عکس قفسه سینه !!! ووووو چندمین دکتر چشم پزشک گفتن بخاطر قند بالاس نگران نباشید خوب میشه حالا ای وان سی هم باز نزدیک 10 بود دو ماه درد وحشتناک سمت چپ سر بیحالی و غصه و خلاصه بعد از دوماه کم کم چشمم شروع کرد به بهتر شدن ولی درد همان درد بود و چند ماهی طولانی تا خدارو صدهزار مرتبه شکر چشمم به حالت اول برگشت
کمکم با این مباحث آشنا شدم اول با استاد عرشیانفر عزیز پیش رفتم و بعد با شما آشنا شدم خدارو شکر
ی مدت که گذشت بخاطر طی نکردن تکامل قرصهارو سر خود کم کردم و بعد هم قطع کردم چرا گفتم بابا شاگرد استاد که نباید دارو بخوره چون از اول هم با دارو خوردن اوکی نبودم که بهترم شد دارو رو کم کردم و کلا گذاشتم کنار
چند ماهی گذشت شبها احساس خارش شدید روی پا و مخصوصا بین انگشتان پا و کم کم کف پا و گفتم خدایا این برای چیه یعنی طوری بود ساعت 2 یا 3 نیمه شب از شدت خارش پا یک دفعه از خواب بیدار میشدم و علت رو هم نمیدونستم دکتر هم طبق معمول نمیرفتم
ی روز ی حسی پیدا کردم انگار یکی گفت بابا قندت رفته بالا گفتم چه ربطی داره با صدای بلند گفت چرا قندت رفته بالا
دو سه روز گذشت یهو یاد یکی از اقوام افتادم که در اثر قند بالا انگشت شصت پاشو قطع کرده بودن گفتم یا خدا که اتفاقا خارش شصت پام شدیدتر بود
رفتم سرچ کردم دیدم بله تمام علائمی که دارم بالا رفتن قند رو نشون میده فرداش رفتم آزمایش دوباره ای وان سی نه وهشت بود دوباره شروع کردم به دارو خوردن و انقدر سجده کردم و گریه کردم و قربون صدقه خدای قشنگم شدم که اینقدر هوای منو داره و بعد از اون جریان به خدا تا کمی قندم میره بالا سریع علائم احساس میکنم خشکی دهان و آب خوردن زیاد و دستشویی رفتن زیاد و دیگه قند به قول دکترا مخفی ندارم
کامنتم طولانی شد ولی خاستم هشداری بشه به خودم که اولا قبل از چکش خوردن و درب و داغون شدن حواسم به تغییر خودم باشه
دوما سعی کنم تکامل خودم رو طی کنم و کمالگرا نباشم
در آخر میخام بگم آخه چه جوری میشه قربون صدقه این خدا نرفت این مهربونی که من عاشق این صفت خداوند هستم رو درک نکرد
استاد عزیزم و مریم جان گل سپاسگزارم هزاران بار به خاطر این پروژه و این فایلها که انگار تازه دارم میشنوم و قانون برایم مرور شد
خدایا شکرت
دوستون دارم
سلام به استاد عزیزم، مریم جانم و دوستان خوبم
من قصه تغییر نکردن و چک و لگد خوردن از جهان رو قبلا تو یه کامنت دیگه نوشته بودم ولی باز هم مینویسم چون به خودم تعهد دادم مشارکت فعال داشته باشم توی این پروژه الهی…
من تقریبا دو سال پیش مهاجرت کردم و اومدم پیش همسرم، اوضاع تقریبا بر وفق مراد بود همسرم کار میکرد منم دست و پاشکسته زبان میخوندم تا بتونم کار کنم. چندماهی گذشت همسرم بهم گفت همینطور که میدونی اگر بری سرکار و یه درآمد دوم هم داشته باشیم خیلی راحتتر میتونیم اینجا زندگی کنیم ولی من به شدت مقاومت داشتم، اصلی ترین دلیلشم زبان بود، اونقدر اعتماد به نفسم توی حرف زدن پایین بود که یه خرید ساده هم به زور میرفتم، تا میدیدم یه همسایه میاد سمتم فرار میکردم که مبادا باهام حرف نزنه و منم مجبور شم جواب بدم و نتونم خوب حرف بزنم و ….
دلیل دومم باور اشتباهم در روابط بود که از طریق بقیه به خصوص مادرم به توی وجود من بود، اینکه من نباید برم سرکار همسرم باید تمام هزینه ها رو بده، اگر برم سرکار و هزینه امو نده دیگه رابطه امون سرد میشه و غیره…
کم کم هر ماه نشونه ها میومد، پول کم میاوردیم و مشکلات دیگه که میگفت بهاره باید اقدام کنی باید وارد جامعه بشی بری کار کنی ولی من به شدت مقاومت داشتم میگفتم با این زبان نصفه و نیمه چی میفهمم که برم سرکار!
خلاصه یه روز همسرم از سرکار برگشت یه نامه داد دستم و گفت شرکت اخراجم کرده! چند ماه با حقوق بیکاری گذشت و همسرم کار پیدا نکرد و جالبه که من هنوزززم مقاومت داشتم :))) میگفتم تو باید کار پیدا کنی من الان نمیتونم برم سرکار!!!
تا اینکه یه روز همسرم گفت اداره مهاجرت بهم گفته اگر تا تموم شدن حقوق بیکاریت قرارداد کار جدید نیاری کارت اقامتت رو ازت میگیریم! اون لحظه بود که انگار چک جهان رو حس کردم و با لگدش از خواب بیدار شدم! گفتم من به هیچ عنوان نمیخوام برگردم ایران اونم با این وضع ورشکستگی!
بعدش شروع کردم درخواست کار فرستادن از کار نظافت تا کار مرتبط با تخصصم! از اونجایی که مدرک تحصیلیم معادل نبود و برای معادل کردنش باید مدرک زبان میداشتم و منم زبان خوندن رو جدی نگرفته بودم نمیتونستم تو حوزه تخصصم کار کنم، خلاصه بعد از یکی دو ماه و کلی مصاحبه رفتن یه کافه بهم کار داد، دقیقا همون ماهی که اخرین حقوق بیکاری همسرم واریز میشد و ما یه جورایی نجات پیدا کردیم! ما از بی پولی و گیرهای اداره مهاجرت نجات کرده بودیم ولی من مونده بودم با کاری که اصلا دوستش نداشتم هفته اول شبانه روز گریه کردم هر دقیقهای که اونجا بودم صدسال میگذشت، هفته دوم خودمو جمع کردم و کلی نوشتم و روی سایت و دوره ها تمرکز کردم و بگم که چقدر اهرم رنج و لذت اینجا کمکم کرد، از هفته سوم به زور خودمو میکشوندم سرکار و سعی میکردم فقط بگم الخیر فی ما وقع، از ماه دوم کم کم عادت کردم بعدش همسرم کار پیدا کرد ولی من دیگه دوست نداشتم از اون کار بیام بیرون! چرا؟ چون تغییر رو توی خودم دیدم، منی که میترسم یه کلمه حرف بزنم هر روز زبان تمرین میکردم! هر روز روی اعتماد به نفسم کار میکردم و با همکارام حرف میزدم! منی که برای یه یورو باید به همسرم رو میزدم حالا خودم پول داشتم و کلی اتفاقات خوب دیگه…
امروز که دارم این کامنت رو مینویسم استعفامو دادم و فقط چهار هفته مونده تا از این کار بیام بیرون و وارد حیطه تخصصی خودم بشم! 8 ماه جایی کار کردم که هیچ علاقه و تعلقی بهش نداشتم ولی هزینه ای بود که باید بابت تغییر نکردن و نادیده گرفتن نشونه ها پرداخت میکردم. الانم راضیم و خداروشکر میکنم که به واسطه این کار کلی رشد کردم و سطح زبانم با 8 ماه پیش قابل مقایسه نیست!
خداروشکر میکنم بخاطر این قوانین دقیق که زندگیمون رو داده دست خودمون. خداروشکر میکنم بخاطر استاد عزیزم و مسیری که داخلشم.
شکر
سلام به همگی
اونقدر کامنتهای بچه ها خوب و توحیدیه، که مسخ نوشته هاشون شدم، در مورد تغییر نکردن یاد خاطره سرکار رفتن خودم و برادرم افتادم، من مهندسی نرم افزار خوندم و بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، یکی از آشناهای پدرم که آموزشگاه کامپیوتر داشت به بابام گفته بود که بگو دخترت بیاد آموزشگاه ما، و من رفتم و اونجا مشغول به کار شدم، یادمه خیلی از مطالب رو بلد نبودم و از روی کتابی که باید درس میدادم میخوندم و بعد تدریس میکردم
اون موقع ها به شدت خجالتی و بدون اعتماد به نفس بودم و همین هدایت خدا به اینکه برم و یه کلاس رو اداره کنم و من بشم متکلم وحده، خودش باعث شد که خیلی اعتماد به نفسم بهبود پیدا کنه، من چهار سال توی اون آموزشگاه موندم، حقوق آموزشگاه در حد یه پول توجیبی بود و بیمه و هیچ مزیت دیگه ای هم نداشت، ولی من مدام با خودم میگفتم من که چیزی بلد نیستم و جای دیگه ای نمی تونم کار کنم، تا اینکه به جای اون پتکی که استاد میگن جهان به سرت می کوبه، یه روز با مامانم دعوام شد و مامان خانوم دمپایی رو بلند کرد که این چه کاریه تو داری؟ بچه های مردم هم کار دارن بچه ما هم کار داره و ….
خلاصه من برای اینکه فقط به مامانم نشون بدم که یه حرکتی انجام دادم، با چشمای گریون نشستم سر کامپیوتر و چند تا سرچ کردم و چند تا رزومه فرستادم، همیــــــن
چند روز بعد باهام تماس گرفتن که برم یه شرکتی مصاحبه، اون موقع باورم در مورد شرکتها این بود که ادارات دولتی که با آزمونهای چندهزار نفریش امکان استخدام شدن ندارم و شرکتهای نرم افزاری خصوصی هم معمولا در حد یک واحد کوچیک آپارتمانی هستند و از نظر اصول اخلاقی چهارچوب درستی ندارن و جای کار نیست و تازه اشم من که هیچی بلد نیستم، اما شرکتی که رفتم برای مصاحبه یه شرکت بزرگ و به نام پخش بود و فراتر از اون چیزی بود که فکر میکردم، کل تایم مصاحبه 5 دقیقه هم نشد و تخصصهایی که نیاز داشتند دقیقا همون چیزهایی بود که من بلد بودم، VB6 که توی آموزشگاه تدریس میکردم و SQL Server که جز علایقم بود و به تازگی یکی از دوستان یه سری ویس آموزشیش رو بهم داده بود و چون از زمان دانشگاه هم جز علایقم بود در حدی که اونا میخواستن بلدش بودم
یک ماه بعد و دقیقا در بهترین زمان و درست بعد از اینکه از مسافرت اومده بودم باهام تماس گرفتن که بیا که استخدامی، و الان بعد از تقریبا 14 سال از اون تاریخ و بعد از چندین بار کار عوض کردن، امروز رئیس نرم افزار توی همین شرکت پخش هستم
ماجرای کار پیدا کردن برادرم هم تقریبا به همین شکل بود، برادرم از سربازی اومده بود و بیکار بود و با اینکه هنوز این تایم به یک ماه هم نرسیده بود به شدت بداخلاق شده بود و بدعنقی میکرد که من بیکارم و چیکار کنم؟ تا اینکه باز مامانم اون دمپاییه رو برداشت و با پسرداییم تماس گرفت که یه کاری برای این پیدا کن، پسرداییم هم که یه آشنایی توی یه کتابفروشی داشت اونجا رو معرفی کرد که داداشم باید میرفت فروشندگی با یه حقوق اندک و جلو جلو هم بهش گفت که اونجا جای بزرگی نیست و بعضا نظافت و حتی تی کشیدن هم با خودتونه، و این در حالی بود که داداش من تحصیلاتش مهندسی مکانیکه که کلی توی سرش باد بود
همین هم براش شد اهرم رنج و داداشم یه روز از اول جاده مخصوص کرج رو پیاده راه افتاد و دونه دونه شرکتها رو سر میزد که نیرو میخوان یا نه، برای چند تا شرکت هم رزومه فرستاد و خیلی زود هم یکی شون پاسخ داد و با یه حقوق پایه اونجا مشغول به کار شد ، یه مدت حالش خوب بود که کار داره ولی کم کم داشت غر زدنهاش شروع میشد که آخه با این حقوق چیکار میخوام بکنم، که توی همین شرایط ، اون نفری که سرپرستش بود یهویی و به شکل بدی شرکت رو ترک کرد و همه مسئولیتها افتاد گردنش و اون هم خوب از پس همه چیز براومد و ظرف شش ماه حقوقش رو دو برابر کردن و هنوزم که هنوزه اونجا مشغوله با یه حقوق خوب و چندین سفر خارج از کشور هم از طرف شرکت رفته
الان هم گاهی وقتی بعضی کارها اونطوری که میخوایم پیش نمیره، به مامانم میگیم مامان فکر کنم باز باید دمپاییه رو بلند کنی:))
سلام لی لی جان امیدوارم که هرجایی هستی و در هر حالی هستی زندگی بر وفق مرادت باشه عزیزم میخوام بهت این پیشنهاد و بدم که شما به نظرم نویسندگی را هم شروع کن چون من الان به آخر نوشتت که رسیدم منتظر بقیش بودم ، خیلی قشنگ نوشتی قشنگم تمامش کردی ، حتی با لبخند تمام شد ،
خلاصه که خیلی رمان وار نوشته بودی داستان زندگیتو ،
موفق باشین عزیزم و در پناه خداوند شاد و ثروتمند …
سلام عزیزم
ممنون از پیشنهاد جالبت
اتفاقا در زمانهای دور، نویسندگی هم جز علایقم بود
با اینکه در ایام تحصیل، رشته ام ریاضی بود و بعد هم مهندسی خوندم ولی همیشه ادبیات من رو به وجد میاورد و قبل از آشنایی با استاد هم خیلی رمان خوان بودم ولی بعدا، هم به دلیل کمبود وقت و هم به دلیل حرفهای استاد که میگفتن حتی توی رمانها هم باورهای محدودکننده هست و خودم هم باهاش موافق بودم، خیلی وقته رمانی نخوندم و سعی میکنم به جاش کامنتهای سایت رو بخونم
وقتی کامنتت رو خوندم یاد اون ایام افتادم
البته سایت عباسمنش دات کام، یه جورایی استعداد نویسندگی رو تو خیلی از بچه ها فعال کرده ولی جالبه من توی این زمینه شاید خودم رو علاقمند بدونم ولی مستعد نمی دونستم
منم برای شما آرزوی موفقیت و شادی و ثروت دارم