این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من وقتی کل زندگیم تا به اینجا رو تو ذهنم مرور کردم تا بفهمم جزو کدوم یک از این چهار گروه هستم ، متوجه شدم که من تقریبا تو همه مراحل زندگیم، به وضوح صدای زنگخطرها و چکشهای کوچک جهان و نشانههای جهان برای اینکه باید تغییر کنم و این روندی که دارم پیش میرم، درست نیست و باید خودم رو بهبود بدم رو شنیدم ولی در موارد کمی سریع اقدام به بهبود کردم و اکثرا تا ته خط رفتم و آسیب دیدم و بعد تغییر کردم و این باعث شده خیلی اذیت بشم و خاطرات بدی برای خودم بسازم . البته شرایطی هم بوده که با دیدن اولین نشانهها ، خودم رو تغییر دادم و نتیجهش رو دیدم و به خودم آسیب خیلی کمتری زدم . البته در حالت کلی من زندگی سالمی داشتم و این باعث شده که زندگیم رو در هیچ برههای به نابودی نکشونم. اما این تغییر نکردنهای به موقع باعث شده که فرصتهای خوب رو از دست بدم و در زندگیم به پیشرفت خاصی نرسم و پرباشم از حسرتها و ناکامیها و در حالت کلی از زندگیم راضی نباشم با اینکه زندگی سالمی داشتم و پیوسته در حال تلاش بودم ولی تمرکز و هدف خاصی نداشتم و در جاهایی که باید تغییر میکردم ، به موقع تغییر نکردم .
من وقتی نشانهها و زنگ خطرهای جهان برای تغییر رو میشنیدم، و میفهمیدم که باید تغییر کنم ، به فکر فرو میرفتم ، تصمیم به تغییر میگرفتم ، استرس و نگرانی نتیجهی عدم تغییر رو میگرفتم و حتی برنامهریزی میکردم برای تغییر و تمام فکر و ذکرم دنبال تغییر بود و یه مدت کوتاهی هم در جهت تغییر حرکت میکردم، ولی دوباره رها میکردم و به بیحرکتی و سکون و عدم تغییر خودم ادامه میدادم تا اینکه کار به جایی میرسید که حس میکردم که درد ضربهی آخر چکش جهان نزدیک هست و بعد کم کم شروع به تغییر و بهبود میکردم ولی خیلی عذاب و زجر میکشیدم . فکر میکنم دلیل این نوع عملکردم ، نداشتن عزتنفس و نداشتن خودباوری و احساس عدم لیاقت در وجودم بوده . من در خودم توانایی تغییر و حل مسئله رو نمیدیدم و باور نداشتم که من میتونم در اون زمینه خودم رو تغییر و بهبود بدم ، من باور نداشتم که من میتونم مسائل زندگیم رو قبل از اینکه بحرانی بشن ، حل کنم و زندگیم رو بهبود بدم ، من باور نداشتم که میتونم زندگیم رو از اینی که هست، بهتر کنم و حتی در خودم احساس لیاقت داشتن یک زندگی بهتر از اینی که الان دارم رو نمیدیدم ، من خودم رو ناتوان در هرگونه تغییر در زندگی و بهبود آن و داشتن یک زندگی بهتر میدیدم ، به خاطر باورهای اشتباهی که دارم ، برای من تغییر و بهبود زندگی و رفتن به یک مرحله بالاتر در زندگی، همیشه سخت و ناشناخته بوده و هست و به همین دلیل ذهنم همیشه گریزان بود از هر نوع تغییر و بیرون آمدن از روزمرهگیای که بهش عادت کرده بودم و باهاش زندگیم رو پیش میبردم برای همین هیچ وقت پیشواز نرفتم برای تغییر و بهبود زندگیم . که البته الان هم به همین صورت هستم و تو این زمینه تغییر خاصی نکردم .
در مواردی بوده که با دیدن اولین نشانهها ، تغییری که فکر میکردم درسته رو در زندگیم ایجاد کردم و نتیجهش رو دیدم و در موارد زیادی هم بوده که درد تمام چکشهای جهان رو چشیدم و نزدیک آخرین چکش تونستم با زجر و زحمت فراوان تغییر کنم و باز هم نتیجهش رو ببینم . ولی خدا رو شکر هیچ وقت تا ته نابودی نرفتم و بالاخره یه جایی بلند شدم و ادامه دادم ، حتی اگر چیزهای زیادی رو از دست داده بودم .
یادمه من تو دوران مدرسه شاگرد نسبتا زرنگی بودم و همیشه نمرهی خوبی میگرفتم ولی به خاطر یه سری مسائل و مشکلات روحی که برام به وجود اومد ، نتونستم ذهنم رو کنترل کنم و کمکم دچار افت تحصیلی شدم و بارها و بارها نشانههای جهان رو دیدم برای تغییر و بیرون آمدن از فاز افسردگی ولی توجهی بهش نکردم . تا اینکه شرایطم به اندازهای بد شد که مجبور شدم یک سال ترک تحصیل کنم و این برای منی که یه زمانی شاگرد زرنگ مدرسه بودم خیلی سخت و سنگین بود . دوستهام رو میدیدم که از من جلو زدن و دارن ادامه تحصیل میدن ، در حالی که وضعیت درسیشون از من بدتر بود و این باعث میشد که حالم بدتر بشه . با اینکه تو این یک سال ترک تحصیلی که کردم ، بیکار ننشستم و سرکار میرفتم و برای خودم در حد کمی درآمد کسب میکردم و باشگاه و کلاس زبان میرفتم ، ولی در حالت کلی حالم خوب نبودو احساس میکردم که زندگیم رو نابود کردم و این زندگیای نبود که من میخواستم و من دوست داشتم ادامه تحصیل بدم . یک سال با وجود حال بدم ، با خودم کلنجار رفتم و در نهایت با هر سختیای که بود تصمیم گرفتم که زندگیم رو تغییر بدم از این احساس شکست و نابودی آرزوم ، بیرون بیام . برای همین با هر سختی و عذابی که بود رفتم و مدرسه بزرگسالان ثبت نام کردم تا بتونم دیپلمم رو بگیرم ، خدا رو شاهد میگیرم به حدی بودن در اون مدرسه برام سخت بود که من در کل اون یک سالی که در اون مدرسه تحصیل کردم، حتی یک بار هم تو زنگ تفریح ها نرفتم حیاط مدرسه و فقط از وقتی میومدم تو مدرسه ، میرفتم سرکلاس تا پایان مدرسه و فقط وفقط تمرکزم رو درسها و هدفم بود و این باعث شد که من شاگرد اول کل مدرسه بشم و با معدل عالی مدرک دیپلمم رو بگیرم و اعتماد به نفس این رو پیدا کنم که به دانشگاه برم و تو دانشگاه هم جزو دانشجوهای برتر دانشگاه بشم . در این برهه از زندگیم ، تغییر و بهبودی کهدر زندگیم ایجاد کردم، باعث شد که مسیر زندگیم عوض بشه و اعتماد به نفس و شخصیتم در حد مطلوبی رشد کنه .
موارد زیادی در زندگیم بوده که در لحظات اول و یا در لحظات آخر دیدن نشانههای جهان برای تغییر و بهبود، حرکت کردم و زندگیم رو در اون حوزه تغییر دادم و نتیجهش و تغییر شخصیت و رشد و بهبود شرایط زندگیم رو دیدم که شاید در کامنتهای بعدی دربارهشون بنویسم .
بسیار سپاسگزارم از دوستانی که کامنتم رو مطالعه کردن .
خدایا بینهایت سپاسگزارم به خاطر همهی نعمتهایی که به فراوانی در زندگیم هست .
استاد من توی سلامتی همیشه عالی بودم همیشه قبل از اینکه دیر بشه تغییر کردم و هواسم به ورزشم بوده
و حدود ١٣ ساله که تو خونه ورزش میکنم خیلی دائمی و مستمر و خدا رو شکر میکنم توی این زمینه اراده ی خوبی دارم .
اما روابط که پاشنه اشیلمه البته با کار کردن دوره ی عزت نفس از باتلاق نجات پیدا کردم
و چکش های به شدت شدیدی از جهان خوردم و بعد از افسردگی شدید خدا هدایتم کرد به سایت شما .
و این خدا ، خدایی که به شدت کافیست ، عجب خداییه
من چند وقته که رابطه ی رویایی و با همسرم دارم تجربه میکنم به لطف دوره ی عزت نفس و دوازده قدم
اما یه تضادهایی، که امروز متوجه شدم برای پیشرفت من بوده هر از گاهی سرو کلش پیدا میشد
من تصمیم گرفته بودم این موضوع و از ریشه حل کنم به گفته شما توی دوازده قدم ، و چند روزی دنبال ریشه این تضاد بودم و خیلی خوشحال بودم که ریشه رو پیدا کردم
اینکه من هنوز توی عزت نفس مشکل دارم توی نه گفتن
و ترس و ترس از ناراحت شدن همسرم و قدرت دادن بهش که درسته توی این موارد بهتر شده بودم اما
هنوزم به صورت پنهان توی مسائل مختلف وجود داشت.
تصمیم قطعی گرفتم تغییر کنم و این تضادها دیگه پیداشون نشه ، که شما این فایل ها ، دقیقا چیزی که دنبالش بودم و گذاشتین و گفتم واااااااای خدای من .
واقعا بینظیری استاد عاااشقتم
من اصلاح کردن مسیر و از شما یاد گرفتم اصلا نمیدونستم اصلاح کردن چی هست.
راستی این تغییر بزرکم بگم که به لطف دوازده قدم تونستم بعد از یک سال و نیم تمرین اگهی بازرگانی عزت نفس و انجام بدم .
خدای من اونم احساس کردم تا دیر نشده باید انجامش بدم و بعدش غوغایی شد توی عزت نفس من و چقدر انگیزه گرفتم و امیدوارتر شدم چون موقع صحبت کردن با دیگران اصلا ترس و دلهره نداشتم و فهمیدم چقدر توی این مدت که تو سایت بودم اعتماد به نفس بالایی به دست اوردم.
قول میدم تمام تمرینات و عالی انجام بدم چون میخوام این تضادهای یهویی و نابودشون کنم .
و خیلی خوش حالم که در مدار شنیدن این اگاهی ها قرار گرفتم که میدونم هر کسی لایق شنیدن و عمل کردن به این اگاهی ها نیست .
در مورد درامدم هم بگم که من کل درامد و صفر میکردم و طلا میخریدم که اونم قبل از دیر شدن دریافتم که باید
نکنم این کارو و انجامش دادم و الان هم پس انداز میکنم و اگر واقعا احتیاج داشته باشم چیزی میخرم .
با سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و هم مداریها ی گرامی درون سایت که با خوندن کامنتهاشون انرژی میگیریم و تازه میفهمیم که ما هم تو این موارد باور محدود کننده داریم و باید تغییر کنیم
مدت 4 سال است که با سایت شما استاد جون آشنا شدم …من و همسرم مشتاقانه مشغول گوش کردن فایلهای دانلودی رایگان شما بودیم و فایلهایی که داخل کانالها و فضای مجازی که از شما میدیدیم به طور اتفاقی گوش میکردیم
نزدیک یکسال با فایلهای دانلودی پیش رفتیم و صحبتهای دلنشین شما شده بود مرحمی ب روی زخمها ی ما …که نتیجه اش که آن هم هدایت خداوند بود مسیر ژندگی را به طور معجزه آسایی برای ما جور دیگری رقم زد
به خاطر تضادی که در زندگی ما پیش آمد آن هم به خاطر روابط عاطفی بود میان من و همسرم .تصمیم گرفتیم که خودمان را تغییر دهیم برای بهبود بخشیدن به زندگی امان ..
همدیگر را بخشیدیم و از خداوند خواستیم که مارا هدایت کند که در مسیر درست زندگی قرار بگیریم
آن جا بود که درهای رحمت خداوند به روی ما باز شد
و پلی شد برای رد شدن به سمت مسیر خواسته هایمان ..
مهاجرت کردیم از شهرستان به مشهد واز صفر شروع کردیم برای ساختن زندگی جدیدمان که زیر ساختهای سالمی باشد برای بهبود زندگی امان …
آن جا بود که همسرم شغل جدید را شروع کرد بدون آن که از قبل اطلاعی داشته باشد در آن زمینه اما آن موقع با خریدن فایل 12 قدم شما خیلی سریع پیشرفت مالی ما شروع شد وهر دو در کنار هم یک کافی شاپ عالی کار میکردیم …
به لطف الله یکتا من هم در کنار همسرم خیلی پیشرفت کردم از لحاط ارتباطی با دیگران که قبلش خیلی مشگل داشتم آن هم به خاطر باورهای خودم و شرایط خانوادگی که داشتم دختری بودم بسیار خجالتی و کم رو دارای اعتماد به نفس پایین ک که با کتر کسی ارتباط برقرار میکردم ..اما کار همسرم باعث شد که به صورت هدایتی خودمم مشغول به کار شوم و با ایمان به این اگر دیگران توانستند من هم میتوانم صفر تا صد یک مغازه قهوه فروشی را خودم بدون کسی که به من آموزش بدهد یاد گرفتم و نزدیک 4 سال است در کنار همسرم مشغول به فعالیت شدم
کارها خیلی خوب پیش میرفت در حالی که از لحاظ عاطفی هم با همسرم خیلی اوکی بودیم .که آن هم از طرف خداوند بود رابطه ما روز به روز عاشقانه تر میشد
رابطه خوبی که با مشتریان آقا پیدا کرده بودم منی که انقدر خجالتی بودم که از دو فرصخی آقایون فرار میکردم اما به لطف خداوند ارتباط عالیی با مشتریان آقا وخانم پیدا کردم و اعتماد به نفسم روز به روز قوی تر میشد
خیلی دوست داشتم در مداری که قرار گرفتم بالاتر بروم
و پیشرفتهای عالی داشته باشم خیلی دوست داشتم مغازه ای داشته باشم که خودم آن را بتونم راه ببرم علاقه شدیدی به مغازه پوشاک داشتم اما نشد وبا ایده
دادن همسرم و آن هم تقبل کردن هزینه آن که من بتوانم هنر جدید یاد بگیرم کع آن هم آموزش آرایشگری بود .رفتم و آن دوره را دیدم اما زیاد علاقه ای به آن نداشتم شاید هم به خاطر حمایت همسرم از من ..چون ما اینجا یاد میگیریم که همه چیز به خودمان و نتیجه تلاش خودمان برمیگردد و همه چی را باید از صفر تا صدش خودمان یبسازیم
شاید اگر من میتوانستم با تلاش خودم و هزینه ای که خودم به دست می آوردم حرفه ای رایاد میگرفتم خیلی زودتر به نتیجه میرسیدم
چون در مغازه کار میکردم و از این طرف خیلی دوست داشتم به استقلال مالی برسم و در دفتر شکر گذاری همیشه از خداوند میخواستم که هدایتم کند به چیزی که مورد علاقه خودم هست و بتونم روی پای خودم بایستم
اما به خاطر باورهای محدود کننده که داشتم این کار هرگز اتفاق نیوفتاد
به خاطر هزینه ای که همسرم داده بود برای یادگیری حرفه جدید خیلی خودم را سرزنش میکردم ومیگفتم که معصومه تو رفتی این همه هزینه کردی و این همه تو هوای گرم رفتی و آمدی پس چی شد؟
این در حالی بود که کمی از سایت دور شدم و کمترر سراغ فایلها میرفتم و بیشتر مشغول مغازه قهوه و گذراندن با مشتریها میگذشت..
که نتیجش شد روی خودم کار نکردن و مواجه شدن با اتفاقات بد و قرار گرفتن در مدار پایین و افسردگی و سردر گمی …
روزها بود از خداوند هدایت میخواستم که مرا در مسیر درست قرار بدهد
افکارهای منفی بیشتر و بیشتر میشد تا این که از خداوند خواستم راهی جلوی پای من بگذاره ومرا ازین مسیر تاریکیها عبور بده
شکر گذاری میکردم وبا خدا صحبت میکردم..وفقط چسبیده بودم به گوش کردن فایلهای شما که هدایت شدم به احساس لیاقت و ارزشمندی و فهمیدم که که در این زمینه من چقدر پاشنه اشیل دارم و تازه میفهمیدم کجاها باورهای اشتباه داشتمم که به خاطر ضعف ایمان من و باورهای اشتباهی که از خودم داشتم. ..استاد جون این فایل احساس لیاقت چقدر به من کمک کرد تا ترمزهای ذهنی ام را بیشتر شناسایی کنم
و بتونم روی خودم کار کنم …..
این اولین کامنتی هست که بعد از چن وقت میذا رم تا رد پایی باشد از خودم که بدونم از کجا و به کجا رسیدم ..
سپاس از خداوند که یارو یاور من هست و حامی و هدایتگر من
سپاس از شما استاد عزیزم که با گذاشتن فایل تغییر را در آغوش بگیریم که خیلی روی من تاثیر گذار بود و اومدم کامنت خوندم و کامنت گذاشتم
ما لایق بهترین نعمتهای خداوند هستیم
خداوند عاشق من است و من هم خودم را از درون دوست دارم و عاشق خودمم
فضل و نعمتهای خداوند در زندگی من جریان دارد
من در مدار جریان فضل خداوندم
من ایمان دارم که خداوند مرا به بهترین راه ممکن هدایت میکند
درحالی که داشتم کامنت دوستان رو میخوندم دوست داشتم من هم روی تعهدم بمونم وکامنت بنویسم
تایادم بمونه از کجا به کجا رسیدم
یادمه تو مبحث ازدواج وروابطم اینقدر به ته چاه رسیده بودم که همیشه میگفتم خدایا مگه من چیکار کردم که نمیتونم یه انتخاب خوبی داشته باشم
من موقعیت های عالی برای ازدواجم داشتم ولی اون زمان در مدارازدواج نبودم یعنی تمایلی نداشتم که ازدواج کنم
تااینکه من خواستگارهای متعددی داشتم واز طرفی هم دوست داشتم تجربه کنم دنیای دونفره شدن رو
اینقدر در فرکانس پایینی قرارگرفتم که یه موقعیتی در مدارم قرار گرفت که من از خدا وزمین وزمان شاکی بودم
اون زمان هم چون مدارهام پایین بود با استاد اشنا بودم ولی نه تنها رایگان ها رو استفاده نمیکردم بلکه دوره های پولی استاد رو که از طریق دوستام بهم میرسید رو استفاده میکردم ومیدیدم که هرروز بیشتر به درودیوار میخورم ونه تنها
روابطم درست نمیشد بلکه هرروز بدتر وبدتر میشد
روابطم چه با خانوادم ودوستانم وخدا وخودم وخواستگارهام نیز برخلاف معیارهام بودن
تااینکه تمامی فایل های پولی رو پاک کردم وشروع کردم به دوره های رایگان استفاده کردن وخیلی هدایتی دوره ی لیاقت رو خریداری کردم
وبا دوره ی لیاقت نه تنها رابطه ام با خودم وخدام بهترشد بلکه جهان نیز عاشق من شد وبه خدمتم دراومد
خواستگارهایی لول بالا وحتی بالاتر از معیارهام اومدن واینها همه نشونه هایی هستن که در مسیر درستم
واز طرفی درامدمن که خیلی ناچیز بود هرروز بالاوبالاتر میره
خداروشکر بخاطر ارامش وشادی درونم که روز به روز در حال بیشتر شدنه وجهانم که هرروز خدایی تر شده
هزاران بارشکرت بابت این تغییرات قشنگم وکمالگرایی که گذاشتم کنار واین نوشته ها رو تایپ کردم تا یادم بمونه همه چی تکاملی بهتروبهتر میشه
به امیدروزی که توتمام جنبه های زندگیم شرایطم فراعالی بشه
گفت: حکایت نویس نباش، چنان باش که تو را حکایت کنند …
داستان زندگی هر کدوم از ما ، می تونه چراغ هدایتی باشه برای کسانی که به دنبال حق و حقیقت ، راستی و پاکی و درستی هستند .
حضرت ابراهیم ، حضرت موسی ، حضرت عیسی ، حضرت سلیمان ، حضرت یوسف ، پیامبر اسلام هیچ کدوم هیچ کتابی ننوشتند ولی طوری زندگی کردن که داستان زندگیشون راهنما و هدایتگر عالمیان شده …
29 آذر 1398 روزی بود که یک تغییر عظیم را محکم با تمام وجودم و با عشق در آغوش گرفتم …
مثل همیشه نماز صبحم را خوندم و رفتم حرم ، موقع طلوع خورشید وقتی نور زردرنگ آفتاب می افتاد روی گنبد، صحنه ای برام بوجود می آورد که
دیگه زمان را خطی تجربه نمی کردم ، یک رگه هایی از الهام وارد قلبم می شد، حالت کشف و شهود در من بوجود می اومد ، چنان احساس خوبی در وجودم شکل می گرفت که انگار خدا را نزدیکتر از رگ قلبم احساس می کردم .
حدود ساعت 8 صبح بود که راه افتادم برم محل کارم.
به مناسبت شب یلدا ،شهرداری مشهد بازارچه ای را کنار پارک ملت سمت خیابان آزادشهر برپا کرده بود که من هم دعوت شده بودم و غرفه ای داشتم که چای ، قهوه ، شکلات داغ و نسکافه هم به صورت بسته ای و کیلویی می فروختم ، هم به صورت نوشیدنی …
توی راه بودم که گوشیم زنگ زد ، جواب دادم ، از پزشکی قانونی بود ، برای مادرم نوبت معاینه تعیین کرده بودن و گفتن که امروز مادرم را ببرم برای معاینه، من هم قبول کردم و با همسرم تماس گرفتم و بهش گفتم قضیه اینجوریه آمادگی داری مامان را امروز ببریم برای معاینه ؟ اونم گفت : آره چرا که نه؟ من به مامان صبحانه می دم آماده میشیم ، تا اونموقع، تو هم رسیدی خونه، اونوقت باهم می ریم پزشکی قانونی ، گفتم خیلی هم خوب، پس دارم میام خونه …
مثل همیشه وقتی من رو دید من رو تو بغلش گرفت و بوسم کرد منم به رسم عادت همیشگی دستش را می بوسیدم .
با اسنپ ماشین گرفتم و به اتفاق همسرم و مادرم رفتیم پزشکی قانونی خیابون راه آهن . . .
وقتی رسیدیم نگهبان اونجا گفت: همسرم نمی تونه بیاد بالا ، برای همین ایشون پایین توی سالن انتظار نشست و من به اتفاق مادرم با آسانسور رفتیم بالا محل معاینات و کمیسیون پزشکی …
توی سالن انتظار نشستیم و منتظر موندیم تا صدامون کنن، بعد از حدود یک ربع نوبتمون شد و رفتیم داخل اتاق برای معاینه …
مادرم نشست ،منم کنارش نشستم، دکتر رو به روی ما نشست .
پزشک جوانی با روی خوش و لهن مهربان و صمیمی با مادرم احوال پرسی کرد و بعد از مادر پرسید آیا آماده ای تا معاینه رو شروع کنیم ؟مادرم با حالت اشتیاق و هیجان جواب داد بله که آماده ام …
دکتر لبخندی زد و شروع کرد چند تا سوال از مادرم بپرسه و مادرم هم جواب داد بعد از چند دقیقه
دکتر پرسید، مادرجان ! چقدر سواد داری؟
مادرم جواب داد: سواد قرآنی دارم و هر جای قرآن را که بخوانید ادامه اش را براتون می خونم و شروع کرد به خوندن سوره یاسین :
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یس
وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ
عَلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ
تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ
مادرم رو به من کرد و گفت: مامان! یه لیوان آب میشه برام بیاری ؟ احساس می کنم نفسم سنگین شده … مامان ! دیگه نمی تونم نفس بکشم ! مامان … مامان … مامان…
یه نفس عمیق کشید و توی بغل من به رحمت خدا رفت …..
.
.
.
.
.
مادرم را محکم توی بغلم فشار دادم … نمی دونم اون لحظه چه احساسی داشتم اما این رو می دونم که یک تغییر بزرگ را توی بغلم گرفته بودم که از اون موقع باید باهاش رو به رو می شدم …
دکتر با تعجب بهم گفت: آقا ! من الان نمی فهمم چی شده؟ مادرتون چش شده؟
گفتم : مادرم فوت کرده …
خیلی آروم مادرم را روی زمین خوابوندم
و از اتاق اومدم بیرون
پزشکانی که اونجا بودن رفتن و به مادرم تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی دادن ولی مادرم فوت کرده بود …
بی اختیار اومدم سمت پله ها و رفتم پایین تا رسیدم، دیدم که همسرم با یک حالت هیجان و خوشحالی اومد به سمتم
گفت: چی شد محمدجواد ؟ کمیسیون چطور بود؟
گفتم : هیچی نشد … مامانم فوت کرد…!
گفت : اینقدر بدم میاد از این شوخی های بی مزه…!!
گفتم : نه شوخی نمی کنم ، مامانم فوت کرد،..
گفت : نمی فهمم یعنی چی که فوت کرد؟
دستش را گرفتم باهم رفتیم بالا بهش گفتم مامانم توی این اتاقه برو ببینش ….
رفت تو اتاق و چیزی را که می دید نمی تونست باور کنه از شدت شوک زبونش بند اومده بود ،،،
آمبولانس اومد و مادرم را بردن بیمارستان بخش ای سی یو و بعد هم به سردخانه بیمارستان منتقل کردن …
صبح روز بعد رفتم بیمارستان و جنازه مادرم را تحویل گرفتم و ایشون در بهشت رضا دفن شد.
وقتی که مادرم را توی آرامگاهش گذاشتم و رویش رو باز کردم برای آخرین بار صورتش را بوسیدم … به این بوسه می گن بوسه سرد
این اولین باری بود که تا این حد مادرم را سرد احساس می کردم …
ولی من خیلی داغ بود خیلی انرژی داشتم …
همونجا به خودم قول دادم که این تغییر، انرژی قدرتمندی باشه برای رشد و پیشرفتم
برای همین تصمیم گرفتم حتی یک لحظه زندگیم را به خاطر فوت مادرم متوقف نکنم .
در هیچ کدوم از مراسم های مادرم شرکت نکردم
چون خیلی خوشحال بودم …
چون وقتی که زنده بود با تمام وجودم بهش احترام گذاشتم ، ازش پرستاری کردم و هر کاری از دستم برمیومد براش انجام داده بودم برای همین یک آرامش عجیبی توی وجودم بود و قلبم به شدت تاییدم می کرد و به شدت احساس خوبی داشتم .
با مرگ مادرم زندگی من وارد فصل جدیدی شد،وارد مداری شدم که خیلی از آدم های زمان حیاط مادرم که به من خیلی نزدیک بودن، برای همیشه از زندگیم بیرون رفتن و دیگه هیچوقت ندیدمشون …
مادرم را که دفن کردم صبح روز بعد رفتم سر کار و غرفه را چیدم و شروع کردم به ادامه کارم
شروع کردم به ادامه زندگی … ادامه حیات … ادامه روئیا پردازی … ادامه احساس خوب … ادامه شور و شوق رشد و پیشرفت …
به شکل دائمی ادامه داره تا همین الان که دارم این آگاهی ها را در اختیار شما می گذارم …
خدا را شکر دیشب پیام برام اومد که شما کامنت گذاشتی و چشمم روشن شد چقدر خوشحال شدم
خدارا شکر که خودت و خانواده عزیزت در سلامت کامل هستید .
من پروفایلم را فعال کرده بودم که هر وقت پیام دادید بیام و بخونم
چون کلی برام نکته و درس داره مثل همین کامنت روحانی ات
چه فامیل قشنگی دارید واقعا که برازنده شماست .
چقدر این کامنت حال مرا خوب کرد
کامنت شما را نشانه ای از خدا دانستم برای خودم ،خود خود من و حال دیشبم
جونم برات بگه منم مادری دارم که سالهاست بیماره و دوسالی هست که بعد از فوت پدرم ،پرستاری ازش را نوبتی کردیم بین سه خواهر تقسیم کردیم .
دیروز مرخصی گرفتم و از صبح خانه مادرم بودم و پرستاری اش می کردم
تقریبا ساعت 11بود که دختر خاله و همسرش که ساکن کرمان هستن به خونه ما اومدن تا به مادرم سر بزنن و به اصرار،ما برای ناهار موندن تا عصر راهی کرمان شوند .
من خودم هم کمی سرماخورده بودم ولی سعی کردم به بهترین نحو هم کارهای مادر را انجام بدهم وهم میزبان خوبی باشم بعد از ناهار و رفتن آنها تا شب مشغول کارهای خانه مادر و رسیدگی بهشون بودم .
آنقدر شب خسته بودم که نگو
هم از نظر جسمی و هم روحی
اینکه چند روزی بود نتونسته بودم بیام به سایت سر بزنم .
میخواستم این پروژه تغییر را شروع کنم فایل استاد را گوش بدهم
کامنت بنویسم ،کامنت دوستان را بخوانم ولی عملا به هیچ کدام نرسیده بودم و آن قدر هم خسته بودم که ساعت 10 و نیم شب تازه به خانه خودم برگشته بودم و حس هیچ کاری را نداشتم .
ناگهان پیامک ایمیل برام اومد و نگاه کردم و چشمم به نام شما روشن شد بلافاصله مشغول خواندن کامنت شما شدم و نمیتونم بگم چقدر حسم خوب شد خستگی از جسم و جانم بیرون شد
چقدر خدارا شکر کردم برای این هدایت الهی
خدارا شکر کردم که درست در لحظه ای که نیاز داشتم این کامنت در مورد مادر شما و تغییر بزرگ شما بعد از آسمانی شدن ایشان به من رسید و احساس کردم لحظه ای جسم و روحم به آرامش رسیدن .
روح مادر عزیزتان در آرامش الهی
چه خوب که در زمان حیات مادرتان هر آنچه که از دستتان بر می آمد انجام دادید .
من هم به خودم گفتم ببین تو هر کاری میتونی برای مادرت انجام بده تا زنده است برایش،مفید باش تا پس از آسمانی شدنش وجدان راحتی داشته باشی و به جای اشک و آه و ناله ،آرامش و شادی را تجربه کنی .
امروز هم تا الان آنجا بودم و امروز با شادی و انرژی بسیار بالا و مثبت به مادرم خدمت کردم.
جالبه خودم از انرژی و حال خوب خودم تعجب کردم ولی میدونم همش بر میگرده به حکایت شما
به هدایتی که شدم خدارا هزاران بار سپاسگزارم.
اقا محمد جواد ممنونم از دل نوشتهی زیبایت که اشکم را در آورد و قلبم را باز کرد .
ممنونم که هر آنچه که در توانت بود برای مادر عزیزت گذاشتی و من هم مثل مادرت ،بهت افتخار میکنم .
امیدوارم بیشتر برایمان بنویسی چون کامنتهایت بوی توحید ،مهربانی و صمیمیت میدهد.
راستی منتظر خبر خوبت از پروژه دوبی هستم
امیدوارم هر لحظه با هدایتهای خداوند در کارت ،زندگیت شادتر ،موفق تر ،ودر سلامتی کامل باشی
تو وخانواده دوست داشتنی ات را به دستان قدرتمند رب العالمین میسپارم .
من یه سوال برام پیش اومده در مورد کمک گرفتن از پول پدر بعنوان《دست خداوند》و《بال پرواز》و《سرعت بخشیدن به پیشرفت》.. این تفاوتش بااینکه استاد تاکید داره قرض نگیرین چیه؟
من بعد از چندسال فروشندگی باپس اندازم الآن چندماهه مغازه ی خودمو توی یه لوکیشن عالی باز کردم وصفر تاصد سرمایه ی خودم بوده وچند جا پدرم پیشنهاد داد پول خواستی من هستم (نه بعنوان بخشش بلکه بعنوان قرض) اما من بخاطر اینکه استاد تاکید داشتن باسرمایه خودت شروع کن واصلا قرض نگیر و تکاملت رو طی کن؛ من هیچ وقت حتی هزارتومن قرض نگرفتم وحتی به خودم اجازه ندادم بهش فکر کنم. وتاالآن نتیجه ی خیلی عالی گرفتم وتوی ماه دوم 10برابر حقوق فروشندگیم سود کردم به لطف خدا وبرکت استاد عباسمنش.
من تاالآن تکاملی رفتم جلو واگه الآن بخوام سرعت رشد وپیشرفتمو بیشتر کنم و از پدرم یه مبلغ کم قرض بگیرم آیا درسته؟
داخل پرانتز(من ازاینکه تمام سرمایه ازخودم بوده عزت نفس قشنگی دارم وبهتر تسلیم خداوند بودم وازش کمک میگرفتم واحساس میکنم اگه پول قرضی بیاد آرامش وعزت نفسم کم میشه چون دیگه مال خودم نیست واسترس پس دادن قرض رو میگیرم)
از گروه تحقیقاتی عباسمنش ودوستان عزیز وباتجربه درخواست دارم راهنمایی کنید.
سپاسگزارم از آقای عباسمنش ومریم شایسته دوست داشتنی
دوست خوب توحیدیم انشالله هرحا که هستی حال دلت عالی باشه
شما سوالی پرسیدی که جواب سوال و آخرشم خودت دادی که اگه قرض بگیری حالا از هرکسی چه پدر باشه چه کس دیگه ای فرق نمیکنه مهم اینه که میگی حالم بد میشه عزت نفسم میاد پایین خوب این یعنی خطرررررر که خودت جوابتو دادی و اینکه گفتین صفرتا صد کارتو خودت انجام دادی سرمایه رو خودت ساختی خوب چه عچله ای داری وقتی قانون داره اینقد قشنگ و زیبا بهت جواب میده چرا میخوای خودتو درگیر چالشی بکنی که معلوم نیست میتونی دوام بیاری یا نه استاد منظورش اینه اگه باباعه هر ما مبلغی را خودش خودکار با رضایت خودش بهت میده تو میتونی اونو بجای اینکه خرج روزمره ات کنی پس انداز کنی برای بیشتر کردنش یا کاری کنی بتونی بیشترش کنی نه اینکه خودت بری ازش قرض بگیری برای ایتکه زودتر به موفقیت برسی این میشه طی نکردن تکامل یوقتایی میبینی گیر پولی یهویی از طرف پدرت میگه اینقد پول دارم نمیخوام میخوای بدم بهت باز هر وقت تونستی بهم بدی این داستانش باز فرق میکنه و میتونی ازش استفاده کنی باز همه اینا بر میگرده به حس شما در اون لحظه که دنبال چیه حرص داره طمع بالا رفتن زودتر از پله ها را داره یا نه حس قشنگ و آرومی داره که میتونه کمکمت کنه بیشتر رشد کنی واقعا همه چی به حس اون لحظه ما بستگی داره که باید در شناخت حست خیلی کارکشته و حرفه ای باشی و چیزی که عزت نفس تو پایین میاره رو هرگز امتحان نکن وقتی میبینی روند رشدت داره خوب پیش میره و به کسی محتاج نیستی با همین فرمون برو جلو که موفقیتت حتمی و تکامل لذت بخش
انشالله تونسته باشم کمکت کرده باشم دوست خوبم شاد و پیروز باشید
کسانی که در مسیر آگاهی و پیشرفت پیوسته و با سرعت در حال حرکت هستند.
برام خیلی جالب بود که هم بهنام عزیز و هم راستین عزیز ابتدا در یک چرخه باطل بودن و اولین قدم برای تغییر اساسی و ارتقای مدار،کار روی عزت نفسشون بود و شجاعت و شهامت لازم برای مهاجرت از یک مدار به مدار دیگه بسته به اینه که ما چقدر عزّت نفس داریم و چقدر از دورن قوی و غنی هستیم.
این جلسه برای من این آگاهی رو داشت که باید لیزری روی آگاهی های مربوط به عزّت نفس کار کنم و بهبودش بدم.
با شروع این پروژه انتظار تغییرات اساسی ای رو در خودم میکشم و با نتایجم در خدمت شما خواهم بود
در پناه الله یکتا شاد،سلامت و پیروز و ثروتمند باشید.
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته عزیز برای تولید و دسته بندی این فایل های گرانبها بینهایت از خداوند منان و شما دستان هدایتگرش سپاسگزارم.
اگر بخواهم چکیده و خلاصه این فایل را برای خودم، تحلیل و دستهبندی کنم، و در اینجا به یادگار بگذارم میتوانیم به چند نکته کلیدی برسیم:
### 1. چهار دسته آدمها درباره نیاز به تغییر
* دسته اول: کسانی که دیر تغییر میکنند و تا وقتی فشار جهان شدید نشود، بیدار نمیشوند. مثال: کسانی که در کار، رابطه، سلامت یا مالی دچار بحرانی شدید میشوند و تازه آنوقت تغییر میکنند.
* دسته دوم: کسانی که وقتی نشانههای اولیه مشکل ظاهر میشود، تغییر میکنند. سریعتر عمل میکنند و از آسیبهای بزرگتر جلوگیری میکنند.
* دسته سوم: کسانی که همیشه به دنبال بهبود و پیشرفتاند؛ حتی وقتی اوضاع خوب است، باز هم میپرسند: «چطور میتوانم بهتر شوم؟»
* دسته چهارم : کسانی که هرگز تغییر نمیکنند همیشه درجا میزنند و یاد نمیگیرند
### 2. تجربههای شخصی: بهنام و راستین
* آقا بهنام: وقتی ظاهراً همه چیز خوب بود (خانه، شغل، آرامش) تصمیم گرفت مسیرش را تغییر دهد و وارد حوزهای شد که عاشقش بود (گل و گیاه). نتیجه: رشد سریع، رضایت بالا و موفقیت ملموس.
* آقا راستین: در گذشته وابسته به شرایط و اوضاع مالی پدر بود، وقتی حمایتها قطع شد، خود را مجبور کرد مستقل شود. مسیر سخت بود ولی باعث رشد واقعی و کسبدرآمد قابل توجه شد.
درس مشترک: تغییر قبل از بحران، یا استفاده درست از فرصتها، باعث پیشرفت روانتر و سریعتر میشود.
### 3. قانون جهان و تغییر
* جهان، بدون تبعیض، فشار وارد میکند تا ما رشد کنیم یا حذف شویم.
* خداوند با «دلسوزی بیقانون» عمل نمیکند؛ بلکه سیستمی کاملا قانونمند است: هر کس خود را اصلاح نکند، فشارهای منتج به تغییر روز به روز افزایش مییابد.
1. خودشناسی: بفهمیم جزو کدام دستهایم و نقاط ضعف و فرصتهای تغییر را بشناسیم.
2. بهبود مستمر: حتی وقتی اوضاع خوب است، به دنبال ارتقاء کیفیت زندگی، روابط، کار و مالی باشیم.
3. استفاده از تجربه دیگران: از شکستها و موفقیتهای دیگران درس بگیریم تا مسیر کوتاهتر و کمهزینهتر شود.
4. وابستگی و استقلال: حمایت بیرویه والدین یا دیگران میتواند رشد واقعی را متوقف کند. حمایت باید ابزاری برای پیشرفت و افزایش سرعت رشد باشد، نه برای تأمین روزمره.
### 5. پیام کلیدی
«اگر در پیشرفت دائمی باشیم، تضاد و فشار خاصی در زندگی رخ نمیدهد. اگر خودمان را بهبود ندهیم، جهان مدام فشار میآورد تا یا رشد کنیم یا حذف شویم.»
در مورد تغییر کردن و نکردن منم یکسری کارها تو زندگیم انجام دادم که با خوندن کامنت دوستان یادم اومد و میخوام اینجا بنویسم. من از بچگی اضافه وزن داشتم و جزو تپل ها محسوب میشدم و این وزن زیاد باعث مسخره شدن توسط اطرافیان و دوستان تو مدرسه و خانواده میشد و کلی مشکل دیگه مثل لباس مناسب پیدا نکردن یعنی همیشه اون لباسی که خوشم میومد تو سایز من پیدا نمیشد مخصوصا شلوار و کلی مشکلات از لحاظ سلامتی و مسائل دیگه که اون عزیزانی که اضافه وزن دارن احتمالا درگیرش هستن …
حدودا ده ،دوازده سال پیش که دیگه خسته شده بودم از اون وضعیتی که داشت بدتر و بدتر میشد تصمیم گرفتم که وزنم رو که 105 کیلو شده بودم رو کم کنم و با هدایت خدا اون چیزایی که به ذهن میرسید رو انجام دادم و با کم کردن ورودی و تحرک کردن و پیدا روی کم کم شروع کردم و تو 5 الی 6 ماه تونستم وزنم رو به 70 کیلو برسونم که کلی باعث شد عزت نفسم بیشتر بشه چون هر جائیکه که میرفتم همه ازم تعریف میکردن که بدنت خیلی خوب شده و خیلی عالی شدی دیگه هر لباسی که دوست داشتم رو میتونستم بخرم و کلی پوینت مثبت دیگه که خدا رو شکر تا الان هم وزنم رو نرمال نگه داشتم
ولی در مورد تغییرات دیگه خوب عمل نکردم مثل روابط و کار و مسائل مالی خیلی چک و لگد خوردم و دارم میخورم که به نظر خودم ترسهایی بی خودی که دارم باعث حرکت نکردن و ساکن موندم شده که به امید خدا و این پروژه انشالله تغییر میکنم و از پیشرفت هام مینوسم به امید خدا.
آروزی پیشرفت و موفقیت برای همه دوستان همفرکانسی مرسی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به همه عزیزان
من وقتی کل زندگیم تا به اینجا رو تو ذهنم مرور کردم تا بفهمم جزو کدوم یک از این چهار گروه هستم ، متوجه شدم که من تقریبا تو همه مراحل زندگیم، به وضوح صدای زنگخطرها و چکشهای کوچک جهان و نشانههای جهان برای اینکه باید تغییر کنم و این روندی که دارم پیش میرم، درست نیست و باید خودم رو بهبود بدم رو شنیدم ولی در موارد کمی سریع اقدام به بهبود کردم و اکثرا تا ته خط رفتم و آسیب دیدم و بعد تغییر کردم و این باعث شده خیلی اذیت بشم و خاطرات بدی برای خودم بسازم . البته شرایطی هم بوده که با دیدن اولین نشانهها ، خودم رو تغییر دادم و نتیجهش رو دیدم و به خودم آسیب خیلی کمتری زدم . البته در حالت کلی من زندگی سالمی داشتم و این باعث شده که زندگیم رو در هیچ برههای به نابودی نکشونم. اما این تغییر نکردنهای به موقع باعث شده که فرصتهای خوب رو از دست بدم و در زندگیم به پیشرفت خاصی نرسم و پرباشم از حسرتها و ناکامیها و در حالت کلی از زندگیم راضی نباشم با اینکه زندگی سالمی داشتم و پیوسته در حال تلاش بودم ولی تمرکز و هدف خاصی نداشتم و در جاهایی که باید تغییر میکردم ، به موقع تغییر نکردم .
من وقتی نشانهها و زنگ خطرهای جهان برای تغییر رو میشنیدم، و میفهمیدم که باید تغییر کنم ، به فکر فرو میرفتم ، تصمیم به تغییر میگرفتم ، استرس و نگرانی نتیجهی عدم تغییر رو میگرفتم و حتی برنامهریزی میکردم برای تغییر و تمام فکر و ذکرم دنبال تغییر بود و یه مدت کوتاهی هم در جهت تغییر حرکت میکردم، ولی دوباره رها میکردم و به بیحرکتی و سکون و عدم تغییر خودم ادامه میدادم تا اینکه کار به جایی میرسید که حس میکردم که درد ضربهی آخر چکش جهان نزدیک هست و بعد کم کم شروع به تغییر و بهبود میکردم ولی خیلی عذاب و زجر میکشیدم . فکر میکنم دلیل این نوع عملکردم ، نداشتن عزتنفس و نداشتن خودباوری و احساس عدم لیاقت در وجودم بوده . من در خودم توانایی تغییر و حل مسئله رو نمیدیدم و باور نداشتم که من میتونم در اون زمینه خودم رو تغییر و بهبود بدم ، من باور نداشتم که من میتونم مسائل زندگیم رو قبل از اینکه بحرانی بشن ، حل کنم و زندگیم رو بهبود بدم ، من باور نداشتم که میتونم زندگیم رو از اینی که هست، بهتر کنم و حتی در خودم احساس لیاقت داشتن یک زندگی بهتر از اینی که الان دارم رو نمیدیدم ، من خودم رو ناتوان در هرگونه تغییر در زندگی و بهبود آن و داشتن یک زندگی بهتر میدیدم ، به خاطر باورهای اشتباهی که دارم ، برای من تغییر و بهبود زندگی و رفتن به یک مرحله بالاتر در زندگی، همیشه سخت و ناشناخته بوده و هست و به همین دلیل ذهنم همیشه گریزان بود از هر نوع تغییر و بیرون آمدن از روزمرهگیای که بهش عادت کرده بودم و باهاش زندگیم رو پیش میبردم برای همین هیچ وقت پیشواز نرفتم برای تغییر و بهبود زندگیم . که البته الان هم به همین صورت هستم و تو این زمینه تغییر خاصی نکردم .
در مواردی بوده که با دیدن اولین نشانهها ، تغییری که فکر میکردم درسته رو در زندگیم ایجاد کردم و نتیجهش رو دیدم و در موارد زیادی هم بوده که درد تمام چکشهای جهان رو چشیدم و نزدیک آخرین چکش تونستم با زجر و زحمت فراوان تغییر کنم و باز هم نتیجهش رو ببینم . ولی خدا رو شکر هیچ وقت تا ته نابودی نرفتم و بالاخره یه جایی بلند شدم و ادامه دادم ، حتی اگر چیزهای زیادی رو از دست داده بودم .
یادمه من تو دوران مدرسه شاگرد نسبتا زرنگی بودم و همیشه نمرهی خوبی میگرفتم ولی به خاطر یه سری مسائل و مشکلات روحی که برام به وجود اومد ، نتونستم ذهنم رو کنترل کنم و کمکم دچار افت تحصیلی شدم و بارها و بارها نشانههای جهان رو دیدم برای تغییر و بیرون آمدن از فاز افسردگی ولی توجهی بهش نکردم . تا اینکه شرایطم به اندازهای بد شد که مجبور شدم یک سال ترک تحصیل کنم و این برای منی که یه زمانی شاگرد زرنگ مدرسه بودم خیلی سخت و سنگین بود . دوستهام رو میدیدم که از من جلو زدن و دارن ادامه تحصیل میدن ، در حالی که وضعیت درسیشون از من بدتر بود و این باعث میشد که حالم بدتر بشه . با اینکه تو این یک سال ترک تحصیلی که کردم ، بیکار ننشستم و سرکار میرفتم و برای خودم در حد کمی درآمد کسب میکردم و باشگاه و کلاس زبان میرفتم ، ولی در حالت کلی حالم خوب نبودو احساس میکردم که زندگیم رو نابود کردم و این زندگیای نبود که من میخواستم و من دوست داشتم ادامه تحصیل بدم . یک سال با وجود حال بدم ، با خودم کلنجار رفتم و در نهایت با هر سختیای که بود تصمیم گرفتم که زندگیم رو تغییر بدم از این احساس شکست و نابودی آرزوم ، بیرون بیام . برای همین با هر سختی و عذابی که بود رفتم و مدرسه بزرگسالان ثبت نام کردم تا بتونم دیپلمم رو بگیرم ، خدا رو شاهد میگیرم به حدی بودن در اون مدرسه برام سخت بود که من در کل اون یک سالی که در اون مدرسه تحصیل کردم، حتی یک بار هم تو زنگ تفریح ها نرفتم حیاط مدرسه و فقط از وقتی میومدم تو مدرسه ، میرفتم سرکلاس تا پایان مدرسه و فقط وفقط تمرکزم رو درسها و هدفم بود و این باعث شد که من شاگرد اول کل مدرسه بشم و با معدل عالی مدرک دیپلمم رو بگیرم و اعتماد به نفس این رو پیدا کنم که به دانشگاه برم و تو دانشگاه هم جزو دانشجوهای برتر دانشگاه بشم . در این برهه از زندگیم ، تغییر و بهبودی کهدر زندگیم ایجاد کردم، باعث شد که مسیر زندگیم عوض بشه و اعتماد به نفس و شخصیتم در حد مطلوبی رشد کنه .
موارد زیادی در زندگیم بوده که در لحظات اول و یا در لحظات آخر دیدن نشانههای جهان برای تغییر و بهبود، حرکت کردم و زندگیم رو در اون حوزه تغییر دادم و نتیجهش و تغییر شخصیت و رشد و بهبود شرایط زندگیم رو دیدم که شاید در کامنتهای بعدی دربارهشون بنویسم .
بسیار سپاسگزارم از دوستانی که کامنتم رو مطالعه کردن .
خدایا بینهایت سپاسگزارم به خاطر همهی نعمتهایی که به فراوانی در زندگیم هست .
به نام خداوند مهربانم
سلام
استاد من توی سلامتی همیشه عالی بودم همیشه قبل از اینکه دیر بشه تغییر کردم و هواسم به ورزشم بوده
و حدود ١٣ ساله که تو خونه ورزش میکنم خیلی دائمی و مستمر و خدا رو شکر میکنم توی این زمینه اراده ی خوبی دارم .
اما روابط که پاشنه اشیلمه البته با کار کردن دوره ی عزت نفس از باتلاق نجات پیدا کردم
و چکش های به شدت شدیدی از جهان خوردم و بعد از افسردگی شدید خدا هدایتم کرد به سایت شما .
و این خدا ، خدایی که به شدت کافیست ، عجب خداییه
من چند وقته که رابطه ی رویایی و با همسرم دارم تجربه میکنم به لطف دوره ی عزت نفس و دوازده قدم
اما یه تضادهایی، که امروز متوجه شدم برای پیشرفت من بوده هر از گاهی سرو کلش پیدا میشد
من تصمیم گرفته بودم این موضوع و از ریشه حل کنم به گفته شما توی دوازده قدم ، و چند روزی دنبال ریشه این تضاد بودم و خیلی خوشحال بودم که ریشه رو پیدا کردم
اینکه من هنوز توی عزت نفس مشکل دارم توی نه گفتن
و ترس و ترس از ناراحت شدن همسرم و قدرت دادن بهش که درسته توی این موارد بهتر شده بودم اما
هنوزم به صورت پنهان توی مسائل مختلف وجود داشت.
تصمیم قطعی گرفتم تغییر کنم و این تضادها دیگه پیداشون نشه ، که شما این فایل ها ، دقیقا چیزی که دنبالش بودم و گذاشتین و گفتم واااااااای خدای من .
واقعا بینظیری استاد عاااشقتم
من اصلاح کردن مسیر و از شما یاد گرفتم اصلا نمیدونستم اصلاح کردن چی هست.
راستی این تغییر بزرکم بگم که به لطف دوازده قدم تونستم بعد از یک سال و نیم تمرین اگهی بازرگانی عزت نفس و انجام بدم .
خدای من اونم احساس کردم تا دیر نشده باید انجامش بدم و بعدش غوغایی شد توی عزت نفس من و چقدر انگیزه گرفتم و امیدوارتر شدم چون موقع صحبت کردن با دیگران اصلا ترس و دلهره نداشتم و فهمیدم چقدر توی این مدت که تو سایت بودم اعتماد به نفس بالایی به دست اوردم.
قول میدم تمام تمرینات و عالی انجام بدم چون میخوام این تضادهای یهویی و نابودشون کنم .
و خیلی خوش حالم که در مدار شنیدن این اگاهی ها قرار گرفتم که میدونم هر کسی لایق شنیدن و عمل کردن به این اگاهی ها نیست .
در مورد درامدم هم بگم که من کل درامد و صفر میکردم و طلا میخریدم که اونم قبل از دیر شدن دریافتم که باید
نکنم این کارو و انجامش دادم و الان هم پس انداز میکنم و اگر واقعا احتیاج داشته باشم چیزی میخرم .
خیلب خیلی سپاسگزارم استاد
شما بهترینی .
به نام اللّه یکتا
من معصومه با اکانت همسرم کامنت میزارم
با سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و هم مداریها ی گرامی درون سایت که با خوندن کامنتهاشون انرژی میگیریم و تازه میفهمیم که ما هم تو این موارد باور محدود کننده داریم و باید تغییر کنیم
مدت 4 سال است که با سایت شما استاد جون آشنا شدم …من و همسرم مشتاقانه مشغول گوش کردن فایلهای دانلودی رایگان شما بودیم و فایلهایی که داخل کانالها و فضای مجازی که از شما میدیدیم به طور اتفاقی گوش میکردیم
نزدیک یکسال با فایلهای دانلودی پیش رفتیم و صحبتهای دلنشین شما شده بود مرحمی ب روی زخمها ی ما …که نتیجه اش که آن هم هدایت خداوند بود مسیر ژندگی را به طور معجزه آسایی برای ما جور دیگری رقم زد
به خاطر تضادی که در زندگی ما پیش آمد آن هم به خاطر روابط عاطفی بود میان من و همسرم .تصمیم گرفتیم که خودمان را تغییر دهیم برای بهبود بخشیدن به زندگی امان ..
همدیگر را بخشیدیم و از خداوند خواستیم که مارا هدایت کند که در مسیر درست زندگی قرار بگیریم
آن جا بود که درهای رحمت خداوند به روی ما باز شد
و پلی شد برای رد شدن به سمت مسیر خواسته هایمان ..
مهاجرت کردیم از شهرستان به مشهد واز صفر شروع کردیم برای ساختن زندگی جدیدمان که زیر ساختهای سالمی باشد برای بهبود زندگی امان …
آن جا بود که همسرم شغل جدید را شروع کرد بدون آن که از قبل اطلاعی داشته باشد در آن زمینه اما آن موقع با خریدن فایل 12 قدم شما خیلی سریع پیشرفت مالی ما شروع شد وهر دو در کنار هم یک کافی شاپ عالی کار میکردیم …
به لطف الله یکتا من هم در کنار همسرم خیلی پیشرفت کردم از لحاط ارتباطی با دیگران که قبلش خیلی مشگل داشتم آن هم به خاطر باورهای خودم و شرایط خانوادگی که داشتم دختری بودم بسیار خجالتی و کم رو دارای اعتماد به نفس پایین ک که با کتر کسی ارتباط برقرار میکردم ..اما کار همسرم باعث شد که به صورت هدایتی خودمم مشغول به کار شوم و با ایمان به این اگر دیگران توانستند من هم میتوانم صفر تا صد یک مغازه قهوه فروشی را خودم بدون کسی که به من آموزش بدهد یاد گرفتم و نزدیک 4 سال است در کنار همسرم مشغول به فعالیت شدم
کارها خیلی خوب پیش میرفت در حالی که از لحاظ عاطفی هم با همسرم خیلی اوکی بودیم .که آن هم از طرف خداوند بود رابطه ما روز به روز عاشقانه تر میشد
رابطه خوبی که با مشتریان آقا پیدا کرده بودم منی که انقدر خجالتی بودم که از دو فرصخی آقایون فرار میکردم اما به لطف خداوند ارتباط عالیی با مشتریان آقا وخانم پیدا کردم و اعتماد به نفسم روز به روز قوی تر میشد
خیلی دوست داشتم در مداری که قرار گرفتم بالاتر بروم
و پیشرفتهای عالی داشته باشم خیلی دوست داشتم مغازه ای داشته باشم که خودم آن را بتونم راه ببرم علاقه شدیدی به مغازه پوشاک داشتم اما نشد وبا ایده
دادن همسرم و آن هم تقبل کردن هزینه آن که من بتوانم هنر جدید یاد بگیرم کع آن هم آموزش آرایشگری بود .رفتم و آن دوره را دیدم اما زیاد علاقه ای به آن نداشتم شاید هم به خاطر حمایت همسرم از من ..چون ما اینجا یاد میگیریم که همه چیز به خودمان و نتیجه تلاش خودمان برمیگردد و همه چی را باید از صفر تا صدش خودمان یبسازیم
شاید اگر من میتوانستم با تلاش خودم و هزینه ای که خودم به دست می آوردم حرفه ای رایاد میگرفتم خیلی زودتر به نتیجه میرسیدم
چون در مغازه کار میکردم و از این طرف خیلی دوست داشتم به استقلال مالی برسم و در دفتر شکر گذاری همیشه از خداوند میخواستم که هدایتم کند به چیزی که مورد علاقه خودم هست و بتونم روی پای خودم بایستم
اما به خاطر باورهای محدود کننده که داشتم این کار هرگز اتفاق نیوفتاد
به خاطر هزینه ای که همسرم داده بود برای یادگیری حرفه جدید خیلی خودم را سرزنش میکردم ومیگفتم که معصومه تو رفتی این همه هزینه کردی و این همه تو هوای گرم رفتی و آمدی پس چی شد؟
این در حالی بود که کمی از سایت دور شدم و کمترر سراغ فایلها میرفتم و بیشتر مشغول مغازه قهوه و گذراندن با مشتریها میگذشت..
که نتیجش شد روی خودم کار نکردن و مواجه شدن با اتفاقات بد و قرار گرفتن در مدار پایین و افسردگی و سردر گمی …
روزها بود از خداوند هدایت میخواستم که مرا در مسیر درست قرار بدهد
افکارهای منفی بیشتر و بیشتر میشد تا این که از خداوند خواستم راهی جلوی پای من بگذاره ومرا ازین مسیر تاریکیها عبور بده
شکر گذاری میکردم وبا خدا صحبت میکردم..وفقط چسبیده بودم به گوش کردن فایلهای شما که هدایت شدم به احساس لیاقت و ارزشمندی و فهمیدم که که در این زمینه من چقدر پاشنه اشیل دارم و تازه میفهمیدم کجاها باورهای اشتباه داشتمم که به خاطر ضعف ایمان من و باورهای اشتباهی که از خودم داشتم. ..استاد جون این فایل احساس لیاقت چقدر به من کمک کرد تا ترمزهای ذهنی ام را بیشتر شناسایی کنم
و بتونم روی خودم کار کنم …..
این اولین کامنتی هست که بعد از چن وقت میذا رم تا رد پایی باشد از خودم که بدونم از کجا و به کجا رسیدم ..
سپاس از خداوند که یارو یاور من هست و حامی و هدایتگر من
سپاس از شما استاد عزیزم که با گذاشتن فایل تغییر را در آغوش بگیریم که خیلی روی من تاثیر گذار بود و اومدم کامنت خوندم و کامنت گذاشتم
ما لایق بهترین نعمتهای خداوند هستیم
خداوند عاشق من است و من هم خودم را از درون دوست دارم و عاشق خودمم
فضل و نعمتهای خداوند در زندگی من جریان دارد
من در مدار جریان فضل خداوندم
من ایمان دارم که خداوند مرا به بهترین راه ممکن هدایت میکند
من به فضل خداوند اعتماد دارم
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت
در پناه اللّه یکتا شاد و پیروز باشید….
به نام آرام جانم پروردگارم
سلام استاد جانم واستاد شایسته بزرگوارم وهمه ی عزیزانم
خدامیدونه چقد انگیزه میگیرم ازکامنتاتون
خداروشکر میکنم انشالله بتونم حرکت کنم به سوی پیشرفت وبهترشدن که هدف اصلیم توحیده چون میدونم توحید که باشه همه چی هست
استاد عزیزم همین یک روز که قدم اول روشروکردم انگار نوری دردلم روشن شده که آرامش روبه قلبم سرازیر کرده
خدایا ممنونتم
این مسیر زیباست واقعا
اگه این عزیزان تونستن موفق بشن منم میتونم
انگار دارم قدرتی فراتر ازقبل دروجودم حس میکنم
خدایاشکرت
استاد عزیزم اینا همش هدایت خداست وشما ایناروبهتر میدونین که به شما الهام میشه این پروژه رو شرو کنین
میدونم تعقیراتی بینهایت عاااالی درانتظارمه
خوشحالم وخداروشکر میکنم
خدایا همه چی باتو
زینب تازمانی که همه چی عالیه تعقیر کن این رمز موفقیتت هست
بنام خدایی که شده راهگشای زندگیم
سلام به استادعزیزم وخانم شایسته جانم
به هم کلاسی های نازنینم
درحالی که داشتم کامنت دوستان رو میخوندم دوست داشتم من هم روی تعهدم بمونم وکامنت بنویسم
تایادم بمونه از کجا به کجا رسیدم
یادمه تو مبحث ازدواج وروابطم اینقدر به ته چاه رسیده بودم که همیشه میگفتم خدایا مگه من چیکار کردم که نمیتونم یه انتخاب خوبی داشته باشم
من موقعیت های عالی برای ازدواجم داشتم ولی اون زمان در مدارازدواج نبودم یعنی تمایلی نداشتم که ازدواج کنم
تااینکه من خواستگارهای متعددی داشتم واز طرفی هم دوست داشتم تجربه کنم دنیای دونفره شدن رو
اینقدر در فرکانس پایینی قرارگرفتم که یه موقعیتی در مدارم قرار گرفت که من از خدا وزمین وزمان شاکی بودم
اون زمان هم چون مدارهام پایین بود با استاد اشنا بودم ولی نه تنها رایگان ها رو استفاده نمیکردم بلکه دوره های پولی استاد رو که از طریق دوستام بهم میرسید رو استفاده میکردم ومیدیدم که هرروز بیشتر به درودیوار میخورم ونه تنها
روابطم درست نمیشد بلکه هرروز بدتر وبدتر میشد
روابطم چه با خانوادم ودوستانم وخدا وخودم وخواستگارهام نیز برخلاف معیارهام بودن
تااینکه تمامی فایل های پولی رو پاک کردم وشروع کردم به دوره های رایگان استفاده کردن وخیلی هدایتی دوره ی لیاقت رو خریداری کردم
وبا دوره ی لیاقت نه تنها رابطه ام با خودم وخدام بهترشد بلکه جهان نیز عاشق من شد وبه خدمتم دراومد
خواستگارهایی لول بالا وحتی بالاتر از معیارهام اومدن واینها همه نشونه هایی هستن که در مسیر درستم
واز طرفی درامدمن که خیلی ناچیز بود هرروز بالاوبالاتر میره
خداروشکر بخاطر ارامش وشادی درونم که روز به روز در حال بیشتر شدنه وجهانم که هرروز خدایی تر شده
هزاران بارشکرت بابت این تغییرات قشنگم وکمالگرایی که گذاشتم کنار واین نوشته ها رو تایپ کردم تا یادم بمونه همه چی تکاملی بهتروبهتر میشه
به امیدروزی که توتمام جنبه های زندگیم شرایطم فراعالی بشه
پیاده روی در حیاط خونه ی پدری
عاشقتونم
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت اول :
“بوسه سرد …”
پرسید یا شیخ ! چه می کنی؟
شیخ پاسخ داد : حکایت می نویسم . . .
گفت: حکایت نویس نباش، چنان باش که تو را حکایت کنند …
داستان زندگی هر کدوم از ما ، می تونه چراغ هدایتی باشه برای کسانی که به دنبال حق و حقیقت ، راستی و پاکی و درستی هستند .
حضرت ابراهیم ، حضرت موسی ، حضرت عیسی ، حضرت سلیمان ، حضرت یوسف ، پیامبر اسلام هیچ کدوم هیچ کتابی ننوشتند ولی طوری زندگی کردن که داستان زندگیشون راهنما و هدایتگر عالمیان شده …
29 آذر 1398 روزی بود که یک تغییر عظیم را محکم با تمام وجودم و با عشق در آغوش گرفتم …
مثل همیشه نماز صبحم را خوندم و رفتم حرم ، موقع طلوع خورشید وقتی نور زردرنگ آفتاب می افتاد روی گنبد، صحنه ای برام بوجود می آورد که
دیگه زمان را خطی تجربه نمی کردم ، یک رگه هایی از الهام وارد قلبم می شد، حالت کشف و شهود در من بوجود می اومد ، چنان احساس خوبی در وجودم شکل می گرفت که انگار خدا را نزدیکتر از رگ قلبم احساس می کردم .
حدود ساعت 8 صبح بود که راه افتادم برم محل کارم.
به مناسبت شب یلدا ،شهرداری مشهد بازارچه ای را کنار پارک ملت سمت خیابان آزادشهر برپا کرده بود که من هم دعوت شده بودم و غرفه ای داشتم که چای ، قهوه ، شکلات داغ و نسکافه هم به صورت بسته ای و کیلویی می فروختم ، هم به صورت نوشیدنی …
توی راه بودم که گوشیم زنگ زد ، جواب دادم ، از پزشکی قانونی بود ، برای مادرم نوبت معاینه تعیین کرده بودن و گفتن که امروز مادرم را ببرم برای معاینه، من هم قبول کردم و با همسرم تماس گرفتم و بهش گفتم قضیه اینجوریه آمادگی داری مامان را امروز ببریم برای معاینه ؟ اونم گفت : آره چرا که نه؟ من به مامان صبحانه می دم آماده میشیم ، تا اونموقع، تو هم رسیدی خونه، اونوقت باهم می ریم پزشکی قانونی ، گفتم خیلی هم خوب، پس دارم میام خونه …
رسیدم خونه دیدم مادرم لباس پوشیده صبحانه خورده سرحال و شاداب …
مثل همیشه وقتی من رو دید من رو تو بغلش گرفت و بوسم کرد منم به رسم عادت همیشگی دستش را می بوسیدم .
با اسنپ ماشین گرفتم و به اتفاق همسرم و مادرم رفتیم پزشکی قانونی خیابون راه آهن . . .
وقتی رسیدیم نگهبان اونجا گفت: همسرم نمی تونه بیاد بالا ، برای همین ایشون پایین توی سالن انتظار نشست و من به اتفاق مادرم با آسانسور رفتیم بالا محل معاینات و کمیسیون پزشکی …
توی سالن انتظار نشستیم و منتظر موندیم تا صدامون کنن، بعد از حدود یک ربع نوبتمون شد و رفتیم داخل اتاق برای معاینه …
مادرم نشست ،منم کنارش نشستم، دکتر رو به روی ما نشست .
پزشک جوانی با روی خوش و لهن مهربان و صمیمی با مادرم احوال پرسی کرد و بعد از مادر پرسید آیا آماده ای تا معاینه رو شروع کنیم ؟مادرم با حالت اشتیاق و هیجان جواب داد بله که آماده ام …
دکتر لبخندی زد و شروع کرد چند تا سوال از مادرم بپرسه و مادرم هم جواب داد بعد از چند دقیقه
دکتر پرسید، مادرجان ! چقدر سواد داری؟
مادرم جواب داد: سواد قرآنی دارم و هر جای قرآن را که بخوانید ادامه اش را براتون می خونم و شروع کرد به خوندن سوره یاسین :
بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
یس
وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ
إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ
عَلى صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ
تَنْزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ
مادرم رو به من کرد و گفت: مامان! یه لیوان آب میشه برام بیاری ؟ احساس می کنم نفسم سنگین شده … مامان ! دیگه نمی تونم نفس بکشم ! مامان … مامان … مامان…
یه نفس عمیق کشید و توی بغل من به رحمت خدا رفت …..
.
.
.
.
.
مادرم را محکم توی بغلم فشار دادم … نمی دونم اون لحظه چه احساسی داشتم اما این رو می دونم که یک تغییر بزرگ را توی بغلم گرفته بودم که از اون موقع باید باهاش رو به رو می شدم …
دکتر با تعجب بهم گفت: آقا ! من الان نمی فهمم چی شده؟ مادرتون چش شده؟
گفتم : مادرم فوت کرده …
خیلی آروم مادرم را روی زمین خوابوندم
و از اتاق اومدم بیرون
پزشکانی که اونجا بودن رفتن و به مادرم تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی دادن ولی مادرم فوت کرده بود …
بی اختیار اومدم سمت پله ها و رفتم پایین تا رسیدم، دیدم که همسرم با یک حالت هیجان و خوشحالی اومد به سمتم
گفت: چی شد محمدجواد ؟ کمیسیون چطور بود؟
گفتم : هیچی نشد … مامانم فوت کرد…!
گفت : اینقدر بدم میاد از این شوخی های بی مزه…!!
گفتم : نه شوخی نمی کنم ، مامانم فوت کرد،..
گفت : نمی فهمم یعنی چی که فوت کرد؟
دستش را گرفتم باهم رفتیم بالا بهش گفتم مامانم توی این اتاقه برو ببینش ….
رفت تو اتاق و چیزی را که می دید نمی تونست باور کنه از شدت شوک زبونش بند اومده بود ،،،
آمبولانس اومد و مادرم را بردن بیمارستان بخش ای سی یو و بعد هم به سردخانه بیمارستان منتقل کردن …
صبح روز بعد رفتم بیمارستان و جنازه مادرم را تحویل گرفتم و ایشون در بهشت رضا دفن شد.
وقتی که مادرم را توی آرامگاهش گذاشتم و رویش رو باز کردم برای آخرین بار صورتش را بوسیدم … به این بوسه می گن بوسه سرد
این اولین باری بود که تا این حد مادرم را سرد احساس می کردم …
ولی من خیلی داغ بود خیلی انرژی داشتم …
همونجا به خودم قول دادم که این تغییر، انرژی قدرتمندی باشه برای رشد و پیشرفتم
برای همین تصمیم گرفتم حتی یک لحظه زندگیم را به خاطر فوت مادرم متوقف نکنم .
در هیچ کدوم از مراسم های مادرم شرکت نکردم
چون خیلی خوشحال بودم …
چون وقتی که زنده بود با تمام وجودم بهش احترام گذاشتم ، ازش پرستاری کردم و هر کاری از دستم برمیومد براش انجام داده بودم برای همین یک آرامش عجیبی توی وجودم بود و قلبم به شدت تاییدم می کرد و به شدت احساس خوبی داشتم .
با مرگ مادرم زندگی من وارد فصل جدیدی شد،وارد مداری شدم که خیلی از آدم های زمان حیاط مادرم که به من خیلی نزدیک بودن، برای همیشه از زندگیم بیرون رفتن و دیگه هیچوقت ندیدمشون …
مادرم را که دفن کردم صبح روز بعد رفتم سر کار و غرفه را چیدم و شروع کردم به ادامه کارم
شروع کردم به ادامه زندگی … ادامه حیات … ادامه روئیا پردازی … ادامه احساس خوب … ادامه شور و شوق رشد و پیشرفت …
به شکل دائمی ادامه داره تا همین الان که دارم این آگاهی ها را در اختیار شما می گذارم …
///و این راه همچنان ادامه خواهد داشت ////
قصه ای هوشیار سازد
قصه ای خواب آورد
درجهان هر داستانی را حسابی دیگر است
عاشقتونم … عاشقتونم … عاشقتونم
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
سلام دوست من دمت گرم اشکم رو با صدای بلند و هق هق کنان دراوردی مرد
تو دیگه کی هستی
بنویس که هر روز صبح رو با کامنتهای بینظیرت شروع میکنم
چه دل گنده ای بخدا
اصلا اشکام نمیزاره بنویسم برات..
واقعا من رو داری متحول میکنی با کامنتهات
با قدرت بنویس و ادامه بده منتظرت هستم
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است ومهربانی اش همیشگی
سلام اقا محمد جواد عزیز
کجایی برادر ؟خیلی وقته کامنت نگذاشته بودی ؟کمی دلواپس شدم
خدا را شکر دیشب پیام برام اومد که شما کامنت گذاشتی و چشمم روشن شد چقدر خوشحال شدم
خدارا شکر که خودت و خانواده عزیزت در سلامت کامل هستید .
من پروفایلم را فعال کرده بودم که هر وقت پیام دادید بیام و بخونم
چون کلی برام نکته و درس داره مثل همین کامنت روحانی ات
چه فامیل قشنگی دارید واقعا که برازنده شماست .
چقدر این کامنت حال مرا خوب کرد
کامنت شما را نشانه ای از خدا دانستم برای خودم ،خود خود من و حال دیشبم
جونم برات بگه منم مادری دارم که سالهاست بیماره و دوسالی هست که بعد از فوت پدرم ،پرستاری ازش را نوبتی کردیم بین سه خواهر تقسیم کردیم .
دیروز مرخصی گرفتم و از صبح خانه مادرم بودم و پرستاری اش می کردم
تقریبا ساعت 11بود که دختر خاله و همسرش که ساکن کرمان هستن به خونه ما اومدن تا به مادرم سر بزنن و به اصرار،ما برای ناهار موندن تا عصر راهی کرمان شوند .
من خودم هم کمی سرماخورده بودم ولی سعی کردم به بهترین نحو هم کارهای مادر را انجام بدهم وهم میزبان خوبی باشم بعد از ناهار و رفتن آنها تا شب مشغول کارهای خانه مادر و رسیدگی بهشون بودم .
آنقدر شب خسته بودم که نگو
هم از نظر جسمی و هم روحی
اینکه چند روزی بود نتونسته بودم بیام به سایت سر بزنم .
میخواستم این پروژه تغییر را شروع کنم فایل استاد را گوش بدهم
کامنت بنویسم ،کامنت دوستان را بخوانم ولی عملا به هیچ کدام نرسیده بودم و آن قدر هم خسته بودم که ساعت 10 و نیم شب تازه به خانه خودم برگشته بودم و حس هیچ کاری را نداشتم .
ناگهان پیامک ایمیل برام اومد و نگاه کردم و چشمم به نام شما روشن شد بلافاصله مشغول خواندن کامنت شما شدم و نمیتونم بگم چقدر حسم خوب شد خستگی از جسم و جانم بیرون شد
چقدر خدارا شکر کردم برای این هدایت الهی
خدارا شکر کردم که درست در لحظه ای که نیاز داشتم این کامنت در مورد مادر شما و تغییر بزرگ شما بعد از آسمانی شدن ایشان به من رسید و احساس کردم لحظه ای جسم و روحم به آرامش رسیدن .
روح مادر عزیزتان در آرامش الهی
چه خوب که در زمان حیات مادرتان هر آنچه که از دستتان بر می آمد انجام دادید .
من هم به خودم گفتم ببین تو هر کاری میتونی برای مادرت انجام بده تا زنده است برایش،مفید باش تا پس از آسمانی شدنش وجدان راحتی داشته باشی و به جای اشک و آه و ناله ،آرامش و شادی را تجربه کنی .
امروز هم تا الان آنجا بودم و امروز با شادی و انرژی بسیار بالا و مثبت به مادرم خدمت کردم.
جالبه خودم از انرژی و حال خوب خودم تعجب کردم ولی میدونم همش بر میگرده به حکایت شما
به هدایتی که شدم خدارا هزاران بار سپاسگزارم.
اقا محمد جواد ممنونم از دل نوشتهی زیبایت که اشکم را در آورد و قلبم را باز کرد .
ممنونم که هر آنچه که در توانت بود برای مادر عزیزت گذاشتی و من هم مثل مادرت ،بهت افتخار میکنم .
امیدوارم بیشتر برایمان بنویسی چون کامنتهایت بوی توحید ،مهربانی و صمیمیت میدهد.
راستی منتظر خبر خوبت از پروژه دوبی هستم
امیدوارم هر لحظه با هدایتهای خداوند در کارت ،زندگیت شادتر ،موفق تر ،ودر سلامتی کامل باشی
تو وخانواده دوست داشتنی ات را به دستان قدرتمند رب العالمین میسپارم .
موفق و پیروز باشی .
سوال.. سوال..
سلام به نگاه های زیباتون
من یه سوال برام پیش اومده در مورد کمک گرفتن از پول پدر بعنوان《دست خداوند》و《بال پرواز》و《سرعت بخشیدن به پیشرفت》.. این تفاوتش بااینکه استاد تاکید داره قرض نگیرین چیه؟
من بعد از چندسال فروشندگی باپس اندازم الآن چندماهه مغازه ی خودمو توی یه لوکیشن عالی باز کردم وصفر تاصد سرمایه ی خودم بوده وچند جا پدرم پیشنهاد داد پول خواستی من هستم (نه بعنوان بخشش بلکه بعنوان قرض) اما من بخاطر اینکه استاد تاکید داشتن باسرمایه خودت شروع کن واصلا قرض نگیر و تکاملت رو طی کن؛ من هیچ وقت حتی هزارتومن قرض نگرفتم وحتی به خودم اجازه ندادم بهش فکر کنم. وتاالآن نتیجه ی خیلی عالی گرفتم وتوی ماه دوم 10برابر حقوق فروشندگیم سود کردم به لطف خدا وبرکت استاد عباسمنش.
من تاالآن تکاملی رفتم جلو واگه الآن بخوام سرعت رشد وپیشرفتمو بیشتر کنم و از پدرم یه مبلغ کم قرض بگیرم آیا درسته؟
داخل پرانتز(من ازاینکه تمام سرمایه ازخودم بوده عزت نفس قشنگی دارم وبهتر تسلیم خداوند بودم وازش کمک میگرفتم واحساس میکنم اگه پول قرضی بیاد آرامش وعزت نفسم کم میشه چون دیگه مال خودم نیست واسترس پس دادن قرض رو میگیرم)
از گروه تحقیقاتی عباسمنش ودوستان عزیز وباتجربه درخواست دارم راهنمایی کنید.
سپاسگزارم از آقای عباسمنش ومریم شایسته دوست داشتنی
سلااام و دروود
دوست خوب توحیدیم انشالله هرحا که هستی حال دلت عالی باشه
شما سوالی پرسیدی که جواب سوال و آخرشم خودت دادی که اگه قرض بگیری حالا از هرکسی چه پدر باشه چه کس دیگه ای فرق نمیکنه مهم اینه که میگی حالم بد میشه عزت نفسم میاد پایین خوب این یعنی خطرررررر که خودت جوابتو دادی و اینکه گفتین صفرتا صد کارتو خودت انجام دادی سرمایه رو خودت ساختی خوب چه عچله ای داری وقتی قانون داره اینقد قشنگ و زیبا بهت جواب میده چرا میخوای خودتو درگیر چالشی بکنی که معلوم نیست میتونی دوام بیاری یا نه استاد منظورش اینه اگه باباعه هر ما مبلغی را خودش خودکار با رضایت خودش بهت میده تو میتونی اونو بجای اینکه خرج روزمره ات کنی پس انداز کنی برای بیشتر کردنش یا کاری کنی بتونی بیشترش کنی نه اینکه خودت بری ازش قرض بگیری برای ایتکه زودتر به موفقیت برسی این میشه طی نکردن تکامل یوقتایی میبینی گیر پولی یهویی از طرف پدرت میگه اینقد پول دارم نمیخوام میخوای بدم بهت باز هر وقت تونستی بهم بدی این داستانش باز فرق میکنه و میتونی ازش استفاده کنی باز همه اینا بر میگرده به حس شما در اون لحظه که دنبال چیه حرص داره طمع بالا رفتن زودتر از پله ها را داره یا نه حس قشنگ و آرومی داره که میتونه کمکمت کنه بیشتر رشد کنی واقعا همه چی به حس اون لحظه ما بستگی داره که باید در شناخت حست خیلی کارکشته و حرفه ای باشی و چیزی که عزت نفس تو پایین میاره رو هرگز امتحان نکن وقتی میبینی روند رشدت داره خوب پیش میره و به کسی محتاج نیستی با همین فرمون برو جلو که موفقیتت حتمی و تکامل لذت بخش
انشالله تونسته باشم کمکت کرده باشم دوست خوبم شاد و پیروز باشید
سلام و درود به همه دوستان قدرتمند و عزیزم
کسانی که در مسیر آگاهی و پیشرفت پیوسته و با سرعت در حال حرکت هستند.
برام خیلی جالب بود که هم بهنام عزیز و هم راستین عزیز ابتدا در یک چرخه باطل بودن و اولین قدم برای تغییر اساسی و ارتقای مدار،کار روی عزت نفسشون بود و شجاعت و شهامت لازم برای مهاجرت از یک مدار به مدار دیگه بسته به اینه که ما چقدر عزّت نفس داریم و چقدر از دورن قوی و غنی هستیم.
این جلسه برای من این آگاهی رو داشت که باید لیزری روی آگاهی های مربوط به عزّت نفس کار کنم و بهبودش بدم.
با شروع این پروژه انتظار تغییرات اساسی ای رو در خودم میکشم و با نتایجم در خدمت شما خواهم بود
در پناه الله یکتا شاد،سلامت و پیروز و ثروتمند باشید.
بنام پروردگاری که لطفش دایم است
سلام به استاد عباسمنش عزیز و سرکار خانم شایسته عزیز برای تولید و دسته بندی این فایل های گرانبها بینهایت از خداوند منان و شما دستان هدایتگرش سپاسگزارم.
اگر بخواهم چکیده و خلاصه این فایل را برای خودم، تحلیل و دستهبندی کنم، و در اینجا به یادگار بگذارم میتوانیم به چند نکته کلیدی برسیم:
### 1. چهار دسته آدمها درباره نیاز به تغییر
* دسته اول: کسانی که دیر تغییر میکنند و تا وقتی فشار جهان شدید نشود، بیدار نمیشوند. مثال: کسانی که در کار، رابطه، سلامت یا مالی دچار بحرانی شدید میشوند و تازه آنوقت تغییر میکنند.
* دسته دوم: کسانی که وقتی نشانههای اولیه مشکل ظاهر میشود، تغییر میکنند. سریعتر عمل میکنند و از آسیبهای بزرگتر جلوگیری میکنند.
* دسته سوم: کسانی که همیشه به دنبال بهبود و پیشرفتاند؛ حتی وقتی اوضاع خوب است، باز هم میپرسند: «چطور میتوانم بهتر شوم؟»
* دسته چهارم : کسانی که هرگز تغییر نمیکنند همیشه درجا میزنند و یاد نمیگیرند
### 2. تجربههای شخصی: بهنام و راستین
* آقا بهنام: وقتی ظاهراً همه چیز خوب بود (خانه، شغل، آرامش) تصمیم گرفت مسیرش را تغییر دهد و وارد حوزهای شد که عاشقش بود (گل و گیاه). نتیجه: رشد سریع، رضایت بالا و موفقیت ملموس.
* آقا راستین: در گذشته وابسته به شرایط و اوضاع مالی پدر بود، وقتی حمایتها قطع شد، خود را مجبور کرد مستقل شود. مسیر سخت بود ولی باعث رشد واقعی و کسبدرآمد قابل توجه شد.
درس مشترک: تغییر قبل از بحران، یا استفاده درست از فرصتها، باعث پیشرفت روانتر و سریعتر میشود.
### 3. قانون جهان و تغییر
* جهان، بدون تبعیض، فشار وارد میکند تا ما رشد کنیم یا حذف شویم.
* خداوند با «دلسوزی بیقانون» عمل نمیکند؛ بلکه سیستمی کاملا قانونمند است: هر کس خود را اصلاح نکند، فشارهای منتج به تغییر روز به روز افزایش مییابد.
* مثالها: طبیعت (دایناسورها)، کسبوکار (شرکت نوکیا)، زندگی شخصی (تجربه ی آقا بهنام وآقا راستین).
### 4. نکات کاربردی
1. خودشناسی: بفهمیم جزو کدام دستهایم و نقاط ضعف و فرصتهای تغییر را بشناسیم.
2. بهبود مستمر: حتی وقتی اوضاع خوب است، به دنبال ارتقاء کیفیت زندگی، روابط، کار و مالی باشیم.
3. استفاده از تجربه دیگران: از شکستها و موفقیتهای دیگران درس بگیریم تا مسیر کوتاهتر و کمهزینهتر شود.
4. وابستگی و استقلال: حمایت بیرویه والدین یا دیگران میتواند رشد واقعی را متوقف کند. حمایت باید ابزاری برای پیشرفت و افزایش سرعت رشد باشد، نه برای تأمین روزمره.
### 5. پیام کلیدی
«اگر در پیشرفت دائمی باشیم، تضاد و فشار خاصی در زندگی رخ نمیدهد. اگر خودمان را بهبود ندهیم، جهان مدام فشار میآورد تا یا رشد کنیم یا حذف شویم.»
به نام خدای مهربان و هدایتگرم
سلام خدمت استادان عزیز و دوستان همفرکانسی
در مورد تغییر کردن و نکردن منم یکسری کارها تو زندگیم انجام دادم که با خوندن کامنت دوستان یادم اومد و میخوام اینجا بنویسم. من از بچگی اضافه وزن داشتم و جزو تپل ها محسوب میشدم و این وزن زیاد باعث مسخره شدن توسط اطرافیان و دوستان تو مدرسه و خانواده میشد و کلی مشکل دیگه مثل لباس مناسب پیدا نکردن یعنی همیشه اون لباسی که خوشم میومد تو سایز من پیدا نمیشد مخصوصا شلوار و کلی مشکلات از لحاظ سلامتی و مسائل دیگه که اون عزیزانی که اضافه وزن دارن احتمالا درگیرش هستن …
حدودا ده ،دوازده سال پیش که دیگه خسته شده بودم از اون وضعیتی که داشت بدتر و بدتر میشد تصمیم گرفتم که وزنم رو که 105 کیلو شده بودم رو کم کنم و با هدایت خدا اون چیزایی که به ذهن میرسید رو انجام دادم و با کم کردن ورودی و تحرک کردن و پیدا روی کم کم شروع کردم و تو 5 الی 6 ماه تونستم وزنم رو به 70 کیلو برسونم که کلی باعث شد عزت نفسم بیشتر بشه چون هر جائیکه که میرفتم همه ازم تعریف میکردن که بدنت خیلی خوب شده و خیلی عالی شدی دیگه هر لباسی که دوست داشتم رو میتونستم بخرم و کلی پوینت مثبت دیگه که خدا رو شکر تا الان هم وزنم رو نرمال نگه داشتم
ولی در مورد تغییرات دیگه خوب عمل نکردم مثل روابط و کار و مسائل مالی خیلی چک و لگد خوردم و دارم میخورم که به نظر خودم ترسهایی بی خودی که دارم باعث حرکت نکردن و ساکن موندم شده که به امید خدا و این پروژه انشالله تغییر میکنم و از پیشرفت هام مینوسم به امید خدا.
آروزی پیشرفت و موفقیت برای همه دوستان همفرکانسی مرسی