تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 36


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مهگل گفته:
    مدت عضویت: 657 روز

    سلام من از بچگی خیلی متعصبانه پدرم رو دوست داشتم،واینکه خیلی از ترحم بیزار،وخیلی غرور وتعصب که ما تو ذهن مردم یه خانوادا باکلاس،با ابرو وشرف،درستکار باشیم واسه این همه کار کردم ،تنهایی خودم ،خودمو خیلی به سختی کشدندم،نه کسی اینو دید نه فهمید نه درک کرد نه حمایت کرد،

    خیلی خدا بهم نشونه داد که الان دارم تو سن37سالگی زمانیکه همه ی افراد ،همه ی افراد خانواده ترکم کردن،منو به بردن ابروی خانوادگی،به بدترین شکل ممکن حرف زدن وتهمت وشرایط بد مالی رها کردن.

    یعنی همون هایی که برای دفاع از اونها،شب وروزم سخت کردم هیچی نفهمیدم ،که انها بسیار انسانهای روشنفکر ،با ادب ،معتمد ،….غیره هستن ،بسیار برای خودم سخت گرفتم…..چنان منو بی ابرو وبی عزت

    کردن ،

    من همیشه از وقتی خودم شناختم تنها هدفم

    پولدارشدن کنار خانوادم ،خوشحالی شون،بااعتبار همه ازما یاد کنند وحرف بزنن بودم وتمام گذاشتم.

    اما دقیقا هما چیز برعکس شد،خانوادم از من متنفر شدن،وهمین خانواده به من خیلی حرف های بی ربط زدن.

    که هیچ غریبه ای این حرف هارو نزد

    الان دارم فکر میکنم علتش چی بود؟؟؟؟؟

    ممنون میشم هرکس تونست طبق قانون جوابمو بده،

    نظر خودم طبق انچه فهمیدم:

    1_حرف مردم از راحتی خودم خیلی خیلی بیشتر برام مهم بوده.

    2_برادرم اینو میدونست که خیلی انسان محتاطی هستم ،از همین سواستفاده کرد،ومنو با اینها تهدید کرد.

    3_تایید خانوادم ،اصلا تایید دیگران خیلی خیلی برام اصل بوده والان دارم تغییر میکنم.

    4_مشرک بودم ،البته مهم ترین علتش همین مشرک بودنم بوده تا الان،

    چون فکر میکردم هیچ کس ندارم وهمیشه تنها بودم وحمایتگری نداشتم واسه همین به همه باج دادم.فکر میکردم اونا ازخودشون چیزی دارن که ازمن حمایت کنند(هنوز این شرک خیلی کمتر هست چون از نبودشون احساس سرخوردگی وخجالت میکنم ،که مردم نگن من بدم ،میشینم گریه میکنم البته خیلی کم شده)،من بخاطر اینکه اونا ازم تعریف کنند همیشه جلوی همسر سابقم وایمیستادم،اوقات خودم رو بد میکردم.

    2_یه باور بدی که داشتم هر چی باشه ادم باید پای خانوادش وایسته،ویه مثالی همیشه بابام میزد که خیلی ببخشید دماغ…..که نمیبرن نمیندازن دور باید جمعش کنی.

    من از این بابت همه جوره ،جور پدر وبرادر وخواهرمو کشیدم ،اصلا مهم نبود که برا خودم چه اتفاقی میافته ،اصلامهم نبود برام،واین شده بود وظیفه،

    که همش پدر ومادرم وخواهر م میگفتن،محمد هر کاری کنه چیکار کنیم همینه ما که نمیتونیم بندازیمش دور ،تو میفمی نو مواظبش باش ،من با این حرف ها خودم تا قهر بازداشتگاه وبی پولی بردم الانم همون برادر وهمون پدر ومادر وخواهر چه تهمتها بهم زدن

    دقیقا استاد درست میگه هر جا به غیر خدا حساب کنی همون برات مشکل میشع.

    خدا چند بار بهم تلنگر زد ولی من نفهمیدم که نفهمیدم،اصلا نمیدونستم نشانه چیه،وبد چک ولگد خوردم،چک برگشتی،خونه امو از دست دادم ،ماشینمو والان تک وتنها ،

    خیلی دارم روی خودم کار میکنم ولی خیلی بالا وپایین دارم ،اصلا نتونستم مرتب این کار انجام بدم البته با ادم سال قبل خیلی فرق کردم ،اونم من کاری نکردم خدا به زور بهم فهموند من نفهمیدم،با شرایط روحی که هروز بدتر میشد.

    تا الان که بفهمم تنها چیزی که باید جلوی چشمام باشه تا اسیبی بهش نرسه حالش خوب باشه درموردش فکر کنم خودمم من سمیرا ،

    مراقبش باشم،چون لایقه ،همیشه اینو از بقیه میخواستم ،ولی الان فهمیدم من خودم باید مراقب خودم باشم،

    والان تغییر میخوام با قدرت با شما انجام بدم .تا وضعیتم از منفی که درش قرار گرفتم روز به روز ،از حال بدیم از منفی بودن مالی،از هیچ دوست ی داشتن ،به روزهای عالی برسه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    هادی سیلانی گفته:
    مدت عضویت: 350 روز

    سلام و درود فراوان خدمت استاد عزیز و همه شما دوستان هم فرکانس

    من تازه با این سایت بی نظیر آشنا شدم چند ماهه که دارم فقط مطالب و گوش میکنم و عمل میکنم به لطف خداوند باورهایم در حال تغییر کردن هست روزهای خیلی سختی رو داشتم سپری میکردم شرایط خوب نبود تا حالا؛ اما از روزی که دارم روی خودم و باورهام کار میکنم دارم نشونه های کوچک و دست آوردهای کوچیکو میبینم و ادامه میدم

    کامنت های دوستان رو میخونم کلی انرژی میگیرم که من هم میتونم من هم به تک تک هدفهام میرسم و از این مسیر لذت میبرم

    خداروشکر میکنم که توی مسیر تغییر قرار گرفتم

    تشکر ویژه از آقای عباس منش و خانم شایسته بابت این همه مطالب و آگاهی های که در اختیار ما گذاشتن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    سیده سعیده موسوی گفته:
    مدت عضویت: 737 روز

    به نام خدای قادر مطلق

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته

    دوستان عزیزم من مثه دوست عزیزم

    از جایی خودم رو مجبور به حرکت کردم که به ظاهر همه چی خوب بود

    و به قول بهنام خانواده پسند

    اره کارم رو دوست داشتم

    همکاران عالی

    و

    خیلیا ارزوشون بود جای من باشن

    ولی قبل از این که چکش خداوند

    بیاد روی سرم

    دنبال تغییر رفتم

    دقیقا دوسال پیش بود

    من معلم بودم و کارم رو دوست داشتم

    اما با شرایط مالی کم نمی‌تونستم کنار بیام

    نیاز به آزادی بیشتر و شرایط مالی بهتر داشتم

    از این کار بیرون اومدم و به دنبال اهداف جدیدم رفتم

    و

    این زمانی بود که به تازگی با استاد آشنا شده بودم

    و هر روز ساعت ها فایل های هدیه ایشون رو می شنیدم و حرف هاش برام مثل وحی منزل بود

    خلاصه با دست خالی شروع کردم

    و با طی کردن تکاملم

    الان در شغل جدید و مورد علاقه ام دارم

    فعالیت می کنم و

    شرایط داره خوب پیش می‌ره

    به لطف خدا

    براتون بهترین ها رو آرزو میکنم

    و

    حالا یاد گرفتم چطوری در هر حال خودم رو بهبود ببخشم

    استاد سپاسگزارم

    در پناه نور و عشق خدا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    مصطفی ابوطالبی گفته:
    مدت عضویت: 820 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه

    سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم

    سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی

    امروز قبل از اینکه برم سر کار داشتم به نجواهای شیطان توجه میکردم و در مورد قرصهای اعصابم بود که با اینکه حسابش کرده بودم ولی باز هم اونقدر به خودم گفتم که حالم بد شد یه جورایی و رفتم سر کار خلاصه نه اونقدرا ولی یه خورده عصبانی بودم اینکه چرا من درس نگرفتم و دارم دوباره اشتباهاتی که در کار نانوایی میکردم که باعث شد خودم استعفا بدم دوباره دارم در این کار تکرار میکنم

    به خودم گفتم مصطفی من دیگه طاقت اینکه زیاد این حرفها رو بزنم بهت ندارم و می‌خوام برم سر کار می‌خوام اعصابم آروم باشه تا تمرکزم تو کار باشه

    موضوع خیلی که من همش درگیرش هستم اینها هستن

    یک حساب بانکیم و پولی که توش میاد و پولی که خرج میکنم و همش دارم به خودم میگم این مقدار پول دارم تو حسابم این مقدار پول مونده پسنداز این مقدار پول خرج کردم و آنقدر اینها تکرار میکنم با خودم که عصبانی میشم یک زمانی من چون ادمی بودم که پول زیاد خرج میکردم الکی اومدم اینجور ذهنم رو برنامه ریزی کردم که درست و حسابی شده خرج کنم حالا دیگه دارم درست و حسابی شده خرج میکنم نیازی نیست که مصطفی اینا رو هی به خودت تکرار کنی خلاصه آقا امشب سر کار ما هی این ها رو به خودمون تکرار میکردیم و همش داشتیم با خودمون صحبت میکردیم و تو خود بودیم و تو فکر بودیم و تو گفت و گوی درونی بودم و به خودم گفتم مصطفی اگه بخوای ادامه بدی این رفتارها و عادت های بدت رو این کار هم از دست میدی مثل کار های دیگها بیا و دست بکش ازین عادتهای بدت

    دومیش موتورم هست

    سومیش خونه ام هست و تمیزی و کثیفی و ایناش من خیلی حساس هستم و هر موقع میخوام تو خونه بیام بیرون حتما باید یه بازدید تو خونه بزنم تو این موضوع یه کم بهتر شدم ولی اوایل خیلی بد بودم

    یه چند روزی هم هست نمیدونم چرا مثل گذشته نمیتونم کامنت بنویسم کمالگرایی اومده سراغم و باید این مرحله رو هم رد کنم

    خدا را شکر تونستم این چند خط بنویسم دلم تنگ شده بود

    خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا پروردگارا دل صاحب کارم رو برام نرم کن تا باهام خوب برخورد کنه و بهم کار یاد بده تو میتونی پس این کار رو برام بکن

    خدایا پروردگارا راه درست رو بهم نشون بده و شجاعت این رو بهم بده که برم

    خدایا پروردگارا من سخت به تو محتاجم و فقیر و خسته به درگاه امدم رحمی

    خدایا پروردگارا کمکم کن باورهامو درست کنم راه درست کردن رو بهم بگو که دست قرصهای اعصاب راحت بشم خدایا من دارم زجر میکشم کمکم کن

    خدایا پروردگارا من نیازمند تو نیستم کمکم کن

    خدایا پروردگارا تو هستی که داری از طریق مردم بهم خدمت میکنی ازت سپاسگذارم

    خدایا پروردگارا تو هستی که دستم رو گرفتی منو بلند کردی به این درجه و مقام رسوندی ازت سپاسگذارم

    خدایا پروردگارا این عذت تو بهم دادی

    خدایا پروردگارا من مدیون تو هستم اینی که هستم

    خدایا پروردگارا این محبتهای آقای برزگر بهم تو داری از طریق اون بهم میکنی تو دیشب بهم شام دادی و بهم گفتی برو بخواب و فکر هیچی نکن تو بودی خدایا تو داری به من محبت میکنی

    خدایا پروردگارا تو کمکم میکنی او هستی تو اوج تا امیدیهای زندگیم اونجاهایی که هیچ امیدی نداشتم هیچ امیدی نداشتم خدایا تو بودی تو تنهاییهام تو بودی من اونجاها تو رو دیدم خودتو به من نشون دادی خدایا من کسی غیر تو ندارم خدایا غمم نیس مردم پشت سرم خیلی حرف میزنن عموم پشت سرم حرف زده عمم نباید باشه خدایا چون من تو رو دارم خدایا کمکم کن غصه این چیزا رو نخورم

    خدایا پروردگارا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    خدایا ابروم رو حفظ کن

    خدایا کمکم کن برم سر کار و کار کنم و پول در بیارم و دستم تو جیب خودم باشه و خدایا نذار بخواطر پول دستم جلو کسی دراز کنم خدایاااااا

    خدایا خدایا خدایا ازت می‌خوام کمکم کنی بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌خوام کارها رو برام راحت تر کنی می‌خوام یک شاگرد بفرستی شبها در کنارم کارها رو بکنه و کارها برام راحت تر بشه خدایا می‌خوام راحت بشه کارها برام خدایا میخوام بیشتر بهم محبت کنی خدایا کمکم کن خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم

    سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم

    با آرزوی بهترینها برای چشمهای زیبای تو عزیز دلم دوست دارم در دانه خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2191 روز

    سلام.

    فکر میکنم یه قدم برای بهبودم برداشتم.

    ذهنم ساده میبینتش، ولی من مینویسم تا به خودم یاداوری کنم هر بهبودی ارزشمنده، ساده و پیچیده نداره.

    برای خودم و حافظ، شروع کردم به هواخوری بردنِ حافظ تو محوطه مجتمع مون.

    سخت میگرفتم که وای حالا باید لباس بپوشونم، سردش نشه، گرمم نشه، کفش پاش کنم و …

    خلاصه بهونه میاوردم و نمیرفتم باهاش تو محوطه گردش.

    تو خونه هستیم از صبح تا شب، گاهی با باباش میره بیرون، گاهی هم سه تایی میریم بیرون.

    برای من سخت بود تو ذهنم که ببرمش گردش.

    قبلا سخت بود چون باید بغلش میکردم، و زود کمرم درد میکرد ولی الان اسان شدم بر اسانی ها، الهی شکر.

    ذهنمو ساده کردم به لطف خدا و پروژه ی تغییر…

    دیروز استارت زدم و دوتایی رفتیم گردش.

    کلی هم کیف داد.

    کلی لذت بردم، چون دیگه خودش راه میره و لازم نیست بغلش کنم.

    اینطوری اصلا خسته نشدم و خیلی هم تجربه ی جالبیه.

    برای ساده کردن مسیله برای خودم با همون لباسِ بادیِ استین بلند و شوار خونه ایش بردمش بیرون.

    بعد دیدم آخیش چه راحت بود، راحت شدم.

    میدونم ذهنم مسایل رو برام سخت و پیچیده میکنه گاهی.

    دست میزنم برای خودم که دیروز و امروز اقدام کردم.

    الهی شکر برای این تجربه ی مادر پسری.

    الهی شکر برای خروجمون از خونه و لذت بردن از طبیعت و سرسبزی و حیوانات.

    هر کسی مسایل خودشو داره تو ذهنش، که باید حلشون کنه.

    خوشحالم که به استقبال این مسیله رفتم و در جهت حلش، اقدام عملی کردم.

    الان دیگه به چشمِ لذت بهش نگاه میکنم.

    اینکه بعد از بیداری، تعویض پوشک و مسواک و … میدونم برنامه ی جدید داریم با هم.

    طبیعت گردی.

    به احتمال زیاد، بعد از یه مدت خارج از محوطه هم میبرمش.

    مثل خودم که 2 سال پیش داخل مجتمع پیاده روی روزانه میکردم، بعد از طی کردن تکاملم، بیرون هم رفتم و کلی با کوچه و خیابون های منطقه اشنا شدم.

    آروم آروم.

    عجله ندارم.

    میخوام به خودم و حافظ، لذت بردن از طبیعت رو هدیه بدم.

    این برنامه به نفع خودمم هست.

    از خونه خارج میشم.

    تنوعه.

    انرژیِ بالای طبیعت رو دریافت میکنم.

    این عشق به طبیعت رو هم به حافظ عسلی نشون می دم.

    الهی شکر.

    الهی شکر که این تجربه مو مکتوب کردم.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      mina888 گفته:
      مدت عضویت: 898 روز

      درود به شما سمانه ی عزیز چقد شرایطم شبیه به شرایط شماست با این تفاوت که من هنوز رادمهر 7 ماهشه و باید بغلش کنم اما همیشه سخت میگیرم و از خیلی چیزا محروم کردم خودمو با خوندن ‌کامنتتون خیلی لذت بردم و دلم میخاد تغییر بدم اوضاع رو و خودمو از رفتن به طبیعتی که عاشقشم محروم نکنم هرچندمن هم خانوادگی به طبیعت میریم اما تنهای با رادمهر نرفتم چون همش ذهنم بهانه میاره ومنصرفم میکنه.ممنونم ازت بازم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        سمانه جان صوفی گفته:
        مدت عضویت: 2191 روز

        سلام مینا جان.

        خدا حفظ کنه رادمهر جان رو براتون.

        ممنونم که برام نوشتی.

        تو هر مرحله از رشد بچه، با یه چالش مواجه میشیم که کاملا طبیعیه.

        میشه آسانش کرد تو ذهن، میشه سختش کرد.

        من حقیقتا بعضی چالش ها رو اسان میکنم برای خودم، تو بعضی هاش هم ضعیف تر عمل میکنم.

        این سایت و اموزش های استاد، به لطف خدا بهم کمک میکنه تا کم کم ضعف هامو بپذیرم و حرکت کنم برای بهبود خودم.

        و همونطور موازی، قدردانِ تلاش ها و بهبودها و قوت هامم باشم.

        قبل از اینکه حافظ جانم بتونه راه بره، برای بیرون بردنش از سه چرخه کمک میگرفتم.

        اون سوار بود و من میروندم سه چرخه شو.

        اینطوری طبیعت رو میدیدیم جفتمون.

        اینطوری اون موقع آسان شدم برای بیرون بردنش.

        سه چرخه هم برای خواهر زاده ام هست، زمانیکه کوچولو بود استفاده میکرد.

        رنگش هم صورتیه.

        میخوام بگم وقتی آدم از خدا بخواد که اسونش کنه بر اسونی، خدا کمک میکنه.

        هیچ برام مهم نبود سه چرخه دخترونه و صورتیه، و بچه ی من پسره.

        و اینطوری رزقمون شد که حتی نیاز به خرید سه چرخه هم نشد.

        محل جای گیری سه چرخه هم زیر پله ساختمونمونه..

        چند تا پله میبردمش پایین میذاشتم و برمیداشتم هر بار.

        هنوزم استفاده اش میکنم.

        الان خیلی هم راحت تر شدم.

        چون قبلا بچه بغلم بود و با بچه سه چرخه رو میبردم میاوردم.

        (همین برام سخت بود، چون هنوز اضافه وزن دارم)

        الان حافظ می ایسته بالای پله ها، خودم اینکارو انجام میدم.

        میخوام بگم هر چی جلو میره شرایط بهتر و اسونتر میشه.

        ضمن اینکه منم دارم تجربه ام بیشتر میشه، بیشتر رشد میکنم با چالش هام.

        وقتی ذهنم رو اروم میکنم، ایده های اسان میان سراغم و شرایط رو به مراتب برام آسونتر میکنن.

        الهی شکر.

        تو این سه روزی که حافظ خودش مستقل گشت و گذار میکنه بهش دقت میکنم.

        شاد میشه که میتونه از نزدیک ببینه.

        مینا جان هر چقدر که الان میتونی و شرایطش رو داری، قند عسلت رو بیرون ببر.

        به خودت این فشار ذهنی رو نده که قراره هر روز ببریش.

        بار روی این گردش مادر پسری نذار.

        هر دفعه که بری و بیای هم ارزشمنده هم کافی.

        چون مسابقه نیست، من یاد گرفتم کم کم خودم و بچه مو با بقیه مقایسه نکنم.

        به حرف های بقیه هم کاری نداشته باشم.

        با شرایط خودم و زندگیم و روحیات و توانایی های خودم جلو برم.

        اینطوری اروم ترم، خوشحال ترم، بیشتر لذت میبرم.

        منم تا مدتها وابسته بودم خانوادگی بریم بیرون، همسرم باشه، کمکم کنه تو بغل کردن حافظ.

        ولی خب خودم میدونستم و میدونم این وابستگی، از ضعفِ مدیریتِ خودم برای این چالش میاد.

        دقیقا برای بهبود ذهنم و ایجاد تغییر، حرکت کردم و خدا هر مرحله که من واسه تغییر اقدام میکنم، اسانم میکنه برای حرکت هام.

        الحمدالله.

        حسابی بهت خوش بگذره با قند عسلت.

        در پناه خدا باشین.

        فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

        الهی شکرت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      Nafis گفته:
      مدت عضویت: 1351 روز

      سلام سمانه جانم

      اومدم ازت تشکر کنم برای نکاتی که درک می کنی و مینویسی

      هر بهبودی ارزشمنده، ساده و پیچیده نداره

      تو یک کامنت دیگرت هم نوشته بودی

      خدایا من چه تغییری باید تو خودم ایجاد کنم

      با این مضمون که همه کارها را نباید بندازیم گردن خدا که تو انجامش بده

      می دونی یاد چی افتادم

      یاد اون داستان قرآنی که قوم حضرت موسی بهش تو بیابون ها سرگردان بودن خدا گفت بروید فلان شهر را بگیرید

      گفتن تو با خدات برو بجنگ‌

      شهر را بگیر

      بعد ما می آییم

      من که خودم دوست دارم همه کارها را خدا شسته و رفته برام انجام بده

      اما انگار دچار میس اندرستندیگ شدم از جمله رو دوش خدا نشستن

      راستش هنوز نتونستم درک کنم این دوتا جمله با هم چطور همسو میشن؟!؟!

      کلی از دل به دل حافظ دادنت کیف می کنم

      قایم‌موشک‌هم‌ باهاش بازی کن خیلی دوست دارن

      خیلی خوبه که اینجور آرام و صبور شدی سخت نمیگیری برای ریخت و پاش کاهو یا بازی با وسایل اشپزخانه

      انفاقا اینجوری بچه بهتر به حرفت گوش میده چون میفهمم نیاز هاش به موقع برآورده میشه

      نیاز به شیطنت و بازی

      نیاز به امنیت و سلامت

      در مورد سپاسگزاری هم منم تمام سعیم را دارم می کنم که اون چیزهای تکراری روزمره ، عادی نشه و همون حس سپاسگزاری اولش را بتونم حفظ کنم

      گرچه در مورد بچه ها هیچوقت فکر نمی کنم تکراری بسم از بس هر روز انگار یک شگفتی جدیدن برامون

      خوب کاری می کنی حافظ عسلی را بوسه بارونش می کنی تا باباش بیاد

      از جانب منم بوسه بارونش کن

      اصلا بخورش

      Yummy

      هر روزت به شیرینی عسل

      اتفاقات خوبت بینهایت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    نوروز شکوری گفته:
    مدت عضویت: 1146 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و دوستان سایت

    من در ایران کارگری ساختمانی بودم وقتی با استاد عباسمنش آشنا شدم 3-4 ماه روی خودم کار کردم شرایطت ام خیلی تغیر کرد درامد دوبرابر شد شرایط کاریم که کاری ساختمان بود خیلی کاری سنگین بود تغیر کرد یک کاری خیلی راحت با تایم کمتر گیرم امد که این باورام را خیلی تقویت کرد که این نتیجه بخاطری تغیر باوراست چون قبل از این هم دنبال کار زیاد گشتم اما پیدا نشد وقتی روی باورام کار میکردم خیلی ذوق شوق داشتم دیگه دنبال کار بهتر بگردم فراموش شد وقتی از شام از کار تعطیل مشد میرفتم یک جایی آرام پیدا میکردم فقد روی باورام کار میکردم بلاخره وقتی نتیجه را دیدم گفتم مسیر درست است حالا باید آدامه بدم شرایط به ظاهر خوب بود درامد دوبرابر شده بود کارم راحتر شده بود بعد از چند ماه گفتم خیلی بیشتر از این میخوام کار را تعطیل کردم با صاحب کار حساب کتاب کردم گفتم من میرم افغانستان در صورتی دوستان میگفتن دیوانه شدی این کار بهترین کار است چرا رها میکنی در افغانستان کار نیست فلانه بهمانه من در دلم میگفتم نه این ها باور ها محدود کننده است من باید به الهمام عمل کنم خلاصه آمدم افغانستان خدا سپاسگزارم حالا کسب وکاری خودم را دارم درامد خیلی عالی است آزادی که دارم روابط که با دوستان مشتریان با مردم دارم همه چی خوب است مدت میشود در این فضا هستم با گوش کردن این فایل به من یادآوری شد باید بدنبال بهبود باشم به این شرایط به ظاهر خوب گول نخورم این شرایط بخاطری حرکت های قبلی بوجود امده هر روز بدنبال بهتر شدن اصلاح کردن مسیر و پیشرفت باشیم تا زنده ام تا زندگی روانتر لذت بخش تر باشد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  7. -
    سحر مهدویفر گفته:
    مدت عضویت: 3408 روز

    بنام خدای مهربان

    تغییر تغییر تغییر

    این نقطه ضعف منه استاد

    مرور کنیم باهم ….

    سالهای پیش من با کلی ذوق و اشتیاق مغازه لوازم آرایشی زدم شغلی که فکر میکردم عاشقشم البته عاشقش بودم … ولی با یک تضاد (باردار شدنم) مغازه رو جمعش کردم … ‌ درسته جمع کردنش ضرری نکردم و بلکه کمی سود هم کردم اما میشم جزو دسته اول که بجای حل کردن اون چالش و تغییر دادن شرایط تصمیم به نابودی گرفتم ….

    ما(من و همسر جان) عطاری داشتیم … چند سالی میشد که هروز در حال گسترشش بودیم .. هرروز بزرگترش کردیم هرایده ای که به همسرجان الهام میشد سریع انجام میداد که نتیجه اش فروش بیشترش بود مشتری های بیشترش بود … عطاری رسید به درامد عالی مشتری های ثابت که پشت در مغازه وایمستادن که ما بریم و مغازه رو باز کنیم … یجایی رسیدیم به ثبات دیگه اون ذوق و شوقه نبود دیگه همه چی تکراری شده بود به این فکر افتاد همسرم که چیکار کنیم… نمیدونستیم که باید تغییر کنیم بازم تصمیم اشتباه چون فکر میکردیم باید شغلمونو عوض کنیم و یک تصمیم اشتباه سالها پشیمونی اورد برامون … مغازه ای که مثل بچه بود برامون بزرگش کردیم به درامد عالی رسوندیم با اندک پولی واگذارش کردیم …. واز درامد عالی به زیر صفر رسیدیم… هنوزم که هنوزه تکه ای از وجودم وصله به اون مغازه و فکر کردن بهش حالمو بد میکنه چون کامل نتونستم رهاش کنم …..

    من تصمیم گرفتم از شرایطی که دارم با حداقل امکاناتی که دارم دوباره شروع کنم …. اینبار با یک کیلو یک کیلو میوه خریدن از میوه فروشی سرکوچه شروع کردم به تولید چیپس میوه .. والان که 4 سال از اون موقع میگذره من یک دستگاه خشک کن 40 کیلویی دارم، دونا یخچال ویترینی دو درب دارم ، سایت و پیج اینستاگرام دارم ، مشتریان خوب و ثابت و وفادار دارم ، همین دیروز یه خشک کن برای زعفران هم خریدم که در این زمینه هم تجربه کسب کنم…. اما باید تغییر کنم … چون درامدم از یه حدی بیشتر نمیشه … اینسری باید تصمیم درستی بگیریم چون من عاشق این کارمم من نمیخوام با تغییر نکزدنم مثل کارهای قبلی نابودشون کنم بلکه میخوام برسم به کارخونه داشتن به صادرات کردن و درامد های میلیارد دلاری …. تو یکی از کامنتا خوندم که یه عزیزی نوشته بود تغییر هم باید با باورهای درست باشه … حرفش خیلی درسته … من باید باورهای درستی بسازم و بعد دست به تغییر بزنم … من باید طرز فکرم مثبت باشه فراوانی رو ببینم باید بفکر مدار های بالاتر باشم و بعد ایده هایی که گفته میشه رو عملی کنم …

    بزرگترین تغییر من اینه که میخوام یه ادم جدید بشم … من با پوست و گوشت و استخونم میخوام که تغییر مثبت کنم … میخوام موفق بشم میخوام به درامد هایی که مدنظرمه برسم من میخوام تمام نعمتهای خدارو اعم از سلامتی ،ثروت، ارامش شادی خوشبحتی رابطه عالی همه و همه رو باهم داشته باشم …. خداااااااااا من اومدم که تغییر کنم ولی اینار با تو با کمک تو هرچی که توبگی من میگم

    چشمممنمم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    احمد خدادادیان سردابی گفته:
    مدت عضویت: 932 روز

    به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار وهمه شما دوستان وخانواده عزیزم در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم

    سپاسگزارم از خدای مهربان وهدایت گرمم که منو اجازه داد تا یک بار دیگر کامنتی بزارم در این سایت الهی تا رد پای برای من شود

    استاد عزیز من حدود 15سال در شغل آسانسور در قسمت نصب درب وریل فعالیت دارم که بعد از آشنایی شما به کمک خدای مهربان و دستان بی نهایتش وارد فروش آسانسور شدم به صورت شراکتی کار بفروشم چون شرکت از ایشون بود و من کار می‌آوردم شرکت و سود کار به صورت عادلانه نصف میشد خدارو شکر درآمد خوب بود ولی به گفته شما که فرمودید شراکت یعنی شرک به خدا از ایشون جداشدم و با هدایت های که از خداوند گرفتم تصمیم گرفتم قدم در مسیر خیلی بزرگتر بردارم

    من در کار تجارت مشغول به فعالیت شدم و دارم از طریق بی نهایت دستان خداوند کار صادرات کالا و واردات کالا را انجام می‌دهم میخواستم زعفران ایران را به کشور ترکیه صادر کنم ولی خداوند از بی نهایت طریق منو به کشور چین هدایت کرد وتا چند روز آینده به کشور زیبای چین عازم هستم تا از نزدیک با مردمان خوب این کشور آشنا شوم و کار تجارت کالا را انجام دهم نمیدونم چطوری ولی او منو هدایت می‌کند و خواهد کرد امیدوار هستم خبرهای خوبی را با شما در این مسیر زیبا به اشتراک بزارم

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    بهاره صرام گفته:
    مدت عضویت: 1521 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوندی که تغییر پذیر نیست و قانون ثابتی داره،

    واقعا اگر قرار بود من یه زندگی عادی و افسرده مثل اکثر افراد این دنیا داشته باشم، چرا هدایت شدم به این سایت و توی این جمع قرار گرفتم؟

    اگر قرار بود که تغییر نکنم ، چرا الان باید با این فابل ها روبرو میشدم ؟

    اگر قرار بود باورهای قوی نسبت به روابط ، قانون سلامتی ، زیبایی ،عزت نفس نسازم،چرا پس با استاد عباس منش آشنا شدم؟؟؟؟؟

    اینا همین الان یهویی به ذهن و قلب من الهام شد ، توی ساعت 21و 49 دقیقه شب چهارشنبه ،

    واقعا بلند شم دست بردارم از این که بشینم دنیا بیاد یه کاری واسم انجام بده و یکی بیاد بهم پول بده ،

    همیشههههع وقتب یه حرکت کوچیک میزنم زود یه نشانه امیدوار کننده و زیبا به سمتم میاد و جهان بهم لبخند میزنه و میگه بیا اینم نتیجه تو فقط ادامه بده ،

    بهم میگه ببین عزیزم نیازی نیست فعلا چیز جدیدی بخری یا یادبگیری یا کلاس جدید بری فقط فعلا با همین شرایطی که داری برو جلو ، با همین مهارتی که داری ادامه بده و پول بساز قطعا من حمایتت میکنم فقط سعی کن با کیفیت و قشنگ باشی همین و بس ،

    بله دقیقا درسته با همین مهارت میشه به بالاترین ها رسید ، ادامه بده بهار قشنگ ، ادامه بده ، ادامه بده

    چشم به خودم قول میدم به صورت خصوصی اینجا نوشتم برای هزاران هزار نفر که باهم تغییر کنیم و بیایم از نتایج برای همدیگه بنویسیم و بازگو‌کنیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    نرگس🫧حسینی گفته:
    مدت عضویت: 635 روز

    به نام خداوند هدایتگر مهربان

    سلام استاد عزیزم و سلام به دوستان هم فرکانسی

    چثدر این جلسه عالی بود پر از نکته بود چثدر مثال ها و تجربیات دوستامون که توی لایو گفتن بینظیر بود واقعا لذت بردم

    این جلسه رو باید بارها ‌و بارها ببینم تا منم توی شغلم عمل کنم بهش و بتونم تحت هر شرایطی پیشرفت کنم و ثابت کنم به اطرافیان و همه مردم که تحت هر شرایطی میشه رسید میشه خلق کرد رویا ها و‌ خواسته های ما قرار نیست همیشه رویا بمونن این ما هستیم که هرچقدر تلاش ذهنی کنیم هرچقدر خودمون رو باور داشته باشیم میتونیم خلقش کنیم

    خدایا شکرت که این پروژه روی سایت قرار گرفت همین کامنت خودش تعهدی برای من هست که ادامه بدم و نزارم شرایط و جهان چکش برداره و بخواد نشون بده من باید حرکت کنم باید دریافت کنم ایده ها رو اجرا کنم عمل کنم

    استاد جان سپاسگزارم که زحمت کشیدید و این پروژه پرفکت رو آماده کردید از شما بسیار سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: