این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-7.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-12 06:56:372025-10-30 23:33:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدایی که من رو به آسونی وعزتمندانه به سمت خواسته هایم هدایت میکنه،
خدایی که نامش اعتباربخش نوشته هایم است
خدایی که سپاس وستایش تنها مخصوص او وشایسته اوست
خداجونم سلااام
سلااام به استاد عزیزم ،درود به این تعهد مثال زدنی و بانو شایسته ملکه ی این سایت توحیدی
سلاااااام به رهروان مسیرسعادت وخوشبختی
خدایاااااشکرت خدایاااااشکرت خدایاااااشکرت که الهاماتت رو بیصدا به قلبم نازل میکنی ،ممنونم ازت برای قلبم که دریافت کننده ی وحی الهیه،
وممنونم ازت که همیشه کمک میکنی الهامات رو بشنوم وبهشون عمل کنم وجدی بگیرم.
توی کامنت اولم توی فایل دستورالعمل پروژه تغییر رادرآغوش بگیر، نوشتم که کاملا گمگشته بودم ونمی دونستم تغییر رو ازکجا شروع کنم
اما با شنیدن گام اول،بهم گفته شد قدم اول چیه و روی کدوم حوزه کارکنم و اون اینکه من میخام بیزنس و کار خودم روبسازم، واون تدریسه.
من خیلی توی موضوع تدریس وآموزش دادن مهارت وعلاقه دارم اما هیچ وقت جدیش نگرفته بود اما کلی نشونه دیدم که رسالت من همینه.
من اینطوری فکر میکردم اگه میخام تدریس رو شروع کنم اول باید برم سر کاردیگه که درآمد داشته باشم وتدریس رو به صورت فرعی انجام بدم،چون فکرمیکردم ممکنه دیر ازاین راه به درآمد میرسم،طبق تمرینی که استاد دادن و هم جهت شدن ندای درونم با این آگاهی ها،حوزه ی انتخابی من شد اینکه شروع به تدریس کنم درمسیر علاقه ام.
واولین ایده ای که اومد (البته بگم دوسه روزه این ایده هست اما همش به تعویق می نداختم که نه الان وقتش نیست،من باید بیشتربدونم،بیشتر مطالعه کنم)
اینکه به استادم پیام بدم وبهشون بگم ،وبالاخره با این وجود که الان دیرموقع بود توی وات ساپ براشون پیام گذاشتم که نزارم بگم فردا که ممکنه نجوا های ذهن بهم غلبه کنن.
خدایاااااشکرت که هرلحظه هدایتم میکنی به صراط مستقیم، به راه کسانی که به آنها نعمت های مادی ومعنوی زیادی بخشیدی که نه برآنها خشم گرفتی ونه گمراهند
خداجونم فقط وفقط تورا میپرستیم وفقط ازتو یاری می جوییم
راستش نوشتن برای من خیلی سخت، اکثر صحبتهام با دوستان تلفنی و یا با ویس هست از طرفی هم چون مشکل کمالگرایی دارم خیلی نتایجم رو بزرگ نمیبینم که کامنت بزارم
ولی امشب احساس کردم تعهد دارم که تجربه خودم رو بنویسم شاید انرژیش برسه به دوستانی که نیاز به دریافتش باشن
من زندگی آروم و در حد متعادلی داشتم یک زندگی کارمندی که شکر خدا روال آرومی داشت تا اینکه تضادهای سختی خدا برام ایجاد کرد، تضادهای مالی،جسمی و …. در حدی که شادابی و نشاط و انرژی که داشتم رو از دست دادم. یجورایی به تعبیر همکارام پژمرده شدم درک و پذیرفتن این شرایط برام سخت شد دوست نداشتم اینجوری خودم رو ببینم میدونستم که به جاهای ناجالبی خواهم رسید که در تکاپوی تغییر شرایطم افتادم و از خداوند تقاضای کمک کردم و خداوند من رو در مسیر تغییر قرار داد و انصافا من هم مشتاقانه شروع کردم به تغییر دادن خودم و جهان پیرامونم و در این مسیر بعد از بهره بردن از 2 استاد عزیز به شما استاد خوبم و این سایت دلنشین رسیدم
الان چند سال هست که روی خودم کار میکنم و ایرادهای شخصیتیم رو تا حد مطلوبی برطرف کردم و همچنان هم در حال بهبود خودم هستم
از همون ابتدای راه متوجه شدم که چه رویاهای زیبایی داشتم که همه رو کنار گذاشته بودم و ب یک زندگی معمولی راضی شده بودم اونهم منی که از بچگی در رفاه کامل و یک زندگی رویایی بزرگ شده بودم
شروع کردم تلاش برای رسیدن به اصل خودم ولی چند مشکل سر راهم بود
اول اینکه من کارمند رسمی بودم با بیشتر از 20 سال سابقه کاری که تنها راه در اومدن از اون بازنشستگی بود
دوم اینکه جسمم بخاطر کاری که داشتم کامل دچار اختلال شده بود و هر روز هم بیشتر میشد چون کار روز بروز سختتر و غیر اصولتر میشد
سوم اینکه من در شهر زادگاه همسرم بودم که متاسفانه برای ایشون سبب شکستهای مالی پشت سرهم بود و هرچی هم بهش میگفتم که بره یک شهر دیگه و کسب و کار جدید اونجا راه بندازه قبول نمیکرد و نمیتونست من رو تک و تنها تو شهر غریب بگذاره با اینکه من راضی بودم
خلاصه شروع کردم به درخواست بازنشستگی پیش از موعد ولی به هیچ وجه باهام موافقت نمیکردن متاسفانه هیچ ارگانی نیروهایی خوبش رو از دست نمیده
ولی من کوتاه نیومدم شاید باورتون نشه از سال 1400 مرتب شروع به درخواست دادم علیرغم حرفای تمام اطرافیان که میخواستن منصرفم کنن و بترسونن
و بالاااااخره خرداد امسال تونستم با 25 سال سابقه خودم رو بازنشسته کنم اونم یجورایی مجبورشون کردم باهام موافقت کنن
خب تا خواستم که خونه ام رو بفروشم وجمع کنم از اون شهر مهاجرت کنم اسرائیل حمله کرد و من موندم بازار راکد همه چی تو ایران خونه ای که گذاشته بودم واسه فروش هیچ مشتری پیدا نکرد
هر چی صبر کردم دیدم بیخودِ با همسرم صحبت کردم و گفتم ما داریم اینجا فقط وقت و هدر میدیم بیا با دست خالی هم شده بریم از این شهر و چون قرار بود بریم کرج فرستادمش کرج تا ی خونه اجاره کنه واسه مون ، که باز هم تا رفت کرج بر خورد به بی آبی تهران و کرج خلاصه که همسرجان حسابی ترسیده بود و میگفت چرا خودمونو دردسر بدیم و ….. هر چی هم میخواستم تلفنی قانعش کنم که این یک مشکل موقتی هست و قطعا پشتش ی داستانی هست قبول نمیکرد و برگشت به خونه
ولی من که به این راحتی ها ول کن نبودم خودم شهریور رفتم کرج و بعد کلی گشتن ی خونه قولنامه کردم و خونه مو جمع کردم و مهاجرت کردم به کرج
الان بیشتر از یک ماه که مهاجرت کردم درحالیکه:
خونه مو به بنگاه سپردم و رهاش کردم تا خود خدا سر وقتش برام بفروشه و فقط با ایمان بخودش حرکت کردم اونم در شرایطی که حقوقم بسیار بسیار کم شد بواسطه بازنشستگی اونم با 25 روز حقوق و خونه ای هم که کرایه کردم اندازه حقوق بازنشستگیم هست
لازم که چند نکته رو بگم، درسته که من دستاورد مالی بزرگی نداشتم ولی تو این سالها تونستم به آرامشی عمیق برسم، تونستم شادی عمیق درونی رو پیدا کنم، تونستم به صلح با خودم برسم منی که بسیار حساس و استرسی بودم. تونستم به زیباترین شکل ممکن خدای خودم رو پیدا کنم و بشناسم و در هر لحظه زندگیم جاری باشه که همین، فقط، بزرگترین دستاورد برامِ و بابتش بسیار سپاسگذارم
از طرف دیگه بقول استاد در مسیری افتادم که چرخ زندگیم بسیاااااار روان شده نعمت از در و دیوار وارد زندگیم میشه و هیچ کمبودی واسم نمیزاره
شاید باورتون نشه از وقتی که پا روی ترسام گذاشتم و علیرغم مخالفت نزدیکانم بازنشست شدم و با اینکه حقوقم نسبت به قبل خیلی کمتر شده ولی واریز پول به کارتام از قبل هم بیشتر شده از وقتی یاد گرفتم با آرامش عمیق موجودی حسابهامو نشمرم و به خودش دخل و خرجم رو بسپارم انگار که دستم تو جیب اون هست، ی لحظه هم حسابم رو خالی نکرده
توضیحش سخته ولی واقعیتی هست که من این چند ماه دارم از حمایت بیدریغش دریافت میکنم
و من که امیدوارانه دارم روی جسم و روحم کار میکنم تا قدرت از دست رفته مو بدست بیارم و مهارت هایی رو کسب کنم و منتظر ایده یونیک و ناب خودش باشم.
ومثل روز برام روشن که در صورت ادامه همین مسیر به همه اهدافم خواهم رسید
برای همه قلبی آرام، سلامتی کامل و آسایش عمیق آرزو میکنم ️
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
حاضرم تمام اموالم هر چی دارم بدم ولی ذهنم امشب اجازه بهم بده نجواها بهم اجازه بده تو این سایت الهی من دوتا کلام بنویسم بخداوند قسم اینجا کعبه خداست اینجا نوشتن معجزه میکنه اینجا باور ساخته میشه اینجا همه چی به آدم داده میشه مصطفی بنویس بخدا این جا مجانی مفتی بهت پول میدن ثروت میدم راحت آسون بدست میاد با همین نوشتن کامنت راحت بدست میاد بنویس فقط شجاعت میخواد شهامت میخواد فقط ایمان میخواد فقط باور میخواد قدرت میخواد غلبه بر ترس میخواد نترسیدم از قضاوت شدن میخواد مصطفی بنویس پسر بازم بنویس باز هم ذهنت رو خلع صلاح کن تا درست بشه همه چیز
بنویس مصطفی چرا ساکت شدی چیزی نمیگی دیگه چرا دیگه دست کشیدی از کامنت نوشتن چرا میگی من دیگه چیزی ندارم برا نوشتن کامنت
امروز پیمان اومده بود مغازه هر شب بیشتر موقعها میاد خیلی تحسینم کرد خیلی تحسینم کرد میگفت خیلی سعادت میخواد در کنار آقا مصطفی کار کردن میگفت قدر آقا مصطفی رو داشته باشید و خیلی تحسینم کرد و منم خیلی تحسینش کردم و گفت آقا مصطفی اومدم دیدمت انرژی گرفتم و الان دارم میرم سر کار من این تحسین ها رو مدیون کی باید باشم جز خدا من این محبتهای آقای برزگر و مشتریها رو مدیون کی باید باشم جز خدا من تا یک ماه پیش تو مونه غرق در افکارات شیطان بودم من تو زندان ذهن بودم و الان تو بهشتم این عذت این مقام خدا بهم داده
امشب آقای برزگر بهم میگفت میخوام مجانی بفرستمت بری باشگاه گفتم مجانی گفت آره نمیخوای من قبول نکردم چون میترسم برم باشگاه خسته بشم نتونم برم سر کار
آقای برزگر میگفت شنبها که تعطیل میکنیم بعضی از موقعها یا شاید شنبها تعطیل کنیم چون ما فروشمون شبهای جمعه عالی هست و شنبه باید بره برا خرید و دیگه صرف نمیکنه در مغازه باز کنی اون موقع تعطیل میکنه یه خورده ام برای استراحت اونوقت میگفت میخوام حقوقت کامل بدم با تعطیلی خدای من من به این خواسته ام هم دارم میرسم این خواسته هم تو تیک زدی
خدایا روزهای سخت تو بهم گفتی ادامه بده تموم میشه منم ادامه دادم تموم شد
خدایا الانم خانواده ام زن بابام مشکل داره با من من فکر میکنم مشکل داره با من و کارم نمیدونم چرا هر موقع من سر کار میرم و ادامه میدم حسودی میکنه و اخلاق و رفتارش باهام عوض میکنه و یه جورایی بهم میفرمونه که از کارت استعفا بده و من بابت این موضوع خیلی ناراحت و گرفته هستم خدایا برا تو که کاری نداره دلها رو برام نرم کن مشکلم رو حل کن میدونم حال خوبم بستگی به شرایط بیرونی داره ولی تو کمکم کن تغیر کنم تو کمکم کن نمیدونم خدایا من از لحاظ ذهنی خسته ام از بس روی این موضوع فکر کردم
موضوعی که آقای برزگر امشب بهم گفت وقتی دوباره بهش گفتم آقای برزگر شما بزرگوار هستید که تعطیلیها هم بهم حقوق میخواید بدید و اون گفت این موضوع اونقدرها هم گفتن نداره و انقدر نگو غمود نباشه میدمت ما بنده خدا هستیم و بزرگوار خدا هست نه ما
امشب بهش گفتم من نمیدونستم آقا مرتضی شما آنقدر آدم خوب و با اخلاقی هستی وگرنه اونزمونی که گفتی شیفت صبح بیا دست رد به سینت نمیزدم
و الان که میخوام برم استاد الان متاسفانه چون یک نیرو زن داره دیگه نیاز به دوتا نیرو برا شیفت صبح نداره و من پشیمونم که چرا شیفت صبح نرفتم سر کار و امیدوارم خودم رو ببخشم بخواطر این اشتباهی که نادانسته اول برج هفت کردم
خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من نیازمند تو هستم
خدایا من هیچی نیستم در مقابل تو
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن من به تو نیاز دارم
خدایا دلها رو برام نرم کن خدایا خدایا ذهنم میگه کامنت ننویس ولی من مینویسم به یاری تو
خدایا خدایا کمکم کن
خدایا من فقیر و خسته به درگاه آمدم رحمی
خدایا
سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم
براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی خوشبختی آرامش سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
سلام خدمت استادم خانم شایسته عزیز و همه دوستان بهشتیم
این کامنت رو مینویسم تا یادم بمونه من کی و کجا بودم
من الان در شرایط کارمندی خیلی خوبی هستم
اما مدتهاست که تصمیم به تغییر کردم
شاید چند سال
اما می خوام اعتراف کنم تا الان بخاطر بهانه هایی نتونستم از این کار کنار بکشم و وارد بزینس خودم بشم
ترس از اینکه اگه نتونم از پس مخارج خانواده ام بر بیام چه؟
ترس از مخالفت دیگران خصوصا همسرم از اینکه در یک شرایط کاملا نرمالی و جایی که هستی ارزوی خیلیاست
ترس از سیاهی جلوی راهم که واقعا نمی دونم باید چیکار کنم
تجربه ای ندارم و و و
از طرفی میگم شاید این حقوق ناچیز کارمندی کمکی باشه که بتونم کار آینده ام رو شروع کنم نمی دونم واقعا
با همه این ترس ها تصمیم گرفتم به شهری دیگه مهاجرت کنم و درخواست انتقالی دادم
این تنها تغییری هست که میتونم انجامش بدم
شاید این مهاجرت باعث بشه چسب موندنم در یه جای خاص یکم شل بشه و من بهتر بتونم خودم و در مسیر بیزینسم قرار بدم
از خداوند هدایت می خوام و از او کمک و یاری می طلبم که تا قبل از برخورد با تضاد جدیی بتونم راه و مسیر الهی بیزینس شخصی ام رو پیدا کنم و به اون سمت حرکت کنم
من خیلی خداروشکر میکنم که در مورد زندگیام ذود تصمیم نگرفتم
و الان شاید دوستام که در سن 15 16 ازدواج کردن الان چند فرزند دارن من این چیزا را نداشته باشم گاهی این ذهن میاد که مقایسه کنه من اجازه نمیدم میگم نه اینکه من در این سایت هستم و دارم هر روز فایل هارو گوش میکنم و عمل میکنم اونا این شرایط را ندارن.
از زندگی شون کلی نارضایتی دارند وقتی بمن میرسن میگن خوشبحال تو بخاطر خیلی چیزا ….
میگم خدایا من ازت ناراضی نیستم خیلی ام راضی ام آنچه بخوام میتونم این قدرت بمن دادی
به سوالات که در گام صفر بود پاسخ دادم و وارد جلسه دو شدم
دوره احساس لیاقت را ندارم و جز خواسته هایم هست به امید خدا میخرم
حالا با دوره عزت نفس همزمان به تمرینات عمل میکنم به امید خدا
من آدمی بودم که و گاهی هستم که مسیرم عوض میشه و به جایی آمدن به سایت میرم در فضای مجازی و کلی از مسیر خارج میشدم
حالا اجازه نمیدم اهرم رنج و لذت درست کردم ک به راحتی اجازه نمیده که برم در مسیر نادرست
و حالا خیلی دوست دارم از خانواده ام جدا بشم چون دوست ندارم که کسی برای من زحمت بکشه
نه اینکه خودمو دوست نداشته به این دلیل که دوست دارم خودم زندگی مو بسازم
و خیلی این موضوع منو آزار میده که گاهی کسی بمن بگه که تو اینجایی و مصرف ما زیاده نفر زیادیم و خیلی چیزا
من احساس خفت و خاری میکنم ک من چرا نمیتونم به خانواده ام کمک کنم نه اینکه اینا خرج منو بده
و الان در حال حرکت هستم هدف دارم هرچند این موضوع منو آزار میده ولی در مسیرس هستم و هدف های خوبی دارم برای اینکه فردی نباشم که مصرف کننده باشم
میدونم این تضاد برای این بوجود آمده که من پیشرفت کنم اگر خانواده همه ای امکانات فراهم کنه و من هیچ حرکت نخواهیم کرد
برای همین میخوام همیشه ورودی های خوبی بدم به ذهنم و اول رفتم خیاطی تا جایی قابل قبول دیدم که بیشتر ازاینکه بمن سود داشته باشه ضرر داشت و ادامه اش ندادم.
بعد رفتم دوره دستخط شرکت کردم و دیدم که خیلی علاقه ندارم بیخیالش شدم
بعد کار های خانگی انجام میدادم روسری دوزی دوخت ودوز دیدم که چشمام آب میزنه گفتم این کاری نیست که من میخوام.
با پولی که از خیاطی در میآوردم دوره عزت نفس خریدم و 9 ماه میشه تا جلسه 6 فوقالعاده عمل کردم و خیلی بمن کمک کرد چون جلسه 6 بمن گفتن که برو تمرین آگهی بازرگانی انجام بده و دوبار تونستم انجام بدم و کنار دوره عزت نفس دوره فن بیان صدا سازی خرید کردم و الان همزمان هم فن بیان میرم تمرینات صدا سازی و گوش دادن به جلسات عزت نفس بمن بسیار کمک میکنه که خودباوری فوقالعاده داشته باشم
والان از خداوند بسیار سپاسگزارم که من در چنین خانواده ای بدنیا آمدم ک بمن کمک نکنه باعث بشه من فردی باشم که روی پای خودم باشم روی کسی حساب نکنم جز خدا
و من هنر شمع سازی سازه سنگی و قالب سازی را دارم و میتونم به راحتی زندگیمو شروع میکنم
به امید خدا و کمک به آموزش های استاد و تعهد خودم
چقدر از کامنت های دوستان بمن کمک میکنه و صحبت های فوقالعاده استاد و دوستان عزیز که از تجربه شون برای ما میگن
اما میدونم که خداونده خودش اون چیزی که نیازه برزبانم جاری میکنه
من چند روزه پیش به واسط یکی دوستان بهم گفت که استاد یه پروژه رو استارت زده برو خودتو دوباره وصل کن به پروژه
من خیلی لگد خوردم از قانونی که درسته اما همیشه عمل نمیکم و ضربشو میخورم.
یادمه همیشه میخوام خونوادم رو بیارم تو این مسیر
من مادرم قرص فشار میخوره خیلی حرص میخوره بهش میگفتم مادر بیا تو این مسیر یا خیلی از قانون براشون صحبت میکنم اما تهش انگار نه انگار انرژیم روومیگیره خلاص من فهمیدم که واقعا نمیتونم بالایه کسی زور زیادی بزنم تهش حال خودم رو بد میکنن
یکی از نقص هایی که دارم اینه که خیلی دیر کامنت میزارم همین العان هم که کامنت میزارم ذهنم درگیره همش بهم میگه تو چی داری واسه گفتن درصورتی که وقتی شروع میکنم به نوشتن آنقدر حرف واسه گفتن دارم که نگو از خداوند میخوام که کمکم کنه تا بتونم بیشتر عمل کنم به این قانونه زیباو کارساز
خیلی جاها خداوند دستم رو گرفته نباید من یادم بره ک چه نشونه های رو نشونم داده چقدر واضح باهام حرف میزد و همیشه جلوتر از منکارامو انجام میداده
من از خدا میخوام دوباره وصل شم به خودم و خدایه خودم که هر چی دارم از اوست
استاد خیلی دوستددارم که همیشه ماهارو سوپرایز میکنی با این پروژه ای که واسمون فراهم کردی دوستت دارم
سامان جان من یه زمونی تو زندگیم وقتی که اوایل اشناییم با استاد بود چون بابام رو دوست داشتم خیلی زیاد و الانم دوس دارم و چون مادرم به رحمت خدا رفته بود و نمیخواستم اون رو دیگه از دست بدم من اون زمانها سامان جان مغازه کبابی داشتم شبها آخر شب میرفتم خونه بابام و شروع میکردم حرفهای استاد رو به بابام زدن و بابام بهم میگفت تو اگر اهل عملی خودت برو عمل کن و خلاصه آقا ما هم میدیدم کسی به حرفم گوش نمیده میزدم میشکستم و پرخاشگری میکردم و اینا
میخوام اینو بهت بگم تهش شد تجربه که الان من کلامی از حرفهای استاد رو به کسی نمیزنم سامان جان
اصلا خودت رو سرزنش نکن بخواطر این موضوع من خودم آدمی بودم که میخواستم هادی پدرم باشم
و در مورد کامنت نوشتن که منم هر موقع نیاز داشته باشم به نوشتن کامنت ذهنم میگه تو چی داری برای نوشتن کامنت و به قول خودت کلی باور محدود کننده هست که باید نوشته بشه تا ذهن خلع صلاح بشه
سامان جان تو شجاعت خودت رو نشون دادی در مقابل ذهنت و نجواهای شیطان با همین چند خطی که نوشتی پس اصلا خیالت راحت بنویس به قول سعیده شهریاری بنویس آقا بنویس چکار داری بنویس
سامان جان اصلا هم از قضاوت دیگران نترس تو بنویس من خودم اوایل از قضاوت بچهای سایت زیاد غمم نبود ولی از قضاوت استاد و نگاه استاد خیلی خیلی میترسیدم ولی پا گذاشتم رو ترسم و شروع کردم به نوشتن کامنت و الان من به هدفی که سالها انتظارش بودم با همین نوشتن کامنت بهش رسیدم
و هر موقع هم که مشکلی تو کارم به وجود بیاد میام ذهنم رو کند و کاو میکنم و کامنت مینویسم و ذهنم رو خلع صلاح میکنم ذهنم رو
در حین نوشتن کامنتت گوشیم زنگ خورد و خواهرم شروع کرد به غیبت کردن و همراهیش نکردم برا غیبت خوشبختانه منم تا تونستم توجه نمیکردم ولی توجه میرفت سمتش و انرژیم عوض شد و اون حرفهایی که میخواستم کامنت کنم برات پرید از ذهن مبارکم
دوست دارم داداشی
آرزو میکنم هر کجا هستی در پناه ایزد منان شاد سالم ثروتمند سعادتمند و خوشبخت باشی
من حدودا 4سال پیش توی کار خودم بهترین بودم’ از لحاظ فن و اجرا کار اما از لحاظ درامد همیشه مشکل داشتم چون ذهنیت فقیر داشتم و خودمو لایق درامد بالا و ثروت نمیدونستم و همیشه دیگران رو در اولویت قرار میدادم میگفت ایراد نداره اول پول فلانی رو بدین یا ایراد نداره من دیرتر پولمو میگیرم در صورتی که خودم خیلی نیاز داشتم و برای خودم ارزش قائل نبودم و این فرکانس من به طرف مقابل هم ارسال میشد و حقو به خودش میداد تا اینکه این روند خیلی به من فشار اورد و از این شغل بیرون رفتم
و بصورت هدایتی به شغل دیگه ای رفتم من اونجا با اون کار اصلا اشنایی نداشتم و شنیده بودم پول خوبی درش هست چند وقتی توی اون کار بودم و توی ذهنم هم خواستم این بود که دوست دارم فلان رابطه داشته باشم با یه همچین شخصی و دست بر قضا همچین کسی بامن همکار شد و من خودمو خیلی لایق میدونستم تا اینکه من متوجه شدم ایشون خیلی ثروتمند هستدو از سر اینکه بیکار نباشن اومدن اینجا و من هم کم کم احساس عدم لیاقت کردم و ما ازهم بصورت بدی که اون موقع واسم خلی ناراحت کننده بود جدا شدیم
(ولی الان خدارشکر میکنم که جدا شدیم و چقدر اون جدایی زیبا بود و من نمیفهمیدمش چون بعداها که بهش فکر کردم دیدم که ایشون اصلا تاپ من نبوده و حتما بعدها توی زندگی به مشکل بر میخوردیم)
و من خانه نشین شدم یه روز پدرم اومد و با لحن بدی گفت برو دنبال کار بگرد و من همون موقع غروب بود زدم بیرون هواهم خیلی سرد بود و رفتم دنبال کار و از خدا هدایت خواستم که به زمان و مکان مناسب منو هدایت کن و با خودم احد کردم تا کار پیدا نکردم خونه نمیرم و همون غروب شاید ی ساعت بعدش من باز به شغل اولم به صورت هدایتی برگشتم ولی اینبار با درامد بالا اینجا دیگه من خودم واقعا لایق ثروت و فراوانی نعمت میدونستم درصورتی که پدرم راحت میتونست کمکم کنه ولی خودم هم زیاد نمیخواستم که کمک ایشونو داشته باشم و زیبایی کار هم این بود که ایشون هم کمک نمیکرد چون میدونست کمک کردن عاقبت خوشی نداره
توی شغلم دومم من ماهانه 2 الی 3 ملیون درامد داشتم که فقط هزینه رفت امدم میشد
ولی وقتی برگشم به سمت خدا و ازش هدایت خواستم به شغلی که ازش فرار کرده بودم منو به درامد روزانه 2/500ملیون تومن رسوند و من توی 8 ماه ماشین ارزوهامو گرفتم ی زانتیا خریدم وقتی نگاه میکردم اشکم در میومد و سریعا با احساس خوب شکر گزاری میکردم اون موقع نمیدونستم که به این شرایط گفته میشه تضاد و تضاد ی کمک الهی واسه رسیدن به خواسته ها و من شکر خدارو بجای میارم واسه این روز که الان میفهم چه واسم خوب بوده ولی چکش بدی به سرم خورد
من سعی خودمو میکنم که جز دسته اول قرار بگیرم و مدام درحال پیشرفت در حالت عالی باشم
استاد عزیزم دوست دارم و مشتاقانه منتظرم که بیام و ببینمت
من هرچی دارم ماله توعه ،،،،آدمای زندگیم ،سلامتیم کارم ،،،،،دیدن و لذت بردنم اینا همش به لطف و مهربونی توعه…….
قدم اول شناخت خودمونه ….
قدم بعدی تمرین کردن و استمرار داشتنه.
جهان میگه یا خودتو بهبود میدی یا نابود میشی
ضعیف ها تو دنیا نمیمونن نابود میشن مثه دایناسور ها
اگه خودتو هربار درست نکنی فشار بیشتر و بیشتر میشه تا اونجا که بکل نابود میشی
نکته هایی که من از صحبت نفر اول یادگرفتم:
-قبل از فشار جهان و وقتی همه چی گل و بلبل بود تغییر کرد
-وقتی تو این شخصیت باشی روندن صعودی میشه
-توکل کردن و جسارت داشتن و پرداخت بها
-مهم تر از همه ادامه دادن و استمرار
-و اینکه با همون چیزی که داشته شروع کرده
اگر ما هربار خودمونو تغییر بدیم و بگم چطور از این بهتر و عالی تر و حرکت کنیم خیلی راحتتتتتت همه چیز پیش میره و پیشرفت میکنیم
،جهان گلستان میشه،و تضادها از راه نمیرسن و اگه باشن کم هستن و زندگی روان میشه.
جمله طلایی تضاد برای این میاد که پیشرفت کنیم ،اگه خودت در حال بالا رفتن و پیشرفت باشی تضادی به وجود نمیاد
نفر دوم :
با فشار اوردن جهان تغییر کرد و از صفر شروع کرد
واییییی خدا من تمرکزمو پیدا کردممممم
من نمیدومم چرا میزاشتم گندددد بزنم به همش،کلا میخواستم از صفر شروع کنم و فکر کنم افتخاره……
چرا از پتانسیل جهان استفاده نکنم چرا وقتی همه چی رو به راهه تغییر نکنم ……
همش می بینم ریشه اینکه تغییر کردن به تعویق انداختم اینکه بارهاااا و بارهاااا انگار از صفر شروع کردن برام افتخار بود،و همش میخواستم مدام همه چی گند بزنم و به زیر صفر برسونم در حالی که باید از تجربه هام استفاده میکردم.
دقیقا منم این مساله رو داشتم.یعنی درونم لذت میبرد وقتی داشت از صفر شروع میکرد و من اصلا متوجه این موضوع نبودم .یعنی هر نعمتی خدا سره راهم قرار میداد یه جورایی میخواستم رد کنم و لذت ببرم که از صفر شروع کنم و بگم من از صفر شروع کردم و چه فشارهایی که نکشیدم در این مسیر درهای نعمت رو به روی خودم بستم.
من زمانیکه به فایل گوش میدادم داشتم به بزرگترین تضاد زندگیم که همیشه من رو از تلاش و تغییر باز میداره فک میکردم
تضاد من وسواس فکری در مورد احساس گناه هست
و این احساس زمانی اومد تو زندگیم که همه چی اروم و قشنگ بود و من تازه با همسر عزیزم آشنا شده بودم
متاسفانه این احساس گناه تمام حال خوبمو نابود کرد
و من خیلی سعی کردم که اون رو برطرف کنم اما هر سری یه داستان جدید دارم که ثابت کنه من گناهکارم پس چون در حال آسیب زدن به خودم هستم در هیچ کاری موفق نخواهم شد در نتیجه من هیچ کاری رو شروع نمیکنم و خیلی ساده از زیر بار مسئولیت شونه خالی میکنم
فکر میکنم جز اون گروهی هستم که به تصاد شدید میخورن بعد تازه به فکر میفتن خودشون رو درست کنن
الان وسط این تضاد هستم
اما تصمیم گرفتم براش کاری کنم و این رو متوجه شدم که هرچه بیکارتر بمونم این بیشتر خواهد شد
پس اینجا مینویسم که یادم باشه من اولین قدم کوچیکمو برای حل این تضادم برداشتم و اون گوش کردن فایلهاست تا بتونم راهمو پیدا کنم
برای همهی عزیزان دعای خیر دارم و منتظر نتایج عالیمون در انتهای این قدم بزرگ هستم.
به نام خدایی که من رو به آسونی وعزتمندانه به سمت خواسته هایم هدایت میکنه،
خدایی که نامش اعتباربخش نوشته هایم است
خدایی که سپاس وستایش تنها مخصوص او وشایسته اوست
خداجونم سلااام
سلااام به استاد عزیزم ،درود به این تعهد مثال زدنی و بانو شایسته ملکه ی این سایت توحیدی
سلاااااام به رهروان مسیرسعادت وخوشبختی
خدایاااااشکرت خدایاااااشکرت خدایاااااشکرت که الهاماتت رو بیصدا به قلبم نازل میکنی ،ممنونم ازت برای قلبم که دریافت کننده ی وحی الهیه،
وممنونم ازت که همیشه کمک میکنی الهامات رو بشنوم وبهشون عمل کنم وجدی بگیرم.
توی کامنت اولم توی فایل دستورالعمل پروژه تغییر رادرآغوش بگیر، نوشتم که کاملا گمگشته بودم ونمی دونستم تغییر رو ازکجا شروع کنم
اما با شنیدن گام اول،بهم گفته شد قدم اول چیه و روی کدوم حوزه کارکنم و اون اینکه من میخام بیزنس و کار خودم روبسازم، واون تدریسه.
من خیلی توی موضوع تدریس وآموزش دادن مهارت وعلاقه دارم اما هیچ وقت جدیش نگرفته بود اما کلی نشونه دیدم که رسالت من همینه.
من اینطوری فکر میکردم اگه میخام تدریس رو شروع کنم اول باید برم سر کاردیگه که درآمد داشته باشم وتدریس رو به صورت فرعی انجام بدم،چون فکرمیکردم ممکنه دیر ازاین راه به درآمد میرسم،طبق تمرینی که استاد دادن و هم جهت شدن ندای درونم با این آگاهی ها،حوزه ی انتخابی من شد اینکه شروع به تدریس کنم درمسیر علاقه ام.
واولین ایده ای که اومد (البته بگم دوسه روزه این ایده هست اما همش به تعویق می نداختم که نه الان وقتش نیست،من باید بیشتربدونم،بیشتر مطالعه کنم)
اینکه به استادم پیام بدم وبهشون بگم ،وبالاخره با این وجود که الان دیرموقع بود توی وات ساپ براشون پیام گذاشتم که نزارم بگم فردا که ممکنه نجوا های ذهن بهم غلبه کنن.
خدایاااااشکرت که هرلحظه هدایتم میکنی به صراط مستقیم، به راه کسانی که به آنها نعمت های مادی ومعنوی زیادی بخشیدی که نه برآنها خشم گرفتی ونه گمراهند
خداجونم فقط وفقط تورا میپرستیم وفقط ازتو یاری می جوییم
سلام به شما استاد عزیزم و همراه عزیزتون
و سلام به همه دوستان گرانقدرم
راستش نوشتن برای من خیلی سخت، اکثر صحبتهام با دوستان تلفنی و یا با ویس هست از طرفی هم چون مشکل کمالگرایی دارم خیلی نتایجم رو بزرگ نمیبینم که کامنت بزارم
ولی امشب احساس کردم تعهد دارم که تجربه خودم رو بنویسم شاید انرژیش برسه به دوستانی که نیاز به دریافتش باشن
من زندگی آروم و در حد متعادلی داشتم یک زندگی کارمندی که شکر خدا روال آرومی داشت تا اینکه تضادهای سختی خدا برام ایجاد کرد، تضادهای مالی،جسمی و …. در حدی که شادابی و نشاط و انرژی که داشتم رو از دست دادم. یجورایی به تعبیر همکارام پژمرده شدم درک و پذیرفتن این شرایط برام سخت شد دوست نداشتم اینجوری خودم رو ببینم میدونستم که به جاهای ناجالبی خواهم رسید که در تکاپوی تغییر شرایطم افتادم و از خداوند تقاضای کمک کردم و خداوند من رو در مسیر تغییر قرار داد و انصافا من هم مشتاقانه شروع کردم به تغییر دادن خودم و جهان پیرامونم و در این مسیر بعد از بهره بردن از 2 استاد عزیز به شما استاد خوبم و این سایت دلنشین رسیدم
الان چند سال هست که روی خودم کار میکنم و ایرادهای شخصیتیم رو تا حد مطلوبی برطرف کردم و همچنان هم در حال بهبود خودم هستم
از همون ابتدای راه متوجه شدم که چه رویاهای زیبایی داشتم که همه رو کنار گذاشته بودم و ب یک زندگی معمولی راضی شده بودم اونهم منی که از بچگی در رفاه کامل و یک زندگی رویایی بزرگ شده بودم
شروع کردم تلاش برای رسیدن به اصل خودم ولی چند مشکل سر راهم بود
اول اینکه من کارمند رسمی بودم با بیشتر از 20 سال سابقه کاری که تنها راه در اومدن از اون بازنشستگی بود
دوم اینکه جسمم بخاطر کاری که داشتم کامل دچار اختلال شده بود و هر روز هم بیشتر میشد چون کار روز بروز سختتر و غیر اصولتر میشد
سوم اینکه من در شهر زادگاه همسرم بودم که متاسفانه برای ایشون سبب شکستهای مالی پشت سرهم بود و هرچی هم بهش میگفتم که بره یک شهر دیگه و کسب و کار جدید اونجا راه بندازه قبول نمیکرد و نمیتونست من رو تک و تنها تو شهر غریب بگذاره با اینکه من راضی بودم
خلاصه شروع کردم به درخواست بازنشستگی پیش از موعد ولی به هیچ وجه باهام موافقت نمیکردن متاسفانه هیچ ارگانی نیروهایی خوبش رو از دست نمیده
ولی من کوتاه نیومدم شاید باورتون نشه از سال 1400 مرتب شروع به درخواست دادم علیرغم حرفای تمام اطرافیان که میخواستن منصرفم کنن و بترسونن
و بالاااااخره خرداد امسال تونستم با 25 سال سابقه خودم رو بازنشسته کنم اونم یجورایی مجبورشون کردم باهام موافقت کنن
خب تا خواستم که خونه ام رو بفروشم وجمع کنم از اون شهر مهاجرت کنم اسرائیل حمله کرد و من موندم بازار راکد همه چی تو ایران خونه ای که گذاشته بودم واسه فروش هیچ مشتری پیدا نکرد
هر چی صبر کردم دیدم بیخودِ با همسرم صحبت کردم و گفتم ما داریم اینجا فقط وقت و هدر میدیم بیا با دست خالی هم شده بریم از این شهر و چون قرار بود بریم کرج فرستادمش کرج تا ی خونه اجاره کنه واسه مون ، که باز هم تا رفت کرج بر خورد به بی آبی تهران و کرج خلاصه که همسرجان حسابی ترسیده بود و میگفت چرا خودمونو دردسر بدیم و ….. هر چی هم میخواستم تلفنی قانعش کنم که این یک مشکل موقتی هست و قطعا پشتش ی داستانی هست قبول نمیکرد و برگشت به خونه
ولی من که به این راحتی ها ول کن نبودم خودم شهریور رفتم کرج و بعد کلی گشتن ی خونه قولنامه کردم و خونه مو جمع کردم و مهاجرت کردم به کرج
الان بیشتر از یک ماه که مهاجرت کردم درحالیکه:
خونه مو به بنگاه سپردم و رهاش کردم تا خود خدا سر وقتش برام بفروشه و فقط با ایمان بخودش حرکت کردم اونم در شرایطی که حقوقم بسیار بسیار کم شد بواسطه بازنشستگی اونم با 25 روز حقوق و خونه ای هم که کرایه کردم اندازه حقوق بازنشستگیم هست
لازم که چند نکته رو بگم، درسته که من دستاورد مالی بزرگی نداشتم ولی تو این سالها تونستم به آرامشی عمیق برسم، تونستم شادی عمیق درونی رو پیدا کنم، تونستم به صلح با خودم برسم منی که بسیار حساس و استرسی بودم. تونستم به زیباترین شکل ممکن خدای خودم رو پیدا کنم و بشناسم و در هر لحظه زندگیم جاری باشه که همین، فقط، بزرگترین دستاورد برامِ و بابتش بسیار سپاسگذارم
از طرف دیگه بقول استاد در مسیری افتادم که چرخ زندگیم بسیاااااار روان شده نعمت از در و دیوار وارد زندگیم میشه و هیچ کمبودی واسم نمیزاره
شاید باورتون نشه از وقتی که پا روی ترسام گذاشتم و علیرغم مخالفت نزدیکانم بازنشست شدم و با اینکه حقوقم نسبت به قبل خیلی کمتر شده ولی واریز پول به کارتام از قبل هم بیشتر شده از وقتی یاد گرفتم با آرامش عمیق موجودی حسابهامو نشمرم و به خودش دخل و خرجم رو بسپارم انگار که دستم تو جیب اون هست، ی لحظه هم حسابم رو خالی نکرده
توضیحش سخته ولی واقعیتی هست که من این چند ماه دارم از حمایت بیدریغش دریافت میکنم
و من که امیدوارانه دارم روی جسم و روحم کار میکنم تا قدرت از دست رفته مو بدست بیارم و مهارت هایی رو کسب کنم و منتظر ایده یونیک و ناب خودش باشم.
ومثل روز برام روشن که در صورت ادامه همین مسیر به همه اهدافم خواهم رسید
برای همه قلبی آرام، سلامتی کامل و آسایش عمیق آرزو میکنم ️
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیک تره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
حاضرم تمام اموالم هر چی دارم بدم ولی ذهنم امشب اجازه بهم بده نجواها بهم اجازه بده تو این سایت الهی من دوتا کلام بنویسم بخداوند قسم اینجا کعبه خداست اینجا نوشتن معجزه میکنه اینجا باور ساخته میشه اینجا همه چی به آدم داده میشه مصطفی بنویس بخدا این جا مجانی مفتی بهت پول میدن ثروت میدم راحت آسون بدست میاد با همین نوشتن کامنت راحت بدست میاد بنویس فقط شجاعت میخواد شهامت میخواد فقط ایمان میخواد فقط باور میخواد قدرت میخواد غلبه بر ترس میخواد نترسیدم از قضاوت شدن میخواد مصطفی بنویس پسر بازم بنویس باز هم ذهنت رو خلع صلاح کن تا درست بشه همه چیز
بنویس مصطفی چرا ساکت شدی چیزی نمیگی دیگه چرا دیگه دست کشیدی از کامنت نوشتن چرا میگی من دیگه چیزی ندارم برا نوشتن کامنت
امروز پیمان اومده بود مغازه هر شب بیشتر موقعها میاد خیلی تحسینم کرد خیلی تحسینم کرد میگفت خیلی سعادت میخواد در کنار آقا مصطفی کار کردن میگفت قدر آقا مصطفی رو داشته باشید و خیلی تحسینم کرد و منم خیلی تحسینش کردم و گفت آقا مصطفی اومدم دیدمت انرژی گرفتم و الان دارم میرم سر کار من این تحسین ها رو مدیون کی باید باشم جز خدا من این محبتهای آقای برزگر و مشتریها رو مدیون کی باید باشم جز خدا من تا یک ماه پیش تو مونه غرق در افکارات شیطان بودم من تو زندان ذهن بودم و الان تو بهشتم این عذت این مقام خدا بهم داده
امشب آقای برزگر بهم میگفت میخوام مجانی بفرستمت بری باشگاه گفتم مجانی گفت آره نمیخوای من قبول نکردم چون میترسم برم باشگاه خسته بشم نتونم برم سر کار
آقای برزگر میگفت شنبها که تعطیل میکنیم بعضی از موقعها یا شاید شنبها تعطیل کنیم چون ما فروشمون شبهای جمعه عالی هست و شنبه باید بره برا خرید و دیگه صرف نمیکنه در مغازه باز کنی اون موقع تعطیل میکنه یه خورده ام برای استراحت اونوقت میگفت میخوام حقوقت کامل بدم با تعطیلی خدای من من به این خواسته ام هم دارم میرسم این خواسته هم تو تیک زدی
خدایا روزهای سخت تو بهم گفتی ادامه بده تموم میشه منم ادامه دادم تموم شد
خدایا الانم خانواده ام زن بابام مشکل داره با من من فکر میکنم مشکل داره با من و کارم نمیدونم چرا هر موقع من سر کار میرم و ادامه میدم حسودی میکنه و اخلاق و رفتارش باهام عوض میکنه و یه جورایی بهم میفرمونه که از کارت استعفا بده و من بابت این موضوع خیلی ناراحت و گرفته هستم خدایا برا تو که کاری نداره دلها رو برام نرم کن مشکلم رو حل کن میدونم حال خوبم بستگی به شرایط بیرونی داره ولی تو کمکم کن تغیر کنم تو کمکم کن نمیدونم خدایا من از لحاظ ذهنی خسته ام از بس روی این موضوع فکر کردم
موضوعی که آقای برزگر امشب بهم گفت وقتی دوباره بهش گفتم آقای برزگر شما بزرگوار هستید که تعطیلیها هم بهم حقوق میخواید بدید و اون گفت این موضوع اونقدرها هم گفتن نداره و انقدر نگو غمود نباشه میدمت ما بنده خدا هستیم و بزرگوار خدا هست نه ما
امشب بهش گفتم من نمیدونستم آقا مرتضی شما آنقدر آدم خوب و با اخلاقی هستی وگرنه اونزمونی که گفتی شیفت صبح بیا دست رد به سینت نمیزدم
و الان که میخوام برم استاد الان متاسفانه چون یک نیرو زن داره دیگه نیاز به دوتا نیرو برا شیفت صبح نداره و من پشیمونم که چرا شیفت صبح نرفتم سر کار و امیدوارم خودم رو ببخشم بخواطر این اشتباهی که نادانسته اول برج هفت کردم
خدایا کمکم کن من به کمک تو نیاز دارم
خدایا من سخت به تو محتاجم
خدایا من نیازمند تو هستم
خدایا من هیچی نیستم در مقابل تو
خدایا کمکم کن
خدایا کمکم کن من به تو نیاز دارم
خدایا دلها رو برام نرم کن خدایا خدایا ذهنم میگه کامنت ننویس ولی من مینویسم به یاری تو
خدایا خدایا کمکم کن
خدایا من فقیر و خسته به درگاه آمدم رحمی
خدایا
سپاسگذارم سپاسگذارم سپاسگذارم
براتون آرزوی موفقیت ثروت سلامتی خوشبختی آرامش سعادت در دنیا و آخرت خواستارم
بنام خدای بخشنده و مهربان
خدایا هر چه دارم از آن توست و تو به من دادی .
خدایا می پذیرم که همه کارها تو برای من انجام میدی .
خدایا هر خیری از تو به من میرسد من فقیرم.
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته
سلام به دوستان
استاد جانم بابت این دوره شگفت انگیز
سپاسگزار شما هستم . این پروژه برای من نعمت بزرگیه .
خانم شایسته عزیزم سپاسگزار شما هستم بابت پروژه تغییر را در آغوش بگیر .
دوستان هم فرکانسیم از شما سپاسگزارم بابت کامنتهای فوق العاده که هر کدومشون برای من درسی دارن.
من دوباره اومدم و از اول شروع کردم به گوش کردن این جلسات .
زمان فایلها کمه ولی خیلی نکات مهم و اساسی
گفته شده . هر چقدر گوش میکنم می بینم باز نیاز به یادآوری دارم مثل تشنه ای که هر چقدر آب مینوشد باز هم تشنه است .
امروز با گوش کردن همین فایل ، به این درک رسیدم که من اگه فقط همین حرف استاد را
باور کنم کافیه اینکه ،
قصد خداوند و جهان برای بهتر کردن است و
اگر من همیشه در حال پیشرفت و بهبود باشم به تضاد خاصی در زندگی بر نمی خورم .
خداوند هدایتم کن تا بتونم آنقدر روی خودم کار کنم و به گروه پیشرو ملحق بشم .
نکته ی بعدی هم اینکه :
چرا باید افتخار کنم که از صفر شروع کنم و دستان خدا را رد کنم .
این جمله استاد خیلی منو به فکر واداشت .
خیلی باید حواسم به افکارم به اعمالم باشه .
مسیر خودشناسی مسیری شگفت انگیز و شیرینی که باید همیشه هدف برای بهتر شدن خودم باشد
در تمام جنبه ها و هر بار خودم را با گذشته خودم مقایسه کنم و پیشرفتم را بسنجم .
موفقیت ادامه دارد.
به امید دیدار استاد عزیزم در بهترین زمان و مکان .
در پناه الله یکتا
سلام خدمت استادم خانم شایسته عزیز و همه دوستان بهشتیم
این کامنت رو مینویسم تا یادم بمونه من کی و کجا بودم
من الان در شرایط کارمندی خیلی خوبی هستم
اما مدتهاست که تصمیم به تغییر کردم
شاید چند سال
اما می خوام اعتراف کنم تا الان بخاطر بهانه هایی نتونستم از این کار کنار بکشم و وارد بزینس خودم بشم
ترس از اینکه اگه نتونم از پس مخارج خانواده ام بر بیام چه؟
ترس از مخالفت دیگران خصوصا همسرم از اینکه در یک شرایط کاملا نرمالی و جایی که هستی ارزوی خیلیاست
ترس از سیاهی جلوی راهم که واقعا نمی دونم باید چیکار کنم
تجربه ای ندارم و و و
از طرفی میگم شاید این حقوق ناچیز کارمندی کمکی باشه که بتونم کار آینده ام رو شروع کنم نمی دونم واقعا
با همه این ترس ها تصمیم گرفتم به شهری دیگه مهاجرت کنم و درخواست انتقالی دادم
این تنها تغییری هست که میتونم انجامش بدم
شاید این مهاجرت باعث بشه چسب موندنم در یه جای خاص یکم شل بشه و من بهتر بتونم خودم و در مسیر بیزینسم قرار بدم
از خداوند هدایت می خوام و از او کمک و یاری می طلبم که تا قبل از برخورد با تضاد جدیی بتونم راه و مسیر الهی بیزینس شخصی ام رو پیدا کنم و به اون سمت حرکت کنم
با تشکر از همه
سلام استاد سلام مریم جان سلام دوستان خوبم
من خیلی خداروشکر میکنم که در مورد زندگیام ذود تصمیم نگرفتم
و الان شاید دوستام که در سن 15 16 ازدواج کردن الان چند فرزند دارن من این چیزا را نداشته باشم گاهی این ذهن میاد که مقایسه کنه من اجازه نمیدم میگم نه اینکه من در این سایت هستم و دارم هر روز فایل هارو گوش میکنم و عمل میکنم اونا این شرایط را ندارن.
از زندگی شون کلی نارضایتی دارند وقتی بمن میرسن میگن خوشبحال تو بخاطر خیلی چیزا ….
میگم خدایا من ازت ناراضی نیستم خیلی ام راضی ام آنچه بخوام میتونم این قدرت بمن دادی
به سوالات که در گام صفر بود پاسخ دادم و وارد جلسه دو شدم
دوره احساس لیاقت را ندارم و جز خواسته هایم هست به امید خدا میخرم
حالا با دوره عزت نفس همزمان به تمرینات عمل میکنم به امید خدا
من آدمی بودم که و گاهی هستم که مسیرم عوض میشه و به جایی آمدن به سایت میرم در فضای مجازی و کلی از مسیر خارج میشدم
حالا اجازه نمیدم اهرم رنج و لذت درست کردم ک به راحتی اجازه نمیده که برم در مسیر نادرست
و حالا خیلی دوست دارم از خانواده ام جدا بشم چون دوست ندارم که کسی برای من زحمت بکشه
نه اینکه خودمو دوست نداشته به این دلیل که دوست دارم خودم زندگی مو بسازم
و خیلی این موضوع منو آزار میده که گاهی کسی بمن بگه که تو اینجایی و مصرف ما زیاده نفر زیادیم و خیلی چیزا
من احساس خفت و خاری میکنم ک من چرا نمیتونم به خانواده ام کمک کنم نه اینکه اینا خرج منو بده
و الان در حال حرکت هستم هدف دارم هرچند این موضوع منو آزار میده ولی در مسیرس هستم و هدف های خوبی دارم برای اینکه فردی نباشم که مصرف کننده باشم
میدونم این تضاد برای این بوجود آمده که من پیشرفت کنم اگر خانواده همه ای امکانات فراهم کنه و من هیچ حرکت نخواهیم کرد
برای همین میخوام همیشه ورودی های خوبی بدم به ذهنم و اول رفتم خیاطی تا جایی قابل قبول دیدم که بیشتر ازاینکه بمن سود داشته باشه ضرر داشت و ادامه اش ندادم.
بعد رفتم دوره دستخط شرکت کردم و دیدم که خیلی علاقه ندارم بیخیالش شدم
بعد کار های خانگی انجام میدادم روسری دوزی دوخت ودوز دیدم که چشمام آب میزنه گفتم این کاری نیست که من میخوام.
با پولی که از خیاطی در میآوردم دوره عزت نفس خریدم و 9 ماه میشه تا جلسه 6 فوقالعاده عمل کردم و خیلی بمن کمک کرد چون جلسه 6 بمن گفتن که برو تمرین آگهی بازرگانی انجام بده و دوبار تونستم انجام بدم و کنار دوره عزت نفس دوره فن بیان صدا سازی خرید کردم و الان همزمان هم فن بیان میرم تمرینات صدا سازی و گوش دادن به جلسات عزت نفس بمن بسیار کمک میکنه که خودباوری فوقالعاده داشته باشم
والان از خداوند بسیار سپاسگزارم که من در چنین خانواده ای بدنیا آمدم ک بمن کمک نکنه باعث بشه من فردی باشم که روی پای خودم باشم روی کسی حساب نکنم جز خدا
و من هنر شمع سازی سازه سنگی و قالب سازی را دارم و میتونم به راحتی زندگیمو شروع میکنم
به امید خدا و کمک به آموزش های استاد و تعهد خودم
چقدر از کامنت های دوستان بمن کمک میکنه و صحبت های فوقالعاده استاد و دوستان عزیز که از تجربه شون برای ما میگن
خداروشکر میکنم
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به دوستان هم فرکانسی خودم
نمیدونم از کجا شروع کنمبه کامنت نوشتن
اما میدونم که خداونده خودش اون چیزی که نیازه برزبانم جاری میکنه
من چند روزه پیش به واسط یکی دوستان بهم گفت که استاد یه پروژه رو استارت زده برو خودتو دوباره وصل کن به پروژه
من خیلی لگد خوردم از قانونی که درسته اما همیشه عمل نمیکم و ضربشو میخورم.
یادمه همیشه میخوام خونوادم رو بیارم تو این مسیر
من مادرم قرص فشار میخوره خیلی حرص میخوره بهش میگفتم مادر بیا تو این مسیر یا خیلی از قانون براشون صحبت میکنم اما تهش انگار نه انگار انرژیم روومیگیره خلاص من فهمیدم که واقعا نمیتونم بالایه کسی زور زیادی بزنم تهش حال خودم رو بد میکنن
یکی از نقص هایی که دارم اینه که خیلی دیر کامنت میزارم همین العان هم که کامنت میزارم ذهنم درگیره همش بهم میگه تو چی داری واسه گفتن درصورتی که وقتی شروع میکنم به نوشتن آنقدر حرف واسه گفتن دارم که نگو از خداوند میخوام که کمکم کنه تا بتونم بیشتر عمل کنم به این قانونه زیباو کارساز
خیلی جاها خداوند دستم رو گرفته نباید من یادم بره ک چه نشونه های رو نشونم داده چقدر واضح باهام حرف میزد و همیشه جلوتر از منکارامو انجام میداده
من از خدا میخوام دوباره وصل شم به خودم و خدایه خودم که هر چی دارم از اوست
استاد خیلی دوستددارم که همیشه ماهارو سوپرایز میکنی با این پروژه ای که واسمون فراهم کردی دوستت دارم
بدرود
سلام و تحیت پروردگار بر عزیز دلم سامان داداش گلم
سامان جان من یه زمونی تو زندگیم وقتی که اوایل اشناییم با استاد بود چون بابام رو دوست داشتم خیلی زیاد و الانم دوس دارم و چون مادرم به رحمت خدا رفته بود و نمیخواستم اون رو دیگه از دست بدم من اون زمانها سامان جان مغازه کبابی داشتم شبها آخر شب میرفتم خونه بابام و شروع میکردم حرفهای استاد رو به بابام زدن و بابام بهم میگفت تو اگر اهل عملی خودت برو عمل کن و خلاصه آقا ما هم میدیدم کسی به حرفم گوش نمیده میزدم میشکستم و پرخاشگری میکردم و اینا
میخوام اینو بهت بگم تهش شد تجربه که الان من کلامی از حرفهای استاد رو به کسی نمیزنم سامان جان
اصلا خودت رو سرزنش نکن بخواطر این موضوع من خودم آدمی بودم که میخواستم هادی پدرم باشم
و در مورد کامنت نوشتن که منم هر موقع نیاز داشته باشم به نوشتن کامنت ذهنم میگه تو چی داری برای نوشتن کامنت و به قول خودت کلی باور محدود کننده هست که باید نوشته بشه تا ذهن خلع صلاح بشه
سامان جان تو شجاعت خودت رو نشون دادی در مقابل ذهنت و نجواهای شیطان با همین چند خطی که نوشتی پس اصلا خیالت راحت بنویس به قول سعیده شهریاری بنویس آقا بنویس چکار داری بنویس
سامان جان اصلا هم از قضاوت دیگران نترس تو بنویس من خودم اوایل از قضاوت بچهای سایت زیاد غمم نبود ولی از قضاوت استاد و نگاه استاد خیلی خیلی میترسیدم ولی پا گذاشتم رو ترسم و شروع کردم به نوشتن کامنت و الان من به هدفی که سالها انتظارش بودم با همین نوشتن کامنت بهش رسیدم
و هر موقع هم که مشکلی تو کارم به وجود بیاد میام ذهنم رو کند و کاو میکنم و کامنت مینویسم و ذهنم رو خلع صلاح میکنم ذهنم رو
در حین نوشتن کامنتت گوشیم زنگ خورد و خواهرم شروع کرد به غیبت کردن و همراهیش نکردم برا غیبت خوشبختانه منم تا تونستم توجه نمیکردم ولی توجه میرفت سمتش و انرژیم عوض شد و اون حرفهایی که میخواستم کامنت کنم برات پرید از ذهن مبارکم
دوست دارم داداشی
آرزو میکنم هر کجا هستی در پناه ایزد منان شاد سالم ثروتمند سعادتمند و خوشبخت باشی
درود به استاد عزیزم و مریم بانوی محترم
من حدودا 4سال پیش توی کار خودم بهترین بودم’ از لحاظ فن و اجرا کار اما از لحاظ درامد همیشه مشکل داشتم چون ذهنیت فقیر داشتم و خودمو لایق درامد بالا و ثروت نمیدونستم و همیشه دیگران رو در اولویت قرار میدادم میگفت ایراد نداره اول پول فلانی رو بدین یا ایراد نداره من دیرتر پولمو میگیرم در صورتی که خودم خیلی نیاز داشتم و برای خودم ارزش قائل نبودم و این فرکانس من به طرف مقابل هم ارسال میشد و حقو به خودش میداد تا اینکه این روند خیلی به من فشار اورد و از این شغل بیرون رفتم
و بصورت هدایتی به شغل دیگه ای رفتم من اونجا با اون کار اصلا اشنایی نداشتم و شنیده بودم پول خوبی درش هست چند وقتی توی اون کار بودم و توی ذهنم هم خواستم این بود که دوست دارم فلان رابطه داشته باشم با یه همچین شخصی و دست بر قضا همچین کسی بامن همکار شد و من خودمو خیلی لایق میدونستم تا اینکه من متوجه شدم ایشون خیلی ثروتمند هستدو از سر اینکه بیکار نباشن اومدن اینجا و من هم کم کم احساس عدم لیاقت کردم و ما ازهم بصورت بدی که اون موقع واسم خلی ناراحت کننده بود جدا شدیم
(ولی الان خدارشکر میکنم که جدا شدیم و چقدر اون جدایی زیبا بود و من نمیفهمیدمش چون بعداها که بهش فکر کردم دیدم که ایشون اصلا تاپ من نبوده و حتما بعدها توی زندگی به مشکل بر میخوردیم)
و من خانه نشین شدم یه روز پدرم اومد و با لحن بدی گفت برو دنبال کار بگرد و من همون موقع غروب بود زدم بیرون هواهم خیلی سرد بود و رفتم دنبال کار و از خدا هدایت خواستم که به زمان و مکان مناسب منو هدایت کن و با خودم احد کردم تا کار پیدا نکردم خونه نمیرم و همون غروب شاید ی ساعت بعدش من باز به شغل اولم به صورت هدایتی برگشتم ولی اینبار با درامد بالا اینجا دیگه من خودم واقعا لایق ثروت و فراوانی نعمت میدونستم درصورتی که پدرم راحت میتونست کمکم کنه ولی خودم هم زیاد نمیخواستم که کمک ایشونو داشته باشم و زیبایی کار هم این بود که ایشون هم کمک نمیکرد چون میدونست کمک کردن عاقبت خوشی نداره
توی شغلم دومم من ماهانه 2 الی 3 ملیون درامد داشتم که فقط هزینه رفت امدم میشد
ولی وقتی برگشم به سمت خدا و ازش هدایت خواستم به شغلی که ازش فرار کرده بودم منو به درامد روزانه 2/500ملیون تومن رسوند و من توی 8 ماه ماشین ارزوهامو گرفتم ی زانتیا خریدم وقتی نگاه میکردم اشکم در میومد و سریعا با احساس خوب شکر گزاری میکردم اون موقع نمیدونستم که به این شرایط گفته میشه تضاد و تضاد ی کمک الهی واسه رسیدن به خواسته ها و من شکر خدارو بجای میارم واسه این روز که الان میفهم چه واسم خوب بوده ولی چکش بدی به سرم خورد
من سعی خودمو میکنم که جز دسته اول قرار بگیرم و مدام درحال پیشرفت در حالت عالی باشم
استاد عزیزم دوست دارم و مشتاقانه منتظرم که بیام و ببینمت
ردپا تاریخ 1404/8/2
به نام خالق عشق و زیبایی
من اینجام مبنویسم به لطف تو
تو مدار این حرفا قرار گرفتم به لطف تو
صحبت های دوستامو شنیدم اونم به لطف تو
من هرچی دارم ماله توعه ،،،،آدمای زندگیم ،سلامتیم کارم ،،،،،دیدن و لذت بردنم اینا همش به لطف و مهربونی توعه…….
قدم اول شناخت خودمونه ….
قدم بعدی تمرین کردن و استمرار داشتنه.
جهان میگه یا خودتو بهبود میدی یا نابود میشی
ضعیف ها تو دنیا نمیمونن نابود میشن مثه دایناسور ها
اگه خودتو هربار درست نکنی فشار بیشتر و بیشتر میشه تا اونجا که بکل نابود میشی
نکته هایی که من از صحبت نفر اول یادگرفتم:
-قبل از فشار جهان و وقتی همه چی گل و بلبل بود تغییر کرد
-وقتی تو این شخصیت باشی روندن صعودی میشه
-توکل کردن و جسارت داشتن و پرداخت بها
-مهم تر از همه ادامه دادن و استمرار
-و اینکه با همون چیزی که داشته شروع کرده
اگر ما هربار خودمونو تغییر بدیم و بگم چطور از این بهتر و عالی تر و حرکت کنیم خیلی راحتتتتتت همه چیز پیش میره و پیشرفت میکنیم
،جهان گلستان میشه،و تضادها از راه نمیرسن و اگه باشن کم هستن و زندگی روان میشه.
جمله طلایی تضاد برای این میاد که پیشرفت کنیم ،اگه خودت در حال بالا رفتن و پیشرفت باشی تضادی به وجود نمیاد
نفر دوم :
با فشار اوردن جهان تغییر کرد و از صفر شروع کرد
واییییی خدا من تمرکزمو پیدا کردممممم
من نمیدومم چرا میزاشتم گندددد بزنم به همش،کلا میخواستم از صفر شروع کنم و فکر کنم افتخاره……
چرا از پتانسیل جهان استفاده نکنم چرا وقتی همه چی رو به راهه تغییر نکنم ……
همش می بینم ریشه اینکه تغییر کردن به تعویق انداختم اینکه بارهاااا و بارهاااا انگار از صفر شروع کردن برام افتخار بود،و همش میخواستم مدام همه چی گند بزنم و به زیر صفر برسونم در حالی که باید از تجربه هام استفاده میکردم.
از همون شرایط استفاده کنی که اوضاع بهتر بشه
خدایاشکرت
سلام مهسای عزیز ممنونم از کامنتی که نوشتی؟
دقیقا منم این مساله رو داشتم.یعنی درونم لذت میبرد وقتی داشت از صفر شروع میکرد و من اصلا متوجه این موضوع نبودم .یعنی هر نعمتی خدا سره راهم قرار میداد یه جورایی میخواستم رد کنم و لذت ببرم که از صفر شروع کنم و بگم من از صفر شروع کردم و چه فشارهایی که نکشیدم در این مسیر درهای نعمت رو به روی خودم بستم.
ممنونم که ترمز منو دوباره به من یادآوری کردی.
سلام خدمت همهی همقدمیهای عزیز
من زمانیکه به فایل گوش میدادم داشتم به بزرگترین تضاد زندگیم که همیشه من رو از تلاش و تغییر باز میداره فک میکردم
تضاد من وسواس فکری در مورد احساس گناه هست
و این احساس زمانی اومد تو زندگیم که همه چی اروم و قشنگ بود و من تازه با همسر عزیزم آشنا شده بودم
متاسفانه این احساس گناه تمام حال خوبمو نابود کرد
و من خیلی سعی کردم که اون رو برطرف کنم اما هر سری یه داستان جدید دارم که ثابت کنه من گناهکارم پس چون در حال آسیب زدن به خودم هستم در هیچ کاری موفق نخواهم شد در نتیجه من هیچ کاری رو شروع نمیکنم و خیلی ساده از زیر بار مسئولیت شونه خالی میکنم
فکر میکنم جز اون گروهی هستم که به تصاد شدید میخورن بعد تازه به فکر میفتن خودشون رو درست کنن
الان وسط این تضاد هستم
اما تصمیم گرفتم براش کاری کنم و این رو متوجه شدم که هرچه بیکارتر بمونم این بیشتر خواهد شد
پس اینجا مینویسم که یادم باشه من اولین قدم کوچیکمو برای حل این تضادم برداشتم و اون گوش کردن فایلهاست تا بتونم راهمو پیدا کنم
برای همهی عزیزان دعای خیر دارم و منتظر نتایج عالیمون در انتهای این قدم بزرگ هستم.