این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
داستان دورهمی دوهفته پیش رو در کامنتی در دوره هم جهت با جریان خداوند گفتم ، یک نکته ای دیگه داشت که دوست داشتم راجبش صحبت کنم .
اونهم این بود که دوستان از هم کلاسی ها و مدیر و دبیرو ناظم صحبت میکردند که الان هر کدام کجا هستن و چه جایگاهی دارند .
و رسیدن به ناظم هنرستان که همبشه یک تیکه کلامی داشت و به بچه ها میگفت دیگه تکرارنشه .
و گفتن که ایشان بعد از اینکه بازنشسته شده ، رفته در یک منظقه بالای شهر و آش فروشی زده
و تغییرات بزرگی بعد از اون در زندگیش رقم خورده
و یک مغازه داره و کلی آشپز و کارگر و درآمد خیلی خوبی هم داره و به ثروت خیلی زیادی هم رسیده
و وقتی که داشتانش رو برای همسرم تعریف کردم گفت اتفاقا با خانم ایشون توی باشگاه آشنا شده و خانمش گفته که دومین مغازه آش فروشی رو که 30 میلیارد تومان نقد بتازگی خریداری کردن ، افتتاح کردن .
و این موضوع تحسین منو به ایشون بر انگیخته کرد که آفرین که مثل خیلی ها بعد از بازنشستگی توقف نکرده و این رو فرصتی دانسته برای شروع مجدد برای رسیدن به خواسته ها .
بدون توجه به اینکه پرستیژ من چی میشه من کلاسم قبول نمیکنه ، مردم چی میگن و با ایمان و باور حرکت کرده و نتیجه هم مشخصه عالی 20
وقتی دخترام این موضوع رو شنیدن ، با تعجب گفتن ، آخه آش فروشی ، آخه فلان و بهمان و….
و همونجا من ایشون رو تحسین کردم و تحسین میکنم و از خداوند هم برای خودم هدایت میخوام که منو هدایت کنه ، چون منهم دوست ندارم ثابت بمونم و در باد موفقیتهام بخوابم دوست دارم حرکت کنم و مولد باشم و با خلق خواسته هام به رویاهام برسم
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو کمک ویاری میجویم
خدایا منو هدایت کن به راه راست به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
سپاسگزارم که برام یک کامنت ارزشمند و پر از احساس ناب و عالی نوشتی .
دقیقا همینه ما باید فقط برای خودمون و خواسته های خودمون و قلبمون زندگی کنیم و حرکت کنیم به سمت خلق خواسته ها مون . بدون توجه به حرف مردم ، چون ما هرکاری انجام بدیم از نظر تعدای خوب و از نظر تعدای ممکنه مورد پسند نباشه .
مهم اینکه که ما قدم در راهی بزاریم که دوست داریم و با عشق و علاقه انجام بدیم و ادامه بدیم
حتما درهای موفقیت بروی ما باز میشه
حتما نعمتهای بیشمار وارد زندگیمون میشه
من هنوز هم باورش برام سخته که ناظم ما رفته و آش فروشی زده ، اصلا به کلاس و ظاهرش نمیخورد .
اما ایشون ایمان و باور داشته و حرکت کرده
فارق از اینکه نظر دیگران درمورد ابشون و کارش چی هست .
جالبه که خیلی ها از نقاط دورتر شهر برای خرید آش میان پیش ایشون و کلی هم صف وایمیستن
واین ایمان و باور ایشون هست که نعمت و ثروت رو به زندگبش جاری کرده و انسانهای بیشماری خاهان آش ایشون هستند در حالی که شهر پر از مغازه های آش فروشی بیشماری هست که اتفاقا خیلی ها شون خلوت هم هستن
نفیسه جان آرزوی بهترینها برات دارم
انشالله که همیشه دراوج قله رسیدن به خواسته هات باشی و زندگیت پر از نعمت و ثروت و فراونی و سلامتی باشه
پذیرفتن تمام از دست دادنها،شکست خوردن ها, رها شدنها
داشتن پذیرش یعنى پایان دادن تمام دعوی ها و
اختلافها ،پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش…
دوران همگیری خیلی بهم خوش گذشت …شوخی و خنده ، بخور و بخواب …. خونه پدر خانم
بعد از حدود دوسال روز بازار رفتن و بساط کردن توی سرما و گرما بدون ماشین ، این دو ماه استراحت و تعطیلی واقعا بهم چسبید
توی همین روزهای تعطیلی بود که ، یکی از عمده فروشان قهوه و چای که ازش جنس تهیه می کردم باهام تماس گرفت و گفت: نمی خوای بیای مشهد ؟
گفتم : روز بازارها که تعطیله ، نمی تونم کار کنم !!
گفت : حالا شما بیا مشهد ، یواش یواش کار را شروع کن خدا بزرگه …
گفتم : باشه خبرشو می دم …
از یه طرف شرایطی که داشتم خیلی برام راحت و لذت بخش بود چون هیچ مسئولیتی نداشتم ، نه می خواست اجاره خونه بدم ، نه می خواست خرج خونه بدم … اما از طرف دیگه وجودم تشنه یک حرکت توحیدی بود …
دلم می خواست دوباره با خدا معامله کنم خودمو وارد یک چالش جدید کنم
با تماس این بنده خدا ، جرقه افتتاح کافیشاپ توی وجودم زده شد و یه دفعه آتیش گرفتم و موتورم روشن شد … با خودم گفتم : روز بازار دیگه بسه ، می رم مشهد، کافیشاپ افتتاح می کنم ، … من باید کافیشاپ بزنم …
به همسرم گفتم : بلیط می گیرم بریم مشهد !!
گفت : چی …!!!؟؟؟ بریم مشهد چکار کنیم؟؟!
گفتم : بریم مشهد می خوام کار رو شروع کنم … می خوام کافیشاپ بزنم …
گفت: اولا مشهد همه جا تعطیله ، دوما ؛ با کدوم پول می خوای کافیشاپ بزنی ؟؟ سوما ؛ مگه تو تاحالا کافیشاپ داشتی ؟
گفتم : خدا بزرگه … فعلا بریم مشهد
گفت : آخه ما که پول نداریم حتی غذا بخریم!!
گفتم: یک میلیون تومان یارانه برای سرپرست هر خانوار ریختن و بعدشم یک میلیون تومان برای تولد لئا جمع شده ، فعلا با همین پول خودمون رو برسونیم مشهد بعدش خدا بزرگه …
بلیط گرفتم و اومدیم مشهد … به محض اینکه رسیدیم ، رفتم پیش همین دوستم که عمده فروش بود، بهش گفتم : می خوام کافیشاپ بزنم ، دیگه نمی خوام برم روز بازار …
گفت : خیلی هم عالیه … هرچقدر جنس بخوای بهت می دم هر موقع فروختی پولش رو بده
الانم برو یک پاساژی هست نزدیک حرم خیابان نواب به نام مجتمع ایمان ، اونجا رو تازه راه انداختن ، قیمت اجاره اش خیلی پایینه ، یه پرس و جویی بکن…
یک راست رفتم اونجا، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، رفتم پیش نگهبان و ازش پرسیدم مغازه های اینجا چجوریه برای اجاره؟
گفت : برای چه شغلی می خوای؟
گفتم برای کافیشاپ
گفت : یک مغازه هست که آب و فاضلاب داره اونم طبقه بالاست ، بریم نشونت بدم
رفتیم بالا ، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، اصلا افتتاح نشده
ولی اینقدر از اونجا خوشماومده بود که یک دل نه صد دل عاشق اونجا شده بودم
یه حسی توی وجودم می گفت: اینجا عالیه همینجا رو بگیر
به نگهبان گفتم : همینجا رو می خوام با کی باید صحبت کنم؟
نگهبان ، دفتر مجتمع را نشونم داد و گفت ساعت اداری بیا صحبت کن
ازش تشکر کردم و اومدم بیرون
با اینکه هیچ پولی نداشتم که مغازه رو اجاره کنم ، حتی دکور بزنم ، میز و صندلی بگذارم ، دستگاه بگیرم …. ولی به حدی خوشحال بودم که انگار مغازه رو گرفته بودم و داشتم کار می کردم
فرداش رفتم دفتر مجتمع و با مدیر اونجا صحبت کردم ، بهم گفت: اجاره اینجا ماهی 400 هزار تومان هست به اضافه پول شارژ مجتمع
ازش پرسیدم که الان چقدر باید پول بدم تا مغازه رو بهم تحویل بدین؟
گفت : 500 هزارتومان هزینه قولنامه میشه و برای اجاره هم هر دوماه یک چک .
گفتم قبوله فردا پول و مدارک و دسته چک میارم قولنامه رو بنویس
باتعجب گفت: واقعا می خوای اینجا رو اجاره کنی؟ همه مغازه های مجتمع و توی خیابون تعطیله و همه دارن تعطیل می کنن ، شما می خوای مغازه افتتاح کنی؟
گفتم : خدا بزرگه … شما قولنامه رو بنویس مغازه رو تحویل بده …
فردای اون روز اومدم و 500 هزار تومان دادم و قولنامه نوشته شد و کلیدهای مغازه رو تحویل گرفتم
و اومدم خونه …به همسرم گفتم : مغازه گرفتم
گفت : کجا مغازه گرفتی ؟ با کدوم پول ؟ چجوری می خوای دکور بزنی ؟
گفتم خدا بزرگه درست میشه …
چند روز می رفتم مغازه و همونجا هی راه می رفتم و به در و دیوار نگاه می کردم هی می گفتم خدایا ! چجوری دکور بزنم ؟ پول از کجا جور کنم ؟
اما به حدی خوشحال بودم که اصلا بی پولی رو احساس نمی کردم ، دائما خودم رو می دیدم که دارم به مشتری ها قهوه می دم و اینجا کلی مشتری منتظر وایساده که براشون قهوه سرو کنم
یه روز که داشتم وارد مجتمع می شدم دیدم که یه مغازه خوشکبار باز کرده ، رفتم داخل و خودمو معرفی کردم
گفتم : من همسایه جدید هستم ، طبقه بالا می خوام کافیشاپ بزنم
خیلی خوشحال شد و از کارم استقبال کرد و پرسید: برای دکور می خوای چکار کنی؟
گفتم : بلد نیستم باید چکار کنم ، فقط این رومی دونم که میز و صندلی لازم دارم
گفت: من طراح داخلی هستم ، می تونم کمکت کنم تا دکور بزنی
گفتم : خدا پدر و مادرت رو بیاموزه لطف می کنی ، اولین کافیشاپه که می خوام بزنم ، بلد نیستم باید چکار کنم
گفت : کاری نداره ، بریم بالا تا بهت بگم چکار کنی
باهم رفتیم بالا و کلی ایده بهم داد برای طرح ، رنگ ، نور و خیلی چیزهای دیگه
خدارو شکر همه چیز جور شد مغازه رو گرفته بودم جنسش جور بود ، طرح و ایده دکورش هم درست شد ، همه شرایط فراهم بود فقط یه مشکل خیلی خیلی ریز این وسط بود …
پول نداشتم …
چند روزی از این ماجراها گذشت تا اینکه داشت یواش یواش پولمون تموم می شد و هزینه مغازه که چه عرض کنم پول غذا خوردن هم دیگه نداشتیم … ولی من احساسم خیلی عالی بود توی ذهنم داشتم پشت کله هم قهوه می فروختم کلی سرم شلوغ بود و مشتری داشتم ….
تا اینکه یکی از همین روزا خواهرم اومد خونمون و گفت قرارداد خونه اش داره تموم میشه و دیگه نمی خواد تمدید کنه … تصمیم داشت از مشهد بره تربت حیدریه ، خونه خودشون که دیگه اجاره خونه نخواد بده
گفت 20 میلیون پول رهن دادم ، اگه این پول دست خودم باشه خرجش می کنم ، این پول را تا سال دیگه لازم ندارم ، دست تو باشه ….
من هم با کمال میل قبول کردم و به این شکل پول دکور و تجهیزات و آنچه لازم داشتم جور شد ، به سرعت دست به کار شدم و دکور زده شد و همه اون چیزهایی که توی ذهنم ساخته بودم ، وارد تجربه زندگیم شد …
وقتی که این آگاهی ها رو می نوشتم دائما این صحبت استاد توی جلسه آخر کشف قوانین زندگی توی ذهنم مرور می شد :
“ جهان افکار مشابه ، اتفاقات مشابه و هماهنگ با فرکانس های ما را بوجود میاره و این جهان، این خداوند داره این کار را انجام می ده نباید فکر کنیم به اینکه چطور می خواد این کار را انجام بده، ما فقط باید به اون نتیجه پایانی که دوست داریم اتفاق بیافته فکر کنیم ، نه اینکه چطور می خواد خداوند این کار را انجام بده فکر کنیم.
چون اگه به چگونگی فکر کنیم ، احتمالا گمراه می شیم، احتمالا شیطان این وسط دست به کار میشه و میگه که هیچ راهی براش نیست.
اینجا، توکل و تسلیم معنا میده
احساسه که داره نشون میده ما در مسیر درست هستیم یا مسیر نادرست، چون وقتی که به چگونگی فکر می کنی احساست بد می شه چون ایده ای نداری که خدا چطور می خواد این کار را انجام بده.
کاری که ما باید بکنیم اینه که ایمان داشته باشیم، اینه که توکل داشته باشیم.”
سلام به روی ماه سید محمد جواد روحانی عزیزم اسمت خیلی قشنگه مثل تصویر روی پروفایلت که بارها و بارها نگاهش کردم من ایمیل شما رو برای خودم فعال کردم و پیگیر شما هستم واز رفتارها صبر ، حوصله و پذیرش مرگ پدر و مادر تون که روحشان قرین رحمت الله باشه درس میگیرم واقعا کامنتهای شما خودش ی دانشگاه هست برای من.نمیدونم الان در چه شرایطی هستید ولی میدونم که حتما برامون می نویسید تا یاد بگیریم. از الله مهربانم بهترینها رو برات آرزومندم
افرین اقا جواد کیف کردم از توکل و ایمانتون. که چه خوب تونستین ذهنتون رو کنترل کنید و دست خالی در لحظه عمل کردین و سریع ایدتون رو اجرا کردید شاید خیلی ها مثل من اگ بودن هیچوقت ساخالین اقدام نمیکردم خیلی درس گرفتم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز که داره کلی به رشد و پیشرفت و خودشناسی من کمک میکنه و توی این سه گام من متوجه یه موضوع عجیبی شدم اون هم اینکه هرگام با شرایط اون روز من کاملا هماهنگه و من مثلاً به یه مسئله ای برخوردم که توضیحات و کامنت ها و تمرینات اون گام دقیقا بهم کمک میکنه که اون مسئله رو حل کنم یا به جواب هاش هدایت بشم
خداروشکر و ممنونم از همه هم از استاد و عوامل سایت هم از بچه های عزیز بابت کامنت های خوبشون.
اما تمرین این گام:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من اولین باری که فهمیدم و شنیدم وقتی به هدفی میرسی باید هدف بعدی رو مشخص کنی و براش تلاش کنی از استاد عباس منش عزیز بود
تا قبل از اون از استاد دیگه ای اینو نشنیده بودم و فقط شنیده بودم که باید به هدفت برسی و تمام و این کج فهمی باعث شد که خیلی در دام رسیدن و متوقف شدن بیفتم.
بارها شده که من به اهدافی رسیدم و دیگه فکر کردم که خوب دیگه تموم شد دیگه من دیگه کاری برای انجام ندارم و همیشه این هدفی که بهش رسیدم خودبه خود پیش میره…
مثلاً وقتی 35 کیلو وزن کم کردم دیگه نرفتم سراغ هدف بعدی که میتونست ورزش و فیتنس باشه و گفتم خوب دیگه من لاغر شدم دیگه به هدفم رسیدم و اشتیاقم رو از دست دادم و دیگه به این موضوع فکر هم نکردم
نتیجه این شد که خیلی آرام و راحت همه چی از بین رفت و باز هم همون اضافه وزن برگشت نتیجه شد تمسخر دیگران که ای بابا پس چی شد دیدی گفتیم نمیشه تو هی میگفتی میشه میشه بفرما پس چرا خودت نتونستی لاغر بمونی؟!؟!
یا من از بچگی عاشق ماشین بودم و الان هم هستم اما هرگز فکر نمیکردم که بتونم ماشین بخرم به لطف خدا و به کمک تمرین تصویر سازی من تونستم یه پراید بخرم خیلی خوشحال و عاشق اون ماشینم بودم به یکسال نکشید که گفتم من میخوام ماشین بهتری داشته باشم همونطور که این پراید رو خریدم میخوام بهترش رو بخرم و دوباره تصویر سازی و حرکت و تلاش کردم و تونستم در مدت زمان کوتاهی پراید رو به سمند تبدیل کنم که هیچکس حتی خودم و همسرم هم باورمون نمیشد هنوزم گاهی فکر میکنیم و میگیم راستی پول سمند چطور جور شد!!!!! اما انگار من دیگه بعد از خریدن سمند اشتیاقم رو از دست دادم و فکر کردم خوب دیگه این یه هدف بزرگ بود که بهش رسیدم و تموم شد دیگه…و برای ماشین بهتر تلاش نکردم خودم رو بهبود ندادم باورهام رو درست نکردم
نتیجه اینکه من بعد از گذشت 10 سال هنوز نتونستم این سمند رو عوض کنم و هرچند وقت یکبار گرفتار تعمیرات اساسی و هزینه های گزاف تعمیر میشم این درحالی که وقتی توی خیابون شاسی بلندها و ماشین های جدید رو میبینم دلم براشون ضعف میره…
چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
من بچه شهرستان هستم و از کودکی رویای مهاجرت به تهران رو داشتم دلیلش هم این بود که اون موقع ها من یه دوستی داشتم که دایی ش تهران زندگی میکرد و خیلی هم پولدار بود اون موقع ها وقتی میومد شهرستان با زانتیا میومد و این برای ما که فقط پیکان و رنو 5 دیده بودیم یه چیز عجیب و غریب بود و من از همون کودکی هی به خودم میگفتم من بزرگ بشم حتما میرم تهران و پولدار میشم خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و سال 1390 در 18 سالگی من با جیب خالی به تهران مهاجرت کردم .
اون موقع پسرعموم یه تهیه غذا داشت و من اومدم پیش ایشون کارگری که خیلی برام خوب بود چون هم جای خواب داشتم هم غذا و حقوقم کامل برام پس انداز میشد…
خلاصه خیلی خوشحال بودم و هرشب میرفتم روی یکی از پل های نزدیک مغازه که ویوی خوبی به شهر داشت و ساعت ها به عظمت تهران و رفت و آمد ماشین ها نگاه میکردم و خیلی احساسم خوب میشد و همش هم تصویر سازی میکردم که منم یه روزی پولدار میشم و …
روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه کم کم همه چی داشت برام عادی میشد یه روزی که حالا دیگه ارتقا شغلی هم پیدا کرده بودم و از کارگر ساده به کمک آشپز تبدیل شده بودم داشتم پای منقل کباب میپختم یک آن باد بزن رو نگاه کردم و گفتم :
آیا این موقعیت اون چیزی بود که تو میخواستی؟؟؟
مگه رویای تو این نبود که بیای تهران و پولدار بشی پس اینجا پای این کباب پز داری چیکار میکنی؟؟؟
از این سوال و جواب شوکه شده بودم و میگفتم خدایا راست میگه ها من رویاهای بزرگی داشتم من میخواستم کارآفرین بشم کارمند و کارگر داشته باشم نه اینکه اینجا پای منقل وایسم کباب باد بزنم…
هرروز و هرشب فکر میکردم که من چطور میتونم پولدار بشم؟
تا اینکه دستان خداوند از راه رسیدن و یه شب یکی از فامیل به دیدنم اومد و گفت اینجا جای تو نیست وسط این همه چربی و بوی غذا جای تو نیست الان یه کلاس هایی هست به اسم کمک پرستاری بیا برو اونجا ثبت نام کن و مدرک بگیر با این مدرک میتونی توی بیمارستان استخدام بشی…
بقیه اش رو خلاصه میگم
من رفتم مدرک گرفتم
بیمارستان استخدام شدم
فهمیدم این شغل مورد علاقه منه خدمت به دیگران دادن حس خوب به دیگران کاهش استرس دیگران و دادن آرامش به اون هاو…
خلاصه این هدف هم تیک خورد
دوباره گفتم نه من نباید کارمند بمونم چطور میتونم از این شغل پول بیشتری بسازم؟
چطور میتونم به دیگران بیشتر خدمت کنم؟
چطور میتونم کارآفرینی کنم و به دیگران حقوق پرداخت کنم چیزی که عاشقشم ؟؟
و باز هم خدا منو هدایت کرد
الان شرکت خدماتی مراقبتی خودم رو دارم چندین نفر برام کار میکنن چندین برابر یه کارمند درآمد دارم حقوق پرداخت میکنم و …
و همه ی این روند از جایی شروع شد که اون روز پای اون منقل کباب پز به خودم تشر زدم که خوب میخواستی بیای تهران اومدی میخواستی درآمد داشته باشی داری حالا میخوای چکار کنی؟؟؟
و همینطور اهداف بعدی و بعدی و بعدی
نتیجه اون سوال و جواب ها و نتیجه اون انتخاب اهداف تازه و نتیجه اون ادامه دادن مسیر رشد این شد که من از کارگر ساده در یک تهیه غذا تبدیل شدم به کارآفرین در حوزه سلامت
درامدم از روزی که اومدم تهران تا امروز بیش از 350 برابر رشد داشته.
تشکیل زندگی دادم
ماشین خریدم
خونه و زندگی تشکیل دادم
بدون اینکه یک ریال از خانواده ام کمک بگیرم
همیشه نتیجه هدف گذاری و رشد و ادامه دادن مسیر اونقدر بزرگه که گاهی آدم یادش میره از کجا به کجا رسیده به این دلیل که میگم این پروژه داره منو دوباره از نو به خودم میشناسونه…
من کلا این داستان رو یادم رفته بود اما تمرین این جلسه باعث شد به یاد بیارم که من چقدر ارزشمندم من چقدر توانمندم اما این روزها گرفتار یه باور منفی شده بودم که من نمیتونم پیشرفت کنم اما الان و بعد از نوشتن این کامنت احساسم خیلی خوب شد و میخوام
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم و دوستان هم فرکانسی ام عاشقتونم 😍😍😍😍😍
به امید خدا شروع میکنم به نوشتن برداشتم از این گفتگو
دوست خوبم آقا مصطفی که از سن ۱۰ سالگی با تجسم کردن خواسته هاشون هدایت میشدند به دریافت اون خواسته خداوند یه سیستمه که به فرکانس های ما جواب میده و ارتعاش خواسته رو دریافت میکنه و از همون جنس خواسته رو ما دریافت میکنیم خداوند هرلحظه در حال هدایت ما به سمت دریافت خواسته هایی هست که هرلحظه فرکانسش رو ارسال میکنیم
این دوستمون گفتند که بعد از آشنایی با دوره های استاد و آموزش هایی که گرفتند تونستندبرای خواستشون که داشتن فروشگاه بود با کار و تلاش دست پیدا کنند اما با بدیهی شدن خواستشون و این که احساس کردند به هرآنچه که میخواستند رسیدند وشور وهیجان درونیشون کم شد و دیگه دنبال بهبودوپیشرفت نبودند
✔نتیجه این شد که پیشرفت نکردند و تازه رو به پسرفت رفتند اگر به هدفی رسیدیم و ثابت بمونیم و حرکت نکنیم نتایج کاملا برعکس میشه وقتی به این نقطه برسیم جهان ما رو با چک و لقد مجبور به تغییر میکنه
قانون میگه وقتی همه چی خوبه اوضاع عالیه و شرایط برای ما بدیهی شد باید حرکت کنیم تو همون استیت قبلی بی حرکت نمونیم چون روند جهان حرکت کردند برای گسترش بیشتر ورشد هست و وقتی ما حرکت میکنیم مورد حمایت و هدایت پرودگاریم
این دوستمون از اشتباهات قبلی خودشون تجربه به دست آوردند این خیلیییییی مهمه که از اشتباهات قبلی خودمون تجربه به دست بیاریم تو احساس ناامیدی وبی انگیزه گی نمونیم بلکه از اون بی حرکت موندن و نتایج بد درس بگیریم و در مسیر جدید استفاده کنیم و حالا ایشون سه سال بعد ازاین ماجرا اوضاع روتغییر دادند و در مسیرشون حرکت کردند با عمل به ایده های جدیدخیلی موفق شدند و حالا این تجربه کمک کرده که ایشون الان به این نتیجه رسیده که الان هم در استیت خوبی هستند به سطح خوبی رسیدند ونیاز که تغییر کنند وتو این سطح نمونند از خداوند هدایت خواستند تا به سمت مرحله ومسیر بعدی هدایت بشند سپردن به خداوند و هدایت خواستن و خداوند هم به زیبایی ایشون رو هدایت کرد تا با دریافت یه پیشنهاد خوب و جدید کاری وارد مدار و مسیر جدیدی بشند خدای هدایتگرم رو شکرگزارم
✔نکته مهم :وقتی که ما شروع میکنیم در باد موفقیتهامون خوابیدن وحرکت نمی کنیم اوضاع شروع میکنه به بدتر شدن همیشه باید دنبال بهبود و بهتر کردن نه تنها مسائل مالی و کاری باشیم بلکه این بهبود رو درهمه زمینه های زندگی از جمله روابط با دیگران روابط عاطفی ،مسائل سلامتی جسمانی و ارامش میتونیم این بهبود و بهتر شدن رو ادامه بدیم و رو همه این مسائل کارکنیم
استاد عزیزم که در زمانی که بهترین شرایط رو از نظر مالی تو قم داشتند با مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد و دیدن نشونه ها تصمیم به تغییر گرفتند در بهترین شرایط که در آمد خوبی داشتند دوستهای خوب فضای سالم محیط کاری خیلی شاد که استاد با دیدن ریکشن بچه ها موقع بازی کردن و میمیک بچه ها در زمانهای هیجانی بازی کلی میخندیدن 😃😃😃😃و خودشون هم بازی میکردند و لذت میبردنددر شرایط ایده آل نشونه ها رو دیدند که باید تغییر کنند نشونه ها چی بود؟دیگه خیلی به بازی علاقه نداشتند.تعداد کلوپ بازی در شهر قم بیشتر شد.اماکن به این که بازیها نباید اون تصویر رو داشته باشه گیر میداد.بازیها آنلاین میشد تو خونه میشد بازی کرد.واستاد دوست داشت مهارت جدید یاد بگیره .پس قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه تصمیم به تغییر گرفتند
سال۸۰ در ۲۰ سالگی مهاجرت کردند به بندرعباس واز کارگری شروع کردند و کلی چیز یاد گرفتندکلی ارتباطات عالی با دوستان عالی وباهمکارهای روسی برقرارکردند درامدخوب بدون کار زیاد وبه راحتی حقوق دریافت میکردند خونه خوب گرفتندتومحله خوب ودانشگاه رفتند یعنی بازهم همه چی خوب و اوضاع ایده ال والان زمانی هست که باید تغییر کرد وارد مسیر جدید شدند و اومدند تهران و همین روند پیشرفت و بهبود دائمی و مستمر ادامه داشت ودرشرایط ایده ال باز تغییر ومسیر و چالش جدیدمهاجرت به آمریکا
✔نکته مهم :زمان تغییر خیلی مهمه اگر باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع خیلی خراب بشه شروع به تغییر میکنیم با دیدن نشونه ها و این نشونه ها همیشه هست اما اغلب ما آدمها تا اون ضربه رو از جهان نخوریم حرکتی نمی کنیم واز خواب بیدار نمی شیم
خواست و آموزش استاد عزیزم اینه که ما با دیدن نشونه ها حرکت کنیم قبل از اینکه اون چک و لقد رو از جهان بخوریم حرکت کنیم خدایا مرا عملگرا به قوانین بدون تغییر جهان قرار بده هدایتم کن درمسیر درست در زمان درست تغییر کنم الهی امین
با جان و دل با تمام وجودم با تک تک سلول هام سپاس گذار خدا هستم که به من معنی تعهد و ماندن در مسیر رو یاد داد
گاها شده از مسیر دور بشم و بزنم جاده خاکی و برم بین کلم ها
اما جمله طلایی استاد تو ی فایل مقدس که گفتن چقدر سقف آرزوهای شما کوتاهه
وقتی یاد این جمله می افتم با ی سرعت نور برمیگردم به مسیر به سایت به فایل ها به راه نجات
و اولین کاری که میکنم ذهن رو کنترل و فقط حال خودمو خوب میکنم
دقیقا همین چند ماه پیش نمیدونم اصلا به چه دلیل ی کم فاصله افتاد بین من و سایت و به قول بچه ها درگیر روزمرگی شدم
یهو سر ماه دیدم کلا سود فروش من حدود 20 الی 30 میلیون شده بود
انگاری توپ منفجر شد تو کله من
جز محالات بود
چون بیشتر از ی سال هست که من ثبات درامدی دارم و درامدم سینوسی نیس و حداقل در ماه 80 الی 100 میلیون درامد دارم
اصلا این اتفاق دنیا رو رو سر من خراب کرد
دیدم من نه تنها از سایت فاصله گرفتم بلکه کلی باورهای قشنگی که ساخته بودم رو لگد مال کردم
و کلی باورهای محدود کننده چرت و پرت ریختم تو کلم
خلاصه چسبیدم به دوره مقدس روانشناسی ثروت 1
و چنان باورهای عالی ساختم که ماه بعدیش قشنگ جبران شد
و این بار عدد ماه جدید برای من اصلا شوکه کننده نبود و اتفاقا خیلی هم قابل باور بود
چون تلاشی که کرده بودم و باوری که ساخته بودم میدانستم باید هم چنین نتیجه ای بگیرم
بعد از گذشت یکی دو ماه گفتم خب اینجوری که نمیشه
من باید هر جور شده افزایش درامد داشته باشم
این عدد ثابت خیلی خبر خوبی نیس
استاد گفته روز به روز باید روبه بهبود باشی این ثبات خیلی قشنگ نبود
طبق معمول شدم رو مخی خدا
گفتم خودت بگو من باید چیکار کنم
خودت بگو راه چیه
از چه راهی برم برای افزایش درامد
که خدارو شکر هدایت شدم به ی شاخه دیگه ای از صنف خودم که در کنار فروش انجام دادم و به لطف الله درامدم منم افزایش پیدا کرد و کلا به لطف خدا شرایط طوری پیش رفت که من ی جورایی از خورده فروشی در اومدم و دیگه مشتری هایی میان سمت من که سفارش تعداد میدن
و البته باید این اتفاق رخ میداد
چونکه بیشتر از ی سال بود من هرروز تو تمرین ستاره قطبی از خدا مشتری میخواستم که سفارش تعداد بده که هم من سود بالایی ببرم هم اینکه بتونم به صورت عمده کار کنم که کسایی که از من خرید میزنن خودشون خورده کار کنن و رزق سر سفره ارتباطات این صنف بره
خدایا هزاران بار شکرت
و تمامی این رشد و این باورهای طلایی رو به این سایت مقدس بدهکارم
و طبق قولی که دادم هر نتیجه ای که گرفته بشه
اینجا رد پا میزارم که چراغی بشم در مسیر باورهای دوستان
🟣 «بهترین لحظه همین لحظه است؛ …مردی که یاد گرفت دوباره راه برود»
بنام خداوندِ مهربــــــــــون ِ مهربون .
بعضی وقتها موفقیت شبیه رسیدن به قله ای هست که سالها براش جنگیدی.
نفس’نفس’زنان بالا میری، آسمون رو نگاه میکنی، نور خورشید روی پوستت میشینه، وبا یه لبخند خسته میگی: «خدایا، رسیدم!»
اما چند لحظه بعد، سکوتی غریب درونت میپیچه.
منظره قشنگه، امایه چیزی کم شده… یه صدای درونی آروم زمزمه میکنه: «حالا چی؟»
این داستانِ آرش هست؛ مردی سی وچندساله، پرتلاش، باانگیزه، اهل یادگیری. سه سال تمام، بی وقفه کارکرده بود. از آموزش دیدن و تولید محتوا گرفته تاشب بیداریهای طولانی.
هر روز هدف گذاری، برنامه ریزی، جذب مشتری و…… . تا اینکه یه روز صبح، حساب بانکش عددی رو نشون داد که همیشه آرزوش بود. نشست، چای ریخت، خیره به صفحه موبایل شد و لبخند زد. احساس کرد تموم شد… دیگه رسید.
اما چند هفته بعد، انگارچیزی درونش خاموش شده بود.
صبحها از خواب بیدار میشد، ولی اون حسِ اشتیاق قبلی رو نداشت. جلوی لپتاپ می نشست، اما انگشتهاش روی کیبورد خشک میموند.
بخودش میگفت: «یه استراحت لازمه.» امااستراحتش شد یه ماه، بعد دو ماه، بعد سه ماه…
و بیصدا، درونش شروع کرد به پژمردن.
آرش نمیدونست توقف، همیشه قبل از سقوط میاد.
قانون رشد میگه: اگر حرکت نکنی، جریان ازت عبورمیکنه.
دریا فقط تا زمانی زنده ست که در حرکته. همون لحظه که بایسته، میگنده.
و انسان هم، تا وقتی در مسیر یادگیری و خدمت باشه، زنده ست.
یه عصر پاییزی، آرش تصمیم گرفت بره کنار دریاچه. هوا خنک بود، نشست روی نیمکت، ذهنش پر ازسؤال بود.
«چرا بی انگیزه شدم؟»، «چرا دیگه شوق ندارم؟»، «نکنه دوره م تموم شده؟»
تا اینکه مردی آروم اومد و کنار دستش نشست. با موهای جوگندمی، نگاهی آرام وصدایی شبیه سکوت درون.
گفت: «پسرم، ذهنت زیادی جلو دویده. یه کم برش گردون اینجا.»
آرش لبخند زد: «منظورتون چیه؟»
مرد گفت: «وقتی دراز کشیدی، فقط دراز بکش. وقتی راه میری، فقط راه برو. وقتی میخوری، فقط بخور. مابیشتر عمرمون رو درلحظه بعد زندگی میکنیم و برای همینه که از زندگی جا میمونیم.»
اونشب، آرش نتونست بخوابه.
جمله اون مرد مدام تو ذهنش تکرار میشد: «ذهنت زیادی جلو دویده…»
چراغا رو خاموش کرد و روی زمین درازکشید.
سعی کرد فقط دراز کشیده باشه. نه فکر کنه، نه تحلیل، نه برنامهریزی. فقط حضور.
درونش هنوز شلوغ بود، اما کم کم یه سکوت نرم، مثل نسیم صبح، دروجودش نشست.
روزای بعد شروع کرد “تمرین حضور در لحظه”.
• وقتی چای دم میکرد، فقط بوی چای رو نفس میکشید.
• وقتی در خیابون راه میرفت، بصدای برگایی که زیر پاش خرد میشدن گوش میداد.
• وقتی با خـــــدا حرف میزد، دیگه چیزی نمیخواست، فقط میگفت: «ممنون که هستی.»
و درست از همونجا، دوباره رشد شروع شد. =>> نه از بیرون، از درون.
وقتی درونش آروم شد، ایده جدیدی از الهام در ذهنش جوشید؛ محصولی تازه، بر اساس آرامش و ایمان.
شروع کرد به ساختنش.
این بار بدون استرس، بدون حرص، بدون مقایسه =>> فقط از دل رضایت.
جالب این بود که درآمدش بیشتر از قبل شد، ولی خودش سبک تر از همیشه بود.
یه شب روی پشت بام، زیر آسمون پرستاره، رو به باد گفت:
«خدایا، حالا میفهمم چرا اجازه دادی رکود بیاد. چون اون سکون، دعوت تو بود به مرحله بعدی. »
🟣🟣 او فهمیده بود که رضایت زودهنگام، نقاب لطیف رکوده.
وقتی زود احساس میکنی رسیدی، جریان رشدت می ایسته.
امـــــا خـــــدا مهربـــــونه؛ قبل از سقوط، نشونه ایست رو نشونت میده.
کافیه اهل دیدن باشی.
⭕️ آرش بعدها توی یکی از دلنوشته هاش نوشت:
«فکر میکردم خستگی من از کار زیاد بود، امافهمیدم از بی’حضور بودنم بود. از وقتی یاد گرفتم فقط در لحظه باشم، زندگیم پر از نشونه، هدایت، و معجزه ست. خدا همیشه اینجاست، اما ما معمولاً جاهای دیگه پیگیرشیم.»
و این یعنی قانون رشد بِ زبان کائنات خدا:
🟢 زندگی در جریان زنده ست، رکود یعنی بریدن از حضور.
و هر وقت حس کردی تموم شدی، در واقع دعوت شدی برا تولد دوباره.
■ پس اگر امروز احساس میکنی درجا میزنی، بدون هیچ چیز از بین نرفته.
تو فقط نشستی تا نفسی تازه کنی.
تا دوباره با آگاهی بلند شی وادامه بدی.
چون راز آرامش، ساده تر از آن چیزیه که فکر میکنی:
بهترین لحظه، همین لحظه است.
نه فردا، نه دیروز.
اینجا، همینجا، در نفس خدا، در حالتیکه هستی.
~~~~~
محسن ؛؛؛ نویسنده مسیر رشد، شاگرد حضور، جوینده هماهنگی درون ( برای آنهایی که گمان کردند مسیرشان تمام شده، در حالیکه تازه وقت پروازشان رسیده بود. )
میخواستم ازت بابت کامنت فوقالعاده ارزشمند و پُرانرژیت صمیمانه تشکر کنم. نوشتهات دقیقاً انگار برای این روزهای من بود؛ منی که بعد از 30 سال کار در امور مالی، در نقطهی تغییر ایستادهام… پایان یک مسیر و آغاز فرصتی تازه.
مدتی هست که احساس میکنم انگیزهام کم شده و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم برای ساختن یک آیندهی نو.
اما پیامت نوری بود که دوباره مسیر را روشن کرد.
پیامت به من یادآوری کرد که بازنشستگی پایان نیست؛ شروعیست برای کشف تواناییها و رویاهایی که سالها شاید کنارشان گذاشته بودم. من قرار نیست بعد از این همه تلاش، فقط بنشینم و تماشاگر زندگی باشم… من تازه میخوام خود واقعیام را زندگی کنم.
ازت ممنونم بابت آگاهی های فوق العادهای که سخاوتمندانه به اشتراک میگذاری. امیدوارم همیشه قلمت الهامبخش بماند و رد روشنِ تاثیرگذاریت در زندگی دیگران ادامه پیدا کند.
به نام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون . سلام و درود به علی آقای قاضی بزرگوار . دلنوشته تون بوی تجربه وآگاهی میده، نوری از جنس سالها تلاش، تعهد وایمان.
«من تازه میخوام خود واقعیم رو زندگی کنم» ==>> بنظرم همین جمله شما خلاصه مسیر بیداریه. چون گاهی خدا پایان یه مرحله رو رقم میزنه، تاشروعی تازه وعمیقتر از درونمون متولد بشه.
باور دارم شما در نقطه ای ایستادین که در ظاهر «توقف» به نظر میرسه، اما در حقیقت «پرواز» از زاویه ای بالاتره.
تمام سالهایی که پشت سرگذاشتین، خاک حاصل خیزی ساختن برای این روزها… برای روزایی که میتونین بدون فشارِ بایدها ،، فقط اونچه هستین رو زندگی کنین.
این یعنی بلوغ روح، یعنی رسیدن از “کارکردن برای زندگی” به “زندگی کردن ازسر عشق”.
خدا روشکر که نوشته هام تونسته حتی ذره ای در روشنتر شدن مسیرتون سهمی داشته باشه. باتمام وجودبراتون آرزو میکنم دراین فصل نو زندگی؛ آرامش، معنا و احساس رضایت، همسفر همیشگیتون باشن.
هر صبح با ایمان بیدار شید، هرقدم با شوق بردارید و هرشب بالبخند سپاس به خواب برید.
وَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُم /«و چه بسا چیزی رو خوش نداشته باشید، درحالیکه خیرِ فراوان شما در اونه.»
امیدوارم همیشه مومنتوم مثبت تون رو حفظ کنین و تمرکزتون فقط روی پتانسیلها و هرچیزی که بهتون احساس بهتری میده، نگه دارین.
درپناه خداوند مهربون و حکیم، همیشه درمسیر نور، آرامش و شکوفایی باشی.
حمزه عزیزم رفیق همفرکانسی سلام .مرسی از محبتت داداش . یه چیزی تو حرفت بود که مستقیم نشست جای درستش تو دلم. اصلا بذار اینجوری بگم ==>> حرفت یه لایه جدید از آرامش رو برام باز کرد🩷️
راستش آگاهی خودش مثل یه چراغه؛ از اون چراغ قدیمی های خوشگل
تا روشن نشه، آدم هی دور خودش میچرخه ونمیفهمه چرا نمیتونه آروم بگیره.
ولی همین که خدا یه روزنگاهتو عوض میکنه،
میفهمی زندگی اینقدرام جنگ نیس…
یه جور رقصه بین دل ولحظه.
کیف کردم از اون بیت قشنگت…
آدمی وقتی از هیاهوها میادبیرون و تو دلش آروم میشه،
تازه میفهمه چقدر نزدیکه به خــــــــــدا…
چقدر نزدیکه بِ “خود واقعی” ش.
مرسی از نگاه زیبات رفیق جان ، از اینکه از دلنوشتم با دلت گذشتی. برات از ته دل آرزو میکنم :
لحظه هات پر نور باشه، قدمهات محکم، و حضورت پر از برکت الهی.
وکسانى را که ایمان آورده وکارهاى شایسته انجام دادهاند، مژده بده که برایشان باغهایى است که نهرها از پاى (درختان) آن جارى است، هرگاه میوهاى از آن (باغها) به آنان روزى شود، گویند: این همان است که قبلًا نیز روزى ما بوده، در حالى که همانند آن نعمتها به ایشان داده شده است (نه خود آنها) و براى آنان در بهشت همسرانى پاک و پاکیزه است و در آنجا جاودانهاند.
————-
الهی من همیشه محتاج هدایت و کمکت هستم
تو بگو تا بنویسم
——–
سلام به استادعزیزم و استاد شایسته جانم و دوستای هم پروژه ای متعهدم
الهی که حالتون عالی باشه و روزگار به خرمی بگذرونید
میخوام در مورد دوچرخه سواری بگم
استاد جانم من برخلاف همه جاهایی که پیشرو و پیشتاز بودم ولی دوچرخه سواری بلد نبودم
با اینکه همه نزدیکانم بلد بودن
خواهرا و برادرام که همه از من کوچیکترن بلدن
همسرجانم بلده
فرزندانم همه بلدن…
وچند سال قبل از اینکه با شما آشنا بشم چند بار اقدام کردم
مثل وقتی که همسرم بعد از بازنشستگی از بانک صادرات با معرفی یکی از دوستانش تو بانک سامان استخدام شد و چند ماه رییس شعبه بانک تو کیش بود و من اون چند روزی که با بچه ها رفتیم پیشش چند بار تمرین کردم،البته همه مون به تعداد نفراتمون دوچرخه کرایه می کردیم و با هم میرفتیم،
اونجا یه ذره یاد گرفتم
یا وقتی که طرف دریاچه چیتگر میرفتیم که نزدیکی های خونه مون در تهرانه
باز هم کرایه میکردم و تمرین می کردم و یه ذره یاد می گرفتم
ولی چون همون اندازه بود و دیگه ادامه ندادم و دوچرخه هم نداشتم البته،
همون یه ذره ای که یاد می گرفتم خیلی زود یادم میرفت..
بعد هم در حالیکه با شما و آموزشهای الهی تون آشنا شده بودم چهار سال پیش در سن شصت و سه سالگی تصمیم گرفتم بطور اساسی اقدام کنم،
با دوچرخه دامادم همسر سمیه جان که توی طالقان بود در حد ابتدایی که یه مسیر صافی رو برم یاد گرفتم
و اتفاقاً همون چقدر بنفعم شد وقتی که در اولین سفرم به امریکا که رفته بودم پیش دخترم سمیه جان یه سفر سه روزه با هم رفتیم جزیره مکینا آیلند
که کلاً هیچ ماشینی توش وجود نداشت و فقط انواع دوچرخه و سه چرخه و درشکه داشت
که چند کیلومتر دور جزیره که مسیرش صاف بود و سربالایی سرپایینی نداشت و من پا به پای سمیه جان و دامادم و دوستای خانوادگیشون ده همه خیلی خوب بلد بودن از سالهای سال پیش، دوچرخه سواری کردم در حالیکه دوستِ دوستِ سمیه که دختر خیلی زیبا و جوونی بود با سه چرخه رفت
بگذریم از اینکه تو همون سفر چقدر چقدر زیبایی دیدم و خیلی از جاهایی که توسریالهای سفر بدور امریکا و زندگی در بهشت دیده بودم رو عیناً دیدم و تجربه کردم.. خدا رو صدهزار مرتبه شکر
و هر سال وقتی که طالقان بودیم، و تو چند ماهی که هوا خوب بود برف نبود و درجه هوا زیر صفر نبود میرفتم و هنوز هم روزهای زوج میرم
اولش که هنوز دوره شگفت انگیز همجهت با جریان خداوند نیومده بود و من هی ادامه میدادم
از وقتی که این دوره جادویی اومد و شما استاد جانم داستان مومنتوم و رکاب زدن تو دوچرخه سواری و گوله برفی که رو به تصاعد میره رو برامون توضیح دادین چقدر چقدر بهتر فهمیدم که قانونش چیه و چجوری باید برم
و هی خودمو بهبود دادم و هنوز هم دارم میدم
(و هنوز تو این کار خوب نشده، رفتم برای یادگیری شنا تو همین طالقان اقدام کردم)
و بعد از چند سال شنیدن فهمیدم
که
خدا جانم برای تمام کائنات قوانینی وضع کرده
و بهیچ وجه از قوانینش عدول نمی کنه
و قوانینش در همه جا ساری و جاریه
من تارگتی رو مشخص کرده بودم که از اون خیابونی که همه اش سربالایی خیلی سربالاییه بتونم برم و برگردم و دوبار هم بزور رفتم
اما این چند روزه خدا جانم هی بمن یادآوری می کنه و نشونه میفرسته که دارم عجله می کنم و میگه آهسته آهسته پیش برم
امروز صبح هم که روز زوج بود با همسر جان دوتایی رفتیم تو کوچه باغهای طالقان زیبا پیاده روی کردیم و لذت بردیم
بعد هم من رفتم دوچرخه سواری
و عمداً رفتم جایی که دوطرف ماشین پارک شده بود دور راست به چپ و چپ به راست زدم تا ترسم بریزه و همونجا ماشینها هم رفت و آمد می کردن
و خدا رو شکر چندین بار و بدون توقف دور زدم رفتم تا میدون شهرک و برگشتم
و در عرض نیمساعت تمرینم فقط یکبار وایسادم که آب بخورم و نفسی تازه کنم
و خدارو صدهزار مرتبه شکر دیگه به ماشینهای کنار خیابون نمی زنم
و خیلی راحت از سر کوچه مون که شیب زیادی داره بیرون میام و بر می گردم
که همین قبلاً آرزوم بود و چند بار افتاده بودم و زیر زانوم خون اومده بود..
الهی صدهزاران بار شکر برای همه ی نعمتهای این جهان زیبا
خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتی دیگه در گام سوم پروژه تغییر
خدا رو صد هزاران بار شکر برای نعمت وجود استاد جانم و استاد مریم جانم و این سایت بهشتی و دوستان جان
عاشقتونم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای همگی درخواست می کنم
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
خدایا سلام
استاد سلام
سلام به بانو سعاد مهربون و دوست داشتنی سایت خودمون . ممنونم ازتون برا همه کامنتهای بسیار خوبتون که پر از حال خوب و شکر گزاریه .چقدر خوشحالم از اینکه تمرین دوچرخه سواری انجام میدین
راستش من هیچ وقت دوچرخه سوار نشدم ولی خیلی دلم میخواد دوچرخه سواری بلد باشم و عصرا برم تو محله خودمون دوچرخ سواری کنم گاها خانمها رو میبینم که دوچرخه سواری میکنن ولی هیچ وقت شروع نکردم و دوچرخه هم ندارم .احتمالا حس خیلی خوبیه دوچرخه سواری و حتما برا تقویت عضلات هم خوبه.
خب اینم یه تغییر مثبت خوبه .من شما رو تحسین میکنم و برای این پشتکار و توانایی عالی تون بهتون تبریک میگم. انشاالله در پناه خدای مهربون همیشه سلامت باشین و هر روز برامون کامنت بنویسین و به ما حس خوب بدین . راستش من اول صبح که میرم اداره قبل اینکه مراجعین بیان حتما اول سایت رو چ میکنم بعد ایملهامو چک میکنم اول کامنتهای شما و بعد نسیم جون و بعد هم سمیه جون و سعیده و ابراهیم و فاطمه و … رو میخونم.ممنونم از شماو بقیه و برای نوشتن کامنتهای خوبتون سپاسگزارم.
درود بر استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
سپاس پرودگارم که هادی و هدایتگره
حدود یکسال و نیم پیش بود که من چندین و چند پروژه داشتم ، با چندتا شرکت و نقشه بردار کار میکردم و
خدا رو شکر درآمد خوبی هم داشتم، تو اون موقعیت دیگه اصلا به مشتری یابی جدید پیگیری همکاری های قبلی
فکر نمی کردم و کلا یادم رفته بود و تکیه کرده بودم به همون چندتا شرکت و یه روز چشم باز کردم دیدم 2-3 ماه هست دیگه پروژه ندارم ، درآمدم به شدت افت کرده حتی یه جایی دیگه توان پرداخت اجاره هم ندارم .
من کلا چه مشغول کار و پروژه باشم چه ورزش و پیاده روی فایل های استاد در حال پخش هست، ((دنبال این بودم من که دارم روی خودم کار می کنم ولی چرا این اتفاقات افتاده ))، داشتم یکی از فایل ها رو گوش میدادم یهو یه زنگ تو گوشم خورد آهای دریا چند وقته تو کلا پیگیری و مشتری یابی نکردی تکیه کردی به همون آب باریکه و چندتا شرکت محدود ، تازه فهمیدم ایراد کار از کجاست ، من به امید همون چندتا شرکت بودم و در اون برهه اون شرکت ها دیگه پروژه ای نداشتن و من هم به طبع پروژه نداشتم ، از همون روز شروع کردم لیست شرکت های مشاور تو کل ایران رو درآوردم و روزانه 20-30 تا رزومه می فرستادم به غیر افرادی که شماره داشتم و تماس می گرفتم یا پیام میگذاشتم و خدا رو شکر بعد از چند روز دوباره روند به حالت قبل برگشت و من متوجه شدم باید همیشه دنبال مسیر رشد باشم ،دنبال رودخانه های جدید و به برکه های اطرافم بسنده نکنم .
چند ماهی هست به دنبال یک هدف بزرگ هستم که با توکل به خدا و نشانه هایی که خودش بهم نشون داد ( اتفاقات همزمان که مسیر رو تایید می کردن ) شروع کردم و قدم برداشتم ان شاءلله به ثمر نشست میام و در موردش حرف میزنم
خداوند در هر لحظه در کنارمون هست ، محافظ و هدایتگر ماست .
خدایا با توکل به تو قدم بر میدارم و به هدایت تو قدم می گذارم .
سلام بر استاد عزیزم و استاد مریم جان مهربون و دوستای نازنینم
الهی که حال دلتون عالی و متعالی باشه
استاد جانم من قبل از اینکه باشما آشنا بشم هم دنبال تغییر و رشد و پیشرفت بودم و دوست داشتم بنده خوب خدا باشم نگاه خوشبینانه ای به همه آدمها داشتم و خدا جانم بی خود بی جهت و به هر بهانه ای نعمت و رزق و روزیهای فراوون از جاهای مختلف به من می رسوند
تو خونه پدر و مادرم وضعم خیلی خوب بود پدر و مادر خوب خاندان خوب همه چی خوب بود
وقتی ازدواج کردم خب همسرم وضعش پایینتر از ما بود البته که انسان خودساخته ای بود و کلی ویژگیهای مثبت داشت و داره
و پدر و مادرم به هر مناسبتی مثل عید نوروز و میلاد پیامبر اکرم و امامان بزرگوار برام لباس و لوازم و از اینجور چیزها میخریدن و میامدن خونه مستأجری ما که فقط دوتا اتاق در طبقه بالا داشت و یه آشپزخونه خییلی کوچیک
که یکی از اتاقها مال من و همسرم بود و اون یکی برای مادر شوهرم + خواهر شوهرم+ برادر شوهرم که هردو مجرد بودن آشپز خونه هم اشتراکی استفاده می کردیم
و من هیچ شکایتی نمی کردم اهل غر زدن نبودم سپاسگزار خداوند بودم به پدر و مادرم چیزی نمی گفتم و با خانواده همسرم خیلی خوب بودیم هیچ مشکل و مسئله ای پیش نیومد ، و دعای خیر مادر همسرم هنوز در گوشم طنین اندازه که آخرین کلامی که بزبان آورد قبل از آسمانی شدنش این بود که
خدا از شما دوتا راضی باشه!!!
خدا رو صدهزاران بار شکر که حدود یکسال قبل از اینکه دختر دومم نسیم جان بدنیا ما خونه خریدیم
بعد از 17 سال ترک تحصیل بعلت ازدواج من رفتم سال آخر دبیرستان رو خوندم و خدا رو شکر قبول شدم و این در حالی بود که همسرم ایران نبود و من بتنهایی عهده دار تمام مسئولیتهای زندگی بمدت شش ماه بودم
دختر ته تغاریم یاسی جان نوزاد دو ماهه رفتم گواهی نامه رانندگی گرفتم، و اولین نفر از میان نزدیکانم بودم که گواهینامه گرفتم
روزگار چرخید و چرخید و… و همسرم که رئیس اداره گزینش بانک بود بهش مأموریت معاونت بانک در کشور قطر رو دادن البته قبلش ماموریت شش ماهه اعزام به دوبی داشت..
و در دوحه قطر مدت مآموریتش رو چند بار تمدید کردن فقط بعد از دوسال رئیس شعبه شد
یه ماموریت چند روزه ههمراه با چند نفر از خانمها و آقایون همکارش هم به اتریش فرستادن…
و ما کلاً با خانواده های ثروتمند و مقامات سطح بالا مثل سفیر و نماینده مجلس و شیخ های ایرانی قطری خیلی ثروتمند رفت و آمد می کردیم
چقدر مقامات ایرانی میامدن قطر و تو مهمونی سفارت و جاهای دیگه میدیدیم دوبار آقای خاتمی اومد و باهاش صحبت کردیم
وزرا و نماینده های مجلس ایران
چقدر از ورزشکاران و فوتبالیستها رو دیدیم
که بعضی هاشون چند سال اونجا زندگی می کردن مثل علی دایی و کریم باقری و افشین پیروانی وووو…
مایی که قبل از رفتن به قطر حتی یه دونه مبل تو خونه مون نداشتیم
جوری شد که غرق نعمت و ثروت و خیر و برکت و هدیه های بغیر الحساب شدیم
و اتفاقات از همه جور تجربه کردیم
و هر وسیله ای که دلمون میخواست براحتی و بدون حساب و کتاب می خریدیم
ماشین آخرین مدل مرسدس بنز بانک دست همسرم و اول یه دوو ریسر نو خریدیم و یکسال بعد اونو فروختیم تویوتا کمری نو خریدیم
با همون درآمد ارزی توی سعادت آباد تهران که برای کار مدرسه بچه هام به امور فرزندان خارج از کشور که اونجا بود رفتم خیلی از اون منطقه خوشم اومد و همونجا خونه خریدیم بنام من
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر با این پیش زمینه خدا جانم سرراست و مسقیم منو به استاد جانم هدایت کرد و از اول سر کلاس محصولات نشوند
چندین محصول مثل دوازده قدم و قانون سلامتی و احساس لیاقت (و دوره بروز رسانی شده شیوه حل مسایل و کشف قوانین رو همزمان با لانچ شدنش با استاد جانم بودم و با هم پیش رفتیم
دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند هم که عالیترینش بوده تا حالا
و هی بهتر و هی بهتر شدم نمی تونم بگم کدوم دوره سکوی پرتاب من شده
چون از هر کدوم از دوره هاتون یامحصولات یا حتی فایلهای هدیه تون کلی چیز یاد گرفتم
الان قشنگ دلیل رفتار هامو می فهمم
کارهامو با قوانین جهان که از استاد جانم یاد گرفتم میسنجم و هر جا نیاز به اصلاح داشته باشه انجام میدم
قوانین خداوند همه جا ساری و جاریه
همه جا کاربرد داره
زندگی با خدا خیلی شیرینه
و زندگی هر روز روی خوشش رو بمن نشون میده
الان با آموزشهای استادجانم حتی دلیل اون نعمتها و ثروت بغیر الحساب قبلی رو می فهمم..
الان هم هنوز بوضوح هدایتها و الهامات الهی رو درک نمی کنم ولی هرچی جلوتر میرم دارم بهتر می فهمم
مثل امروز که اول با همسرجان رفتیم پیاده روی تو کوچه باغهای طالقان زیبا که این روزا انگار جشنواره پاییزی از همه رنگه بعد رفتم تمرین طبق معمول روزهای زوج رفتم تمرین دوچرخه سواری و چند بار تلاش کردم اون سربالایی خیلی سربالا رو از این طرف برم بعد دیدم هنوز نمی تونم با اینکه سربالاییها رو چند بار رفته بودم و برگشتم که از اون سمت برم رفتم و رفتم دیدم اونجا رو بلوک های بزرگ سیمانی گذاشتن و بانوار وصل کردن و بغلش هم حفاری کرده بودن کلاً راه بسته بود تازه دوزاریم افتاد که خدا جانم بخاطر همین نزاشت برم
دیروز هم که روز فرد بود برای جلسه ششم آموزش شنا رفته بودم
خدا رو شکر که همشاگردیم نیومده بود و مربیم تمام یکساعت و نیم رو با من کار کرد و بیشترش رو تو قسمت عمیق بودیم
شیرجه هم زدم تو همون قسمت عمیق و خدا رو شکر هر روز دارم بهتر میشم
زندگی در لحظه زندگی کردنه
دیدن کوچیکترین نعمتها
سپاسگزار خداوند بودن برای تمام زیباییها و نعمتهای زندگی خودمون و دیگران
لذت بردن از مسیر و عجله نکردن و حال خوب داشتنه
آرامش داشتنه
پریروز یکی از زیباترین و شیرین ترین روزهای تمام عمرم بود
که خدا جانم حسابی سورپرایزم کرد
سعیده جان رضایی بمن زنگ زد و گفت من با دوتا بچه هام نزدیک طالقانم مهمون نمیخواین ؟!
گفتم اچرا که نخوام از خدامه
گفت بیست دقیقه دیگه میرسم
بعد که زنگ در خونه مونو زد دیدم خودشه و دوتا دخترای گلش و فاطمه جان محرمی و آقا رسول جان و پسر و دختر گلشون همه با یه ماشین اومدن
با کلی هدیه و یه کیک تولد
از خوششحالی نمی دونستم چیکار کنم
فاطمه جان جشن تولدش رو تو خونه ما و همراه با ما گرفت چند ساعت با هم بودیم از هر دری گفتیم و خندیدیم و اشک شوق ریختیم خاطراتمونو گفتیم
چندیین بار بغل کردیم همو
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت برای صلات در گام سوم تغییر
استاد عرشیانفر تو یکی از گفت و گوهاش با استاد عباس منش میگن:همین کاراااارووو میکنی که من عاااااشششقتم.
وقتی داشتم این کامنت پر از نور رو میخوندم یک صدایی توی قلبم فریاد میزد:همین چیزهارو تعریف میکنید که من عاااااشششششقتوووونم.
بازم به قول استاد در پاسخ به رزاجان،چقدر شما مثال خوبی هستید،الگوی تمام عیاری هستید برای همه ما که میخوایم تکامل طی نکنیم،میخوام بدون هیچ رشدی به خواسته های بزرگترمون برسیم،به قول استادجان،شدیم نسلِ آمپولی …
سعدی میگه:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه که خداوند درهای نعمت و ثروت رو برای شما باز کرده و به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادید،خیر وبرکت رو برای شما جاری کرده…
ولی اون چیزی که از خانوم سلیمی توی ذهن ما یک مادر نورانی ساخته،اون شخصیت بزرگوار،اون ایمان،اون تقوا،اون کنترل ذهن،اون پایداری روی ایمان به خداوند در شرایط سخته…
اون چیزی که باعث شده آقای زمانی رو مثل پدر خودم عاشقانه دوست داشته باشم،صدای نماز شب هایی که به گوش جانم میتونم بشنوم…
شما یک الگوی بی نظیری برای من هستید که همیشه یادم باشه اگر من در مسیر توحید استقامت داشته باشم خداوند بیش ازون چه که تصورم هست به من میبخشه در عین حال که ایمانم بهش صد هابرابر شده…
عاشقتونم خانوم سلیمی جانم،به پاس این کامنت نورانی که نوشتید،باید حتما صدای قلبم رو بهتون میرسوندم…
به امید دیدار روی مثل ماهتون در بهترین زمان ومکان،در پناه نورِ الله میسپارمتون.
یکی از هزاران فرزندان توحیدی عزیزم در این سایت الهی و بهشتی
خییلی سپاسگزار خداوند و شما هستم و خوشحال شدم از پاسخ پر از مهر لطفت و همچنین تحسینت
لیلی عزیزم چقدر خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که اینجا هستم
که کامنت مینویسم
که کامنتهام مفیده
که بهترین اساتید و بهترین دوستان رو اینجا دارم
که پله به پله رشد و پیشرفت می کنم
که هم من از اونها یاد میگیرم و هم اونها از من یاد میگیرن
شما که ماشاءالله 33 سالته کلی پیشرفت کردی و خیلی بیشترش در انتظارته
اصلاً همین حالا شما عالی هستی
الهی صدهزاران بار شکر برای وجودت
الهی صدهزاران بار شکر برای همه ویژگیهای خوبت
الهی صدهزاران بار شکر برای تک تک نعمتهای زندگیت
الهی صدهزاران بار شکر برای تک تک کامنتهات
لیلی جانم شما قبلاً هم در 22تیرماه امسال در سفر بدور امریکا قسمت 180 برام پاسخ گذاشته بودی و من جواب تشکر نزاشتم برات، با اینکه خیلی دلم میخواست بزارم بعدشم شامل مرور زمان شد
خدا رو صدهزاران بار شکر که الان دارم برات می نویسم
عاشقتم و روی ماهتو میبوسم
در پناه خدا زندگیت پر از معجزات شیرین و زیبای رب العالمین باشه
در حالیکه دیشب همون تایمی که پاسخ میدادین به کامنتم من داشتم کامنت تغییر را در آغوش بگیر قسمت 4 شما رو میخوندم
و الان وقتی داشتم ستاره قطبیمو مینوشتم یاد جملات شما افتادم و دوباره کامنتتون خوندم و توی دفترم نوشتم خدایا میخوام امروز را برای امروز زندگی کنم و در حال حاضر باشم
و دیدم نقطه آبی دارم از شما 🩵
خییییلی خوشحال شدم
کامنت نوشتن شما رو دوست دارم و بدون اغراق احساس خوبی میگیرم
برام الگو هستین
بازم بنویسین که همه فرزندانتون میخونن و لذت میبرن و استفاده میکنن
خداوند عمر طولانی و باعزت به شما عطا کنه و هر روز قلبتون پر نورتر از همیشه بشه
همانا آیاتی روشن نازل کردیم؛ و خدا هر که را بخواهد به راهی راست راهنمایی می کند.
=====================================
رد پای من در نشانه ی امروز:٢٢ آبان ١4٠4
این روز ها در حال گذروندن یک پیچ بزرگ توی جاده ی زندگیم هستم که باعث میشه گاهی نتونم مومنتوم مثبت رو در بهترین حالت نگه دارم،اما با تمرین های بسیار تأثیرگذاری که استاد جان تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند بهمون آموزش داد خداروصدهزار مرتبه شکر تا الان موفق بودم که از شکل گیری مونتوم منفی جلوگیری کنم،حالا هربار به یک شکل…مثلا الان تو گوشم آهنگ داره میخونه:
نازی جون بیا برگرد به خونه،نازی مهربونم
بیا ای نازنین دردت به جونم،نازی مهربونم
چرا؟! چون این آهنگ یک ریتم شادی داره که ذهنم رو درگیر خودش میکنه و باعث میشه کمی از افکار نادلخواه فاصله بگیره …
یا مثلاً خودمو مشغول یوتیوب میکنم،برای اینکه بتونم تایم اوت بگیرم و ذهنم رو از درگیری های دیگه بکشم بیرون.
وقتی هم من یک قدم برمیدارم،خدا هزارتا قدم برام برمیداره و منو همیشه با قدرتش شگفت زده میکنه …
مثلا من امروز ساعت 6ونیم زدم روی دکمه ی نشانه م و یک فایلی اومد به اسم آیا شانس وجود دارد یا نه!
همون لحظه یاد کامنت دیشب بهارجان بختیاری افتادم،بعد این فکر خوب،یک فکر خوبتر دیگه برام آورد که یادته استاد تو خواب گفت جواب سوال هات دست بهاره؟!
بیا اینم جواب ها که داره دونه به دونه میاد …
بعد دیگه گفتم باشه خود فایل رو تا ظهر میبینم.
اما چون دیشبم رو نتونستم خیلی خوب تموم کنم،رشته افکار های ذهنم تو مسیر های درستی نبود و من از صبح داشتم تلاش میکردم که نزارم مومنتوم منفی شکل بگیره.
بنابراین از صبح خودمو درگیر کارهای دیگه کردم که بتونم تو حالت خنثی خودمو نگه دارم.
تا ساعت ٩ونیم که احساس کردم حالم بهتره،گفتم بزار برم نشانه م رو الان ببینم و الله اکبر …
نشانه م تو عرض ٣،4 ساعت تغییر کرد و این فایل اومد!!!!!!
آره خدا میتونه قوانین رو بهم بزنه،حتی قوانین ثابت یک سایت رو !!!
فقط برای اینکه به بنده ش ثابت کنه من هستم و من تورو میبینم و من مراقبتم!!!
دیدم تو ردپای قبلی این فایل نوشتم من باید روی پاشنه ی آشیلم بیشتر کار کنم و از جلسه ١ قدم ٣ نوشته بودم.
همون جا هدایت گرفتم و دفترم رو باز کردم و جمله ی طلایی استاد رو تو جلسه ١ قدم ٣ برای خودم نوشتم :
دلیل نیار که چرا باید ناراحت باشی!!!دلیل بیار چرا باید خوشحال باشی !!!
هرکسی میتونه هزار تا دلیل منطقی برای ناراحتی هاش بیاره،اما این هیچ کمکی که بهت نمیکنه که هیچ،از مسیر دور و دورترت میکنه!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دیدم بابا من الان هزار تا دلیل دارم ک خوشحال باشم،چرا الکی به نگرانی ها باج بدم…؟!
پس شروع کردم به نوشتن شکرگزاری ها و نعمت های همین الان توی زندگیم که به قول استاد یک روزی آرزوم بوده!!!
ازون قشنگتر اینکه دیدم اسمم اومده روی فایل نتایج دوستان از آموزه های استاد،اینم یک جایزه ی دیگه از کنترل ذهنم از صبح تا الان …
یک چندتا رد پای دیگه از نشانه های خدا برای خودم بنویسم :
دیروز رفتم برای نوشتن سوره ی نور دفتر بخرم ،از خدا خواستم خودش نشونه هاش رو برام بفرسته …تا وارد مغازه شدم یک خانومی توی تلویزیون گفت: خیلی کم پیش میاد من خواب معنا دار ببینم …
الله اکبر …اصلا خشکم زد یک لحظه …
بعد یک دفتر برداشتم روش عکس نقشه ی آمریکا بود.
اومدم حساب کنم ،چشمم خورد به صفحه ی تلویزیون مغازه دیدم روی صفحه ی تلویزیون صدتا پروانه باهم دارند پرواز میکنند …الله اکبر …
شب هم عموم اینا اومدن پیش ما،بعد هی میگفت کیش اینجوری،کیش اونجوری …
جالبه حالا که من کیش رو رها کردم،نشانه های کیش چسبیده به من و ولمم نمیکنه …
آها راستی،امروز به محجوبه پیام دادم ،کلی ازش تشکر کردم بابت لطف دیروزش و پیشنهاد کاری رو ریجکت کردم.
و انشالله خدا کمکم میکنه دوباره تمرکز ذهنم رو کاملا میزارم روی خواسته هام و برمیگردم روی مونتوم مثبتی که دیروز داشتم.
به نام خداوند مهربانم سلام له دوست عزیزم سعیده جانم
تحسینت میکنم که اینقدر آگاهانه و با تلاش فراوان داری نجواهای ذهنتو متوقف میکنی
سعیده جان ذهن کارش دست و پازدن ست که فقط منفیها رو به ما گوش زد کند اما تو ادامه بده و با آهنگ گوش دادن و شکرگزاری نوشتن و هر کاری که میدونی تو رو از اون نجواها رها میکنه انجام بده و توجهتو ببر سمته زیبایی و خوبی بلاخره خسته میشه سکوت میکنه
و بدون جهان بهت پاداش میده و خداوند دستتانشو برات میفرسته
مرحبا مرحبا که چقدر کامنتت قشنگ بود مطمئن باش و ایمان داشته باش به قدرت خداوند که بهترینها تو راهن برای تو چون لایقش هستی
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند و سعادتمند
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام
داستان دورهمی دوهفته پیش رو در کامنتی در دوره هم جهت با جریان خداوند گفتم ، یک نکته ای دیگه داشت که دوست داشتم راجبش صحبت کنم .
اونهم این بود که دوستان از هم کلاسی ها و مدیر و دبیرو ناظم صحبت میکردند که الان هر کدام کجا هستن و چه جایگاهی دارند .
و رسیدن به ناظم هنرستان که همبشه یک تیکه کلامی داشت و به بچه ها میگفت دیگه تکرارنشه .
و گفتن که ایشان بعد از اینکه بازنشسته شده ، رفته در یک منظقه بالای شهر و آش فروشی زده
و تغییرات بزرگی بعد از اون در زندگیش رقم خورده
و یک مغازه داره و کلی آشپز و کارگر و درآمد خیلی خوبی هم داره و به ثروت خیلی زیادی هم رسیده
و وقتی که داشتانش رو برای همسرم تعریف کردم گفت اتفاقا با خانم ایشون توی باشگاه آشنا شده و خانمش گفته که دومین مغازه آش فروشی رو که 30 میلیارد تومان نقد بتازگی خریداری کردن ، افتتاح کردن .
و این موضوع تحسین منو به ایشون بر انگیخته کرد که آفرین که مثل خیلی ها بعد از بازنشستگی توقف نکرده و این رو فرصتی دانسته برای شروع مجدد برای رسیدن به خواسته ها .
بدون توجه به اینکه پرستیژ من چی میشه من کلاسم قبول نمیکنه ، مردم چی میگن و با ایمان و باور حرکت کرده و نتیجه هم مشخصه عالی 20
وقتی دخترام این موضوع رو شنیدن ، با تعجب گفتن ، آخه آش فروشی ، آخه فلان و بهمان و….
و همونجا من ایشون رو تحسین کردم و تحسین میکنم و از خداوند هم برای خودم هدایت میخوام که منو هدایت کنه ، چون منهم دوست ندارم ثابت بمونم و در باد موفقیتهام بخوابم دوست دارم حرکت کنم و مولد باشم و با خلق خواسته هام به رویاهام برسم
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو کمک ویاری میجویم
خدایا منو هدایت کن به راه راست به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
سلام خدمت اقای شاه محمدی
وقتی داشتم کامنت تون رو میخوندم قلبم باز می شد ،احساسم خیلی عالی می شد
خیلی جالب و تحسین بر انگیزه که همواره در حال تغییر و رشد باشی
و هیچ چیزی ازجمله حرف مردم و پرتستیژ و اینجور چیزا برات مهم نباشه و برای رشد و پیشرفت و تغییر قدم برداری
خیلی خیلی خیلی عالی بود کامنتتون
افرین به این ناظم مدرسه
افرین بهش
سلام به خانم شایسته
نفیسه عزیز و دوست ارزشمندم
سپاسگزارم که برام یک کامنت ارزشمند و پر از احساس ناب و عالی نوشتی .
دقیقا همینه ما باید فقط برای خودمون و خواسته های خودمون و قلبمون زندگی کنیم و حرکت کنیم به سمت خلق خواسته ها مون . بدون توجه به حرف مردم ، چون ما هرکاری انجام بدیم از نظر تعدای خوب و از نظر تعدای ممکنه مورد پسند نباشه .
مهم اینکه که ما قدم در راهی بزاریم که دوست داریم و با عشق و علاقه انجام بدیم و ادامه بدیم
حتما درهای موفقیت بروی ما باز میشه
حتما نعمتهای بیشمار وارد زندگیمون میشه
من هنوز هم باورش برام سخته که ناظم ما رفته و آش فروشی زده ، اصلا به کلاس و ظاهرش نمیخورد .
اما ایشون ایمان و باور داشته و حرکت کرده
فارق از اینکه نظر دیگران درمورد ابشون و کارش چی هست .
جالبه که خیلی ها از نقاط دورتر شهر برای خرید آش میان پیش ایشون و کلی هم صف وایمیستن
واین ایمان و باور ایشون هست که نعمت و ثروت رو به زندگبش جاری کرده و انسانهای بیشماری خاهان آش ایشون هستند در حالی که شهر پر از مغازه های آش فروشی بیشماری هست که اتفاقا خیلی ها شون خلوت هم هستن
نفیسه جان آرزوی بهترینها برات دارم
انشالله که همیشه دراوج قله رسیدن به خواسته هات باشی و زندگیت پر از نعمت و ثروت و فراونی و سلامتی باشه
در پناه الله یکتا
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول / قسمت سوم
“ خدا بزرگه …“
داشتن پذیرش …یعنی …
پذیرفتن آدما با تمام نقص هاشون
پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه مى کنم
پذیرفتن اینکه من کامل نیستم
پذیرفتن تمام فقدانها
پذیرفتن تمام از دست دادنها،شکست خوردن ها, رها شدنها
داشتن پذیرش یعنى پایان دادن تمام دعوی ها و
اختلافها ،پایان حال بد و جنگ اعصاب و شروع آرامش…
دوران همگیری خیلی بهم خوش گذشت …شوخی و خنده ، بخور و بخواب …. خونه پدر خانم
بعد از حدود دوسال روز بازار رفتن و بساط کردن توی سرما و گرما بدون ماشین ، این دو ماه استراحت و تعطیلی واقعا بهم چسبید
توی همین روزهای تعطیلی بود که ، یکی از عمده فروشان قهوه و چای که ازش جنس تهیه می کردم باهام تماس گرفت و گفت: نمی خوای بیای مشهد ؟
گفتم : روز بازارها که تعطیله ، نمی تونم کار کنم !!
گفت : حالا شما بیا مشهد ، یواش یواش کار را شروع کن خدا بزرگه …
گفتم : باشه خبرشو می دم …
از یه طرف شرایطی که داشتم خیلی برام راحت و لذت بخش بود چون هیچ مسئولیتی نداشتم ، نه می خواست اجاره خونه بدم ، نه می خواست خرج خونه بدم … اما از طرف دیگه وجودم تشنه یک حرکت توحیدی بود …
دلم می خواست دوباره با خدا معامله کنم خودمو وارد یک چالش جدید کنم
با تماس این بنده خدا ، جرقه افتتاح کافیشاپ توی وجودم زده شد و یه دفعه آتیش گرفتم و موتورم روشن شد … با خودم گفتم : روز بازار دیگه بسه ، می رم مشهد، کافیشاپ افتتاح می کنم ، … من باید کافیشاپ بزنم …
به همسرم گفتم : بلیط می گیرم بریم مشهد !!
گفت : چی …!!!؟؟؟ بریم مشهد چکار کنیم؟؟!
گفتم : بریم مشهد می خوام کار رو شروع کنم … می خوام کافیشاپ بزنم …
گفت: اولا مشهد همه جا تعطیله ، دوما ؛ با کدوم پول می خوای کافیشاپ بزنی ؟؟ سوما ؛ مگه تو تاحالا کافیشاپ داشتی ؟
گفتم : خدا بزرگه … فعلا بریم مشهد
گفت : آخه ما که پول نداریم حتی غذا بخریم!!
گفتم: یک میلیون تومان یارانه برای سرپرست هر خانوار ریختن و بعدشم یک میلیون تومان برای تولد لئا جمع شده ، فعلا با همین پول خودمون رو برسونیم مشهد بعدش خدا بزرگه …
بلیط گرفتم و اومدیم مشهد … به محض اینکه رسیدیم ، رفتم پیش همین دوستم که عمده فروش بود، بهش گفتم : می خوام کافیشاپ بزنم ، دیگه نمی خوام برم روز بازار …
گفت : خیلی هم عالیه … هرچقدر جنس بخوای بهت می دم هر موقع فروختی پولش رو بده
الانم برو یک پاساژی هست نزدیک حرم خیابان نواب به نام مجتمع ایمان ، اونجا رو تازه راه انداختن ، قیمت اجاره اش خیلی پایینه ، یه پرس و جویی بکن…
یک راست رفتم اونجا، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، رفتم پیش نگهبان و ازش پرسیدم مغازه های اینجا چجوریه برای اجاره؟
گفت : برای چه شغلی می خوای؟
گفتم برای کافیشاپ
گفت : یک مغازه هست که آب و فاضلاب داره اونم طبقه بالاست ، بریم نشونت بدم
رفتیم بالا ، دیدم همه مغازه ها تعطیله ، اصلا افتتاح نشده
ولی اینقدر از اونجا خوشماومده بود که یک دل نه صد دل عاشق اونجا شده بودم
یه حسی توی وجودم می گفت: اینجا عالیه همینجا رو بگیر
به نگهبان گفتم : همینجا رو می خوام با کی باید صحبت کنم؟
نگهبان ، دفتر مجتمع را نشونم داد و گفت ساعت اداری بیا صحبت کن
ازش تشکر کردم و اومدم بیرون
با اینکه هیچ پولی نداشتم که مغازه رو اجاره کنم ، حتی دکور بزنم ، میز و صندلی بگذارم ، دستگاه بگیرم …. ولی به حدی خوشحال بودم که انگار مغازه رو گرفته بودم و داشتم کار می کردم
فرداش رفتم دفتر مجتمع و با مدیر اونجا صحبت کردم ، بهم گفت: اجاره اینجا ماهی 400 هزار تومان هست به اضافه پول شارژ مجتمع
ازش پرسیدم که الان چقدر باید پول بدم تا مغازه رو بهم تحویل بدین؟
گفت : 500 هزارتومان هزینه قولنامه میشه و برای اجاره هم هر دوماه یک چک .
گفتم قبوله فردا پول و مدارک و دسته چک میارم قولنامه رو بنویس
باتعجب گفت: واقعا می خوای اینجا رو اجاره کنی؟ همه مغازه های مجتمع و توی خیابون تعطیله و همه دارن تعطیل می کنن ، شما می خوای مغازه افتتاح کنی؟
گفتم : خدا بزرگه … شما قولنامه رو بنویس مغازه رو تحویل بده …
فردای اون روز اومدم و 500 هزار تومان دادم و قولنامه نوشته شد و کلیدهای مغازه رو تحویل گرفتم
و اومدم خونه …به همسرم گفتم : مغازه گرفتم
گفت : کجا مغازه گرفتی ؟ با کدوم پول ؟ چجوری می خوای دکور بزنی ؟
گفتم خدا بزرگه درست میشه …
چند روز می رفتم مغازه و همونجا هی راه می رفتم و به در و دیوار نگاه می کردم هی می گفتم خدایا ! چجوری دکور بزنم ؟ پول از کجا جور کنم ؟
اما به حدی خوشحال بودم که اصلا بی پولی رو احساس نمی کردم ، دائما خودم رو می دیدم که دارم به مشتری ها قهوه می دم و اینجا کلی مشتری منتظر وایساده که براشون قهوه سرو کنم
یه روز که داشتم وارد مجتمع می شدم دیدم که یه مغازه خوشکبار باز کرده ، رفتم داخل و خودمو معرفی کردم
گفتم : من همسایه جدید هستم ، طبقه بالا می خوام کافیشاپ بزنم
خیلی خوشحال شد و از کارم استقبال کرد و پرسید: برای دکور می خوای چکار کنی؟
گفتم : بلد نیستم باید چکار کنم ، فقط این رومی دونم که میز و صندلی لازم دارم
گفت: من طراح داخلی هستم ، می تونم کمکت کنم تا دکور بزنی
گفتم : خدا پدر و مادرت رو بیاموزه لطف می کنی ، اولین کافیشاپه که می خوام بزنم ، بلد نیستم باید چکار کنم
گفت : کاری نداره ، بریم بالا تا بهت بگم چکار کنی
باهم رفتیم بالا و کلی ایده بهم داد برای طرح ، رنگ ، نور و خیلی چیزهای دیگه
خدارو شکر همه چیز جور شد مغازه رو گرفته بودم جنسش جور بود ، طرح و ایده دکورش هم درست شد ، همه شرایط فراهم بود فقط یه مشکل خیلی خیلی ریز این وسط بود …
پول نداشتم …
چند روزی از این ماجراها گذشت تا اینکه داشت یواش یواش پولمون تموم می شد و هزینه مغازه که چه عرض کنم پول غذا خوردن هم دیگه نداشتیم … ولی من احساسم خیلی عالی بود توی ذهنم داشتم پشت کله هم قهوه می فروختم کلی سرم شلوغ بود و مشتری داشتم ….
تا اینکه یکی از همین روزا خواهرم اومد خونمون و گفت قرارداد خونه اش داره تموم میشه و دیگه نمی خواد تمدید کنه … تصمیم داشت از مشهد بره تربت حیدریه ، خونه خودشون که دیگه اجاره خونه نخواد بده
گفت 20 میلیون پول رهن دادم ، اگه این پول دست خودم باشه خرجش می کنم ، این پول را تا سال دیگه لازم ندارم ، دست تو باشه ….
من هم با کمال میل قبول کردم و به این شکل پول دکور و تجهیزات و آنچه لازم داشتم جور شد ، به سرعت دست به کار شدم و دکور زده شد و همه اون چیزهایی که توی ذهنم ساخته بودم ، وارد تجربه زندگیم شد …
وقتی که این آگاهی ها رو می نوشتم دائما این صحبت استاد توی جلسه آخر کشف قوانین زندگی توی ذهنم مرور می شد :
“ جهان افکار مشابه ، اتفاقات مشابه و هماهنگ با فرکانس های ما را بوجود میاره و این جهان، این خداوند داره این کار را انجام می ده نباید فکر کنیم به اینکه چطور می خواد این کار را انجام بده، ما فقط باید به اون نتیجه پایانی که دوست داریم اتفاق بیافته فکر کنیم ، نه اینکه چطور می خواد خداوند این کار را انجام بده فکر کنیم.
چون اگه به چگونگی فکر کنیم ، احتمالا گمراه می شیم، احتمالا شیطان این وسط دست به کار میشه و میگه که هیچ راهی براش نیست.
اینجا، توکل و تسلیم معنا میده
احساسه که داره نشون میده ما در مسیر درست هستیم یا مسیر نادرست، چون وقتی که به چگونگی فکر می کنی احساست بد می شه چون ایده ای نداری که خدا چطور می خواد این کار را انجام بده.
کاری که ما باید بکنیم اینه که ایمان داشته باشیم، اینه که توکل داشته باشیم.”
قصه ای هوشیار سازد
قصه ای خواب آورد
در جهان هر داستانی را حسابی دیگر است
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
سلام به روی ماه سید محمد جواد روحانی عزیزم اسمت خیلی قشنگه مثل تصویر روی پروفایلت که بارها و بارها نگاهش کردم من ایمیل شما رو برای خودم فعال کردم و پیگیر شما هستم واز رفتارها صبر ، حوصله و پذیرش مرگ پدر و مادر تون که روحشان قرین رحمت الله باشه درس میگیرم واقعا کامنتهای شما خودش ی دانشگاه هست برای من.نمیدونم الان در چه شرایطی هستید ولی میدونم که حتما برامون می نویسید تا یاد بگیریم. از الله مهربانم بهترینها رو برات آرزومندم
افرین اقا جواد کیف کردم از توکل و ایمانتون. که چه خوب تونستین ذهنتون رو کنترل کنید و دست خالی در لحظه عمل کردین و سریع ایدتون رو اجرا کردید شاید خیلی ها مثل من اگ بودن هیچوقت ساخالین اقدام نمیکردم خیلی درس گرفتم
سلام سید جان دوست خوب همفرکانسیم
چقدر حالم خوب شد با این کامنتت
چقدر توحیدی عمل کردی
واقعا احسنت به شما برای این شجاعت
برای این توکل به خداوند
خیلی لذت بردم. کامنتت پر از شورو اشتیاق و
انرژی بود درود بر شما که انقدر خوب به آموزههای
استاد عمل میکنی
در پناه الله مهربان باشی
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز که داره کلی به رشد و پیشرفت و خودشناسی من کمک میکنه و توی این سه گام من متوجه یه موضوع عجیبی شدم اون هم اینکه هرگام با شرایط اون روز من کاملا هماهنگه و من مثلاً به یه مسئله ای برخوردم که توضیحات و کامنت ها و تمرینات اون گام دقیقا بهم کمک میکنه که اون مسئله رو حل کنم یا به جواب هاش هدایت بشم
خداروشکر و ممنونم از همه هم از استاد و عوامل سایت هم از بچه های عزیز بابت کامنت های خوبشون.
اما تمرین این گام:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من اولین باری که فهمیدم و شنیدم وقتی به هدفی میرسی باید هدف بعدی رو مشخص کنی و براش تلاش کنی از استاد عباس منش عزیز بود
تا قبل از اون از استاد دیگه ای اینو نشنیده بودم و فقط شنیده بودم که باید به هدفت برسی و تمام و این کج فهمی باعث شد که خیلی در دام رسیدن و متوقف شدن بیفتم.
بارها شده که من به اهدافی رسیدم و دیگه فکر کردم که خوب دیگه تموم شد دیگه من دیگه کاری برای انجام ندارم و همیشه این هدفی که بهش رسیدم خودبه خود پیش میره…
مثلاً وقتی 35 کیلو وزن کم کردم دیگه نرفتم سراغ هدف بعدی که میتونست ورزش و فیتنس باشه و گفتم خوب دیگه من لاغر شدم دیگه به هدفم رسیدم و اشتیاقم رو از دست دادم و دیگه به این موضوع فکر هم نکردم
نتیجه این شد که خیلی آرام و راحت همه چی از بین رفت و باز هم همون اضافه وزن برگشت نتیجه شد تمسخر دیگران که ای بابا پس چی شد دیدی گفتیم نمیشه تو هی میگفتی میشه میشه بفرما پس چرا خودت نتونستی لاغر بمونی؟!؟!
یا من از بچگی عاشق ماشین بودم و الان هم هستم اما هرگز فکر نمیکردم که بتونم ماشین بخرم به لطف خدا و به کمک تمرین تصویر سازی من تونستم یه پراید بخرم خیلی خوشحال و عاشق اون ماشینم بودم به یکسال نکشید که گفتم من میخوام ماشین بهتری داشته باشم همونطور که این پراید رو خریدم میخوام بهترش رو بخرم و دوباره تصویر سازی و حرکت و تلاش کردم و تونستم در مدت زمان کوتاهی پراید رو به سمند تبدیل کنم که هیچکس حتی خودم و همسرم هم باورمون نمیشد هنوزم گاهی فکر میکنیم و میگیم راستی پول سمند چطور جور شد!!!!! اما انگار من دیگه بعد از خریدن سمند اشتیاقم رو از دست دادم و فکر کردم خوب دیگه این یه هدف بزرگ بود که بهش رسیدم و تموم شد دیگه…و برای ماشین بهتر تلاش نکردم خودم رو بهبود ندادم باورهام رو درست نکردم
نتیجه اینکه من بعد از گذشت 10 سال هنوز نتونستم این سمند رو عوض کنم و هرچند وقت یکبار گرفتار تعمیرات اساسی و هزینه های گزاف تعمیر میشم این درحالی که وقتی توی خیابون شاسی بلندها و ماشین های جدید رو میبینم دلم براشون ضعف میره…
چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
من بچه شهرستان هستم و از کودکی رویای مهاجرت به تهران رو داشتم دلیلش هم این بود که اون موقع ها من یه دوستی داشتم که دایی ش تهران زندگی میکرد و خیلی هم پولدار بود اون موقع ها وقتی میومد شهرستان با زانتیا میومد و این برای ما که فقط پیکان و رنو 5 دیده بودیم یه چیز عجیب و غریب بود و من از همون کودکی هی به خودم میگفتم من بزرگ بشم حتما میرم تهران و پولدار میشم خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و سال 1390 در 18 سالگی من با جیب خالی به تهران مهاجرت کردم .
اون موقع پسرعموم یه تهیه غذا داشت و من اومدم پیش ایشون کارگری که خیلی برام خوب بود چون هم جای خواب داشتم هم غذا و حقوقم کامل برام پس انداز میشد…
خلاصه خیلی خوشحال بودم و هرشب میرفتم روی یکی از پل های نزدیک مغازه که ویوی خوبی به شهر داشت و ساعت ها به عظمت تهران و رفت و آمد ماشین ها نگاه میکردم و خیلی احساسم خوب میشد و همش هم تصویر سازی میکردم که منم یه روزی پولدار میشم و …
روزها به همین منوال میگذشت تا اینکه کم کم همه چی داشت برام عادی میشد یه روزی که حالا دیگه ارتقا شغلی هم پیدا کرده بودم و از کارگر ساده به کمک آشپز تبدیل شده بودم داشتم پای منقل کباب میپختم یک آن باد بزن رو نگاه کردم و گفتم :
آیا این موقعیت اون چیزی بود که تو میخواستی؟؟؟
مگه رویای تو این نبود که بیای تهران و پولدار بشی پس اینجا پای این کباب پز داری چیکار میکنی؟؟؟
از این سوال و جواب شوکه شده بودم و میگفتم خدایا راست میگه ها من رویاهای بزرگی داشتم من میخواستم کارآفرین بشم کارمند و کارگر داشته باشم نه اینکه اینجا پای منقل وایسم کباب باد بزنم…
هرروز و هرشب فکر میکردم که من چطور میتونم پولدار بشم؟
تا اینکه دستان خداوند از راه رسیدن و یه شب یکی از فامیل به دیدنم اومد و گفت اینجا جای تو نیست وسط این همه چربی و بوی غذا جای تو نیست الان یه کلاس هایی هست به اسم کمک پرستاری بیا برو اونجا ثبت نام کن و مدرک بگیر با این مدرک میتونی توی بیمارستان استخدام بشی…
بقیه اش رو خلاصه میگم
من رفتم مدرک گرفتم
بیمارستان استخدام شدم
فهمیدم این شغل مورد علاقه منه خدمت به دیگران دادن حس خوب به دیگران کاهش استرس دیگران و دادن آرامش به اون هاو…
خلاصه این هدف هم تیک خورد
دوباره گفتم نه من نباید کارمند بمونم چطور میتونم از این شغل پول بیشتری بسازم؟
چطور میتونم به دیگران بیشتر خدمت کنم؟
چطور میتونم کارآفرینی کنم و به دیگران حقوق پرداخت کنم چیزی که عاشقشم ؟؟
و باز هم خدا منو هدایت کرد
الان شرکت خدماتی مراقبتی خودم رو دارم چندین نفر برام کار میکنن چندین برابر یه کارمند درآمد دارم حقوق پرداخت میکنم و …
و همه ی این روند از جایی شروع شد که اون روز پای اون منقل کباب پز به خودم تشر زدم که خوب میخواستی بیای تهران اومدی میخواستی درآمد داشته باشی داری حالا میخوای چکار کنی؟؟؟
و همینطور اهداف بعدی و بعدی و بعدی
نتیجه اون سوال و جواب ها و نتیجه اون انتخاب اهداف تازه و نتیجه اون ادامه دادن مسیر رشد این شد که من از کارگر ساده در یک تهیه غذا تبدیل شدم به کارآفرین در حوزه سلامت
درامدم از روزی که اومدم تهران تا امروز بیش از 350 برابر رشد داشته.
تشکیل زندگی دادم
ماشین خریدم
خونه و زندگی تشکیل دادم
بدون اینکه یک ریال از خانواده ام کمک بگیرم
همیشه نتیجه هدف گذاری و رشد و ادامه دادن مسیر اونقدر بزرگه که گاهی آدم یادش میره از کجا به کجا رسیده به این دلیل که میگم این پروژه داره منو دوباره از نو به خودم میشناسونه…
من کلا این داستان رو یادم رفته بود اما تمرین این جلسه باعث شد به یاد بیارم که من چقدر ارزشمندم من چقدر توانمندم اما این روزها گرفتار یه باور منفی شده بودم که من نمیتونم پیشرفت کنم اما الان و بعد از نوشتن این کامنت احساسم خیلی خوب شد و میخوام
یک دقیقه ایستاده خودم رو تشویق کنم…
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
سلام آقای خاص دوست همفرکانسی
این نام واقعا برازنده شماست چون هر بار که
کامنت میذاری بیشتر خاص بودنتو نشون
میدی. با خوندن کامنتت حالم خوب شد
کلی انرژی گرفتم خدارو شکر برای بودن در
جمع دوستانی مثل شما.
در پناه الله مهربان باشی
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم و دوستان هم فرکانسی ام عاشقتونم 😍😍😍😍😍
به امید خدا شروع میکنم به نوشتن برداشتم از این گفتگو
دوست خوبم آقا مصطفی که از سن ۱۰ سالگی با تجسم کردن خواسته هاشون هدایت میشدند به دریافت اون خواسته خداوند یه سیستمه که به فرکانس های ما جواب میده و ارتعاش خواسته رو دریافت میکنه و از همون جنس خواسته رو ما دریافت میکنیم خداوند هرلحظه در حال هدایت ما به سمت دریافت خواسته هایی هست که هرلحظه فرکانسش رو ارسال میکنیم
این دوستمون گفتند که بعد از آشنایی با دوره های استاد و آموزش هایی که گرفتند تونستندبرای خواستشون که داشتن فروشگاه بود با کار و تلاش دست پیدا کنند اما با بدیهی شدن خواستشون و این که احساس کردند به هرآنچه که میخواستند رسیدند وشور وهیجان درونیشون کم شد و دیگه دنبال بهبودوپیشرفت نبودند
✔نتیجه این شد که پیشرفت نکردند و تازه رو به پسرفت رفتند اگر به هدفی رسیدیم و ثابت بمونیم و حرکت نکنیم نتایج کاملا برعکس میشه وقتی به این نقطه برسیم جهان ما رو با چک و لقد مجبور به تغییر میکنه
قانون میگه وقتی همه چی خوبه اوضاع عالیه و شرایط برای ما بدیهی شد باید حرکت کنیم تو همون استیت قبلی بی حرکت نمونیم چون روند جهان حرکت کردند برای گسترش بیشتر ورشد هست و وقتی ما حرکت میکنیم مورد حمایت و هدایت پرودگاریم
این دوستمون از اشتباهات قبلی خودشون تجربه به دست آوردند این خیلیییییی مهمه که از اشتباهات قبلی خودمون تجربه به دست بیاریم تو احساس ناامیدی وبی انگیزه گی نمونیم بلکه از اون بی حرکت موندن و نتایج بد درس بگیریم و در مسیر جدید استفاده کنیم و حالا ایشون سه سال بعد ازاین ماجرا اوضاع روتغییر دادند و در مسیرشون حرکت کردند با عمل به ایده های جدیدخیلی موفق شدند و حالا این تجربه کمک کرده که ایشون الان به این نتیجه رسیده که الان هم در استیت خوبی هستند به سطح خوبی رسیدند ونیاز که تغییر کنند وتو این سطح نمونند از خداوند هدایت خواستند تا به سمت مرحله ومسیر بعدی هدایت بشند سپردن به خداوند و هدایت خواستن و خداوند هم به زیبایی ایشون رو هدایت کرد تا با دریافت یه پیشنهاد خوب و جدید کاری وارد مدار و مسیر جدیدی بشند خدای هدایتگرم رو شکرگزارم
✔نکته مهم :وقتی که ما شروع میکنیم در باد موفقیتهامون خوابیدن وحرکت نمی کنیم اوضاع شروع میکنه به بدتر شدن همیشه باید دنبال بهبود و بهتر کردن نه تنها مسائل مالی و کاری باشیم بلکه این بهبود رو درهمه زمینه های زندگی از جمله روابط با دیگران روابط عاطفی ،مسائل سلامتی جسمانی و ارامش میتونیم این بهبود و بهتر شدن رو ادامه بدیم و رو همه این مسائل کارکنیم
استاد عزیزم که در زمانی که بهترین شرایط رو از نظر مالی تو قم داشتند با مطالعه کتاب چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد و دیدن نشونه ها تصمیم به تغییر گرفتند در بهترین شرایط که در آمد خوبی داشتند دوستهای خوب فضای سالم محیط کاری خیلی شاد که استاد با دیدن ریکشن بچه ها موقع بازی کردن و میمیک بچه ها در زمانهای هیجانی بازی کلی میخندیدن 😃😃😃😃و خودشون هم بازی میکردند و لذت میبردنددر شرایط ایده آل نشونه ها رو دیدند که باید تغییر کنند نشونه ها چی بود؟دیگه خیلی به بازی علاقه نداشتند.تعداد کلوپ بازی در شهر قم بیشتر شد.اماکن به این که بازیها نباید اون تصویر رو داشته باشه گیر میداد.بازیها آنلاین میشد تو خونه میشد بازی کرد.واستاد دوست داشت مهارت جدید یاد بگیره .پس قبل از اینکه اوضاع بدتر بشه تصمیم به تغییر گرفتند
سال۸۰ در ۲۰ سالگی مهاجرت کردند به بندرعباس واز کارگری شروع کردند و کلی چیز یاد گرفتندکلی ارتباطات عالی با دوستان عالی وباهمکارهای روسی برقرارکردند درامدخوب بدون کار زیاد وبه راحتی حقوق دریافت میکردند خونه خوب گرفتندتومحله خوب ودانشگاه رفتند یعنی بازهم همه چی خوب و اوضاع ایده ال والان زمانی هست که باید تغییر کرد وارد مسیر جدید شدند و اومدند تهران و همین روند پیشرفت و بهبود دائمی و مستمر ادامه داشت ودرشرایط ایده ال باز تغییر ومسیر و چالش جدیدمهاجرت به آمریکا
✔نکته مهم :زمان تغییر خیلی مهمه اگر باهوش باشیم قبل از اینکه اوضاع خیلی خراب بشه شروع به تغییر میکنیم با دیدن نشونه ها و این نشونه ها همیشه هست اما اغلب ما آدمها تا اون ضربه رو از جهان نخوریم حرکتی نمی کنیم واز خواب بیدار نمی شیم
خواست و آموزش استاد عزیزم اینه که ما با دیدن نشونه ها حرکت کنیم قبل از اینکه اون چک و لقد رو از جهان بخوریم حرکت کنیم خدایا مرا عملگرا به قوانین بدون تغییر جهان قرار بده هدایتم کن درمسیر درست در زمان درست تغییر کنم الهی امین
استاد و مریم جان عاشقتونم😍😍😍😍
خدایا عاشقتم که عاشقمی😍😍😍😍
سِودا ❤❤
به نام خدای معجزه ها
سلام استادای عزیزم
و سلام به هم مسیری های مقدس
خدایا هزاران بار شکرت بابت ی آگاهی فوق العاده
و خدایا هزاران بار شکرت بابت ی فرصت دوباره
با جان و دل با تمام وجودم با تک تک سلول هام سپاس گذار خدا هستم که به من معنی تعهد و ماندن در مسیر رو یاد داد
گاها شده از مسیر دور بشم و بزنم جاده خاکی و برم بین کلم ها
اما جمله طلایی استاد تو ی فایل مقدس که گفتن چقدر سقف آرزوهای شما کوتاهه
وقتی یاد این جمله می افتم با ی سرعت نور برمیگردم به مسیر به سایت به فایل ها به راه نجات
و اولین کاری که میکنم ذهن رو کنترل و فقط حال خودمو خوب میکنم
دقیقا همین چند ماه پیش نمیدونم اصلا به چه دلیل ی کم فاصله افتاد بین من و سایت و به قول بچه ها درگیر روزمرگی شدم
یهو سر ماه دیدم کلا سود فروش من حدود 20 الی 30 میلیون شده بود
انگاری توپ منفجر شد تو کله من
جز محالات بود
چون بیشتر از ی سال هست که من ثبات درامدی دارم و درامدم سینوسی نیس و حداقل در ماه 80 الی 100 میلیون درامد دارم
اصلا این اتفاق دنیا رو رو سر من خراب کرد
دیدم من نه تنها از سایت فاصله گرفتم بلکه کلی باورهای قشنگی که ساخته بودم رو لگد مال کردم
و کلی باورهای محدود کننده چرت و پرت ریختم تو کلم
خلاصه چسبیدم به دوره مقدس روانشناسی ثروت 1
و چنان باورهای عالی ساختم که ماه بعدیش قشنگ جبران شد
و این بار عدد ماه جدید برای من اصلا شوکه کننده نبود و اتفاقا خیلی هم قابل باور بود
چون تلاشی که کرده بودم و باوری که ساخته بودم میدانستم باید هم چنین نتیجه ای بگیرم
بعد از گذشت یکی دو ماه گفتم خب اینجوری که نمیشه
من باید هر جور شده افزایش درامد داشته باشم
این عدد ثابت خیلی خبر خوبی نیس
استاد گفته روز به روز باید روبه بهبود باشی این ثبات خیلی قشنگ نبود
طبق معمول شدم رو مخی خدا
گفتم خودت بگو من باید چیکار کنم
خودت بگو راه چیه
از چه راهی برم برای افزایش درامد
که خدارو شکر هدایت شدم به ی شاخه دیگه ای از صنف خودم که در کنار فروش انجام دادم و به لطف الله درامدم منم افزایش پیدا کرد و کلا به لطف خدا شرایط طوری پیش رفت که من ی جورایی از خورده فروشی در اومدم و دیگه مشتری هایی میان سمت من که سفارش تعداد میدن
و البته باید این اتفاق رخ میداد
چونکه بیشتر از ی سال بود من هرروز تو تمرین ستاره قطبی از خدا مشتری میخواستم که سفارش تعداد بده که هم من سود بالایی ببرم هم اینکه بتونم به صورت عمده کار کنم که کسایی که از من خرید میزنن خودشون خورده کار کنن و رزق سر سفره ارتباطات این صنف بره
خدایا هزاران بار شکرت
و تمامی این رشد و این باورهای طلایی رو به این سایت مقدس بدهکارم
و طبق قولی که دادم هر نتیجه ای که گرفته بشه
اینجا رد پا میزارم که چراغی بشم در مسیر باورهای دوستان
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
🟣 «بهترین لحظه همین لحظه است؛ …مردی که یاد گرفت دوباره راه برود»
بنام خداوندِ مهربــــــــــون ِ مهربون .
بعضی وقتها موفقیت شبیه رسیدن به قله ای هست که سالها براش جنگیدی.
نفس’نفس’زنان بالا میری، آسمون رو نگاه میکنی، نور خورشید روی پوستت میشینه، وبا یه لبخند خسته میگی: «خدایا، رسیدم!»
اما چند لحظه بعد، سکوتی غریب درونت میپیچه.
منظره قشنگه، امایه چیزی کم شده… یه صدای درونی آروم زمزمه میکنه: «حالا چی؟»
این داستانِ آرش هست؛ مردی سی وچندساله، پرتلاش، باانگیزه، اهل یادگیری. سه سال تمام، بی وقفه کارکرده بود. از آموزش دیدن و تولید محتوا گرفته تاشب بیداریهای طولانی.
هر روز هدف گذاری، برنامه ریزی، جذب مشتری و…… . تا اینکه یه روز صبح، حساب بانکش عددی رو نشون داد که همیشه آرزوش بود. نشست، چای ریخت، خیره به صفحه موبایل شد و لبخند زد. احساس کرد تموم شد… دیگه رسید.
اما چند هفته بعد، انگارچیزی درونش خاموش شده بود.
صبحها از خواب بیدار میشد، ولی اون حسِ اشتیاق قبلی رو نداشت. جلوی لپتاپ می نشست، اما انگشتهاش روی کیبورد خشک میموند.
بخودش میگفت: «یه استراحت لازمه.» امااستراحتش شد یه ماه، بعد دو ماه، بعد سه ماه…
و بیصدا، درونش شروع کرد به پژمردن.
آرش نمیدونست توقف، همیشه قبل از سقوط میاد.
قانون رشد میگه: اگر حرکت نکنی، جریان ازت عبورمیکنه.
دریا فقط تا زمانی زنده ست که در حرکته. همون لحظه که بایسته، میگنده.
و انسان هم، تا وقتی در مسیر یادگیری و خدمت باشه، زنده ست.
یه عصر پاییزی، آرش تصمیم گرفت بره کنار دریاچه. هوا خنک بود، نشست روی نیمکت، ذهنش پر ازسؤال بود.
«چرا بی انگیزه شدم؟»، «چرا دیگه شوق ندارم؟»، «نکنه دوره م تموم شده؟»
تا اینکه مردی آروم اومد و کنار دستش نشست. با موهای جوگندمی، نگاهی آرام وصدایی شبیه سکوت درون.
گفت: «پسرم، ذهنت زیادی جلو دویده. یه کم برش گردون اینجا.»
آرش لبخند زد: «منظورتون چیه؟»
مرد گفت: «وقتی دراز کشیدی، فقط دراز بکش. وقتی راه میری، فقط راه برو. وقتی میخوری، فقط بخور. مابیشتر عمرمون رو درلحظه بعد زندگی میکنیم و برای همینه که از زندگی جا میمونیم.»
اونشب، آرش نتونست بخوابه.
جمله اون مرد مدام تو ذهنش تکرار میشد: «ذهنت زیادی جلو دویده…»
چراغا رو خاموش کرد و روی زمین درازکشید.
سعی کرد فقط دراز کشیده باشه. نه فکر کنه، نه تحلیل، نه برنامهریزی. فقط حضور.
درونش هنوز شلوغ بود، اما کم کم یه سکوت نرم، مثل نسیم صبح، دروجودش نشست.
روزای بعد شروع کرد “تمرین حضور در لحظه”.
• وقتی چای دم میکرد، فقط بوی چای رو نفس میکشید.
• وقتی در خیابون راه میرفت، بصدای برگایی که زیر پاش خرد میشدن گوش میداد.
• وقتی با خـــــدا حرف میزد، دیگه چیزی نمیخواست، فقط میگفت: «ممنون که هستی.»
و درست از همونجا، دوباره رشد شروع شد. =>> نه از بیرون، از درون.
وقتی درونش آروم شد، ایده جدیدی از الهام در ذهنش جوشید؛ محصولی تازه، بر اساس آرامش و ایمان.
شروع کرد به ساختنش.
این بار بدون استرس، بدون حرص، بدون مقایسه =>> فقط از دل رضایت.
جالب این بود که درآمدش بیشتر از قبل شد، ولی خودش سبک تر از همیشه بود.
یه شب روی پشت بام، زیر آسمون پرستاره، رو به باد گفت:
«خدایا، حالا میفهمم چرا اجازه دادی رکود بیاد. چون اون سکون، دعوت تو بود به مرحله بعدی. »
🟣🟣 او فهمیده بود که رضایت زودهنگام، نقاب لطیف رکوده.
وقتی زود احساس میکنی رسیدی، جریان رشدت می ایسته.
امـــــا خـــــدا مهربـــــونه؛ قبل از سقوط، نشونه ایست رو نشونت میده.
کافیه اهل دیدن باشی.
⭕️ آرش بعدها توی یکی از دلنوشته هاش نوشت:
«فکر میکردم خستگی من از کار زیاد بود، امافهمیدم از بی’حضور بودنم بود. از وقتی یاد گرفتم فقط در لحظه باشم، زندگیم پر از نشونه، هدایت، و معجزه ست. خدا همیشه اینجاست، اما ما معمولاً جاهای دیگه پیگیرشیم.»
و این یعنی قانون رشد بِ زبان کائنات خدا:
🟢 زندگی در جریان زنده ست، رکود یعنی بریدن از حضور.
و هر وقت حس کردی تموم شدی، در واقع دعوت شدی برا تولد دوباره.
■ پس اگر امروز احساس میکنی درجا میزنی، بدون هیچ چیز از بین نرفته.
تو فقط نشستی تا نفسی تازه کنی.
تا دوباره با آگاهی بلند شی وادامه بدی.
چون راز آرامش، ساده تر از آن چیزیه که فکر میکنی:
بهترین لحظه، همین لحظه است.
نه فردا، نه دیروز.
اینجا، همینجا، در نفس خدا، در حالتیکه هستی.
~~~~~
محسن ؛؛؛ نویسنده مسیر رشد، شاگرد حضور، جوینده هماهنگی درون ( برای آنهایی که گمان کردند مسیرشان تمام شده، در حالیکه تازه وقت پروازشان رسیده بود. )
سلام محسن عزیز،
میخواستم ازت بابت کامنت فوقالعاده ارزشمند و پُرانرژیت صمیمانه تشکر کنم. نوشتهات دقیقاً انگار برای این روزهای من بود؛ منی که بعد از 30 سال کار در امور مالی، در نقطهی تغییر ایستادهام… پایان یک مسیر و آغاز فرصتی تازه.
مدتی هست که احساس میکنم انگیزهام کم شده و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم برای ساختن یک آیندهی نو.
اما پیامت نوری بود که دوباره مسیر را روشن کرد.
پیامت به من یادآوری کرد که بازنشستگی پایان نیست؛ شروعیست برای کشف تواناییها و رویاهایی که سالها شاید کنارشان گذاشته بودم. من قرار نیست بعد از این همه تلاش، فقط بنشینم و تماشاگر زندگی باشم… من تازه میخوام خود واقعیام را زندگی کنم.
ازت ممنونم بابت آگاهی های فوق العادهای که سخاوتمندانه به اشتراک میگذاری. امیدوارم همیشه قلمت الهامبخش بماند و رد روشنِ تاثیرگذاریت در زندگی دیگران ادامه پیدا کند.
به نام خدای ِ مهربـــــون ِ مهربون . سلام و درود به علی آقای قاضی بزرگوار . دلنوشته تون بوی تجربه وآگاهی میده، نوری از جنس سالها تلاش، تعهد وایمان.
«من تازه میخوام خود واقعیم رو زندگی کنم» ==>> بنظرم همین جمله شما خلاصه مسیر بیداریه. چون گاهی خدا پایان یه مرحله رو رقم میزنه، تاشروعی تازه وعمیقتر از درونمون متولد بشه.
باور دارم شما در نقطه ای ایستادین که در ظاهر «توقف» به نظر میرسه، اما در حقیقت «پرواز» از زاویه ای بالاتره.
تمام سالهایی که پشت سرگذاشتین، خاک حاصل خیزی ساختن برای این روزها… برای روزایی که میتونین بدون فشارِ بایدها ،، فقط اونچه هستین رو زندگی کنین.
این یعنی بلوغ روح، یعنی رسیدن از “کارکردن برای زندگی” به “زندگی کردن ازسر عشق”.
خدا روشکر که نوشته هام تونسته حتی ذره ای در روشنتر شدن مسیرتون سهمی داشته باشه. باتمام وجودبراتون آرزو میکنم دراین فصل نو زندگی؛ آرامش، معنا و احساس رضایت، همسفر همیشگیتون باشن.
هر صبح با ایمان بیدار شید، هرقدم با شوق بردارید و هرشب بالبخند سپاس به خواب برید.
وَعَسَىٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُم /«و چه بسا چیزی رو خوش نداشته باشید، درحالیکه خیرِ فراوان شما در اونه.»
امیدوارم همیشه مومنتوم مثبت تون رو حفظ کنین و تمرکزتون فقط روی پتانسیلها و هرچیزی که بهتون احساس بهتری میده، نگه دارین.
درپناه خداوند مهربون و حکیم، همیشه درمسیر نور، آرامش و شکوفایی باشی.
با احترام و مهر.
سلام محسن عزیز دوست همفرکانسیم
چقدر زیبا و ساده و روان زیستن در لحظه
حال رو درک کردی. کامنتت به جانم نشست
خیلی لذت بردم
چون که خاموشی،ساکن جان گشته ای،
چون ز جان برخاستی،در دل نشان گشته ای
من تحسینت میکنم محسن جان که انقدر خوب رو خودت کار کردی
که به همچین درک بالایی از قوانین رسیدی
برات آرزوی موفقیت دارم در پناه الله مهربان باشی.یا حق
حمزه عزیزم رفیق همفرکانسی سلام .مرسی از محبتت داداش . یه چیزی تو حرفت بود که مستقیم نشست جای درستش تو دلم. اصلا بذار اینجوری بگم ==>> حرفت یه لایه جدید از آرامش رو برام باز کرد🩷️
راستش آگاهی خودش مثل یه چراغه؛ از اون چراغ قدیمی های خوشگل
تا روشن نشه، آدم هی دور خودش میچرخه ونمیفهمه چرا نمیتونه آروم بگیره.
ولی همین که خدا یه روزنگاهتو عوض میکنه،
میفهمی زندگی اینقدرام جنگ نیس…
یه جور رقصه بین دل ولحظه.
کیف کردم از اون بیت قشنگت…
آدمی وقتی از هیاهوها میادبیرون و تو دلش آروم میشه،
تازه میفهمه چقدر نزدیکه به خــــــــــدا…
چقدر نزدیکه بِ “خود واقعی” ش.
مرسی از نگاه زیبات رفیق جان ، از اینکه از دلنوشتم با دلت گذشتی. برات از ته دل آرزو میکنم :
لحظه هات پر نور باشه، قدمهات محکم، و حضورت پر از برکت الهی.
یا حق .
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش
همیشگی
وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ کُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَهٍ
رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِی رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً
وَ لَهُمْ فِیها أَزْواجٌ مُطَهَّرَهٌ وَ هُمْ فِیها خالِدُونَ
وکسانى را که ایمان آورده وکارهاى شایسته انجام دادهاند، مژده بده که برایشان باغهایى است که نهرها از پاى (درختان) آن جارى است، هرگاه میوهاى از آن (باغها) به آنان روزى شود، گویند: این همان است که قبلًا نیز روزى ما بوده، در حالى که همانند آن نعمتها به ایشان داده شده است (نه خود آنها) و براى آنان در بهشت همسرانى پاک و پاکیزه است و در آنجا جاودانهاند.
————-
الهی من همیشه محتاج هدایت و کمکت هستم
تو بگو تا بنویسم
——–
سلام به استادعزیزم و استاد شایسته جانم و دوستای هم پروژه ای متعهدم
الهی که حالتون عالی باشه و روزگار به خرمی بگذرونید
میخوام در مورد دوچرخه سواری بگم
استاد جانم من برخلاف همه جاهایی که پیشرو و پیشتاز بودم ولی دوچرخه سواری بلد نبودم
با اینکه همه نزدیکانم بلد بودن
خواهرا و برادرام که همه از من کوچیکترن بلدن
همسرجانم بلده
فرزندانم همه بلدن…
وچند سال قبل از اینکه با شما آشنا بشم چند بار اقدام کردم
مثل وقتی که همسرم بعد از بازنشستگی از بانک صادرات با معرفی یکی از دوستانش تو بانک سامان استخدام شد و چند ماه رییس شعبه بانک تو کیش بود و من اون چند روزی که با بچه ها رفتیم پیشش چند بار تمرین کردم،البته همه مون به تعداد نفراتمون دوچرخه کرایه می کردیم و با هم میرفتیم،
اونجا یه ذره یاد گرفتم
یا وقتی که طرف دریاچه چیتگر میرفتیم که نزدیکی های خونه مون در تهرانه
باز هم کرایه میکردم و تمرین می کردم و یه ذره یاد می گرفتم
ولی چون همون اندازه بود و دیگه ادامه ندادم و دوچرخه هم نداشتم البته،
همون یه ذره ای که یاد می گرفتم خیلی زود یادم میرفت..
بعد هم در حالیکه با شما و آموزشهای الهی تون آشنا شده بودم چهار سال پیش در سن شصت و سه سالگی تصمیم گرفتم بطور اساسی اقدام کنم،
با دوچرخه دامادم همسر سمیه جان که توی طالقان بود در حد ابتدایی که یه مسیر صافی رو برم یاد گرفتم
و اتفاقاً همون چقدر بنفعم شد وقتی که در اولین سفرم به امریکا که رفته بودم پیش دخترم سمیه جان یه سفر سه روزه با هم رفتیم جزیره مکینا آیلند
که کلاً هیچ ماشینی توش وجود نداشت و فقط انواع دوچرخه و سه چرخه و درشکه داشت
که چند کیلومتر دور جزیره که مسیرش صاف بود و سربالایی سرپایینی نداشت و من پا به پای سمیه جان و دامادم و دوستای خانوادگیشون ده همه خیلی خوب بلد بودن از سالهای سال پیش، دوچرخه سواری کردم در حالیکه دوستِ دوستِ سمیه که دختر خیلی زیبا و جوونی بود با سه چرخه رفت
بگذریم از اینکه تو همون سفر چقدر چقدر زیبایی دیدم و خیلی از جاهایی که توسریالهای سفر بدور امریکا و زندگی در بهشت دیده بودم رو عیناً دیدم و تجربه کردم.. خدا رو صدهزار مرتبه شکر
و هر سال وقتی که طالقان بودیم، و تو چند ماهی که هوا خوب بود برف نبود و درجه هوا زیر صفر نبود میرفتم و هنوز هم روزهای زوج میرم
اولش که هنوز دوره شگفت انگیز همجهت با جریان خداوند نیومده بود و من هی ادامه میدادم
از وقتی که این دوره جادویی اومد و شما استاد جانم داستان مومنتوم و رکاب زدن تو دوچرخه سواری و گوله برفی که رو به تصاعد میره رو برامون توضیح دادین چقدر چقدر بهتر فهمیدم که قانونش چیه و چجوری باید برم
و هی خودمو بهبود دادم و هنوز هم دارم میدم
(و هنوز تو این کار خوب نشده، رفتم برای یادگیری شنا تو همین طالقان اقدام کردم)
و بعد از چند سال شنیدن فهمیدم
که
خدا جانم برای تمام کائنات قوانینی وضع کرده
و بهیچ وجه از قوانینش عدول نمی کنه
و قوانینش در همه جا ساری و جاریه
من تارگتی رو مشخص کرده بودم که از اون خیابونی که همه اش سربالایی خیلی سربالاییه بتونم برم و برگردم و دوبار هم بزور رفتم
اما این چند روزه خدا جانم هی بمن یادآوری می کنه و نشونه میفرسته که دارم عجله می کنم و میگه آهسته آهسته پیش برم
امروز صبح هم که روز زوج بود با همسر جان دوتایی رفتیم تو کوچه باغهای طالقان زیبا پیاده روی کردیم و لذت بردیم
بعد هم من رفتم دوچرخه سواری
و عمداً رفتم جایی که دوطرف ماشین پارک شده بود دور راست به چپ و چپ به راست زدم تا ترسم بریزه و همونجا ماشینها هم رفت و آمد می کردن
و خدا رو شکر چندین بار و بدون توقف دور زدم رفتم تا میدون شهرک و برگشتم
و در عرض نیمساعت تمرینم فقط یکبار وایسادم که آب بخورم و نفسی تازه کنم
و خدارو صدهزار مرتبه شکر دیگه به ماشینهای کنار خیابون نمی زنم
و خیلی راحت از سر کوچه مون که شیب زیادی داره بیرون میام و بر می گردم
که همین قبلاً آرزوم بود و چند بار افتاده بودم و زیر زانوم خون اومده بود..
الهی صدهزاران بار شکر برای همه ی نعمتهای این جهان زیبا
خدا رو صدهزاران بار سپاس برای صلاتی دیگه در گام سوم پروژه تغییر
خدا رو صد هزاران بار شکر برای نعمت وجود استاد جانم و استاد مریم جانم و این سایت بهشتی و دوستان جان
عاشقتونم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
بهترین های دنیا و آخرت رو از خدای مهربان برای همگی درخواست می کنم
بنام خداوند بخشنده مهربان
قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ ۖ بِیَدِکَ الْخَیْرُ ۖ إِنَّکَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ
بگو: خدایا! ای مالک همه موجودات! به هر که خواهی حکومت می دهی و از هر که خواهی حکومت را می ستانی، و هر که را خواهی عزت می بخشی و هر که را خواهی خوار و بی مقدار می کنی، هر خیری به دست توست، یقیناً تو بر هر کاری توانایی.
خدایا سلام
استاد سلام
سلام به بانو سعاد مهربون و دوست داشتنی سایت خودمون . ممنونم ازتون برا همه کامنتهای بسیار خوبتون که پر از حال خوب و شکر گزاریه .چقدر خوشحالم از اینکه تمرین دوچرخه سواری انجام میدین
راستش من هیچ وقت دوچرخه سوار نشدم ولی خیلی دلم میخواد دوچرخه سواری بلد باشم و عصرا برم تو محله خودمون دوچرخ سواری کنم گاها خانمها رو میبینم که دوچرخه سواری میکنن ولی هیچ وقت شروع نکردم و دوچرخه هم ندارم .احتمالا حس خیلی خوبیه دوچرخه سواری و حتما برا تقویت عضلات هم خوبه.
خب اینم یه تغییر مثبت خوبه .من شما رو تحسین میکنم و برای این پشتکار و توانایی عالی تون بهتون تبریک میگم. انشاالله در پناه خدای مهربون همیشه سلامت باشین و هر روز برامون کامنت بنویسین و به ما حس خوب بدین . راستش من اول صبح که میرم اداره قبل اینکه مراجعین بیان حتما اول سایت رو چ میکنم بعد ایملهامو چک میکنم اول کامنتهای شما و بعد نسیم جون و بعد هم سمیه جون و سعیده و ابراهیم و فاطمه و … رو میخونم.ممنونم از شماو بقیه و برای نوشتن کامنتهای خوبتون سپاسگزارم.
درود بر استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
سپاس پرودگارم که هادی و هدایتگره
حدود یکسال و نیم پیش بود که من چندین و چند پروژه داشتم ، با چندتا شرکت و نقشه بردار کار میکردم و
خدا رو شکر درآمد خوبی هم داشتم، تو اون موقعیت دیگه اصلا به مشتری یابی جدید پیگیری همکاری های قبلی
فکر نمی کردم و کلا یادم رفته بود و تکیه کرده بودم به همون چندتا شرکت و یه روز چشم باز کردم دیدم 2-3 ماه هست دیگه پروژه ندارم ، درآمدم به شدت افت کرده حتی یه جایی دیگه توان پرداخت اجاره هم ندارم .
من کلا چه مشغول کار و پروژه باشم چه ورزش و پیاده روی فایل های استاد در حال پخش هست، ((دنبال این بودم من که دارم روی خودم کار می کنم ولی چرا این اتفاقات افتاده ))، داشتم یکی از فایل ها رو گوش میدادم یهو یه زنگ تو گوشم خورد آهای دریا چند وقته تو کلا پیگیری و مشتری یابی نکردی تکیه کردی به همون آب باریکه و چندتا شرکت محدود ، تازه فهمیدم ایراد کار از کجاست ، من به امید همون چندتا شرکت بودم و در اون برهه اون شرکت ها دیگه پروژه ای نداشتن و من هم به طبع پروژه نداشتم ، از همون روز شروع کردم لیست شرکت های مشاور تو کل ایران رو درآوردم و روزانه 20-30 تا رزومه می فرستادم به غیر افرادی که شماره داشتم و تماس می گرفتم یا پیام میگذاشتم و خدا رو شکر بعد از چند روز دوباره روند به حالت قبل برگشت و من متوجه شدم باید همیشه دنبال مسیر رشد باشم ،دنبال رودخانه های جدید و به برکه های اطرافم بسنده نکنم .
چند ماهی هست به دنبال یک هدف بزرگ هستم که با توکل به خدا و نشانه هایی که خودش بهم نشون داد ( اتفاقات همزمان که مسیر رو تایید می کردن ) شروع کردم و قدم برداشتم ان شاءلله به ثمر نشست میام و در موردش حرف میزنم
خداوند در هر لحظه در کنارمون هست ، محافظ و هدایتگر ماست .
خدایا با توکل به تو قدم بر میدارم و به هدایت تو قدم می گذارم .
شاد و سلامت و ثروتمند باشید.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش
همیشگی
سلام بر استاد عزیزم و استاد مریم جان مهربون و دوستای نازنینم
الهی که حال دلتون عالی و متعالی باشه
استاد جانم من قبل از اینکه باشما آشنا بشم هم دنبال تغییر و رشد و پیشرفت بودم و دوست داشتم بنده خوب خدا باشم نگاه خوشبینانه ای به همه آدمها داشتم و خدا جانم بی خود بی جهت و به هر بهانه ای نعمت و رزق و روزیهای فراوون از جاهای مختلف به من می رسوند
تو خونه پدر و مادرم وضعم خیلی خوب بود پدر و مادر خوب خاندان خوب همه چی خوب بود
وقتی ازدواج کردم خب همسرم وضعش پایینتر از ما بود البته که انسان خودساخته ای بود و کلی ویژگیهای مثبت داشت و داره
و پدر و مادرم به هر مناسبتی مثل عید نوروز و میلاد پیامبر اکرم و امامان بزرگوار برام لباس و لوازم و از اینجور چیزها میخریدن و میامدن خونه مستأجری ما که فقط دوتا اتاق در طبقه بالا داشت و یه آشپزخونه خییلی کوچیک
که یکی از اتاقها مال من و همسرم بود و اون یکی برای مادر شوهرم + خواهر شوهرم+ برادر شوهرم که هردو مجرد بودن آشپز خونه هم اشتراکی استفاده می کردیم
و من هیچ شکایتی نمی کردم اهل غر زدن نبودم سپاسگزار خداوند بودم به پدر و مادرم چیزی نمی گفتم و با خانواده همسرم خیلی خوب بودیم هیچ مشکل و مسئله ای پیش نیومد ، و دعای خیر مادر همسرم هنوز در گوشم طنین اندازه که آخرین کلامی که بزبان آورد قبل از آسمانی شدنش این بود که
خدا از شما دوتا راضی باشه!!!
خدا رو صدهزاران بار شکر که حدود یکسال قبل از اینکه دختر دومم نسیم جان بدنیا ما خونه خریدیم
بعد از 17 سال ترک تحصیل بعلت ازدواج من رفتم سال آخر دبیرستان رو خوندم و خدا رو شکر قبول شدم و این در حالی بود که همسرم ایران نبود و من بتنهایی عهده دار تمام مسئولیتهای زندگی بمدت شش ماه بودم
دختر ته تغاریم یاسی جان نوزاد دو ماهه رفتم گواهی نامه رانندگی گرفتم، و اولین نفر از میان نزدیکانم بودم که گواهینامه گرفتم
روزگار چرخید و چرخید و… و همسرم که رئیس اداره گزینش بانک بود بهش مأموریت معاونت بانک در کشور قطر رو دادن البته قبلش ماموریت شش ماهه اعزام به دوبی داشت..
و در دوحه قطر مدت مآموریتش رو چند بار تمدید کردن فقط بعد از دوسال رئیس شعبه شد
یه ماموریت چند روزه ههمراه با چند نفر از خانمها و آقایون همکارش هم به اتریش فرستادن…
و ما کلاً با خانواده های ثروتمند و مقامات سطح بالا مثل سفیر و نماینده مجلس و شیخ های ایرانی قطری خیلی ثروتمند رفت و آمد می کردیم
چقدر مقامات ایرانی میامدن قطر و تو مهمونی سفارت و جاهای دیگه میدیدیم دوبار آقای خاتمی اومد و باهاش صحبت کردیم
وزرا و نماینده های مجلس ایران
چقدر از ورزشکاران و فوتبالیستها رو دیدیم
که بعضی هاشون چند سال اونجا زندگی می کردن مثل علی دایی و کریم باقری و افشین پیروانی وووو…
مایی که قبل از رفتن به قطر حتی یه دونه مبل تو خونه مون نداشتیم
جوری شد که غرق نعمت و ثروت و خیر و برکت و هدیه های بغیر الحساب شدیم
و اتفاقات از همه جور تجربه کردیم
و هر وسیله ای که دلمون میخواست براحتی و بدون حساب و کتاب می خریدیم
ماشین آخرین مدل مرسدس بنز بانک دست همسرم و اول یه دوو ریسر نو خریدیم و یکسال بعد اونو فروختیم تویوتا کمری نو خریدیم
با همون درآمد ارزی توی سعادت آباد تهران که برای کار مدرسه بچه هام به امور فرزندان خارج از کشور که اونجا بود رفتم خیلی از اون منطقه خوشم اومد و همونجا خونه خریدیم بنام من
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر با این پیش زمینه خدا جانم سرراست و مسقیم منو به استاد جانم هدایت کرد و از اول سر کلاس محصولات نشوند
چندین محصول مثل دوازده قدم و قانون سلامتی و احساس لیاقت (و دوره بروز رسانی شده شیوه حل مسایل و کشف قوانین رو همزمان با لانچ شدنش با استاد جانم بودم و با هم پیش رفتیم
دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند هم که عالیترینش بوده تا حالا
و هی بهتر و هی بهتر شدم نمی تونم بگم کدوم دوره سکوی پرتاب من شده
چون از هر کدوم از دوره هاتون یامحصولات یا حتی فایلهای هدیه تون کلی چیز یاد گرفتم
الان قشنگ دلیل رفتار هامو می فهمم
کارهامو با قوانین جهان که از استاد جانم یاد گرفتم میسنجم و هر جا نیاز به اصلاح داشته باشه انجام میدم
قوانین خداوند همه جا ساری و جاریه
همه جا کاربرد داره
زندگی با خدا خیلی شیرینه
و زندگی هر روز روی خوشش رو بمن نشون میده
الان با آموزشهای استادجانم حتی دلیل اون نعمتها و ثروت بغیر الحساب قبلی رو می فهمم..
الان هم هنوز بوضوح هدایتها و الهامات الهی رو درک نمی کنم ولی هرچی جلوتر میرم دارم بهتر می فهمم
مثل امروز که اول با همسرجان رفتیم پیاده روی تو کوچه باغهای طالقان زیبا که این روزا انگار جشنواره پاییزی از همه رنگه بعد رفتم تمرین طبق معمول روزهای زوج رفتم تمرین دوچرخه سواری و چند بار تلاش کردم اون سربالایی خیلی سربالا رو از این طرف برم بعد دیدم هنوز نمی تونم با اینکه سربالاییها رو چند بار رفته بودم و برگشتم که از اون سمت برم رفتم و رفتم دیدم اونجا رو بلوک های بزرگ سیمانی گذاشتن و بانوار وصل کردن و بغلش هم حفاری کرده بودن کلاً راه بسته بود تازه دوزاریم افتاد که خدا جانم بخاطر همین نزاشت برم
دیروز هم که روز فرد بود برای جلسه ششم آموزش شنا رفته بودم
خدا رو شکر که همشاگردیم نیومده بود و مربیم تمام یکساعت و نیم رو با من کار کرد و بیشترش رو تو قسمت عمیق بودیم
شیرجه هم زدم تو همون قسمت عمیق و خدا رو شکر هر روز دارم بهتر میشم
زندگی در لحظه زندگی کردنه
دیدن کوچیکترین نعمتها
سپاسگزار خداوند بودن برای تمام زیباییها و نعمتهای زندگی خودمون و دیگران
لذت بردن از مسیر و عجله نکردن و حال خوب داشتنه
آرامش داشتنه
پریروز یکی از زیباترین و شیرین ترین روزهای تمام عمرم بود
که خدا جانم حسابی سورپرایزم کرد
سعیده جان رضایی بمن زنگ زد و گفت من با دوتا بچه هام نزدیک طالقانم مهمون نمیخواین ؟!
گفتم اچرا که نخوام از خدامه
گفت بیست دقیقه دیگه میرسم
بعد که زنگ در خونه مونو زد دیدم خودشه و دوتا دخترای گلش و فاطمه جان محرمی و آقا رسول جان و پسر و دختر گلشون همه با یه ماشین اومدن
با کلی هدیه و یه کیک تولد
از خوششحالی نمی دونستم چیکار کنم
فاطمه جان جشن تولدش رو تو خونه ما و همراه با ما گرفت چند ساعت با هم بودیم از هر دری گفتیم و خندیدیم و اشک شوق ریختیم خاطراتمونو گفتیم
چندیین بار بغل کردیم همو
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت برای صلات در گام سوم تغییر
استاد جانم سپاس و سپاس و سپاس
استاد شایسته جانم سپاس و سپاس و سپاس
دوستای جانم سپاس و سپاس و سپاس
عاشقتونم
هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم
سلام به روی ماه مادر نورانی من
استاد عرشیانفر تو یکی از گفت و گوهاش با استاد عباس منش میگن:همین کاراااارووو میکنی که من عاااااشششقتم.
وقتی داشتم این کامنت پر از نور رو میخوندم یک صدایی توی قلبم فریاد میزد:همین چیزهارو تعریف میکنید که من عاااااشششششقتوووونم.
بازم به قول استاد در پاسخ به رزاجان،چقدر شما مثال خوبی هستید،الگوی تمام عیاری هستید برای همه ما که میخوایم تکامل طی نکنیم،میخوام بدون هیچ رشدی به خواسته های بزرگترمون برسیم،به قول استادجان،شدیم نسلِ آمپولی …
سعدی میگه:
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه که خداوند درهای نعمت و ثروت رو برای شما باز کرده و به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادید،خیر وبرکت رو برای شما جاری کرده…
ولی اون چیزی که از خانوم سلیمی توی ذهن ما یک مادر نورانی ساخته،اون شخصیت بزرگوار،اون ایمان،اون تقوا،اون کنترل ذهن،اون پایداری روی ایمان به خداوند در شرایط سخته…
اون چیزی که باعث شده آقای زمانی رو مثل پدر خودم عاشقانه دوست داشته باشم،صدای نماز شب هایی که به گوش جانم میتونم بشنوم…
شما یک الگوی بی نظیری برای من هستید که همیشه یادم باشه اگر من در مسیر توحید استقامت داشته باشم خداوند بیش ازون چه که تصورم هست به من میبخشه در عین حال که ایمانم بهش صد هابرابر شده…
عاشقتونم خانوم سلیمی جانم،به پاس این کامنت نورانی که نوشتید،باید حتما صدای قلبم رو بهتون میرسوندم…
به امید دیدار روی مثل ماهتون در بهترین زمان ومکان،در پناه نورِ الله میسپارمتون.
به نام خدا
سلام به خانم سلیمی عزیزم
مادر عزیز عباسمنشیها
به راستیکه قلبم هربار با خوندن کامنتهای شما باز میشه و چقدر توی دلم ذوق کردم براتون و تحسینتون کردم
داشتم با خودم تکرار میکردم دلم میخواد مثه خانم سلیمی زندگی کنم
من 33 سالمه و دوست دارم ادامه زندگیم به سبک شما زندگی کنم
مثه شما در صلح باخودتون
مثه شما همیشه در حال بهبود
مثه شما پر از دیدن نعمتها
مثه شما پر از ذوق زندگی کردن
مثه شما بدونم زندگی سرپایینی داره ولی سربالاییم میتونم ببینم
مثه این جمله اتون
زندگی در لحظه زندگی کردنه
دیدن کوچیکترین نعمتها
سپاسگزار خداوند بودن برای تمام زیباییها و نعمتهای زندگی خودمون و دیگران
لذت بردن از مسیر و عجله نکردن و حال خوب داشتنه
آرامش داشتنه
خدارو شکر برای هدایتم به کامنت زیباتون
دوستتون دارم از قلبی که خالقش خداست
درپناه الله یکتا باشید
سلام به لیلی جانم
یکی از هزاران فرزندان توحیدی عزیزم در این سایت الهی و بهشتی
خییلی سپاسگزار خداوند و شما هستم و خوشحال شدم از پاسخ پر از مهر لطفت و همچنین تحسینت
لیلی عزیزم چقدر خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که اینجا هستم
که کامنت مینویسم
که کامنتهام مفیده
که بهترین اساتید و بهترین دوستان رو اینجا دارم
که پله به پله رشد و پیشرفت می کنم
که هم من از اونها یاد میگیرم و هم اونها از من یاد میگیرن
شما که ماشاءالله 33 سالته کلی پیشرفت کردی و خیلی بیشترش در انتظارته
اصلاً همین حالا شما عالی هستی
الهی صدهزاران بار شکر برای وجودت
الهی صدهزاران بار شکر برای همه ویژگیهای خوبت
الهی صدهزاران بار شکر برای تک تک نعمتهای زندگیت
الهی صدهزاران بار شکر برای تک تک کامنتهات
لیلی جانم شما قبلاً هم در 22تیرماه امسال در سفر بدور امریکا قسمت 180 برام پاسخ گذاشته بودی و من جواب تشکر نزاشتم برات، با اینکه خیلی دلم میخواست بزارم بعدشم شامل مرور زمان شد
خدا رو صدهزاران بار شکر که الان دارم برات می نویسم
عاشقتم و روی ماهتو میبوسم
در پناه خدا زندگیت پر از معجزات شیرین و زیبای رب العالمین باشه
به نام خدا
خانم سلیمی عزیزم ممنونم از پاسخ به کامنتم
همزمانی ها کار خداوند
در حالیکه دیشب همون تایمی که پاسخ میدادین به کامنتم من داشتم کامنت تغییر را در آغوش بگیر قسمت 4 شما رو میخوندم
و الان وقتی داشتم ستاره قطبیمو مینوشتم یاد جملات شما افتادم و دوباره کامنتتون خوندم و توی دفترم نوشتم خدایا میخوام امروز را برای امروز زندگی کنم و در حال حاضر باشم
و دیدم نقطه آبی دارم از شما 🩵
خییییلی خوشحال شدم
کامنت نوشتن شما رو دوست دارم و بدون اغراق احساس خوبی میگیرم
برام الگو هستین
بازم بنویسین که همه فرزندانتون میخونن و لذت میبرن و استفاده میکنن
خداوند عمر طولانی و باعزت به شما عطا کنه و هر روز قلبتون پر نورتر از همیشه بشه
دوستتون دارم
درپناه الله یکتا باشید
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
لَقَدْ أَنْزَلْنَا آیَاتٍ مُبَیِّنَاتٍ ۚ وَاللَّهُ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ(46نور)
همانا آیاتی روشن نازل کردیم؛ و خدا هر که را بخواهد به راهی راست راهنمایی می کند.
=====================================
رد پای من در نشانه ی امروز:٢٢ آبان ١4٠4
این روز ها در حال گذروندن یک پیچ بزرگ توی جاده ی زندگیم هستم که باعث میشه گاهی نتونم مومنتوم مثبت رو در بهترین حالت نگه دارم،اما با تمرین های بسیار تأثیرگذاری که استاد جان تو دوره ی هم جهت با جریان خداوند بهمون آموزش داد خداروصدهزار مرتبه شکر تا الان موفق بودم که از شکل گیری مونتوم منفی جلوگیری کنم،حالا هربار به یک شکل…مثلا الان تو گوشم آهنگ داره میخونه:
نازی جون بیا برگرد به خونه،نازی مهربونم
بیا ای نازنین دردت به جونم،نازی مهربونم
چرا؟! چون این آهنگ یک ریتم شادی داره که ذهنم رو درگیر خودش میکنه و باعث میشه کمی از افکار نادلخواه فاصله بگیره …
یا مثلاً خودمو مشغول یوتیوب میکنم،برای اینکه بتونم تایم اوت بگیرم و ذهنم رو از درگیری های دیگه بکشم بیرون.
وقتی هم من یک قدم برمیدارم،خدا هزارتا قدم برام برمیداره و منو همیشه با قدرتش شگفت زده میکنه …
مثلا من امروز ساعت 6ونیم زدم روی دکمه ی نشانه م و یک فایلی اومد به اسم آیا شانس وجود دارد یا نه!
همون لحظه یاد کامنت دیشب بهارجان بختیاری افتادم،بعد این فکر خوب،یک فکر خوبتر دیگه برام آورد که یادته استاد تو خواب گفت جواب سوال هات دست بهاره؟!
بیا اینم جواب ها که داره دونه به دونه میاد …
بعد دیگه گفتم باشه خود فایل رو تا ظهر میبینم.
اما چون دیشبم رو نتونستم خیلی خوب تموم کنم،رشته افکار های ذهنم تو مسیر های درستی نبود و من از صبح داشتم تلاش میکردم که نزارم مومنتوم منفی شکل بگیره.
بنابراین از صبح خودمو درگیر کارهای دیگه کردم که بتونم تو حالت خنثی خودمو نگه دارم.
تا ساعت ٩ونیم که احساس کردم حالم بهتره،گفتم بزار برم نشانه م رو الان ببینم و الله اکبر …
نشانه م تو عرض ٣،4 ساعت تغییر کرد و این فایل اومد!!!!!!
آره خدا میتونه قوانین رو بهم بزنه،حتی قوانین ثابت یک سایت رو !!!
فقط برای اینکه به بنده ش ثابت کنه من هستم و من تورو میبینم و من مراقبتم!!!
دیدم تو ردپای قبلی این فایل نوشتم من باید روی پاشنه ی آشیلم بیشتر کار کنم و از جلسه ١ قدم ٣ نوشته بودم.
همون جا هدایت گرفتم و دفترم رو باز کردم و جمله ی طلایی استاد رو تو جلسه ١ قدم ٣ برای خودم نوشتم :
دلیل نیار که چرا باید ناراحت باشی!!!دلیل بیار چرا باید خوشحال باشی !!!
هرکسی میتونه هزار تا دلیل منطقی برای ناراحتی هاش بیاره،اما این هیچ کمکی که بهت نمیکنه که هیچ،از مسیر دور و دورترت میکنه!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دلیل بیار که چرا باید خوشحال باشی؟!
دیدم بابا من الان هزار تا دلیل دارم ک خوشحال باشم،چرا الکی به نگرانی ها باج بدم…؟!
پس شروع کردم به نوشتن شکرگزاری ها و نعمت های همین الان توی زندگیم که به قول استاد یک روزی آرزوم بوده!!!
ازون قشنگتر اینکه دیدم اسمم اومده روی فایل نتایج دوستان از آموزه های استاد،اینم یک جایزه ی دیگه از کنترل ذهنم از صبح تا الان …
یک چندتا رد پای دیگه از نشانه های خدا برای خودم بنویسم :
دیروز رفتم برای نوشتن سوره ی نور دفتر بخرم ،از خدا خواستم خودش نشونه هاش رو برام بفرسته …تا وارد مغازه شدم یک خانومی توی تلویزیون گفت: خیلی کم پیش میاد من خواب معنا دار ببینم …
الله اکبر …اصلا خشکم زد یک لحظه …
بعد یک دفتر برداشتم روش عکس نقشه ی آمریکا بود.
اومدم حساب کنم ،چشمم خورد به صفحه ی تلویزیون مغازه دیدم روی صفحه ی تلویزیون صدتا پروانه باهم دارند پرواز میکنند …الله اکبر …
شب هم عموم اینا اومدن پیش ما،بعد هی میگفت کیش اینجوری،کیش اونجوری …
جالبه حالا که من کیش رو رها کردم،نشانه های کیش چسبیده به من و ولمم نمیکنه …
آها راستی،امروز به محجوبه پیام دادم ،کلی ازش تشکر کردم بابت لطف دیروزش و پیشنهاد کاری رو ریجکت کردم.
و انشالله خدا کمکم میکنه دوباره تمرکز ذهنم رو کاملا میزارم روی خواسته هام و برمیگردم روی مونتوم مثبتی که دیروز داشتم.
رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
بدین رَواقِ زَبَرجَد نوشتهاند به زر
که «جز نکوییِ اهلِ کرم نخواهد ماند»
به نام خداوند مهربانم سلام له دوست عزیزم سعیده جانم
تحسینت میکنم که اینقدر آگاهانه و با تلاش فراوان داری نجواهای ذهنتو متوقف میکنی
سعیده جان ذهن کارش دست و پازدن ست که فقط منفیها رو به ما گوش زد کند اما تو ادامه بده و با آهنگ گوش دادن و شکرگزاری نوشتن و هر کاری که میدونی تو رو از اون نجواها رها میکنه انجام بده و توجهتو ببر سمته زیبایی و خوبی بلاخره خسته میشه سکوت میکنه
و بدون جهان بهت پاداش میده و خداوند دستتانشو برات میفرسته
مرحبا مرحبا که چقدر کامنتت قشنگ بود مطمئن باش و ایمان داشته باش به قدرت خداوند که بهترینها تو راهن برای تو چون لایقش هستی
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند و سعادتمند