این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استادعزیز وخانم شایسته عزیز که دوباره بااین پروژه جدید مثل سال گذشته پاییز مارو مزین کردن.
استادجان همین چند وقت پیش بود که من اومدم توی یه برگه ای از سال 1366 که تولدم بود تا سال 1404 زیر هم نوشتم وکارهای که انجام دادم وهدف هامو تو هر سال جلوش نوشتم وخیلی بهم انرژی داد این کار چون فهمیدم که من
بیشترمواقع هدف داشتم .
مثلا همون دوران ابتدایی تا دیپلم هدف من همیشه شاگرد اول بودن بوده که حسابی مشغول بودم وهمیشه اول بودم باز تا تابستون میشد به فکر کلاسهای تابستونی بودم .
به محض امتحان کنکور دادن از فرداش عضو کتابخونه شدم وهدفم بالابردن اطلاعاتم بود خوب دانشگاه قبول شدم ودانشجو شدم دوباره مشغول درسها که باید نمره خوب بگیرم.
به محض اینکه فارغ تحصیل شدم توی یه برگه 4تاهدف رو نوشتم که یکی پس از دیگری تیک خوردن.طرحم رو شروع کردم دوست داشتم ازدواج کنم که اتفاق افتاد. تو شیفتهام همش کتاب به دست که استخدامی قبول بشم تلاش کردم ولی نشد.
طرح 11 ماهه تموم شد زندگی مشترک شروع کردم هدفم قبولی در کنکور کاردانی به کارشناسی بود که دوماه حسابی خوندم وقبول شدم همزمان هدفم بچه دارشدن هم بود که باردارم شدم ورفتم دانشگاه.
تو دوران دانشجویی آزمون استخدامی زدن که هدف گذاشتم که چون شهرخودم نیرو میخواست قبول بشم که تلاشمو کردم وترم آخر بودم که استخدامی هم قبول شدم .یعنی سر 3سال اون 4تاهدفی که نوشتم بهشون رسیدم یعنی طرح رو تموم کردم جهیزیه رو خریدم زندگی مشترک
رو شروع کردم کارشناسی قبول شدم دانشگاه رو تموم کردم لیسانس رو گرفتم دخترم هم یک سال ونیم شده استخدامی هم قبول شده بودم وشروع به کار کردم واینجا یه نفس راحت کشیدم وخیالم راحت .
دیدم اضافه وزن پیدا کردم هدف کاهش وزن پیاده روی ورژیم موفق شدم ده کیلو کم کردم در عرض سه چهار ماه حالا وزن نرمال شد هدف بارداری مجدد که دختر دوم هم به دنیا اومد ومشغول بزرگ کردن این دوتا بودم.
تو این برهه از زندگی مشغول بزرگ کردن دوتا بچه وشیفت رفتن بودم وهدف خاصی نداشتم که از نظر فرکانسی وانرژی درسطح بالایی نبودم وشوهرم بدهی پشت بدهی وهمه حقوق من سرهیچی به باد فنا میرفت من که قراربود فقط سه سال کنار مادرشوهرم بشینم حالا خیلی طولانی ترشد که اون هم مشکلات خودشو داشت.زندگیم یه نوار تکراری شده بود .اینجا دیگه خیلی اذیت شدم فشار روحی رو دوشم بود که به اصرارهمسر باید پسر داشته باشیم .اینجا بود که هدف گذاشتم با باورهای داغون واشتباه ومتوسل شدن به انواع رژیم های پسر زایی ودکتر ها باردارشدم که ایندفعه هم خدا یه دختر خوشگل بهم داد .
دنبال معنی آیه خدا به هرکه خواهد دختر وبه هرکه خواهد پسر میدهد که توی خواب اسم استاد رو خدا بهم گفت که وارد شدم وچندتا فایل دانلود کردم که یک فایل در مورد معنی یشا بود اونجا دیگه فهمیدم قضیه چیه ودست خودمه همه چی.
نور امید دوباره زنده شد وکمر همت بستم وگفتم دوتا هدف باید برسم یکی خونه مستقل داشتن ویکی دیگه پسر دارشدن.
با دانلودها شروع کردم حالم واحساس اینقدرخوب شد که اصلا یکی دیگه شدم خواستم خونه بگیرم خدا دستاشو فرستاد کمک کرد وخونه خریدم اثاث کشی کردم کلی وسیله جدید گرفتم از شادی تو پوستم نمی گنجیدم همین که خریدها تموم شد وخونه مجهز شد هدف رو برای پسر دارشدن گذاشتم 12 قدم رو خریدم کلی باورهامو عوض کردم.تجسم میکردم. با 12قدم توکل به خدا رو فهمیدم واقدام کردم قدم 10 تستم مثبت شدوبعد که سونو رفتم پسر بود خیالم راحت شد
دوباره هدف گذاشتم ارائه مدرک کارشناسی که طبق قانون استخدامی نباید اعمال بشه چون دانشجو بودم ولی گفتم باید بشه قانون کیلویی چنده.فرمانروای کل عالم خداست.که این کار شجاعت بسیار زیاد میخواست چون امکان داشت لغو استخدامی بشی ومن چون شغلمو دوست دارم برام خیلی مهم بود که توهمین کار بمونم که دوره عزت نفس رو گرفتم اینقدر توکل وایمان به خدا زیاد شد که رفتم مدرک رو دادم ودر کوتاهترین زمان ممکن اعمال شد وبه این هدفم رسیدم واینجا هم اون نفس راحته رو کشیدم.قشنگ در دوبرهه از زندگیم روی مومنتوم مثبت بودم که اهداف پشت سرهم محقق میشدن.
الان هم خیلی باخیال راحت وبا حال خوب هدف گذاشتم روی تناسب اندام که دارم ورزشم و میکنم
ریزه خواری رو حواسم هست پیاده روی میکنم وهدف دیگه هم افزایش موجودی وخرید خونه بهتر وماشین هست.
سلام به استاد عزیزتر از حانم و مریم جون همیشه به صحنه
مریم جون چقدر از کامنت شما من انرژی مضاعف گرفتم و بهتون تبریک میگم با همت وایمان به خدا هم صاحب خانه و فرزند پسر شدید ممنون میشم در مورد باورهاتون بیشتر توضیح دهید
سلام خدمت خواهر عزیزم فاطمه جان.خیلی خوشحال شدم از نقطه ی آبی که باعث شدی برام فرستاده بشه .ممنونم که کامنت منو وقت گذاشتی وخوندی
این دو موردی که گفتم خونه وپسر من بالای 12 سال بود که دنبالش بودم هرسال تحویل سال تو سر رسیدم مینوشتم ومحقق نمیشد .اون موقع ها اصلا نمیدونستم که خودم این شرایط رو جذب کردم شوهرمو مقصر نمیدونستم وخودم رو قربانی میدیدم که مجبورم این شرایط رو تحمل کنم .چون شاغل هم بودم ودوتا بچه ی کوچیک داشتم یه جورایی بدون ذره ای رضایت خودمو مجبور کرده بودم که خوب از پیش مادرشوهرم برم بچه ها رو کی نگه داره .همین افکار ترمزی شده بودن که نتونم به اثاث کشی فکر کنم. بعد که با قانون آشنا شدم کم کم ذهنم آرامتر شد وباخودش میگفتم مگه همکارای دیگم بچه هاشون رو چه کار میکنن دیگه لازم نیست که پیش ایشون باشم خدا خودش کمک میکنه.
اومدم کلی عکس خونه های قشنگ تو گوشیم جمع مردم کلیپ ساختم باهاشون هی قبل خواب نگاه میکردم ورزش میکردم تجسم میکردم که دارم وسایلمو جمع میکنم.حتی قشنگ تجسم میکردم که یخچال رو چند نفر دارن از تو آشپزخونه درمیارن ،این قدر واقعی بود برام.
یه لیست نوشته بودم که اثاث کشی کنم چه وسیله هایی لازم دارم بخرم مثل فرش بخاری و….
تجسم میکردم از سرکارمیام دسته کلید خونه جدید رو در میارم همه اینها رو خیلی با ذوق وشوق وایمان 100 درصد انجام میدادم که حتما میشه حتی تجسم میکردم همکارام وبقیه تبریک میگن حتی مهمان میاد وشیرینی میاره وغذا درست میکنم اینها رو همه تجسم میکردم.
حالا این ها رو که دارم میگم سال 99 بود وموجودی حسابم فقط 22 میلیون .وسرکارمون هم مقداری وام داد.
پولم خیلی کم بود رفتم خیلی از بنگاه ها سر زدم ویه زمین کوچیک فقط میشد بخرم. در همین حین که من دنبال گشتن زمینی بودم شوهر خواهرم البته خودش خانه داره گفت بیا باهم چیزی بخریم نصف نصف.منم استقبال کردم رفت چند مورد دید نپسندید. تا اینکه همسایه بغلی گفت من میخوام خونمو بفروشم شما نمیخرین. منم رفتم دیدم وپسندیدم 350 میلیون میگفت که 230 متر بود وقدیمی.اما برای من بهشت بود چون میخواستم مستقل بشم.موقعی که قرارداد تو بنگاه نوشته میشد شوهر خواهر شوهرم میگفت من نمیدونم چرا دارم اینجا میخرم( آخه خودش شهر دیگه ای هست)نکنه منو جادو کردن.منم که میدونستم کار جادوی خدای متعال هست که دستاشو فرستاده تا تجسمات من محقق بشه.
هرجا هو کم داشتم خود شریکم به جام میگذاشت واین طوری بود که من با اون مبلغ کمم صاحب خونه شدم واثاث کشی کردم والان 4ساله دارم اینجا زندگی میکنم وخیلی بابتش از خدا شاکرم ومقدارکمی هم به شریکم دارم کرایه میدم.
واقعا قانون درست کار میکنه اصلا نباید به چه جوریه فکرکنم من اصلا در خواب هم نمیدیدم که یه نفر رو خدا بفرسته واینجوری من از اونجا در بشم.
چه همزما نی هایی که خدا انجام داد که همسایه بغلدست هم بخواد بفروشه که اون شریک هم از شهر دیگه بخواد اینجا بخره.
یا در مورد پسر دوباره از همون مسیر قبلی رفتم دوباره کلی عکس پسر کلی لباس پسرانه جمع کردم کلیپ ساختم.تو یه برگه لیست لوازم خرید نوزاد رو نوشتم. تجسم میکردم دارم به خواهرم زنگ میزنم میگم بچهم پسره یا همکارام اومدن دیدنم تبریک میگن.تو حیاط ورزش میکردم تجسم میکردم روبند حیاط یه عالمه لباس پسر نوزادی هست که شستم یا تو طاق خونه چندتا ماشین اسباب بازی هست مخصوصا موقع ورزش که آهنگ شاد میگذاشتم ومیرفتم تو تجسم پسر.تجسم میکردم تو حیاطم پسرم از پشت پنجره بیدارشده داره منو نگاه میکنه.الان همه اون تجسمات واقعی شده .
همه آگاهی های 12 قدم رو اجرا میکردم.
بعد در مورد باورهام من خیلی باورهای بدی در مورد جنس پسر داشتم چون داداشم کوچیک بود خیلی اذیت مرد ومن که دختر بودم خیلی خوب وآرام بودم وخیلی کمک میکردم.
بعد اومدم تمام پسرای خوب فامیل رو تو ذهنم مثال میزدم ومیگفتم برای خدا کاری نداره همین طور که اینقدر به بقیه پسر داده به منم میده .بعد خدایا شکر بعد عوض کردن باورها وتجسم ات برای منم اتفاق افتاد.
ببخشید دیگه پسرم نمیزاره بیشتر بنویسم تا همینجا فعلا
امروز متوجه موضوعی شدم که دوست داشتنم به شما هم بگم!
من چند وقتی بود که دچار روز مرگی شده بودم و پری شب از خدا خواستم که هدایتم کنه به سمت چیزی که میخام اصلا باید تغییر کنم من و هدایتم کنه به سمت روش زندگی جدید و…
تا اینکه یکی از دوستانم یه وویس عالی بهم داد در رابطه با روند مسیری که دارم!
اونم این بود که دیروز که سر کار بودم یکی از مدیر باشگاه های دیگه که توش رفته بودم یه سری حرف های زد در رابطه با مدیر باشگاه الانم که مثلا قدرش و بدون خیلی خوبه و.. و یه سری نکات مثبت گفت به ایشون که من اصلا اصلا توجه نکرده بودم(بعد اینجا یه دری برام باز شد که من چرا هیچ وقت عین قبل به نکات مثبت ایشون توجه نکردم؟ و فقط به جبهه داشتم نسبت بهش ! و گفتم اسما چرا همیشه به این آگاهی ها به ابن دید نگاه میکنی که تا یه هدفی یا خواسته ایی به دست آوردی دیگ تموم و مثلا موفقیت آنی هست و لحظه ایی اصلا پایدار نیست !
خب همین رابطه خپب رو همیشه خوبش کن
سعی کن همیشه باهاش خوب باشی و تشکر کتی ازش و عشق بدی نه آنی ! تا رفتم باشگاه و چون یه ذره کمبود خواب داشتم سر کلاس کودکانم حالت تهوه داشتم )
استاد باورتون نمیشه همین مدیری ک مینالیدم ازش و اینا اومد گفت ببین اسمایی تو برو بخاب اون پشت من کلاست و میچرخونم
حتی کفت برات خوراکی هم آوردم و برو بخور ضعف نکنی و کل کلاسم و چرخوندش و چقد من شکر گذار این خانوم بودم بعدش گفتم پس امروز یه موضوعی رو یاد گرفتی حتما که نباید ادم تو موضوعات مالی رشد کنه نه شاید تو موضوعات روابط تو بیشتر مشکل داری و نمیفهمی که خدا هر وقت هدایتی میخایی اول روابطت و درست میکنه
تا اینکه دیروز فهمیدم که یکی از رشد هایی ک باید به خودم بدم و تغییراتی ک باید بدم در روابطم هست پس باید بهبود بدمش بازم (با اینکه الان عالیه ) ولی بازم باید بهتر بشه
خدایاشکرت که این دوره مصادف شده با لیاقت حای با کار کردن من و دقیقا وقتی بود که من باید تغییر نیکردم و خدا رین آگاهی ها رو توی مسیرم قرار داد دمتون گرم عاشقتونم
به قلبم الهامی که شداینه که بیام ازداشته هام بنویسم وسپاس گزاری کنم وهمینطورکارهایی که تابه همین الان انجام دادم همین چنددقیقه پیش به خودم سخت میگرفتم بااین دارم حرکت میکنم امانمبینم وسپاس گزارنیستم بخاطربهبودهایی کوچک اماپیوسته
اینکه هرروزدارم بهبودهایی روسایتم انجام میدم روی باورهام کارمیکنم دراین پروژه هستم وهرروزتابلونقاشی داره کامل تر زیباتر میشه هیچ کدوم ایناروتوجه نکردم اگه اینابهبودنیس حرکت روبه جلونیس پس چیه
چراهمش تمرکزم باید روی نداشته هام باشه درصورتی که هرروزدارم قدم برمیدارم درسته که هربارمیتونه بهتروباکیفیت تربشه ولی اگه همینا رونبینم وسپاس گزارنباشم نشونه های بزرگ ترنمیاد
یکی ازبزرگترین پاشنه آشیل هام همین ناراضی بودن وانتظارزیادازخودم داشتن عدم درک قانون تکامل که چقدرباعث شده پیشرفتم به تعویق بیوفته
احساس خوب که درمداردریافت نعمت وهدایت های خداوند الهامات وایده های بهترقرارمیگیرم نه این که تقلاکنی وناراضی باشی
خدایاشکرت درهرلحطه پاسخ میدی وهدایت میکنی که چکارکنم چی بنویسم وباسپاس گزاری که به احساس بهتروهدایت های بیشتردرنهایت نتایج بهترمیرسیم
سلام به استاد ابراهیمی و نازنینم، سلام به استاد شایسته ی دوست داشتنی، سلام به دوستان عزیزی که داریم بر خلاف جریان آب، برخلاف اکثریت جامعه، آگاهانه برای رشد شخصیتمون تلاش می کنیم…
خدایا شکرت که تا اومدم بنویسم از ذوق این مسیر، از شوقی که تو دلم دارم اشکام جاری شد…
خدای مهربونم شکرت که این لطف رو به من داشتی و من رو در این مسیر قرار دادی…
شکرت که همواااره در حال هدایت منی، دستم رو محکم تو دستت داری و هرازگاهی یه فشاری هم می دی که یعنی حواسم هست، نگران نباش به مسیرت ادامه بده.
استاد جانم فعلا کامنت این گام رو می ذارم و به خودم قول می دم در اسرع وقت غیبت گام دو رو جبران کنم. البته دلیلش تنبلی و اینجور چیزا نبوده، یه مشغولیت دلی فوق العاده بود که کلی حس خوب ایجاد کرد.
استاد چقدر مثالای خوبی زدین از اینکه در حرکتمون همیشه استمرار داشته باشیم، آب هم راکد بمونه فاسد میشه. اصلا سکون با ذات ما همخونی نداره و هممون این رو تجربه کردیم که وقتی حرکت نمی کنیم وقتی بی انگیزه میشیم چه حس منفیی تو دلمون ایجاد میشه. دقیقا یادمه وقتی مقطع فوق لیسانس رو تموم کردم قبلش به خودم می گفتم من می رم یکماه فقط استراحت می کنم، می خورم و می خوابم، انقدر که بخصوص اون چندماه آخر فشار اومده بود بهم. ولی جالب اینه که استاد به یک هفته نرسید دیدم اصلا احساس پوچی می کنم، بمونم خونه هیچ کار نکنم؟ عین یه معتادی بودم که مواد بهش نمی رسه :)))
پا شدم رفتم دانشگاه و با همون استاد راهنمام صحبت کردم و گفتم درسته تصمیم دارم برای دکتری اپلای کنم برای فلان دانشگاه سوییس (چون چندماه قبلش برای یه سمینار به همراه یه استاد دیگه رفته بودم سوییس و کلی این خواسته در من شکل گرفته بود که اونجا دکترا بخونم و به این نتیجه رسیده بودم که ایران دکترا نخونم) ولی تو این یکسال نمی خوام فقط خونه بمونم و درس بخونم. اون بک ماه استراحت هم نمی خوام، می خوام از فردا بیام آزمایشگاه و کار کنم تا مقاله بیشتری داشته باشم برای اپلای… اونم از خداش بود و موافقت کرد و خلاصه من نزدیک یکسال تو آزمایشگاه اون استاد کار کردم و از مقطع فوقم بجای یکی دوتا، چهارتا مقاله داشتم. بعدم که داستانای دیگه ای پیش اومد و من با اینکه پذیرش گرفتم تصمیم گرفتم سه ماه قبل از کنکور دکترای ایران، بخونم و اگر قبول نشدم برم اونور (بیشتر بخاطر باور محدود کننده ای که دارم مامان و بابام رو تو اون شرایط تنها می ذارم بعد از رفتن برادرم). و همون دانشگاه تهران رتبه ی دوم قبول شدم و با همون استاد فوقم ادامه دادم.
مورد دیگه تو کار الانم هست، در مورد لذت یادگیری. استاد من هم خیلی از یادگیری چیزای جدید لذت می برم، سال کاری گذشته و قبل از اینکه برم مرخصی زایمان من پروژه ای داشتم که حداقل سه روز باید کار اکسپریمنتال تو آزمایشگاه انجام می دادم و دو روز دیگه هم دیتاهای اون کارا رو بررسی می کردم. کار امسال من که بدون اینکه خودم حرفی زده باشم از طرف مدیرم پیشنهاد شد این بود که تکنولوژی های جدید تو زمینه ی باتری و ذخیره انرژی برای ماشینای برقی رو بررسی کنم و تِرَک کنم و پیشرفتشان رو گزارش بدم. خلاصه من بیشتر امسال رو داشتم راجع به باتریهای با شیمی متفاوت از باتری های فعلی یاد می گرفتم و بعد چک می کردم خب کدوم کمپانی داره رو این باتریا کار می کنه، کدوم کمپانی نتایج بهتری داره، چقدر میشه به این تکنولوژی امیدوار بود و ازین کارا… و بقدری برام لذت بخشه که حد نداره، ضمن اینکه خیلی ساده تر هم هست. من اگه در طول روز به هر دلیلی نرسم اون مقدار کاری که باید انجام می دادم رو تموم کنم، خیلی راحت شب تو خونه می تونم بشینم سرش. و خداوند رو هرروز شکر می کنم که تو این زمینه من رو آسون کرده برای آسونی ها.
دو سه روز پیش که داشتم با فاطمه جانم تلفنی صحبت می کردم (درحالی که با سعیده جان رضایی پیش مامان بودن و ما این سر دنیا کلی ذوق کرده بودیم از این دیدار قشنگ) تو حرفاش از قدم چهار، جلسه ی چهار می گفت که باعث این حرکتش برای شکستن مقاومتهای ذهنیش شده، و من دیروز این جلسه رو گوش دادم و چقدر مرتبط بود با این پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر…اینکه باید حرکت کنیم، باید مچ این ذهن توجیه گری که داره بهونه میاره رو بگیری چقدر این جمله رو دوست داشتم و قشنگ اون تلنگره برام ایجاد شد که چند وقته داری به این موضوع فکر می کنی قدم اولت رو بردار. شروع کن. امروز می خوام یه اهرم رنج و لذت برای این اقدام بنویسم و به امید الله مهربان شروعش کنم.
استاد راستی تو این داستان تولد شاگرد زرنگاتون که کلی رزق بی حساب برام داشت، یه یادگیری قشنگ هم برام بود. داستان از این قراره که تو این یکسال گذشته هربار تولد یکی از دوستان نازنین بهشتی بود فاطمه جان اکثرا با ذوق و سلیقه ای که داشت یک کلیپ تبریک درست می کرد و کلی حس خوب به خودش و به اون شخص و دیگرانی که می دیدن هدیه می کرد. اینبار تولد خود فاطمه جان بود و با فاصله ی یک روز تولد سعیده جان شهریاری. من از یکماه قبلش تو ذهنم هی میومد که خب اینبار می تونی تو این کارو انجام بدی. ولی خدایی کلیپ درست کردن من در حد گذاشتن چندتا از عکسای تولد تینا مثلا بوده و فوقش چندتا اموجی و استیکر بهش اضافه کرده بودم و آهنگ خالی روش گذاشته بودم…
چند روز قبل از تولدشون به مامان اینا و دوستان دیگه ی بهشتی گفتم اگه موافق باشین یه ویدیوی کوتاه بگیریم و یه کلیپ درست کنیم. و خب همه موافق بودن هرچند که دوست داشتیم یه کار خلاقانه و متفاوت انجام بدیم ولی گفتیم حداقلش این کلیپ رو درست کنیم. قرار بود تا پنجشنبه شب بچه ها ویدیو یا عکس برای من بفرستن و من جمعه روش کار کنم. یه حس اعتماد به نفسی نمی دونم واقعا از کجا داشتم که من می تونم، انجامش می دم، همش تو ذهنم این بود که خدایا این کار برای شاد کردن دل دوتا از بنده های خوب توعه و مطمئنم خودت کمک می کنی. پنجشنبه چندتا عکسشو شروع کردم تو گوشیم با اپ clip پشت هم بذارم دیدم نه انگار بدرد نمی خوره. یادم افتاد چند وقت پیش Canva رو دانلود کرده بودم ولی امتحانش نکردم. یکم باش ور رفتم دیدم انگار میشه باهاش یه کارایی کرد. ولی تازه بار اول بود دیگه یعنی تازه داشتم یاد می گرفتم که چه جوری ازش استفاده کنم.
خلاصه از یک هفته قبل هم این ایده ی به ذهنم اومده بود که هیچ هدیه ای بیشتر از یه پیام تبریک از استاد نمی تونه این دو عزیز رو خوشحال کنه، ولی این مقاومت رو داشتم که چه معنی داره آخه استاد نمی گه بچه پرو ایمیل زده میگه اگه میشه تولدشون رو تبریک بگین؟خخخ خلاصه انجامش ندادم تا اینکه پنجشنبه صبح این فکر دیگه کل ذهنمو مشغول کرده بود، بعد گفتم فوقش اینه که من این درخواست رو از استاد می کنم و می گن نه دیگه، یا اصلا پاسخی نمی دن. اما فکرشو بکن اگر پاسخ بدن چه شاهکاری میشه. و دیگه حدود ظهر بود که یه ایمیل برآمده از دل نوشتم و دو ساعت بعد ایمیل اتومات اومد. بعدش خبری نشد و من سعی کردم اصلا فکر نکنم بهش و منتظر نباشم. جمعه صبح که پاشدم ایمیلم رو قبل رفتن به شرکت چک کردم و دیدم یه پاسخ پر از مهر از استاد شایسته دریافت کردم که پیام تبریک هم توشه… آخ که من انقدر ذووووق کردم و چشمام قلبی قلبی شد از اینکه استاد شایسته ی نازنین برام جواب نوشته بودن که خدا می دونه. قرار نبود اینقدر جزئیات رو بنویسم ولی اومد دیگه…
خلاصه من جمعه ظهر که اومدم خونه از دو ساعت خواب لی لی کمال استفاده رو کردم و تو لپتاپ مک که از 2016 دارم ولی هنوز خیلی بهتر از لپتاپای دیگه کار می کنه، سیستمش رو آپدیت کردم و کلی سرحال شد و جا باز شد، (این خودش کلی رزق بی حساب بود) بعدم Canva رو ریختم و شروع کردم باهاش کار کردن. تینا هم اونروز کلی بهم کمک کرد و با لی لی مشغول بود (چون سام هم خونه نبود) و من موفق شدم تا ساعت 10/5 -11 شب دو تا کلیپ رو درست کنم، نسیم هم که گفته بود برای آهنگ روش گذاشتن کمک می کنه به همراه علیرضا. فیلما رو براش فرستادم و دیگه ساعت 1/5 نیمه شب گذشته بود که کلیپا آماده شد و با عشق فرستادم برای سعیده جان و فاطمه جان…
بقدری حس اینکه بلاخره تونستم، موفق شدم، خدایا می دونم که خودت بودی که آسون کردی برام… انقدر خوشحال کننده بود که با اینکه از 2 نیمه شب گذشته بود اصلا خسته نبودم. خوبیش این بود که فرداش شنبه بود و تعطیل. اینم باز لطف خدا و زمانبندی خدا بود.
فکر می کردم میام یه کامنت کوتاه در حد حاضری می نویسم و می رم ولی کلی طولانی شد.
خدای مهربونم، عشق شیرینم خیلی دوستت دارم و چقدر خوبه که تو اینو می دونی، چقدر خوبه که دارمت، چقدر خوبه که تو این سایت بهشتی و دانشجوی استاد ابراهیمی هستم، چقدر خوبه که همچین خونواده ای دارم، همچین دوستان بی نظیری دارم…
خدای مهربونم شکرت برای تموم معجزات زندگیم، برای تک تک نعمتهای زندگیم، برای این وقتی که ایجاد شد تا این کامنت رو بنویسم.
استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم از شما و از استاد شایسته ی نازنین و به امید دیدارتون بزودی زود🩵
در پناه خداوند قادر رزاق و وهاب شاد و سلامت باشین🩵
سلام به روی ماهت دلنشین ترین رفیق (کللللی چشمای قلبی)
ممنونم و سپاسگزار از این رزق بی حسابی که پر از نور بود و برام فرستادی…
می دونی امروز جزو معدود روزایی بود که صبح تو تمرین ستاره ی قطبی نوشتم نقطه ی آبی می خوام؟ خیلی کم پیش میاد اینو بنویسم… و خدای مهربونم چقدر شیرین این خواسته م رو اجابت کرد… از دست رفیق نازنینم…
انقدر که هردوتون بنده ی خاص خدایین، انقدر که آدم دوست داره با عشق یه روز یه لحظه تون رو پرنورتر کنه شادتر کنه… به سعیده جانم گفتم، اون پیام تبریک رو خودتون خلق کردین من فقط وسیله ش بودم… :)
و چقدر برای خودم حس خوب ایجاد کرد…
خدا رو هزاران بار شکر می کنم که از اون روز مبارک تا الان چقدددر اتفاقای خوب افتاده… چقدر حس و حال عجیبی دارم… چقدر برای تو عزیز دل و سعیده جانم خوشحالم چقدر ذوق کردم از نوری که باز دریافت کردین و حس خوبش رو با من شیر کردین…
ببین از همین دیشب تا الان من از اتفاقات خوب دیگه ناک اوت شدم… انقدر قربون صدقه ی خدای مهربونم رفتم که نگو…
اون از دیشب که منی که همیشه سعی می کنم دیگه دیرتر از 12 شب نخوابم، اول که خبر خوب از سعیده جان دریافت کردم و کلی حس و حالم منقلب شد، بعدش تازه 12:30 ایمیلم رو چک کردم و رزق پر برکت رو از خودت داشتم، کلی چشمام قلبی قلبی تر شد و اشک شوق ریختم…
امروز صبح از پنجره اتاق بیرونم دیدم اصلا فستیوال رنگ بود، دوتا درخت جلوی خونمون اصلا نمی دونی قرمز نارنجی زرد صورتی… همه رنگی توش میشه دید…یه عکس گرفتم به امید خدا می فرستم برات. نشانه ی امروزم توحید عملی 6 بود… صبحانه رو مهمون خدای مهربونم بودم…کارام تو شکرت خوب انجام شد. اومدم خونه و با دخترا غذا خوردیم، دیدم هوا ابر شد، تا سایت رو باز کردم و نقطه ی آبی رو دیدم چنان بارونی بارید که نمی دونی…
حالا با جزئیاتش رو تو یه کامنت دیگه می نویسم به امید خدای مهربون…
ولی می خوام بدونی چقدر فرکانس نابی داری که اینجوری حس خوب رو به آدم هدیه می دی… اینجوری نوری که به قلبت باریده رو به دیگران هم می دی… اینجوری وصل وصلی…
عاششششقتم من… رفیق نازنین و دلنشینم.
به داداش رسول گلم سلام برسون و هلیسا جان و محمدحسن جانم رو ببوس…
در پناه خداوند قادر و وهاب و رزاق شاد و خوشنود و راضی و سلامت باشی عزیز دلم🩵🩵
سلام به خانواده پر انرژی گروه تحقیقاتی عباس منش و راهنمای همه ی ما استاد عزیزم که دستی از دستان خداست برای هدایت ما به سمت نور .
منم میخوام اتفاقاتی که برام افتاده رو باهاتون به اشتراک بزارم :
من از سن پایین کار میکردم در کنار پدرم در بازار پوشاک و خیلی تو این کار خوب بودم و زمانی که دانشجو بودم خیلی راحت یه مغازه رو میگردوندم.
اما هیچ وقت انرژی خوبی نسبت به این کار نداشتم و یکی از دلایلش هم باورهای محدود کننده ایی که بود پدرم و کلا بخش زیادی از کاسبای بازار دارن و انرژی منفی به من میداد .
همیشه دنبال یه راه دیگه بودم تا اینکه با توجه به رشته دانشگاهیم هدایت شدم به برنامه نویسی و با کتاب های اسکاول شین و شفای زندگی آشنا شدم و خوندم و شروع کردم به استفاده از عبارت های تاکیدی و درخواست از خدا که پروسه ی زمان بری بود و بعد از حدود ۶ ماه دنبال کار گشتن تو یه شرکت استخدام شدم .
همیشه زمانی که کنار پدرم بودم از نظر مالی اتفاق نظرهای زیادی داشتیم که یک روز بهم گفت حالا برو برای بقیه کار کن ببین پولت رو میدن بهت یانه!
که این جمله تو وجود من نهادینه شد و همیشه به این قضیه فکر میکردم و در واقع روی ناخواسته ها توجه میکردم نتیجش این شد که وقتی رفتم و تو شرکتی استخدام شدم به یاد ندارم که یک بار سر موقع پول داده باشه من 🤣🤣 اما با توجه به باور های که برای پیشرفت در کار در خودم ساخته بودم خیلی زود تونستم از نظر علمی و حرفه ایی پیشرفت کنم ، سال اول قرارداد که تموم شد با مدیر عامل صحبت کردم و قول داد سال آتی به موقع حقوقم رو بده ولی بازم اتفاق نیافتاد ، در کنار این ها من تایم آزادم کم شده بود و حتی یه باشگاه هم نمیرسیدم برم و اونقدر خسته میشدم و اونقدر همیشه دیر بهم پول میدادن که نمیتونستم برم ، اونم منی که از ۶-۷ سالگی همیشه ورزش کرده بودم، خلاصه سال دوم هم گذشت و تصمیم گرفتم که از شرکت بیام بیرون نمیدونستم بعدش قراره چی بشه و این منو میترسوند ، استعفا دادم و گفتم دیگه نمیام ولی با توجه به ترسی که داشتم و صحبت های باز هم الکی امید بخش مدیرعامل که گفت بیا مدیر فنی شو بازم هم تو اون شرکت موندم ، که واقعا اون سال پیشرفت تو کار که نداشتم به کنار شرایط مالی هم خیلییی بدتر شده بود و حتی همیشه وقتی پروژه ایی لغو میشد مدیرعامل به ناحق من رو مقصر میدونست ، در واقع جهان داشت به شدت به من پتک میزد ، مدام میخواستم که یه کار کنم شرایط عوض شه در واقع بدون اینکه قانون رو بدونم داشتم فرکانسی میفرستادم به جهان که با یه سری فایل های فرکانسی آشنا شدم و گوش دادم اما نقطه عطف زمانی بود که یه فایل کوتاهی از استاد به دستم رسید که میگفتن تو یه شرکت کار میکرد ، بیمه میگرفت ، حقوق میگرفت ولی اومد بیرون که بعدا که تمام فایل های سایت رو گوش دادم فهمیدم تیکه هایی از فایل بی نظیر “ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است”
بود. پیش خودم گفتم آقا من که حقوقم رو هم درست حسابی نمیگیرم چرا موندم ؟؟؟
تصمیم قطعی شد که دیگه نمونم تو شرکت و این رو هم بگم که آخرای قراردادم بود، و برای جلوگیری از ترس بعدش چی میشه یه ۲۰۶ داشتم اون رو فروختم و با یکی از دوستام ماشین خرید و فروش کردیم و یه سری جنس از چین وارد کردیم و این به من قدرت تصمیم گیری بهتری میداد .
رفتم تو سایت استاد ثبت نام کردم ، روزی ۴-۵ تا فایل رایگان گوش میدادم و آگاهانه به جهان فرکانس میفرستادم ،
وقتی کسی میخواست از شرکت بره مدیر عامل پدرش رو در میاورد و من آگاهانه فرکانس میفرستادم و میگفتم نه با من اینجوری نمیشه من خیلی راحت جدا میشم
یه روز زنگ زدم و گفتم من دیگه نمیام ، گفت باشه مشکلی نیست تسویه حسابت هم ماه دیگه انجام میدم ، دیدم داره قانون کار میکنه و خیلی حال کردم.
بعد اینکه از اونجا اومدم بیرون با دوستم که کار میکردم دیدم خیلی خوب داره کار پیش میره و فروش خیلی خوب شده و تصمیم گرفتیم دفتر بگیریم و بشینیم اونجا کارهامون رو انجام بدیم این اتفاق پارسال تابستون افتاد ، در کنار کار فروش برنامه نویسی پروژه ایی هم انجام میدادم و همه چی گل و بلبل
اوایل دی وارد دوره ۱۲ قدم این دوره بی نظیر شدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم، اوایل بهمن پارسال بود که یه نشونه هایی دیدم که آقا این مسیر داره یکنواختی ایجاد میکنه و در کنار اون هم از نظر فرکانسی و مداری با دوستم هرروز داشت فاصلمون بیشتر میشه ، دیدگاه من با توجه به آموزه های استاد این بود که راحت میشه کار کرد و پول درآورد ولی دوستم میگفت نه شبانه روز باید کار کنی پدرت دربیاد با همه دعوواا و درگیری و همیشه تلفن به دست و وام و قسط و … ، البته دوستم پیشرفت مالی خوبی داره اما این مسیر مسیری نیست که من دلم بخواد از این راه به ثروت برسم. تو اسفند بود که بهش گفتم که دیگه جدا شیم و الان داریم حساب کتاب هامون رو انجام میدیم برای جدا شدن ،
و از وقتی که خواستم جدا بشیم انقدر ایده های پول ساز و خفنی به ذهنم میاد که همش خداروشکر میکنم و خیلی راحت و تو محیط فرکانسی خوب و احساس خوب دارم کارام رو انجام میدم چون به قول استاد اون کاری رو که میدونی غلطه رو انجام نده بقیش با خدا
فاصله تصمیمم برای خروج از شرکت تا عملی کردنش ۱ سال طول کشید ولی فاصله تصمیم برای جدا شدن از شریک تا عملی کردنش ۱ ماه ، این هم به خاطر اینه که تکامل طی شده و هر چه قدر به قانون بیشتر عمل کنیم فاصله تصمیم تا عمل کم میشه ،
من تصمیم گرفتم کاری رو که میدونم غلطه رو انجام ندم و خدا میدونه چه پیشرفت هایی پیش روی من خواهد بود .
ممنونم استاد عزیزم امیدوارم که این مطالب کمک کنه به دوستان عزیزم گرچه خیلی یادآوری خوبی برای من بود و به خودم خیلی کمک کرد 💙💙
امروز یکشنبه 27 مهر 1404- قدم سوم پروژه رویایی تغییر را در آغوش بگیر
رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»، اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟ نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟ اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
صحبت استاد با دانشجوی عزیز و فوق العاده شون این جلسه 12 دقیقه بود والی هزاااار تا مفهوم اساسی توش نهفته بود
خدا 1400 سال پیش گفته : فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (6) فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7)
پس زمانی که از کاری فارغ شدی ، به کار جدید مشغول شو …
فکر میکنم سوره شرح رو استاد در جلسه قرآنی قدم 11 یا 12 توضیح میدن و چقدر رویایی دربارش صحبت میکنن
اگر بخوام از تحربیات خودم بگم :
خوب من قلبن ها موفقیت رو یه مقصد میدیم که میری میرسی و بعدش به قول آخر قصه خارجی ها :
They lived happily ever after !!!
ولی الان میبینم هر بار که از حرکت ایستادم انگار بدترین حس ها رو تجربه کردم و هر گاه یه هدفی رو تیک زدم و به سرعت بعدش هدف گذاری بهدی رو کردم جهان انگار به عمرت ، به زمانت ، به ثروتت ، به رابطه ت پاداش میده و تصاعد میزنه
همونطوری که استاد در دوره قانون سلامتی میگن هر بار که سبک زندگیت رو خراب کنی و مثلا یه خوراکی قندی یا کربوهیدراتی بخوری بعدش باید دوباره از صفر دو هفته تلاش کنی تا بدنا برا رو خالت چربی سوزی
و توی دوره هم جهت میگن که هر بار که مومنتوم رو اونقدر کمرنگ میکنی که انگار ایستادی برای شروع دوباره باید یک عااالمه انرژی به اندازه همون انرژی اولیه بذاری تا دوباره مومنتوم شکل بگیره
پس
ارزش نداره که سبک غذایی ت رو خراب کنی یا اینکه مومنتون مثبتتت رو متوقف کنی
در مورد اهداف هم همین بوده
مثلا زمانی که من زبان رو شروع کردم و افتادم رو دور مومنتون مثبت و دو ساله تیچر شدم ، فکر کردم دیگه تمومه و ته آخر همه چیزه ، خودم اونقدری روی خودم کار نکردم و یک سال که گذشت دیدم اولا خیلی همه چیز کسل کننده س ، ثانیا سطح خودم داره روز به روز میاد پایین
در خالی که اخیرا من یه هدف گذاری کوتاه کردم و دوتا مدرک که باید میگرفتم رو گرفتم و بعدش : اول میخوام یه مدرک دیگه بگیرم ، بعد دیدم به کارم نمیاد ، شروع کردن با جسارت هدف گذاری و کار کردن روی مهارت هام در حوزه خودم ، هر روز مطالعه و هدف گذاری های کوتاه کوتاه تا مستر بشم تو حوزه خودم و جز بهترین ها به لطف الله یکتا
نتیجه اینکه : زهرا خانمی جایی که به هدفی رسیدی البته نه نه نه نه نه !!!! اشتباه نکن ، قبل اینکه هدف تیک بخوره و وقتی نزدیکش شدی ، تارگت بعدی که چالش بیشتری برات ایجاد میکنه رو بذار که اینطوری اصلا زندگی هر روزش عشقه و اشتیاق و ذوق و شوق
که اگر این کارو نکردی سرگشته وحیران میشی و دور خودت میچرخی
و از اونجایی که ما تو این چیزی به اسم ثابت نداریم ، اگر رو به جلو حرکت نکنی ، قطعا رو به عقب خواهی بود
به قول استاد :
اگر به سمت کمال حرکت نکنی ، به سمت زوال کشیده میشوی
گام سوم پروژه 12 دقیقه اما به اندازه 12 سال برای من درس داشت
واقعا چقدر این نشونه ها عالی هستن چقدر این نشونه ها رو باید جدی بگیریم
استاد جان همیشه شما تو دوره ها میگفتید که نشانه ها اما واقعا وقتی انسان نخواد چیزی رو قبول کنه خودشو در واقع گول میزنه دقیقا اینو هم تو دوره ثروت گفتید هم تو دوره قوانین آفرینش اینکه هدایت میاد نشونه میاد اما باز شخص اصرار داره بر انتخاب مسیرش و باید بره از اون مسیر و چک و لقد رو بخوره تا بفهمه دنیا دست کیه
و من تقریبا اینو تجربه کردم تو اصرار بر خوب بودن کسی که تو کار همراهم بود و چک و لقد ها رو هم خوردم و نشونه ها اومدن جهان یکسره به من نشون میداد که همفرکانس نیستیم اما من هر بار باز نشونه میخواستم و بلاخره اتفاق افتاد اون ماجرای اصلی و تازه من فهمیدم چقدر عقب افتادم
هر چند خودم خواستم و باید بپذیرم خودم به وجود آورنده شرایطم هستم باید بپذیرم این من هستم که اتفاقات رو رقم میزنم این من هستم که شرایط رو به وجود میارم و الان واقعا خداروشکر میکنم که توی مسیر تغییر هستم
سلام عرض می کنم خدمت استاد عباسمنش عزیز،خانم شایسته بزرگوار و همه دوستان عزیز .
” بزت را بکش”
می گن یه عارفِ دنیا دیده ای، توی بیابون مهمون یه مادر و پسری می شه، که از دارِ دنیا فقط و فقط یه بز داشتن.
این مادر و پسر ، با شیر تنها بزشون از اون بزرگمرد پذیرایی می کنن و رسم مهمون نوازی رو بجا می آرن.
فردای اون روز، وقتی اون عارف از اون مادر و پسر شکر گذاری می کنه و عزم رفتن داره، مادره بهش می گه ،ای بزرگمرد، من و پسرم در مضیقه ایم و این بز تنها دارایمونه، و زندگیمون به سختی می گذره، بیا و یه راهی به ما نشون بده، که ما از این وضیعت خلاص بشیم و اوضامون سر و سامانی بگیری و از این شرایط خلاص بشیم.
اون عارف در جواب می گه:
“بزت رو بکش”
مادره تعجب می کنه و بهش می گه یا شیخ من که به شما گفتم، این بز تنها دارای من و پسرمه و ما با شیر این بز امرار معاش می کنیم و حتی با داشتن این بز زندگیمون به سختی پیش می ره.
من از شما راهکاری خواستم، که وضع مالی و شرایطم بهتر شه، اونوقت شما به من می گید ،این تنها ممر معاشم رو بکشم و از بین ببرم؟!
اون عارفِ سینه سوخته و دانا، مجددا به مادره می گه :
” بزت رو بکش”
و حرکت می کنه و اون مادر و فرزندش رو ترک می کنه.
سالها بعد اون عارف قصه ما می ره به یک قصری و مهمون یه خانم ثروتمندی می شه که صاحب کلی خدم و هشم هست و به اصطلاح برا خودش امپراطوری بهم زده.
وقتی اون بزرگمرد با خانمِ صاحب قصر روبرو می شه ، اون خانم رو شناخت و فهمید صاحب این قصر همون خانمیه که یه روزی، در بادیه مهمون این خانوم بوده و اون خانم میزبانش بوده و شرایط و اوضاع خوبی نداشته و تنها دارایش یه بز بوده، ولی یادش نبود چه توصیه ای به این خانومه کرده بود.
رو می کنه و به خانومه می گه، چطور شد که شما از اون شرایط و تنگنای مالی خلاص شدی و صاحب این قصر و اموال شکوه و جبروت و…. شدی.
خانومه در جواب می گه:
” بزم رو کشتم”
این داستان حکایت افرادیه که به یک “آب باریکه” قناعت کردن.
اون آب باریکه باعث شده از حرکت و تلاش و تکاپو دست بردارن و بهمون قناعت کنن.
حالا این آب باریکه می تونه، حقوق کارمندی، مستمری بازنشستگی ، اجاره املاک و مستغلاتِ ارثی پدری، و یا هر در آمدی باشد ثابتی باشه که به انسان امنیت مالی بده.
به همین دلیله که عمده کارمندان و حقوق بگیران دولت به همون حقوق دولت بسنده می کنن و وارد فعالیت اقتصادی نمی شن(تاکید می کنم عمدتا و نه همه)
اتفاقا چند وقت پیش ، یکی از همکارای بازنشسته ی خودم رو دیدم(من دبیر آموزش پرورش بودم و الان دقیقا 28 روزه که بازنشست شدم) ،ایشون می گفت بعد از بازنشستگی، پولی که تو 2 سال ساختم ، توی اون 30 سال نگرفتم.
با خودم فک کردم:
در واقع ایشون می تونسته، تو همون 30 سال هم این در آمد رو داشته باشه و پول بسازه ولی اون حقوقِ آموزش و پرورشِ و حقوق کارمندی باعث شده بود به همون بسنده کنه(آخه دبیرهای دبیرستان کلااااااا 24 ساعت تدریس می کنن و اگه کسی بخواد وقت برای خیلی از فعالیتها داره)
اصولا امنیت شغلی ، و حقوق و در آمد ثابته باعث سکون می شه و باعث می شه شخص به همون در آمد قناعت کنه.
خیلی وقت پیشااااا به این فک می کردم که وقتی به دور و بریهام و فامیلها و همشهریهام که نسبت بهشون آشنایی نسبتا طولانی دارم نگاه می کنم می بینم
عمدتا و معمولا(همه نههههه هاااا عمدتاااا)
اگه از اول و مثلا در جوانی دوچرخه داشته ، همونطور دوچرخه سوار مونده
موتر سوار ، و کسی که از جوانی موتور سوار بوده ، 20 سال بعد هم همونطوری مونده
یعنی انگارررر آدما به یه جایی و یه سطحی می رسن دیگه اشتباه می شن و دیگه بعدش درجا می زنن ، که البته الان که به صحبتهای استاد دقت می کنم می بینم در واقع در جا هم نمی زنن، روز بروز پس رفت دارن ولی خودشون خبر ندارن.
مثال خیلی فاحش و بارزش مثلا یه آدمی که مثلا مغازه هایی که شغلهایی دارن که از رونق افتاده. اون استاد کار فک می کنه درجا میزنه و لی در واقع از دور خارج شده و خودش متوجه نیست.
مثلا مثل چینی بند زن و درشکه و مغازه آهنگری و…..
اتفاقا عموم کسانی که تو شغلشون و مسائل اقتصادی پیشرفت کردن، افرادی بودن که خیلی چالش و در واقع تضاد داشتن.
چا،لش باعث شده قدرت بطور ناخود آگاه ، ذهنشون قوی بشه و قدرت حل مساله پیدا کنن.
مثلا من شنیدم بیل گیتس هم از دست فروشی شروع کرده(نمی دونم چقد صحت داره)
و اینکه چالش ها و تضادها آدمها باعث رشد و اعتماد به نفس و جرات در آدما می شه، خیلی درسته به نظرم.
مثلا من شنیدم فرماندهان جنگ عمدتا قبل از جنگ شغلهای پر چالشی داشتن.
مثلا مرتضی قربانی فرمانده لشگر 25 کربلا ، قبل از جنگ بنا بوده .
بنایی شاید از لحاظ اجتماعی و دید مردم خیلی شغل خاصی به نظر نیاد ولی شغل خیلی پر چالشیه و خیلی تصمیمات زیادی باید درش گرفته بشه ، که اصلا این صفات در یه کارگر وجود نداره.بنا تصمیم می گیره که چند تا کارگر لازمه، چه مقدار مصالح لازمه و چطوری تیر آهن ریزی کنن و …..
متاسفانه به خاطر باورهای غلطی و ریشه داری مثل تقدیر و قسمت و……. افراد کمی به فکر تغییر می افتن.
من الانها هفته 3 بار می رم استخر .
سعی می کنم تغییر رو از همین جا و همین فرصتها تمرین کنم.
هر دفعه می رم یه استخر،چون اینطوری آدما جدید می بینم، ورودی ها ی جدید و مکان جدید و شرایط جدید و ….
صبحها هم که می رم پیاده روی ، سعی می کنم یه جای خاص نرم، سعی می کنم هر روز برم پارکهای متفاوت ، یا مسیر های متفاوت.
اینطوری سعی می کنم ، تغییر رو تمرین کنم .
در آخر این کامنت هم از خداوند می خوام و تقاضا می کنم
تغییییییر را قضااااا کن.
استاد عباسمنش دوست داشتنی و همه شما دوستان طریقت رشد و بالندگی را به خدا می سپارم.
داشتم متن سوال رو میخوندم و گفتم خب من به هدف خاصی نرسیدم که بعدش بخوام از دست بدم .
استاد یک لحظه خشکم زد . زندگی من پر از تجربیاتی بود که میتونم مثال بزنم ولی ذهنم اصلا اونا رو حساب نمیکرد .
مثال من در مورد رابطه عاطفی هست . بعد از جداییم از همسر سابقم ،من یه برهه ایی رو گذروندم از خشم نسبت به مرد ها تا پذیرفتن اینکه ما انسان هستیم و نیازمند رابطه برای تجربه عشق و مودت .
خب اوایل واقعا از جماعت مرد متنفر بودم . حتی اینقدر که از پدرمم بدم میومد . احساس میکردم مردها تمام زن ها رو به بند کشیدن و یه جورایی حس انزجار داشتم . و میگفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنم و وارد رابطه عاطفی عمیق نمیشم . خب رفته رفته ذهنم عوض شد ، دیدم افرادی هستن که زندگی خوبی دارن ، در صلح و آرامش و نهایت احترام دارن با هم زندگی میکنن . تا اینکه سعی کردم دوباره با جنس مخالف ارتباط بگیرم ، خب به خاطر اون حد از تحربه بد و باورهای اشتباه جهان اجازه نمیداد من با افراد مناسب آشنا بشم . و با چندین نفر آشنا شدم که چنگی به دل نمیزدن و اصلا اوضاع خوب پیش نمیرفت . چون مقاومت من زیاد بود زمان زیادی طول کشید تا من خیلی چیزها رو بپذیرم و بخوام واقعا تغییر کنم .
تا اینکه سر یک تضاد و خواسته قلبی با فردی آشنا شدم که خیلی شبیه خواسته های من بود . خیلی ……
خوب واقعا انگار من به خواستم رسیده بودم . من داشتم لذت بی نهایت میبردم ، یک رابطه عمیق عاطفی که بسیار آپشن های مورد نظر منو داشت . اما مسئله اینجا بود که من به خاطر یک سری باورهای اشتباهی که دخیل بود تو رابطه مون کم کم داشتم نتیجه عکس میگرفتم . خیلی جالب بود که من و طرفم واقعاً همو دوست داشتیم و بسیار همو میخواستیم ولی به خاطر باورهای اشتباهمون درگیر تضاد هایی شدیم که باعث شد رابطه مون از بین بره .
من به جای اینکه بیام بهبود بدم خودمو ،درگیر روزمرگی و تفاوت ها شدم .من یادم رفت که این رابطه اصلا چطوری ایجاد شده بود ، و به جای اینکه ریشه مشکل که درون خودم بود رو حل کنم متاسفانه درگیر حواشی شدم ، من به جای اینکه خودمو بهبود بدم درگیر این شدم که به طرفم بفهمونم چی میخوام، و این یه گارد سنگین بین دو نفر ایجاد کرد . من این رابطه رو که خیلی شبیه بود به خواسته من ساخته بودم ،به خاطر باورهای نادرست و کار نکردن و دیگه تموم شد های ذهنم از بین بردم .
در مورد تغییر کردن هم مثالی دارم در مورد اینکه از کار کردن برای کسی در زمان و مکان ثابت به مستقل شدن و برای خودم کار کردن هست . که الان درگیرش هستم . من توی کار خودم یه فرد خبره هستم و واقعا همه اطرافیانم آرزو دارن من براشون کار بزنم . اینقدر که اونا منو قبول دارن من نسبت به خودم کم لطف ترم . یعنی بارها شنیدم از افراد جوری از من تعریف میکنن جلوی خودم که باورم نمیشه اینجوری نقش بستم تو ذهن آدما.
من بارها خواستم این پوزیشن کارمندی برای دیگران رو تغییر بدم ولی خب نتونستم و دوباره برگشتم .
من با حقوق های بالایی برای دیگران کار میکنم ولی خب دارم برای کسی کار میکنم و استقلال کافی ندارم و من به شدت ازادی مکانی برام مهمه . یعنی اینقدر که آزادی مکانی برام مهمه آزادی مالی مهم نیست . نمیخوام بگم آزادی مالی بده ولی اهرم رنج و لذت آزادی زمانی و مکانی به شدت در ذهنم درست نصب شده و واقعا زجر تمام هست . حاضرم پول کمتر در بیارم ولی زمان و مکانم دست خودم باشه .
من اینبار با ایمان بیشتری شیفت کردم به سمت استقلال کاری . الان ماه ها هست که مستقل شدم و این احساس خوب آزادی رو دارم ولی به خاطر باورهای ساخته نشده ام درباره مسائل مالی هنوز چرخ زندگیم روان نیست و هندل نیستم . موج سینوسی دارم توی کسب درآمد ولی بازم راضی هستم .و دارم سعی میکنم که ذهنم رو آروم کنم ، چون همیشه از بالا پایین مستقل شدن ترسیدم و یک اضطراب دائمی همراه منه که مقاومت شدیدی ایجاد کرده و مسیر برام روان نیست . به لطف خداوند توی مسیرم . خداوند با نشونه هایی که قرار دادم اینو تایید میکنه که دارم درست میرم ولی خب باید مقاومتم کم بشه .
امیدوارم این روزا به فایلی هدایت بشم که این مسئله رو برام باز کنه . من ردپای این مقاومت رو در احساس عدم لیاقت میبینم و دارم سعی میکنم تمرینات و قسمت فایل های هدیه رو جستجو کنم تا بتونم بر پاشنه آشیلم فائق بیام و مقاومت هامو بردارم .
البته که پاشنه آشیل چیزی هست که بوده و هست و همیشه هست ولی منم که باید به عنوان ناظر بر افکارم این مقاومت ها رو کم کنم .
خدایا شکرت بابت این فایل ها که هر کدومش در و گوهری هست که در حکمت رو برامون باز میکنه .
عزیزم کامنت زیبات رو خوندم و این راه حل به ذهنم رسید شما هم عین من تست رایگان روی سایت که درباره محدویتهای ذهنی هست انجام بدید .
منم دو هفته پیش همین تست رو انجام دادم و جواب واسه من پیشنهاد خردید دوره شیوه حل مسائل زندگی بود و من سریع این دوره رو بدون چون و چرا خریدم .چون توی این دوره حل مساله کمالگرایی رو داشت که من بدجوری درگیرشم .
سالها پیش من سالن زیبایی داشتم با کلی مشتری و دوتا دستیار که سابقه کارم به 17 سال رسیده بود .اما طی مسائلی که داشتم سالنم رو جمع کردم حالا بعد 7 سال که میخوام دوباره شروع کنم حس کمالگراییم بهم اجازه پیشرفت نمیده انگار یه چوب سنگین لای چرخمه برای همین این دوره رو خریدم تا به مشکلم پی ببرم و به صورت ریشه ای حلش کنم .
حالا فکر کنم شما هم این تست فوق العاده رو انجام بدید خالی از لطف نیست .
سلام دوست عزیزم ممنونم به خاطر اینکه راهکار فوقالعاده ایی دادید . خوشبختانه منم دوره شیوه حل مسائل رو دارم و الان هم دارم روی آگاهی هاش تمرکز میکنم . توی این مدت تصمیم های زیادی گرفتم که با همین شیوه بوده . و البته موفق .
خداروشکر که دوستان عالی دارم که هر کدومشون لطف خداوند هستند در زندگی من .
خدای عزیزم تو همدم و مونس منی ؛ تو عشق منی ؛تو قلب منی؛ تو عطر نفس های منی
خدای عزیزم چقدر زیبا دارم توی تمام وجودم و در تک تک سلول های بدنم حست میکنم
خدای عزیز و بخشنده م ؛خدای همیشه حاضرم ؛خدای صبور و مهربانم ؛ببخش به خاطر تمام شب هایی که بی نام و یادت به خواب رفتم
خدای مهربانم چقدر زیبا منو غرق در عشق بازی با خودت کردی
استاد عزیزم به خدا اینقدر حس و حالم عالی و الهیه که دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم خدایا شکرت که تو را دارم
اینقدر غرق در راز و نیاز با خدای مهربانم شدم که روحم پرواز کرده
استاد الهی م چقدر زیبا با اموزش های الهی تون منو دیوانه و مجنون عشق ابدی م کردی
چقدر زیبا بهم یاد دادی که با خدا باش و پادشاهی کن
چقدر زیبا بهم یاد دادی که فقط کافیه ایمانت به خدا باشه خدا برات کن فیکون میکنه
استاد بینظرم چی بگم از این حس و حال الهی م ، به خدا نمیتونم از این حس و حال بهشتی م براتون بنویسم
و فقط میتونم فرکانسش رو با تمام وجودم براتون بفرستم و میدونم که دارید فرکانس م رو میگیرید
خدای عزیزم چقدر زیبا منو به این فایل بهشتی هدایت کردی
فایل هایی که یه دنیا درس و اگاهی رو بهمون هدیه داده
خدایا شکرت که دارم با این فایل های زیبا و الهی زندگیم رو به بهشت تبدیل میکنم.
من عاشقتم استاد بینظیرم که دارید با لبخند زیباتون و توی این فضای بهشتی و با ارامش بینظیرتون برامون درمورد موضوع “تغییر در تمام جنبه های زندگی مون ” توضیح دادین اینکه چه موقع باید تغییر کنیم
چقدر زیبا بهمون یاد دادین که اول بیایم و خودمون رو بشناسیم دوم اینکه بیایم از تجربیات همدیگه استفاده کنیم برای اینکه زودتر تغییر کنیم چون از ویژگی های جهان اینه که یا ما خودمون رو بهبود میبخشیم یا جهان ما رو نابود میکنه و چقدر مثال های عالی رو درمورد عدم تغییر برامون زدین که شرکت نوکیا به خاطر عدم تغییر شون و اینکه خودشون رو با شرایط جدید وفق ندادن؛ نابود شدن.
و چقدر زیبا بهمون یاد دادین که اگر یه وقتایی توی مسیر نادرست حرکت میکنیم و ما خودمون رو تغییر نمیدیم و اگر هر بار ما خودمون رو اصلاح نکنیم و اگر توی زندگی مون به دنبال بهبود نباشیم و هر بار به دنبال پیشرفت نباشیم جهان فشار زیادی رو به ما وارد میکنه تا جایی که یا بهتر بشیم و یا اینکه نابود بشیم.
خدای من صحبت های بینظیر دوست عزیزمون روحمون رو پرواز داد و چقدر خوشحالم که اینقدر نتایج عالی مالی رو گرفته بودن و با تمام وجودم تحسین شون میکنم که توی مسیر عشق و علاقه شون داشتن حرکت میکردن و اونم با احساس خوب شون و موفقیت های بینظیری مالی رو گرفته بودن و با تمام وجودم باورهای عالی مالی شون رو تحسین میکنم.
و چقدر صحبت های دوست عزیزمون بهنام عزیز در مورد تغییری در زندگی شون رو ایجاد کرده بود عالی بود و با اینکه شرایط شون خوب بوده ولی برای بهتر کردن زندگی شون تصمیصم به مهاجرت کردن و در مسیر عشق و علاقه شون گام برداشتن و تغییری عالی رو توی زندگی شون ایجاد کردن و چقدر این ایمان شون رو تحسین میکنم و با تمام وجودم این شجاعت و اعتماد به نفس بینظیرشون رو و اون اعتمادشون به خدا رو تحسین میکنم و خدا هم به شجاعان پاسخ میده و دقیقا خدا به اون ایمان دوست عزیزمون پاسخ داده که الان جز سه نفر برتر توی زمینه گل و گیاه در کشور مون هستن و بازهم با تمام وجودم تحسین شون میکنم که ایمان شون رو به عمل تبدیل کردن و حالا این نتایج عالی رو گرفتن خدایا شکرت
استاد من عاشقتم که اینقدر زیبا دارید این نکات طلایی رو بهمون یادمیدید که “اگر ما هر بار خودمون رو مجبور به حرکت کنیم باعث میشه که خیلی کارها راحت تر انجام بشه ” و اگر قبل از اینکه جهان ما رو مجبور به تغییر کنه ما خودمون ادمی باشیم که دنبال بهبود باشیم و سعی کنیم هر دفعه خودمون شرایط زندگی مون رو بهتر و بهتر کنیم ؛زندگی مون گلستان میشه و به تضاد خاصی بر نمیخوریم” و مثال تون در این مورد عالی بود استاد در مورد شرایط تغذیه تون خدایا شکرت
و چقدر زیبا بهمون یاد دادین که “خودمون حواس مون به خودمون باشه توی تمام جنبه های زندگیمون؛ هر روز به خودمون بگیم و از خودمون بپرسیم چطور با شرایط بهتر و با کیفیت تر و با بهره وری بالاتر میتونیم زندگی مون رو بهتر کنیم و اون زندگی مون خیلی رون تر میشه و تضادهامون کمتر میشه
و این نکته ی طلایی تون استاد ” تضاد برای این بوجود میاد که ما پیشرفت کنیم” و اگر ما خودمون در حال پیشرفت باشیم تضادی بوجود نمیاد ” و این یک قانونه.
و چقدر صحبت های زیبا راستین عزیز در مورد شرک و وابسته بودنشون عالی بود و در مورد اینکه به تضادی که برخوردن ؛تونستن تغییر کنن و بزرگ بشن و با همین تضاد تونستن الان به استقلال مالی برسن و چقدر این ایمان شون به خدا رو تحسین میکنم که اینقدر زیبا داشتن توی صحبت هاشون از تکیه کردن به خدا و امیدشون به خدا توضیح میدادن و چقدر صحبت های زیباشون بهمون حس و حال عالی رو هدیه داد و با تمام وجودم این وجود توحیدی و الهی شون رو و این ازادی مالی شون رو تحسین میکنم و چقدر نتایج عالی شون تمام وجودمون رو پر از حس عالی کرد و چقدر عالی توی زمینه ی مالی تکامل شون رو طی کرده بودن و حالا داشتن به صورت تصاعدی توی زمینه ی مالی رشد میکردن خدایا شکرت
استاد یه چیزی که توی تمام صحبت های زیبای دوستامون با تمام وجودم حسش کردم اون ارامش و اون ایمان و اعتماد شون به خدا بود و همین حس ارامش به ما هم یه حس و حال عالی و الهی رو هدیه میداد خداروشکر
و چقدر زیبا بهمون یاد دادین “که هیچ وقت از نظر مالی وابسته به هیچ کسی نباشیم و نه تنها توی زمینه ی مالی بلکه توی تمام جنبه های زندگی مون وابسته به هیچ چیز و هیچ کسی نباشیم و خودمون باید حرکت کنیم و یه ادم قدرتمند و قوی از خودمون بسازیم و روی پای خودمون بایستیم و اگر ما در حال پیشرفت دائمی باشیم به تضاد خاصی بر نمیخوریم”
و با تمام وجودم دوست عزیزمون در مورد تغییری که توی زمینه ی شغلی شون ایجاد کرده بودن رو تحسین میکنم و چقدر صحبت شون در مورد هدایت زیبا بود و چقدر خوشحالم که این نتایج عالی رو توی زندگی شون با تغییری که توی شرایط شون ایجاد کرده بودن؛ تونسته بودن این نتایج عالی رو توی زمینه ی شغلی شون بگیرن و چقدر خوشحال شدم که با عمل کردن به قانون و ایمان به خدا یه موقیعت کاری عالی رو خدا بهشون هدیه داده ”
چقدر این تجربیات دوستای عزیزمون برامون کلی درس و اگاهی داشت و حس عالی رو بهمون هدیه میدادن
و چقدر زیبا استاد بهمون یاد دادین ” وقتی که ما در باد موفقیت هامون میخابیم یعنی به یه جایی میرسیم که شرایط خوب میشه و دیگه ثابت میمونیم و حرکتی نمیکنیم اوضاع بدتر از قبل میشه چون ما هیچ حرکتی برا پیشرفت کردن نمیکنیم ؛ و اینکه ما باید همیشه در حال بهبود شرایط زندگی مون در تمام جنبه ها باشیم و هر روز شرایط مون رو بهتر و بهتر کنیم”
و چقدر صحبت های دوستای عزیزمون در مورد تغییر در زندگی شون و تجربیات شون عالی بود و کلی درس و اگاهی رو ازشون یاد گرفتم.
خدایا شکرت که بهم فرصت دادی تا بتونم این فایل های بهشتی رو ببینم و کلی درس و اگاهی رو ازشون یاد بگیرم.
دستای بینظیر خدا با تمام وجودم ازتون تشکر میکنم به خاطر این فایل های بینظیری که با عشق بهمون هدیه میدین فایل هایی که زندگی مون رو به بهشت تبدیل میکنن.
خدایا شکرت؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
چه مطالب زیبا و قابل تاملی مطرح کردید خیلی خیلی خوش حالم که روز خود را با مطالب زیبا و سرشار از انرژی مثبت و کلمه به کلمه ی آن مطالب حمد و تسبیح خداوند را بیان کردید و چکیده ای از قسمت 5و6 فایل جدید استاد را با زیبایی هر چه تمام تر ثبت کردید.
از شما دوست عزیزم بابت مطالب زیبایتان تشکر می کنم.
از خداوندمنان بابت اینکه این سعادت را نصیب بنده کرد تا روز خود را با خواندن و تامل کردن در مورد تک تک جملاتشان شروع کنم سپاس گذارم 😘😘😘😘
به نام الله مهربان.
سلام خدمت استادعزیز وخانم شایسته عزیز که دوباره بااین پروژه جدید مثل سال گذشته پاییز مارو مزین کردن.
استادجان همین چند وقت پیش بود که من اومدم توی یه برگه ای از سال 1366 که تولدم بود تا سال 1404 زیر هم نوشتم وکارهای که انجام دادم وهدف هامو تو هر سال جلوش نوشتم وخیلی بهم انرژی داد این کار چون فهمیدم که من
بیشترمواقع هدف داشتم .
مثلا همون دوران ابتدایی تا دیپلم هدف من همیشه شاگرد اول بودن بوده که حسابی مشغول بودم وهمیشه اول بودم باز تا تابستون میشد به فکر کلاسهای تابستونی بودم .
به محض امتحان کنکور دادن از فرداش عضو کتابخونه شدم وهدفم بالابردن اطلاعاتم بود خوب دانشگاه قبول شدم ودانشجو شدم دوباره مشغول درسها که باید نمره خوب بگیرم.
به محض اینکه فارغ تحصیل شدم توی یه برگه 4تاهدف رو نوشتم که یکی پس از دیگری تیک خوردن.طرحم رو شروع کردم دوست داشتم ازدواج کنم که اتفاق افتاد. تو شیفتهام همش کتاب به دست که استخدامی قبول بشم تلاش کردم ولی نشد.
طرح 11 ماهه تموم شد زندگی مشترک شروع کردم هدفم قبولی در کنکور کاردانی به کارشناسی بود که دوماه حسابی خوندم وقبول شدم همزمان هدفم بچه دارشدن هم بود که باردارم شدم ورفتم دانشگاه.
تو دوران دانشجویی آزمون استخدامی زدن که هدف گذاشتم که چون شهرخودم نیرو میخواست قبول بشم که تلاشمو کردم وترم آخر بودم که استخدامی هم قبول شدم .یعنی سر 3سال اون 4تاهدفی که نوشتم بهشون رسیدم یعنی طرح رو تموم کردم جهیزیه رو خریدم زندگی مشترک
رو شروع کردم کارشناسی قبول شدم دانشگاه رو تموم کردم لیسانس رو گرفتم دخترم هم یک سال ونیم شده استخدامی هم قبول شده بودم وشروع به کار کردم واینجا یه نفس راحت کشیدم وخیالم راحت .
دیدم اضافه وزن پیدا کردم هدف کاهش وزن پیاده روی ورژیم موفق شدم ده کیلو کم کردم در عرض سه چهار ماه حالا وزن نرمال شد هدف بارداری مجدد که دختر دوم هم به دنیا اومد ومشغول بزرگ کردن این دوتا بودم.
تو این برهه از زندگی مشغول بزرگ کردن دوتا بچه وشیفت رفتن بودم وهدف خاصی نداشتم که از نظر فرکانسی وانرژی درسطح بالایی نبودم وشوهرم بدهی پشت بدهی وهمه حقوق من سرهیچی به باد فنا میرفت من که قراربود فقط سه سال کنار مادرشوهرم بشینم حالا خیلی طولانی ترشد که اون هم مشکلات خودشو داشت.زندگیم یه نوار تکراری شده بود .اینجا دیگه خیلی اذیت شدم فشار روحی رو دوشم بود که به اصرارهمسر باید پسر داشته باشیم .اینجا بود که هدف گذاشتم با باورهای داغون واشتباه ومتوسل شدن به انواع رژیم های پسر زایی ودکتر ها باردارشدم که ایندفعه هم خدا یه دختر خوشگل بهم داد .
دنبال معنی آیه خدا به هرکه خواهد دختر وبه هرکه خواهد پسر میدهد که توی خواب اسم استاد رو خدا بهم گفت که وارد شدم وچندتا فایل دانلود کردم که یک فایل در مورد معنی یشا بود اونجا دیگه فهمیدم قضیه چیه ودست خودمه همه چی.
نور امید دوباره زنده شد وکمر همت بستم وگفتم دوتا هدف باید برسم یکی خونه مستقل داشتن ویکی دیگه پسر دارشدن.
با دانلودها شروع کردم حالم واحساس اینقدرخوب شد که اصلا یکی دیگه شدم خواستم خونه بگیرم خدا دستاشو فرستاد کمک کرد وخونه خریدم اثاث کشی کردم کلی وسیله جدید گرفتم از شادی تو پوستم نمی گنجیدم همین که خریدها تموم شد وخونه مجهز شد هدف رو برای پسر دارشدن گذاشتم 12 قدم رو خریدم کلی باورهامو عوض کردم.تجسم میکردم. با 12قدم توکل به خدا رو فهمیدم واقدام کردم قدم 10 تستم مثبت شدوبعد که سونو رفتم پسر بود خیالم راحت شد
دوباره هدف گذاشتم ارائه مدرک کارشناسی که طبق قانون استخدامی نباید اعمال بشه چون دانشجو بودم ولی گفتم باید بشه قانون کیلویی چنده.فرمانروای کل عالم خداست.که این کار شجاعت بسیار زیاد میخواست چون امکان داشت لغو استخدامی بشی ومن چون شغلمو دوست دارم برام خیلی مهم بود که توهمین کار بمونم که دوره عزت نفس رو گرفتم اینقدر توکل وایمان به خدا زیاد شد که رفتم مدرک رو دادم ودر کوتاهترین زمان ممکن اعمال شد وبه این هدفم رسیدم واینجا هم اون نفس راحته رو کشیدم.قشنگ در دوبرهه از زندگیم روی مومنتوم مثبت بودم که اهداف پشت سرهم محقق میشدن.
الان هم خیلی باخیال راحت وبا حال خوب هدف گذاشتم روی تناسب اندام که دارم ورزشم و میکنم
ریزه خواری رو حواسم هست پیاده روی میکنم وهدف دیگه هم افزایش موجودی وخرید خونه بهتر وماشین هست.
سلام به استاد عزیزتر از حانم و مریم جون همیشه به صحنه
مریم جون چقدر از کامنت شما من انرژی مضاعف گرفتم و بهتون تبریک میگم با همت وایمان به خدا هم صاحب خانه و فرزند پسر شدید ممنون میشم در مورد باورهاتون بیشتر توضیح دهید
سلام خدمت خواهر عزیزم فاطمه جان.خیلی خوشحال شدم از نقطه ی آبی که باعث شدی برام فرستاده بشه .ممنونم که کامنت منو وقت گذاشتی وخوندی
این دو موردی که گفتم خونه وپسر من بالای 12 سال بود که دنبالش بودم هرسال تحویل سال تو سر رسیدم مینوشتم ومحقق نمیشد .اون موقع ها اصلا نمیدونستم که خودم این شرایط رو جذب کردم شوهرمو مقصر نمیدونستم وخودم رو قربانی میدیدم که مجبورم این شرایط رو تحمل کنم .چون شاغل هم بودم ودوتا بچه ی کوچیک داشتم یه جورایی بدون ذره ای رضایت خودمو مجبور کرده بودم که خوب از پیش مادرشوهرم برم بچه ها رو کی نگه داره .همین افکار ترمزی شده بودن که نتونم به اثاث کشی فکر کنم. بعد که با قانون آشنا شدم کم کم ذهنم آرامتر شد وباخودش میگفتم مگه همکارای دیگم بچه هاشون رو چه کار میکنن دیگه لازم نیست که پیش ایشون باشم خدا خودش کمک میکنه.
اومدم کلی عکس خونه های قشنگ تو گوشیم جمع مردم کلیپ ساختم باهاشون هی قبل خواب نگاه میکردم ورزش میکردم تجسم میکردم که دارم وسایلمو جمع میکنم.حتی قشنگ تجسم میکردم که یخچال رو چند نفر دارن از تو آشپزخونه درمیارن ،این قدر واقعی بود برام.
یه لیست نوشته بودم که اثاث کشی کنم چه وسیله هایی لازم دارم بخرم مثل فرش بخاری و….
تجسم میکردم از سرکارمیام دسته کلید خونه جدید رو در میارم همه اینها رو خیلی با ذوق وشوق وایمان 100 درصد انجام میدادم که حتما میشه حتی تجسم میکردم همکارام وبقیه تبریک میگن حتی مهمان میاد وشیرینی میاره وغذا درست میکنم اینها رو همه تجسم میکردم.
حالا این ها رو که دارم میگم سال 99 بود وموجودی حسابم فقط 22 میلیون .وسرکارمون هم مقداری وام داد.
پولم خیلی کم بود رفتم خیلی از بنگاه ها سر زدم ویه زمین کوچیک فقط میشد بخرم. در همین حین که من دنبال گشتن زمینی بودم شوهر خواهرم البته خودش خانه داره گفت بیا باهم چیزی بخریم نصف نصف.منم استقبال کردم رفت چند مورد دید نپسندید. تا اینکه همسایه بغلی گفت من میخوام خونمو بفروشم شما نمیخرین. منم رفتم دیدم وپسندیدم 350 میلیون میگفت که 230 متر بود وقدیمی.اما برای من بهشت بود چون میخواستم مستقل بشم.موقعی که قرارداد تو بنگاه نوشته میشد شوهر خواهر شوهرم میگفت من نمیدونم چرا دارم اینجا میخرم( آخه خودش شهر دیگه ای هست)نکنه منو جادو کردن.منم که میدونستم کار جادوی خدای متعال هست که دستاشو فرستاده تا تجسمات من محقق بشه.
هرجا هو کم داشتم خود شریکم به جام میگذاشت واین طوری بود که من با اون مبلغ کمم صاحب خونه شدم واثاث کشی کردم والان 4ساله دارم اینجا زندگی میکنم وخیلی بابتش از خدا شاکرم ومقدارکمی هم به شریکم دارم کرایه میدم.
واقعا قانون درست کار میکنه اصلا نباید به چه جوریه فکرکنم من اصلا در خواب هم نمیدیدم که یه نفر رو خدا بفرسته واینجوری من از اونجا در بشم.
چه همزما نی هایی که خدا انجام داد که همسایه بغلدست هم بخواد بفروشه که اون شریک هم از شهر دیگه بخواد اینجا بخره.
یا در مورد پسر دوباره از همون مسیر قبلی رفتم دوباره کلی عکس پسر کلی لباس پسرانه جمع کردم کلیپ ساختم.تو یه برگه لیست لوازم خرید نوزاد رو نوشتم. تجسم میکردم دارم به خواهرم زنگ میزنم میگم بچهم پسره یا همکارام اومدن دیدنم تبریک میگن.تو حیاط ورزش میکردم تجسم میکردم روبند حیاط یه عالمه لباس پسر نوزادی هست که شستم یا تو طاق خونه چندتا ماشین اسباب بازی هست مخصوصا موقع ورزش که آهنگ شاد میگذاشتم ومیرفتم تو تجسم پسر.تجسم میکردم تو حیاطم پسرم از پشت پنجره بیدارشده داره منو نگاه میکنه.الان همه اون تجسمات واقعی شده .
همه آگاهی های 12 قدم رو اجرا میکردم.
بعد در مورد باورهام من خیلی باورهای بدی در مورد جنس پسر داشتم چون داداشم کوچیک بود خیلی اذیت مرد ومن که دختر بودم خیلی خوب وآرام بودم وخیلی کمک میکردم.
بعد اومدم تمام پسرای خوب فامیل رو تو ذهنم مثال میزدم ومیگفتم برای خدا کاری نداره همین طور که اینقدر به بقیه پسر داده به منم میده .بعد خدایا شکر بعد عوض کردن باورها وتجسم ات برای منم اتفاق افتاد.
ببخشید دیگه پسرم نمیزاره بیشتر بنویسم تا همینجا فعلا
بعد
سلام به استاد و دوستان راه بهشتی من
امروز متوجه موضوعی شدم که دوست داشتنم به شما هم بگم!
من چند وقتی بود که دچار روز مرگی شده بودم و پری شب از خدا خواستم که هدایتم کنه به سمت چیزی که میخام اصلا باید تغییر کنم من و هدایتم کنه به سمت روش زندگی جدید و…
تا اینکه یکی از دوستانم یه وویس عالی بهم داد در رابطه با روند مسیری که دارم!
اونم این بود که دیروز که سر کار بودم یکی از مدیر باشگاه های دیگه که توش رفته بودم یه سری حرف های زد در رابطه با مدیر باشگاه الانم که مثلا قدرش و بدون خیلی خوبه و.. و یه سری نکات مثبت گفت به ایشون که من اصلا اصلا توجه نکرده بودم(بعد اینجا یه دری برام باز شد که من چرا هیچ وقت عین قبل به نکات مثبت ایشون توجه نکردم؟ و فقط به جبهه داشتم نسبت بهش ! و گفتم اسما چرا همیشه به این آگاهی ها به ابن دید نگاه میکنی که تا یه هدفی یا خواسته ایی به دست آوردی دیگ تموم و مثلا موفقیت آنی هست و لحظه ایی اصلا پایدار نیست !
خب همین رابطه خپب رو همیشه خوبش کن
سعی کن همیشه باهاش خوب باشی و تشکر کتی ازش و عشق بدی نه آنی ! تا رفتم باشگاه و چون یه ذره کمبود خواب داشتم سر کلاس کودکانم حالت تهوه داشتم )
استاد باورتون نمیشه همین مدیری ک مینالیدم ازش و اینا اومد گفت ببین اسمایی تو برو بخاب اون پشت من کلاست و میچرخونم
حتی کفت برات خوراکی هم آوردم و برو بخور ضعف نکنی و کل کلاسم و چرخوندش و چقد من شکر گذار این خانوم بودم بعدش گفتم پس امروز یه موضوعی رو یاد گرفتی حتما که نباید ادم تو موضوعات مالی رشد کنه نه شاید تو موضوعات روابط تو بیشتر مشکل داری و نمیفهمی که خدا هر وقت هدایتی میخایی اول روابطت و درست میکنه
تا اینکه دیروز فهمیدم که یکی از رشد هایی ک باید به خودم بدم و تغییراتی ک باید بدم در روابطم هست پس باید بهبود بدمش بازم (با اینکه الان عالیه ) ولی بازم باید بهتر بشه
خدایاشکرت که این دوره مصادف شده با لیاقت حای با کار کردن من و دقیقا وقتی بود که من باید تغییر نیکردم و خدا رین آگاهی ها رو توی مسیرم قرار داد دمتون گرم عاشقتونم
چهارمین ردپای اسما
1404/7/29
سلام
به قلبم الهامی که شداینه که بیام ازداشته هام بنویسم وسپاس گزاری کنم وهمینطورکارهایی که تابه همین الان انجام دادم همین چنددقیقه پیش به خودم سخت میگرفتم بااین دارم حرکت میکنم امانمبینم وسپاس گزارنیستم بخاطربهبودهایی کوچک اماپیوسته
اینکه هرروزدارم بهبودهایی روسایتم انجام میدم روی باورهام کارمیکنم دراین پروژه هستم وهرروزتابلونقاشی داره کامل تر زیباتر میشه هیچ کدوم ایناروتوجه نکردم اگه اینابهبودنیس حرکت روبه جلونیس پس چیه
چراهمش تمرکزم باید روی نداشته هام باشه درصورتی که هرروزدارم قدم برمیدارم درسته که هربارمیتونه بهتروباکیفیت تربشه ولی اگه همینا رونبینم وسپاس گزارنباشم نشونه های بزرگ ترنمیاد
یکی ازبزرگترین پاشنه آشیل هام همین ناراضی بودن وانتظارزیادازخودم داشتن عدم درک قانون تکامل که چقدرباعث شده پیشرفتم به تعویق بیوفته
احساس خوب که درمداردریافت نعمت وهدایت های خداوند الهامات وایده های بهترقرارمیگیرم نه این که تقلاکنی وناراضی باشی
خدایاشکرت درهرلحطه پاسخ میدی وهدایت میکنی که چکارکنم چی بنویسم وباسپاس گزاری که به احساس بهتروهدایت های بیشتردرنهایت نتایج بهترمیرسیم
بنام خداوند رزاق و وهاب
خداوندی که غیر ممکن رو ممکن می کنه
سلام به استاد ابراهیمی و نازنینم، سلام به استاد شایسته ی دوست داشتنی، سلام به دوستان عزیزی که داریم بر خلاف جریان آب، برخلاف اکثریت جامعه، آگاهانه برای رشد شخصیتمون تلاش می کنیم…
خدایا شکرت که تا اومدم بنویسم از ذوق این مسیر، از شوقی که تو دلم دارم اشکام جاری شد…
خدای مهربونم شکرت که این لطف رو به من داشتی و من رو در این مسیر قرار دادی…
شکرت که همواااره در حال هدایت منی، دستم رو محکم تو دستت داری و هرازگاهی یه فشاری هم می دی که یعنی حواسم هست، نگران نباش به مسیرت ادامه بده.
استاد جانم فعلا کامنت این گام رو می ذارم و به خودم قول می دم در اسرع وقت غیبت گام دو رو جبران کنم. البته دلیلش تنبلی و اینجور چیزا نبوده، یه مشغولیت دلی فوق العاده بود که کلی حس خوب ایجاد کرد.
استاد چقدر مثالای خوبی زدین از اینکه در حرکتمون همیشه استمرار داشته باشیم، آب هم راکد بمونه فاسد میشه. اصلا سکون با ذات ما همخونی نداره و هممون این رو تجربه کردیم که وقتی حرکت نمی کنیم وقتی بی انگیزه میشیم چه حس منفیی تو دلمون ایجاد میشه. دقیقا یادمه وقتی مقطع فوق لیسانس رو تموم کردم قبلش به خودم می گفتم من می رم یکماه فقط استراحت می کنم، می خورم و می خوابم، انقدر که بخصوص اون چندماه آخر فشار اومده بود بهم. ولی جالب اینه که استاد به یک هفته نرسید دیدم اصلا احساس پوچی می کنم، بمونم خونه هیچ کار نکنم؟ عین یه معتادی بودم که مواد بهش نمی رسه :)))
پا شدم رفتم دانشگاه و با همون استاد راهنمام صحبت کردم و گفتم درسته تصمیم دارم برای دکتری اپلای کنم برای فلان دانشگاه سوییس (چون چندماه قبلش برای یه سمینار به همراه یه استاد دیگه رفته بودم سوییس و کلی این خواسته در من شکل گرفته بود که اونجا دکترا بخونم و به این نتیجه رسیده بودم که ایران دکترا نخونم) ولی تو این یکسال نمی خوام فقط خونه بمونم و درس بخونم. اون بک ماه استراحت هم نمی خوام، می خوام از فردا بیام آزمایشگاه و کار کنم تا مقاله بیشتری داشته باشم برای اپلای… اونم از خداش بود و موافقت کرد و خلاصه من نزدیک یکسال تو آزمایشگاه اون استاد کار کردم و از مقطع فوقم بجای یکی دوتا، چهارتا مقاله داشتم. بعدم که داستانای دیگه ای پیش اومد و من با اینکه پذیرش گرفتم تصمیم گرفتم سه ماه قبل از کنکور دکترای ایران، بخونم و اگر قبول نشدم برم اونور (بیشتر بخاطر باور محدود کننده ای که دارم مامان و بابام رو تو اون شرایط تنها می ذارم بعد از رفتن برادرم). و همون دانشگاه تهران رتبه ی دوم قبول شدم و با همون استاد فوقم ادامه دادم.
مورد دیگه تو کار الانم هست، در مورد لذت یادگیری. استاد من هم خیلی از یادگیری چیزای جدید لذت می برم، سال کاری گذشته و قبل از اینکه برم مرخصی زایمان من پروژه ای داشتم که حداقل سه روز باید کار اکسپریمنتال تو آزمایشگاه انجام می دادم و دو روز دیگه هم دیتاهای اون کارا رو بررسی می کردم. کار امسال من که بدون اینکه خودم حرفی زده باشم از طرف مدیرم پیشنهاد شد این بود که تکنولوژی های جدید تو زمینه ی باتری و ذخیره انرژی برای ماشینای برقی رو بررسی کنم و تِرَک کنم و پیشرفتشان رو گزارش بدم. خلاصه من بیشتر امسال رو داشتم راجع به باتریهای با شیمی متفاوت از باتری های فعلی یاد می گرفتم و بعد چک می کردم خب کدوم کمپانی داره رو این باتریا کار می کنه، کدوم کمپانی نتایج بهتری داره، چقدر میشه به این تکنولوژی امیدوار بود و ازین کارا… و بقدری برام لذت بخشه که حد نداره، ضمن اینکه خیلی ساده تر هم هست. من اگه در طول روز به هر دلیلی نرسم اون مقدار کاری که باید انجام می دادم رو تموم کنم، خیلی راحت شب تو خونه می تونم بشینم سرش. و خداوند رو هرروز شکر می کنم که تو این زمینه من رو آسون کرده برای آسونی ها.
دو سه روز پیش که داشتم با فاطمه جانم تلفنی صحبت می کردم (درحالی که با سعیده جان رضایی پیش مامان بودن و ما این سر دنیا کلی ذوق کرده بودیم از این دیدار قشنگ) تو حرفاش از قدم چهار، جلسه ی چهار می گفت که باعث این حرکتش برای شکستن مقاومتهای ذهنیش شده، و من دیروز این جلسه رو گوش دادم و چقدر مرتبط بود با این پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر…اینکه باید حرکت کنیم، باید مچ این ذهن توجیه گری که داره بهونه میاره رو بگیری چقدر این جمله رو دوست داشتم و قشنگ اون تلنگره برام ایجاد شد که چند وقته داری به این موضوع فکر می کنی قدم اولت رو بردار. شروع کن. امروز می خوام یه اهرم رنج و لذت برای این اقدام بنویسم و به امید الله مهربان شروعش کنم.
استاد راستی تو این داستان تولد شاگرد زرنگاتون که کلی رزق بی حساب برام داشت، یه یادگیری قشنگ هم برام بود. داستان از این قراره که تو این یکسال گذشته هربار تولد یکی از دوستان نازنین بهشتی بود فاطمه جان اکثرا با ذوق و سلیقه ای که داشت یک کلیپ تبریک درست می کرد و کلی حس خوب به خودش و به اون شخص و دیگرانی که می دیدن هدیه می کرد. اینبار تولد خود فاطمه جان بود و با فاصله ی یک روز تولد سعیده جان شهریاری. من از یکماه قبلش تو ذهنم هی میومد که خب اینبار می تونی تو این کارو انجام بدی. ولی خدایی کلیپ درست کردن من در حد گذاشتن چندتا از عکسای تولد تینا مثلا بوده و فوقش چندتا اموجی و استیکر بهش اضافه کرده بودم و آهنگ خالی روش گذاشته بودم…
چند روز قبل از تولدشون به مامان اینا و دوستان دیگه ی بهشتی گفتم اگه موافق باشین یه ویدیوی کوتاه بگیریم و یه کلیپ درست کنیم. و خب همه موافق بودن هرچند که دوست داشتیم یه کار خلاقانه و متفاوت انجام بدیم ولی گفتیم حداقلش این کلیپ رو درست کنیم. قرار بود تا پنجشنبه شب بچه ها ویدیو یا عکس برای من بفرستن و من جمعه روش کار کنم. یه حس اعتماد به نفسی نمی دونم واقعا از کجا داشتم که من می تونم، انجامش می دم، همش تو ذهنم این بود که خدایا این کار برای شاد کردن دل دوتا از بنده های خوب توعه و مطمئنم خودت کمک می کنی. پنجشنبه چندتا عکسشو شروع کردم تو گوشیم با اپ clip پشت هم بذارم دیدم نه انگار بدرد نمی خوره. یادم افتاد چند وقت پیش Canva رو دانلود کرده بودم ولی امتحانش نکردم. یکم باش ور رفتم دیدم انگار میشه باهاش یه کارایی کرد. ولی تازه بار اول بود دیگه یعنی تازه داشتم یاد می گرفتم که چه جوری ازش استفاده کنم.
خلاصه از یک هفته قبل هم این ایده ی به ذهنم اومده بود که هیچ هدیه ای بیشتر از یه پیام تبریک از استاد نمی تونه این دو عزیز رو خوشحال کنه، ولی این مقاومت رو داشتم که چه معنی داره آخه استاد نمی گه بچه پرو ایمیل زده میگه اگه میشه تولدشون رو تبریک بگین؟خخخ خلاصه انجامش ندادم تا اینکه پنجشنبه صبح این فکر دیگه کل ذهنمو مشغول کرده بود، بعد گفتم فوقش اینه که من این درخواست رو از استاد می کنم و می گن نه دیگه، یا اصلا پاسخی نمی دن. اما فکرشو بکن اگر پاسخ بدن چه شاهکاری میشه. و دیگه حدود ظهر بود که یه ایمیل برآمده از دل نوشتم و دو ساعت بعد ایمیل اتومات اومد. بعدش خبری نشد و من سعی کردم اصلا فکر نکنم بهش و منتظر نباشم. جمعه صبح که پاشدم ایمیلم رو قبل رفتن به شرکت چک کردم و دیدم یه پاسخ پر از مهر از استاد شایسته دریافت کردم که پیام تبریک هم توشه… آخ که من انقدر ذووووق کردم و چشمام قلبی قلبی شد از اینکه استاد شایسته ی نازنین برام جواب نوشته بودن که خدا می دونه. قرار نبود اینقدر جزئیات رو بنویسم ولی اومد دیگه…
خلاصه من جمعه ظهر که اومدم خونه از دو ساعت خواب لی لی کمال استفاده رو کردم و تو لپتاپ مک که از 2016 دارم ولی هنوز خیلی بهتر از لپتاپای دیگه کار می کنه، سیستمش رو آپدیت کردم و کلی سرحال شد و جا باز شد، (این خودش کلی رزق بی حساب بود) بعدم Canva رو ریختم و شروع کردم باهاش کار کردن. تینا هم اونروز کلی بهم کمک کرد و با لی لی مشغول بود (چون سام هم خونه نبود) و من موفق شدم تا ساعت 10/5 -11 شب دو تا کلیپ رو درست کنم، نسیم هم که گفته بود برای آهنگ روش گذاشتن کمک می کنه به همراه علیرضا. فیلما رو براش فرستادم و دیگه ساعت 1/5 نیمه شب گذشته بود که کلیپا آماده شد و با عشق فرستادم برای سعیده جان و فاطمه جان…
بقدری حس اینکه بلاخره تونستم، موفق شدم، خدایا می دونم که خودت بودی که آسون کردی برام… انقدر خوشحال کننده بود که با اینکه از 2 نیمه شب گذشته بود اصلا خسته نبودم. خوبیش این بود که فرداش شنبه بود و تعطیل. اینم باز لطف خدا و زمانبندی خدا بود.
فکر می کردم میام یه کامنت کوتاه در حد حاضری می نویسم و می رم ولی کلی طولانی شد.
خدای مهربونم، عشق شیرینم خیلی دوستت دارم و چقدر خوبه که تو اینو می دونی، چقدر خوبه که دارمت، چقدر خوبه که تو این سایت بهشتی و دانشجوی استاد ابراهیمی هستم، چقدر خوبه که همچین خونواده ای دارم، همچین دوستان بی نظیری دارم…
خدای مهربونم شکرت برای تموم معجزات زندگیم، برای تک تک نعمتهای زندگیم، برای این وقتی که ایجاد شد تا این کامنت رو بنویسم.
استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم از شما و از استاد شایسته ی نازنین و به امید دیدارتون بزودی زود🩵
در پناه خداوند قادر رزاق و وهاب شاد و سلامت باشین🩵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام به مهربون ترین رفیق زندگیم
عااااااااشقتم من سمیه ی بهشتیم
خبرداری چقدر خوبی آخهههه
خبرداری چقدر قربون صدقه ت رفتم
خبرداری بهترین وارزشمندترین هدیه تولدمون رو
به قلب ما رسوندی ..
خبرداری چندبار قلبتو بوسیدمت..
خبرداری پیام آور قشنگترین نورخداوند شدی
خبرداری چقدر دوووست داررم
خبرداری چهل صدبار بغلت کردم
خبرداری کلیپ تولدت مصداق آیه 17سوره سجده
منو به سجده انداخت
خبرداری باهر عکس و با هر کلمه ی تبریک اشکام سرازیر شد از برکت حضور انسانهای ارزشمند تو زندگیم
خبرداری بی نهایت شمارو تحسین کردم چون در نگاه قشنگتر و از زاویه ی تغییربهتر ،
شما تونستی درخواست خودتو
به استاد جان واستاد شایسته مهربونم مطرح کنی …
بیان کردن همین درخواست میشه
عزت نفس و باور لیاقت بهتر …
کلیپ شما سرشار از خلاقیت هست
من دورسرت بگردم که در کنار تموم کارهای خوشگل زندگیت باعشق نشستی و وقت گذاشتی
وبرای ما کلیپ درست کردی …
کلیپ شما ، سرشار از حال خوب
سرشار از نگاه ولبخند خدا هست
شما جهان منو بزرگتر کردی
اون کلیپ چنان حجمی از مهربانیوارد زندگیم کرد
که فقط خدا میدونه همون انگیزه شد برم تو گام سوم…
همون کلیپ هدایتم کرد به قدم چهارم جلسه ی چهارم
چقدر خداروشکر میکنم برای نعمت حضور شما تو زندگیم
سپاسگزارم از تینا جانم که پا به پای شما
لیلین جان نگه داشته دختر قشنگگگم ..
چقدر سپاسگزارم از نسیم جان و علیرضا جان
برای انتخاب آهنگ فوق العاده …
تغییری که خیلی لذتبخشه
و باید تکاملی ومستمر ادامه بدم …
خیلییییی زیاد دوووووست داررم
از خدا میخوام که این حجم از مهربونی ولطف شمارو ، خودش در لحظه باهات حساب کنه …
بهترین ها سهم قلب مهربونت
تینا جانم و لیلین قشنگم ببوس
به آقا سام عزیز سلام برسون
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره عزیزدلم
بنام خداوند رزاق و وهاب
خداوندی که غیر ممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که هماره در حال هدایت ماست
سلام به روی ماهت دلنشین ترین رفیق (کللللی چشمای قلبی)
ممنونم و سپاسگزار از این رزق بی حسابی که پر از نور بود و برام فرستادی…
می دونی امروز جزو معدود روزایی بود که صبح تو تمرین ستاره ی قطبی نوشتم نقطه ی آبی می خوام؟ خیلی کم پیش میاد اینو بنویسم… و خدای مهربونم چقدر شیرین این خواسته م رو اجابت کرد… از دست رفیق نازنینم…
انقدر که هردوتون بنده ی خاص خدایین، انقدر که آدم دوست داره با عشق یه روز یه لحظه تون رو پرنورتر کنه شادتر کنه… به سعیده جانم گفتم، اون پیام تبریک رو خودتون خلق کردین من فقط وسیله ش بودم… :)
و چقدر برای خودم حس خوب ایجاد کرد…
خدا رو هزاران بار شکر می کنم که از اون روز مبارک تا الان چقدددر اتفاقای خوب افتاده… چقدر حس و حال عجیبی دارم… چقدر برای تو عزیز دل و سعیده جانم خوشحالم چقدر ذوق کردم از نوری که باز دریافت کردین و حس خوبش رو با من شیر کردین…
ببین از همین دیشب تا الان من از اتفاقات خوب دیگه ناک اوت شدم… انقدر قربون صدقه ی خدای مهربونم رفتم که نگو…
اون از دیشب که منی که همیشه سعی می کنم دیگه دیرتر از 12 شب نخوابم، اول که خبر خوب از سعیده جان دریافت کردم و کلی حس و حالم منقلب شد، بعدش تازه 12:30 ایمیلم رو چک کردم و رزق پر برکت رو از خودت داشتم، کلی چشمام قلبی قلبی تر شد و اشک شوق ریختم…
امروز صبح از پنجره اتاق بیرونم دیدم اصلا فستیوال رنگ بود، دوتا درخت جلوی خونمون اصلا نمی دونی قرمز نارنجی زرد صورتی… همه رنگی توش میشه دید…یه عکس گرفتم به امید خدا می فرستم برات. نشانه ی امروزم توحید عملی 6 بود… صبحانه رو مهمون خدای مهربونم بودم…کارام تو شکرت خوب انجام شد. اومدم خونه و با دخترا غذا خوردیم، دیدم هوا ابر شد، تا سایت رو باز کردم و نقطه ی آبی رو دیدم چنان بارونی بارید که نمی دونی…
حالا با جزئیاتش رو تو یه کامنت دیگه می نویسم به امید خدای مهربون…
ولی می خوام بدونی چقدر فرکانس نابی داری که اینجوری حس خوب رو به آدم هدیه می دی… اینجوری نوری که به قلبت باریده رو به دیگران هم می دی… اینجوری وصل وصلی…
عاششششقتم من… رفیق نازنین و دلنشینم.
به داداش رسول گلم سلام برسون و هلیسا جان و محمدحسن جانم رو ببوس…
در پناه خداوند قادر و وهاب و رزاق شاد و خوشنود و راضی و سلامت باشی عزیز دلم🩵🩵
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام فاطمه جان عزیزدلم
الهه هستم
با تاخیر تولدت مبارک دوست ارزشمندم
خداوند رو سپاسگذارم که دوست مهربونی مثل شمارو آفرید
امیدوارم همیشه در همه حال بدرخشی دوست توحیدی من
بوس بهت دوست مهربونم
عاشقتم
سلام به خانواده پر انرژی گروه تحقیقاتی عباس منش و راهنمای همه ی ما استاد عزیزم که دستی از دستان خداست برای هدایت ما به سمت نور .
منم میخوام اتفاقاتی که برام افتاده رو باهاتون به اشتراک بزارم :
من از سن پایین کار میکردم در کنار پدرم در بازار پوشاک و خیلی تو این کار خوب بودم و زمانی که دانشجو بودم خیلی راحت یه مغازه رو میگردوندم.
اما هیچ وقت انرژی خوبی نسبت به این کار نداشتم و یکی از دلایلش هم باورهای محدود کننده ایی که بود پدرم و کلا بخش زیادی از کاسبای بازار دارن و انرژی منفی به من میداد .
همیشه دنبال یه راه دیگه بودم تا اینکه با توجه به رشته دانشگاهیم هدایت شدم به برنامه نویسی و با کتاب های اسکاول شین و شفای زندگی آشنا شدم و خوندم و شروع کردم به استفاده از عبارت های تاکیدی و درخواست از خدا که پروسه ی زمان بری بود و بعد از حدود ۶ ماه دنبال کار گشتن تو یه شرکت استخدام شدم .
همیشه زمانی که کنار پدرم بودم از نظر مالی اتفاق نظرهای زیادی داشتیم که یک روز بهم گفت حالا برو برای بقیه کار کن ببین پولت رو میدن بهت یانه!
که این جمله تو وجود من نهادینه شد و همیشه به این قضیه فکر میکردم و در واقع روی ناخواسته ها توجه میکردم نتیجش این شد که وقتی رفتم و تو شرکتی استخدام شدم به یاد ندارم که یک بار سر موقع پول داده باشه من 🤣🤣 اما با توجه به باور های که برای پیشرفت در کار در خودم ساخته بودم خیلی زود تونستم از نظر علمی و حرفه ایی پیشرفت کنم ، سال اول قرارداد که تموم شد با مدیر عامل صحبت کردم و قول داد سال آتی به موقع حقوقم رو بده ولی بازم اتفاق نیافتاد ، در کنار این ها من تایم آزادم کم شده بود و حتی یه باشگاه هم نمیرسیدم برم و اونقدر خسته میشدم و اونقدر همیشه دیر بهم پول میدادن که نمیتونستم برم ، اونم منی که از ۶-۷ سالگی همیشه ورزش کرده بودم، خلاصه سال دوم هم گذشت و تصمیم گرفتم که از شرکت بیام بیرون نمیدونستم بعدش قراره چی بشه و این منو میترسوند ، استعفا دادم و گفتم دیگه نمیام ولی با توجه به ترسی که داشتم و صحبت های باز هم الکی امید بخش مدیرعامل که گفت بیا مدیر فنی شو بازم هم تو اون شرکت موندم ، که واقعا اون سال پیشرفت تو کار که نداشتم به کنار شرایط مالی هم خیلییی بدتر شده بود و حتی همیشه وقتی پروژه ایی لغو میشد مدیرعامل به ناحق من رو مقصر میدونست ، در واقع جهان داشت به شدت به من پتک میزد ، مدام میخواستم که یه کار کنم شرایط عوض شه در واقع بدون اینکه قانون رو بدونم داشتم فرکانسی میفرستادم به جهان که با یه سری فایل های فرکانسی آشنا شدم و گوش دادم اما نقطه عطف زمانی بود که یه فایل کوتاهی از استاد به دستم رسید که میگفتن تو یه شرکت کار میکرد ، بیمه میگرفت ، حقوق میگرفت ولی اومد بیرون که بعدا که تمام فایل های سایت رو گوش دادم فهمیدم تیکه هایی از فایل بی نظیر “ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است”
بود. پیش خودم گفتم آقا من که حقوقم رو هم درست حسابی نمیگیرم چرا موندم ؟؟؟
تصمیم قطعی شد که دیگه نمونم تو شرکت و این رو هم بگم که آخرای قراردادم بود، و برای جلوگیری از ترس بعدش چی میشه یه ۲۰۶ داشتم اون رو فروختم و با یکی از دوستام ماشین خرید و فروش کردیم و یه سری جنس از چین وارد کردیم و این به من قدرت تصمیم گیری بهتری میداد .
رفتم تو سایت استاد ثبت نام کردم ، روزی ۴-۵ تا فایل رایگان گوش میدادم و آگاهانه به جهان فرکانس میفرستادم ،
وقتی کسی میخواست از شرکت بره مدیر عامل پدرش رو در میاورد و من آگاهانه فرکانس میفرستادم و میگفتم نه با من اینجوری نمیشه من خیلی راحت جدا میشم
یه روز زنگ زدم و گفتم من دیگه نمیام ، گفت باشه مشکلی نیست تسویه حسابت هم ماه دیگه انجام میدم ، دیدم داره قانون کار میکنه و خیلی حال کردم.
بعد اینکه از اونجا اومدم بیرون با دوستم که کار میکردم دیدم خیلی خوب داره کار پیش میره و فروش خیلی خوب شده و تصمیم گرفتیم دفتر بگیریم و بشینیم اونجا کارهامون رو انجام بدیم این اتفاق پارسال تابستون افتاد ، در کنار کار فروش برنامه نویسی پروژه ایی هم انجام میدادم و همه چی گل و بلبل
اوایل دی وارد دوره ۱۲ قدم این دوره بی نظیر شدم و شروع کردم به کار کردن روی خودم، اوایل بهمن پارسال بود که یه نشونه هایی دیدم که آقا این مسیر داره یکنواختی ایجاد میکنه و در کنار اون هم از نظر فرکانسی و مداری با دوستم هرروز داشت فاصلمون بیشتر میشه ، دیدگاه من با توجه به آموزه های استاد این بود که راحت میشه کار کرد و پول درآورد ولی دوستم میگفت نه شبانه روز باید کار کنی پدرت دربیاد با همه دعوواا و درگیری و همیشه تلفن به دست و وام و قسط و … ، البته دوستم پیشرفت مالی خوبی داره اما این مسیر مسیری نیست که من دلم بخواد از این راه به ثروت برسم. تو اسفند بود که بهش گفتم که دیگه جدا شیم و الان داریم حساب کتاب هامون رو انجام میدیم برای جدا شدن ،
و از وقتی که خواستم جدا بشیم انقدر ایده های پول ساز و خفنی به ذهنم میاد که همش خداروشکر میکنم و خیلی راحت و تو محیط فرکانسی خوب و احساس خوب دارم کارام رو انجام میدم چون به قول استاد اون کاری رو که میدونی غلطه رو انجام نده بقیش با خدا
فاصله تصمیمم برای خروج از شرکت تا عملی کردنش ۱ سال طول کشید ولی فاصله تصمیم برای جدا شدن از شریک تا عملی کردنش ۱ ماه ، این هم به خاطر اینه که تکامل طی شده و هر چه قدر به قانون بیشتر عمل کنیم فاصله تصمیم تا عمل کم میشه ،
من تصمیم گرفتم کاری رو که میدونم غلطه رو انجام ندم و خدا میدونه چه پیشرفت هایی پیش روی من خواهد بود .
ممنونم استاد عزیزم امیدوارم که این مطالب کمک کنه به دوستان عزیزم گرچه خیلی یادآوری خوبی برای من بود و به خودم خیلی کمک کرد 💙💙
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
امروز یکشنبه 27 مهر 1404- قدم سوم پروژه رویایی تغییر را در آغوش بگیر
رسیدن به هدف، پایان نیست؛ سکون، آغازِ سقوط است
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»، اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟ نتیجهاش چی بود؟
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟ اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
صحبت استاد با دانشجوی عزیز و فوق العاده شون این جلسه 12 دقیقه بود والی هزاااار تا مفهوم اساسی توش نهفته بود
خدا 1400 سال پیش گفته : فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (6) فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ (7)
پس زمانی که از کاری فارغ شدی ، به کار جدید مشغول شو …
فکر میکنم سوره شرح رو استاد در جلسه قرآنی قدم 11 یا 12 توضیح میدن و چقدر رویایی دربارش صحبت میکنن
اگر بخوام از تحربیات خودم بگم :
خوب من قلبن ها موفقیت رو یه مقصد میدیم که میری میرسی و بعدش به قول آخر قصه خارجی ها :
They lived happily ever after !!!
ولی الان میبینم هر بار که از حرکت ایستادم انگار بدترین حس ها رو تجربه کردم و هر گاه یه هدفی رو تیک زدم و به سرعت بعدش هدف گذاری بهدی رو کردم جهان انگار به عمرت ، به زمانت ، به ثروتت ، به رابطه ت پاداش میده و تصاعد میزنه
همونطوری که استاد در دوره قانون سلامتی میگن هر بار که سبک زندگیت رو خراب کنی و مثلا یه خوراکی قندی یا کربوهیدراتی بخوری بعدش باید دوباره از صفر دو هفته تلاش کنی تا بدنا برا رو خالت چربی سوزی
و توی دوره هم جهت میگن که هر بار که مومنتوم رو اونقدر کمرنگ میکنی که انگار ایستادی برای شروع دوباره باید یک عااالمه انرژی به اندازه همون انرژی اولیه بذاری تا دوباره مومنتوم شکل بگیره
پس
ارزش نداره که سبک غذایی ت رو خراب کنی یا اینکه مومنتون مثبتتت رو متوقف کنی
در مورد اهداف هم همین بوده
مثلا زمانی که من زبان رو شروع کردم و افتادم رو دور مومنتون مثبت و دو ساله تیچر شدم ، فکر کردم دیگه تمومه و ته آخر همه چیزه ، خودم اونقدری روی خودم کار نکردم و یک سال که گذشت دیدم اولا خیلی همه چیز کسل کننده س ، ثانیا سطح خودم داره روز به روز میاد پایین
در خالی که اخیرا من یه هدف گذاری کوتاه کردم و دوتا مدرک که باید میگرفتم رو گرفتم و بعدش : اول میخوام یه مدرک دیگه بگیرم ، بعد دیدم به کارم نمیاد ، شروع کردن با جسارت هدف گذاری و کار کردن روی مهارت هام در حوزه خودم ، هر روز مطالعه و هدف گذاری های کوتاه کوتاه تا مستر بشم تو حوزه خودم و جز بهترین ها به لطف الله یکتا
نتیجه اینکه : زهرا خانمی جایی که به هدفی رسیدی البته نه نه نه نه نه !!!! اشتباه نکن ، قبل اینکه هدف تیک بخوره و وقتی نزدیکش شدی ، تارگت بعدی که چالش بیشتری برات ایجاد میکنه رو بذار که اینطوری اصلا زندگی هر روزش عشقه و اشتیاق و ذوق و شوق
که اگر این کارو نکردی سرگشته وحیران میشی و دور خودت میچرخی
و از اونجایی که ما تو این چیزی به اسم ثابت نداریم ، اگر رو به جلو حرکت نکنی ، قطعا رو به عقب خواهی بود
به قول استاد :
اگر به سمت کمال حرکت نکنی ، به سمت زوال کشیده میشوی
با عشق ، ادامه دارد ….،
به نام خدا
سلام به استاد عزیز و دوستان همراه پروژه تغییر
گام سوم پروژه 12 دقیقه اما به اندازه 12 سال برای من درس داشت
واقعا چقدر این نشونه ها عالی هستن چقدر این نشونه ها رو باید جدی بگیریم
استاد جان همیشه شما تو دوره ها میگفتید که نشانه ها اما واقعا وقتی انسان نخواد چیزی رو قبول کنه خودشو در واقع گول میزنه دقیقا اینو هم تو دوره ثروت گفتید هم تو دوره قوانین آفرینش اینکه هدایت میاد نشونه میاد اما باز شخص اصرار داره بر انتخاب مسیرش و باید بره از اون مسیر و چک و لقد رو بخوره تا بفهمه دنیا دست کیه
و من تقریبا اینو تجربه کردم تو اصرار بر خوب بودن کسی که تو کار همراهم بود و چک و لقد ها رو هم خوردم و نشونه ها اومدن جهان یکسره به من نشون میداد که همفرکانس نیستیم اما من هر بار باز نشونه میخواستم و بلاخره اتفاق افتاد اون ماجرای اصلی و تازه من فهمیدم چقدر عقب افتادم
هر چند خودم خواستم و باید بپذیرم خودم به وجود آورنده شرایطم هستم باید بپذیرم این من هستم که اتفاقات رو رقم میزنم این من هستم که شرایط رو به وجود میارم و الان واقعا خداروشکر میکنم که توی مسیر تغییر هستم
مرسی استاد جان بابت این درس های ناب
سلام عرض می کنم خدمت استاد عباسمنش عزیز،خانم شایسته بزرگوار و همه دوستان عزیز .
” بزت را بکش”
می گن یه عارفِ دنیا دیده ای، توی بیابون مهمون یه مادر و پسری می شه، که از دارِ دنیا فقط و فقط یه بز داشتن.
این مادر و پسر ، با شیر تنها بزشون از اون بزرگمرد پذیرایی می کنن و رسم مهمون نوازی رو بجا می آرن.
فردای اون روز، وقتی اون عارف از اون مادر و پسر شکر گذاری می کنه و عزم رفتن داره، مادره بهش می گه ،ای بزرگمرد، من و پسرم در مضیقه ایم و این بز تنها دارایمونه، و زندگیمون به سختی می گذره، بیا و یه راهی به ما نشون بده، که ما از این وضیعت خلاص بشیم و اوضامون سر و سامانی بگیری و از این شرایط خلاص بشیم.
اون عارف در جواب می گه:
“بزت رو بکش”
مادره تعجب می کنه و بهش می گه یا شیخ من که به شما گفتم، این بز تنها دارای من و پسرمه و ما با شیر این بز امرار معاش می کنیم و حتی با داشتن این بز زندگیمون به سختی پیش می ره.
من از شما راهکاری خواستم، که وضع مالی و شرایطم بهتر شه، اونوقت شما به من می گید ،این تنها ممر معاشم رو بکشم و از بین ببرم؟!
اون عارفِ سینه سوخته و دانا، مجددا به مادره می گه :
” بزت رو بکش”
و حرکت می کنه و اون مادر و فرزندش رو ترک می کنه.
سالها بعد اون عارف قصه ما می ره به یک قصری و مهمون یه خانم ثروتمندی می شه که صاحب کلی خدم و هشم هست و به اصطلاح برا خودش امپراطوری بهم زده.
وقتی اون بزرگمرد با خانمِ صاحب قصر روبرو می شه ، اون خانم رو شناخت و فهمید صاحب این قصر همون خانمیه که یه روزی، در بادیه مهمون این خانوم بوده و اون خانم میزبانش بوده و شرایط و اوضاع خوبی نداشته و تنها دارایش یه بز بوده، ولی یادش نبود چه توصیه ای به این خانومه کرده بود.
رو می کنه و به خانومه می گه، چطور شد که شما از اون شرایط و تنگنای مالی خلاص شدی و صاحب این قصر و اموال شکوه و جبروت و…. شدی.
خانومه در جواب می گه:
” بزم رو کشتم”
این داستان حکایت افرادیه که به یک “آب باریکه” قناعت کردن.
اون آب باریکه باعث شده از حرکت و تلاش و تکاپو دست بردارن و بهمون قناعت کنن.
حالا این آب باریکه می تونه، حقوق کارمندی، مستمری بازنشستگی ، اجاره املاک و مستغلاتِ ارثی پدری، و یا هر در آمدی باشد ثابتی باشه که به انسان امنیت مالی بده.
به همین دلیله که عمده کارمندان و حقوق بگیران دولت به همون حقوق دولت بسنده می کنن و وارد فعالیت اقتصادی نمی شن(تاکید می کنم عمدتا و نه همه)
اتفاقا چند وقت پیش ، یکی از همکارای بازنشسته ی خودم رو دیدم(من دبیر آموزش پرورش بودم و الان دقیقا 28 روزه که بازنشست شدم) ،ایشون می گفت بعد از بازنشستگی، پولی که تو 2 سال ساختم ، توی اون 30 سال نگرفتم.
با خودم فک کردم:
در واقع ایشون می تونسته، تو همون 30 سال هم این در آمد رو داشته باشه و پول بسازه ولی اون حقوقِ آموزش و پرورشِ و حقوق کارمندی باعث شده بود به همون بسنده کنه(آخه دبیرهای دبیرستان کلااااااا 24 ساعت تدریس می کنن و اگه کسی بخواد وقت برای خیلی از فعالیتها داره)
اصولا امنیت شغلی ، و حقوق و در آمد ثابته باعث سکون می شه و باعث می شه شخص به همون در آمد قناعت کنه.
خیلی وقت پیشااااا به این فک می کردم که وقتی به دور و بریهام و فامیلها و همشهریهام که نسبت بهشون آشنایی نسبتا طولانی دارم نگاه می کنم می بینم
عمدتا و معمولا(همه نههههه هاااا عمدتاااا)
اگه از اول و مثلا در جوانی دوچرخه داشته ، همونطور دوچرخه سوار مونده
موتر سوار ، و کسی که از جوانی موتور سوار بوده ، 20 سال بعد هم همونطوری مونده
یعنی انگارررر آدما به یه جایی و یه سطحی می رسن دیگه اشتباه می شن و دیگه بعدش درجا می زنن ، که البته الان که به صحبتهای استاد دقت می کنم می بینم در واقع در جا هم نمی زنن، روز بروز پس رفت دارن ولی خودشون خبر ندارن.
مثال خیلی فاحش و بارزش مثلا یه آدمی که مثلا مغازه هایی که شغلهایی دارن که از رونق افتاده. اون استاد کار فک می کنه درجا میزنه و لی در واقع از دور خارج شده و خودش متوجه نیست.
مثلا مثل چینی بند زن و درشکه و مغازه آهنگری و…..
اتفاقا عموم کسانی که تو شغلشون و مسائل اقتصادی پیشرفت کردن، افرادی بودن که خیلی چالش و در واقع تضاد داشتن.
چا،لش باعث شده قدرت بطور ناخود آگاه ، ذهنشون قوی بشه و قدرت حل مساله پیدا کنن.
مثلا من شنیدم بیل گیتس هم از دست فروشی شروع کرده(نمی دونم چقد صحت داره)
و اینکه چالش ها و تضادها آدمها باعث رشد و اعتماد به نفس و جرات در آدما می شه، خیلی درسته به نظرم.
مثلا من شنیدم فرماندهان جنگ عمدتا قبل از جنگ شغلهای پر چالشی داشتن.
مثلا مرتضی قربانی فرمانده لشگر 25 کربلا ، قبل از جنگ بنا بوده .
بنایی شاید از لحاظ اجتماعی و دید مردم خیلی شغل خاصی به نظر نیاد ولی شغل خیلی پر چالشیه و خیلی تصمیمات زیادی باید درش گرفته بشه ، که اصلا این صفات در یه کارگر وجود نداره.بنا تصمیم می گیره که چند تا کارگر لازمه، چه مقدار مصالح لازمه و چطوری تیر آهن ریزی کنن و …..
متاسفانه به خاطر باورهای غلطی و ریشه داری مثل تقدیر و قسمت و……. افراد کمی به فکر تغییر می افتن.
من الانها هفته 3 بار می رم استخر .
سعی می کنم تغییر رو از همین جا و همین فرصتها تمرین کنم.
هر دفعه می رم یه استخر،چون اینطوری آدما جدید می بینم، ورودی ها ی جدید و مکان جدید و شرایط جدید و ….
صبحها هم که می رم پیاده روی ، سعی می کنم یه جای خاص نرم، سعی می کنم هر روز برم پارکهای متفاوت ، یا مسیر های متفاوت.
اینطوری سعی می کنم ، تغییر رو تمرین کنم .
در آخر این کامنت هم از خداوند می خوام و تقاضا می کنم
تغییییییر را قضااااا کن.
استاد عباسمنش دوست داشتنی و همه شما دوستان طریقت رشد و بالندگی را به خدا می سپارم.
در پناه و آغوش خداوند شاااااد باشید..
به نام خداوند بخشنده مهربان .
سلام خدمت استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز
داشتم متن سوال رو میخوندم و گفتم خب من به هدف خاصی نرسیدم که بعدش بخوام از دست بدم .
استاد یک لحظه خشکم زد . زندگی من پر از تجربیاتی بود که میتونم مثال بزنم ولی ذهنم اصلا اونا رو حساب نمیکرد .
مثال من در مورد رابطه عاطفی هست . بعد از جداییم از همسر سابقم ،من یه برهه ایی رو گذروندم از خشم نسبت به مرد ها تا پذیرفتن اینکه ما انسان هستیم و نیازمند رابطه برای تجربه عشق و مودت .
خب اوایل واقعا از جماعت مرد متنفر بودم . حتی اینقدر که از پدرمم بدم میومد . احساس میکردم مردها تمام زن ها رو به بند کشیدن و یه جورایی حس انزجار داشتم . و میگفتم دیگه هیچ وقت ازدواج نمیکنم و وارد رابطه عاطفی عمیق نمیشم . خب رفته رفته ذهنم عوض شد ، دیدم افرادی هستن که زندگی خوبی دارن ، در صلح و آرامش و نهایت احترام دارن با هم زندگی میکنن . تا اینکه سعی کردم دوباره با جنس مخالف ارتباط بگیرم ، خب به خاطر اون حد از تحربه بد و باورهای اشتباه جهان اجازه نمیداد من با افراد مناسب آشنا بشم . و با چندین نفر آشنا شدم که چنگی به دل نمیزدن و اصلا اوضاع خوب پیش نمیرفت . چون مقاومت من زیاد بود زمان زیادی طول کشید تا من خیلی چیزها رو بپذیرم و بخوام واقعا تغییر کنم .
تا اینکه سر یک تضاد و خواسته قلبی با فردی آشنا شدم که خیلی شبیه خواسته های من بود . خیلی ……
خوب واقعا انگار من به خواستم رسیده بودم . من داشتم لذت بی نهایت میبردم ، یک رابطه عمیق عاطفی که بسیار آپشن های مورد نظر منو داشت . اما مسئله اینجا بود که من به خاطر یک سری باورهای اشتباهی که دخیل بود تو رابطه مون کم کم داشتم نتیجه عکس میگرفتم . خیلی جالب بود که من و طرفم واقعاً همو دوست داشتیم و بسیار همو میخواستیم ولی به خاطر باورهای اشتباهمون درگیر تضاد هایی شدیم که باعث شد رابطه مون از بین بره .
من به جای اینکه بیام بهبود بدم خودمو ،درگیر روزمرگی و تفاوت ها شدم .من یادم رفت که این رابطه اصلا چطوری ایجاد شده بود ، و به جای اینکه ریشه مشکل که درون خودم بود رو حل کنم متاسفانه درگیر حواشی شدم ، من به جای اینکه خودمو بهبود بدم درگیر این شدم که به طرفم بفهمونم چی میخوام، و این یه گارد سنگین بین دو نفر ایجاد کرد . من این رابطه رو که خیلی شبیه بود به خواسته من ساخته بودم ،به خاطر باورهای نادرست و کار نکردن و دیگه تموم شد های ذهنم از بین بردم .
در مورد تغییر کردن هم مثالی دارم در مورد اینکه از کار کردن برای کسی در زمان و مکان ثابت به مستقل شدن و برای خودم کار کردن هست . که الان درگیرش هستم . من توی کار خودم یه فرد خبره هستم و واقعا همه اطرافیانم آرزو دارن من براشون کار بزنم . اینقدر که اونا منو قبول دارن من نسبت به خودم کم لطف ترم . یعنی بارها شنیدم از افراد جوری از من تعریف میکنن جلوی خودم که باورم نمیشه اینجوری نقش بستم تو ذهن آدما.
من بارها خواستم این پوزیشن کارمندی برای دیگران رو تغییر بدم ولی خب نتونستم و دوباره برگشتم .
من با حقوق های بالایی برای دیگران کار میکنم ولی خب دارم برای کسی کار میکنم و استقلال کافی ندارم و من به شدت ازادی مکانی برام مهمه . یعنی اینقدر که آزادی مکانی برام مهمه آزادی مالی مهم نیست . نمیخوام بگم آزادی مالی بده ولی اهرم رنج و لذت آزادی زمانی و مکانی به شدت در ذهنم درست نصب شده و واقعا زجر تمام هست . حاضرم پول کمتر در بیارم ولی زمان و مکانم دست خودم باشه .
من اینبار با ایمان بیشتری شیفت کردم به سمت استقلال کاری . الان ماه ها هست که مستقل شدم و این احساس خوب آزادی رو دارم ولی به خاطر باورهای ساخته نشده ام درباره مسائل مالی هنوز چرخ زندگیم روان نیست و هندل نیستم . موج سینوسی دارم توی کسب درآمد ولی بازم راضی هستم .و دارم سعی میکنم که ذهنم رو آروم کنم ، چون همیشه از بالا پایین مستقل شدن ترسیدم و یک اضطراب دائمی همراه منه که مقاومت شدیدی ایجاد کرده و مسیر برام روان نیست . به لطف خداوند توی مسیرم . خداوند با نشونه هایی که قرار دادم اینو تایید میکنه که دارم درست میرم ولی خب باید مقاومتم کم بشه .
امیدوارم این روزا به فایلی هدایت بشم که این مسئله رو برام باز کنه . من ردپای این مقاومت رو در احساس عدم لیاقت میبینم و دارم سعی میکنم تمرینات و قسمت فایل های هدیه رو جستجو کنم تا بتونم بر پاشنه آشیلم فائق بیام و مقاومت هامو بردارم .
البته که پاشنه آشیل چیزی هست که بوده و هست و همیشه هست ولی منم که باید به عنوان ناظر بر افکارم این مقاومت ها رو کم کنم .
خدایا شکرت بابت این فایل ها که هر کدومش در و گوهری هست که در حکمت رو برامون باز میکنه .
استاد سپاسگذارم در پناه حق سربلند و پیروز باشید
سلام به دوست عزیز همفرکانسیم نفیسه جون .
عزیزم کامنت زیبات رو خوندم و این راه حل به ذهنم رسید شما هم عین من تست رایگان روی سایت که درباره محدویتهای ذهنی هست انجام بدید .
منم دو هفته پیش همین تست رو انجام دادم و جواب واسه من پیشنهاد خردید دوره شیوه حل مسائل زندگی بود و من سریع این دوره رو بدون چون و چرا خریدم .چون توی این دوره حل مساله کمالگرایی رو داشت که من بدجوری درگیرشم .
سالها پیش من سالن زیبایی داشتم با کلی مشتری و دوتا دستیار که سابقه کارم به 17 سال رسیده بود .اما طی مسائلی که داشتم سالنم رو جمع کردم حالا بعد 7 سال که میخوام دوباره شروع کنم حس کمالگراییم بهم اجازه پیشرفت نمیده انگار یه چوب سنگین لای چرخمه برای همین این دوره رو خریدم تا به مشکلم پی ببرم و به صورت ریشه ای حلش کنم .
حالا فکر کنم شما هم این تست فوق العاده رو انجام بدید خالی از لطف نیست .
به امید موفقیتهای روز افزونتون دوست عزیزم .
سلام دوست عزیزم ممنونم به خاطر اینکه راهکار فوقالعاده ایی دادید . خوشبختانه منم دوره شیوه حل مسائل رو دارم و الان هم دارم روی آگاهی هاش تمرکز میکنم . توی این مدت تصمیم های زیادی گرفتم که با همین شیوه بوده . و البته موفق .
خداروشکر که دوستان عالی دارم که هر کدومشون لطف خداوند هستند در زندگی من .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی بینظیرم
و سلام به تمامی دوستای عزیز و بهشتی م
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که بهم جانی دوباره ؛ نفسی دوباره و تولدی دوباره رو هدیه دادی تا بتونم زندگی بهشتی م رو همراه خودت ادامه بدم.
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که دارم با احساس فوق العاده عالی و الهی م و با عشق و با لذت و با شوق و ذوقم این کامنت ارزشمندم رو مینویسم.
خدایا تو را با تمام وجودم شکر میکنم که ما رو خالق زندگی مون قرار دادی تا بتونیم هر انچه رو که دوست داریم وارد زندگی مون کنیم.
بارالها از کوی تو بیرون نرود پای خیالم
نکند فرق به حالم؛چه برانی،چه بخوانی
چه به اوجم برسانی چه به خاکم بکشانی
خدای عزیزم تو را به خاطر این همه حس و حال عالی و الهی م هزاران بار شکر میکنم
حس و حالی که منو بیشتر عاشقت کرده
حس و حالی که روحم رو پرواز داده و بهم ارامش بینظیری رو هدیه داده و فقط میتونم خدا شکر کنم
خدای مهربانم چقدر زیبا منو دلبسته و ابسته ی خودت کردی
چقدر زیبا توی خونه ی دلم جا خوش کردی
خدای عزیزم تو همدم و مونس منی ؛ تو عشق منی ؛تو قلب منی؛ تو عطر نفس های منی
خدای عزیزم چقدر زیبا دارم توی تمام وجودم و در تک تک سلول های بدنم حست میکنم
خدای عزیز و بخشنده م ؛خدای همیشه حاضرم ؛خدای صبور و مهربانم ؛ببخش به خاطر تمام شب هایی که بی نام و یادت به خواب رفتم
خدای مهربانم چقدر زیبا منو غرق در عشق بازی با خودت کردی
استاد عزیزم به خدا اینقدر حس و حالم عالی و الهیه که دوست دارم با صدای بلند فریاد بزنم خدایا شکرت که تو را دارم
اینقدر غرق در راز و نیاز با خدای مهربانم شدم که روحم پرواز کرده
استاد الهی م چقدر زیبا با اموزش های الهی تون منو دیوانه و مجنون عشق ابدی م کردی
چقدر زیبا بهم یاد دادی که با خدا باش و پادشاهی کن
چقدر زیبا بهم یاد دادی که فقط کافیه ایمانت به خدا باشه خدا برات کن فیکون میکنه
استاد بینظرم چی بگم از این حس و حال الهی م ، به خدا نمیتونم از این حس و حال بهشتی م براتون بنویسم
و فقط میتونم فرکانسش رو با تمام وجودم براتون بفرستم و میدونم که دارید فرکانس م رو میگیرید
خدای عزیزم چقدر زیبا منو به این فایل بهشتی هدایت کردی
فایل هایی که یه دنیا درس و اگاهی رو بهمون هدیه داده
خدایا شکرت که دارم با این فایل های زیبا و الهی زندگیم رو به بهشت تبدیل میکنم.
من عاشقتم استاد بینظیرم که دارید با لبخند زیباتون و توی این فضای بهشتی و با ارامش بینظیرتون برامون درمورد موضوع “تغییر در تمام جنبه های زندگی مون ” توضیح دادین اینکه چه موقع باید تغییر کنیم
چقدر زیبا بهمون یاد دادین که اول بیایم و خودمون رو بشناسیم دوم اینکه بیایم از تجربیات همدیگه استفاده کنیم برای اینکه زودتر تغییر کنیم چون از ویژگی های جهان اینه که یا ما خودمون رو بهبود میبخشیم یا جهان ما رو نابود میکنه و چقدر مثال های عالی رو درمورد عدم تغییر برامون زدین که شرکت نوکیا به خاطر عدم تغییر شون و اینکه خودشون رو با شرایط جدید وفق ندادن؛ نابود شدن.
و چقدر زیبا بهمون یاد دادین که اگر یه وقتایی توی مسیر نادرست حرکت میکنیم و ما خودمون رو تغییر نمیدیم و اگر هر بار ما خودمون رو اصلاح نکنیم و اگر توی زندگی مون به دنبال بهبود نباشیم و هر بار به دنبال پیشرفت نباشیم جهان فشار زیادی رو به ما وارد میکنه تا جایی که یا بهتر بشیم و یا اینکه نابود بشیم.
خدای من صحبت های بینظیر دوست عزیزمون روحمون رو پرواز داد و چقدر خوشحالم که اینقدر نتایج عالی مالی رو گرفته بودن و با تمام وجودم تحسین شون میکنم که توی مسیر عشق و علاقه شون داشتن حرکت میکردن و اونم با احساس خوب شون و موفقیت های بینظیری مالی رو گرفته بودن و با تمام وجودم باورهای عالی مالی شون رو تحسین میکنم.
و چقدر صحبت های دوست عزیزمون بهنام عزیز در مورد تغییری در زندگی شون رو ایجاد کرده بود عالی بود و با اینکه شرایط شون خوب بوده ولی برای بهتر کردن زندگی شون تصمیصم به مهاجرت کردن و در مسیر عشق و علاقه شون گام برداشتن و تغییری عالی رو توی زندگی شون ایجاد کردن و چقدر این ایمان شون رو تحسین میکنم و با تمام وجودم این شجاعت و اعتماد به نفس بینظیرشون رو و اون اعتمادشون به خدا رو تحسین میکنم و خدا هم به شجاعان پاسخ میده و دقیقا خدا به اون ایمان دوست عزیزمون پاسخ داده که الان جز سه نفر برتر توی زمینه گل و گیاه در کشور مون هستن و بازهم با تمام وجودم تحسین شون میکنم که ایمان شون رو به عمل تبدیل کردن و حالا این نتایج عالی رو گرفتن خدایا شکرت
استاد من عاشقتم که اینقدر زیبا دارید این نکات طلایی رو بهمون یادمیدید که “اگر ما هر بار خودمون رو مجبور به حرکت کنیم باعث میشه که خیلی کارها راحت تر انجام بشه ” و اگر قبل از اینکه جهان ما رو مجبور به تغییر کنه ما خودمون ادمی باشیم که دنبال بهبود باشیم و سعی کنیم هر دفعه خودمون شرایط زندگی مون رو بهتر و بهتر کنیم ؛زندگی مون گلستان میشه و به تضاد خاصی بر نمیخوریم” و مثال تون در این مورد عالی بود استاد در مورد شرایط تغذیه تون خدایا شکرت
و چقدر زیبا بهمون یاد دادین که “خودمون حواس مون به خودمون باشه توی تمام جنبه های زندگیمون؛ هر روز به خودمون بگیم و از خودمون بپرسیم چطور با شرایط بهتر و با کیفیت تر و با بهره وری بالاتر میتونیم زندگی مون رو بهتر کنیم و اون زندگی مون خیلی رون تر میشه و تضادهامون کمتر میشه
و این نکته ی طلایی تون استاد ” تضاد برای این بوجود میاد که ما پیشرفت کنیم” و اگر ما خودمون در حال پیشرفت باشیم تضادی بوجود نمیاد ” و این یک قانونه.
و چقدر صحبت های زیبا راستین عزیز در مورد شرک و وابسته بودنشون عالی بود و در مورد اینکه به تضادی که برخوردن ؛تونستن تغییر کنن و بزرگ بشن و با همین تضاد تونستن الان به استقلال مالی برسن و چقدر این ایمان شون به خدا رو تحسین میکنم که اینقدر زیبا داشتن توی صحبت هاشون از تکیه کردن به خدا و امیدشون به خدا توضیح میدادن و چقدر صحبت های زیباشون بهمون حس و حال عالی رو هدیه داد و با تمام وجودم این وجود توحیدی و الهی شون رو و این ازادی مالی شون رو تحسین میکنم و چقدر نتایج عالی شون تمام وجودمون رو پر از حس عالی کرد و چقدر عالی توی زمینه ی مالی تکامل شون رو طی کرده بودن و حالا داشتن به صورت تصاعدی توی زمینه ی مالی رشد میکردن خدایا شکرت
استاد یه چیزی که توی تمام صحبت های زیبای دوستامون با تمام وجودم حسش کردم اون ارامش و اون ایمان و اعتماد شون به خدا بود و همین حس ارامش به ما هم یه حس و حال عالی و الهی رو هدیه میداد خداروشکر
و چقدر زیبا بهمون یاد دادین “که هیچ وقت از نظر مالی وابسته به هیچ کسی نباشیم و نه تنها توی زمینه ی مالی بلکه توی تمام جنبه های زندگی مون وابسته به هیچ چیز و هیچ کسی نباشیم و خودمون باید حرکت کنیم و یه ادم قدرتمند و قوی از خودمون بسازیم و روی پای خودمون بایستیم و اگر ما در حال پیشرفت دائمی باشیم به تضاد خاصی بر نمیخوریم”
و با تمام وجودم دوست عزیزمون در مورد تغییری که توی زمینه ی شغلی شون ایجاد کرده بودن رو تحسین میکنم و چقدر صحبت شون در مورد هدایت زیبا بود و چقدر خوشحالم که این نتایج عالی رو توی زندگی شون با تغییری که توی شرایط شون ایجاد کرده بودن؛ تونسته بودن این نتایج عالی رو توی زمینه ی شغلی شون بگیرن و چقدر خوشحال شدم که با عمل کردن به قانون و ایمان به خدا یه موقیعت کاری عالی رو خدا بهشون هدیه داده ”
چقدر این تجربیات دوستای عزیزمون برامون کلی درس و اگاهی داشت و حس عالی رو بهمون هدیه میدادن
و چقدر زیبا استاد بهمون یاد دادین ” وقتی که ما در باد موفقیت هامون میخابیم یعنی به یه جایی میرسیم که شرایط خوب میشه و دیگه ثابت میمونیم و حرکتی نمیکنیم اوضاع بدتر از قبل میشه چون ما هیچ حرکتی برا پیشرفت کردن نمیکنیم ؛ و اینکه ما باید همیشه در حال بهبود شرایط زندگی مون در تمام جنبه ها باشیم و هر روز شرایط مون رو بهتر و بهتر کنیم”
و چقدر صحبت های دوستای عزیزمون در مورد تغییر در زندگی شون و تجربیات شون عالی بود و کلی درس و اگاهی رو ازشون یاد گرفتم.
خدایا شکرت که بهم فرصت دادی تا بتونم این فایل های بهشتی رو ببینم و کلی درس و اگاهی رو ازشون یاد بگیرم.
دستای بینظیر خدا با تمام وجودم ازتون تشکر میکنم به خاطر این فایل های بینظیری که با عشق بهمون هدیه میدین فایل هایی که زندگی مون رو به بهشت تبدیل میکنن.
خدایا شکرت؛ ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و قوی تر و قدرتمندتر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
خدایا تنها و تنها خودت برامون کافی هستی
به نام خالق زیبایی ها
با سلام
چه مطالب زیبا و قابل تاملی مطرح کردید خیلی خیلی خوش حالم که روز خود را با مطالب زیبا و سرشار از انرژی مثبت و کلمه به کلمه ی آن مطالب حمد و تسبیح خداوند را بیان کردید و چکیده ای از قسمت 5و6 فایل جدید استاد را با زیبایی هر چه تمام تر ثبت کردید.
از شما دوست عزیزم بابت مطالب زیبایتان تشکر می کنم.
از خداوندمنان بابت اینکه این سعادت را نصیب بنده کرد تا روز خود را با خواندن و تامل کردن در مورد تک تک جملاتشان شروع کنم سپاس گذارم 😘😘😘😘