تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳ - صفحه 4 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

579 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2224 روز

    به نام خداوند توانمند و هدایتگرم

    سلام و درود همراهان گرامی

    خیلی خوشحالم که وارد این پروژه شدم و دوره لیاقت رو دوباره شروع کردم اما خب سرعتم در پیشروی دوره لیاقت آروم و آهسته س چون میخام مجددا به دقت تمام سخنان استاد رو درک کنم.

    گام 3:

    «» آره استاد بارها شده به نتیجه ای رسیدم که از نظر خودم خیلی بزرگ بوده و بعدش تصور کردم «تموم شد» ته موفقیت همینه و دیگه منو این همه خوشبختی محاله !

    دور شدنم از مسیر اصلی اونقدر طبیعی بوده که متوجهش نبودم و به همون نسبت از بین رفتن تدریجی همه نتایج هم به شدت طبیعی رخ میده که نمیدونیم از کجا خوردیم !!!!

    کاملا با سخنان شما موافقم یعنی وقتی احساس کردیم دیگه تهشه ، دیگه تمومه ، نه تنها نتایج توی اون حوزه بلکه تو حوزه های دیگه هم نابود میشه !

    ….چند وقت پیش رابطه ای رو تجربه کردم که به شدت عالی بود و فکر میکردم این دیگه تهشه و به هدفم رسیدم دیگه گفتم خدایا شکرت!

    ولی من اونقدر غرق در رابطه بودم ، اونقدر وابسته بودم که کل فضای ذهنیم شده بود اون رابطه ، کل وقتم با اون شخص چت میکردم و بقیه تایم ها که نبود، بهش فکر میکردم! عملا هیچ کار مفیدی انجام نمیدادم .

    خودمو قانع میکردم میگفتم من که حسم عالیه و همه چی خوبه ،پس دیگه لازم نیست تمرین کنم لازم نیست رو خودم کار کنم ، وقتی حالم خوبه چرا تمرین کنم؟؟؟!

    با این دلایل خودمو از پیشرفت دور میکردم و متوجه نبودم به سمت بن بست در حرکتم.

    نتیجه این شد که بعد از مدتی نه تنها فقط رابطه ازبین رفت بلکه در بحث سلامتی هم دچار مشکلاتی شدم، در بحث روابط خانوادگی هم تضادهای عجیبی پیش اومد.

    .

    وقتی کارمند بودم حس کردم شغلم جای پیشرفت نداره دقیقا مثل شما استادجان، یکسال تمام فکر میکردم با خودم ، من کارشناسی بودم که چه یکسال کار کنم چه ده سال چه سی سال، همون کارشناس در همون جایگاه شغلی باقی میمونم ، درصورتیکه دلم میخاست پیشرفت کنم ولی شغلم چیزی نبود که حالا دوسش داشته باشم در صورتی که 4سال براش درس خونده بودم تو دانشگاه دولتی که کلی درس خوندم تا کنکور قبول شم، با معدل خوبی فارغ التحصیل شده بودم ، 5سال سابقه کار داشتم بیمه داشتم حقوق بالا داشتم همه دوس داشتن بجای من باشن و در کل شرایط خوبی تو‌کارم بود ـ تمام اینها باعث میشد نتونم استعفا بدم و خودمو سرزنش کنم ، اما وقتی اعتماد بنفسم بالا رفت شجاع شدم و از شغلم خارج شدم تصمیم گرفتم کار در حوزه دیگه ای رو شروع کنم که جای پیشرفت هم داشته باشه و همه چیزش با خودم باشم.

    الان مشغول آموزش دیدن هستم و از اینکه شغلم رو کنار گذاشتم اصلا ناراحت نیستم ، دارم با حس خوب کار میکنم و از یادگیری مهارت جدید لذت میبرم و میدونم انتخاب خوبی کردم.

    انشاالله با یاری خداوند مسیر جدیدم رو ادامه میدم و به موفقیت میرسم .

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
    • -
      Nastaran گفته:
      مدت عضویت: 1480 روز

      نجمه ی عزیزم سلام

      باوجود ظاهر زیبای شغلت (اینکه از نظر دیگران حقوقی بهت بدن که همه ارزوشون باشه -بیمه و سابقه و ..)

      تصمیم گرفتی به صدای علاقت گوش بدی

      درکت میکنم که گاهی می‌فهمیم چیزی در مسیرمون درست نیست اما خب هنوز مجبور به تغییرش نشدیم و به دیگران هم نمی‌تونیم ثابت کنیم که اشتباهه

      اما شجاعت و رشد تو اینجا بود که قبل از اینکه مجبور بشی مسیر رو تغییر دادی و به قلبت گوش دادی

      ممنونم که ثبتش کردی من کامنت تورو برای خودم نگه میدارم و هر چند وقت یکبار شجاعتت رو مرور میکنم تا یادم باشه که تغییر قبل از مجبور شدن چقدر زیبا و قابل تحسینه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 2716 روز

    به نام خداوند وهاب، رزاق و هدایتگر

    سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و همه دوستان گلم در این پروژه جذاب که قطعا باز هم قراره سدهای بزرگی رو بشکونه و کلی برکت و‌نعمت وارد زندگیمون کنه.

    نوشتن این کامنت کمی برام سخته، هم از این جهت که یه خودافشایی توش داره و هم از این جهت که ترکیب چن تا پاشنه آشیلمه که در هم تنیده شدن، ظاهرا به هم ربطی ندارن، ولی بدجوری مثه پیچک گیر کردن تو همو منو قفل کردن. ولی میخوام انجامش بدم.

    استاد جان اگه برای گام های قبلی کامنت نذاشتم برای این نیس که تو پروژه نیستما، اینقدر حجم آگاهی و الهامات و اتفاقات هم فرکانس بالاس که دست و زبانم جا مونده که بیام و بنویسم ازشون. خدا کمک کنه بتونم تو این کامنت به هم پیوسته و منظم بنویسم و این رد پا رو هم با کمال رضایت بذارم.

    من همیشه وقتی یه پروژه یا دوره ای شروع میشه تو سایت، یه نیت میکنم و از خدا میخوام که از آگاهی های های اون دوره توی نیتی که کردم استفاده کنم. برای پروژه تغییر را در آغوش بگیر هم همینکارو کردم و نشونه ها و پیام هایی که از خدا دریافت میکردم، همشون یکصدا فریاد میزدن که باید توی کارم بهبود های مستمر داشته باشم، از اسکیل های فردی و تخصص در کار گرفته تا اسکیل هام در مورد ارتباطاتم با همکارام در محل کار. ( تو پرانتز بگم که همین موضوع ارتباطاتم با همکارام و این درون گرا بودنم، رو فاطمه عزیز هم توی یکی از کامنتاش در موردش توضیح داده بود، یعنی چیزی که من شب قبلش داشتم بهش فکر میکردم و فردا صبحش تو کامنت فاطمه عزیزم خوندم و چقدر برام موثر بود و منم همون روز قدم های عملی برداشتم تو محل کارم، فاطمه عزیزم مرسی بابت کامنتت و درسی که بهم دادی.)

    خداروصدهزار مرتبه شکر که با یه قدم کوچیکی که ما برمیداریم خدا پاداش بی پایان میده، نتایج قدم های کوچیکی که برای نیتم برداشتم تا امروز حیرت آور بوده، اصلا سبکی رو روی شونه هام احساس میکنم.

    وقتی استاد گفتن که بهتره این پروژه رو با دوره احساس لیاقت ببریم جلو، منم شروع کردم مرور این دوره بی نظیر. جلسه اول و تکمیلی اول نجاتم داد، چون انگار خیلی وقت بود که بازم افتاده بودم تو تله ی مقایسه و متوجهش نبودم، قلبم با گوش دادن به این دو تا جلسه باز شد. و بیشتر خودمو شناختم، بیشتر فهمیدم که تو زندگیم دنبال چی هستم، بیشتر فهمیدم که تنها خواسته ی من بی نیازی مالی نیس، بلکه من میخوام تو همه ابعاد رشد کنم، بیشتر فهمیدم که سازندگی ( ساختن هر چیز، یه عادت درست، یه رابطه خوب، یه شخصیت نو، یه مهارت جدید، یه محصول….) اون چیزیه اصل حالمو خوب میکنه، بیشتر فهمیدم که اولویتم تو زندگیم بهبود مستمر و همیشگی رابطم با خداس، توحیده، بیشتر فهمیدم که وقتی اصل و بذارم هدف، همه چی خودش درست میشه، و ذهنم ساکت شد، دست برداشت از مرور مقایسه ها. دیگه شرایط مالیمو با اطرافیانم مقایسه نکردم از چن روز پیش تا الان، دیگه مقایسه خودم با دوستام و از این جهت که همه دوستامون اینجا با وام رفتن خونه خریدن و من نه هنوز، رفت تو حاشیه، چون یه قدم به خودم نزدیکتر شده بودم، آره من نمیخوام به هر قیمتی فقط یه خونه داشته باشم، من همه چیو با هم میخوام، و داشتن این معیار برای ذهنم منطقی کرد که این مقایسه از پایه و اساس اشتباهه، چون معیار دوستام با من فرق داره، هدفشون، گذشتشون، خواسته هاشون همش متفاوته. نمیتونم بگم چقدر قلبم روشن شد و شونه هام سبک.

    رسیدم به جلسه دوم و بحث قشنگ گفتگوهای درونی، سلف تاک. این جلسه رو فقط یه بار گوش دادم. شب اولی که گوش دادم شروع کردم جریان دادن به سلف تاکم در جهت نیتی که داشتم، مثل اینکه من به توانایی هام ایمان دارم، من به خدای درونم ایمان دارم، من لایق کار آسون و درآمد خوبم و ….. و انصافا هم چقدر همون یه شب تکرارشون در من احساس لیاقت ایجاد کرد، چون وقتی با خودم تکرارشون میکردم سعی میکردم با تک تک سلولام حسشون کنم.

    از شب دوم به بعد گفتگوی ذهنیم و که ترک میکردم دیدم اوه اوه اوضاع خرابه، و دیدم بلهههه چه آت و آشغالایی داره میاد بالا. و جالبه موضوعشم هیچ ربطی به باور داشتن خودمو مهارتم نداشت، ولی اینقدر موضوع تو ذهنم بزرگه که منو قفل کرده که بتونم روی کار دیگه ای تمرکز کنم.

    حالا رسیدم به بخش خودافشایی که برام خیلی خیلی سخته نوشتنش. منبع و ریشه این موضوعی که ذهنم‌ و درگیر کرده باور کمبوده. و البته شرک هم قاطیش داره، و این دو تا باور ضعیف کننده ذهنمو برده تو یه لوپ از مرور خاطراتی که میتونم با جرات بگم دیشب داغون و بی خوابم کرده بود. ولی خوشحالم که پاشنه آشیلمو پیدا کردم، اگه بتونم درمانش کنم کلیییی انرژی میگیرم و زنده میشم. هر جور فکر میکنم نمیتونم در موردش اینجا بنویسم، آخه خیلی ضایس:).

    و خدای هدایتگر در راستای بهبود این پاشنه آشیل، امروز کامنت خانم سلیمی عزیزمو گذاشت جلو چشمم. چقدر کامنتشون الهام بخش بود بخصوص اون قسمتی که از شروع زندگی مشترکشون گفته بودن و روابطشون با خانواده همسرشون. همینجا کلی ازتون ممنونم خانم سلیمی جان، کامنت شما بعد از اون حال و اوضاع خراب دیشب من مثه آب روی آتیش عمل کرد، و موتیویتم کرد که برم و با اقدام عملی ای که بهم گفته شده که انجامش بدم، حمله کنم به این پاشنه آشیل که ترکیبی از کمبود و شرک بود.

    و خدایی که پاداش های بی پایان میده، بعد از اون اقدام عملی، چنان قلبمو باز کرد و انگار نه انگار دیشب در وضعیت قرمز به سر میبردم. این موضوع اینقدر بزرگه تو ذهنم و اینقدر تا الان بهش رسیدگی نکردم که هی مدام مثه یه ورد داره مرور میشه، و لازمه که 24یی وایسم بالاسرشو نذارم که صداش بلند بشه و حالا حالاها جای کار داره.

    این همون پاشنه آشیلیه که اتفاقا هیچ ربطی هم به فاکتورهای خودباوری نداره، ولی اینقدر بزرگه که حتی نمیذاره من روی نیتی که اول کامنتم گفتم تمرکز کنم. و این برام نشونه کافی ای هس که دقیقا همین الان وقتشه که روش کار کنم ‌ و بهترش کنم. و من با آغوش باز این تغییر رو میپذیرم، چون مثه ریشه یه درخت فاسده چندین سالس که اگه از ریشه درش بیارم هر چی پیچک هستم با خودش نابود میشه.

    استاد جانم، خانم شایسته مهربون مرسی که هستین و دنیا رو اینقده قشنگ و جذابش کردین. دوستای گلم دوستون دارم و از کامنتاتون کلیییی درس میگیرم.

    در پناه خدا هوای دلتون آفتابی باشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  3. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 932 روز

    به نام خداوند زیبایی‌ها

    سلام به دو استاد گرامی و دوستان عزیزم.

    بدون شک، هر وقت در مسیر به درجا خوردن و ثابت شدن می‌رسیم،

    پای یک باور محدودکننده وسط است که جلوی ما را می‌گیرد.

    یک بخش از این موضوع به مبحث هم‌جهت بودن با جریان خداوند و ادامه دادن ممنتوم و مسیر مربوط می‌شود،

    و بخش دیگرش به گرفتار شدن در منطقه امن.

    من خودم، خیلی گرفتار شدن در منطقه امن را تجربه کردم.

    و همه‌اش از ترس‌ها می‌آید.

    چند وقت پیش رفتم پارک جنگلی و مرداب قادیکلاه قائم‌شهر مازندران.

    این مرداب نسبت به قبل کوچک‌تر شده بود.

    درونش لاک‌پشت بود و کنده‌های پوسیده در آب بود.

    و این برایم خیلی معنی داشت…

    چون نشان می‌داد اگر در جریان نباشی،

    مثل مرداب کوچک می‌شوی،

    بوی گند می‌گیری،

    و می‌پوسی.

    لاک‌پشت‌ها و کنده‌های توی آب هم مثل انسان‌هایی هستند که تغییر نکرده‌اند:

    یا می‌پوسند مثل چوب‌ها،

    یا مثل لاک‌پشت‌ها سرشان در لاکِ عدم تغییر است

    و هیچ تجربه‌ای به دست نمی‌آورند.

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»؟

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    چیزی که در یکی از کامنت‌ها خوندم،

    باعث شد به یادم بیارم که منم تازگی فوبیای ارتفاع گرفتم.

    جالب بود، چون من از بچگی کوه می‌رفتم.

    بالا درخت و دیوارا می‌رفتم، بدون هیچ ترسی.

    شب‌ها روی پشت‌بام خونه مادربزگم می‌خوابیدم.

    حتی زمان سربازی، روی دیواره برج‌ها می‌خوابیدم

    که برجک روی نوک کوه و ارتفاع داشت.

    هیچ ترسی از افتادن نداشتم.

    اما الان، فوبیای ارتفاع از پل هوایی گرفتم.

    و تازه فهمیدم این ترس ارتفاع در من بوده،

    فقط چون قبلاً در حرکت و جریان بودم، حسش نمی‌کردم.

    یه مثال دیگه:

    من تایپ ده‌انگشتی رو طی چند ماه یاد گرفتم.

    به تهش رسوندم.

    اما چون هی کمتر تمرین کردم.

    و هدفی نداشتم دیگه خسته کننده شده بود و

    ذهنم برگشت به عادت قبلی تایپ کردن.

    سرعت تایپم پایین اومد.

    چرا؟

    چون فکر کردم «یاد گرفتم دیگه».

    و هدف نداشتم پس

    تمرین نکردم،

    ممنتوم از بین رفت،

    و دوباره باید از صفر شروع کنم.

    و زمان و انرژی میطلبه

    یه مثال دیگه هم اینه که یه زمانی فهمیدم با ارتباط گرفتن با آدم‌ها مقاومت دارم.

    چون بعد از چند سال که توی جمع نبودم، ترس گرفتم

    شروع کردم روش کار کردن.

    می‌رفتم پارک، مترو، ایستگاه اتوبوس…

    با آدم‌های غریبه صحبت می‌کردم.

    طوری که ظرف چند دقیقه باهام رفیق می‌شدن

    و زندگیشون رو برام تعریف می‌کردن.

    کم‌کم به جایی رسیدم که حس می‌کردم دیگه پادشاه شدم!

    رفتارها و زبان بدن رو ناخودآگاه می‌فهمیدم.

    می‌دونستم طرف چی تو ذهنش می‌گذره.

    چندین سال روش کار کردم و به سطح خیلی بالایی رسیدم.

    هیچ محدودیتی حس نمی‌کردم.

    اون موقع تغییر برام مثل «هلو خوردن» بود.

    اما بعد کم‌کم از اون محیط بیرون اومدم.

    آدم‌های اطرافم کمتر شدن.

    و حالا می‌بینم در ارتباط برقرار کردن با دیگران دوباره مقاومت دارم.

    منی که قبلاً سخنرانی می‌کردم،

    الان به سکون رسیدم و ترس ها اومده سراغم.

    نتیجه اینه که وقتی در مسیر هستی و موتورت گرمه،

    هر کاری برات ممکنه.

    تغییر آسونه.

    اما وقتی موتورت سرد میشه،

    از حرکت می‌مونی،

    ترس‌ها و افکار منفی میان سراغت،

    و باید صد برابر بیشتر تلاش کنی تا دوباره راه بیفتی.

    چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    در مورد ورزش، بعد از لاغری برای من این اتفاق افتاد.

    بار اول که لاغر شدم، اونقدر سیستم رنج و لذت درونم درست کار می‌کرد

    که اجازه نمی‌دادم از مسیر خارج بشم.

    همیشه حواسم بود وزن نگیرم.

    رفتم سمت بدنسازی و عضله‌سازی.

    حتی قبل از آشنایی با دوره قانون سلامتی،

    خودم به فرمولی رسیدم که وعده‌های غذایی‌ام رو حذف کردم.

    به سیستم کالری رسیدم

    هر تغییر، من رو به مسیر تازه‌ای می‌برد.

    پیاده‌روی زیاد می‌کردم که وزنم بالا نره و بعد فهمیدم چقدر حسم رو خوب میکنه.

    و همین حس خوبِ حرکت باعث شد هیچ‌وقت به وزن قبلی برنگردم.

    دوستای جدید پیدا کنم . وارد محیط ورزشکاری بشم

    برنامه نوشتن رو بفهمم بعدا خیلی بدرد ایندم خورد که خودم بنویسم

    سال‌ها قبل از آشنایی با استاد، من یه آدم فیلم‌باز حرفه‌ای بودم.

    صبح تا شب فیلم می‌دیدم.

    چند ترابایت فیلم داشتم.

    همه‌ش رو دیده بودم.

    اما بعد از حدود 15 سال به این نتیجه رسیدم که

    «چه فایده؟ این‌همه دیدن فیلم؟»

    کم‌کم کمترش کردم.

    فضای زیادی در زندگی‌ام باز شد.

    بعد فهمیدم اینستاگرام هم همون مسیر پوچه.

    یه شب تصمیم گرفتم، دلیت کردم و دیگه برنگشتم.

    در مورد فیلم، ترک کردنش تدریجی بود،

    اما در نهایت کنار گذاشتمش.

    حتی وقتی رفقا دور هم فیلم می‌دیدن، من نمی‌دیدم،

    و این باعث شد در زندگی‌ام فضا برای چیزهای بهتر باز بشه.

    رفتم سر کار بهتر.

    هدف گذاشتم.

    کتاب‌های زیادی خریدم و خوندم.

    علاقه‌ام رفت سمت قانون جذب، روحیه‌ام بهتر شد، انگیزه‌ام بالا رفت.

    اعتمادبه‌نفس گرفتم.

    عادت‌های بدم رو ترک کردم.

    و دوباره اعتمادبه‌نفس گرفتم.

    خواسته‌هام بزرگ‌تر شدن.

    مهاجرت کردم.

    چیزهای جدید یاد گرفتم.

    و الان که نگاه می‌کنم،

    من اصلاً اون آدمِ اون سال‌ها نیستم.

    و همه‌اش به خاطر یک چیز بود:

    تغییر.

    چون هر بار که تغییر کردم،

    افتادم تو مسیرهای جدید،

    و جلو رفتم،

    بی‌توقف.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
  4. -
    محمد حسن رعاضی طبری گفته:
    مدت عضویت: 2536 روز

    به نام الله یکتا

    سلام.

    خدمت استاد عباس منش وهمه هم فرکانسهای

    عزیز.

    سوال اول

    در زندگیت چند بار به هدفی رسیدی وبعد احساس

    کردی دیگه تمام است ؟

    واقعیت اینکه من خیلی خوب و پر انرژی شروع میکنم و اشتیاق فراوان برای هدفهام دارم

    اما زمانی که به هدفهای میرسم احساس میکنم

    بسه یکم حالا لذت ببریم دیگه کارم تموم شده

    آنقدر در خودم ولذتهای آنی غرق میشوم که انگار

    من دیگه هیچ هدف وخاسته آیی ندارم تا که دوباره

    به تضاد برخورد کنم یا خداوند باسیلی اول مرا هوشیار کند .

    مثال.من همیشه دوست داشتم برای خودم کارکنم .کارم دیزاین داخلی ساختمون هست 13 سال پیش من برای شرکتی کار میکردم و.بعد از 2سال کارکردن

    در اون شرکت تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم

    از اون شرکت اومدم بیرون .

    چون از بچگی دوست داشتم برای خودم کارکنم .چون اگه کسی

    بالا سر من بود بهم بی احترامی میکرد.

    من جوابشو میدادم و هیچ فرقی نمی‌کرد

    نمتونستم تحمل کنم که به من بی‌ادبی کنن .

    خلاصه . اومدم بیرون با لطف هدایت خداوند که از طریق افراد شده بود برای خودم کار میکردم

    3سال پیش احساس کردم که علاقه زیادی به تولید هنر های چوبی دارم و شروع کردم آرام آرام با اشتیاق عالی رسیدم به هدفم

    که از چوب یک ظرف زیبا یا کلی ایده‌ای جذاب بسازم

    آرام بعد از 2سال در کنار کار قبلیم این کارمو ادامه دادم تا دستگاه خریدم . همینکه دستگاه خریدم 6ماهی فعالیت کردم و فروش هم داشتم .

    اما دیگه خاسته جدیدی نداشتم توحوضه کاری خودم تمرکزم دونقطه شد

    یکی. ساختمانی

    و

    یکی. هنرهای دستی چوبی

    وبعد احساس کردم که بیخودی خودمو وقتمو گرفتم

    نا امید دلسرد شدم .

    وفکرم ذهنم می‌گفت بگیر دستگاه رو بفروش.

    اما به لطف خدا و استاد .و پروژه جدید که روی سایت قرار داده شد وهمه شما عزیزان .

    متوجه این موضوع شدم که کارم چرا استپ خرد

    چون هدف جدیدی نداشتم وازخدا ایده جدید نخواستم

    فکر کردم که من همه چیز می‌دونم

    العانکه اینارو می‌نویسم

    برای یادآوری خودم می‌نویسم که هروقت روی خودم و اطرافیانم حساب کردم زمین خوردم

    ولی هروقت که از خدا طلب یاری خاستم

    هدایت کرد و در هایی رو برام باز کرد که فکرشو نمی‌کردم

    قسمت دوم سوال

    من زمانی که کارم را شروع کردم .

    رفتم دوره اینکار را بدم گفتم این اولین هدف

    بعد تو همون دوره هرشب تو. یوتویوب سایت

    میزدم بادقت کارهای بقیه رو میدم وفایل هاشونو بارها بارها می‌دیدم قیمت ها خرید چوب

    همه چیز از هر زاویه آیی مشخص میکردم

    یعنی من پشت سرهم برای خودم هرشب هدف جدید داشتم .

    زمانی که من هدف جدید انتخاب میکرد یعنی قبل از اینکه به هدفم برسم هدف بعدی آماده داشتم

    فرق متفاوت این بود که سرعت رونده یادگیری بالا رفته بود

    روابطم قویتر شده بود

    کارهام فروش می‌رفت

    احساسم عالی بود با اینکه کار میکردم

    وکمتر از کار ساختمانی پول می‌گرفتم

    واز اینکه خودم محصولات چوبی تولید میکنم

    وبا اشتیاق میفروشم

    خیلی شادتر وسپاسگذار بودم .

    امیدوارم اینبار بتونم

    مسیر فراوانی و داشتن اهداف روزانه رو تو زندگیم پر رنگ بکنم

    .

    ممنون. در پناه الله یکتاه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  5. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 215 روز

    درود به تمام دوستانی که برای تغییر خود حتی به اندازه گوش کردن فایل تلاش میکنند

    بنظر من کسی که این موقعیت براش پیش میاد که این فایل ببینه و گوش کن حتما یه نشونه برای تغییر زندگیش بدونه و ادامه بده

    استاد عزیزم من مدت کوتاهی است که با شما اشنا شدم ولی شاید باورتون نشه چقدر تغییر در زندگیم بوجود اومده به لطف خدای حمایتگرم که هر چه هستم و دارم از اوست

    من الان شاید از نظر خیلیا در بهشت زندگی میکنم و همه چی عالیه زندگی خوب بدون درد سر و مشکل بدون تلاش در رفاه

    در یکی از بهترین منطقه تهران زندگی میکنم در یه خانه بینظیر و شرایط خوب میتوانم راحت زندگی کنم و میدونم خیلیا دوست دارند جای من باشند

    اما با اینکه شب و روز شاکر خدا هستم بخاطر موقعیتی که دارم ولی خودم راضی نیستم میگم این زندگی مال من نیست و دوست دارم خودم خالق زندگیم باشم

    خیلی تمرین کردم بالطف خدا که این قدرت بهم داد که روی خودم کار کنم و ذهنم کنترل کنم و شب روز ازش خواستم منو هدایت کن ویک راه جلوی پان بزاره تا اینکه بهم الهام شد که برم ایلسم بگیرم

    من 49 سالمه، ولی گفتم من میتونم شروع میکنم و حتما موفق میشم از صفر شروع میکنم و خالق زندگی خودم میشم و خیلی عجیبه که خیلی علاقه زیاد به یادگیری دارم طوری که بیشتر تایم شبانه روز در حال خواندن زبان هستم

    از همه چی گذشتم از تلویزیون از دوستان و تفریح از دنیای مجازی هیچ چیز به انداز زبان منو به شوق نمیاره واین احساس شوق و علاقه رو از خدای مهربانم دارم و مدام خدارو شکر میکنم که این ذوق در دل من گذاشته و با صبر و حوصله تکاملم را طی میکنم وبا اینکه درامد ندارم ولی فعلا بخودم قول دادم که اول گرفتن ایلس بعد درامد و بقول استاد عزیزم میخوام فقط روی یک هدف تمرکز کنم

    و چقدر این مرحله تکامل مهمه ،

    همه سعی کنیم عجله نکنیم و بخدا بسپاریم همچی خودش زیبا میچینه و مدام این بخدا میگم که من به چیدمانت اعتماد دارم واز مسیر لذت میبرم و ادامه میدم

    امیدوارم همه عزیزان به توکل بخدا صبور باشند تا به خواسته اشون برسند مهم نیس در چه سن و چه شرایطی هستند

    من به خودم گفتم مهم نیست نیمه از عمرم گذشته مهم اینکه من چقدر از زندگیم لذت بردم ؟ چقدر برای خودم زندگی کردم؟

    من میخواهم چند سال از عمرم اونجور که خودم میخوام زندگی کنم با لذت بدون توجه به دیگران برای خودم زندگی کنم نه برای خانواده یا بچه یا برای دیگران

    فقط خودم

    به امید خدای بی همتا همگی در پناه ایزد بکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
    • -
      فاطمه سليمى گفته:
      مدت عضویت: 2071 روز

      مرضیه جانم سلام

      خیلی خوش اومدی به سایت بهشتیمون چقدر لذت بردم از خوندن کامنتت

      چقدر نقاط مشترک بین من و شما هست

      من 67 سالمه

      و در یکی از بهترین منطقه های تهران زندگی می کنم، و همینطور در طالقان

      منم خیلی کنترل ذهن می کنم و تو این شش سالی که با استاد جانم آشنا شدم تلویزیون و اخبار نگاه کردن رو تعطیل کردم و همینطور فعالیتم تو اینستا رو که قبلاً هم فقط در حد 4-5 تا عکس خانوادگی و دوسه تا پست بیشتر نبود وکانالهای خبری که تو تلگرام داشتم همه رو دیلیت کردم

      من هم زبانو خیلی دوست دارم و تو اینستا چند پیج زبان با لهجه نیتیو امریکایی فالو می کنم

      و خودم از اول خیلی بیشتر از همکلاسیهام بلد بودم و دنبال یادگیری بودم

      صبر و حوصله هم خدا روصدهزار مرتبه شکر هرچی دلت بخواد دارم

      مرضیه ی عزیزم وقتی که کامنتتو خوندم و اومدم امتیاز بدم انگشتم رو 4 ستاره خورد وهمونجوری ثبت شد

      در صورتی که من میخواستم پنج ستاره امتیاز بدم

      و کلاً من فقط پنج ستاره امتیاز میدم

      عاشقتم و روی ماهتو می بوسم

      قلب فراوان فراوان فراوان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
      • -
        مرضیه گفته:
        مدت عضویت: 215 روز

        سلام فاطمه جانم

        خیلی ممنونم از دل بزرگی که داری و لطفت به من

        عزیز دلم منم خیلی با کامنتت حال کردم وقتی دیدم اینقدر با ذوق دوچرخه سواری یاد گرفتی منم تصمیم گرفتم که حتما برم دوچرخه سواری تمرین کنم

        البته کمی از بچگی بلد بودم و بجز اون من عاشق موتور هستم و کم و بیش قبلا تمرین کردم با کامنت زیبای شما امدم توی دفتر نوشتم که حتما موتور سواری کامل یاد میگیرم خیلی از شما دوست عزیز و خوش ذوقم ممنونم که این انگیزه را به من دادی

        امیدوارم هرجای که هستی شاد و سلامت باشی فاطمه جان

        منم همینطور خواستم ناخواسته 4 تا ستاره دادم به شما با اینکه خیلی از کامنتت ذوق کردم اینجا بهت صد هزار تا ستاره نورانی میدم

        همینکه از کامنت من لذت بردی برام یک دنیا ارزش داره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      محمد حسنلو گفته:
      مدت عضویت: 1341 روز

      با سلام

      منهم که الان سنم از 55 سال گذشته، به این نتیجه رسیده ام که باید برای خودم زندگی کنم.

      این جمله تان خیلی برام جذاب و جالب بود

      “من میخواهم چند سال از عمرم اونجور که خودم میخوام زندگی کنم با لذت بدون توجه به دیگران برای خودم زندگی کنم نه برای خانواده یا بچه یا برای دیگران”

      خیلی وقتها منهم خودمو فراموش میکنم و اولویتم میشه دیگران، ولی خیلی زود بخودم میام و بازهم میگم، نباید خودمو فدای هیچ کس و هیچ چیزی بکنم.

      بایدبه خودم ارزش قایل باشم تا دیگران هم برام ارزش قایل بشند، باید توحید عملی را در عمل نشان بدم، باید فقط بخودش ایمان داشته باشم و ………

      البته قبول دارم که ذهنم باز میخواد برگرده به اینکه خودش تصمیم بگیره و خودش یه کارهایی رو انجام بده و خودش ……. ولی هر بار با پس گردنی یادم میافته که نباید اینهمه به خودم مغرور بشم و بهتره حل چالشها را بخودش بسپارم و فقط و فقط از مسیر لذت ببرم

      این پاشنه آشیل منهم هستش که وقتی به موفقیتی میرسم، دیگه غرق در اون شرایط میشم و همه چیز را فراموش میکنم و روی ذهنم کار نمیکنم و ……. دوباره و دوباره و دوباره سقوط شروع میشه، از کسانی و از چیزهایی ضربه میخورم که اصلا فکرش را هم نیمکردم و …….. بازهم به این نتیجه میرسم که همیشه باید در مسیر باشم و به محض اینکه به هدفی رسیدم، بایستی هدف بعدیم را انتخاب کنم و براش تلاش کنم و به پیش برم تا همیشه نتایج پایداری بگیرم

      امروز باید اعتراف کنم که با خواندن کامنتهای “تغییر” تونستم یکی از بزرگترین ترمزهای ذهنم را پیدا کرده و درک کردم که نباید همه چیز عادی بشه و باید همیشه رو بجلو حرکت کنم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      فروغ روشنایی گفته:
      مدت عضویت: 1082 روز

      مرضیه جان مثل اینکه این کامنت رو برای من نوشته بودی برای قوی تر شدن باورهایی که ضعیف بودن

      همیشه فکر میکردم دیر شده

      .

      من 46سالمه با اینکه خیلی روی باورهام کار کردم ولی مثل اینکه همیشه یکی میگفت دیر شده برای چی تلاش میکنی

      همیشه فکر میکردم که باید زودتر شروع میکردم حرا من زودتر به این آگاهیها نرسیدم و این پاشنه آشیل منه با اینکه خیلی دلیل برا خودم میاوردم و میخواستم باورهای منطقی جایگزینش کنم ،البته خیلی بهتر شده بودم و از تمرینات هم دست نکشیدم ولی باخوندن کامنت شما خیلی ارومتر شدم به دلم نشست عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        مرضیه گفته:
        مدت عضویت: 215 روز

        سلام عزیز دلم

        فروغ جان هیچ وقت تو زندگی به این عدد اهمیت نده به درونت و ثروت درونت اهمیت بده که چقدر ارزشش از هر چیزی تو این دنیا بیشتر انوقت همیشه خودتو در هر شرایطی قبول داری و میپذیری و وقتی به چیزی عشق و علاقه داشته باشی اصلا هیچ چیز برات مهم نیست جز اون هدفت که بهش عشق داری

        به انید خدا و توکل به الله حتما به هرچیزی که بخوای میرسی

        من مادر دوتا فرزند هستم وبزودی 50 سالم میشه ولی از نظر خودم که یک بدن قوی و سالم دارم و یک روحیه کودکانه من 25 ساله هستم تو هم مدام با خودت تکرار کن این یک عدد مهم نیست

        مهم توانایی و ثروت درونی که داری

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    سهیلا راد گفته:
    مدت عضویت: 1193 روز

    به نام خداوند مهربانی که بخشنده هست و من هرچه دارم از او دارم

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    من این احساس رو زیاد تجربه کردم ولی آخرین باری که این احساس رو تجربه کردم دقیقا بهار امسال بود. تو قسمت قبلی گفتم که من شروع کار روی خودم از آذرماه سال گذشته بود و بعد لیزری شروع کردم فایل گوش دادن و از اینستا و یه سری جمع های دوستانه و غیبت و تلویزیون و این چیزا خودم جدا کردم و فقط گوش میدادم و چقدر اولش سخت بود تغییر کنم ولی تلاش میکردم و ادامه میدادم. تا اینکه قبل از سال نو نتیجه ها اومد و ما به یه پولی رسیدیم که تونستیم کاملا از بدهی های واجب و تحت فشار رها بشیم اونم بعد از 2سال. و یه پول خوبی هم برای خودمون م ند و من بعد از مدت ها میتونستم یه نفس راحت بکشم و به راحتی خریدهای خونه رو انجام بدم و تا یکی دوماهم در رفاه باشم.خیلی احساس خوبی بود. در کنارش اون اولین اسفندی بود که بدون استوری گذاشتن آدما به سمتم میومدن و ازم نوبت میگرفتن جوری که تایمم پر شد و حتی یادمه یک نفر رو دیگه جا نداشتم قبل از عید نوبت بدم. حتی دو نفرم توی تعطیلات عید ازم نوبت گرفتن و اومدن. اینا در صورتی بود که من خیلی کم مشتری داشتم‌نهایتا ماهی یکی دوتا اونم با زورِ تخفیف گذاشتن و تبلیغ کردن. خلاصه اون زمان فکر کردم خب دیگه تمومه! بازی رو فهمیدم و درک کردم و دیگه بلد شدم و همه چیز همینطوری قراره ادامه داده بشه. کار کردن رو خودم کم شد. انگیزه ام کم شد. تو اینستا چرخیدنم یکم شروع شد، وقتمو با دوستام یا بقیه گذروندم گاهی و کلا حتی احساسم مثه قبل نبود.

    چی شد؟ نتایج از بین رفت. دیگه مشتری نبود یا مثه قبل بود. شوهرم دوباره توی گرفتن حقوقش به مشکل خورد. ایمانم کم شد طوری که وقتی جنگ شد من به معنای واقعی نابود شدم.

    چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    این هم به تازگی دارم تجربش میکنم. بعد از اون جنگ و ماجراها من گفتم دیگه حتی حق نداری لحظه ای فک کنی یاد گرفتیم و فهمیدی. هرروز نیازه رو خودت کار کنی. نشستم پای فایل ها. دوره ها رو به لطف الله خریده بودم شروع کردم گوش دادن و این دوره هم جهت با جریان خدا چقدر ایمان منو قوی کرد. من تا الان که فک کنم 3ماه هست فقط 6جلسه رو گوش دادم ولی برام سنگین بوده.کلی باید روی هر قسمت فکرکنم بنویسم رو تمریناتش دقت میکنم و عاشقش شدم. بین اینا خیلی خیلی فایل های هدیه رو هم دیدم. یکی از فایل ها استاد میگفتن تو باید قبل از رسیدن به خواسته ات پلن بعدیت رو هم بچینی وگرنه درگیر این احساستی میشی و باعث پسرفت میشه. من اومدم رو خودم کار کردم کار کردم کار کردم و بزرگترین مسئله زندگیم حل شد. اما قبل از رسیدنم به این خواسته ام پلن بعدیم رو هم انتخاب کرده بودم که الان رو اون دارم کار میکنم. اگه سهیلا قبل بودم الان بی انگیزه بودم و دیگه فکر میکردم کاری برای انجام دادن ندارم و دوباره به بطالت میگذروندم. اما چون اون فایل رو دیده بودم حرف استاد درونم حک شد و تازه ایمانم با رسیدنم به این خواسته ام بیشتر شد. شور و شوقم برای هدف های بعدیم بیشتر شد برای حرکت و رشد کردن مشتاق تر شدم.

    استاد هرروز بیشتر بابت بودنم تو این مسیر، بابت شما از خدا سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  7. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1932 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    عزیز دلم ،قربون هدایت هات ،که به موقع هدایتم کردی به این پروژه

    به نام تو شروع می کنم که همه کارها با تو بهترین میشه.

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    احساس می کنم اینکه تا به هدفی می رسیم ومیگیم دیگه عالی شد ،از غرور میاد .

    همین که میگیم بلدم ،قشنگ سقوط می کنیم .

    بارها از این غرور ضربه خوردم وتا رشدی کردم توی یه موضوعی ،انگار همه نتایج کم رنگ شد .

    دوسه سال پیش که وارد سایت شدم دوره قانون آفرینش را تهیه کردم و هر ماه که کار می کردم سلولی ،وبا تمرکز انگار توی بهشت بودم .

    از این بهتر نمیشد برام .

    تا 10ماه دقیق که دوره تمام شد ،دیگه گفتم من بلدم و هر چی نتایج گرفته بودم رفت که رفت .

    غرور باعث شد ،روی خودم کار نکنم وفکر می کردم دیگه قوانین را فول شدم وانگار نتایج برام بدیهی شده بود وناسپاس هم میشیم .

    یه مورد دیگه که با دوره قانون آفرینش برام معجزه شدمجوز گرفتم برای کارم وشروع کردم به کار ،چقدردرامدم افزایش پیدا کرد و مستقل شدم وخودم درآمد داشتم بعد از یه مدت که مشتری ها راضی بودند و جنس را شناختند ،گقتم خب پول درآوردم ،ودیگه ادامه ندادم .

    با اینکه مشتری تقاضا هم داشت ولی من درگیر موضوع های حساب و کتاب شدم واز موضوع اصلی که باید ارزش خلق کنم وبه پولش فکر نکنم ،خارج شدم .

    خدا خیلی راحت و آسان هدایت می‌کرد به این شغل ،ولی من مغرور شدم وبه قول استاد ،فکر می کنی گردنت هم تبر نمیزنه ،از مسیر خارج شدم .

    قشنگ شیطان از هزاران راه که تو فکر نمی کنی وارد میشه و میگه تو بلدی دیگه ،لازم نیست کار کنی ،تو‌که یاد گرفتی .

    تو هم میگی بله ،درست میگی ویادمون می‌ره نتایج از کجا اومده

    خدا هدایت می کنه به هدف ،وراحت میبردت به مسیر اصلی ،ولی تو سپاسگزار نمیشی وادامه‌نمیدی

    به مورد دیگه سالها پیش سعی کردم ازمواد غذایی که برای بدنم مناسب نبود دست بکشم ،ولی تا هدف می گذاشتم ،ویه دوکیلو‌کم میشد ،می گفتم خب راحت وزن کم می کنم ،ودوباره برمی گشتم .

    تا اینکه جهان خوب چک ولگد زد ،واگر ادامه می دادم کارم به فشار خون و قند خون می کشید .

    یه مورد دیگه چند سال توی منزلی که خودمون درست کردیم زندگی می کردم وخیلی خوب جهان داشت کمک می کرد و همه چی ردیف بود ورشد عالی داشتیم و ساخت و ساز منزل و مغازه مون که تمام شد دیگه راکد شدیم و گفتیم دیگه خونه داریم کافیه واز 14سال پیش که خونه و مغازه ساخته شد هیچ هدفی نداشتیم وخیلی به تضاد برخوردیم

    چون هدفی انتخاب نکردیم بعدش .

    نتیجه‌اش چی بود؟

    دوباره برگشتم به قبل از شروع دوره وانگار سیم وصلم به خدا را قطع کردم .

    چقدر انرژیم پایین می آمد و باید به مدت ،اینقدر روی خودم کار می کردم که باز شارژ بشم .

    هرچی که به دست آورده بودم از دست می رفت

    مثلاً پولی که پس انداز کردم ،رفت

    درگیر مسائل بقیه واز خودم غافل میشدم

    تمرکز می رفت سمت بقیه ومقصر کردن بقیه

    قانون هایی که شنیده بودم ،کلا از یادم می رفت ومیشدم مثل عموم جامعه

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    از خونه مون که 14سال زندگی کردم و بدون امکانات بود ،وبعد از تضاد دیگه هدف گذاشتم نقل مکان کنم و رفتیم به منزل بهتر وبعد از یکسال هم هدف گذاشتیم بیایم تهران ،وراحت خدا هدایت مون کرد به تهران .

    دیگه گفتم باید هدف داشته باشم تا به تضاد برنخورم تا قبل از اینکه جهان بیاد سراغم .

    الان هم هدف مغازه برای همسر جان گذاشتیم به فضل خدا وانجام‌شد .

    چون احساس کردم تا همه چی عالیه ،باید حرکت کرد پس رفتیم مغازه دیدیم واز تو حرکت از خدا برکت .

    رفتم شمع سازی یاد گرفتم چون دیدم دارم بی هدف میشم وخیلی احساس لیاقتم بالا رفت که می تونم هر کاری را بخوام انجام بدهم .

    چون می‌دیدم بقیه دانشجوهای شمع سازی با یه بار ،که کارشون خوب نمیشد ،دیگه ادامه نمی دادند،ولی با دوره احساس لیاقت ،خیلی با خودم مهربان بودم شوق داشتم و ادامه دادم تا یاد گرفتم .

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    اصلا مسیر را سوت زنان اومدیم جلو

    به تضادی هم برنخوردبم

    چقدر خدا کمکمون کرد تو هدف هایی که گذاشتیم .

    حال واحساس خوب

    انرژی و انگیزه عالی

    احساس نزدیکی به خدا

    دیدن اینکه خدا چقدر قشنگ به موقع پول می رسونه ،وخداهمه چی را ردیف می کنه .

    خدایا شکرت برای نوشتن این سوالات که باعث میشه رشد کنم .

    استاد جان سپاسگزارتون هستم برای این پروژه

    هدایت هایی میاد برام که امید نتایج عالی از این پروژه را میده .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 31 رای:
  8. -
    شادی گفته:
    مدت عضویت: 820 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و تمامی اعضای محترم سایت .بنظرم اگر افرادی مثل من که به شناخت کافی به تمام جنبه های شخصیتی و زندگی خود رسیده باشندو از همه مهمتر آگاه شوند در تمام جنبه های زندگیشان ایراد هست شرک هست کمبود هست عدم احساس لیاقت هست عدم مهارت هست عدم باور های هم راستا با خواسته هایش هست .

    اصلا به چنین نقطه ای نمیرسد که دست نگه دارد و .به خواسته ای که رسید دست نگه دارد …

    این شرایط معمولا برای افرادی ،زمانی می افتاد که بخش اعظم زندگیشان حل شده است یعنی به میزان توحید لیاقت فراوانی مهارت باور مناسب رسیده اند .در چنین شرایطی ممکن است فرد بیخیال شود و بگوید خب دیگر کافی است همین جا بهترین است وگرنه اگر شخصی مثل من که از نقطه صفر و در بدترین شرایط روابط ،مهارت ،توحید عزت نفس بوده باشد و با تضادهای دردناک مواجه شده باشد .براحتی میپذیرد که بهبود جز جدایی ناپذیر شخصیتش بشود چون هرگز نمی‌تواند ثانیه ای را هدر بدهد چون نتایج و لذت تجربه آن ها می‌گوید ارزشش را دارد ادامه بدهی و هر روز بهتر بشوی و رشد بکنی و صدرصد خواسته های زیادی برای چنین شخصی هست که باید برای رسیدنش حرکت کند و همچنین ذره ای فکر کردن به آن رنج ها و تضاد ها باز هم یاد آور میشود که حرکت نکنی تمام تلاش هایت هدر می‌رود پس حرکت کردن ارزشش را دارد .

    بنابراین این موضوع حرکت بعد از تارگت زدن هدف ها و بزرگتر خواستن …حداقل برای من به یک امر طبیعی تبدیل شده و آن هم به علت رنج ها و تضادهایی که ب سراغم آمد و من را بیدار کرد .

    اکنون به روابط بهتر رسیده ام اما کافی نیست اگر حرکت نکنم میدانم به عقب بر میگردم و گذشته ترسناک است

    در توحید به نتایجی رسیده ام آرام شده ام و رفتارهایم توحیدی شده است اما باز هم کافی نیست

    چون لذت بیشتر را می‌خوام رشد بیشتر را می‌خوام

    ماشین خریدم پدرم خانه ای را بنامم زد و دریافتی که از همسرم میگیرم چند برابر شده

    احترام و عشقی که دریافت میکنم بیشتر شده است

    خانه ای در حال ساخت در بهترین لوکیشن شهری که دوست دارم ،دارم .

    مدام در آرامش و احساسات خوب هستم در افکار مثبت هستم در امید در انتظار مثبت در شکر گزاری در دریافت عشق و توجهی که قبلاً از دیگران دریافت نمی‌کردم

    و این نتیجه ها به من می‌گوید من میخواهم حرکت کنم چون گذشته تاریک را دوست ندارم این حرکت رو به رشد زیباتر است

    پس ارزشش را دارد باور گوش بدم بنویسم تجسم کنم شکرگزاری کنم نتایجم را ثبت کنم الگو ها را ببینم .نقاط ضعفم را بهبود دهم و ادامه دهم ….

    پس این توقف برای من که زیر بار تضاد ها جوانه زده ام پذیرفتنی نیست ….من که در تاریکی بودم و اکنون نور را دیده ام نور بیشتر می خواهم

    مسیری که بهای سنگینی براش پرداخت کرده ام از خانه و زندگی و از زمان و عمرم و..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
    • -
      فرزانه غلام زاده گفته:
      مدت عضویت: 2798 روز

      سلام دوست عزیز

      انگار یه جور اهرم رنج و لذت فعال میشه و ذهن از رنج تاریکی و ترس با لذت حرکت رو به جلو داره ولو اینکه ندونه هدف و استراحتگاه بعدی کجاست

      من خودم چند روزه آلرژی عجیبی گرفتم نسبت به اخبار و صحنه های منفی

      من سالهاست پیگیر رشد و موفقیت فردی ام هستم ولی این چند روز اخیر یه ترسی نمیذاره حتی گوشه چشمی به نکات منفی داشته باشم حتی گفتگوهای ذهنی ام رو هم وقتی متوجه میشه قطع میکنه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        شادی گفته:
        مدت عضویت: 820 روز

        فرزانه عزیز دقیقا همینطور هست یه جور اهرم رنج و لذت فعال شده.و این خیلی خوبه حتی اگر رنجی بیاد قوی تر شدیم .حتی اگر نتایجی بزرگ نیاد حسرت اینو نداریم که کاش رو خودمون کار میکردیم کاش حرکت میکردیم .

        من هم قبلاً می ترسیدم و اتفاقا تا وقتی می ترسیدم بیشتر در معرضش قرار می‌گرفتم

        اما حالا میبینم همسرم اخبار میبینه میرم کنارش می‌شینم تو دلم میگم این واقعیت اونهاست واقعیت من نیست یعنی ذهنم به اخبار بد می‌خنده میگم هه صدای شیطان کمبود کجا بود ….

        باورت میشه الان من خودم شبکه خبر میگیرم فقط از پیشرفت خبر میده واسه من یا هر وقت میرم میبینم همسرم داره اخبار میبینه میگه فلان چیز کشف شد ساخته شد اختراع شد تولید شد فلان ورزشکار فلان رتبه رو کسب کرد .یعنی اخبار هم مثبت شده واسه من .زمانی اخبار رو می‌شنوم که داره خبر از پیشرفت و موفقیت میده همین اخبار تلویزیون ایران

        در پناه خدا شاد باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1891 روز

    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

    وسلام به تک تک دوستانم.

    دو روزه دارم به فایل قبلی ،گفتگوی رزا جان و به این فایل فکر میکنم.

    به اینکه از وقتی وارد این مسیر شدم کجاها رشد داشتم وکجاها استپ داشتم..

    بعد برگشتم به کل زندگی گذشته ام هم نگاهی انداختم، دیدم صادقانه من در کل زندگیم هم،

    در هر موردی چه سلامتی جسمی وروحی وروانی، چه سلامتی در روابط وارتباطات، چه در مورد کسب وکار، چه در مورد معنوییت، اگه صدم رو نذاشتم ولی نود درصد خودم رو وتوانم انگیزه واشتیاقم و هوش واستعدادم رو گذاشتم والحق که خداوند چه در کل زندگیم چه در این 4 سالی که توی این مسیر پرخیر وبرکت هستم همیشه صدشو برام گذاشته…

    فقط یه چیزی این وسط فرق کرده اونم شخصیتم واخلاقم هست، که در کنار هم باورها ودیدگاهم رو شکل میده، اینکه در گذشته هر جا بالامیرفتم، هر جا پیشرفت میکردم، هر جا همه چیز عالی پیش میرفت، من از خودم ممنون بودم و میذاشتم پای هوش واستعداد وزرنگی خودم…

    وهر جا اوضاع بد پیش میرفت در هر جنبه ای مقصر دیگران وطرف مقابلم، جامعه واقتصاد و خانواده ودر نهایت جبر روزگار و کار خدا بود!!!

    ولی از وقتی به لطف الله مهربانم وارد این مسیر خودشناسی وخداشناسی شدم، بازم به لطف الله قدرت درک این موضوع رو دارم، که هر اتفاقی در زندگیم میفته، چون دارم روی خودم کار میکنم همه اش خیر هست ودر نهایت به نفع منه..

    یادگرفتم که زندگی خوب وبدش باهمه…منتهی آدمیزاد فقط میخواد همیشه همه چیز باب میلش پیش بره، وقتی چیزی بر خلاف میلش پیش بیاد سریع بهم میریزه، یعنی واکنش گرا بودن..که چیزی خوبی نیست.

    آموختم که باید دیدگاهم رو نسبت به مسائل واتفاقات تغییربدم،نه اینکه بخوام به زور چیزی رو در زندگیم تغیر بدم…

    یه اتفاقی که برای ماها که میایم توی این مسیر میفته اینه که، فقط وفقط دنبال تغییرات خیلی بزرگ هستیم، میفتیم توی دام مقایسه خودمون با استاد یا مریم جان یا بعضی از دوستان، که داریم موفقیت ها وپیشرفت هاشون رو می بینیم ومیشنویم…

    ولی حواسمون نیست که همین استاد ومریم جان وهمین دوستانی که از موفقیت هاشون میشنویم ومی بینیم، روزهای تاریک وسخت هم داشته ودارند، به قول استاد فقط میوه ها رو نبینیم، که بعد بیایم با درخت موفقییت خودمون مقایسش کنیم ببینیم بار نداده یا کم باره بخوره تو ذوقمون!!!

    اینکه بریم ریشه هارم ببینیم، اگه استاد میگن از

    کلوپ بازیهای کامپیوتری درست جایی که همه چیز خوب بود رد شدند و رفتند بندرعباس، اونجاهم کلی تضاد ومسئله داشتند تا بعد چندسال یه کم اوضاع روبراه شد…

    باز وقتی اوضاع روبراه شد برای پیشرفت اومدن تهران که باز چندسال اول با کلی تضاد روبرو شدند که توی دوره ها در مورد همشون توضیح دادند…

    این یعنی، منه مینا بدونم یعنی بپذیرم، که اینجوری نیست که فقط زندگی هر روز گل وبلبل باشه، اینجوری نیست که هیچ تضادی نباشه وفقط صعود باشه وصعود..

    بلکه این وسط هر بار من بالا وپایین هایی رو تجربه می کنم، هم توی روابط، هم سلامتی، هم بخش مالی ومادی وکسب وکار، وحتی معنوییت…

    روزهایی هست که روابط خوب پیش نمیره، اوکی این به معنای درجا زدن من نیست بلکه داره بهم هشدار میده که روی اخلاق وشخصیتم کار کنم تا روابط بهتری رو تجربه کنم.

    یه دفعه یه مشکل جسمی برام پیش میاد، معناش این نیست که من به جسمم آسیب زدم بلکه هشداری هست تا بیشتر به جسمم وذهنم توجه کنم…

    اگه کسب وکارم دچار مشکل شده، حتما به خاطر این نیست که من کم کاری کردم، به این معناست که من باید کارم، یا تواناییم، یا روشهای پیشرفتم رو ارتقاء یا تغییر بدم…

    یه وقتایی هست حالا یا آگاهانه یا ناآگاهانه ارتباطم با خداوند کمرنگ میشه ، ولی این به این معنا نیست که رابطه ی من با خالقم دچار تخریب شده یا از بین رفته…

    کلا منظورم اینه، از خودمون توقع همیشه در اوج بودن رو نباید داشته باشیم، بلکه باید از خودمون توقع درجا نزدن داشته باشیم…

    اینکه من توی روابطم یا درآمدم یا سلامتیم یا روابطم با خداوند دچار مشکل بشم ولی بی خیال باشم وبگم خودش درست میشه نه، چیزی خود به خود درست نمیشه، من سعی می کنم سهم خودم رو درست انجام بدم باقیشم خداوند انجام میده…

    یه مثال بزنم، من از 17 سالگیم کتاب می نوشتم وهم شعر، نشد، چیزی چاپ کنم، تااااا 3 سال قبل، که به لطف خدا 3 تا کتاب چاپ کردم، اومدم سال بعدش کتابهای دیگمو چاپ کنم دیدم هزینه های جاپ کتاب وانتشارش انقدر بالاست، که کلی هزینه روی دستم می مونه، من به ارزو وخواسته ام رسیده بودم، دیگه بعدش دیدم دنبال اینم که بگم مثلا ده تا کتاب نوشتم وچاپ کردم …در صورتیکه خواسته ی من رسیدن به آرزوم وبه ثمر نشستن زحماتم وعشق وعلاقه ام بود، نه صرفا دیده شدن یا کسب درآمد، که بدون شک تعداد کمی از نویسنده ها در کل دنیا به شهرت رسیدند و کتابهاشون به چاپ زیاد وفروشهای زیاد رسیده…

    خب اگر میفتادم توی دام دیده شدن حتما هم وقت وهزینه ی زیادی رو متحمل میشدم وهم کمکی به اصل ماجرا نمیکرد….وحتما بعدش سرخورده میشدم به جای ذوق کردن…

    خلاصه اینکه ما باید فقط هر روز، فقط برای یکروز سهم ونقشمون رو در تمام جنبه های زندگی تاجایی که امکان داره درست انجام بدیم، اگر بیشتر از اون سهم خودمون انجام بدیم، (( دنباش حرص وطمع میاد، مقایسه میاد، بدو بدو وعجله میاد، باور کمبود میاد ، ترس و ناامیدی میاد، ودر نهایت ازمون یه آدم افسرده میسازه، یه آدم بی انگیزه که فکر میکنه باید حتما مثل فلانی فلانی، الان دیگه من دوتا خونه از خودم میداشتم، یا حداقل کسب وکارم الان باید صدبرابر افزایش درآمد میداشت، یا مثلا حداقل باید 4 تا مسافرت خارجی رفته بودم …یا مثلا آزادی کامل زمانی ومالی و …داشتم….اگه اینا نیست یا ندارم پس من مشکل دارم پس تلاشهام الکی بوده…

    نه دوستان، نه مینا، دنیا این شکلی پیش نمیره، یه وقت اشتباه نکنیم، یه وقت تو دام شیطان نیفتیم!!!

    منظور استاد اینه حواسمون باشه استپ نکنیم، حواسمون باشه به اینی که هست زیاد دلخوش نشیم، که نکنه درجا بزنیم یا پست رفت کنیم، یا نکنه مثل کبک سرمون رو بکنیم توی برف و نخوایم عیب وایرادهای شخصیتیم رو ببینیم واصلاح کنیم…

    منظور رسیدن به کمال نیست، منظور اینه هر روز هر هفته هر ماه هرسال ، یه ورژن بهتره از خومون رو به جهان ارائه بدیم…

    در هر جایگاهی وهر سمتی وهر شرایطی که هستیم یه کم بهتر یه کم بیشتر یه کم بالاتر بریم..

    اینایی رو که نوشتم بعد الهام خداوند به قلبم نوشتم، دو روز بود داشتم فکر میکردم نکنه اشتباه کردم از کارم اومدم بیرون، به خاطر آلرژی و مسائل دیگه….

    نکنه باید کتابهایی که نوشتم رو همشون رو چاپ میکردم….

    نکنه اون ورودی مالی که 3 ساله بدون اینکه کار خاصی انجام بدم از طریق کار اولم به حسابم واریز میشده رو نباید قطع میکردم حداقل میذاشتم یه آب باریکه ای باشه تا کار جدیدم رو استارت میزدم بعد اطلاع میدادم اون رو کلا قطع کنن….

    ولی امروز خدا با سوره (((الفجر )))

    جواب منو به زیبایی داد…

    وبهم گفت: تو در مسیر درستی هستی، نترس، حرص وطمع نداشته باش، برای داشته هات خیلی ذوق نکن ومغرور نباش وبرای از دست دادنهات غمگین وسرخورده نشو…

    یادت باشه اسم ورسم و مال واموال نشانه ی ایمان ونزدیکی به خداوند نیست، بلکه آرامش داشتن از خودت راضی بودن، رضا وخشنودی من رو داشتن، یعنی موفقییت…

    قرار نیست که 5 تا انگشت مثل هم باشند وهمه ی آدمها تجربه هایی شبیه به هم داشته باشند، قراره هرکسی در زندگی رسالتش رو که به قلبش الهام می کنیم به درستی انجام بده، حتی اگه نتونه درست انجامش بده هم ما هستیم وهدایت وحمایتش می کنیم…

    دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی، در نهایت بهترین مدبر و بهترین برنامه نویس هستی وزندگیت من هستم….

    ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

    به نام خداوند رحمتگر مهربان وَالْفَجْرِ ﴿1﴾

    سوگند به سپیده‏ دم (1)

    وَلَیَالٍ عَشْرٍ ﴿2﴾

    و به شبهاى دهگانه (2)

    وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ ﴿3

    و به جفت و فرد(3)

    وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ ﴿4﴾

    و به شب وقتى سپرى شود (4)

    هَلْ فِی ذَلِکَ قَسَمٌ لِذِی حِجْرٍ ﴿5﴾

    آیا در این براى خردمند [نیاز به] سوگندى [دیگر] است (5)

    أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِعَادٍ ﴿6﴾

    مگر ندانسته‏ اى که پروردگارت با عاد چه کرد (6)

    إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ ﴿7﴾

    با عمارات ستون‏دار ارم (7)

    الَّتِی لَمْ یُخْلَقْ مِثْلُهَا فِی الْبِلَادِ ﴿8﴾

    که مانندش در شهرها ساخته نشده بود (8)

    وَثَمُودَ الَّذِینَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ ﴿9﴾

    و با ثمود همانان که در دره تخته ‏سنگها را مى ‏بریدند (9)

    وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتَادِ ﴿10﴾

    و با فرعون صاحب بناهاى بلند] (10)

    الَّذِینَ طَغَوْا فِی الْبِلَادِ ﴿11﴾

    همانان که در شهرها سر به طغیان برداشتند (11)

    فَأَکْثَرُوا فِیهَا الْفَسَادَ ﴿12﴾

    و در آنها بسیار تبهکارى کردند (12)

    فَصَبَّ عَلَیْهِمْ رَبُّکَ سَوْطَ عَذَابٍ ﴿13﴾

    پروردگارت بر سر آنان تازیانه عذاب را فرونواخت (13)

    إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ ﴿14﴾

    زیرا پروردگار تو سخت در کمین است (14)

    فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ ﴿15﴾

    اما انسان هنگامى که پروردگارش وى را مى ‏آزماید و عزیزش مى دارد و نعمت فراوان به او مى‏ دهد مى‏ گوید پروردگارم مرا گرامى داشته است (15)

    وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ ﴿16﴾

    و اما چون وى را مى ‏آزماید و روزى‏ اش را بر او تنگ مى‏ گرداند مى‏ گوید پروردگارم مرا خوار کرده است (16)

    کَلَّا بَلْ لَا تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ ﴿17﴾

    ولى نه بلکه یتیم را نمى ‏نوازید (17)

    وَلَا تَحَاضُّونَ عَلَى طَعَامِ الْمِسْکِینِ ﴿18﴾

    و بر خوراک[دادن] بینوا همدیگر را بر نمى‏ انگیزید (18)

    وَتَأْکُلُونَ التُّرَاثَ أَکْلًا لَمًّا ﴿19﴾

    و میراث [ضعیفان] را چپاولگرانه مى ‏خورید (19)

    وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا ﴿20﴾

    و مال را دوست دارید دوست داشتنى بسیار (20)

    کَلَّا إِذَا دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا ﴿21﴾

    نه چنان است آنگاه که زمین سخت در هم کوبیده شود (21)

    وَجَاءَ رَبُّکَ وَالْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا ﴿22﴾

    و [فرمان] پروردگارت و فرشته[ها] صف‏درصف آیند (22)

    وَجِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسَانُ وَأَنَّى لَهُ الذِّکْرَى ﴿23﴾

    و جهنم را در آن روز [حاضر] آورند آن روز است که انسان پند گیرد و[لى] کجا او را جاى پندگرفتن باشد (23)

    یَقُولُ یَا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیَاتِی ﴿24﴾

    گوید کاش براى زندگانى خود [چیزى] پیش فرستاده بودم (24)

    فَیَوْمَئِذٍ لَا یُعَذِّبُ عَذَابَهُ أَحَدٌ ﴿25﴾

    پس در آن روز هیچ کس چون عذاب ‏کردن او عذاب نکند (25)

    وَلَا یُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ ﴿26﴾

    و هیچ کس چون دربندکشیدن او دربند نکشد (26)

    یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ ﴿27﴾

    اى نفس مطمئنه (27)

    ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَهً مَرْضِیَّهً ﴿28﴾

    خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد (28)

    فَادْخُلِی فِی عِبَادِی ﴿29﴾

    و در میان بندگان من درآى (29)

    وَادْخُلِی جَنَّتِی ﴿30﴾

    و در بهشت من داخل شو (30)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1625 روز

      سلام و درود خدا به مینای عزیز !در شهر بهشت ،سعادتمندی دنیا و اخرت…

      چقدر پیامتون بوی خدا رو در اول صبح “برام روشن ساخت…

      بهتون تبریک میگم!!!همین روز گذشته طبق مداری که هستم یه دریافت از خداوند داستم انجامش دادم.

      و اومدم اونو برای شخصی که طبق الهامات خداوند بود فرستادم..

      دیدم دانلودش سخته..و تا 99 درصد رسید ولی اون یه درصد انجام نشد….

      یه فیت بک…برگردم به دقیقا یکسال پیش…توی مسیر بیزنس..روزهایی که داشتم قدمها رو برمیداشتم..یه الهام بهم شد..که نمونه کاراتو برای فلان سایت بفرستی..

      الهام من دوخت دستکشهای زنانه اونم با سایز بندی هست..

      نمونه و مشابهش تو هیچ سایتی نبوده..توی حوزه روزمرگی و کاربردی هست…

      و من به محض فرستادن..گفتم دیگه مرحله خیلی خوبیه..همون روی ذهن خودمون حیاب باز کردن..

      و بعد از یه هفته….هر کاری میکردم نمیشد..

      میدونستم هر جا احساس بد میشه باید کاتش کنم..

      و سعی ام کردم که ذهنم دخالت نکنه…

      و دیدم اونروز تو طی اون چند روز کارم نشده..خیلی حالم بد شد..خیلی گریه کردم…

      یه لحظه بخودم اومدم!

      گفتم نرگس گریه میکنی؟

      چرا آخه!؟

      ای دل قافل….که نرگس خیلی حساب باز کرده بود روی اون سایت و اون موقعیت…

      چون سایت معتبری توی ایران بود..

      یه لحظه اشکامو پاک کردم..

      برگشتم به قبل کارایی دستکشم…

      گفتم کی اون همه مسیر رو بهت نشون داد.و قدم به قدم پیش رفتی..

      مگه خدا بهت نگفت..تو سمت خودتو انجام بده..دیگه بقیه کار با خودمه..

      لابد اینجا یچیزی داره که کارت پیش نمیره..

      مینای عزیز..دوستان هم بهشتیم…

      خداوند اون مسیر رو بهم الهام کرد.که من نحوه عکسبرداری و تدوین فایلامو یاد بگیرم…

      بخدا ..همین عکسبرداری رو میخاستم برم آموزشگاه ها یاد بگیرم.باید میلیون تومن هزینه میکردم..

      اون میگفت خوب شروع کن..با دو دستت..دیدم نمیتونم با دو دست..بهم گفت یه دست بگیر..فلان کن..دوربینتو اینجوری کن.با همون دوربین گوشیم..

      و من طی چندین مراحل اونم توی هر بار یه سایتی..

      تونستم توی عکسبرداری و تدوین..و دوربین گوشیم و ابشناش قوی بشم..و چه همزمانیهایی ایجاد شد…

      و الان که یه نگاه میکنم.چقدر من تو این زمینه ماهر شدم..

      و از یطرفی پروجکت کردن بصورت نوشته و ایمیلی و بصورت ویس.بصورت تصویری اونم توی چند دقیقه پشت سر هم صحبت کردن..

      یادمه قبلنا یه شخصی میپرسید که نرگس فعلا توی زمینه خیاطی چکار میکنی؟

      میگفتم فلان!!!

      اصلا نمیتونستم راجع بکارم صحبت کنم.میگفتم مگه چیه یه دستکش!

      اینقدر اعتمادم به اینکار یه چیز پیش افتاده بود.

      کارمو دوستداشتم براش همجوره بها داده بودم..

      ولی نمیگفتم.اونو کوچیک میشمردم..

      تا اینکه…همین ردز گذشته..یه فایل عالی از خودم گرفتم و برای اون شرکت که باز الهامات خداوند بود فرستادم…

      دیدم نمیشه…

      رهاش کردم رفتم پیاده روی و یکاری که ماه ها زجر میکشیدم و هر بار خرابتر میشد…

      اونم یه وسیله شخصی زندگیمون بود..

      این رهایی هم ذهنم ارام شد..گفتم فعلا موقعش نیست.من تسلیم خداوندم هستم..

      و از اونطرفم‌..کاری که ما هر بار یه دردسر برامون پیش میومد انجام شد.اونم بازم هدایت خدا بود..

      دوست عزیزم همین رهایی…همین امروز صبح از خداوند هدایت خاستم.

      یه لحظه مثال قبل از کاری که انجام داده بودم رو بهم یاداوری کرد..

      که منم بیام خلاصه یه پیام براش بفرستم.با نمونه کارام..

      مینای عزیز…هر چقدر میگذره..میدونم تو هم احساس منو داری.و بچه هایی که هم مسیر ما هستند…

      هممون دارییم خودمو خوشبخت و سعادتمند میکنیم..

      مینا جان…من یه شب یه الهامی بهم رسید..توی دوزخ بودم..همجا تاریک و پر از گودالهای بزرگ بود..رفتم سر وقت یکی از گودالها هر چقدر توی گودال رو نگاه میکردم عمقشو نمیدم..

      الهام اومد…دو شخص رو بهم نشون داد..

      یه شخصی که حجاب کامل رو داشت..

      و یه اشخاصی که بر خلاف این دیدگاه هستند…

      و بهم گفت..این دو شخص از هر طرف بوم افتاده اند..تو نمیخاد این مسیرها رو بری…

      تو بیا تو مسیر اعتدال و میانه رو….

      و بعد از اینکه درسهاشو بهم نشون داد …

      بردم به بهشت…

      آخ که نگم..چقدر این بهشت زیبا بود…تصویرشو نمیدیدم..

      واقعا یه حجابی بینش بود..

      ولی حسم اون نرمی و لطافت و زیباییها رو بهم بازگو میکرد…

      چقدر صدای پرندگان میومد..و بدنم به لرزه افتاده بود.

      دقیقا دیدن این بهشت..من بیدار بودم و فقط چشمام بسته بود..ولی صدای پرندگان مدهوشم کرده بود الله اکبر…

      در نهایت صحبتتتت حالمو دگرگون کن..بسیار سپاسگزارم…

      (ولی امروز خدا با سوره (((الفجر )))

      جواب منو به زیبایی داد…

      وبهم گفت: تو در مسیر درستی هستی، نترس، حرص وطمع نداشته باش، برای داشته هات خیلی ذوق نکن ومغرور نباش وبرای از دست دادنهات غمگین وسرخورده نشو…

      یادت باشه اسم ورسم و مال واموال نشانه ی ایمان ونزدیکی به خداوند نیست، بلکه آرامش داشتن از خودت راضی بودن، رضا وخشنودی من رو داشتن، یعنی موفقییت…

      قرار نیست که 5 تا انگشت مثل هم باشند وهمه ی آدمها تجربه هایی شبیه به هم داشته باشند، قراره هرکسی در زندگی رسالتش رو که به قلبش الهام می کنیم به درستی انجام بده، حتی اگه نتونه درست انجامش بده هم ما هستیم وهدایت وحمایتش می کنیم…

      دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی، در نهایت بهترین مدبر و بهترین برنامه نویس هستی وزندگیت من هستم….

      ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.)

      اره سیده جان ..همینه…

      نتیجه من از صحبتهام..من چقدر خام بودم..و امروز در مقابل کاری که نشد…از اونطرف که حالم بد نشد چی…ادامه دادم..حالمو خوب گرفتم سپاسگزاری کردم…

      و قدم بعدی بهم گفته شد..

      دیگه مثل سری قبل حالم بد نشد که گریه کنم…بگم خدا چرا کارم نمیشه!؟؟؟

      انگار اون موقعیت حتما برای من میبوده..

      نرگس!!!اون اومده بود تا چیزهایی یاد بگیری که برلی ایتدت خوب باشه..

      نه اینکه فکر کنی موفقعیت باید همون موقع میشده..

      اون موفقعیت نیست.و نبوده..

      این اومده تو یاد بگیری و رشد کنی..

      پس نترس ..و ناامید نشو و ادامه بده اون خدا میدونه تو چه سمتی بری که بهترینها رو ارایه بدی و بهترینها شاملت بشه..

      دوست عزیزم خیلی سپاسگزارتونم..

      و در ادامه سپاسگزار خداوند و این دوستان بهشتی…

      فعلا!!!!دست خدا میسپارمت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1891 روز

        به نام خداوندبخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما نرگس جان عزیزم.

        وقتی کامنت رو میخوندم حس عجیبی داشتم، یه حس همزاد پنداری، انگار من تو هستم وتو من هستی نرگس عزیزم..

        انگار یک روح در دوبدن هستیم!!!

        میدونی چیه نرگس جان، به این آگاهیها میگن درک حکمت خداوند…

        اینکه امروز دیگه آگاه شدی به لطف الله ،گاه شدم به لطف الله، که هر کاری هر قدمی که برمیداریم، هر حرفی که میزنیم، هر فکری وایده ای که از سرمون میگذره، همه اش در راستای پیشرفت وارتقاء روحمون هست، واصلا هیچ چیز بیخودی والکی وبی ارزش نیست.

        به قول استادعزیزمون وقتی ما در مسیر درستی هستیم، وقتی از صبح تا شب داریم صلاه خداوند رو به جا میاریم و باعشق واز روی مهر باهاش حرف می زنیم ، وقتی انقدر ارتباطمون با خالقمون با صاحب اصلی روحمون خوب هست، دیگه هرچی پیش بیاد فقط خیره، اصلا همیشه در سرتاسر زندگیمون هرچی پیش اومده واز سرمون گذشته هم خیر بوده…

        منتهی ما قدرت درکش رو نداشتیم، منتهی چون ما روی عقل خودمون فقط حساب باز میکردیم ولی خب نمیشد اونچیزی که میخواستیم رو، بعدش سرخورده وبی انگیزه میشدیم، خب معلومه که نمی تونستیم آرامش داشته باشیم، اصلا در گذشته ما شناخت ودرک درستی از خداوند وکار وبار جهان هستی و قوانینش نداشتیم، وقتی همه چی خوب بود به قول خداوند توی آیه 15 الفجر، می گفتیم شانس آوردم، عجب زرنگی کردم، دستخوش، ناز شصتم، کارم عالی بوده، دمم گرررم…

        ولی وقتی تضادی پیش میومده که ما رو رشد بده ارتقاء بده، بزرگمون کنه، جوریکه انقدر سطحی به همه چیز نگاه نکنیم، انقدر همه چیز رو نه خیلی سخت وجدی ونه خیلی بی ارزش ودم دستی ندونیم، حالم خراب میشد وسریع ناامید و نالان و اشکبار رو به سمت خدا و دنیا شروع می کردیم اه و گریه زاری…

        وبه قول خداوند توی ایه 16 الفجر..

        می گفتم خدا منو خار کرده، دیگه دوستم نداره، داره عذابم میکنه، باهام دشمن شده!!!!

        توی ایه 16، از نظر من جمله

        (و روزی اش را تنگ کرده) یعنی تضادی رو منو خدا گذاشتم جلو راهش، که ببینم ایمان و توکل بنده ام چقدره، رزق وروزی که فقط پول ومادیات نیست، تمام نعمت های مادی وسلامتی، معنوی، احساسی، روابط و……..همه روزی وبرکت ورزق ما هستند،

        مثلا حتی لبخند پراز مهر وعشق یه رهگذر یا غریبه هم روزی و رزق می تونه باشه…

        یا دیدن وشنیدن صدای گنجشک ها دم صبح از نظر من رزق وروزی هست برای من…

        یا مثلا به قول شما جواب تلفن، یا پیام، یا ایمیل مارو اون شخص یا شرکت یا ….که منتظرش هستیم وبرامون مهمه…

        اونم رزق وروزی ماست واگر، الان این رزق و روزی بنا به خواست خداوند و برنامه ریزی خداوند سهم من نشده یا نمیشه، حتما درش خیری هست…

        خب من بیام آگاهانه تمرکزم رو بذارم روی رزق و روزی بخش دیگه ای از اون موضوع وشخص و اون شرایط….تا حالم خوب بشه.

        دقیقا کاری که شما کردی، اومدی کلی رزق وروزی از اون کاریکه انجام دادی واونهمه چیز یادگرفتی ، پیدا کردی، ودیدی که چقدر همون ایده باعث شد به ایده های دیگه هدایت بشی که باعث ارتقاءورشدت بوده همه جوره….

        من به این نوع نگاه به این نوع تغییر دیدگاه وتغییر باور میگم،( تمرین تقوا، تمرین یکتاپرستی، یعنی رسیدن به در حقیقیت وحکمت…)

        که اگه بتونیم همیشه اینجوری باشیم واقعا که پادشاه بخت خودمون میشیم…

        اینجوری دیگه میشیم یه بنده توحیدی ومتواضع و فروتن وتسلیم، که شکور بودن رو از خدای شکورش آموخته…

        سخته ولی با تمرین شدنیه…ان شالله

        نرگس عزیزم، بازم ممنونم بابت کامنت پر از مهر و پراز آگاهیت.

        هرجا هستی در پناه امن خدا باشی ان شالله

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      فریبا فاضلی گفته:
      مدت عضویت: 2422 روز

      سلام به مینای عزیزم

      مینا جون واقعاً زیبا می‌نویسی و من از خوندن کامنتات خیلی لذت می‌برم هر شب منتظرم که کامنت‌های شما رو بخونم و باهاشون بخوابم اونقدر که زیبا می‌نویسی لطفاً بنویس

      در ضمن عکس پروفایلتونم بسیار زیباست

      بعضی کامنتاتونو دو سه بار می‌خونم و لذت می‌برم

      وبه قول خودتون

      ((دنیا جایی برای مسابقه دادن نیست، آرام باش، خوشحال باش، سپاسگزار باش، وفقط سهم خودت رو سعی کن درست انجام بدی،

      ویادت باشه زندگی بالا وپایین داره…در هر بالا وپایینی حواست باشه ایمانت وامیدت رو حفظ کنی.ویادت بمونه قراره از زندگیت لذت ببری نه اینکه زندگیت رو فقط به فکر وخیال و ذهن مشغولی برای بیشتر رسیدنها، بیشتر داشتن ها وبیشترها……هدر بدی.))

      خوشبخت و ثروتمند ودرآرامش باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1891 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما فریبا جان

        فریبای عزیزم، ممنون از لطفت، خدا رو صدهزار مرتبه شکر، که کامنت هام می تونه برای شما دوستانم مفید باشه.

        من به قول استاد تا بهم گفته نشه نمی تونم بنویسم حتی یک سطر!!

        همیشه پیش خودم میگم، خدایا یعنی کسانی مثل پیامبران، مثل استاد عزیزمون چه ایمان واعتماد وتوکلی داشتند که تا این حد متعهد و مصمم تونستند توحید ویکتاپرستی رو در بین مردم گسترش بدند.

        بعد انوقت منه مینا هر روز باید تلاش کنم که حداقل فقط به خودم ومسیرم و راهی که میدونم برام پراز خیر وبرکت هست، متعهد بمونم!!

        وقتی میگم هر روز تلاش می کنم واقعا فریبا جان هر روز تلاش میکنما، که یادم بمونه اصل چیه ، قانون جهان هستی وانچه که خداوند ازم میخواد چیه و اونو توی امورات زندگیم پیاده کنم. وبهش عمل کنم.

        در گفتن ودر نوشتن راحته….

        ولی به عمل که میرسه خیلی دل میخواد خیلی جسارت میخواد خیلی ایمان میخواد عمل کردن بهش…

        وقتی همه چیز خوبه اوضاع خوبه که کنترل ذهن کاری نداره…

        ولی وقتی تضادی پیش میاد، مثل مه گرفتی شدید توی شب تاریک ،وقتی توی جاده ای که تا سرشب مسیری صاف و روشن داشته وحالا اخرشبی با مه شدیدی پوشیده شده، و تو پشت فرمون هستی در صورتیکه حتی نیم متر جلوترت رو نمی بینی، وهر لحظه فک میکتی الان یه آدمی یه حیوونی میپره دسط جاده، یا اینکه از شدت مه آلود بودن جاده نمی تونی بفهمی که پیچ جاده از کدوم سمته و اصلا ده متر جلوتر قراره جاده به کدوم سمت طی بشه!!!

        دقیقا تضاد همین شکلیه، یه دفعه وسط یه زندگی آروم ونرمال، مثل اون مه سرکله اش پیدا میشه، دیگه این به خودت بستگی داره که چطور با توجه به تجربه های گذشته ات، حالا چطور بتونی ایمانت رو حفظ کنی وکنترل ذهن کتی که ترس و ناامیدی نیاد سراغت تا بتونی انقدر ادامه بدی که خیر اون تضاد نمایان بشه یا حداقل بتونی به سلامت از اون تضاد عبور کنی..

        من از هیچ چیز به اندازه ی ناسپاسی نمی ترسم، و هیج چیز جز سپاسگزاری نمی تونه حال منو در بهترین حالت نگه داره…

        من توی این مسیر هر بار انقدر شخصیتم تغییر کرد، که حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم تصویری که از خودم می بینم خیلی ناراحت کنندست..

        پیش خودم میگم عجب آدم نادان و مشرکی بودم!!

        واینو خوب میدونم که چندسال دیگه اگه برگردم وبه این روزهای خودم نگاه کنم حتما باز همینو به خودم میگم!!

        که عجب آدم نادان و مشرکی بودم.

        چون میدونم تغییر شخصیت، شناخت خود، شناخت خداوند وجهان هستی، انتهایی نداره، تموم شدنی نیست…

        به قول استاد عزیزمون، ما اینجائیم که هر روز یه کم بیشتر از دیروز، بهتر باشیم.

        فریبا جانم، ان شالله خداوند همیشه وتا ابد مارو در این مسیر پر خیر وبرکت ثابت قدم نگه داره تا از استاد ومریم جان واز همدیگه بیاموزیم راه ورسم درست بندگی وزندگی کردن رو..

        در پناه الله مهربان باشی همیشه،دوست عزیزم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      شبنم انوری گفته:
      مدت عضویت: 2586 روز

      سلام مینای عزیزم چقدر از خواندن کامنتت لذت بردم چقدر برای من الهام بخش بود

      همگی کس کسر خطی و صاف طی نکرده در اوج بهبود هم ممکنه یه چالش های ریزی باشه اما آدم نباید باره مومنتوم منفی شکل بگیره و از مسیر بهبود خارج بشه باید فقط چشممون به بهبود و نکات مثبت باشه و از چالش ها خیلی نرم و بدون توجه رد بشیم و روش زوم نکنیم

      فکر کنم یکی از پاشنه های آشیلمو پیدا کردم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        سیده مینا سیدپور گفته:
        مدت عضویت: 1891 روز

        به نام خداوند بخشنده ی مهربان

        سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم

        وسلام به شما شبنم عزیزم.

        شبنم جانم، اگه منه مینا وهرکسی اینو بفهمه ودرک کنه که منظور استاد از گفتن اینهمه آگاهی ها چیه، فکر میکنم دیگه دنیای ما بهشت میشه…

        اگه استاد رو خوب شناخته باشید و کل زندگیشون وراه ومسیری که تا الان طی کردند رو مثل من از بر شده باشید، متوجه میشید که کل زندگی استاد مثل همه ی ما سراسر تضاد بوده…

        از شرایط خانوادگی وبچگیشون، از ازدواج و مهاجرتشون به بندعباس، تا زندگی وکسب وکار توی بندرعباس، و شروع پیاده کردن ایده والهام اینکه توحید ویکتاپرستی ورمز وراز موفقییت رو به گوش دیگران رسوندن و چالش های توی مسیر، از دست دادن یهویی پسرشون یوسف جان، جدایی وطلاقشون از همسرشون و مشکلات ومسائلی که بعضی ها از سر دشمنی براشون درست میکردند تااااااا مهاجرت به امریکا و دوری از خانواده و قضاوت اطرافیان و….

        استاد نیومدن آشغالهارو بریزند زیر فرش، استاد صورت مسئله هارو پاک نکردند، استاد نگفتن دیگه باید کفش آهنی و زره بپوشم برم به جنگ مشکلات….

        استاد تنها کاری که کردند، کنترل فکر وزبان و رفتارشون بوده…

        معلومه که خیلی براشون این کنترل( تقوا) سخت بوده، معلومه که خیلی جاها ذهن نجواگرشون میخواسته مثل 98 درصد مردم از همون مسیرهای تکراری واشتباه بره….

        ولی استاد میدونستند که اون راهها نه درسته نه جواب میده، استاد بپذیرفتند که این دنیای مادی بد وخوبش باهمه، زشت وزیباش باهمه،و دائما یکسان نباشد حال این دوران رو درک کردند به معنای واقعی…

        استاد میدونستند که جهان مثل آینه عمل میکنه، یعنی هر عملی یه عکس العملی داره وبازتابش به خودشون برمیگرده برای همین آگاهانه سعی کردند حداقل عکس العمل مثبتی داشته باشند نسبت به اوضاع وشرایط….

        کاریکه من و98 درصد مردم نمی تونیم انجامش بدیم چون برامون سخته…..

        فک کن یکی به آدم تهمت بزنه ، بعد پیش خودت بگی اشکالی نداره بذار بزنه ، طلاء که پاکه چه منتش به خاکه(کاری که استاد همیشه با افراد تهمت وافطرا زننده کردند)

        یا دور از جون آدم بچشو عزیزش رو از دست بده، به جای گریه وزاری و مراسم و ناله…وماتم گرفتن ها ونشستن توی خونه به مدت زمان طولانی به اسم اینکه عزیز از دست دادم وعزادارم، به خدا بگی خدایا بهم صبر بده، خودت دادی خودش گرفتیش، ممنونم که تا این تایم عزیزم ، دلبندم، فرزندم پیشم بوده وبعد سریع خودتو جمع وجور کنی تازه اطرافیانتم آروم کنی ( کاری که استاد کردند) ولی من و98 درصد مردم جامعه نمی تونیم انجامش بدیم..

        مثال از کنترل ذهن کردنهای استاد( تقوا داشتنشون) زیاد دارم، زیاد هست توی دوره ها وفایلهاشون….

        خب فرق استاد با من با ما چیه؟؟؟

        استادقدرت تمام زندگیشون رو حتی اونچه که از خودشون سر میزنه رو اعتبار همرو دادند به خدا..

        حالا چه خیر وخوشی باشه، چه تضاد، ویاد گرفتند که چه در خوشی ها وچه در ناخوشی ها وناملایمات، صبور، متوکل، سپاسگزار، متواضع و خاشع وفروتن وتسلیم پروردگار باشند.

        منه مینا، هنوزم گاهی آگاهانه میخوام خودم برنامه ریزی کنم برای مثلا یک هفته یا یکماه یا یکسال خودم، ویادم میره که من مالک پر کاهی نیستم و قدرت حتی نفس کشیدن ندارم، اگه نخوام هر لحظه متوکل ومتوصل باشم….

        من برنامه خودمو دارم، اهدافمو دارم، ولی باید بتونم هر لحظه هر ساعت هر روز، با توکل و با ایمان به خداوند پیش برم، هر جا تونستم متوکل باشم ، وفقط سهم خودم رو انجام بدم خب بدون شک خداهم سهمشو خوب انجام داده…

        ولی هرجا یادم رفت که من قدرتی ندارم، با توهمات ذهنم رفتم جلو همه چیز نقش برآب شد…

        دعای هر روز وهرشب و هر وقت که یادم بیاد در طول شبانه روز اینه

        ((خدایا من میخوام بنده ی پاک وخوب تو باشم؛

        همواره در مسیر درست تو باشم وفکری بکنم که تو می پسندی حرفی بزنم که تو می پسندی، عملی انجام بدم که تو می پسندی، وکل امورات زندگیم لحظه به لحظه تحت نظر وخواست تو به انجام برسه..

        پروردگار من از من بساز هر آنچه که میخواهی در نهایت امنیت وآرامش وشادی وثروت و صبر وامید وانگیزه وشوق سپاسگزاری…))

        منو و مهدی وعزیزانم رو ببر به مسیر درست ببر به مسیری که پر خیر وبرکت هست………

        من اعلام می کنم که به تنهایی نمی تونم، من خواسته ام رو بهش اعلام می کنم، تا هر دو مشارکتی منو خدا باهم بتونیم فقط برای یک روز امورات زندگیم رو خوب پیش ببریم…

        همین الان که دارم اینارو برای شما می نویسم، ذهن نجواگرم داره برام مثال میزنه که کجاها این چند روز کنترل ذهن نداشتم و فکرم مشغول شده یا بی حوصله شدم، شایدم کمی غمگین!!!

        ومنم همین الان به ذهنم گفتم، ممنونم از یادآوری که بهم کردی، ولی اینو بدون ، من دیگه بهت اجازه اینو نمیدم که مثل گذشته منو توی مومنتوم منفی انقدر نگهداری که کل روزم خراب بشه، یا کل هفته وماه و کل سالهای عمرم…

        به لطف الله، به لطف آگاهیهای دور هم جهت با جریان خداوند و عمل بهشون، عمر حال بدیهام خیلی کوتاه شده، خیلی…

        شبنم عزیزم، امیدوارم هر لحظه وهمیشه، آگاهانه توی مومنتوم مثبت باشی و زندگیت در مسیر خیر وخوشی وبرکت باشه، آمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    امیر رحمانی گفته:
    مدت عضویت: 567 روز

    درمورد تمرین این جلسه، من کسی هستم که از طرف دیگه ی این بام افتادم، یعنی ذهنیت من تا الان جوری بوده که هیچ وقت از هیچ پیشرفتی راضی نمیشدم و حتی قبل اینکه به طور کامل به هدفی برسم، هدف بعدی رو تو ذهنم دارم، و این قضیه از این جهت برای من مشکل ساز بوده، که هیچ وقت چیز هایی که داشتم و دست اورد هایی که بدست اوردم‌ رو نمیدیدم و ارزشی براشون قائل نبودم و همیشه بدنبال هدف بعدی بودم، چیزی که نداشتم، و از طرفی اونقدر از خودم انتظار بالا داشتم، که تو هر زمینه ای کا فعالیت میکردم، خودم رو با بهترین های اون کار مقایسه میکردم، که یه مسیر بی انتها برای رشد و پیشرفت هست و من هیچ وقت بهش نرسیدم، حتی اگه میرسیدم هم مهم نبود ، چون باز هم باید بالا تر میرفتم.

    من در طی زندگیم، تو هر رشته ی ورزشی که رفتم جزو بهترین های کلاس بودم، تو مدرسه هم همینطور، توی کار هم همینطور، اصلا برام منطقی نیست که درحالی که یک نفر هست که داره بهتر از من عمل میکنه، من وایستم و به سمت اون جایی که اون هست حرکت نکنم، یا حتی بعضی مواقع که‌کسی نیست ، یه تصویر ذهنی دارم از کسی که خیلی بهتر از من عمل میکنه تو اون زمینه و همیشه تو طول زندگیم سعی کردم که بهتر بشم و با اون تصویر ذهنی رقابت کنم، اما نکته ی منفی این قضیه اینجاست که من تو یه مسابقه ی دائمی با این تصویر ذهنی هستم و این باعث میشه که توانایی ها و‌مهارت هایی که دارم‌ رو نبینم و ارزشمند نبینمشون، هدف هایی که بهشون رسیدم رو ارزشمند ندونم با اینکه یه زمانی خیلی میخواستم که بهشون برسم. از این‌‌‌ رو ، درحال حاضر تمرکزم بیشتر‌ روی این هست که بتونم ببینم و ارزشمند بدونم کارهایی رو که کردم و نتایجی رو که گرفتم.

    من ذهنم پر از ایده و بلند پروازیه که حالا حالا ها پر نمیشه و همیشه یه چیز جدید جای گزین قبلی میشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 37 رای: