این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من وقتی سال 1387 کارشناسی ارشد حسابداری دانشگاه دولتی قبول شدم( که یکی از رویاهام بود) فکر کردم دیگه تلاش کردن و رشدم به نهایت رسید و من دیگه نیاز به رشد ندارم و میتونم بهترین شغل و درآمد رو داشته باشم و سکون داشتم و حرکت نکردم. در نتیجه اون من دیدم چقدر دوستان ام رشد کردند و من درجا زدم و یه جورایی پسرفت کردم و دلسرد.
در مورد وضعیت الان ام هم در مورد شغل ام که وضعیت نسبتا پایداری دارم ولی نشانه ها برای تغییر رو کم کم دارم میبینم و از خداوند هدایت میخوام که بتونم تغییر برای رشد درآمدم داشته باشم.
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
ــ دو سال پیش وقتی به کیش مهاجرت کردم به کاری هدایت شدم که میخواستم و بارها اون کار بهتر و آسانتر و لذت بخش تر از چیزی بود که من درخواست کرده بودم (هر درخواستی میکنم خداوند در زمان مناسب بهترش را واسم اجابت میکنه ،هر زمانی که مهاجرت کردم کلی پیشرفت کردم )
کم کم تو اون کار به روزمرگی رسیدم و دیگه نه رشدی میکردم و نه پیشرفتی داشتم و در بهشتی قرار گرفته بودم که همه چی آسان و لذت بخش بود و اون انگیزه روزهای اول در کار را نداشتم که با هدایت خداوند و نشانه هایی که بهم داد قبل از اینکه چک و لگد بخورم از زیر سقف امن اومدم بیرون و رفتم به دل چالش جدید …
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
این فایل نشانه ی روزم بود که بهم نشون داد در سقف راحتی هستم و باید حرکت کنم حالا اوضاع چیه ؟؟؟
سه ماه پیش به خاطر این که در روزمرگی قرار گرفته بودم و در شهرستان در کنار خانواده در سقف امن بودم با نشانه های خداوند به تهران اومدم که اصلا نمیدونستم که باید چیکارکنم ولی این باورخوب دارم که هر بار مهاجرت میکنم اتفاقات خوبی واسم میفته و ایمان و توکلم بیشتر میشه و کلی رشد و پیشرفت میکنم و با یک مبلغ بسیار کم که هزینه چند روزم بود به تهران اومدم حالا بعد از گذشت سه ماه در چه شرایطی هستم
در خانه ای با تمام امکانات زندگی میکنم که حتی وسیله نقلیه یعنی موتوری که دوست دارم هم در اختیارم هست و در یک منطقه ی خوب زندگی میکنم و حتی تغذیه و خوراکی و نیاز روزانه ام هم به صورت رایگان میباشد و سیستمی که برای تدوین کردن نیاز هست در اختیارم قرار گرفته و مدام زیر این سقف امن هستم و همه چیز خیلی گل و بلبل شده که البته اینا هم به خاطر باورها و ایمانی هست که ساختم که به اندازه ای که باور کردم نتیجه گرفتم که به لطف خدای مهربان در حال رشد و یادگیری هستم و این فایل یکی از نشانه های پر رنگیست که نشون میده قبل از اینکه اوضاع بد بشه حرکت کنم و از شرایطی که همه چیزش خوبه خودم تغییر بدم و اینطوری چقدر خوبه و احساس خوبی بهم میده .
یه جورایی داره بوی مهاجرت به مشامم میخوره که خدا خودش هدایتم میکنه و من واسه مهاجرت بینهایت عالیم در مهاجرت ایمان و توکلم صد برابر میشه و انگار چشمام برای دیدن زیبای و فراوانی ها ده تا میشه و با خدا بیشتر صبحت میکنم و اتفاقات خوب به شدت واسم رقم میخوره و مدام دستان خدا بهم کمک میکنند مهاجرتهای من تا رسیدن به آمریکا ادامه داره و آخرین مهاجرت من در آمریکا خواهد بود با هدایت الله .
خدایا شکرت برای این لحظه، برای این منظره، برای این غروب ، برای چشمانی که میتونه زیبایی ها را ببینه و برای ذهنی که این زیبایی روزمره هر بار براش زیباتره.
وقتی میبینم دیگه پیشرفتی توش نیست از اینجا به بعد داره میافتد تو روزمرگی زندگی
عیار سنج یا نشانه ی زمان درست تغییر را استاد بعد آوردن دو تا مثال از زندگیشون تو این جمله بیان کردن.
وقتی میبینم دیگه پیشرفتی توش نیست از اینجا به بعد داره میافتد تو روزمرگی، زندگی
وقتی به یک هدفی میرسیم وقتی به یک خواسته ای میرسیم بعد مدتی دیگه برامون عادی میشه بودنش ، داشتنش ، یواش یواش برامون بی اهمیت میشه و مثل قبل جذاب نیست .
این همون زنگ خطر است .
این با دیدن نخودچی کشمشی که هدیه یکی از دوستان بوده برام یاد این نکته افتادم که حتما نباید مثال بزرگ و عظیم باشد .
اگر نشانه های کوچک مثل هدیه ها یا تخفیف ها برات عادی میشه و بی اهمیت یعنی زنگ خطر
همینکه نرم تر شدن و روانتر شدن زندگی برامون عادی میشه یعنی زنگ خطر
اگر شور و اشتیاق برای کار کردن روی خودم داره برام کمرنگ میشه یعنی زنگ خطر
یعنی یا باید مدارت را ببری بالا یا سقوط میکنی مدار پایینتر
به نظرم رسیدن به خواسته ها و ایجاد هدف جدید به طور طبیعی باید همزمان ایجاد بشود وگرنه روند رشدمون دچار اختلال میشه
البته من خودم هر بار بعد رسیدن به خواسته ای ، تقریبا فوری خواسته بعدی برام ایجاد شده ولی این هم شمشیر دولبه است .
وقتی خواسته بعدی برام ایجاد شده ولی احساس ناتوانی یا دور از دسترسی بهش داشتم ، ناامیدی منو گرفته و همون هدف برام شده حس بد .
حالا که دارم بهتر از قبلم قانون را درک می کنم ، فهمیدم داشتن هدف خوبه اما داشتن احساس خوب برای رسیدن به هدف ضروریه
بعد موفقیت تو مهاجرتم و شگفتی های بعدش ، دچار منم منم شدم
یواش یواش تمام اون شگفتی ها برام بیرنگ و بو شدن و عادی
و من احساس خوبم را از دست دادم
از طرف دیگه به هدف مالیم هم نرسیده بودم و همون باعث شد تا دوباره به آگاهی های اساسی قانون رجوع کنم .
بعضی روزها طوری میگذشت که فقط از خدا میخواستم امید به زندگی داشته باشم .
اما الان به لطف خدا بیشتر روز حالم خوبه و شور و شوق کار کردن رو خودم و پیشرفت دارم.
استاد عزیزم از شما ممنونم بخواطر این فایل آگاهی دهنده وصحبت با این دوستان برای منکه تازه شروع کردم خیلی بهم انرژی میده وباور هایم خیلی قوی شدن وچند تا نتیجه ی کوچک هم گرفتم وخدارو شکر میکنم
استاد خیلی خیلی ممنونم بخواطر این فایل هایی که بصورت رایگان در اختیار ماگذاشتین وبا عشق دراین سایت فعالیت دارین سپاسگذارم استاد عزیزم دوست دارم درپناه رب العالمین
در زندگی ات چند بار به هدفی رسیدی و گفتی دیگه تمومه . در واقع من خودم از قبل هیچ وقت این ذهنیت را نداشتم که فلان کار رو انجام بدم دیگه راحت میشم چون که مسیر خیلی لذت بخشه و همش یه راه برای بهتر شدن پیدا میکنم
یه هدفی که من داشتم اینکه میخواستم ماشین دنا پلاس داشتهباشم ولی چند وقت بعد پشیمون شدم و هدف جدیدی رو انتخاب کردم اینکه من دوره روانشاسی ثروت رو خریداری کردم و به خودم گفتم باور های خودم رو در مورد ثروت درست میکنم و بعد راحت این ماشین رو خریداری میکنم
امشب هم فایل قبلی هم این فایل و که کوش دادم کلی از آگاهی های دوستان استفاده کردم و لذت بردم
بعد چندبار انگار این صحبت به گوشم خورد که از خداا خواستم از خدا خواستم هی اکو میشد تو ذهنم استاد شما هم گفتین که تو دبی از خدا خواستم هدایت کنه امشب آقای مصطفی هم گفتن بعد یهو به این فکر کردم که چرا تا الان من با خدای خودم صحبت نکردم چرا اصلا فقط چیزهای کوچیک کوچیک ازش خواستم چرا نخواستم منو راهنمایی کنه هدایتم کنه سمت اینکه چجوری پیشرفت بزرگتر از چیزهایی که تا الان تجربه کردم و بهم بده منو هدایت کنه به سمت علاقم و اینو بلند به خواهرمم گفتم دقیقا اونم تایید کرد گفت منم تا به الان اینکارو انجام ندادم بعد با خودم گفتم تو بگو ایمانتو نشون بده بگو من نمیدونم خدایا تو میدونی بعد بشین نتیجه شو ببین قطعا شگفت زده میشم مثل خیلی از لحظه هایی که اینکارو انجام داده و من فکر کردم که خب طبیعیه چون دارم روی خودم کار میکنم در صورتی که نباید برام طبیعی باشه باید هربار کلی ذوق کنم کلی اعتبارش و بدم به خدای خودم اصلا با این باور جلو برم که من کاری انجام نمیدم اونه که داره انجام میده الان که هدایت شدم به سمت این فایل ها باید عمل و جدی تر کنم اوایل دانش بود بعد شد دیدن و تمرکز بر زیبایی ها حالا عمل بصورت جدی
چقدر تکامل و عالی برامون به تصویر کشیدین استاد با قراردادن فایل ها بصورت منظم که هرکدوم تو تاریخ خودش برای ماهایی که اون لحظه نیاز به گوش دادنشون داریم طی میشه
خدایا سپاسگزارم
ممنون از اساتید عزیزم و بچه های این بهشت که همه دست به دست هم داریم تلاش میکنیم جهان جای زیباتری برای زندگی بشه ❤️🌹
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
چند بار به شکلها مختلف در شغلهایی که داشتم این اتفاق افتاد که در ابتدا از پایین ترین حالت وارد اون شغل شدم و در نهایت در رتبه عالی قرار گرفتم همین که شرایط در بهترین شکل خودش یا به حالت افتادن رو غلطک قرار گرفت غرورم باعث شد که فکر کنم دیگه تمومه و من موفق شدم و رشد کردم و در نهایت از اون لول خارج شدم و به پایین ترین سطح از قبل وارد شدنم به اون شغل قرار گرفتم
مثلا من تو ی شرکتی به عنوان مسئول فروش وارد شدم بدونه تجربه فروش و در بد ترین منطقه فروش و همیشه فکر میکردم که من به مسئول فروش یک شرکت تبدیل میشم که بعد از یک سال همین اتفاق افتاد و اونجا جایی بود که چون انگشت اشاره همه رو من بود ایده جایزه های شرکت رو من بود و همه از من صحبت میکردن مغرور شدم و باختم
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
این حالتو تا به حال نداشتم همیشه تو سطح خوب مغرور شدم و باختم چون اگاهی از این مطلب نداشتم و الان که به این جمله فکر کردم تازه متوجه شدم که میتونم این روش و تو برنامه هام قرار بدم
به نام خدا وسلام به خدا. سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی ام.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان که بزرگترین هدیه ی الهی است.
درزندگی به چه هدفی رسیدی که اشتیاقت کم سدوایستاکردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
والاهنوزبه مراد، دلم نرسیده ام که نیت ایستادن کنم ازاول زندگی که چیزی بلدنبودم والان هم 4ساله که توی این مسیرهستم خداروشاکرم ولی ازاینی که هستم راضی نیستم ولی بامقایسه ی قبل فقط خداراشاکرم.
2 چندباربه هدف رسیدی وقبل ازتوقف به هدف بعدفکرکردی؟
خداروشکربچه ها کارشون روی غلطک افتاده ودارن راه میفتندبازهم خدارا شاکرم هرچی داریم ازلطف والطاف الهیس.
عزیزدلم بازنشسته ی ولی راننده ی سنگین سواره اینم خداروشاکرم وبه خدامیگم چطورهرکس میادتوسایت میگه شغل خودمون رو راه اندازی کردیم ومنوعزیزدلم هم دوست داریم ازخودمون کامیون داشته باشیم ورسالت خودش رو ادامه بده برای گسترش جهان هستی الان بیش از 40ساله یکسره روی ماشینهای مردم ازکارگری تاپایه یک گرفتن وادامه داشتن خدایاتوکه سمت خودت رو بلدی به مابگوسمت ماچیه آمدیم که آدم بشیم ماقول دادیم هنوزبه جاده خاکی نزدیم توآسفالتی مارونگه دار وگرنه لایی میکشیم خود دانی چرا؟ چون بندگی بلدنیستیم.
تجربباتت رابرای دوستان بگوکه یادآوری بشه برای خودت ودلگرمی دوستان.
یک خاطره میگم نمیدونم به این کامنت ربط داره یانه چون صبح به خاطرم آمدالان کامنت میکنم.
اواخرسال99بااستادجان سیدعرشیانفرآشناشدیم فکرکنم بعدازآشنایی برای واحدپیش فروش خریده بودیم پول لازم بودویک ماشین پژوپارس سفید داشتیم ازبس که پسردومی ام به ماشین رسیدگی میکنه خدایی تمیزبود.
من به پسرم گفتم بریم روستامون به نوه ی خواهرم بگم الان پول لازمم ماشین رو بردار به من پول بده رفتیم رستورانشون برادربزرگتره نبودبرادربعدی گفت من نمیتونم الان پول جورکنم بعدپسرخواهرش گفت راستش من به فکرخریدماشین هستم ولی پولم کمه داییم توروستاس برین ببینین چی می گه؟
ازباغ برگشتیم روستانوه ی خواهرم چندجاتماس گرفت گفتند توی شهربیارن بنگاه قیمت بذاریم منم وقط نداشتم هم اخطاریه اومده بودهم ذهن فقیری داشتیم وگرنه میاوردم دوروزجلوبنگاه بودآسمون به زمین نمی یومد.
چون ماامروزقولنامه کردیم 85 میلیون تومان دقیقاهفته ی بعدقیمت ماشینمون شد135میلیون تومان الخیروفی ماوقع صلاح منوبچه هام در این معامله بود وگرنه یک هفته بعدمیفروختیم. الهی شکرت بابت این معامله پرخیروبرکت.
بعدبه نوه ی خواهرم گفتم پسرخواهرت ماشینومیخوادمیگه پولم کمه وخجالت میکشه به شماهابگه خندیدیم گفت بیخودبیابریم میخوادبیعانه برات بریزه ماشینوبرداره همونجاتوی رستوران خودشون قولنامه نوشتن امضاومن گفتم سیستم رو بازمیکنم خیلی روشون به من بازه گفتن نه همش باهم قولنامه میکنیم به قیمتی که نوشتن وتمام.
دوستشون روبامافرستادن مشهدگفتن خاله وپسرخاله مون رو برسون بروتشخیص رنگ من گفتم همین قیمتی که نوشتین بایدپول منوبدین ظاهروباطن پسرم جاهای رنگ شده رو گفته من به تشخیص رنگ کارندارم.
یادم نیست چندولی یک مقداری نگه داشت وبرای سندهم نیامدبه زورگفتم بیاسندبزن پلاک ماشین رومیخوام دارم ماشین میخرم ولی هیچ پولی برای خریدماشین نداشتیم وبرای خرج سندهم من اصلاپول ندادم گفتم طلبکارم.
بعدازچندوقت تماس گرفتم گفتم بیاپول منوبده وگرنه دست خدامیره توجیبت هابعدردشونمیتونی هموارکنی دیگه یکم به دلش اومدگفت خاله حالا که اینجوری گفتی فلان جای ماشین اِِل فلان جاش بِل گفتم فقط گفتمت که بعدنگی نگفتی!!!!!
من نمیدونم ولی خواهرم بیشترباهاشون رفت وآمد داره تعریف میکردشبهاتادیروقت رستورانهاباز. تا نزدیکهای صبح بیدارندوقتی میخوابن دزدها میرن کابلها برق رو میدزدند.
یک روز رستوران دارها برنامه ریزی میکنن که دزدهاالان فلان مسیرن جمع بشین همگی تاباهاشون برخوردکنیم البته این برنامه ی دزدبگیری شون بعدازتقریبادوسال بعدکه ماشین رو ازماخریده بودندرخ میده.
ناگفته نماندهمون روزهاعروسی پسرکوچک من بود.
وخیلی این نوه ی خواهرم اصرارکردمنودعوت کن وگرنه بی خبرمیام منم مجردی دعوتش کردم که باداییهاش بیاد.
وطفلک خودش تنها قبل از رسیدن گروه برای گرفتن دزدها میره دورمیدان اول روستا باماشین وامیسته اون دزدهاهم بی کله میان میزنندبه وسط ماشین وفرارمیکنندخداروشکرکه نوه ی خواهرم سالم مونده ولی میگفتندماشینش داغون شده حالاهمین پژوپارسی که ازمن خریده بودنمیدونم یاماشین دیگه بوده نمیدونم این اتفاقی که دست خدااگه توجیبت بره هموارکردنش سخته این بود.
به نام الله هدایتگرم
سلام خدمت دوستان عزیزم
من وقتی سال 1387 کارشناسی ارشد حسابداری دانشگاه دولتی قبول شدم( که یکی از رویاهام بود) فکر کردم دیگه تلاش کردن و رشدم به نهایت رسید و من دیگه نیاز به رشد ندارم و میتونم بهترین شغل و درآمد رو داشته باشم و سکون داشتم و حرکت نکردم. در نتیجه اون من دیدم چقدر دوستان ام رشد کردند و من درجا زدم و یه جورایی پسرفت کردم و دلسرد.
در مورد وضعیت الان ام هم در مورد شغل ام که وضعیت نسبتا پایداری دارم ولی نشانه ها برای تغییر رو کم کم دارم میبینم و از خداوند هدایت میخوام که بتونم تغییر برای رشد درآمدم داشته باشم.
دوستتون دارم
در پناه الله یکتا باشیم همگی
به نام خدای مهربان
سلام به همه ی عزیزانم
لطفاً در کامنتها بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
ــ دو سال پیش وقتی به کیش مهاجرت کردم به کاری هدایت شدم که میخواستم و بارها اون کار بهتر و آسانتر و لذت بخش تر از چیزی بود که من درخواست کرده بودم (هر درخواستی میکنم خداوند در زمان مناسب بهترش را واسم اجابت میکنه ،هر زمانی که مهاجرت کردم کلی پیشرفت کردم )
کم کم تو اون کار به روزمرگی رسیدم و دیگه نه رشدی میکردم و نه پیشرفتی داشتم و در بهشتی قرار گرفته بودم که همه چی آسان و لذت بخش بود و اون انگیزه روزهای اول در کار را نداشتم که با هدایت خداوند و نشانه هایی که بهم داد قبل از اینکه چک و لگد بخورم از زیر سقف امن اومدم بیرون و رفتم به دل چالش جدید …
و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
این فایل نشانه ی روزم بود که بهم نشون داد در سقف راحتی هستم و باید حرکت کنم حالا اوضاع چیه ؟؟؟
سه ماه پیش به خاطر این که در روزمرگی قرار گرفته بودم و در شهرستان در کنار خانواده در سقف امن بودم با نشانه های خداوند به تهران اومدم که اصلا نمیدونستم که باید چیکارکنم ولی این باورخوب دارم که هر بار مهاجرت میکنم اتفاقات خوبی واسم میفته و ایمان و توکلم بیشتر میشه و کلی رشد و پیشرفت میکنم و با یک مبلغ بسیار کم که هزینه چند روزم بود به تهران اومدم حالا بعد از گذشت سه ماه در چه شرایطی هستم
در خانه ای با تمام امکانات زندگی میکنم که حتی وسیله نقلیه یعنی موتوری که دوست دارم هم در اختیارم هست و در یک منطقه ی خوب زندگی میکنم و حتی تغذیه و خوراکی و نیاز روزانه ام هم به صورت رایگان میباشد و سیستمی که برای تدوین کردن نیاز هست در اختیارم قرار گرفته و مدام زیر این سقف امن هستم و همه چیز خیلی گل و بلبل شده که البته اینا هم به خاطر باورها و ایمانی هست که ساختم که به اندازه ای که باور کردم نتیجه گرفتم که به لطف خدای مهربان در حال رشد و یادگیری هستم و این فایل یکی از نشانه های پر رنگیست که نشون میده قبل از اینکه اوضاع بد بشه حرکت کنم و از شرایطی که همه چیزش خوبه خودم تغییر بدم و اینطوری چقدر خوبه و احساس خوبی بهم میده .
یه جورایی داره بوی مهاجرت به مشامم میخوره که خدا خودش هدایتم میکنه و من واسه مهاجرت بینهایت عالیم در مهاجرت ایمان و توکلم صد برابر میشه و انگار چشمام برای دیدن زیبای و فراوانی ها ده تا میشه و با خدا بیشتر صبحت میکنم و اتفاقات خوب به شدت واسم رقم میخوره و مدام دستان خدا بهم کمک میکنند مهاجرتهای من تا رسیدن به آمریکا ادامه داره و آخرین مهاجرت من در آمریکا خواهد بود با هدایت الله .
بسم الله الرحمان الرحیم
خدایا شکرت برای این لحظه، برای این منظره، برای این غروب ، برای چشمانی که میتونه زیبایی ها را ببینه و برای ذهنی که این زیبایی روزمره هر بار براش زیباتره.
وقتی میبینم دیگه پیشرفتی توش نیست از اینجا به بعد داره میافتد تو روزمرگی زندگی
عیار سنج یا نشانه ی زمان درست تغییر را استاد بعد آوردن دو تا مثال از زندگیشون تو این جمله بیان کردن.
وقتی میبینم دیگه پیشرفتی توش نیست از اینجا به بعد داره میافتد تو روزمرگی، زندگی
وقتی به یک هدفی میرسیم وقتی به یک خواسته ای میرسیم بعد مدتی دیگه برامون عادی میشه بودنش ، داشتنش ، یواش یواش برامون بی اهمیت میشه و مثل قبل جذاب نیست .
این همون زنگ خطر است .
این با دیدن نخودچی کشمشی که هدیه یکی از دوستان بوده برام یاد این نکته افتادم که حتما نباید مثال بزرگ و عظیم باشد .
اگر نشانه های کوچک مثل هدیه ها یا تخفیف ها برات عادی میشه و بی اهمیت یعنی زنگ خطر
همینکه نرم تر شدن و روانتر شدن زندگی برامون عادی میشه یعنی زنگ خطر
اگر شور و اشتیاق برای کار کردن روی خودم داره برام کمرنگ میشه یعنی زنگ خطر
یعنی یا باید مدارت را ببری بالا یا سقوط میکنی مدار پایینتر
به نظرم رسیدن به خواسته ها و ایجاد هدف جدید به طور طبیعی باید همزمان ایجاد بشود وگرنه روند رشدمون دچار اختلال میشه
البته من خودم هر بار بعد رسیدن به خواسته ای ، تقریبا فوری خواسته بعدی برام ایجاد شده ولی این هم شمشیر دولبه است .
وقتی خواسته بعدی برام ایجاد شده ولی احساس ناتوانی یا دور از دسترسی بهش داشتم ، ناامیدی منو گرفته و همون هدف برام شده حس بد .
حالا که دارم بهتر از قبلم قانون را درک می کنم ، فهمیدم داشتن هدف خوبه اما داشتن احساس خوب برای رسیدن به هدف ضروریه
بعد موفقیت تو مهاجرتم و شگفتی های بعدش ، دچار منم منم شدم
یواش یواش تمام اون شگفتی ها برام بیرنگ و بو شدن و عادی
و من احساس خوبم را از دست دادم
از طرف دیگه به هدف مالیم هم نرسیده بودم و همون باعث شد تا دوباره به آگاهی های اساسی قانون رجوع کنم .
بعضی روزها طوری میگذشت که فقط از خدا میخواستم امید به زندگی داشته باشم .
اما الان به لطف خدا بیشتر روز حالم خوبه و شور و شوق کار کردن رو خودم و پیشرفت دارم.
خدایا نور امیدت را همیشه در قلبم
زنده کن
احیا کن
نو به نو کن
سلام درود براستاد عزیزم
استاد عزیزم از شما ممنونم بخواطر این فایل آگاهی دهنده وصحبت با این دوستان برای منکه تازه شروع کردم خیلی بهم انرژی میده وباور هایم خیلی قوی شدن وچند تا نتیجه ی کوچک هم گرفتم وخدارو شکر میکنم
استاد خیلی خیلی ممنونم بخواطر این فایل هایی که بصورت رایگان در اختیار ماگذاشتین وبا عشق دراین سایت فعالیت دارین سپاسگذارم استاد عزیزم دوست دارم درپناه رب العالمین
بنام خدا
گام پنجاه و پنج از پروژه گام به گام
در خوابگاه در کیانپارس
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ﴿١﴾
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
آیا سینه ات را گشاده نکردیم؟ (1)
وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ ﴿٢﴾
و بار گرانت را فرو ننهادیم؟
الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ ﴿٣﴾
همان بار گرانی که پشتت را شکست.
وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ﴿۴﴾
و آوازه ات را برایت بلند نکردیم؟
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿۵﴾
پس بی تردید با دشواری آسانی است.
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿۶﴾
[آری] بی تردید با دشواری آسانی است.
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧﴾
پس هنگامی که فراغت می یابی، به عبادت و دعا بکوش (7)
و هنگامی که از هدف مهمی که بهش رسیدی
برای هدف بعدیت شروع کن
و هرگز از حرکت باز ناشایست
چون جهان ایستا نیست و جهان در حال حرکته
خدایا شکرت
بنام خداوند هستی بخش مهربان
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و دوستان گل
در زندگی ات چند بار به هدفی رسیدی و گفتی دیگه تمومه . در واقع من خودم از قبل هیچ وقت این ذهنیت را نداشتم که فلان کار رو انجام بدم دیگه راحت میشم چون که مسیر خیلی لذت بخشه و همش یه راه برای بهتر شدن پیدا میکنم
یه هدفی که من داشتم اینکه میخواستم ماشین دنا پلاس داشتهباشم ولی چند وقت بعد پشیمون شدم و هدف جدیدی رو انتخاب کردم اینکه من دوره روانشاسی ثروت رو خریداری کردم و به خودم گفتم باور های خودم رو در مورد ثروت درست میکنم و بعد راحت این ماشین رو خریداری میکنم
سلام
خیلی صحبتها و شنیدن نتایج دوستان تاثیرگزاره خیلی
امشب هم فایل قبلی هم این فایل و که کوش دادم کلی از آگاهی های دوستان استفاده کردم و لذت بردم
بعد چندبار انگار این صحبت به گوشم خورد که از خداا خواستم از خدا خواستم هی اکو میشد تو ذهنم استاد شما هم گفتین که تو دبی از خدا خواستم هدایت کنه امشب آقای مصطفی هم گفتن بعد یهو به این فکر کردم که چرا تا الان من با خدای خودم صحبت نکردم چرا اصلا فقط چیزهای کوچیک کوچیک ازش خواستم چرا نخواستم منو راهنمایی کنه هدایتم کنه سمت اینکه چجوری پیشرفت بزرگتر از چیزهایی که تا الان تجربه کردم و بهم بده منو هدایت کنه به سمت علاقم و اینو بلند به خواهرمم گفتم دقیقا اونم تایید کرد گفت منم تا به الان اینکارو انجام ندادم بعد با خودم گفتم تو بگو ایمانتو نشون بده بگو من نمیدونم خدایا تو میدونی بعد بشین نتیجه شو ببین قطعا شگفت زده میشم مثل خیلی از لحظه هایی که اینکارو انجام داده و من فکر کردم که خب طبیعیه چون دارم روی خودم کار میکنم در صورتی که نباید برام طبیعی باشه باید هربار کلی ذوق کنم کلی اعتبارش و بدم به خدای خودم اصلا با این باور جلو برم که من کاری انجام نمیدم اونه که داره انجام میده الان که هدایت شدم به سمت این فایل ها باید عمل و جدی تر کنم اوایل دانش بود بعد شد دیدن و تمرکز بر زیبایی ها حالا عمل بصورت جدی
چقدر تکامل و عالی برامون به تصویر کشیدین استاد با قراردادن فایل ها بصورت منظم که هرکدوم تو تاریخ خودش برای ماهایی که اون لحظه نیاز به گوش دادنشون داریم طی میشه
خدایا سپاسگزارم
ممنون از اساتید عزیزم و بچه های این بهشت که همه دست به دست هم داریم تلاش میکنیم جهان جای زیباتری برای زندگی بشه ❤️🌹
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
چند بار به شکلها مختلف در شغلهایی که داشتم این اتفاق افتاد که در ابتدا از پایین ترین حالت وارد اون شغل شدم و در نهایت در رتبه عالی قرار گرفتم همین که شرایط در بهترین شکل خودش یا به حالت افتادن رو غلطک قرار گرفت غرورم باعث شد که فکر کنم دیگه تمومه و من موفق شدم و رشد کردم و در نهایت از اون لول خارج شدم و به پایین ترین سطح از قبل وارد شدنم به اون شغل قرار گرفتم
مثلا من تو ی شرکتی به عنوان مسئول فروش وارد شدم بدونه تجربه فروش و در بد ترین منطقه فروش و همیشه فکر میکردم که من به مسئول فروش یک شرکت تبدیل میشم که بعد از یک سال همین اتفاق افتاد و اونجا جایی بود که چون انگشت اشاره همه رو من بود ایده جایزه های شرکت رو من بود و همه از من صحبت میکردن مغرور شدم و باختم
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
این حالتو تا به حال نداشتم همیشه تو سطح خوب مغرور شدم و باختم چون اگاهی از این مطلب نداشتم و الان که به این جمله فکر کردم تازه متوجه شدم که میتونم این روش و تو برنامه هام قرار بدم
به نام خدا وسلام به خدا. سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم درسایت بهشتی ام.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی خودم وخانواده ام وپرنسس الهیمان که بزرگترین هدیه ی الهی است.
درزندگی به چه هدفی رسیدی که اشتیاقت کم سدوایستاکردی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
والاهنوزبه مراد، دلم نرسیده ام که نیت ایستادن کنم ازاول زندگی که چیزی بلدنبودم والان هم 4ساله که توی این مسیرهستم خداروشاکرم ولی ازاینی که هستم راضی نیستم ولی بامقایسه ی قبل فقط خداراشاکرم.
2 چندباربه هدف رسیدی وقبل ازتوقف به هدف بعدفکرکردی؟
خداروشکربچه ها کارشون روی غلطک افتاده ودارن راه میفتندبازهم خدارا شاکرم هرچی داریم ازلطف والطاف الهیس.
عزیزدلم بازنشسته ی ولی راننده ی سنگین سواره اینم خداروشاکرم وبه خدامیگم چطورهرکس میادتوسایت میگه شغل خودمون رو راه اندازی کردیم ومنوعزیزدلم هم دوست داریم ازخودمون کامیون داشته باشیم ورسالت خودش رو ادامه بده برای گسترش جهان هستی الان بیش از 40ساله یکسره روی ماشینهای مردم ازکارگری تاپایه یک گرفتن وادامه داشتن خدایاتوکه سمت خودت رو بلدی به مابگوسمت ماچیه آمدیم که آدم بشیم ماقول دادیم هنوزبه جاده خاکی نزدیم توآسفالتی مارونگه دار وگرنه لایی میکشیم خود دانی چرا؟ چون بندگی بلدنیستیم.
تجربباتت رابرای دوستان بگوکه یادآوری بشه برای خودت ودلگرمی دوستان.
یک خاطره میگم نمیدونم به این کامنت ربط داره یانه چون صبح به خاطرم آمدالان کامنت میکنم.
اواخرسال99بااستادجان سیدعرشیانفرآشناشدیم فکرکنم بعدازآشنایی برای واحدپیش فروش خریده بودیم پول لازم بودویک ماشین پژوپارس سفید داشتیم ازبس که پسردومی ام به ماشین رسیدگی میکنه خدایی تمیزبود.
من به پسرم گفتم بریم روستامون به نوه ی خواهرم بگم الان پول لازمم ماشین رو بردار به من پول بده رفتیم رستورانشون برادربزرگتره نبودبرادربعدی گفت من نمیتونم الان پول جورکنم بعدپسرخواهرش گفت راستش من به فکرخریدماشین هستم ولی پولم کمه داییم توروستاس برین ببینین چی می گه؟
ازباغ برگشتیم روستانوه ی خواهرم چندجاتماس گرفت گفتند توی شهربیارن بنگاه قیمت بذاریم منم وقط نداشتم هم اخطاریه اومده بودهم ذهن فقیری داشتیم وگرنه میاوردم دوروزجلوبنگاه بودآسمون به زمین نمی یومد.
چون ماامروزقولنامه کردیم 85 میلیون تومان دقیقاهفته ی بعدقیمت ماشینمون شد135میلیون تومان الخیروفی ماوقع صلاح منوبچه هام در این معامله بود وگرنه یک هفته بعدمیفروختیم. الهی شکرت بابت این معامله پرخیروبرکت.
بعدبه نوه ی خواهرم گفتم پسرخواهرت ماشینومیخوادمیگه پولم کمه وخجالت میکشه به شماهابگه خندیدیم گفت بیخودبیابریم میخوادبیعانه برات بریزه ماشینوبرداره همونجاتوی رستوران خودشون قولنامه نوشتن امضاومن گفتم سیستم رو بازمیکنم خیلی روشون به من بازه گفتن نه همش باهم قولنامه میکنیم به قیمتی که نوشتن وتمام.
دوستشون روبامافرستادن مشهدگفتن خاله وپسرخاله مون رو برسون بروتشخیص رنگ من گفتم همین قیمتی که نوشتین بایدپول منوبدین ظاهروباطن پسرم جاهای رنگ شده رو گفته من به تشخیص رنگ کارندارم.
یادم نیست چندولی یک مقداری نگه داشت وبرای سندهم نیامدبه زورگفتم بیاسندبزن پلاک ماشین رومیخوام دارم ماشین میخرم ولی هیچ پولی برای خریدماشین نداشتیم وبرای خرج سندهم من اصلاپول ندادم گفتم طلبکارم.
بعدازچندوقت تماس گرفتم گفتم بیاپول منوبده وگرنه دست خدامیره توجیبت هابعدردشونمیتونی هموارکنی دیگه یکم به دلش اومدگفت خاله حالا که اینجوری گفتی فلان جای ماشین اِِل فلان جاش بِل گفتم فقط گفتمت که بعدنگی نگفتی!!!!!
من نمیدونم ولی خواهرم بیشترباهاشون رفت وآمد داره تعریف میکردشبهاتادیروقت رستورانهاباز. تا نزدیکهای صبح بیدارندوقتی میخوابن دزدها میرن کابلها برق رو میدزدند.
یک روز رستوران دارها برنامه ریزی میکنن که دزدهاالان فلان مسیرن جمع بشین همگی تاباهاشون برخوردکنیم البته این برنامه ی دزدبگیری شون بعدازتقریبادوسال بعدکه ماشین رو ازماخریده بودندرخ میده.
ناگفته نماندهمون روزهاعروسی پسرکوچک من بود.
وخیلی این نوه ی خواهرم اصرارکردمنودعوت کن وگرنه بی خبرمیام منم مجردی دعوتش کردم که باداییهاش بیاد.
وطفلک خودش تنها قبل از رسیدن گروه برای گرفتن دزدها میره دورمیدان اول روستا باماشین وامیسته اون دزدهاهم بی کله میان میزنندبه وسط ماشین وفرارمیکنندخداروشکرکه نوه ی خواهرم سالم مونده ولی میگفتندماشینش داغون شده حالاهمین پژوپارسی که ازمن خریده بودنمیدونم یاماشین دیگه بوده نمیدونم این اتفاقی که دست خدااگه توجیبت بره هموارکردنش سخته این بود.
وبعدازحدواً4سال که پارسال1403بودمایک پژوپارس خریدیم ازهمه جابی خبربودیم ولی ماشین مانیتوروبوم باکس دارخیلی عالی خدابرامون خریداری کردبدون دنبال همچین امکاناتی خودش رسید.
ولی وقتی اون پارسمون رو بردندگریه میکردم پسرم منودرآغوش گرفت گفت غصه نخورمامان جان ماشین بهتری به زودی میخریم این اتفاقات امروزبه خاطرم رسیدچون صبح رفته بودم مرغ بخرم ازهمون مسیری که ماشین روپارسال تقریبا18الی20آبان بودخریدیم همون حال وهواروداشت گفتم بیام براتون کامنت کنم خاطره ی زیباوبه یادماندنی بودبرام.
عاشقتونم آرزوی سعادت وخوشبختی برای همه تون دارم یاحق
ای که مرا خوانده ای جای خوبیه ولی راههای بیشتری نشانم بده. .
بنام الله یکتا
سلام بر استاد نازنینم …مریم جانم و دوستان گلم
خوشا بحال دوست عزیزمون که از. ده سالگی وارد مسیر خودشناسی و خدا شناسی شده
اما اگه همه ی ما عباسمنشی ها بخوایم عادلانه قضاوت کنیم
از ابتدای زندگی جسته گریخته به سمت هدف و اصل زندگی هدایت میشیم
من حقیقتا قبل از ازدواج هدفم فقط ازدواج و بچه دار شدن بود
یعنی از بچگی تو سر ما فرو کرده بودند که دختر باید ازدواج کنه و….
بعد از ازدواج به نیستی رسیدم …به پوچی….به بی هدفی
مرتب وقتم رو صرف تماشای تلویزیون و خدمت به همسر و فرزند میکردم
اما به هیچ وجه حس خوب نداشتم
این حس آزار دهنده ی پوچ بودن ناراحتم میکرد
همیشه با خودم میگفتم یعنی هدف از خلقت ما همینه
بدنیا میایم که درگیر یه زندگی روزمره بشیم و عمر و سپری کنیم و بمیریم
بعد از هدایت و وارد مسیر شدن برای خودم هدف تعیین کردم و پیش رفتم
اما از الان هم میدونم که بعد از رسیدن به هدف باز دوباره هدف والاتری باید مشخص کنم و اجازه ندم دوباره حس پوچی و پس رفت رو داشته باشم
ممنونم استاد عزیزم برای وقتی که گذاشتید