این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من قبلا برای روابطم کار کردم و روابطم بهبود پیدا کرد خوب شد تا جایی اما حس کردم خب دیگه تا اینجا اومدم و تمومه،،،،،حس میکردم تا اونجا محدودم و از خودم نپرسیدم چطور از این بهتر و عالی تر چون بهتر شدن نهایت نداره، ،،،،،،،
ولی من تا یه نقطه میومدم تو روابط از اونجا به بعد دیدم بهتر شد و دیگه تمریناتو تموم کردم ،،،،،و به محض اینکه دیگه حرکت نکردم اوضاع واقعا از قبل بدتر شد …….در حالی که باید مدام بهتر از قبل بشیم ……..بی هدف بودن واقعا آدمو راکد میکنه و زندگی میگنده……
یواش یواش تضاد میاد و باعث چشمات و احساستو تیز کنی تا نشانه هارو ببینی …….
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟متاسفانه من هنوز به اون درک نرسیده بودم و هیج وقت قبل از پایان یک هدف ،،،هدف بعدی انتخاب نکردم……
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
چون هدفی انتخاب نمیکردم پس تو یه سیکل معیوب قرار میگرفتم .و پیشرفتی ام نبود.
استاد بارها میگن بهتره تو شرایط خوب تغییر بدیم خودمونو و به قولی به حساب خود برسیم قبل اینکه جهان به حساب ما برسه،،،،تضادهاااا از راه میرسن و تو شرایط نامناسب بخوایم تغییر کنیم شرایط یکم سخت میشه،اگه تو شرایط خوب تغییر کنیم زودتر به پیشرفت میرسیم
خدایاااا کمکم کن آگاه بشم و به این قانون تغییر عمل کنم…..و قبل از چک و لگد جهان تغییر کنیم*
چقد این فایل قشنگ بود وتجربه زندگی سالهای قبل من بود که دررابطه فقط ازمن سو استفاده شد وزمانی که تسلیم شدم وفقط روی خودم کار کردم به طور معجزه آسا مسیر من از طرف مقابل جداشد الان یکسال و نیم هست که جدا شدم وبه آرامش نسبی رسیدم الان دیگه احساس میکنم دلم میخواد وارد رابطه جدید بشم
اگر امکان داره یه فایل در مورد اینکه بهترین زمان مناسب برای ورود به رابطه جدید کی میتونه باشه اماده بفرمایید تا از تجربه خوبتون بیشتر استفاده کنیم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و تمام عزیزان در مسیر رشد و بهبود مستمر
تمرین جلسه سوم
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
در سال 91 بزرگترین اتفاق کاری در زندگیم بوجود آمد و استخدام رسمی وزارت نفت شدم (آرزوی بسیاری از جوانان هم وطنم)، این اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد و چون کارمند رسمی بودم، دیگه خیالم بابت همه چیز راحت شده بود و دغدغه ای نداشتم. پس از گذشت چند سال، متوجه شدم که در مسیرم، پیشرفت ملموس و بزرگی وجود نخواهد داشت و اگر به این روند ادامه بدم، هرگز به استقلال زمانی و مالی و مکانی نخواهم رسید.
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
از اونجایی که چند سال در این شرایط بودم و میدیدم که روند پیشرفت ام بسیار کند و آروم هست، احساس خمودی و بی انگیزگی داشتم ،کاملا از شور و شوق اولیه ام کاسته شده بود و زندگی یکنواخت و تکراری رو داشتم تجربه می کردم. که خوشبختانه با دوره های شما استاد گرامی، اشنا شدم و بیشتر روی خودم کار کردم، این روند رو تغییر دادم، و کامل از زندگی کارمندی خارج شدم.
خدا رو هزاران بار سپس گزارم که شما استاد گرامی رو در مسیر زندگی ام قرارداد.
اقا بهت تبریک میگم که شغل کامندی و گذاشتی کنار . اولین ازادی و اولین قدم مهم زندگی تو برای تغییر برداشتی . چون وقتی از شغل کارمندی خلاص میشی تمام تمرکز و فکرت میاد دست خودت و برای هر چیزی که بخوای میتونی تمرکز 100 بذاری . به نظر من ازادی فکری مهمترین ازادی ه که باهاش به همه چی میرسه رسید.
چون فکر من ما قوی ترین اهرمی که داریم برای تغییر هر چیزی و وقتی این اهرم و با تمام قدرت و کامل زیر هر چیزی بندازیم تکونش میده.
حتی زنگ زده ترین ترمزها رو هم ازاد میکنه.
انشاالله منم یه روزی بتونم این شجاعت و ایمان و مثل شما پیدا کنم و شغل کارمندی و بذارم کنار و تکلیف مو با خودم روشن کنم…
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
مصطفی جان گول ذهنت خوردی این چند روز و کامنت ننوشتی این ذهن رو ول کن که میگه زشته ننویس فاییده ای نداره ببین دوباره کند میخواد بزنه به تمام زندگیت پس مینویسم با قدرت هم مینویسم به یاری خدا هم مینویسم اونقدر مینویسم تا تغیر کنه این ذهن چموش و بازیگرم
شاگرد جدید گرفتیم و من از روز اول بهش گفتم متین باید اینکارهارو بکنی چند روزی کار کرد و پریشب بهش گفتم باید این کارها رو درست انجام بدی و اون جوش اومد و هر چی تونست بهم گفت و نزدیک بود منو بزنه
منم به آقای برزگر گفتم یه بچه 15ساله اینطور با من برخورد میکنه و من خودم مغازه داشتم شاگرد داشتم و من میخوام کار بهش یاد بدم که وقتی سرمون شلوغ میشه کمکمون کنه و آقای برزگر گفت که این بچه هست باید با ریش خند کارش بفرمونی و اینا گذشت تا امشب رفته بودم بیرون سیگار بکشم و اومدم تو مغازه دیدم سیخ ها رو نیمه کار ول کرده و رفته داره کار دیگه ای انجام بده بهش گفتم متین من خودم فر رو میشورم و تو برو سیخ ها رو بشور و گفت مرتضی بهم گفته سیخ نشور رفتم به مرتضی گفتم دلیل این کار چی هست و گفت که این من احساس کردم خسته شده و من بهش گفتم سیخ ها رو نشوره خلاصه یه خورده با آقا مرتضی بحث کردیم و میگفت من خودم شاگرد زیاد داشتم الان این کارش بفرمونی کیک موتور رو میکنه پایین و میره و باید کم کم کارش بفرمونی بهش گفتم من روز اولی که اومدم اینجا کسی منو کم کم کارفرمود گفت تو خودت رو با این مقایسه میکنی و من چیزی نگفتم و یه نجوای عجیبی تو ذهنم به پا کرد شیطان و واقعا مونده بودم چکار کنم همش هم اعصابم میخواست ذهن بد تر کنه و خورد کنه و بهم میگفت برو برو سیگار بکش تا آروم بشی و من چون سیگار رو کردم روزی ده یازده نخ نمیخواستم برم بکشم و من به مرتضی گفتم من امشب یه خورده حالم ناخوش هست و میخوام برم گفت این اخلاقت اصلا دوست ندارم و برو ولی بدون داری کار اشتباهی میکنی من این حرفهای مرتضی رو شنیدم و دوباره پیشبند بستم و نرفتم و یه خورده باهام صحبت کرد بهش گفتم مرتضی من احساس میکنم که اینجا زیادی هستم و کسی دیگه منو نمیخواد و اگر داری با زور منو نگه میداری بهم گفت تو اگه فکرت باز باشه ما داریم همه اینکارا رو برای تو میکنیم گفت من به متین نیاز دارم الان صبح ساعت 6میخوام ببرمش صحرا و هیزم بیاریم گفتم خوب مگه تو شاگرد نگرفتی که راحت باشیم ظرف بشوره گفت من که حقوقی که به تو میدم به اون نمیدم گفتم چند بهش میدی حسابش کردم میشه برجی چهارو هشصد و دیگه مشتری اومد و بحث نکردیم و بهش گفتم من ازین به بعد کارهایی که خودم میکردم رو انجام میدم اعصاب خودم هم خورد نمیکنم و گفت باید یه وقتایی پا سر یه چیزهایی در گذاشت خلاصه خیلی ناراحت شدم دست مرتضی بهش گفتم تو نباید جلو شاگرد جدید با من اینطور برخورد میکردی و اون یه خورده متوجه شد
من خودم مغازه کبابی داشتم شاگرد داشتم از آدم زن و بچه دار بگیر تا بچه مدرسه ای چند ساله
یه خورده دست مرتضی ناراحت هستم اینکه من بهش گفتم ما شاگردی میخوایم که ظرفها رو بشوره و الان این شاگرد اومده همش میخواد پای منقل باشه یا سرش تو گوشی کنه اینیستا ببینه و اینا رو باید مرتضی متوجه بشه
که منو بفرسته پای منقل و اون رو بگه کارهای آشپزخونه رو بکنه
ذهنم میگه اون تو رو میخواد برای اینکه ظرف بشوری و اینا و ببین این بچه اومده هنوز دو هفته نشده وایساده پا منقل و تو باید ظرف بشوری
یا باید قبول کنم که من شاگرد مردم هستم و کارم نباید به کسی باشه و من زیر دست هستم و باید با سختی کار کنم و برم جلو و کسی هم نمیتونه کاری برام بکنه
یا باید استعفا بدم که دارم روی این موضوع فکر میکنم
من خودم کارها رو انجام میدم نیازی نیست یک شاگرد بیاد که تو دست و پامون باشه و سرش بکنه تو اینیستا و فقط یک شاگرد داشته باشیم اینا هم به مرتضی بگم فاییده ای ندارم و چون پسر همسایشون هست من که میدونم بیرونش نمیکنه و این شاگرد هم فکر نمیکنم اهل ظرف شستن و کار کردن تو کبابی باشه
مصطفی جان تو امروز دست راست مرتضی هستی من برای تو ارزش قائل هستم و مابین تو مرتضی دیدم چه اتفاقاتی افتاد ولی عزیزم صبر کن استعفا نده شاید حکمتی توش باشه که بعداً ها میفهمیم پس خودمون مصطفی خودمون به یاری خدا کارها رو روتین وار انجام میدیم میریم جلو
یه خورده هم مرتضی امروز ظهر سرش شلوغ بوده و کارگر خانم یه چند روزی هست نمیاد چون یکی از بستگانش فوت کرده خلاصه هر موقع اعصابش خورد هست من باید جورش بکشم
خدا رو گواه میگیرم اگر بحث علاقه نبود همین امشب پیام استعفا رو بهش میدادم
نمیگم بچه بدی هست بچه خوبی هست و این دلیل نمیشه که من آدم بدی باشم یا شاگرد بدی باشم منم تا بتونم کارگر خوبی هستم براش و اگر من رفتم از مغازش عمرا بتونه شاگرد مثل من پیدا کنه عمرا
من خودم مغازه کبابی داشتم یک سال و خورده ای مغازه استادم آقای کمالی کار کردم و بعدش مغازه زدم تو آشپزخونه و کبابی هم کار کردم بخواد شاگرد مثل من پیدا کنه و این حقوق ها بهش بده عمرا بتونه و اگرم بتونه خوشحال میشم و مشکلی با این قضیه ندارم ولی اگر قرار باشه برام ارزش قائل نباشه من باهاش ادامه نمیدم
یه چند روزی کامنت ننوشتم و متاسفانه الان که اومدم کامنت بنویسم این ذهن رفتم جلو باهاش و فقط هدفم این هست که خلع صلاحش کنم و یه خورده هم باورهای ذهنیم رو ریختم تو این کامنت که در آینده به دردم بخوره
در هر صورت مرتضی استاد خوبی هست و منم دوسش دارم و امیدوارم این مشکلم هم سر کار حل بشه و دلم خش بشه و میدونم خداوند درست میکنه و نمیگذاره من اذیت بشم خدا خیلی هوای منو داره
پارک شهر میرفتم هر روز عصرها که دیگه نمیرم چون ادمهای منفی اونجا زیاد هست و چون بازنشسته و بیمار هم هستن انرژیهای منفی هم دارن یه رفیق دارم به نام حسین جیگول پیر مرد بازنشسته هست که اسرار داره بیا پارک چند روز پیشتر رفتم پارک انرژیم عوض شد شب که رفتم سر کار متین باهام بحث کرد و اینا هر چی هم نمیخوام برم دوباره عصر که میشه زنگ میزنه این بنده خدا که باید ایمانم رو نشون بدم این ادمها رو بزارم کنار این پارک شهر یه روزهایی که بیمار بودم من میرفتم
خدایا هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی به خداییت قسم هیچ کسی غیر تو ندارم
اگر تو نباشی بنده هات بهم نگاه هم نمیکنن سلام که جای خود داره
خدایا امروز هر چی بیشتر جلو میرم متوجه میشم که تو تو تو تو قدرت داری و اگر لحظه ای به تو شرک بورزی تمام ادمهای اطرافم رفتار و اخلاقشون باهام عوض میشه
خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا من کسی غیر تو ندارم
خدایا این عذت و مقام رو تو به منی که هیچی نداشتم هیچی نبود فقط خونه بود و دود سیگار و معده سوزها بود و فکرهای پوچ شیطان خدایا تو منو از اون روزها نجات دادی و به اینجا رسوندی به خداییت قسم ظلم به خودم کردم اگر اینها رو یادم بره
خدایا یادم هست من هیچی نبودم و الان تو بهم همه چیز رو دادی منظورم از همه چیز برای من فقط اینه تو رو دارم خدایا تو برای من همه چیز هستی
خدایا کمکم کن برم سر کار خودت کمکم کن خودت توانم بده خدایا ذهنم میگه استعفا بده کالا که بحث کردی با متین با مرتضی دیگه این شاگرد سر لج گرفتتش مرتضی سر لج گرفتتش و کار نمیکنه خوب متین
خدایا من چکار کنم با این نجواهایی که دست از سرم برنمیداره خودت کمکم کن
یکی از خاصیتهای ماها دقیقا همین مسأله است که وقتی به بعضی چیزها رسیدیم که اوهم از حرکت های گذشته ما بوده متوقف میشویم.
همیشه باید به دنبال بهبود باشیم همیشه به فکر این باشیم که چگونه ازین بهتر .
باید خیلی aware باشیم که با اولین نشانه ها تغییر کنیم .
کاری کنیم که بتانیم رشد کنیم ، پیشرفت کنیم و وسیعتر شویم .
ما استیم که تصمیم میگیریم که قبل ازینکه شرایط سخت شود تغییر کنیم.
با دیدن اولین نشانه ها.
تمرین این فایل
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
در بحث روابط و عزت نفس همیشه من این مشکل را دارم و داشتم که چند وقتی روی خودم کار میکنم اما وقتی یک مقداری نتیجه میگیرم دیگر هیچ حرکتی نمیکنم و این باعث میشه که نتیجه برگرده . و این توقف روز مرگی را برایم میاره .
همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
بنظرم نوشتن اهرام رنج و لذت برایم خیلی خوب است و باید هر روزه این اهرام را بنویسم و روی خودم کار کنم .
1.کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
ارائه و اتمام پایان نامه دانشگاه
2.در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
در زمان پایان تحصیلم، و زمانی که ازدواج کردم و ابتدا از رابطه عاطفی ام خیلی راضی بودم و فکر کردم دیگر همه چیز تمام شد
3.این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
باعث شد ذهن من از تلاش و هدف گذاری جدید دور بشود و تلاش من برای بهبود دائمی از بین برود…
4.و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
الان زندگی نسبتا آرامی دارم ، فرزندم از آب و گل درآمده و همسرم کار و درآمد خوب مشخصی دارد و من هم در یک شرایط یکنواخت قابل پیش بینی و آرام هستم،گرچه هرروز به مطالعه و .. میپردازم اما در درون اصلا آرام و قرار ندارم و هدف های مختلفی در ذهنم دارم که برای تحقق شان تلاش میکنم و به دنبال تغییرات بنیادین هستم.
سلام من واقعا هرچی فکر میکنم موفقیتی رو یادم نمیاد چونکه من خیلی رفتار عجیبی داشتم که میدونستم که میتونم با این مسیر به تمام اهدافم برسم اما حرکت نمیکردم از روی پروفایلمم میتونید ببینید که تقریبا 3 ساله من با این قوانین آشنا هستم اما حرکتی نکردم فک کنم اصل این مشکل هم بخاطر این بود که من تقریبا 3 بار اوایل که با این قوانین و استاد آشنا شده بودم من میخواستم از تغییر کوچک نتایج بزرگ بگیرم و فکر میکرم که من فرق میکنم و جهان برای من جور دیگه ای عمل میکنه و بخاطر همین هم دیگه حوصله پله پله حرکت به سوی پیشرفتو نداشتم و تا وقتی که من اومدم باز شروع به حرکت کردن کردم و تقریباً 5 روز در این مسیر موندم و خیلی زندگیم روان و زیبا شده بود ولی من فکر کردم اینجوری جلو میره بدون اینکه من روی خودم کار کنم و تنتیجه ش هم این شد که کم کم ولش کردمو گفتم فردا پس فردا دوباره شروع میکنم تا جایی که الان یک سال از اون موضوع گذشته و من خیلی نشانه دریافت کردمو وضعیتم از قبل بدتر شد ولی نداشتم که آخرین ضربه هارو بخورم و الان به توکل خداوند دوباره شروع کردم و اینبار دیگه عقب کشیدنی در کار نیست و آرام آرام به تمام اهدافم میرسم.
امیدوارم موفق و سربلند باشید خداوند یارو نگهدارتون
این فایل ها چقدر به دل من میشینه و واقعا همه باگ هام رو پاسخ میده و من رو به خودم نشون میده
خدایا شکرت
بار اولی که این فایل رو گوش دادم چون عینا حقیقت رو به من گفت و من درد عجیبی رو حس کردم که گیج شدم چیکار کنم منم دقیقا تو همین موقعیتم
من همیشه محل کارم رو عوض کردم و مدام در حرکتم
و به چشم همه اینجور اومده که چخبره و دقیقا به چشم منم این میومد با دیدن این بازخورد ها و بها دادن بهشون
ولی من نادیده میگرفتم و الان هم باید نادیده بگیرم
و جالب اینجاست همه این حرکت کردن ها مدام به پیشرفت من منجر شده و هر کار بهتر از کار فبل بوده با شرایط بهتر از لحاظ لول اجتماعی از لحاظ مالی از لحاظ دیدن توانایی های خودم و حتی تایمی
من برای خودم معروف بودم به پا گذاشتن در ترس هام و نموندن در نقطه امن و حرکت کردن به امید الله
ولی الان یچیزی داره جلومو میگیره و نمیدونم اون چیه و میخوام روش کار کنم
میخوام رو این کار کنم که بدونم این الگوی تکرار شوندست چون تایم ها به شدت کوتاه هست و من مدام در حال جابه جا شدن تو کار هستم
یا واقعا پیشرفتمه
از خداوند هدایت خواستم برای این مورد
من تقریبا وقتی رسیدن رو چشیدم کم کم متوقف شدم از کار کردن روی خودم و نتیجش برام همیشه پسرفت بوده
الان دارم کم کم جلوشو میگیرم
این توقف تو کار کردن روی خودم بهم خوردن رابطه خوبم بود و بعضی موقعا هشدار هاشو در کمتر شدن مالیم میفهمم
و بعد دوباره برمیگردم تو مسیر دقیقا مثل الان
الان یه رویه جدید پیش گرفتم که تو کار کردن رو خودم در شروع کمالگرا نباشم که بیا 4 تا فایل ببین این کارو کن اون کارو کن کاری که همیشه تو همه کار هام انجام میدم
الان از روزی 1 فایل پروژه شروع کردم برای استمرار تو مسیر
برای خریدن دوره هامم دقیقا همینطور شد من دوره ها رو میخریدم به شوق داشتن دوره ها میرسیدم و دیگه کار نمیکردم روشون
همین امروز من باز هم تو کارم به تضاد خوردم
فکر میکردم کار مورد علاقمه و مرتبط با مسیرما ولی نیست
و مدام دارم اقدام میکنم تو کار که خودم رو ببرم بالا تر
الان فروشم بالا رفته خداروشکر
ولی میدونم جای من جای دیگست
من تو کارم همیشه موفق بودم و هستم هر کاری لازم باشه انجام میدم توانا هستم توانایی انجام چند تا کار رو با هم دارم و اگر ندونم چیه هم به بهترین شکل ممکن سعی میکنم انجامش بدم
من خلاقم و به شدت دلسوزانه و درست کار میکنم
و همه این ها رو میدونم و به توانایی های خودم ایمان دارم و میدونم از پس هر کاری به درستی بر میام
چه فروش چه حیطه خودم که معماریه
چه درسام چا خلاقیت و طراحی
چه قبلا که باریستا بودم و به مدیریت و مسابقه هم رسیدم
الان از خداوند خواستم بهم بگه قدم بعدیمو
تا الان دیگه الویت رو خودم قرار دادم
میخوام تایم کاریم رو کم کنم
و نظرم رو زدن بیرون نیست
از خدا میخوام اگر بهترین راه الان در حال حاضر استعفا باشه خودش برام به راحت ترین شکل ممکنه انجامش بده و من مسیرو طی کنم
و الان میخوام رو مهارت های خودم کار کنم الان در همین حد بهم گفته شد
و دارم روی خودمم کار میکنم تا هدایتم کنی الله مهربانم
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش سوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر بسیار سپاسگذارم. بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟ من از گذشته تا به الان به موفقیت بزرگی نرسیده ام. در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟ دقیق نمیدونم اسمش میشه گذاشت موفقیت روابط یا نه اما من در گذشته با بچه های خاله هام و داییم ارتباط صمیمی داشتم و در حالت توقف بودم. این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟ من نشانه های تغییر میدیدم اما توجه نمیکردم و کار خودم میکردم، چون من تغییر نمیکردم این باعث شد یواش یواش ارتباط من باهاشون کمتر و بی کیفیت تر بشه تا جایی من الان ارتباطم باهاشون بسیار محدود شده و هیچ دوستی ندارم. و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟من با مادرم زندگی میکنم و ایشون خرج زندگی منو پرداخت میکنه، زندگی نسبتا آرومی داریم، خواهرام آخر هفته ها خونه ما میان، با مادرم خرید میریم، به مادرم کمک میکنم و در کل من درگیر روزمرگی شدم. من با اینکه میدونم باید تا اخر عمرم قدم به قدم خودم بهبود بدم و گول شرایط الان نخورم، اما احساس میکنم هم دلم میخواد تغییر کنم زندگی جدیدی برای خودم بسازم به آرزوهام برسم، هم اینکه ذهن من از چیزهایی که اشتباه است هنوز لذت میبرد و اینکه اشتیاق و انگیزه قوی برای تغییر را ندارم اما به کار کردن روی خودم ادامه میدم و تسلیم نمیشم.
درود و ارادت خدمت دوستان عزیزم من بیش ازچندسال هست که درحرفه ی گچکاری وگچبری و کناف مشغول به کارم ماهیانه حدود 60میلیون درآمد دارم و زندگی هم توحالت نرمال خودش پیش میره ولی یک ماه که ذهنم درحال پردازش هست که دیگه کافیه وقت تغییر هست باخانواده صحبت کردم و گفتم که من میخوام برم تعمیرگاه و تکاملم روطی کنم خیلی مخالفت هاهم این میون بودکه به لطف خدابرطرف شده و نمیدونم چجوری رازی شدن ولی خدا ازیه جاهایی کمک میکنه که خودمونم خبرنداریم نمیدونین چقدر لذت بخشه تو جایی باشید که دوسش دارید و وقتی کارمیکنید زمان معنایی نداره درسته زیاد آشنایی باتعمیرات ندارم ولی وقتی بتونی بری جایی که دوسش داری انگار تازه معناومفهموم زندگی رومیفهمی سخته میدونم ولی قدم اول که سخته وقتی بیوفتیم تومسیر نشانه ها دستان خداوند میان من برای رسیدن به هدف باید چیزهایی روفداکنم تا به چیزهایی برسم الان به اون صورت حقوقی نمیگیرم ولی آینده مثل آیینه برام شفافه همه میگن داری ریسک میکنی ولی برای من ریسک نیست چون مشخصه فقط تکاملم بایدطی بشه ممنونم از استادعزیز که مارو به درک بهتری از زندگی میرسونه
به نامپروردگار عشق و زیبایی
…….
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من قبلا برای روابطم کار کردم و روابطم بهبود پیدا کرد خوب شد تا جایی اما حس کردم خب دیگه تا اینجا اومدم و تمومه،،،،،حس میکردم تا اونجا محدودم و از خودم نپرسیدم چطور از این بهتر و عالی تر چون بهتر شدن نهایت نداره، ،،،،،،،
ولی من تا یه نقطه میومدم تو روابط از اونجا به بعد دیدم بهتر شد و دیگه تمریناتو تموم کردم ،،،،،و به محض اینکه دیگه حرکت نکردم اوضاع واقعا از قبل بدتر شد …….در حالی که باید مدام بهتر از قبل بشیم ……..بی هدف بودن واقعا آدمو راکد میکنه و زندگی میگنده……
یواش یواش تضاد میاد و باعث چشمات و احساستو تیز کنی تا نشانه هارو ببینی …….
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟متاسفانه من هنوز به اون درک نرسیده بودم و هیج وقت قبل از پایان یک هدف ،،،هدف بعدی انتخاب نکردم……
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
چون هدفی انتخاب نمیکردم پس تو یه سیکل معیوب قرار میگرفتم .و پیشرفتی ام نبود.
استاد بارها میگن بهتره تو شرایط خوب تغییر بدیم خودمونو و به قولی به حساب خود برسیم قبل اینکه جهان به حساب ما برسه،،،،تضادهاااا از راه میرسن و تو شرایط نامناسب بخوایم تغییر کنیم شرایط یکم سخت میشه،اگه تو شرایط خوب تغییر کنیم زودتر به پیشرفت میرسیم
خدایاااا کمکم کن آگاه بشم و به این قانون تغییر عمل کنم…..و قبل از چک و لگد جهان تغییر کنیم*
سلام ودرود وخداقوت استاد عزیزم ودوستای خوبم
خوشحالم کنارتونم وبه رشد آگاهی میرسم
چقد این فایل قشنگ بود وتجربه زندگی سالهای قبل من بود که دررابطه فقط ازمن سو استفاده شد وزمانی که تسلیم شدم وفقط روی خودم کار کردم به طور معجزه آسا مسیر من از طرف مقابل جداشد الان یکسال و نیم هست که جدا شدم وبه آرامش نسبی رسیدم الان دیگه احساس میکنم دلم میخواد وارد رابطه جدید بشم
اگر امکان داره یه فایل در مورد اینکه بهترین زمان مناسب برای ورود به رابطه جدید کی میتونه باشه اماده بفرمایید تا از تجربه خوبتون بیشتر استفاده کنیم
ممنونم استاد بابت اینهمه آگاهی ورشد عاشقونم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و تمام عزیزان در مسیر رشد و بهبود مستمر
تمرین جلسه سوم
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
در سال 91 بزرگترین اتفاق کاری در زندگیم بوجود آمد و استخدام رسمی وزارت نفت شدم (آرزوی بسیاری از جوانان هم وطنم)، این اتفاق مسیر زندگی من رو عوض کرد و چون کارمند رسمی بودم، دیگه خیالم بابت همه چیز راحت شده بود و دغدغه ای نداشتم. پس از گذشت چند سال، متوجه شدم که در مسیرم، پیشرفت ملموس و بزرگی وجود نخواهد داشت و اگر به این روند ادامه بدم، هرگز به استقلال زمانی و مالی و مکانی نخواهم رسید.
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
از اونجایی که چند سال در این شرایط بودم و میدیدم که روند پیشرفت ام بسیار کند و آروم هست، احساس خمودی و بی انگیزگی داشتم ،کاملا از شور و شوق اولیه ام کاسته شده بود و زندگی یکنواخت و تکراری رو داشتم تجربه می کردم. که خوشبختانه با دوره های شما استاد گرامی، اشنا شدم و بیشتر روی خودم کار کردم، این روند رو تغییر دادم، و کامل از زندگی کارمندی خارج شدم.
خدا رو هزاران بار سپس گزارم که شما استاد گرامی رو در مسیر زندگی ام قرارداد.
سلام ودرود به اقا مهرداد …
اقا بهت تبریک میگم که شغل کامندی و گذاشتی کنار . اولین ازادی و اولین قدم مهم زندگی تو برای تغییر برداشتی . چون وقتی از شغل کارمندی خلاص میشی تمام تمرکز و فکرت میاد دست خودت و برای هر چیزی که بخوای میتونی تمرکز 100 بذاری . به نظر من ازادی فکری مهمترین ازادی ه که باهاش به همه چی میرسه رسید.
چون فکر من ما قوی ترین اهرمی که داریم برای تغییر هر چیزی و وقتی این اهرم و با تمام قدرت و کامل زیر هر چیزی بندازیم تکونش میده.
حتی زنگ زده ترین ترمزها رو هم ازاد میکنه.
انشاالله منم یه روزی بتونم این شجاعت و ایمان و مثل شما پیدا کنم و شغل کارمندی و بذارم کنار و تکلیف مو با خودم روشن کنم…
برات بهترین ها رو میخوام…
به نام خداوند بخشنده و مهربان
به نام خدایی که از رگ گردن بهم نزدیکتره
به نام خدایی که قدرت فقط دست اونه
به نام خدای رزاقم
سلام و تحیت پروردگار بر پیامبر خدا استاد عباس منش بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر استاد خانم شایسته بزرگوار و عزیزم
سلام و تحیت پروردگار بر اعضای سایت الهی
مصطفی جان گول ذهنت خوردی این چند روز و کامنت ننوشتی این ذهن رو ول کن که میگه زشته ننویس فاییده ای نداره ببین دوباره کند میخواد بزنه به تمام زندگیت پس مینویسم با قدرت هم مینویسم به یاری خدا هم مینویسم اونقدر مینویسم تا تغیر کنه این ذهن چموش و بازیگرم
شاگرد جدید گرفتیم و من از روز اول بهش گفتم متین باید اینکارهارو بکنی چند روزی کار کرد و پریشب بهش گفتم باید این کارها رو درست انجام بدی و اون جوش اومد و هر چی تونست بهم گفت و نزدیک بود منو بزنه
منم به آقای برزگر گفتم یه بچه 15ساله اینطور با من برخورد میکنه و من خودم مغازه داشتم شاگرد داشتم و من میخوام کار بهش یاد بدم که وقتی سرمون شلوغ میشه کمکمون کنه و آقای برزگر گفت که این بچه هست باید با ریش خند کارش بفرمونی و اینا گذشت تا امشب رفته بودم بیرون سیگار بکشم و اومدم تو مغازه دیدم سیخ ها رو نیمه کار ول کرده و رفته داره کار دیگه ای انجام بده بهش گفتم متین من خودم فر رو میشورم و تو برو سیخ ها رو بشور و گفت مرتضی بهم گفته سیخ نشور رفتم به مرتضی گفتم دلیل این کار چی هست و گفت که این من احساس کردم خسته شده و من بهش گفتم سیخ ها رو نشوره خلاصه یه خورده با آقا مرتضی بحث کردیم و میگفت من خودم شاگرد زیاد داشتم الان این کارش بفرمونی کیک موتور رو میکنه پایین و میره و باید کم کم کارش بفرمونی بهش گفتم من روز اولی که اومدم اینجا کسی منو کم کم کارفرمود گفت تو خودت رو با این مقایسه میکنی و من چیزی نگفتم و یه نجوای عجیبی تو ذهنم به پا کرد شیطان و واقعا مونده بودم چکار کنم همش هم اعصابم میخواست ذهن بد تر کنه و خورد کنه و بهم میگفت برو برو سیگار بکش تا آروم بشی و من چون سیگار رو کردم روزی ده یازده نخ نمیخواستم برم بکشم و من به مرتضی گفتم من امشب یه خورده حالم ناخوش هست و میخوام برم گفت این اخلاقت اصلا دوست ندارم و برو ولی بدون داری کار اشتباهی میکنی من این حرفهای مرتضی رو شنیدم و دوباره پیشبند بستم و نرفتم و یه خورده باهام صحبت کرد بهش گفتم مرتضی من احساس میکنم که اینجا زیادی هستم و کسی دیگه منو نمیخواد و اگر داری با زور منو نگه میداری بهم گفت تو اگه فکرت باز باشه ما داریم همه اینکارا رو برای تو میکنیم گفت من به متین نیاز دارم الان صبح ساعت 6میخوام ببرمش صحرا و هیزم بیاریم گفتم خوب مگه تو شاگرد نگرفتی که راحت باشیم ظرف بشوره گفت من که حقوقی که به تو میدم به اون نمیدم گفتم چند بهش میدی حسابش کردم میشه برجی چهارو هشصد و دیگه مشتری اومد و بحث نکردیم و بهش گفتم من ازین به بعد کارهایی که خودم میکردم رو انجام میدم اعصاب خودم هم خورد نمیکنم و گفت باید یه وقتایی پا سر یه چیزهایی در گذاشت خلاصه خیلی ناراحت شدم دست مرتضی بهش گفتم تو نباید جلو شاگرد جدید با من اینطور برخورد میکردی و اون یه خورده متوجه شد
من خودم مغازه کبابی داشتم شاگرد داشتم از آدم زن و بچه دار بگیر تا بچه مدرسه ای چند ساله
یه خورده دست مرتضی ناراحت هستم اینکه من بهش گفتم ما شاگردی میخوایم که ظرفها رو بشوره و الان این شاگرد اومده همش میخواد پای منقل باشه یا سرش تو گوشی کنه اینیستا ببینه و اینا رو باید مرتضی متوجه بشه
که منو بفرسته پای منقل و اون رو بگه کارهای آشپزخونه رو بکنه
ذهنم میگه اون تو رو میخواد برای اینکه ظرف بشوری و اینا و ببین این بچه اومده هنوز دو هفته نشده وایساده پا منقل و تو باید ظرف بشوری
یا باید قبول کنم که من شاگرد مردم هستم و کارم نباید به کسی باشه و من زیر دست هستم و باید با سختی کار کنم و برم جلو و کسی هم نمیتونه کاری برام بکنه
یا باید استعفا بدم که دارم روی این موضوع فکر میکنم
من خودم کارها رو انجام میدم نیازی نیست یک شاگرد بیاد که تو دست و پامون باشه و سرش بکنه تو اینیستا و فقط یک شاگرد داشته باشیم اینا هم به مرتضی بگم فاییده ای ندارم و چون پسر همسایشون هست من که میدونم بیرونش نمیکنه و این شاگرد هم فکر نمیکنم اهل ظرف شستن و کار کردن تو کبابی باشه
مصطفی جان تو امروز دست راست مرتضی هستی من برای تو ارزش قائل هستم و مابین تو مرتضی دیدم چه اتفاقاتی افتاد ولی عزیزم صبر کن استعفا نده شاید حکمتی توش باشه که بعداً ها میفهمیم پس خودمون مصطفی خودمون به یاری خدا کارها رو روتین وار انجام میدیم میریم جلو
یه خورده هم مرتضی امروز ظهر سرش شلوغ بوده و کارگر خانم یه چند روزی هست نمیاد چون یکی از بستگانش فوت کرده خلاصه هر موقع اعصابش خورد هست من باید جورش بکشم
خدا رو گواه میگیرم اگر بحث علاقه نبود همین امشب پیام استعفا رو بهش میدادم
نمیگم بچه بدی هست بچه خوبی هست و این دلیل نمیشه که من آدم بدی باشم یا شاگرد بدی باشم منم تا بتونم کارگر خوبی هستم براش و اگر من رفتم از مغازش عمرا بتونه شاگرد مثل من پیدا کنه عمرا
من خودم مغازه کبابی داشتم یک سال و خورده ای مغازه استادم آقای کمالی کار کردم و بعدش مغازه زدم تو آشپزخونه و کبابی هم کار کردم بخواد شاگرد مثل من پیدا کنه و این حقوق ها بهش بده عمرا بتونه و اگرم بتونه خوشحال میشم و مشکلی با این قضیه ندارم ولی اگر قرار باشه برام ارزش قائل نباشه من باهاش ادامه نمیدم
یه چند روزی کامنت ننوشتم و متاسفانه الان که اومدم کامنت بنویسم این ذهن رفتم جلو باهاش و فقط هدفم این هست که خلع صلاحش کنم و یه خورده هم باورهای ذهنیم رو ریختم تو این کامنت که در آینده به دردم بخوره
در هر صورت مرتضی استاد خوبی هست و منم دوسش دارم و امیدوارم این مشکلم هم سر کار حل بشه و دلم خش بشه و میدونم خداوند درست میکنه و نمیگذاره من اذیت بشم خدا خیلی هوای منو داره
پارک شهر میرفتم هر روز عصرها که دیگه نمیرم چون ادمهای منفی اونجا زیاد هست و چون بازنشسته و بیمار هم هستن انرژیهای منفی هم دارن یه رفیق دارم به نام حسین جیگول پیر مرد بازنشسته هست که اسرار داره بیا پارک چند روز پیشتر رفتم پارک انرژیم عوض شد شب که رفتم سر کار متین باهام بحث کرد و اینا هر چی هم نمیخوام برم دوباره عصر که میشه زنگ میزنه این بنده خدا که باید ایمانم رو نشون بدم این ادمها رو بزارم کنار این پارک شهر یه روزهایی که بیمار بودم من میرفتم
خدایا هیچ کسی هیچ کسی هیچ کسی به خداییت قسم هیچ کسی غیر تو ندارم
اگر تو نباشی بنده هات بهم نگاه هم نمیکنن سلام که جای خود داره
خدایا امروز هر چی بیشتر جلو میرم متوجه میشم که تو تو تو تو قدرت داری و اگر لحظه ای به تو شرک بورزی تمام ادمهای اطرافم رفتار و اخلاقشون باهام عوض میشه
خدایا من سخت به تو محتاج هستم
خدایا من کسی غیر تو ندارم
خدایا این عذت و مقام رو تو به منی که هیچی نداشتم هیچی نبود فقط خونه بود و دود سیگار و معده سوزها بود و فکرهای پوچ شیطان خدایا تو منو از اون روزها نجات دادی و به اینجا رسوندی به خداییت قسم ظلم به خودم کردم اگر اینها رو یادم بره
خدایا یادم هست من هیچی نبودم و الان تو بهم همه چیز رو دادی منظورم از همه چیز برای من فقط اینه تو رو دارم خدایا تو برای من همه چیز هستی
خدایا کمکم کن برم سر کار خودت کمکم کن خودت توانم بده خدایا ذهنم میگه استعفا بده کالا که بحث کردی با متین با مرتضی دیگه این شاگرد سر لج گرفتتش مرتضی سر لج گرفتتش و کار نمیکنه خوب متین
خدایا من چکار کنم با این نجواهایی که دست از سرم برنمیداره خودت کمکم کن
خدایا پروردگارا به تو محتاجم
براتون آرزوی بهترینها رو دارم از خداوند منان
بنام خدایی مهربان
سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم
پروژه تغییر جلسه سوم
یکی از خاصیتهای ماها دقیقا همین مسأله است که وقتی به بعضی چیزها رسیدیم که اوهم از حرکت های گذشته ما بوده متوقف میشویم.
همیشه باید به دنبال بهبود باشیم همیشه به فکر این باشیم که چگونه ازین بهتر .
باید خیلی aware باشیم که با اولین نشانه ها تغییر کنیم .
کاری کنیم که بتانیم رشد کنیم ، پیشرفت کنیم و وسیعتر شویم .
ما استیم که تصمیم میگیریم که قبل ازینکه شرایط سخت شود تغییر کنیم.
با دیدن اولین نشانه ها.
تمرین این فایل
در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
در بحث روابط و عزت نفس همیشه من این مشکل را دارم و داشتم که چند وقتی روی خودم کار میکنم اما وقتی یک مقداری نتیجه میگیرم دیگر هیچ حرکتی نمیکنم و این باعث میشه که نتیجه برگرده . و این توقف روز مرگی را برایم میاره .
همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
بنظرم نوشتن اهرام رنج و لذت برایم خیلی خوب است و باید هر روزه این اهرام را بنویسم و روی خودم کار کنم .
خداره صدهزار مرتبه شکر
1.کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟
ارائه و اتمام پایان نامه دانشگاه
2.در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟
در زمان پایان تحصیلم، و زمانی که ازدواج کردم و ابتدا از رابطه عاطفی ام خیلی راضی بودم و فکر کردم دیگر همه چیز تمام شد
3.این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟
باعث شد ذهن من از تلاش و هدف گذاری جدید دور بشود و تلاش من برای بهبود دائمی از بین برود…
4.و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟
الان زندگی نسبتا آرامی دارم ، فرزندم از آب و گل درآمده و همسرم کار و درآمد خوب مشخصی دارد و من هم در یک شرایط یکنواخت قابل پیش بینی و آرام هستم،گرچه هرروز به مطالعه و .. میپردازم اما در درون اصلا آرام و قرار ندارم و هدف های مختلفی در ذهنم دارم که برای تحقق شان تلاش میکنم و به دنبال تغییرات بنیادین هستم.
بنام خداوند مهربان.
سلام من واقعا هرچی فکر میکنم موفقیتی رو یادم نمیاد چونکه من خیلی رفتار عجیبی داشتم که میدونستم که میتونم با این مسیر به تمام اهدافم برسم اما حرکت نمیکردم از روی پروفایلمم میتونید ببینید که تقریبا 3 ساله من با این قوانین آشنا هستم اما حرکتی نکردم فک کنم اصل این مشکل هم بخاطر این بود که من تقریبا 3 بار اوایل که با این قوانین و استاد آشنا شده بودم من میخواستم از تغییر کوچک نتایج بزرگ بگیرم و فکر میکرم که من فرق میکنم و جهان برای من جور دیگه ای عمل میکنه و بخاطر همین هم دیگه حوصله پله پله حرکت به سوی پیشرفتو نداشتم و تا وقتی که من اومدم باز شروع به حرکت کردن کردم و تقریباً 5 روز در این مسیر موندم و خیلی زندگیم روان و زیبا شده بود ولی من فکر کردم اینجوری جلو میره بدون اینکه من روی خودم کار کنم و تنتیجه ش هم این شد که کم کم ولش کردمو گفتم فردا پس فردا دوباره شروع میکنم تا جایی که الان یک سال از اون موضوع گذشته و من خیلی نشانه دریافت کردمو وضعیتم از قبل بدتر شد ولی نداشتم که آخرین ضربه هارو بخورم و الان به توکل خداوند دوباره شروع کردم و اینبار دیگه عقب کشیدنی در کار نیست و آرام آرام به تمام اهدافم میرسم.
امیدوارم موفق و سربلند باشید خداوند یارو نگهدارتون
به نام خداوند بخشنده وبخشایش گرم
سلام به دوستان عزیزم
این فایل ها چقدر به دل من میشینه و واقعا همه باگ هام رو پاسخ میده و من رو به خودم نشون میده
خدایا شکرت
بار اولی که این فایل رو گوش دادم چون عینا حقیقت رو به من گفت و من درد عجیبی رو حس کردم که گیج شدم چیکار کنم منم دقیقا تو همین موقعیتم
من همیشه محل کارم رو عوض کردم و مدام در حرکتم
و به چشم همه اینجور اومده که چخبره و دقیقا به چشم منم این میومد با دیدن این بازخورد ها و بها دادن بهشون
ولی من نادیده میگرفتم و الان هم باید نادیده بگیرم
و جالب اینجاست همه این حرکت کردن ها مدام به پیشرفت من منجر شده و هر کار بهتر از کار فبل بوده با شرایط بهتر از لحاظ لول اجتماعی از لحاظ مالی از لحاظ دیدن توانایی های خودم و حتی تایمی
من برای خودم معروف بودم به پا گذاشتن در ترس هام و نموندن در نقطه امن و حرکت کردن به امید الله
ولی الان یچیزی داره جلومو میگیره و نمیدونم اون چیه و میخوام روش کار کنم
میخوام رو این کار کنم که بدونم این الگوی تکرار شوندست چون تایم ها به شدت کوتاه هست و من مدام در حال جابه جا شدن تو کار هستم
یا واقعا پیشرفتمه
از خداوند هدایت خواستم برای این مورد
من تقریبا وقتی رسیدن رو چشیدم کم کم متوقف شدم از کار کردن روی خودم و نتیجش برام همیشه پسرفت بوده
الان دارم کم کم جلوشو میگیرم
این توقف تو کار کردن روی خودم بهم خوردن رابطه خوبم بود و بعضی موقعا هشدار هاشو در کمتر شدن مالیم میفهمم
و بعد دوباره برمیگردم تو مسیر دقیقا مثل الان
الان یه رویه جدید پیش گرفتم که تو کار کردن رو خودم در شروع کمالگرا نباشم که بیا 4 تا فایل ببین این کارو کن اون کارو کن کاری که همیشه تو همه کار هام انجام میدم
الان از روزی 1 فایل پروژه شروع کردم برای استمرار تو مسیر
برای خریدن دوره هامم دقیقا همینطور شد من دوره ها رو میخریدم به شوق داشتن دوره ها میرسیدم و دیگه کار نمیکردم روشون
همین امروز من باز هم تو کارم به تضاد خوردم
فکر میکردم کار مورد علاقمه و مرتبط با مسیرما ولی نیست
و مدام دارم اقدام میکنم تو کار که خودم رو ببرم بالا تر
الان فروشم بالا رفته خداروشکر
ولی میدونم جای من جای دیگست
من تو کارم همیشه موفق بودم و هستم هر کاری لازم باشه انجام میدم توانا هستم توانایی انجام چند تا کار رو با هم دارم و اگر ندونم چیه هم به بهترین شکل ممکن سعی میکنم انجامش بدم
من خلاقم و به شدت دلسوزانه و درست کار میکنم
و همه این ها رو میدونم و به توانایی های خودم ایمان دارم و میدونم از پس هر کاری به درستی بر میام
چه فروش چه حیطه خودم که معماریه
چه درسام چا خلاقیت و طراحی
چه قبلا که باریستا بودم و به مدیریت و مسابقه هم رسیدم
الان از خداوند خواستم بهم بگه قدم بعدیمو
تا الان دیگه الویت رو خودم قرار دادم
میخوام تایم کاریم رو کم کنم
و نظرم رو زدن بیرون نیست
از خدا میخوام اگر بهترین راه الان در حال حاضر استعفا باشه خودش برام به راحت ترین شکل ممکنه انجامش بده و من مسیرو طی کنم
و الان میخوام رو مهارت های خودم کار کنم الان در همین حد بهم گفته شد
و دارم روی خودمم کار میکنم تا هدایتم کنی الله مهربانم
ممنونم خدایا
خدایا صدهزار مرتبه شکرت و سپاسگذارم الله من
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته محترم، دوستان محترم، بابت آگاهی های بخش سوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر بسیار سپاسگذارم. بنویسید: کدام موفقیت بزرگ در گذشتهی شما، تبدیل به «سقف» شما شد؟ من از گذشته تا به الان به موفقیت بزرگی نرسیده ام. در چه مقطعی از زندگیتان (شغلی، مالی، روابطی) به یک هدف بزرگ رسیدید، احساس کردید «دیگر تمام شد» و کار کردن روی خودتان را متوقف کردید؟ دقیق نمیدونم اسمش میشه گذاشت موفقیت روابط یا نه اما من در گذشته با بچه های خاله هام و داییم ارتباط صمیمی داشتم و در حالت توقف بودم. این توقف و احساس رضایت کامل، چه نتایجی (شاید حتی پسرفت، بیانگیزگی یا روزمرگی) برای شما به همراه داشت؟ من نشانه های تغییر میدیدم اما توجه نمیکردم و کار خودم میکردم، چون من تغییر نمیکردم این باعث شد یواش یواش ارتباط من باهاشون کمتر و بی کیفیت تر بشه تا جایی من الان ارتباطم باهاشون بسیار محدود شده و هیچ دوستی ندارم. و سوال مهمتر برای خودشناسی امروز شما: همین امروز، آن «بهشت امن» یا «سقف راحتی» که احساس میکنید به آن رسیدهاید و شور و اشتیاق رشد را از شما گرفته (و میدانید که باید برای عبور از آن تغییر کنید) چیست؟من با مادرم زندگی میکنم و ایشون خرج زندگی منو پرداخت میکنه، زندگی نسبتا آرومی داریم، خواهرام آخر هفته ها خونه ما میان، با مادرم خرید میریم، به مادرم کمک میکنم و در کل من درگیر روزمرگی شدم. من با اینکه میدونم باید تا اخر عمرم قدم به قدم خودم بهبود بدم و گول شرایط الان نخورم، اما احساس میکنم هم دلم میخواد تغییر کنم زندگی جدیدی برای خودم بسازم به آرزوهام برسم، هم اینکه ذهن من از چیزهایی که اشتباه است هنوز لذت میبرد و اینکه اشتیاق و انگیزه قوی برای تغییر را ندارم اما به کار کردن روی خودم ادامه میدم و تسلیم نمیشم.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
درود و ارادت خدمت دوستان عزیزم من بیش ازچندسال هست که درحرفه ی گچکاری وگچبری و کناف مشغول به کارم ماهیانه حدود 60میلیون درآمد دارم و زندگی هم توحالت نرمال خودش پیش میره ولی یک ماه که ذهنم درحال پردازش هست که دیگه کافیه وقت تغییر هست باخانواده صحبت کردم و گفتم که من میخوام برم تعمیرگاه و تکاملم روطی کنم خیلی مخالفت هاهم این میون بودکه به لطف خدابرطرف شده و نمیدونم چجوری رازی شدن ولی خدا ازیه جاهایی کمک میکنه که خودمونم خبرنداریم نمیدونین چقدر لذت بخشه تو جایی باشید که دوسش دارید و وقتی کارمیکنید زمان معنایی نداره درسته زیاد آشنایی باتعمیرات ندارم ولی وقتی بتونی بری جایی که دوسش داری انگار تازه معناومفهموم زندگی رومیفهمی سخته میدونم ولی قدم اول که سخته وقتی بیوفتیم تومسیر نشانه ها دستان خداوند میان من برای رسیدن به هدف باید چیزهایی روفداکنم تا به چیزهایی برسم الان به اون صورت حقوقی نمیگیرم ولی آینده مثل آیینه برام شفافه همه میگن داری ریسک میکنی ولی برای من ریسک نیست چون مشخصه فقط تکاملم بایدطی بشه ممنونم از استادعزیز که مارو به درک بهتری از زندگی میرسونه
آرامش و باشما تجربه میکنیم استاد
فردوسی یه جایی قشنگ میگه
“گر در طلب گوهر کانی ،کانی”
“گر درطلب لقمه ی نانی ،نانی”
“این نکته ی رمز اگرتو دانی دانی”
هرچیز که درجستن آنی ،آنی”