این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
زمانی بود که من احساس وابستگی بسیار زیادی به یک نفر داشتم.
این احساس به قدری شدید بود که وقتی اون پیشم نبود، با فکر برگشتنش زندگی میکردم و وقتی هم که میومد، همش دلم میخواست محکم بغلش کنم و اصلا اجازه ندم از پیشم جایی بره.
کم کم جهان نشانه ها رو بهم میداد و اون آدم کم کم داشت از من دور میشد.
یادمه بهم میگفت دوست داشتن تو اینجوریه که من بهت میگم یه لیوان آب بده، تو برام سَد میاری و میگی باید کل آب این سَد رو بخوری چون من عاشقتم.
یعنی نشانه از این واضح تر نبود که خود اون آدم داشت بهم میگفت انقدر زیاد من رو دوست نداشته باش.
از طرفی من با وابستگیم داشتم شرک میورزیدم و همیشه فکر میکردم اگه اون آدم بخواد دست از پا خطا کنه، من به فلانی و فلانی و فلانی میگم و اونها حتما طرف من رو میگیرن و نمیذارن اون آدم اذیتم کنه.
من انقدر در این مسیر وابستگی و شرک ورزی پیش رفتم که در آخر یک دعوای بسیار شدید بین ما شروع شد و من از سلاحم استفاده کردم و رفتم به اون آدم هایی که فکر میکردم کمکم میکنن گفتم.
اتفاقی که افتاد این بود که اون آدم ها نه تنها کمکم نکردن، بلکه طرف اون آدم رو گرفتن و من با تمام وجودم احساس کردم از درون فروپاشیدم.
من به قعر دره سقوط کردم. جایی که هیچ نشانی از امید نمیدیدم.
من مدت زیادی در عمق اون دره موندم و برای خودم سوگواری کردم.
اما خداوند ته اون دره هم بود و داشت صدای من رو میشنید.
بهم میگفت من بارها بهت گفتم تغییر کن اما تو هر روز وابسته تر و محتاج تر به غیر من شدی.
حالا هم دیر نشده.
به خاطر نا آگاهی خودت به قعر این دره افتادی، اما من با آگاهی خودم از اینجا بیرون میارمت.
من این پیام رو شنیدم و بهش توکل کردم.
یادمه اون روز، یکی از اون آدم ها قرار بود بیاد باهام در مورد این قضیه صحبت کنه.
صبحش پاشدم و به خدای خودم گفتم تو همراهم باش. من هیچی نمیدونم و سعی کردم حالم رو خوب کنم و در حدی پیش رفتم که احساس میکردم در کنار خداوندم ایستادم.
از اون روز به بعد سعی کردم هر روز یک قدم به سمت پیشرفت شخصیتم بردارم و به لطف خدای مهربانم، آموزه های استاد در این زمینه خیلی بهم کمک کرد.
من بدون توجه به واکنش اطرافیان نسبت به خودم، کم کم سعی کردم سمت خودم رو اصلاح کنم.
میگفتم برام مهم نیست دیگران چی میگن. من خودم رو اصلاح میکنم و رابطم رو هم با اون آدم ها اصلاح میکنم.
خدا خودش بقیه اش رو پیش میبره.
من از سلاح بی اعتنایی به ناخواسته ها استفاده کردم.
الان که دارم این ها رو میگم، چهار سال از اون اتفاقات میگذره.
در حال حاضر جایگاهی که من پیش اون آدم ها دارم زمین تا آسمون با جایگاه قبلیم فرق داره.
قبلا همیشه ازشون طعنه میشنیدم که تو فلانی و تو بهمانی.
اما الان به جز عشق چیز دیگه ای ازشون دریافت نمیکنم.
به وضوح میبینم که در رابطه با من خیلی خیلی حواسشون هست که صحبت نادرستی نکنن.
احترامم رو به حدی حفظ میکنن که اصلا باورم نمیشه این آدم ها، همون هایی هستن که انقدر بد با من رفتار میکردن.
اگر کسی کوچکترین حرفی علیه من بزنه، سریع بهش میگن حواسش رو جمع کنه و مودب باشه.
الان دیگه اون آدم ها به خودشون اجازه نمیدن کوچکترین حرف ناشایستی بهم بزنن، چه برسه به این که بخوان مدام تحقیرم کنن و بهم احساس بی عرضه بودن بدن.
رابطم با اون آدمی که بهش وابسته بودم هیچ ربطی به چهار سال پیش نداره.
من بارها خودم برنامه ریختم و تنها رفتم مسافرت و مدتها ازش دور شدم.
اتفاقی که میفتاد این بود که بهم زنگ میزد و میگفت دلم برات تنگ شده.
الان اون آدم آزاد آزاده.
اگر هیچوقت دیگه در زندگیم پیداش نشه، من مشکلی ندارم.
هنوزم دوستش دارم، اما دیگه براش نمیمیرم.
اون هم دوستم داره و حواسش رو جمع کرده که وارد خطوط قرمز من نشه.
تمام این تغییرات از اون لحظه ای شروع شد که من گفتم خدایا، من بدون تو و کمک تو هیچم. نجاتم بده و خداوند بی درنگ نجاتم داد.
من در طول این چهار سال سعی کردم ایراداتم رو اصلاح کنم.
من از لحاظ عزت نفس در جایگاهی ایستادم که چهار سال پیش خوابش رو هم نمیدیدم. دیگه به کسی اجازه ی ورود به حریمم رو نمیدم و اصلا نیازی هم نیست کار خاصی انجام بدم. انقدر عزت نفسم بالا رفته که آدم ها خودشون از ورود به حریمم حذر میکنن.
من از لحاظ فرکانسی در جایگاهی ایستادم که خیلی وقته اتفاق ناگواری برام نیفتاده و هر روز بهتر و روان تر و آسان تر از روز قبل داره برام پیش میره.
من از لحاظ ایمان به خداوند و شرک نورزیدن در جایگاهی ایستادم که هر اتفاقی در زندگیم میفته با قلبم، خوب بودنش رو متوجه میشم. من دیگه از اتفاقات غیر منتظره نمیترسم و اتفاق غیر منتظره ای هم برام رخ نداده.
در حال حاضر دارم دوره ی عزت نفس، دوازده قدم و پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر رو با هم کار میکنم و از لحاظ مالی، عاطفی، ایمانی، فرکانسی و هر مورد دیگه ای، جایگاهم به مراتب بالاتر از هر زمان دیگه ایه.
همین چند روز پیش بود که از لحاظ کاری، سرم خیلی شلوغ شده بود چون به الهامات قلبیم عمل کرده بودم. باید کاری که ده روز زمان میبرد رو طی دو روز انجام میدادم.
رو کردم به خدا و گفتم میدونم برام برنامه داری. من بهت اعتماد میکنم. خودت که داری حجم کارم رو میبینی. تازه این در حالیه که من هم باید بچه ام رو نگه دارم و هم به زندگیم با همسرم برسم. پس کمکم کن و راهم رو هموار کن.
همون موقع خداوند شرایط رو جوری رقم زد که من بتونم همون کار رو طی ده روز انجام بدم و هیچکس هم ازم شاکی نباشه و حتی بهم حق هم بدن.
من در مقایسه با چهار سال پیش روی قله ایستادم و این ها همه از لطف پروردگار مهربانمه.
خداوند من بسیار رساننده ی امره و هر چیزی رو که من ازش میخوام برام عملی میکنه.
الان چند روزه که میفهمم تمام زندگیم داره روان پیش میره و من در هر لحظه دارم توسط خداوندم هدایت میشم.
هر چیزی که در ستاره ی قطبی مینویسم تا شب نه تنها اجابت میشه، بلکه یا در حد تصورمه یا فراتر از اون.
فرزندم زمانی با من کار داره که من کارهام رو انجام دادم و میتونم بهش رسیدگی کنم.
در 90 درصد مواقع فرزندم زمانی از خواب بیدار میشه که من یک ثانیه قبل کارم تموم شده.
این ها همه حاصل لطف پروردگارمه.
استاد عزیزم ازتون سپاسگزارم که این مسیر رو با چراغ هدایت پروردگار برامون روشن کردین.
سلام به استاد عزیزم ومریم جان وتمام دوستان هم فرکانسیم در سرتاسر این دنیای زیبا
داستان من مربوط میشه به وضعیت ظاهریم وپوست چرب وپرتقالی صورتم و پهلو وشکمم که بزرگ تر شده بود ودیگه نمی تونستم به راحتی هر لباسی رو بپوشم وتوی استخر مدام این پهلوها من رو آزار میداد وحدود یک سال با خودم بابت رفتن به باشگاه یا خرید دوره قانون سلامتی درگیر بودم وشرایط هم برای خرید دوره برام فراهم نمیشد یا اگر پول دوره جور میشد به راحتی وسریع خرج میشد ومن میفهمیدم که هنوز از نظر ذهنی آماده تعهد دادن وروی اصول دوره موندن نیستم تا اینکه این رنج ظاهر من به حدی رسید که لذت خوردن انواع غذاها دیگه برام دیده نمیشد وبه لطف خداوند راحت دوره رو خریدم وامروز تقریبا 35 روزه که با قانون سلامتی دارم میرم جلو .نمیگم 100درصد به دوره عمل کردم ولی بالای 90درصد درمسیر وبا دوره بودم ونتیجه این 90درصد این شد که پهلوهام به شدت نسبت به قبل اب شده شکمم کوچیک شده وراحت میتونم روی پام رو ببینم چربی پوستم بسیار نرمال شده پوست پرتقالی بودن صورتم خیلی بهتر شده وپوست صورتم بسیار روشن تر ویکدست تر شده ,موهای چربم به حالت طبیعی رسیده وخیلی اتفاق های عالی وبی نظیری که با تغییر مسیرم واستفاده از اهرم رنج ولذتی که برام ایجاد شده بود وازش استفاده کردم دارم میبینم ولذت میبرم.
خداوند رو بسیار شاکر وسپاسگزارم بابت اینکه مسیر رو بسیار برام هموارتر کرده ومیبینم که چرخ های زندگیم روغن کاری شده ودارم روان تر زندگی میکنم.
خداروشکر بابت استاد ومسیری که با وجود ایشون هموارتر شده
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی ام وسلامتی خانواده ام وپرنسس الهیمان.
دیروزصبح برای نمازبیدارشدم متوجه نشدم چنددقیقه تا اذان صبح مونده رفتم وضوگرفتم وگفتم الان میرم آب میخورم روزه میگیرم!!!!
هنوز وضوم تمام نشده بودن صدای دلنشین منادی ازتلویزیون به گوشم رسیدگفتم خدایاکمکم کن تاامروزبتوانم ذهنم راکنترل کنم برای خوردن. نمازخوندم عزیزدلم رفت سرکاروخوابیدم ساعت8صبح بیدارشدم اول خوراک روح ذهنم رابافایلهای انگیزشی دادم بعدسریع پتو متکا رو مرتب کردم گفتم هنوزنوشخوارهای ذهن شروع نشده من که بی نهایت وقت آزاددارم ازخانه میرم بیرون به قصدپیاده روی گفتم قدم اول بامن سریع لباس پوشیدم درب آپارتمان رو بازکردم گفتم بگوکجابریم گفت پارک پله کانی هفت تیرساعت9:9:9ثانیه خدایا این نشانه ی عالیه.
راه افتادم من قبل از بیرون رفتن ازمنزل به خداوکل کائنات سلام میکنم بعدخارج می شم.
خدایی اولًا اینوبگم حدودا شاید2ماه پیش توی کامنتهام گفتم که خواب نوه ی دایی جانم رودیدم سیده بی بی ربابه آمد که خانم بی ریاومومن هست البته به سبک خداپرستی خودش که خیلی دوست داره حرفهای استادروبشنوه ولی هنوز تومدارنیست امیدوارم به مدار واردشود لیاقتشو داره.
یک تکه پنبه یاپشم سوخته ی آتشی دستش بودگذاشت وسط سرم صدای جیزوجیزش راباگوشم میشنیدم ولی اصلا نه دردونه سوختن احساس میکردم خیلی راحت بودم ومراسمی بودکه بایداجرامیشدومادرم ازمکه ی واجب آمده بودازکل بچههاش ناراضی وناراحت همراه باگله وشکایت بودگفتم مادرچی شده حرص نخورخدابیامرزگفت ازدست همه شون ناراضی وناراحتم به هرکدومشون میگم به حرفم نمی کنندکارخودشون رو انجام میدن وبرای من از مکه سوغاتی یک باکس پرنبات های نی دارتزئین شده باشگوفه های صورتی آورده بود وبه من دادوناگفته نماند همین نوه ی دائی جانم برام سوغاتی مجسمه ی تژئینی سوغات آورده بودتوی خوابم .
دختردوم خواهربزرگم توی خانه بامابودواوهم سیدهست سحرجان ودیگه هیچ کس اجازه ی ورودبه این خانه رانداشت وکل جمعیت زیادی بیرون از حیاط بودند وکسی اجازه ی ورود هم نداشت.
خلاصه ازهمون موقع که این خواب یاالهام به من شده واقعأ ذهنم به لطف ربم آرامترشده نه که بگم خوب ولی بهترشده بازهم من روی خودم کارمیکنم وتمام وقتم راصرف خودم میکنم یکسره توی سایت یاگوش دادن به فایلهاهستم.
ودیروز که برای پیاده روی حاضر شدم ذهنم یواشکی گفت یک بطری کوچک آب بردارگفتم ساکت طفلک سریع ساکت شد.
رفتم بیرون وازسمت چپ خیابان که سایه بود به مسیرم ادامه دادم تارسیدم به پارک پله سنگی عرق کرم سریع رفتم سرویس موهاموباگیره مرتب کردم دورگردنم وصورتم را آب زدم.
به عشقم قلبم گفتم ازکدام طرف ادامه دهیم ذهنم گفت ازچپ راحتری قلبم گفت از راست برو چندمرتبه ازچپ رفتی تکراری شده ذهنم گفت پله ها زیادن بالابری روزه هستی اذیت میشی.
قلبم گفت یکم ازکنارگذرکوه میریم یکم ازپله خودم کمکت می کنم چوب دستی هم نداشتم راه رو ادامه دادم کناره گذر کوه تمام شد به پله ها رسیدم وگفتم خدارحمت کنه مادرمن که سنش ازمن زیادتربودماروباخودش می بردکوه برای جمع آوری سبزی کوهی وکنگر و……مگه من چه چیزی ازمادرم کمتردارم ادامه بده!!!!!
شاید70تاپله رویابیشتربالارفتم توی محوطه باز رسیدم 2تاخانم2تاآقاروی نیمکت برای استراحت نشسته بودندسمت اتاقک نگهبانی نیمکت خالی بودرفتم درازکشیدم وازاون بالا یکطرف شهرتاجایی که چشم کارمیکردزیرپام بودومدام شکرگذاری میکردم البته هندزفری هم توی گوشم.
یک لحظه حالت ضعف گرفتم وعرق به من نشست ذهنم گفت الان اینجاروی کوه چه چیزی هست فوقش اگه نگهبان یک جرعه آب بهت بده بعدش چی؟؟؟؟¡!!!
ولی بازهم گفتم خدایاالان ساعت 10ونیم گذشته کمکم کن کنترل ذهن خیلی مهمه که خدابه من صبرواستقامت داد.
اون خانم وآقایان رفتند2تاپسرهای نوجوان ازپله هاآمدندبالاگفتم بلندشم باهمین بچهها راه رو ادامه بدم به طرف پارک خورشیدراه خاکی ولی کنارکوه هموارومرتبه ازنگهبان تشکرکردم راه افتادم همون اول راه 2تانوجوان رفتندروی کوه ومن به راهم ادامه دادم ولی صداشون روی کوه به گوش می رسیدبین راه2تامردمیانسال دیدم وبه پارک خورشیدرسیدم یک خانم جوان روتوی مسیردیدم وبه همه هم خداقوت میگفتم ازکوه پائین امدم نگهبان بعدی رودیدم سلام وخداقوت گفتم وبه اون راهی که اول ذهنم گفت ازچپ برو الان رسیدم به همون راه وکل مسیری که همیشه میرفتم وبرمیگشتم رو این بارقلبم گفتم برعکس برو برگردمنم به حرف قلبم کردم وزیادفرقی نداشت یکی اینکه همون اولش باید از کنار گذر کوه سربالایی میرفتم یکم براذهنم هضمش آسون نبود ویکی هم اولین باربودازاین مسیرشروع کردم برای دورزدن دورکوه بالاخره پیاده روی رو بدون خوردن حتی جرعه ای آب ادامه دادم وتوی مسیرهم پیاده هارو می دیدم هم مامورین آبیاری ونگهبانان باموتورتوی این مسیربودندبه همه دست تکون می دادم وبین راه دوجاخم شدم سجده ی شکربجاآوردم البته من قبل از آشنایی با قانون جذب هم هرجامی رسیدزیبایی میدیم حتی سرچهاراه کنارخیابان سجده کردم وخیلی هم حال میده لذت داره.
و ناگفته نماند این مسیر حتی خط واحدهم ازنزدیک خانه وبالعکس داشت ولی گفتم بایدپیاده روی کنم چندوقتی بودحالاتنبلی یا مشغول زندگی بودم که خودم روقانع میکنم بیشترتنبلی من بوده که نرفتم!!!!!ولی دیروزازخجالت خودم دراومدم کل مسیرردشدن ازخیابانهاراحت وچراغهابرام سبزبود .
توی هرکاری بایداستمرارداشت همین استمرار رواصلا اجرانمیکنم.
من گواهی نامه دارم اولاش ذوق وشوق داشتم رانندگی میکردم بعدهی بچه ها نشستن وگواهینامه دارشدن دیگه ماشین دست اونهابودمنم راحت البته خودم مقصرم والان چندساله پشت فرمون ننشستم.
زبان انگلیسی خیلی دوست دارم آموزشگاه تاخانه ی ما5دقیقه فاصله داره 2ترم رفتم بابچه هام ودخترای خواهرم ولی ادامه ندادم برام سخت بود.
دوره ی قانون سلامتی روخریدم 21روزاجراکردم بعدنتونستم.
ولی ازوقتی که باقانون جذب آشناشدم بخصوص باسایت استادآشناشدم آنچه درتوانم هست استمراردارم بازهم جای شکرش باقیست.
ولی ازنوشتن توی دفترلذت نمی برم انگاریک تکلیفی شده برام که بایدشکرگذاری روبنویسم.
دیگه همین اتفاق امروزم رو تونستم کامنت کنم.
جواب سوالات شماروهم توی کامنتهای قبلی نوشتم که همیشه توقعرجهنم بودم ازبس که خدارانمی شناختم خانواده ی مذهبی نماز، قرآن، روزه، روضه ونذری وامام وپیغمبروالی آخربه مامعرفی شده بودغیرازاصل کاری خدارونمیدانستم چیست؟ الان هم هیچ ادعایی ندارم که من خداشناس وخودشناس وتوحیدی هستم ولی ازمسیرش خوشم آمده ولذت می برم امیدبه خداتوی همی خط منوجلوببره ونشانه هارو برام واضح کنه من رو راست فهم کنه من دقیقامثل حضرت موسی هستم واستراحت طلب هستم.
عاشقتونم به امیدنتایج بیشتربه دستم باشه بیام کامنت کنم آمین.
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم در این پروژه
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
اره ، رسیدم به جایی که به خودم گفتم باید هرچی دارم رو وسط بذارم و از بیس تغییر کنم
چون فردی هستم که در گروه 2 ( افرادی که به ته خط میرسند و بعد تغییر میکنند ) قرار دارم ، و خب تا حدودی این کار رو کردم ولی وقتی نتایج اومد و شرایط بهتر شد ، من یادم رفت که باید همواره هم جهت با جریان خداوند باشم و یک روند اکیدا صعودی رو برم و با برگشت به گذشته خودم ، نتایج گذشته هم رخ داد
من باید خیلی حواسم رو جمع کنم ، همین که یه ذره شرایط بهتر میشه خودم رو گم میکنم ، عمل به آگاهی ها و قوانین رو جدی نمیگیرم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
باور کردن و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها منو از دره بالا آورد ، همین که یه اتفاق خوب کوچیک میوفتاد به خودم یادآوری میکردم دیدی رسول ، خدا چقدر هواتو داره داره میبینه تلاشت رو ، کمکت میکنه
این باور ، منم که زندگیم رو خلق میکنم ، البته به میزانی که درکش میکنم تغییرات ایجاد شده و گاهی هم باورم نسبت بهش کم میشه و نتیجه هم نمیاد
میخوام از تجربه خودم بگم. من یک سال پیش حدودا همین موقعها بود که ورودی مالی زندگیم تقریبا صفر بود، امید و انگیزه هام خیلی خیلی کم شده بود و اصلا تو شرایط خوبی نبودیم.
روی خودم کار میکردم اما وقتی خوب فکر میکنم، سطحی و ظاهری بود.
تا اینکه یه اتفاق بدی رو تجربه کردم.
یه پولی که برای اون زمان من پول ارزشمندی بود رو از دست دادم.
و احساس کردم این یه پس گردنی بود از جهان.
حال و روز اون زمانم رو الان قشنگ به یاد دارم.
مستاصل بودم.
فقط از خدا کمک خواستم که مسیر رو نشونم بده.
و یادمه نشانه اون زمانم فایلی از استاد بود در خصوص این شعر پروین: گندمم را ریختی تا زر دهی
خدایا من با این فایل دیوانه شدم.
تصمیم گرفتم اصلاح مسیر کنم.
از خدا کمک خواستم.
خدای عزیزم هم مثل یه ناخدا هدایت کشتی طوفان زده زندگی منو دست گرفت.
اهرم رنجی برام ساخت که یه ساله تو زندگیم هر چیزی بشه کار کردن رو افکار و باورهام رو فراموش نکنم.
یه ساله که واقعا متعهدتر شدم به عمل کردن به قوانین، کنترل ذهن و سپاسگزاری.
هر چی آدم جلوتر هم میره تازه میفهمه که انتهایی تو بهتر شدن و فهم قوانین نیست.
و اما وضعیت الان من بعد از 1 سال.
هر روز از راه های مختلف پول و نعمت وارد زندگیم میشه.
همسرم داره مهارت جدیدی یاد میگیره و خداوند هر روز از راهی داره براش رزق میرسونه (واقعا اینکه میگم هر روز اغراق نمیکنم)
خودم انقدر تو کارم سرم شلوغ شده که وقت سر خاروندن ندارم.
و فقط در عرض یه هفته فروشی داشتم که برابر با یه سال حقوق یه کارمنده.
و سلامتی و انرژیم به لطف قانون سلامتی هزار برابر شده.
دارم برای کسب و کار شخصیم هم همزمان قدم برمیدارم.
و ارتباطاتم به مراتب بهتر شده.
آرامش و نزدیکی به خداوند هزاران بار بیشتر شده.
احساس ارزشمندی در وجودم صدها بار بیشتر شده.
و راضی ام از زندگیم و فکر میکنم هیچ چیزی رو نمیشه با این احساس درونی رضایتمندی مقایسه کرد.
بله من خودم رو از اون شرایط نجات دادم و زندگی الان من هیچ ارتباطی با زندگی 1 سال قبل من نداره.
خدا رو شاکرم که ناخدای کشتیم شد و راه رو نشونم داد و ازش میخوام هیچوقت دستم رو رها نکنه و یادم نره که بدون یاری الله حتی یه قدمم نمیتونم بردارم.
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته وتمام دوستان در این پروژه بینهایت ارزشمند
من در ابتدا بگم که شخصیت کاملا وابسته ای دارم
و شرکم به خداوند در حد لالیگا بود
زمان انتخاب همسر در 10 سال پیش به واسطه خلأ عاطفی خیلی شدید من تن به ازدواج دادم با وابستگی بسیار وحشتناک
حدود چند ماه بعد من متوجه شدم که این اون شخصیتی که من میخواستم نیست
حتی زمانی که در دوران عقد بودیم من جرات فکر کردن به طلاق را هم نداشتم
همش به خودم میگفتم خوب میشه خوب میشه
و هی هروز باج دادن من بیشتر میشد = شرک
و ایشون از زندگی ناراضی تر
تا اینکه من با استاد آشنا شدم و به ایشون هی گفتم بیا فایلها را گوش کن و از اون زمان اوضاع هم بدتر شد
و ما بچه دار شدیم و فکر میکردم با بچه زندگی بهتر میشود
و بچه دوم هم نا خواسته از راه رسید من هنوز غرق در باج دادن بودم
خودم را نمیدیم دنیام حول محور ایشون میچرخید
چقدر حتی زمانی من با استاد آشنا بودم چند بار رفتیم پیش رمال تا زندگی بهتر بشه وحتی یکبار هم میخواستم تصادف وحشتناک کنم و خداوند نجاتم داد و گوشم رو پیچوند گفت که اینقدر پیش رمال نرو
و من از همان روز در ذهنم چیدم این اعتماد به رمال را
تمرکزم بروی آنچه که نمیخواستم باشه بود همش
خیلی از ایشون بابت جر بحث و سروصدا میترسیدم
و تا پارسال متوجه شدم به صورت واضح که من باید به این زندگی پایان بدم
ولی ترس از مهریه دادن ترس از سرنوشت بچه ها
و…..
نمیزاشت من حرکت کنم
و یادمه که دوره هم جهت با جریان خداوند روی سایت قرار گرفت و هی گوش دادم و شهامتی بهتر شد
و در اسفند ماه پارسال یک روز با شهامت به همسرم گفتم که خونه و ماشین بهت میدم حق طلاقت هم میدم و شما را بخیر و مارا به سلامت
و قرار بود بچه هام نگه داره و در آخر زمان طلاق دبه کرد و باز شهامت نشان دادم بچه هام هم گرفتم برا خودم
و الان دارم در جوار مادر بزرگوارم با آرامش کامل زندگی میکنم
ولی از مرداد ماه که پرسه طلاق تموم شد
به خودم اومدم و دیدم که چقدر من شخصیت وابسته ای داشتم و تا حالا مثل کبک کله ام زیر برف بوده
و دیدم من چند تا دوره دارم که آنها فقط مثل رادیو گوش کردم و این فایلها حدود 3 سال است ودر حساب کاربری من دارن میگندن
و به خودم اومدم
و یک تعهد محکم به خودم دادم و شروع کردم استاد
الان هم دارم تمرکزی روی 3تا دوره کار میکنم
تمرینهایی انجام میدم کامنت میزارم
امید به آیندم چقدر بهتر شده
چقدر دارم مطالب را بهتر درک میکنم
خدارا صد هزار مرتبه شکر که تونستم شهامت به خرج بدم و از این باتلاق بیام بیرون
همگی را دوست دارم در پناه الله مهربان شاد و پیروز باشید
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟*
من اخیرا از جهت عاطفی واقعا به قعر دره رسیدم . استرس و اضطراب وحشتناک برای از دست دادن یک موقعیت عاطفی که خودم با کار روی احساس لیاقتم به دست آورده بودم ولی با دوری از این آگاهی ها داشتم از دستش میدادم
من هنوز این موقعیت عاطفی را دارم اما اون روزها یه رفتارها و یه تفکراتی داشتم که این رابطه برایم از دست رفته بود.
استرس وحشتناک غم بزرگی که همه وجودمو گرفته بود
از خودم دلخور بودم چون میدونستم با فرکانس خودم این اتفاق تلخ را رقم زدم
اما خدا رو شکر فلج نشدم
سریعا برگشتم
دوباره با فایلها بمباران کردم ذهنمو
چند روز در یک اتاق نشستم و مثل روزهای اول آشنایی ام با استاد و تمرین ها ، فایل گوش دادم و اشک ریختم و سپاسگزاری کردم و باورهای مخربمو پیدا کردم
من اون زمان فکر میکردم دنیا به آخر رسیده
از اینکه میدیدم حالم بده حالم بدتر میشد!!!!
به یه جایی رسیدم که گفتم من باید یه کاری کنم حالم خوب بشه
برام اون حال بد منزجر کننده بود
آروم آروم و با کار کردن دوباره روی عزت نفس و احساس لیاقتم حالم بهتر و بهتر شد
اون رابطه برگشت اما نه مثل اولش
اما بهترین اتفاق ماجرا حال خوب منه که برگشت
واقعا با تک تک سلول های بدنم فهمیدم که باید اول حال و احساس خودم برام مهم باشه بعد چیزهای دیگه
واقعا درس بزرگی جهان هستی به من داد و من از بابتش سپاسگزار خداوند استاد عزیزم و این سایت هستم
سلام استاد عزیز و خانواده هم فرکانس خودم داشتم قسمت پنجم از داستان تعقیر و در آغوش بگیر رو گوش میدادم از بالاترین نقطه در کرج ساعت شش صبح این جمله استاد اینقدر احساس فوقالعاده
خوبی به من داد که نتونستم نگم و این درسته هنوز به اون جا نرسیدم ولی آرامش فوقالعاده زیبای به من میده
جمله استاد عزیز
بچه ها ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس های هستیم که جهان فرکانس ما رو دریافت میکنه شرایط
افراد و ایدههای رو که هم سنگ با فرکانس ما هستند
وارد زندگی ما میکنه چقدر این جمله رو دوست دارم
به من امید میده من عاشق این هستم که اطمینان داشته باشم یکی از جنس خدا که اصلأ فرق داره با اون چیزهای که تا الان تو زندگی دیدم و از استاد سپاسگزارم بابت بیان این مطالب از خداوند مهربان هم سپاسگزارم
خدایى که جز او معبودى نیست [و] نامهاى نیکو به او اختصاص دارد (8)
خدایا شکرت که امروز هم همواره از هدایت شدگان هستم
دوست دارم سوره طه رو تا آخر اینجا ثبت کنم
الله و اکبر همانطور که به موسی گفت در وادی طور قدم نهادی
امروز به من هم گفته شد الهام عزیزم در وادی نزدیک شدن به خداوند قدم نهادی
قدمت مبارک دردانه خداوند الهام نازنینم خوش آمدی
به هدایت ها و نشانه های الهی با تمام وجود دقت کن و هر چیزی که بهت آرامش میده از طرف خدا وند است و عمل کن به الهامات الهی
خدایا شکرت
که بهم گفتی هرگز از رحمت خدا ناامید نشوم
خدا را شکر که من همواره هدایت شده هستم
من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط قراردارم بلطف خداوند عالم
خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم و هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم
خدایا شکرت
با تمام وجودم پذیرفتم که باید تغییر کنم
وبا تمام وجودم تغییر را با هر درد و سختی و چالش و مسئله ای که موهبتی از طرف خدا وند است تا مرا قوی و قدرتمند و رشد دهد آماده ام و سپاسگزارم و میپذیرم که خداوند عالم مرا هدایت میکند به سمت رویاهایم
خدایا شکرت
الله و اکبر از این همه همزمانی
از این نشانه ها از این موهبتها و دریافت الهامات الهی و عمل کردن با هر ترس و ما امید ی و یه کوچولو درک قانون و با ترس ادامه دادن و استفاده از اهرم رنج و لذت
با پایداری و استقامت و ماندن در مومنتوم مثبت و حفظ آن الله و اکبر
فقط خداست که دانای حکیم و فرزانه است
اوست که از راز دلها اگاهست
اونه که میبینه یک قدم کوچک برداشتی و مسمم تر شدی و پر روتر شدی و جسارت حرکت داری و میگی هر چی بشه الخیر فی ما وقع است
من میخوام ایمانم رو نشون بدم
میخوام به ذره اعتماد کنم .تسلیم باشم و از موضع ام از خواسته ام از اون چیزی که با روح من هماهنگ تره و داره در وجودم فریاد میزنه که کم نیاز پایین نمیام
امیدم را به خداوند بیشتر کرده ام
که وقتی یک خواسته ای در من شکل گرفت و برای خودم و آرامش روحم ارزش بیشتری قائل هستم
با تمام چالشهای مسیر
ایمانم را حفظ کنم و توکلم بخدا باشد که او نرم کننده دلهاست
او همه کاره است و همواره مسیرم را هموار تر میکند هوامو داره الهی من الهامت به فداااات بشه دورت بگردم جانان من
که اینقدر عاشقانه هوامو داری
بهم میگی تو فقط سهم و حرکت سمت خودتو انجام بده
آرام باش و به من اعتماد کن
من قدرت جهانیانم هیچ ذره ای از نظرم نمیرود هر آن چه هست ازان منه
تو فقط باور کن و ایمانت رو حفظ کن
لذت ببر با وجود ترسها و نگرانی ها امید داشته باش
مطمئن باش که خدا هست و برات کافیه
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
استاد دیروز بعد از سه ماه من وارد یک چالش در روابطم شدم
یک الگوی تکرار شونده
قبل ازاین که هر روز بود و الان بلطف خداوند عالم سه ماه بود که من چالشی در روابط عاطفی نداشتم
و دیروز خداوند با یه چالش زیبا منو قوی تر کرد
من تن به خواسته ای که روحم را آزار میداد نداده بودم
قبلا مشرک بودم و مطیع حرفهای دیگران بودم
ولی دیروز با وجود ترس و استرس و نگرانی
فقط بخدا توکل کردم
دوبار فایل بینظییییر توحیدی جلسه 24هم جهت با جریان خداوند را گوش دادم و لذت بردم ولی کامنت ننوشتم دوست داشتم فرکانسم بیاد بالا بلطف خداوند و با قلبی باز با دریافت الهامات الهی با قلبی گشوده انجامش بدم
استاد اومدم شروع کردم به انجام وظیفه سمت خودم
شروع کردم به نوشتن و شکر گذاری
صفحه ها نوشتم
نکات مثبت عزیزم را نوشتم
جلسه جدید را خدا به موقع برام فرستاده بود
کمالگرا نباشم
اومدم نوشتم و نوشتم .
بعد الهام اومد که همین نکات مثبت عزیزت رو براش پیامک کن
پا بزار رو ترسهات
اولش ذهن مقاومت کرد
بهش گفتم ببین ما که هرشب داریم (منو دخترم و همسرم)
قبل خواب سه تا از نکات مثبت هم دیگه رو میگیم پس تکامل تا حدود خوبی طی شده
حالا بیا با وجود این چالش کمالگرا بودند رو کمتر کن
و بیشتر برای بنویس
استاد چندتا براش نوشتم و گفتم من وظیفمه به چشمای زیبات نگاه کنم و به قلب مهربانت بوسه بزنم
و بگم تو بهترین هدیه خدا وند در زندگیم هستی
تو قلب مهربونی داری و من همیشه دارم میبینم که چقدر تلاش میکنی و برای راحتی خانواده سعی میکنی که کنار هم بیشتر لذت ببریم و گفتم که صفحه ها نوشتم تو دفترم با اشک و احساس خوب
و الان دوست دارم این حسم رو با ارسال پیامک دلنوشته هایم بهت بگم
با قلب و بوس براش فرستادم
استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم یعنی این کار آب روی آتش بود برای زندگی ام
اومد خونه با چهرهای شاد و راضی
و منو دخترم و در آغوش گرفت و قشنگ خدا را دیدم که چطور داره منو هدایت میکند به راه راست
و چقدر ایمانم قوی تر شدکه ندا بیشتر از من دوست داره که من لذت ببرم
با همین ابزاری که بهم داده
با ابزار شکر گذاری
با ابزار توجه به زیبایی ها و نکات مثبت
با ارزش قائل شدن برای خودم و عزیزانم
با احترام دادن و گرفتن
با حس خوب و مفید بودن به دیگران دادن
خدایا شکرت که جهان در هر لحظه همواره داره به فرکانس های من پاسخ میدهد
من گذشته ام نیستم
من همین الآنم زمان حال
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن بهم بگو همواره مرا هدایت کن
خدایا شکرت
تمام اتفاقات زندگی ام حاصل افکار و فرکانس ها و باورهای خودم است
من این توانایی را دارم که در لحظه تغییر نگاه به زندگی و اتفاقات داشته باشم
اتفاقات برای رشد من آمده اند موهبتی الهی هستند تا مرا به خواسته هام برسانند
پسرم که بلطف خداوند به مسابقات کشوری راه یافته بود
و دوتا بازی رو برده و یک بازی را که خیلی هم عالی عمل کرده بود ولی از دست داده بود
وقتی زنگ زد و ناراحت بود
گفتم بهت تبریک میگم پس من خیلی خوب تونستی کار کنی و خداروشکر که دوتا بازی رو تونستی ببری
بار اولت بود بعد از چند ماه فقط کار کردن مستمر تونستی خودتو بالا بکشی و امروز در مسابقات کشوری بازی کردی
و میدونی که چقدر رشد کردی تو همین چند ماه که پا به عرصه ورزش بوکس گذاشتی
و چقدر شهرستان و استان رفتی و چه دوستان خوب و چه اتفاقات خوبی رو تجربه کردی
اینکه به تنهایی اردوی تیم چند روز میری
چقدر اعتماد به نفست بیشتر شده
چقدر به توانایی هات ایمان داری
همینکه میگی باید بتونم ذهنم را کنترل کنم و برای بازی های بعدی بیشتر تمرین کنم و تمرکز بزارم برای مسابقات بعدی یعنی یک پله به موفقیت نزدیکتر شدی
بهش گفتم این همون کلام آنتونی جا شوآ هست که بعد از مسابقه بوکس اومد گفت
ذهنت رو کنترل کن و به حاشیه ها گوش نده
و چقدر پسرم به لطف خداوند آرام تر شد و خنده اومد رولبش
و همین که وقتی از خونه برای مسابقات راهی شد
رفت قرآن رو برداشت و براش سوره انفال اومد و بهش گفت باید به اصل توجه کنی و از حاشیه ها بدور باشی
برای من خیلی لذت بخش بود او لحظه که پسرم قشنگ الهامات رو بلطف خداوند با روح پاکش دریافت میکنه و جلو میره اقدام و عمل داره در تصمیاتش الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
خدایا شکرت که هرگز از رحمت ناامید نیستم
کمکم کن تا همواره در مومنتوم مثبت حرکت کنم
خدایا شکرت برای رشد عزت نفس و اعتماد به نفسم
خدایا شکرت که امروز با قلبی باز تر مومنتوم مثبت را ادامه دادم و تمام اتفاقات زندگی ام به نفع من شد
چقدر من رشد کردم ایمانم قوی تر شده
اعتمادم و توکلم بیشتر شده
و اعتبار هر خیر زندگی ام فقط ازان خداست.
من تسلیمم بدون تو هیچی نیستم
خدایا شکرت امروز بیشتر متوجه شدم و درک کردم که چطور شد؟من دارم روی خودم کار میکنم
با پروژه تغییر را در آغوش بگیر شروع کرده ام به تغییر شخصیتم و بهبودم
و با این تضاد خوشگل مواجه شدم و متوجه رشدم شدم
که من باید تغییر کنم
وقتی دیگه باج نمیدم و ترسهام کمتر شده
وبرای خودم ارزش قائل شدم و جهان اینجوری با یه تلنگر کوچیک بهم درسشو داد که تو ادم قبلی نیستی
ببین که رشد کردی
ببین من هواتو دارم
ببین تو فقط باید اعتماد کنی و لذت ببری و سمت خودتو درست انجام بدی
مومن کسی است که نه ترسی داره و نه غمی
فقط بخدا توکل کن
که خدا متوکلان را دوست دارد.
خدایا شکرت
بسیار سپاسگزارم از خداوند
سپاسگزارم استاد عزیزم و دوستان عزیز در این مسیر زیبای الهی و از خودم سپاسگزارم که در حال تغییر و رشد و بهبود شخصیتم هستم.
خدایا شکرت.در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
3 آبان 1404
سلام به تمام عزیزان
زمانی بود که من احساس وابستگی بسیار زیادی به یک نفر داشتم.
این احساس به قدری شدید بود که وقتی اون پیشم نبود، با فکر برگشتنش زندگی میکردم و وقتی هم که میومد، همش دلم میخواست محکم بغلش کنم و اصلا اجازه ندم از پیشم جایی بره.
کم کم جهان نشانه ها رو بهم میداد و اون آدم کم کم داشت از من دور میشد.
یادمه بهم میگفت دوست داشتن تو اینجوریه که من بهت میگم یه لیوان آب بده، تو برام سَد میاری و میگی باید کل آب این سَد رو بخوری چون من عاشقتم.
یعنی نشانه از این واضح تر نبود که خود اون آدم داشت بهم میگفت انقدر زیاد من رو دوست نداشته باش.
از طرفی من با وابستگیم داشتم شرک میورزیدم و همیشه فکر میکردم اگه اون آدم بخواد دست از پا خطا کنه، من به فلانی و فلانی و فلانی میگم و اونها حتما طرف من رو میگیرن و نمیذارن اون آدم اذیتم کنه.
من انقدر در این مسیر وابستگی و شرک ورزی پیش رفتم که در آخر یک دعوای بسیار شدید بین ما شروع شد و من از سلاحم استفاده کردم و رفتم به اون آدم هایی که فکر میکردم کمکم میکنن گفتم.
اتفاقی که افتاد این بود که اون آدم ها نه تنها کمکم نکردن، بلکه طرف اون آدم رو گرفتن و من با تمام وجودم احساس کردم از درون فروپاشیدم.
من به قعر دره سقوط کردم. جایی که هیچ نشانی از امید نمیدیدم.
من مدت زیادی در عمق اون دره موندم و برای خودم سوگواری کردم.
اما خداوند ته اون دره هم بود و داشت صدای من رو میشنید.
بهم میگفت من بارها بهت گفتم تغییر کن اما تو هر روز وابسته تر و محتاج تر به غیر من شدی.
حالا هم دیر نشده.
به خاطر نا آگاهی خودت به قعر این دره افتادی، اما من با آگاهی خودم از اینجا بیرون میارمت.
من این پیام رو شنیدم و بهش توکل کردم.
یادمه اون روز، یکی از اون آدم ها قرار بود بیاد باهام در مورد این قضیه صحبت کنه.
صبحش پاشدم و به خدای خودم گفتم تو همراهم باش. من هیچی نمیدونم و سعی کردم حالم رو خوب کنم و در حدی پیش رفتم که احساس میکردم در کنار خداوندم ایستادم.
از اون روز به بعد سعی کردم هر روز یک قدم به سمت پیشرفت شخصیتم بردارم و به لطف خدای مهربانم، آموزه های استاد در این زمینه خیلی بهم کمک کرد.
من بدون توجه به واکنش اطرافیان نسبت به خودم، کم کم سعی کردم سمت خودم رو اصلاح کنم.
میگفتم برام مهم نیست دیگران چی میگن. من خودم رو اصلاح میکنم و رابطم رو هم با اون آدم ها اصلاح میکنم.
خدا خودش بقیه اش رو پیش میبره.
من از سلاح بی اعتنایی به ناخواسته ها استفاده کردم.
الان که دارم این ها رو میگم، چهار سال از اون اتفاقات میگذره.
در حال حاضر جایگاهی که من پیش اون آدم ها دارم زمین تا آسمون با جایگاه قبلیم فرق داره.
قبلا همیشه ازشون طعنه میشنیدم که تو فلانی و تو بهمانی.
اما الان به جز عشق چیز دیگه ای ازشون دریافت نمیکنم.
به وضوح میبینم که در رابطه با من خیلی خیلی حواسشون هست که صحبت نادرستی نکنن.
احترامم رو به حدی حفظ میکنن که اصلا باورم نمیشه این آدم ها، همون هایی هستن که انقدر بد با من رفتار میکردن.
اگر کسی کوچکترین حرفی علیه من بزنه، سریع بهش میگن حواسش رو جمع کنه و مودب باشه.
الان دیگه اون آدم ها به خودشون اجازه نمیدن کوچکترین حرف ناشایستی بهم بزنن، چه برسه به این که بخوان مدام تحقیرم کنن و بهم احساس بی عرضه بودن بدن.
رابطم با اون آدمی که بهش وابسته بودم هیچ ربطی به چهار سال پیش نداره.
من بارها خودم برنامه ریختم و تنها رفتم مسافرت و مدتها ازش دور شدم.
اتفاقی که میفتاد این بود که بهم زنگ میزد و میگفت دلم برات تنگ شده.
الان اون آدم آزاد آزاده.
اگر هیچوقت دیگه در زندگیم پیداش نشه، من مشکلی ندارم.
هنوزم دوستش دارم، اما دیگه براش نمیمیرم.
اون هم دوستم داره و حواسش رو جمع کرده که وارد خطوط قرمز من نشه.
تمام این تغییرات از اون لحظه ای شروع شد که من گفتم خدایا، من بدون تو و کمک تو هیچم. نجاتم بده و خداوند بی درنگ نجاتم داد.
من در طول این چهار سال سعی کردم ایراداتم رو اصلاح کنم.
من از لحاظ عزت نفس در جایگاهی ایستادم که چهار سال پیش خوابش رو هم نمیدیدم. دیگه به کسی اجازه ی ورود به حریمم رو نمیدم و اصلا نیازی هم نیست کار خاصی انجام بدم. انقدر عزت نفسم بالا رفته که آدم ها خودشون از ورود به حریمم حذر میکنن.
من از لحاظ فرکانسی در جایگاهی ایستادم که خیلی وقته اتفاق ناگواری برام نیفتاده و هر روز بهتر و روان تر و آسان تر از روز قبل داره برام پیش میره.
من از لحاظ ایمان به خداوند و شرک نورزیدن در جایگاهی ایستادم که هر اتفاقی در زندگیم میفته با قلبم، خوب بودنش رو متوجه میشم. من دیگه از اتفاقات غیر منتظره نمیترسم و اتفاق غیر منتظره ای هم برام رخ نداده.
در حال حاضر دارم دوره ی عزت نفس، دوازده قدم و پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر رو با هم کار میکنم و از لحاظ مالی، عاطفی، ایمانی، فرکانسی و هر مورد دیگه ای، جایگاهم به مراتب بالاتر از هر زمان دیگه ایه.
همین چند روز پیش بود که از لحاظ کاری، سرم خیلی شلوغ شده بود چون به الهامات قلبیم عمل کرده بودم. باید کاری که ده روز زمان میبرد رو طی دو روز انجام میدادم.
رو کردم به خدا و گفتم میدونم برام برنامه داری. من بهت اعتماد میکنم. خودت که داری حجم کارم رو میبینی. تازه این در حالیه که من هم باید بچه ام رو نگه دارم و هم به زندگیم با همسرم برسم. پس کمکم کن و راهم رو هموار کن.
همون موقع خداوند شرایط رو جوری رقم زد که من بتونم همون کار رو طی ده روز انجام بدم و هیچکس هم ازم شاکی نباشه و حتی بهم حق هم بدن.
من در مقایسه با چهار سال پیش روی قله ایستادم و این ها همه از لطف پروردگار مهربانمه.
خداوند من بسیار رساننده ی امره و هر چیزی رو که من ازش میخوام برام عملی میکنه.
الان چند روزه که میفهمم تمام زندگیم داره روان پیش میره و من در هر لحظه دارم توسط خداوندم هدایت میشم.
هر چیزی که در ستاره ی قطبی مینویسم تا شب نه تنها اجابت میشه، بلکه یا در حد تصورمه یا فراتر از اون.
فرزندم زمانی با من کار داره که من کارهام رو انجام دادم و میتونم بهش رسیدگی کنم.
در 90 درصد مواقع فرزندم زمانی از خواب بیدار میشه که من یک ثانیه قبل کارم تموم شده.
این ها همه حاصل لطف پروردگارمه.
استاد عزیزم ازتون سپاسگزارم که این مسیر رو با چراغ هدایت پروردگار برامون روشن کردین.
خدایا شکرت.
به نام خداوند رزاقم
سلام به استاد عزیزم ومریم جان وتمام دوستان هم فرکانسیم در سرتاسر این دنیای زیبا
داستان من مربوط میشه به وضعیت ظاهریم وپوست چرب وپرتقالی صورتم و پهلو وشکمم که بزرگ تر شده بود ودیگه نمی تونستم به راحتی هر لباسی رو بپوشم وتوی استخر مدام این پهلوها من رو آزار میداد وحدود یک سال با خودم بابت رفتن به باشگاه یا خرید دوره قانون سلامتی درگیر بودم وشرایط هم برای خرید دوره برام فراهم نمیشد یا اگر پول دوره جور میشد به راحتی وسریع خرج میشد ومن میفهمیدم که هنوز از نظر ذهنی آماده تعهد دادن وروی اصول دوره موندن نیستم تا اینکه این رنج ظاهر من به حدی رسید که لذت خوردن انواع غذاها دیگه برام دیده نمیشد وبه لطف خداوند راحت دوره رو خریدم وامروز تقریبا 35 روزه که با قانون سلامتی دارم میرم جلو .نمیگم 100درصد به دوره عمل کردم ولی بالای 90درصد درمسیر وبا دوره بودم ونتیجه این 90درصد این شد که پهلوهام به شدت نسبت به قبل اب شده شکمم کوچیک شده وراحت میتونم روی پام رو ببینم چربی پوستم بسیار نرمال شده پوست پرتقالی بودن صورتم خیلی بهتر شده وپوست صورتم بسیار روشن تر ویکدست تر شده ,موهای چربم به حالت طبیعی رسیده وخیلی اتفاق های عالی وبی نظیری که با تغییر مسیرم واستفاده از اهرم رنج ولذتی که برام ایجاد شده بود وازش استفاده کردم دارم میبینم ولذت میبرم.
خداوند رو بسیار شاکر وسپاسگزارم بابت اینکه مسیر رو بسیار برام هموارتر کرده ومیبینم که چرخ های زندگیم روغن کاری شده ودارم روان تر زندگی میکنم.
خداروشکر بابت استاد ومسیری که با وجود ایشون هموارتر شده
به امید تغییرهای بیشتر وبهتر در زندگی همگیمون
به نام خدا وسلام به خدا.
سلام وخداقوت به استادومریم جون وهمکلاسیهای عزیزم.
خداراسپاسگذارم بابت سلامتی ام وسلامتی خانواده ام وپرنسس الهیمان.
دیروزصبح برای نمازبیدارشدم متوجه نشدم چنددقیقه تا اذان صبح مونده رفتم وضوگرفتم وگفتم الان میرم آب میخورم روزه میگیرم!!!!
هنوز وضوم تمام نشده بودن صدای دلنشین منادی ازتلویزیون به گوشم رسیدگفتم خدایاکمکم کن تاامروزبتوانم ذهنم راکنترل کنم برای خوردن. نمازخوندم عزیزدلم رفت سرکاروخوابیدم ساعت8صبح بیدارشدم اول خوراک روح ذهنم رابافایلهای انگیزشی دادم بعدسریع پتو متکا رو مرتب کردم گفتم هنوزنوشخوارهای ذهن شروع نشده من که بی نهایت وقت آزاددارم ازخانه میرم بیرون به قصدپیاده روی گفتم قدم اول بامن سریع لباس پوشیدم درب آپارتمان رو بازکردم گفتم بگوکجابریم گفت پارک پله کانی هفت تیرساعت9:9:9ثانیه خدایا این نشانه ی عالیه.
راه افتادم من قبل از بیرون رفتن ازمنزل به خداوکل کائنات سلام میکنم بعدخارج می شم.
خدایی اولًا اینوبگم حدودا شاید2ماه پیش توی کامنتهام گفتم که خواب نوه ی دایی جانم رودیدم سیده بی بی ربابه آمد که خانم بی ریاومومن هست البته به سبک خداپرستی خودش که خیلی دوست داره حرفهای استادروبشنوه ولی هنوز تومدارنیست امیدوارم به مدار واردشود لیاقتشو داره.
یک تکه پنبه یاپشم سوخته ی آتشی دستش بودگذاشت وسط سرم صدای جیزوجیزش راباگوشم میشنیدم ولی اصلا نه دردونه سوختن احساس میکردم خیلی راحت بودم ومراسمی بودکه بایداجرامیشدومادرم ازمکه ی واجب آمده بودازکل بچههاش ناراضی وناراحت همراه باگله وشکایت بودگفتم مادرچی شده حرص نخورخدابیامرزگفت ازدست همه شون ناراضی وناراحتم به هرکدومشون میگم به حرفم نمی کنندکارخودشون رو انجام میدن وبرای من از مکه سوغاتی یک باکس پرنبات های نی دارتزئین شده باشگوفه های صورتی آورده بود وبه من دادوناگفته نماند همین نوه ی دائی جانم برام سوغاتی مجسمه ی تژئینی سوغات آورده بودتوی خوابم .
دختردوم خواهربزرگم توی خانه بامابودواوهم سیدهست سحرجان ودیگه هیچ کس اجازه ی ورودبه این خانه رانداشت وکل جمعیت زیادی بیرون از حیاط بودند وکسی اجازه ی ورود هم نداشت.
خلاصه ازهمون موقع که این خواب یاالهام به من شده واقعأ ذهنم به لطف ربم آرامترشده نه که بگم خوب ولی بهترشده بازهم من روی خودم کارمیکنم وتمام وقتم راصرف خودم میکنم یکسره توی سایت یاگوش دادن به فایلهاهستم.
ودیروز که برای پیاده روی حاضر شدم ذهنم یواشکی گفت یک بطری کوچک آب بردارگفتم ساکت طفلک سریع ساکت شد.
رفتم بیرون وازسمت چپ خیابان که سایه بود به مسیرم ادامه دادم تارسیدم به پارک پله سنگی عرق کرم سریع رفتم سرویس موهاموباگیره مرتب کردم دورگردنم وصورتم را آب زدم.
به عشقم قلبم گفتم ازکدام طرف ادامه دهیم ذهنم گفت ازچپ راحتری قلبم گفت از راست برو چندمرتبه ازچپ رفتی تکراری شده ذهنم گفت پله ها زیادن بالابری روزه هستی اذیت میشی.
قلبم گفت یکم ازکنارگذرکوه میریم یکم ازپله خودم کمکت می کنم چوب دستی هم نداشتم راه رو ادامه دادم کناره گذر کوه تمام شد به پله ها رسیدم وگفتم خدارحمت کنه مادرمن که سنش ازمن زیادتربودماروباخودش می بردکوه برای جمع آوری سبزی کوهی وکنگر و……مگه من چه چیزی ازمادرم کمتردارم ادامه بده!!!!!
شاید70تاپله رویابیشتربالارفتم توی محوطه باز رسیدم 2تاخانم2تاآقاروی نیمکت برای استراحت نشسته بودندسمت اتاقک نگهبانی نیمکت خالی بودرفتم درازکشیدم وازاون بالا یکطرف شهرتاجایی که چشم کارمیکردزیرپام بودومدام شکرگذاری میکردم البته هندزفری هم توی گوشم.
یک لحظه حالت ضعف گرفتم وعرق به من نشست ذهنم گفت الان اینجاروی کوه چه چیزی هست فوقش اگه نگهبان یک جرعه آب بهت بده بعدش چی؟؟؟؟¡!!!
ولی بازهم گفتم خدایاالان ساعت 10ونیم گذشته کمکم کن کنترل ذهن خیلی مهمه که خدابه من صبرواستقامت داد.
اون خانم وآقایان رفتند2تاپسرهای نوجوان ازپله هاآمدندبالاگفتم بلندشم باهمین بچهها راه رو ادامه بدم به طرف پارک خورشیدراه خاکی ولی کنارکوه هموارومرتبه ازنگهبان تشکرکردم راه افتادم همون اول راه 2تانوجوان رفتندروی کوه ومن به راهم ادامه دادم ولی صداشون روی کوه به گوش می رسیدبین راه2تامردمیانسال دیدم وبه پارک خورشیدرسیدم یک خانم جوان روتوی مسیردیدم وبه همه هم خداقوت میگفتم ازکوه پائین امدم نگهبان بعدی رودیدم سلام وخداقوت گفتم وبه اون راهی که اول ذهنم گفت ازچپ برو الان رسیدم به همون راه وکل مسیری که همیشه میرفتم وبرمیگشتم رو این بارقلبم گفتم برعکس برو برگردمنم به حرف قلبم کردم وزیادفرقی نداشت یکی اینکه همون اولش باید از کنار گذر کوه سربالایی میرفتم یکم براذهنم هضمش آسون نبود ویکی هم اولین باربودازاین مسیرشروع کردم برای دورزدن دورکوه بالاخره پیاده روی رو بدون خوردن حتی جرعه ای آب ادامه دادم وتوی مسیرهم پیاده هارو می دیدم هم مامورین آبیاری ونگهبانان باموتورتوی این مسیربودندبه همه دست تکون می دادم وبین راه دوجاخم شدم سجده ی شکربجاآوردم البته من قبل از آشنایی با قانون جذب هم هرجامی رسیدزیبایی میدیم حتی سرچهاراه کنارخیابان سجده کردم وخیلی هم حال میده لذت داره.
و ناگفته نماند این مسیر حتی خط واحدهم ازنزدیک خانه وبالعکس داشت ولی گفتم بایدپیاده روی کنم چندوقتی بودحالاتنبلی یا مشغول زندگی بودم که خودم روقانع میکنم بیشترتنبلی من بوده که نرفتم!!!!!ولی دیروزازخجالت خودم دراومدم کل مسیرردشدن ازخیابانهاراحت وچراغهابرام سبزبود .
توی هرکاری بایداستمرارداشت همین استمرار رواصلا اجرانمیکنم.
من گواهی نامه دارم اولاش ذوق وشوق داشتم رانندگی میکردم بعدهی بچه ها نشستن وگواهینامه دارشدن دیگه ماشین دست اونهابودمنم راحت البته خودم مقصرم والان چندساله پشت فرمون ننشستم.
زبان انگلیسی خیلی دوست دارم آموزشگاه تاخانه ی ما5دقیقه فاصله داره 2ترم رفتم بابچه هام ودخترای خواهرم ولی ادامه ندادم برام سخت بود.
دوره ی قانون سلامتی روخریدم 21روزاجراکردم بعدنتونستم.
ولی ازوقتی که باقانون جذب آشناشدم بخصوص باسایت استادآشناشدم آنچه درتوانم هست استمراردارم بازهم جای شکرش باقیست.
ولی ازنوشتن توی دفترلذت نمی برم انگاریک تکلیفی شده برام که بایدشکرگذاری روبنویسم.
دیگه همین اتفاق امروزم رو تونستم کامنت کنم.
جواب سوالات شماروهم توی کامنتهای قبلی نوشتم که همیشه توقعرجهنم بودم ازبس که خدارانمی شناختم خانواده ی مذهبی نماز، قرآن، روزه، روضه ونذری وامام وپیغمبروالی آخربه مامعرفی شده بودغیرازاصل کاری خدارونمیدانستم چیست؟ الان هم هیچ ادعایی ندارم که من خداشناس وخودشناس وتوحیدی هستم ولی ازمسیرش خوشم آمده ولذت می برم امیدبه خداتوی همی خط منوجلوببره ونشانه هارو برام واضح کنه من رو راست فهم کنه من دقیقامثل حضرت موسی هستم واستراحت طلب هستم.
عاشقتونم به امیدنتایج بیشتربه دستم باشه بیام کامنت کنم آمین.
سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته عزیز و دوستان عزیزم در این پروژه
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
اره ، رسیدم به جایی که به خودم گفتم باید هرچی دارم رو وسط بذارم و از بیس تغییر کنم
چون فردی هستم که در گروه 2 ( افرادی که به ته خط میرسند و بعد تغییر میکنند ) قرار دارم ، و خب تا حدودی این کار رو کردم ولی وقتی نتایج اومد و شرایط بهتر شد ، من یادم رفت که باید همواره هم جهت با جریان خداوند باشم و یک روند اکیدا صعودی رو برم و با برگشت به گذشته خودم ، نتایج گذشته هم رخ داد
من باید خیلی حواسم رو جمع کنم ، همین که یه ذره شرایط بهتر میشه خودم رو گم میکنم ، عمل به آگاهی ها و قوانین رو جدی نمیگیرم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
باور کردن و عمل کردن واقعی به این آگاهی ها منو از دره بالا آورد ، همین که یه اتفاق خوب کوچیک میوفتاد به خودم یادآوری میکردم دیدی رسول ، خدا چقدر هواتو داره داره میبینه تلاشت رو ، کمکت میکنه
این باور ، منم که زندگیم رو خلق میکنم ، البته به میزانی که درکش میکنم تغییرات ایجاد شده و گاهی هم باورم نسبت بهش کم میشه و نتیجه هم نمیاد
فَإِذَا فَرَغۡتَ فَٱنصَبۡ ( انشراح/7 )
با نام و یاد تنها فرمانروای جهان
سلام به استاد و خانم شایسته و تمام دوستای خوبم
میخوام از تجربه خودم بگم. من یک سال پیش حدودا همین موقعها بود که ورودی مالی زندگیم تقریبا صفر بود، امید و انگیزه هام خیلی خیلی کم شده بود و اصلا تو شرایط خوبی نبودیم.
روی خودم کار میکردم اما وقتی خوب فکر میکنم، سطحی و ظاهری بود.
تا اینکه یه اتفاق بدی رو تجربه کردم.
یه پولی که برای اون زمان من پول ارزشمندی بود رو از دست دادم.
و احساس کردم این یه پس گردنی بود از جهان.
حال و روز اون زمانم رو الان قشنگ به یاد دارم.
مستاصل بودم.
فقط از خدا کمک خواستم که مسیر رو نشونم بده.
و یادمه نشانه اون زمانم فایلی از استاد بود در خصوص این شعر پروین: گندمم را ریختی تا زر دهی
خدایا من با این فایل دیوانه شدم.
تصمیم گرفتم اصلاح مسیر کنم.
از خدا کمک خواستم.
خدای عزیزم هم مثل یه ناخدا هدایت کشتی طوفان زده زندگی منو دست گرفت.
اهرم رنجی برام ساخت که یه ساله تو زندگیم هر چیزی بشه کار کردن رو افکار و باورهام رو فراموش نکنم.
یه ساله که واقعا متعهدتر شدم به عمل کردن به قوانین، کنترل ذهن و سپاسگزاری.
هر چی آدم جلوتر هم میره تازه میفهمه که انتهایی تو بهتر شدن و فهم قوانین نیست.
و اما وضعیت الان من بعد از 1 سال.
هر روز از راه های مختلف پول و نعمت وارد زندگیم میشه.
همسرم داره مهارت جدیدی یاد میگیره و خداوند هر روز از راهی داره براش رزق میرسونه (واقعا اینکه میگم هر روز اغراق نمیکنم)
خودم انقدر تو کارم سرم شلوغ شده که وقت سر خاروندن ندارم.
و فقط در عرض یه هفته فروشی داشتم که برابر با یه سال حقوق یه کارمنده.
و سلامتی و انرژیم به لطف قانون سلامتی هزار برابر شده.
دارم برای کسب و کار شخصیم هم همزمان قدم برمیدارم.
و ارتباطاتم به مراتب بهتر شده.
آرامش و نزدیکی به خداوند هزاران بار بیشتر شده.
احساس ارزشمندی در وجودم صدها بار بیشتر شده.
و راضی ام از زندگیم و فکر میکنم هیچ چیزی رو نمیشه با این احساس درونی رضایتمندی مقایسه کرد.
بله من خودم رو از اون شرایط نجات دادم و زندگی الان من هیچ ارتباطی با زندگی 1 سال قبل من نداره.
خدا رو شاکرم که ناخدای کشتیم شد و راه رو نشونم داد و ازش میخوام هیچوقت دستم رو رها نکنه و یادم نره که بدون یاری الله حتی یه قدمم نمیتونم بردارم.
سلام به استاد مهربان
سلام به دوستان خوب خودم
یک فایل دیگر که برای ذهن من واقعا منطقی و عالی است
این فایل های گفتگوی استاد با دوستان برای من یک الگو است
به خودم می گویم وقتی که این دوستان توانسته اند و موفق شده اند
پس من هم می توانم موفق بشوم
می توانم از این شرایط اکنون خودم به شرایطی خیلی بهتر و عالی تر وارد بشوم
همیشه آرامش داشته باشم
همیشه در کار خودم ذوق و شوق داشته باشم
همیشه دنبال نشانه ها و الگوهای الهی خودم باشم
به نشانه های قلبی خودم عمل کنم
آرامش و حال خوب و ارزش آفرینی باید جزیی از اهداف روزمره من باشد
من خودم خالق شرایط زندگی خودم هستم
من خودم با افکار و باورهای خودم هستم که فرکانس به جهان هستی صادر می کنم و آنوقت بی شک می توانم به بهترین شرایط دست پیدا کنم
جهان در هر لحظه در حال دریافت فرکانس های من است
وقتی که فرکانس های خودم را تغییر بدهم بی شک جهان بیرون من هم تغییر خواهد کرد
کنترل کردن افکار خودم
توجه به نکات مثبت و زیبایی ها
شکرگزار نعمت های اطراف خودم باشم
دنبال حال خوب بودن
دوست بودن با خدای خود
با او همراه بودن و از او کمک گرفتن
اینها بزرگترین درس ها و نکته هایی بود که در این فایل واقعا ارزشمند برای خودم دریافت کردم
وقتی حتی فایل های گفتگوی استاد با دوستان این همه دارای نکته ودرس است بی شک دوره ها و دیگر فایل های استاد چها که می تواند با روند زندگی ما داشته باشد
این بزرگترین راه و مسیری است که من در آن قرار گرفته ام
هرچه بیشتر در این راه و مسیر بمانم بی شک هم آرامش من بیشتر خواهد بود و هم سعادت از آن من خواهد بود
سپاس از استاد عزیز
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای مهربانی ها
سپاس از خدای فراوانی ها
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته وتمام دوستان در این پروژه بینهایت ارزشمند
من در ابتدا بگم که شخصیت کاملا وابسته ای دارم
و شرکم به خداوند در حد لالیگا بود
زمان انتخاب همسر در 10 سال پیش به واسطه خلأ عاطفی خیلی شدید من تن به ازدواج دادم با وابستگی بسیار وحشتناک
حدود چند ماه بعد من متوجه شدم که این اون شخصیتی که من میخواستم نیست
حتی زمانی که در دوران عقد بودیم من جرات فکر کردن به طلاق را هم نداشتم
همش به خودم میگفتم خوب میشه خوب میشه
و هی هروز باج دادن من بیشتر میشد = شرک
و ایشون از زندگی ناراضی تر
تا اینکه من با استاد آشنا شدم و به ایشون هی گفتم بیا فایلها را گوش کن و از اون زمان اوضاع هم بدتر شد
و ما بچه دار شدیم و فکر میکردم با بچه زندگی بهتر میشود
و بچه دوم هم نا خواسته از راه رسید من هنوز غرق در باج دادن بودم
خودم را نمیدیم دنیام حول محور ایشون میچرخید
چقدر حتی زمانی من با استاد آشنا بودم چند بار رفتیم پیش رمال تا زندگی بهتر بشه وحتی یکبار هم میخواستم تصادف وحشتناک کنم و خداوند نجاتم داد و گوشم رو پیچوند گفت که اینقدر پیش رمال نرو
و من از همان روز در ذهنم چیدم این اعتماد به رمال را
تمرکزم بروی آنچه که نمیخواستم باشه بود همش
خیلی از ایشون بابت جر بحث و سروصدا میترسیدم
و تا پارسال متوجه شدم به صورت واضح که من باید به این زندگی پایان بدم
ولی ترس از مهریه دادن ترس از سرنوشت بچه ها
و…..
نمیزاشت من حرکت کنم
و یادمه که دوره هم جهت با جریان خداوند روی سایت قرار گرفت و هی گوش دادم و شهامتی بهتر شد
و در اسفند ماه پارسال یک روز با شهامت به همسرم گفتم که خونه و ماشین بهت میدم حق طلاقت هم میدم و شما را بخیر و مارا به سلامت
و قرار بود بچه هام نگه داره و در آخر زمان طلاق دبه کرد و باز شهامت نشان دادم بچه هام هم گرفتم برا خودم
و الان دارم در جوار مادر بزرگوارم با آرامش کامل زندگی میکنم
ولی از مرداد ماه که پرسه طلاق تموم شد
به خودم اومدم و دیدم که چقدر من شخصیت وابسته ای داشتم و تا حالا مثل کبک کله ام زیر برف بوده
و دیدم من چند تا دوره دارم که آنها فقط مثل رادیو گوش کردم و این فایلها حدود 3 سال است ودر حساب کاربری من دارن میگندن
و به خودم اومدم
و یک تعهد محکم به خودم دادم و شروع کردم استاد
الان هم دارم تمرکزی روی 3تا دوره کار میکنم
تمرینهایی انجام میدم کامنت میزارم
امید به آیندم چقدر بهتر شده
چقدر دارم مطالب را بهتر درک میکنم
خدارا صد هزار مرتبه شکر که تونستم شهامت به خرج بدم و از این باتلاق بیام بیرون
همگی را دوست دارم در پناه الله مهربان شاد و پیروز باشید
*آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟*
من اخیرا از جهت عاطفی واقعا به قعر دره رسیدم . استرس و اضطراب وحشتناک برای از دست دادن یک موقعیت عاطفی که خودم با کار روی احساس لیاقتم به دست آورده بودم ولی با دوری از این آگاهی ها داشتم از دستش میدادم
من هنوز این موقعیت عاطفی را دارم اما اون روزها یه رفتارها و یه تفکراتی داشتم که این رابطه برایم از دست رفته بود.
استرس وحشتناک غم بزرگی که همه وجودمو گرفته بود
از خودم دلخور بودم چون میدونستم با فرکانس خودم این اتفاق تلخ را رقم زدم
اما خدا رو شکر فلج نشدم
سریعا برگشتم
دوباره با فایلها بمباران کردم ذهنمو
چند روز در یک اتاق نشستم و مثل روزهای اول آشنایی ام با استاد و تمرین ها ، فایل گوش دادم و اشک ریختم و سپاسگزاری کردم و باورهای مخربمو پیدا کردم
من اون زمان فکر میکردم دنیا به آخر رسیده
از اینکه میدیدم حالم بده حالم بدتر میشد!!!!
به یه جایی رسیدم که گفتم من باید یه کاری کنم حالم خوب بشه
برام اون حال بد منزجر کننده بود
آروم آروم و با کار کردن دوباره روی عزت نفس و احساس لیاقتم حالم بهتر و بهتر شد
اون رابطه برگشت اما نه مثل اولش
اما بهترین اتفاق ماجرا حال خوب منه که برگشت
واقعا با تک تک سلول های بدنم فهمیدم که باید اول حال و احساس خودم برام مهم باشه بعد چیزهای دیگه
واقعا درس بزرگی جهان هستی به من داد و من از بابتش سپاسگزار خداوند استاد عزیزم و این سایت هستم
به نام خدای مهربان
سلام استاد عزیز و خانواده هم فرکانس خودم داشتم قسمت پنجم از داستان تعقیر و در آغوش بگیر رو گوش میدادم از بالاترین نقطه در کرج ساعت شش صبح این جمله استاد اینقدر احساس فوقالعاده
خوبی به من داد که نتونستم نگم و این درسته هنوز به اون جا نرسیدم ولی آرامش فوقالعاده زیبای به من میده
جمله استاد عزیز
بچه ها ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانس های هستیم که جهان فرکانس ما رو دریافت میکنه شرایط
افراد و ایدههای رو که هم سنگ با فرکانس ما هستند
وارد زندگی ما میکنه چقدر این جمله رو دوست دارم
به من امید میده من عاشق این هستم که اطمینان داشته باشم یکی از جنس خدا که اصلأ فرق داره با اون چیزهای که تا الان تو زندگی دیدم و از استاد سپاسگزارم بابت بیان این مطالب از خداوند مهربان هم سپاسگزارم
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
گام 4 پروژه تغییر را در آغوش بگیر
رابطه امیدواری با قانون فرکانس
سوره طه
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
طه ﴿1﴾
طه (1)
مَا أَنْزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى ﴿2﴾
قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به رنج افتى (2)
إِلَّا تَذْکِرَهً لِمَنْ یَخْشَى ﴿3﴾
جز اینکه براى هر که مى ترسد پندى باشد (3)
تَنْزِیلًا مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى ﴿4﴾[کتابى است] نازل شده از جانب کسى که زمین و آسمانهاى بلند را آفریده است (4)
الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى ﴿5﴾
خداى رحمان که بر عرش استیلا یافته است (5)
لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَى ﴿6﴾
آنچه در آسمانها و آنچه در زمین و آنچه میان آن دو و آنچه زیر خاک است از آن اوست (6)
وَإِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى ﴿7﴾
و اگر سخن به آواز گویى او نهان و نهانتر را مى داند (7)
اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى ﴿8﴾
خدایى که جز او معبودى نیست [و] نامهاى نیکو به او اختصاص دارد (8)
خدایا شکرت که امروز هم همواره از هدایت شدگان هستم
دوست دارم سوره طه رو تا آخر اینجا ثبت کنم
الله و اکبر همانطور که به موسی گفت در وادی طور قدم نهادی
امروز به من هم گفته شد الهام عزیزم در وادی نزدیک شدن به خداوند قدم نهادی
قدمت مبارک دردانه خداوند الهام نازنینم خوش آمدی
به هدایت ها و نشانه های الهی با تمام وجود دقت کن و هر چیزی که بهت آرامش میده از طرف خدا وند است و عمل کن به الهامات الهی
خدایا شکرت
که بهم گفتی هرگز از رحمت خدا ناامید نشوم
خدا را شکر که من همواره هدایت شده هستم
من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط قراردارم بلطف خداوند عالم
خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم و هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم
خدایا شکرت
با تمام وجودم پذیرفتم که باید تغییر کنم
وبا تمام وجودم تغییر را با هر درد و سختی و چالش و مسئله ای که موهبتی از طرف خدا وند است تا مرا قوی و قدرتمند و رشد دهد آماده ام و سپاسگزارم و میپذیرم که خداوند عالم مرا هدایت میکند به سمت رویاهایم
خدایا شکرت
الله و اکبر از این همه همزمانی
از این نشانه ها از این موهبتها و دریافت الهامات الهی و عمل کردن با هر ترس و ما امید ی و یه کوچولو درک قانون و با ترس ادامه دادن و استفاده از اهرم رنج و لذت
با پایداری و استقامت و ماندن در مومنتوم مثبت و حفظ آن الله و اکبر
فقط خداست که دانای حکیم و فرزانه است
اوست که از راز دلها اگاهست
اونه که میبینه یک قدم کوچک برداشتی و مسمم تر شدی و پر روتر شدی و جسارت حرکت داری و میگی هر چی بشه الخیر فی ما وقع است
من میخوام ایمانم رو نشون بدم
میخوام به ذره اعتماد کنم .تسلیم باشم و از موضع ام از خواسته ام از اون چیزی که با روح من هماهنگ تره و داره در وجودم فریاد میزنه که کم نیاز پایین نمیام
امیدم را به خداوند بیشتر کرده ام
که وقتی یک خواسته ای در من شکل گرفت و برای خودم و آرامش روحم ارزش بیشتری قائل هستم
با تمام چالشهای مسیر
ایمانم را حفظ کنم و توکلم بخدا باشد که او نرم کننده دلهاست
او همه کاره است و همواره مسیرم را هموار تر میکند هوامو داره الهی من الهامت به فداااات بشه دورت بگردم جانان من
که اینقدر عاشقانه هوامو داری
بهم میگی تو فقط سهم و حرکت سمت خودتو انجام بده
آرام باش و به من اعتماد کن
من قدرت جهانیانم هیچ ذره ای از نظرم نمیرود هر آن چه هست ازان منه
تو فقط باور کن و ایمانت رو حفظ کن
لذت ببر با وجود ترسها و نگرانی ها امید داشته باش
مطمئن باش که خدا هست و برات کافیه
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
استاد دیروز بعد از سه ماه من وارد یک چالش در روابطم شدم
یک الگوی تکرار شونده
قبل ازاین که هر روز بود و الان بلطف خداوند عالم سه ماه بود که من چالشی در روابط عاطفی نداشتم
و دیروز خداوند با یه چالش زیبا منو قوی تر کرد
من تن به خواسته ای که روحم را آزار میداد نداده بودم
قبلا مشرک بودم و مطیع حرفهای دیگران بودم
ولی دیروز با وجود ترس و استرس و نگرانی
فقط بخدا توکل کردم
دوبار فایل بینظییییر توحیدی جلسه 24هم جهت با جریان خداوند را گوش دادم و لذت بردم ولی کامنت ننوشتم دوست داشتم فرکانسم بیاد بالا بلطف خداوند و با قلبی باز با دریافت الهامات الهی با قلبی گشوده انجامش بدم
استاد اومدم شروع کردم به انجام وظیفه سمت خودم
شروع کردم به نوشتن و شکر گذاری
صفحه ها نوشتم
نکات مثبت عزیزم را نوشتم
جلسه جدید را خدا به موقع برام فرستاده بود
کمالگرا نباشم
اومدم نوشتم و نوشتم .
بعد الهام اومد که همین نکات مثبت عزیزت رو براش پیامک کن
پا بزار رو ترسهات
اولش ذهن مقاومت کرد
بهش گفتم ببین ما که هرشب داریم (منو دخترم و همسرم)
قبل خواب سه تا از نکات مثبت هم دیگه رو میگیم پس تکامل تا حدود خوبی طی شده
حالا بیا با وجود این چالش کمالگرا بودند رو کمتر کن
و بیشتر برای بنویس
استاد چندتا براش نوشتم و گفتم من وظیفمه به چشمای زیبات نگاه کنم و به قلب مهربانت بوسه بزنم
و بگم تو بهترین هدیه خدا وند در زندگیم هستی
تو قلب مهربونی داری و من همیشه دارم میبینم که چقدر تلاش میکنی و برای راحتی خانواده سعی میکنی که کنار هم بیشتر لذت ببریم و گفتم که صفحه ها نوشتم تو دفترم با اشک و احساس خوب
و الان دوست دارم این حسم رو با ارسال پیامک دلنوشته هایم بهت بگم
با قلب و بوس براش فرستادم
استاد عزیزم بینهایت سپاسگزارم یعنی این کار آب روی آتش بود برای زندگی ام
اومد خونه با چهرهای شاد و راضی
و منو دخترم و در آغوش گرفت و قشنگ خدا را دیدم که چطور داره منو هدایت میکند به راه راست
و چقدر ایمانم قوی تر شدکه ندا بیشتر از من دوست داره که من لذت ببرم
با همین ابزاری که بهم داده
با ابزار شکر گذاری
با ابزار توجه به زیبایی ها و نکات مثبت
با ارزش قائل شدن برای خودم و عزیزانم
با احترام دادن و گرفتن
با حس خوب و مفید بودن به دیگران دادن
خدایا شکرت که جهان در هر لحظه همواره داره به فرکانس های من پاسخ میدهد
من گذشته ام نیستم
من همین الآنم زمان حال
من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن بهم بگو همواره مرا هدایت کن
خدایا شکرت
تمام اتفاقات زندگی ام حاصل افکار و فرکانس ها و باورهای خودم است
من این توانایی را دارم که در لحظه تغییر نگاه به زندگی و اتفاقات داشته باشم
اتفاقات برای رشد من آمده اند موهبتی الهی هستند تا مرا به خواسته هام برسانند
پسرم که بلطف خداوند به مسابقات کشوری راه یافته بود
و دوتا بازی رو برده و یک بازی را که خیلی هم عالی عمل کرده بود ولی از دست داده بود
وقتی زنگ زد و ناراحت بود
گفتم بهت تبریک میگم پس من خیلی خوب تونستی کار کنی و خداروشکر که دوتا بازی رو تونستی ببری
بار اولت بود بعد از چند ماه فقط کار کردن مستمر تونستی خودتو بالا بکشی و امروز در مسابقات کشوری بازی کردی
و میدونی که چقدر رشد کردی تو همین چند ماه که پا به عرصه ورزش بوکس گذاشتی
و چقدر شهرستان و استان رفتی و چه دوستان خوب و چه اتفاقات خوبی رو تجربه کردی
اینکه به تنهایی اردوی تیم چند روز میری
چقدر اعتماد به نفست بیشتر شده
چقدر به توانایی هات ایمان داری
همینکه میگی باید بتونم ذهنم را کنترل کنم و برای بازی های بعدی بیشتر تمرین کنم و تمرکز بزارم برای مسابقات بعدی یعنی یک پله به موفقیت نزدیکتر شدی
بهش گفتم این همون کلام آنتونی جا شوآ هست که بعد از مسابقه بوکس اومد گفت
ذهنت رو کنترل کن و به حاشیه ها گوش نده
و چقدر پسرم به لطف خداوند آرام تر شد و خنده اومد رولبش
و همین که وقتی از خونه برای مسابقات راهی شد
رفت قرآن رو برداشت و براش سوره انفال اومد و بهش گفت باید به اصل توجه کنی و از حاشیه ها بدور باشی
برای من خیلی لذت بخش بود او لحظه که پسرم قشنگ الهامات رو بلطف خداوند با روح پاکش دریافت میکنه و جلو میره اقدام و عمل داره در تصمیاتش الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
خدایا شکرت که هرگز از رحمت ناامید نیستم
کمکم کن تا همواره در مومنتوم مثبت حرکت کنم
خدایا شکرت برای رشد عزت نفس و اعتماد به نفسم
خدایا شکرت که امروز با قلبی باز تر مومنتوم مثبت را ادامه دادم و تمام اتفاقات زندگی ام به نفع من شد
چقدر من رشد کردم ایمانم قوی تر شده
اعتمادم و توکلم بیشتر شده
و اعتبار هر خیر زندگی ام فقط ازان خداست.
من تسلیمم بدون تو هیچی نیستم
خدایا شکرت امروز بیشتر متوجه شدم و درک کردم که چطور شد؟من دارم روی خودم کار میکنم
با پروژه تغییر را در آغوش بگیر شروع کرده ام به تغییر شخصیتم و بهبودم
و با این تضاد خوشگل مواجه شدم و متوجه رشدم شدم
که من باید تغییر کنم
وقتی دیگه باج نمیدم و ترسهام کمتر شده
وبرای خودم ارزش قائل شدم و جهان اینجوری با یه تلنگر کوچیک بهم درسشو داد که تو ادم قبلی نیستی
ببین که رشد کردی
ببین من هواتو دارم
ببین تو فقط باید اعتماد کنی و لذت ببری و سمت خودتو درست انجام بدی
مومن کسی است که نه ترسی داره و نه غمی
فقط بخدا توکل کن
که خدا متوکلان را دوست دارد.
خدایا شکرت
بسیار سپاسگزارم از خداوند
سپاسگزارم استاد عزیزم و دوستان عزیز در این مسیر زیبای الهی و از خودم سپاسگزارم که در حال تغییر و رشد و بهبود شخصیتم هستم.
خدایا شکرت.در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم