این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من از ابتدایی که این دوره شروع شد تصمیم گرفتم تغییر اساسی در یکسری افکار و باورهایی که داشتم انجام دهم
یعنی بیشتر و بیشتر متعهد شدم که این تغییر را انجام دهم
زیرا دقیقا در روزی که من این تصمیم را در با خودم و در خلوت خودم گرفته بودم که هممون روز هم یک کامنت در معرفی این دوره که استاد گذاشته بودند نوشتم، این همزمانی را نشانه ای از طرف رب خودم دانستم که حتما باید اینکار را انجام دهم و مصمم شدم به این کار.
شاید خیلی کامنت ننویسم ولی در عمل تلاش می کنم که اینکار را به خوبی انجام دهم .
استاد اصلی ترین تغییری که باید و باید و باید در خودم ایجاد کنم خیلی ساده ولی خیلی هم ظریف است.
آن چیزی نیست غیر از توحید
من به این نتیجه رسیدم که باید و باید و باید به هر طریقی شده است توحید را در وجود خودم بیشتر و بیشتر و بیشتر متبلور کنم
اصلا مهم نیست در چه جنبه ای است .
از هر جنبه ای که من وارد شدم دیدم جاهایی بیشترین ضربه را خوردم که مشرک تر بوده ام
این شرک در زمانهایی خیلی خفی و پنهان بوده است
که شاید خودم هم متوجه این نشده ام .
اما و اما تنها دلیل این عدم موفقیت های من فقط و فقط شرک به خدا بوده است.
برای همین خیلی تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم که بیشتر حواسم به خدا و وجودش در تمام زندگی خودم باشد.
شما در همه فایلها تون به همه روشهایی که بلد هستید تلاش می کنید که بگویید: همه چیز توحید است
اما من، منٍ مشرک درک نمی کنم و همه اش دنبال مواردی دیگری میگردم.
اما و اما هیچ چیزی غیر از شرک دلیل نیست.
تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم
و این اصلی ترین برنامه من است .
امیدوارم که خدای بزرگ من در این مسیر من را مثل همیشه و همیشه بیشتر و بیشتر کمک کند .
مواردی که این فایل بیان شده است همه شرح حال من است که باید تغییر کنم .
باید و باید یعنی راه دیگری ندارم .
از مدار شرک( چه شرک خفی و چه شرک آشکار) باید و باید حرکت کنم به سمت مدار توحید ناب.
این مسئولیت من است ولاغیر .
امیدوارم که در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند .
-حتی با وجود قرار داشتن در بدترین شرایط ممکن امید برای تغییر و بهبود همواره وجود دارد
-بسیار بهتر است تا زمانی که شرایط نامناسب نشده آن را تغییر دهیم
-هیچ گاه فکر نکنیم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه چند وجب
-اگر امیدی به تغییر شرایط و وضعیت کنونی خود نداشته باشیم مانند مرده ی متحرک خواهیم شد
-مشاهده ی الگوهای موفق به ما ثابت می کند شرایط هر چقدر بد یا نامناسب به محض تغییر افکار و باورهایمان تغییر می کند
-طبق قانون ما در هر لحظه با ارسال فرکانس هایی به جهان هستی افراد شرایط موقعیت ها و ایده های هم سنگ با فرکانس هایمان را به سمت خود جذب می کنیم
-ما در همین لحظه اتفاقات شرایط و نتایج زندگی خود را خلق می کنیم
-چیزی به اسم گذشته و اینده وجود ندارد
-با کنترل ذهن تغییر باورها توجه به نکات مثبت و زیبایی ها شرایط ما هر چقدر نامناسب می تواند به نفع ما تغییر کند
-اوضاع هیچ گاه به اندازه ای بد و نامناسب نیست که نتوان ان را تغییر داد
-اگر زنده هستیم در هر لحظه می توانیم شرایط را به نفع خود تغییر دهیم
-جهان به فرکانس ها و باورهای لحظه ای ما پاسخ می دهد
-اگر شرایط زندگی ما بسیار بد و نامناسب است به این دلیل است که افکار باورها کانون توجه مشابه با گذشته ی خود داریم
-به شیوه ی متفاوت از گذشته فکر و عمل کرده تا نتایجی متفاوت از گذشته کسب کنیم
-اجازه ندهیم اوضاع بسیار بد و نامناسب شود اما اگر چنین اتفاقی برای ما رخ داد با به یاد آوردن این قانون که ما در هر لحظه شرایط و اتفاقات زندگی خود را رقم می زنیم اوضاع و شرایط را به نفع خود تغییردهیم
-سپاسگزاری از داشته ها باعث افزایش نعمت ها می شود
-با داشتن باورهای درست می توانیم هر لحظه با خداوند گفتگو کنیم
-جهان با نشانه ها درستی و نادرستی مسیرمان را به ما نشان می دهد
-اغلب ما تنها زمانی تغییر می کنیم که ضربات سهمگینی از جهان دریافت کنیم
-اگر نتوانیم مشکلات و مسائل خود را به صورت ریشه ای و اساسی حل کنیم وارد سیکل معیوب شده و اتفاقات نامناسب تکرار شونده برای ما رخ می دهد
-خداوند هر لحظه به ما نشانه برای تغییر می دهد
-اگر تغییر نکنیم زیر چرخ دنده های جهان له می شویم
-از اهرم رنج و لذت برای تغییر عادات مخربمان استفاده کنیم
-اگر تغییر نکنیم ضربات جهان به ما شدیدتر و ویرانگر تر خواهد شد
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
ردپای من در جلسه 4 پروژه تغیر.
اول از همه باید بگم خیلی خیلی خوشحالم از اینکه توی مدار تغیر هستم و به اینجا به این دوره الهی هدایت شدم.
من یک تجربه ای دارم در این زمینه که میخوام اینجا به عنوان تمرین این جلسه بنویسم تا هم ردپایی باشه برای خودم و یادآوری بشه برام که از کجا به کجا رسیدم و هم جرقه ای برای دوستان عزیزم.
حدودا 4 سال پیش بود که من وارد مسیر نادرستی شدم و با آدم های نادرستی وارد رازطه دوستانه شدم که قبل از ارتباط با اون آدمها من هر روز باشگاه میرفتم ورزش میکردم و زندگی ایده آلی داشتم اما به واسطه افکار اشتباه خودم و باورهای نامناسبم به اون جمع ها راه پیدا کردم و دچار اعتیاد به گل شدم و پس از مدتی نگاه کردم و دیدم که من فروشنده مواد و مصرف کننده مواد شدم و تغیر کردن برای من بسیار تا بسیار سخت بود و هر روز داشتم پایین تر و پایین تر میرفتم این موضوع حدود 2 سال ادامه پیدا کرد تا جایی که من واقعا با تمام وجودم میخواستم تغیر کنم و یک زندگی نو بسازم میتونم بهتون بگم اونجایی که بودم ته دره بود و اگر تغیر نمیکردم الان قطعا یا زندان بودم یا باید از توی جوب بودم من رو در می آوردن.
جهان ضربه های به شدت محکمی به من وارد کرده بود و من متوجه این نشانه ها نبودم تا جایی که تصمیمم رو گرفتم برای تغیر یادمه اون زمان با کتاب معجزه شکرگزاری آشنا شده بودم و هر روز بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری میکردم.
بعد از مدتی ایده اومد که دنبال کار بگردم و برم جایی سرکار و یادمه یکی از دوستانم بهم پیشنهاد کاری رو داد برای پیک موتوری.
حقوقش خیلی کم بود اما گفتم اشکال نداره کار میکنم و دور بودن محل اون کار باعث شد من از اون آدمها و اون افراد فاصله بگیرم و 6 ماه مونده بود به اینکه خدمت سربازیم هم تموم بشه.
من صبح میرفتم خدمت ظهر بعد خدمت میرفتم باشگاه و بعد باشگاه میرفتم سرکار و این روند 6 ماه ادامه داشت و من توی اون 6 ماه تصمیم به ترک مواد و سیگار گرفتم و به لطف خدای مهربان ا نهارو هم کنار گذاشتم.
بعد از اینکه خدمتم تموم شد یک پیشنهاد کار بهتر بهم شد در جایی که قبل از خدمت کار میکردم توی یک تعمیرگاه اگزوز و من رفتم اونجا سرکار.
چند ماهی اونجا بودم و با استاد عباسمنش به واسطه یکی از دوستانم آشنا شدم و دوره کشف قوانین زندگی رو برای من ارسال کرد.
من دوره رو گوش میدادم و سرکار و باشگاه میرفتم و زندگی هر روز بهتر و بهتر میشد و تا اینکه من تصمیم گرفتم کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم کسب و کارم رو راه اندازی کردم به لطف خدا و یک سال اون کسب و کار رو داشتم و متوجه شدم که راه اندازی اون کسب و کارم یک اشتباه بوده چون من آدمی نبودم بخوام یک جا بمونم و نشانه ها ام داشت میومد برای تغیر و من تصمیم به مهاجرت گرفتم و شرایطی به وجود اومد و من اون کسب و کار رو جمع کردم و به تهران مهاجرت کردم.
الان 7 ماهه که تهرانم به شرایط ایده آلی نرسیدم هنوز اما حس میکنم که دارم زندگی میکنم حس میکنم که دارم از توانایی هام استفاده میکنم حس میکنم که توی مسیرم توی مسیر رشد و پیشرفت اصلا به لطف خدا خیلی تغیرات درونی در من شکل گرفته خیلی رابطم به خودم و خدای خودم بهتر شده یک رابطه عاشقانه عالی با یک فرد عالی برقرار کردم و دارم پیش میرم و الان باز به تضادهایی برخوردم که باید تغیر کنم باید باورهام رو نسبت به یک سری موضوعات عوض کنم این رو قشنگ از نشانه ها متوجه میشم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه اینجام و قبل از اینکه بیام توی این صفحه از خداوند خواستم که یک نشانه برام بفرسته که چیکارکنم که چه کاری انجام بدم و هدایت شدم به این فایل و برداشتم از این فایل این هست که وقتی تونستم از ته دره بیام بیرون و اینقدر تغیر در خودم و زندگیم ایجاد کنم میتونم بازهم تغیر کنم میتونم قبل از اینکه شرایط خیلی خیلی بد بشه تغیرات رو صورت بدم و یک پله برم بالاتر.
الان به یک تضاد برخودم هیچ ایده ای براش ندارم اما میدونم که خداوند هدایتم میکنه چون همیشه اینکار رو کرده و بازهم تکرار میکنه و من از این تضاد به نفع خودم به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده میکنم و یک پله میرم بالاتر.
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر هر لحظه من به سمت خواسته هام
سلام به استادانم
دقیقاااا من همون آدمی بودم که استاد گفت و دوست داشت بزنه طرف رو له کنه
من چندین سال پیش این الگوی روابط نامناسب رو چندین و چند بار تکرار کردم و اصلا هم تغییر نمیکردم و هی برام تکرار میشد با اینکه همسرم کنارم زندگی میکرد
تا اینکه با آموزه های استادم آشنا شدم و روز با روز درک بهتری از قانون فرکانس و همه قوانین جهان هستی پیدا کردم و روز به روز رابطم با همسرم بهتر و بهتر میشد تا الان که بررسی میکنم توی این 23 سال زندگی مشترک الان بهترین تجربه عشق و صلح و رفاقت رو داریم جوری که اصلا دیگران باورشون نمیشه ما اینهمه سال داریم زندگی میکنیم و تو نگاه اول فکر میکنن با هم دوستیم
چند روز پیش رفتیم کافه دو سه تا خانم بودن اونجا رابطه من و همسرم رو که دیدن بعد رفتن ما از صاحب کافه پرسیدن این دو نفر دوست دختر و دوست پسرن ؟ اونم در جواب گفته بود نه دو تا بچه دارن اونم بزرگ و اونا باورشون نمیشد بس که ارتباط خوب ما رو دیده بودن و رفاقت و عشقی که بینمون بود و صاحب کافه بهشون گفته بود اصلا اینا دنیاشون با همه فرق داره عشق بدون انتظار بینشون جریان داره با هم حسابی رفیقن و اکثر وقتا کنار هم هستن و همش در حال حرف زدنن
و این جریان برام نشانه خوبی بود از رشد در ارتباط که کاملا خودشو توی دنیای بیرون نشون داده
من عاشق این پروردگاری هستم که هر لحظه داره منو هدایت میکنه؛ خدایی که وقتی قلبم رو بهش میسپارم، راه رو اونقدر زیبا برام باز میکنه که هر بار با خودم میگم: “کاش زودتر فقط به تو تکیه میکردم.”
استاد جانم، این دومین کامنت منه برای این فایل، چون حس کردم باید بنویسم تا این درک عمیق رو ثبت کنم.
الان تازه متوجه شدم چرا شما این دوره رو با «احساس لیاقت» ترکیب کردید. امروز که داشتم پیادهروی میکردم و به مسیر درونیای که از شروع دورهی احساس لیاقت تا حالا طی کردم فکر میکردم، چراغ این فایل واقعاً برام روشن شد.
قبلاً هم گفته بودم که برادرم در استرالیا قنادی داره و من چند ساله که در ذهنم تصمیم داشتم برم اونجا و باهاش کار کنم. اما تا همین دو ماه پیش، هیچ کاری برای این خواستهام نکرده بودم جز خوندن زبان. فقط منتظر بودم که برادرم برای رفتن من کاری انجام بده.
الان که به اون روزها نگاه میکنم، میفهمم با این طرز فکر، در واقع داشتم شرک آشکاری انجام میدادم؛ چون امیدم به انسان بود، نه به خدای بینهایت توانمندم.
اما از روزی که «چله توحیدی» رو شروع کردم، همهچیز تغییر کرد.
من دیگه اون آدم سابق نبودم. از همون روزهای اول فهمیدم که باید فقط روی خدا حساب باز کنم، نه هیچکس دیگه.
و از همون لحظه، قدمهای واقعی من شروع شد.
استاد جانم، شما در فایل «فقط روی خدا حساب باز کنید» میفرمایید که «من حتی به کسب درآمد از این راه هم فکر نکردم، فقط به خدا سپردم و خودش قدمها رو برداشت».
من حالا دارم این جمله رو با همهی وجودم زندگی میکنم.
چون دقیقاً همین اتفاق برای من هم افتاد.
خدا خودش به من گفت:
“از همینجا شروع کن. از جایی که هستی. منتظر نباش تا شرایط تغییر کنه. من همراه توام.”
و من که تا اون موقع فقط نویسندهای بودم که خیال کار در قنادی برادرم رو در ذهن میپروروندم، ناگهان دیدم خدا خودش داره در دلم انگیزهای میکاره که اصلاً فکرش رو هم نمیکردم.
خودش بهم جرأت داد، خودش منو راه انداخت.
منو فرستاد به ده تا قنادی مختلف، تا جایی که بالاخره به اون جایی رسیدم که باید میبودم.
خودش مسیر رو نشون داد، خودش درها رو باز کرد،
و از راههایی که حتی تصورش رو نمیکردم، داره برام روزی و ثروت میفرسته.
خدا خودش داره مقدمات مهاجرتم رو فراهم میکنه، همون کاری که من سالها فقط در ذهنم نگه داشته بودم.
من فهمیدم نباید منتظر فردا باشم، نباید صبر کنم تا کسی بیاد و دستم رو بگیره.
خدا به من گفت:
«تو فقط همین لحظه رو داری، از همین لحظه شروع کن.»
و من هم از همون لحظه شروع کردم… و دیدم چطور قدمها یکییکی برداشته میشن، بدون زحمت، بدون ترس، فقط با ایمان.
استاد جانم، مریم جانم، من از شما از صمیم قلب سپاسگزارم برای این دورهی پرنور.
این فایلها فقط آموزش نیستن، چراغهایی هستن که مسیر زندگی منو روشن کردن.
من حالا با تمام وجود باور دارم که وقتی به خدا تکیه میکنی، هیچ بنبستی وجود نداره.
سلام عرض میکنم خدمت استاد جان جانان، مریم بانوی گرامی و همه دوستان عزیز
من سال 98 آزمون مرکز مشاوران قبول شدم و بعد از مصاحبه که توی شرایط سخت برفی با هزارتا بدبختی رسیدم ایستگاه قطار رشت تا برم تهران، قبل حرکت زلزله اومد و نگران زن و بچم بودم که من اگه برم بازم زلزله بیاد توی این هوای سرد چیکار کنن……..
خلاصه سال 99 شروع کارآموزی یه پیام توی کارتابلم اومد که حسب گزارشات واصله شما شایستگی داشتن پروانه وکالت رو ندارید در مشاغل دیگه براتون آرزوی موفقیت داریم!!!
دقیقا یادمه 9 آذر 99 بود، دنیا روی سرم خراب شد، به لحظه روحم از تنم جدا شد.
یادمه چند ساعت درب اتاق و بستم و شروع کردم با خدای خودم حرف زدن، حرف که نه گله میکردم، میگفتم این چی بود آخه؟ من متاهلم زنم ذوق کرد وکیل شدم خودم ذوق کردم توی رشته مورد علاقه میخوام کار کنم خدایا نمیخوای وکیل بشم؟ برم دنبال شغل دیگه؟ اون موقع من با استاد آشنا نبودم یعنی اصلا توی مدار این حرفا نبودم ولی این حرف استاد که میگه الهام بصورت واضح بهت گفته میشه فقط توی باید اجازه بدی، تو باید آماده شنیدنش باشی.
رفتم تهران برای پیگیری موضوع یکسال و نیم جنگیدم ولی هیچ نتیجه ای نگرفتم، بهم گفتن شایستگی شما برای ما احراز نشد. حتما نباید وکیل بشی این همه شغل!!!
این جمله از صدتا فحش برام بدتر بود الان اینو نوشتم یاد حرف استاد افتادم که میگفت بزرگترین انگیزه من وقتیه که یکی بهم بگه تو نمیتونی.
اومدم رشت و به همسرم گفتم میشینم برای کانون وکلا میخونم قول میدم قبول بشم. دقیقا یادمه 26 اردیبهشت 1401 شروع کردم به خواندن ذهنمو آزاد کردم و آزمون تیرماه بود، روزی 12 ساعت مفید خوندم، خیلی جالبه تازه صحبت از قانون تسهیل شده بود، اونایی که میدونن این قانون برای جذب بیشتر شرکت کننده هاست. اولش اعلام شد چون آزمون 1400 بعلت کرونا برگزار نشده سال 1401 دوتا آزمون میگیرم یکی تیرماه یکی اسفند ماه.
قانون تسهیل برای آزمون اسفند اعمال میشه. برادر من هم حقوق خونده گفت من میمونم آزمون اسفند تو هم بمون، چون در حالت عادی آزمون کانون تعداد کمی قبول میشن، همون که بهم برخورده بود گفتم همین آزمون رو شرکت میکنم من قبول میشم و ثبت نام کردم، بعد از پایان مهلت ثبت نام اعلام شد در این آزمون قانون تسهیل اعمال میشه!!!!
و این نشونه محکمی بود از اینکه من قبول میشم. من ثبت نام کردم برادرم نه، و خدا مسیر رو برام هموارتر کرد و قبول شدم و حالا وکیل پایه یک هستم.
وقتی فقط به خدا تکیه میکنی محاله هواتو نداشته باشه، روز آزمون دقیقا جلوی نیمکت من یه برگه زده بودن توی بورد که برای سه سال قبل بود همایشی بنام « خدا از آن چیزی که فکر میکنید به شما نزدیکتر است» الآن که دارم اینارو تایپ میکنم اشکم در اومده، فقط میتونم بگم خدایا ممنونم ازت.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
استاد عزیزم سلام
استاد شایسته ی عزیزم سلام
دوستان الهی و ارزشمندم سلام
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
تووی رابطه عاطفی بود حدود هشت سال پیش،که دنیا هر چقدر بیشتر بهم چک و لگد میزد،بیشتر اصرار داشتم برای موندن تووی این رابطه،چون خدارو اشتباه بهم شناسونده بودم،به ته دره رسیده بودم،برای اینکه نزدیک اون شخص باشم،رفتم شهری که اون زندگی میکرد برای کار،خوابگاه زندگی میکردم،یه روزایی بود که پول یه نون رو فقط داشتم،اما از ترس اینکه خونواده م نگن برگرد،بهشون نمیگفتم که پول ندارم،هر روز میرفتم یه زیارتگاه نزدیک خوابگاه و دعا میکردم و گریه،گریه،یه جوری که بعضی موقع ها مثلا یه خانمی میومد بهم میگفت عزیزم چرا اینقدر گریه میکنی،اما انگار خداوند مُهر بر دهانم بسته بود،جز خدا راجب مسائلم با هیچکس صحبت نمیکردم،کرایه نداشتم،پیاده میرفتم و میگفتم آنچه مرا در پای نمی آورد،قوی ترم میکند،هنوزم یادم نمیاد این جمله از کجا بود که افتاد توو سر من فقط میدونستم مال شکسپیر،هر روز دنبال کار و من درگیر رابطه عاطفی،فکر میکنم تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم،اما همچنان ادامه میدادم،تا اینکه به جایی رسیدم که خونواده اون شخص با کلی توهین بهم ما رو از هم جدا کردن،و اون شب رو یادم میاد که تسلیم شدم و وسط پارک با تموم وجودم گریه کردم و خدا رو صدا زدم و چندروز بعدش پدرم اومد منو با اسباب اثاثیه م از خوابگاه برگردوند شهرمون،این شرایط همزمان شده بود با عروسی برادرم،روزها سرگرم تدارک عروسی،شبها گریه و راز و نیاز با خدا،تا اینکه تووی کامنت اولین گام فکر میکنم نوشتم راجبش که یه شب حسی بهم گفت مثه یعقوب نبی داری کور میشی،اون شب بود که ناخودآگاه من دیگه گریه نکردم هیچوقت برای اون رابطه و آروم آروم با این مباحث آشنا شدم،انگار گنج پیدا کرده بودم،اصلا دلم نمیخواست دیگه پسره برگرده،و من شبانه روز کتاب میخوندم فایلهایی از آقای امیر شریفی گوش میدادم،و تموم وجودم پر شده بود از شادی،احساسم عالی بود،یه کتاب سیصد صفحه ایی مثلا تووی سه روز میخوندمش،کتاب پشت کتاب،هدایت شدم به کانالی تووی تلگرام،اونجا استاد رو شناختم اما تووی مدار صحبت هاش نبودم،رد میکردم تا رسید به جایی که فایلهای سفر به دور امریکا رو تووی اون کانال از استاد میدیدم،آرزوم شده بود عضو سایت بشم،تموم تلاشمو کرده بودم عضو بشم،نگو که عضو شده بودم نمیدونستم،انگار باید آماده تر میشدم،تا چندوقت بعد پندمیک اومد و من وارد سایت شدم نگو که چندین وقت بوده عضو بودم اما خودم نمیدونستم،همزمان شد با اولین فایل سریال زندگی در بهشت،دیگه تووی ابرها بودم،حس دویدن داشتم و از اونجا بود که الان سالهاست با استاد هستم و من الان شخصیتم،زندگیم هیچ ربطی به اون مرضیه ندارم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
با جمله ایی که روزانه یادم نمیاد که چندبار با خودم تکرارش میکردم،اما اونقدر بود که من تا ته دره رفتم اما باز هم بلند شدم و اون جمله «آنچه مرا از پای در نمیاورد،قوی ترم میکند»
کم کم وقتی با این مباحث آشنا شدم،تازه به این درک رسیدم که اصلا خدا چیه،تا قبل از این من فکر میکردم خداوند یه آدم پیر اما مهربونه و قانونشم اینه که هر چقدر بیشتر التماسش کنی،زجر و ناله کنی،بیشتر تورو به خواسته هات میرسونه،خدایی که باید ازش بترسم،باید به واسطه امامها،امام زاده ها ازش بخوام چیزی بهم بده،یه خدایی که انگار خیلی ازم دور بود و باید براش نماز میخوندم،روزه میگرفتم،حجاب داشته باشم،چادر بزنم،مثه تاسوعا عاشورا مشکی میپوشیدم،تووی روضه ها زجه میزدم،نذر میکردم و…تا بتونم بهش نزدیک بشم و من هر چقدر که این کارها رو میکردم،بعد متوجه شدم که بیشتر ازش دور میشدم،آروم آروم خدا رو شناختم،بعد فهمیدم که من خودم خالق زندگیمم،همه چیز باوره،هر چیو تووی ذهنم بسازم،خلقش میکنم،من تا قبل از آشنایی با این مباحث زندگیم بیشترش با حسرت گذشت،چون فکر میکردم اومدم تووی این دنیا فقط ببینم نه اینکه بدست بیارم،درونم پر از آه بود،تا اینکه وقتی فهمیدم خودم خالق زندگیم هستم،فهمیدم من اومدم تووی این دنیا بدست بیارم،نه اینکه فقط تماشاگر باشم…بعدشم که اونقدر مدارم بالا رفت که از دوره شیوه حل مسائل با استاد همزمان هستم،تا دوره ایی روی سایت قرار میگرفت سریعا میخریدم مثه قانون سلامتی،احساس لیاقت،دوره هم جهت با جریان خداوند…
و الان منی که اون سالها تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم صاحب کسب و کار خودم هستم
منی که تووی اون رابطه ی عاطفی اونقدر از جهان چک و لگد خوردم چون وابسته شده بودم که به ته دره سقوط کردم،الان میتونم بگم به هیچ انسانی وابسته نیستم،حتی تونستم با مرگ برادرم که نزدیکترین شخص زندگیم بود،کنار بیام اونم خیلی زود
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
خدایا شکرت که دارم تلاش میکنم در مسیر تو ثابت قدم بمونم…
میخوام از تجربه شکست سختی که داشتم و بیرون اومدن از اون شرایط بنویسم که هم درسهای مهمی که از اون دوره گرفتم برای خودم مرور بشه و هم برای دوستان تجربم رو بازگو کرده باشم.
من در اسفند ماه 1402 برای اولین بار در یک ایونت شرکت کردم و در حالی که برآورد کرده بودیم این ایونت سه روزه برای ما حداقل 50 میلیون سودآوری داشته باشه ، در کمال ناباوری 50 میلیون ضرر کردیم. وقتی محاسبه همه امور اون سه روز تمام شد و باورم شد که 50 میلیون ضرر کردم سست شدن زانوانم رو حس کردم ، دنیا دور سرم چرخید. چون همیشه خیلی مراقب دخل و خرجم بودم که به اندازه باشه و هیچوقت در زندگیم تا اون روز بدهکار نشده بودم .باورم نمیشد ، علاوه بر اینکه باید حقوق کارمندانم رو پرداخت میکردم ، هزینههای امور جانبی ایونت (مثل کرایه میز و صندلی و چیزای دیگه) هم بود. علاوه بر اون چند روز دیگه سال جدید بود و من به امید سود این ایونت (که بعداً فهمیدم چقدر مشرک بودم) هیچ رخت و لباس نویی نخریده بودم ، خلاصه تمام این فکرها در چند لحظه از ذهنم گذشت و نتیجهاش این بود که تا چند هفته حال بسیار بدی داشتم. با کمک گرفتن از چند تا از دوستان و آشنایان مخارج ایونت و حقوق همکارانم رو پرداخت کردم ولی من ماندم و شب عید و 50 میلیون بدهکاری!
به حساب من حداقل شش ماه طول میکشید که بتونم اون هزینه رو پرداخت کنم. چون بهرحال در کنار این مبلغ هزینههای جانبی کار و امور زندگی هم هر ماه اضافه میشد.
اون زمان هنوز با استاد عباسمنش آشنا نبودم و فایلهای اساتید دیگه رو گوش میدادم و کتاب میخوندم.
در این بین همسر عزیزم که همیشه همراهم هست دو تا نکته به من یادآوری کرد که خیلی موثر بود.
اول اینکه دائم میگفت انقدر خودتو اذیت نکن، سعی کن با هرکاری که میتونی حالتو خوب نگه داری(همون تمرکز بر نکات مثبت و حال خوب) . میگفت بخصوص الان که در تعطیلات عید هستیم و اتفاقا مصادف با ماه رمضان بود فقط سعی کن در حال خوب بمونی ، فیلم طنز ببین ، کتاب بخون ، قرآن بخون ، گردش و تفریح برو خلاصه با هر روشی که میتونی فقط حالتو خوب نگه دار و به رحمت خدا امیدوار باش مطمئن باش درست میشه.
نکته دوم اینکه گفت چقدر پول تو حسابت هست؟ 10 هزار تومن ؟ 50 هزار تومن ؟ 100 هزار تومن ؟
هر چقدر پول داری فقط تمرکزت رو بذار روی اون مبلغ و بابتش سپاسگزار باش ، اصلا به مقدار بدهی توجه نکن ، تمرکزت فقط روی مقدار پولی که در حسابت هست باشه.
منم در اون مدت تعطیلات عید فقط همین کارها رو انجام میدادم و در عین حال زیاد با معانی دعای جوشن کبیر انس گرفته بودم.
و اتفاق جالبی که افتاد این بود که باز هم در کمال ناباوری من ، در همون تعطیلات 20 میلیون از بدهی ها تسویه شد و بقیه اون هم تا اوایل اردیبهشت ماه تسویه شد.
هنوز هم به اون روزها فکر میکنم نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد ولی انگار من ناآگاهانه قوانین رو رعایت کردم. و جالب این بود که به قول استاد دقیقا از زمانی که در مسیر درست قرار گرفتم ، فارغ از اینکه تا لحظه قبل در مسیر نادرست بودم ، نتایج عوض شد.
تمرکز روی نکات مثبت ، سپاسگزاری ، تسلیم و توکل کار خودشو کرد.
و خداوند آدمها موقعیت ها شرایط و امکانات رو طوری کنار هم چید که من به خواسته ام برسم.
بعدها که با استاد و آموزه هاشون آشنا شدم متوجه شدم من با طی نکردن تکامل و با شرک ورزیدن به این نقطه رسیده بودم و از همون زمان دیگه هیچ کاری رو بدون طی کردن تکامل انجام ندادم .
در پایان از استاد عزیزم و مریم بانوی عزیز که از هردو بسیار میآموزم بینهایت سپاسگزارم.
سلام بر استاد نازنین و مریم جان و دوستان هم فرکانسی
شکر بی حد از خدا بابت این روزها و آگاهی های این فایلهای فوق العاده
سپاس از دوستان که انقدر گرم و پرانرژی تجربیات شون رو به اشتراک میگذارن
از دیروز چندین بار هدایت شدم مجدد به این فایل و امروز صبح تصمیم گرفتم نکاتی که بنظرم اومد بنویسم
از دفترچه نوشته هام جدا کردم و اینجا قرار دادم هم برای ذهن فراموشکار خودم تکرار بشه و هم با دوستان اشتراک بگذارم
✅وقتی تصمیم بگیریم که کاری انجام دهیم با تمام یاخته ها، با تمام وجود ، خداوند راهها از جاهایی که باور نمیکنیم برایمان باز میکند تا بتوانیم آن کار را انجام دهیم
✅ ریشه همه مشکلات بی ایمانی است
یعنی منطقی فکر کردن ؛ ندیدن دست خداوند ؛ ندیدن قدرت خداوند ؛ ندیدن تواناییهای بی نهایت خداوند
✅وقتی انسان تصمیم بگیرد کاری انجام دهد تمام زمین و زمان دست به دست هم می دهند آن کار انجام شود (جهان به خدمت در می آید)
✅اگر میخواهی کاری انجام دهی باید به جهان خودتو ثابت کنی تا جهان درها را برایت باز کند وقتی جهان تو را ثابت قدم دید معجزات رخ میدهد
من در را میزنم بقیه کارها را خدا می کند …من باید وظیفه خودم را انجام دهم خدا هم وظیفه خودش را خوب بلد است انجام دهد
✅ترس مانع قدم برداشتن است
روی ترسها باید کار کرد خدا بقیه مسیر کمک می کند …قدم اول با قدرت برنداری انتظاری از خدا نباید داشته باشی
در مسیر درست حرکت کنی رسالتت را پیدا میکنی و ایمان داری و ناامید نمیشوی و روزها سخت با ایمان میگذرد و هر چیز بخواهی داده میشود …همه چیز باور است …
👈ما در لحظه در حال ارسال فرکانس هایی هستیم که جهان فرکانسهای ما را دریافت می کند و اتفاقات؛ شرایط؛ موقعیت ها؛ ایده ها و افرادی که هم سنگ؛ هم فرکانس با فرکانس ارسالی وارد زندگی ما می شود ما در هر لحظه اتفاقات آینده را خلق می کنیم هر لحظه اتفاقات لحظه بعد را خلق میکنیم ما چیزی جز زندگی در لحظه حال نیستیم👉
✅خداوند به گونه ای این سیستم را طراحی کرده تا به باورها و فرکانس های من واکنش نشان دهد و اتفاقات هماهنگ با آنها را وارد زندگی ام میشود
✅باید اتفاقات خوب را ببینی، تایید و تحسین شان کنی و آگاه باشی که، همین قانونی که اتفاقات کوچک را برایت رقم زده، اتفاقات بزرگتر را هم رقم می زند اگر با همین احساس رضایتمندی، ادامه داده و اجازه دهی باورهایت قوی تر و تکامل ات طی شود.
✅موضوع اصلی لذت بردن از زندگی است وقتی از زندگی لذت ببری اتفاقات خودبخود رخ میدهد و خواسته ها بهت داده می شود …خواسته ها از دل تضادها شکل میگیرد…خواسته ها موقعی بوجود می آید که مشکل برمی خوری ؛ تمرکز از مشکل برداری و تمرکز به نعمتهای زندگی و داشته ها زندگی دارم
خواسته را مشخص و باور متناسب با خواسته ایجاد کنیم و بعد از زندگی لذت ببریم و احساس نگرانی نداشته باشیم …
✅تغییر کانون ذهن را به احساس شادی و لذت برسانیم و بگوییم هر وقت موقعش باشد به ما داده می شود من وابسته و محتاج آن نیستم
✅باور : از زندگی لذت ببرم به خواسته هام میرسم…
آن وقت است که در راه زندگی قرار گرفتم؛ در راه خدا قرار گرفتم؛ در مسیر رسالت خود حرکت میکنم
وقتی از زندگی لذت می برم ؛ شادم ؛ سپاس گزارم …از هر آنچه که الان هست ⬅️ خواسته ها سریعتر شکل میگیرد و قابل استفاده می شود ….
✅کل قانون لذت بردن از زندگی است
وقتی باور داشته باشه که توانایی تغییر زندگی را داریم …این خودباوری پایه و اساس پیروزی است ؛ پایه و اساس خوشبختی است ؛ پایه و اساس ثروت است ؛ سلامتی ؛ موفقیت…این خودباوری که خیلی از افراد از دست داده ایم ….و در جامعه نتوانسته ایم خودمان را بروز دهیم ….کار کردن دایمی نیاز دارد…
✅جهان به ما نشانه می دهد و برای اینکه تغییر کنیم
اگر تغییر نمی کنیم اوضاع را فقط می توانیم بدتر کنیم و ضربه ها محکمتر می شود و ویرانگرتر می شود
ولی اگر قانون را درک کنیم و در زندگی بکار ببریم در احساس بد نمی مانیم
همانگونه که شما دستت را روی آتش نگه نمی داری چون قدرت آتش را درک نموده ای،
یا خود را از بلندی پرتاب نمی کنی، چون از قدرت نیروی جاذبه آگاهی،
یا اگر شنا بلد نباشی، در آب پر عمق شیرجه نمی زنی،
به همین ترتیب نیز، وقتی قدرت این قانون و نقش آن در تجارب زندگی ات را درک نمایی، قطعا جرأت نادیده گرفتن آن و ماندن در احساس بد را نخواهی داشت.
زیرا می دانی که اگر به هر دلیل، برهان و منطق، در احساس بد بمانی، قطعاً اتفاقات بد را تجربه خواهی نمود.
برعکس، هرچه بتوانی باورهای محدود کننده ات که منشأ ناامیدی، ترس، نگرانی، طمع، خساست، دلهره، خشم و در یک کلام “احساس بد” است را با باورهای متضادشان (باورهای قدرتمند کننده) بپوشانی، زندگی ات در تمام جنبه ها، با کیفیت تر می شود.
به نام خداوند جان آفرین
حکیم سخن بر زبان آفرین
سلام استاد گرامی، خانم شایسته و دوستان هفرکانسی
من از ابتدایی که این دوره شروع شد تصمیم گرفتم تغییر اساسی در یکسری افکار و باورهایی که داشتم انجام دهم
یعنی بیشتر و بیشتر متعهد شدم که این تغییر را انجام دهم
زیرا دقیقا در روزی که من این تصمیم را در با خودم و در خلوت خودم گرفته بودم که هممون روز هم یک کامنت در معرفی این دوره که استاد گذاشته بودند نوشتم، این همزمانی را نشانه ای از طرف رب خودم دانستم که حتما باید اینکار را انجام دهم و مصمم شدم به این کار.
شاید خیلی کامنت ننویسم ولی در عمل تلاش می کنم که اینکار را به خوبی انجام دهم .
استاد اصلی ترین تغییری که باید و باید و باید در خودم ایجاد کنم خیلی ساده ولی خیلی هم ظریف است.
آن چیزی نیست غیر از توحید
من به این نتیجه رسیدم که باید و باید و باید به هر طریقی شده است توحید را در وجود خودم بیشتر و بیشتر و بیشتر متبلور کنم
اصلا مهم نیست در چه جنبه ای است .
از هر جنبه ای که من وارد شدم دیدم جاهایی بیشترین ضربه را خوردم که مشرک تر بوده ام
این شرک در زمانهایی خیلی خفی و پنهان بوده است
که شاید خودم هم متوجه این نشده ام .
اما و اما تنها دلیل این عدم موفقیت های من فقط و فقط شرک به خدا بوده است.
برای همین خیلی تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم که بیشتر حواسم به خدا و وجودش در تمام زندگی خودم باشد.
شما در همه فایلها تون به همه روشهایی که بلد هستید تلاش می کنید که بگویید: همه چیز توحید است
اما من، منٍ مشرک درک نمی کنم و همه اش دنبال مواردی دیگری میگردم.
اما و اما هیچ چیزی غیر از شرک دلیل نیست.
تلاش می کنم که این را در وجود خودم تغییر دهم
و این اصلی ترین برنامه من است .
امیدوارم که خدای بزرگ من در این مسیر من را مثل همیشه و همیشه بیشتر و بیشتر کمک کند .
مواردی که این فایل بیان شده است همه شرح حال من است که باید تغییر کنم .
باید و باید یعنی راه دیگری ندارم .
از مدار شرک( چه شرک خفی و چه شرک آشکار) باید و باید حرکت کنم به سمت مدار توحید ناب.
این مسئولیت من است ولاغیر .
امیدوارم که در پناه الله یکتا شاد باشید و سربلند .
یا حق
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
نکاتی که از این فایل ارزشمند دریافت کردیم:
-بزرگترین گناه ناامیدی است
-حتی با وجود قرار داشتن در بدترین شرایط ممکن امید برای تغییر و بهبود همواره وجود دارد
-بسیار بهتر است تا زمانی که شرایط نامناسب نشده آن را تغییر دهیم
-هیچ گاه فکر نکنیم آب که از سر گذشت چه یک وجب چه چند وجب
-اگر امیدی به تغییر شرایط و وضعیت کنونی خود نداشته باشیم مانند مرده ی متحرک خواهیم شد
-مشاهده ی الگوهای موفق به ما ثابت می کند شرایط هر چقدر بد یا نامناسب به محض تغییر افکار و باورهایمان تغییر می کند
-طبق قانون ما در هر لحظه با ارسال فرکانس هایی به جهان هستی افراد شرایط موقعیت ها و ایده های هم سنگ با فرکانس هایمان را به سمت خود جذب می کنیم
-ما در همین لحظه اتفاقات شرایط و نتایج زندگی خود را خلق می کنیم
-چیزی به اسم گذشته و اینده وجود ندارد
-با کنترل ذهن تغییر باورها توجه به نکات مثبت و زیبایی ها شرایط ما هر چقدر نامناسب می تواند به نفع ما تغییر کند
-اوضاع هیچ گاه به اندازه ای بد و نامناسب نیست که نتوان ان را تغییر داد
-اگر زنده هستیم در هر لحظه می توانیم شرایط را به نفع خود تغییر دهیم
-جهان به فرکانس ها و باورهای لحظه ای ما پاسخ می دهد
-اگر شرایط زندگی ما بسیار بد و نامناسب است به این دلیل است که افکار باورها کانون توجه مشابه با گذشته ی خود داریم
-به شیوه ی متفاوت از گذشته فکر و عمل کرده تا نتایجی متفاوت از گذشته کسب کنیم
-اجازه ندهیم اوضاع بسیار بد و نامناسب شود اما اگر چنین اتفاقی برای ما رخ داد با به یاد آوردن این قانون که ما در هر لحظه شرایط و اتفاقات زندگی خود را رقم می زنیم اوضاع و شرایط را به نفع خود تغییردهیم
-سپاسگزاری از داشته ها باعث افزایش نعمت ها می شود
-با داشتن باورهای درست می توانیم هر لحظه با خداوند گفتگو کنیم
-جهان با نشانه ها درستی و نادرستی مسیرمان را به ما نشان می دهد
-اغلب ما تنها زمانی تغییر می کنیم که ضربات سهمگینی از جهان دریافت کنیم
-اگر نتوانیم مشکلات و مسائل خود را به صورت ریشه ای و اساسی حل کنیم وارد سیکل معیوب شده و اتفاقات نامناسب تکرار شونده برای ما رخ می دهد
-خداوند هر لحظه به ما نشانه برای تغییر می دهد
-اگر تغییر نکنیم زیر چرخ دنده های جهان له می شویم
-از اهرم رنج و لذت برای تغییر عادات مخربمان استفاده کنیم
-اگر تغییر نکنیم ضربات جهان به ما شدیدتر و ویرانگر تر خواهد شد
خدایا شکرت
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
ردپای من در جلسه 4 پروژه تغیر.
اول از همه باید بگم خیلی خیلی خوشحالم از اینکه توی مدار تغیر هستم و به اینجا به این دوره الهی هدایت شدم.
من یک تجربه ای دارم در این زمینه که میخوام اینجا به عنوان تمرین این جلسه بنویسم تا هم ردپایی باشه برای خودم و یادآوری بشه برام که از کجا به کجا رسیدم و هم جرقه ای برای دوستان عزیزم.
حدودا 4 سال پیش بود که من وارد مسیر نادرستی شدم و با آدم های نادرستی وارد رازطه دوستانه شدم که قبل از ارتباط با اون آدمها من هر روز باشگاه میرفتم ورزش میکردم و زندگی ایده آلی داشتم اما به واسطه افکار اشتباه خودم و باورهای نامناسبم به اون جمع ها راه پیدا کردم و دچار اعتیاد به گل شدم و پس از مدتی نگاه کردم و دیدم که من فروشنده مواد و مصرف کننده مواد شدم و تغیر کردن برای من بسیار تا بسیار سخت بود و هر روز داشتم پایین تر و پایین تر میرفتم این موضوع حدود 2 سال ادامه پیدا کرد تا جایی که من واقعا با تمام وجودم میخواستم تغیر کنم و یک زندگی نو بسازم میتونم بهتون بگم اونجایی که بودم ته دره بود و اگر تغیر نمیکردم الان قطعا یا زندان بودم یا باید از توی جوب بودم من رو در می آوردن.
جهان ضربه های به شدت محکمی به من وارد کرده بود و من متوجه این نشانه ها نبودم تا جایی که تصمیمم رو گرفتم برای تغیر یادمه اون زمان با کتاب معجزه شکرگزاری آشنا شده بودم و هر روز بابت چیزهایی که داشتم شکرگزاری میکردم.
بعد از مدتی ایده اومد که دنبال کار بگردم و برم جایی سرکار و یادمه یکی از دوستانم بهم پیشنهاد کاری رو داد برای پیک موتوری.
حقوقش خیلی کم بود اما گفتم اشکال نداره کار میکنم و دور بودن محل اون کار باعث شد من از اون آدمها و اون افراد فاصله بگیرم و 6 ماه مونده بود به اینکه خدمت سربازیم هم تموم بشه.
من صبح میرفتم خدمت ظهر بعد خدمت میرفتم باشگاه و بعد باشگاه میرفتم سرکار و این روند 6 ماه ادامه داشت و من توی اون 6 ماه تصمیم به ترک مواد و سیگار گرفتم و به لطف خدای مهربان ا نهارو هم کنار گذاشتم.
بعد از اینکه خدمتم تموم شد یک پیشنهاد کار بهتر بهم شد در جایی که قبل از خدمت کار میکردم توی یک تعمیرگاه اگزوز و من رفتم اونجا سرکار.
چند ماهی اونجا بودم و با استاد عباسمنش به واسطه یکی از دوستانم آشنا شدم و دوره کشف قوانین زندگی رو برای من ارسال کرد.
من دوره رو گوش میدادم و سرکار و باشگاه میرفتم و زندگی هر روز بهتر و بهتر میشد و تا اینکه من تصمیم گرفتم کسب و کار خودم رو راه اندازی کنم کسب و کارم رو راه اندازی کردم به لطف خدا و یک سال اون کسب و کار رو داشتم و متوجه شدم که راه اندازی اون کسب و کارم یک اشتباه بوده چون من آدمی نبودم بخوام یک جا بمونم و نشانه ها ام داشت میومد برای تغیر و من تصمیم به مهاجرت گرفتم و شرایطی به وجود اومد و من اون کسب و کار رو جمع کردم و به تهران مهاجرت کردم.
الان 7 ماهه که تهرانم به شرایط ایده آلی نرسیدم هنوز اما حس میکنم که دارم زندگی میکنم حس میکنم که دارم از توانایی هام استفاده میکنم حس میکنم که توی مسیرم توی مسیر رشد و پیشرفت اصلا به لطف خدا خیلی تغیرات درونی در من شکل گرفته خیلی رابطم به خودم و خدای خودم بهتر شده یک رابطه عاشقانه عالی با یک فرد عالی برقرار کردم و دارم پیش میرم و الان باز به تضادهایی برخوردم که باید تغیر کنم باید باورهام رو نسبت به یک سری موضوعات عوض کنم این رو قشنگ از نشانه ها متوجه میشم و خیلی خیلی خوشحالم از اینکه اینجام و قبل از اینکه بیام توی این صفحه از خداوند خواستم که یک نشانه برام بفرسته که چیکارکنم که چه کاری انجام بدم و هدایت شدم به این فایل و برداشتم از این فایل این هست که وقتی تونستم از ته دره بیام بیرون و اینقدر تغیر در خودم و زندگیم ایجاد کنم میتونم بازهم تغیر کنم میتونم قبل از اینکه شرایط خیلی خیلی بد بشه تغیرات رو صورت بدم و یک پله برم بالاتر.
الان به یک تضاد برخودم هیچ ایده ای براش ندارم اما میدونم که خداوند هدایتم میکنه چون همیشه اینکار رو کرده و بازهم تکرار میکنه و من از این تضاد به نفع خودم به عنوان یک سکوی پرتاب استفاده میکنم و یک پله میرم بالاتر.
عاشقتونم
خدانگهدار.
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر هر لحظه من به سمت خواسته هام
سلام به استادانم
دقیقاااا من همون آدمی بودم که استاد گفت و دوست داشت بزنه طرف رو له کنه
من چندین سال پیش این الگوی روابط نامناسب رو چندین و چند بار تکرار کردم و اصلا هم تغییر نمیکردم و هی برام تکرار میشد با اینکه همسرم کنارم زندگی میکرد
تا اینکه با آموزه های استادم آشنا شدم و روز با روز درک بهتری از قانون فرکانس و همه قوانین جهان هستی پیدا کردم و روز به روز رابطم با همسرم بهتر و بهتر میشد تا الان که بررسی میکنم توی این 23 سال زندگی مشترک الان بهترین تجربه عشق و صلح و رفاقت رو داریم جوری که اصلا دیگران باورشون نمیشه ما اینهمه سال داریم زندگی میکنیم و تو نگاه اول فکر میکنن با هم دوستیم
چند روز پیش رفتیم کافه دو سه تا خانم بودن اونجا رابطه من و همسرم رو که دیدن بعد رفتن ما از صاحب کافه پرسیدن این دو نفر دوست دختر و دوست پسرن ؟ اونم در جواب گفته بود نه دو تا بچه دارن اونم بزرگ و اونا باورشون نمیشد بس که ارتباط خوب ما رو دیده بودن و رفاقت و عشقی که بینمون بود و صاحب کافه بهشون گفته بود اصلا اینا دنیاشون با همه فرق داره عشق بدون انتظار بینشون جریان داره با هم حسابی رفیقن و اکثر وقتا کنار هم هستن و همش در حال حرف زدنن
و این جریان برام نشانه خوبی بود از رشد در ارتباط که کاملا خودشو توی دنیای بیرون نشون داده
این داستان من همون از دره به قله است
به نام خدای مهربان و هدایتگرم
استاد جانم سلام، دوستان نازنینم سلام
من عاشق این پروردگاری هستم که هر لحظه داره منو هدایت میکنه؛ خدایی که وقتی قلبم رو بهش میسپارم، راه رو اونقدر زیبا برام باز میکنه که هر بار با خودم میگم: “کاش زودتر فقط به تو تکیه میکردم.”
استاد جانم، این دومین کامنت منه برای این فایل، چون حس کردم باید بنویسم تا این درک عمیق رو ثبت کنم.
الان تازه متوجه شدم چرا شما این دوره رو با «احساس لیاقت» ترکیب کردید. امروز که داشتم پیادهروی میکردم و به مسیر درونیای که از شروع دورهی احساس لیاقت تا حالا طی کردم فکر میکردم، چراغ این فایل واقعاً برام روشن شد.
قبلاً هم گفته بودم که برادرم در استرالیا قنادی داره و من چند ساله که در ذهنم تصمیم داشتم برم اونجا و باهاش کار کنم. اما تا همین دو ماه پیش، هیچ کاری برای این خواستهام نکرده بودم جز خوندن زبان. فقط منتظر بودم که برادرم برای رفتن من کاری انجام بده.
الان که به اون روزها نگاه میکنم، میفهمم با این طرز فکر، در واقع داشتم شرک آشکاری انجام میدادم؛ چون امیدم به انسان بود، نه به خدای بینهایت توانمندم.
اما از روزی که «چله توحیدی» رو شروع کردم، همهچیز تغییر کرد.
من دیگه اون آدم سابق نبودم. از همون روزهای اول فهمیدم که باید فقط روی خدا حساب باز کنم، نه هیچکس دیگه.
و از همون لحظه، قدمهای واقعی من شروع شد.
استاد جانم، شما در فایل «فقط روی خدا حساب باز کنید» میفرمایید که «من حتی به کسب درآمد از این راه هم فکر نکردم، فقط به خدا سپردم و خودش قدمها رو برداشت».
من حالا دارم این جمله رو با همهی وجودم زندگی میکنم.
چون دقیقاً همین اتفاق برای من هم افتاد.
خدا خودش به من گفت:
“از همینجا شروع کن. از جایی که هستی. منتظر نباش تا شرایط تغییر کنه. من همراه توام.”
و من که تا اون موقع فقط نویسندهای بودم که خیال کار در قنادی برادرم رو در ذهن میپروروندم، ناگهان دیدم خدا خودش داره در دلم انگیزهای میکاره که اصلاً فکرش رو هم نمیکردم.
خودش بهم جرأت داد، خودش منو راه انداخت.
منو فرستاد به ده تا قنادی مختلف، تا جایی که بالاخره به اون جایی رسیدم که باید میبودم.
خودش مسیر رو نشون داد، خودش درها رو باز کرد،
و از راههایی که حتی تصورش رو نمیکردم، داره برام روزی و ثروت میفرسته.
خدا خودش داره مقدمات مهاجرتم رو فراهم میکنه، همون کاری که من سالها فقط در ذهنم نگه داشته بودم.
من فهمیدم نباید منتظر فردا باشم، نباید صبر کنم تا کسی بیاد و دستم رو بگیره.
خدا به من گفت:
«تو فقط همین لحظه رو داری، از همین لحظه شروع کن.»
و من هم از همون لحظه شروع کردم… و دیدم چطور قدمها یکییکی برداشته میشن، بدون زحمت، بدون ترس، فقط با ایمان.
استاد جانم، مریم جانم، من از شما از صمیم قلب سپاسگزارم برای این دورهی پرنور.
این فایلها فقط آموزش نیستن، چراغهایی هستن که مسیر زندگی منو روشن کردن.
من حالا با تمام وجود باور دارم که وقتی به خدا تکیه میکنی، هیچ بنبستی وجود نداره.
بنام ایزد منان
سلام عرض میکنم خدمت استاد جان جانان، مریم بانوی گرامی و همه دوستان عزیز
من سال 98 آزمون مرکز مشاوران قبول شدم و بعد از مصاحبه که توی شرایط سخت برفی با هزارتا بدبختی رسیدم ایستگاه قطار رشت تا برم تهران، قبل حرکت زلزله اومد و نگران زن و بچم بودم که من اگه برم بازم زلزله بیاد توی این هوای سرد چیکار کنن……..
خلاصه سال 99 شروع کارآموزی یه پیام توی کارتابلم اومد که حسب گزارشات واصله شما شایستگی داشتن پروانه وکالت رو ندارید در مشاغل دیگه براتون آرزوی موفقیت داریم!!!
دقیقا یادمه 9 آذر 99 بود، دنیا روی سرم خراب شد، به لحظه روحم از تنم جدا شد.
یادمه چند ساعت درب اتاق و بستم و شروع کردم با خدای خودم حرف زدن، حرف که نه گله میکردم، میگفتم این چی بود آخه؟ من متاهلم زنم ذوق کرد وکیل شدم خودم ذوق کردم توی رشته مورد علاقه میخوام کار کنم خدایا نمیخوای وکیل بشم؟ برم دنبال شغل دیگه؟ اون موقع من با استاد آشنا نبودم یعنی اصلا توی مدار این حرفا نبودم ولی این حرف استاد که میگه الهام بصورت واضح بهت گفته میشه فقط توی باید اجازه بدی، تو باید آماده شنیدنش باشی.
رفتم تهران برای پیگیری موضوع یکسال و نیم جنگیدم ولی هیچ نتیجه ای نگرفتم، بهم گفتن شایستگی شما برای ما احراز نشد. حتما نباید وکیل بشی این همه شغل!!!
این جمله از صدتا فحش برام بدتر بود الان اینو نوشتم یاد حرف استاد افتادم که میگفت بزرگترین انگیزه من وقتیه که یکی بهم بگه تو نمیتونی.
اومدم رشت و به همسرم گفتم میشینم برای کانون وکلا میخونم قول میدم قبول بشم. دقیقا یادمه 26 اردیبهشت 1401 شروع کردم به خواندن ذهنمو آزاد کردم و آزمون تیرماه بود، روزی 12 ساعت مفید خوندم، خیلی جالبه تازه صحبت از قانون تسهیل شده بود، اونایی که میدونن این قانون برای جذب بیشتر شرکت کننده هاست. اولش اعلام شد چون آزمون 1400 بعلت کرونا برگزار نشده سال 1401 دوتا آزمون میگیرم یکی تیرماه یکی اسفند ماه.
قانون تسهیل برای آزمون اسفند اعمال میشه. برادر من هم حقوق خونده گفت من میمونم آزمون اسفند تو هم بمون، چون در حالت عادی آزمون کانون تعداد کمی قبول میشن، همون که بهم برخورده بود گفتم همین آزمون رو شرکت میکنم من قبول میشم و ثبت نام کردم، بعد از پایان مهلت ثبت نام اعلام شد در این آزمون قانون تسهیل اعمال میشه!!!!
و این نشونه محکمی بود از اینکه من قبول میشم. من ثبت نام کردم برادرم نه، و خدا مسیر رو برام هموارتر کرد و قبول شدم و حالا وکیل پایه یک هستم.
وقتی فقط به خدا تکیه میکنی محاله هواتو نداشته باشه، روز آزمون دقیقا جلوی نیمکت من یه برگه زده بودن توی بورد که برای سه سال قبل بود همایشی بنام « خدا از آن چیزی که فکر میکنید به شما نزدیکتر است» الآن که دارم اینارو تایپ میکنم اشکم در اومده، فقط میتونم بگم خدایا ممنونم ازت.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
استاد عزیزم سلام
استاد شایسته ی عزیزم سلام
دوستان الهی و ارزشمندم سلام
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
تووی رابطه عاطفی بود حدود هشت سال پیش،که دنیا هر چقدر بیشتر بهم چک و لگد میزد،بیشتر اصرار داشتم برای موندن تووی این رابطه،چون خدارو اشتباه بهم شناسونده بودم،به ته دره رسیده بودم،برای اینکه نزدیک اون شخص باشم،رفتم شهری که اون زندگی میکرد برای کار،خوابگاه زندگی میکردم،یه روزایی بود که پول یه نون رو فقط داشتم،اما از ترس اینکه خونواده م نگن برگرد،بهشون نمیگفتم که پول ندارم،هر روز میرفتم یه زیارتگاه نزدیک خوابگاه و دعا میکردم و گریه،گریه،یه جوری که بعضی موقع ها مثلا یه خانمی میومد بهم میگفت عزیزم چرا اینقدر گریه میکنی،اما انگار خداوند مُهر بر دهانم بسته بود،جز خدا راجب مسائلم با هیچکس صحبت نمیکردم،کرایه نداشتم،پیاده میرفتم و میگفتم آنچه مرا در پای نمی آورد،قوی ترم میکند،هنوزم یادم نمیاد این جمله از کجا بود که افتاد توو سر من فقط میدونستم مال شکسپیر،هر روز دنبال کار و من درگیر رابطه عاطفی،فکر میکنم تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم،اما همچنان ادامه میدادم،تا اینکه به جایی رسیدم که خونواده اون شخص با کلی توهین بهم ما رو از هم جدا کردن،و اون شب رو یادم میاد که تسلیم شدم و وسط پارک با تموم وجودم گریه کردم و خدا رو صدا زدم و چندروز بعدش پدرم اومد منو با اسباب اثاثیه م از خوابگاه برگردوند شهرمون،این شرایط همزمان شده بود با عروسی برادرم،روزها سرگرم تدارک عروسی،شبها گریه و راز و نیاز با خدا،تا اینکه تووی کامنت اولین گام فکر میکنم نوشتم راجبش که یه شب حسی بهم گفت مثه یعقوب نبی داری کور میشی،اون شب بود که ناخودآگاه من دیگه گریه نکردم هیچوقت برای اون رابطه و آروم آروم با این مباحث آشنا شدم،انگار گنج پیدا کرده بودم،اصلا دلم نمیخواست دیگه پسره برگرده،و من شبانه روز کتاب میخوندم فایلهایی از آقای امیر شریفی گوش میدادم،و تموم وجودم پر شده بود از شادی،احساسم عالی بود،یه کتاب سیصد صفحه ایی مثلا تووی سه روز میخوندمش،کتاب پشت کتاب،هدایت شدم به کانالی تووی تلگرام،اونجا استاد رو شناختم اما تووی مدار صحبت هاش نبودم،رد میکردم تا رسید به جایی که فایلهای سفر به دور امریکا رو تووی اون کانال از استاد میدیدم،آرزوم شده بود عضو سایت بشم،تموم تلاشمو کرده بودم عضو بشم،نگو که عضو شده بودم نمیدونستم،انگار باید آماده تر میشدم،تا چندوقت بعد پندمیک اومد و من وارد سایت شدم نگو که چندین وقت بوده عضو بودم اما خودم نمیدونستم،همزمان شد با اولین فایل سریال زندگی در بهشت،دیگه تووی ابرها بودم،حس دویدن داشتم و از اونجا بود که الان سالهاست با استاد هستم و من الان شخصیتم،زندگیم هیچ ربطی به اون مرضیه ندارم
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
با جمله ایی که روزانه یادم نمیاد که چندبار با خودم تکرارش میکردم،اما اونقدر بود که من تا ته دره رفتم اما باز هم بلند شدم و اون جمله «آنچه مرا از پای در نمیاورد،قوی ترم میکند»
کم کم وقتی با این مباحث آشنا شدم،تازه به این درک رسیدم که اصلا خدا چیه،تا قبل از این من فکر میکردم خداوند یه آدم پیر اما مهربونه و قانونشم اینه که هر چقدر بیشتر التماسش کنی،زجر و ناله کنی،بیشتر تورو به خواسته هات میرسونه،خدایی که باید ازش بترسم،باید به واسطه امامها،امام زاده ها ازش بخوام چیزی بهم بده،یه خدایی که انگار خیلی ازم دور بود و باید براش نماز میخوندم،روزه میگرفتم،حجاب داشته باشم،چادر بزنم،مثه تاسوعا عاشورا مشکی میپوشیدم،تووی روضه ها زجه میزدم،نذر میکردم و…تا بتونم بهش نزدیک بشم و من هر چقدر که این کارها رو میکردم،بعد متوجه شدم که بیشتر ازش دور میشدم،آروم آروم خدا رو شناختم،بعد فهمیدم که من خودم خالق زندگیمم،همه چیز باوره،هر چیو تووی ذهنم بسازم،خلقش میکنم،من تا قبل از آشنایی با این مباحث زندگیم بیشترش با حسرت گذشت،چون فکر میکردم اومدم تووی این دنیا فقط ببینم نه اینکه بدست بیارم،درونم پر از آه بود،تا اینکه وقتی فهمیدم خودم خالق زندگیم هستم،فهمیدم من اومدم تووی این دنیا بدست بیارم،نه اینکه فقط تماشاگر باشم…بعدشم که اونقدر مدارم بالا رفت که از دوره شیوه حل مسائل با استاد همزمان هستم،تا دوره ایی روی سایت قرار میگرفت سریعا میخریدم مثه قانون سلامتی،احساس لیاقت،دوره هم جهت با جریان خداوند…
و الان منی که اون سالها تووی یک ماه سیزده بار اخراج شدم صاحب کسب و کار خودم هستم
منی که تووی اون رابطه ی عاطفی اونقدر از جهان چک و لگد خوردم چون وابسته شده بودم که به ته دره سقوط کردم،الان میتونم بگم به هیچ انسانی وابسته نیستم،حتی تونستم با مرگ برادرم که نزدیکترین شخص زندگیم بود،کنار بیام اونم خیلی زود
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
خدایا شکرت که دارم تلاش میکنم در مسیر تو ثابت قدم بمونم…
خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت
دوستون دارم
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی مهربان
سلام به همه دوستان عزیزم
میخوام از تجربه شکست سختی که داشتم و بیرون اومدن از اون شرایط بنویسم که هم درسهای مهمی که از اون دوره گرفتم برای خودم مرور بشه و هم برای دوستان تجربم رو بازگو کرده باشم.
من در اسفند ماه 1402 برای اولین بار در یک ایونت شرکت کردم و در حالی که برآورد کرده بودیم این ایونت سه روزه برای ما حداقل 50 میلیون سودآوری داشته باشه ، در کمال ناباوری 50 میلیون ضرر کردیم. وقتی محاسبه همه امور اون سه روز تمام شد و باورم شد که 50 میلیون ضرر کردم سست شدن زانوانم رو حس کردم ، دنیا دور سرم چرخید. چون همیشه خیلی مراقب دخل و خرجم بودم که به اندازه باشه و هیچوقت در زندگیم تا اون روز بدهکار نشده بودم .باورم نمیشد ، علاوه بر اینکه باید حقوق کارمندانم رو پرداخت میکردم ، هزینههای امور جانبی ایونت (مثل کرایه میز و صندلی و چیزای دیگه) هم بود. علاوه بر اون چند روز دیگه سال جدید بود و من به امید سود این ایونت (که بعداً فهمیدم چقدر مشرک بودم) هیچ رخت و لباس نویی نخریده بودم ، خلاصه تمام این فکرها در چند لحظه از ذهنم گذشت و نتیجهاش این بود که تا چند هفته حال بسیار بدی داشتم. با کمک گرفتن از چند تا از دوستان و آشنایان مخارج ایونت و حقوق همکارانم رو پرداخت کردم ولی من ماندم و شب عید و 50 میلیون بدهکاری!
به حساب من حداقل شش ماه طول میکشید که بتونم اون هزینه رو پرداخت کنم. چون بهرحال در کنار این مبلغ هزینههای جانبی کار و امور زندگی هم هر ماه اضافه میشد.
اون زمان هنوز با استاد عباسمنش آشنا نبودم و فایلهای اساتید دیگه رو گوش میدادم و کتاب میخوندم.
در این بین همسر عزیزم که همیشه همراهم هست دو تا نکته به من یادآوری کرد که خیلی موثر بود.
اول اینکه دائم میگفت انقدر خودتو اذیت نکن، سعی کن با هرکاری که میتونی حالتو خوب نگه داری(همون تمرکز بر نکات مثبت و حال خوب) . میگفت بخصوص الان که در تعطیلات عید هستیم و اتفاقا مصادف با ماه رمضان بود فقط سعی کن در حال خوب بمونی ، فیلم طنز ببین ، کتاب بخون ، قرآن بخون ، گردش و تفریح برو خلاصه با هر روشی که میتونی فقط حالتو خوب نگه دار و به رحمت خدا امیدوار باش مطمئن باش درست میشه.
نکته دوم اینکه گفت چقدر پول تو حسابت هست؟ 10 هزار تومن ؟ 50 هزار تومن ؟ 100 هزار تومن ؟
هر چقدر پول داری فقط تمرکزت رو بذار روی اون مبلغ و بابتش سپاسگزار باش ، اصلا به مقدار بدهی توجه نکن ، تمرکزت فقط روی مقدار پولی که در حسابت هست باشه.
منم در اون مدت تعطیلات عید فقط همین کارها رو انجام میدادم و در عین حال زیاد با معانی دعای جوشن کبیر انس گرفته بودم.
و اتفاق جالبی که افتاد این بود که باز هم در کمال ناباوری من ، در همون تعطیلات 20 میلیون از بدهی ها تسویه شد و بقیه اون هم تا اوایل اردیبهشت ماه تسویه شد.
هنوز هم به اون روزها فکر میکنم نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد ولی انگار من ناآگاهانه قوانین رو رعایت کردم. و جالب این بود که به قول استاد دقیقا از زمانی که در مسیر درست قرار گرفتم ، فارغ از اینکه تا لحظه قبل در مسیر نادرست بودم ، نتایج عوض شد.
تمرکز روی نکات مثبت ، سپاسگزاری ، تسلیم و توکل کار خودشو کرد.
و خداوند آدمها موقعیت ها شرایط و امکانات رو طوری کنار هم چید که من به خواسته ام برسم.
بعدها که با استاد و آموزه هاشون آشنا شدم متوجه شدم من با طی نکردن تکامل و با شرک ورزیدن به این نقطه رسیده بودم و از همون زمان دیگه هیچ کاری رو بدون طی کردن تکامل انجام ندادم .
در پایان از استاد عزیزم و مریم بانوی عزیز که از هردو بسیار میآموزم بینهایت سپاسگزارم.
به خدای بزرگ میسپارمتون.
سلام بر استاد نازنین و مریم جان و دوستان هم فرکانسی
شکر بی حد از خدا بابت این روزها و آگاهی های این فایلهای فوق العاده
سپاس از دوستان که انقدر گرم و پرانرژی تجربیات شون رو به اشتراک میگذارن
از دیروز چندین بار هدایت شدم مجدد به این فایل و امروز صبح تصمیم گرفتم نکاتی که بنظرم اومد بنویسم
از دفترچه نوشته هام جدا کردم و اینجا قرار دادم هم برای ذهن فراموشکار خودم تکرار بشه و هم با دوستان اشتراک بگذارم
✅وقتی تصمیم بگیریم که کاری انجام دهیم با تمام یاخته ها، با تمام وجود ، خداوند راهها از جاهایی که باور نمیکنیم برایمان باز میکند تا بتوانیم آن کار را انجام دهیم
✅ ریشه همه مشکلات بی ایمانی است
یعنی منطقی فکر کردن ؛ ندیدن دست خداوند ؛ ندیدن قدرت خداوند ؛ ندیدن تواناییهای بی نهایت خداوند
✅وقتی انسان تصمیم بگیرد کاری انجام دهد تمام زمین و زمان دست به دست هم می دهند آن کار انجام شود (جهان به خدمت در می آید)
✅اگر میخواهی کاری انجام دهی باید به جهان خودتو ثابت کنی تا جهان درها را برایت باز کند وقتی جهان تو را ثابت قدم دید معجزات رخ میدهد
من در را میزنم بقیه کارها را خدا می کند …من باید وظیفه خودم را انجام دهم خدا هم وظیفه خودش را خوب بلد است انجام دهد
✅ترس مانع قدم برداشتن است
روی ترسها باید کار کرد خدا بقیه مسیر کمک می کند …قدم اول با قدرت برنداری انتظاری از خدا نباید داشته باشی
در مسیر درست حرکت کنی رسالتت را پیدا میکنی و ایمان داری و ناامید نمیشوی و روزها سخت با ایمان میگذرد و هر چیز بخواهی داده میشود …همه چیز باور است …
👈ما در لحظه در حال ارسال فرکانس هایی هستیم که جهان فرکانسهای ما را دریافت می کند و اتفاقات؛ شرایط؛ موقعیت ها؛ ایده ها و افرادی که هم سنگ؛ هم فرکانس با فرکانس ارسالی وارد زندگی ما می شود ما در هر لحظه اتفاقات آینده را خلق می کنیم هر لحظه اتفاقات لحظه بعد را خلق میکنیم ما چیزی جز زندگی در لحظه حال نیستیم👉
✅خداوند به گونه ای این سیستم را طراحی کرده تا به باورها و فرکانس های من واکنش نشان دهد و اتفاقات هماهنگ با آنها را وارد زندگی ام میشود
✅باید اتفاقات خوب را ببینی، تایید و تحسین شان کنی و آگاه باشی که، همین قانونی که اتفاقات کوچک را برایت رقم زده، اتفاقات بزرگتر را هم رقم می زند اگر با همین احساس رضایتمندی، ادامه داده و اجازه دهی باورهایت قوی تر و تکامل ات طی شود.
✅موضوع اصلی لذت بردن از زندگی است وقتی از زندگی لذت ببری اتفاقات خودبخود رخ میدهد و خواسته ها بهت داده می شود …خواسته ها از دل تضادها شکل میگیرد…خواسته ها موقعی بوجود می آید که مشکل برمی خوری ؛ تمرکز از مشکل برداری و تمرکز به نعمتهای زندگی و داشته ها زندگی دارم
خواسته را مشخص و باور متناسب با خواسته ایجاد کنیم و بعد از زندگی لذت ببریم و احساس نگرانی نداشته باشیم …
✅تغییر کانون ذهن را به احساس شادی و لذت برسانیم و بگوییم هر وقت موقعش باشد به ما داده می شود من وابسته و محتاج آن نیستم
✅باور : از زندگی لذت ببرم به خواسته هام میرسم…
آن وقت است که در راه زندگی قرار گرفتم؛ در راه خدا قرار گرفتم؛ در مسیر رسالت خود حرکت میکنم
وقتی از زندگی لذت می برم ؛ شادم ؛ سپاس گزارم …از هر آنچه که الان هست ⬅️ خواسته ها سریعتر شکل میگیرد و قابل استفاده می شود ….
✅کل قانون لذت بردن از زندگی است
وقتی باور داشته باشه که توانایی تغییر زندگی را داریم …این خودباوری پایه و اساس پیروزی است ؛ پایه و اساس خوشبختی است ؛ پایه و اساس ثروت است ؛ سلامتی ؛ موفقیت…این خودباوری که خیلی از افراد از دست داده ایم ….و در جامعه نتوانسته ایم خودمان را بروز دهیم ….کار کردن دایمی نیاز دارد…
✅جهان به ما نشانه می دهد و برای اینکه تغییر کنیم
اگر تغییر نمی کنیم اوضاع را فقط می توانیم بدتر کنیم و ضربه ها محکمتر می شود و ویرانگرتر می شود
ولی اگر قانون را درک کنیم و در زندگی بکار ببریم در احساس بد نمی مانیم
همانگونه که شما دستت را روی آتش نگه نمی داری چون قدرت آتش را درک نموده ای،
یا خود را از بلندی پرتاب نمی کنی، چون از قدرت نیروی جاذبه آگاهی،
یا اگر شنا بلد نباشی، در آب پر عمق شیرجه نمی زنی،
به همین ترتیب نیز، وقتی قدرت این قانون و نقش آن در تجارب زندگی ات را درک نمایی، قطعا جرأت نادیده گرفتن آن و ماندن در احساس بد را نخواهی داشت.
زیرا می دانی که اگر به هر دلیل، برهان و منطق، در احساس بد بمانی، قطعاً اتفاقات بد را تجربه خواهی نمود.
برعکس، هرچه بتوانی باورهای محدود کننده ات که منشأ ناامیدی، ترس، نگرانی، طمع، خساست، دلهره، خشم و در یک کلام “احساس بد” است را با باورهای متضادشان (باورهای قدرتمند کننده) بپوشانی، زندگی ات در تمام جنبه ها، با کیفیت تر می شود.
✅من خالق زندگی خودم هستم
در پناه رب😍❤
سلام به استاد خوشتیپ و خوش سرزبون. و مریم بانوی زیبا و صدا خوشگل .
و همکاران گرامی استاد بابت تلاش های بی وقفه ای که انجام میدن
ایا تا به حال در زندگی ات به ((ته دره )) رسیده ای؟
جای که احساس کردی دیگر امیدی نیست.
اما در نهایت با تغییر نگاهت . با ایمان.
با سپاسگزاری یا با نشانهدای از خداوند دوباره
برخواستی و مسیرت را عوض کردی؟
من تو کامنت های قبلی هم گفتم که چطوری تغییر کردم و هدایت شدم
ولی دوباره میگم چون اون اتفاق دقیقا اتفاقی بود که من احساس میکردم تو تهه دره هستم.
من قبل از اشنای با سایت اصلا حالم خوب نبود
اصلا نمیدونستم که احساس خوب چیه .
تنها چیزی که میدونستم اینه که زندگیم رو بگذرونم تا زمانی که میمیرم .
من یه ادم تنها که خودم اینطوری فک میکردم بودم .
از درون احساس شکست . احساس قربانی بودن .
حس اضافه بودن تو خانواده رو میکردم .
همیشه حال بد.
تو احساس بد .
همیشه گریه و زاری . ساعت ها تو حال بد. جوری که من اصلا متوجه نمیشدم روزگارم چطوری میگذره .
فقط متوجه میشدم الان شبه یا الان روزه .
اعتمادبه نفس نداشتم. عزت نفس نداشتم .
در صورتی که من چندسال قبلش خیلی کارا کرده بودم که حس مستقل بودن داشت .ولی انقد حالم بد بود که اصلا متوجه نمیشدم که قبلا چطوری زندگی میکردم .
و وقتی ازدواج کردم بهتر نشد که هیچ بدتر شد . و من دیگه . از خدا شاکی بودم از همه شاکی بودم .
ولی از خدا بیشتر .
میفهمیدم یه چیزی درست نیست ولی نمیدونستم که چیه.
یه شب که دیگه واقعا عاجز بودم تو حیاطمون نشسته بودم و با گریه و زاری میگفتم خدایا من نمیدونم این چه حالیه که من دارم .
اینکه اگه این زندگیه که میگن من اصلا نمیخوامش .
من عاجزم خودت به من کمک کن .
من میخوام تغییر کنم .
من میخوام زندگی کنم .
و خوب خداروشکر وقتی که هدایت شدم به سایت از طریق داییم .
همه چی تغییر کرد .
جوری که من عالم اون چندسال قبل رو نمیشناسم .
چطور تونستی از ان موقعیت سخت بیرون بیای؟
چه نشانه یا اگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی که میشود و اوضاع را تغییر داد.؟
گفتم که من احساس عاجز بودن میکردم اینکه من اصلا نمیفهمیدم کی صبح شده کی ظهر شده یا کی شب .
و میفهمیدم همش داره سنم بالا میره و هیچی از زندگی نمیفهمم.
و این حال بد و این احساس بد و بی پولی باعث شد که من به فکر تغییر بیفتم .
چون همشم به دنبال این بودم که خدا روپیدا کنم .
که ببینم اون چیه .
کیه .
چیکار میکنه .
و چرا من اینقد حالم بده
که این چه زندگیه که به من داده .
و بخاطر باورهای اشتباه ازش میترسیدم .
و همش تو احساس گناه بودم.
و خوب خدای یکتا هم جواب منو چند وقت بعد از من به من داد.
و باعث تغییر مسیرم شد.
جوری که من اصلا خودمو مقایسه نمیکنم با ادمی که چند سال پیش بودم.
چه نشانه یا اگاهی باعث شد دوباره بلندشم؟ .
در مورد اعتماد به نفسم بود که میفهمیدم که باید تغییرکنم چون من هیچ دوستی نداشتم و رابطه ام با بقیه خوب نبود.
و خوب بقیه هم همین حس رو با من داشتن.
و خوب وقتی که رفتار بقیه رو میدیدم . میفهمیدم که منم باید اینطوری باشم .
و استاد من بخدا اصلا نفهمیدم که چطوری این احساس اعتماد به نفس به وجود اومد .
و چطوری اینقد تغییر کردم .
فقط تو مسیر بودم.
و از لحاظ شخصیتی من واقعا الان به خودم میبالم و افتخار میکنم.
و تنها مشکلی که دارم از لحاظ مالیه تو این پروژه به یاری رب یکتا تلاشم رو بکنم که درستش کنم .
توکل بر خدای که ضربان قلبم به اذن اوست .
خوب تا یه کامنت زیبای دیگه از من به امید دیدار .