این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-23 08:30:302025-10-31 00:00:20تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
و کسانی که ایمان آورداند و کردند کارهای شایسته البته میزداییم از ایشان بدیهایشان را و البته پاداش میدهیم ایشان را به نیکوترین کاری که میکنند.
>>>>>>>>>>>>
از وقتی که این آیات خواندم بیشتر از پیش عاشق ربم شدم، فقط به خاطر این که بهش ایمان و امید دارم که هدایتم میکند، حمایتم میکند و هستش و سپاس گزار آنچه که به من داده هستم و در این جهت قدم برمیدارم پس به زیباترین شکل ممکن نعمت میدهد و بدیها را از وجودم پاک میکند.
خدا جونم من تسلیمم، سر و پا تسلیمم، هیچ نمیدانم و فقیرم به کوچکترین خیری از سوی تو من فقیرم به هدایتها و حمایتهایت همانطور که تاکنون بوده و هستم و خواهم بود، گردنم نزد تو از موهام باریکتر است به قول استاد هرآنچه دارم از آن توست. الحمدلله کما هو اهلهو.
خدا جونم بارها تا لبه دره حتی ته ته دره رفتم اما امید را در قلبم زنده کردی و نجاتم دادی نزاشتی غرق بشم. نزاشتی در منجلابی که خودم برای خودم ساختم بمانم متشکرم متشکرم عشق بیهمتای من.
اولین دره سرطان به مدت 7 سال که این بین یک دفعه خوب شد و دوباره یک سال بعد اوت کرد خوب یادمه قویترین داروها رو مصرف میکردم، قیمتش خیلی زیاد بود اما ربم خودش جور میکرد هر سری اوایل.
سری دوم افسرده شده بودم اما کم کم نور امید و ایمان در قلبم زنده شد با خدا عهد کردم شاد باشم و شاد زندگی کنم یواش یواش امیدم بیشتر میشد نمیدانم چه جوری اما شد. همیشه موقعه دارو و درد ذکر میگفتم مثل یا شافی باعث میشد حواسم پرت شه آخرش که انگیزه گرفته بودم برای بهبودی بیشتر و بیشتر گفتن باید پیوند مغز استخوان انجام بدهم چند ماه تو نوبت بودم اما در بهترین زمان نوبتم رسید چون خداییش آن تایم انتظار عشق میکردم با رب و بیخیال غم و غصه شده بودم. به خوبی آن یک ماه و خورده ای که در بیمارستان بودم گذشت و حتی رب آنجا و در دل تنهایی یک شب دیدم در واقع نقطه عطف نزدیکیم به رب بود. شکر خدا 9 یا 10 سال هست که میگذرد از آن اتفاق….. باعث شد بیشتر با رب حرف بزنم و بنویسم براش، به خیلی چیزها شک کنم و آرام آرام شرکهای بزرگ مثل توسل به غیر را از وجودم پاک کنم منی که از خانوادهام فاصله گرفته بودم بهشون نزدیکتر از قبل شدم در یک جمله متوکل تر و آرام ترم کرد.
دره دوم و انشالله آخرین دره: بهمن پارسال چوب دو تا اشتباه بدجور خورد:
1. غرور که بله من از پس هر کاری برمیام، من بلدم خودم را نجات بدهم من اِل من بِل مغرور شدم به خودم و یادم رفته بود لطف خدا هست.
2. از طرفی یه بخش دیگه وجودم ورد زبونش شده بود چاره ای نیست دیگه تو که تلاشت کردی نشد پس دیگه کاری نمیشه کرد ولش کن= تسلیم شدن در برابر مشکلات.
اواخر بهمن به مسافرت رفتیم و قرار بود از مسافرت برگشتیم من برم اولین کار بیرونم را شروع کنم و تازه تغییر رشته از ادبیات به عروسکی دادم( سر این کلی احساس بیارزشی به خاطر هزینههایی که این بین داشتم کردم.) خلاصه تو راه برگشت ماشینمان چپ کرد و پدرم من را آش و لاش از زیر ماشین بیرون کشید. فقط میتوانم بگم رب العالمین ام فرصت دوباره بهم داد برای زنده بودن و زندگی کردن، تا مدتها ناتوان بودم از کارهای ساده فقط تو تخت بودم و گیج که چیشد که این شد از سایت فاصله گرفتهام و فکر میکردم به زندگیم و آنچه گذشته و تنها دل خوشیم صوت قرآن بود میزاشتم و گوش میکردم بعد سه ماه آرام آرام شروع کردم به گوش کردن فایلها و امید در قلبم بیشتر و بیشتر شد از آن شرایط یادگرفتم سپاس گزار لحظهام باشم و شاد زندگی کنم ورد زبانم شده بود غم میاد و میره شادی میاد و میره این که من این لحظات چه جوری سپری کنم مهم هست. چه جوری بیاد بیارم مهم هست. به لطف رب دنده هام خوب شد و پاهام رو به بهبودی هست. قشنگ میتوانم راه برم و این یک نعمت بزرگ، کیف میکنم وقتی آدم ها را میبینم در خیابان راحت راه میروند و میدوند کیف میکنم میبینم مردم تو بازار و کوچه در حال گشتن هستن. لذت میبرم از این که میبینم ساعتها و دقایق میایستند و حرف میزنند به خداییش همه اینها نعمت که تا قبل این ندیده بودم. از این که ماشینها در حرکتاند از این که خانوادهام صبح با پای خودشان میرند و با پای خودشان بر میگردند خانه، خدا رو صد هزار مرتبه شاکرم.
از این که توانایی انجام دادن کارهای ساده خودم را دارم لذت میبرم از این که میتوانم در حد توانم بهبود جز ای شده، جمع و جو یا مرتب کردن آشپز خونه و شوستن ظرفها انجام بدهم لذت میبرم و این را هدیهای برای چشمها و روحم میدانم.
این اتفاق یادم داد تسلیم باشم و این تسلیم بودن را در عمل باید بارها و بارها تکرار کنم که نتیجهی غرور ویرانی هست. نتیجه قربانی دانستن و توکل نکردن به رب ویرانی هست. همیشه و تحت هر شرایطی یک راه چاره هست فقط باید تسلیم باشیم و به رب توکل کنیم و از خودش کمک بخواهیم فقط خودش این منی میگم که ته ته عجز و ناتوانی را همین چند ماه پیش تجربه کردم اما با امید و توکل به خودش قدم قدم آرام آرام بلند شدم و هنوزم امید دارم شرایطم بهتر از الان بشه و بتوانم فعال تر باشم بتوانم دوباره دانشگاهم برم و خیلی کارهای دیگه همهاین ها حتی این امید و ایمان هم به لطف رزاقیت و وهابیت خودش همین که صداش میکنی حتی اگه بدترین آسیب به خودت وارد کرده باشی با عشق دستت را میگیره و زخمهات التیام میدهد و به مسیر میاردت. همه چی و همه کس اوست. عزت اوست و تمام کارها به سوی او بازمیگردد.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تویاری میخواهیم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که نعمت داده ای نه آنان که غضب کردهای و نه گمراهان.
سلام به همه دوستان . حقیقتش ته خط برای من جایی بود که بخاطر اشتباهم از خانواده طرد شدم . اشتباهی که بار ها احساسی بهم هشدار داده بود . و گویا این لحظه رو کاملا بهم نشون داده بود . من با بد ترین وضع احساسی از خونه بیرون شدم . بچه ای که تا صبح اون روز بزرگ ترین دغدش پنهون کردن برگه نمرات بد مدرسش بود و الان شبش باید زندگی قبلیشو بلکل غراموش میکرد . در بد ترین شرایط احساسی بودم . اومده بودم خونه مادر بزرگم . اون سمت کشور . یه زندگی کاملا جدید . اوایل حتی فکر های سوقصد به سرم زد . فکر میکردم حق ندارم کاری کنم که دوست داشته باشم . من حق لذت بردن ندارم چه برسه به زندگی . خیلی خنثی و اروم بودم . همش تو اتاق بودم . کمکم اومدم نکات مثبتی رو پیدا کردم . حداقل به جای کنار خیابون من الان تو اتاق رخت خواب ها برا خودم یه تشک دارم . فضای نسبتا شخصی خودمو دارم . با خودم فکر می کردم من نابخشودنیم . گناه من از همه بزرگ تره . مقاومت داشتم نسبت به هرکسی که بخواد از امید و بخشش خدا حرف بزنه . برا من کار تمومو شدس . خودم رو نابود میدیدم . تو اون لحظات گوشه ذهنم یه چیزی زمزمه میکرد . من که دیگه قتل نکردم . قتل گناه بزرگ تریه .
تو ناخوداگاهم قتل رو گناه بزرگتری میدونستم . تو همین فکرا یهو داستان حضرت موسی اومد تو ذهنم . رفتم قرانو باز کردم و خوندمش . دقیقا همون بخشی اومد که باید میومد . داستان مردی که ادم کشته بود ولی شده بود پیامبر گرامی خدا . چقدر این مرد و داستان زندگیش دوست داشتنیه . با خودم فکر کردم پس خدا این روهم میبخشه . و صدایی اروم میگفت اره . هیچ چیز تموم شده نیس . کم کم بلند شدم . نفس کشیدم . بابت هوایی که برا من بود شکر گذاری کردم . تماما چسبیده بودم به فایل های استاد . حالمو خوب نگه میداشتم . همون اتاق رخت خوابا شده بود اتاق مراقبه من . عبادت گاه من . کمکم شروع کردم و مسیر بیزنسمو که تازه شروع کرده بودم ادامه دادم . کم کم بعضی از وسایلمو از خونه برام اوردن . کتاب های اموزشیم رو برداشتم و خوندم . هنرم رو یاد گرفتم . خیلی جاها گیر میکردم . ولی فقط خودم بودم و خدای خودم همینم زیاد بود . کسی نبود بهم بگه میشه یا نمیشه ارتباطم با کل دنیا قط بود فقط جلو میرفتم . حالم از نظر روحی خیلی بهتر شد . فایل های توحیدی شدیدا کمکم میکرد . خودمو لایق یه زندگی میدیدم . لایق زنده بودن و زندگی کردن . با تمام پستی ها و بلندی هاش . یادمه یه شب یه فایل از استاد گوش دادم . درباره یه پسر هم اسم من . دقیقا با مشکل من . و اخرش هم استاد میگفت خدا چطور هدایتش کرد . یه شب مهتابی بود . یه شب روشن نه تاریک . همه خواب بودن و من همین طور تو حیاط راه میرفتم و اشک میریختم . متحیر بودم . الان دیگه حتی انگیزه حرکت به جلو هم داشتم . هیچی نداشتم باهاش کار کنم . از همون گوشی تو دستم شروع کردم . بلد نبودم فایل انگلیسی ببینم . اینقد دیدم تا خودم یاد گرفتم . میرفتم خونه عمم چند کوچه بالاتر . کامپیوتر داشت . هرچند قدیمی ولی باهاش کار میکردم . چقدر همه بهم لطف داشتن . بچه های دوقلویی بودن . همش میومدن بالای سرم . تجلی محبت خدا بودن . حتی اگه من خودم در اتاق رو به روشون میبستم . اینقدر اون پشت صدام میکردن تا خودم در رو بروی خودم باز کنم .
تو همون زمان بود که کانال یوتیوبمو راه انداختم . محتوا تولید میکردم . با هرچی که داشتم . غرورمو دوباره ساختم . قبل این قضایا کنکور داده بودم . و همون جا نتیجه کنکورم اومد که یه دانشگاه زیبا قبول شدم . دقیقا کنار خونم . خانواده برای اولین بار تو این چند ماه بهم زنگ زدن . روابط عالی شد . و من فقط به لطف خدا با یه جشن خیلی بزرگ و پرافتخار برگشتم به خونم . به پیش خانوادم . خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم که در هر لحظه کنارمه . اون وقایا منو بزرگ کرد . الان خندم میگیره هم سنام تو دانشگاه برا دوتا امتحان الکی و دوتا مسیله مسخره فاز افسردگی میگرن . نمیدونم چطور بهشون بگم لذت ببرید . زیبایی رو ببیند . خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم که منو عزیز کرد . الان تو دانشگاه همه عاشق من هستن . همون طور استاد میگفت تو دوران سربازی همه میشناختنش و با اون شکل کلاه خاصش معروف بودن . من هم با ویژگی های خاص خودم همه میشناسنم . خدارو شکر میکنم . الان در زمینه هنرم قدم بر میدارم . مهارت های مختلف رو کسب میکنم . و جلو میرم . و از خدا میخوام که کمکم کنه بزارم هدایتش دریافت کنم و خودمو از این نعمت بیکران محروم نکنم . عاشق همتون هستم .
من سالها هست که دارم روی خودم و افکارم کار می کنم نتایج هم گاها کم و زیاد داشته ام اما پایدار نبوده
دیگه کلافه شده ام چون تغییر اساسی رخ نمی دهد الان مدت زیادی هست که دارم دنبال اصلی ترین دلیل رخ ندادن می گردم فایل های زیادی را گوش داده ام و ساعتها تفکر و تحقیق کرده ام تا بالاخره پاشنه آشیل و اصلی ترین دلیل را پیدا کرده ام و آن هم این هست که من هنوز خودم را مسیول کامل اتفاقات و زندگیم نمی دانم و هنوز به عوامل بیرونی قدرت می دهم
فکر می کنم برای بقیه شده برای من نمیشه چون زور فلان کس با فلان چیز در زندگی من زیاده و من زورم بهش نمی رسد
الان فقط و فقط باید روی همین قضیه کار کنم چون تا برطرف نشه فایده ای ندارد
البته نه که کار نکرده ام اتفاقا کار کرده ام و فکر می کردم برطرف شده اما چون هیچ پیشرفتی حاصل نشد کند و کاو کردم تا ببینم واقعا ترمز اصلی کجاست و دیدم بله پنهان شده نه اینکه برطرف شده و داره کار خودش را می کنه
الهی به امید تو جلو میرم خودت کمکم کن چون واقعا خسته شدم
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
»»»» من در چندین حوزه مختلف حس کردم اینجا ته دره است
موضوع اخیرم رابطه ای بود که تازه شروع شده بود و خیلیم عاشقانه و رویایی در کمال احترام و عزت پیش میرفت اما بعد از یکماه متوجه شدم این رابطه چیزی نیست که میخامش ، حس درونیم خیلی واضح فریاد زد تمومش کن ! ولی من با باورهای کمبود و عدم لیاقتی که داشتم نتونستم از رابطه بیرون برم ـ هرروزی که میگذشت نشونه های مختلفی میومد و حسم رو بد میکرد ، بی توجهی و بی احترامی ها شروع شده بود ولی نمیخاستم حرکتی کنم.
میدونستم این رابطه رو نمیخام اما باور نمیکردم رابطه رویاییم انقدر زشت و نامناسب شده باشه !
با فکرهای پوچ و بیخودی خودمو گول میزدم که تو رابطه بمونم میگفتم نه اولشه وقتی اخلاقای همو بشناسیم ارتباطمون بهتر میشه !
کار به جایی رسیده بود که از سایت دور شدم ، وقتی برای کارم نمیذاشتم تمام فکر و ذکرم شده بود اون رابطه و اون شخص ، وابستگی شدیدی داشتم و چون بی توجهی میدیدم حسم هرروز بدتر و بدتر میشد و لیاقتمم زیر سوال برده بودم!
بارها میخاستم تموم کنم ولی زنجیر وابستگی به دست و پام بسته شده بود دقیقا حس میکردم قفل شدم کاملا بی انگیزه شده بودم و اون رابطه هرچی حس خوب داشتم خورده بود ، اما یه شبی وقتی متوجه چیزهای بدتری در مورد اون فرد شدم و حسم کاملا داغون بود تسلیم خداوند شدم ، با خودم گفتم دیگه بسه ، من ارزشم بالاتره ، من لایق یه رابطه پر از آرامش هستم ، من باید حد ومرزم رو رعایت کنم .
این جملاتُ تو ذهنم با صدای بلند میگفتم همونلحظه پیام دادم و رابطه رو تموم کردم و به حرفهای اون شخص و توجیهاتش توجهی نکردم.
از وقتی که متوجه شده بودم این رابطه بدردم نمیخوره تا وقتی تونستم کنار بیام که باید تمومش کنم تقریبا یکماه طول کشید و توی این یکماه شاید هرروزش حالم به شدت بد بود .
وقتی که تموم کردم حس آزادی از زندانی داشتم که خودم ساخته بودم چون پاشنه آشیل من وابستگی تو روابطه .
اما بعد از چند روز دوباره حسم بد شد یعنی حالا بعد از اتمام شروع حال بدی هام بود چون مدام فکر میکردم اخه چرا اینجوری شد؟
چرا رابطمون خراب شد؟ چرا براش مهم نبودم؟ چرا با من اون رفتارها رو داشت ؟ چرا قدرمو ندونست ؟
و بقول استاد تو دوره آفرینش این سوالها کلا از ریشه غلط هستند و قطعا ذهن جوابهایی میده که بیشتر داغونت کنه و لیاقتتو زیر سوال ببره.
دقیقا همین اتفاق برام افتاد و یکی دوماه تو حال خراب بسر میبردم بی دلیل غمگین میشدم گریه م میگرفت با اینکه خودم تموم کرده بودم و به هیچ وجه نمیخاستم اون شخص برگرده ولی بازهم غصه میخوردم احساس قربانی شدن داشتم احساس مظلوم بودن میکردم ، واقعا خسته شده بودم از این وضع ،مدارم اومده بود پایین و نمیتونستم دوره ها رو گوش کنم تمرکز نداشتم و درکشون نمیکردم .
اما اونقدر خالصانه از خدا درخاست کردم تا بالاخره تونستم حالمو تغییر بدم آگاهیایی که داشتمو بالاخره تونستم در عمل بکار ببرم اولینش سپاسگزاری بود که دوباره شروع کردم با حس خیلی خالصی انجامش دادم ،تونستم باورمو در مورد رابطه تغییر بدم تونستم طرز فکرمو تغییر بدم و باور کردم هیچ اتفاقی نیوفتاده ، یک رابطه تموم شده دیگه! گفتم ازش درس بگیر و ادامه بده چرا انقد خودخوری میکنی چرا سوالهای بی سروته از خودت میپرسی ، این رابطه ممکن بود با مرگ یکی از طرفین تموم میشد اونوقت چی ؟ انقدرام مهمش نکن سخت نگیر . اینها جملاتی بود که بهم کمک کرد از حال و هوای بد بیرون بیام .حتی حس بدم به اون فرد از بین رفت و قبول کردم حق داره هرجوری دلش میخاد زندگی کنه .
انگیزه ام برگشت دلم میخاست روی کارم وقت بذارم و بتونم کلاسامو تموم کنم ، کم کم شروع کردم کاری که میخاستمو.
احساسم خوب شده بود ، دوباره به فضای سایت برگشتم کامنت ها و دوره ها و فایل ها حالمو بهتر و بهتر کرد.
قانون آفرینشُ دوباره شروع کردم و الان بخش ششم هستم که واقعا چیزهای جدیدی دارم درک میکنم.
خداروشکر میکنم که دوباره کمکم کرد تا حس و حال خوبی داشته باشم.
استاد جان خیلی ممنونم ازتون ،شما همیشه اصل رو میگید
استاد جان از شما سپاسگزارم برای تهیه این سلسله فایل های عالی
مثال هایی از خودم و کلی درس که گرفتم :
– سال ها قبل من در کارم پیشرفت عالی داشتم ، رسیده بودم به سمت عالی و درآمد مناسب تو به کمپانی بین المللی و مدیر یک تیم چند صد نفره بودم ، تا قبل رسیدن به اون جایگاه و اون شرایط فقط انگیزه و ذوق رسیدن به اونجا رو داشتم ، وقتی بهش رسیدم تا مدتی همه چیز مناسب بود ، ولی کم کم ضربه ها شروع شد ، با توجه به فرکانس پایینم و توجه به ما خواسته ها ، برخوردها تغییر کرد و من به قدری اطرافیان و دوستان نامناسب اطرافم و گرفته بود که روز به روز بیشتر اومدم پایین ، تا جایی که چند ماه آخر همراه بود با سردرد هر روزه ، استرس مداوم و ..
شاید نباید بگم تصمیم گرفتم , جهان برام تصمیم گرفت که کارمو از دست بدم ، چون باورهای بسیار مخرب و محدود کننده داشتم ، عملا ظرف سوراخی داشتم و پس اندازی هم نداشتم ، با کلی قسط و هزینه من موندم و افکارم و جهان که قانونش با کسی شوخی نداره ..
خلاصه چند ماهی من قشنگ خرد شدن و ضربه های زیادی خوردم از جهان ..
کجا برگشتم به مسیر ؟
جایی که تسلیم شدم ..
جایی که فهمیدم من هیچی نیستم در مقابل قدرت خدا ..
اونه که صاحب فعل قدرت هست و اونه که فقط میتونه همه چیز و اداره میکنه و خودمو سپردم دستش ..
بعد از اینکه کمی آرامش پیدا کردم که به خاطر لطف خدا و آشنایی من با فایل های استاد بود ، باورهای توحیدی شروع کردن شنیده شدن توسط من ( قبلش فقط انگار گوش میکردم ، و شنیده نمیشدن ) و امیدواری اومد و باور کردم کم کم که میشه شرایط عوض بشه و راه حل ها و هدایت ها اومد ..
تا قبل اون زمانی که آشفته بودم ، نگران بودم ، ترس و نگرانی داشتم ، نه هدایتی اومد و نه رفتار جهان با من تغییر کرد ..
اگه بخوام از اون شرایط بگم ، شرک در وجود من زیاد بود و قدرت و به همه داده بودم به جز به خدا .. رئیس من ، حکومت ، دولت ، سیاست ، اوضاع مملکت ، همه قدرت داشتند و دخیل بودند تو اوضاع من .. به جز خدا ..
صادقانه بگم من خدا رو فراموش کرده بودم ..
یادم رفته بود اگه من یه قدم برم سمت خدا ، اون صدها قدم میاد سمت من ..
یادم رفته بود که خدا با عشق منتظره تا من برم سمتش ..
یادم رفته بود که من باید بخواهم ، من باید بپذیرم که خدا کمکم کنه و هدایتم کنه ..
یادم رفته بود که بگم خدایا تو زورت از همه بیشتره ..
یادم رفته بود بگم عقل من ، منو میبره به اعماق دره ..
یادم رفته بود بگم من نمیدونم ، بلد نیستم ، ایده ای هم ندارم ..
تو دانایی ، تو میدونی ، خودت برام درستش کن ..
و در نهایت وقتی آرامتر شدم ، رها کردم ..
وقتی فقط کمی امیدوار تر شدم
تونستم خودمو بیشتر بسپورم به جریان هدایت و اعتماد به اون قدرت الهی ..
نگرانی ها و نجواها اما همچنان میومد ..
ولی قلب من آروم بود ..
من نمیدونم از کجا ، ولی کاری برای من جور شد و شرایطی بهتر از همه لحاظ به نسبت کار قبلی و این موضوع باعث شد ایمان من بیشتر بشه که همه چیز قانون داره در دنیا ، هیچ چیزی شانسی نیست و کنترل لحظه در حال خلق آینده خودم هستم ..
بعد از چشیدن اون طعم از آرامش ، تازه فهمیدم چقدر من باید بیشتر روی خودم کار کنم و چقدر من نمیدونم ..
– مثال دیگه من در مورد روابط هست ، وقتی اتفاق ناخوشایندی افتاد در روابط من که البته جهان کلی به من قبلش آلارم داده بود ..
ریشه اصلی هم در وابستگی بود که استاد میگن :
کسی که خودشو دوست نداره و برای خودش ارزش قائل نیست ، در روابط وابسته میشه ..
بازم ضربه از این قسمت بود که قدرت و دادم به عوامل بیرونی
فکر کردم عامل شادی و حس خوب من یک عامل بیرونی هست و به اون اتکا کردم و جهان هم بهم ثابت کرد اشتباه میکنم ..
از خدا طلب مغفرت کردم و گفتم بهم لطف کنه تا درس های خودمو بگیرم و سعی کردم بدونم و بفهمم که پشت خواسته من در روابط ، چه چیزی هست و من چی میخوام :
آرامش
شادی و لذت
تفریح
حس خوب
رشد فردی
و اینارو میخوام و برام مهمه ، نه بودن شخص خاصی
و سعی کردم و سعی میکنم همچنان اینطوری فکر کنم تا همراه با کار کردن روی خودم و به خصوص دوره احساس لیاقت ، قطعا جهان هم فرد مناسب و میاره ..
اینم از استاد عزیز یاد گرفتم ..
اگه بخوام جمع بندی کنم و با توجه به اینکه اخیرا خودم ، خودخواسته وارد چالش جدیدی شدم در کار ، چون نشونه ها رو دیدم و فهمیدم وقت تغییر هست ، میتونم بگم مراحل به شکل زیر بود که البته تو دل هر کدوم صدها نکته و مطلب هست :
– نشان دادن ایمان
– تسلیم شدن
– به آرامش رسیدن
– هدایت شدن
– اتفاق افتادن در جهت خواسته
یعنی به قول استاد در مورد ایمان ، چیزی بین من و خدا از هم پنهان نیست ، یا ایمان دارم ، یا ندارم ..
اگه دارم وارد مراحل بعدی میشم و اگه ندارم با سرعت میرم ته دره ..
متوجه شدم قانون خداوند و این سیستم شوخی نداره و عین ساعت دقیق کار میکنه ..
آری، کسانی که همه وجود خود را تسلیم خدا کنند در حالی که نیکوکارند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.
………………………………………………………………
چه زمانی تسلیم میشیم ؟ وقتی اعتماد میکنیم به خدا و قوانینش ، و ایمان خودمون و نشون میدیم ..
امیدوارم خدا کمک کنه و جز گروهی باشیم که تسلیم میشوند و هدایت میابند و قبل از اینکه با چالشی مواجه بشیم ، خودمون تغییرات و در خودمون ایجاد کنیم ..
الهی آمین ..
خدایا شکرت برای این آگاهی ها و این سایت
استاد عزیز سپاس از شما و وقت و انرژی که برای تهیه این فایل ها میزارین ..
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
استاد عزیزم ممنونم واقعا از شما برای این گنج و در و گوهر هایی که بیان می کنید و راهنمایی هاتون واقعا راه گشاست و بی نهایت سپاسگزارم از این تمرینات عالی که واقعا دوره هایی رو به آدم یادآوری می کنه که در زندگی آدم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و امید رو در دل آدم هزاران برابر زنده تر می کنه.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
یه دوره ای رو یادمه که مربوط به اوایل آشنایی ام با شماست استاد عزیزم
یادمه مدتی بود که از فایل های شما استفاده می کردم شاید یک سال شاید کمی بیشتر شاید هم کمتر
اون موقع تازه از سربازی اومده بودم و واسه خودم یه کسب و کاری راه انداخته بودم به صورت شراکتی با یکی از دوستام و یه دفتر اجاره کرده بودم و به صورت اینترنتی توی اینستاگرام و تلگرام ماگ می فروختیم. اوایل خوب بود ولی یه دوره شلوغی و تظاهرات اتفاق افتاد که توی همون دوره اینستاگرام و تلگرام رو فیلتر کردن. از اونجایی که اون زمان زیاد کنترلی هم روی ورودی های ذهنم نداشتم خیلی تحت تاثیر بودم و اوضاع کارم هم رو به افول رفت و احساس کردم به ته دره رسیدم و همین احساس هم باعث شد روز به روز همه چیز بدتر شه تا جایی که ندونم حتی می تونم اجاره دفترم رو که چندان زیاد هم نبود رو بدم یا نه!
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
شما همیشه توی فایل هاتون در مورد توکل کردن به خدا می گفتید ولی من هیچ وقت نمی فهمیدمش و همیشه با خودم می گفتم آخه چجوری می تونم به خدا توکل کنم من دوست دارم انجام بدم ولی نمی دونم چجوریه که همش استاد می گن توکل کنید به خدا.
تا اینکه اون شب رسید. نزدیکای عید بود اوضاع جالب نبود و توی اتاقم بودم. چندین دفتر داشتم که فایل های شما رو توش نوشته بودم و اونارو باز کردم و داشتم می خوندم. یهو یه حسی من رو کشوند به سمت سایت. سایت رو باز کردم و نمی دونم اصلا چجوری شد که فایل فقط روی خدا حساب کن رو دانلود کردم و پلی کردم. تا اون موقع این فایل رو نشنیده بودم و الان اون ثانیه ها رو یادمه که پلی کردم و هدفون رو گوشم بود و این فایل داشت از گوش هام وارد رگ هام میشد و وجودم رو می گرفت. داشتم دیوانه می شدم. یعنی هر چیزی که از شرک می گفتین، همون لحظه شرک هام رو می دیدم هم در کار با شریکم هم در شرکی که به عوامل بیرونی داشتم و واقعا اون لحظات که داشتم این شرک ها رو می شناختم بی نظیر بود.
اون لحظات داشتم اشک می ریختم از شدت این که من قدرت رو دست همه کس و همه چیز داده بودم به غیر از خدا. و یادم نمیره اون لحظه رویایی رو که فکر کنم اون لحظه متوکل ترین آدم توی کل زندگیم بود.
به خدا گفتم خدایا من دیگه قدرت رو به دیگران نمی خوام بدم قدرت از الان فقط دست تو دیگه نمی خوام به تو شرک داشته باشم خدای من، من به تو توکل می کنم، تو کمکم کن من دیگه با هیچ کسی کار ندارم فقط تویی.
دقیقا یادمه این کلمات رو چون همین الان خدا این ها رو نوشت نه خودم.
این جملات رو گفتم و فکر نمی کنم یک دقیقه هم گذشته بود که یهو بابام در اتاقم رو زد و پرسید این وسایلای توی این جعبه روی ایوون چیه؟ می خوام اینجا رو مرتب کنم. بریزمش دور؟
گفتم چی هست اونجا مگه؟
رفتم دیدم یه جعبه بود و توش یه عالمه برچسب های تخم مرغ هست. این ها برای تزئینات عید بود که قبل از سربازی خریده بودم برای فروش ولی خیلی هاش مونده بود و به فروش نرفته بود ولی اون سالی که خریده بودم به حدی ارزون بود که مثلا با فروش یک دهم از اونها پول کلش رو به دست آورده بودم و سود هم کرده بودم و بقیه اس همونجا مونده بود و یادم هم رفته بود.
یعنی تا به خدا توکل کردم تغییر شروع شد. وقتی برچسب ها رو دیدم یعنی یهو متوجه شدم که خدا صدام رو شنیده و از همین لحظه داره بهم جواب میده. از فردا رفتم دنبال فروش برچسب ها و توی یک هفته تا 10 روز که عید برسه و دقیقا موقع فروششون بود من پول 6 ماه اجاره دفتر و پول جدا شدن از شریکم رو به دست آوردم ( چون پیش پول دفتر رو داده بود شراکتی کار می کردیم ) و تونستم مستقل بشم
اینجا یکی از نقاطی بود که هر بار به یاد میارم یاد این میفتم که چطور کنار گذاشتن شرک می تونه در لحظه از دره آدم رو ببره بالای قله و خود شرک چطور می تونه آدم رو تا قعر هر دره ای ببره
استاد بی نظیرم بی نهایت سپاسگزارم از شما و ممنونم برای آموزه های بی نظیرتون
من اولین باره داره کامنت مینویسم و قبلا فقط میخوندم ولی زیاد اهل نوشتن هستم و نوشتن همیشه به من کمک کرده و دفترهای زیادی رو پر کردم الان تصمیم گرفتم از این به اشتراک گزاری انرژی در کامنت ها استفاده کنم
و تمرین امروز رو انجام بدم
اول اینکه من داشتم رو دوره احساس لیاقت کار میکردم و دوتا فایلش رو گوش کرده بودم که این دوره هدیه رو اتفاقی از استوری اینستای استاد دیدم و همون لحظه اومدم دیدم که دوره سه گام ازش گذاشته شده و وقتی وارد دستور عمل دوره ی تغییر را در آغوش بگیر رو با دقت مطالعه کردم خیلی جالب بود که تاکید شده بود که با ترکیب جادویی این دوتا باهام خیلی نتایج شگفت انگیزی میگیری و چون من به شدت دو هفته ای بود داشتم روی خودم کار میکردم و این دوره برام نشونه بود یا بهتر بگم مهر تایید برای اینکه من به اون چیزهای که میخوام با تغییر های که الان لازم میبینم در شخصیت انجام بشه قطعا انجام میشه خدایا سپاس گزارم ازت بابت این هدایت قشنگ
تمرین امروز
بله من توی زندگی به ته ته دره رسیدم و این احساس رو با تمام وجودم درک کردم جای که در یک رابطه ی به شدت بد و ناسالم تمام غرور و اعتماد به نفس و عزت نفسم از بین رفت و افسردگی شدید گرفتم 6 سال درگیر رابطه بد و حس افسردگی بعدش شدم این ته دره برای من بود روز های که جهنم به تمام معنا بودن برای من
قسمت دوم سوال چه نشانه های باعث شد از این حالت بیرون بیام؟ خوب همون فشارهای جهان و چکش جهان که هی بر سرم میزد و مجبور شدم به تغییر و ته دلم میگفتم دیگه اینجور زندگی رو نمیخوام خدایا اگه هستی کمکم کن و انگار خدا و کائناتش صدای منو شنید
تو بدترین حالت و روتین افسردگی و احساس های به شدت بد یه فایلی رو از آشنایی با قانون جذب شنیدم و دیدن فیلم راز انگار دنیای دیگه از آگاهی به روی من باز شد و من کم کم اومدم جلو و ایم مطالب رو از استاد های دیگه دنبال میکردم و حالم هر روز بهتر میشد از حالت افسردگی تبدیل شدم به حالت بیتفاویت و بعد حس نشاط و بعدش یک شخصی که مثبت اندیش بود و چند سال از نظر شغلی و روابط ی و خیلی چیزای دیگه زندگی م تغییر کرد ولی آشنایی با سایت و فایل ها و دوره های استاد عباس منش تمام اموزش ها رو با منطقش یادت میده و این رو خیلی دوست دارم که میتونیم اینجوری نتایج پایدار بسازیم
نتایج تکاملی و پله پله که بعد یه مدت طولانی میبینی دیگه اونجای که بودی نیستی دیگه اون ادمی که بودی رو نمیشناسی و این نتایج تکاملی وبهبود روزانه چقدر خوبن برای همه مون واسه همگی این نتایج پایدار و بهبود روزانه آرزومندم️
من پارسال که مهاجرت کردم، واقعاً دوران سختی رو گذروندم؛ به قول یکی از دوستانم، تهِ دره بودم.
اما هیچوقت فایلهای استاد رو رها نکردم.
خیلی وقتها ذهنم میگفت برگرد شهرستان، حتی اطرافیانم هم همین رو میگفتن، چون من از شرایط خیلی خوب و پربرکتی مهاجرت کرده بودم. بازار عالی داشتم، کارم حسابی میچرخید، اما حس میکردم دیگه رشد متوقف شده و اونجا ظرفیت بیشتری برای پیشرفت من نیست.
میخواستم دستگاه اضافه کنم ولی میدیدم اونجا جواب نمیده. برای همین تصمیم گرفتم مهاجرت کنم.
اما وقتی اومدم تهران، با اون باورهای محدودکنندهای که داشتم («باید خاک بخوری»، «تهران سخته»، «اینجا کسی رو نداری»…)، واقعاً شرایط سخت شد. سفارش نداشتم، بچهم به دنیا اومد، پول نداشتم و مجبور شدم مدتی با ماشینم اسنپ کار کنم.
خیلی برام سنگین بود، منی که صاحب یه کارگاه میلیاردی بودم، حالا باید اسنپ کار میکردم…
ولی با خودم میگفتم اشکال نداره، درست میشه.
یه سال گذشت، پول پیش کارگاه رفت پای اجاره، ولی خدا درها رو یکییکی باز کرد.
نقل مکان کردم، خونه و کارگاه جدید گرفتم، با شرایطی عالی و معجزهوار.
یه صاحبملک فوقالعاده، یه دوست دلسوز، و آدمهای نازنین سر راهم قرار گرفتند.
سقف کارگاهم رو درست کردیم، چند سازنده قوی پیدا کردم، پروژههای عالی گرفتم، نیروی کار درجهیک خدا برام فرستاد و در عرض چند ماه تمام بدهیهام رو صاف کردم.
کار شهرستان به پستم میخورد انجام میدادم میدادم، می گفتم اشکال نداره اینم قسمتی از هدایته من باید عمل کنم و کارگاه رو روی غلطک بندازم، …
پول پیش خونهم رو 110 میلیون اضافه کردم،
پول پیش کارگاه رو کامل دادم،
همه اجارهها پرداخت شد،
و الان هم مواد اولیه کارم رو دارم، حساب دارم پیش مشتری و به زودی پول دستم میاد، ذهنم آرومه و زندگیم روی غلطکه.
فقط به یه چیز رسیدم:
وقتی تسلیم خداوند بشی و بذاری اون راه رو نشونت بده،
خدارو سپاسگذارم بخاطر یک فایل ارزشمند دیگه و جان و نفسی دوباره و روز زیبایی دیگه که بهم ارزانی داشت
بی مقدمه میرم سراغ نکات و اموزشهای مهم این فایل بی نظیر
بزرگترین گناه ناامیدی هست
آدم باید همیشه امید داشته باشه حتی اگه مسیر رو گم کرد حتی اگه مسیرمون رفت به ته دره واقعا راه هست حالا ما تلاشمون اینه که قبل اینکه بریم ته دره پرواز کنیم ولی بالاخره ممکنه به هر دلیلی ما بریم ته دره این خیلی خوبه که میشنویم از دوستانمون که میگن اقا ما ته دره رو هم رفتیم ولی تونستیم بلند شیم
اینه که خیلیا میگن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب یا خیلیا بخاطر اینکه فک میکنن نمیشه چیزی رو تغییر داد تغییر نمیکنن و یک مرده ی متحرکن
ولی وقتی آدم این داستانا رو میشنوه وقتی آدم میبینه خیلی از افراد کتابها نوشتن افرادی که به ته دره رفتن و دوباره برگشتن و به قله رسیدن آدم این امیدو بخودش میده که اگر اون پایینم الان حالا به هر دلیلی تو روابط عاطفی تو مسایل مالی تو مسایل کاری تو مسایل جسمانی میشه تغییر بدی اوضاع رو …
ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانسهایی هستیم که جهان فرکانسهای ما رو دریافت میکنه و اتفاقات شرایط افراد ایده ها و موقعیت هایی رو که هم سنگ هم فرکانس با فرکانسهای ارسالی ما باشه رو وارد زندگی ما میکنه 🌸
ما در هر لحظه ما در هر لحظه داریم اتفاقات آینده مونو خلق میکنیم
ما در این لحظه داریم اتفاقات لحظات بعد رو خلق میکنیم
ما چیزی جز لحظه حال نیستیم
ما گذشته مون نیستیم
اگر به هر دلیلی در گذشته مسیر نادرستی رفتیم به محض اینکه تصمیم بگیریم و ازین لحظه شروع کنیم به تغییر خودمون شروع کنیم به تغییر نگاهمون شروع کنیم به کنترل کانون توجهمون شروع کنیم به کنترل ذهن مون شروع کنیم به توجه به نکات مثبت شروع کنیم به ساختن باورهای مثبت از همین لحظه اوضاع شروع میشه به بهبود پیدا کردن و این بهبود میتونه واقعا سریع باشه و واقعا میتونه ما رو به قله ببره
یادمون باشه که هیچوقت اوضاع اونقدر خراب نیست که نشه دیگه هیچ کاری بکنیم !
اگه زنده ای میتونی اوضاع رو عوض کنی چرا؟ به یک دلیل ساده به این دلیل که جهان در هر لحظه داره فرکانسهای این لحظه ما رو دریافت میکنه و داره اتفاقات رو برامون رقم میزنه
دلیل اینکه زندگی خیلیا مثل گذشته شونه بخاطر اینکه فرکانسهاشون مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه کانون توجه شون مثل گذشته شونه بخاطر اینکه باوراشون مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه افرادی که باهاشون در ارتباطن مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه طرز فکرشون مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه رفتارشون مثل گذشته شونه
دلیلش اینه که که یه سری آدما کلا یه زندگی مزخرفی دارن هم گذشته هم حال هم آینده
ولی این ب این معنی نیست که دیگه مجبوریم همین اوضاع رو تحمل کنیم نههههههه
اگر بتونیم مثل گذشته مون فکر نکنیم
مثل گذشته مون عمل نکنیم
اگر بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم و باورهامونو بهتر کنیم ب همون نسبت در همین لحظه اتفاقات لحظه بعد رو داریم رقم میزنیم
هر چند که اگه خیلی باهوش باشیم اصلا نمیزاریم اوضاع خیلی بد بشه ولی اگر حالا به هر دلیلی اوضاع بد شد دوباره از همین لحظه میایم
با توجه بر نکات مثبت با کنترل کانون توجه تغییر میدیم شرایطو …
🌸🌸😍🌸🌸🌸🌸😍😍🌸😍😍😍🌸
جهان داره به ما نشانه میدهدددددد!!!!!!!!!!!!!!!
برای اینکه تغییر کنیم
خداوند به ما نشانه میدهد برای اینکه تغییر کنیم
اما اگر تغییر نمیکنیم اوضاع فقط میتواند بدتر شوددددد
اینو بخودت بگوووووووو هلناااااا
اگر نشانه میبینی و تغییر نمیکنی فک نکن جهان با همین روندی که هست ضربه ها هست ها
ضربه ها با هر بار که زمان میگذره و تو تغییر نمیکنی محکمتر میشه شدیدتر میشه و ویرانگر تر میشه
استادم با تمام وجودم ازتون سپاسگذارم بخاطر اینکه کلاب هاوس نصب کردین و این قابلیت و امکان رو در اختیارمون قرار دادین که بتونیم با استاد زندگیمون هم کلام بشیم
با تمام وجودم تحسین میکنم دوستانم رو که allrady تونستن با استادم ارتباط برقرار کنن و از نتایج زیبا و شکوفایی شون بگن 🌹
از خدای خودم با تمام قدرتم میخوام دفعه بعد که این تماس رویایی رو برقرار میکنین تو کلاب هاوس منم تو لیست دوستانی باشم که باهاتون حرف زدن 🙏🏻
بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشندۀ مهربان
سوره عنکبوت
مَن کَانَ یَرْجُواْ لِقَآءَ ٱللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ ٱللَّهِ لَأٓتࣲۚ وَهُوَ ٱلسَّمِیعُ ٱلْعَلِیمُ(5)
هرکه امید میدارد دیدار الله را پس همانا وعده الله آمدنی است و اوست آن شنوای دانا
وَمَن جَٰهَدَ فَإِنَّمَا یُجَٰهِدُ لِنَفْسِهِۦٓۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ ٱلْعَٰلَمِینَ(6)
هر که بکوشد جز این نیست که میکوشد به سود خودش همانا الله بینیاز است از جهانیان
وَٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّـٰلِحَٰتِ لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّـَٔاتِهِمْ وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ ٱلَّذِی کَانُواْ یَعْمَلُونَ(٧)
و کسانی که ایمان آورداند و کردند کارهای شایسته البته میزداییم از ایشان بدیهایشان را و البته پاداش میدهیم ایشان را به نیکوترین کاری که میکنند.
>>>>>>>>>>>>
از وقتی که این آیات خواندم بیشتر از پیش عاشق ربم شدم، فقط به خاطر این که بهش ایمان و امید دارم که هدایتم میکند، حمایتم میکند و هستش و سپاس گزار آنچه که به من داده هستم و در این جهت قدم برمیدارم پس به زیباترین شکل ممکن نعمت میدهد و بدیها را از وجودم پاک میکند.
خدا جونم من تسلیمم، سر و پا تسلیمم، هیچ نمیدانم و فقیرم به کوچکترین خیری از سوی تو من فقیرم به هدایتها و حمایتهایت همانطور که تاکنون بوده و هستم و خواهم بود، گردنم نزد تو از موهام باریکتر است به قول استاد هرآنچه دارم از آن توست. الحمدلله کما هو اهلهو.
خدا جونم بارها تا لبه دره حتی ته ته دره رفتم اما امید را در قلبم زنده کردی و نجاتم دادی نزاشتی غرق بشم. نزاشتی در منجلابی که خودم برای خودم ساختم بمانم متشکرم متشکرم عشق بیهمتای من.
اولین دره سرطان به مدت 7 سال که این بین یک دفعه خوب شد و دوباره یک سال بعد اوت کرد خوب یادمه قویترین داروها رو مصرف میکردم، قیمتش خیلی زیاد بود اما ربم خودش جور میکرد هر سری اوایل.
سری دوم افسرده شده بودم اما کم کم نور امید و ایمان در قلبم زنده شد با خدا عهد کردم شاد باشم و شاد زندگی کنم یواش یواش امیدم بیشتر میشد نمیدانم چه جوری اما شد. همیشه موقعه دارو و درد ذکر میگفتم مثل یا شافی باعث میشد حواسم پرت شه آخرش که انگیزه گرفته بودم برای بهبودی بیشتر و بیشتر گفتن باید پیوند مغز استخوان انجام بدهم چند ماه تو نوبت بودم اما در بهترین زمان نوبتم رسید چون خداییش آن تایم انتظار عشق میکردم با رب و بیخیال غم و غصه شده بودم. به خوبی آن یک ماه و خورده ای که در بیمارستان بودم گذشت و حتی رب آنجا و در دل تنهایی یک شب دیدم در واقع نقطه عطف نزدیکیم به رب بود. شکر خدا 9 یا 10 سال هست که میگذرد از آن اتفاق….. باعث شد بیشتر با رب حرف بزنم و بنویسم براش، به خیلی چیزها شک کنم و آرام آرام شرکهای بزرگ مثل توسل به غیر را از وجودم پاک کنم منی که از خانوادهام فاصله گرفته بودم بهشون نزدیکتر از قبل شدم در یک جمله متوکل تر و آرام ترم کرد.
دره دوم و انشالله آخرین دره: بهمن پارسال چوب دو تا اشتباه بدجور خورد:
1. غرور که بله من از پس هر کاری برمیام، من بلدم خودم را نجات بدهم من اِل من بِل مغرور شدم به خودم و یادم رفته بود لطف خدا هست.
2. از طرفی یه بخش دیگه وجودم ورد زبونش شده بود چاره ای نیست دیگه تو که تلاشت کردی نشد پس دیگه کاری نمیشه کرد ولش کن= تسلیم شدن در برابر مشکلات.
اواخر بهمن به مسافرت رفتیم و قرار بود از مسافرت برگشتیم من برم اولین کار بیرونم را شروع کنم و تازه تغییر رشته از ادبیات به عروسکی دادم( سر این کلی احساس بیارزشی به خاطر هزینههایی که این بین داشتم کردم.) خلاصه تو راه برگشت ماشینمان چپ کرد و پدرم من را آش و لاش از زیر ماشین بیرون کشید. فقط میتوانم بگم رب العالمین ام فرصت دوباره بهم داد برای زنده بودن و زندگی کردن، تا مدتها ناتوان بودم از کارهای ساده فقط تو تخت بودم و گیج که چیشد که این شد از سایت فاصله گرفتهام و فکر میکردم به زندگیم و آنچه گذشته و تنها دل خوشیم صوت قرآن بود میزاشتم و گوش میکردم بعد سه ماه آرام آرام شروع کردم به گوش کردن فایلها و امید در قلبم بیشتر و بیشتر شد از آن شرایط یادگرفتم سپاس گزار لحظهام باشم و شاد زندگی کنم ورد زبانم شده بود غم میاد و میره شادی میاد و میره این که من این لحظات چه جوری سپری کنم مهم هست. چه جوری بیاد بیارم مهم هست. به لطف رب دنده هام خوب شد و پاهام رو به بهبودی هست. قشنگ میتوانم راه برم و این یک نعمت بزرگ، کیف میکنم وقتی آدم ها را میبینم در خیابان راحت راه میروند و میدوند کیف میکنم میبینم مردم تو بازار و کوچه در حال گشتن هستن. لذت میبرم از این که میبینم ساعتها و دقایق میایستند و حرف میزنند به خداییش همه اینها نعمت که تا قبل این ندیده بودم. از این که ماشینها در حرکتاند از این که خانوادهام صبح با پای خودشان میرند و با پای خودشان بر میگردند خانه، خدا رو صد هزار مرتبه شاکرم.
از این که توانایی انجام دادن کارهای ساده خودم را دارم لذت میبرم از این که میتوانم در حد توانم بهبود جز ای شده، جمع و جو یا مرتب کردن آشپز خونه و شوستن ظرفها انجام بدهم لذت میبرم و این را هدیهای برای چشمها و روحم میدانم.
این اتفاق یادم داد تسلیم باشم و این تسلیم بودن را در عمل باید بارها و بارها تکرار کنم که نتیجهی غرور ویرانی هست. نتیجه قربانی دانستن و توکل نکردن به رب ویرانی هست. همیشه و تحت هر شرایطی یک راه چاره هست فقط باید تسلیم باشیم و به رب توکل کنیم و از خودش کمک بخواهیم فقط خودش این منی میگم که ته ته عجز و ناتوانی را همین چند ماه پیش تجربه کردم اما با امید و توکل به خودش قدم قدم آرام آرام بلند شدم و هنوزم امید دارم شرایطم بهتر از الان بشه و بتوانم فعال تر باشم بتوانم دوباره دانشگاهم برم و خیلی کارهای دیگه همهاین ها حتی این امید و ایمان هم به لطف رزاقیت و وهابیت خودش همین که صداش میکنی حتی اگه بدترین آسیب به خودت وارد کرده باشی با عشق دستت را میگیره و زخمهات التیام میدهد و به مسیر میاردت. همه چی و همه کس اوست. عزت اوست و تمام کارها به سوی او بازمیگردد.
تنها تو را میپرستیم و تنها از تویاری میخواهیم ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که نعمت داده ای نه آنان که غضب کردهای و نه گمراهان.
یاحق.
خدایا شکرت .
سلام به همه دوستان . حقیقتش ته خط برای من جایی بود که بخاطر اشتباهم از خانواده طرد شدم . اشتباهی که بار ها احساسی بهم هشدار داده بود . و گویا این لحظه رو کاملا بهم نشون داده بود . من با بد ترین وضع احساسی از خونه بیرون شدم . بچه ای که تا صبح اون روز بزرگ ترین دغدش پنهون کردن برگه نمرات بد مدرسش بود و الان شبش باید زندگی قبلیشو بلکل غراموش میکرد . در بد ترین شرایط احساسی بودم . اومده بودم خونه مادر بزرگم . اون سمت کشور . یه زندگی کاملا جدید . اوایل حتی فکر های سوقصد به سرم زد . فکر میکردم حق ندارم کاری کنم که دوست داشته باشم . من حق لذت بردن ندارم چه برسه به زندگی . خیلی خنثی و اروم بودم . همش تو اتاق بودم . کمکم اومدم نکات مثبتی رو پیدا کردم . حداقل به جای کنار خیابون من الان تو اتاق رخت خواب ها برا خودم یه تشک دارم . فضای نسبتا شخصی خودمو دارم . با خودم فکر می کردم من نابخشودنیم . گناه من از همه بزرگ تره . مقاومت داشتم نسبت به هرکسی که بخواد از امید و بخشش خدا حرف بزنه . برا من کار تمومو شدس . خودم رو نابود میدیدم . تو اون لحظات گوشه ذهنم یه چیزی زمزمه میکرد . من که دیگه قتل نکردم . قتل گناه بزرگ تریه .
تو ناخوداگاهم قتل رو گناه بزرگتری میدونستم . تو همین فکرا یهو داستان حضرت موسی اومد تو ذهنم . رفتم قرانو باز کردم و خوندمش . دقیقا همون بخشی اومد که باید میومد . داستان مردی که ادم کشته بود ولی شده بود پیامبر گرامی خدا . چقدر این مرد و داستان زندگیش دوست داشتنیه . با خودم فکر کردم پس خدا این روهم میبخشه . و صدایی اروم میگفت اره . هیچ چیز تموم شده نیس . کم کم بلند شدم . نفس کشیدم . بابت هوایی که برا من بود شکر گذاری کردم . تماما چسبیده بودم به فایل های استاد . حالمو خوب نگه میداشتم . همون اتاق رخت خوابا شده بود اتاق مراقبه من . عبادت گاه من . کمکم شروع کردم و مسیر بیزنسمو که تازه شروع کرده بودم ادامه دادم . کم کم بعضی از وسایلمو از خونه برام اوردن . کتاب های اموزشیم رو برداشتم و خوندم . هنرم رو یاد گرفتم . خیلی جاها گیر میکردم . ولی فقط خودم بودم و خدای خودم همینم زیاد بود . کسی نبود بهم بگه میشه یا نمیشه ارتباطم با کل دنیا قط بود فقط جلو میرفتم . حالم از نظر روحی خیلی بهتر شد . فایل های توحیدی شدیدا کمکم میکرد . خودمو لایق یه زندگی میدیدم . لایق زنده بودن و زندگی کردن . با تمام پستی ها و بلندی هاش . یادمه یه شب یه فایل از استاد گوش دادم . درباره یه پسر هم اسم من . دقیقا با مشکل من . و اخرش هم استاد میگفت خدا چطور هدایتش کرد . یه شب مهتابی بود . یه شب روشن نه تاریک . همه خواب بودن و من همین طور تو حیاط راه میرفتم و اشک میریختم . متحیر بودم . الان دیگه حتی انگیزه حرکت به جلو هم داشتم . هیچی نداشتم باهاش کار کنم . از همون گوشی تو دستم شروع کردم . بلد نبودم فایل انگلیسی ببینم . اینقد دیدم تا خودم یاد گرفتم . میرفتم خونه عمم چند کوچه بالاتر . کامپیوتر داشت . هرچند قدیمی ولی باهاش کار میکردم . چقدر همه بهم لطف داشتن . بچه های دوقلویی بودن . همش میومدن بالای سرم . تجلی محبت خدا بودن . حتی اگه من خودم در اتاق رو به روشون میبستم . اینقدر اون پشت صدام میکردن تا خودم در رو بروی خودم باز کنم .
تو همون زمان بود که کانال یوتیوبمو راه انداختم . محتوا تولید میکردم . با هرچی که داشتم . غرورمو دوباره ساختم . قبل این قضایا کنکور داده بودم . و همون جا نتیجه کنکورم اومد که یه دانشگاه زیبا قبول شدم . دقیقا کنار خونم . خانواده برای اولین بار تو این چند ماه بهم زنگ زدن . روابط عالی شد . و من فقط به لطف خدا با یه جشن خیلی بزرگ و پرافتخار برگشتم به خونم . به پیش خانوادم . خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم که در هر لحظه کنارمه . اون وقایا منو بزرگ کرد . الان خندم میگیره هم سنام تو دانشگاه برا دوتا امتحان الکی و دوتا مسیله مسخره فاز افسردگی میگرن . نمیدونم چطور بهشون بگم لذت ببرید . زیبایی رو ببیند . خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم که منو عزیز کرد . الان تو دانشگاه همه عاشق من هستن . همون طور استاد میگفت تو دوران سربازی همه میشناختنش و با اون شکل کلاه خاصش معروف بودن . من هم با ویژگی های خاص خودم همه میشناسنم . خدارو شکر میکنم . الان در زمینه هنرم قدم بر میدارم . مهارت های مختلف رو کسب میکنم . و جلو میرم . و از خدا میخوام که کمکم کنه بزارم هدایتش دریافت کنم و خودمو از این نعمت بیکران محروم نکنم . عاشق همتون هستم .
در اغوش خداوند
ازاد و رها باشید
فعلا
سلام استاد عزیز و دوستان گرامی
من سالها هست که دارم روی خودم و افکارم کار می کنم نتایج هم گاها کم و زیاد داشته ام اما پایدار نبوده
دیگه کلافه شده ام چون تغییر اساسی رخ نمی دهد الان مدت زیادی هست که دارم دنبال اصلی ترین دلیل رخ ندادن می گردم فایل های زیادی را گوش داده ام و ساعتها تفکر و تحقیق کرده ام تا بالاخره پاشنه آشیل و اصلی ترین دلیل را پیدا کرده ام و آن هم این هست که من هنوز خودم را مسیول کامل اتفاقات و زندگیم نمی دانم و هنوز به عوامل بیرونی قدرت می دهم
فکر می کنم برای بقیه شده برای من نمیشه چون زور فلان کس با فلان چیز در زندگی من زیاده و من زورم بهش نمی رسد
الان فقط و فقط باید روی همین قضیه کار کنم چون تا برطرف نشه فایده ای ندارد
البته نه که کار نکرده ام اتفاقا کار کرده ام و فکر می کردم برطرف شده اما چون هیچ پیشرفتی حاصل نشد کند و کاو کردم تا ببینم واقعا ترمز اصلی کجاست و دیدم بله پنهان شده نه اینکه برطرف شده و داره کار خودش را می کنه
الهی به امید تو جلو میرم خودت کمکم کن چون واقعا خسته شدم
برای همه آرزوی بهترینها را دارم
سلام به اساتید عزیزم و همه دوستان
این کامنتم صرفاً برای توضیح درباره کامنت قبلیمه
که برای فایل مصاحبه با استاد قسمت 15 میخواستم بزارم و اشتباهی اینجا گذاشتم
و با اینکه کلاً بیست دقیقه بعدش اومدم درستش کنم و زمان ویرایشش هم خیلی باقی بود و تایید هم نشده بود ولی دیدم قسمت ویرایش نداره
به امید خدا میام و برای این فایل کامنت میزارم
در پناه رب العالمین جان خوش باشیم و از نعمتهای بی پایانش برخوردار باشیم
به نام پروردگار قدرتمندم شروع میکنم
تمرین این قسمت:
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
»»»» من در چندین حوزه مختلف حس کردم اینجا ته دره است
موضوع اخیرم رابطه ای بود که تازه شروع شده بود و خیلیم عاشقانه و رویایی در کمال احترام و عزت پیش میرفت اما بعد از یکماه متوجه شدم این رابطه چیزی نیست که میخامش ، حس درونیم خیلی واضح فریاد زد تمومش کن ! ولی من با باورهای کمبود و عدم لیاقتی که داشتم نتونستم از رابطه بیرون برم ـ هرروزی که میگذشت نشونه های مختلفی میومد و حسم رو بد میکرد ، بی توجهی و بی احترامی ها شروع شده بود ولی نمیخاستم حرکتی کنم.
میدونستم این رابطه رو نمیخام اما باور نمیکردم رابطه رویاییم انقدر زشت و نامناسب شده باشه !
با فکرهای پوچ و بیخودی خودمو گول میزدم که تو رابطه بمونم میگفتم نه اولشه وقتی اخلاقای همو بشناسیم ارتباطمون بهتر میشه !
کار به جایی رسیده بود که از سایت دور شدم ، وقتی برای کارم نمیذاشتم تمام فکر و ذکرم شده بود اون رابطه و اون شخص ، وابستگی شدیدی داشتم و چون بی توجهی میدیدم حسم هرروز بدتر و بدتر میشد و لیاقتمم زیر سوال برده بودم!
بارها میخاستم تموم کنم ولی زنجیر وابستگی به دست و پام بسته شده بود دقیقا حس میکردم قفل شدم کاملا بی انگیزه شده بودم و اون رابطه هرچی حس خوب داشتم خورده بود ، اما یه شبی وقتی متوجه چیزهای بدتری در مورد اون فرد شدم و حسم کاملا داغون بود تسلیم خداوند شدم ، با خودم گفتم دیگه بسه ، من ارزشم بالاتره ، من لایق یه رابطه پر از آرامش هستم ، من باید حد ومرزم رو رعایت کنم .
این جملاتُ تو ذهنم با صدای بلند میگفتم همونلحظه پیام دادم و رابطه رو تموم کردم و به حرفهای اون شخص و توجیهاتش توجهی نکردم.
از وقتی که متوجه شده بودم این رابطه بدردم نمیخوره تا وقتی تونستم کنار بیام که باید تمومش کنم تقریبا یکماه طول کشید و توی این یکماه شاید هرروزش حالم به شدت بد بود .
وقتی که تموم کردم حس آزادی از زندانی داشتم که خودم ساخته بودم چون پاشنه آشیل من وابستگی تو روابطه .
اما بعد از چند روز دوباره حسم بد شد یعنی حالا بعد از اتمام شروع حال بدی هام بود چون مدام فکر میکردم اخه چرا اینجوری شد؟
چرا رابطمون خراب شد؟ چرا براش مهم نبودم؟ چرا با من اون رفتارها رو داشت ؟ چرا قدرمو ندونست ؟
و بقول استاد تو دوره آفرینش این سوالها کلا از ریشه غلط هستند و قطعا ذهن جوابهایی میده که بیشتر داغونت کنه و لیاقتتو زیر سوال ببره.
دقیقا همین اتفاق برام افتاد و یکی دوماه تو حال خراب بسر میبردم بی دلیل غمگین میشدم گریه م میگرفت با اینکه خودم تموم کرده بودم و به هیچ وجه نمیخاستم اون شخص برگرده ولی بازهم غصه میخوردم احساس قربانی شدن داشتم احساس مظلوم بودن میکردم ، واقعا خسته شده بودم از این وضع ،مدارم اومده بود پایین و نمیتونستم دوره ها رو گوش کنم تمرکز نداشتم و درکشون نمیکردم .
اما اونقدر خالصانه از خدا درخاست کردم تا بالاخره تونستم حالمو تغییر بدم آگاهیایی که داشتمو بالاخره تونستم در عمل بکار ببرم اولینش سپاسگزاری بود که دوباره شروع کردم با حس خیلی خالصی انجامش دادم ،تونستم باورمو در مورد رابطه تغییر بدم تونستم طرز فکرمو تغییر بدم و باور کردم هیچ اتفاقی نیوفتاده ، یک رابطه تموم شده دیگه! گفتم ازش درس بگیر و ادامه بده چرا انقد خودخوری میکنی چرا سوالهای بی سروته از خودت میپرسی ، این رابطه ممکن بود با مرگ یکی از طرفین تموم میشد اونوقت چی ؟ انقدرام مهمش نکن سخت نگیر . اینها جملاتی بود که بهم کمک کرد از حال و هوای بد بیرون بیام .حتی حس بدم به اون فرد از بین رفت و قبول کردم حق داره هرجوری دلش میخاد زندگی کنه .
انگیزه ام برگشت دلم میخاست روی کارم وقت بذارم و بتونم کلاسامو تموم کنم ، کم کم شروع کردم کاری که میخاستمو.
احساسم خوب شده بود ، دوباره به فضای سایت برگشتم کامنت ها و دوره ها و فایل ها حالمو بهتر و بهتر کرد.
قانون آفرینشُ دوباره شروع کردم و الان بخش ششم هستم که واقعا چیزهای جدیدی دارم درک میکنم.
خداروشکر میکنم که دوباره کمکم کرد تا حس و حال خوبی داشته باشم.
استاد جان خیلی ممنونم ازتون ،شما همیشه اصل رو میگید
.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیز و همه دوستان گرامی ام
استاد جان از شما سپاسگزارم برای تهیه این سلسله فایل های عالی
مثال هایی از خودم و کلی درس که گرفتم :
– سال ها قبل من در کارم پیشرفت عالی داشتم ، رسیده بودم به سمت عالی و درآمد مناسب تو به کمپانی بین المللی و مدیر یک تیم چند صد نفره بودم ، تا قبل رسیدن به اون جایگاه و اون شرایط فقط انگیزه و ذوق رسیدن به اونجا رو داشتم ، وقتی بهش رسیدم تا مدتی همه چیز مناسب بود ، ولی کم کم ضربه ها شروع شد ، با توجه به فرکانس پایینم و توجه به ما خواسته ها ، برخوردها تغییر کرد و من به قدری اطرافیان و دوستان نامناسب اطرافم و گرفته بود که روز به روز بیشتر اومدم پایین ، تا جایی که چند ماه آخر همراه بود با سردرد هر روزه ، استرس مداوم و ..
شاید نباید بگم تصمیم گرفتم , جهان برام تصمیم گرفت که کارمو از دست بدم ، چون باورهای بسیار مخرب و محدود کننده داشتم ، عملا ظرف سوراخی داشتم و پس اندازی هم نداشتم ، با کلی قسط و هزینه من موندم و افکارم و جهان که قانونش با کسی شوخی نداره ..
خلاصه چند ماهی من قشنگ خرد شدن و ضربه های زیادی خوردم از جهان ..
کجا برگشتم به مسیر ؟
جایی که تسلیم شدم ..
جایی که فهمیدم من هیچی نیستم در مقابل قدرت خدا ..
اونه که صاحب فعل قدرت هست و اونه که فقط میتونه همه چیز و اداره میکنه و خودمو سپردم دستش ..
بعد از اینکه کمی آرامش پیدا کردم که به خاطر لطف خدا و آشنایی من با فایل های استاد بود ، باورهای توحیدی شروع کردن شنیده شدن توسط من ( قبلش فقط انگار گوش میکردم ، و شنیده نمیشدن ) و امیدواری اومد و باور کردم کم کم که میشه شرایط عوض بشه و راه حل ها و هدایت ها اومد ..
تا قبل اون زمانی که آشفته بودم ، نگران بودم ، ترس و نگرانی داشتم ، نه هدایتی اومد و نه رفتار جهان با من تغییر کرد ..
اگه بخوام از اون شرایط بگم ، شرک در وجود من زیاد بود و قدرت و به همه داده بودم به جز به خدا .. رئیس من ، حکومت ، دولت ، سیاست ، اوضاع مملکت ، همه قدرت داشتند و دخیل بودند تو اوضاع من .. به جز خدا ..
صادقانه بگم من خدا رو فراموش کرده بودم ..
یادم رفته بود اگه من یه قدم برم سمت خدا ، اون صدها قدم میاد سمت من ..
یادم رفته بود که خدا با عشق منتظره تا من برم سمتش ..
یادم رفته بود که من باید بخواهم ، من باید بپذیرم که خدا کمکم کنه و هدایتم کنه ..
یادم رفته بود که بگم خدایا تو زورت از همه بیشتره ..
یادم رفته بود بگم عقل من ، منو میبره به اعماق دره ..
یادم رفته بود بگم من نمیدونم ، بلد نیستم ، ایده ای هم ندارم ..
تو دانایی ، تو میدونی ، خودت برام درستش کن ..
و در نهایت وقتی آرامتر شدم ، رها کردم ..
وقتی فقط کمی امیدوار تر شدم
تونستم خودمو بیشتر بسپورم به جریان هدایت و اعتماد به اون قدرت الهی ..
نگرانی ها و نجواها اما همچنان میومد ..
ولی قلب من آروم بود ..
من نمیدونم از کجا ، ولی کاری برای من جور شد و شرایطی بهتر از همه لحاظ به نسبت کار قبلی و این موضوع باعث شد ایمان من بیشتر بشه که همه چیز قانون داره در دنیا ، هیچ چیزی شانسی نیست و کنترل لحظه در حال خلق آینده خودم هستم ..
بعد از چشیدن اون طعم از آرامش ، تازه فهمیدم چقدر من باید بیشتر روی خودم کار کنم و چقدر من نمیدونم ..
– مثال دیگه من در مورد روابط هست ، وقتی اتفاق ناخوشایندی افتاد در روابط من که البته جهان کلی به من قبلش آلارم داده بود ..
ریشه اصلی هم در وابستگی بود که استاد میگن :
کسی که خودشو دوست نداره و برای خودش ارزش قائل نیست ، در روابط وابسته میشه ..
بازم ضربه از این قسمت بود که قدرت و دادم به عوامل بیرونی
فکر کردم عامل شادی و حس خوب من یک عامل بیرونی هست و به اون اتکا کردم و جهان هم بهم ثابت کرد اشتباه میکنم ..
از خدا طلب مغفرت کردم و گفتم بهم لطف کنه تا درس های خودمو بگیرم و سعی کردم بدونم و بفهمم که پشت خواسته من در روابط ، چه چیزی هست و من چی میخوام :
آرامش
شادی و لذت
تفریح
حس خوب
رشد فردی
و اینارو میخوام و برام مهمه ، نه بودن شخص خاصی
و سعی کردم و سعی میکنم همچنان اینطوری فکر کنم تا همراه با کار کردن روی خودم و به خصوص دوره احساس لیاقت ، قطعا جهان هم فرد مناسب و میاره ..
اینم از استاد عزیز یاد گرفتم ..
اگه بخوام جمع بندی کنم و با توجه به اینکه اخیرا خودم ، خودخواسته وارد چالش جدیدی شدم در کار ، چون نشونه ها رو دیدم و فهمیدم وقت تغییر هست ، میتونم بگم مراحل به شکل زیر بود که البته تو دل هر کدوم صدها نکته و مطلب هست :
– نشان دادن ایمان
– تسلیم شدن
– به آرامش رسیدن
– هدایت شدن
– اتفاق افتادن در جهت خواسته
یعنی به قول استاد در مورد ایمان ، چیزی بین من و خدا از هم پنهان نیست ، یا ایمان دارم ، یا ندارم ..
اگه دارم وارد مراحل بعدی میشم و اگه ندارم با سرعت میرم ته دره ..
متوجه شدم قانون خداوند و این سیستم شوخی نداره و عین ساعت دقیق کار میکنه ..
………………………………………………………………
هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر
آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم
هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر
رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر
«مولانا »
………………………………………………………………
سوره بقره ، آیه 112
بَلَىٰ مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
آری، کسانی که همه وجود خود را تسلیم خدا کنند در حالی که نیکوکارند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.
………………………………………………………………
چه زمانی تسلیم میشیم ؟ وقتی اعتماد میکنیم به خدا و قوانینش ، و ایمان خودمون و نشون میدیم ..
امیدوارم خدا کمک کنه و جز گروهی باشیم که تسلیم میشوند و هدایت میابند و قبل از اینکه با چالشی مواجه بشیم ، خودمون تغییرات و در خودمون ایجاد کنیم ..
الهی آمین ..
خدایا شکرت برای این آگاهی ها و این سایت
استاد عزیز سپاس از شما و وقت و انرژی که برای تهیه این فایل ها میزارین ..
سپاس از همه دوستان که اینجا ازشون یاد میگیرم ..
دوستون دارم
ارادتمند
به نام خداوند بخشنده مهربان
پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم
استاد عزیزم ممنونم واقعا از شما برای این گنج و در و گوهر هایی که بیان می کنید و راهنمایی هاتون واقعا راه گشاست و بی نهایت سپاسگزارم از این تمرینات عالی که واقعا دوره هایی رو به آدم یادآوری می کنه که در زندگی آدم بوده و چه اتفاقاتی افتاده و امید رو در دل آدم هزاران برابر زنده تر می کنه.
آیا تا به حال در زندگیات به «تهِ دره» رسیدهای؟
جایی که احساس کردی دیگر امیدی نیست، اما در نهایت با تغییر نگاهت، با ایمان، با سپاسگزاری یا با نشانهای از خداوند دوباره برخاستی و مسیرت را عوض کردی؟
یه دوره ای رو یادمه که مربوط به اوایل آشنایی ام با شماست استاد عزیزم
یادمه مدتی بود که از فایل های شما استفاده می کردم شاید یک سال شاید کمی بیشتر شاید هم کمتر
اون موقع تازه از سربازی اومده بودم و واسه خودم یه کسب و کاری راه انداخته بودم به صورت شراکتی با یکی از دوستام و یه دفتر اجاره کرده بودم و به صورت اینترنتی توی اینستاگرام و تلگرام ماگ می فروختیم. اوایل خوب بود ولی یه دوره شلوغی و تظاهرات اتفاق افتاد که توی همون دوره اینستاگرام و تلگرام رو فیلتر کردن. از اونجایی که اون زمان زیاد کنترلی هم روی ورودی های ذهنم نداشتم خیلی تحت تاثیر بودم و اوضاع کارم هم رو به افول رفت و احساس کردم به ته دره رسیدم و همین احساس هم باعث شد روز به روز همه چیز بدتر شه تا جایی که ندونم حتی می تونم اجاره دفترم رو که چندان زیاد هم نبود رو بدم یا نه!
لطفاً تجربهات را بنویس:
چطور توانستی از آن موقعیت سخت بیرون بیایی؟
چه نشانه یا آگاهی باعث شد دوباره بلند شوی و باور کنی میشود اوضاع را تغییر داد؟
شما همیشه توی فایل هاتون در مورد توکل کردن به خدا می گفتید ولی من هیچ وقت نمی فهمیدمش و همیشه با خودم می گفتم آخه چجوری می تونم به خدا توکل کنم من دوست دارم انجام بدم ولی نمی دونم چجوریه که همش استاد می گن توکل کنید به خدا.
تا اینکه اون شب رسید. نزدیکای عید بود اوضاع جالب نبود و توی اتاقم بودم. چندین دفتر داشتم که فایل های شما رو توش نوشته بودم و اونارو باز کردم و داشتم می خوندم. یهو یه حسی من رو کشوند به سمت سایت. سایت رو باز کردم و نمی دونم اصلا چجوری شد که فایل فقط روی خدا حساب کن رو دانلود کردم و پلی کردم. تا اون موقع این فایل رو نشنیده بودم و الان اون ثانیه ها رو یادمه که پلی کردم و هدفون رو گوشم بود و این فایل داشت از گوش هام وارد رگ هام میشد و وجودم رو می گرفت. داشتم دیوانه می شدم. یعنی هر چیزی که از شرک می گفتین، همون لحظه شرک هام رو می دیدم هم در کار با شریکم هم در شرکی که به عوامل بیرونی داشتم و واقعا اون لحظات که داشتم این شرک ها رو می شناختم بی نظیر بود.
اون لحظات داشتم اشک می ریختم از شدت این که من قدرت رو دست همه کس و همه چیز داده بودم به غیر از خدا. و یادم نمیره اون لحظه رویایی رو که فکر کنم اون لحظه متوکل ترین آدم توی کل زندگیم بود.
به خدا گفتم خدایا من دیگه قدرت رو به دیگران نمی خوام بدم قدرت از الان فقط دست تو دیگه نمی خوام به تو شرک داشته باشم خدای من، من به تو توکل می کنم، تو کمکم کن من دیگه با هیچ کسی کار ندارم فقط تویی.
دقیقا یادمه این کلمات رو چون همین الان خدا این ها رو نوشت نه خودم.
این جملات رو گفتم و فکر نمی کنم یک دقیقه هم گذشته بود که یهو بابام در اتاقم رو زد و پرسید این وسایلای توی این جعبه روی ایوون چیه؟ می خوام اینجا رو مرتب کنم. بریزمش دور؟
گفتم چی هست اونجا مگه؟
رفتم دیدم یه جعبه بود و توش یه عالمه برچسب های تخم مرغ هست. این ها برای تزئینات عید بود که قبل از سربازی خریده بودم برای فروش ولی خیلی هاش مونده بود و به فروش نرفته بود ولی اون سالی که خریده بودم به حدی ارزون بود که مثلا با فروش یک دهم از اونها پول کلش رو به دست آورده بودم و سود هم کرده بودم و بقیه اس همونجا مونده بود و یادم هم رفته بود.
یعنی تا به خدا توکل کردم تغییر شروع شد. وقتی برچسب ها رو دیدم یعنی یهو متوجه شدم که خدا صدام رو شنیده و از همین لحظه داره بهم جواب میده. از فردا رفتم دنبال فروش برچسب ها و توی یک هفته تا 10 روز که عید برسه و دقیقا موقع فروششون بود من پول 6 ماه اجاره دفتر و پول جدا شدن از شریکم رو به دست آوردم ( چون پیش پول دفتر رو داده بود شراکتی کار می کردیم ) و تونستم مستقل بشم
اینجا یکی از نقاطی بود که هر بار به یاد میارم یاد این میفتم که چطور کنار گذاشتن شرک می تونه در لحظه از دره آدم رو ببره بالای قله و خود شرک چطور می تونه آدم رو تا قعر هر دره ای ببره
استاد بی نظیرم بی نهایت سپاسگزارم از شما و ممنونم برای آموزه های بی نظیرتون
سلام به همه ی دوستان عزیزم و استاد عباسمنش عزیزم
من اولین باره داره کامنت مینویسم و قبلا فقط میخوندم ولی زیاد اهل نوشتن هستم و نوشتن همیشه به من کمک کرده و دفترهای زیادی رو پر کردم الان تصمیم گرفتم از این به اشتراک گزاری انرژی در کامنت ها استفاده کنم
و تمرین امروز رو انجام بدم
اول اینکه من داشتم رو دوره احساس لیاقت کار میکردم و دوتا فایلش رو گوش کرده بودم که این دوره هدیه رو اتفاقی از استوری اینستای استاد دیدم و همون لحظه اومدم دیدم که دوره سه گام ازش گذاشته شده و وقتی وارد دستور عمل دوره ی تغییر را در آغوش بگیر رو با دقت مطالعه کردم خیلی جالب بود که تاکید شده بود که با ترکیب جادویی این دوتا باهام خیلی نتایج شگفت انگیزی میگیری و چون من به شدت دو هفته ای بود داشتم روی خودم کار میکردم و این دوره برام نشونه بود یا بهتر بگم مهر تایید برای اینکه من به اون چیزهای که میخوام با تغییر های که الان لازم میبینم در شخصیت انجام بشه قطعا انجام میشه خدایا سپاس گزارم ازت بابت این هدایت قشنگ
تمرین امروز
بله من توی زندگی به ته ته دره رسیدم و این احساس رو با تمام وجودم درک کردم جای که در یک رابطه ی به شدت بد و ناسالم تمام غرور و اعتماد به نفس و عزت نفسم از بین رفت و افسردگی شدید گرفتم 6 سال درگیر رابطه بد و حس افسردگی بعدش شدم این ته دره برای من بود روز های که جهنم به تمام معنا بودن برای من
قسمت دوم سوال چه نشانه های باعث شد از این حالت بیرون بیام؟ خوب همون فشارهای جهان و چکش جهان که هی بر سرم میزد و مجبور شدم به تغییر و ته دلم میگفتم دیگه اینجور زندگی رو نمیخوام خدایا اگه هستی کمکم کن و انگار خدا و کائناتش صدای منو شنید
تو بدترین حالت و روتین افسردگی و احساس های به شدت بد یه فایلی رو از آشنایی با قانون جذب شنیدم و دیدن فیلم راز انگار دنیای دیگه از آگاهی به روی من باز شد و من کم کم اومدم جلو و ایم مطالب رو از استاد های دیگه دنبال میکردم و حالم هر روز بهتر میشد از حالت افسردگی تبدیل شدم به حالت بیتفاویت و بعد حس نشاط و بعدش یک شخصی که مثبت اندیش بود و چند سال از نظر شغلی و روابط ی و خیلی چیزای دیگه زندگی م تغییر کرد ولی آشنایی با سایت و فایل ها و دوره های استاد عباس منش تمام اموزش ها رو با منطقش یادت میده و این رو خیلی دوست دارم که میتونیم اینجوری نتایج پایدار بسازیم
نتایج تکاملی و پله پله که بعد یه مدت طولانی میبینی دیگه اونجای که بودی نیستی دیگه اون ادمی که بودی رو نمیشناسی و این نتایج تکاملی وبهبود روزانه چقدر خوبن برای همه مون واسه همگی این نتایج پایدار و بهبود روزانه آرزومندم️
بنام خدای هادی و حمایتگر
سلام بر همه
من پارسال که مهاجرت کردم، واقعاً دوران سختی رو گذروندم؛ به قول یکی از دوستانم، تهِ دره بودم.
اما هیچوقت فایلهای استاد رو رها نکردم.
خیلی وقتها ذهنم میگفت برگرد شهرستان، حتی اطرافیانم هم همین رو میگفتن، چون من از شرایط خیلی خوب و پربرکتی مهاجرت کرده بودم. بازار عالی داشتم، کارم حسابی میچرخید، اما حس میکردم دیگه رشد متوقف شده و اونجا ظرفیت بیشتری برای پیشرفت من نیست.
میخواستم دستگاه اضافه کنم ولی میدیدم اونجا جواب نمیده. برای همین تصمیم گرفتم مهاجرت کنم.
اما وقتی اومدم تهران، با اون باورهای محدودکنندهای که داشتم («باید خاک بخوری»، «تهران سخته»، «اینجا کسی رو نداری»…)، واقعاً شرایط سخت شد. سفارش نداشتم، بچهم به دنیا اومد، پول نداشتم و مجبور شدم مدتی با ماشینم اسنپ کار کنم.
خیلی برام سنگین بود، منی که صاحب یه کارگاه میلیاردی بودم، حالا باید اسنپ کار میکردم…
ولی با خودم میگفتم اشکال نداره، درست میشه.
یه سال گذشت، پول پیش کارگاه رفت پای اجاره، ولی خدا درها رو یکییکی باز کرد.
نقل مکان کردم، خونه و کارگاه جدید گرفتم، با شرایطی عالی و معجزهوار.
یه صاحبملک فوقالعاده، یه دوست دلسوز، و آدمهای نازنین سر راهم قرار گرفتند.
سقف کارگاهم رو درست کردیم، چند سازنده قوی پیدا کردم، پروژههای عالی گرفتم، نیروی کار درجهیک خدا برام فرستاد و در عرض چند ماه تمام بدهیهام رو صاف کردم.
کار شهرستان به پستم میخورد انجام میدادم میدادم، می گفتم اشکال نداره اینم قسمتی از هدایته من باید عمل کنم و کارگاه رو روی غلطک بندازم، …
پول پیش خونهم رو 110 میلیون اضافه کردم،
پول پیش کارگاه رو کامل دادم،
همه اجارهها پرداخت شد،
و الان هم مواد اولیه کارم رو دارم، حساب دارم پیش مشتری و به زودی پول دستم میاد، ذهنم آرومه و زندگیم روی غلطکه.
فقط به یه چیز رسیدم:
وقتی تسلیم خداوند بشی و بذاری اون راه رو نشونت بده،
همه چیز به نرمی و زیبایی درست میشه.
استاد عزیز، ازتون بینهایت سپاسگزارم
خدارو سپاسگذارم بخاطر یک فایل ارزشمند دیگه و جان و نفسی دوباره و روز زیبایی دیگه که بهم ارزانی داشت
بی مقدمه میرم سراغ نکات و اموزشهای مهم این فایل بی نظیر
بزرگترین گناه ناامیدی هست
آدم باید همیشه امید داشته باشه حتی اگه مسیر رو گم کرد حتی اگه مسیرمون رفت به ته دره واقعا راه هست حالا ما تلاشمون اینه که قبل اینکه بریم ته دره پرواز کنیم ولی بالاخره ممکنه به هر دلیلی ما بریم ته دره این خیلی خوبه که میشنویم از دوستانمون که میگن اقا ما ته دره رو هم رفتیم ولی تونستیم بلند شیم
اینه که خیلیا میگن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب یا خیلیا بخاطر اینکه فک میکنن نمیشه چیزی رو تغییر داد تغییر نمیکنن و یک مرده ی متحرکن
ولی وقتی آدم این داستانا رو میشنوه وقتی آدم میبینه خیلی از افراد کتابها نوشتن افرادی که به ته دره رفتن و دوباره برگشتن و به قله رسیدن آدم این امیدو بخودش میده که اگر اون پایینم الان حالا به هر دلیلی تو روابط عاطفی تو مسایل مالی تو مسایل کاری تو مسایل جسمانی میشه تغییر بدی اوضاع رو …
ما در هر لحظه در حال ارسال فرکانسهایی هستیم که جهان فرکانسهای ما رو دریافت میکنه و اتفاقات شرایط افراد ایده ها و موقعیت هایی رو که هم سنگ هم فرکانس با فرکانسهای ارسالی ما باشه رو وارد زندگی ما میکنه 🌸
ما در هر لحظه ما در هر لحظه داریم اتفاقات آینده مونو خلق میکنیم
ما در این لحظه داریم اتفاقات لحظات بعد رو خلق میکنیم
ما چیزی جز لحظه حال نیستیم
ما گذشته مون نیستیم
اگر به هر دلیلی در گذشته مسیر نادرستی رفتیم به محض اینکه تصمیم بگیریم و ازین لحظه شروع کنیم به تغییر خودمون شروع کنیم به تغییر نگاهمون شروع کنیم به کنترل کانون توجهمون شروع کنیم به کنترل ذهن مون شروع کنیم به توجه به نکات مثبت شروع کنیم به ساختن باورهای مثبت از همین لحظه اوضاع شروع میشه به بهبود پیدا کردن و این بهبود میتونه واقعا سریع باشه و واقعا میتونه ما رو به قله ببره
یادمون باشه که هیچوقت اوضاع اونقدر خراب نیست که نشه دیگه هیچ کاری بکنیم !
اگه زنده ای میتونی اوضاع رو عوض کنی چرا؟ به یک دلیل ساده به این دلیل که جهان در هر لحظه داره فرکانسهای این لحظه ما رو دریافت میکنه و داره اتفاقات رو برامون رقم میزنه
دلیل اینکه زندگی خیلیا مثل گذشته شونه بخاطر اینکه فرکانسهاشون مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه کانون توجه شون مثل گذشته شونه بخاطر اینکه باوراشون مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه افرادی که باهاشون در ارتباطن مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه طرز فکرشون مثل گذشته شونه
بخاطر اینکه رفتارشون مثل گذشته شونه
دلیلش اینه که که یه سری آدما کلا یه زندگی مزخرفی دارن هم گذشته هم حال هم آینده
ولی این ب این معنی نیست که دیگه مجبوریم همین اوضاع رو تحمل کنیم نههههههه
اگر بتونیم مثل گذشته مون فکر نکنیم
مثل گذشته مون عمل نکنیم
اگر بتونیم ذهنمون رو کنترل کنیم و باورهامونو بهتر کنیم ب همون نسبت در همین لحظه اتفاقات لحظه بعد رو داریم رقم میزنیم
هر چند که اگه خیلی باهوش باشیم اصلا نمیزاریم اوضاع خیلی بد بشه ولی اگر حالا به هر دلیلی اوضاع بد شد دوباره از همین لحظه میایم
با توجه بر نکات مثبت با کنترل کانون توجه تغییر میدیم شرایطو …
🌸🌸😍🌸🌸🌸🌸😍😍🌸😍😍😍🌸
جهان داره به ما نشانه میدهدددددد!!!!!!!!!!!!!!!
برای اینکه تغییر کنیم
خداوند به ما نشانه میدهد برای اینکه تغییر کنیم
اما اگر تغییر نمیکنیم اوضاع فقط میتواند بدتر شوددددد
اینو بخودت بگوووووووو هلناااااا
اگر نشانه میبینی و تغییر نمیکنی فک نکن جهان با همین روندی که هست ضربه ها هست ها
ضربه ها با هر بار که زمان میگذره و تو تغییر نمیکنی محکمتر میشه شدیدتر میشه و ویرانگر تر میشه
اینو بخودت بگوووووووووووووووووو
اینو بخودت بگووووووووووووووو
تا بهت کمک کنه برای اینکه تغییر کنی!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
استادم با تمام وجودم ازتون سپاسگذارم بخاطر اینکه کلاب هاوس نصب کردین و این قابلیت و امکان رو در اختیارمون قرار دادین که بتونیم با استاد زندگیمون هم کلام بشیم
با تمام وجودم تحسین میکنم دوستانم رو که allrady تونستن با استادم ارتباط برقرار کنن و از نتایج زیبا و شکوفایی شون بگن 🌹
از خدای خودم با تمام قدرتم میخوام دفعه بعد که این تماس رویایی رو برقرار میکنین تو کلاب هاوس منم تو لیست دوستانی باشم که باهاتون حرف زدن 🙏🏻
عاشقتونممممم استاد زندگی من
شاگرد همیشگی شما هلنا
۲۰ اپریل ۲۰۲۱ نروژ