این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید نیکوترین نام ها فقط ویژه ی اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو راهی میانه بجوی ( اسرا 110 )
و بگو : همه ی ستایش ها ویژه ی خداست که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی دارد و نه او را به سبب ناتوانی کمک کار و یاوری است. و او را بسیار بزرگ شمار ( اسرا 111 )
سلام به استادانِ عزیزم و دوستای خوبم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه هشتم :
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
خب بذارین از اولِ اول تعریف کنم واستون :)))
من همیشه به کارهای هنری علاقه داشتم، به کارهایی که خلاقیت توش بود، به نقاشی، به آشپزی، شیرینی پزی، و چون پدرم کارش ساختمون سازی بود و از بچگی میدیدم این موضوع رو منم علاقه مند شدم و زمانی که میخواستم برم دانشگاه تو شهری که اون موقع زندگی میکردم رشته ی معماری نزدیکترین رشته به هنر بود و اولین سال بود که اومده بود تو شهر ما (اون موقع سمت جنوب کشور زندگی میکردم) و من معماری قبول شدم و رفتم
و واقعا هم علاقه داشتم و هم پشتکار به طوری که گاهی حتی شب تا صبح برای انجام کارهای عملی بیدار میموندم و با ذوق کار میکردم، و به همین روال ارشد رو هم معماری انتخاب کردم و خوندم و کم و بیش کار هم میگرفتم تا اینکه من برای ازدواج اومدم تهران و همچنان دانشجوی ارشد بودم
یه روز خواهرم اومد تهران برای شرکت در ورکشاپ یک روزه ی دکور ماگ با خمیر پلیمری (اون موقع تازه اوایل شروع این کار داخل ایران بود) و بعد از اینکه خواهرم از ورکشاپ برگشت من اینقدر دوست داشتم این کارو که نشست بهم یاد داد و من یه ماگ واسه خودم ساختم و اصلا هیچ قصدی نداشتم که بخوام این کارو ادامه بدم ولی علاقه ای که داشتم باعث شد چند وقت بعدش بشینم چندتای دیگه بسازم و بعد بهم الهام شد ( اون موقع که اصلا نمیدونستم الهام چی هست ) که برم با فروشگاه نزدیک خونمون صحبت کنم و بگم من این کارو انجام میدم و اگه دوست دارین میتونین با هم همکاری کنیم و یادمه مدیر اون مجموعه یه خانوم جوان مهربون بود که استقبال کرد و من کارایی که ساخته بودم رو بهشون تحویل دادم و فروش رفت و باز شارژ کردم براشون و باز فروش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم که برم با فروشگاه های دیگه هم صحبت کنم که باهاشون همکاری کنم و به لطف الله با بهترین فروشگاه های تهران تونستم کار کنم و نه فقط کار کنم بلکه محصولاتم از پر فروش ترین های اون فروشگاه ها بشه و من هر روز ارتباط بیشتری با این کار برقرار میکردم و انگار روحم حالش خیلی خوب بود با انجامش و یادمه کنارش کارهای معماری هم انجام میدادم ولی انگار روی هیچکدومشون تمرکز نداشتم و حدودا شش ماه بعد از اینکه وارد این سایت توحیدی شدم بهم الهام شد که فقط یکی از این دو کار رو با تمرکز ادامه بدم و من هانل رو انتخاب کردم چون آزادی بیشتری بهم میداد از همه نظر و حالم باهاش خیلی خیلی بهتر بود و از اون موقع که من تصمیم گرفتم فقط روی یه کار تمرکز کنم همینجور ایده و الهام پشت سر هم داره میاد واسه بهتر شدن کارم و من فقط میگم چشم و انجامش میدم و از نتیجش شگفت زده میشم
خدارو صد هزار مرتبه شکر که هر روز بهم کمک کرد و راه رو واسم هموار کرد تو همه ی زمینه ها
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر مشتری های قدردان و مهربون و ثروتمندی که هر روز داره به سمت کسب و کارم سرازیر میکنه و من الان شغلی دارم که هم ازش لذت میبرم هم باهاش در آمد دارم و هم بیزینس خودمه و لازم نیس به کسی جواب پس بدم و به قول استاد جان باید کاری رو انجام بدیم که نگیم من دارم کار میکنم، بگیم من دارم حال میکنم
به خدای آسمون ها و زمین میسپارمتون، به خدایی که ما رو از هیچ خلق کرد و همواره داره هدایتمون میکنه
نمیدانم کی و کدامتان این گزینه نشانه هدایت من را ایده اش را داده اما یکی از نشانه های خداست این گزینه و آپشن در سایت
از خداوند بزرگ ممنونم
و تشکر از شما بابت این ایده زیباتون
من نزدیک 40 روز پیاپی و 24 ساعت دنبال کردن فایل های توحیدی و زندگی در بهشت و گفتگو با دوستان و دیگر فایل ها و همچنین دوره عزت نفس میگذارنم
از دیروز بعد از خستگی و کلافه شدن گفتم بزار سوال اصلی زندگی ام را از خود استاد بپرسم هر چقدر هم گذشت عیبی نداره
بعد دیدم ایمیل سایت مربوط به خود موضوعات سایت هستش
گفتم استاد چندین بار میگه ایمیل بهم رسیده از اونجا و اینجا پس چیه ؟
بزار گوگل سرچ کنم شاید پیدا بکنه دیدم گوگل هم ایمیل سایت داد
بعدش چندجا از سایت دیدم هم دوستان پرسیده بودند و هم خود سایت گفته بود استاد جواب دادن به دوستان و شاگردان نمیتونند جواب بدهند و چنین چیزی میسر نیست
و بعدش خانوم شایسته به خوبی و به صورت شیوا توضیح دادن که چرا اینطوری هست و استاد چرا اینکار میکنند
و گفتند من در کنارشان هستم من هم سوالی نمیکنم و نصیحتی از ایشان نمیگرم و تمام دوره ها و حرف های استاد هستند و با توضیحات اون دوره و فایل های رایگان بهترین راهنمای زندگی و سوالاتتون هست و در آخر هم نوشتند اگر میخواهید هدایت بشوید بروی گزینه مرا به سوی نشانه ام هدایت کن بزنیید
من همیشه میدیم و میگفتم این گزینه چی هست ؟
اما حالا درک و عمق قضیه فهمیدم و وقتی زدم روی لینک
و بعدش WOW
یکی یکی جملات میخوندم بعدش گفتگو استاد با دوستان قسمت 11 بود
همینطوری به جواب هام داشتم نزدیک میشدم و بعدش اشک هام سرازیر
مگه میشه چجوری آخه
یکی از سوالاتم این بود خدا چرا همش مرا سر راه های پر از تضاد و پر از تنش و داغون کننده میزاره و این همه زجر بس نیست
چرا بعد از این همه مدت من به جوابهام نمیرسم
این دلشوره تا کی ؟
این کلافه گی تا کی ؟
این خستگی تا کی ؟
چرا این نجواها میاد که میخواهند نابودمون کنند ؟
این که همش نمیدونم به چه سمتی از طوفان میرم تا کی ؟ و چرا ؟
چرا همش فکر میکنم تهدید میشم ؟
من که فایل های توحیدی گوش کردم از تمام کلمات و جملات سیو گرفتم و همیشه دارم گوش میکنم توی تمام دفترهام شکرگذاری میکنم و همیشه دارم با زندگی در بهشت و به چیزهای خوب فکر میکنم و مینویسم و انجام میدم
خیلی تلاش میکنم و خیلی دارم تحمل میکنم
اما چرا ؟
با اینکه من دیروز سایت توی لپ تاپ گذاشتم باز و امروز بعد از کار مهم که انجامش دادم و پیامی از طرف خداوند آسوده خوابیدم و یک خواب خوب دیدم
با اینکه من اصلا خواب هام یاد ندارم و اصلا نمیفهمم و نمیبینم
اما امروز به یک آسوده خوابی خوابیده بودم که قبلش داشتم عزت نفس 4 رو میدیم و خوابم برد
انقدر شیرین بود و حال داد که وقتی بیدار شدم
انگار خدا باهام حرف میزد و گفت جوابتو گرفتی و آسوده خوابیدی
نگران نباش همه چیز با من هست و این همه سعی و تلاش از ذهن خود بردار و به صدای قلبت گوش کن
و من ادامه فایل های گفتگو استاد با دوستان 11 تا 15 را دیدم
چند باری میشه به صورت تصادفی کامنتاتو خوندم و کلی لذت بردم خواستم ازت تشکر کنم بسیار قلم زیبایی در نوشتن داری و اینکه در همه کامنتات که خوندم خواننده رو مخاطب قرار میدی و تماما هم از قانون و قدرتی که هر کدوممون به عنوان یک انسان داریم صحبت میکنی و همه بهونه هایی رو که میاریم تا تغییر نکنیم رو بهش اشاره میکنی خیلی خوبه
ازت تشکر میکنم و امیدوارم همیشه موفق و با قلم زیبات باز هم کامنت بذاری تا بیشتر لذت ببریم و تلنگری باشه برامون که دنبال بهونه نگردیم ما همیشه خالق زندگی خودمون هستیم
خدایی که مرا زیبا هدایت کرد به این سایت و این فایل ها
سلام و درود
این گفتگو با دوستان چقدر ارزشمنده واقعا
من خودم آشنایی با این مفاهیم رو از خیلی وقتی که سنم کم بود دوست داشتم ولی جرقه با یه حرف داداشم که گفت نا خود آگاه ما همه چی رو میدونه یه جرقه زد برای من و در رابطه با ایم موضوع تحقیق و مطالعه کردم و به صورت تکاملمی به این سایت رسیدم خدایا شکرت که هر روز هم دارم بهتر و بهتر میشم
ولی تغییر کلیم با یه دعوای خیلی اساسی به همسرم شروع شد که همون چک و لقد کائنات شروع شد با این که هیچ اطلاعاتی در مورد این آموزها نداشتم شروع شد که تصمیم گرفتم این وابستگی به همسرم رو قطع کنم و فقط امیدم به خودم باشه و خدای خودم،دیگه برام مهم نباشه حرفهای همسرم چه خوب و چه بد ینی روی حرفهاش دیگه احساس نباشم و یه جورهای راهم رو ازش جدا کنم چون خیلی وابسته توجه همسرم بودم برام مهم بود خوشحالم کنه بیرون ببرم برام کادو بگیره با چک و لقد به این نتیجه رسیدم دیگه وابسته بهش نباشم و معجزه ها برام شروع شد و با سایت استاد اشنا شدم قبلش چندین کانال و کتاب و مطلب داشتم و میخوندم و سایت استاد این تغییرات رو برام سریع تر و راحتر کرد
رها شدم و خوشحال و مستقل
الان رابطه با همسرم عالی شده و هر روز برای حضورم در زندگیش ازم تشکر میکنه و اینقد بهم عشق میده خداروشکر
تکیه به توانایی های خودم و یه فایل از استاد شنیدم دقیقا اون زمانی که باید میشنیدم در رابطه با روابط و اینکه تو فقط مسئول خوشحال کردن خودت هستی نه کسی دیگه و شروع به خود دوستی و آشتی با خودم کردم و تازه اول راهم ولی نتیجه اش خوشحال بودن و آرامش و آشنایی با خدای استاد و خدای مهربان وبزرگم و تغییر نگرش و افکارم گرفتم و ایمان دارم با طی کردن تکاملم هر روز بهتر و بهتر و معجزه ها میرسه و همه اتفاقات زیبای زندگیم رو برای خودم بزرگ میکنم و همش هنزفری توی گوشمه اخبار و تلوزیون تعطیل شده و فقط مطالب و کانالهای انگیزشی و امید بخش دارم دیگه با کسی بحث نمیکنم
از زیبایی های زندگیم لذت میبرم
و هر لحظه شاکر و سپاسگزار خدواندم هستم
از صحبت های دوستانم لذت بردم و این فکر که برای منم میشه همین طور که برای دوستانم شده، برای عاطفه جون که مهاجرت کرده و کاری داره راحت و پر درآمد و من درسن ۴۱سالگی شروع به دیدن نشانه هام گرفتم چقدر در طی این سالها نشانه ها بوده و من بی توجه به آنها و با چک و لقد روزگار بلاخره به خودم امدم خداروشکر
چقدر من حسم خوب میشه وقتی توی این سایت هستم خداروشکر
با درود و وقت بخیر مجدد به استادان عزیزم و به همهی دوستان همراه در گام به گام این پروژه
این دومین کامنت من در این پروژه ی قسمت هشتم تغییر را در آغوش بگیر است
امروز صبح زود از ساعت 3 بامداد با خواندن کامنت های دوستان عزیزم در این قسمت هشتم به یاد آوردم که منم یک حرفایی برای این سوال در این قسمت دارم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
امروز اومدم به این سوال پاسخ بدم
این از آن سوالهایی است که منو میبره به قدیما.. یادمه همیشه و همیشه آدم فعالی بودم . همیشه دوست داشتم یاد بگیرم .. همیشه دوست داشتم رشد کنم . همیشه ایده های خوبی داشتم .. همیشه هدفمند بودم .. بطور ناخودآگاه همیشه دوست داشتم فعال باشم ..انگیزه و شور و شوق زیادی داشتم .
مثلا بعد از ازدواجم همیشه دوست داشتم درسمو بخونم و وارد یک شغلی بشم.. چون احساس میکردم ازدواج برای من خیلی زود بود و قربانی شدم . تازه رژیم عوض شده بود و دانشگاهها تعطیل شده بود بدنبالش هم جنگ ایران و عراق … من خیلی زود ازدواج کردم . در واقع شرایط اون موقع اینجوری بود. خلاصه درس خواندن بعد از ازدواجم برام همیشه عقب میوفتاد تا اینکه بعد از دو تا بچه پشت سر هم فهمیدم من وقت سر خاراندن هم ندارم و باز هم به بعدها موکول میشد .. بعدش به کارای هنری علاقمند شدم شروع کردم به بافتنی و کاموا و قلاب بافی و رومیزی بافی و غیره .. آنقدر عاشق این کار بودم که آن موقع ها اینترنت و گوشی مبایل و این حرفها نبود.. ولی مجله های خانوادگی و یا مجلات مخصوص بافتنی و قلاب بافی وجود داشت که آنها رو میخریدم و با دقت از روی آنها نت برداری میکردم و یا توضیحات شو میخوندم و مینشستم آن دانه های بافت رو میشماردم و ساعتها روی این موضوع وقت می گذاشتم و آنقدر آزمون و خطا داشتم که بلاخره یاد میگرفتم ..
هم یاد گرفتم و هم در آن کار مهارت پیدا کرده بودم و سرعت عمل توی بافتنم خیلی خوب شده بود حتی یادمه آن موقع ها برای اولین بار یکی از همسایه هامون بهم سفارش رو میزی برای میز عسلی و زیر گلدانی و از این چیزای کوچولو سفارش داد و منم بافتم و ازش پول ساختم اون اولین کاری بود که با عشق و علاقه یادش گرفتم و تونستم پول بسازم . یک همسایه طبقه ی واحد پایین خونمون . که با دستگاه ماشین بافتنی لباس میبافت و سفارش میگرفت .. منم باهاش دوست شده بودم .. دوستم نسرین (همون دوستم که سمت سیسنگان ویلا داره) بافت های دست بافت منو میدید . بعضی وقتا هم میرفتم پیشش مینشستم . توی خونه شون یک اتاق کار داشت که ماشین بافتنی شو آنجا گذاشته بود . بچه هامون با هم بازی میکردند و منو و نسرین هم مینشستیم بافتنی انجام میدادیم اون با دستگاه ماشین بافتنی و منم با دو میل و یا قلاب میبافتم .. نسرین کارای دست بافت برام سفارش میگرفت و برای بوتیک سفارش های تک و دستبافت قبول میکردم و میبافتم .. یک نمونه ی کار بهم میدادند و من باید طرح اون بافت لباس رو خودم توی ورقه ی نقاشی چهار خونه در میآورم و دانه ها رو میشماردم و با دقت آن طرح رو روی ورق نقاشی چهار خونه در میاوردم .!!! و بعدش باید طبق نقشه ای که خودم در آورده بودم میبافتم ..
چقدر جالب الان که فکرشو میکنم میفهمم که چقدر به بافتنی و کار هنری علاقه داشتم یعنی اصلا خسته نمیشدم .. دلم میخواست خواب نداشته باشم ولی بشینم و ببافم !!!
خدا رو شکر از این کار هم تونستم پول در بیارم (پیشینه ی خوبی دارم )
بعدها .. به خیاطی علاقه مند شدم رفتم کلاس خیاطی ثبت نام کردم و تا ضخیم دوزی و پالتو پیش رفتم و دیگه به پالتو دوختن نرسید و دیگه ادامه ندادم. پیش خانم صبا که همسر آقای خالقی ویولونیست معروف بودند هفت هشت ماه دوره ی خیاطی دیدم خدا رحمت شون کنه . چند تا شاگرد وردست زبردست داشت که کارهای سبک رو آنها بهمون یاد میدادند ولی الگو برداری و دوخت رو خودشون یادمون میداند ..
از این بابت که بهترین معلم خیاطی ایران در نزدیکی خانه مون توی شریعتی بود یک فرصت عالی و بقول عامیانه شانس خوب من بود ولی من از این فرصت طلایی بخوبی استفاده نکردم..
توی خیاطی بیشتر برای خودم و اطرافیان نزدیکم و دخترم کوچولو بود میدوختم .. یادمه هیچوقت از خیاطی پولی نساختم . در واقع دلشو نداشتم و میترسیدم برای کسی پارچه شو قیچی بزنم …
بعدها به آرایشگری علاقه مند شدم !!! یک پولی از ارث پدری به من رسید که پیش خودم گفتم برم یه چیزی یاد بگیرم که بهش علاقه داشته باشم و هم بتونم بعنوان شغل ازش کسب درآمد کنم..و ما بقیه شو ماشین بخرم !!!
رفتم دوره های آرایشگری رو دیدم آن موقع ها مثل الان اینقدر گسترده و تخصیصی نبود !!
یعنی همه ی موارد رو باید آموزش میدیدیم .. مثلا کوپ و کوتاه کردن مو.. براشینگ . شنیون . رنگ و مش و اصلاح صورت و عروس درست کردن ..
عاشق این کار بودم مدام باید به دوست و آشناها. التماس میکردم که مدل من بشن و موهاشونو کوتاه کنم . و یا موهاشونو رنگ دلبخواهشون در بیارم و یا مجانی مش کنم .. برعکس قیچی خیاطی که میترسیدم برای کسی پارچه ببرم .. ولی از کوتاه کردن و قیچی زدن موها اصلا نمیترسیدم !!! خیلی شجاع بودم و همچنین خیلی تر و فرز بودم و بقول معروف توی این کار هم خبره شده بودم
خلاصه آزمون و خطا های زیادی داشتم ولی عاشق این کار بودم یک مدتی هم از این کار پول درآوردم ولی همسرم همیشه مخالف این کار آرایشگری من بود . همیشه یک جورایی مانع میشد و سنگ تراشی میکرد و عصبانی میشد واصلا دوست نداشت مستقل بشم بقول معروف در مورد همه روشنفکر بود ولی برای من خیلی سنتی!! .. بقیه ی پول ارث مو برای تسویه قسط و اقساط عقب مونده ی خانه بهش دادم د.. در آن زمان یازده تا قسط خونه رو من دادم و بقول معروف تسویه شد و خیال شوهرم راحت شد. در همون زمان این اقساط واقعا خیلی مبلغ زیادی بود . آنقدر زیاد بود که حقوق کارمندی همسرم کفاف آن هزینه ها و اقساط رو نمیداد بخصوص قسط خانه !!! .. ول دریغ از یک تشکر خشک و خالی ..بماند!!
وقتی به گذشته نگاه میکنم بیشتر میفهمم که چه اشتباهاتی مرتکب شدم البته در مدار این آگاهی ها نبودم .. یعنی به همه و همه چیز بها میدادم بغییر از خودم .. در واقع میخواستم با پول ارثیه پدریم برای خودم ماشین بخرم ولی خیلی راحت به خواسته ی همسرم توجه کردم و میگفتم خونه واجب تره حالا ماشینو بعدا هم میشه خرید! خب اینم اینجوری شد.
خلاصه .. بعدها به شیرینی پزی علاقه مند شدم . رفتم یک دوره ی خصوصی برای پنج نوع کیک و شیرینی دیدم . .. شیرینی نارگیلی و نخودچی . و شیرینی نان برنجی.. دو مدل کیک گردویی و کیک ساده..
فوری برای معلم ها و مدیر و ناظم مدرسه ی دخترم پختم و بردم مدرسه . آن موقع من عضو انجمن مدرسه هم بودم برای همین خیلی روابط عمومی ام خوب و عالی بود همه ی مدرسه منو میشناختن!!
خلاصه همینکه مدیر و معلم ها این شیرینی ها رو خوردند فوری سیل اعظیمی بعنوان سفارش برای شیرینی شب عید بهم سفارش دادند و قبول کردم و کلی از این کار هم پول ساختم.. (بازم پیشینه ی خوبی داشتم)
چند سالی بخاطر ماموریت همسرم رفته بودیم لواسانات .. یادش بخیر بهترین دوران زندگیم همان چند سالی بود که مثل پرادایس زندگی در بهشت داشتم !!! یک زندگی توی زمینی بوسعت دو سه هزار متر تجربه کردم . از مرغ و خروس و سبزی کاری و درختای میوه آب و هوای خوب و عالی
بعدها که بچه ها کمی بزرگتر شدند بعداز مأموریت همسرم از لواسان برگشتیم تهران…تهرانپارس
خدا رو شکر تا این مرحله ی زندگیم هم خوب پیش رفت
بعد از اینکه برگشتیم تهران بعد ..یک روزی داشتم با خاله ام صحبت میکردم که در مورد یکی از دوستاش که مربی رانندگی شده بود صحبت میکرد.. همانجا این ایده به ذهنم رسید که منم برم مربی رانندگی بشم فقط بخاطر علاقه ای که به رانندگی داشتم رفتم دنبالش ..
رفتم با یک مدیر آموزشگاه رانندگی صحبت کردم .. بهم گفت . فقط داشتن گواهینامه کافی نیست شما باید دوره ببینی ..
خلاصه یک دوره ی رانندگی تکمیلی دو ماه + دوره ی همراهی با مربیان و شاگرد . آون پشت صندلی مینشستم بعنوان همراه برای خانم ها و طرز آموزش مربیان مختلف رو یاد میگرفتم + و بعدش دوره مربی گری کامل که باید در کنار سمت راست بشینم و با کلاچ و ترمز و فرمان شاگرد رو کنترل کنم!! .و آموزش هم بدم!!!! خلاصه بعد از دو سه ماه دوره ی تخصصی شروع به کار کردم بعدها این شغل رو در آموزشگاههای مختلف ادامه دادم و بعدها که در اداره ی راهنمایی رانندگی این حرفه سامان دهی شد هر چهار سال یکبار باید میرفتیم اداره ی راهنمایی رانندگی کل . و یک سری دوره های جدید رو یک سرهنگ بما آموزش میداد و امتحان و آزمون و آزمایش های تست سلامت و غیره داشت و و بقول معروف آپدیت میشدیم .. در این کار هم واقعا رشد کرده بودم و همیشه جزو مربی های برتر شناخته میشدم … به این شکل من حدودا نزدیک بیست سال در این شغل کار کردم ..
ولی چند سال قبل تر ش دیگه از این کار هم خسته شده بودم و میخواستم از این کار بیام بیرون …
در دورانی که مشغول آموزش رانندگی بودم همزمان رفتم ادامه تحصیل دادم و درسمو خواندم و دیپلم و گرفتم .. بعدش هم رفتم دانشگاه پیام نور ثبت نام کردم برای واحد آموزش زبان انگلیسی.. هم آموزشگاه کار میکردم و هم شبانه میرفتم دانشگاه درس میخواندم
بصورت خیلی هدایتی یکی از همکارام توی همون آموزشگاه .. رو دیدم بهش گفتم مصی جان کجایی ؟؟؟ چرا بعضی ساعت ها نیستی !!! کجایی !؟؟؟
با خنده و شوخی بهم گفت توی اقدسیه همین بغل گوشمون کلاس های هتلداری داره . دارم میرم اتاق داری هتل رو میخونم !!
چون با خنده حرف زد . اولش متوجه نشدم ولی دوباره ازش سوال کردم . پرسیدم اتاق داری میخونی . گفت ا.. چه میدونم میگن اتاق داری یاد بگیر !!
( همون دوستم که بعدها مربی یوگا شد و با هم رفتیم سفر شمال)
انگار اسم این هتلداری برام اومد. جهت زندگیم عوض شد.. فوری بهش گفتم مصی جان هر وقت داری میری به من هم بگو بیام ببینم چه جوریع ..
خلاصه پس فرداش باهاش رفتم هتلداری اقدسیه.. اینقدر از آن محیط و کلاس ها خوشم اومد که دیگه بیخیال دانشگاه شدم.. انگار داشتم توی هتل درس میخواندم . شیشه های بلند قدی گرد با پرده های بلند زیبا . راه پله های وسیع و زیبا . محیط حیاط یک فضای بسیار زیبا و عالی و بزرگ . معلمان عالی .. فوری رفتم کلاس های هتلداری رو ثبت نام کردم .. هر کدام از رشته هاش چند ماه طول میکشید .. ولی برای من عالی بود . چون هم سر کارم بودم و ظهر ها مرخصی میگرفتم دو سه ساعت میرفتم کلاس و بعدش دوباره بر میگشتم و جبرانی شاگرد میبردم .. و هم نزدیک محل کارم بود و هم عاشق این کار بودم .. انگیزه ام زیاد شده بود
کلاس اتاق داری هتل رو خواندم بعدش معرفی شدیم توی فنی و حرفه ای و امتحان دادم با نمره ی 98 قبول شدم ..
و بعدش دوره ی کافی شاپ…
دکوراسیون و نورپردازی بین المللی رو خواندم .
بعدش. آشپزی درجه دو هتل
بعدش مدیریت رستوران بینالمللی هتلداری
اغذیه و نوشابه.
دوره ی KAB همان دوره ی کارآفرین هست که همه ی این مدارک رو با نمرات عالی قبول شدم
قرار بر این بود که بهمراه همسر خدا بیامرزم تورهای گردشگری راه بندازیم چون اون کارشناس حفاظت محیط زیست بود و کاملا به این امورات وارد بود و منم توی قسمت های مختلف این تور میتونستم فعالیت کنم ..
خلاصه بعد از این همه فعالیت ها و آموزش ها و مدارک ها هنوز اندر خم یک کوچه آم .. یکی دو سال بعد از فوت همسر خدا بیامرزم به تشویق پسرم رفتیم کار قارچ راه انداختیم . در واقع پسرم رفت دوره های تخصصی این کار رو یاد گرفت و بعدش بدنبال آن ما هم رفتیم قارچ چیدن رو یاد گرفتیم .. و بعدها بفکر یک کار آفرینی خانواده کی افتادم .. که البته بزرگترین اشتباهم بود .. البته همه چی درست و اصولی بود .. یعنی سرمایه گذاری توی این کار خانوادگی پسرم و دخترم و عروسم خیلی هم خوب بود . برای این کار قارچ تکامل مون رو طی کرده بودیم . یک کارخونه رو اجاره کردیم و از همون روز اول پسرم با رفتن من به آنجا مخالفت کرد با اینکه من سرمایه گذار بودم ..و تمام هزینه های کارخونه رو پرداخت کرده بودم .. پسرم انگار دوست نداشت از کاراش سر در بیاریم و هر دفعه مانع ورود من به کارخانه میشد !!!
از همانجا مومنتوم منفی شکل گرفت و گرفت و گرفت و تا جایی که کاملا ورشکسته شدیم و در تمام جنبه های زندگیم بخاطر باورهای اشتباهم در مدار سقوط و پایین و پایین تر سقوط ادامه داشت و ما بقیه ماجرا…
آن تضادها سبب خیر شد تا در سال 97 من با استاد عباسمنش در کانال تلگرامی آشنا شدم و اومدم توی این مسیر توحیدی و خدا رو شکر الان با این آگاهی ها و توکل به خدا و بلطف و همکاری خداوند میتونم از این تجربیاتم در مسیر رشد و پیشرفت مسیرهای جدید زندگیم استفاده کنم و بلطف و فضل و کرم خداوند من آماده ی حرکت بسمت مسیرهای جدید . فرصت های جدید و موقعیت های جدید و شرایط و روابط جدید با افراد جدید برای رشد و پیشرفت های پولی و مالی و مادی و معنوی هستم و با این آگاهی ها متوجه شدم که باید همیشه و همیشه روی باورهای درست و مناسبم کار کنم و با این آگاهی ها در این چندین سال میخوام زندگی جدیدمو همراه با همین آموزش ها و دوره ها با جریان خداوند هم جهت حرکت کنم
خدایااا شکرت که خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت و احترام و ارزشمندی از چالشها گذر بدی و رد کنی …
خداوند گشاینده کارهاس، بهترین گشاینده کارها خداونده
خدایااآاا ممنون و سپاسگذارم که لحظه به لحظه کنارم هستی تا راهها و چاره ها را برام هموار و آسان میکنی
خدایا شکرت من قلبمو بسمت تمام هدایت های معجزه آسای درست و مناسب تو برای رسیدن به اهداف و خواسته های مقدس الهی ام باز کرده ام
سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی تا من بتونم با نتایج خوب و عالیم با صدای بلند اسم ترا فریاد بزنم و من باید با نتایجم صحبت کنم
بار الاها !!! مهربان خدایا !! ترا سپاس میگویم برای هر آنچه که در گذشته داشته ام و هم اکنون دارم و هر آنچه در آینده به فضل کرم وهابیت الهی تو دریافت میکنم از آن توست
ممنون و سپاسگذارم .. چون تو خود پشتیبان و محافظ و حامی و هدایتگر من و داشته هایم هستی
من توی شروع آموزش هایی که از شما میگرفتم همیشه شما میگفتین که باید بگردید دنبال کاری که موقعی که انجامش میدین نه خسته بشین، نه گشنه بشین، نه تشنه بشین، نه بفهمید زمان چه جوری میگذره
اون موقعی که این حرفها رو میزدین توی تهران شغلم چیز دیگه ای بود و هر موقع این حرف ها رو میزدین و تکرار میشد توی فایل های مختلف من همیشه غواصی میومد توی ذهنم یعنی تا شما میگفتین چه کاریه؟ من توی ذهنم میگفتم غواصی😊
بعد یه روز توی فایل هاتون گفتین این که به سمت چیزی که علاقه دارید نمیرید این یه جور شرکه، یعنی تو میترسی، پیش خودت میگی که خدا حمایتم نمیکنه، این که جرات نمیکنی به سمتش بری یه جور شرکه، بعد من اونجا از خودم بدم اومد گفتم چرا این همه نشونه داره به من میگه که این کار مورد علاقمه، ولی چرا من سمتش نمیرم
یعنی من دارم شرک میورزم، یک شرک پنهانی دارم توی وجودم
همون لحظه تصمیم گرفتم که برم به سمت غواصی، یه درهایی باز شد که اصلاً عجیب غریب بود، چه جوری من در عرض کمتر از یک ماه من از تهران بدون اینکه نه شغلم مشخص باشه نه کارم مشخص باشه، من مهاجرت کردم از تهران اومدم جزیره کیش و خیلی موانع هم سر راهم بود که خیلی راحت برطرف شد
زمانی که من تصمیم گرفتم بهتر کنم زندگیم رو🤗💖
هیچ موقع شلاق رو نخورده بودم ولی دوست داشتم یک عمری که خدا بهم هدیه داده من بپردازم به کاری که واقعا عاشقشم و دوسش دارم🥳🌺
استاد:
من لذت میبرم از آدم هایی که میرن سراغ علایقشون، نه تنها زندگی رو خیلی بهتر زندگی میکنن، بلکه کمک میکنن به گسترش جهان، کسی که داره به گسترش جهان فکر میکنه بیشترین منافع رو از این جهان مادی خواهد داشت. این قانون خداونده و چقدر عالی که امیر تصمیم گرفت بره سراغ علایقش و اون شوک هم به خودش داد که اگه من نمیرم به خاطر اینه که شرک میورزم، به خاطر اینه که میترسم و بعد رفت به قول خودش دست خالی و این مسائلی که پیش اومد⚘🪴
واقعا همینه ما یه چند صباحی توی دنیا بیشتر نیستیم هر کدوم از ما امروز یا فردا از این دنیا میریم، خیلی مهمه که به لحظه مرگ فکر کنیم و جوری زندگی کنیم که اون لحظه حسرت نخوریم، یعنی مسیری رو بریم که اون لحظه نگیم ای کاش که مثلاً من یک مسیر دیگه ای رو میرفتم، یعنی یکی از اون تمرین هایی که خیلی به ما کمک میکنه برای اینکه مسیرمون رو اصلاح کنیم فکر کردن به اون لحظهایِ که عزرائیل میاد میگه که بیا بریم
اون لحظه ببینیم که چی میگیم بهش، یعنی مسیری که تا الان داریم میریم این مسیر رو اگه ادامه بدیم اون لحظه چی میگیم؟🤔
اگه اون لحظه داریم میگیم نه تورو خدا بزار یه سال دیگه، یا دوسال دیگه، یا پنج سال دیگه بزار من مسیرم رو درست کنم برم
یعنی مسیرمون اشتباهه
یه جوری مسیرمون رو تصیح کنیم که لحظه ای که اومد به ما گفت بریم
بگیم بریم👏🥰
بگیم من خودم رو تجربه کردم، اون چیزی که دوست داشتم توی این دنیا تجربه کنم رو تجربه کردم
من دنبال علایق خودم رفتم و چقدر آدم شکوفا میشه وقتی که دنبال علاقش میره چقدر چیزهای خوب رو تجربه میکنه
حالا امیر رفته توی غواصی، خدا میدونه این علائقه ادامه پیدا میکنه، ممکنه بعدا برسه بگه من موسسه غواصی میزنم
یا مثلاً بعداً بگه من شرکتی رو میزنم که غواصی صنعتی بکنه
بره توی اقیانوس هند برای حفاری فلان چاه نفتی گروه بفرسته و از لحاظ کاری و از لحاظ مالی درهایی باز بشه که اصلا اون موقع که به غواصی فکر میکرد اصلاً فکر نمیکرده که یه همچین پتانسیلی توی این کار باشه همینجوری قدم به قدم دنبال عشقش رفته بعد یهو دیده این درِ هم هست، این فضا هم هست، من اینکارو هم میتونم بکنم
خدا میدونه چه درهایی رو باز میکنه وقتی که ادامه میده، وقتی که حرفه ای میشه، وقتی من توی مسیر علاقم حرکت میکنم من توی مسیر علائقم حرفه ای میشم، هر چقدر کار میکنم
حالا امیر الان خدا میدونه توی غواصی نسبت به پنج سال پیش که تازه شروع کرده چقدر حرفه ای تره توی اون کاری که داره انجام میده💝⚘
اگه وقتی آدم با علائق کار میکنه کلی در موردش تحقیق میکنه، کلی چیز یاد میگیره کلی تست میکنه، خودش رو مورد آزمایش قرار میده، کلی خودش سقف ها رو میبره بالاتر، محدودیت ها رو کمتر میکنه، خودش برای خودش چالش درست میکنه، آدم به چیزی که علاقه داره هی دوست داره توش بهتر بشه و این بهتر و بهتر شدن بعداً از جاهایی سر در میاره که الان شاید هیچ ایدهای در موردش نداشته باشه ولی این داستان خداونده که وقتی ما توی مسیر علائق مون حرکت میکنیم و ادامه میدیم و توش حرفه ای میشیم درهایی باز میشه که الان اصلاً نمیدونیم که وجود داشته باشه ولی وقتی بهش میرسیم و حرکت میکنیم درهای باز میشه و موقعیتهایی
حالا توی این غواصی اتفاقاتی میفته که وقتی برمیگردیم میبینیم شروعش از این عشق و علاقه آتشین بوده که من اومدم سراغ غواصی و بعد این در، این اتفاق
به وجود اومد🥰⚘
عاطفه:
من چند ماه بعد از آشنایی با شما مهاجرت کردم، درآمدم صد برابر افزایش پیدا کرد، رابطم با خودم خیلی بهتر شد، با خدام خیلی بهتر شد، من خدا رو با شما شناختم، هنوز هم خیلی راه دارم و امیدوارم که خیلی بهتر خواهد شد
اوضاع من هیچ وقت به چک و لقد نرسید یه روزی دوستم به من گفت تو آدمی هستی که اهل بلند پروازی و رشد و پیشرفتی، من استاد عباس منش رو بهت معرفی میکنم، فایل هاش رو گوش بده، بعد فایل ها رو گوش دادم دیدم که من خیلی وقت قبل تر احتیاج به تغییر داشتم و خودم خبر نداشتم مثلاً فکر میکردم خوبه دیگه، اوضاع زندگی همینه، یه آب باریکه میاد و یه تلاشی میکنیم و همینه.
بعد دیدم نه، خیلی قشنگ تر از این میتونه باشه و چشم های منو باز کردین، بعد فایل هاتون رو گوش دادم و اون جایی که یه سری باورها بود رو با صدای خودم ضبط میکردم و گوش میدادم
توی محل کار همکاران از گرونی دلار و از مشکلات اقتصادی و جامعه حرف میزدن، من به خاطر اینکه حرف های اونا رو نشنوم، هندزفری همش توی گوشم بود و جملات و باورهای خودم رو گوش میکردم یا فایل های شما رو گوش میدادم و یهویی چشم باز کردم دیدم زندگیم از این رو به اون رو شده، الان شغلی دارم که در هفته دو ساعت میرم سرکار و تقریبا میشه گفت اصلاً سرکار نمیرم و با تلفنه کارم⚘🥰
ولی کاری که توی ایران داشتم صبح تا بعد از ظهر همش توی ساختمان های نیمه ساز میرفتم در و پنجره میفروختم
الان نشستم توی خونه، توی بهترین خونه ای که از هتل پنج ستاره هم بهتره، هرچی میخوام میتونم بخرم، بهترین زندگی رو توی کشور ترکیه دارم و صد برابر هم در آمدم بیشتر شده و مطمئنم که بیشتر و بیشتر هم خواهد شد و شما الگوی من هستین🌻🥀
استاد:
خیلی خوشحالم که دوستانی رو دارم که اینجا دارن حرکت میکنن و ادامه میدن و به این نتایج رسیدن و چقدر عاطفه مثال قشنگی زد که من قبلا اینجوری با چه سختی با چه بدو بدویی برو توی ساختمان نیمه کاره با چه خطراتی روبرو بودم و کار میکردم برای چندرغاز و بعد روی خودم کار کردم و حرکت کردم و مسیر زندگیم به حدی تغییر کرده که الان صدبرابر شده در آمدم و توی جایی دارم زندگی میکنم که از هتل پنج ستاره هم با کیفیت تره و چقدر اینا به بقیه ماها، هم به خودمون، هم به خود عاطفه، هم به بقیه داره امید و انگیزه میده که این مسیر درسته، همین مسیر رو با قدرت ادامه بدیم، هی بهتر و بهتر بشیم و زندگیمون با کیفیت و قشنگ تر بشه و بتونیم یک نتایجی بگیریم که بقیه از ما الگو بگیرن و بقیه ببینن که میشود😊🌿
سبحان:
من یک سال و نیمه که به آموزشهای شما گوش میدم و کاملاً به جرات میتونم بگم این سبحانی که الان هست با اون یک سال و نیم گذشته کاملا متفاوته، من باور هام یه باور خیلی سادهای بود همرنگ جامعه بود که سبحان مدرک بگیر از مدرکت میایی یه شغل کارمندی
من یه مشکل مالی برای پدرم به وجود اومد بعد باعث شد که به خودم بیام، ما رفتیم مشهد بعد عمه ام وقتی متوجه شد که این بحثها پیش اومده گفت فردی هست به اسم استاد عباس منش فلشی داد که داخلش قانون آفرینش بود من واقعاً هدایت شدم و اون فلش رو نادیده گرفتم، بعد رفتم فایل ها رو دیدم و وارد سایت شدم و دیدم چقدر حرفا قشنگه، چقدر شما مشهوری
من واقعا میخواستم
من قبلا وارد این زمینهها شده بودم و خودتون میگفتین که من سن ۱۵ سالگی چه چیزهایی رو داشتم که خیلی ها نداشتن و میگفتین همون زمان یه چیزایی داخلم بوده که باعث شده من به اینجا بیام و من واقعا اینو توی خودم میدیدم و این فایل ها باعث شد که من از نظر باور از نظر خدا
یعنی الانی که من ۱۹ سالمه میام مقایسه میکنم خودم رو با هم رنگ جامعه متوجه میشم که زمین تا آسمون چقدر فرقه
و واقعاً از نظر باورهای مالی خیلی خداروشاکرم و میخوام بیزینس قهوه راه اندازی کنم و خیلی از جوون ها رو میبینم که میگن پول نیست، نمیشه☹
ولی الان نمیدونید چه ایده هایی داره برام هدایت میشه که واقعا با قانون تکامل یعنی حتی با ماهی ۵۰۰ هزار تومن یه تومن بخوره و به اون لول هایی که من واقعاً مد نظرمه برسه 😊💝
من توی بازار های مالی فعالیت میکنم اما یه حرفی که شما زدید که میگفتین که ارزش خلق کنید و حرفتون خیلی برام ارزشمند بود و توی این دوره کرونا که خیلی ها واقعا بد میگن، شرایط اقتصادی باعث شده خیلی اتفاقا توی زندگیشون بیفته
این دوره بی نظیر بود برای من از نظر پیشرفت
چون واقعاً تمام وقت روی خودم کار کردم زمانی که روی خودم کار کردم افرادی وارد زندگیم شدن که اصلاً از قبل از این سری باورهام مثلاً نمیخواستن با من صحبت کنن ولی الان خودشون خیلی دوست دارن با من صحبت کنن چون ذهنیتم یه ذهنیت موفق و عالیه👏⚘
استاد:
پسری که توی سن ۱۹ سالگی داره این تغییرات رو میبینه خب خیلی نوید بخش آینده درخشانیه
قاعده جهان اینه که هر باره پیشرفت میکنه الان بچه های ۵ ساله الان رو مقایسه کنید با بچه های ۵ ساله ۵۰ سال پیش رو.
الان بچه پنج ساله از لحاظ هوش از لحاظ درک، مثلاً موبایل رو بهش میدی یه کارهایی میکنه که خیلی از ما شاید نتونیم انجام بدیم این روند جهانه که هربار داره بهتر و بهتر میشه و خیلی خوشحالم که سبحان داره این چیزها رو یاد میگیره و داره کار میکنه و هدف داره👏🥀
من خودم تا سن ۲۰ سالگی اصلا نمیدونستم چه چیزی رو برای آینده میخوام
یه چیز های کوتاه مدتی رو انتخاب میکردم و میرفتم سراغش و نمیتونستم فکر کنم به آینده دور تر که مثلاً من بشینم هدف گذاری کنم برای ۱۰ ساله بعد یا مثلاً توی بیزینس، توی کار، توی روابط خیلی سطحی بود نگاه من
یعنی یه جورایی حالا بگذرونیم و اینا بود کلوپ بازی های کامپیوتری رفتم به خاطر اینکه پول نداشتم و به خاطر اینکه علاقه داشتم به بازیهای کامپیوتری و این نبود که بشینم فکر کنم هدف گذاری کنم که اینو میخوام
و الان افرادی مثل سبحان رو میبینیم که سن ۱۹ سالگی داره به یه بیزینسی فکر میکنه که ارزش خلق کنه
خیلی مایه مباهاته
یه باوری رو خیلی ها دارن که ما بچه ایم، حالیمون نیست و سنمون کمه، کسی ما رو جدی نمیگیره، ولی نه، آدم میتونه توی همین سن کم شروع کنه توی مسیر درست رفتن، مسیر موفقیت ها رو طی کنه، هدف داشته باشه برای خودش
من خودم نداشتم اینجوری که الان سبحان داره میگه
خودم این حرف ها رو نداشتم، اینقدر پخته نبودم توی سن ۱۹ سالگی
اوضاعم خیلی داغون نبود، چون بیزینس و کار و درآمدی داشتم و کارم خیلی خوب بود با معیارهای اون موقع
ولی این نبود که بلند مدت فکر کنم و بگم ارزشآفرینی کنم، اصلاً این چیزها سرم نمیشد و آدم خیلی خوشحال میشه که این افراد رو میبینه و این نوید یک دنیای قشنگ تری رو برای اونایی که توی این مسیر هستن داره🥰⚘🍀
خدایا تو مرا هدایت کردی نمیدونم کی و کجا خواستم تغییر کنم که تو منو اینقدر زیبا هدایت کردی به این مکان زیبا و الهی که هدایتم کردی
خدایا شکرت
استاد منم جز دسته ام که چک و لقد خوردم از روابط از سلامتی از معنویت از ثروت از هرررررر چیزی من چک و لقد خوردم چون از خود واقعی دور بودم و فکر میکردم چون بقیه همینن پس طبیعی هست که منو اینجوری باشم
الله و اکبرررر
شرک
خدای من سپاسسسسسگزارم
چه کردی با من با خود وجودم
خدایا از وقتی دارم به آگاهی و شناخت خود م و خودت میرسم ازت خواسته ام که جوری زندگی کنم که به وقت مرگم آماده باش و در عشق رسیدن بخدا باشم
جوری برگردم به پایگاه اصلی ام که سربلند و رستگار باشم
اگر غیر از این باشد که حقمه در جهنم ابدی باشم
خدایا تو که الان داری عجز وناتوانی ام را میبینی که حتی توان کوچکترین تضاد را با درد ندارم چطور باید توان عذاب را داشته باشم بقول حضرت علی
چطور طاقت دوری تو رو در جهنم داشته باشم
من فقط روی زیبای تو رو نیازمندم خداجونم
منو میشناسی انسانم و ناسپاس و کفور
ولی میخوام وجه مثبتم را در جهان نمایان کنم
خدایا از دیروز که این رو چند بار گوش دادم دیدی که چقدر حالم دگرگونه فهمیدم که دارم خدارا میشناسم بقدر فهم و درک و شعور ام
من در مسیر درست الهی هستم
من لایق بهترینها هستم
من بخودی خود ارزشمند من لایق رشد و پیشرفتم و
هیچ عاملی بیرون از من نیست
فقط نیاز به توجه بیشتر خداوند دارم راه کار مسائلم را میداند و من در راستای خدا هماهنگ هستم و خودش الهامات را بهم میگه مسیر پرستم را بهم میگه
استاد هنوز به عشق واقعی نرسیدم ولی در مسیری که قدم گذاشته ام و روی خودم کار میکنم و در هنرهای مینا کاری و فیروزه کوبی خیلی حالم خوبه وقتی میشینم روی کارم بخدا که زمان و تشنگی و گرسنگی را نمیفهمم
پس همین مسیر درسته افرررررین الهام بهت افتخار میکنم من با عشق ومتعهد تر این مسیر را ادامه میدهم مطمئن هستم که خدا پاداشم را میدهد و در مسیر رسیدن به عشق الهی ام مرا راهنمایی میکند
من عاشق کار کردن هستم هم روی خودم و هم روی هنرهایم وقتی دارم لذت میبرم از چیزی که خلق میکنم وارزش میآفرینم همه چی داره برام اوکی میشه
من خالق زندگی خودم هستم
درسته لبه پرتگاه نبودم وخدا از طریق بینهایت دستش مرا تا اینجا آورده و همه اوضاع و شرایط وسیله ای بوده برای رساندن موهبت های الهی به من و کن الان دیگه آگاهانه تمام اوضاع و شرایط را
وسیله ای عالی از طرف خداوند میبینم که براحتی موهبت های الهی به من برسد
وقتی در آموزشگاه هنری کلی در عشق اطرافیان و محبت دوستان قرار میگیرم وقتی مربی کلی طرح زیبا رو با عشق و شور در چهره اش بهم نشون میده
وقتی همه بهم توجه و محبت خاصی از جنس الهی داره
یعنی مسیر م درسته
به خودم میگم الهام جون عزیز دردانه خداوند توخود پای در راه بنه و هیچ مپرس که خود راه بگویدت که چون باید کرد
وااااای خدای من سپاسسسسسگزارم
همانطور که امیر عزیز عاطفی عزیز و سبحان عزیز و استاد عزیزم رو بهره مندکرده ای مرا هم بهره مند کرده ای
همین که در سن 32سالگی منو به تغییر و درک جهان قرار داده ای یعنی من در زمان درست و مکان درست و شرایط درست در این سن اماده تغییر بوده ام در این سن آماده دریافت نعمتهای خدادادی شده ام
من الان آگاهی های لازم رو کسب کرده ام یقینا انتخابم با خدا واحدم در این زمان بوده پس خودمو مقایسه نکنم چون من واقعی در این سن به شناخت رسیده ام که در توحید و آگاهی قرار بگیرم
برای همه عزیزان در هر سنی که با قانون بدن تغییر خداوند رسیده اند آرزوی شناخت و به صلح رسیدن میکنم .
فرعون لحظه مرگش اومد توبه کرد که دیگه راه فرار نداشت موقعی تسلیم شد که در لحظه مرگ بود خیلی سرکش و مغرور بود
ولی من وتک تک عزیزانیکه در راه درست هدایت شده ایم و توبه کرده ایم وخودمان را پذیرفته و بخشیده ایم خداوند پاداش عظیم را به ما داده
خدا مارا لایق بندگی کردن دیده
خدایا من خودم را شایسته بندگی کردن تو میدانم و توباید مرا هدایت و حمایت کنی
من هیچی نمیدانم تو. از تمام اسرار غیبی آگاهی
تو تمام نعمت هایت را مسخر من کرده ای
پی وظیفه توست که هادی ام باشی چراغ راهم باشی صفر تا صد زندگی ام را به دستان قدرتمند تو میسپارم
من نمیدانم تو باید مرا در مسیر درستم هدایت کنی و ذهن وقلبم را هماهنگ سازی
خدایا تو که دیدی با وجود کلی ترس واهی که حتی بخوام برم به کارگاه هنری هم ترسیدم ولی تو آنجا هم حمایتم مردی ومن الان با لذت میرم و مسیرم درسته چون هر قدم مرا به تو نزدیک میکند .پس از این لحظه به بعد هم باتوست
دیدی که دیشب روی ظرفم تا ساعت 2با عشق بدون خواب آلودگی نشستم و کارم را تمام کردم وبوسیدمش گفتم خدایا همه کاره توبودی من فقط وسیله ای بودم تا زیبایی تورا به نمایش بزارم
چقدر باهم عشق بازی کردیم سپاسسسسسگزارم
خدایا شکرت که من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین موقعیت قرار دارم
روز زن به تمام زنان دنیا مادران عزیز دردانه های خداوند. تایید شده از طرف خداوند را تبریک عرض میکنم .
هرروز روز بهبود و بهتر شدن ماست
هر روزمان پیروز و مبارک
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت وسعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
با سلام و عرض ادبی خدمت استاد عباس منش و سرکر خانم شایسته و همه دوستان گرامی
در خصوص کار و اون کاری که براش شورو اشتیاق دارم که گرسنه نمیشم تشنه نمیشم و حقیقتا لحظه شمری میکنم که اون ساعت بیاد و من برم دوباره کارم را ادامه بدم و یاد بگیرم و پیشرفت کنم برنامه نویسی و کد نویسی هست که واقعا بارها و بارها از خداوند سپاسگذاری کردم که من را هدایت کرد به سمت برنامه نویسی و کد نویسی خیلی لذت می برم خیلی باید بگوییم گاهی آنقدر روی صندلی میشینم و کد نویسی میکنم که پاهام ورم میکنه
سلامممممممممممممم به استاد شایسته ی مهربون و عزیزم امیداورم حالتون بی نظیر باشه
و سلامممممممممم و صد سلام به دوستان و خانواده قشنگم
استاد قبل اینکه تمرین این جلسه رو انجام بدم میخام از اتفاق قشنگی که امروز برام افتاد صحبت کنم
و از سبحان عزیز که انقدر از صحبت هاش لذت بردم و خیلی اون و به خودم نزدیک دیدم
امروز صبح که رفتم مدرسه معلم به محظ اینکه اومد تو کلاس گفت پارمیدا بیا پیشم
من قراره بود برای انیمیشنی که قراره درست کنیم یک سری نمونه کارام و برای نرم افزار که باهاش کار میکنیم برای معلم بفرستم تا ببینه
بعد خودم هنوز میدونم که توی اون نرم افزار باید کلی چیز یاد بگیرم هنوز و تاحلا هم کارام و به کسی نشون نداده بودم هی برای خودم توی این 7 یا 8 ماهی که شروع کرده بودم به یاد گرفتن و اینا مدام نمونه کار برای پیجم و کارم میزدم
برگردیم پیش معلم
گفتش که پارمیدا تو که کارات خیلی عالیه استاد داشتی ؟ کسی بهت اموزش داده ؟ گفتم نه خودم یاد گرفتم هی میرفتم تو گوگل و یوتیوب و اینا فیلم میدم تمرین میکردم و یاد میگرفتم
بعد کلی از کارام تعریف کرد و گفت کارات خیلی خوب بود و من خیلی خوشم اومده حتی به یکی از همکارا نشون دادم گفته پارمیدا باید کلاس بزاره به معلم ها اموزش بده
من انقدر خوشحال شدممممم و با خودم گفتم ببین پارمیدا خدا داره معجزه میکنهههههه
کاری که تو هنوزم داری توش پیشرفت میکنی
خدا جوریییی دل ها رو برات نرمممممممم میکنه
راه و اسون میکنه
که تو حتی فکرش و هم نمیکردی
استاد از اون چیزی که فکر میکردم صد برابررررررررررررررررر خدا بهتر برام چید
خدایا همش به لطف توعه
همش به خاطر توعه که من و به جلو هل دادی و گفتی پارمیدا ادامه بده
هی بهم ایده هارو الهام کردیییی
هی زره زره تکامل و طی کردم و توهم طرف خودت و انجام دادی
خدیا عاشقتمممممممممممممممممم بی نهایت
از صبح مدادم بهم میگه که پارمیدا حواست باشه مغرور نشی ها حواست باشه که خدا اینکارو کرد
حالا تو باید بهم خودت اعتماد داشته باشی
عزت نفس داشته باشی
و ببینی که دیدی شد
دیدی تلاشت و تمرکزت نتیجه داد
از این به عنوان یک نمونه و الگو خوب تو زندگیت استفاده کن
خدایا مرسی که انقدر نزدیکی
استاد مرسییییییییییی که انقدر اموزه های عالی بهمون یاد دادین تا ایمان بیاریم و عمل کنیم
خب بریم سراغ تمیرین این جلسه بینظیر که خیلی دوسش داشتم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خدایا خیلی سپاسگزارم که علاقه ی زندگیم و خیلی به موقع و قشنگ بهم نشون دادی و هدایتم کردی
من عاشق انیمیشنم
الانم 16 سالمه و 2 ساله که توی این حوزه دارم زندگی میکنم و عشق میکنم
همیشه میگم اگه هزار بار برگردم عقب بازم میگم انیمیشن سازی
حاضرم توی این حوضه کارکنممممممممم بدون اینکه حقوق بگیرم
چون من کار نمیکنم عشق میکنم
اصلا وقتی بهش فکر میکنم و در حال ساخت و انجام پروژه هام حتی فکر کردن بهش قلبم و پر از پروانه میکنه
کلی خوشحال میشم و ذوق میکنم
و به لطف خدا دارم کار میکنم و ترسی خیلی بزرگ و خاصی تو این زمینه ندارم
ولی میبینم که هم کلاسی هام یا همسن و سالام همش تو سن نوجوانی و خوشی های زود گذر گیر کردن
حتی بعضی از روز ها که بچه ها حرف هایی میزنن که در فرکانس من نیست و ورودی های نامناسب سریع یا بحث و عوض میکنم یا سرم و با یک چیزی گرم میکنم
خیلی خوشحالم مثل اونا نیستمم
خیلی خوشحام که انقدر بین و من واون ها تفاوت هست
یکی از چیزی هایی حتی برای من ترس نشده و شده انگیزی پیشرفتم سن کم خودم عه
برقیه شاید بگن ما هنوز کوچییکیم بزار بریم دانشگانه دانشگاه تموم ش تازه کار پیدا کنیم و با حقوق بخور و نمیر پیش میریم تا اینکه به جایی برسیم
ولی من همش میگم تا کوچیکم دلم میخاد موفق بشم دلم میخاد وقتی هنوز به سن قانونی نرسیدم موفق شده باشم از لحاظ مالی دستم تو جیب خودم باشه
همیشه میگم ببین استاد تو 15 سالگی درامد داشته
تکرار میکنم تا ادامه بدم و ایمانم قوی بشه
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من پیج خودم و زدم و به لطف خدا شروع کردم
و از اون موقع انقدرررررررررررر ایده و الهام میاددددددد
انقدر داره قشنگ به سوالاتم جواب داده میشه
خدایاشکرت
میدونم که این روزا بهم میگه که ادامه بده و تلاش کن من تلاشت و میبینم و بی نتیجه نمیمونه
خدایا ممنونم برای که سعادت شنیدن یک فایل جادویی و شگفت انگیز دیگه هم بهم دادی
استاد ممنونم برای این فایل بی نظیر
بابات اینکه تا اینجا کامنتم و خوندید از همتون تشکر میکنم
بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید نیکوترین نام ها فقط ویژه ی اوست. و نماز خود را با صدای بلند و نیز با صدای آهسته مخوان و میان این دو راهی میانه بجوی ( اسرا 110 )
و بگو : همه ی ستایش ها ویژه ی خداست که نه فرزندی گرفته و نه در فرمانروایی شریکی دارد و نه او را به سبب ناتوانی کمک کار و یاوری است. و او را بسیار بزرگ شمار ( اسرا 111 )
سلام به استادانِ عزیزم و دوستای خوبم در این پروژه ی توحیدی جذاب
پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه هشتم :
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
خب بذارین از اولِ اول تعریف کنم واستون :)))
من همیشه به کارهای هنری علاقه داشتم، به کارهایی که خلاقیت توش بود، به نقاشی، به آشپزی، شیرینی پزی، و چون پدرم کارش ساختمون سازی بود و از بچگی میدیدم این موضوع رو منم علاقه مند شدم و زمانی که میخواستم برم دانشگاه تو شهری که اون موقع زندگی میکردم رشته ی معماری نزدیکترین رشته به هنر بود و اولین سال بود که اومده بود تو شهر ما (اون موقع سمت جنوب کشور زندگی میکردم) و من معماری قبول شدم و رفتم
و واقعا هم علاقه داشتم و هم پشتکار به طوری که گاهی حتی شب تا صبح برای انجام کارهای عملی بیدار میموندم و با ذوق کار میکردم، و به همین روال ارشد رو هم معماری انتخاب کردم و خوندم و کم و بیش کار هم میگرفتم تا اینکه من برای ازدواج اومدم تهران و همچنان دانشجوی ارشد بودم
یه روز خواهرم اومد تهران برای شرکت در ورکشاپ یک روزه ی دکور ماگ با خمیر پلیمری (اون موقع تازه اوایل شروع این کار داخل ایران بود) و بعد از اینکه خواهرم از ورکشاپ برگشت من اینقدر دوست داشتم این کارو که نشست بهم یاد داد و من یه ماگ واسه خودم ساختم و اصلا هیچ قصدی نداشتم که بخوام این کارو ادامه بدم ولی علاقه ای که داشتم باعث شد چند وقت بعدش بشینم چندتای دیگه بسازم و بعد بهم الهام شد ( اون موقع که اصلا نمیدونستم الهام چی هست ) که برم با فروشگاه نزدیک خونمون صحبت کنم و بگم من این کارو انجام میدم و اگه دوست دارین میتونین با هم همکاری کنیم و یادمه مدیر اون مجموعه یه خانوم جوان مهربون بود که استقبال کرد و من کارایی که ساخته بودم رو بهشون تحویل دادم و فروش رفت و باز شارژ کردم براشون و باز فروش رفت تا اینکه تصمیم گرفتم که برم با فروشگاه های دیگه هم صحبت کنم که باهاشون همکاری کنم و به لطف الله با بهترین فروشگاه های تهران تونستم کار کنم و نه فقط کار کنم بلکه محصولاتم از پر فروش ترین های اون فروشگاه ها بشه و من هر روز ارتباط بیشتری با این کار برقرار میکردم و انگار روحم حالش خیلی خوب بود با انجامش و یادمه کنارش کارهای معماری هم انجام میدادم ولی انگار روی هیچکدومشون تمرکز نداشتم و حدودا شش ماه بعد از اینکه وارد این سایت توحیدی شدم بهم الهام شد که فقط یکی از این دو کار رو با تمرکز ادامه بدم و من هانل رو انتخاب کردم چون آزادی بیشتری بهم میداد از همه نظر و حالم باهاش خیلی خیلی بهتر بود و از اون موقع که من تصمیم گرفتم فقط روی یه کار تمرکز کنم همینجور ایده و الهام پشت سر هم داره میاد واسه بهتر شدن کارم و من فقط میگم چشم و انجامش میدم و از نتیجش شگفت زده میشم
خدارو صد هزار مرتبه شکر که هر روز بهم کمک کرد و راه رو واسم هموار کرد تو همه ی زمینه ها
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر مشتری های قدردان و مهربون و ثروتمندی که هر روز داره به سمت کسب و کارم سرازیر میکنه و من الان شغلی دارم که هم ازش لذت میبرم هم باهاش در آمد دارم و هم بیزینس خودمه و لازم نیس به کسی جواب پس بدم و به قول استاد جان باید کاری رو انجام بدیم که نگیم من دارم کار میکنم، بگیم من دارم حال میکنم
به خدای آسمون ها و زمین میسپارمتون، به خدایی که ما رو از هیچ خلق کرد و همواره داره هدایتمون میکنه
سلام به همگی دوستان ارزشمندم و فرکانس بالا
سلام به استاد عزیزم و گرانقدر
سلام به مریم خانوم عزیز و باهوش
نمیدانم کی و کدامتان این گزینه نشانه هدایت من را ایده اش را داده اما یکی از نشانه های خداست این گزینه و آپشن در سایت
از خداوند بزرگ ممنونم
و تشکر از شما بابت این ایده زیباتون
من نزدیک 40 روز پیاپی و 24 ساعت دنبال کردن فایل های توحیدی و زندگی در بهشت و گفتگو با دوستان و دیگر فایل ها و همچنین دوره عزت نفس میگذارنم
از دیروز بعد از خستگی و کلافه شدن گفتم بزار سوال اصلی زندگی ام را از خود استاد بپرسم هر چقدر هم گذشت عیبی نداره
بعد دیدم ایمیل سایت مربوط به خود موضوعات سایت هستش
گفتم استاد چندین بار میگه ایمیل بهم رسیده از اونجا و اینجا پس چیه ؟
بزار گوگل سرچ کنم شاید پیدا بکنه دیدم گوگل هم ایمیل سایت داد
بعدش چندجا از سایت دیدم هم دوستان پرسیده بودند و هم خود سایت گفته بود استاد جواب دادن به دوستان و شاگردان نمیتونند جواب بدهند و چنین چیزی میسر نیست
و بعدش خانوم شایسته به خوبی و به صورت شیوا توضیح دادن که چرا اینطوری هست و استاد چرا اینکار میکنند
و گفتند من در کنارشان هستم من هم سوالی نمیکنم و نصیحتی از ایشان نمیگرم و تمام دوره ها و حرف های استاد هستند و با توضیحات اون دوره و فایل های رایگان بهترین راهنمای زندگی و سوالاتتون هست و در آخر هم نوشتند اگر میخواهید هدایت بشوید بروی گزینه مرا به سوی نشانه ام هدایت کن بزنیید
من همیشه میدیم و میگفتم این گزینه چی هست ؟
اما حالا درک و عمق قضیه فهمیدم و وقتی زدم روی لینک
و بعدش WOW
یکی یکی جملات میخوندم بعدش گفتگو استاد با دوستان قسمت 11 بود
همینطوری به جواب هام داشتم نزدیک میشدم و بعدش اشک هام سرازیر
مگه میشه چجوری آخه
یکی از سوالاتم این بود خدا چرا همش مرا سر راه های پر از تضاد و پر از تنش و داغون کننده میزاره و این همه زجر بس نیست
چرا بعد از این همه مدت من به جوابهام نمیرسم
این دلشوره تا کی ؟
این کلافه گی تا کی ؟
این خستگی تا کی ؟
چرا این نجواها میاد که میخواهند نابودمون کنند ؟
این که همش نمیدونم به چه سمتی از طوفان میرم تا کی ؟ و چرا ؟
چرا همش فکر میکنم تهدید میشم ؟
من که فایل های توحیدی گوش کردم از تمام کلمات و جملات سیو گرفتم و همیشه دارم گوش میکنم توی تمام دفترهام شکرگذاری میکنم و همیشه دارم با زندگی در بهشت و به چیزهای خوب فکر میکنم و مینویسم و انجام میدم
خیلی تلاش میکنم و خیلی دارم تحمل میکنم
اما چرا ؟
با اینکه من دیروز سایت توی لپ تاپ گذاشتم باز و امروز بعد از کار مهم که انجامش دادم و پیامی از طرف خداوند آسوده خوابیدم و یک خواب خوب دیدم
با اینکه من اصلا خواب هام یاد ندارم و اصلا نمیفهمم و نمیبینم
اما امروز به یک آسوده خوابی خوابیده بودم که قبلش داشتم عزت نفس 4 رو میدیم و خوابم برد
انقدر شیرین بود و حال داد که وقتی بیدار شدم
انگار خدا باهام حرف میزد و گفت جوابتو گرفتی و آسوده خوابیدی
نگران نباش همه چیز با من هست و این همه سعی و تلاش از ذهن خود بردار و به صدای قلبت گوش کن
و من ادامه فایل های گفتگو استاد با دوستان 11 تا 15 را دیدم
و باز هم نکات و جواب های سوال های من بود
چقدر زیبا
چقدر غفور الرحیم است خدا
چقدر قدرتمند و داناست رب العالمین
خدایا شکرت
بنام فرمانروای کل کیهان ”
سلام استاد عزیز ”
سلام رفقای جان”
در اوج، قدرتمند ترینی”
این زندگی نیست که آسان تر میشود، این تویی که هرروز از بهانه هایت بزرگتر میشوی ”
فقط قدرت است که می تواند جلوی قدرت بایستد. با تمام قدرت جلوی بهانه هایت به ایست.
ویک بار برای همیشه خالق تمام روهایت باش ”
خالق تمام رویاهایت باش ”
تا کجا می توانی پیش بروی و بگویی خسته نشدم ”
تا کجا ادامه میدهی واز تسلیم شدن صحبت نمی کنی ؟
تا کجا می توانی بلند پرواز باشی ”
و جسارت داری تا جهانی رو به تسخیر رویاهایت بگشایی؟
واقعا لیاقتت همین بود ؟
قلب های شکسته لایق تو نیستن ”
خدایت رو باور کن ”
دومین ها و آخرین ها
و ترد شدن ها سهم تو نیستند؟
خدایت را باور کن؟
فقر و بیماری تقدیر تو نیست ”
شکست و نابودی سهم تو نیست؟
خدایت را باور کن؟ !
هرگز نپذیر، هرگز نپذیر تو تسخیر نشدنی و محدود نشدنی هستی ؟
نپذیرهرگز ، هر گز نپذیر تو همین هستی ؟ تو همین هستی؟ !
خالق تمام رویاهایت باش ”
قسم به تک تک حسرهایت، قسم به لحظه لحظه های موفقیت و شکست هایت تو تجهیز شده ای ؟ و خوب میدانی جهانی ست هدف هایت؟
تمام شکست هایت طوطیای چشمانت،
تک تک ستاره های کهکشان نشانه هدف هایت؟
خورشید و ستارگان پیش به فرمانت؟
یک رویا و صد میلیون آرزو پشتیبان اقتدارت؟
ببین خدا تنهاست؟
من فهمیدم همیشه راهی هست،
چون یک نیاز سوزان و یک قلب قدرتمند برای مسخ کردن تمام زندگیت کافیست؟
اگر ادامه بدهی حتما میرسی ؟
اگر می خواهی ادامه بدهی ، فقط این رابدان، دردهای که تا الان تجربه کردی شاید دردناک بودن، اما درد های گذشته ات در مقابل درد شکست هیچ است ”
اشک هایت را پاک کن ، و پاها ی لرزانت رو مخفی کن ”
گو ش هایت رو از نمیدانم ها خالی کن؟
و دستانت رو مشت کن. و قفل ذهنت رو باز کن ”
که قلبت آماده ی کهکشانی شدن است ”
ای انسان؟
برای اسطوره شدن، آماده ایی؟
برای رد شدن تمام نگاهها به هنرمندیت آماده ای؟
برای ثابت کردن خودت به خودت آماده ایی؟
برای شکست دادن ها و رکورد های جدید آماده ای؟
اگر آماده ایی پس لبخند بزن ؟
چون هیچ چیز مانند لبخند تو رو قدر تمند نمی کند ؟
سالها در این راه تلاش کردی؟
به پای زندگی ات؟
اینبار را کوتاه نیا؟ اینبار را کوتاه نیا؟
و بدان هیچ چیز به اندازه ی سکوت و خاموشی ات باعث افزایش قدرتت نیست.
در سکوت تصمیم بگیر و به تصمیم هایت عمل کن.
و بدان خدایی هست ”
اقتداری هست ”
قانونی هست ”
ایمانی هست ”
از آدمهای اشتباهه زندگی ات چه به ارمغان آوردی؟
غیراز اینکه شانس بیلیونر شدن رو از تو گرفتن؟
هرگز و هرگز سر خم نکن ”
هر گز و هرگز ترس به خودت راه نده.
چون من هیچ چیز برای از دست دادن ندارم ”
تو بالنی شده ایی که هیچ توشه ای با خود نداری؟
نقطه ای میشود در اوج آسمان ”
واینو فراموش نکن که انسان ها در سکوت قدرت مند هستن”
اینبار رو با تمام قوا یت حرکت کن .
اینبار رگ بهانه هایت رو بزن ؟
اینبار کوتاه نیا، چون خدایی هست.
قانونی هست ”
ایمانی هست ”
وآماده شو برای گسترش دنیا یت ”
.
وجود تون سرشار از شادی ”
وجودتون مملو از آرامش “
سلام به دوست عزیزم
چند باری میشه به صورت تصادفی کامنتاتو خوندم و کلی لذت بردم خواستم ازت تشکر کنم بسیار قلم زیبایی در نوشتن داری و اینکه در همه کامنتات که خوندم خواننده رو مخاطب قرار میدی و تماما هم از قانون و قدرتی که هر کدوممون به عنوان یک انسان داریم صحبت میکنی و همه بهونه هایی رو که میاریم تا تغییر نکنیم رو بهش اشاره میکنی خیلی خوبه
ازت تشکر میکنم و امیدوارم همیشه موفق و با قلم زیبات باز هم کامنت بذاری تا بیشتر لذت ببریم و تلنگری باشه برامون که دنبال بهونه نگردیم ما همیشه خالق زندگی خودمون هستیم
بنام الله مهربان ”
سلام دارم خدمت خواهر بی نظیرم ”
محبوبه ی سما”
حال دلت عالی و متعالی ”
مرسی که برام نوشتی ”
به بنده لطف دارید ”
خدا وند رو شاکرم برای وجود شما ”
دنیایی به زیبایی آنچه خود دوست داری رو برات آرزو مندم ”
ماه باشی و مثل ماه بدرخشید ”
ما هم شما رو دوست داریم ”
لطفتون مستدام ”
و
همیشه باش ”
درپناه رب العالمین باشی “
به نام خدای هدایتگر
خدایی که مرا زیبا هدایت کرد به این سایت و این فایل ها
سلام و درود
این گفتگو با دوستان چقدر ارزشمنده واقعا
من خودم آشنایی با این مفاهیم رو از خیلی وقتی که سنم کم بود دوست داشتم ولی جرقه با یه حرف داداشم که گفت نا خود آگاه ما همه چی رو میدونه یه جرقه زد برای من و در رابطه با ایم موضوع تحقیق و مطالعه کردم و به صورت تکاملمی به این سایت رسیدم خدایا شکرت که هر روز هم دارم بهتر و بهتر میشم
ولی تغییر کلیم با یه دعوای خیلی اساسی به همسرم شروع شد که همون چک و لقد کائنات شروع شد با این که هیچ اطلاعاتی در مورد این آموزها نداشتم شروع شد که تصمیم گرفتم این وابستگی به همسرم رو قطع کنم و فقط امیدم به خودم باشه و خدای خودم،دیگه برام مهم نباشه حرفهای همسرم چه خوب و چه بد ینی روی حرفهاش دیگه احساس نباشم و یه جورهای راهم رو ازش جدا کنم چون خیلی وابسته توجه همسرم بودم برام مهم بود خوشحالم کنه بیرون ببرم برام کادو بگیره با چک و لقد به این نتیجه رسیدم دیگه وابسته بهش نباشم و معجزه ها برام شروع شد و با سایت استاد اشنا شدم قبلش چندین کانال و کتاب و مطلب داشتم و میخوندم و سایت استاد این تغییرات رو برام سریع تر و راحتر کرد
رها شدم و خوشحال و مستقل
الان رابطه با همسرم عالی شده و هر روز برای حضورم در زندگیش ازم تشکر میکنه و اینقد بهم عشق میده خداروشکر
تکیه به توانایی های خودم و یه فایل از استاد شنیدم دقیقا اون زمانی که باید میشنیدم در رابطه با روابط و اینکه تو فقط مسئول خوشحال کردن خودت هستی نه کسی دیگه و شروع به خود دوستی و آشتی با خودم کردم و تازه اول راهم ولی نتیجه اش خوشحال بودن و آرامش و آشنایی با خدای استاد و خدای مهربان وبزرگم و تغییر نگرش و افکارم گرفتم و ایمان دارم با طی کردن تکاملم هر روز بهتر و بهتر و معجزه ها میرسه و همه اتفاقات زیبای زندگیم رو برای خودم بزرگ میکنم و همش هنزفری توی گوشمه اخبار و تلوزیون تعطیل شده و فقط مطالب و کانالهای انگیزشی و امید بخش دارم دیگه با کسی بحث نمیکنم
از زیبایی های زندگیم لذت میبرم
و هر لحظه شاکر و سپاسگزار خدواندم هستم
از صحبت های دوستانم لذت بردم و این فکر که برای منم میشه همین طور که برای دوستانم شده، برای عاطفه جون که مهاجرت کرده و کاری داره راحت و پر درآمد و من درسن ۴۱سالگی شروع به دیدن نشانه هام گرفتم چقدر در طی این سالها نشانه ها بوده و من بی توجه به آنها و با چک و لقد روزگار بلاخره به خودم امدم خداروشکر
چقدر من حسم خوب میشه وقتی توی این سایت هستم خداروشکر
درود و هزاران درود پروردگار برشما باد
دوستون دارم❤
به نام خدایی که غیر ممکن ها رو ممکن میکند
با درود و وقت بخیر مجدد به استادان عزیزم و به همهی دوستان همراه در گام به گام این پروژه
این دومین کامنت من در این پروژه ی قسمت هشتم تغییر را در آغوش بگیر است
امروز صبح زود از ساعت 3 بامداد با خواندن کامنت های دوستان عزیزم در این قسمت هشتم به یاد آوردم که منم یک حرفایی برای این سوال در این قسمت دارم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
امروز اومدم به این سوال پاسخ بدم
این از آن سوالهایی است که منو میبره به قدیما.. یادمه همیشه و همیشه آدم فعالی بودم . همیشه دوست داشتم یاد بگیرم .. همیشه دوست داشتم رشد کنم . همیشه ایده های خوبی داشتم .. همیشه هدفمند بودم .. بطور ناخودآگاه همیشه دوست داشتم فعال باشم ..انگیزه و شور و شوق زیادی داشتم .
مثلا بعد از ازدواجم همیشه دوست داشتم درسمو بخونم و وارد یک شغلی بشم.. چون احساس میکردم ازدواج برای من خیلی زود بود و قربانی شدم . تازه رژیم عوض شده بود و دانشگاهها تعطیل شده بود بدنبالش هم جنگ ایران و عراق … من خیلی زود ازدواج کردم . در واقع شرایط اون موقع اینجوری بود. خلاصه درس خواندن بعد از ازدواجم برام همیشه عقب میوفتاد تا اینکه بعد از دو تا بچه پشت سر هم فهمیدم من وقت سر خاراندن هم ندارم و باز هم به بعدها موکول میشد .. بعدش به کارای هنری علاقمند شدم شروع کردم به بافتنی و کاموا و قلاب بافی و رومیزی بافی و غیره .. آنقدر عاشق این کار بودم که آن موقع ها اینترنت و گوشی مبایل و این حرفها نبود.. ولی مجله های خانوادگی و یا مجلات مخصوص بافتنی و قلاب بافی وجود داشت که آنها رو میخریدم و با دقت از روی آنها نت برداری میکردم و یا توضیحات شو میخوندم و مینشستم آن دانه های بافت رو میشماردم و ساعتها روی این موضوع وقت می گذاشتم و آنقدر آزمون و خطا داشتم که بلاخره یاد میگرفتم ..
هم یاد گرفتم و هم در آن کار مهارت پیدا کرده بودم و سرعت عمل توی بافتنم خیلی خوب شده بود حتی یادمه آن موقع ها برای اولین بار یکی از همسایه هامون بهم سفارش رو میزی برای میز عسلی و زیر گلدانی و از این چیزای کوچولو سفارش داد و منم بافتم و ازش پول ساختم اون اولین کاری بود که با عشق و علاقه یادش گرفتم و تونستم پول بسازم . یک همسایه طبقه ی واحد پایین خونمون . که با دستگاه ماشین بافتنی لباس میبافت و سفارش میگرفت .. منم باهاش دوست شده بودم .. دوستم نسرین (همون دوستم که سمت سیسنگان ویلا داره) بافت های دست بافت منو میدید . بعضی وقتا هم میرفتم پیشش مینشستم . توی خونه شون یک اتاق کار داشت که ماشین بافتنی شو آنجا گذاشته بود . بچه هامون با هم بازی میکردند و منو و نسرین هم مینشستیم بافتنی انجام میدادیم اون با دستگاه ماشین بافتنی و منم با دو میل و یا قلاب میبافتم .. نسرین کارای دست بافت برام سفارش میگرفت و برای بوتیک سفارش های تک و دستبافت قبول میکردم و میبافتم .. یک نمونه ی کار بهم میدادند و من باید طرح اون بافت لباس رو خودم توی ورقه ی نقاشی چهار خونه در میآورم و دانه ها رو میشماردم و با دقت آن طرح رو روی ورق نقاشی چهار خونه در میاوردم .!!! و بعدش باید طبق نقشه ای که خودم در آورده بودم میبافتم ..
چقدر جالب الان که فکرشو میکنم میفهمم که چقدر به بافتنی و کار هنری علاقه داشتم یعنی اصلا خسته نمیشدم .. دلم میخواست خواب نداشته باشم ولی بشینم و ببافم !!!
خدا رو شکر از این کار هم تونستم پول در بیارم (پیشینه ی خوبی دارم )
بعدها .. به خیاطی علاقه مند شدم رفتم کلاس خیاطی ثبت نام کردم و تا ضخیم دوزی و پالتو پیش رفتم و دیگه به پالتو دوختن نرسید و دیگه ادامه ندادم. پیش خانم صبا که همسر آقای خالقی ویولونیست معروف بودند هفت هشت ماه دوره ی خیاطی دیدم خدا رحمت شون کنه . چند تا شاگرد وردست زبردست داشت که کارهای سبک رو آنها بهمون یاد میدادند ولی الگو برداری و دوخت رو خودشون یادمون میداند ..
از این بابت که بهترین معلم خیاطی ایران در نزدیکی خانه مون توی شریعتی بود یک فرصت عالی و بقول عامیانه شانس خوب من بود ولی من از این فرصت طلایی بخوبی استفاده نکردم..
توی خیاطی بیشتر برای خودم و اطرافیان نزدیکم و دخترم کوچولو بود میدوختم .. یادمه هیچوقت از خیاطی پولی نساختم . در واقع دلشو نداشتم و میترسیدم برای کسی پارچه شو قیچی بزنم …
بعدها به آرایشگری علاقه مند شدم !!! یک پولی از ارث پدری به من رسید که پیش خودم گفتم برم یه چیزی یاد بگیرم که بهش علاقه داشته باشم و هم بتونم بعنوان شغل ازش کسب درآمد کنم..و ما بقیه شو ماشین بخرم !!!
رفتم دوره های آرایشگری رو دیدم آن موقع ها مثل الان اینقدر گسترده و تخصیصی نبود !!
یعنی همه ی موارد رو باید آموزش میدیدیم .. مثلا کوپ و کوتاه کردن مو.. براشینگ . شنیون . رنگ و مش و اصلاح صورت و عروس درست کردن ..
عاشق این کار بودم مدام باید به دوست و آشناها. التماس میکردم که مدل من بشن و موهاشونو کوتاه کنم . و یا موهاشونو رنگ دلبخواهشون در بیارم و یا مجانی مش کنم .. برعکس قیچی خیاطی که میترسیدم برای کسی پارچه ببرم .. ولی از کوتاه کردن و قیچی زدن موها اصلا نمیترسیدم !!! خیلی شجاع بودم و همچنین خیلی تر و فرز بودم و بقول معروف توی این کار هم خبره شده بودم
خلاصه آزمون و خطا های زیادی داشتم ولی عاشق این کار بودم یک مدتی هم از این کار پول درآوردم ولی همسرم همیشه مخالف این کار آرایشگری من بود . همیشه یک جورایی مانع میشد و سنگ تراشی میکرد و عصبانی میشد واصلا دوست نداشت مستقل بشم بقول معروف در مورد همه روشنفکر بود ولی برای من خیلی سنتی!! .. بقیه ی پول ارث مو برای تسویه قسط و اقساط عقب مونده ی خانه بهش دادم د.. در آن زمان یازده تا قسط خونه رو من دادم و بقول معروف تسویه شد و خیال شوهرم راحت شد. در همون زمان این اقساط واقعا خیلی مبلغ زیادی بود . آنقدر زیاد بود که حقوق کارمندی همسرم کفاف آن هزینه ها و اقساط رو نمیداد بخصوص قسط خانه !!! .. ول دریغ از یک تشکر خشک و خالی ..بماند!!
وقتی به گذشته نگاه میکنم بیشتر میفهمم که چه اشتباهاتی مرتکب شدم البته در مدار این آگاهی ها نبودم .. یعنی به همه و همه چیز بها میدادم بغییر از خودم .. در واقع میخواستم با پول ارثیه پدریم برای خودم ماشین بخرم ولی خیلی راحت به خواسته ی همسرم توجه کردم و میگفتم خونه واجب تره حالا ماشینو بعدا هم میشه خرید! خب اینم اینجوری شد.
خلاصه .. بعدها به شیرینی پزی علاقه مند شدم . رفتم یک دوره ی خصوصی برای پنج نوع کیک و شیرینی دیدم . .. شیرینی نارگیلی و نخودچی . و شیرینی نان برنجی.. دو مدل کیک گردویی و کیک ساده..
فوری برای معلم ها و مدیر و ناظم مدرسه ی دخترم پختم و بردم مدرسه . آن موقع من عضو انجمن مدرسه هم بودم برای همین خیلی روابط عمومی ام خوب و عالی بود همه ی مدرسه منو میشناختن!!
خلاصه همینکه مدیر و معلم ها این شیرینی ها رو خوردند فوری سیل اعظیمی بعنوان سفارش برای شیرینی شب عید بهم سفارش دادند و قبول کردم و کلی از این کار هم پول ساختم.. (بازم پیشینه ی خوبی داشتم)
چند سالی بخاطر ماموریت همسرم رفته بودیم لواسانات .. یادش بخیر بهترین دوران زندگیم همان چند سالی بود که مثل پرادایس زندگی در بهشت داشتم !!! یک زندگی توی زمینی بوسعت دو سه هزار متر تجربه کردم . از مرغ و خروس و سبزی کاری و درختای میوه آب و هوای خوب و عالی
بعدها که بچه ها کمی بزرگتر شدند بعداز مأموریت همسرم از لواسان برگشتیم تهران…تهرانپارس
خدا رو شکر تا این مرحله ی زندگیم هم خوب پیش رفت
بعد از اینکه برگشتیم تهران بعد ..یک روزی داشتم با خاله ام صحبت میکردم که در مورد یکی از دوستاش که مربی رانندگی شده بود صحبت میکرد.. همانجا این ایده به ذهنم رسید که منم برم مربی رانندگی بشم فقط بخاطر علاقه ای که به رانندگی داشتم رفتم دنبالش ..
رفتم با یک مدیر آموزشگاه رانندگی صحبت کردم .. بهم گفت . فقط داشتن گواهینامه کافی نیست شما باید دوره ببینی ..
خلاصه یک دوره ی رانندگی تکمیلی دو ماه + دوره ی همراهی با مربیان و شاگرد . آون پشت صندلی مینشستم بعنوان همراه برای خانم ها و طرز آموزش مربیان مختلف رو یاد میگرفتم + و بعدش دوره مربی گری کامل که باید در کنار سمت راست بشینم و با کلاچ و ترمز و فرمان شاگرد رو کنترل کنم!! .و آموزش هم بدم!!!! خلاصه بعد از دو سه ماه دوره ی تخصصی شروع به کار کردم بعدها این شغل رو در آموزشگاههای مختلف ادامه دادم و بعدها که در اداره ی راهنمایی رانندگی این حرفه سامان دهی شد هر چهار سال یکبار باید میرفتیم اداره ی راهنمایی رانندگی کل . و یک سری دوره های جدید رو یک سرهنگ بما آموزش میداد و امتحان و آزمون و آزمایش های تست سلامت و غیره داشت و و بقول معروف آپدیت میشدیم .. در این کار هم واقعا رشد کرده بودم و همیشه جزو مربی های برتر شناخته میشدم … به این شکل من حدودا نزدیک بیست سال در این شغل کار کردم ..
ولی چند سال قبل تر ش دیگه از این کار هم خسته شده بودم و میخواستم از این کار بیام بیرون …
در دورانی که مشغول آموزش رانندگی بودم همزمان رفتم ادامه تحصیل دادم و درسمو خواندم و دیپلم و گرفتم .. بعدش هم رفتم دانشگاه پیام نور ثبت نام کردم برای واحد آموزش زبان انگلیسی.. هم آموزشگاه کار میکردم و هم شبانه میرفتم دانشگاه درس میخواندم
بصورت خیلی هدایتی یکی از همکارام توی همون آموزشگاه .. رو دیدم بهش گفتم مصی جان کجایی ؟؟؟ چرا بعضی ساعت ها نیستی !!! کجایی !؟؟؟
با خنده و شوخی بهم گفت توی اقدسیه همین بغل گوشمون کلاس های هتلداری داره . دارم میرم اتاق داری هتل رو میخونم !!
چون با خنده حرف زد . اولش متوجه نشدم ولی دوباره ازش سوال کردم . پرسیدم اتاق داری میخونی . گفت ا.. چه میدونم میگن اتاق داری یاد بگیر !!
( همون دوستم که بعدها مربی یوگا شد و با هم رفتیم سفر شمال)
انگار اسم این هتلداری برام اومد. جهت زندگیم عوض شد.. فوری بهش گفتم مصی جان هر وقت داری میری به من هم بگو بیام ببینم چه جوریع ..
خلاصه پس فرداش باهاش رفتم هتلداری اقدسیه.. اینقدر از آن محیط و کلاس ها خوشم اومد که دیگه بیخیال دانشگاه شدم.. انگار داشتم توی هتل درس میخواندم . شیشه های بلند قدی گرد با پرده های بلند زیبا . راه پله های وسیع و زیبا . محیط حیاط یک فضای بسیار زیبا و عالی و بزرگ . معلمان عالی .. فوری رفتم کلاس های هتلداری رو ثبت نام کردم .. هر کدام از رشته هاش چند ماه طول میکشید .. ولی برای من عالی بود . چون هم سر کارم بودم و ظهر ها مرخصی میگرفتم دو سه ساعت میرفتم کلاس و بعدش دوباره بر میگشتم و جبرانی شاگرد میبردم .. و هم نزدیک محل کارم بود و هم عاشق این کار بودم .. انگیزه ام زیاد شده بود
کلاس اتاق داری هتل رو خواندم بعدش معرفی شدیم توی فنی و حرفه ای و امتحان دادم با نمره ی 98 قبول شدم ..
و بعدش دوره ی کافی شاپ…
دکوراسیون و نورپردازی بین المللی رو خواندم .
بعدش. آشپزی درجه دو هتل
بعدش مدیریت رستوران بینالمللی هتلداری
اغذیه و نوشابه.
دوره ی KAB همان دوره ی کارآفرین هست که همه ی این مدارک رو با نمرات عالی قبول شدم
قرار بر این بود که بهمراه همسر خدا بیامرزم تورهای گردشگری راه بندازیم چون اون کارشناس حفاظت محیط زیست بود و کاملا به این امورات وارد بود و منم توی قسمت های مختلف این تور میتونستم فعالیت کنم ..
خلاصه بعد از این همه فعالیت ها و آموزش ها و مدارک ها هنوز اندر خم یک کوچه آم .. یکی دو سال بعد از فوت همسر خدا بیامرزم به تشویق پسرم رفتیم کار قارچ راه انداختیم . در واقع پسرم رفت دوره های تخصصی این کار رو یاد گرفت و بعدش بدنبال آن ما هم رفتیم قارچ چیدن رو یاد گرفتیم .. و بعدها بفکر یک کار آفرینی خانواده کی افتادم .. که البته بزرگترین اشتباهم بود .. البته همه چی درست و اصولی بود .. یعنی سرمایه گذاری توی این کار خانوادگی پسرم و دخترم و عروسم خیلی هم خوب بود . برای این کار قارچ تکامل مون رو طی کرده بودیم . یک کارخونه رو اجاره کردیم و از همون روز اول پسرم با رفتن من به آنجا مخالفت کرد با اینکه من سرمایه گذار بودم ..و تمام هزینه های کارخونه رو پرداخت کرده بودم .. پسرم انگار دوست نداشت از کاراش سر در بیاریم و هر دفعه مانع ورود من به کارخانه میشد !!!
از همانجا مومنتوم منفی شکل گرفت و گرفت و گرفت و تا جایی که کاملا ورشکسته شدیم و در تمام جنبه های زندگیم بخاطر باورهای اشتباهم در مدار سقوط و پایین و پایین تر سقوط ادامه داشت و ما بقیه ماجرا…
آن تضادها سبب خیر شد تا در سال 97 من با استاد عباسمنش در کانال تلگرامی آشنا شدم و اومدم توی این مسیر توحیدی و خدا رو شکر الان با این آگاهی ها و توکل به خدا و بلطف و همکاری خداوند میتونم از این تجربیاتم در مسیر رشد و پیشرفت مسیرهای جدید زندگیم استفاده کنم و بلطف و فضل و کرم خداوند من آماده ی حرکت بسمت مسیرهای جدید . فرصت های جدید و موقعیت های جدید و شرایط و روابط جدید با افراد جدید برای رشد و پیشرفت های پولی و مالی و مادی و معنوی هستم و با این آگاهی ها متوجه شدم که باید همیشه و همیشه روی باورهای درست و مناسبم کار کنم و با این آگاهی ها در این چندین سال میخوام زندگی جدیدمو همراه با همین آموزش ها و دوره ها با جریان خداوند هم جهت حرکت کنم
خدایااا شکرت که خدای من ،تنها به تو قدرت میدم وتنها از تو میخوام منو به سلامت و با عزت و احترام و ارزشمندی از چالشها گذر بدی و رد کنی …
خداوند گشاینده کارهاس، بهترین گشاینده کارها خداونده
خدایااآاا ممنون و سپاسگذارم که لحظه به لحظه کنارم هستی تا راهها و چاره ها را برام هموار و آسان میکنی
خدایا شکرت من قلبمو بسمت تمام هدایت های معجزه آسای درست و مناسب تو برای رسیدن به اهداف و خواسته های مقدس الهی ام باز کرده ام
سکوت میکنم تا تو با معجزاتت دوباره ایمانم رو قویتر کنی تا من بتونم با نتایج خوب و عالیم با صدای بلند اسم ترا فریاد بزنم و من باید با نتایجم صحبت کنم
بار الاها !!! مهربان خدایا !! ترا سپاس میگویم برای هر آنچه که در گذشته داشته ام و هم اکنون دارم و هر آنچه در آینده به فضل کرم وهابیت الهی تو دریافت میکنم از آن توست
ممنون و سپاسگذارم .. چون تو خود پشتیبان و محافظ و حامی و هدایتگر من و داشته هایم هستی
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
به نام خدای مهربان⚘
گفتگوی استاد عباسمنش با دوستان قسمت۱۱
امیر:
من توی شروع آموزش هایی که از شما میگرفتم همیشه شما میگفتین که باید بگردید دنبال کاری که موقعی که انجامش میدین نه خسته بشین، نه گشنه بشین، نه تشنه بشین، نه بفهمید زمان چه جوری میگذره
اون موقعی که این حرفها رو میزدین توی تهران شغلم چیز دیگه ای بود و هر موقع این حرف ها رو میزدین و تکرار میشد توی فایل های مختلف من همیشه غواصی میومد توی ذهنم یعنی تا شما میگفتین چه کاریه؟ من توی ذهنم میگفتم غواصی😊
بعد یه روز توی فایل هاتون گفتین این که به سمت چیزی که علاقه دارید نمیرید این یه جور شرکه، یعنی تو میترسی، پیش خودت میگی که خدا حمایتم نمیکنه، این که جرات نمیکنی به سمتش بری یه جور شرکه، بعد من اونجا از خودم بدم اومد گفتم چرا این همه نشونه داره به من میگه که این کار مورد علاقمه، ولی چرا من سمتش نمیرم
یعنی من دارم شرک میورزم، یک شرک پنهانی دارم توی وجودم
همون لحظه تصمیم گرفتم که برم به سمت غواصی، یه درهایی باز شد که اصلاً عجیب غریب بود، چه جوری من در عرض کمتر از یک ماه من از تهران بدون اینکه نه شغلم مشخص باشه نه کارم مشخص باشه، من مهاجرت کردم از تهران اومدم جزیره کیش و خیلی موانع هم سر راهم بود که خیلی راحت برطرف شد
زمانی که من تصمیم گرفتم بهتر کنم زندگیم رو🤗💖
هیچ موقع شلاق رو نخورده بودم ولی دوست داشتم یک عمری که خدا بهم هدیه داده من بپردازم به کاری که واقعا عاشقشم و دوسش دارم🥳🌺
استاد:
من لذت میبرم از آدم هایی که میرن سراغ علایقشون، نه تنها زندگی رو خیلی بهتر زندگی میکنن، بلکه کمک میکنن به گسترش جهان، کسی که داره به گسترش جهان فکر میکنه بیشترین منافع رو از این جهان مادی خواهد داشت. این قانون خداونده و چقدر عالی که امیر تصمیم گرفت بره سراغ علایقش و اون شوک هم به خودش داد که اگه من نمیرم به خاطر اینه که شرک میورزم، به خاطر اینه که میترسم و بعد رفت به قول خودش دست خالی و این مسائلی که پیش اومد⚘🪴
واقعا همینه ما یه چند صباحی توی دنیا بیشتر نیستیم هر کدوم از ما امروز یا فردا از این دنیا میریم، خیلی مهمه که به لحظه مرگ فکر کنیم و جوری زندگی کنیم که اون لحظه حسرت نخوریم، یعنی مسیری رو بریم که اون لحظه نگیم ای کاش که مثلاً من یک مسیر دیگه ای رو میرفتم، یعنی یکی از اون تمرین هایی که خیلی به ما کمک میکنه برای اینکه مسیرمون رو اصلاح کنیم فکر کردن به اون لحظهایِ که عزرائیل میاد میگه که بیا بریم
اون لحظه ببینیم که چی میگیم بهش، یعنی مسیری که تا الان داریم میریم این مسیر رو اگه ادامه بدیم اون لحظه چی میگیم؟🤔
اگه اون لحظه داریم میگیم نه تورو خدا بزار یه سال دیگه، یا دوسال دیگه، یا پنج سال دیگه بزار من مسیرم رو درست کنم برم
یعنی مسیرمون اشتباهه
یه جوری مسیرمون رو تصیح کنیم که لحظه ای که اومد به ما گفت بریم
بگیم بریم👏🥰
بگیم من خودم رو تجربه کردم، اون چیزی که دوست داشتم توی این دنیا تجربه کنم رو تجربه کردم
من دنبال علایق خودم رفتم و چقدر آدم شکوفا میشه وقتی که دنبال علاقش میره چقدر چیزهای خوب رو تجربه میکنه
حالا امیر رفته توی غواصی، خدا میدونه این علائقه ادامه پیدا میکنه، ممکنه بعدا برسه بگه من موسسه غواصی میزنم
یا مثلاً بعداً بگه من شرکتی رو میزنم که غواصی صنعتی بکنه
بره توی اقیانوس هند برای حفاری فلان چاه نفتی گروه بفرسته و از لحاظ کاری و از لحاظ مالی درهایی باز بشه که اصلا اون موقع که به غواصی فکر میکرد اصلاً فکر نمیکرده که یه همچین پتانسیلی توی این کار باشه همینجوری قدم به قدم دنبال عشقش رفته بعد یهو دیده این درِ هم هست، این فضا هم هست، من اینکارو هم میتونم بکنم
خدا میدونه چه درهایی رو باز میکنه وقتی که ادامه میده، وقتی که حرفه ای میشه، وقتی من توی مسیر علاقم حرکت میکنم من توی مسیر علائقم حرفه ای میشم، هر چقدر کار میکنم
حالا امیر الان خدا میدونه توی غواصی نسبت به پنج سال پیش که تازه شروع کرده چقدر حرفه ای تره توی اون کاری که داره انجام میده💝⚘
اگه وقتی آدم با علائق کار میکنه کلی در موردش تحقیق میکنه، کلی چیز یاد میگیره کلی تست میکنه، خودش رو مورد آزمایش قرار میده، کلی خودش سقف ها رو میبره بالاتر، محدودیت ها رو کمتر میکنه، خودش برای خودش چالش درست میکنه، آدم به چیزی که علاقه داره هی دوست داره توش بهتر بشه و این بهتر و بهتر شدن بعداً از جاهایی سر در میاره که الان شاید هیچ ایدهای در موردش نداشته باشه ولی این داستان خداونده که وقتی ما توی مسیر علائق مون حرکت میکنیم و ادامه میدیم و توش حرفه ای میشیم درهایی باز میشه که الان اصلاً نمیدونیم که وجود داشته باشه ولی وقتی بهش میرسیم و حرکت میکنیم درهای باز میشه و موقعیتهایی
حالا توی این غواصی اتفاقاتی میفته که وقتی برمیگردیم میبینیم شروعش از این عشق و علاقه آتشین بوده که من اومدم سراغ غواصی و بعد این در، این اتفاق
به وجود اومد🥰⚘
عاطفه:
من چند ماه بعد از آشنایی با شما مهاجرت کردم، درآمدم صد برابر افزایش پیدا کرد، رابطم با خودم خیلی بهتر شد، با خدام خیلی بهتر شد، من خدا رو با شما شناختم، هنوز هم خیلی راه دارم و امیدوارم که خیلی بهتر خواهد شد
اوضاع من هیچ وقت به چک و لقد نرسید یه روزی دوستم به من گفت تو آدمی هستی که اهل بلند پروازی و رشد و پیشرفتی، من استاد عباس منش رو بهت معرفی میکنم، فایل هاش رو گوش بده، بعد فایل ها رو گوش دادم دیدم که من خیلی وقت قبل تر احتیاج به تغییر داشتم و خودم خبر نداشتم مثلاً فکر میکردم خوبه دیگه، اوضاع زندگی همینه، یه آب باریکه میاد و یه تلاشی میکنیم و همینه.
بعد دیدم نه، خیلی قشنگ تر از این میتونه باشه و چشم های منو باز کردین، بعد فایل هاتون رو گوش دادم و اون جایی که یه سری باورها بود رو با صدای خودم ضبط میکردم و گوش میدادم
توی محل کار همکاران از گرونی دلار و از مشکلات اقتصادی و جامعه حرف میزدن، من به خاطر اینکه حرف های اونا رو نشنوم، هندزفری همش توی گوشم بود و جملات و باورهای خودم رو گوش میکردم یا فایل های شما رو گوش میدادم و یهویی چشم باز کردم دیدم زندگیم از این رو به اون رو شده، الان شغلی دارم که در هفته دو ساعت میرم سرکار و تقریبا میشه گفت اصلاً سرکار نمیرم و با تلفنه کارم⚘🥰
ولی کاری که توی ایران داشتم صبح تا بعد از ظهر همش توی ساختمان های نیمه ساز میرفتم در و پنجره میفروختم
الان نشستم توی خونه، توی بهترین خونه ای که از هتل پنج ستاره هم بهتره، هرچی میخوام میتونم بخرم، بهترین زندگی رو توی کشور ترکیه دارم و صد برابر هم در آمدم بیشتر شده و مطمئنم که بیشتر و بیشتر هم خواهد شد و شما الگوی من هستین🌻🥀
استاد:
خیلی خوشحالم که دوستانی رو دارم که اینجا دارن حرکت میکنن و ادامه میدن و به این نتایج رسیدن و چقدر عاطفه مثال قشنگی زد که من قبلا اینجوری با چه سختی با چه بدو بدویی برو توی ساختمان نیمه کاره با چه خطراتی روبرو بودم و کار میکردم برای چندرغاز و بعد روی خودم کار کردم و حرکت کردم و مسیر زندگیم به حدی تغییر کرده که الان صدبرابر شده در آمدم و توی جایی دارم زندگی میکنم که از هتل پنج ستاره هم با کیفیت تره و چقدر اینا به بقیه ماها، هم به خودمون، هم به خود عاطفه، هم به بقیه داره امید و انگیزه میده که این مسیر درسته، همین مسیر رو با قدرت ادامه بدیم، هی بهتر و بهتر بشیم و زندگیمون با کیفیت و قشنگ تر بشه و بتونیم یک نتایجی بگیریم که بقیه از ما الگو بگیرن و بقیه ببینن که میشود😊🌿
سبحان:
من یک سال و نیمه که به آموزشهای شما گوش میدم و کاملاً به جرات میتونم بگم این سبحانی که الان هست با اون یک سال و نیم گذشته کاملا متفاوته، من باور هام یه باور خیلی سادهای بود همرنگ جامعه بود که سبحان مدرک بگیر از مدرکت میایی یه شغل کارمندی
من یه مشکل مالی برای پدرم به وجود اومد بعد باعث شد که به خودم بیام، ما رفتیم مشهد بعد عمه ام وقتی متوجه شد که این بحثها پیش اومده گفت فردی هست به اسم استاد عباس منش فلشی داد که داخلش قانون آفرینش بود من واقعاً هدایت شدم و اون فلش رو نادیده گرفتم، بعد رفتم فایل ها رو دیدم و وارد سایت شدم و دیدم چقدر حرفا قشنگه، چقدر شما مشهوری
من واقعا میخواستم
من قبلا وارد این زمینهها شده بودم و خودتون میگفتین که من سن ۱۵ سالگی چه چیزهایی رو داشتم که خیلی ها نداشتن و میگفتین همون زمان یه چیزایی داخلم بوده که باعث شده من به اینجا بیام و من واقعا اینو توی خودم میدیدم و این فایل ها باعث شد که من از نظر باور از نظر خدا
یعنی الانی که من ۱۹ سالمه میام مقایسه میکنم خودم رو با هم رنگ جامعه متوجه میشم که زمین تا آسمون چقدر فرقه
و واقعاً از نظر باورهای مالی خیلی خداروشاکرم و میخوام بیزینس قهوه راه اندازی کنم و خیلی از جوون ها رو میبینم که میگن پول نیست، نمیشه☹
ولی الان نمیدونید چه ایده هایی داره برام هدایت میشه که واقعا با قانون تکامل یعنی حتی با ماهی ۵۰۰ هزار تومن یه تومن بخوره و به اون لول هایی که من واقعاً مد نظرمه برسه 😊💝
من توی بازار های مالی فعالیت میکنم اما یه حرفی که شما زدید که میگفتین که ارزش خلق کنید و حرفتون خیلی برام ارزشمند بود و توی این دوره کرونا که خیلی ها واقعا بد میگن، شرایط اقتصادی باعث شده خیلی اتفاقا توی زندگیشون بیفته
این دوره بی نظیر بود برای من از نظر پیشرفت
چون واقعاً تمام وقت روی خودم کار کردم زمانی که روی خودم کار کردم افرادی وارد زندگیم شدن که اصلاً از قبل از این سری باورهام مثلاً نمیخواستن با من صحبت کنن ولی الان خودشون خیلی دوست دارن با من صحبت کنن چون ذهنیتم یه ذهنیت موفق و عالیه👏⚘
استاد:
پسری که توی سن ۱۹ سالگی داره این تغییرات رو میبینه خب خیلی نوید بخش آینده درخشانیه
قاعده جهان اینه که هر باره پیشرفت میکنه الان بچه های ۵ ساله الان رو مقایسه کنید با بچه های ۵ ساله ۵۰ سال پیش رو.
الان بچه پنج ساله از لحاظ هوش از لحاظ درک، مثلاً موبایل رو بهش میدی یه کارهایی میکنه که خیلی از ما شاید نتونیم انجام بدیم این روند جهانه که هربار داره بهتر و بهتر میشه و خیلی خوشحالم که سبحان داره این چیزها رو یاد میگیره و داره کار میکنه و هدف داره👏🥀
من خودم تا سن ۲۰ سالگی اصلا نمیدونستم چه چیزی رو برای آینده میخوام
یه چیز های کوتاه مدتی رو انتخاب میکردم و میرفتم سراغش و نمیتونستم فکر کنم به آینده دور تر که مثلاً من بشینم هدف گذاری کنم برای ۱۰ ساله بعد یا مثلاً توی بیزینس، توی کار، توی روابط خیلی سطحی بود نگاه من
یعنی یه جورایی حالا بگذرونیم و اینا بود کلوپ بازی های کامپیوتری رفتم به خاطر اینکه پول نداشتم و به خاطر اینکه علاقه داشتم به بازیهای کامپیوتری و این نبود که بشینم فکر کنم هدف گذاری کنم که اینو میخوام
و الان افرادی مثل سبحان رو میبینیم که سن ۱۹ سالگی داره به یه بیزینسی فکر میکنه که ارزش خلق کنه
خیلی مایه مباهاته
یه باوری رو خیلی ها دارن که ما بچه ایم، حالیمون نیست و سنمون کمه، کسی ما رو جدی نمیگیره، ولی نه، آدم میتونه توی همین سن کم شروع کنه توی مسیر درست رفتن، مسیر موفقیت ها رو طی کنه، هدف داشته باشه برای خودش
من خودم نداشتم اینجوری که الان سبحان داره میگه
خودم این حرف ها رو نداشتم، اینقدر پخته نبودم توی سن ۱۹ سالگی
اوضاعم خیلی داغون نبود، چون بیزینس و کار و درآمدی داشتم و کارم خیلی خوب بود با معیارهای اون موقع
ولی این نبود که بلند مدت فکر کنم و بگم ارزشآفرینی کنم، اصلاً این چیزها سرم نمیشد و آدم خیلی خوشحال میشه که این افراد رو میبینه و این نوید یک دنیای قشنگ تری رو برای اونایی که توی این مسیر هستن داره🥰⚘🍀
سپاسگزارم از شما استاد عزیز وخانم شایسته جان
🥰⚘🍀🌿💚♻️🦋⚜
بنام خدای مهربان
سلام ب همگی عزیزانم
گام 8 پروژه تغییر
روز 21 از 28 شکرگزاری
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این سایت بهشتی
استاد عزیزم
دوستان توحیدی موحدم
و این پروژه ی زیبای تغییر
الان بالاخره تسلیم شدم ک بیام کامنت بنویسم ذهنم اجازه نمیداد ک بیام بنویسم
میگفت میخوایی چی بنویسی تو ک دستاوردی نداشتی
تو ک هیچ تغییری نکردی
الان ک چنتا کامنتای دوستان و خوندم
یاد نشانه های دوروز پیش افتادم الله اکبر
اول ی چیزی بگم درمورد مسئله ی ازدواجم
خانواده ام بالاخره تسلیم شدن
و ازم دست شستن
گفتن بهم ک تو باید بری پیش روانشناس خخخخخخخخخخ
هر کدومشون جداگونه بهم گفت دیگه کارت نداریم بیخیالت شدیم هرکاری میخوایی بکن
الهی صدهزار مرتبه شکرت
وقتی جدیت منو دیدن ک کوتاه نمیام اینو گفتن
اما نشونه ی دو روز پیش ک دیدم
اتفاقی طبق جریان هدایت
هدایت شدم ب دفترهای شکرگزاری سال 1400 م ک اونجا دیدم داشتم تمرین ستاره قطبی و انجام میدادم
و چقد برای هرچیزی هدایت میخواستم
و تصویر سازی هم میکردم
و نقاشی دوتا از آرزوهام و دیدم ک کشیده بودم
ک بخاطر باورهای محدود کننده ام کنار گذاشته بودم
تصویر اول برای ازدواجم بود
ی خونه باغ بزرگ ک انتهاش ی ساختمون دو طبقه بود
و ی ماشین عروسی ک من و همسرجان داشتیم از وسط درختا رد میشدیم ک برسیم ب خونه قشنگمون
این تصویر منو منقلب کرد
و تصویر دوم
خودم با ماشینم داشتم سمت ی ساختمون چند طبقه میرفتم ک روش نوشته بود
کارگاه خیاطی لرستانی
و چندین نیروی کار داشتن از هر طرف میوندن سمت کارگاه
و ی فلش هایی از هرطرف کشیده بودم و تراول هایی ک داشت ی سمت آموزشگاهم جاری میشد
جریان ثروت و نعمت و هم کشیده بودم
خدای من چقد حس قشنگی داشت
همین ک این تصاویر و دیدم مصمم تر شدم ک پای خودم و رویاهام وایسم
مصمم شدم ک مخالفتم و اعلام کنم ب خانواده برای این کیس جدید ک معرفی شده بود
البته ن با داد و بیداد
با آرامشم و سکوتم و ادامه دادن تجسماتم و ورزشم
ک خداروشکر با هدایت خداوند همه چی منتفی شد
هرچند کلی حرف شنیدم
کلی نصیحت شنیدم
ولی من کوتاه نیومدم و پای خودم
پای قلبم
پای این مسیر
و پای تعهدم ب دوره اخساس لیاقت وایسادم
مطمئنم کیس بعدی بسیار عالی تر هست از هر نظر
چون من بهتر روی خودم کار کردم
و احساس ارزشمندی مو احیا کردم ب لطف خداوند
الهی صدهزار مرتبه شکرت
عاشقتونممم
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم
سلام خدا جونم
سلام استاد عزیزم ومریم نازنینم
سلام دوستان معنوی ام
سلام دوستان در حال تغییر
خدایا شکرت که مرا به مسیر تغییر هدایت کردی
خدایا از تو بینهایت سپاسگزارم
خدایا تو مرا هدایت کردی نمیدونم کی و کجا خواستم تغییر کنم که تو منو اینقدر زیبا هدایت کردی به این مکان زیبا و الهی که هدایتم کردی
خدایا شکرت
استاد منم جز دسته ام که چک و لقد خوردم از روابط از سلامتی از معنویت از ثروت از هرررررر چیزی من چک و لقد خوردم چون از خود واقعی دور بودم و فکر میکردم چون بقیه همینن پس طبیعی هست که منو اینجوری باشم
الله و اکبرررر
شرک
خدای من سپاسسسسسگزارم
چه کردی با من با خود وجودم
خدایا از وقتی دارم به آگاهی و شناخت خود م و خودت میرسم ازت خواسته ام که جوری زندگی کنم که به وقت مرگم آماده باش و در عشق رسیدن بخدا باشم
جوری برگردم به پایگاه اصلی ام که سربلند و رستگار باشم
اگر غیر از این باشد که حقمه در جهنم ابدی باشم
خدایا تو که الان داری عجز وناتوانی ام را میبینی که حتی توان کوچکترین تضاد را با درد ندارم چطور باید توان عذاب را داشته باشم بقول حضرت علی
چطور طاقت دوری تو رو در جهنم داشته باشم
من فقط روی زیبای تو رو نیازمندم خداجونم
منو میشناسی انسانم و ناسپاس و کفور
ولی میخوام وجه مثبتم را در جهان نمایان کنم
خدایا از دیروز که این رو چند بار گوش دادم دیدی که چقدر حالم دگرگونه فهمیدم که دارم خدارا میشناسم بقدر فهم و درک و شعور ام
من در مسیر درست الهی هستم
من لایق بهترینها هستم
من بخودی خود ارزشمند من لایق رشد و پیشرفتم و
هیچ عاملی بیرون از من نیست
فقط نیاز به توجه بیشتر خداوند دارم راه کار مسائلم را میداند و من در راستای خدا هماهنگ هستم و خودش الهامات را بهم میگه مسیر پرستم را بهم میگه
استاد هنوز به عشق واقعی نرسیدم ولی در مسیری که قدم گذاشته ام و روی خودم کار میکنم و در هنرهای مینا کاری و فیروزه کوبی خیلی حالم خوبه وقتی میشینم روی کارم بخدا که زمان و تشنگی و گرسنگی را نمیفهمم
پس همین مسیر درسته افرررررین الهام بهت افتخار میکنم من با عشق ومتعهد تر این مسیر را ادامه میدهم مطمئن هستم که خدا پاداشم را میدهد و در مسیر رسیدن به عشق الهی ام مرا راهنمایی میکند
من عاشق کار کردن هستم هم روی خودم و هم روی هنرهایم وقتی دارم لذت میبرم از چیزی که خلق میکنم وارزش میآفرینم همه چی داره برام اوکی میشه
من خالق زندگی خودم هستم
درسته لبه پرتگاه نبودم وخدا از طریق بینهایت دستش مرا تا اینجا آورده و همه اوضاع و شرایط وسیله ای بوده برای رساندن موهبت های الهی به من و کن الان دیگه آگاهانه تمام اوضاع و شرایط را
وسیله ای عالی از طرف خداوند میبینم که براحتی موهبت های الهی به من برسد
وقتی در آموزشگاه هنری کلی در عشق اطرافیان و محبت دوستان قرار میگیرم وقتی مربی کلی طرح زیبا رو با عشق و شور در چهره اش بهم نشون میده
وقتی همه بهم توجه و محبت خاصی از جنس الهی داره
یعنی مسیر م درسته
به خودم میگم الهام جون عزیز دردانه خداوند توخود پای در راه بنه و هیچ مپرس که خود راه بگویدت که چون باید کرد
وااااای خدای من سپاسسسسسگزارم
همانطور که امیر عزیز عاطفی عزیز و سبحان عزیز و استاد عزیزم رو بهره مندکرده ای مرا هم بهره مند کرده ای
همین که در سن 32سالگی منو به تغییر و درک جهان قرار داده ای یعنی من در زمان درست و مکان درست و شرایط درست در این سن اماده تغییر بوده ام در این سن آماده دریافت نعمتهای خدادادی شده ام
من الان آگاهی های لازم رو کسب کرده ام یقینا انتخابم با خدا واحدم در این زمان بوده پس خودمو مقایسه نکنم چون من واقعی در این سن به شناخت رسیده ام که در توحید و آگاهی قرار بگیرم
برای همه عزیزان در هر سنی که با قانون بدن تغییر خداوند رسیده اند آرزوی شناخت و به صلح رسیدن میکنم .
فرعون لحظه مرگش اومد توبه کرد که دیگه راه فرار نداشت موقعی تسلیم شد که در لحظه مرگ بود خیلی سرکش و مغرور بود
ولی من وتک تک عزیزانیکه در راه درست هدایت شده ایم و توبه کرده ایم وخودمان را پذیرفته و بخشیده ایم خداوند پاداش عظیم را به ما داده
خدا مارا لایق بندگی کردن دیده
خدایا من خودم را شایسته بندگی کردن تو میدانم و توباید مرا هدایت و حمایت کنی
من هیچی نمیدانم تو. از تمام اسرار غیبی آگاهی
تو تمام نعمت هایت را مسخر من کرده ای
پی وظیفه توست که هادی ام باشی چراغ راهم باشی صفر تا صد زندگی ام را به دستان قدرتمند تو میسپارم
من نمیدانم تو باید مرا در مسیر درستم هدایت کنی و ذهن وقلبم را هماهنگ سازی
خدایا تو که دیدی با وجود کلی ترس واهی که حتی بخوام برم به کارگاه هنری هم ترسیدم ولی تو آنجا هم حمایتم مردی ومن الان با لذت میرم و مسیرم درسته چون هر قدم مرا به تو نزدیک میکند .پس از این لحظه به بعد هم باتوست
دیدی که دیشب روی ظرفم تا ساعت 2با عشق بدون خواب آلودگی نشستم و کارم را تمام کردم وبوسیدمش گفتم خدایا همه کاره توبودی من فقط وسیله ای بودم تا زیبایی تورا به نمایش بزارم
چقدر باهم عشق بازی کردیم سپاسسسسسگزارم
خدایا شکرت که من همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین موقعیت قرار دارم
روز زن به تمام زنان دنیا مادران عزیز دردانه های خداوند. تایید شده از طرف خداوند را تبریک عرض میکنم .
هرروز روز بهبود و بهتر شدن ماست
هر روزمان پیروز و مبارک
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت وسعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
با سلام و عرض ادبی خدمت استاد عباس منش و سرکر خانم شایسته و همه دوستان گرامی
در خصوص کار و اون کاری که براش شورو اشتیاق دارم که گرسنه نمیشم تشنه نمیشم و حقیقتا لحظه شمری میکنم که اون ساعت بیاد و من برم دوباره کارم را ادامه بدم و یاد بگیرم و پیشرفت کنم برنامه نویسی و کد نویسی هست که واقعا بارها و بارها از خداوند سپاسگذاری کردم که من را هدایت کرد به سمت برنامه نویسی و کد نویسی خیلی لذت می برم خیلی باید بگوییم گاهی آنقدر روی صندلی میشینم و کد نویسی میکنم که پاهام ورم میکنه
به امید دیدار مجدد بدرود
به نام انکس که در قلب من جای دارد
به نام خدایی که هر چه دارم از ان اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست …
سلامممممممممممم استاددددددد عزیزمممممم امیداوارم حالتون عالی باشه
سلامممممممممممممم به استاد شایسته ی مهربون و عزیزم امیداورم حالتون بی نظیر باشه
و سلامممممممممم و صد سلام به دوستان و خانواده قشنگم
استاد قبل اینکه تمرین این جلسه رو انجام بدم میخام از اتفاق قشنگی که امروز برام افتاد صحبت کنم
و از سبحان عزیز که انقدر از صحبت هاش لذت بردم و خیلی اون و به خودم نزدیک دیدم
امروز صبح که رفتم مدرسه معلم به محظ اینکه اومد تو کلاس گفت پارمیدا بیا پیشم
من قراره بود برای انیمیشنی که قراره درست کنیم یک سری نمونه کارام و برای نرم افزار که باهاش کار میکنیم برای معلم بفرستم تا ببینه
بعد خودم هنوز میدونم که توی اون نرم افزار باید کلی چیز یاد بگیرم هنوز و تاحلا هم کارام و به کسی نشون نداده بودم هی برای خودم توی این 7 یا 8 ماهی که شروع کرده بودم به یاد گرفتن و اینا مدام نمونه کار برای پیجم و کارم میزدم
برگردیم پیش معلم
گفتش که پارمیدا تو که کارات خیلی عالیه استاد داشتی ؟ کسی بهت اموزش داده ؟ گفتم نه خودم یاد گرفتم هی میرفتم تو گوگل و یوتیوب و اینا فیلم میدم تمرین میکردم و یاد میگرفتم
بعد کلی از کارام تعریف کرد و گفت کارات خیلی خوب بود و من خیلی خوشم اومده حتی به یکی از همکارا نشون دادم گفته پارمیدا باید کلاس بزاره به معلم ها اموزش بده
من انقدر خوشحال شدممممم و با خودم گفتم ببین پارمیدا خدا داره معجزه میکنهههههه
کاری که تو هنوزم داری توش پیشرفت میکنی
خدا جوریییی دل ها رو برات نرمممممممم میکنه
راه و اسون میکنه
که تو حتی فکرش و هم نمیکردی
استاد از اون چیزی که فکر میکردم صد برابررررررررررررررررر خدا بهتر برام چید
خدایا همش به لطف توعه
همش به خاطر توعه که من و به جلو هل دادی و گفتی پارمیدا ادامه بده
هی بهم ایده هارو الهام کردیییی
هی زره زره تکامل و طی کردم و توهم طرف خودت و انجام دادی
خدیا عاشقتمممممممممممممممممم بی نهایت
از صبح مدادم بهم میگه که پارمیدا حواست باشه مغرور نشی ها حواست باشه که خدا اینکارو کرد
حالا تو باید بهم خودت اعتماد داشته باشی
عزت نفس داشته باشی
و ببینی که دیدی شد
دیدی تلاشت و تمرکزت نتیجه داد
از این به عنوان یک نمونه و الگو خوب تو زندگیت استفاده کن
خدایا مرسی که انقدر نزدیکی
استاد مرسییییییییییی که انقدر اموزه های عالی بهمون یاد دادین تا ایمان بیاریم و عمل کنیم
خب بریم سراغ تمیرین این جلسه بینظیر که خیلی دوسش داشتم
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
خدایا خیلی سپاسگزارم که علاقه ی زندگیم و خیلی به موقع و قشنگ بهم نشون دادی و هدایتم کردی
من عاشق انیمیشنم
الانم 16 سالمه و 2 ساله که توی این حوزه دارم زندگی میکنم و عشق میکنم
همیشه میگم اگه هزار بار برگردم عقب بازم میگم انیمیشن سازی
حاضرم توی این حوضه کارکنممممممممم بدون اینکه حقوق بگیرم
چون من کار نمیکنم عشق میکنم
اصلا وقتی بهش فکر میکنم و در حال ساخت و انجام پروژه هام حتی فکر کردن بهش قلبم و پر از پروانه میکنه
کلی خوشحال میشم و ذوق میکنم
و به لطف خدا دارم کار میکنم و ترسی خیلی بزرگ و خاصی تو این زمینه ندارم
ولی میبینم که هم کلاسی هام یا همسن و سالام همش تو سن نوجوانی و خوشی های زود گذر گیر کردن
حتی بعضی از روز ها که بچه ها حرف هایی میزنن که در فرکانس من نیست و ورودی های نامناسب سریع یا بحث و عوض میکنم یا سرم و با یک چیزی گرم میکنم
خیلی خوشحالم مثل اونا نیستمم
خیلی خوشحام که انقدر بین و من واون ها تفاوت هست
یکی از چیزی هایی حتی برای من ترس نشده و شده انگیزی پیشرفتم سن کم خودم عه
برقیه شاید بگن ما هنوز کوچییکیم بزار بریم دانشگانه دانشگاه تموم ش تازه کار پیدا کنیم و با حقوق بخور و نمیر پیش میریم تا اینکه به جایی برسیم
ولی من همش میگم تا کوچیکم دلم میخاد موفق بشم دلم میخاد وقتی هنوز به سن قانونی نرسیدم موفق شده باشم از لحاظ مالی دستم تو جیب خودم باشه
همیشه میگم ببین استاد تو 15 سالگی درامد داشته
تکرار میکنم تا ادامه بدم و ایمانم قوی بشه
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشوید (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت آن علاقه بردارید، چیست؟
من پیج خودم و زدم و به لطف خدا شروع کردم
و از اون موقع انقدرررررررررررر ایده و الهام میاددددددد
انقدر داره قشنگ به سوالاتم جواب داده میشه
خدایاشکرت
میدونم که این روزا بهم میگه که ادامه بده و تلاش کن من تلاشت و میبینم و بی نتیجه نمیمونه
خدایا ممنونم برای که سعادت شنیدن یک فایل جادویی و شگفت انگیز دیگه هم بهم دادی
استاد ممنونم برای این فایل بی نظیر
بابات اینکه تا اینجا کامنتم و خوندید از همتون تشکر میکنم
امیداوارم برای شما و خودم مفید بوده باشه
امیداوارم سعادتمند باشید هم در دنیا هم در اخرت
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام پارمیدای عزیزم
چقدر خوبه که تو این سن کم انقدر به فکر پیشرفت هستی.
تحسینت میکنم دختر عزیزم.
مطمئنا به لطف خدای مهربون که شنونده و بینا بر هرچیزی هست و تو رو و تلاشهات میبینه موفق میشی عزیزم.
ادامه بده دختر دانا.