این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای مهربان و سلام و درود به استاد جانم و دوستان عزیز هم پروژه ای
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتی؟
آخرین بار یک الهام درونی در مورد کسب و کارم به من الهام شد که در راستای آنلاین کردن کسب و کار یکی از کلاسهای حضوریم رو کنسل کنم و یکی از دورههام رو آپدیت کنم و به این ایده عمل کردم. البته هنوز نتایج زیادی از این الهام نگرفتم ولی مطمئنم که به هر حال باید این کار رو انجام میدادم و باید ادامه بدم و کم کم نتایجم بزرگتر میشه. منتظرم ایده قدم بعدی بهم الهام بشه چیکار کنم که مشتری جذب کنم و درآمدم بیشتر بشه.
یک الهام درونی هم در مورد رابطه ام بهم الهام شد که رابطه عاطفیم رو با خانواده هامون علنی کنیم و تقریبا این کار رو باهم انجام دادیم و تا حدی مطرح کردیم. تا الان خوب پیش رفته و عکسالعمل مناسبی دیدیم ولی هنوز کامل انجام نشده و مطمئنم اگر کامل انجامش بدیم و رابطه مون کاملا علنی بشه خیلی فکرم بازتر و درگیری ذهنیم کمتر میشه.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش ندادن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
من چند سال پیش یه نشانههایی دریافت کردم و حس کردم که باید مهاجرت کنم و با وجود ترسهام به این ایده عمل کردم و این مهاجرت سراسر برام خیر و برکت بود و درآمدم چند برابر شد و یکی از نقاط عطف زندگیم شد.
من در مورد کسب و کار شخصیم ایدههایی دریافت میکنم اما به اندازه کافی هوشیار نیستم، تمرکز ندارم و باورهای محدودکننده زیادی دارم بنابراین اونها رو به اندازه کافی عملی نمیکنم بخاطر همینم هنوز بعد از چند سال تو زمینه مالی پیشرفت زیادی نکردم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
من تصمیم گرفتم کسب و کارم رو آنلاین کنم و اول پیج اینستاگرام و کانال تلگرامم رو رشد بدم و بعد برم سراغ سایت. برای رشد پیج و کانالم تنها چیزی که میدونم باید انجام بدم اینه که بصورت مستمر محتوا تولید کنم و هیچوقت وسط کار استاپ نشه. دوم اینکه باید بیشتر آموزش ببینم تا محتواهای بهتری بتونم تولید کنم. سوم باید دورههای جدید و آماده فروش تولید کنم. همه اینها مستلزم تمرکز بسیار بالا و کمالگرا نبودن هست. پس باید سعی کنم عواملی رو که تمرکز منو میگیره حلشون کنم و کمالگرا هم نباشم و برای کار خودم ارزش قائل باشم.
بله درسته گل گفتی من باید روی هدایت بیشتر حساب کنم من گاهی اصلا یادم میره که هدایتی هم هست و فکر میکنم همه کارها رو خودم باید انجام بدم و درنتیجه تو ذهنم اون کارها انقدر سخت میاد که هی به تعویق میندازم یا حتی کلا بیخیالش میشم.
الان که گفتی هدف آخر رو تجسم کن حسم خوب شد. هزاران نفر میلیون ها نفر کسب و کار آنلاین پررونق دارن پس میشه امکان پذیره شدنیه ماهم میتونیم داشته باشیم.
من باید هر روز به محض بیدار شدن از خواب بگم خدایا خودت هدایتم کن من این خواسته ها رو دارم من نمیدونم من نمیفهمم تو همه چیزو میدونی بر همه چیز آگاهی ایده های ناب الهام کن نشونه بده دستان مهربانت رو بفرست تا بهم کمک کنن مسیر رشد کسب و کارم رو قدم به قدم بهم بگو خدایا واضح بهم بگو هر کاری بگی انجام میدم.
این آگاهی ها خیلی فراره هر روز باید تکرار بشه. خدایا به من و دوست عزیزم مهسا جان کمک کن هدایتمون کن تا کسب و کار آنلاین خودمون رو رشد بدیم.
فرشتگان را میبینی که بر گرد عرش خدا حلقه زدهاند و با ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند؛ و در میان بندگان بحق داوری میشود؛ و (سرانجام) گفته خواهد شد: «حمد مخصوص خدا پروردگار جهانیان است!»
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من…
سلام به بچه های در پیله ی تغییر فرو رفته به سمت پروانه شدن…
سلام و سلامتی و نوروعشق و رحمت الله به قلب سلیمتون…
استاد شایسته ابتدا روی صحبتم به شماست:
خبرت هست از خوبی خودت بی خبری؟!
استاد شایسته من یکی یادم نمیاد قبل از من کسی توی کامنت هاش،شمارو استاد صدا زده باشه،حداقل من ندیدم….
واین اتفاق دقیقا بعد از لانچ بروزرسانی دوره ی حل مسئله توی ذهن من اتفاق افتاد که بابا ایشون خودشون حق استادی به گردن من دارند و این کمترین کاری که من میتونم برای سپاسگزاری ازشون انجام بدم،من دیگه اجازه ندارم به غیر از استاد،جور دیگه ای ازشون بنویسم.
نه که فکر کنید فقط توی کامنت هام مینویسم نه،دوستانِ عزیزِ بیرون از سایت من میدونند که هیچ وقت اسم شما رو بدون پیشوند استاد از دهن من نشنیدن چون اینیک نیروی قلبیه،نه لفظ قلم وادا و اطوار …
امروز نشانه ی روزانه م معرفی روانشناسی ثروت 2 بود:
«آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 2» در یک نگاه – گروه تحقیقاتی عباسمنش
من این فایل رو تاحالا نشنیده بودم،وقتی استاد صدای ویس شمارو در ادامه ی صحبت هاشون گذاشتن،و شما اینطور شروع کردید که سلام آقا،صبح زیباتون بخیر،من اینور از عمق جانم میگفتم: اِی الهی قربونتون برم که انقدر نازنید،انقدر دلنشینید…
ودر ادامه صحبت های شما در مورد بسته ی روانشناسی ثروت 2 من رو واقعا به فکر فرو برد که چطور انقدر استادوارانه همه چیز رو تحلیل میکنید…
مثلا همین فایل گام نهم پروژه !
به خدا قسم منی که گاهی فکر میکنم خیلی خوب دارم روی خودم کار میکنم،وقتی دیدم شما ازین صحبت های استاد انقدر نکته درآوردید،گفتم من اگر صدبار این مکالمه روگوش میدادم نمیتونستم انقدر دقیق سرفصل بنویسمواز لابه لای جملات استاد اینطور ماهرانه قانون رو بیرون بکشم.
حتی از اول پروژه تا الان،من بیشتر ازینکه از توصحبت های استاد نکته دربیارم،دارم خط به خط توضیحات شمارو توی دفترم مینویسم و باورتون نمیشه هرجمله ای که مینویسم واقعا به فکر فرو میرم ودقیقا مثل شما که برای استاد عباس منش گفتید،یک صدای تویقلبم میگه: استاد شایسته شما بی نظیری،شما بی نظیری،شما بی نظیری…
همین الان هم از اسپیکر خونه داره این آهنگ پخش میشه:
فرشته ها روی زمین همیشه پیدا نمیشن،فرشته ها تو خونه ی زمینی ها جا نمیشن…تو ماه زیبای منی،از آسمون ها اومدی…
خلاصه که استاد شایسته،تمام قد به احترام شما میایستم و کلاه از سرم برمیدارم و به احترامتون یک سلام نظامی میفرستم با تموم قلبم،الهی که به قلب خوشگلتون بشینه…
حالا برم سراغ تمرین گام نهم:عمل به الهام درون!
من به یک خودشناسی ودرک عمیق تری از خودم رسیدم اونم اینکه به هیچ عنوان دوست ندارم درمورد قانون،قرآن و چیزهایی که میدونم با کسی حرف بزنم.
یعنی انقدر این موضوعات برای من ارزشمند و گرانبهاست که تا کسی نیاد و ازم درخواست نکنه،درحدی که من نبینم این داره خودشو تیکه پاره میکنه تا چیزی بدونه،هیچی نمیگم،هیچی.
هروقت دیدم طرف دیگه روی خودش نفت ریخته و فندک دستش گرفته و داره میگه یا میگی یا خودمو آتیش میزنم :/ اون موقع شاید حرف بزنم :/
قبلا اینجوری نبودما،قبلا میخواستم برم به همه قانون رو ثابت کنم،به همه بگم مسیر چیه و فلان،قبلا دوست داشتم همه شبرممهمونی،دوستداشتمهمیشهدورمشلوغ باشه و هرچقدر رفیق بیشتر داشتم احساس بهتری داشتم ولی هرچقدر بیشتر گذشت،من ساکت تر شدم،بیشتر خواستم فقط روی خودم کار کنم،دایره ی ارتباطیم بسیار محدود شد،دوست دارم فقط تنها باشم،نه دوست دارم جایی برم،نه دوست دارم دورم شلوغ باشه،نه دوست دارم حرف بزنم،نه دوستدارمزیاد بشنوم.
دوستدارم من باشموخدا و صدای استاد و قرآن و چیزهایی که خودم دوست دارم بنویسم.
برایهمین وقتی یک برنامه ی مهمونی پیش بیاد من انقدر مقاومت میکنم که دیگه خدا با پس گردنی منو میفرسته اونجا:)))
بعد که میرم میگم یا امامزاده های جماهیر شوروی،خدایا تو منو آوردی اینجا که این نشونه ها رو بهم بدی؟!که این هارو ببینم؟!که اینجوری قلبم بهت قرص بشه؟!
یعنی نشونه ها از تابلوی (consider it done) که استاد جان تو جلسه 4 دوره ی هم جهت با جریان خداوند گفتند سنگین تر…
در حدی که میتونه من رو از بعد زمان ومکان خارج کنه و اون لحظه فقط دلم میخواد با خدا حرف بزنم و بگم آخه تو چه جوری این همه چیز رو باهم هماهنگکردی…؟!
خلاصه که در راستای شکستن مقاومت های درونی،احساس میکنم خدا برام یک سری پلن ها میچینه.
مثلا این هفته من هدایتی،دوسه روزی رفتم خونه ی پدری،بعد اونجا که بودم متوجه یک سری مسائل شدم که در حالت عادی اگر نمیرفتم نمیفهمیدم،مثل پلن ریختن برای سرمایه گزاری های جدید و …
دیروز که تو خونه ی خودم بودم و سرگرم کارهای خودم و گوش کردن به صدای استاد،صدای قلبم بلند شد که باید بری درمورد این موضوع سرمایه گزاری این راهنمایی رو به فلانی بکنی.
ازون اصرار ازمن انکار…
_برو این موضوع رو بهشون بگو.
_من چیزی نمیگم.
_من بهت میگم بروبگو.
_من چیزی نمیگم.
_من دارم بهت دستور میدم باید بری اینوبگی.
_برای چی من باید بگم؟!نه من نمیگم.
_مسئولیت این کار با توعه.
_من نمیگم،من میدونم مقاومت میکنه.
_به تو ربطی نداره،مقاومت اون به تو ربطی نداره،توبروچیزیکهبهت گفتمروبگو.
دیگهصدای قلبم انقدر بلند بود که نمیزاشت روی هیچ چیز دیگه تمرکز کنم.
یک چندتا نفس عمیق کشیدم و طبق عادت رفتم سمت رفیق همیشگیم قرآن،گفتم خدایا خداوکیلی این تویی داری حرف میزنی؟!یا من توهم زدم؟!
آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا رامی ستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بی نهایت پاکیزه و توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
خلاصه که بالاخره تسلیم شدم و اون چیزهایی که بهم گفته شد بهشون بگو رو با کلی سلام وصلوات براشون نوشتم.
نتیجه هم دریافت احترام متقابل،تشکر فراوان بود.
هرچند که در پذیرش اصل صحبت های من باز هم مقاومت بود اما کاملا متوجه شدم که این پیغام از طرف خدا در بهترین زمان به دستشون رسیده…
من کلا 2 تا پیام بیشتر ندادم و سریع هم خداحافظی کردم:/ ولی تا چند ساعت فکرم درگیر بود که برای چی من باید این صحبت هارو برم بگموقتی یکی نسبت بهشون حتی یک ذره مقاومت داره؟!واحساس ناراحتی توی قلبم داشتم.
بعد که من پیگیر افکار توی سرم شدم دیدم من خیلی برام مهم بود که حتما همون لحظه تایید بشم وطرف جامعه بدره و سر به کوه وبیابونبزاره و بهم بگه واااای تو منو نجات دادی و فلان…بعد چوناینارو نشنیدم بهم برخورده:/
دیشب که داشتم متن آگاهی های اینفایلروتو دفترم مینوشتم و رسیدم به اینتیکه :
ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی.
همون جا جوابمو گرفتم،گفتم من نباید برای عمل به الهامات درونم دنبال نتیجه ی فوری باشم،این منو از مسیر هدایت ها دورمیکنه،این منو تو مسیر پرمقاوت ذهنی میزاره،من فقط باید تسلیم باشم و به چیزی که بهم گفته میشه گوش بدم وتمام،بقیه ش رو باید فقط به خدا بسپارم و مسیرم رو ادامه بدم…
ضمن اینکه به یاد داستان رفیق جادوییم،فاطمه جان افتادم.
وقتی به قلب فاطمه جان الهام شد که برو وسعیده رو بیرون از سایت پیدا کن،خب اینور داستان من اصلا توشرایط خوبی نبودم،تو یک محیط غیر هم مدار،درحالیکه از کارمم بدون هیچ حمایتی انصراف داده بودم و با تموم توان داشتم کنترل ذهن میکردم تا بتونم قدم بعدی رو دریافت کنم.
وقتی فاطمه جان اومد گرگان و بهم زنگ زد،من اصلا شرایطش رو نداشتم که برم بیرون ببینمش…
بعدشم که کلا یکی دوبار باهم تلفنی صحبت کردیم وتمام.
خدا میدونه اون بنده ی خدا چقدر نجوا توی سرش داشته که چرا رفتی دنبالش؟!اون که اصلا نیومد تورو ببینه؟!چرا اصلا باید میرفتی پیداش میکردی؟!
20 روز بعد وقتی به من الهام شد برو کیش هم من چیزی به کسی نگفتم،حتی فاطمه جان…
چه زمانی،فاطمه فهمید من کیشم؟!
ساعت 3 صبح که به من پیامداد که مادربزرگ مرحومشون همچین خوابی دیدند…
اون موقع تازه فاطمه جان فهمید که چرا قلبش بهش میگفت برو و سعیده رو پیدا کن…
ونتیجه ی این تسلیم بودن فاطمه جان،باعث خلق یک همچین معجزه ای شد که در تاپ کامنت فایلِ سنگین(تسلیم بودن در برابر خداوند) قرار گرفت،وخدا میدونه تا سال ها بعد میتونه چه سلطان مبینی باشه برای کسایی که میخوان تو مسیر اعتماد به خدا و تسلیم بودن حرکت کنند…
اصلا من چی کار دارم آیا برای بقیه نورهدایت داره یا نه؟من خودمروزی هزاااار بار باخودم باید تکرار کنم اون معجزه رو و هزار بار باید تویدفترم بنویسم:
درها از جایی باز میشه که تو فکرش رو نمیکنی،فقط ادامه بده!
اینم از ردپای منتو گام نهم پروژه،خداروصدهزار مرتبه شکر نه قدم پربرکت رواومدیم و نه قدم پربرکت تر دیگه هنوز در انتظارمونه…
وایی شکرت چقد زندگیم بهشتی شده با شما وداره بیشترم میشه
سلام پیام خدا برای من سعیده نازنین
راستش از خداجونی هدایت الهام حمایت عشق یه چیزی توی این مایه خاستم واروم اروم قلبم شروع به باز شدن کرد وبا کامنته شما قشنگ باز شد واون احساس طلایی وصل شدن واختل خدا باهام بهم دادی
راستش یه اگاهی خاستی بهم داد
ویه نشونه بود برام راستش
با پتوم مثل پیله بهش پیچیده بودم که با جمله شما این همزمانی برق از سرم پرید
ودیگه گفته داری پروانه میشی جون گرفتم
ممنون خداجونی اون عشقی وحمایت ارامشی که خاسته بودم اسوده بهم دادی شکرت
راستش اون اگاهی رهایی بود ولدت بردن
راستش تو قلبم همیشه خواسته تو دل طبیعت رفتن بود ودیگه از زندگی معمولم لذتی نمیبردم
تا اینکه سعی کردم رها باشم ینی هر جایی بودم برای خودم پیله ای لذت بخش بسازم
تا اینکه
اروم اروم به ارامش رسیدم وتونستم با خونم با خونه مامان اینا رفیق باشمو سپاسگزار حتی به خودم گاهی هدیه تنهایی بدم حتی ایده هایو بزنم برای لدت بردنموتا اونجا بودم خوشبگزرونم ومنی که همیشه ناراضی بودم ونمیتونستم حال کنم دیگه رها بودم ومقاومت نداشتم واسوده لذتمو میبردم:)))رهااا بودمم
بعددوتا جمعه به خوبی خوش گزروندم به لطف خدا خداجونی سفر جادویی برام اوکی شد
حالا فک کنم این تمرین
ازادی مکانی باید روی همه چیز پیادش کنم
مثلا الان با افراد زندگیم تنها با همشون در صلح قرار بگیرم وهمیشه توی پیله لذت بخشم باشم
میدونی یه درس یه چراغی که برام روشن شد لدت بردن با نکات کوچیکه
گاهی باید انقد یه ادم صمیمی باشه یا اونجا انقد سرسبز باشه تا ما لدت ببریم
ولی
همونجایی که ماهستیم همون روابطی که داریم
همون خونه دنج با صفا ساکت امنمونم لذت بخشه
گاهی خیلی تقلا میکنیم تا لدت ببریم ادمارو تغییر بدیم یا مکانمون انقد تغییر بدیم تا لدت بخش باشه ولی باید این مهارتو حرفه ای بشیم توجه به زیبایی ها حتی اگه کوچیکه کوچیکن خخخ حتی اگه اندازه مولکولی باید ببینی باید ببینی لدت ببری
چرا این رو من باید به شما بگم واقعا نمیدونم. حتی خودمم این کتاب رو نخوندم و سالهاست اسم این کتاب توی ذهنم نبود. به خدا هم گفتم آخه من سر پیازم، ته پیازم؟! ولی حسم قوی میگه باید این رو بهتون بگم. بدون توضیحی. گرچه بخوام جریانش رو بگم اینه که با یادآوریش برق از کله خودم میپره.
و اگر خداوند (براى آزمایش و رشد، یا کیفر اعمال)تو را با (اسباب) زیان و آسیب درگیر کند، جز خودش
هیچ کس برطرف کننده آن نیست و اگر خیرى به تو برساند، پس او بر هر چیز تواناست.
سلام عشق عزیزم
سلام سعیده نورانی پروردگارم
ای جان ای جان باز هم مثل همیشه گل کاشتی
و یه کامنت عالی دیگه
سعیده جانم منم همون روز نشانه روزانه ام معرفی روانشناسی ثروت بود ولی ثروت یک!
تا یادم نرفته بگم اون ویدیویی که از باشگاه برای سمی جان فرستاده بودی و بهش گفته بودی میتونه برای من هم بفرسته رو فرستاد و دیدم و کلی تحسینت کردم!
چقدر چهره ات خوشحال و راضی و مفتخر نشون میداد از کلاه جدیدی که برادر عزیزت بهت هدیه داده و عین کلاه استاد جانه!
عزیز دلم امروز بعد از دو هفته که برای کار دندونام رفته بودیم تهران و یکشنبه شب برگشتیم طالقان زیبا،
برای پیاده روی رفتم تو کوچه باغهای زیباش که هرجا رو نگاه می کنی برگهای خشک و بسیار زیبای رنگین کمانیه که رو زمین ریخته و وقتی پاهامو روشون میزارم صدای خشخش طوری میده که خیلی قشنگه..
و رفتم تا رسیدم به رودخونه، و روی یک تخته سنگ بزرگی که داخل آب بود نشستم فایل مراقبه فراوونی رو گوش کردم و خیلی دلم خواست که شما هم در کنارم بودی
وای سعیده جان همین که درباره شما نوشتم اذان صبح شد!!
برم صلاتم رو اقامه کنم بعد به امید خدا میام بقیه شو مینویسم
——-
خدا رو صدهزاران بار سپاس که توفیقم میده در مقابل عظمت و بزرگیش اعلام بندگی و فروتنی کنم
خدا رو صدهزاران بار سپاس که برای خودم و شما همه خانواده توحیدی و بهشتی و صمیمی عباسمنش دعا کردم
سعیده جانم دیروز و دیشب هم کلی با دوستای مشترک بیرون از سایتمون درباره خاطرات خوش و شیرینی که با شما داشتم صحبت کردم
و با سمیه جان درباره همین کامنتت صحبت کردیم و هردوتامون به هم گفتیم دلمون میخواد برات پاسخ بنویسیم:))
خدا روصدهزاران بار سپاس برای همه نعمتهام که یکی از قشنگترینهاش وجود ارزشمندت توزندگیمه
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
عاشقتم و بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جان برات درخواست میکنم
به امید دیدن روی نورانی تر و ماه تر از ماهت در بهترین زمان و مکان
با سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش و سرکار خانم شایسته و همه دوستان عزیز
در خصوص الهاماتی که خدا به من کرده من بهش گوش دادم دومورد را میخواهم خدمت شما عرض کنم مورد اول برمیگرده به حدود 10 سال پیش اون موقع من یک مغازه کافنت و خدمات کامپیوتری داشتم خداوند چند روز قبل از این ایده الهامی به من کرد و من را هداست کرد به سمت برنامه نویسی و طرح ایده یک سایت را به من الهام کرد یک روز بعد از ظهر که توی مغازم نشسته بودم انگاری یک نفر بهم گفت که برو یک لب تاب بخر با اینکه من واقعا حدودا 1 میلیون پول داشتم سریع همون لحظه با خانمم رفتم بازار و یک لب تاب با قیمت حدود 2.5 میلیون قصدی خریدمکه 1 میلیون اون را دادم و بقیش شد قصدی به خداوندی خدا قسم 10 روز نگذشت همین لب تاب من شد 10 میلیون تومن که اگر به اون الهام گوش ندده بودم دیگه باید برای همیشه لبتاب را از ذهنم می انداختم بیرون.
مورد دوم که باید بگوییم برمیگرده به سال گذشته من کتاب زیاد دارم در موردبرنامه نویسی و کد نویسی مختصم خودم قبلا کتابها را ترجمه میکردم حالا نه ترجمه خیلی تخصصی ولی خوب اونجور بود که خودم میفهمیدم منظور متن کتاب چیه تا اینکه پارسال ایده آمده به ذهنم برو فقط ترجمه میکنی بخوان و همزمان تمرین کن فقط ترجمه نکن و واقعا خیلی بهم کمک کرده خیلی خوشحالم بری اینکار .
خداوند همیشه به من لطف داشته و الان به شدت خودم تک و تنها دارم روی یک سایت بین المللی کار میکنیم تنها مشکلی که دارم نمیدونم چرا کارم به درآمد نمیرسه البته دارم کارم را بهتر میکنم و یه جورایی گسترشش میدم.
یکی از مواردی که به من الهام شد این بود که یک شب بارانی دخترم میخاست بره مهمونی و باید از محل آموزشگاهش میرفت. قرار بود یکی از دوستاش بیاد دنبالش … یه حسی به من گفت که خودم برم دنبالش و من علیرغم مخالفت دخترم و با اینکه او ناراحت شد ، رفتم دنبالش و رسوندمش
و اون دوستش موقع رفتن به مهمونی تصادف کرد و خلاصه اتفاقات بدی افتاد.
خدا رو شکر که به من گفت چیکار باید بکنم
که البته خداوند همیشه در حال هدایت ماست و این ما هستیم که باید به این حرف گوش جان بدیم
خدایا ما را به راه راست هدایت کن ، راه کسانی که به آنها نعمت داده ای ، نه کسانی که به آنها غضب کرده ای و نه گمراهان
دنبال نشونه هایی میگردم که بتونم به دلار درآمد کسب کنم. نمیدونم کسب درآمد به دلار کاریه که باید الان انجام بدم یا نه. برای همین میخوام نشونه ببینم.
رها رو گذاشتم توی کالسکه و رفتم توی خیابون قدم زدم. چیزهایی که احساس کردم نشونه هستن برای تایید کاری که میخوام انجام بدم رو یادداشت کردم:
1. در جلسه ی چهارم عزت نفس استاد ازمون میخوان که کارهای بزرگی انجام بدیم و از منطقه ی امنمون خارج بشیم چون جهان به جسارت و شجاعت پاداش های بزرگی میده.
2. در یک سایت یه مطلب در مورد درآمد دلاری از آموزش زبان خوندم. اون سایت، همون سایتیه که من چند سال پیش توش یه حساب باز کردم که پی پالم رو فعال کنم اما چون ویزا میخواست، فقط تونستم قسمتی از ثبت نام رو انجام بدم و پروفایلم رو کامل نکردم چون در حال حاضر ویزا ندارم.
3. سه تا توریست دیدم که داشتن با هم صحبت میکردن و راه میرفتن. (من خیلی وقت بود توریست ندیده بودم.)
4. دوتا توریست دیگه هم دیدم. چه عجیب!
5. پشت ویترین یه مغازه یه تیشرت بود و روش نوشته بود:
Why not
Of course
Completely
Totally
برگشتم خونه و کمی در مورد درآمد دلاری با چت جی پی تی صحبت کردم و فهمیدم خیلی از سایت ها اجازه نمیدن از ایران در سایتشون فعالیت کنی.
این شد که بیخیال شدم و دوباره شروع کردم به ساختن پکیجم و خواستم همون راهی که قبلا میرفتم رو برم.
عصر که شد رفتم قسمت نهم پروژه ی تغییر را درآغوش بگیر رو دانلود کردم و توی قسمت توضیحات، با این جملات مواجه شدم:
6. اگر میخواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه ای گرفتی؟
در قسمت نظرات بنویس چه تجربه ای از گوش کردن یا گوش نکردن به هدایت درون داری، وقتی به آن عمل کردی چه نتیجه ای گرفتی، الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
به نظرم هدایت از این واضح تر نمیشد!
خدا داره بهم میگه حرکت کنم و به دلار درآمد کسب کنم.
من در حال حاضر تمام شرایط تدریس آنلاین رو دارم. من همین الان هم دارم به صورت آنلاین کلاس برگزار میکنم و زبان آموزم ایرانیه. اما اگر بخوام به دلار کسب درآمد کنم، به احتمال بسیار زیاد زبان آموزانم ایرانی نخواهند بود.
من از برداشتن این قدم میترسم چون من رو از منطقه ی امنم دور میکنه. اما اگر خداوند بهم گفته این قدم رو بردار، من تسلیمم.
خدایا خودت بهم توانایی برداشتن این قدم رو بده و ترس هام رو در دل ایمانی که بهم میدی غرق کن و به من جرات و جسارت عمل کردن بده.
خدایا من مسیر رو نمیبینم و هیچ چیزی از هیچ جایی نمیدونم.
فقط توی تاریکی کامل، دست تو رو گرفتم و دارم پیش میرم.
هدایتم کن که من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.
خدایا بهت امید دارم و فقط به تو توکل کردم، برای همین هم دارم حرکت میکنم چون پشتم به تو گرمه.
دستم رو محکم بگیر و اجازه بده روی شونه هات بشینم و از مسیر لذت ببرم.
سپاسگزارم.
18 ابان 1404
امروز نوت برداری جلسه ی چهارم عزت نفس تموم شد. نشونه ی دیگه ای که گرفتم تمرینات این جلسه بود:
7. الگو برداری از افراد موفقی که با همین شرایط و امکانات و توانایی های تو، به موفقیت های مد نظر تو رسیدن.
8. خواسته هایی رو بنویس که تا حالا براشون قدمی برنداشتی. بعد ترس هایی رو شناسایی کن که مانع برداشتن اون قدم ها شده و برای ورود به دل اون ترس ها یه برنامه ی جدی بریز.
خدا جونم تو در کمتر از 24 ساعت برای برداشتن این قدم به من هشت تا نشونه دادی.
این هم یک نشانه ی دیگه که وقتی خواستم کامنت بذارم دیدمش:
9. یکی از مهمترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایتهای درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباسمنش تأکید میکند که وقتی انسان به ندای درونش گوش میدهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ میدهد. این ندای درونی گاهی بیدلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق میدهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس میشود و عمل میکند، بعدها متوجه میشود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواستهاش برساند.
اون زمانی که فکر کردم دارم اشتباه میکنم و قرار نیست این قدم رو بردارم و بی خیالش شده بودم، تو باز هم بهم نشونه دادی و گفتی باید این قدم رو بردارم.
خدا جونم من یه نشونه ی دیگه هم دیدم.
10. دارم سفر به دور آمریکا رو دانلود میکنم و تصویر قسمت 143 یه تابلوئه که روش نوشته:
Climbworks
من اینطور برداشت کردم که بالا رفتن جواب میده! اگر تو به ندای قلبت گوش کنی و در این مسیری که پر از نشانه بود حرکت کنی و بالا بری، قطعا جواب میگیری و به اهدافت میرسی. چون بالا رفتن تو رو به موفقیت میرسونه.
خدایا من عاجز و ناتوانم در برابر حد توانمندی های تو.
خدایا من هیچی از تدریس آنلاین به زبان آموزان غیر ایرانی نمیدونم.
اصلا نمیدونم در چه وبسایت هایی میتونم تدریس کنم که برای ایران محدودیتی نداشته باشن.
خدایا مغز و دانش و اطلاعات من در این زمینه بسیار محدوده و من واقعا هیچ چیزی نمیدونم.
تنها چیزی که میدونم اینه که با شرایط الانم قابل اجراست و فقط باید کمی بند کفش هام رو محکم تر کنم.
خدایا اگر دستم رو نگیری من غرق میشم.
میخوام دعوتت رو بپذیرم اما میترسم. تو ایمانم رو بیشتر کن و بهم جرات و جسارت غلبه بر این ترس رو بده.
خدایا من از همین حالا شروع به افزایش اطلاعاتم در این زمینه میکنم چون این وعده ی تو بوده.
من روی تو حساب میکنم نه روی چت جی پی تی و نه روی هیچ عامل دیگه ای.
چون اگر قرار بود همون مسیر قبلی رو برم، اون زمانی که بیخیال شده بودم دوباره بهم نشونه نمیدادی.
تو از همون ابتدای مسیر افزایش درآمد بهم گفتی:
“سفری که آغاز میکنی با آگاه سازی ماست…” و من روی تو و حقانیت وعده هات حساب کردم.
چه کسی از تو به وعده هاش وفادارتره؟ هیچکس! هیچکس در کیهان نیست که به وعده ای که میده به خوبی و بی نقصی تو عمل کنه.
پس خدایا دستم رو بگیر و من رو ببر که این مسیر برای من بسیار ناشناخته و ترس آوره.
هدایتم کن و من رو به جایگاهی که بهم لیاقت کسب کردنش رو دادی برسون.
با این همه نشانه ای که بهم دادی، دیگه دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
میترسم اما انجامش میدم.
هیچی نمیدونم ولی واردش میشم. چون میدونم تو اونجایی.
اگر بهش برسم ایمانم قوی تر و قدم های بعدیم استوارتر میشه.
علاوه بر این که درآمدم هم افزایش پیدا میکنه.
خدایا من میدونم خودت بودی که تمام این نشانه ها رو به من دادی. پس خودت هم از درست ترین و بهترین و ساده ترین مسیرها هدایتم کن.
من رو روی شونه هات بنشون و خودت من رو ببر که از این راه هیچی نمیدونم.
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم
سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم
سلام به تک تک دوستان هم مسیرم
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
• چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
• وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
• الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
این روزها خیلی بهتر جنس این الهامات رو درک میکنم
وسعی میکنم آگاهانه بهش عمل کنم
اتفاقی که اخیرا افتاد این بود ماکت شهری که واسه زهرا ،با همکاری خانوادگیمون درست کرده بودیم زهرا شخصا به تنهایی توانایی بردنش رو نداشت
زنگ معلمش زدم وشرایط رو توضیح دادم واسشون
وهماهنگ کردم گفتم تا ده دقیقه دیگه همسرم میاره مدرسه لطفا تحویل بگیرین، ایشون هم گفتن چشم حتما
وقتی همسرم ماکت رو بردن به ذهنم اومد که باز باهاشون تماس بگیرم وبگم که همسرم اومدن لطفا به زهرا بگین بیاد دم در مدرسه باباش اومد راهنمایشون کنه بیاره کلاستون تحویلتون بده
که به این الهام قلبم گوش نکردم وهمسرم هم ماکت رو برده بود،دفتر مدرسه تحویل یکی از خانم ها داده بود.
ساعت یک وقتی همسرم زهرا رو از مدرسه آورد خونه ازش پرسیدم نظر خانم وبچها در مورد ماکتت چی بود؟زهرا گفت ما چیزی ندیدیم خانم معلم گفت مامانت تماس گرفته امروز ماکتت میارن من هرچی منتظر موندم نیومدین،چرا ماکتو نیاوردین؟
من متعجب سریع زنگ معلمش زدم که زهرا چی میگه ما ماکت رو آوردیم مدرسه تحویل دادیم معلم زهرا هم گفت منم چیزی ندیدم همینطور که داشت تلفنی بامن صحبت میکرد یکنفر از اونور بهش گفت آره آوردن من تحویل گرفتم گذاشتم توی دفتر بهداشت،که معلمش گفت الان میرم تحویل میگیرم
یعنی اگه من به ندای قلبم گوش کرده بودم،وهمون لحظه یه تماس با معلم گرفته بودم وازش خواسته بودم زهرا رو بفرسته دم در این اتفاق نمی افتاد.هرچند که همین اتفاق باعث میشه ازش درس بگیرم وبیشتر ودقیق تر حواسم به الهامات قلبم باشه.
یکی دیگه از الهاماتی که بهش گوش کردم:
دوره شب عروس که سال گذشته بهم الهام شد وبهش عمل کردم ودراین دوره ثبت نام کردم وکلی آموزشهای عالی دیدم چقدر شرکت دراین دوره اعتماد به نفسم زیاد شد چقدر به کارم ومهارت ایمان پیدا کردم
استاد بعداز پنج ماه شرکت در این دوره باز بهم الهام شد دیگه ادامه ندم وتا همینجا کافیه درست بعداز تعطیلات عید یک روز قبل از 14هم فروردین با یکی از بچهای دوره که باهاش میرفتم آموزشگاه تماس گرفتم وهماهنگ کردم که فردا باهاش بریم آموزشگاه شبش یه حسی در وجودم میگفت که دیگه ادامه ندم وهمین اندازه که رفتم کافیه،اول واسم روشن هم نبود که چرا نباید ادامه بدم وخداروشکر بهش عمل کردم و دیگه ادامه ندادم،استاد بعدهاش که با دوستم تلفنی صحبت میکردم خیلی ناراضی بود از شرایط ووضع آموزشی کلاس ومیگفت اصلا شرایط مثل شروع وماهای اول دوره نیست وهمه ناراضی هستن ونه را پیش دارن نه پس
استاد از طرفی این اواخر میدیدم که جو کلاس به سمتی داشت میرفت که همه در مورد اتفاقات نامناسب مملکت صحبت میکردند واین موضوع هم واسم قابل تحمل نبود وباید اعراض میکرم.
هربار که به این موضوع فکر میکنم سپاسگزار خداوندم میشم که ادامه ندادم وخیلی با احساس خوب ورضایت کامل ودر زمان مناسب وبا یک ذهنیت مثبت از آموزشگاه دیگه ادامه ندادم.
در حال حاضر هم قصد راه اندازی بیزینس خودم رو دارم ومنتظر نشانه ها والهامات خداوندم هستم وایمان دارم در وقت مناسب بهم گفته میشود .
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و دوستای عزیزم تو این سایت بهشتی
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
یادمه یه زمانی خیلی نگران تشکیل خانواده و ازدواج بودم و همیشه میگفتم قبول مسئولیت یه زندگی خیلی سخته و میتونه خیلی مشکلات ایجاد کنه و یادمه یه فایلی از استاد گوش میکردم که اونی که میره و قدم برمیداره و ازدواج میکنه شجاعت داره یاور داره ایمان داره که خدا کمکش میکنه چرا باید به مشکلات فکر کنه وقتی باور داره به قدرت خدا و نیرویی که همواره کمک میکنه و نشونه اعتماد به نفس به اون ادم و نشونه ایمان و اعتمادش به خداست واس همین همون موقع ها این جرقه تو ذهنم خورد که به فکر ازدواج باشم با اینکه من در کل پسر خیلی اهل رفیق بازی و شب نشینی و این داستان ها نبودم و مثل خیلی ها که ازدواج در واقع یه مرحله ای میبینن که خیلی محدود میشن و دیگ نمیتونن به کاری برسن و زندگی کنن و تفریح کنن خلاصه خیلی وقت بود با شخصی در ارتباط بودم و یادمه دل به دریا زدم و شروع کردم مقدمات این اتفاق چیدن و اون مراسم ها و خلاصه همه چیز و بعد همش این موارد از همه جا میومد که یکی میگه عروسی بگیر پشیمون میشی نگیری یکی میگه نگیر پول مفت میخوای بدی یه عده بیان استفاده کنن تهش میگن اینجاش اینجوری بود و اونجاش اونجوری بود هر کاری هم کنی تهش همه چیز نمیتونه عالی باش و یادمه یه حسی بهم میگفت که نه باید یه مراسم خوب بگیرم چن واقعا حس میکردم اگه نگیرم پشیمون خواهد شد فارغ از اینکه بقیه چی میگن و چه اتفاقی میفته رفتیم با خانومم و کلی با ذوق و شوق دنبال باغ و لباس و آرایشگاه و … و چقدر خوب بود اون روزها چقدر لذت بخش بود هر روز یه کاری بود هر روز یه جایی باید میفرتی سفر رفتن واسه کیلیپ گرفتن ها و این همه تدارکی که باید ببینی خلاصه رفتیم و همه کارها رو انجام دادیم و روز مراسم رسید و جالب همه قبلش میگفتن روز عروسی به همه خش میگذره به غیر از عروس و داماد از بس که استرس دارن و جالبه ما اصلا استرسی نداشتیم از صبح همه چیز عالی انجام شد تا شب و شب هم تو مراسم تا دم صبح من و خانومم فقط رقصیدیم و لذت بردیم و هنوزم هر کی ما رو میبینه میگه بهترین عروسی که تا حالا رفتیم عروسی شما بوده و خودمم هر وقت که این روز یادم میاد به عنوان یکی از بهترین روزای زندگیم ازش یاد میکنم و خیلی خوشحالم که به اون ندای درونی که گفت اول اقدام کن و نترس و بعد مراسم خوب بگیر گوش کردم و شد یکی از جذابترین و خاطره انگیزترین روزای زندگیم و تا الان هم که خداروشکر همه چیز داره به خوبی و خشی پیش میره و من تو خونه ای دارم زندگی میکنم با اون شکل و شمایل و وسایل و جایی که همیشه بهش فکر میکردم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید
وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
یکی از الهاماتی که خیلی وقته توی ذهنم شروع و استارت کاری که خیلی وقته دارم واسش تلاش میکنم ولی خب به دلیل گرفتاری های زمانی هنوز نتونستم اون به صورت جدی انجام بدم وقتشه که دوباره به همون ایمان و توکل زمان ازدواج برسم که میشود نگرانی نداره فقط کافی شروع کنی و خدا قطعا کمک میکنه و مسیر بهت نشون میده و تو این مسیر راه ها باز میشه و ایشالا به زودی استارت این کار میزنم و به امید خدا نتایج خوب وارد زندگی میشه از عمل به این ایده و کار.
ممنون از شما استاد عزیز و دوستانی که تا اینجای کامنت با من بودید
و از کافران و منافقان اطاعت مکن و آزارشان را واگذار و بر خدا توکل کن، و کافی است که خدا نگهبان و کارساز [انسان] باشد،
……….…………………………………………….
خدایا هر آنچه که دارم از آن توست..من سخت محتاج هدایتتت تو هستم…
اگر تو مرا هدایت نکنی…من ناتوانم !من فقیرم!!!من جز تو درگاهی ندارم!!
خدایا همه چیز وجود ارزشمند هدایت تو می باشد که میتونم از سختیهایی که سد راهم قرار میگیره عبور کنم….
…………………
خدایا یاریم کن که جز تو هیچ یاری کننده ایی ندارم..
……………….
همین الان قبل از اینکه بیام در این مسیر صلات خودمو اول روز بجا بیاورم..
هدایت آمد …بشر المومنیین….بشارت باد مومنان را!…..
……………..
برییم سر وقت تمرین صلاتگوییم!…
……
آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
……..
سلام و درود به استاد عزیزم و استاد شایسته و عزیزانی که وادی این سرزمین الهی هستند…
من نرگس از زمانیکه داستان هدایت و توحید رو درک کردم..و فهمیدم باید حرکت کنم…
هر قدمی که برداشتم…و عمل به هدایتهام میکردم..فورا نتیجه اعمال و رفتار اونکارمو چند برابر میدییدم..
تا به الان که درکم از عمل به الهامات زیاد شده..به محض اینکه بهم میگه…نرگس باید اینکار رو در راستای کارت انجام بدی فورا اقدام میکنم…
روزیکه باهام تماس گرفتین..الگوی دستکش رو کار کن..
من اونروز از خداوند گفتم خدایا من مسیر یادگیریم رو تمام کردم میخام برم برای مدار بالا…
مشاوره ام از شمال تماس گرفت…اگه میشه بخش سیزدهم..تدریس الگو و دوخت دستکش رو برام بفرس…
اونجا هدایت خدا بهم گفت…
نرگس دیگه کلاه رو بزار کنار…فقط روی دستکش کار کن…
ولی هدایت قبل.دستکش؟و کلاه بود که تمرینشون کردم بهترین ورژن رو از خودم ساطع کردم..و نزدیک به چند تومن فروش رفت..که تونستم دوره عزت نفس رو بخرم..
ولی هدایت بعدی که اومد بهم گفت کلاه رو بزار کنار فقط فقط فقط دستکش…
و قدم به قدم از صفر بازم شروع کردم به الگو سازی و دوخت…بیش از چند نمونه طبق هدایت هاش کار کردم و قدمهای تکاملیمو گذروندم…
میخام بگم تمام نتایجی که برای ساخت این دستکش گرفتم همه الهام از خداوند بود…
و یه روز که دستکشم سایز بندی و دوختش آماده شده بود..
بهم گفت حالا یه جعبه پارچه ایی براش درست کن..خیلی نمونه ها رو کار کردم…
بهم گفت هر چه ساده تر و راحتر ….بهتره…
و منو هدایت کرد به یه ایده ساده و راحت…که به محض اینکه ..دستکش رو داخلش میزاری..سریع و راحت باز میشه و دستکش رو بیرون میاری..
و یه روز دیگه بهم گفت…از همون تکنیک استادت..یه بند پارچه ایی بدوز .و بزارش گوشه سمت راست که بشه به چوب لباسیم وصلش کرد..
منم گفتم خدایا دمت گرم…
که همیشه ایده های ساده و راحت میدی..
و دقیقا همون بندینکی که من سری های قبل اشتباه برداستش میکردم..تونستم به شکل عالی دوختش کنم..
ناگفته نمونه دوخت کامل این دستکش…2 میلی متر هست…اینقدر ریز و با نمره پایین دوخت چرخ..
و من دوختمش..
به خودم گفتم خدایا!چقدر من از این مسئله فرار بودم..بخاطر یه اشتباه کوچک ازش ترسیدم و ازش عبور کردم ..و اونکاری که تحویل دادم اصلا ظرافت نداشت…
و بخاطر این ترس…ازش گذشتم ولی ..چون اینبار هدایت بود ..با دقت انجامش دادم…
خدایا سپاسگزارم..
و الان دقیقا این هدایت اسفند 402 بهم الهام شد..که تمام تمرکزم روی این نمونه دستکش باشه..تا به الان که تقریبا آبانماه 404 هست…
نزدیک چندین ماه ها میگذره ..هر قدم که هدایت خاسته ام….و هدایت رو درک کردم و عمل و عمل و عمل کردم …چه در مسیر شخصیتی و چه مسیر مهارتی در این راستای کارم ..چقدر به موفقعیتهای عالی رسیدم..
چقدر دستکشهام بجاهای بزرگی ارائه شده..چه سایتهای داخلی و چه سایتهای خارجی..و آخرین سری به فشن شوی دبی…
و هنوز معلوم نیست میخاد چی بشه..چون بازم ایتروزا قدمهای اتکیت نرگس رو با روشی آسان و خوانا،”..با شکل زیباتری گلدوزی کردم…
واقعا سپاسگزار خداوندم…
و چه هدایتهایی که مرا بسمت شرح نویسی اونم به صورت متنی و بصورتیکه خودم میام جلوی دوربیین از مزایای دستکشم صحبت میکنم..
نحوه عکسبرداری و تدوین کارهام….که خودش یه پروسه کاملی بود…
همه این هدایتها از طرف خداوند روی هم انباشته شد..تا احساس لیاقت دستکشمو که از طرف خداوند بود…رو بسازه…
.یادمه اون اوایل…اصلا نمیتونستم راجع به دستکشهام صحبت کنم….هر کسی سوال میکرد..میگفتم فلان کار انجام میدم..اصلا توان صحبت کردن .راجع به خلق دستکشهام نداشتم..
که توی دوره عزت نفس..فصل راجع به پروجکت کردن راجع به خودمان..همون آگهی بازرگانی..من طبق هدایت رفتم توی چند مکان از خودم و کارم و طبق هدایت الله صحبت کردم…
و هنوزم انجامش میدم ولی اینبار با احساس لیاقت بالا…
…میخام بگم!!!!هدایت همه چیزه…..من اگه عقل خودم بود..10 سال آواره در مسیر شرک و یختیها نبودم…
10 سال درگیر کارهای پوچ نبودم …
میخام بگم!!!!تمام وجودم از هدایت خداست..و سعی کردم با تمام وجودم این مسیر رو ادامه بدم..
و به محض اینکه هدایتی اومد..
فورا لباس جهاد رو موشیدم رفتنم تو دلش..
اوایل برام خقیقتا سخت بود…که بهم میگفت اگه حرکت نکنی…نرگس خبر از موفقعیتتت نیست!!!
اگر هدایتمو عمل نکنی…پوسیده میشی..
یه روز؟صبح زود از خواب بیدارم کرد..بهم گفت فلان شماره رو سیو کن!!!!
گفتم چی!!!الان..با همون چشمان نیمه بسته ام از اون مکانم جدا شدم..گوشیمو باز کردم..بهم گفت بنویس…
چون از قبل اون شماره نمیدونم چجوری از گوشیم حذف شده بود..وقتی ذخیرش کردم..
بهم گفت برو تو واتساب….
الله اکبر…..
دیدم اونچیزی که میخاستم اون شخص برام فرستاده…الله اکبر..
چیزیکه 8 سال من منتظرش بودم..و بعد روئتهای خاسته ام هویدا شد..بهم گفت با گوشی قدیمت روش عکس بگیر و بزارش برای آینده تا بدونی!
الله اکبر…از هدایت الله…خیلی گریه کردم..اول ذهنم میگفت این شماره اشتباه هست..ولی وقتی نشانه بعدی رو دیدم …مهر تایید رو بر قلبم و نجوای ذهنم زد..
نجوایی که مدام داشت …بهم دروغ میگفت….
و من با دیدن اون صحنه برام واضحتر شد…که شیطان کارش درو غ و فحشا هست…
….
و هدایت دیگه….تمییز کاری اتاق کارم…و هدایت شدن به مسیرهای بیزنسی بالا و احساس لیاقت بالا…
…
و هدایت بعدی….من سالها از شخص نزدیکم یه مقدار سود بانکی طلبکار بودم…و ایشون هر بار با وجود اینکه از نظر مالی خوب بود..میگفت نرگس باید این چند تومن رو چجور بهت بدم..نمیدونم دلیلش؟چی بود..ولی میدونم گفته های خداوند بود..
استادم من بخاطر این موقعیت سود دهی خیلی قربانی این شخص میشدم…
تا اینکه یه روز بهم گفت باید این پول رو ببخشی..
من یه وام با سود کم روی مدرکم گرفته بودم.اونم با زجر.سال 97..
و بخاطر اینکه این شخص میتونه پرداخت کنه..بدمش به ایشون..و اون شخص سود چند برابر طی تمام شدن وام به من بده..
با این نگرش…
و 4 سال خورده ایی از این وام گذشت و ایشون هر ماه قسطش عقب میفتاد..و از طرف بانک تماس میگرفتن که خانم علی پور چرا مرداخت نمیکنید..
و دقیقا این شخص طی ماه پرداخت میکرد تا بهش؟میگفتم !باهام تماس گرفتن..چک میکرد میگفت من هر ماه پرداخت میکنم..
و من اینو نشانه دونستم..و یسری مشکل شخصیتی بینمون پیش اومد…
گفتم نرگس باید خودتو از این شرک بیاری بیرون..
هدایت اومد احساستو بد نگیر من کنارتم ..تو زمان درستش بهت میگم..
دقیقا اول مهر 403…طبق تصمیمات به تعویق افتاده جلسه اول عزت نفس..که دقیقا من اول مهر این دوره رو با فروش دستکش و کلاه و دوخت سرویس خواب به تعویق افتاده رو انجام داده بودم..و تونستم این دوره رو بخرم..
بهم گفت الان زمانش رسیده…
بهم گفت!نرگس!!!برو بهش؟بگو…..
من میخام سود حساب بانکیمو از؟شما ببخشم..با این دلیل!که خودت ..تو این مدت زمان سودشو پرداخت کردی..کلا برای خودت باشه ..من دیگه سود اضافی از تو نمبخام..هدیه به خودت و بچه هات…
به یه شرطی!؟؟؟؟چون شرطش؟خدا بهم گفت..
ایشون گفت چه شرطی..قرار دادم بردم پیشش..
گفتم…
به شرط اینکه این چند ماه که مونده ..زنگ بزنی به بانک یجا پرداخت کنی….
من تا هفته آینده بهت مهلت میدم..ریختی ..که هیچی….
اگه نریختی..تصمیممم برمیگرده..
و ایشون هیچ جوابی در برابر شرطم نداشت..چون شرطم منطقی و درست بود..ناگفته نمونه هدایت خداوند بود..
و من دیدم بازم انجام نداد..بهش پیام دادم چکار کردی بقولم عمل کردی…
گفتم با ریئس اون قسمت صحبت کن که میخام همچنین کاری انجام بدم..و وام من چند ماه قبل از پایانش پرداخت شد..و این بت بزرگی که سالها بخاطرش چه ضررهایی کردم…انجام شد…
همون ببخش..چقدر بدون قربانی.. بدون نگاه فقیرانه قبلم..از ایشون میلیونها پول دریافت کردم..
چه درهایی برویم باز شد….ولی من گفتم هدایت اومده..خیلی ترس داشت که اون چی میگه!؟
ولی گفتم این هدایته….
باید باید انجام بشه…
و الان خیلی بهتر از قبل شدم..هنوزم هست انجامش دادنش..ولی به لطف خداوکد خیلی کمه…
….
در نهایت میخام بگم…من چه هدایتهایی رو دریافت کردم…
توی پیاده رویهای درون شهریم….میرفتم جاهایی که هر کسی از اطرافیانم میفهمید دیگه هیچ…
ولی نور خدا یه صبح زد روی چشمم.بهم گفت باید انجامش بدی..تنبلی رو بزار کنار…
..
خداوند را سپاسگزارم….
……
حتی رفاقت با یسری دوستانم..که واقعا برام سخت بود…و یسری کارها که شرک آمیز بود باید انجام میشد..همگی با هدایت الله به آسانی انجام شد….
…..
در جواب تمرین آخر…
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
…
من همین روز گذشته نشستم پای الهاممم .چه کارهای فوق العاده رو انجام دادم..انشالله هنوزم ادامه دار هست.. و سعی کردم بدون هیچ پروایی برم تو دلش..
چون نتیجه قبلشو دیدم.. الانم میدونم باید انجام بشه…
من هر صبح از خداوند میخام…که بازم حرکتهای جدید بزنم…چون عاشق بهبودهای دائمی و باورهای دائمی هستم…
من اینروزا باورهای ثروت آفرین میسازم…
میگم خدایا من میخام هدایت بشم به مسیرها و ادمها و مکانهای ثروت ساز…
منو خودت هدایت کن……
دستوشهای من لایق مکان ثروتمندان هست..دوست دارم توی درجات بالا کار کنم اون توی حجم بالا …
من عاشق تولید عالی ..عاشق مراتبهای بالا و جهانی هستم..
خدایا من از اونکارم که توی .مختص شهر خودم بود ..اومدم بیرون…
خدایا میخام…به درجات بالا برسم ..میخام به مسیرهای عالی برم..
خودت هدایتم کن..
و امروز دستکشم هیچ نیازی به دوزندگی مزون دوزی نداره….
کارم جوری سایز بندی شده که میتونم تولید کنم بجاهای بزرگ و عالی….
و لطف خدا شامل حالم شده….
و امروز سپاسگزار خداوندم که هدایتم نمود تو این مسیر بیام..
چون میدونم اگه حرکت نکنم همون نرگس ضعیف قبلیم که چشم انتظار سود بانکی و قربانی دست افراد هست…
من خوشحالم به این نقطعه رسیدم و امروز صبح الهامی درک کردم ..خداوند منو از اون شرایط نجات داد…
و میدونم…
تمام موفقعیت یه بنده خدا!!!!!!کسیکه بندگی کردن رو داره آموزش میده…فقط فقط در مسیر توحید و هدایته…
و جز اینراهی نیست…..و میدونم ماندنش یعنی گندیده شدن ..من من جهنم رو توی دل حرکت نکردن در دل همین هدایتها میبینم…
و دیدن روی خوش دنیا و همین بهشت دنیوی رو با حرکت کردن میبینم…
در ادامه…نتیجه تمام صحبتهام……ماندن در مسیر هدایتهای خداوند….و ادامه دادن…..
سپاسگزار خداوندم که هر لحظه مرا هدایت میکند براه “های عالی به مسیرهای عالی و شرایطهای عالی….
این داستان ، داستان اولین الهام خداوند توی زندگیمِ :
اینقدر این داستان برام ارزشمند و لذت بخش دوست دارم برای شما عزیزانم بنویسم البته یکبار قبلا فکر کنم نوشتم ولی تکرار دوبارش برام لذت بخش نشده یکبار مرورش کنم اشکام سرایز نشه
یکسال تو شهرمون برف باریده بود بعد از چندسال
شب رفتیم با بردارم قدم زدیم و برف بازی کردیم ولی دلم میخواست یکم تنهایی توی برف قدم بزنم با خدا حرف بزنم چون تو اون روزها اتفاقات خیلی قشنگ و فوقالعاده ای توی زندگیم در حال رخ دادن بود
مثل بچه کوچولوها تا موقع خواب از پنجره بیرون و نگاه میکردم که ببینم برف هنوز میباره که فردا برم تنهایی بیرون که به وقت خواب نرسیدیم که دیدم دیگه برف نمیباره برف ها داره آب میشه یکم حالم گرفته شد ولی چون اینقدر اتفاقات زندگیم تو اون روزها معجزه وار بود و یکم رفته بودم برف بازی سریع حالم و خوب کردم
صبح شد دیدم تقریبا تمام برفا آب شدن موقع ظهر اینا بود یه حسی اومد تو وجودم که برو ساحل قدم بزن توی برف
چون استاد توی آموزش ها گفتن که الهام با احساس خوب همراه من بسرعت عپل کردم رفتم لباس پوشیدم رفتم سمت ساحل
اینسری تصمیم گرفتم از یه مسیر دیگه برم
این مسیر جدید یه دوراهی داره که وقتی رسیدم به دوراهی گفتم استاد عباس منش عزیزم همیشه میگه من توی مسیرهای دوراهی از خدا نشونه درخواست میکنم حالا که من برای اولین بار الهامی از خدا دریافت کردم بزار منم برای اولین بار نشونه بخوام از خدا
گفتم خدایا ازت یک نشونه میخوام که از کدوم طرف برم لطفا واضح باشه برای من انسان قابل درک باشه
یه چنتا کبوتر داشتن پَر میزدن رفتن نشستن روی تیر چراغ برقی که توی یکی از این مسیرها بود گفتم خب اینم نشونه حالا برم
وقتی تصمیم گرفتم برم نجوا اومد نه بابا این مسیر خاکی ، برفا هم آب شده اصلا یه حالتی بری کل لباسات کثیف میشه ، گفتم خب بشه گفت بابا اینجا سگ های پَره ماهیگیری هستن الانم که برف باریده گشنه هستن بری دنبالت میکنن
دیدم این فقط میخواد بترسونه یکم راستش چون اولین بارم بود درخواست نشونه کردم شک کردم برای قدم برداشتن
گفتم خدایا ازت یک نشونه ی دیگه میخوام نشونه ی خیلی واضح که من راحت درک کنم
همینکه حرفم تموم شد یه ماشین اومد سر همون خیابون که خاکی بود وایستاد یه مَرده پیاده شد رفت تو همون جاده خاکی
گفتم دیگه تمام شد دیگه مطمئنم همین و باید برم
ذهن شروع کرد به حرف زدن من توجه نکردم چند قدم که برداشتم ساکت شد کلا
چند قدم که برداشتم یه عطر خیلی خوشبویی رو توی هوا احساس کردم
از اونجایی که توی اون جاده هیچکس به غیر از منو اون مَرده نبود حدسم این بود اون عطر و اون مَرده زده باشه خواستم سریع برم که ازش اسم عطرش و بپرسم وقتی چند قدم سریع رفتم یه حسی توی وجودم اومد که عجله نکن از مسیر لذت ببر من خودم به موقع اسم عطر و بهت میگم
چون وقتی اون نشونه رو از خدا دریافت کردم فهمیدم اینم خداونده داره باهام حرف میزنه بخاطر همین به حرفش گوش کردم و با آرامش رفتم و لذت بردم
یکم مونده بود به ساحل یه ساختمان بود اون مَرده جلوی در اون ساختمان منتظر یکی وایستاده بود دیدم وایستاد گفتم رسیدم بهش اسم عطرش و میپرسم
باورتون نمیشه الان که مرور کردم اون لحظه رو اشکام بند نمیاد
وقتی رسیدم به اون مَرده دیدم اصلا هیچ عطری نزده
اون لحظه یه حس عجیبی داشتم یه لحظه این حس اومد توی وجودم که این عطر خوشبویی که توی فضا پیچیده بود پاداش خداوند بود به نشون دادن ایمانم بهش
من رفتم ساحل فقط اشک ریختم گوله گوله و سپاسگزاری کردم از خدا بخاطر این لحظه معجزه آسایی که رقم خورد تو زندگیم
وقتی داشتم قدم میزدم چنان حالم خوب بود یعنی وحشتناک حالم خوب بود
توی ساحل هیچکس نبود بجز دوتا صیاد پَره ماهیگیری که کنار ساحل بودن اینقدر حالم خوب بود گفتم برم یه خسته نباشید بهشون بگم با لبخند و حال خوب تا این انرژی فوقالعاده خوبم و بهشون تقدیم کنم وقتی داشتم نزدیک میشدم دیدم مَرده صیاد برگشت بره سمت قایق گفتم عه خدایا من میخواستم بهش خسته نباشید بگم چرا داره میره
باورتون نمیشه همون لحظه که اینو گفتم یهو دیدم مَرده صیاد برگشت سمت من یه لبخند بهم زد من دیوانه شدم چشام اشک جمع شد بهش گفتم خسته نباشید دوباره لبخند زد و گفت مرسی
من دیگه رو ابرا بودم بازم اشک ریختم گوله گوله با خدا حرف زدم و سپاسگزاری کردم
میخواستم برگردم خونه گفتم خب اینجا هیچ چیزی جز برف و ساحل نیست من اگه نشونه بخوام چطوری باید بفهمم یهو دیدم یکم اونورتر یه کلاغ خوشگل هست :)
رفتم پیش کلاغ گفتم کلاغ خوشگله پَر کلاغی قشنگ تو بهم یه نشونه بده از کدوم طرف برم؟ :))
دیدم کلاغ بلند شد رفت یه سمت نشست گفتم اوکی دمت گرم کلاغ خوشگل با اون پَرهای برق برقی خوشگلت فهمیدم اونوری باید برم
وقتی رفتم اون سمتی که کلاغ رفت دیدم کلاغ بلند شد رفت یه سمت دیگه!!
گفتم کلاغ خوشگله تو بازیت گرفته ولی من همون مسیر اولی رو میرم
اینم اضافه کنم این اولین باری بود که تا نزدیک کلاغ میشدم پَر نمیزد
همیشه قبلنا تا یکم نزدیک کلاغ میشدم پَر میزدن میرفتن دور دور
وقتی من خواستم برم توی مسیر که داشتم میرفتم رسیدم به مسیر دومی که خدا اون اول گفت نرو
دوراهی اینجوری بود یه مسیر میرفت از داخل یه اقامتگاه تفریحی رد میشد که از اونجا یه درب بود به ساحل
یه مسیرم همون جاده خاکی بود که خدا گفت برو
حالا چرا؟؟!!!
من وقتی میخواستم برم از جلوی درب اون اقامتگاه تفریحی رد شدم که دیدم قفلِ درب
وقتی اون قفلِ درب و دیدم اشکام بند نمیومد
چون اگه من به نجوای ذهنم گوش کرده بودم میرسیدم به درب قفل شده عملا باید برمیگشتم دوباره از همین مسیر جاده خاکی که احتمال داشت خسته بشم و رفتن به ساحل و کنسل کنم
موقع اومدن کلی اشک ریختم و با خدا حرف زدم سپاسگزاری کردم بابت این هدایت ارزشمندش که تا عمر دارم یادم نمیره
وقتی میخواستم برگردم خونه تو راه یه پسره رو دیدم با ماشین صدای آهنگشم زیاد بود وقتی منو دید یه موادی رو تعارف زد گفت میزنی؟
گفتم نه مرسی دمت گرم
گفت بیا بزن خوبه ها
گفتم نه مرسی ممنون و راه افتادم اومدم
توی راه گفتم خدایا من که تو فرکانس خوب بودم اونهمه اتفاقات قشنگ و تجربه کردم اونهمه الهامات ارزشمند و دریافت کردم چرا بلید به همچین اتفاقی بربخورم؟؟
تو همین فکرا بودم داشتم میرفتم یه حسی اومد تو وجودم گفت تو خودت تصمیم گرفتی بری دیدی از اون کلاغ نشونه خواستی هر وقت یه مسیر و گفت یه مسیر مشخص نگفت؟
گفتم آره
گفت دلیلش این بود که اون لحظه نباید میرفتی ولی تو با مغز خودت تصمیم گرفتی بری نه با نشانه ها بخاطر همینم این اتفاق افتاد
استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای ما آسون تر و لذت بخش تر کرده
استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت
به نام خدای مهربان و سلام و درود به استاد جانم و دوستان عزیز هم پروژه ای
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتی؟
آخرین بار یک الهام درونی در مورد کسب و کارم به من الهام شد که در راستای آنلاین کردن کسب و کار یکی از کلاسهای حضوریم رو کنسل کنم و یکی از دورههام رو آپدیت کنم و به این ایده عمل کردم. البته هنوز نتایج زیادی از این الهام نگرفتم ولی مطمئنم که به هر حال باید این کار رو انجام میدادم و باید ادامه بدم و کم کم نتایجم بزرگتر میشه. منتظرم ایده قدم بعدی بهم الهام بشه چیکار کنم که مشتری جذب کنم و درآمدم بیشتر بشه.
یک الهام درونی هم در مورد رابطه ام بهم الهام شد که رابطه عاطفیم رو با خانواده هامون علنی کنیم و تقریبا این کار رو باهم انجام دادیم و تا حدی مطرح کردیم. تا الان خوب پیش رفته و عکسالعمل مناسبی دیدیم ولی هنوز کامل انجام نشده و مطمئنم اگر کامل انجامش بدیم و رابطه مون کاملا علنی بشه خیلی فکرم بازتر و درگیری ذهنیم کمتر میشه.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش ندادن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
من چند سال پیش یه نشانههایی دریافت کردم و حس کردم که باید مهاجرت کنم و با وجود ترسهام به این ایده عمل کردم و این مهاجرت سراسر برام خیر و برکت بود و درآمدم چند برابر شد و یکی از نقاط عطف زندگیم شد.
من در مورد کسب و کار شخصیم ایدههایی دریافت میکنم اما به اندازه کافی هوشیار نیستم، تمرکز ندارم و باورهای محدودکننده زیادی دارم بنابراین اونها رو به اندازه کافی عملی نمیکنم بخاطر همینم هنوز بعد از چند سال تو زمینه مالی پیشرفت زیادی نکردم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
من تصمیم گرفتم کسب و کارم رو آنلاین کنم و اول پیج اینستاگرام و کانال تلگرامم رو رشد بدم و بعد برم سراغ سایت. برای رشد پیج و کانالم تنها چیزی که میدونم باید انجام بدم اینه که بصورت مستمر محتوا تولید کنم و هیچوقت وسط کار استاپ نشه. دوم اینکه باید بیشتر آموزش ببینم تا محتواهای بهتری بتونم تولید کنم. سوم باید دورههای جدید و آماده فروش تولید کنم. همه اینها مستلزم تمرکز بسیار بالا و کمالگرا نبودن هست. پس باید سعی کنم عواملی رو که تمرکز منو میگیره حلشون کنم و کمالگرا هم نباشم و برای کار خودم ارزش قائل باشم.
به نام خدای هدایتگرم
سلام دوست خوبم امیدوارم عالی باشی
تحسینت میکنم برای مهاجرتی ک داشتی و نقطه عطف زندگیت بوده
واقعا دمت گرررم ک حرکت کردی و پاداششم گرفتی
دلم خواست راجب جمله های آخر کامنتت تجربه ی خودمو بنویسم شاید بهت کمک کنه
من هم خیلی وقته تصمیم گرفتم کارم رو ب سمت آنلاین ببرم
و هربار دقیقا مثل جمله هایی ک شما نوشتی برای خودم استراتژی نوشتم و برنامه ریزی کردم همه چیز متفاوت شد از چیزی ک میخاستم و نتیجه ی برعکس گرفتم
اینجا همون جائیه ک ما میایم با اینکارمون میگیم خدایا خودم بلدم تو نمیخاد بهم بگی!
روی عقل و منطق خودمون و الگوهایی ک دیدیم حساب میکنیم
اما سلما جونم یه راه راحتتری هم هست ب اسم همین هدایت ک منو تو این صفحه آورده و پاسخ ب کامنت تورو زده و داره میگه تا بنویسم
هدایت یعنی خدایا من میخام اینکارو انجام بدم اما نمیدونم چجوری
خودم فکر میکنم اولین قدم اینه اما تو بهم بگو .تو نشونم بده تو راه و باز کن
من بلد نیستم تو بلدی
من نمیدونم تو میدونی
اون هدف اخرتو توی کارت تجسم کن و ببین و ازش لذت ببر
خدا دونه دونه قدم هارو میگه
تا به نتیجه برسی دوست خوبم
من هربار سپردم ب خدا انقدر راحت کارم پیش رفت ک آخرش گفتم خدایا همین بود یعنی؟ انقدر تو ذهنم گنده و پیچیده کرده بودم و تو چقدر راحت انجامش دادی
امیدوارم بهتررررین لذت هارو توی کسب و کارت تجربه کنی دوست قشنگم
در پناه خدای مهربونی ها
آسان باشی برای آسانی ها
سلام مهسای عزیز دوست مهربونم
سپاسگزارم از کامنت ارزشمندت
بله درسته گل گفتی من باید روی هدایت بیشتر حساب کنم من گاهی اصلا یادم میره که هدایتی هم هست و فکر میکنم همه کارها رو خودم باید انجام بدم و درنتیجه تو ذهنم اون کارها انقدر سخت میاد که هی به تعویق میندازم یا حتی کلا بیخیالش میشم.
الان که گفتی هدف آخر رو تجسم کن حسم خوب شد. هزاران نفر میلیون ها نفر کسب و کار آنلاین پررونق دارن پس میشه امکان پذیره شدنیه ماهم میتونیم داشته باشیم.
من باید هر روز به محض بیدار شدن از خواب بگم خدایا خودت هدایتم کن من این خواسته ها رو دارم من نمیدونم من نمیفهمم تو همه چیزو میدونی بر همه چیز آگاهی ایده های ناب الهام کن نشونه بده دستان مهربانت رو بفرست تا بهم کمک کنن مسیر رشد کسب و کارم رو قدم به قدم بهم بگو خدایا واضح بهم بگو هر کاری بگی انجام میدم.
این آگاهی ها خیلی فراره هر روز باید تکرار بشه. خدایا به من و دوست عزیزم مهسا جان کمک کن هدایتمون کن تا کسب و کار آنلاین خودمون رو رشد بدیم.
منوهم برات آرزوی موفقیت روز افزون دارم عزیزم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
وَتَرَى الْمَلَائِکَهَ حَافِّینَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ ۖ وَقُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْحَقِّ وَقِیلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ(75 الزمر)
فرشتگان را میبینی که بر گرد عرش خدا حلقه زدهاند و با ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند؛ و در میان بندگان بحق داوری میشود؛ و (سرانجام) گفته خواهد شد: «حمد مخصوص خدا پروردگار جهانیان است!»
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من…
سلام به استاد شایسته ی من،استادِ شایسته ی تحسین های بیکران…
سلام به بچه های در پیله ی تغییر فرو رفته به سمت پروانه شدن…
سلام و سلامتی و نوروعشق و رحمت الله به قلب سلیمتون…
استاد شایسته ابتدا روی صحبتم به شماست:
خبرت هست از خوبی خودت بی خبری؟!
استاد شایسته من یکی یادم نمیاد قبل از من کسی توی کامنت هاش،شمارو استاد صدا زده باشه،حداقل من ندیدم….
واین اتفاق دقیقا بعد از لانچ بروزرسانی دوره ی حل مسئله توی ذهن من اتفاق افتاد که بابا ایشون خودشون حق استادی به گردن من دارند و این کمترین کاری که من میتونم برای سپاسگزاری ازشون انجام بدم،من دیگه اجازه ندارم به غیر از استاد،جور دیگه ای ازشون بنویسم.
نه که فکر کنید فقط توی کامنت هام مینویسم نه،دوستانِ عزیزِ بیرون از سایت من میدونند که هیچ وقت اسم شما رو بدون پیشوند استاد از دهن من نشنیدن چون اینیک نیروی قلبیه،نه لفظ قلم وادا و اطوار …
امروز نشانه ی روزانه م معرفی روانشناسی ثروت 2 بود:
«آگاهی های دوره روانشناسی ثروت 2» در یک نگاه – گروه تحقیقاتی عباسمنش
من این فایل رو تاحالا نشنیده بودم،وقتی استاد صدای ویس شمارو در ادامه ی صحبت هاشون گذاشتن،و شما اینطور شروع کردید که سلام آقا،صبح زیباتون بخیر،من اینور از عمق جانم میگفتم: اِی الهی قربونتون برم که انقدر نازنید،انقدر دلنشینید…
ودر ادامه صحبت های شما در مورد بسته ی روانشناسی ثروت 2 من رو واقعا به فکر فرو برد که چطور انقدر استادوارانه همه چیز رو تحلیل میکنید…
مثلا همین فایل گام نهم پروژه !
به خدا قسم منی که گاهی فکر میکنم خیلی خوب دارم روی خودم کار میکنم،وقتی دیدم شما ازین صحبت های استاد انقدر نکته درآوردید،گفتم من اگر صدبار این مکالمه روگوش میدادم نمیتونستم انقدر دقیق سرفصل بنویسمواز لابه لای جملات استاد اینطور ماهرانه قانون رو بیرون بکشم.
حتی از اول پروژه تا الان،من بیشتر ازینکه از توصحبت های استاد نکته دربیارم،دارم خط به خط توضیحات شمارو توی دفترم مینویسم و باورتون نمیشه هرجمله ای که مینویسم واقعا به فکر فرو میرم ودقیقا مثل شما که برای استاد عباس منش گفتید،یک صدای تویقلبم میگه: استاد شایسته شما بی نظیری،شما بی نظیری،شما بی نظیری…
همین الان هم از اسپیکر خونه داره این آهنگ پخش میشه:
فرشته ها روی زمین همیشه پیدا نمیشن،فرشته ها تو خونه ی زمینی ها جا نمیشن…تو ماه زیبای منی،از آسمون ها اومدی…
خلاصه که استاد شایسته،تمام قد به احترام شما میایستم و کلاه از سرم برمیدارم و به احترامتون یک سلام نظامی میفرستم با تموم قلبم،الهی که به قلب خوشگلتون بشینه…
حالا برم سراغ تمرین گام نهم:عمل به الهام درون!
من به یک خودشناسی ودرک عمیق تری از خودم رسیدم اونم اینکه به هیچ عنوان دوست ندارم درمورد قانون،قرآن و چیزهایی که میدونم با کسی حرف بزنم.
یعنی انقدر این موضوعات برای من ارزشمند و گرانبهاست که تا کسی نیاد و ازم درخواست نکنه،درحدی که من نبینم این داره خودشو تیکه پاره میکنه تا چیزی بدونه،هیچی نمیگم،هیچی.
هروقت دیدم طرف دیگه روی خودش نفت ریخته و فندک دستش گرفته و داره میگه یا میگی یا خودمو آتیش میزنم :/ اون موقع شاید حرف بزنم :/
قبلا اینجوری نبودما،قبلا میخواستم برم به همه قانون رو ثابت کنم،به همه بگم مسیر چیه و فلان،قبلا دوست داشتم همه شبرممهمونی،دوستداشتمهمیشهدورمشلوغ باشه و هرچقدر رفیق بیشتر داشتم احساس بهتری داشتم ولی هرچقدر بیشتر گذشت،من ساکت تر شدم،بیشتر خواستم فقط روی خودم کار کنم،دایره ی ارتباطیم بسیار محدود شد،دوست دارم فقط تنها باشم،نه دوست دارم جایی برم،نه دوست دارم دورم شلوغ باشه،نه دوست دارم حرف بزنم،نه دوستدارمزیاد بشنوم.
دوستدارم من باشموخدا و صدای استاد و قرآن و چیزهایی که خودم دوست دارم بنویسم.
برایهمین وقتی یک برنامه ی مهمونی پیش بیاد من انقدر مقاومت میکنم که دیگه خدا با پس گردنی منو میفرسته اونجا:)))
بعد که میرم میگم یا امامزاده های جماهیر شوروی،خدایا تو منو آوردی اینجا که این نشونه ها رو بهم بدی؟!که این هارو ببینم؟!که اینجوری قلبم بهت قرص بشه؟!
یعنی نشونه ها از تابلوی (consider it done) که استاد جان تو جلسه 4 دوره ی هم جهت با جریان خداوند گفتند سنگین تر…
در حدی که میتونه من رو از بعد زمان ومکان خارج کنه و اون لحظه فقط دلم میخواد با خدا حرف بزنم و بگم آخه تو چه جوری این همه چیز رو باهم هماهنگکردی…؟!
خلاصه که در راستای شکستن مقاومت های درونی،احساس میکنم خدا برام یک سری پلن ها میچینه.
مثلا این هفته من هدایتی،دوسه روزی رفتم خونه ی پدری،بعد اونجا که بودم متوجه یک سری مسائل شدم که در حالت عادی اگر نمیرفتم نمیفهمیدم،مثل پلن ریختن برای سرمایه گزاری های جدید و …
دیروز که تو خونه ی خودم بودم و سرگرم کارهای خودم و گوش کردن به صدای استاد،صدای قلبم بلند شد که باید بری درمورد این موضوع سرمایه گزاری این راهنمایی رو به فلانی بکنی.
ازون اصرار ازمن انکار…
_برو این موضوع رو بهشون بگو.
_من چیزی نمیگم.
_من بهت میگم بروبگو.
_من چیزی نمیگم.
_من دارم بهت دستور میدم باید بری اینوبگی.
_برای چی من باید بگم؟!نه من نمیگم.
_مسئولیت این کار با توعه.
_من نمیگم،من میدونم مقاومت میکنه.
_به تو ربطی نداره،مقاومت اون به تو ربطی نداره،توبروچیزیکهبهت گفتمروبگو.
دیگهصدای قلبم انقدر بلند بود که نمیزاشت روی هیچ چیز دیگه تمرکز کنم.
یک چندتا نفس عمیق کشیدم و طبق عادت رفتم سمت رفیق همیشگیم قرآن،گفتم خدایا خداوکیلی این تویی داری حرف میزنی؟!یا من توهم زدم؟!
وبازهم مثل همیشه شگفت زده شدم:
بسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
یُسَبِّـحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ﴿١جمعه﴾
آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا رامی ستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بی نهایت پاکیزه و توانای شکست ناپذیر و حکیم است.
خلاصه که بالاخره تسلیم شدم و اون چیزهایی که بهم گفته شد بهشون بگو رو با کلی سلام وصلوات براشون نوشتم.
نتیجه هم دریافت احترام متقابل،تشکر فراوان بود.
هرچند که در پذیرش اصل صحبت های من باز هم مقاومت بود اما کاملا متوجه شدم که این پیغام از طرف خدا در بهترین زمان به دستشون رسیده…
من کلا 2 تا پیام بیشتر ندادم و سریع هم خداحافظی کردم:/ ولی تا چند ساعت فکرم درگیر بود که برای چی من باید این صحبت هارو برم بگموقتی یکی نسبت بهشون حتی یک ذره مقاومت داره؟!واحساس ناراحتی توی قلبم داشتم.
بعد که من پیگیر افکار توی سرم شدم دیدم من خیلی برام مهم بود که حتما همون لحظه تایید بشم وطرف جامعه بدره و سر به کوه وبیابونبزاره و بهم بگه واااای تو منو نجات دادی و فلان…بعد چوناینارو نشنیدم بهم برخورده:/
دیشب که داشتم متن آگاهی های اینفایلروتو دفترم مینوشتم و رسیدم به اینتیکه :
ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی.
همون جا جوابمو گرفتم،گفتم من نباید برای عمل به الهامات درونم دنبال نتیجه ی فوری باشم،این منو از مسیر هدایت ها دورمیکنه،این منو تو مسیر پرمقاوت ذهنی میزاره،من فقط باید تسلیم باشم و به چیزی که بهم گفته میشه گوش بدم وتمام،بقیه ش رو باید فقط به خدا بسپارم و مسیرم رو ادامه بدم…
ضمن اینکه به یاد داستان رفیق جادوییم،فاطمه جان افتادم.
وقتی به قلب فاطمه جان الهام شد که برو وسعیده رو بیرون از سایت پیدا کن،خب اینور داستان من اصلا توشرایط خوبی نبودم،تو یک محیط غیر هم مدار،درحالیکه از کارمم بدون هیچ حمایتی انصراف داده بودم و با تموم توان داشتم کنترل ذهن میکردم تا بتونم قدم بعدی رو دریافت کنم.
وقتی فاطمه جان اومد گرگان و بهم زنگ زد،من اصلا شرایطش رو نداشتم که برم بیرون ببینمش…
بعدشم که کلا یکی دوبار باهم تلفنی صحبت کردیم وتمام.
خدا میدونه اون بنده ی خدا چقدر نجوا توی سرش داشته که چرا رفتی دنبالش؟!اون که اصلا نیومد تورو ببینه؟!چرا اصلا باید میرفتی پیداش میکردی؟!
20 روز بعد وقتی به من الهام شد برو کیش هم من چیزی به کسی نگفتم،حتی فاطمه جان…
چه زمانی،فاطمه فهمید من کیشم؟!
ساعت 3 صبح که به من پیامداد که مادربزرگ مرحومشون همچین خوابی دیدند…
اون موقع تازه فاطمه جان فهمید که چرا قلبش بهش میگفت برو و سعیده رو پیدا کن…
ونتیجه ی این تسلیم بودن فاطمه جان،باعث خلق یک همچین معجزه ای شد که در تاپ کامنت فایلِ سنگین(تسلیم بودن در برابر خداوند) قرار گرفت،وخدا میدونه تا سال ها بعد میتونه چه سلطان مبینی باشه برای کسایی که میخوان تو مسیر اعتماد به خدا و تسلیم بودن حرکت کنند…
اصلا من چی کار دارم آیا برای بقیه نورهدایت داره یا نه؟من خودمروزی هزاااار بار باخودم باید تکرار کنم اون معجزه رو و هزار بار باید تویدفترم بنویسم:
درها از جایی باز میشه که تو فکرش رو نمیکنی،فقط ادامه بده!
اینم از ردپای منتو گام نهم پروژه،خداروصدهزار مرتبه شکر نه قدم پربرکت رواومدیم و نه قدم پربرکت تر دیگه هنوز در انتظارمونه…
پیش به سوی پروانه شدن:
پروانه باش.
پروانه لطیفه.
پروانه سبک پر میزنه.
در پناه نور میسپارمتون و اللهیارتون باشه همیشه…
به نام خدای بخشنده مهربان
سلام استاد عزیزم گنج هدیه دست نیافتنی خدا به من
سلام خانم شایسته دوست داشتنی استاد زندگی من
وایی شکرت چقد زندگیم بهشتی شده با شما وداره بیشترم میشه
سلام پیام خدا برای من سعیده نازنین
راستش از خداجونی هدایت الهام حمایت عشق یه چیزی توی این مایه خاستم واروم اروم قلبم شروع به باز شدن کرد وبا کامنته شما قشنگ باز شد واون احساس طلایی وصل شدن واختل خدا باهام بهم دادی
راستش یه اگاهی خاستی بهم داد
ویه نشونه بود برام راستش
با پتوم مثل پیله بهش پیچیده بودم که با جمله شما این همزمانی برق از سرم پرید
ودیگه گفته داری پروانه میشی جون گرفتم
ممنون خداجونی اون عشقی وحمایت ارامشی که خاسته بودم اسوده بهم دادی شکرت
راستش اون اگاهی رهایی بود ولدت بردن
راستش تو قلبم همیشه خواسته تو دل طبیعت رفتن بود ودیگه از زندگی معمولم لذتی نمیبردم
تا اینکه سعی کردم رها باشم ینی هر جایی بودم برای خودم پیله ای لذت بخش بسازم
تا اینکه
اروم اروم به ارامش رسیدم وتونستم با خونم با خونه مامان اینا رفیق باشمو سپاسگزار حتی به خودم گاهی هدیه تنهایی بدم حتی ایده هایو بزنم برای لدت بردنموتا اونجا بودم خوشبگزرونم ومنی که همیشه ناراضی بودم ونمیتونستم حال کنم دیگه رها بودم ومقاومت نداشتم واسوده لذتمو میبردم:)))رهااا بودمم
بعددوتا جمعه به خوبی خوش گزروندم به لطف خدا خداجونی سفر جادویی برام اوکی شد
حالا فک کنم این تمرین
ازادی مکانی باید روی همه چیز پیادش کنم
مثلا الان با افراد زندگیم تنها با همشون در صلح قرار بگیرم وهمیشه توی پیله لذت بخشم باشم
میدونی یه درس یه چراغی که برام روشن شد لدت بردن با نکات کوچیکه
گاهی باید انقد یه ادم صمیمی باشه یا اونجا انقد سرسبز باشه تا ما لدت ببریم
ولی
همونجایی که ماهستیم همون روابطی که داریم
همون خونه دنج با صفا ساکت امنمونم لذت بخشه
گاهی خیلی تقلا میکنیم تا لدت ببریم ادمارو تغییر بدیم یا مکانمون انقد تغییر بدیم تا لدت بخش باشه ولی باید این مهارتو حرفه ای بشیم توجه به زیبایی ها حتی اگه کوچیکه کوچیکن خخخ حتی اگه اندازه مولکولی باید ببینی باید ببینی لدت ببری
خخخ بابا انقد هام سخت نیس اروم اروم راحت میشه مثلا ببین
خداجونی برای این پتوی نرمو گرم شکر
خداجونی برای این سلامتی شکر که انقد اسوده ام ومیتونم لذت ببرم
شکرت برای عزیز دلمم که دسته خداس وانقد باهم رابطه راحتی ورو به رشدی داریم وبهم انقد لطف داره
شکرت برای سایته جادویی ام غار حرام
شکرت برای حظوره همیشگیت نشونه هات برام
سلام سعیده جان!
رمان پیرمرد و دریا رو بخونید… اثر ارنست همینگوی.
چرا این رو من باید به شما بگم واقعا نمیدونم. حتی خودمم این کتاب رو نخوندم و سالهاست اسم این کتاب توی ذهنم نبود. به خدا هم گفتم آخه من سر پیازم، ته پیازم؟! ولی حسم قوی میگه باید این رو بهتون بگم. بدون توضیحی. گرچه بخوام جریانش رو بگم اینه که با یادآوریش برق از کله خودم میپره.
برات آرزوی موفقیت میکنم…
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
وَ إِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا کاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَ إِنْ یَمْسَسْکَ بِخَیْرٍ فَهُوَ عَلى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ «17»
و اگر خداوند (براى آزمایش و رشد، یا کیفر اعمال) تو را با (اسباب) زیان و آسیب درگیر کند، جز خودش
هیچ کس برطرف کننده آن نیست و اگر خیرى به تو برساند، پس او بر هر چیز تواناست.
سلام عشق عزیزم
سلام سعیده نورانی پروردگارم
ای جان ای جان باز هم مثل همیشه گل کاشتی
و یه کامنت عالی دیگه
سعیده جانم منم همون روز نشانه روزانه ام معرفی روانشناسی ثروت بود ولی ثروت یک!
تا یادم نرفته بگم اون ویدیویی که از باشگاه برای سمی جان فرستاده بودی و بهش گفته بودی میتونه برای من هم بفرسته رو فرستاد و دیدم و کلی تحسینت کردم!
چقدر چهره ات خوشحال و راضی و مفتخر نشون میداد از کلاه جدیدی که برادر عزیزت بهت هدیه داده و عین کلاه استاد جانه!
عزیز دلم امروز بعد از دو هفته که برای کار دندونام رفته بودیم تهران و یکشنبه شب برگشتیم طالقان زیبا،
برای پیاده روی رفتم تو کوچه باغهای زیباش که هرجا رو نگاه می کنی برگهای خشک و بسیار زیبای رنگین کمانیه که رو زمین ریخته و وقتی پاهامو روشون میزارم صدای خشخش طوری میده که خیلی قشنگه..
و رفتم تا رسیدم به رودخونه، و روی یک تخته سنگ بزرگی که داخل آب بود نشستم فایل مراقبه فراوونی رو گوش کردم و خیلی دلم خواست که شما هم در کنارم بودی
وای سعیده جان همین که درباره شما نوشتم اذان صبح شد!!
برم صلاتم رو اقامه کنم بعد به امید خدا میام بقیه شو مینویسم
——-
خدا رو صدهزاران بار سپاس که توفیقم میده در مقابل عظمت و بزرگیش اعلام بندگی و فروتنی کنم
خدا رو صدهزاران بار سپاس که برای خودم و شما همه خانواده توحیدی و بهشتی و صمیمی عباسمنش دعا کردم
سعیده جانم دیروز و دیشب هم کلی با دوستای مشترک بیرون از سایتمون درباره خاطرات خوش و شیرینی که با شما داشتم صحبت کردم
و با سمیه جان درباره همین کامنتت صحبت کردیم و هردوتامون به هم گفتیم دلمون میخواد برات پاسخ بنویسیم:))
خدا روصدهزاران بار سپاس برای همه نعمتهام که یکی از قشنگترینهاش وجود ارزشمندت توزندگیمه
الهی شکر الهی شکر الهی شکر
عاشقتم و بهترینهای دنیا و آخرت رو از رب العالمین جان برات درخواست میکنم
به امید دیدن روی نورانی تر و ماه تر از ماهت در بهترین زمان و مکان
قلبهای فراوان
آخیییییییش اللهم آخیییییییش
نوووور این تلگراف به جاااان من نششششسسسست،خداایااااا قلب مادر توحیدیم رو پر از نووووور خوووودت کن.
سلااااام
سلااااام و سلااااامتی و نوووور و عشششق و رحمت ومودت الله مهربان از روووشنی قلبم به قلب سلیم خاااانم سلیمی جااااانم.
الهی صدهزارمرتبه شکر…خدایا شکرت،نقطه ی آبی پربرکت از خانم سلیمی جانم،مراقبه فراوانی،صدای خش خش برگ های پاییزی،کوچه باغ های طالقان،صدای الله اکبر اذان صبح،اون هدایت اول قرآن…
منو این همه خووووشبختی؟! بازممم میخوام بااازززم میخواااااام….
خییییلی دووووستتتتوووون دااااااارم و عااااااشششقتونم و یک بغل محکم و طولاااااااانی با کلی مااااچ به صورت مثل ماهتون…
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکاااااان
قلبِ فرااااواااانِ فراااااوااااانِ فرااااااواااان
با سلام و عرض ادب خدمت استاد عباس منش و سرکار خانم شایسته و همه دوستان عزیز
در خصوص الهاماتی که خدا به من کرده من بهش گوش دادم دومورد را میخواهم خدمت شما عرض کنم مورد اول برمیگرده به حدود 10 سال پیش اون موقع من یک مغازه کافنت و خدمات کامپیوتری داشتم خداوند چند روز قبل از این ایده الهامی به من کرد و من را هداست کرد به سمت برنامه نویسی و طرح ایده یک سایت را به من الهام کرد یک روز بعد از ظهر که توی مغازم نشسته بودم انگاری یک نفر بهم گفت که برو یک لب تاب بخر با اینکه من واقعا حدودا 1 میلیون پول داشتم سریع همون لحظه با خانمم رفتم بازار و یک لب تاب با قیمت حدود 2.5 میلیون قصدی خریدمکه 1 میلیون اون را دادم و بقیش شد قصدی به خداوندی خدا قسم 10 روز نگذشت همین لب تاب من شد 10 میلیون تومن که اگر به اون الهام گوش ندده بودم دیگه باید برای همیشه لبتاب را از ذهنم می انداختم بیرون.
مورد دوم که باید بگوییم برمیگرده به سال گذشته من کتاب زیاد دارم در موردبرنامه نویسی و کد نویسی مختصم خودم قبلا کتابها را ترجمه میکردم حالا نه ترجمه خیلی تخصصی ولی خوب اونجور بود که خودم میفهمیدم منظور متن کتاب چیه تا اینکه پارسال ایده آمده به ذهنم برو فقط ترجمه میکنی بخوان و همزمان تمرین کن فقط ترجمه نکن و واقعا خیلی بهم کمک کرده خیلی خوشحالم بری اینکار .
خداوند همیشه به من لطف داشته و الان به شدت خودم تک و تنها دارم روی یک سایت بین المللی کار میکنیم تنها مشکلی که دارم نمیدونم چرا کارم به درآمد نمیرسه البته دارم کارم را بهتر میکنم و یه جورایی گسترشش میدم.
به امید دیدار مجدد
با درود به همه عزیزان
یکی از مواردی که به من الهام شد این بود که یک شب بارانی دخترم میخاست بره مهمونی و باید از محل آموزشگاهش میرفت. قرار بود یکی از دوستاش بیاد دنبالش … یه حسی به من گفت که خودم برم دنبالش و من علیرغم مخالفت دخترم و با اینکه او ناراحت شد ، رفتم دنبالش و رسوندمش
و اون دوستش موقع رفتن به مهمونی تصادف کرد و خلاصه اتفاقات بدی افتاد.
خدا رو شکر که به من گفت چیکار باید بکنم
که البته خداوند همیشه در حال هدایت ماست و این ما هستیم که باید به این حرف گوش جان بدیم
خدایا ما را به راه راست هدایت کن ، راه کسانی که به آنها نعمت داده ای ، نه کسانی که به آنها غضب کرده ای و نه گمراهان
17 آبان 1404
دنبال نشونه هایی میگردم که بتونم به دلار درآمد کسب کنم. نمیدونم کسب درآمد به دلار کاریه که باید الان انجام بدم یا نه. برای همین میخوام نشونه ببینم.
رها رو گذاشتم توی کالسکه و رفتم توی خیابون قدم زدم. چیزهایی که احساس کردم نشونه هستن برای تایید کاری که میخوام انجام بدم رو یادداشت کردم:
1. در جلسه ی چهارم عزت نفس استاد ازمون میخوان که کارهای بزرگی انجام بدیم و از منطقه ی امنمون خارج بشیم چون جهان به جسارت و شجاعت پاداش های بزرگی میده.
2. در یک سایت یه مطلب در مورد درآمد دلاری از آموزش زبان خوندم. اون سایت، همون سایتیه که من چند سال پیش توش یه حساب باز کردم که پی پالم رو فعال کنم اما چون ویزا میخواست، فقط تونستم قسمتی از ثبت نام رو انجام بدم و پروفایلم رو کامل نکردم چون در حال حاضر ویزا ندارم.
3. سه تا توریست دیدم که داشتن با هم صحبت میکردن و راه میرفتن. (من خیلی وقت بود توریست ندیده بودم.)
4. دوتا توریست دیگه هم دیدم. چه عجیب!
5. پشت ویترین یه مغازه یه تیشرت بود و روش نوشته بود:
Why not
Of course
Completely
Totally
برگشتم خونه و کمی در مورد درآمد دلاری با چت جی پی تی صحبت کردم و فهمیدم خیلی از سایت ها اجازه نمیدن از ایران در سایتشون فعالیت کنی.
این شد که بیخیال شدم و دوباره شروع کردم به ساختن پکیجم و خواستم همون راهی که قبلا میرفتم رو برم.
عصر که شد رفتم قسمت نهم پروژه ی تغییر را درآغوش بگیر رو دانلود کردم و توی قسمت توضیحات، با این جملات مواجه شدم:
6. اگر میخواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه ای گرفتی؟
در قسمت نظرات بنویس چه تجربه ای از گوش کردن یا گوش نکردن به هدایت درون داری، وقتی به آن عمل کردی چه نتیجه ای گرفتی، الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
به نظرم هدایت از این واضح تر نمیشد!
خدا داره بهم میگه حرکت کنم و به دلار درآمد کسب کنم.
من در حال حاضر تمام شرایط تدریس آنلاین رو دارم. من همین الان هم دارم به صورت آنلاین کلاس برگزار میکنم و زبان آموزم ایرانیه. اما اگر بخوام به دلار کسب درآمد کنم، به احتمال بسیار زیاد زبان آموزانم ایرانی نخواهند بود.
من از برداشتن این قدم میترسم چون من رو از منطقه ی امنم دور میکنه. اما اگر خداوند بهم گفته این قدم رو بردار، من تسلیمم.
خدایا خودت بهم توانایی برداشتن این قدم رو بده و ترس هام رو در دل ایمانی که بهم میدی غرق کن و به من جرات و جسارت عمل کردن بده.
خدایا من مسیر رو نمیبینم و هیچ چیزی از هیچ جایی نمیدونم.
فقط توی تاریکی کامل، دست تو رو گرفتم و دارم پیش میرم.
هدایتم کن که من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم.
خدایا بهت امید دارم و فقط به تو توکل کردم، برای همین هم دارم حرکت میکنم چون پشتم به تو گرمه.
دستم رو محکم بگیر و اجازه بده روی شونه هات بشینم و از مسیر لذت ببرم.
سپاسگزارم.
18 ابان 1404
امروز نوت برداری جلسه ی چهارم عزت نفس تموم شد. نشونه ی دیگه ای که گرفتم تمرینات این جلسه بود:
7. الگو برداری از افراد موفقی که با همین شرایط و امکانات و توانایی های تو، به موفقیت های مد نظر تو رسیدن.
8. خواسته هایی رو بنویس که تا حالا براشون قدمی برنداشتی. بعد ترس هایی رو شناسایی کن که مانع برداشتن اون قدم ها شده و برای ورود به دل اون ترس ها یه برنامه ی جدی بریز.
خدا جونم تو در کمتر از 24 ساعت برای برداشتن این قدم به من هشت تا نشونه دادی.
این هم یک نشانه ی دیگه که وقتی خواستم کامنت بذارم دیدمش:
9. یکی از مهمترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایتهای درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباسمنش تأکید میکند که وقتی انسان به ندای درونش گوش میدهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ میدهد. این ندای درونی گاهی بیدلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق میدهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس میشود و عمل میکند، بعدها متوجه میشود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواستهاش برساند.
اون زمانی که فکر کردم دارم اشتباه میکنم و قرار نیست این قدم رو بردارم و بی خیالش شده بودم، تو باز هم بهم نشونه دادی و گفتی باید این قدم رو بردارم.
خدا جونم من یه نشونه ی دیگه هم دیدم.
10. دارم سفر به دور آمریکا رو دانلود میکنم و تصویر قسمت 143 یه تابلوئه که روش نوشته:
Climbworks
من اینطور برداشت کردم که بالا رفتن جواب میده! اگر تو به ندای قلبت گوش کنی و در این مسیری که پر از نشانه بود حرکت کنی و بالا بری، قطعا جواب میگیری و به اهدافت میرسی. چون بالا رفتن تو رو به موفقیت میرسونه.
خدایا من عاجز و ناتوانم در برابر حد توانمندی های تو.
خدایا من هیچی از تدریس آنلاین به زبان آموزان غیر ایرانی نمیدونم.
اصلا نمیدونم در چه وبسایت هایی میتونم تدریس کنم که برای ایران محدودیتی نداشته باشن.
خدایا مغز و دانش و اطلاعات من در این زمینه بسیار محدوده و من واقعا هیچ چیزی نمیدونم.
تنها چیزی که میدونم اینه که با شرایط الانم قابل اجراست و فقط باید کمی بند کفش هام رو محکم تر کنم.
خدایا اگر دستم رو نگیری من غرق میشم.
میخوام دعوتت رو بپذیرم اما میترسم. تو ایمانم رو بیشتر کن و بهم جرات و جسارت غلبه بر این ترس رو بده.
خدایا من از همین حالا شروع به افزایش اطلاعاتم در این زمینه میکنم چون این وعده ی تو بوده.
من روی تو حساب میکنم نه روی چت جی پی تی و نه روی هیچ عامل دیگه ای.
چون اگر قرار بود همون مسیر قبلی رو برم، اون زمانی که بیخیال شده بودم دوباره بهم نشونه نمیدادی.
تو از همون ابتدای مسیر افزایش درآمد بهم گفتی:
“سفری که آغاز میکنی با آگاه سازی ماست…” و من روی تو و حقانیت وعده هات حساب کردم.
چه کسی از تو به وعده هاش وفادارتره؟ هیچکس! هیچکس در کیهان نیست که به وعده ای که میده به خوبی و بی نقصی تو عمل کنه.
پس خدایا دستم رو بگیر و من رو ببر که این مسیر برای من بسیار ناشناخته و ترس آوره.
هدایتم کن و من رو به جایگاهی که بهم لیاقت کسب کردنش رو دادی برسون.
با این همه نشانه ای که بهم دادی، دیگه دست از طلب ندارم تا کام من برآید.
میترسم اما انجامش میدم.
هیچی نمیدونم ولی واردش میشم. چون میدونم تو اونجایی.
اگر بهش برسم ایمانم قوی تر و قدم های بعدیم استوارتر میشه.
علاوه بر این که درآمدم هم افزایش پیدا میکنه.
خدایا من میدونم خودت بودی که تمام این نشانه ها رو به من دادی. پس خودت هم از درست ترین و بهترین و ساده ترین مسیرها هدایتم کن.
من رو روی شونه هات بنشون و خودت من رو ببر که از این راه هیچی نمیدونم.
خدایا من رو آسان کن برای آسانی ها.
سپاسگزارم.
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم
سلام به استاد عزیزم واستاد مریم جانم
سلام به تک تک دوستان هم مسیرم
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
• چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
• وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
• الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
این روزها خیلی بهتر جنس این الهامات رو درک میکنم
وسعی میکنم آگاهانه بهش عمل کنم
اتفاقی که اخیرا افتاد این بود ماکت شهری که واسه زهرا ،با همکاری خانوادگیمون درست کرده بودیم زهرا شخصا به تنهایی توانایی بردنش رو نداشت
زنگ معلمش زدم وشرایط رو توضیح دادم واسشون
وهماهنگ کردم گفتم تا ده دقیقه دیگه همسرم میاره مدرسه لطفا تحویل بگیرین، ایشون هم گفتن چشم حتما
وقتی همسرم ماکت رو بردن به ذهنم اومد که باز باهاشون تماس بگیرم وبگم که همسرم اومدن لطفا به زهرا بگین بیاد دم در مدرسه باباش اومد راهنمایشون کنه بیاره کلاستون تحویلتون بده
که به این الهام قلبم گوش نکردم وهمسرم هم ماکت رو برده بود،دفتر مدرسه تحویل یکی از خانم ها داده بود.
ساعت یک وقتی همسرم زهرا رو از مدرسه آورد خونه ازش پرسیدم نظر خانم وبچها در مورد ماکتت چی بود؟زهرا گفت ما چیزی ندیدیم خانم معلم گفت مامانت تماس گرفته امروز ماکتت میارن من هرچی منتظر موندم نیومدین،چرا ماکتو نیاوردین؟
من متعجب سریع زنگ معلمش زدم که زهرا چی میگه ما ماکت رو آوردیم مدرسه تحویل دادیم معلم زهرا هم گفت منم چیزی ندیدم همینطور که داشت تلفنی بامن صحبت میکرد یکنفر از اونور بهش گفت آره آوردن من تحویل گرفتم گذاشتم توی دفتر بهداشت،که معلمش گفت الان میرم تحویل میگیرم
یعنی اگه من به ندای قلبم گوش کرده بودم،وهمون لحظه یه تماس با معلم گرفته بودم وازش خواسته بودم زهرا رو بفرسته دم در این اتفاق نمی افتاد.هرچند که همین اتفاق باعث میشه ازش درس بگیرم وبیشتر ودقیق تر حواسم به الهامات قلبم باشه.
یکی دیگه از الهاماتی که بهش گوش کردم:
دوره شب عروس که سال گذشته بهم الهام شد وبهش عمل کردم ودراین دوره ثبت نام کردم وکلی آموزشهای عالی دیدم چقدر شرکت دراین دوره اعتماد به نفسم زیاد شد چقدر به کارم ومهارت ایمان پیدا کردم
استاد بعداز پنج ماه شرکت در این دوره باز بهم الهام شد دیگه ادامه ندم وتا همینجا کافیه درست بعداز تعطیلات عید یک روز قبل از 14هم فروردین با یکی از بچهای دوره که باهاش میرفتم آموزشگاه تماس گرفتم وهماهنگ کردم که فردا باهاش بریم آموزشگاه شبش یه حسی در وجودم میگفت که دیگه ادامه ندم وهمین اندازه که رفتم کافیه،اول واسم روشن هم نبود که چرا نباید ادامه بدم وخداروشکر بهش عمل کردم و دیگه ادامه ندادم،استاد بعدهاش که با دوستم تلفنی صحبت میکردم خیلی ناراضی بود از شرایط ووضع آموزشی کلاس ومیگفت اصلا شرایط مثل شروع وماهای اول دوره نیست وهمه ناراضی هستن ونه را پیش دارن نه پس
استاد از طرفی این اواخر میدیدم که جو کلاس به سمتی داشت میرفت که همه در مورد اتفاقات نامناسب مملکت صحبت میکردند واین موضوع هم واسم قابل تحمل نبود وباید اعراض میکرم.
هربار که به این موضوع فکر میکنم سپاسگزار خداوندم میشم که ادامه ندادم وخیلی با احساس خوب ورضایت کامل ودر زمان مناسب وبا یک ذهنیت مثبت از آموزشگاه دیگه ادامه ندادم.
در حال حاضر هم قصد راه اندازی بیزینس خودم رو دارم ومنتظر نشانه ها والهامات خداوندم هستم وایمان دارم در وقت مناسب بهم گفته میشود .
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و دوستای عزیزم تو این سایت بهشتی
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
یادمه یه زمانی خیلی نگران تشکیل خانواده و ازدواج بودم و همیشه میگفتم قبول مسئولیت یه زندگی خیلی سخته و میتونه خیلی مشکلات ایجاد کنه و یادمه یه فایلی از استاد گوش میکردم که اونی که میره و قدم برمیداره و ازدواج میکنه شجاعت داره یاور داره ایمان داره که خدا کمکش میکنه چرا باید به مشکلات فکر کنه وقتی باور داره به قدرت خدا و نیرویی که همواره کمک میکنه و نشونه اعتماد به نفس به اون ادم و نشونه ایمان و اعتمادش به خداست واس همین همون موقع ها این جرقه تو ذهنم خورد که به فکر ازدواج باشم با اینکه من در کل پسر خیلی اهل رفیق بازی و شب نشینی و این داستان ها نبودم و مثل خیلی ها که ازدواج در واقع یه مرحله ای میبینن که خیلی محدود میشن و دیگ نمیتونن به کاری برسن و زندگی کنن و تفریح کنن خلاصه خیلی وقت بود با شخصی در ارتباط بودم و یادمه دل به دریا زدم و شروع کردم مقدمات این اتفاق چیدن و اون مراسم ها و خلاصه همه چیز و بعد همش این موارد از همه جا میومد که یکی میگه عروسی بگیر پشیمون میشی نگیری یکی میگه نگیر پول مفت میخوای بدی یه عده بیان استفاده کنن تهش میگن اینجاش اینجوری بود و اونجاش اونجوری بود هر کاری هم کنی تهش همه چیز نمیتونه عالی باش و یادمه یه حسی بهم میگفت که نه باید یه مراسم خوب بگیرم چن واقعا حس میکردم اگه نگیرم پشیمون خواهد شد فارغ از اینکه بقیه چی میگن و چه اتفاقی میفته رفتیم با خانومم و کلی با ذوق و شوق دنبال باغ و لباس و آرایشگاه و … و چقدر خوب بود اون روزها چقدر لذت بخش بود هر روز یه کاری بود هر روز یه جایی باید میفرتی سفر رفتن واسه کیلیپ گرفتن ها و این همه تدارکی که باید ببینی خلاصه رفتیم و همه کارها رو انجام دادیم و روز مراسم رسید و جالب همه قبلش میگفتن روز عروسی به همه خش میگذره به غیر از عروس و داماد از بس که استرس دارن و جالبه ما اصلا استرسی نداشتیم از صبح همه چیز عالی انجام شد تا شب و شب هم تو مراسم تا دم صبح من و خانومم فقط رقصیدیم و لذت بردیم و هنوزم هر کی ما رو میبینه میگه بهترین عروسی که تا حالا رفتیم عروسی شما بوده و خودمم هر وقت که این روز یادم میاد به عنوان یکی از بهترین روزای زندگیم ازش یاد میکنم و خیلی خوشحالم که به اون ندای درونی که گفت اول اقدام کن و نترس و بعد مراسم خوب بگیر گوش کردم و شد یکی از جذابترین و خاطره انگیزترین روزای زندگیم و تا الان هم که خداروشکر همه چیز داره به خوبی و خشی پیش میره و من تو خونه ای دارم زندگی میکنم با اون شکل و شمایل و وسایل و جایی که همیشه بهش فکر میکردم.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید
وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
یکی از الهاماتی که خیلی وقته توی ذهنم شروع و استارت کاری که خیلی وقته دارم واسش تلاش میکنم ولی خب به دلیل گرفتاری های زمانی هنوز نتونستم اون به صورت جدی انجام بدم وقتشه که دوباره به همون ایمان و توکل زمان ازدواج برسم که میشود نگرانی نداره فقط کافی شروع کنی و خدا قطعا کمک میکنه و مسیر بهت نشون میده و تو این مسیر راه ها باز میشه و ایشالا به زودی استارت این کار میزنم و به امید خدا نتایج خوب وارد زندگی میشه از عمل به این ایده و کار.
ممنون از شما استاد عزیز و دوستانی که تا اینجای کامنت با من بودید
بنام خداوند بخشنده مهربان همیشگی
سلامی دوباره به بهشتیکه معنای هدایت و روی شونهای خداوند را به من آموخت…
هدایتیکه سرتا پای وجودم “از آن خودش می باشد…
سلام و درود به استاد جواهر نشانم….
سلام و درود به بچهای مسیر توحیدی و مسیر هدایت…
…………………..
و بشر المومنین.
سوره احزاب آیه 45.تا
یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِیرًا
ای پیامبر! به راستی ما تو را شاهد [بر امت] و مژده رسان و بیم دهنده فرستادیم.
وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُنِیرًا
و تو را دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او و چراغی فروزان [برای هدایت جهانیان] قرار دادیم،
……………………………………………….
وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا کَبِیرًا
و مؤمنان را مژده ده که برای آنان از سوی خدا فضل بزرگی خواهد بود،
……………………………………………….
وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ ۚ وَکَفَىٰ بِاللَّهِ وَکِیلًا
و از کافران و منافقان اطاعت مکن و آزارشان را واگذار و بر خدا توکل کن، و کافی است که خدا نگهبان و کارساز [انسان] باشد،
……….…………………………………………….
خدایا هر آنچه که دارم از آن توست..من سخت محتاج هدایتتت تو هستم…
اگر تو مرا هدایت نکنی…من ناتوانم !من فقیرم!!!من جز تو درگاهی ندارم!!
خدایا همه چیز وجود ارزشمند هدایت تو می باشد که میتونم از سختیهایی که سد راهم قرار میگیره عبور کنم….
…………………
خدایا یاریم کن که جز تو هیچ یاری کننده ایی ندارم..
……………….
همین الان قبل از اینکه بیام در این مسیر صلات خودمو اول روز بجا بیاورم..
هدایت آمد …بشر المومنیین….بشارت باد مومنان را!…..
……………..
برییم سر وقت تمرین صلاتگوییم!…
……
آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
……..
سلام و درود به استاد عزیزم و استاد شایسته و عزیزانی که وادی این سرزمین الهی هستند…
من نرگس از زمانیکه داستان هدایت و توحید رو درک کردم..و فهمیدم باید حرکت کنم…
هر قدمی که برداشتم…و عمل به هدایتهام میکردم..فورا نتیجه اعمال و رفتار اونکارمو چند برابر میدییدم..
تا به الان که درکم از عمل به الهامات زیاد شده..به محض اینکه بهم میگه…نرگس باید اینکار رو در راستای کارت انجام بدی فورا اقدام میکنم…
روزیکه باهام تماس گرفتین..الگوی دستکش رو کار کن..
من اونروز از خداوند گفتم خدایا من مسیر یادگیریم رو تمام کردم میخام برم برای مدار بالا…
مشاوره ام از شمال تماس گرفت…اگه میشه بخش سیزدهم..تدریس الگو و دوخت دستکش رو برام بفرس…
اونجا هدایت خدا بهم گفت…
نرگس دیگه کلاه رو بزار کنار…فقط روی دستکش کار کن…
ولی هدایت قبل.دستکش؟و کلاه بود که تمرینشون کردم بهترین ورژن رو از خودم ساطع کردم..و نزدیک به چند تومن فروش رفت..که تونستم دوره عزت نفس رو بخرم..
ولی هدایت بعدی که اومد بهم گفت کلاه رو بزار کنار فقط فقط فقط دستکش…
و قدم به قدم از صفر بازم شروع کردم به الگو سازی و دوخت…بیش از چند نمونه طبق هدایت هاش کار کردم و قدمهای تکاملیمو گذروندم…
میخام بگم تمام نتایجی که برای ساخت این دستکش گرفتم همه الهام از خداوند بود…
و یه روز که دستکشم سایز بندی و دوختش آماده شده بود..
بهم گفت حالا یه جعبه پارچه ایی براش درست کن..خیلی نمونه ها رو کار کردم…
بهم گفت هر چه ساده تر و راحتر ….بهتره…
و منو هدایت کرد به یه ایده ساده و راحت…که به محض اینکه ..دستکش رو داخلش میزاری..سریع و راحت باز میشه و دستکش رو بیرون میاری..
و یه روز دیگه بهم گفت…از همون تکنیک استادت..یه بند پارچه ایی بدوز .و بزارش گوشه سمت راست که بشه به چوب لباسیم وصلش کرد..
منم گفتم خدایا دمت گرم…
که همیشه ایده های ساده و راحت میدی..
و دقیقا همون بندینکی که من سری های قبل اشتباه برداستش میکردم..تونستم به شکل عالی دوختش کنم..
ناگفته نمونه دوخت کامل این دستکش…2 میلی متر هست…اینقدر ریز و با نمره پایین دوخت چرخ..
و من دوختمش..
به خودم گفتم خدایا!چقدر من از این مسئله فرار بودم..بخاطر یه اشتباه کوچک ازش ترسیدم و ازش عبور کردم ..و اونکاری که تحویل دادم اصلا ظرافت نداشت…
و بخاطر این ترس…ازش گذشتم ولی ..چون اینبار هدایت بود ..با دقت انجامش دادم…
خدایا سپاسگزارم..
و الان دقیقا این هدایت اسفند 402 بهم الهام شد..که تمام تمرکزم روی این نمونه دستکش باشه..تا به الان که تقریبا آبانماه 404 هست…
نزدیک چندین ماه ها میگذره ..هر قدم که هدایت خاسته ام….و هدایت رو درک کردم و عمل و عمل و عمل کردم …چه در مسیر شخصیتی و چه مسیر مهارتی در این راستای کارم ..چقدر به موفقعیتهای عالی رسیدم..
چقدر دستکشهام بجاهای بزرگی ارائه شده..چه سایتهای داخلی و چه سایتهای خارجی..و آخرین سری به فشن شوی دبی…
و هنوز معلوم نیست میخاد چی بشه..چون بازم ایتروزا قدمهای اتکیت نرگس رو با روشی آسان و خوانا،”..با شکل زیباتری گلدوزی کردم…
واقعا سپاسگزار خداوندم…
و چه هدایتهایی که مرا بسمت شرح نویسی اونم به صورت متنی و بصورتیکه خودم میام جلوی دوربیین از مزایای دستکشم صحبت میکنم..
نحوه عکسبرداری و تدوین کارهام….که خودش یه پروسه کاملی بود…
همه این هدایتها از طرف خداوند روی هم انباشته شد..تا احساس لیاقت دستکشمو که از طرف خداوند بود…رو بسازه…
.یادمه اون اوایل…اصلا نمیتونستم راجع به دستکشهام صحبت کنم….هر کسی سوال میکرد..میگفتم فلان کار انجام میدم..اصلا توان صحبت کردن .راجع به خلق دستکشهام نداشتم..
که توی دوره عزت نفس..فصل راجع به پروجکت کردن راجع به خودمان..همون آگهی بازرگانی..من طبق هدایت رفتم توی چند مکان از خودم و کارم و طبق هدایت الله صحبت کردم…
و هنوزم انجامش میدم ولی اینبار با احساس لیاقت بالا…
…میخام بگم!!!!هدایت همه چیزه…..من اگه عقل خودم بود..10 سال آواره در مسیر شرک و یختیها نبودم…
10 سال درگیر کارهای پوچ نبودم …
میخام بگم!!!!تمام وجودم از هدایت خداست..و سعی کردم با تمام وجودم این مسیر رو ادامه بدم..
و به محض اینکه هدایتی اومد..
فورا لباس جهاد رو موشیدم رفتنم تو دلش..
اوایل برام خقیقتا سخت بود…که بهم میگفت اگه حرکت نکنی…نرگس خبر از موفقعیتتت نیست!!!
اگر هدایتمو عمل نکنی…پوسیده میشی..
یه روز؟صبح زود از خواب بیدارم کرد..بهم گفت فلان شماره رو سیو کن!!!!
گفتم چی!!!الان..با همون چشمان نیمه بسته ام از اون مکانم جدا شدم..گوشیمو باز کردم..بهم گفت بنویس…
چون از قبل اون شماره نمیدونم چجوری از گوشیم حذف شده بود..وقتی ذخیرش کردم..
بهم گفت برو تو واتساب….
الله اکبر…..
دیدم اونچیزی که میخاستم اون شخص برام فرستاده…الله اکبر..
چیزیکه 8 سال من منتظرش بودم..و بعد روئتهای خاسته ام هویدا شد..بهم گفت با گوشی قدیمت روش عکس بگیر و بزارش برای آینده تا بدونی!
الله اکبر…از هدایت الله…خیلی گریه کردم..اول ذهنم میگفت این شماره اشتباه هست..ولی وقتی نشانه بعدی رو دیدم …مهر تایید رو بر قلبم و نجوای ذهنم زد..
نجوایی که مدام داشت …بهم دروغ میگفت….
و من با دیدن اون صحنه برام واضحتر شد…که شیطان کارش درو غ و فحشا هست…
….
و هدایت دیگه….تمییز کاری اتاق کارم…و هدایت شدن به مسیرهای بیزنسی بالا و احساس لیاقت بالا…
…
و هدایت بعدی….من سالها از شخص نزدیکم یه مقدار سود بانکی طلبکار بودم…و ایشون هر بار با وجود اینکه از نظر مالی خوب بود..میگفت نرگس باید این چند تومن رو چجور بهت بدم..نمیدونم دلیلش؟چی بود..ولی میدونم گفته های خداوند بود..
استادم من بخاطر این موقعیت سود دهی خیلی قربانی این شخص میشدم…
تا اینکه یه روز بهم گفت باید این پول رو ببخشی..
من یه وام با سود کم روی مدرکم گرفته بودم.اونم با زجر.سال 97..
و بخاطر اینکه این شخص میتونه پرداخت کنه..بدمش به ایشون..و اون شخص سود چند برابر طی تمام شدن وام به من بده..
با این نگرش…
و 4 سال خورده ایی از این وام گذشت و ایشون هر ماه قسطش عقب میفتاد..و از طرف بانک تماس میگرفتن که خانم علی پور چرا مرداخت نمیکنید..
و دقیقا این شخص طی ماه پرداخت میکرد تا بهش؟میگفتم !باهام تماس گرفتن..چک میکرد میگفت من هر ماه پرداخت میکنم..
و من اینو نشانه دونستم..و یسری مشکل شخصیتی بینمون پیش اومد…
گفتم نرگس باید خودتو از این شرک بیاری بیرون..
هدایت اومد احساستو بد نگیر من کنارتم ..تو زمان درستش بهت میگم..
دقیقا اول مهر 403…طبق تصمیمات به تعویق افتاده جلسه اول عزت نفس..که دقیقا من اول مهر این دوره رو با فروش دستکش و کلاه و دوخت سرویس خواب به تعویق افتاده رو انجام داده بودم..و تونستم این دوره رو بخرم..
بهم گفت الان زمانش رسیده…
بهم گفت!نرگس!!!برو بهش؟بگو…..
من میخام سود حساب بانکیمو از؟شما ببخشم..با این دلیل!که خودت ..تو این مدت زمان سودشو پرداخت کردی..کلا برای خودت باشه ..من دیگه سود اضافی از تو نمبخام..هدیه به خودت و بچه هات…
به یه شرطی!؟؟؟؟چون شرطش؟خدا بهم گفت..
ایشون گفت چه شرطی..قرار دادم بردم پیشش..
گفتم…
به شرط اینکه این چند ماه که مونده ..زنگ بزنی به بانک یجا پرداخت کنی….
من تا هفته آینده بهت مهلت میدم..ریختی ..که هیچی….
اگه نریختی..تصمیممم برمیگرده..
و ایشون هیچ جوابی در برابر شرطم نداشت..چون شرطم منطقی و درست بود..ناگفته نمونه هدایت خداوند بود..
و من دیدم بازم انجام نداد..بهش پیام دادم چکار کردی بقولم عمل کردی…
اگه پرداخت نکردی پیمانمون لغو میشه..و ایشون گفت چشم الان…
همون ساعت پرداخت کرد..
گفتم با ریئس اون قسمت صحبت کن که میخام همچنین کاری انجام بدم..و وام من چند ماه قبل از پایانش پرداخت شد..و این بت بزرگی که سالها بخاطرش چه ضررهایی کردم…انجام شد…
همون ببخش..چقدر بدون قربانی.. بدون نگاه فقیرانه قبلم..از ایشون میلیونها پول دریافت کردم..
چه درهایی برویم باز شد….ولی من گفتم هدایت اومده..خیلی ترس داشت که اون چی میگه!؟
ولی گفتم این هدایته….
باید باید انجام بشه…
و الان خیلی بهتر از قبل شدم..هنوزم هست انجامش دادنش..ولی به لطف خداوکد خیلی کمه…
….
در نهایت میخام بگم…من چه هدایتهایی رو دریافت کردم…
توی پیاده رویهای درون شهریم….میرفتم جاهایی که هر کسی از اطرافیانم میفهمید دیگه هیچ…
ولی نور خدا یه صبح زد روی چشمم.بهم گفت باید انجامش بدی..تنبلی رو بزار کنار…
..
خداوند را سپاسگزارم….
……
حتی رفاقت با یسری دوستانم..که واقعا برام سخت بود…و یسری کارها که شرک آمیز بود باید انجام میشد..همگی با هدایت الله به آسانی انجام شد….
…..
در جواب تمرین آخر…
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
…
من همین روز گذشته نشستم پای الهاممم .چه کارهای فوق العاده رو انجام دادم..انشالله هنوزم ادامه دار هست.. و سعی کردم بدون هیچ پروایی برم تو دلش..
چون نتیجه قبلشو دیدم.. الانم میدونم باید انجام بشه…
من هر صبح از خداوند میخام…که بازم حرکتهای جدید بزنم…چون عاشق بهبودهای دائمی و باورهای دائمی هستم…
من اینروزا باورهای ثروت آفرین میسازم…
میگم خدایا من میخام هدایت بشم به مسیرها و ادمها و مکانهای ثروت ساز…
منو خودت هدایت کن……
دستوشهای من لایق مکان ثروتمندان هست..دوست دارم توی درجات بالا کار کنم اون توی حجم بالا …
من عاشق تولید عالی ..عاشق مراتبهای بالا و جهانی هستم..
خدایا من از اونکارم که توی .مختص شهر خودم بود ..اومدم بیرون…
خدایا میخام…به درجات بالا برسم ..میخام به مسیرهای عالی برم..
خودت هدایتم کن..
و امروز دستکشم هیچ نیازی به دوزندگی مزون دوزی نداره….
کارم جوری سایز بندی شده که میتونم تولید کنم بجاهای بزرگ و عالی….
و لطف خدا شامل حالم شده….
و امروز سپاسگزار خداوندم که هدایتم نمود تو این مسیر بیام..
چون میدونم اگه حرکت نکنم همون نرگس ضعیف قبلیم که چشم انتظار سود بانکی و قربانی دست افراد هست…
من خوشحالم به این نقطعه رسیدم و امروز صبح الهامی درک کردم ..خداوند منو از اون شرایط نجات داد…
و میدونم…
تمام موفقعیت یه بنده خدا!!!!!!کسیکه بندگی کردن رو داره آموزش میده…فقط فقط در مسیر توحید و هدایته…
و جز اینراهی نیست…..و میدونم ماندنش یعنی گندیده شدن ..من من جهنم رو توی دل حرکت نکردن در دل همین هدایتها میبینم…
و دیدن روی خوش دنیا و همین بهشت دنیوی رو با حرکت کردن میبینم…
در ادامه…نتیجه تمام صحبتهام……ماندن در مسیر هدایتهای خداوند….و ادامه دادن…..
سپاسگزار خداوندم که هر لحظه مرا هدایت میکند براه “های عالی به مسیرهای عالی و شرایطهای عالی….
الحمدالله رب العالمین….
و بشر المومنین…..
.
سلام و سلامتی و نور و عشق
خداوند همواره و به هزاران طریق، ما را به “چگونگی تحقق خواسته هایمان”هدایت می کند؛
سمت من در تحقق خواسته ام، عمل به الهامات و جدّی گرفتن هدایت هاست
خدایا شکرت برای دو تا هدایتی که اخیرا کردی
خدایا شکرت که به الهاماتم گوش دادم و به هدایتها عمل کردم
خدایا شکرت برای تعهد 40 روزه و تعهد تمرکز بر زیبایی های رابطه
خدایا خودت میدونی چقدر عاشقتم
چقدر ایمانم و توکلم داره روز به روز بیشتر میشه
چجوری هدایت میکنی
چقدر خوشحالم که به تو سپردم
خدایا میخوام همه چیو به تو بسپرم
تو برام کافی هستی، کافیِ کافی
تو رو دارم دیگه چی میخوام
تو رو دارم همه چی دارم
تو برام همه چیز میشی
خداوند همه چیز میشود همه کس را
تو خودت همه چیز هستی
تو خودت به شکل خواسته هام میای تو زندگیم
خدایا شکرت برای اون اتفاقی که یک ماه و نیم پیش افتاد که به نظر ناخواسته میومد
شکرت برای پلن هات و هدایت هات
شکرت برای ایمانی که به من دادی که بهت توکل کنم، بسپرم به تو و ایمانم رو حفظ کنم
شکرت برای پازلی که انقدر قشنگ داره چیده میشه
تو داری میچینی برام
خدایا من تسلیم هدایت ها و پلن های تو ام
الخیر فی ما وقع
ان معی ربی سیهدین
فانک باعیننا
الیس الله بکاف عبده
خدایا شکرت
ایاک نعبد و ایاک نستعین
روز 33
سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم
سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند
سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم
سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان
سلام خانواده ی عزیزم عاشقتونم
کامنت دوم گام 9 پروژه :
این داستان ، داستان اولین الهام خداوند توی زندگیمِ :
اینقدر این داستان برام ارزشمند و لذت بخش دوست دارم برای شما عزیزانم بنویسم البته یکبار قبلا فکر کنم نوشتم ولی تکرار دوبارش برام لذت بخش نشده یکبار مرورش کنم اشکام سرایز نشه
یکسال تو شهرمون برف باریده بود بعد از چندسال
شب رفتیم با بردارم قدم زدیم و برف بازی کردیم ولی دلم میخواست یکم تنهایی توی برف قدم بزنم با خدا حرف بزنم چون تو اون روزها اتفاقات خیلی قشنگ و فوقالعاده ای توی زندگیم در حال رخ دادن بود
مثل بچه کوچولوها تا موقع خواب از پنجره بیرون و نگاه میکردم که ببینم برف هنوز میباره که فردا برم تنهایی بیرون که به وقت خواب نرسیدیم که دیدم دیگه برف نمیباره برف ها داره آب میشه یکم حالم گرفته شد ولی چون اینقدر اتفاقات زندگیم تو اون روزها معجزه وار بود و یکم رفته بودم برف بازی سریع حالم و خوب کردم
صبح شد دیدم تقریبا تمام برفا آب شدن موقع ظهر اینا بود یه حسی اومد تو وجودم که برو ساحل قدم بزن توی برف
چون استاد توی آموزش ها گفتن که الهام با احساس خوب همراه من بسرعت عپل کردم رفتم لباس پوشیدم رفتم سمت ساحل
اینسری تصمیم گرفتم از یه مسیر دیگه برم
این مسیر جدید یه دوراهی داره که وقتی رسیدم به دوراهی گفتم استاد عباس منش عزیزم همیشه میگه من توی مسیرهای دوراهی از خدا نشونه درخواست میکنم حالا که من برای اولین بار الهامی از خدا دریافت کردم بزار منم برای اولین بار نشونه بخوام از خدا
گفتم خدایا ازت یک نشونه میخوام که از کدوم طرف برم لطفا واضح باشه برای من انسان قابل درک باشه
یه چنتا کبوتر داشتن پَر میزدن رفتن نشستن روی تیر چراغ برقی که توی یکی از این مسیرها بود گفتم خب اینم نشونه حالا برم
وقتی تصمیم گرفتم برم نجوا اومد نه بابا این مسیر خاکی ، برفا هم آب شده اصلا یه حالتی بری کل لباسات کثیف میشه ، گفتم خب بشه گفت بابا اینجا سگ های پَره ماهیگیری هستن الانم که برف باریده گشنه هستن بری دنبالت میکنن
دیدم این فقط میخواد بترسونه یکم راستش چون اولین بارم بود درخواست نشونه کردم شک کردم برای قدم برداشتن
گفتم خدایا ازت یک نشونه ی دیگه میخوام نشونه ی خیلی واضح که من راحت درک کنم
همینکه حرفم تموم شد یه ماشین اومد سر همون خیابون که خاکی بود وایستاد یه مَرده پیاده شد رفت تو همون جاده خاکی
گفتم دیگه تمام شد دیگه مطمئنم همین و باید برم
ذهن شروع کرد به حرف زدن من توجه نکردم چند قدم که برداشتم ساکت شد کلا
چند قدم که برداشتم یه عطر خیلی خوشبویی رو توی هوا احساس کردم
از اونجایی که توی اون جاده هیچکس به غیر از منو اون مَرده نبود حدسم این بود اون عطر و اون مَرده زده باشه خواستم سریع برم که ازش اسم عطرش و بپرسم وقتی چند قدم سریع رفتم یه حسی توی وجودم اومد که عجله نکن از مسیر لذت ببر من خودم به موقع اسم عطر و بهت میگم
چون وقتی اون نشونه رو از خدا دریافت کردم فهمیدم اینم خداونده داره باهام حرف میزنه بخاطر همین به حرفش گوش کردم و با آرامش رفتم و لذت بردم
یکم مونده بود به ساحل یه ساختمان بود اون مَرده جلوی در اون ساختمان منتظر یکی وایستاده بود دیدم وایستاد گفتم رسیدم بهش اسم عطرش و میپرسم
باورتون نمیشه الان که مرور کردم اون لحظه رو اشکام بند نمیاد
وقتی رسیدم به اون مَرده دیدم اصلا هیچ عطری نزده
اون لحظه یه حس عجیبی داشتم یه لحظه این حس اومد توی وجودم که این عطر خوشبویی که توی فضا پیچیده بود پاداش خداوند بود به نشون دادن ایمانم بهش
من رفتم ساحل فقط اشک ریختم گوله گوله و سپاسگزاری کردم از خدا بخاطر این لحظه معجزه آسایی که رقم خورد تو زندگیم
وقتی داشتم قدم میزدم چنان حالم خوب بود یعنی وحشتناک حالم خوب بود
توی ساحل هیچکس نبود بجز دوتا صیاد پَره ماهیگیری که کنار ساحل بودن اینقدر حالم خوب بود گفتم برم یه خسته نباشید بهشون بگم با لبخند و حال خوب تا این انرژی فوقالعاده خوبم و بهشون تقدیم کنم وقتی داشتم نزدیک میشدم دیدم مَرده صیاد برگشت بره سمت قایق گفتم عه خدایا من میخواستم بهش خسته نباشید بگم چرا داره میره
باورتون نمیشه همون لحظه که اینو گفتم یهو دیدم مَرده صیاد برگشت سمت من یه لبخند بهم زد من دیوانه شدم چشام اشک جمع شد بهش گفتم خسته نباشید دوباره لبخند زد و گفت مرسی
من دیگه رو ابرا بودم بازم اشک ریختم گوله گوله با خدا حرف زدم و سپاسگزاری کردم
میخواستم برگردم خونه گفتم خب اینجا هیچ چیزی جز برف و ساحل نیست من اگه نشونه بخوام چطوری باید بفهمم یهو دیدم یکم اونورتر یه کلاغ خوشگل هست :)
رفتم پیش کلاغ گفتم کلاغ خوشگله پَر کلاغی قشنگ تو بهم یه نشونه بده از کدوم طرف برم؟ :))
دیدم کلاغ بلند شد رفت یه سمت نشست گفتم اوکی دمت گرم کلاغ خوشگل با اون پَرهای برق برقی خوشگلت فهمیدم اونوری باید برم
وقتی رفتم اون سمتی که کلاغ رفت دیدم کلاغ بلند شد رفت یه سمت دیگه!!
گفتم عه یعنی اینور برم؟؟!!!!
گفتم اوکی رفتم اونوری
وقتی رفتم اونوری دیدم کلاغ بلند شد رفت همون مسیر اولی!! :(
گفتم کلاغ خوشگله تو بازیت گرفته ولی من همون مسیر اولی رو میرم
اینم اضافه کنم این اولین باری بود که تا نزدیک کلاغ میشدم پَر نمیزد
همیشه قبلنا تا یکم نزدیک کلاغ میشدم پَر میزدن میرفتن دور دور
وقتی من خواستم برم توی مسیر که داشتم میرفتم رسیدم به مسیر دومی که خدا اون اول گفت نرو
دوراهی اینجوری بود یه مسیر میرفت از داخل یه اقامتگاه تفریحی رد میشد که از اونجا یه درب بود به ساحل
یه مسیرم همون جاده خاکی بود که خدا گفت برو
حالا چرا؟؟!!!
من وقتی میخواستم برم از جلوی درب اون اقامتگاه تفریحی رد شدم که دیدم قفلِ درب
وقتی اون قفلِ درب و دیدم اشکام بند نمیومد
چون اگه من به نجوای ذهنم گوش کرده بودم میرسیدم به درب قفل شده عملا باید برمیگشتم دوباره از همین مسیر جاده خاکی که احتمال داشت خسته بشم و رفتن به ساحل و کنسل کنم
موقع اومدن کلی اشک ریختم و با خدا حرف زدم سپاسگزاری کردم بابت این هدایت ارزشمندش که تا عمر دارم یادم نمیره
وقتی میخواستم برگردم خونه تو راه یه پسره رو دیدم با ماشین صدای آهنگشم زیاد بود وقتی منو دید یه موادی رو تعارف زد گفت میزنی؟
گفتم نه مرسی دمت گرم
گفت بیا بزن خوبه ها
گفتم نه مرسی ممنون و راه افتادم اومدم
توی راه گفتم خدایا من که تو فرکانس خوب بودم اونهمه اتفاقات قشنگ و تجربه کردم اونهمه الهامات ارزشمند و دریافت کردم چرا بلید به همچین اتفاقی بربخورم؟؟
تو همین فکرا بودم داشتم میرفتم یه حسی اومد تو وجودم گفت تو خودت تصمیم گرفتی بری دیدی از اون کلاغ نشونه خواستی هر وقت یه مسیر و گفت یه مسیر مشخص نگفت؟
گفتم آره
گفت دلیلش این بود که اون لحظه نباید میرفتی ولی تو با مغز خودت تصمیم گرفتی بری نه با نشانه ها بخاطر همینم این اتفاق افتاد
استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای ما آسون تر و لذت بخش تر کرده
استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت
آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد مدیر فنی خفن سایت abasmanesh.com ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانواده ی عزیزم از شما هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون توی سایت
خدای عزیزم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و بینهایت زیاااااااد سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم توی زندگیم
خدایا عاشقتم که عاشقمی