این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
1.چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
2.وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
3.الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
پاسخ من:
1. یادمه ی روزی کارت بانکی مامانم گم شده بودو مامانم خودش به شهر دیگه بود و بعد دنبالش کلی گشتیم و نیاز داشتیم بهش ولی پیدا نکردیم بعد یک هفته گذشت و قرار شد یروز بریم ک از بانک یکی دیگه بگیریم ولی اونروز ی کاری دیگ پیش اومد برای بابام اینا و دیگ ماشین دم دستمون نبودو نرفتیم . اونروز بعد اظهرش من پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو قسمت هاشو نگاه میکردم قسمت دومش بود و کلی کامنت میخوندم و حالم خیلی خوب بود و به الهامات خدا خیلی ایمان آورده بودم بعد من از خوشحالی داخل خونمون ورزش میکردم و بعد ی حسی بهم گفت کنار این فرش بشین و سجده شکر کن از خدا ک به این مسیر هدایتت کرده بعد من این کارو کردم و ی حسی بهم گفت زیر این فرش رو نگاه کن شاید ی چیزی یا ی پولی باشه و حس خوبی بود و همین کارو کردم و دیدیم ک کارت مامانم دقیقا همون جاست و پیدا کردم اصلا تعجب کرده بودم از خوشحالی ک چی شد ک من اصلا زیر فرش رو نگاه کردم اونم دقیقا فرشی ک زیر اون بود کارت و خیلی خدارو شکر کردم و از هدایت خداوند مهربونم شوکه شده بودم
2.و یک سری هم داداشم بهم گفت برو از حیاط روی شیلنگ بخاری یدونه بَسک هست که باز کن و اونو بیار من داشتم میرفتم که یهو چشمم خورد به یک پیچ باز کنی که همون روی پله مون بود و حسم بهم گفت اونو بردار و شاید به دردت بخوره و به حسم عمل کردم و خواستم اونو بازش کنم دیدم خیلی سفته و اصلا با دست نمیشه بازش کرد و بعد نگاهی به پیچ بازکنی که برداشته بودم انداختم گفتم ببین خدا هدایت کرد و الان با همین بازش میکنم و کارمم راحت تر میشه و ازین به بعد یاد من گرفتم که به الهامات قلبیم گوش بدم حتی اگر اصلا منطقی نباشه ولی قدم بردارم چون حتما یک حکمتی خواهدداشت الهی صد هزار مرتبه شکرت ک هدایتم کردی به این مسیر و پروژه تغییر ک از وقتی ک شروع کردم انقد حالم خوبه و اعتماد بنفسم و امیدم به زندگی رفته بالا و حالم عالیه الهی شکرت .
3. و الان الهامی ک توی قلبم هست اینه ک من رشته زبان انگلیسی در دانشگاه میخونم و سطحم خیلی مبتدیه و تلاشم بر اینه ک به الهامات قلبیم ک خداوند هر چی هدایتم کرد رو انجام بدم و زبانم رو تقویت کنم و رشد کنم در این زمینه و الان به صورت خود آموز و دوره ای که بازم هدایت خدا بود با قیمت عالی توی اینستا پیدا کردم و خریدمو شروع به خوندن کردم تازه و قدم اول رو برداشتم و بقیش رو هم خداوند به تک تک خواسته هام هدایتم میکنه و من در برابر خداوند تسلیمم چون خدا بینهایت دانا و آگاهه از جهان و داره ادارش میکنه و آگاهی من اندازه ی یک قطره در برابر اقیانوس هم نیست و از خدا میخام ک هدایتم کنه الهی شکررررررررت… و شکر حضور استاد عزیزم عباسمنش سپاسگزارم ازتون استاد…
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ تقریباً یک ماه پیش بود که برای یک موضوعی نیاز به رضایت یک نفر بود که ایشون به شدت مخالف اون موضوع بودن و حتی حاضر نبودن راجب این موضوع صحبت کنن. یه روز عصر بود که داشتم راجب این موضوع با شخصی صحبت میکردم یکدفعه بهم الهام شد خودم برم با ایشون صحبت کنم. با اینکه خیلی میترسیدم و استرس داشتم با خودم گفتم این یه الهام از طرف خداوند هست حتما باید بهش عمل کنم حالا هر چقدرم سخت باشه. یادمه حتی زمانی که در خونه ایشون رسیدم دستام میلرزید اما با همه ترسم رفتم پیش ایشون و باهاشون صحبت کردم. دوستان باورتون میشه انگار که معجزه شد وقتی با ایشون صحبت کردم راضی شدن اصلا باورم نمیشد. یادمه شبش از خوشحالی خواب نمیرفتم با خودم میگفتم ببین الهام خداوند همیشه جواب میده خدا رو شکر که به الهامی که بهم شد عمل کردم و این نتیجه فوق العاده رو گرفتم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
سلام دوست عزیز ممنون از راهنماییت واقعا حق با شماست من بخاطر شرک ترس داشتم چون قدرت رو بدست غیر خدا داده بودم. حتما روشی که گفتی رو انجام میدم انشالله که منم همیشه ازش نتیجه بگیرم. در پناه خدای فراوانی ها شاد و پیروز باشید.
الهاماتی که ازخدا دریافت کردم درقرآن ونقشه راهم هست روبراتون مینویسم لطفا دوستانی که ازقرآن ببیشترسردرمیارن منو برای فهمش راهنمایی کنن .ازهمه دوستان برای تولیدمحتوا و ساختن موزیک ویدئو سپاسگزارم به همتون افتخارمیکنم فرشته های مهربون .
به نام خداوندبخشنده مهربان
آری هرکس به عهد خود وفاکند وخداترس وپرهیزکار شود خداوند پرهیزکاران رادوست می دارد.
همانا آنانکه عهد خداوسوگند خود رابه بهایی اندک بفروشنداینان را در دارآخرت بهره ای نیست وخدا ازخشم با آنها سخن نگویدوبنظر رحمت درقیامت بدانها ننگردوازپلیدی گناه پاکیزه نگرداندوآنان راعذاب دردناک خواهدبود.
پس ای رسول ما توچنان که ماموری استقامت وپایداری کن وکسی که باهمراهی توبخدا رجوع کردنیزپایدارباشدوهیچ ازحدودالهی تجاوزنکتیدکه خدابه هرچی شما می کنید بصیر وداناست .
عزیزمصرکه اوراخریداری نمودوما این چنین یوسف رابه تمکین واقتدار رسانیدیم که امرخدابرهمه نافذاست .
اودانا به عالم غیب وشهوداست وذات پاکش ازشرک وشریک برتر و والاتراست .
ای رسول ما بگوبارالها امیداست وعده های عذاب این کافران رابمن بنمایانی وبارالها مرا درمیان قوم ستمکاروامگذار والبته ماقادریم که وعده عذاب کافران رابه توبنمایانیم ای رسول ما توآزار وبدیهای امت رابه آنچه نیکوتراست دفع کن وبدی آنهاروبه نیکویی خودببخش ماجزای گفتارآنهارابهترمیدانیم.
بخداگفتم خدایا اصلا توشوهرمن باش ویکی یکی مشکلاتمو حلش کن مدارک خونه ماشینم روبرداشته بودن کاملا بنامم هست وبهم نمیدادن چندباربه زبون خوش گفتم مدارکموبدین .اخرش بخداگفتم خداجونم میشه باعزت مدارکمو ازشون بگیری بهم بدی که دیروز بطوراتفاقی دیدم مدارکمو پس آوردن وگذاشتن تومدارک تحصیلیم وارایشگریم کلی ذوق کردم .
دومین الهام این بودکه خدایامیخام منو ویاناروباعزت ازته چاه مثل حضرت یوسف نجات بدی ومنوبه مقام ملکه شدن برسونی وبعدش خدابمن گفت یک ادم بانفوذ ثروتمند ودلپاک میفرستم که نجاتت بده والان نشانه هاشو درمتن بالا دیدم .
همیشه به الهامات گوش میکنم ونتیجه آن اسان پیش رفتن کارها هست .
عشق محبت ثروت خیر رساندن به بندگان خدا انجام دادن رسالتم تقویت شخصیتم و آرامش و برکت و شادی واراده ورزش ورقص وزیبایی ونظم ولاکچری شدن زندگی برام درپی داره .
الان الهامی که درقلبم هست ورزش کردن رقصیدن و رسیدن به سلامتی وزیبایی کامل و ساختن کشتی نوح خودم ونجات پیداکردن منو ویانا ازته چاه ورسیدن به مقام ملکه شدن :)))
حیا وشرم بیش ازاندازه ادمو ازاونطرف بوم میندازه من اگربرای عشقم عشوه وناز دارم این بدلیل زنانگی قوی خودم هست برای لوندبودنم برای بیان احساساتم است وربطی به نداشتن حیانداره .
همین کارهام باعث شده حرف خداروگوش کردم و عزیرم بادیدن اسمم در لیست مخاطبین موبایلش آرامش پیدامیکنه وبه زندگی امیدوارمیشه واحساس عشق وامید به زندگی پیدامیکنه دیگه .
خدایی که هر لحظه خیر و شرم رو به دلم الهام میکنه.
مدتیه هر متنی که مینویسم با نامش شروع میکنم، با یاد خدای مهربونی که از هزاران مسیر داره باهام حرف میزنه. انگار یه خط مستقیم بین من و اون باز شده… هر لحظه یه نشونه، یه حس، یه جمله از زبون یه نفر، یه اتفاق ساده که فقط من میفهمم منظورش با منه.
یادمه اولین بار از زبابه نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه خیر و شر رو بهم الهام میکنه.
یه مدتیه که توی شروع هر نوشتهام از خدای هدایتگرم یاد میکنم؛ همون خدایی که از هزار تا مسیر با من حرف میزنه و لحظهبهلحظه راه رو نشونم میده.
یادمه اولین باری که از الهام الهی شنیدم، استاد جانم گفتن: «آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته الهام خانم!»
اون موقع برام خندهدار و حتی غیرقابل باور بود که خدا هم میتونه با من حرف بزنه و بگه چی درسته و چی نه.
توی دورهی عزتنفس هنوز اونقدرها تو دریافت الهام قوی نبودم، ولی خدا دید این فاطمه خانم جدیه، داره مسیرش رو ادامه میده، گفت: «بیا هدایتش کنیم به دورهی دوازده قدم…»
و همون شد دروازهی ورود نعمات به زندگی من.
چشمهام باز شد به روی همهچیز.
میگم چشمهام، چون تا قبل از اون با قرآن قهر بودم. اما از همون جلسهی اولِ اون دوره که قرآنی بود، یه در از نور به روم باز شد.
من آشتی کردم با قرآن…
من آشتی کردم با خدا.
البته این آشتی یههو اتفاق نیفتاد. قدمبهقدم جلو رفتم.
این آشتی فقط برای زنده موندن نبود، برای بهتر زندگی کردن بود… برای بندگی کردن.
و هر بار، یه در جدید به روم باز میشد.
اون دوره رو با خواهر نازنینم شروع کردم. اون روزا تو یه شهر خشک و بیآبوعلف زندگی میکردم، ولی چند ماه بعد، با گذر از چند قدم، خدا منو برد به یه شهر سرسبزتر… جایی که الان توش زندگی میکنم.
خدا از طریق استاد به من یاد داد چی بخورم و چطور زندگی کنم.
اون موقع پیش داداشم کار میکردم.
خدا بهم الهام کرد که وقتشه رها کنم و کار خودم رو شروع کنم. گوش دادم، ولی هنوز تو مسیر تکامل دریافت الهامهام کامل نشده بودم. واسه همین توی اون کار موفق نشدم.
خدا چند بار بهم گفت:
«فاطمه، باید آروم آروم بری جلو، عجله نکن…»
ولی من عجله کردم و نتیجهاش شد ضربه خوردن.
تا اینکه با هدایت خدا وارد دورهی روابط و بعدش روانشناسی ثروت 3 شدم؛ هدیهای الهی از طرف داداشم.
از همونجا قدمهای تازهای توی زندگیم برداشته شد.
سالها بود با همسرم مشکل داشتم، ولی جراتِ تصمیم نداشتم.
اون سالها با سیگارش منو آزار میداد و منم با تمرکز روی اون، زندگیمو تلخ کرده بودم.
تا اینکه رسیدم به اولین جلسه از دورهی روابط — همون جلسهای که استاد جانم میگفتن:
«اگه فقط همین یه جلسه رو بفهمی، کافیه!»
همونجا فهمیدم باید ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم.
این جمله رو قبلاً تو کتاب رویاهایی که رویا نیستند خونده بودم،
ولی تازه اونجا معنیش رو فهمیدم.
خدا گفت:
«فاطمه خانم، فقط با خودت هماهنگ باش، بس!»
از همونجا همهچی شروع کرد به درست شدن.
رفتم به همسرم گفتم که میخوام این زندگی رو تموم کنم.
باورش نمیشد…
منِ همیشه ساکت و سازگار، حالا مصمم بودم.
وقتی دید جدیام، شروع کرد به تغییر کردن.
من به الهام خدا گوش داده بودم و دیگه نمیخواستم خودم رو با اون هماهنگ کنم — این بار اون بود که خودش رو با من هماهنگ کرد.
از اون موقع به بعد، کمکم تو مسیر تکامل الهاماتم رشد کردم.
حتی ستارهی قطبیم رو هم از خدا خواستم تا راه رو بهم نشون بده؛ اینکه هر روز باید چی بخوام، چطور حرکت کنم.
گوشهام شنوا شده بودن.
صدای خدا رو واضح شنیدم، مخصوصاً اون روزی که تصادف کردم…
یادم افتاد استاد جانم تعریف کرده بودن که یه روز بهشون الهام شده بود دیگه سر کار نرن،
و همون موقع آتشسوزی شد و مسیر زندگیشون از همونجا عوض شد.
برای منم اون تصادف، نقطهی آغاز بود.
من پایهها رو چیده بودم، و حالا این ساختمون تا ثریا دیگه کج نمیرفت…
چون فهمیده بودم حتی توی دریافت الهام هم باید تکامل رو طی کرد.ن استاد جانم شنیدم که گفتن آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته «الهام خانم».
اون موقع خندم گرفت. با خودم گفتم مگه میشه خدا به آدم بگه «برو این کارو بکن، اون کارو نکن»؟
اما حالا میدونم نهتنها میشه، بلکه داره مدام این کارو میکنه… فقط باید گوشهامون باز بشن.
توی دورهی عزتنفس هنوز بلد نبودم صداش رو از بین صداهای ذهنم تشخیص بدم.
اما خدا دید که من دارم جدی دنبال میکنم، دارم تلاش میکنم، و از ته دلم میخوام بفهممش.
برای همین گفت:
«بیا، هدایتت کنم یه قدم جلوتر…»
و منو فرستاد سراغ دورهی دوازده قدم.
اونجا بود که تازه یاد گرفتم الهام یعنی چی.
الهام یعنی یه حس درونی، یه آرامش بیدلیل، یه جمله که وقتی میشنویش، انگار از یه جایی فراتر از ذهنت اومده.
الهام یعنی نترسی از انجام کاری که عقلِ منطقت شاید باهاش مخالفه، ولی دلت آرومه.
اون دوره برام دروازهی ورود به یه دنیای تازه بود.
چشمهام رو باز کرد، نه فقط به بیرون، بلکه به درونم.
من با قرآن قهر بودم، اما تو جلسه قرآنی یه اتفاق درونی افتاد…
انگار خدا گفت:
«فاطمه، وقتشه آشتی کنیم.»
منم اشک ریختم و گفتم:
«قبوله خدای من… برگردیم به هم.»
از اون روز گوشهام کمکم شنواتر شدن.
میفهمیدم وقتی یه جمله از استاد، یه پیام از دوستی، یا یه نشونه از دل طبیعت میرسه، پشتش کسی داره با من حرف میزنه.
اون کسی جز خدا نیست.
یه بار یادمه توی مسیر پیادهروی بودم، یه کلاغ سیاه اومد نشست روبهروم و یه دونه نون تو منقارش بود.
ناخودآگاه تو دلم گفتم: «یعنی چی؟»
و یه حس درونی بهم گفت:
«من همون خدام که حتی به پرندهها روزی میرسونم، پس نگران نباش.»
اون لحظه فهمیدم الهام یعنی همین؛ یعنی صدایی که از جنس آرامشه.
خدا از همونجا منو هدایت کرد به دورهی قانون سلامتی.
از زبون استاد بهم گفت چی بخورم، چی نخورم، چطور با بدنم مهربونتر باشم.
و من هر روز بیشتر یاد میگرفتم که صدای واقعی خدا هیچوقت با ترس و اضطراب نمیاد؛
با آرامش میاد، با ایمان، با حسِ درست بودنِ یه تصمیم.
یه مدت بعد پیش داداشم کار میکردم.
یه روز بیدلیل حس کردم باید برم. نه از روی خستگی یا ناراحتی، فقط یه ندای آروم گفت:
«وقتشه کار خودتو شروع کنی.»
اولش ترسیدم، ولی دلم گفت برو.
رفتم.
اما چون هنوز در مسیر تکامل دریافت الهامهام بودم، کارم نگرفت.
اون موقع غصه خوردم، ولی حالا میدونم اونم یه بخش از رشد من بود.
خدا میخواست یادم بده که الهام فقط شنیدن صدا نیست، عمل کردن بهش هم خودش تمرین داره.
باید کمکم یاد بگیری بهش اعتماد کنی.
بارها در دلم شنیدم:
«فاطمه، عجله نکن.
قدمها رو آهسته بردار، چون تکامل یکشبه اتفاق نمیافته.»
ولی من گوش ندادم، و چند بار زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم.
بعدش با هدایت خدا وارد دورهی روابط شدم.
اونجا استاد گفت:
«اگر فقط جلسهی اول رو بفهمی، دیگه همهچیز رو فهمیدی.»
اون جلسه دربارهی هماهنگی ذهن و روح بود.
و من تازه اونجا فهمیدم چرا الهامات گاهی قاطی میشن…
چون ذهنم با روحم یکی نبود.
وقتی ذهنت آروم نیست، صداهای زیادی میشنوی — اما هیچکدوم صدای خدا نیستن.
الهام فقط از دلی میاد که در صلحه، با خودش، با دیگران، با خدا.
از اون روز یاد گرفتم هر وقت حالم بده، تصمیم نگیرم.
یاد گرفتم الهام از دلِ حال خوب میاد، از دلِ آرامش.
و از اونجا بود که رابطهم با همسرم هم رنگ عوض کرد.
وقتی از ته دل تصمیم گرفتم تمومش کنم، یه صدای درون گفت:
«حالا که خودت رو جدی گرفتی، اونم خودش رو تغییر میده.»
و دقیقاً همین شد.
از اون به بعد، هر تصمیمی رو با صدای دلم گرفتم.
حالا دیگه قبل از هر کاری با خدای درونم مشورت میکنم.
بهش میگم:
«خدایا، من نمیدونم چی درسته، تو بگو.»
و یه نشونه، یه حس، یه جمله از جایی میاد که مطمئنم کار خودشه.
وقتی تصادف کردم، لحظهی بعدش یه حس عجیبی داشتم.
بهجای ترس، یه آرامش عمیق اومده بود سراغم.
انگار خدا گفت:
«دیدی چطور مراقبت بودم؟ این فقط یه یادآوری بود که حواست جمع باشه، من باهاتم.»
اون تصادف نقطهی عطف زندگی من بود.
وقتی اون اتفاق برام افتاد یاد استاد افتادم، وقتی گفتن بهشون الهام شده بود سر کار نرن، و همون روز آتشسوزی شد.
اون حادثه مسیر استاد رو عوض کرد.
برای منم اون تصادف همون نقش رو داشت.
حالا دیگه میدونم الهام یعنی چی.
یعنی خدا از دلِ سکوت، از دلِ لبخند یه رهگذر، از صدای بارون، از کلام استاد، از نوشتهی یه دوست، از هر راهی که فکرشو نمیکنی، داره راه رو نشونت میده.
فقط باید گوشهامونو باز کنیم و بهش اعتماد کنیم.
الهامات الهی همیشه جاریان، مثل رودخانهای که هرگز نمیایسته. فقط کافیه دلت رو ساکت کنی تا صدای جریانش رو بشنوی.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آخرین الهامی که دریافت کردم همین سه شنبه هفته ی پیش بود،وقتی داشتم شرایطمو به چت جی بی تی میدادم که برام یه رزومه درست کنه،بفرستم برای جاب افرهای انگلیس،اصلا نمیدونم از کجا توو قلبم اومد که برم مدرک کامپیوترمو بگیرم بعدش زبان،خب اول گفت مدرک کامپیوتر،خلاصه فرداش رفتم آموزشگاه،وقتی بهم گفتن که کلاس از یک شنبه شروع میشه،سریع ثبت نام کردم،گفتم اینکه به موقع اومدم قبل از اینکه کلاس شروع بشه،این خودش یه نشونه ست که باید این کلاس رو برم،دیروز جلسه ی آشنایی با مباحث بود و امروز جلسه اول با یاری خداوند کلاسم شروع میشه
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
بله عمل کردم،هنوز نمیدونم چه نتیجه ایی برای من داره،بهم گفته شد،و من انجامش دادم.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
وقتی ایران خودرو سرکار بودم،به تضادهای زیادی برخورده بود،از هر طرف انگار داشتم خورد میشدم،اما نمیدونم چرا فکر میکردم اگه قبل از پایان قراردادم استعفا بدم،یعنی دارم مسیر رو اشتباه میرم،یعنی تشخیص نمیدادم این ندای قلبم هستش که میگه استعفا بده قبل از اینکه قراردادت تموم بشه،شرکت تووی نقطه ی حساسی بود،نزدیک به پایان سال،و من هم بخش مهمی از حسابداری رو داشتم انجام میدادم،ترس از مواجه شدن به واکنش کارفرما رو بشدت داشتم،ترس از اینکه قسط داشتم،ترس اینکه قبل از عید دارم خودمو بیکار میکنم دستم خالی میشه،سرکار که میرفتم انگار میرفتم تووی جهنم،نه اینکه فضا بد باشه نه،اونجا با روحیات من،با اهداف من سازگاری نداشت و البته اون فشارها باعث شد که تصمیم بگیرم که دیگه هیچوقت کارمند نشم،فقط و فقط خودم کارفرمای خودم باشم،منطقم میگفت اشتباهه قبل از عید استعفا بدی اما همه ی وجودم میخواست که استعفا بدم،اونموقع تشخیص نمیدادم کدوم صدای قلبمه،کدوم صدای ذهن،خلاصه چندباری ام با ترس میرفتم که استعفا بدم اما قبول نمیکردن،خودمم مصمم نبودم،چون ترس از همه ی اون چیزهایی که گفتم،داشتم،یه شب دیگه گفتم هر چی میخواد بشه،بشه،حتی اگه خدا هم گفته باشه تا پایان قراردادت بمون،من نمیمونم،حتی اگه قسط ندم،حتی اگه صفر بشم،دیگه نمیخوام تووی این شرکت بمونم،یه پیام دادم به کارفرما و از فرداش نرفتم سرکار،همینکه برگشتم شهرمون،خواستم وارد یه کاری شراکتی بشم،چندروز انجام دادم،باز دیدم نه اینم اونی نیست که میخوام،همین که تصمیم گرفتم فقط برای خودم کار کنم،کارهام یکی پس از دیگری انجام میشدن،همینطور پول از هر طرف به حسابم واریز میشد،ماشین خریدم،طلا خریدم،مغازه پیدا کردم یه جای خوب با قیمت خیلی کم،که هنوزم کسی بهم میگه چقدر پیش دادی،چقدر کرایه میدی،میگم این مبلغ تعجب میکنند،میگن عالی گرفتی.
خلاصه کل اسفند،13روز عید رو فقط خوش گذروندم،قسط هام راحت پرداخت شدن،پول همینجور میومد،بااینکه کارفرما باهام لج کرد،حقوق و عیدی سنواتمو بهم نداد تا چند ماه بعد،اما من عین خیالم نبود،چون همه چیز رو به روال بود و من کارهامو انجام دادم،اونجا بود که فهمیدم اون ندای قلبم بود که میگفت استعفا بده،استاد میگی که شهود غیرمنطقی میگه،ولی وقتی انجامش میدی،میفهمی چقدر منطقی بوده واقعا من تووی این مورد این آگاهی رو با پوست،گوشت،استخوانم درک کردم.خدایا شکرت
*بارها شده وسیله ایی رو گم کردم یا یادم رفته کجا گذاشتم،خدا یه جوری هدایتم کرده و اون وسیله رو پیدا کردم،که از آسونی و سُر خوردن تووی مسیر هدایت خداوند واقعا همیشه فقط لذت میبرم که چجوری وسیله مو پیدا کردم که اگه به عقل خودم تیکه میکردم،عمراً اگه پیداش میکردم،تووی این مورد من خیلی به باور قلبی رسیدم،وقتی یه وسیله ایی ازم نیست،خیالم تخت تخته که پیداش میکنم و پیداشم میکنم با هدایت خداوند.خدایا شکرت
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
اینکه دوست دارم مهاجرت کنم و در یک مکان خوش آب و هوا زندگی کنم،انگار وقتش رسیده قدم بردارم و از محیط امنم خارج بشم،فعلا بهم گفته شده که کلاس کامپیوتر برم و امروز اولین جلسه ش شروع میشه،تا پایان سال هوای شهرمونم عالیه،هم کلاسم تموم میشه تا اونموقع،هم قرارداد مغازه م،هوا هم که عالی شده…تا ببینیم قدم های بعدی چی هستن،نمیدونم به کجا مهاجرت میکنم فقط میدونم سال آینده من دیگه گرمای خوزستان رو تجربه نمیکنم،بلکه در جایی زندگی میکنم که هوای معتدل و بارونی رو در چهار فصل سال میتونم تجربه کنم.
خدایا شکرت،وقتی استاد این گام رو از هدایت گفت،از دیروز نمیدونستم چی باید بنویسم،اما دوست داشتم بنویسم،و الان فهمیدم منم داستان هدایت رو دارم،فقط برای بقیه نیست،خداوند هدایتگر منم هست.
مهسا جان سپاسگزارم که برام نوشتی،الان وقتی داشتم جلسه 9 دوره احساس لیاقت رو تووی دفترم یادداشت میکردم،ذهنمم همینطور هی برا خودش حرف میزد،منم هی استپ میکردم و باورهای درست رو برخلاف حرف های اون تکرار میکردم،یه نفس تازه میکردم،بعد دوباره شروع کردم به نوشتن،چون حس کرده بودم امشب جلسه دهم این پروژه روی سایت قرار میگیره،گفتم باید امشب تمومش کنم،که خدارو شکر تمومش کردم،اومدم یه سر به سایت بزنم،دیدم به به هم جلسه دهم اومده و هم اینکه نقطه ی آبی برام روشن شده،چقدر خوشحال شدم،چقدر با حس خوب کامنت شما رو خوندم،چقدر خوشحال شدم که برام نوشتی که مهاجرتم به یه شهر خوش آب و هوا قطعا اتفاق میوفته،با تموم وجودم حس کردم خداوند از زبان شما اینو بهم گفته که قطعا اتفاق میوفته،اخه نجواهای ذهنم در حین نوشتن جلسه 9 دقیقا راجب مهاجرتم بود،میگفت حالا میخوای با سه تا چمدون بری یه کشور دیگه نه زبونشون رو بلدی،نه جایی رو از قبل آماده کردی،نه میدونی شب کجا بمونی،نه میتونی پولهاتو یهو خرج کنی بری یه هتل،پولهات تموم میشه و دیگه پولی نداری،میخوای بری یه کشور دیگه اونم به تنهایی چیکار،یه نفس عمیق کشیدم،گفتم زمانی که حسم گفت مهاجرت کنم به تهران دقیقا همین شرایط بوده که با یه چمدون رفتم،نمیدونستم صبح که میرسم کجا برم،تووی اتوبوس خداوند دختری رو کنار من نشوند،و مهر منو به قلب ایشون انداخت بعد فهمیدم که اونم مثه من رفته تهران سرکار و اونجا خونه داره،منو برد خونه ش تا من کار پیدا کردم،به نظرت کی این دختر رو تووی اتوبوس کنار من نشوند،کی مهر منو تووی دلش انداخت،کی تووی دلش گذاشت که منو ببره خونه ش تا من کار پیدا کنم جز اینه که خداوند این کار رو برای من کرده،فکر کردی خداوند براش فرقی داره تهران برم یا یه کشور دیگه،خدایی که برای من این کار رو انجام داد،اونجا هم که برم خداوند هم برای من دوست میشه،هم خونه میشه،هم کار میشه،هم امنیت میشه هم هم زبونمو سر راهم قرار میده،همونطور که تووی سفارت فرانسه شخصی رو گذاشت سر راه استاد و استاد شایسته عزیز و مایکی عزیزم که بلد بود فارسی صحبت کنه،من به خدای خودم اعتماد دارم،
خلاصه بگم عزیزم چنان ذهنم ساکت شد که حض کردم و خداوند بعد از پایان این گفتگوها بین منو ذهنم،منو هدایت کرد به سایت و نقطه آبی رو برام روشن کرد و از زبون شما بهم گفت مهاجرتم قطعا اتفاق میوفته،الله اکبر از این همزمانی
من از شما سپاسگزارم که دست خداوند شدی به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی که مهاجرتم قطعا اتفاق میوفته…
اگه بخوام از جدیدترین هدایتم بگم مربوط میشه به چند شب پیش . روز پنجشنبه بود و از صبح من و پسرم رفته بودیم برای گردش و وتفریح . خیلی هم پیاده روی کردیم . عصری برگشتیم خوونه و من کمی به کارهای خوونه رسیدم و نزدیک ساعت 8 شب بود که یه حسی به من گفت برو بیرون . به عارف گفتم من دلم باز پیاده روی میخواد . بیا بریم کمی راه بریم . عارف هم قبول کرد و ما رفتین خیابون سپه که به تازگی سنگ فرش کردن و شبها مثل خیابونهای استانبول شلوغ و زیباست .
رفتیم اونجا و شروع کردیم به قدم زدن که تو مسیر یه دوست قدیمی دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفت ،
یه دستگاه کیبورد خوب دارم برای فروش میخوای.
من همیشه عاشق پیانو و کیبورد بودم و دوست داشتم بگیرم و سازش رو یادبگیرم . سال گذشته هم زمان که داشتم چندتا از دندونهام ایمپلنت میکردم این بنده خدا یه کیبورد خوب برای فروش داشت و به من پیشنهاد داد تا بگیرم ولی هزینه های دندانپزشکی در اولویت بود و من ترجیح دادم اولویت دندانهام باشه .
گذشت تا اینکه همون شب که تو خیابون سپه دیدم این موضوع مطرح کرد که بیا این یکی دیگه بگیر.
من اصلا یادم نبود چنین خواسته ای داشتم .
با پیشنهادی که کرد احساس کردم الان وقتشه
و رفتم دستگاه دیدم تمیز و عالی و تازه از دستگاه قبلی هم قویتر و مدرن تر هست .
همون لحظه با خودم گفتم اومدن من به پیاده روی و این پیشنهاد فقط میتونه هدایت خدا باشه که در زمان مناسب خودش داره رخ میده
الان که دارم این کامنت مینویسم چند ساعتی میشه که کیبورد خریدم و آوردم خوونه .
خدایا شکرت .
ولی یه چیزی که فهمیدم اینکه من از صبح همون روز فقط در حال لذت بردن بودم و اصلاً به مغزم خطور نمیکرد که قراره شب من یه دستگاه کیبورد بگیرم .
خیلی خوشحالم که به ندای درونم گوش دادم و
در جهت علاقم قدم برداشتم .
قدم بعدی شروع یادگیری منه که باید تکاملی و
پیوسته برداشته بشه .
خیلی حالم خوبه .
خیلی خوشحالم که یکی از خواسته های من تیک خورد به راحتی .
من هم برات آرزوی روزهای عالی و سلامتی و ثروت دارم .
سپاسگزارت هستم بابت پاسخی که برام نوشتی .
زهرا جان فقط جهت یادآوری به خودم و خودت میگم ،
عزیزم تا میتونی لذت ببر از داشته ها و نعمتهای زندگیت .
به زمانبندی خداوند ایمان داشته باش . خواستهای ما در زمان مناسب خودش وارد زندگی ما میشه .
در مورد اینکه بعضی افرادنزدیک ، متفاوت فکر میکنن ، باید بگویم که همسر من هم علاقه ای به موسیقی نداره و همیشه وقتی پیشنهاد خرید یه گیتار یا سنتور یا حتی پیانو میدادم با من مخالفت میکرد. اتفاقی که افتاد این بود که من خودم را با خواسته ام هم جهت و هم فرکانس کردم و وقتی کیبورد
خریدم و به همسرم نشون دادم هیچ واکنشی نشون نداد و فقط تبریک گفت همین .
همون موقع رفتم تو اتاق با خودم گفتم الهام دیدی تو تونستی این برخورد خلق کنی ، پس ادامه بده .
چون من دارم خلق میکنم .
چقدر دوره احساس لیاقت در این زمینه به من کمک کرد.
چقدر با این دوره رفتار جهان با من تغییر کرد.
چقدر من دارم هر بار احترام بیشتری از جهان دریافت میکنم .
یه مثال بزنم :
هر روز ظهر من میرم دنبال پسرم تا از مدرسه بیارمش .
هر روز پسرم وقتی تعطیل میشه و میاد سمت من ،
اولین چیزی که میگه اینکه
سلام مامان خوبی؟
حالت خوبه ؟ چه خبر؟
یعنی قبل از اینکه من چیزی بپرسم یا حتی بگم خداقوت پسرم . اول عارف شروع میکنه به حال و احوال کردن .
پسر 13 ساله من هر روز داره
با عشق و احترام با من رفتار میکنه .
دوره احساس لیاقت فوق العاده س .
عاشقتم رفیق .
مرسی که برام نوشتی .
انشاله یه روزی میای و از خرید پیانو برای ما مینویسی .
واضح ترین الهامی ک دریافت کرده بودم در مورد روابط بود. ک قرار داشتیم باهم و من رفتم و اونا نیومدن .اونجا ی صدای واضحی اومد توی سرم ک ولش کن خوش بگذرون و لذت ببر و ی چیز خوشمزه بخور. منم همین کار رو کردم و اون صدا با ارامشی همراه بود ک هیچ جوره ادمو نگرانی و ناراحتی نمیگرفت و با احساس خوب اومدم خونه. فرداش طرف زنگ زد و گفت بیا امروز ببینیم و رفتم و دیدمشون و هیچ ناراحتی ازشون نداشتم.
یادمه ی بار قبل اینکه با قانون اشنا بشم با خواهرم و زن داداشم اماده شده بودیم ک بریم بیرون. زن داداشم بهم نگاه کرد و گفت تو دلم افتاده ک نریم و بیخیالش بشیم .. ولی ما رفتیم و بیرون برای ما دوتا پسر مزاحمت ایجاد کردند و داداشم دید و ما رو برگردوند خونه و ی دعوای خیلی بزرگی شد! ک اگه ب اون حرف و ندای درونی زن داداشم گوش میدادیم هیچوقت اون مسائل پیش نمیومد.
الان تنها چیزی ک توی سرم و توی قلبمه اینکه روی فایل ها خوب کار کنم و کنترل ذهن داشته باشم.
و من میخام ک تمام تلاشم رو بکنم تا ب سمتی باشم ک کل وجودم سمتش کشش داره و مسیر سعادتمندی هستش.
آخرین باری که من به الهامات و ندای قلبم گوش کردم…..
خدایا این قلم رو تو هدایت کن به تک تک این حروف ها، تا جملاتی شوند برای هدایت من و دیگران.
یادمه تابستون همین چند وقت پیش بود که اوضاع در ظاهر همه چی خوب بود ، غذای خوب خونه ی خوب، شغل ، روابط و آرامش…و.و.و.و
یک ندایی تو وجودم بهم گفت می خوای بری سفر.
گفتم تابسونه
هوا گرمه
ماشینی که امکانات داشته باشه ندارم.
بچهها سر کارند.
چطوری ، مگه میشه.
خوردم به یک تضاد…
جنگ و درگیری و همش اخبار و و و و….
یک لحظه تو یک چند روز آخر من تصمیم گرفتم.
به همسرم گفتم یه دستی به ماشین بکش که بشه باهاش بریم سفر.
فقط دو یا سه روز طول کشید
رفتن سفر همون شد و اومدن به این روستا و ساکن شدنم همین..
اینققققققققدر من دارم زندگی می کنم
اینققققققققدر پول، ثروت ، روابط ، آرامش ، تجربه ی فرزندان ، خودم ،همسرم، پیشرفت هایی که تو زندگیم ایجاد شده، اتفاقات خوبی که افتاده و هنوز هر روز هم پر رنگتر میشه..
خدای من از کدوم بگم
ما یک خانواده ی پنج نفری هستیم.
قسم می خورم هر کدوم از ما داریم تو مسیر استقلال مالی پیشرفت می کنیم و فقط این نیست هر کدوم از ما از هر نظر که بگم داریم سالها یا حتی قرن ها زندگی می کنیم.
چقققققدر آدم ها
چقققققدر پیشرفت ها
چقققققدر سکوت ، تنهایی ، تجربه ، درآمد ها ، تنوع شغلی ، آشنایی با انواع آدم ، محیط ها…
خدای من فقط و فقط زندگی می کنیم نمی دونم از کدوم بگم چون تصویر من اینه از این زندگی م که الان تو یک باغی هستم که هر آنچه که بخوام ، هر آنچه که بخوام هست فقط نمی دونم از کدوم بگم و چطوری بگم که مفهوم اصلی خوب زندگی کردن رو اینجا واسه خودم و دیگران جا بندازم.
فقط می تونم بگم خدایا من سپاسگزارم
هر آنچه که دارم از آن توست.
الان از این مفهوم هدایت و الهام خیلی درس ها بهتر می فهمم.
یه چند وقتی هست که دوباره ندای درونم چیزی میگه و خیلی تأکید می کنه که باااااااید اجراش کنم.
ایمان دارم که نجواها وقتی میگن چطور و مگه امکان داره ،،،،،،
من با ایمان فقط میگم همون طوری که اون شد اینم میشه.
به نام خداوند زیبایی ها و فراوانی ها
درود به استاد گلم و دوستان عزیزم
1.چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
2.وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
3.الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
پاسخ من:
1. یادمه ی روزی کارت بانکی مامانم گم شده بودو مامانم خودش به شهر دیگه بود و بعد دنبالش کلی گشتیم و نیاز داشتیم بهش ولی پیدا نکردیم بعد یک هفته گذشت و قرار شد یروز بریم ک از بانک یکی دیگه بگیریم ولی اونروز ی کاری دیگ پیش اومد برای بابام اینا و دیگ ماشین دم دستمون نبودو نرفتیم . اونروز بعد اظهرش من پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو قسمت هاشو نگاه میکردم قسمت دومش بود و کلی کامنت میخوندم و حالم خیلی خوب بود و به الهامات خدا خیلی ایمان آورده بودم بعد من از خوشحالی داخل خونمون ورزش میکردم و بعد ی حسی بهم گفت کنار این فرش بشین و سجده شکر کن از خدا ک به این مسیر هدایتت کرده بعد من این کارو کردم و ی حسی بهم گفت زیر این فرش رو نگاه کن شاید ی چیزی یا ی پولی باشه و حس خوبی بود و همین کارو کردم و دیدیم ک کارت مامانم دقیقا همون جاست و پیدا کردم اصلا تعجب کرده بودم از خوشحالی ک چی شد ک من اصلا زیر فرش رو نگاه کردم اونم دقیقا فرشی ک زیر اون بود کارت و خیلی خدارو شکر کردم و از هدایت خداوند مهربونم شوکه شده بودم
2.و یک سری هم داداشم بهم گفت برو از حیاط روی شیلنگ بخاری یدونه بَسک هست که باز کن و اونو بیار من داشتم میرفتم که یهو چشمم خورد به یک پیچ باز کنی که همون روی پله مون بود و حسم بهم گفت اونو بردار و شاید به دردت بخوره و به حسم عمل کردم و خواستم اونو بازش کنم دیدم خیلی سفته و اصلا با دست نمیشه بازش کرد و بعد نگاهی به پیچ بازکنی که برداشته بودم انداختم گفتم ببین خدا هدایت کرد و الان با همین بازش میکنم و کارمم راحت تر میشه و ازین به بعد یاد من گرفتم که به الهامات قلبیم گوش بدم حتی اگر اصلا منطقی نباشه ولی قدم بردارم چون حتما یک حکمتی خواهدداشت الهی صد هزار مرتبه شکرت ک هدایتم کردی به این مسیر و پروژه تغییر ک از وقتی ک شروع کردم انقد حالم خوبه و اعتماد بنفسم و امیدم به زندگی رفته بالا و حالم عالیه الهی شکرت .
3. و الان الهامی ک توی قلبم هست اینه ک من رشته زبان انگلیسی در دانشگاه میخونم و سطحم خیلی مبتدیه و تلاشم بر اینه ک به الهامات قلبیم ک خداوند هر چی هدایتم کرد رو انجام بدم و زبانم رو تقویت کنم و رشد کنم در این زمینه و الان به صورت خود آموز و دوره ای که بازم هدایت خدا بود با قیمت عالی توی اینستا پیدا کردم و خریدمو شروع به خوندن کردم تازه و قدم اول رو برداشتم و بقیش رو هم خداوند به تک تک خواسته هام هدایتم میکنه و من در برابر خداوند تسلیمم چون خدا بینهایت دانا و آگاهه از جهان و داره ادارش میکنه و آگاهی من اندازه ی یک قطره در برابر اقیانوس هم نیست و از خدا میخام ک هدایتم کنه الهی شکررررررررت… و شکر حضور استاد عزیزم عباسمنش سپاسگزارم ازتون استاد…
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ تقریباً یک ماه پیش بود که برای یک موضوعی نیاز به رضایت یک نفر بود که ایشون به شدت مخالف اون موضوع بودن و حتی حاضر نبودن راجب این موضوع صحبت کنن. یه روز عصر بود که داشتم راجب این موضوع با شخصی صحبت میکردم یکدفعه بهم الهام شد خودم برم با ایشون صحبت کنم. با اینکه خیلی میترسیدم و استرس داشتم با خودم گفتم این یه الهام از طرف خداوند هست حتما باید بهش عمل کنم حالا هر چقدرم سخت باشه. یادمه حتی زمانی که در خونه ایشون رسیدم دستام میلرزید اما با همه ترسم رفتم پیش ایشون و باهاشون صحبت کردم. دوستان باورتون میشه انگار که معجزه شد وقتی با ایشون صحبت کردم راضی شدن اصلا باورم نمیشد. یادمه شبش از خوشحالی خواب نمیرفتم با خودم میگفتم ببین الهام خداوند همیشه جواب میده خدا رو شکر که به الهامی که بهم شد عمل کردم و این نتیجه فوق العاده رو گرفتم. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
سلام یه ساره عزیز
امیدوارم عالی باشی مرسی بابت نوشتن این تجربت
من که دیگه خودمایییییینقدر تجربه تو این مورد دارم
که شاید باورتون نشه
من دیگه بدون فکر کردن با این باور که میشود یا اگر نشود حتما قراره بهترش بشود ، میرم و درخواستمو انجام میدم
یعنی فقط کافیه یه مقدار قلبم بگه مثلا برو و این کارو انجام بده
البته خب چون خیلی این کارو کردم دیگه ترسی ندارم
و وقتی با شجاعت و ایمان و اعتماد به نفس حرکت میکنی و حالا تو بحث درخواست درخواست میکنی
خداوند دلهارو نرم میکنه و جوری اون آدمها به تسخیرت در میان که تو فقط میخوای بیای و سجد ی شکر به جا بیاری
من اینقدر این کارو کردم که دیگه فرقی نمیکنه حسم میگه برو کجا و با کی یا چه آدم به ظاهر گنده ای صحبت کن
میرم و صحبت میکنم و دیگه این موضوع برام عادی شده که همه تاثیر میگیرن ازم به راحتی
یعنی خداوند دلهارو ترم میکنه و به تسخیر من در میاره
آخه میدونی چیه
دنیا دنیای توعه
هر جور باور کنی همون جور میشه برات و به اندازه ای که باورش کنی برات میشود
از این به بعد هر جا خواستی بری درخواستی بدی که ذهنت یا دیگران گفتن نه باباااا قبول نمیکنه و نمیشه و از این حرفا
بدون از بی ایمانیه بدون از شرکه
و تو با ایمان برو و درخواست کن
نتیجه رو به خدا واگذار کن
اون برات شاهکار میکنه
ولی حرکت از تو
برکت از اون
شادو پیروز باشی
سلام دوست عزیز ممنون از راهنماییت واقعا حق با شماست من بخاطر شرک ترس داشتم چون قدرت رو بدست غیر خدا داده بودم. حتما روشی که گفتی رو انجام میدم انشالله که منم همیشه ازش نتیجه بگیرم. در پناه خدای فراوانی ها شاد و پیروز باشید.
سلام ودرود
الهاماتی که ازخدا دریافت کردم درقرآن ونقشه راهم هست روبراتون مینویسم لطفا دوستانی که ازقرآن ببیشترسردرمیارن منو برای فهمش راهنمایی کنن .ازهمه دوستان برای تولیدمحتوا و ساختن موزیک ویدئو سپاسگزارم به همتون افتخارمیکنم فرشته های مهربون .
به نام خداوندبخشنده مهربان
آری هرکس به عهد خود وفاکند وخداترس وپرهیزکار شود خداوند پرهیزکاران رادوست می دارد.
همانا آنانکه عهد خداوسوگند خود رابه بهایی اندک بفروشنداینان را در دارآخرت بهره ای نیست وخدا ازخشم با آنها سخن نگویدوبنظر رحمت درقیامت بدانها ننگردوازپلیدی گناه پاکیزه نگرداندوآنان راعذاب دردناک خواهدبود.
پس ای رسول ما توچنان که ماموری استقامت وپایداری کن وکسی که باهمراهی توبخدا رجوع کردنیزپایدارباشدوهیچ ازحدودالهی تجاوزنکتیدکه خدابه هرچی شما می کنید بصیر وداناست .
وشمامومنان هرگزنبایدباظالمان همدست ودوست باشیدوگرنه آتش کیفرآنان درشماهم خواهدگرفت.
عزیزمصرکه اوراخریداری نمودوما این چنین یوسف رابه تمکین واقتدار رسانیدیم که امرخدابرهمه نافذاست .
اودانا به عالم غیب وشهوداست وذات پاکش ازشرک وشریک برتر و والاتراست .
ای رسول ما بگوبارالها امیداست وعده های عذاب این کافران رابمن بنمایانی وبارالها مرا درمیان قوم ستمکاروامگذار والبته ماقادریم که وعده عذاب کافران رابه توبنمایانیم ای رسول ما توآزار وبدیهای امت رابه آنچه نیکوتراست دفع کن وبدی آنهاروبه نیکویی خودببخش ماجزای گفتارآنهارابهترمیدانیم.
سلام ودرود
آخرین باری که به الهام درونی عمل کردم
بخداگفتم خدایا اصلا توشوهرمن باش ویکی یکی مشکلاتمو حلش کن مدارک خونه ماشینم روبرداشته بودن کاملا بنامم هست وبهم نمیدادن چندباربه زبون خوش گفتم مدارکموبدین .اخرش بخداگفتم خداجونم میشه باعزت مدارکمو ازشون بگیری بهم بدی که دیروز بطوراتفاقی دیدم مدارکمو پس آوردن وگذاشتن تومدارک تحصیلیم وارایشگریم کلی ذوق کردم .
دومین الهام این بودکه خدایامیخام منو ویاناروباعزت ازته چاه مثل حضرت یوسف نجات بدی ومنوبه مقام ملکه شدن برسونی وبعدش خدابمن گفت یک ادم بانفوذ ثروتمند ودلپاک میفرستم که نجاتت بده والان نشانه هاشو درمتن بالا دیدم .
همیشه به الهامات گوش میکنم ونتیجه آن اسان پیش رفتن کارها هست .
عشق محبت ثروت خیر رساندن به بندگان خدا انجام دادن رسالتم تقویت شخصیتم و آرامش و برکت و شادی واراده ورزش ورقص وزیبایی ونظم ولاکچری شدن زندگی برام درپی داره .
الان الهامی که درقلبم هست ورزش کردن رقصیدن و رسیدن به سلامتی وزیبایی کامل و ساختن کشتی نوح خودم ونجات پیداکردن منو ویانا ازته چاه ورسیدن به مقام ملکه شدن :)))
حیا وشرم بیش ازاندازه ادمو ازاونطرف بوم میندازه من اگربرای عشقم عشوه وناز دارم این بدلیل زنانگی قوی خودم هست برای لوندبودنم برای بیان احساساتم است وربطی به نداشتن حیانداره .
همین کارهام باعث شده حرف خداروگوش کردم و عزیرم بادیدن اسمم در لیست مخاطبین موبایلش آرامش پیدامیکنه وبه زندگی امیدوارمیشه واحساس عشق وامید به زندگی پیدامیکنه دیگه .
به نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه خیر و شرم رو به دلم الهام میکنه.
مدتیه هر متنی که مینویسم با نامش شروع میکنم، با یاد خدای مهربونی که از هزاران مسیر داره باهام حرف میزنه. انگار یه خط مستقیم بین من و اون باز شده… هر لحظه یه نشونه، یه حس، یه جمله از زبون یه نفر، یه اتفاق ساده که فقط من میفهمم منظورش با منه.
یادمه اولین بار از زبابه نام خدای هدایتگرم
خدایی که هر لحظه خیر و شر رو بهم الهام میکنه.
یه مدتیه که توی شروع هر نوشتهام از خدای هدایتگرم یاد میکنم؛ همون خدایی که از هزار تا مسیر با من حرف میزنه و لحظهبهلحظه راه رو نشونم میده.
یادمه اولین باری که از الهام الهی شنیدم، استاد جانم گفتن: «آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته الهام خانم!»
اون موقع برام خندهدار و حتی غیرقابل باور بود که خدا هم میتونه با من حرف بزنه و بگه چی درسته و چی نه.
توی دورهی عزتنفس هنوز اونقدرها تو دریافت الهام قوی نبودم، ولی خدا دید این فاطمه خانم جدیه، داره مسیرش رو ادامه میده، گفت: «بیا هدایتش کنیم به دورهی دوازده قدم…»
و همون شد دروازهی ورود نعمات به زندگی من.
چشمهام باز شد به روی همهچیز.
میگم چشمهام، چون تا قبل از اون با قرآن قهر بودم. اما از همون جلسهی اولِ اون دوره که قرآنی بود، یه در از نور به روم باز شد.
من آشتی کردم با قرآن…
من آشتی کردم با خدا.
البته این آشتی یههو اتفاق نیفتاد. قدمبهقدم جلو رفتم.
این آشتی فقط برای زنده موندن نبود، برای بهتر زندگی کردن بود… برای بندگی کردن.
و هر بار، یه در جدید به روم باز میشد.
اون دوره رو با خواهر نازنینم شروع کردم. اون روزا تو یه شهر خشک و بیآبوعلف زندگی میکردم، ولی چند ماه بعد، با گذر از چند قدم، خدا منو برد به یه شهر سرسبزتر… جایی که الان توش زندگی میکنم.
اون روزها تازه یاد گرفته بودم صدای خدا رو بشنوم.
استاد جانم میگفتن: «خدا حتی بهت الهام میکنه امروز چی بخوری.»
از همونجا بود که رفتم سراغ دورهی قانون سلامتی.
خدا از طریق استاد به من یاد داد چی بخورم و چطور زندگی کنم.
اون موقع پیش داداشم کار میکردم.
خدا بهم الهام کرد که وقتشه رها کنم و کار خودم رو شروع کنم. گوش دادم، ولی هنوز تو مسیر تکامل دریافت الهامهام کامل نشده بودم. واسه همین توی اون کار موفق نشدم.
خدا چند بار بهم گفت:
«فاطمه، باید آروم آروم بری جلو، عجله نکن…»
ولی من عجله کردم و نتیجهاش شد ضربه خوردن.
تا اینکه با هدایت خدا وارد دورهی روابط و بعدش روانشناسی ثروت 3 شدم؛ هدیهای الهی از طرف داداشم.
از همونجا قدمهای تازهای توی زندگیم برداشته شد.
سالها بود با همسرم مشکل داشتم، ولی جراتِ تصمیم نداشتم.
اون سالها با سیگارش منو آزار میداد و منم با تمرکز روی اون، زندگیمو تلخ کرده بودم.
تا اینکه رسیدم به اولین جلسه از دورهی روابط — همون جلسهای که استاد جانم میگفتن:
«اگه فقط همین یه جلسه رو بفهمی، کافیه!»
همونجا فهمیدم باید ذهنم رو با روحم هماهنگ کنم.
این جمله رو قبلاً تو کتاب رویاهایی که رویا نیستند خونده بودم،
ولی تازه اونجا معنیش رو فهمیدم.
خدا گفت:
«فاطمه خانم، فقط با خودت هماهنگ باش، بس!»
از همونجا همهچی شروع کرد به درست شدن.
رفتم به همسرم گفتم که میخوام این زندگی رو تموم کنم.
باورش نمیشد…
منِ همیشه ساکت و سازگار، حالا مصمم بودم.
وقتی دید جدیام، شروع کرد به تغییر کردن.
من به الهام خدا گوش داده بودم و دیگه نمیخواستم خودم رو با اون هماهنگ کنم — این بار اون بود که خودش رو با من هماهنگ کرد.
از اون موقع به بعد، کمکم تو مسیر تکامل الهاماتم رشد کردم.
حتی ستارهی قطبیم رو هم از خدا خواستم تا راه رو بهم نشون بده؛ اینکه هر روز باید چی بخوام، چطور حرکت کنم.
گوشهام شنوا شده بودن.
صدای خدا رو واضح شنیدم، مخصوصاً اون روزی که تصادف کردم…
یادم افتاد استاد جانم تعریف کرده بودن که یه روز بهشون الهام شده بود دیگه سر کار نرن،
و همون موقع آتشسوزی شد و مسیر زندگیشون از همونجا عوض شد.
برای منم اون تصادف، نقطهی آغاز بود.
من پایهها رو چیده بودم، و حالا این ساختمون تا ثریا دیگه کج نمیرفت…
چون فهمیده بودم حتی توی دریافت الهام هم باید تکامل رو طی کرد.ن استاد جانم شنیدم که گفتن آقا ابراهیم، مدیر فنی سایت، اسم الهاماتش رو گذاشته «الهام خانم».
اون موقع خندم گرفت. با خودم گفتم مگه میشه خدا به آدم بگه «برو این کارو بکن، اون کارو نکن»؟
اما حالا میدونم نهتنها میشه، بلکه داره مدام این کارو میکنه… فقط باید گوشهامون باز بشن.
توی دورهی عزتنفس هنوز بلد نبودم صداش رو از بین صداهای ذهنم تشخیص بدم.
اما خدا دید که من دارم جدی دنبال میکنم، دارم تلاش میکنم، و از ته دلم میخوام بفهممش.
برای همین گفت:
«بیا، هدایتت کنم یه قدم جلوتر…»
و منو فرستاد سراغ دورهی دوازده قدم.
اونجا بود که تازه یاد گرفتم الهام یعنی چی.
الهام یعنی یه حس درونی، یه آرامش بیدلیل، یه جمله که وقتی میشنویش، انگار از یه جایی فراتر از ذهنت اومده.
الهام یعنی نترسی از انجام کاری که عقلِ منطقت شاید باهاش مخالفه، ولی دلت آرومه.
اون دوره برام دروازهی ورود به یه دنیای تازه بود.
چشمهام رو باز کرد، نه فقط به بیرون، بلکه به درونم.
من با قرآن قهر بودم، اما تو جلسه قرآنی یه اتفاق درونی افتاد…
انگار خدا گفت:
«فاطمه، وقتشه آشتی کنیم.»
منم اشک ریختم و گفتم:
«قبوله خدای من… برگردیم به هم.»
از اون روز گوشهام کمکم شنواتر شدن.
میفهمیدم وقتی یه جمله از استاد، یه پیام از دوستی، یا یه نشونه از دل طبیعت میرسه، پشتش کسی داره با من حرف میزنه.
اون کسی جز خدا نیست.
یه بار یادمه توی مسیر پیادهروی بودم، یه کلاغ سیاه اومد نشست روبهروم و یه دونه نون تو منقارش بود.
ناخودآگاه تو دلم گفتم: «یعنی چی؟»
و یه حس درونی بهم گفت:
«من همون خدام که حتی به پرندهها روزی میرسونم، پس نگران نباش.»
اون لحظه فهمیدم الهام یعنی همین؛ یعنی صدایی که از جنس آرامشه.
خدا از همونجا منو هدایت کرد به دورهی قانون سلامتی.
از زبون استاد بهم گفت چی بخورم، چی نخورم، چطور با بدنم مهربونتر باشم.
و من هر روز بیشتر یاد میگرفتم که صدای واقعی خدا هیچوقت با ترس و اضطراب نمیاد؛
با آرامش میاد، با ایمان، با حسِ درست بودنِ یه تصمیم.
یه مدت بعد پیش داداشم کار میکردم.
یه روز بیدلیل حس کردم باید برم. نه از روی خستگی یا ناراحتی، فقط یه ندای آروم گفت:
«وقتشه کار خودتو شروع کنی.»
اولش ترسیدم، ولی دلم گفت برو.
رفتم.
اما چون هنوز در مسیر تکامل دریافت الهامهام بودم، کارم نگرفت.
اون موقع غصه خوردم، ولی حالا میدونم اونم یه بخش از رشد من بود.
خدا میخواست یادم بده که الهام فقط شنیدن صدا نیست، عمل کردن بهش هم خودش تمرین داره.
باید کمکم یاد بگیری بهش اعتماد کنی.
بارها در دلم شنیدم:
«فاطمه، عجله نکن.
قدمها رو آهسته بردار، چون تکامل یکشبه اتفاق نمیافته.»
ولی من گوش ندادم، و چند بار زمین خوردم تا بالاخره یاد گرفتم.
بعدش با هدایت خدا وارد دورهی روابط شدم.
اونجا استاد گفت:
«اگر فقط جلسهی اول رو بفهمی، دیگه همهچیز رو فهمیدی.»
اون جلسه دربارهی هماهنگی ذهن و روح بود.
و من تازه اونجا فهمیدم چرا الهامات گاهی قاطی میشن…
چون ذهنم با روحم یکی نبود.
وقتی ذهنت آروم نیست، صداهای زیادی میشنوی — اما هیچکدوم صدای خدا نیستن.
الهام فقط از دلی میاد که در صلحه، با خودش، با دیگران، با خدا.
از اون روز یاد گرفتم هر وقت حالم بده، تصمیم نگیرم.
یاد گرفتم الهام از دلِ حال خوب میاد، از دلِ آرامش.
و از اونجا بود که رابطهم با همسرم هم رنگ عوض کرد.
وقتی از ته دل تصمیم گرفتم تمومش کنم، یه صدای درون گفت:
«حالا که خودت رو جدی گرفتی، اونم خودش رو تغییر میده.»
و دقیقاً همین شد.
از اون به بعد، هر تصمیمی رو با صدای دلم گرفتم.
حالا دیگه قبل از هر کاری با خدای درونم مشورت میکنم.
بهش میگم:
«خدایا، من نمیدونم چی درسته، تو بگو.»
و یه نشونه، یه حس، یه جمله از جایی میاد که مطمئنم کار خودشه.
وقتی تصادف کردم، لحظهی بعدش یه حس عجیبی داشتم.
بهجای ترس، یه آرامش عمیق اومده بود سراغم.
انگار خدا گفت:
«دیدی چطور مراقبت بودم؟ این فقط یه یادآوری بود که حواست جمع باشه، من باهاتم.»
اون تصادف نقطهی عطف زندگی من بود.
وقتی اون اتفاق برام افتاد یاد استاد افتادم، وقتی گفتن بهشون الهام شده بود سر کار نرن، و همون روز آتشسوزی شد.
اون حادثه مسیر استاد رو عوض کرد.
برای منم اون تصادف همون نقش رو داشت.
حالا دیگه میدونم الهام یعنی چی.
یعنی خدا از دلِ سکوت، از دلِ لبخند یه رهگذر، از صدای بارون، از کلام استاد، از نوشتهی یه دوست، از هر راهی که فکرشو نمیکنی، داره راه رو نشونت میده.
فقط باید گوشهامونو باز کنیم و بهش اعتماد کنیم.
الهامات الهی همیشه جاریان، مثل رودخانهای که هرگز نمیایسته. فقط کافیه دلت رو ساکت کنی تا صدای جریانش رو بشنوی.
به نام خدای هدایتگرم
خدایی ک همواره با منه
درون منه
من رو میبینه
من رو میشنوه
همواره دوستم داره
همواره عاشق منه
به من کمک میکنه
من رو هدایت میکنه
سلاام ب دوست بهشتی خودم فاطمه ی خوش خنده و دوست داشتنی
دختر چقدر خوب نوشتی
چقدر نوشته هات عجیب از جنس خدا بود!!
بارها اشک ذوق تو چشمام جمع شد ”
از این حد بندگی”
از این حد سرسپردگی
از این ایمانی ک تو وجود فاطمه ساخته شده
تحسینت میکنمممم دختر قشنگ
تحسین میکنم شجاعتت رو برای برخورد با مسئله ی روابطت
تحسین میکنم جسارتت رو برای عمل ب الهامات
بهت تبریک میگم برای دوره ی سلامتی ک به وجود قشنگت هدیه دادی
دخترررر دمت گرم
چقدر خوبه ک اینقدر شفاف و روون مینویسی
چقدرررر دلنشین مینویسی
ازت سپاسگزارم دوست خوبم برای تک تک جمله های نابی ک نوشتی و قلبمو لرزوندی از خوشحالی و عشق
ازت ممنونم دوست خوووبم
همیشه و همیشه رو ریل خوشبختی باشی تو بغل خود خود خداااا”
میبوسمت
سلام فاطمه خانوم عزیز
امیدوارم حالت عالی باشه
چه قلمی داری
مرسی که اینقدر قشنگ کوتاه مختصر و مفید نوشتی
چقدر الهامو بخوبی درک کردی
وقتی که بین ذهن و روح هماهنگی ایجاد بشه
الهامات دریافت میشه
وقتی که میتونی ذهن رو آروم کنی و بیماریش تو لحظه ی حال
وارد قلبت میشی
محل دریافت الهامات و شهود
جایی که میتونی واضح و شفاف باهاش صحبت کنی و صداشو بشنوی و جواب تمام مسائلتو بگیری
اما وقتی شنیدیش شجاعت میخواد ایمان میخواد که بهش عمل کنی
به قول شما عمل به الهامات هم تکامل میخواد
دختر خیلی نوشتت عمیقه
پر از نکته و حقیقته
در از درکت از قلب و الهاماته
وقتی با روحت با قلبت هماهنگ نیستی تصمیم نگیر
وقتی هماهنگ هستی هرچی گفت بگو چشم و انجامش بده
حتی اگر گفت از همسرت جدا شو
این یعنی ایمان
مثل خودم
حتی اگه گفت همین الان جمع کن از ایران برو
کجا
چطور
به شکل
از چه طریق
من چمیدونم
فقط برو
بقیشو بهت میگیم
مرسی که حتی به دونه یک تو منقار یک کلاغ هم توجه میکنی و را این حد میتونی نشانه ها و هدایت خداوند رو دریافت کنی
مرسی که اینقدر خودتو لایق میدونی
ازت یاد گرفتم
نوشتت معلوم بود با قلب نوشته شده نه با ذهن
مرسی که نوشتی
بهترین دعایی که میتونم برات بکنم انشاالله همیشه وصل باشی بهش
همیشه
که به شدت برامون کافیه
خدارو شکر به خاطر این آگاهی ها
شکر که یه روزی سید حسین عباس منش نامی در جهت آگاهی و توحید حرکت کرد تا خداوند به زیبایی و آسانی پیغامشو به ما برسونه
خدارو شکر
باز هم ممنونم ازت فاطمه جان
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
آخرین الهامی که دریافت کردم همین سه شنبه هفته ی پیش بود،وقتی داشتم شرایطمو به چت جی بی تی میدادم که برام یه رزومه درست کنه،بفرستم برای جاب افرهای انگلیس،اصلا نمیدونم از کجا توو قلبم اومد که برم مدرک کامپیوترمو بگیرم بعدش زبان،خب اول گفت مدرک کامپیوتر،خلاصه فرداش رفتم آموزشگاه،وقتی بهم گفتن که کلاس از یک شنبه شروع میشه،سریع ثبت نام کردم،گفتم اینکه به موقع اومدم قبل از اینکه کلاس شروع بشه،این خودش یه نشونه ست که باید این کلاس رو برم،دیروز جلسه ی آشنایی با مباحث بود و امروز جلسه اول با یاری خداوند کلاسم شروع میشه
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
بله عمل کردم،هنوز نمیدونم چه نتیجه ایی برای من داره،بهم گفته شد،و من انجامش دادم.
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
وقتی ایران خودرو سرکار بودم،به تضادهای زیادی برخورده بود،از هر طرف انگار داشتم خورد میشدم،اما نمیدونم چرا فکر میکردم اگه قبل از پایان قراردادم استعفا بدم،یعنی دارم مسیر رو اشتباه میرم،یعنی تشخیص نمیدادم این ندای قلبم هستش که میگه استعفا بده قبل از اینکه قراردادت تموم بشه،شرکت تووی نقطه ی حساسی بود،نزدیک به پایان سال،و من هم بخش مهمی از حسابداری رو داشتم انجام میدادم،ترس از مواجه شدن به واکنش کارفرما رو بشدت داشتم،ترس از اینکه قسط داشتم،ترس اینکه قبل از عید دارم خودمو بیکار میکنم دستم خالی میشه،سرکار که میرفتم انگار میرفتم تووی جهنم،نه اینکه فضا بد باشه نه،اونجا با روحیات من،با اهداف من سازگاری نداشت و البته اون فشارها باعث شد که تصمیم بگیرم که دیگه هیچوقت کارمند نشم،فقط و فقط خودم کارفرمای خودم باشم،منطقم میگفت اشتباهه قبل از عید استعفا بدی اما همه ی وجودم میخواست که استعفا بدم،اونموقع تشخیص نمیدادم کدوم صدای قلبمه،کدوم صدای ذهن،خلاصه چندباری ام با ترس میرفتم که استعفا بدم اما قبول نمیکردن،خودمم مصمم نبودم،چون ترس از همه ی اون چیزهایی که گفتم،داشتم،یه شب دیگه گفتم هر چی میخواد بشه،بشه،حتی اگه خدا هم گفته باشه تا پایان قراردادت بمون،من نمیمونم،حتی اگه قسط ندم،حتی اگه صفر بشم،دیگه نمیخوام تووی این شرکت بمونم،یه پیام دادم به کارفرما و از فرداش نرفتم سرکار،همینکه برگشتم شهرمون،خواستم وارد یه کاری شراکتی بشم،چندروز انجام دادم،باز دیدم نه اینم اونی نیست که میخوام،همین که تصمیم گرفتم فقط برای خودم کار کنم،کارهام یکی پس از دیگری انجام میشدن،همینطور پول از هر طرف به حسابم واریز میشد،ماشین خریدم،طلا خریدم،مغازه پیدا کردم یه جای خوب با قیمت خیلی کم،که هنوزم کسی بهم میگه چقدر پیش دادی،چقدر کرایه میدی،میگم این مبلغ تعجب میکنند،میگن عالی گرفتی.
خلاصه کل اسفند،13روز عید رو فقط خوش گذروندم،قسط هام راحت پرداخت شدن،پول همینجور میومد،بااینکه کارفرما باهام لج کرد،حقوق و عیدی سنواتمو بهم نداد تا چند ماه بعد،اما من عین خیالم نبود،چون همه چیز رو به روال بود و من کارهامو انجام دادم،اونجا بود که فهمیدم اون ندای قلبم بود که میگفت استعفا بده،استاد میگی که شهود غیرمنطقی میگه،ولی وقتی انجامش میدی،میفهمی چقدر منطقی بوده واقعا من تووی این مورد این آگاهی رو با پوست،گوشت،استخوانم درک کردم.خدایا شکرت
*بارها شده وسیله ایی رو گم کردم یا یادم رفته کجا گذاشتم،خدا یه جوری هدایتم کرده و اون وسیله رو پیدا کردم،که از آسونی و سُر خوردن تووی مسیر هدایت خداوند واقعا همیشه فقط لذت میبرم که چجوری وسیله مو پیدا کردم که اگه به عقل خودم تیکه میکردم،عمراً اگه پیداش میکردم،تووی این مورد من خیلی به باور قلبی رسیدم،وقتی یه وسیله ایی ازم نیست،خیالم تخت تخته که پیداش میکنم و پیداشم میکنم با هدایت خداوند.خدایا شکرت
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
اینکه دوست دارم مهاجرت کنم و در یک مکان خوش آب و هوا زندگی کنم،انگار وقتش رسیده قدم بردارم و از محیط امنم خارج بشم،فعلا بهم گفته شده که کلاس کامپیوتر برم و امروز اولین جلسه ش شروع میشه،تا پایان سال هوای شهرمونم عالیه،هم کلاسم تموم میشه تا اونموقع،هم قرارداد مغازه م،هوا هم که عالی شده…تا ببینیم قدم های بعدی چی هستن،نمیدونم به کجا مهاجرت میکنم فقط میدونم سال آینده من دیگه گرمای خوزستان رو تجربه نمیکنم،بلکه در جایی زندگی میکنم که هوای معتدل و بارونی رو در چهار فصل سال میتونم تجربه کنم.
خدایا شکرت،وقتی استاد این گام رو از هدایت گفت،از دیروز نمیدونستم چی باید بنویسم،اما دوست داشتم بنویسم،و الان فهمیدم منم داستان هدایت رو دارم،فقط برای بقیه نیست،خداوند هدایتگر منم هست.
به نام خدای هدایتگرم
سلااام مرضیه ی عزیز و دوست داشتنی
بابا دخترررر دمت گرم ک نوشتی
داستان هدایت از این خفن تر و قشنگتر و بهتررر
تمام تایم ک داشتم کامنتت رو میخوندم یه لبخند گنده روی صورتم بود
مخصوصا اونجا ک از کارت استعفا دادی و بعدش گفتی همینجوری پول میومد تو حسابم قسطام راحت پرداخت میشد ماشین و طلا خریدم
اصلاااا عاشقت شدم فقط میتونم بگم دمت گرم ک حرکت کردی
دمت گرم که به صدای قلبت گوش کردی
به وجودت افتخار میکنم.
چقدر الگوی قشنگی هستی
چقدر لذت بردم گفتی دوست دارم مهاجرت کنم حالا قدم اول و برداشتم
نمیدونم بقیع اش چیه اما میدونم ک به یه شهر خوش آب و هوا هدایت میشم
دقیقاااا همینطوره
قطعا این اتفاق میفته
خداوند میگه ضایع نمیکنم ایمان کسی ک به من توکل میکنه ”
قطعا پاداش های خداوند یکی پس از دیگری میرسه
مرسی ک نوشتی برای احساس امید و ایمانی ک توی قلبم روشن کردی سپاسگزارم دوست خوبم
منتظر خبرهای قشنگ مهاجرتت هستمممم
عاشقتم
سلام به دوست ارزشمند و الهی ام
مهسا جان سپاسگزارم که برام نوشتی،الان وقتی داشتم جلسه 9 دوره احساس لیاقت رو تووی دفترم یادداشت میکردم،ذهنمم همینطور هی برا خودش حرف میزد،منم هی استپ میکردم و باورهای درست رو برخلاف حرف های اون تکرار میکردم،یه نفس تازه میکردم،بعد دوباره شروع کردم به نوشتن،چون حس کرده بودم امشب جلسه دهم این پروژه روی سایت قرار میگیره،گفتم باید امشب تمومش کنم،که خدارو شکر تمومش کردم،اومدم یه سر به سایت بزنم،دیدم به به هم جلسه دهم اومده و هم اینکه نقطه ی آبی برام روشن شده،چقدر خوشحال شدم،چقدر با حس خوب کامنت شما رو خوندم،چقدر خوشحال شدم که برام نوشتی که مهاجرتم به یه شهر خوش آب و هوا قطعا اتفاق میوفته،با تموم وجودم حس کردم خداوند از زبان شما اینو بهم گفته که قطعا اتفاق میوفته،اخه نجواهای ذهنم در حین نوشتن جلسه 9 دقیقا راجب مهاجرتم بود،میگفت حالا میخوای با سه تا چمدون بری یه کشور دیگه نه زبونشون رو بلدی،نه جایی رو از قبل آماده کردی،نه میدونی شب کجا بمونی،نه میتونی پولهاتو یهو خرج کنی بری یه هتل،پولهات تموم میشه و دیگه پولی نداری،میخوای بری یه کشور دیگه اونم به تنهایی چیکار،یه نفس عمیق کشیدم،گفتم زمانی که حسم گفت مهاجرت کنم به تهران دقیقا همین شرایط بوده که با یه چمدون رفتم،نمیدونستم صبح که میرسم کجا برم،تووی اتوبوس خداوند دختری رو کنار من نشوند،و مهر منو به قلب ایشون انداخت بعد فهمیدم که اونم مثه من رفته تهران سرکار و اونجا خونه داره،منو برد خونه ش تا من کار پیدا کردم،به نظرت کی این دختر رو تووی اتوبوس کنار من نشوند،کی مهر منو تووی دلش انداخت،کی تووی دلش گذاشت که منو ببره خونه ش تا من کار پیدا کنم جز اینه که خداوند این کار رو برای من کرده،فکر کردی خداوند براش فرقی داره تهران برم یا یه کشور دیگه،خدایی که برای من این کار رو انجام داد،اونجا هم که برم خداوند هم برای من دوست میشه،هم خونه میشه،هم کار میشه،هم امنیت میشه هم هم زبونمو سر راهم قرار میده،همونطور که تووی سفارت فرانسه شخصی رو گذاشت سر راه استاد و استاد شایسته عزیز و مایکی عزیزم که بلد بود فارسی صحبت کنه،من به خدای خودم اعتماد دارم،
خلاصه بگم عزیزم چنان ذهنم ساکت شد که حض کردم و خداوند بعد از پایان این گفتگوها بین منو ذهنم،منو هدایت کرد به سایت و نقطه آبی رو برام روشن کرد و از زبون شما بهم گفت مهاجرتم قطعا اتفاق میوفته،الله اکبر از این همزمانی
من از شما سپاسگزارم که دست خداوند شدی به ندای قلبت گوش دادی و برام نوشتی که مهاجرتم قطعا اتفاق میوفته…
با تموم وجودم دوستت دارم…️
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
هر زمان که خواستم حرکت کنم اولین ترس از ادامه فردا بود
فردا چه اتفاقی برای من قرار است که رخ بدهد؟
اما اکنون می دانم که فردا همین امروز است و اگر من امروز را بخوبی سپری کنم
امروز را بهترین حال داشته باشم
امروز ترس و نگرانی نداشته باشم
فردا هم مثل امروز خواهد بود
فردا هم به بهترین شکل ممکن رقم خواهد خورد
اگر امروز خودم را با نام و او شروع کنم و از او کمک بگیرم و از او بخواهم راه و مسیر را به من نشان بدهد
همان او باز فردا هم برای من راه را برای من هموار می کند
من را به جلو می برد
برای من باز چراغ راه می شود
همان خدای امروز باز فردا هم برای من خدایی خواهد کرد
این مهمترین درسی بود که من این روزها در زندگی خودم آنها را دریافت کرده ام
به این درک رسیده ام هر زمان حال خودم را خوب نگهدارم خدایی من برای من جوری خدایی می کند که هیچ در فکر و باور من نخواهد گنجید
اما باید قدم بردارم
باید حرکت کنم
قدم برداشتم و حرکت کردم و در نهایت راه را به من نشان داد
من را هدایت کرد تا تغییر کنم
به من مسیر را نشان داد
دستهای هدایتگر خودش را در کار گرفت و من را به جلو برد
در نهایت همان شد که می خواستم
می دانم که هر چه بخواهم همان خواهد شد و باید و باید حرکت کنم
این مهمترین درس زندگی من بود
سپاس از خدای هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
درود آقا سعید عزیز
میدانم که هرچه بخواهم همان خواهد شد و باید و باید حرکت کنم
خدارو شکر که شما هم به این رسیدی
که دیگه نشدی وجود ندارد
یا میشود یا بهترس میشود
چیزی از این دو حالت وجود نداره
تنها دلیل حرکت نکردن ترس هست
بی ایمانی هست
چی میخوای ؟
ثروت میخوای؟
بیا این ایده این الهام این هدایت
پاشو انجامش بده
پاشو ارزش ایجاد کن
پاشو قدم بردار من بهت کمک میکنم
از جایی که فکرش رو هم نمیکنی
میدونی اینقدر داره این دریافت الهامات و حرکت کردن و نتیجه گرفتن تو زندگیم زیاد میشه
که دیگه به فکر کردن نمیرسه
به محض اینکه الهامه هدایته دریافت بشه میگم چشم و میرم که انجامش بدم
و نتیجه رو میسپارم به خدا
فقط ادامه میدم .
دریافت میکنم عمل میکنم و ادامه میدم
و زندگی چیزی نیست جز حرکت کردن
برخورد به تضاد
شکل گیری خواسته
عمل به الهامات در جهت رسیدن به خواسته
حرکت کردن
تجربه ی خواسته
برخورد به تضاد
ایجاد خواسته
توجه به خواسته
دریافت الهامات و هدایت
و حرکت
مرسی بابت یاد آوری برای زندگی در لحظه ی حال
در امروز
فقط امروز رو جوری زندگی کن که انکار فردایی وجود نداره
چطور عمل میکردی؟
چطور قدم بر میداشتی؟
نظر دیگران یا تایید دیگران چقدر در تصمیماتت تأثیر داشت ؟
این لحظه
این روز
فقط هدیه ایست برای تو
ببین آیا میخوای برای خودت زندگی کنی یا دیگران
ببین آیا میخواهی در مسیر خواسته ات باشی
یا تحت کنترل ترسهایت کنج خانه؟
زندگی چیزی نیست جز ایمان توکل
چیزی نیست جز احساس خوب
مابقی دست خالق و روزی دهنده ی هستیست
پس میدانم که هرچه بخواهم همان خواهد شد و باید و باید حرکت کنم
ممنونم آقا سعید عزیز بابت دلنوشته در پناه خداوند شادو پیروز باشی
بنام خداوند بخشنده و مهربان
خدایا شکرت برای حضور در گام 9
سلام
اگه بخوام از جدیدترین هدایتم بگم مربوط میشه به چند شب پیش . روز پنجشنبه بود و از صبح من و پسرم رفته بودیم برای گردش و وتفریح . خیلی هم پیاده روی کردیم . عصری برگشتیم خوونه و من کمی به کارهای خوونه رسیدم و نزدیک ساعت 8 شب بود که یه حسی به من گفت برو بیرون . به عارف گفتم من دلم باز پیاده روی میخواد . بیا بریم کمی راه بریم . عارف هم قبول کرد و ما رفتین خیابون سپه که به تازگی سنگ فرش کردن و شبها مثل خیابونهای استانبول شلوغ و زیباست .
رفتیم اونجا و شروع کردیم به قدم زدن که تو مسیر یه دوست قدیمی دیدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفت ،
یه دستگاه کیبورد خوب دارم برای فروش میخوای.
من همیشه عاشق پیانو و کیبورد بودم و دوست داشتم بگیرم و سازش رو یادبگیرم . سال گذشته هم زمان که داشتم چندتا از دندونهام ایمپلنت میکردم این بنده خدا یه کیبورد خوب برای فروش داشت و به من پیشنهاد داد تا بگیرم ولی هزینه های دندانپزشکی در اولویت بود و من ترجیح دادم اولویت دندانهام باشه .
گذشت تا اینکه همون شب که تو خیابون سپه دیدم این موضوع مطرح کرد که بیا این یکی دیگه بگیر.
من اصلا یادم نبود چنین خواسته ای داشتم .
با پیشنهادی که کرد احساس کردم الان وقتشه
و رفتم دستگاه دیدم تمیز و عالی و تازه از دستگاه قبلی هم قویتر و مدرن تر هست .
همون لحظه با خودم گفتم اومدن من به پیاده روی و این پیشنهاد فقط میتونه هدایت خدا باشه که در زمان مناسب خودش داره رخ میده
الان که دارم این کامنت مینویسم چند ساعتی میشه که کیبورد خریدم و آوردم خوونه .
خدایا شکرت .
ولی یه چیزی که فهمیدم اینکه من از صبح همون روز فقط در حال لذت بردن بودم و اصلاً به مغزم خطور نمیکرد که قراره شب من یه دستگاه کیبورد بگیرم .
خیلی خوشحالم که به ندای درونم گوش دادم و
در جهت علاقم قدم برداشتم .
قدم بعدی شروع یادگیری منه که باید تکاملی و
پیوسته برداشته بشه .
خیلی حالم خوبه .
خیلی خوشحالم که یکی از خواسته های من تیک خورد به راحتی .
خدایا شکرت که اعتماد کردم به تو و
تو برای من خیلی راحت انجام دادی .
خدایا هدایتم کن از مسیرهای هموار و راحت
بتونم شروع کنم ویاد بگیرم و لذت ببرم .
خدایا شکرت برای نعمت کیبورد در زندگیم .
در پناه الله یکتا
به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست
سلام و عشق به دوست عزیزم
الهام عزیز
امیدوارم که در مومنتوم مثبت الهی باشید
چقدر خوشحال شدم و ذوق کردم از خوندن کامنت شما
چون خواسته ی شما آرزوی همیشگی من بوده
یعنی از بچگی من عاشق پیانو بودم و دوست داشتم بشینم پشت این ساز، و بزنم
اصلا هم نمیدونم
این علاقه چیه و
از کجا اومده
انگار با من متولد شده
وقتی استاد در قسمت قبلی از تست لحظه ی مرگ گفت
من با خودم گفتم اگر که پیانو رو یاد نگرفته باشم قطعا حسرت بزرگی میخورم
و دوست دارم حداقل برای یک بار هم که شده امتحان کنم و یاد بگیرم
با اینکه اصلا هیچ اطلاعاتی هم در موردش ندارم
اما این آرزو در من همیشه بوده
تا سالها که اصلا جرأت بیانش رو حتی به خودم هم نداشتم چه برسه به دیگران
و همین طور به خاطر اینکه پدرم کلا مخالف ساز و موسیقی بود و هست
اما چیزی که برام نشونه س اینه
من امروز نشستم و باخودم خیلی فکر کردم
که من الان برای این علاقه م چکار میتونم بکنم
چون که پول خریدش رو هم فعلا ندارم
حسی بهم گفت از chat gpt بپرس
و ازش پرسیدم
خیلی چیزها رو برام توضیح داد
بهم پیشنهاد داد نت خوانی رو شروع کنم
و حس خوبی گرفتم
و الان به کامنت شما هدایت شدم
و چقددددر احساس شادی کردم براتون
از اینکه به خواسته تون رسیدین
و این رو یک نشانه ی واضح از طرف خداوند میبینم
چرا که این خواسته قدمت بسیار طولانی داره
اما تفاوتی که هست اینه که قبلا وقتی بهش فکر هم که میکردم نا امیدی میومد سراغم و اون رو غیر قابل دسترس میدونستم
اما الان با هر بار فکر کردن بهش حالم خوب میشه
و امیدوار میشم و میتونم تجسمش کنم
سپاس گزارم ازشما برای کامنت الهی تون که برای من نشونه و الهامی از خداونده
الهی که همه ی خواسته هاتون به همین قشنگی تیک بخوره
در پناه عشقش باشید
بنام خداوند بخشنده و مهربان
سلام زهرا جان
سلام دوست هم فرکانسی
تشکر فراوان بابت دعای خیر و خوبی که برام کردی
من هم برات آرزوی روزهای عالی و سلامتی و ثروت دارم .
سپاسگزارت هستم بابت پاسخی که برام نوشتی .
زهرا جان فقط جهت یادآوری به خودم و خودت میگم ،
عزیزم تا میتونی لذت ببر از داشته ها و نعمتهای زندگیت .
به زمانبندی خداوند ایمان داشته باش . خواستهای ما در زمان مناسب خودش وارد زندگی ما میشه .
در مورد اینکه بعضی افرادنزدیک ، متفاوت فکر میکنن ، باید بگویم که همسر من هم علاقه ای به موسیقی نداره و همیشه وقتی پیشنهاد خرید یه گیتار یا سنتور یا حتی پیانو میدادم با من مخالفت میکرد. اتفاقی که افتاد این بود که من خودم را با خواسته ام هم جهت و هم فرکانس کردم و وقتی کیبورد
خریدم و به همسرم نشون دادم هیچ واکنشی نشون نداد و فقط تبریک گفت همین .
همون موقع رفتم تو اتاق با خودم گفتم الهام دیدی تو تونستی این برخورد خلق کنی ، پس ادامه بده .
چون من دارم خلق میکنم .
چقدر دوره احساس لیاقت در این زمینه به من کمک کرد.
چقدر با این دوره رفتار جهان با من تغییر کرد.
چقدر من دارم هر بار احترام بیشتری از جهان دریافت میکنم .
یه مثال بزنم :
هر روز ظهر من میرم دنبال پسرم تا از مدرسه بیارمش .
هر روز پسرم وقتی تعطیل میشه و میاد سمت من ،
اولین چیزی که میگه اینکه
سلام مامان خوبی؟
حالت خوبه ؟ چه خبر؟
یعنی قبل از اینکه من چیزی بپرسم یا حتی بگم خداقوت پسرم . اول عارف شروع میکنه به حال و احوال کردن .
پسر 13 ساله من هر روز داره
با عشق و احترام با من رفتار میکنه .
دوره احساس لیاقت فوق العاده س .
عاشقتم رفیق .
مرسی که برام نوشتی .
انشاله یه روزی میای و از خرید پیانو برای ما مینویسی .
در پناه الله یکتا
به نام خداوند بخشنده و بسیار مهربان
واضح ترین الهامی ک دریافت کرده بودم در مورد روابط بود. ک قرار داشتیم باهم و من رفتم و اونا نیومدن .اونجا ی صدای واضحی اومد توی سرم ک ولش کن خوش بگذرون و لذت ببر و ی چیز خوشمزه بخور. منم همین کار رو کردم و اون صدا با ارامشی همراه بود ک هیچ جوره ادمو نگرانی و ناراحتی نمیگرفت و با احساس خوب اومدم خونه. فرداش طرف زنگ زد و گفت بیا امروز ببینیم و رفتم و دیدمشون و هیچ ناراحتی ازشون نداشتم.
یادمه ی بار قبل اینکه با قانون اشنا بشم با خواهرم و زن داداشم اماده شده بودیم ک بریم بیرون. زن داداشم بهم نگاه کرد و گفت تو دلم افتاده ک نریم و بیخیالش بشیم .. ولی ما رفتیم و بیرون برای ما دوتا پسر مزاحمت ایجاد کردند و داداشم دید و ما رو برگردوند خونه و ی دعوای خیلی بزرگی شد! ک اگه ب اون حرف و ندای درونی زن داداشم گوش میدادیم هیچوقت اون مسائل پیش نمیومد.
الان تنها چیزی ک توی سرم و توی قلبمه اینکه روی فایل ها خوب کار کنم و کنترل ذهن داشته باشم.
و من میخام ک تمام تلاشم رو بکنم تا ب سمتی باشم ک کل وجودم سمتش کشش داره و مسیر سعادتمندی هستش.
از همهی شما خوبان سپاسگزارم
به نام هدایت گر همه جهان هستی
خدایا من سپاسگزارم که اینجا م
سلام به استاد م و به همه ی شاگردان الهی.
آخرین باری که من به الهامات و ندای قلبم گوش کردم…..
خدایا این قلم رو تو هدایت کن به تک تک این حروف ها، تا جملاتی شوند برای هدایت من و دیگران.
یادمه تابستون همین چند وقت پیش بود که اوضاع در ظاهر همه چی خوب بود ، غذای خوب خونه ی خوب، شغل ، روابط و آرامش…و.و.و.و
یک ندایی تو وجودم بهم گفت می خوای بری سفر.
گفتم تابسونه
هوا گرمه
ماشینی که امکانات داشته باشه ندارم.
بچهها سر کارند.
چطوری ، مگه میشه.
خوردم به یک تضاد…
جنگ و درگیری و همش اخبار و و و و….
یک لحظه تو یک چند روز آخر من تصمیم گرفتم.
به همسرم گفتم یه دستی به ماشین بکش که بشه باهاش بریم سفر.
فقط دو یا سه روز طول کشید
رفتن سفر همون شد و اومدن به این روستا و ساکن شدنم همین..
اینققققققققدر من دارم زندگی می کنم
اینققققققققدر پول، ثروت ، روابط ، آرامش ، تجربه ی فرزندان ، خودم ،همسرم، پیشرفت هایی که تو زندگیم ایجاد شده، اتفاقات خوبی که افتاده و هنوز هر روز هم پر رنگتر میشه..
خدای من از کدوم بگم
ما یک خانواده ی پنج نفری هستیم.
قسم می خورم هر کدوم از ما داریم تو مسیر استقلال مالی پیشرفت می کنیم و فقط این نیست هر کدوم از ما از هر نظر که بگم داریم سالها یا حتی قرن ها زندگی می کنیم.
چقققققدر آدم ها
چقققققدر پیشرفت ها
چقققققدر سکوت ، تنهایی ، تجربه ، درآمد ها ، تنوع شغلی ، آشنایی با انواع آدم ، محیط ها…
خدای من فقط و فقط زندگی می کنیم نمی دونم از کدوم بگم چون تصویر من اینه از این زندگی م که الان تو یک باغی هستم که هر آنچه که بخوام ، هر آنچه که بخوام هست فقط نمی دونم از کدوم بگم و چطوری بگم که مفهوم اصلی خوب زندگی کردن رو اینجا واسه خودم و دیگران جا بندازم.
فقط می تونم بگم خدایا من سپاسگزارم
هر آنچه که دارم از آن توست.
الان از این مفهوم هدایت و الهام خیلی درس ها بهتر می فهمم.
یه چند وقتی هست که دوباره ندای درونم چیزی میگه و خیلی تأکید می کنه که باااااااید اجراش کنم.
ایمان دارم که نجواها وقتی میگن چطور و مگه امکان داره ،،،،،،
من با ایمان فقط میگم همون طوری که اون شد اینم میشه.
خیلی راحت راحت میشه
مثل آب خوردن.
تو خواهشاً ساکت بمون و ببین.
خدایا من سپاسگزارم
خدایا من سپاسگزارم
به نام خدای آسانی ها
سلام ب دوست توحیدی و عزیزم فاطمه جان
انقدرررر با ذوق نوشتی ک نمیدونم چطوررر انقدر قلبم خوشحال شد برای نعمت هات و فراوانی ها
واقعا چقدر خوشحالی مسریه ها
دمت گرررم برای زندگی قشنگی ک ساختی
انقدر دل سپرده با جریان الهی خداوند حرکت کردی
واقعا آفرین بهت ک انقدرررر درحالی ک همه چیز خوب بود رفتی جلو و زودتر نشونه هارو دریافت کرده بودی
آفرین ک این نعمت هارو توی وجودت جا دادی
آفرین ب شخصیت قشنگی ک ساختی
تحسینت میکنم برای تک تک حرکت هایی ک کردی
خداروشکرررر برای برکت و فراوانی توی زندگیت دوست خوبم
خداروشکرررر در مسیر کسانی قرار گرفتی ک خداوند ب آنها نعمت داده نه غضب شدگان و نه گمراهان
خداروشکرررر برای خانواده ی 5 نفره و بینظیری ک داری
خداروشکر ک همتون تو مسیر بهشت و بهبود هستید
خداروشکرررر برای خوندن کامنت قشنگت ک اینهم هدایت خداوند بود
در پناه خدای مهربون همیشه آسان باشی برای آسانی ها فاطمه ی قشنگم
عاشقتونم