تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 21


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    رحیم فرهادی گفته:
    مدت عضویت: 271 روز

    بعد از آشنایی با ناجی چهار شب من که سوییت اجاره کرده بودم با آشنایی ناجی سوییتم رو تصفیه کردم و به همراه ناجی راهی سفر شدم به یه سفر طولانی مدت با تمام خرج و مخارج اعتیادم رو ترک کردم توسط راهنمایی آقای ناجی طوری شدم که خودکشی یادم رفت اما نجواهای ذهنی باعث جدایی من از ناجیم شد آخه عاشق دختری زنجانی بودم که حتی در طی سفر با ناجی آقای ناجی دختر زنجانی رو واسم خواستگاری کرد اما نشد که نشد من همچنان مجرد هستم و امید وار آخه این مدتی که به همراه ناجی بودم درسهای شگفت انگیزی ازش آموختم اونم بصورت خیلی فشرده خداروشکر هفت مرحله عرفان رو از ناجی آموختم الان مجرد بودنم واسم اهمیتی نداره آخه من عاشق خدا هستم اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل داند و من 🫶 عاشق خدا بودن قشنگه به لطف خدا و همکاری دوستان خوش فرکانسم دوسدارم بیمارستانی بین المللی راه اندازی کنم درمان تمام بیماریها بدون دارو+باشگاه تاکتیک ذهن آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    هاشم داداشی گفته:
    مدت عضویت: 1654 روز

    به نام خداوند بخشنده هدایتگرم

    عرض سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربون و دوستان هم فرکانسم

    حدود سه سال پیش برای زمینهای پدر بزرگم که اقدام کرده بودم یه وکیلی رو دیده بودم که کارها رو انجام بده رو حساب اعتماد کردن که کار بسسسسسیار اشتباهی هست که من انجام دادم مدارک زمین‌ها رو من به وکیل دادم این آقا وکیله بعد از اون شد جن و ما بسم‌الله دیگه پیداش نشد هر چی زنگ می‌زدیم رد تماس میزد اذیت میکرد کارها رو انجام نمی‌داد تمام کارهایی رو که باید وکیل انجام میداد من خودم انجام میدادم تا اینکه بعد از سه سال تصمیم گرفتیم که یه وکیل دیگه ای بگیریم برای همین کار چند روز پیش با پسر عموم که هر دو ما موکل خانواده هامون بودیم رفتیم شهر تبریز و یه قرار ملاقات با وکیل جدید گذاشتیم ایشون هم قبول کردن و ما حرکت کردیم و رفتیم سمت تبریز بعد از پنج ساعت رانندگی ما رسیدیم دفتر وکیل آقای وکیل مدارک های ما رو نگاه کرد و گفت مدارک اصلی کجاست گفتم دست وکیل قبلی تو پارس آباد گفت باید سند اصلی هم باشه تا نباشه قاضی به پرونده رسیدگی نمیکنه مهمترین کار و اصلی ترین کار اینه که سند و بدست بیارید من نگاه به پسر عموم کردم و گفتم ما سند و میداریم برگشتیم خونه دائیم به پسرم گفتم تو بمون اینجا تا ما فردا صبح بریم دنبال سندا شب تا صبح خوابم نمی‌برد همش فکر این بودم که چطور میتونم این کارو به بهترین شکل تموم کنم ولی ته قلبم امیدم و باورم به خداوند بود که هدایت می‌کنه سعی میکردم که حال خودمو و خوب نگه دارم نزدیک صبح از رختخواب و بلند شدم رفتم وضو گرفتم تا بیام نماز بخونم فکر کردم که اذان گفته رفتم سر گوشیم که ببینم ساعت چنده زدم روی گوشیم ساعت 4:44 رو برام نشون داد یه عدد رند که هنوز اذان نگفته بود من از این نشونه خیلی خوشحال شدم گفتم خدایا شکرت و سپاسگزارم که هدایتم کردی با خیال راحت رفتم خوابیدم صبح با پسر عموم که یه انسان بسیار منفی نگریه راه افتادیم تو مسیر از قانون براش میگفتم ولی اون حرف خودشو میزد بیخیالش شدم و تمرکز رو خودم کردم من همش پیش خودم با خدای خودم حرف میزدم و با این کار حال خودم و خوب نگه میداشتم بعد از پنج ساعت رانندگی ما رسیدیم پارس آباد به آدرسی که داده بود رفتیم هیچ اثری ازش نبود تو اینترنت سرچ کرده بودم آدرس دیگش جعفر آباد بود رفتیم اونجا هم نبود ساعت دو بعد از ظهر کناری پارک کردم تا کمی استراحت کنیم و مغازه ها باز بشن تا پرسو جو کنیم پسر عموم بدون اینکه منو بیدار کنه می‌ره از یه کارواشی سوال می‌کنه اونم به یه وکیل زنگ میزنه آدرس خونه پدری وکیل و میده که فلان روستا زندگی می‌کنه احتمال داره چون پنجشنبه اس بره خونه پدرش ما هم آدرس روستا رو گرفتیم و رفتیم سمت روستا که پنج کیلومتری ما بود از چند نفر سوال کردیم تا رسیدیم به یه خونه ویلایی پسر عموم پیاده شد تا از خانومی که اونجا بود سوال کنه که دست بر قضا اون خانوم از فامیلهای آقای وکیل در اومد که بسسسسسیار از وکیل ما شاکی بود سر کارهاییکه انجام داده بود همسر این خانوم فوری سویچ ماشینشو برداشت و رفت به سمت قبرستون گفت اپن الان میتونه فقط تو قبرستون باشه و چند لحظه دیگه برگشت و اومد گفت تو قبرستون کنار نشسته ما رفتیم سراغش با دیدن ما آخ که چه لحظه فراموش نشدنی شد براش زیاده توضیح نمی‌دم فقط اینو گفتم که ما وقتی به نشونه های خداوند توجه کنیم و الهامات خداوند رو باور کنیم و حرکت کنیم حتما اتفاقات خوب برامون میوفته دستان خداوند وارد میشن و از جایی که فکرشو نمیکنی اتفاقات خوب برامون رخ میده خانومه می‌گفت شما اگه سندا رو ازش گرفتید یه قربانی بکشید به پسر عموم گفتم یه وقت فکر نکنی که ما تونستیم این کارو انجام بدیماااا اینکار فقط و تنها فقط از سمت خداوند بوده و هدایت خداوند که ما بتونیم کمتر از 24 ساعت سندا و از کسی بگیریم که تو خانواده هم جایی برای موندن نداشت کسی که دادسرا مدرک وکالتشو سر خلافهایی که کرده بود باطل کرده بودن ولی در اون زمان خداوند یار ما شد تا ما در زمان مناسب و در مکان مناسب قرار بگیریم تا کارمون به بهترین شکل انجام بشه چیزی که من هر. روز از خداوند درخواست میکنم و جالبتر از اون وکیلی پیدا کردم که در نزدیکی محل زمینهامون قرار داره و چقدر انسان خوب و شریفی که با همسرش وکالت می‌کنه و یه نسبت فامیلی هم باهامون داره دیگه بهتر از این نمیشه من کلی کار برای پرونده بدون وکیلم انجام دادم و امید به خداوند دارم که کارهای بعدی به راحتی انجام بشه و هر چه زودتر به زمینهامون برسیم که میرسیم انشاالله، من سعی کنم کار درست و انجام بدم خداوند کارها و به بهترین شکل انجام میده همیشه سعی کنیم در هر شرایطی قرار گرفتیم خوب فکر کنیم و با خوب فکر کردن حال مون و خوب نگه داریم کارها به بهترین شکل انجام میشه بهترینها رو براتون آرزو دارم هر جا که هستید شاد و پیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    رحیم فرهادی گفته:
    مدت عضویت: 271 روز

    با سلام خدمت دوستان خوش فرکانسم 🫶چندسال پیش که در اوج اعتیاد بودم و خیلی خسته و ناامید تصمیم گرفتم واسه نجات خودم از اعتیاد خودکشی کنم عهد بستم با خدای خودم و پیغمبران بنابراین رفتم حرم شاهچراغ چاقومو تبرک کردم گفتم:یا شاهچراغ دارم میرم حرم امام رضا داداشت خودمو بکشم و خونمو بندازم گردن امام رضا(ع) لحظه‌ای که از اتوبوس پیاده شدم یه ندای درونی بهم گفت رحیم تو که میخوای خودتو بکشی و خونتو بزاری به حساب امام رضا (ع)بهتره یه سوییت اجاره کنی شاید نتونستی خودت رو بکشی بنابراین رفتم و سوییتی اجاره کردم واسه چهار شب بر عکس و خوش عکس روزگار این چهار شب شبهای احیا بود منم که قصد خودکشی داشتم جلوی حرم مینشستم و شبزنده داری می‌کردم اصلا داخل حرم نمی‌شدم فقط اول صبح میرفتم سوییتم یه چایی دم میکردم یه فنجان چای میخوردم باز میومدم جلوی حرم تا اینکه شد ظهر روز سوم با فردی آشنا شدم به واسطه یه نخ سیگار این فرد شد ناجی من یعنی فرستاده خدا بود ادامه دارد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1335 روز

    بنام خداوند هادی

    سلام به استادعزیزم مریم جان نازنین و همه ی دوستان گلم در این سایت الهی

    اول ازهمه میخواستم ازتون یه تشکر ویژه بکنم بابت اینکه هر روز یه گام منتشر نمیکنید ویه فرصت دو روزه وگاها ببشتر گذاشتید برای اینکار

    بعد درمورد سوال اول

    یکی از اون هدایتهایی که با انجامش یه سری درهای دیگم برام باز شد اینه که

    حدود 10 روز پیش در راستای تعهدی که به خودم دادم برا اینکه میخواستم خونه و زندگیمو زیباتر کنم یه حسی گفت پارچه ی صندلی های میزناهارخوریت رو عوض کن تا فضای خونه رفرش تر بشه

    هدایت بعدی اینکه برو توکمد رختخوابی براشون یه پارچه گیر بیار

    وقتی رفتم اونجا هیچی گیرم نیومد فقط فهمیدم ای بابا رختخوابهام دوباره بو رطوبت گرفته

    من کلی رختخواب دارم برا مهمونایی که گه گاه میان خونمون وکلا کمدیه که خیلی دیر به دیر سرش میرم

    و چون شمال رطوبت داره با اینکه همشون تمیزن بعد چندماه بو میگیرن

    یه ان لجم گرفت خدایا پارچه که نبود تازه با این رختخوابام مواجه شدم

    ولی سریع گفتم خدایاشکرت که زود متوجهم کردی

    ولی امروز نه

    باید یه پارچه واسه صندلیها پیدا کنم

    وبالاخره پارچه پیداشد وبا یه ترفند عالی کشیدم رو صندلیهامون و واقعا حس عالیتری به هممون داد

    فهمیدم من باید میرفتم تو کمد تا بفهمم اونجا چه خبره

    همیشه این توذهنم بود که بابا نمیشه که

    این همه شهر تودنیا هست که جزو مناطق مرطوبن

    باید یه راه راحتی وجود داشته باشه که رختخوابا بو نگیرن وبعد

    به طرز معجزه اسایی از ذهنم گذشت کیسه وکیوم دار بخر

    سریع رفتم تو نت سرچ کردم دیدم بله

    این کیسه ها نه تنها حجم رو خیلی کم میکنن مانع نفوذ رطوبت هم میشن

    انقدر خوشحال شدم بعد این چندسال که رامسرم بالاخره هدایت شدم به مسیر درست

    خونه ما دوبلکسه وهمسرم یه کمد هم زیر راه پله ها درست کرده که کلی سیم و کابل وچمدان و وسایل پیک نیک و از این جور چیزا توشه

    هدایت بعدی اومد که حالا که حجم رختخوابها کم میشه بیا اونا رو بزار زیر راه پله و وسایل پایینو ببر بالا

    چون وقتی مهمونم میاد پایین میخوابه

    اینجوری هم دسترسیش راحت تره هم اون زیر یه سامون اساسی میگیره هم اینکه کمد بالا که مال رختخوابهاست خیلی بزرگتره و با قفسه بندی میشه کلی وسایل اضافی اشپزخانه رو هم ببرم بالا

    واینجوری کلی کابینتهام خلوت تر میشه

    درکل یه جابجایی باحال که کلی فضاها بازتر تمیزتر و زیباتر میشه

    خلاصه با عمل به یه هدایت واسه صندلیها اینهمه در برام باز شد که این چند سال نبودن البته بودن من بشون دسترسی نداشتم

    وخیلی خیلی خوشحالم وحالم عالیه از اینهمه تغییر و بهبود تو زندگیمون خدایاشکرت

    در مورد سوال دوم

    تو کامنت قبلی گفتم که دنبال کلاس نقاشی میگردم

    بالاخره بعد تماس با چندتا اموزشگاه میون دوتاشون بد جور گیر کردم

    یکیشون هم نزدیکمونه تقریبا یعنی میتونم با 20 دیقه پیاده روی برم اونجا هم اینکه هفته ای دو جلسه ی دوساعتس که استادش میگفت دوره مقدماتیش 4 تا 6 ماهه هم اینکه میشه روزهاش رو توافقی انتخاب کنم

    اون یکی همون جایی که شیرین جونم میره کلاس ویولن و مدیر ومسئولشو میشناسم ویه جای معروفیه

    هفته ای یه جلسه یکساعت و نیم

    فقط هم دوشنبه هاست و حدود 6 ماه تا یکسال دوره مقدماتیش طول میکشه

    هی من دو دوتا چهارتا میکردم میدیدم خب اینکه نزدیکمونه از همه لحاظ بهتره

    هم پیاده میتونم برم هم میتونم روزهاشو خودم انتخاب کنم هم زودتر تموم میشه

    ولی تا میرفتم پای میز مذاکره با خداوند ودرخواست هدایت میکردم میگفت نه اون یکی رو برو

    باور کنید این اولین باریه که چندین بار به شکلهای مختلف ازش هدایت طلبیدم طوری که میگفتم سعیده داری هدایت خداوند رو مجبور میکنیا

    اندفعه یه حواب دیگه میاد اونوقت سردرگم تر میشیا

    ولی با کمال تعحب هربار همون میومد برو پیش اقای موسی پور

    با اینکه اصلا برام منطقی نیست ولی وقتی خداوند میگه حتما خیره

    خیرهایی توش هست که الان دیده نمیشن

    نباید مقاومت کنم وباید انجامش بدم

    البته یکیش فک کنم رعایت تکامله اونم همه جوره حتی تو پرداخت هزینه و زمان

    خداوند میگه جرا عحله داری ؟ از مسیر لذت ببر

    و چون اینجا هفته ای یه جلسه هست از لحاظ هزینه ای فشارکمتری بهم میاد چون اون یکی دقیقا فقط خود هزینه کلاسش سه برابر اینه وچون میخوام از همسرم پول نگیرم خداوند میخواد حس اضطراب و نگرانیو از همین اول ازم بگیره

    خیرهای دیگشم در طول مسیر انشالله میفهمم ومیام مینویسمشون

    فردا ساعت 5 اولین روزه کلاسمه انشالله

    یه حسی مثله بچه های کلاس اولی دارم هم ذوق هم یکم دلهره

    قراره برم وسط یه سری بچه هایی که فک کنم حداکثر رده سنیشون تینیجریه

    و من که دراستانه 50 سالگی هستم

    ذهن گاهی میاد جفتک پرونی که الان دیره تو وسط اونا میخوای چی بگی ؟ تو الان باید خودت استاد باشی نه اینکه تازه شاگرد و…..

    ولی من قبلنم این تجربه رو 6 سال تو دوره کارشناسی وارشد داشتم که از همه بزرگتر بودم ولی از همه هم بهتر ودرس خونتر

    وشده بودم براهمشون یه الگوی خوب

    الانم بخاطر شوق وذوقی که دارم

    باور کنید رفتم دوتا مدادطراحی ویه چندتا برگه ی a3و یه تخته شاسی خریدم چقدر حس کردم درمسیرم

    حالم خوبتره حس جوونی وجوانه زدن داشتم

    اینکه سعیده علایق تو خیلی مهمه فکر نکن فقط باید به فکر کلاسای دخترت باشی اول خودت بعد اون

    چقدر با این قدمی که برداشتم حس ارزشمندیم شکوفاتر شد خدایاشکرت

    واینکه فهمیدم این رسالتمه و برا اینکار افریده شدم و زمینه واستعداد نقاشی هم دارم وعوامل حواس پرتی رو هم حذف کردم همون داوری رو

    بازم میدونم بهترین میشم البته که هیچ مسیر پیشرفتی نه پایان داره نه بهترین شدن

    و منم نمیخوام باکسی رقابت کنم

    میخوام بگم قدمهام سریعتر و روونتر و اسونتر طی میشه انشالله و با یاری خودش میفتم تو یه دور موفقیت و پیشرفت پی در پی

    که هم زمان یکسال کمتر میشه هم اینکه یه الگوی خوب برا اینده ی خودم والان اون جوجه ها میشم.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    پارسا اژدهاکش پور گفته:
    مدت عضویت: 1573 روز

    به نام فرمانروای جهان هستی

    سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و گرامی و خانم شایسته و تمامی دوستان

    تهران تاریخ 1404/08/18 ساعت 18:38

    نشانه امروز من

    واقعا که توجه کردن به الهامات علی رغم مقاومت های ذهن معجزات فراوانی توسط رب بزرگ به انسان نشان می‌دهد..

    یه نمونه که بخوام بگم حدوداً 4ماه پیش بود در تهران خیلی خسته بودم و آخر وقت بود و حوصله ایستادن در صف نانوایی رو نداشتم و گفتم خدایا خودت من رو به سمت یه نانوایی خلوت و راحت هدایت کن و مسیری که هر شب میرفتم رو گفت تغییر بده منم گفتم خدایا حوصله گشتن دنبال نانوایی رو ندارم ولی بر خلاف ذهن گفتم باشه چشم و همین جوری من رو هدایت کرد به یک نانوایی بربری و خیلی خلوت بود و در عین ناباوری وقتی نان رو خریدم و کارت جهت پرداخت دادم به مسئول نانوایی گفت که صلواتی هست و واقعا حیرت زده شدم از این نظم و قدرت و هماهنگی و الهامات رب بزرگ و حدودا چند دقیقه هنگ بودم و با خودم میگفتم خدایا شکرت و پر انرژی و با چشمانی اشک بار رفتم خانه و گفت خدایا سورپرایزم کن و همیشه باید به الهامات توجه کنیم گفتم با استاد بزرگوار و دوستان به اشتراک بگذارم خدایا شکرت….

    به زودی فلوریدا آمریکا می‌بینمتون استاد گرانقدر

    (In God we trust)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1891 روز

    گام نهم- پیروی از الهامات قلبی – شنبه 17 آبان 1404

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    تمرین این قسمت: 

    ‎اگر می‌خواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی‌ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:

    ‎1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:

    * چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    * وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    * الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    خوب خوب خوب

    بریم سراغ یه موضوع جذاب و دوست داشتنی که من عاااااشقشم ‌و به طرز عجیبی تمام فایل هایی که این مدت بهشون هدایت میشم در رابطه با این موضوعه

    هدایت و پیروی از الهامات قلبی

    جلسه 2 -3 ثروت 3

    جلسه 1 قدم 6 که من دیوانه وار دوستش دارم

    جلسه 11 هم جهت با جریان خداوند

    به طرز عجیبی این چند روز هدایت شدم به این فایل ها و مشخصا باید روی این موضوع کار کنم

    بریم سراغ سه تا اتفاق اخیر

    داستان اول

    اول در مورد انتهای شهریور بگم که من درخواست کردم که به سری موضوعاتی که برام سخت پیش می‌رن آسون بشن در واقع به قول فایل قوانین جهان در قرآن کریم 2- از خدا خواستم که وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی

    به لطف الله یکتا چند روز پشت هم تکام فایل های صفحه اصلی سایت و نشانه های روزم من رو به دوره کشف قوانین فرا میخواندند

    29 شهریور بسم الله گفتم و چکاپ فرکانسی رو نوشتم و با تعهد فراوان شروع کردم

    3 بار پشت هم کل سوالات جلسه 2-3 کشف قوانین رو پاسخ دادم و از اونجا به دوره احساس لیاقت هدایت شدم

    پشت بندش پروژه رویایی تغییر را در آغوش بگیر شروع شد

    بعدش به لطف الله به طرز جادویی شجاعت پیدا کردم که تمرینات عزت نفس مثل پیام بازرگانی و استارت سبک شخصی خودم رو برم جلو

    و نمیدونید تو همین 1/5 ماه چه انفاقان عالی افتاده

    درآمدم در مهر ماه 1/5 برابر شد

    سلامتی م عااااااالی عالیه

    روابطم با اطرافیانم و دوستانم فوق العادس

    زمان های بیشتر و بیشتر و بیشتری در طول روز خوشحال و شاد و‌خندانم و از همه مهم تر آرامش دارم که به قول استاد مصداق مومنتوم مثبت است

    و کلی نتایج رویایی دیگه

    داستان دوم

    دیروز عصر بعد از اینکه ظرف ها رو‌ شستم بهم الهام شد که برو پیاده ری

    سریع پوشیدم و زدم بیرون ، خودم میخواستم طبق مسیر معمولم‌ برم باغ گل ولی به سر خیابون که رسیدم یه حسی بهم گفت برم سمت راست

    رفتم و چون در تمرین ستاره قطبی درخواست کرده بودم که فراوانی و زیبایی جهان هستی رو بیشتر ببینم ، کلی مغازه های پر مشتری و صف رو دیدم

    سر خیابون بعدی ، میخواستم برم راست و در واقع مسیری رو برم که ذهن منطقی م میگفت اما حسم گفت برو چپ ، از داخل خیابون هم برو نه از پیاده رو

    خلاصه گوش دادم و رفتم ، داشتم قدم میزدم یه حاج آقایی از داخل ماشین صدام زد و گفت : دخترم خیابون آقاجانلو کجاست؟ آدرس دادم ولی متوجه نشدن ، حسه گفت روی گوشی براشثن برن ن رو نقشه دست خدا شدم براشون زدم و کلی از سرگردانی به لطف الله در اومدن

    بعد دوباره اون حس عزیزم ، من رو از چند جای جدید برد و نیت کرده بودم که به دو تا از ترس هام غلبه کنم ولی شد 3-4 تا

    من رو‌ وارد خیابون ها و کوچه های تاریک کرد ، ترسیدم ولی با توکل و اعتماد به خودش حرکت کردم و یه کوچولو به ترسم از تاریکی غلبه کردم

    بعدش میخواستم به گرفته دست برنم و بر اون ترس هم غلبه کنم بهم گفت کنار کدوم کربه بشینم و نوازشش کنم

    و بعدش برای انجام پیام بازرگانی داخل پارک ، جایی که اول یه نفر بهم گفت نه و میخواسام بیخیال بشم ، بهم گفت برو سراغ فلان حاج آقا ، رفام و با روی گشاده گوش داد و چقدررررر بهم فیدبک عالی داد

    برگشتنه میخواستم شعر ملاصدرل رو پرینت کنم فلشم رو یادم رفته بود با اینکه خسته بودم بهم گفت برو فلش رو از خونه بردار و برو فلان مغازع

    رفتم ، انجام دادم و در نهایت یکی از آیه های زیبای سوره انجام رو پشت دوچرخه یه پسرر کوچولو به نام ماهان دیدم با این مضمون :

    خداوند همه دارایی من است

    من دیگه به راحتی و آسانی از نشانه ها و هدایت ها رد نمیشم به لطف الله

    و داستان سوم

    اوایل مهر بود ( یک هفته هم از شروع جدی دوره کشف قوانین نگذشته بود…. یعنی این جهان فقط تعهد ما رو می‌خواد ،،، بخدا تعهد ببینه از در و دیوار نتایج برات میبارن) که دلم میخواست پول بیشتری بسازم

    این خواسته از قلبم رد شد و خیلی خییییییلی هدایتی یکی از همکارانم از زبان خدا باهام صحبت کرد ‌و گفت تو که فلان مهارت رو داری برو به فلان مدیر بگو و ازش درخواست کن که مسئولیت بیشتری بهت بده

    منم تعلل نکردم و شب ش زنگ زدم بهشون و صحبت کردن و اتفاقا خیییلی هک استقبال کرد و قرار شد که با مدیر بعدی صحبت کنم

    با نفر دوم صحبت کردم اون چیزی که من اون موقع خواست قلبی م بود نشد و شرایط به سمتی پیش رقت که خییییلی عالی تر شد و درآمدم خیلی بیشتر میشه به لطف الله

    همه چیز از یک‌ خواسته عمیق قلبی که انقدررررر به خدا اعتماد و توکل داری که دستش رو برای چگونگی انجامش باز میداری شروع میشه.

    و اونجا تویی که تصمیم میگیری کارهاتو با خدا تقسیم کنی یا اینکه یک عمر تقلا کنی و در جا بزنی

    راستی بچه ها من یه کاری دارم به لطف و هدایت الله انجام میدم

    هر روز برای خودم یکی از داستان های هدایت هام رو در همون روز یا قبلا مکتوب می‌کنم و ریز ریز داره عضله هدایتم به لطف الله قوی و قوی تر میشه

    من عاشقتونم

    با عشق ، ادامه دارد …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    نسیم گفته:
    مدت عضویت: 1629 روز

    سلام خدمت استاد جانم و مریم بانوی دوست داشتنی .

    سلام به عزیزان همفرکانسی.

    شبیه تجربه استاد حدودا دو سال پیش واسه منم اتفاق افتاد.طی ماجرای دادگاه که 10 سال درگیرش بودم آخرین جلسه دادگاه واسم مثل معجزه بود .

    صبح که راهی دادگاه بودم طبق معمول میخواستم با اتوبوس برم اما یهو به دلم افتاد اینبار با اسنپ برم برگشت که وقتم آزادتره با اتوبوس برگردم ،خونه ما از دادگاه خیلی دوره و هر بار حداقل 3 ساعت رفت و برگشت با اتوبوس و مترو از من زمان میگرفت ،من اونروز به الهامات قلبیم گوش کردم در صورتی که وضع مالی جالبی نداشتم و هزینه اسنپ واسم مهم بود .

    طی مسیر که سوار ماشین بودم حال و هوای عجیبی داشتم و اون زمان روی قدم 10 کار میکردم .همونجوری که سر روی شیشه گذاشته بودم با خدای خودم حرف میزدم و زمزمه میکردم که خدایا تو برای من کافی هستی و خدا وکیل من میشه ،خدا یارو یاور من میشه خدا همه چیزه منه و خودش همه جوره کمکم میکنه .

    اخه اونروز قرار بود وکیلم اون جلسه دادگاه رو به جای من بره اما زنگ زد که پرونده ای واسش پیش اومده خودتون برین .

    به هر حال خیلی نگران بودم که ازپسش برنیام اما همش از خدا کمک خواستم .

    قاضی وقتی پرونده منو دید گفت پرونده ناقصه و شما باید وکالتنامه ها رو بیاری من ببینم گفتم کپی روی پرونده بوده واسه همین من اصلشو نیاوردم گفت نه چیزی روی پرونده نیست . من که مستاصل شده بودم گفتم خدایا باز پرونده میافته واسه دوماه دیگه ، همونجا یهو قاضی گفت میتونی الان بری مدارک رو بیاری ؟ گفتم نه جناب قاضی خونه ما خیلی دوره الان ساعت 12 ظهره تا من برم و بیام دادگاه تعطیله ، قاضی گفت ببین خانم اگه امروز من رای ندم معلوم نیست پرونده شما چقدر به تعوبق میافته اگه میتونی بری و سریع بیای من پرونده رو تمومش کنم ، باخودم گفتم من 10 ساله درگیره این پرونده هستم با هر هزینه و قیمتی باید برم و برگردم .

    سریع یه ماشین دربست گرفتم و رفتم خونه مدارک برداشتم برگشتم دادگاه گفتن قاضی رفته .

    چنان مثل یخ ذوب شده آب شدم انگار گفتم خدایا من اینهمه هزینه کردم و با استرس رفتم و اومدم .

    به مدیر شعبه موضوع رو گفتم ،گفت مطمئنی که قاضی گفته میخواد رای بده ؟ گفتم آره قاضی خودش گفت برو مدارک بیار حتی اگه دادگاه تعطیل بود مدارک رو بده نگهبان دم در دادگاه بگو بفرسته به شعبه ما . مدیر گفت پس حتما قاضی رای رو داده .گفتم نمیدونم به خدا همون جا توی لب تاپ داشت تایپ میکرد گفت امکانش خیلی کمه اما اگه اینجوری به شما گفته قطعا رای رو داده .

    خلاصه توی راه زمانی که داشتم میرفتم مدارک بیارم همش میگفتم خدایا چقدر تو بزرگی و حمایتگری همین امروز که گفتم تو برای من کافی هستی جواب منو دادی و خودت همه چیزو جفت و جور کردی واسم و دلم غرق شادی بود که من صبح ترسیده بودم و نگران بودم اما خدا کمکم کرد و نزاشت تنها بمونم .

    این یه تجربه شیرین بود واسم و هر وقت یادش میافتم قلبم پر از شادی و امید میشه و میگم خدابرای من کافیست .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    محسن گفته:
    مدت عضویت: 2305 روز

    به نام خدا

    سلام و دورد به استاد عباسمنش و عرض خسته نباشید به خانم شایسته بابت آماده سازی این پروژه بی نظیر.

    استاد من از شما یاد گرفتم الهام یعنی چی و مهم تر از همه عمل کردن به الهامات رو.

    استاد یک سوال خیلی مواقع برام پیش میاد!!

    گاهی مواقع یه الهامی بهم میشه و سر دوراهی گیر میکنم که این الهام از طرف جن درونم هست یا از طرف روح درونم هست؟؟!!

    یکسری از الهامات که پر واضحه از طرف روح درونم هست و نتیجش مشخصه که خیر و خوبی هست،اما بعضی از الهامات رو می مونم سر دوراهی،یعنی نتیجش اصلا مشخص نیست و با خودم میگم؛این پیام از طرف جن درونمه یا از طرف روح درونم هست!

    من کاملا به این مساله الهامات اعتقاد قالبی دارم و خداوند هم در قرآن چندین بار قسم خورده که من خیر و شر شمارو بهتون الهام میکنم.

    من اعتقاد دارم که من دوتا مشاور دارم که همیشه همراه من هستن.

    یکی جن درون و دیگری روح درون.

    روح پیام های الهی هست که اگر بهش عمل کنیم نتیجش خیره و برکته،شاید نتیجشو همون لحظه نبینیم،ولی در نهایت نتیجش خیره.

    این مساله مد نظرتون همیشه باشه،جن درون یا مشاور منفی که همیشه همراه ما هست،قدرتش خیلی زیاده و میتونه با القاعات یا الهاماتش انسان رو بد بخت کنه.

    ی مثال دارم که شاید برای خیلی از دوستان اتفاق افتاده باشه.

    چند شب پیش همسرم و پسرم رفته بودن خرید و من خونه بودم و همسرم برای شام غذا درست نکرده بود.

    ی حسی بهم گفت بیا برای شام ی چیزی درست کن وقتی خانومت بیاد خوشحال میشه و من هم تنبلی کردم و گفتم ولش کن و رفتم فیلم دیدم و گفتم خانومم بیاد ی چیزی درست میکنه.

    خلاصه وقتی همسرم اومد کمی ناراحت شد و گفت توقع داشتم ی چیزی حتی ی املت ساده درست میکردی.

    اگر من به این الهام گوش میدادم،همسرم ناراحت نمیشد و لحظات زندگیم رو خراب نمیکردم.حالا شما این مساله ی ساده رو بست بدید به تمام مسائلی که در طول روز برامون پیش میاد و اگر عمل کنیم به این الهامات ببین چه زندگی بهشتی رو تجربه میکنیم.

    خلاصه میخوام بگم آدم بقول استاد،اگر یکم بند کفشارو سفت کنه و به الهامات و هدایت هاش گوش بده کلی مسیر زندگی تغییر میکنه.

    ارادت مندم و خدانگهدار…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    حامد حسامی گفته:
    مدت عضویت: 3396 روز

    به نام خدا

    سلام و درود

    بسیار سپاسگزارم از گروه تحقیقاتی عباسمنش به خاطر این فایل هدیه ای عالی…

    بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر داستان زیبای معافیت ایشان از خدمت سربازی و واقعاً وقتی که خداوند بخواهد کار انسان انجام پذیرد و بنده ای دوست‌داشتنی خود را از خدمت سربازی معاف کند به این زیبایی کارها در دو روز مانده به پایان سال انجام میگیرد…

    خود من در زمان جوانی آنقدر دیدگاهی اگزیستانسیالیسم داشتم که میگفتم اصلا گناه است که دنبال معافیت سربازی باشم و اگر من و دیگر هم سالانم به خدمت سربازی نرویم،کشور ما به دست دشمنان میرسد و زندگی مردم کشور و حتی کل مردم منطقه (ایران،عراق،افغانستان،فلسطین و…)نابود میشود و خدمت سربازی وظیفه ای شرعی من است و در آن زمان همه چیز برای من مهم بود به جز رویاها و اهداف زندگی شخصی ام،که شکر الله یکتا،با موفقیت خدمت سربازی خودم را تمام کردم و تجربه ای شخصی خودم در مورد سربازی این است که حتی اگر یک درصد امکان معافیت سربازی وجود دارد،مشمول به خدمت سربازی باید اقدام کند و اگر تمام راه های معافیت سربازی را مسدود و بسته دید برای رفتن به سربازی اقدام کند و البته درس ها و تجربه های زیادی خدمت سربازی برای زندگی شخصی ما دارد و طنبلی و بی ارادگی را در وجود ما کمرنگ میکند ولی به نظر من اگر انسان به جای خدمت سربازی همان زمان را در راه کسب مهارت در مسیر مورد علاقه ای خودش بگذارد نتایجی به مراتب ارزشمند تر در زندگی شخصی خود کسب میکنند.

    و چقدر زیبا استاد عباسمنش توزیع دادن که وقتی انسان اراده و خواسته ای محکم داشته باشد هیچ قانون و قدرتی نمیتواند جلوی اهداف یک انسان با باورهای درست را بگیرد.

    موفق و پیروز باشید

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
  10. -
    رضا گفته:
    مدت عضویت: 2438 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیز و همه دوستان ارزشمند

    همون طور که بارها در قرآن به این موضوع اشاره شده که خداوند ما را هدایت می‌کند ، به هر مسیری که خودمون بخواهیم ، ( ریشه های « یَشاءُ » و « إراده » در قرآن ) و اگر در راه درست باشیم به راه درست و اگر در مسیر اشتباه باشیم به راه گمراهان ..

    این مورد هدایت و الهام درونی از چیزایی هست که من خودم نیاز دارم خیلی روی اون کار کنم ، خیلی دوست دارم واضح صدای هدایت و بشنوم ..

    البته شاید برداشت من از هدایت در قالب موضوعاتی هست که برای ما انسان ها مثل شنیدن و .. قابل درک باشه ..

    الان در مرحله ای هستم که چند ماه پیش نشونه ها اومد و از اونجایی که قلب من هم با اون نشونه ها در آرامش بود ، من بعد از کلی کلنجار با خودم ، بهشون گوش کردم و از کار خودم اومدم بیرون تا بتونم کار شخصی برای خودم شروع کنم ..

    حدود 16 سال کار برای شرکت ها ، این خواسته و برای من ایجاد کرده که برای خودم کار کنم و کسب و کاری راه بندازم ..

    در واقع حدود یک سال بود که میخواستم این تصمیم و بگیرم ، ولی همیشه می ترسیدم و نجواها میومد ، تو این چند ماه اتفاقات عجیبی برام افتاد ..

    از عدم توانایی کنترل ذهنم گرفته و تکیه به انسان ها برای انجام کارهام و متاسفانه شرک ورزیدن من و جواب رد دادن اون ها و شونه خالی کردن اون ها و درس گرفتن خودم از این موضوع ..

    از برگشت به مسیر درست و کسب اولین درآمد از مهارت خودم ، بدون هیچ واسطه ای و مستقیم توسط خدا ..

    از دری که الان داره برام باز میشه و حتما میام و درباره اش می‌نویسم که چه انسان های نازنین اومدن سر راهم و من الان در حال حرکت در اون مسیر هستم ..

    در دل این حرکت ها برای من ترس هست ، که سعی میکنم با نور ایمان از اون عبور کنم ..

    نجواهای ذهنی هست که سعی میکنم با صحبت کردن با خودم و منطقی کردن ذهنم و گوش دادن به فایل ها از اون عبور کنم ..

    از نشون داد صبرم هست که سعی میکنم از حضرت ابراهیم و ایوب و استاد و بقیه دوستان الگو بگیرم ..

    خلاصه که کلی احساس هایی هستند که همه اون ها منجر به این میشه که بگم ..

    خدایت من نمی‌دونم ، من تسلیمم ..

    من خواسته ای داشتم برای افزایش درآمد و راه اندازی کسب و کار شخصی خودم ، بقیه شو خودت میدونی که به چه شکلی منو هدایت کنی ..

    در مورد سربازی هم از خودم مثال دارم ، من در خانواده ای بودم که برام غیر قابل باور بود که روزی پدرم برام در این مورد قدمی برداره و بیاد برای من کاری کنه که بتونم از سربازی معاف شم ، ولی شد به راحتی هم شد و ایشون برام انجام دادن ..

    ولی خدا کاری کرد که این قدم برداشته بشه و کارم انجام بشه ..

    شاید سر جمع 3 ، 4 بار رفتم نظام وظیفه و کمتر از یک ماه بعد کارت معافیت من اومد ، سال 85 بود فکر کنم و به راحتی من معافیت خودمو گرفتم ..

    یادمه از مدت ها قبل از گرفتن کارت معافیت ، من روی یک تکه کاغذ یک کارت درست کرده بودم و مرتب اونو نگاه میکردم و میگفتم این کارت معافیت منه و ایمان داشتم که برام اون معافیت درست میشه و به لطف خدا گرفتمش ..

    من خیلی به این موضوع ایمان دارم که جنس هدایت وقتی میاد که ما در آرامش باشیم و نشانه هدایت شدم اینه که قلب ما آروم هست و کاری به ما گفته میشه که با شرایط حال حاضر ما قابل انجام باشه ، ولی به شخصه خیلی نیاز دارم تا روی ابن باور مودم کار کنم و درک بهتری از این هدایت پیدا کنم ..

    استاد جان سپاس از این فایل های ارزشمند

    خدارو شکر برای این سایت و اینکه اینجا هستم و از همه یاد میگیرم

    دوستون دارم

    ارادتمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای: