این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم و استاد مریم جانم و دوستای نازنینم
الهی که همه در احسن الحال باشید
خدا رو صدهزاران بار سپاس بعد از دو هفته که از طالقان برای ادامه کارهای دندونپزشکی من رفته بودیم تهران، پریروز آخرین مرحله کارم انجام شد
سه تا ایمپلنت و دوتا روکشی بود یه دندونم هم که سالهای گذشته ایمپلنت کرده بودم جدیداً لق شده بود و جلسه آخری برای همون بود و خدا رو صدهزار مرتبه شکر کلاً تموم شد
که شروعش از اوائل فروردین ماه امسال و همزمان با دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند بود
استاد جانم خیلی تجربه های زیبا و جالب و شیرین داشتم در طی این مدت
اونجایی که میرفتم یه مرکز دندونپزشکی نزدیک خونه مون در تهرانه که همه جور امکانات و خدمات داره ازجمله رادیولوژی و داروخانه
چقدر با انسانهای نازنین روبرو شدم
با خیلی از دختر خانمهای زیبا و پر انگیزه و دارای روحیه ی شاد که دستیار دکترها یا مسئول پاسخ به مراجعین بودن ک و بعضیشون از سالهای گذشته تو اون مرکز بودن و همدیگه رو میشناختیم دوست شدیم و همچنین اونهایی که بتازگی اومدن
از دکتر رکنی که اول کارم با ایشون بود و تازه از سفر چند ماهه به امریکا برگشته بود و اکثراً با پیراهن های متنوع آستین کوتاه هاواییَن میامد درخواست کردم با هم عکس بگیریم ایشونم خیلی با خوشرویی و لبخند استقبال کرد و وقتی که میخواستم خودم عکس بگیرم دستیارش خانم کوهی گفت گوشیتونو بدین من بگیرم، و از ما عکس گرفت..
مراجعین هم اکثراً از سر و وضع و رفتار و صحبت کردنشون مشخص بود که با فرهنگ و باکلاس و شاد وثروتمندن
و چند مورد هم که رفتارهای زیبای برجسته ای از اونها دیدم رفتم بهشون گفتم و تحسینشون کردم و با این کارم هم حال و احساس خودم خوبتر و زیباتر شد هم اونها..
چیدمان خدای دلبر و مهربونم در ماجرای آخرین مراجعه ام خیلی جالب و زیبا و شیرین بود و حسابی منو سورپرایز و شگفت زده کرد
من عصر پنجشنبه بعد از چند روز که دیدم خبری نشد زنگ زدم ولی کسی جواب نداد
بعد صبح شنبه دوباره زنگ زدم که گفتن ساعت 18:30 برام نوبت گذاشتن..
و من به اتفاق همسرجان رفتیم و
من به یکی از دختر خانمهای قسمت پذیرش اسمم رو گفتم و اینکه نوبتم برای ساعت شش و نیمه
ایشون با تعجب گفت ظاهرا اشتباهی پیش اومده خانم سلیمی رو که الان صدا کردیم و رفته داخل!! بعدش به همکاراش گفت و مشخص شد که سه تا خانم سلیمی دارن و هر سه هم وقتشون تو همین یکی دو روز اخیره و خیلی جالبترش اینکه هر سه تا اسمشون فاطمه است!!!
و کار منم حاضر بود و رفت به دکتر آقایی اطلاع داد ایشون هم گفته بود بشینن کار ایشون رو هم انجام میدم و خدا رو صدهزاران بار سپاس این اشتباه رو خداجانم پیش آورد تا ما بتونیم زودتر برگردیم طالقان چون بیشتر از دو هفته بود که ما تهران بودیم وهوای طالقان سرد شده بود تا 2 درجه سانتیگراد رسیده بود و لازم بود زودتر بیاییم شیرهای آب حیاط رو تخلیه قبل از اینکه دما زیر صفر بره..
دیروز برای من خیلی شیرین و فوق العاده بود
چون چیزی نمونده بود یه ناخواسته تبدیل به تنش بشه و مومنتوهای مثبتم رو تهدید کنه
خدا روصدهزاران بار سپاس که توفیقم داد چند ساعت خیلی خوب ذهنم رو کنترل کنم و نزاشتم ادامه پیدا کنه
بعد هم خدا جانم آخر شب با یک خبر خیلی خیلی شیرین و زیبا از یکی از دخترام خیلی سریع و لطیف و خیلی قشنگ
بمن پاداش داد و اشک شوقم رو جاری کرد
بخصوص که صبح تو دفتر ستاره قطبی ام نوشته بودم میخوام امروز یک خبر خیلی خوب بشنوم!!:))..
خدا رو بینهایت شکر برای همه نعمتهامون و زیباییهای زندگیمون
خدا رو صدهزاران بار شکر برای یک صلات دیگر
در پناه خدا شاد و سلامت و وسعادتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام خدمت استاد بزرگوارم و همه عزیزان که نظر بنده رو مطالعه میکنن
یه خاطره جالب دارم از چن روز پیش راجب عمل به الهام قلبیم
ما تو اسباب کشی بودیم که خواهرم برای کمک به ما کابینت های آشپزخونه رو جمع کرده بود تو کارتن و تمیزکاری کرده بود
آخرای همون شب در حالی که خواهرم شیفت بود و ما فردا صب به کارتی که گم شده بود حین اون تمیز کاری احتیاج داشتیم
کارتی بود که به این راحتی ها به صورت مجدد قابل دریافت از بانک نبود و برای موردی باید همون صبح زود استفاده میشد (یه موقعیت کاملا حساس و لازمه بگم که این کارت امانت بود دست ما) همه اینا باعث شده بود زن داداشم نگران باشه و تلاش کنه تا گوشه و کنار کارت رو پیدا کنه جوری که اگه پیداش نمیکرد شب خوابش نمیبرد.
این وسط ما یه برادرزاده داریم آنیسا جان که هر از گاهی وسایلی که براش جذابه برمیداره و بین وسایلاش قایم میکنه
من همون روزا داشم فایلای استاد رو گوش میدادم و خیلی دوس داشتم برخلاف بقیه که نگرانن بدون نگرانی دنبال کارت بگردم یه حسی بهم میگفت کارت پیدا میشه ولی نباید نگران باشم و باید با آرامش دنبالش بگردم که یباره داداشم به این نکته اشاره کرد شاید تو وسایل آنیسا باشه من رفتم و کمدش رو چک کردم چون آنیسا از زمان شروع مدارس زود میخوابه شبا و اون موقه ام خودش خواب بود …. خلاصه بعد از گشتن و پیدا نکردن یه حسی بهم گفت اینکه آنیسا امروز کوله پشتیش رو به من نشون داد و گفت وسایل مورد نیازش واسه مسافرت رو تو این کوله میچینه بی دلیل نبوده بزار اونجارم چک کنم، بعد از اینکه رفتم سراغ کوله پشتیش دیدم آره کارت مورد نظر اونجاست
اون شب خیلی خوشحال شدم از اینکه به آموزش های استاد گوش کردم خیلی خوشحال تر که معنای الهام قلبی رو عمیق تر فهمیدم و باز هم خوشحال تر واسه اینکه نگرانی رو از خانواده ام دور کردم. به اندازه رسیدنم به آرزوهام خوشحالم کرد این اتفاق، انقده که برام خاص بود و بصورت تمرین عملی به دانسته هام
امیدوارم براتون مفید بوده باشه فقط کسی حسمو درک میکنه که تجربه مشابه داشته باشه
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین
تمرین این قسمت:
اگر میخواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگیات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
چند وقت پیش وقتی داشتم برای بازنشستگی پیش از موعدم تقلا می کردم و سعی داشتم با مراقبه و به نوعی با زور زدن به خواسته ام برسم
که بسیار واضح و روشن به قلبم الهام شد که
تو باید باورهات را بازنشسته کنی نه خودت را
ونوشتمش همون موقع و درست متوجه نشدم منظور چی هست که بعدش با هدایت شدنم به دوره کشف قوانین زندگی متوجه شدم که دقیقاً منظور چی بود و تنها راه نجات من از شرایطی که نادلخواه هست و به نظر می رسه توش گیر کردم تغییر باورهای قبلی و دست برداشتن از باورهای قبلیم هست
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
آره خدارو شکر بهش عمل کردم چون خیلی واضح و محکم بود و جنسش یه طور دیگه ای بود که آرام شدم و دیگه حرف دیگه ای نمی موند
یک کار غیر ممکن که در ذهنم اصلا امکان پذیر نبود مرحله به مرحله انجام شد و دارم به هدفم که دریافت حکم بازنشستگی پیش از موعد هست (باصطلاح جامعه و در حقیقت رهایی از باورهای نامناسب قبلی ام هست)می رسم انشاالله
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی می خواستم دوره انتخاب کنم که روش کار کنم و قصد خودم دوره روانشناسی ثروت بود و چندین بار هدایت شدم به جلسه کشف قوانین زندگی ،طوری که متوجه شدم این هدایت خداوند هست و خیلی روشن و واضح بود
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
عمل کردم و به یکی از رویایی ترین اهداف زندگیم رسیدم که انشاالله بزودی در زندگیم محقق میشه
خیلی به خودشناسی رسیدم خیلی به درونم نزدیک شدم
و چند وقت قبل هم بهم الهام شد که کار تو اینه که همین جا توی سایت بمونی،فقط همین جا بمون
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الان دارم درک می کنم که باید بیشتر به درون خودم برم و همراه با قدرت درونی خودم حرکت کنم یعنی انگار نیاز هست که با نیروی عظیمی که درونم هست همراه بشم ،بدون عجله،بدون بدو بدو، بدون تلاش خاصی ،انگار به موقعش همه چیز بهم گفته میشه،اون می دونه بهترین زمان برای هر اقدامی کی هست انگار با اون باشی در بهترین زمان به بهترین و باکیفیت ترین اقدام متناسب با مداری که در اون هستی هدایت میشی،طوریکه بدون دست و پا زدن ،بدون تلاش خاص و بدون هیچ هدررفت انرژی ،با یک تیک به موقع بالاترین دستاوردها را داری
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی
یه جا توی رابطه احساس کردم لازمه اینجا برم توی غارم
وتوی خودم باشم
نتیجه
یه ارامش خاستی داشتم شادی انرژی خوبی گرفتم که باعث روانتر شدن چرخه زندگیم شد
…
یه جا دیگم توی مسافرت یه حسی گفت از فلان راه برو وما رفتیم وکلی زیبا یی دیدیم وچقد لذت بردیم
وکلی لذت ویژع خوردیم از اون راهه که رفتیم پشته سرهم زیبایی خاصی دیدم پرنده خوشگل اسوده توی اب بودن جوی اب خوشگل و بعدم یاعالمه مغازه باحال برخوردیم که به کافه ویه معجونی من یه چیز دیگه سفارش دادم وبرام یهچیزه دیگه اوردن ولی اون خیلی خوشمزتر بود دفعه اولم بود میخوردم وخیلی مشت بود
سلام و احترام خدمت استاد عباسمنش و سرکار خانم شایستهی عزیز،
از صمیم قلب از شما سپاسگزارم؛ بهخاطر تمام ایدههای خلاقانه، الهامبخش و ارزشمندی که با ما به اشتراک میگذارید. شما در مسیر درست قرار دارید و زیبایی کارتان این است که ما را نیز در این مسیر شریک میکنید.
در پاسخ به سؤال اول:
همین لحظه که در حال نوشتن این متن هستم، همزمان جلسهی 5 از قدم چهارم را گوش میدهم و احساس بسیار عالی و سرشار از آرامش و ایمان دارم. شکر خدا، باور دارم که همین احساس خوب، رمز اصلی رسیدن به خواستههای فراوان است.
ما حدود یکسالونیم در آلمان بهدنبال خانه بودیم. هرچند گاهی ناامیدی به من نزدیک میشد، اما هیچگاه اجازه ندادم زیر صفر برود. پیشنهادهایی برای رفتن به شهری دیگر داشتیم که حدود دو ساعت با محل زندگی فعلیمان فاصله داشت؛ اما دلایل زیادی برای ماندن در همین شهر وجود داشت. از طرفی، زندگی چهارنفره در یک خانه کوچک برایم بسیار آزاردهنده بود.
در نهایت تصمیم گرفتم به ندای قلبم گوش بدهم. تنها یک هفته بعد، در همین شهر و دقیقاً در بهترین مکان، خانهای فوقالعاده و کاملاً متناسب با شرایط و خواستهمان، از طرف رئیس جهان خداوند نصیب ما شد.
آیا به این الهام عمل کردی؟ اگر بله، نتیجه چه بود؟
بله، من به الهام قلبیام عمل کردم. صدای خداوند را در درونم میشنیدم که با صدایی بلند به من میگفت:
تو باید در همین شهر بمانی؛ ما در همینجا برای تو خانه، جایگاه و برکت فراهم خواهیم کرد.
اگر به ندای قلبم بیاعتنا میماندم، احتمالاً اتفاقات ناخوشایند دیگری را تجربه میکردم که خودم برای خودم ایجاد میکردم.
تجربه من از گوش دادن به هدایت درونی:
در آغاز، عمل کردن به ندای قلبی ممکن است غیرمنطقی، ترسناک و حتی خلاف ظاهر شرایط بهنظر برسد؛ اما وقتی نتایج ظاهر میشود، انسان با تمام وجود خداوند را شکر میکند که چنین الهامی را در قلبش قرار داده است.
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
در ابتدا برایم ترسناک بود، اما تنها چند ساعت بعد احساس فوقالعادهای پیدا کردم. با خودم عهد کردم که گوش دادن به ندای قلبی، جز خیر و برکت نتیجهای به همراه ندارد. این راه و تجربه برای همه همینگونه بوده است: برای حضرت موسی، برای حضرت ابراهیم، برای استاد عباسمنش و برای من نیز همان نتایج را به همراه داشت.
اکنون چه الهامی در قلبت داری که زمان گوش دادن به آن رسیده است؟
همانطور که اشاره کردم، حدود دو سال است که همراه خانواده در آلمان زندگی میکنیم و در حال حاضر روی دورهی «ثروت» کار میکنم. ایمان دارم خداوند مرا به شغلی سرشار از خیر، برکت و فراوانی هدایت خواهد کرد؛ به شرط آنکه بر ترسهایم غلبه کنم و به الهاماتم عمل نمایم.
در پایان، برای همهی دوستان این سایت، از خداوند یکتایی که همواره در حال بخشش و جاری ساختن نعمت است، توحید، آرامش، سلامتی، تندرستی و ثروت بینهایت را آرزو دارم.
من کلا تا الان الهام قلبی وو زندگی بر اساس این الهام رو درک نکرده ام دقیقا نمدونم چطوری و نا الان اصلا اون الهامی که میگن از دل میاد از قلب میاد احساست خوب و یا میفهنی من درک نکردم .
خیلی هم دوست دارم این حس و تجربه کنم
ولی واقعا نمیدونم کجاها بوده.
دیروز تواتوبوس بودم و من اینجا ترکیه بیکارم و زبان هم بلد نیستم ففط ی چیزی اومد تو کله ام که برو دلار بفروش و بخر چون اینجا هم مثل ایران نوسان داره
در واقع به شکل نشانه برای من اتفاق افتاده توی این مثال : من در شهری هستم که تا بندر عباس 2 ساعت فاصله داره ، رفیقم کار پیدا کرده بود و با من صحبت کرده بود که دوتایی بریم سر کار ( برای نصب دور دوربین مداربسته) خلاصه من موافقت کرده بودم و رفیقم بیشتر برای این ، کار رو قبول کرده بود که دوتایی یه جا هستیم برای کار
ما راه افتادیم به سمت بندر برای مصاحبه، توی مسیر گوشیم زنگ خورد ، پدرم گفت : همون آشنایی که بهش گفته بودم هر موقع نیرو خواستین خبر بده، الان خبر داده و میگه نیرو میخوایم میای یا نه
منم گفتم بزار فکر کنم بهت خبر میدم
من مونده بودم چیکار کنم ، ما با رفیقم جایی میرفتیم که دقیقا 2 تا نیرو میخواستن و رفیقم بخاطر این کار رو قبول کرده بود که منم همراهش اونجا کار میکنم،
من میدونستم که این یک نشانه ی واضحه (بعدا میگم از کجا میدونستم) ولی خب کمی احساس گناه احساس بی مسئولیتی میکردم که رفیقم بخاطر من کار رو قبول کرده بود و با نیومدن من کار رفیقمم خراب میشه و سر کار نمیره و احساس خوبی نداشتم و میدونستم که من الان دارم میرم برای مصاحبه و دقیقا همین تایم بهم زنگ زدن برای کار جدید ، کارجدید رو باید قبول کنم
من به رفیقم میگفتم اگه من نیام تو نمیری؟
چون دوتا نیرو میخواستن ، میگفتم : یعنی اگر من نیام کار تو هم خراب میشه ، هم کمی خوشحال بودم برای کار جدید و هم گیج بودم بخاطر کاری که براش مصاحبه میرفتیم
خلاصه رسیدیم به محل ، من به رفیقم گفتم من داخل نمیام برو بگو اون رفیقم نیومد تا چی میگه
رفیقم رفت و کارفرما چقدر خوش اخلاق بود و چقدر برخورد خوبی با رفیقم کرده بود
رفیقمم داستان رو به کارفرما گفت که برا رفیقم کار پیدا شده و… و جالبه چون بندر باید خوابگاه میگرفتیم ، رفیقم توی مسیر به خوابگاه هرچی زنگ میزد جواب نمیدادن و رفیقم اینم به کارفرما گفته بود و ازش 2 3 روز مهلت خواسته بود و کارفرما هم گفته بود برید فکراتون رو بکنین اگه شرایطتتون اکی شد بهم خبر بدین و اصلاً عجله نگرفته بود که اگر الان بهم اوکی ندین دیگه نمیتونین بیاین ، به جای شما نیرو میگیرم
و خیال ما راحت شد و برگشتیم خونه
بعد از چند روز رفیقمم توی شهرستان خودمون یه کار خیلی خوبی پیدا کرده و داره سیر مراحل استخدامیش رو طی میکنه و با شرایطی که رفیقم داره این کاره بهتر از اون کاری بود که برا مصاحبه اش میرفتیم ، دیگه نیاز نیست خونه بگیره بعد از تایم کاری با وسیلهاش میره خونه
منم دیروز برای مصاحبه همون کاری که باهام تماس گرفته بودن رفتم ، ما رفته بودیم برای استخدام حراست ولی یه تعدادی رو انتخاب کردن برای حراست یه تعدادی رو برای بار شماری ، من رو برای بارشماری انتخاب کردن ؛
احساس خوبی نداشتم که برای بار شماری انتخاب شده بوده ، چون اومده بودم برای حراست ، به خودم میگفتم حتما حقوقش کمتره و….
سعی کردم گفتگو های ذهنیم رو به سمت مثبت جهت بدم ، الخیر فی ما وقع ( هر اتفاقی که میوفته به نفع منه ) به خودم گفتم روحیات من با شغل حراست نمیخونه و تازه بارشماری برای من بهتره ، ساعت کاریش هم کمتره ، استرسش هم کمتره ،
خلاصه تایید کردن اون نشانه ( تماس برای کار جدید حین رفتن به مصاحبه یه کار دیگه ) به جفتمون کمک کرد
خب گفتم که من میدونستم این یک نشانه واضحه ، از کجا میدونستم ؟
چند ماه قبل یکی از اقواممون یه کاری پیدا کرده بود و من به واسطه اون رفتم سر کار
روز اولی که رفتیم سر کار من هنوز لباس نگرفته بودم ، ظهر بود توی یه کانکس ناهار میخوردیم که صدای یک انفجار اومد و ما سریع از شرکت اومدیم بیرون (انفجار در اسکله شهید رجایی) ولی ما با اسکله فاصله داشتیم
روز دوم : دیگه من شب روز اول ، لباس و کفش و کلاه نو گرفته بودم و آماده بودم برای کار ، توی مسیر رفتن سر کار مینی بوس خراب شد ، دیگه همه ی نگاه ها اومد سمت من ، خیلی ها حرفی نمیزدن و بعضی ها با لحن طنز میگفتن ، اگه میشه فردا نیا ، تا لااقل ما بتونیم کار کنیم از وقتی اومدی یه اتفاقی داره میفته ما هم نمیتونیم کار کنیم احتمالا فردا کل بندر عباس میره رو هوا
با اتفاق روز دوم فهمیدم که من نباید این کار رو شروع کنم ، ولی میترسیدم از اینکه من با واسطه اومدم سر کار و زشته هنوز کار نکرده برگردم خونه ، زشته من لباس و کفش و کلاه نو تحویل گرفتم ، کار شروع شد کار فیزیکی به شدت پرفشار از 6 صبح تا 17 عصر و من انگار میمردم و زنده میشدم ، وقتی یکروز با این شدت کار میکردم دوباره شبش فکر میکردم که ادامه ندم ولی همهی اون ترس ها منو احاطه کرده بود
من 5 روز کار کردم ، هر روز چقدر به خودم بد و بیراه میگفتم که بیا از این کار بیرون کار فیزیکی پر فشار بی احترامی و…
من کار رو 5 روز ادامه دادم و آخر سر هم پولمونم ندادن
من یاد گرفتم که حواسم به نشانه ها باشه ،
من میتونستم همون روز اول کار رو ول کنم ولی نفهمیدم، من میتونستم همون روز دوم کار رو ول کنم ولی ترس داشتم
من یاد گرفتم که حواسم به نشانه ها باشه ، چون اومدن که مسیر رو به من نشون بدن
وقتی روی دوره ی عزت نفس کار میکردم، توی مغازه مشغول به کار بودم ، که به ذهنم اومد برای غلبه بر ترسم به فلان پارک( روشنایی نداشت و تاریک بود، خلوت بود ) محلمون برم به مدت 10 شب اونم تنهایی که ترسم از تاربکی کمتر بشه ، منم رفتم به مدت 6 شب و چقدر کمک کننده بود و بعدش دوباره الهام شد به فلان مسیر برو و من به مسیری رفتم که میگفتن اونجا جن داره و من از همونجا عبور کردم ، دوباره الهام شد بدون گوشی برم که نه آهنگ گوش بدم نه فایلی رو و منم بازم انجام دادم و همهی این الهامات و عمل به اونا توی این مورد چقدر باعث شد ترسم از تاریکی کمتر بشه
سلام بر همه عزیزان سلام بر سید عزیز و سلام بر خانم شایسته (آجی عزیز هوای برار ما لرها را داشته باش البته ما زن داداشی مثل شما را خیلی دوست داریم)……..
اول از همه خداوند را هزاران بار شکرت به خاطر این سایت و این خانواده واین دوستان عزیز خدایا شکرت به خاطر بنده های خوبت مثل خانم شایسته عزیز و دیگر عزیزان….
من هم تجربه خودم را از عمل به ندای درون برایتان به طور خلاصه میگویم
به لشکر رفتم از مدارک کپی گرفته بودم ابلاغیه آمده بود کسانیکه در جبهه بودن یک فرزند پسر آنها از خدمت سربازی معاف میشود
از خرم آباد لرستان به تهران ناحیه پرندک اومدم بعد از کلی تفتیش وگرفتن و خاموش کردن موبایل به محل مورد نظر رسیدیم اون مسؤل لیست کامل وبلندی به دستمان داد که این مدارک کپی کنید ودرمحضر مهر برابر اصل بزنید و بیاورید اینجا..
نگاه لیست کردم گفتم واو…. خدایا خودت کمک کن ما که روزی بیش از ده بار از تو درخواست کمک میکنیم(ایاک نعبدوا وایاک نستعین)
حالا کپی هیچی.اصل مدارک اینجا نیست یعنی باید بیش از 550 کیلومتر برکردم اصل مدارک بیارم ؟؟؟!!!!
خدایا خودت کمکم کن ای مهربان من ( قانون درخواست) مگر خودت نگفتی ، بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را)
نکته: عزیزان جان یادتان نرود که :
تانگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشدجای پیغام سروش
به خوش سوگند اگر کسی را جزء او به قلبتان راه نداده ای100٪ حتماً با «نشانه» جوابت را میدهد وباید اون لحظه منتظر بمانید
الله اکبر الله اکبر سبحان الله سبحان الله
خدایا چکار کنم حالا بریم خرم آباداومدم پیش ماشین وهمسرم هم همراهم بود گفتم مثل اینکه باید بریم خرم آباد.
همسرم گفت چرا ؟
…اصل مدارک با خودمان نیاوریم
همسرم گفت بیا بشین و ماشین روشن کن خدا بزرگه فعلآ روشن کن راه بیفت
دربین راه هزاران فکر وخیال به سراغمان اومد خدا را شکر همسرم برایم مثل فرشته روی زمین است پاک وساده و با ایمان پاک ومحکم
دربین راه گفت آقا رحیم یه جایی بینم پیدا میکنی که دستشویی داشته باشد وآبی هم به سروصورت بزنیم
باشه توی این شهر کوچک حتماً مسجد و پارکی پیدا میشه
خلاصه عزیزان جان وارد شهر شدیم نزدیک تهران بود یا اسلامشهر یا رباط کریم یا پرند بود.
داخل شهر که رانندگی میکردم دیدم یه جایی دربزرگ باز و دستشویی روبرو در قشنگ معلوم بود
ایستادم و گفتم عزیزم این هم دستشویی
همسرم پیاده شد و تا دم درب رفت و برگشت
چته عزیزم ؟
مدرسه پسرونه است روم نمیشه برم
ای بابا
الان خودم بات میام
در ماشین قفل کردم وهمراه همسرم…. ، آبی هم به سروصورت زدیم
وقتی از اون درب بیرون میومدیم
دیدم روبرویم با یک تابلو بزرگ نوشته: ادارهکل ثبت اسنادواملاک…….
وای خدا وای خدایا
بدو بدو همسرم بدو
چی شده چی شده
گفتم در ماشین باز کن و مدارک بهم بده
بگو چی شده ؟
بعداً بهت میگم
از پله ها که بالا میرفتم بغض گلویم واشک در چشم حلقه زدند. خودم را کنترل کردم گفتم اول برم امور عمومی
رفتم نبودند گفت رفته اطاق رئیس
گفتم پس برم معاونت اداره
باز هم گفتند رفته اطاق رئیس
الله اکبر الله اکبر سبحان الله سبحان الله
رفتم اطاق رئیس
آقا بفرمایید کاری داشتید
( دیدم همه هستند انگار خداوند این صحنه واین لحظه را برای من وبرای سورپرایز کردن من چیده بود )
آقایان من از 600کیلومنری اومدم ……
یکیشون حرفم قطع کرد وگفت اول بفرمایید دهنت شیرین کن ویک کارتن شیرینی جلوم گذاشت
بعد صدا زد حسن چند استکان چای گل دم بیار مهمان داریم
( داشتم به سختی خودم کنترل میکردم…الان اگر بزنم زیر گریه اینها میگن مثل اینکه دیونه اومده اینجا……)
بعد تلفن برداشت و زنگ زد…؟
الو آقا محمد این آقای سپهوند آشنای من هستند لطف کن کارش راه بنداز ممنونم
گفتم ببخشید آدرسشون کجاست ؟
پنجره باز کرد وبا دست محضر روبرو نشان داد
اونجاست برو پیش محمد وبگو فلانی منو فرستاده
قبل اون ما هرمحضری میرفتیم میگفتند برای زدن مهرکپی برابر اصل است باید اصل مدارک همراه شما باشد وما فقط کپی داشتیم
عزیزان انگار خدا اونجا بود ومن واو تک و تنها وداشت کار منو انجام میداد
معرف محمد منو نشوند وچای گلدم هم اومد چای وشیرینی هم خوردیم
تنها اومدی نه همسرم هم هست
چندتا شیرینی بهم داد وبدوبدو به سوی محمد
وارد محضر شدم
آقا محمد از کپی ، کپی میگرفت ومهر برابر اصل میزد
دیگه نتونستم تحمل کنم از پله ها پایین میومدیم واشک پله ها خیس کرد
رفتم لشکر متصدی خشکش زد
گفت این مدارک یک ماه دو ماه نمیارن شما چطور درستشون کردید
گفتم ی رفیقی کمکم کرد
گفت خوش به حالت ک چنین رفیقی داری
آره خوش به حالم که چنین رفیقی و دوستی دارم خدایا شکرت الهی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
خداوند همواره و به هزاران طریق، ما را به “چگونگی تحقق خواسته هایمان”هدایت می کند؛
سمت من در تحقق خواسته ام، عمل به الهامات و جدّی گرفتن هدایت هاست؛
1. زبان قلب و هدایت الهی
یکی از مهمترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایتهای درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباسمنش تأکید میکند که وقتی انسان به ندای درونش گوش میدهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ میدهد. این ندای درونی گاهی بیدلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق میدهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس میشود و عمل میکند، بعدها متوجه میشود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواستهاش برساند.
او با مثالی از زندگیاش نشان میدهد که چگونه یک تصمیم غیرمنطقی در ظاهر، اما همراه با الهام قلبی قوی، مسیر زندگیاش را تغییر داد. درسی که باید از این بخش گرفت این است که:
هرگاه ندایی درونی احساس میکنید که شما را به سمت کاری میکشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد.
2. باورسازی در برابر شرایط ظاهری زندگی
در بخشی از فایل، یک نفر از دانشجویان از خانوادهای با درآمد متوسط به پایین صحبت میکند که در آن باورهایی مانند «ما از خیلیها بهتر هستیم» برای توجیه فقر رایج بوده است. اما نکتهای که استاد عباسمنش با ظرافت نشان میدهد این است که:
باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را میسازند.
همین دانشجو وقتی به فایلهای استاد گوش داده و باورهایش را تغییر داده، نهتنها توانسته مسیر شغلیاش را بسازد بلکه درآمدش هم در حال رشد است.
یاد میگیریم که نباید شرایط فعلی را بهعنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را بهعنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند.
3. نقش ایمان در عبور از موانع
دوست عزیزمان که وارد دوازدهمین قدم تحول شده، از چالشی به نام سربازی صحبت میکند. او حس میکند که برای عبور از این مانع، باید ایمانش را به خدا نشان دهد ولی نمیداند چطور.
در پاسخ، استاد عباسمنش این پیام عمیق را منتقل میکند که نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست. او با داستان خرید خدمت سربازیاش نشان میدهد که وقتی بدون دلیل ظاهری اما با ایمان عمل کرده، خداوند تمام شرایط را تغییر داده تا خواستهاش محقق شود.
این بخش یکی از مهمترین آموزههای فایل است:
ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی.
4. قانون انعطافپذیری جهان در برابر باورهای فرد
استاد عباسمنش تأکید میکند که:
هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست. قوانین کشورها، شرایط، حتی آدمها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید.
جهان ثابت نیست. بلکه سیال است و با باورتان خودش را تغییر میدهد. حتی قانون سربازی هم، که به نظر میرسد غیرقابل تغییر است، با باوری که فرد داشت و به آن ایمان آورد، مسیر متفاوتی را برایش باز کرد.
این باور، یکی از قدرتمندترین آموزههای معنوی است:
جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق.
5. فهم بهتر زبان هدایت با تکرار اطاعت از الهام
هر بار که انسان از الهام قلبی اطاعت میکند، قدرت تشخیص او افزایش مییابد. انگار «زبان هدایت» را بهتر و بهتر میفهمد. استاد میگوید:
وقتی عمل میکنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین میکنی که حرف خداوند را بشنوی.
این موضوع برای کسانی که در مسیر رشد معنویاند حیاتی است. چون نشان میدهد که ارتباط با خداوند، یک فرایند تمرینی و تجربی است.
6. مسیر خواستهها از جادهای میگذرد که عمل به الهام نام دارد
اگر میخواهی به خواستههایت برسی، نباید فقط دربارهشان فکر کنی یا دعا کنی. باید به الهامی که در مسیرت ظاهر میشود عمل کنی. گاهی این عمل غیرمنطقی است. اما استاد نشان میدهد که:
هر گام کوچک در مسیر الهام، میتواند در را بهروی معجزهای بزرگ باز کند.
7. مهاجرت و چیدهشدن مسیر توسط خداوند
یکی از نقاط اوج احساسی این فایل، داستان مهاجرت استاد عباسمنش به آمریکا است. نکته شگفتانگیز اینجاست که بدون هیچ برنامهریزی پیچیده، تنها با هدایت خداوند، مسیر به گونهای طراحی شد که همه چیز در کمال سادگی انجام شد.
پیام اصلی این بخش این است که:
اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت میچیند. حتی مواردی که به نظر غیرممکن میرسد، تبدیل به سادهترین راهها میشوند.
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
ــ چند هفته پیش که به تهران اومدم یه کاری واسم جور شد که مورد علاقم بود و اینطوری بود که با vr بازی میکردیم کلیپ میساختیم و بابت هر جلسه پول میگرفتم همون جلسات اول ندای درونیم گفت بیخیال اینجا شو و بیا بیرون ولی من چون دوست داشتم و لذت میبردم و کار آسان و پولسازی بود گوش نکردم و جلسه ی بعد ندای درونیم واضحتر شنیدم و همون روز چند تا نشونه اومد و منم گفتم چشم و انصراف دادم با حالی که کار نداشتم تا خود امروز مکان و تغذیه ها واسم رایگان فراهم شده و ندای درونیم میگه فعلا با همین فرمون رو خودت کار کن و پیش برو همه چی ردیف میشه و منم مدام احساس خوبی دارم .
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
هر زمانی که در شرایط به ظاهر بدی بودم و به هدایت درون گوش کردم خیلی زود به احساس خوب رسیدم و اتفاقات در جهت خوبی واسم افتاده و به نفع من شده مثل همین انصراف دادن از گیم که به ظاهر چون کاری ندارم و در حال حاظر به پول احتیاج دارم نجواها میگفت :کار به این خوبی با آینده ی خوب را میخوای ول کنی ؟؟ولی وقتی به هدایت درونم گوش کردم و انصراف دادم بیش از اندازه ای که از اون کارم درامد کسب میکردم بهم نعمت رسیده در حالی که هیچ کاری هم ندارم و اتفاقات به شکل معجزه آسا داره واسم رقم میخوره مثلا در خانه ی دوستم هستم و مدام بهترین تغذیه. را استفاده میکنم ،دستان خوب خدا بهم زنگ میزنن و واسم پول میفرستن ،دارم به صورت رایگان آموزش یکی از کارهای مورد علاقم را میبینم و امکاناتی که لازم هست به صورت رایگان در اختیارم قرار داده شده ،صبرم بیشتر شده و عجله ای ندارم .
درواقع دارم کارهایی که بهشون علاقه دارم را انجام میدم و دونه دونه میرم سراغشون و وقتی ازشون سیر شدم با متوجه شدم که میخوام یا نمیخوام مرحله ی بعدی را با هدایت الله پیش میرم .
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟ در حال حاظر الهامی که هست داره میگه تمرکزت رو همین مسیرت باشه و همین روند برو جلو روی باورهای مالیت کار کن روی توحید بیشتر کار کن به تمرینات عمل کن و کامنت هم بذار و منم میگم چشم تا جایی که بتونم انجام میدم .
خدایا سپاس گذارم که انقدر همه چی میتونه آسان و راحت باشه
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
سلام به استاد عزیزم و استاد مریم جانم و دوستای نازنینم
الهی که همه در احسن الحال باشید
خدا رو صدهزاران بار سپاس بعد از دو هفته که از طالقان برای ادامه کارهای دندونپزشکی من رفته بودیم تهران، پریروز آخرین مرحله کارم انجام شد
سه تا ایمپلنت و دوتا روکشی بود یه دندونم هم که سالهای گذشته ایمپلنت کرده بودم جدیداً لق شده بود و جلسه آخری برای همون بود و خدا رو صدهزار مرتبه شکر کلاً تموم شد
که شروعش از اوائل فروردین ماه امسال و همزمان با دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند بود
استاد جانم خیلی تجربه های زیبا و جالب و شیرین داشتم در طی این مدت
اونجایی که میرفتم یه مرکز دندونپزشکی نزدیک خونه مون در تهرانه که همه جور امکانات و خدمات داره ازجمله رادیولوژی و داروخانه
چقدر با انسانهای نازنین روبرو شدم
با خیلی از دختر خانمهای زیبا و پر انگیزه و دارای روحیه ی شاد که دستیار دکترها یا مسئول پاسخ به مراجعین بودن ک و بعضیشون از سالهای گذشته تو اون مرکز بودن و همدیگه رو میشناختیم دوست شدیم و همچنین اونهایی که بتازگی اومدن
از دکتر رکنی که اول کارم با ایشون بود و تازه از سفر چند ماهه به امریکا برگشته بود و اکثراً با پیراهن های متنوع آستین کوتاه هاواییَن میامد درخواست کردم با هم عکس بگیریم ایشونم خیلی با خوشرویی و لبخند استقبال کرد و وقتی که میخواستم خودم عکس بگیرم دستیارش خانم کوهی گفت گوشیتونو بدین من بگیرم، و از ما عکس گرفت..
مراجعین هم اکثراً از سر و وضع و رفتار و صحبت کردنشون مشخص بود که با فرهنگ و باکلاس و شاد وثروتمندن
و چند مورد هم که رفتارهای زیبای برجسته ای از اونها دیدم رفتم بهشون گفتم و تحسینشون کردم و با این کارم هم حال و احساس خودم خوبتر و زیباتر شد هم اونها..
چیدمان خدای دلبر و مهربونم در ماجرای آخرین مراجعه ام خیلی جالب و زیبا و شیرین بود و حسابی منو سورپرایز و شگفت زده کرد
من عصر پنجشنبه بعد از چند روز که دیدم خبری نشد زنگ زدم ولی کسی جواب نداد
بعد صبح شنبه دوباره زنگ زدم که گفتن ساعت 18:30 برام نوبت گذاشتن..
و من به اتفاق همسرجان رفتیم و
من به یکی از دختر خانمهای قسمت پذیرش اسمم رو گفتم و اینکه نوبتم برای ساعت شش و نیمه
ایشون با تعجب گفت ظاهرا اشتباهی پیش اومده خانم سلیمی رو که الان صدا کردیم و رفته داخل!! بعدش به همکاراش گفت و مشخص شد که سه تا خانم سلیمی دارن و هر سه هم وقتشون تو همین یکی دو روز اخیره و خیلی جالبترش اینکه هر سه تا اسمشون فاطمه است!!!
و کار منم حاضر بود و رفت به دکتر آقایی اطلاع داد ایشون هم گفته بود بشینن کار ایشون رو هم انجام میدم و خدا رو صدهزاران بار سپاس این اشتباه رو خداجانم پیش آورد تا ما بتونیم زودتر برگردیم طالقان چون بیشتر از دو هفته بود که ما تهران بودیم وهوای طالقان سرد شده بود تا 2 درجه سانتیگراد رسیده بود و لازم بود زودتر بیاییم شیرهای آب حیاط رو تخلیه قبل از اینکه دما زیر صفر بره..
دیروز برای من خیلی شیرین و فوق العاده بود
چون چیزی نمونده بود یه ناخواسته تبدیل به تنش بشه و مومنتوهای مثبتم رو تهدید کنه
خدا روصدهزاران بار سپاس که توفیقم داد چند ساعت خیلی خوب ذهنم رو کنترل کنم و نزاشتم ادامه پیدا کنه
بعد هم خدا جانم آخر شب با یک خبر خیلی خیلی شیرین و زیبا از یکی از دخترام خیلی سریع و لطیف و خیلی قشنگ
بمن پاداش داد و اشک شوقم رو جاری کرد
بخصوص که صبح تو دفتر ستاره قطبی ام نوشته بودم میخوام امروز یک خبر خیلی خوب بشنوم!!:))..
خدا رو بینهایت شکر برای همه نعمتهامون و زیباییهای زندگیمون
خدا رو صدهزاران بار شکر برای یک صلات دیگر
در پناه خدا شاد و سلامت و وسعادتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام خدمت استاد بزرگوارم و همه عزیزان که نظر بنده رو مطالعه میکنن
یه خاطره جالب دارم از چن روز پیش راجب عمل به الهام قلبیم
ما تو اسباب کشی بودیم که خواهرم برای کمک به ما کابینت های آشپزخونه رو جمع کرده بود تو کارتن و تمیزکاری کرده بود
آخرای همون شب در حالی که خواهرم شیفت بود و ما فردا صب به کارتی که گم شده بود حین اون تمیز کاری احتیاج داشتیم
کارتی بود که به این راحتی ها به صورت مجدد قابل دریافت از بانک نبود و برای موردی باید همون صبح زود استفاده میشد (یه موقعیت کاملا حساس و لازمه بگم که این کارت امانت بود دست ما) همه اینا باعث شده بود زن داداشم نگران باشه و تلاش کنه تا گوشه و کنار کارت رو پیدا کنه جوری که اگه پیداش نمیکرد شب خوابش نمیبرد.
این وسط ما یه برادرزاده داریم آنیسا جان که هر از گاهی وسایلی که براش جذابه برمیداره و بین وسایلاش قایم میکنه
من همون روزا داشم فایلای استاد رو گوش میدادم و خیلی دوس داشتم برخلاف بقیه که نگرانن بدون نگرانی دنبال کارت بگردم یه حسی بهم میگفت کارت پیدا میشه ولی نباید نگران باشم و باید با آرامش دنبالش بگردم که یباره داداشم به این نکته اشاره کرد شاید تو وسایل آنیسا باشه من رفتم و کمدش رو چک کردم چون آنیسا از زمان شروع مدارس زود میخوابه شبا و اون موقه ام خودش خواب بود …. خلاصه بعد از گشتن و پیدا نکردن یه حسی بهم گفت اینکه آنیسا امروز کوله پشتیش رو به من نشون داد و گفت وسایل مورد نیازش واسه مسافرت رو تو این کوله میچینه بی دلیل نبوده بزار اونجارم چک کنم، بعد از اینکه رفتم سراغ کوله پشتیش دیدم آره کارت مورد نظر اونجاست
اون شب خیلی خوشحال شدم از اینکه به آموزش های استاد گوش کردم خیلی خوشحال تر که معنای الهام قلبی رو عمیق تر فهمیدم و باز هم خوشحال تر واسه اینکه نگرانی رو از خانواده ام دور کردم. به اندازه رسیدنم به آرزوهام خوشحالم کرد این اتفاق، انقده که برام خاص بود و بصورت تمرین عملی به دانسته هام
امیدوارم براتون مفید بوده باشه فقط کسی حسمو درک میکنه که تجربه مشابه داشته باشه
برای هممون از خدا سلامتی و دل خوش و موفقیت میخوام
در پناه حق شاد باشید
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و لا الضالین
تمرین این قسمت:
اگر میخواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگیات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
چند وقت پیش وقتی داشتم برای بازنشستگی پیش از موعدم تقلا می کردم و سعی داشتم با مراقبه و به نوعی با زور زدن به خواسته ام برسم
که بسیار واضح و روشن به قلبم الهام شد که
تو باید باورهات را بازنشسته کنی نه خودت را
ونوشتمش همون موقع و درست متوجه نشدم منظور چی هست که بعدش با هدایت شدنم به دوره کشف قوانین زندگی متوجه شدم که دقیقاً منظور چی بود و تنها راه نجات من از شرایطی که نادلخواه هست و به نظر می رسه توش گیر کردم تغییر باورهای قبلی و دست برداشتن از باورهای قبلیم هست
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
آره خدارو شکر بهش عمل کردم چون خیلی واضح و محکم بود و جنسش یه طور دیگه ای بود که آرام شدم و دیگه حرف دیگه ای نمی موند
یک کار غیر ممکن که در ذهنم اصلا امکان پذیر نبود مرحله به مرحله انجام شد و دارم به هدفم که دریافت حکم بازنشستگی پیش از موعد هست (باصطلاح جامعه و در حقیقت رهایی از باورهای نامناسب قبلی ام هست)می رسم انشاالله
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی می خواستم دوره انتخاب کنم که روش کار کنم و قصد خودم دوره روانشناسی ثروت بود و چندین بار هدایت شدم به جلسه کشف قوانین زندگی ،طوری که متوجه شدم این هدایت خداوند هست و خیلی روشن و واضح بود
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
عمل کردم و به یکی از رویایی ترین اهداف زندگیم رسیدم که انشاالله بزودی در زندگیم محقق میشه
خیلی به خودشناسی رسیدم خیلی به درونم نزدیک شدم
و چند وقت قبل هم بهم الهام شد که کار تو اینه که همین جا توی سایت بمونی،فقط همین جا بمون
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الان دارم درک می کنم که باید بیشتر به درون خودم برم و همراه با قدرت درونی خودم حرکت کنم یعنی انگار نیاز هست که با نیروی عظیمی که درونم هست همراه بشم ،بدون عجله،بدون بدو بدو، بدون تلاش خاصی ،انگار به موقعش همه چیز بهم گفته میشه،اون می دونه بهترین زمان برای هر اقدامی کی هست انگار با اون باشی در بهترین زمان به بهترین و باکیفیت ترین اقدام متناسب با مداری که در اون هستی هدایت میشی،طوریکه بدون دست و پا زدن ،بدون تلاش خاص و بدون هیچ هدررفت انرژی ،با یک تیک به موقع بالاترین دستاوردها را داری
انشاالله
به نام خدای بخشنده مهربان
داستان هدایت
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی
یه جا توی رابطه احساس کردم لازمه اینجا برم توی غارم
وتوی خودم باشم
نتیجه
یه ارامش خاستی داشتم شادی انرژی خوبی گرفتم که باعث روانتر شدن چرخه زندگیم شد
…
یه جا دیگم توی مسافرت یه حسی گفت از فلان راه برو وما رفتیم وکلی زیبا یی دیدیم وچقد لذت بردیم
وکلی لذت ویژع خوردیم از اون راهه که رفتیم پشته سرهم زیبایی خاصی دیدم پرنده خوشگل اسوده توی اب بودن جوی اب خوشگل و بعدم یاعالمه مغازه باحال برخوردیم که به کافه ویه معجونی من یه چیز دیگه سفارش دادم وبرام یهچیزه دیگه اوردن ولی اون خیلی خوشمزتر بود دفعه اولم بود میخوردم وخیلی مشت بود
سلام و احترام خدمت استاد عباسمنش و سرکار خانم شایستهی عزیز،
از صمیم قلب از شما سپاسگزارم؛ بهخاطر تمام ایدههای خلاقانه، الهامبخش و ارزشمندی که با ما به اشتراک میگذارید. شما در مسیر درست قرار دارید و زیبایی کارتان این است که ما را نیز در این مسیر شریک میکنید.
در پاسخ به سؤال اول:
همین لحظه که در حال نوشتن این متن هستم، همزمان جلسهی 5 از قدم چهارم را گوش میدهم و احساس بسیار عالی و سرشار از آرامش و ایمان دارم. شکر خدا، باور دارم که همین احساس خوب، رمز اصلی رسیدن به خواستههای فراوان است.
ما حدود یکسالونیم در آلمان بهدنبال خانه بودیم. هرچند گاهی ناامیدی به من نزدیک میشد، اما هیچگاه اجازه ندادم زیر صفر برود. پیشنهادهایی برای رفتن به شهری دیگر داشتیم که حدود دو ساعت با محل زندگی فعلیمان فاصله داشت؛ اما دلایل زیادی برای ماندن در همین شهر وجود داشت. از طرفی، زندگی چهارنفره در یک خانه کوچک برایم بسیار آزاردهنده بود.
در نهایت تصمیم گرفتم به ندای قلبم گوش بدهم. تنها یک هفته بعد، در همین شهر و دقیقاً در بهترین مکان، خانهای فوقالعاده و کاملاً متناسب با شرایط و خواستهمان، از طرف رئیس جهان خداوند نصیب ما شد.
آیا به این الهام عمل کردی؟ اگر بله، نتیجه چه بود؟
بله، من به الهام قلبیام عمل کردم. صدای خداوند را در درونم میشنیدم که با صدایی بلند به من میگفت:
تو باید در همین شهر بمانی؛ ما در همینجا برای تو خانه، جایگاه و برکت فراهم خواهیم کرد.
اگر به ندای قلبم بیاعتنا میماندم، احتمالاً اتفاقات ناخوشایند دیگری را تجربه میکردم که خودم برای خودم ایجاد میکردم.
تجربه من از گوش دادن به هدایت درونی:
در آغاز، عمل کردن به ندای قلبی ممکن است غیرمنطقی، ترسناک و حتی خلاف ظاهر شرایط بهنظر برسد؛ اما وقتی نتایج ظاهر میشود، انسان با تمام وجود خداوند را شکر میکند که چنین الهامی را در قلبش قرار داده است.
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
در ابتدا برایم ترسناک بود، اما تنها چند ساعت بعد احساس فوقالعادهای پیدا کردم. با خودم عهد کردم که گوش دادن به ندای قلبی، جز خیر و برکت نتیجهای به همراه ندارد. این راه و تجربه برای همه همینگونه بوده است: برای حضرت موسی، برای حضرت ابراهیم، برای استاد عباسمنش و برای من نیز همان نتایج را به همراه داشت.
اکنون چه الهامی در قلبت داری که زمان گوش دادن به آن رسیده است؟
همانطور که اشاره کردم، حدود دو سال است که همراه خانواده در آلمان زندگی میکنیم و در حال حاضر روی دورهی «ثروت» کار میکنم. ایمان دارم خداوند مرا به شغلی سرشار از خیر، برکت و فراوانی هدایت خواهد کرد؛ به شرط آنکه بر ترسهایم غلبه کنم و به الهاماتم عمل نمایم.
در پایان، برای همهی دوستان این سایت، از خداوند یکتایی که همواره در حال بخشش و جاری ساختن نعمت است، توحید، آرامش، سلامتی، تندرستی و ثروت بینهایت را آرزو دارم.
سلام
دوستان عزیز من
من کلا تا الان الهام قلبی وو زندگی بر اساس این الهام رو درک نکرده ام دقیقا نمدونم چطوری و نا الان اصلا اون الهامی که میگن از دل میاد از قلب میاد احساست خوب و یا میفهنی من درک نکردم .
خیلی هم دوست دارم این حس و تجربه کنم
ولی واقعا نمیدونم کجاها بوده.
دیروز تواتوبوس بودم و من اینجا ترکیه بیکارم و زبان هم بلد نیستم ففط ی چیزی اومد تو کله ام که برو دلار بفروش و بخر چون اینجا هم مثل ایران نوسان داره
ولی صبح ترسیدم نکنه غیر قانونی باشه
این تنها چیزی بود که فکر می کنم الهام
ممنون
سلام به استادان جانم و دوستای عزیزم
الهی شکرت که به گام 9 رسیدم
در واقع به شکل نشانه برای من اتفاق افتاده توی این مثال : من در شهری هستم که تا بندر عباس 2 ساعت فاصله داره ، رفیقم کار پیدا کرده بود و با من صحبت کرده بود که دوتایی بریم سر کار ( برای نصب دور دوربین مداربسته) خلاصه من موافقت کرده بودم و رفیقم بیشتر برای این ، کار رو قبول کرده بود که دوتایی یه جا هستیم برای کار
ما راه افتادیم به سمت بندر برای مصاحبه، توی مسیر گوشیم زنگ خورد ، پدرم گفت : همون آشنایی که بهش گفته بودم هر موقع نیرو خواستین خبر بده، الان خبر داده و میگه نیرو میخوایم میای یا نه
منم گفتم بزار فکر کنم بهت خبر میدم
من مونده بودم چیکار کنم ، ما با رفیقم جایی میرفتیم که دقیقا 2 تا نیرو میخواستن و رفیقم بخاطر این کار رو قبول کرده بود که منم همراهش اونجا کار میکنم،
من میدونستم که این یک نشانه ی واضحه (بعدا میگم از کجا میدونستم) ولی خب کمی احساس گناه احساس بی مسئولیتی میکردم که رفیقم بخاطر من کار رو قبول کرده بود و با نیومدن من کار رفیقمم خراب میشه و سر کار نمیره و احساس خوبی نداشتم و میدونستم که من الان دارم میرم برای مصاحبه و دقیقا همین تایم بهم زنگ زدن برای کار جدید ، کارجدید رو باید قبول کنم
من به رفیقم میگفتم اگه من نیام تو نمیری؟
چون دوتا نیرو میخواستن ، میگفتم : یعنی اگر من نیام کار تو هم خراب میشه ، هم کمی خوشحال بودم برای کار جدید و هم گیج بودم بخاطر کاری که براش مصاحبه میرفتیم
خلاصه رسیدیم به محل ، من به رفیقم گفتم من داخل نمیام برو بگو اون رفیقم نیومد تا چی میگه
رفیقم رفت و کارفرما چقدر خوش اخلاق بود و چقدر برخورد خوبی با رفیقم کرده بود
رفیقمم داستان رو به کارفرما گفت که برا رفیقم کار پیدا شده و… و جالبه چون بندر باید خوابگاه میگرفتیم ، رفیقم توی مسیر به خوابگاه هرچی زنگ میزد جواب نمیدادن و رفیقم اینم به کارفرما گفته بود و ازش 2 3 روز مهلت خواسته بود و کارفرما هم گفته بود برید فکراتون رو بکنین اگه شرایطتتون اکی شد بهم خبر بدین و اصلاً عجله نگرفته بود که اگر الان بهم اوکی ندین دیگه نمیتونین بیاین ، به جای شما نیرو میگیرم
و خیال ما راحت شد و برگشتیم خونه
بعد از چند روز رفیقمم توی شهرستان خودمون یه کار خیلی خوبی پیدا کرده و داره سیر مراحل استخدامیش رو طی میکنه و با شرایطی که رفیقم داره این کاره بهتر از اون کاری بود که برا مصاحبه اش میرفتیم ، دیگه نیاز نیست خونه بگیره بعد از تایم کاری با وسیلهاش میره خونه
منم دیروز برای مصاحبه همون کاری که باهام تماس گرفته بودن رفتم ، ما رفته بودیم برای استخدام حراست ولی یه تعدادی رو انتخاب کردن برای حراست یه تعدادی رو برای بار شماری ، من رو برای بارشماری انتخاب کردن ؛
احساس خوبی نداشتم که برای بار شماری انتخاب شده بوده ، چون اومده بودم برای حراست ، به خودم میگفتم حتما حقوقش کمتره و….
سعی کردم گفتگو های ذهنیم رو به سمت مثبت جهت بدم ، الخیر فی ما وقع ( هر اتفاقی که میوفته به نفع منه ) به خودم گفتم روحیات من با شغل حراست نمیخونه و تازه بارشماری برای من بهتره ، ساعت کاریش هم کمتره ، استرسش هم کمتره ،
خلاصه تایید کردن اون نشانه ( تماس برای کار جدید حین رفتن به مصاحبه یه کار دیگه ) به جفتمون کمک کرد
خب گفتم که من میدونستم این یک نشانه واضحه ، از کجا میدونستم ؟
چند ماه قبل یکی از اقواممون یه کاری پیدا کرده بود و من به واسطه اون رفتم سر کار
روز اولی که رفتیم سر کار من هنوز لباس نگرفته بودم ، ظهر بود توی یه کانکس ناهار میخوردیم که صدای یک انفجار اومد و ما سریع از شرکت اومدیم بیرون (انفجار در اسکله شهید رجایی) ولی ما با اسکله فاصله داشتیم
روز دوم : دیگه من شب روز اول ، لباس و کفش و کلاه نو گرفته بودم و آماده بودم برای کار ، توی مسیر رفتن سر کار مینی بوس خراب شد ، دیگه همه ی نگاه ها اومد سمت من ، خیلی ها حرفی نمیزدن و بعضی ها با لحن طنز میگفتن ، اگه میشه فردا نیا ، تا لااقل ما بتونیم کار کنیم از وقتی اومدی یه اتفاقی داره میفته ما هم نمیتونیم کار کنیم احتمالا فردا کل بندر عباس میره رو هوا
با اتفاق روز دوم فهمیدم که من نباید این کار رو شروع کنم ، ولی میترسیدم از اینکه من با واسطه اومدم سر کار و زشته هنوز کار نکرده برگردم خونه ، زشته من لباس و کفش و کلاه نو تحویل گرفتم ، کار شروع شد کار فیزیکی به شدت پرفشار از 6 صبح تا 17 عصر و من انگار میمردم و زنده میشدم ، وقتی یکروز با این شدت کار میکردم دوباره شبش فکر میکردم که ادامه ندم ولی همهی اون ترس ها منو احاطه کرده بود
من 5 روز کار کردم ، هر روز چقدر به خودم بد و بیراه میگفتم که بیا از این کار بیرون کار فیزیکی پر فشار بی احترامی و…
من کار رو 5 روز ادامه دادم و آخر سر هم پولمونم ندادن
من یاد گرفتم که حواسم به نشانه ها باشه ،
من میتونستم همون روز اول کار رو ول کنم ولی نفهمیدم، من میتونستم همون روز دوم کار رو ول کنم ولی ترس داشتم
من یاد گرفتم که حواسم به نشانه ها باشه ، چون اومدن که مسیر رو به من نشون بدن
وقتی روی دوره ی عزت نفس کار میکردم، توی مغازه مشغول به کار بودم ، که به ذهنم اومد برای غلبه بر ترسم به فلان پارک( روشنایی نداشت و تاریک بود، خلوت بود ) محلمون برم به مدت 10 شب اونم تنهایی که ترسم از تاربکی کمتر بشه ، منم رفتم به مدت 6 شب و چقدر کمک کننده بود و بعدش دوباره الهام شد به فلان مسیر برو و من به مسیری رفتم که میگفتن اونجا جن داره و من از همونجا عبور کردم ، دوباره الهام شد بدون گوشی برم که نه آهنگ گوش بدم نه فایلی رو و منم بازم انجام دادم و همهی این الهامات و عمل به اونا توی این مورد چقدر باعث شد ترسم از تاریکی کمتر بشه
سلام بر همه عزیزان سلام بر سید عزیز و سلام بر خانم شایسته (آجی عزیز هوای برار ما لرها را داشته باش البته ما زن داداشی مثل شما را خیلی دوست داریم)……..
اول از همه خداوند را هزاران بار شکرت به خاطر این سایت و این خانواده واین دوستان عزیز خدایا شکرت به خاطر بنده های خوبت مثل خانم شایسته عزیز و دیگر عزیزان….
من هم تجربه خودم را از عمل به ندای درون برایتان به طور خلاصه میگویم
به لشکر رفتم از مدارک کپی گرفته بودم ابلاغیه آمده بود کسانیکه در جبهه بودن یک فرزند پسر آنها از خدمت سربازی معاف میشود
از خرم آباد لرستان به تهران ناحیه پرندک اومدم بعد از کلی تفتیش وگرفتن و خاموش کردن موبایل به محل مورد نظر رسیدیم اون مسؤل لیست کامل وبلندی به دستمان داد که این مدارک کپی کنید ودرمحضر مهر برابر اصل بزنید و بیاورید اینجا..
نگاه لیست کردم گفتم واو…. خدایا خودت کمک کن ما که روزی بیش از ده بار از تو درخواست کمک میکنیم(ایاک نعبدوا وایاک نستعین)
حالا کپی هیچی.اصل مدارک اینجا نیست یعنی باید بیش از 550 کیلومتر برکردم اصل مدارک بیارم ؟؟؟!!!!
خدایا خودت کمکم کن ای مهربان من ( قانون درخواست) مگر خودت نگفتی ، بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را)
نکته: عزیزان جان یادتان نرود که :
تانگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشدجای پیغام سروش
به خوش سوگند اگر کسی را جزء او به قلبتان راه نداده ای100٪ حتماً با «نشانه» جوابت را میدهد وباید اون لحظه منتظر بمانید
الله اکبر الله اکبر سبحان الله سبحان الله
خدایا چکار کنم حالا بریم خرم آباداومدم پیش ماشین وهمسرم هم همراهم بود گفتم مثل اینکه باید بریم خرم آباد.
همسرم گفت چرا ؟
…اصل مدارک با خودمان نیاوریم
همسرم گفت بیا بشین و ماشین روشن کن خدا بزرگه فعلآ روشن کن راه بیفت
دربین راه هزاران فکر وخیال به سراغمان اومد خدا را شکر همسرم برایم مثل فرشته روی زمین است پاک وساده و با ایمان پاک ومحکم
دربین راه گفت آقا رحیم یه جایی بینم پیدا میکنی که دستشویی داشته باشد وآبی هم به سروصورت بزنیم
باشه توی این شهر کوچک حتماً مسجد و پارکی پیدا میشه
خلاصه عزیزان جان وارد شهر شدیم نزدیک تهران بود یا اسلامشهر یا رباط کریم یا پرند بود.
داخل شهر که رانندگی میکردم دیدم یه جایی دربزرگ باز و دستشویی روبرو در قشنگ معلوم بود
ایستادم و گفتم عزیزم این هم دستشویی
همسرم پیاده شد و تا دم درب رفت و برگشت
چته عزیزم ؟
مدرسه پسرونه است روم نمیشه برم
ای بابا
الان خودم بات میام
در ماشین قفل کردم وهمراه همسرم…. ، آبی هم به سروصورت زدیم
وقتی از اون درب بیرون میومدیم
دیدم روبرویم با یک تابلو بزرگ نوشته: ادارهکل ثبت اسنادواملاک…….
وای خدا وای خدایا
بدو بدو همسرم بدو
چی شده چی شده
گفتم در ماشین باز کن و مدارک بهم بده
بگو چی شده ؟
بعداً بهت میگم
از پله ها که بالا میرفتم بغض گلویم واشک در چشم حلقه زدند. خودم را کنترل کردم گفتم اول برم امور عمومی
رفتم نبودند گفت رفته اطاق رئیس
گفتم پس برم معاونت اداره
باز هم گفتند رفته اطاق رئیس
الله اکبر الله اکبر سبحان الله سبحان الله
رفتم اطاق رئیس
آقا بفرمایید کاری داشتید
( دیدم همه هستند انگار خداوند این صحنه واین لحظه را برای من وبرای سورپرایز کردن من چیده بود )
آقایان من از 600کیلومنری اومدم ……
یکیشون حرفم قطع کرد وگفت اول بفرمایید دهنت شیرین کن ویک کارتن شیرینی جلوم گذاشت
بعد صدا زد حسن چند استکان چای گل دم بیار مهمان داریم
( داشتم به سختی خودم کنترل میکردم…الان اگر بزنم زیر گریه اینها میگن مثل اینکه دیونه اومده اینجا……)
بعد تلفن برداشت و زنگ زد…؟
الو آقا محمد این آقای سپهوند آشنای من هستند لطف کن کارش راه بنداز ممنونم
گفتم ببخشید آدرسشون کجاست ؟
پنجره باز کرد وبا دست محضر روبرو نشان داد
اونجاست برو پیش محمد وبگو فلانی منو فرستاده
قبل اون ما هرمحضری میرفتیم میگفتند برای زدن مهرکپی برابر اصل است باید اصل مدارک همراه شما باشد وما فقط کپی داشتیم
عزیزان انگار خدا اونجا بود ومن واو تک و تنها وداشت کار منو انجام میداد
معرف محمد منو نشوند وچای گلدم هم اومد چای وشیرینی هم خوردیم
تنها اومدی نه همسرم هم هست
چندتا شیرینی بهم داد وبدوبدو به سوی محمد
وارد محضر شدم
آقا محمد از کپی ، کپی میگرفت ومهر برابر اصل میزد
دیگه نتونستم تحمل کنم از پله ها پایین میومدیم واشک پله ها خیس کرد
رفتم لشکر متصدی خشکش زد
گفت این مدارک یک ماه دو ماه نمیارن شما چطور درستشون کردید
گفتم ی رفیقی کمکم کرد
گفت خوش به حالت ک چنین رفیقی داری
آره خوش به حالم که چنین رفیقی و دوستی دارم خدایا شکرت الهی سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
بعد دو ماه پسرم معاف شد وکارت پایان خدمت اومد
بسم الله الرحمن الرحیم
پیروی از الهامات قلبی
خداوند همواره و به هزاران طریق، ما را به “چگونگی تحقق خواسته هایمان”هدایت می کند؛
سمت من در تحقق خواسته ام، عمل به الهامات و جدّی گرفتن هدایت هاست؛
1. زبان قلب و هدایت الهی
یکی از مهمترین محورهای این گفتگو، قدرت هدایتهای درونی یا همان زبان قلب است. استاد عباسمنش تأکید میکند که وقتی انسان به ندای درونش گوش میدهد، در واقع به صدای خداوند پاسخ میدهد. این ندای درونی گاهی بیدلیل و بدون منطق ظاهری، انسان را به انجام کاری سوق میدهد. اما وقتی فرد تسلیم آن احساس میشود و عمل میکند، بعدها متوجه میشود که همه چیز با دقت و نظم طراحی شده بود تا او را به خواستهاش برساند.
او با مثالی از زندگیاش نشان میدهد که چگونه یک تصمیم غیرمنطقی در ظاهر، اما همراه با الهام قلبی قوی، مسیر زندگیاش را تغییر داد. درسی که باید از این بخش گرفت این است که:
هرگاه ندایی درونی احساس میکنید که شما را به سمت کاری میکشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد.
2. باورسازی در برابر شرایط ظاهری زندگی
در بخشی از فایل، یک نفر از دانشجویان از خانوادهای با درآمد متوسط به پایین صحبت میکند که در آن باورهایی مانند «ما از خیلیها بهتر هستیم» برای توجیه فقر رایج بوده است. اما نکتهای که استاد عباسمنش با ظرافت نشان میدهد این است که:
باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را میسازند.
همین دانشجو وقتی به فایلهای استاد گوش داده و باورهایش را تغییر داده، نهتنها توانسته مسیر شغلیاش را بسازد بلکه درآمدش هم در حال رشد است.
یاد میگیریم که نباید شرایط فعلی را بهعنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را بهعنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند.
3. نقش ایمان در عبور از موانع
دوست عزیزمان که وارد دوازدهمین قدم تحول شده، از چالشی به نام سربازی صحبت میکند. او حس میکند که برای عبور از این مانع، باید ایمانش را به خدا نشان دهد ولی نمیداند چطور.
در پاسخ، استاد عباسمنش این پیام عمیق را منتقل میکند که نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست. او با داستان خرید خدمت سربازیاش نشان میدهد که وقتی بدون دلیل ظاهری اما با ایمان عمل کرده، خداوند تمام شرایط را تغییر داده تا خواستهاش محقق شود.
این بخش یکی از مهمترین آموزههای فایل است:
ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیلهای ذهنی.
4. قانون انعطافپذیری جهان در برابر باورهای فرد
استاد عباسمنش تأکید میکند که:
هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست. قوانین کشورها، شرایط، حتی آدمها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید.
جهان ثابت نیست. بلکه سیال است و با باورتان خودش را تغییر میدهد. حتی قانون سربازی هم، که به نظر میرسد غیرقابل تغییر است، با باوری که فرد داشت و به آن ایمان آورد، مسیر متفاوتی را برایش باز کرد.
این باور، یکی از قدرتمندترین آموزههای معنوی است:
جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق.
5. فهم بهتر زبان هدایت با تکرار اطاعت از الهام
هر بار که انسان از الهام قلبی اطاعت میکند، قدرت تشخیص او افزایش مییابد. انگار «زبان هدایت» را بهتر و بهتر میفهمد. استاد میگوید:
وقتی عمل میکنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین میکنی که حرف خداوند را بشنوی.
این موضوع برای کسانی که در مسیر رشد معنویاند حیاتی است. چون نشان میدهد که ارتباط با خداوند، یک فرایند تمرینی و تجربی است.
6. مسیر خواستهها از جادهای میگذرد که عمل به الهام نام دارد
اگر میخواهی به خواستههایت برسی، نباید فقط دربارهشان فکر کنی یا دعا کنی. باید به الهامی که در مسیرت ظاهر میشود عمل کنی. گاهی این عمل غیرمنطقی است. اما استاد نشان میدهد که:
هر گام کوچک در مسیر الهام، میتواند در را بهروی معجزهای بزرگ باز کند.
7. مهاجرت و چیدهشدن مسیر توسط خداوند
یکی از نقاط اوج احساسی این فایل، داستان مهاجرت استاد عباسمنش به آمریکا است. نکته شگفتانگیز اینجاست که بدون هیچ برنامهریزی پیچیده، تنها با هدایت خداوند، مسیر به گونهای طراحی شد که همه چیز در کمال سادگی انجام شد.
پیام اصلی این بخش این است که:
اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت میچیند. حتی مواردی که به نظر غیرممکن میرسد، تبدیل به سادهترین راهها میشوند.
.
به نام خدای مهربان
سلام به همه ی عزیزانم
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
ــ چند هفته پیش که به تهران اومدم یه کاری واسم جور شد که مورد علاقم بود و اینطوری بود که با vr بازی میکردیم کلیپ میساختیم و بابت هر جلسه پول میگرفتم همون جلسات اول ندای درونیم گفت بیخیال اینجا شو و بیا بیرون ولی من چون دوست داشتم و لذت میبردم و کار آسان و پولسازی بود گوش نکردم و جلسه ی بعد ندای درونیم واضحتر شنیدم و همون روز چند تا نشونه اومد و منم گفتم چشم و انصراف دادم با حالی که کار نداشتم تا خود امروز مکان و تغذیه ها واسم رایگان فراهم شده و ندای درونیم میگه فعلا با همین فرمون رو خودت کار کن و پیش برو همه چی ردیف میشه و منم مدام احساس خوبی دارم .
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
هر زمانی که در شرایط به ظاهر بدی بودم و به هدایت درون گوش کردم خیلی زود به احساس خوب رسیدم و اتفاقات در جهت خوبی واسم افتاده و به نفع من شده مثل همین انصراف دادن از گیم که به ظاهر چون کاری ندارم و در حال حاظر به پول احتیاج دارم نجواها میگفت :کار به این خوبی با آینده ی خوب را میخوای ول کنی ؟؟ولی وقتی به هدایت درونم گوش کردم و انصراف دادم بیش از اندازه ای که از اون کارم درامد کسب میکردم بهم نعمت رسیده در حالی که هیچ کاری هم ندارم و اتفاقات به شکل معجزه آسا داره واسم رقم میخوره مثلا در خانه ی دوستم هستم و مدام بهترین تغذیه. را استفاده میکنم ،دستان خوب خدا بهم زنگ میزنن و واسم پول میفرستن ،دارم به صورت رایگان آموزش یکی از کارهای مورد علاقم را میبینم و امکاناتی که لازم هست به صورت رایگان در اختیارم قرار داده شده ،صبرم بیشتر شده و عجله ای ندارم .
درواقع دارم کارهایی که بهشون علاقه دارم را انجام میدم و دونه دونه میرم سراغشون و وقتی ازشون سیر شدم با متوجه شدم که میخوام یا نمیخوام مرحله ی بعدی را با هدایت الله پیش میرم .
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟ در حال حاظر الهامی که هست داره میگه تمرکزت رو همین مسیرت باشه و همین روند برو جلو روی باورهای مالیت کار کن روی توحید بیشتر کار کن به تمرینات عمل کن و کامنت هم بذار و منم میگم چشم تا جایی که بتونم انجام میدم .
خدایا سپاس گذارم که انقدر همه چی میتونه آسان و راحت باشه