این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پر برکت فقط خدا میدونه چه نتایج درخشانی در انتظار تک تک بچه های این پروژه هست چون خودم هم دارم از نتایج این پروژه عظیم بهره میبرم و هدایت های زیبایی شدم که انشالله بعد از گرفتن نتیجه میام و نتایج رو با خانواده صمیمی ام به اشتراک میزارم…
اما برای تمرین این قسمت من میخوام از هردو جنبه تجربه خودم رو بنویسم
اول زمانی که هدایت اومد و من گوش ندادم و چه نتیجه ای برام رخ داد؟
چند ماه پیش ساعت 9 شب یه مورد اورژانسی برای یکی از مریض هام پیش اومد و من رفتم و کار اون بنده خدا رو انجام دادم و وقتی توی مسیر برگشت به خونه بودم ساعت 11 شب بود و من گفتم دلم میخواد تا قبل ساعت 12 خونه باشم چون فردا یه کار مهم داشتم و حتما هم باید زود میخوابیدم هم زود بیدار میشدم که به اون کار مهم برسم…
خواستم از برنامه مسیریاب استفاده کنم که راه سریع تر رو بهم نشون بده یهو با خودم گفتم بیا هدایت رو تمرین کنیم و مثل استاد منم از خدا بپرسم که از کدوم مسیر برم زودتر به خونه میرسم و از اپ مسیریاب استفاده نکنیم …
توی ذهن خودم این بود که از اتوبان زین الدین به باقری برم چون منطق میگفت که همیشه اونجا خلوته و معمولا اتوبان امام علی شلوغه…
از خدا پرسیدم که خدایا از اتوبان امام علی برم زودتر میرسم یا اتوبان باقری؟
و یه حسی خیلی واضح از درون بهم گفت امشب از اتوبان امام علی برو…
اینجا منطقم اومد وسط که نه اتوبان باقری بهتره ونکنه برم اتوبان امام علی و ترافیک باشه …
خلاصه اینکه من اون ندای واضح رو نادیده گرفتم و اتوبان باقری رو رفتم و یک کیلومتر جلوتر دیدم اتوبان کاملا قفل شد من تا حالا ندیده بودم اتوبان تهران اونطوری قفل شده باشه و اونشب شهرداری داشت اتوبانرو آسفالت میکرد و ترافیک عجیب و غریبی ایجاد شده بود همون لحظه نقشه رو باز کردم و دیدم اتوبان امام علی حتی یکمتر هم ترافیک نداره و مسیر کاملا سبز بود…
من اون شب نه تنها ساعت 12 نرسیدم خونه بلکه تا ساعت 2 نصفه شب توی ترافیک گیر کردم و هی میگفتم چرا من هدایت به اون واضحی رو نادیده گرفتم !!!!
اما تجربه ام از وقتی که هدایت رو دریافت و بهش عمل کردم:
دو سال پیش بود که میخواستم بیزنس خودم در حوزه درمان در منزل رو راهاندازی کنم و کلی نقشه کشیده بودم که چطور شروع کنم از کجا شروع کنم کارت ویزیت چاپ کنم وکلی برنامه داشتم…
اون موقع کارمند بودم و توی بیمارستان کار میکردم و یه روزی یه خانم مسنی نیاز به پرستار داشت که بیاد خونه و کار همسرش رو انجام بده همون لحظه یه ندایی از درونم گفت شماره ات رو بنویس روی کاغذ و به اون خانم بده و بگو که تو تیم مراقبت در منزل داری و آماده همکاری هستی…
با خودم گفتم برو بابا چی میگی اولا که خیلی زشته من شماره روی کاغذ بنویسم حتما باید کارت ویزیت داشته باشم اینطور نمیشه
دوما من هنوز نیرو ندارم چطور کار این خانم رو انجام بدم ؟
اما اون فقط گفت همینی که گفتم رو انجام بده…
من هم اون لحظه به طرز عجیبی تسلیم شدم و شماره ام رو نوشتم روی کاغذ و به اون خانم گفتم من شرکت پرستاری دارم تیم دارم و هرکاری داشته باشین در خدمتتون هستم…
ایشون هم خیلی استقبال کردن و گفتن حتما با شما تماس میگیرم…
من گفتم این خانم هیچوقت تماس نمیگیره و بره بیرون شماره رو میندازه سطل آشغال و تازه کلی هم بهم میخنده
اما حسم خوب بود و گفتم فارغ از اینکه زنگ بزنه یا نزنه من خوشحالم چون به الهامم عمل کردم…
فردای اون روز در کمال ناباوری اون خانم زنگ زد و گفت میخوام برای کارهای همسرم از شما کمک بگیرم …
منم زنگ زدم به یکی از دوستام که خیلی هم اهل همکاری کردن برای درمان در منزل نبود و گفتم من یه مریض دارم و با من همکاری میکنی ؟
گفت آره چرا که نه …بعد ایشون یکی دیگه از دوستان خودش رو آورد اون یکی دونفر دیگه آورد و ظرف دو روز من شدم صاحب کسب و کار خودم و کمتر از یک ماه بعد من 20 تا پرسنل داشتم و چندتا مریض توی خونه که کارهاشون رو مدیریت میکردم و اون موقع من ماهانه درآمد 50 میلیون رو زدم یعنی 10 برابر حقوق کارمندی ام اونم بدون اینکه کار سخت انجام بدم یا حتی کار انجام بدم من فقط کارم مدیریت بود از راهدور با تلفن همین …
همه ی این نتایج از جایی شروع شد که من دوتا کار انجام دادم
اول به الهامم گوش کردم
دوم کاری که گفته بود قدم اولی که گفته شده بود رو برداشتم همین
بقیه اش رو دیگه خود خدا انجام داد
برام پرسنل آورد
مشتری آورد
تبلیغ کرد
و کلی رشد و پیشرفت و مسافرت های عالی که روزی رویام بود وارد زندگیم شد فقط با جدی گرفتن یک الهام .
خدایا شکرت.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
چند وقتی میشه شاید دوهفته که خواب های عجیب و مرتبط به هم میبینم نشونه های مختلف و مرتبط به هم میبینم که حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و هرروز از خدا درخواست هدایت میکردم تا اینکه دیروز به جواب همه ی این داستان ها رسیدم و خدا بهم گفت که باید به طور اساسی و از بیخ و بن باور های توحیدی ات رو درست کنی این الهام اونقدر توی خواب و بیداری بهم گفته شده که دیگه امروز دستام رو آوردم بالا و گفتم خدایا من تسلیمم و حتما انجامش میدم…
از هر طرفی نگاه میکنم و بررسی میکنم میبینم مو لا درز این الهام نمیره و احساسم خیلی خوبه…
واقعاً دیگه وقتشه به این الهام عمل کنم.
امیدوارم همه ی دوستان و هم خانواده ای های عزیزم در مسیر دریافت و عمل به الهامات قلبی مون بیش از پیش فعال باشیم.
بنام خداوند هدایت گرم که لحظه به لحظه من را در جهت رشد و پیشرفت در کارها و برنامه ها و امورات زندگیم هدایتی میکند.
درود و وقت بخیر خدمت استادان نازنینم و دوستان عزیزی که با خواندن کامنت های زیبا و پر محتواتون به درک و آگاهی بیشتری هدایت می شوم و یاد میگیرم ممنون و سپاسگذارم
من همیشه و همیشه برای هر کاری از خداوند هدایت میطلبم و زیاد سوال میپرسم و سعی میکنم سکوت کنم و با صدای سکوتم صدای سکوت نرم و لطیف خداوند رو بشنوم
از وقتی با این آگاهی ها آشنا شدم سعی و تلاش میکنم گوش و چشمم را بسمت این هدایت ها باز کنم که البته سعی میکنم ..این هشیاری برای درک این هدایت ها هم بلطف خداوند انجام میشه .. مثلا از خواندن کامنت های دوستان عزیز و نازنینم و یا همچنین از نوشته های متن توضیحات فایل ها توسط خانم شایسته ی عزیز و نازنینم هزاران بار به خواسته ام برای نوشتن هدایت شدم
در مورد کارها و برنامه هام و یا حتی خرید کردن و آشپزی و خوابیدن و بیدار شدنم و حتی یک چیزهایی که گم میکنم فوری هدایت میشم .. همیشه هم میگم خودش پیداش میشه و خودش با پای خودش میاد پیشم . واقعا هم همینطوری میشه
و یا مثلا همیشه از خداوند خواستم که همیشه در زمان و مکان و همزمانی های درست و مناسبی هدایت بشم تا بهترین اتفاقات قشنگ و همزمانی ها رو تجربه کنم ..
یکی از اون داستان های همزمانی ها و زمان و مکان درست و مناسب جادویی و هدایت ها و یا الهام قلبی که همیشه به یاد میآورم این بود که…
خرداد سال 99 با یکی از دوستام که قبلنا توی آموزشگاه رانندگی همکار بودیم و بعدها مربی یوگا شده بود خیلی هم مدار و هم فرکانس بودیم یک روزی تصمیم گرفتیم بریم شمال و کنار دریا مدیتیشن و حرکات یوگا رو انجام بدیم . به یکی از دوستام که توی شمال ویلا داره و اغلب هم آنجا زندگی میکنند تماس گرفتم .. به نسرین زنگ زدم و گفتم با مصی داریم میایم رویان کار داریم به تو هم یک سری میزنیم .. نسرین خیلی خوشحال شد و گفت برای ناهار منتظرتون هستم …
بهش گفتم نسرین جان ما میخوایم تفریح کنان بیایم و میخوایم از دیدنی های مسیرمون لذت ببریم و دقیقا نمیدونم چه ساعتی میرسیم خلاصه ما صبح زود از پردیس حرکت کردیم از جاده هراز رفتیم اینقدر توی مسیر بهمون خوش گذشت که حد نداشت توی مسیر فایل های استاد رو با هم گوش کردیم . کلی آهنگ های زیبا گوش کردیم بخصوص اینکه ماشین دوستم یک سیستم صوتی فوق العاده عالی داشت که لذت شنیدن موسیقی رو صد چندان میکرد . مدیتیشن های سپاسگذاری یوگا رو گوش میکردیم خلاصه همینطوری که توی مسیر بودیم در یک جایی بخاطر تعمیرات جاده یک ترافیکی پیش آمده بود که شاید یکی دو ساعتی طول کشید تا از آن ترافیک عبور کنیم .. دیگه خسته شده بودیم . دوستم گفت ی جایی پیاده بشیم و یک چیزی بخوریم استراحت کنیم ..
البته دیگه نزدیکی شهر نور و
شهر رویان بودیم ..
منم بهش گفتم باشه ولی بذار هدایت بشیم ببینیم کجا توقف کنیم که برامون خوب باشه
همینطوری که میرفتیم جلو مصی میگفت چطوره همینجا وایستیم ..
یک نگاهی کردم و بهش گفتم .. نه
اینجا جایی نیست که به دلم بشینه .
بازم یکمی رفتیم جلوتر ..
بازم مصی گفت اینجا خوبه ؟؟؟؟
بهش گفتم .. مصی جان !!! بقول عباسمنش بذار هدایت بشیم . عجله نکن . آنجایی که باید استراحت کنیم میدونم یک جای خیلی عالیه ..
مصی با شوخی و خنده گفت .. دیگه داریم میرسیم رویان..
در نزدیکی شهر نور
همینطوری که داشتم سمت راستم و نگاه میکردم و آن درختان سرسبز زیبا رو میدیدم یهویی چشمم افتاد به یک دریاچه !!
گفتم مصی جان همینجا ها پارک کن ..
گفت اینجا !! ؟؟؟ اینجا چی داره !!!
گفتم اینجا . ی چیزی داره که اگه ببینی آنوقت میفهمی که خداوند چطوری هدایت مون کرد ..
پیاده شدیم و وسایل زیر انداز و مقداری هم نان و تخم مرغ پخته و کتلت و گوجه فرنگی و میوه و فلاکس چای رو برداشتیم در واقع میخواستیم صبحانه بخوریم .. اون درختان و چمن سرسبز کمی از سطح خیابان با ارتفاع کمی بالا بود . یعنی چند تا پله بود .. وقتی رفتیم بالا .. مصی گفت وووواااای خدایاااااا اینجا دیگه کجاست !! اصلا از توی خیابان معلوم نبود ..
بهش گفتم دیدی هدایت شدیم ..
بچه ها اگه بگم چه جایی بود باورتون نمیشه !!!!
دقیقا انگار رفته بودیم پرادایس
دریاچه ی زیبا که رنگ آسمان. آبی روی سطح دریاچه افتاده بود .. آن تهههه دریاچه دقیقا مثل درختان سرسبز روبروی کلبه بود .. فقط کلبه ی روی آب نداشت !! بخدا دقیقا دیدن چنین منظره ای رو فقط توی سریال زندگی در بهشت دیده بودم .. نمیدونم پارک دریاچه ای بود . چی بود متوجه نشدم ولی در اطرافش چند تا خانه ی فوق العاده زیبای سقف شیب دار داشت چند نفری اون دورتر با ماشین آمده بودند
تعدادی هم اردک و غاز های گردن بلند آواز میخواند . بخدا یک لحظات رویای و جادویی بود که نگم براتون ..
برای این زیباییی ها و نعمت های بیکران الهی مدام سپاسگذاری می کردیم بعدش چند لحظه ای که اونجا نشستیم یهو دیدیم که او ن غازهای سفید و قشنگ با سر و صدای زیادی اومدن پیش ما و ما همینطور با لذت براشون نون مینداختیم تا بخورن
خدایااا شکرت همین الان به اون قسمتی که داستانشو نوشتم هدایت شدم .. چقدر خوبه ردپاهامو رو میتونیم توی کامنت هامون پیدا کنیم.. همش داشتم فکر میکردم که چه سالی این سفر رو داشتم !!؟؟ واقعا خدا رو شکر میکنم که اینجا حضور دارم و ردپاهامو پیدا میکنم ..
داستانشو توی سفر نامه خرداد سال 99نوشته بودم
سی و نهمین روز از سفر نامه 39
مصاحبه استاد عباسمنش قسمت 6
یکی دو ساعتی آنجا نشستیم از مناظر رویایی آنجا لذت بردیم
گفتم مصی جان !!! آنقدر این سریال زندگی در بهشت رو دیدم که جذبش کردم
خلاصه یکی از هدایت ها و الهاماتی که به نرمی در قلبم الهام شده بود این سفر دو روزه با دوستم بود . خدا رو شکر خیلی بهمون خوش گذشت
خلاصه رفتیم خونه ی دوستم ( روبروی پارک سیسنگام صلاح الدین کلاه ).نسرین دوست عزیزم آنجا هم برامون مرغ سوخاری توی فر درست کرده بود .. عصری هم رفتیم کنار دریا دیدن دل انگیز غروب خورشید ..
واقعا لذت بخش ترین سفر یهویی بود که در کنار دوست قدیمی ام داشتم خدایااا شکرت که امروز هم به یادم آوردی که با به یاد آوردن خاطرات خوب گذشته باز هم میتونم هدایت های خداوند رو ببینم و بشنوم و عمل کنم خدایاا شکرت
شبش هم رفتیم کنار دریا وای چه صدای موجی
مردم انگار نه انگار که در آن شرایط حساس کنونی بودن … ( بقول استاد ) زمان پندمیک
بزن و برقص و آهنگ های شاد گذاشته بودن و می رقصیدن
فردا صبح زود هم دوباره برای دیدن طلوع خورشید رفتیم دریا..
دریا آبی صاف ولی جلوی ساحل صدای موج ملایم و زیبا که واقعا گوشو نوازش می کرد و آهنگ مینواخت و باد اون صدارو زیباتر جلوه میداد …..
بعد از اون روز که کلا آفتابی و گرم وسوزان بود..
شبش یک طوفان عالی زیبا رو دیدم
یعنی آنقدر تغییرات آب و هوایی زیاد بود که فرداش باران و مه و ابری بود
خدایا اصلا نمیشد چشم از این زیبایی ها برداشت
دقیقا مثل سریال زندگی در بهشت .. آن قسمتی که استاد از آن صحنه هایی که مه روی دریاچه بود برامون فیلم گرفته بودند رو دیدم!!!!
خدایااا شکرت امروز هم به خاطرات و الهامات گذشته ام هدایت شدم و و هم اینکه به کامنتی که نوشته بودم هدایت شدم خدایاا شکرت
من اکثرا سعی میکنم ک ب الهامات ک درمورد سایت و گوش دادن و نوشتن و نت برداری از فایل های سایت عمل میکنم و نتایج بهتر میشه
ولی آخرین باری ک ب الهاماتم عمل کردم انجام کارهای ب تعویق افتاده بود ک منو بسیار تغییرداد ک قشنگ جنس تغییر و اتفاقات رو حس میکردم اتفاقاتی داشن میفتاد و شجاعتی از بروز داده شد ک قبلا پشتش قایم شده بودم و اگ شاید قبلا بود این شجاعت رو بروز نمیدادم
(موضوع بحثی هست ک توخانواده پیش آمد و من بدون درنظر گرفتن حذف شدن یا طردشدن حرفمو زدم و کاری ک ب نظرم درست بود رو انجام دادم و البته اوضاع خوب نبود ولی از طرفی بعدش اتفاقاتی پیش آمد پشت سر هم ک جنسش از جنس معجزه بود ک قبلا من اینطور سریع برام رو ب روال و ب دلخواهم رخ نداده بود )
الان الهامی هست ک ب قول شما شاید غیر منطقی باشه ولی قطعا درآینده ب سود منه طبق خواسته هام..ب این خاطر میگم غیرمنطقی ک ب شرایط الان من نمیخوره
والهامم اینه ک زبان یادبگیرم و فعلا ایده م اینه ک باهمین اپلیکیشنی ک توگوشیم هست شروع کنم
استاد اول اینکه اصلا راجب الهامات هیچ پیش زمینه ای نداشتم وبعد از آشنایی نسبی با شما من همیشه فکر میکردم الهامات چیز عجیبی هست و هرکسی نمیتونه دریافت کنه تا اینکه با شما بیشتر آشنا شدم و از دوره ها استفاده کردم و فهمیدم که اصلا اینطور نیست خداوند هر لحظه در حال هدایت ماست و ما برای کوچکترین کارهامون تا بزرگترینش میتونیم از خدا کمک بگیریم و سوال کنیم و خداوند هم جواب رو به ما بگه…وقتی توی کامنتا خوندم بچها برای اینکه امروز چه غذایی درست کنن و از مثلا از کدوم مسیر برن و چیزهای روزمره از خداوند هدایت میخوان منم شروع کردم و دقیقا برای کارام از خدا سوال کنم و چقدر جالبتر و قشنگت تر و راحتتر میشه همه چی.
درواقع شاید قبلا هم ناآگاهانه از این نیرو استفاده میکردم ولی نمیدونستم .
الان برای بیشتر کارهام و جاهایی که دو دلم که کدوم کارو یا کدوم مسیرو برم از خدا سوال میکنم
و استاد فهمیدن پاشنه آشیل هم درواقع الهام خداوند هست وقتی من سوال میکنم که خدایا مشکلم چیه و چندساعت بعد چراغی توی ذهنم روشن میشه و بهم میگه مشکلم چیه الهام خداوند هست که منو آگاه میکنه به ضعف هام به پاشنه آشیل و اشتباهاتم…و خدایا این روزا چقدر داری با من حرف میزنی و بهم میگی مشکلم چیه ..
البته که الهامات غیر منطقی هستن و من چندبار گوش نکردم و ضرر کردم ولی الان تقریبا فهمیدم جنس الهام رو …یه جورایی فهمیدم حسشو…و اینکه برا بقیه چیزا اگه این حسو داشته باشم باید بهش عمل کنم…
مثلا خیابونی که همیشه رفت و آمد میکردیم برا ساخت و ساز بسته بود و ما مدتی از یه مسیر دیگه رد میشدیم یه روز الهام گفت از مسیر قبلی برو من گوش نکردم درواقع با همسرم بودم و میدونستم اگه بگم قبول نمیکنه و نگفتم و از مسیر جدید رفتیم و دیدیم که بسته هست دوباره دور زدیم کلی راه برگشتیم تا از مسیری که الهام گفته بود ردبشیم…
با وجود اینکه یوگا رو دوس دارم ولی هی الهام میگه برو فیتنس ولی من گوش نکردم والان دوهفته هست که شرایطی برام پیش اومده که نتونستم توی تایمی که یوگا هست باشگاه برم و برعکس تایم فیتنس که طرف صبح هست و بچها مهد هستن رو میتونم راحت برم و به بقیه کارامم برسم…هنوز شروع نکردم نمیدونم چرا مقاومت دارم با تغییر…یکم سخته.. ولی وقتی میرم دیگه تموم میشه و اوکی میشم…
و اینکه استاد خوبم این روزا کلی چراغ داره تو ذهنم روشن میشه و دارم با خودم بیشتر به صلح میرسم و بارها از دوشم برداشته میشن…من مدیون شما هستم تاااااا همیشه ..چون اگر آموزه های شما نبود من کلی تو درو دیوار بودم و چقدر خودمو اذیت میکردم برا مسائل روزمره ولی الان برعکس قشنگ انگار خودشناسی داره بیشتر میشه امروز اگه ذهنم درگیره به مسئله هست نهایت فرداش چراغ تو ذهنم روشن میشه و حکمتشو درک میکنم و کلی اروم میشم ..و البته تمرین هایی که توی پروژه هست رو اگه انجام بدیم همین تمرین ها باعث خودشناسی بیشتر ما میشن …تشکر استاد خوبم خانم شایسته عزیزم و دوستان خوبی که کلی از کامنتاتون چیز یاد میگیرم..خدا حفظتون کنه برام …
سلام به استاد عزیزم و مریم جان خیلی شایسته. قبلا بارها شده بود ایده ای بذهنم میومد و نمیدونستم اجراش کنم یا نه، قبل اشنایی با استاد، اما بعد از اشنایی با استاد تازه درمورد الهام قلبی و هدایت شنیدم ویه چیزایی یاد گرفتم. اخرین باری که اخیرا طبق هدایت کاری رو شروع کردم ، چندماه پیش بود که برای گرفتن لایسنس یه رشته دست بکار شدم دانشگاه ان رشته رو ثبت نامکردم وکتابش روگرفتم ودارم میخونم. من همیشه به این رشته علاقه مند بودم اما فکر میکردم میتونم بعدها برم سراغش، چون یکی از پیش فرضهاشم داشتن سطح زبان بالا هست، یکم میترسیدم سمتش برم و از طرفی خوب رشته ای که سالها داخلش کار کردم هم دوست دارم. وقتی بعد دوران حاملگی وبچه داری فرصت اینکه دوباره اپدیت کنم خودم و سر کار برم پیش امد، داشتم فکر میکردم چیکار کنم، یهو همسرم گفت چرا همون رشته مشاور املاک رونمیری؟! ومن گفتم واقعا؟!!! و بعد بخدا گفتم خدایا واقعا درست الان برم سراغش یانه، اگر درست منو هدایت کن بهم نشونه بفرست، و حالا یکی یا دوتا نشونه امد که قطعا فهمیدم اره باید برم ودیگه نترسیدم.
انا الان که وسط خوندن درسهای ان هستم ، وخوب یکم طولانی تا ان مدرک رو بگیرم هم بخاطر ضعف زبانم هم کارهای زیاد خونه وبچه داری. دوتا فکر دیگه این وسطا سراغم امد، یکیش این بود جایی برم سر کار که هم فروشندگی رو یاد بگیرم هم زبانم بهبود پیدا کنه سریعتر، و یکی دیگه که وقتی بهش فکر کردم دیدم تو جهت ایده الانم نیست و هم نیاز به پول داره که من الان ندارم، بنابراین انو فراموش کردم. اما واقعا نمیدونم ان ایده کار فروشندگی رو برم داخلش یا نه، آیا از طرف خداوند بوده یا نه، فعلا دارم بخدا میگم خدایا اگر باید اینو برم منو هدایت کن.
واقعا بچه هایی که بازو هدایت شون قوی وراحت ان ارتباط رو باخداوند دارید، از کجا میفهمید وقتی به چیزی میاد تو ذهنتون ایده الهامی خداوند یا از طرف شیطان. میدونم ایده شیطان با ترس همراه. من نگران اگر دنبال کار فروشندگی برم نتونم درسم رو بخونم و ازون چیزی که دوست دارم عقب بیفتم. دوستان اگر چیزی بذهن تون رسید لطفا من رو راهنمایی کنید.
وقتی ان نشونه رو فهمیدم که سراغ این رشته برم باوجود همه سختی هاش، خییییلی حس خوب داشتم چون اولین بار بود صدای خداوند رو واضح میفهمیدم وتونسته بودم ازش جواب بگیزم ، خیلی خیلیییی خوشحال بودم.
امیدوارم وقتی یه سال دیگه این متن رو بخونم در بهترین مکان باشم
یادمه وقتی این فایل را برای اولین بار شنیدم، به خودم گفتم چه حیف کاش من این حرف ها را 10 سال پیش میشنیدم، تا باورهای مناسب در مورد سربازی ایجاد کنم و منم سربازی نمی رفتم.
اما خب این فایل حاوی درس های بزرگتری هست. تا تجربه یک سربازی.
تمرین این قسمت:
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
آخرین الهام درونی این بود سر پسر تو ببر.
سایت خودتو که 3 سال هست براش زحمت کشیدی، شب ها تا دیر وقت بعد 14 ساعت کار تو معدن سخت، نشستی و سایت را بروز کردی، یا اون دورانی که با علاقه تمام میومدی خونه و می نشستی پای راه اندازی سایت؛ این جایی که فکر میکنی تو بهش وابسته هستی را فدای راهت کن.
استاد شاید مثلا ارزش این سایت 3 الی 4 میلیارد تومان باشه، ولی من اگر مسیری که دوست دارم را طی کنم، از هر قرار داد میتونم 1 تا 2 میلیارد تومان در آمد زایی داشته باشم، تقریبا سالانه 10 الی 12 میلیارد میشه. تو فاز اول 1 الی 2 ساله.
اما نکته ای که خداوند همیشه میخواهد بیادم بیاورد اینه:
● سایت نیست. منم روزی میرسونم.
● دوستت نیست، من از طریق اون بهت خیر می رسانم.
● پدرت نیست، منم از طریق ایشان برات ماشین پیدا میکنم. کار میکنم.
● مادرت نیست، منم برات ثروت مناسب را تامین میکنم.
● همسرت نیست، منم دارم بهت عشق می ورزم.
پس نه تنها سپاسگزار آدمها و سایت باش، بلکه در درون و تنهایی هایت باید بینهایت سپاسگزار من باشی.
با اشک ذوق میگم. این قسمتی بود که ماها گم شده بود، بیاد نمی آوردم چرا نمیتونم مجددا به احساس خوب دائمی برسم.
تواضع در برابر خداوند و بیاد آوردن این موضوع که هر آنچه هست از خداوند هست.
شاید تمام حرفی که میخواست بهم بزنه، همین بود.
همین که باز بیاد بیاورم هر انچه دارم از خداوند است.
هر انچه دارم از خداوند است. تمام هدایت ها از خداوند است. خداوند کسی است که اگر آسمان ها و زمین را مسخر من ساخته. و وظیفه ی خودش کرده است که مرا هدایت کند.
خداوند قسم خورده خیر و شرّ من را به من الهام میکند.
ولی من باید همواره بیاد بیاورم که همه اش به اذن و اجازه ی الله یکتا بوده، هست و خواهد بود.
مردانی که نه “تجارت” و نه “معاملهای” آنان را از یاد خدا و برپاداشتن توجه و ادای زکات غافل نمیکند؛ آنها از روزی میترسند که در آن، دلها و چشمها زیر و رو میشود.
نور – 37
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
“گوش دادن:”
● دیشب از دور داشتم به گلی که تازه خریدیم نگاه میکردم و متوجه حال نا میزونش شدم.
حسم گفت برو سمت و دست بکش روی یکی از برگ هاش.
این کارو انجام دادم و بله متوجه شدم که شته گرفته.
بعد از چت جی پی تی راهکار خواستم و یک راهکار منطقی به من ارائه داد، در صورتی که خودم می خواستم پشه کش بزنم.
● امروز به هدایت الله عمل کردم و وقتی پدرم در مسیر خواسته ام قرار گرفت، و دنبال ماشین برای من رفته بود، بجای توجه نکردن به این نشانه توجه کردم، عمل کردم و ماشین خوبی پیدا کردند برام.
در راستای همین هدایت، ماشینم یکم خورده کاری داشت انجام دادم.
در راستای همون هدایت، وقتی ماشینم خراب شد، دقیقا مثل مریم خانم که میگفت ما میخوایم بریم آمریکا، ماشین نیاز نداریم دیگه، گفتم من ماشینم میخواد عوض بشه، دیگه متعلق به من نیست. و از این 206 رها شدم.
● در راستای درخواستم خداوند 2 مشتری برای من ارسال کرد امروز. یکی را بهش فروختم.
● در راستای هدایت الله یکتا، بدهی های شرکت را پرداخت کردیم.
● در راستای هدایت الله به یکی از بدهکاران خودم شماره کارت دادم و گفتم 1 سوم بدهی ات را برای من واریز کن. خدا بهم گفت قسمت بندی کن تا تسویه کنه.
●
گوش ندادن:
● به من گفت دیگه وارد بخش عقل کل نشو… ولی من برای بالا رفتن امتیازم در بخش عقل کل، باز هم وارد شدم.
در نتیجه تمرکز از روی مسیر خودم برداشته شد و روی مسیر دیگران رفت.
میدونم که باید تمرکز روی خودم داشته باشم، ولی غرق سوالت بچه ها میشم. توجهم از روی کسب و کار خودم کامل بزداشته میشه.
از روی هدایت الله برداشته میشه.
● برای مهاجرت مثلاً به من میگه که پاشو الان فلان کارو انجام بده ولی همیشه من این میاد تو ذهنم که خب من الان پول کافی برای مهاجرت ندارم من هنوز اون درجه از موفقیتی که نیاز داشتم و تو ایران به دست نیاوردم من الان اون حد دست موفقیت مالی که دوست داشتمو به دست نیاوردم. و ترس هایی که در ذهنم می آید.
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
● حداقل احساسی که داشتم این بود که احساس خوبی داشتم نسبت به انجام اون هدایت.
مثلاً وقتی که به من گفت که به اون بدهکارت پیام بده به مبلغ بنویس براش این کارو با ایمان انجام دادم و برای ایشون ارسال کردم.
و وقتی این کارو انجام دادم یه احساس خوب یه حس خوبی تو درونم گفت: آفرین نگران نباش، من پولتو بهت میدم.
یه وقتی که به من گفت دیگه الان نباید سراغ کار قبلیت بری و باید توجه و تمرکزتو بذاری در مسیری که هستی. و یک مسیر جدید به من معرفی کرد.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
هنوز این مورد را درک نکردم. یعنی متوجه نمی شم که دقیقا اون الهام چیه؟
به خدا توکل دارم و هر اقدام کوچک، قدم کوچکی را بر می دارم.
به وقتش امیدوارم با ایمان اون عملی که باید را انجام بدهم. نترسم و عمل کنم.
سوالات این قسمت واقعا تاثیر گذار بود.
ان شاءالله خداوند هدایتم کنه هر چند وقت یکبار بیام هم این فایل را گوش بدهم، هم ابن سوالات مناسب را بپرسم تا رشد کنم.
عاشقتونم استادان عزیزم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
من حدود یک ماه پیش ک از بچهها ی دروازه قدم هستم داشتم فایل استاد رو گوش می دادم ی حسی آمد و گفت ترشی خانگی بندازم منم چون توان و تکامل داشتم شروع کردم به درست کردن ترشی ک ب لطف الله و آموزش استاد عباس منش توی یه ماه حدود دو یا سه میلیون فروش داشتم الان هم ی الهامی دارم ک مثل استاد عباس منش این شغل سخنرانی و داشته باشم
سلام به استادعزیز،مریم گلی و همه ی دوستان خوب همفرکانسی
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
این چند وقت الهامات زیادی بهم شده که سعی کردم به آن ها عمل کنم که نتایج خیلی خوبی هم داشته اخربن الهامی که شد انجام دادم و دارم نتیجه هاش رو کم کم میبینم ثبت نام کلاس های فاز1 معماری بود که اصلا تو ذهن خودم نبود ولی یهویی بهم الهام شد و من هم بدون هیچ مقاومتی سریع بهش عمل کردم ثبت نام کلاس ها رو انجام دادم و فردا هم جلسه سوم کلاس هست که دارم میرم و تا الان کلی به درک معماری، علم معماریم اضافه شده و همین ثبت نام کردن کلاس ها داره درهای دیگه ای رو برام باز میکنه که کلی رشد و پیشرفت درش هست که تو بازده زمانی بزرگتر مشخص میشه و نشون هاش داره میاد که کلی پیشرفت هاب خوبی درراهه البته اگر پر قدرت با توکل به خداوند جلو برم و میون راه جا نزنم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
تجربه که خیلی دارم ولی اگر بخوام مثال بزنم از هر دو مورد مثلا یکی از مهمترین جاهایی که به هدایت گوش نکردم و پشت گوش انداختم زمانی بود هدایت شدم برم و پایان نامه رو تکمیل کنم و مدرک معماریم رو بگیرم ولی من به دلیل ترس های ذهنی که داشتم 6 ماه اینکار رو به تعویق انداختم و بعد 6 ماهم به دلیل اخطار از دانشگاه رفتم تو دلش
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
بعد از انجامش دیدم چقدر اون ترس ها مسخره و توهمات ذهنم بودن و الان که چند سال از گرفتن مدرکم میگذره میبینم که چقدر تو این سال ها رشد و پیشرفت کردم و اگر همون موقعی که هدایت اومده بود بهش عمل میکردم جایگاه فعلیم خیلی بالاتر بود و به خواسته های بیشتری رسیده بودم
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
یه الهامی اومده که چند روزی هست دارم بهش عمل میکنم و انشاالله وقتی نتایج ملموس شد حتما میام همینجا و راجع بهش برای همه و خودم مینویسم که یادم بمونه دلیل رسیدن به تمامی خواسته هام فقط عمل کردن به الهامات و هدایت های خداوند بوده، هست و خواهد بود
این اولین کامنت من بعد از حدود 5 سال با شما زندگی کردن شبانه روزی باشماست
الان ساعت 5 صبح هست و من ی دفعه بیدار شدم و این فایل که دقیقا شباهت زیادی به تجربه من داره را گوش کردم و متوجه چندتا پاشنه آشیل درمورد خودم شدم
من هم مثل شما از سن کم به لطف خدا روی پای خودم بودم و کاسب بودم و همیشه پول و درآمد داشته ام
وهمیشه با خودم و اطرافیانم تکرار میکردم و میگفتم من به هیچ عنوان سربازی نمیرم
بعد همه میگفتن آخه نمیتونی گواهینامه بگیری نمیتونی زن بگیری نمیتونی دسته چک بگیری
ولی من اون موقع از قوانین جهان چیزی نمیدونستم ولی به راحتی همه اونها به صورت هدایتی صورت گرفت به راحتی بدون کارت پایان خدمت همه اون کار ها را انجام دادم و تازه مصمم تر شدم که دیگه تحت هیچ شرایطی سربازی نمیرم
تا اینکه ی روز با لصف خداوند اون اتفاق خوبه افتاد و به قول شما حتی قانون کشور تغییر کرد بع نفع من
زندایی من زنگ زد و گفت مژده بده که ی قانونی به نام سه برادری تصویب شده و شامل حال شما میشه
نمیدونید اون روز چه حس عالی داشتم و به راحتی کارت معافیت را گرفتم
این اتفاق برا من همیشه یکی از پر رنگ ترین دستاوردهای من بوده که برا هر کاری ازش استفاده میکنم الان وقتی شما در مورد سربازی گفتین دیدم بهترین موقع برای باز گو کردن برا خودم و شما هست
من خیلی از خداوند و شما سپاسگذارم به خاطر این آگاهی های ناب
امیدوارم این اولین سند من در سایت باشه و بلیط دیدار شما در ایران
البته من خیلی خیلی موفقیت های بزرگ داشتم
ولی فکر کنم به دلیل کمالگرایی که هنوز دارم و باید درستش کنم منظر بودم که مثلا ی اتفاق هیوج باشه که بیام بگم
آخرین الهام برای من مربوط میشه به قطع کردن همکاری ام با یه فروشنده چوب بود که سه سال بود باهاشون همکاری داشتم و دستی از دستان خدا شده بود برای ترقی من ،ولی همیشه در دریافت طلبم از ایشون به مشکل میخوردم.
تا اینکه خدا سه بار بهم الهام کرد که دیگه به درخواست همکاری ایشون جواب مثبت ندم.
ولی من که مشرک بودم ،هی دست دست میکردم و کتک اش را میخوردم
تا اینکه چند وقت پیش به الهام عمل کردم و چقدر الان راضی هستم.
یاد دیروز افتادم
توو یه پروژه دیوار رو با چوب پوشش دادم و کار عالی شد.
رسیدم به کاور کردن لوله های آب که 4تا بود و باید با چوب پوشش میدادم ولی نمیتونستم از جایی زیرسازی رو محکم کنم پس ،تسلیم شدم و به خدا گفتم ،خدا جان تو بگو چیکار کنم
یه حسی بهم گفت عجله نکن ،به وقتش میگه و من کارهامو همینجوری انجام میدادم که یهو خدا اومد و گفت ؛اینجارو اینجوری ،اونجا رو اونجوری ،بعد پیچ و نتیجه خیییییلی عالی شد و اصولی و استاندارد
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پر برکت فقط خدا میدونه چه نتایج درخشانی در انتظار تک تک بچه های این پروژه هست چون خودم هم دارم از نتایج این پروژه عظیم بهره میبرم و هدایت های زیبایی شدم که انشالله بعد از گرفتن نتیجه میام و نتایج رو با خانواده صمیمی ام به اشتراک میزارم…
اما برای تمرین این قسمت من میخوام از هردو جنبه تجربه خودم رو بنویسم
اول زمانی که هدایت اومد و من گوش ندادم و چه نتیجه ای برام رخ داد؟
چند ماه پیش ساعت 9 شب یه مورد اورژانسی برای یکی از مریض هام پیش اومد و من رفتم و کار اون بنده خدا رو انجام دادم و وقتی توی مسیر برگشت به خونه بودم ساعت 11 شب بود و من گفتم دلم میخواد تا قبل ساعت 12 خونه باشم چون فردا یه کار مهم داشتم و حتما هم باید زود میخوابیدم هم زود بیدار میشدم که به اون کار مهم برسم…
خواستم از برنامه مسیریاب استفاده کنم که راه سریع تر رو بهم نشون بده یهو با خودم گفتم بیا هدایت رو تمرین کنیم و مثل استاد منم از خدا بپرسم که از کدوم مسیر برم زودتر به خونه میرسم و از اپ مسیریاب استفاده نکنیم …
توی ذهن خودم این بود که از اتوبان زین الدین به باقری برم چون منطق میگفت که همیشه اونجا خلوته و معمولا اتوبان امام علی شلوغه…
از خدا پرسیدم که خدایا از اتوبان امام علی برم زودتر میرسم یا اتوبان باقری؟
و یه حسی خیلی واضح از درون بهم گفت امشب از اتوبان امام علی برو…
اینجا منطقم اومد وسط که نه اتوبان باقری بهتره ونکنه برم اتوبان امام علی و ترافیک باشه …
خلاصه اینکه من اون ندای واضح رو نادیده گرفتم و اتوبان باقری رو رفتم و یک کیلومتر جلوتر دیدم اتوبان کاملا قفل شد من تا حالا ندیده بودم اتوبان تهران اونطوری قفل شده باشه و اونشب شهرداری داشت اتوبانرو آسفالت میکرد و ترافیک عجیب و غریبی ایجاد شده بود همون لحظه نقشه رو باز کردم و دیدم اتوبان امام علی حتی یکمتر هم ترافیک نداره و مسیر کاملا سبز بود…
من اون شب نه تنها ساعت 12 نرسیدم خونه بلکه تا ساعت 2 نصفه شب توی ترافیک گیر کردم و هی میگفتم چرا من هدایت به اون واضحی رو نادیده گرفتم !!!!
اما تجربه ام از وقتی که هدایت رو دریافت و بهش عمل کردم:
دو سال پیش بود که میخواستم بیزنس خودم در حوزه درمان در منزل رو راهاندازی کنم و کلی نقشه کشیده بودم که چطور شروع کنم از کجا شروع کنم کارت ویزیت چاپ کنم وکلی برنامه داشتم…
اون موقع کارمند بودم و توی بیمارستان کار میکردم و یه روزی یه خانم مسنی نیاز به پرستار داشت که بیاد خونه و کار همسرش رو انجام بده همون لحظه یه ندایی از درونم گفت شماره ات رو بنویس روی کاغذ و به اون خانم بده و بگو که تو تیم مراقبت در منزل داری و آماده همکاری هستی…
با خودم گفتم برو بابا چی میگی اولا که خیلی زشته من شماره روی کاغذ بنویسم حتما باید کارت ویزیت داشته باشم اینطور نمیشه
دوما من هنوز نیرو ندارم چطور کار این خانم رو انجام بدم ؟
اما اون فقط گفت همینی که گفتم رو انجام بده…
من هم اون لحظه به طرز عجیبی تسلیم شدم و شماره ام رو نوشتم روی کاغذ و به اون خانم گفتم من شرکت پرستاری دارم تیم دارم و هرکاری داشته باشین در خدمتتون هستم…
ایشون هم خیلی استقبال کردن و گفتن حتما با شما تماس میگیرم…
من گفتم این خانم هیچوقت تماس نمیگیره و بره بیرون شماره رو میندازه سطل آشغال و تازه کلی هم بهم میخنده
اما حسم خوب بود و گفتم فارغ از اینکه زنگ بزنه یا نزنه من خوشحالم چون به الهامم عمل کردم…
فردای اون روز در کمال ناباوری اون خانم زنگ زد و گفت میخوام برای کارهای همسرم از شما کمک بگیرم …
منم زنگ زدم به یکی از دوستام که خیلی هم اهل همکاری کردن برای درمان در منزل نبود و گفتم من یه مریض دارم و با من همکاری میکنی ؟
گفت آره چرا که نه …بعد ایشون یکی دیگه از دوستان خودش رو آورد اون یکی دونفر دیگه آورد و ظرف دو روز من شدم صاحب کسب و کار خودم و کمتر از یک ماه بعد من 20 تا پرسنل داشتم و چندتا مریض توی خونه که کارهاشون رو مدیریت میکردم و اون موقع من ماهانه درآمد 50 میلیون رو زدم یعنی 10 برابر حقوق کارمندی ام اونم بدون اینکه کار سخت انجام بدم یا حتی کار انجام بدم من فقط کارم مدیریت بود از راهدور با تلفن همین …
همه ی این نتایج از جایی شروع شد که من دوتا کار انجام دادم
اول به الهامم گوش کردم
دوم کاری که گفته بود قدم اولی که گفته شده بود رو برداشتم همین
بقیه اش رو دیگه خود خدا انجام داد
برام پرسنل آورد
مشتری آورد
تبلیغ کرد
و کلی رشد و پیشرفت و مسافرت های عالی که روزی رویام بود وارد زندگیم شد فقط با جدی گرفتن یک الهام .
خدایا شکرت.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
چند وقتی میشه شاید دوهفته که خواب های عجیب و مرتبط به هم میبینم نشونه های مختلف و مرتبط به هم میبینم که حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و هرروز از خدا درخواست هدایت میکردم تا اینکه دیروز به جواب همه ی این داستان ها رسیدم و خدا بهم گفت که باید به طور اساسی و از بیخ و بن باور های توحیدی ات رو درست کنی این الهام اونقدر توی خواب و بیداری بهم گفته شده که دیگه امروز دستام رو آوردم بالا و گفتم خدایا من تسلیمم و حتما انجامش میدم…
از هر طرفی نگاه میکنم و بررسی میکنم میبینم مو لا درز این الهام نمیره و احساسم خیلی خوبه…
واقعاً دیگه وقتشه به این الهام عمل کنم.
امیدوارم همه ی دوستان و هم خانواده ای های عزیزم در مسیر دریافت و عمل به الهامات قلبی مون بیش از پیش فعال باشیم.
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 9
بنام خداوند هدایت گرم که لحظه به لحظه من را در جهت رشد و پیشرفت در کارها و برنامه ها و امورات زندگیم هدایتی میکند.
درود و وقت بخیر خدمت استادان نازنینم و دوستان عزیزی که با خواندن کامنت های زیبا و پر محتواتون به درک و آگاهی بیشتری هدایت می شوم و یاد میگیرم ممنون و سپاسگذارم
من همیشه و همیشه برای هر کاری از خداوند هدایت میطلبم و زیاد سوال میپرسم و سعی میکنم سکوت کنم و با صدای سکوتم صدای سکوت نرم و لطیف خداوند رو بشنوم
از وقتی با این آگاهی ها آشنا شدم سعی و تلاش میکنم گوش و چشمم را بسمت این هدایت ها باز کنم که البته سعی میکنم ..این هشیاری برای درک این هدایت ها هم بلطف خداوند انجام میشه .. مثلا از خواندن کامنت های دوستان عزیز و نازنینم و یا همچنین از نوشته های متن توضیحات فایل ها توسط خانم شایسته ی عزیز و نازنینم هزاران بار به خواسته ام برای نوشتن هدایت شدم
در مورد کارها و برنامه هام و یا حتی خرید کردن و آشپزی و خوابیدن و بیدار شدنم و حتی یک چیزهایی که گم میکنم فوری هدایت میشم .. همیشه هم میگم خودش پیداش میشه و خودش با پای خودش میاد پیشم . واقعا هم همینطوری میشه
و یا مثلا همیشه از خداوند خواستم که همیشه در زمان و مکان و همزمانی های درست و مناسبی هدایت بشم تا بهترین اتفاقات قشنگ و همزمانی ها رو تجربه کنم ..
یکی از اون داستان های همزمانی ها و زمان و مکان درست و مناسب جادویی و هدایت ها و یا الهام قلبی که همیشه به یاد میآورم این بود که…
خرداد سال 99 با یکی از دوستام که قبلنا توی آموزشگاه رانندگی همکار بودیم و بعدها مربی یوگا شده بود خیلی هم مدار و هم فرکانس بودیم یک روزی تصمیم گرفتیم بریم شمال و کنار دریا مدیتیشن و حرکات یوگا رو انجام بدیم . به یکی از دوستام که توی شمال ویلا داره و اغلب هم آنجا زندگی میکنند تماس گرفتم .. به نسرین زنگ زدم و گفتم با مصی داریم میایم رویان کار داریم به تو هم یک سری میزنیم .. نسرین خیلی خوشحال شد و گفت برای ناهار منتظرتون هستم …
بهش گفتم نسرین جان ما میخوایم تفریح کنان بیایم و میخوایم از دیدنی های مسیرمون لذت ببریم و دقیقا نمیدونم چه ساعتی میرسیم خلاصه ما صبح زود از پردیس حرکت کردیم از جاده هراز رفتیم اینقدر توی مسیر بهمون خوش گذشت که حد نداشت توی مسیر فایل های استاد رو با هم گوش کردیم . کلی آهنگ های زیبا گوش کردیم بخصوص اینکه ماشین دوستم یک سیستم صوتی فوق العاده عالی داشت که لذت شنیدن موسیقی رو صد چندان میکرد . مدیتیشن های سپاسگذاری یوگا رو گوش میکردیم خلاصه همینطوری که توی مسیر بودیم در یک جایی بخاطر تعمیرات جاده یک ترافیکی پیش آمده بود که شاید یکی دو ساعتی طول کشید تا از آن ترافیک عبور کنیم .. دیگه خسته شده بودیم . دوستم گفت ی جایی پیاده بشیم و یک چیزی بخوریم استراحت کنیم ..
البته دیگه نزدیکی شهر نور و
شهر رویان بودیم ..
منم بهش گفتم باشه ولی بذار هدایت بشیم ببینیم کجا توقف کنیم که برامون خوب باشه
همینطوری که میرفتیم جلو مصی میگفت چطوره همینجا وایستیم ..
یک نگاهی کردم و بهش گفتم .. نه
اینجا جایی نیست که به دلم بشینه .
بازم یکمی رفتیم جلوتر ..
بازم مصی گفت اینجا خوبه ؟؟؟؟
بهش گفتم .. مصی جان !!! بقول عباسمنش بذار هدایت بشیم . عجله نکن . آنجایی که باید استراحت کنیم میدونم یک جای خیلی عالیه ..
مصی با شوخی و خنده گفت .. دیگه داریم میرسیم رویان..
در نزدیکی شهر نور
همینطوری که داشتم سمت راستم و نگاه میکردم و آن درختان سرسبز زیبا رو میدیدم یهویی چشمم افتاد به یک دریاچه !!
گفتم مصی جان همینجا ها پارک کن ..
گفت اینجا !! ؟؟؟ اینجا چی داره !!!
گفتم اینجا . ی چیزی داره که اگه ببینی آنوقت میفهمی که خداوند چطوری هدایت مون کرد ..
پیاده شدیم و وسایل زیر انداز و مقداری هم نان و تخم مرغ پخته و کتلت و گوجه فرنگی و میوه و فلاکس چای رو برداشتیم در واقع میخواستیم صبحانه بخوریم .. اون درختان و چمن سرسبز کمی از سطح خیابان با ارتفاع کمی بالا بود . یعنی چند تا پله بود .. وقتی رفتیم بالا .. مصی گفت وووواااای خدایاااااا اینجا دیگه کجاست !! اصلا از توی خیابان معلوم نبود ..
بهش گفتم دیدی هدایت شدیم ..
بچه ها اگه بگم چه جایی بود باورتون نمیشه !!!!
دقیقا انگار رفته بودیم پرادایس
دریاچه ی زیبا که رنگ آسمان. آبی روی سطح دریاچه افتاده بود .. آن تهههه دریاچه دقیقا مثل درختان سرسبز روبروی کلبه بود .. فقط کلبه ی روی آب نداشت !! بخدا دقیقا دیدن چنین منظره ای رو فقط توی سریال زندگی در بهشت دیده بودم .. نمیدونم پارک دریاچه ای بود . چی بود متوجه نشدم ولی در اطرافش چند تا خانه ی فوق العاده زیبای سقف شیب دار داشت چند نفری اون دورتر با ماشین آمده بودند
تعدادی هم اردک و غاز های گردن بلند آواز میخواند . بخدا یک لحظات رویای و جادویی بود که نگم براتون ..
برای این زیباییی ها و نعمت های بیکران الهی مدام سپاسگذاری می کردیم بعدش چند لحظه ای که اونجا نشستیم یهو دیدیم که او ن غازهای سفید و قشنگ با سر و صدای زیادی اومدن پیش ما و ما همینطور با لذت براشون نون مینداختیم تا بخورن
خدایااا شکرت همین الان به اون قسمتی که داستانشو نوشتم هدایت شدم .. چقدر خوبه ردپاهامو رو میتونیم توی کامنت هامون پیدا کنیم.. همش داشتم فکر میکردم که چه سالی این سفر رو داشتم !!؟؟ واقعا خدا رو شکر میکنم که اینجا حضور دارم و ردپاهامو پیدا میکنم ..
داستانشو توی سفر نامه خرداد سال 99نوشته بودم
سی و نهمین روز از سفر نامه 39
مصاحبه استاد عباسمنش قسمت 6
یکی دو ساعتی آنجا نشستیم از مناظر رویایی آنجا لذت بردیم
گفتم مصی جان !!! آنقدر این سریال زندگی در بهشت رو دیدم که جذبش کردم
خلاصه یکی از هدایت ها و الهاماتی که به نرمی در قلبم الهام شده بود این سفر دو روزه با دوستم بود . خدا رو شکر خیلی بهمون خوش گذشت
خلاصه رفتیم خونه ی دوستم ( روبروی پارک سیسنگام صلاح الدین کلاه ).نسرین دوست عزیزم آنجا هم برامون مرغ سوخاری توی فر درست کرده بود .. عصری هم رفتیم کنار دریا دیدن دل انگیز غروب خورشید ..
واقعا لذت بخش ترین سفر یهویی بود که در کنار دوست قدیمی ام داشتم خدایااا شکرت که امروز هم به یادم آوردی که با به یاد آوردن خاطرات خوب گذشته باز هم میتونم هدایت های خداوند رو ببینم و بشنوم و عمل کنم خدایاا شکرت
شبش هم رفتیم کنار دریا وای چه صدای موجی
مردم انگار نه انگار که در آن شرایط حساس کنونی بودن … ( بقول استاد ) زمان پندمیک
بزن و برقص و آهنگ های شاد گذاشته بودن و می رقصیدن
فردا صبح زود هم دوباره برای دیدن طلوع خورشید رفتیم دریا..
دریا آبی صاف ولی جلوی ساحل صدای موج ملایم و زیبا که واقعا گوشو نوازش می کرد و آهنگ مینواخت و باد اون صدارو زیباتر جلوه میداد …..
بعد از اون روز که کلا آفتابی و گرم وسوزان بود..
شبش یک طوفان عالی زیبا رو دیدم
یعنی آنقدر تغییرات آب و هوایی زیاد بود که فرداش باران و مه و ابری بود
خدایا اصلا نمیشد چشم از این زیبایی ها برداشت
دقیقا مثل سریال زندگی در بهشت .. آن قسمتی که استاد از آن صحنه هایی که مه روی دریاچه بود برامون فیلم گرفته بودند رو دیدم!!!!
خدایااا شکرت امروز هم به خاطرات و الهامات گذشته ام هدایت شدم و و هم اینکه به کامنتی که نوشته بودم هدایت شدم خدایاا شکرت
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
سلام و عرض ادب خدمت استادان عزیزدلم
من اکثرا سعی میکنم ک ب الهامات ک درمورد سایت و گوش دادن و نوشتن و نت برداری از فایل های سایت عمل میکنم و نتایج بهتر میشه
ولی آخرین باری ک ب الهاماتم عمل کردم انجام کارهای ب تعویق افتاده بود ک منو بسیار تغییرداد ک قشنگ جنس تغییر و اتفاقات رو حس میکردم اتفاقاتی داشن میفتاد و شجاعتی از بروز داده شد ک قبلا پشتش قایم شده بودم و اگ شاید قبلا بود این شجاعت رو بروز نمیدادم
(موضوع بحثی هست ک توخانواده پیش آمد و من بدون درنظر گرفتن حذف شدن یا طردشدن حرفمو زدم و کاری ک ب نظرم درست بود رو انجام دادم و البته اوضاع خوب نبود ولی از طرفی بعدش اتفاقاتی پیش آمد پشت سر هم ک جنسش از جنس معجزه بود ک قبلا من اینطور سریع برام رو ب روال و ب دلخواهم رخ نداده بود )
الان الهامی هست ک ب قول شما شاید غیر منطقی باشه ولی قطعا درآینده ب سود منه طبق خواسته هام..ب این خاطر میگم غیرمنطقی ک ب شرایط الان من نمیخوره
والهامم اینه ک زبان یادبگیرم و فعلا ایده م اینه ک باهمین اپلیکیشنی ک توگوشیم هست شروع کنم
بنام خدا
سلام استاد خوبم حدیث هستم
استاد اول اینکه اصلا راجب الهامات هیچ پیش زمینه ای نداشتم وبعد از آشنایی نسبی با شما من همیشه فکر میکردم الهامات چیز عجیبی هست و هرکسی نمیتونه دریافت کنه تا اینکه با شما بیشتر آشنا شدم و از دوره ها استفاده کردم و فهمیدم که اصلا اینطور نیست خداوند هر لحظه در حال هدایت ماست و ما برای کوچکترین کارهامون تا بزرگترینش میتونیم از خدا کمک بگیریم و سوال کنیم و خداوند هم جواب رو به ما بگه…وقتی توی کامنتا خوندم بچها برای اینکه امروز چه غذایی درست کنن و از مثلا از کدوم مسیر برن و چیزهای روزمره از خداوند هدایت میخوان منم شروع کردم و دقیقا برای کارام از خدا سوال کنم و چقدر جالبتر و قشنگت تر و راحتتر میشه همه چی.
درواقع شاید قبلا هم ناآگاهانه از این نیرو استفاده میکردم ولی نمیدونستم .
الان برای بیشتر کارهام و جاهایی که دو دلم که کدوم کارو یا کدوم مسیرو برم از خدا سوال میکنم
و استاد فهمیدن پاشنه آشیل هم درواقع الهام خداوند هست وقتی من سوال میکنم که خدایا مشکلم چیه و چندساعت بعد چراغی توی ذهنم روشن میشه و بهم میگه مشکلم چیه الهام خداوند هست که منو آگاه میکنه به ضعف هام به پاشنه آشیل و اشتباهاتم…و خدایا این روزا چقدر داری با من حرف میزنی و بهم میگی مشکلم چیه ..
البته که الهامات غیر منطقی هستن و من چندبار گوش نکردم و ضرر کردم ولی الان تقریبا فهمیدم جنس الهام رو …یه جورایی فهمیدم حسشو…و اینکه برا بقیه چیزا اگه این حسو داشته باشم باید بهش عمل کنم…
مثلا خیابونی که همیشه رفت و آمد میکردیم برا ساخت و ساز بسته بود و ما مدتی از یه مسیر دیگه رد میشدیم یه روز الهام گفت از مسیر قبلی برو من گوش نکردم درواقع با همسرم بودم و میدونستم اگه بگم قبول نمیکنه و نگفتم و از مسیر جدید رفتیم و دیدیم که بسته هست دوباره دور زدیم کلی راه برگشتیم تا از مسیری که الهام گفته بود ردبشیم…
با وجود اینکه یوگا رو دوس دارم ولی هی الهام میگه برو فیتنس ولی من گوش نکردم والان دوهفته هست که شرایطی برام پیش اومده که نتونستم توی تایمی که یوگا هست باشگاه برم و برعکس تایم فیتنس که طرف صبح هست و بچها مهد هستن رو میتونم راحت برم و به بقیه کارامم برسم…هنوز شروع نکردم نمیدونم چرا مقاومت دارم با تغییر…یکم سخته.. ولی وقتی میرم دیگه تموم میشه و اوکی میشم…
و اینکه استاد خوبم این روزا کلی چراغ داره تو ذهنم روشن میشه و دارم با خودم بیشتر به صلح میرسم و بارها از دوشم برداشته میشن…من مدیون شما هستم تاااااا همیشه ..چون اگر آموزه های شما نبود من کلی تو درو دیوار بودم و چقدر خودمو اذیت میکردم برا مسائل روزمره ولی الان برعکس قشنگ انگار خودشناسی داره بیشتر میشه امروز اگه ذهنم درگیره به مسئله هست نهایت فرداش چراغ تو ذهنم روشن میشه و حکمتشو درک میکنم و کلی اروم میشم ..و البته تمرین هایی که توی پروژه هست رو اگه انجام بدیم همین تمرین ها باعث خودشناسی بیشتر ما میشن …تشکر استاد خوبم خانم شایسته عزیزم و دوستان خوبی که کلی از کامنتاتون چیز یاد میگیرم..خدا حفظتون کنه برام …
خدا جونم از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرت بدر آید..
سلام به استاد عزیزم و مریم جان خیلی شایسته. قبلا بارها شده بود ایده ای بذهنم میومد و نمیدونستم اجراش کنم یا نه، قبل اشنایی با استاد، اما بعد از اشنایی با استاد تازه درمورد الهام قلبی و هدایت شنیدم ویه چیزایی یاد گرفتم. اخرین باری که اخیرا طبق هدایت کاری رو شروع کردم ، چندماه پیش بود که برای گرفتن لایسنس یه رشته دست بکار شدم دانشگاه ان رشته رو ثبت نامکردم وکتابش روگرفتم ودارم میخونم. من همیشه به این رشته علاقه مند بودم اما فکر میکردم میتونم بعدها برم سراغش، چون یکی از پیش فرضهاشم داشتن سطح زبان بالا هست، یکم میترسیدم سمتش برم و از طرفی خوب رشته ای که سالها داخلش کار کردم هم دوست دارم. وقتی بعد دوران حاملگی وبچه داری فرصت اینکه دوباره اپدیت کنم خودم و سر کار برم پیش امد، داشتم فکر میکردم چیکار کنم، یهو همسرم گفت چرا همون رشته مشاور املاک رونمیری؟! ومن گفتم واقعا؟!!! و بعد بخدا گفتم خدایا واقعا درست الان برم سراغش یانه، اگر درست منو هدایت کن بهم نشونه بفرست، و حالا یکی یا دوتا نشونه امد که قطعا فهمیدم اره باید برم ودیگه نترسیدم.
انا الان که وسط خوندن درسهای ان هستم ، وخوب یکم طولانی تا ان مدرک رو بگیرم هم بخاطر ضعف زبانم هم کارهای زیاد خونه وبچه داری. دوتا فکر دیگه این وسطا سراغم امد، یکیش این بود جایی برم سر کار که هم فروشندگی رو یاد بگیرم هم زبانم بهبود پیدا کنه سریعتر، و یکی دیگه که وقتی بهش فکر کردم دیدم تو جهت ایده الانم نیست و هم نیاز به پول داره که من الان ندارم، بنابراین انو فراموش کردم. اما واقعا نمیدونم ان ایده کار فروشندگی رو برم داخلش یا نه، آیا از طرف خداوند بوده یا نه، فعلا دارم بخدا میگم خدایا اگر باید اینو برم منو هدایت کن.
واقعا بچه هایی که بازو هدایت شون قوی وراحت ان ارتباط رو باخداوند دارید، از کجا میفهمید وقتی به چیزی میاد تو ذهنتون ایده الهامی خداوند یا از طرف شیطان. میدونم ایده شیطان با ترس همراه. من نگران اگر دنبال کار فروشندگی برم نتونم درسم رو بخونم و ازون چیزی که دوست دارم عقب بیفتم. دوستان اگر چیزی بذهن تون رسید لطفا من رو راهنمایی کنید.
وقتی ان نشونه رو فهمیدم که سراغ این رشته برم باوجود همه سختی هاش، خییییلی حس خوب داشتم چون اولین بار بود صدای خداوند رو واضح میفهمیدم وتونسته بودم ازش جواب بگیزم ، خیلی خیلیییی خوشحال بودم.
امیدوارم وقتی یه سال دیگه این متن رو بخونم در بهترین مکان باشم
درود بر شما استادان عزیزم.
یادمه وقتی این فایل را برای اولین بار شنیدم، به خودم گفتم چه حیف کاش من این حرف ها را 10 سال پیش میشنیدم، تا باورهای مناسب در مورد سربازی ایجاد کنم و منم سربازی نمی رفتم.
اما خب این فایل حاوی درس های بزرگتری هست. تا تجربه یک سربازی.
تمرین این قسمت:
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
آخرین الهام درونی این بود سر پسر تو ببر.
سایت خودتو که 3 سال هست براش زحمت کشیدی، شب ها تا دیر وقت بعد 14 ساعت کار تو معدن سخت، نشستی و سایت را بروز کردی، یا اون دورانی که با علاقه تمام میومدی خونه و می نشستی پای راه اندازی سایت؛ این جایی که فکر میکنی تو بهش وابسته هستی را فدای راهت کن.
استاد شاید مثلا ارزش این سایت 3 الی 4 میلیارد تومان باشه، ولی من اگر مسیری که دوست دارم را طی کنم، از هر قرار داد میتونم 1 تا 2 میلیارد تومان در آمد زایی داشته باشم، تقریبا سالانه 10 الی 12 میلیارد میشه. تو فاز اول 1 الی 2 ساله.
اما نکته ای که خداوند همیشه میخواهد بیادم بیاورد اینه:
● سایت نیست. منم روزی میرسونم.
● دوستت نیست، من از طریق اون بهت خیر می رسانم.
● پدرت نیست، منم از طریق ایشان برات ماشین پیدا میکنم. کار میکنم.
● مادرت نیست، منم برات ثروت مناسب را تامین میکنم.
● همسرت نیست، منم دارم بهت عشق می ورزم.
پس نه تنها سپاسگزار آدمها و سایت باش، بلکه در درون و تنهایی هایت باید بینهایت سپاسگزار من باشی.
با اشک ذوق میگم. این قسمتی بود که ماها گم شده بود، بیاد نمی آوردم چرا نمیتونم مجددا به احساس خوب دائمی برسم.
تواضع در برابر خداوند و بیاد آوردن این موضوع که هر آنچه هست از خداوند هست.
شاید تمام حرفی که میخواست بهم بزنه، همین بود.
همین که باز بیاد بیاورم هر انچه دارم از خداوند است.
هر انچه دارم از خداوند است. تمام هدایت ها از خداوند است. خداوند کسی است که اگر آسمان ها و زمین را مسخر من ساخته. و وظیفه ی خودش کرده است که مرا هدایت کند.
خداوند قسم خورده خیر و شرّ من را به من الهام میکند.
ولی من باید همواره بیاد بیاورم که همه اش به اذن و اجازه ی الله یکتا بوده، هست و خواهد بود.
بنابراین پاسخ به نتیجه ایمان بیشتر بود.
ایمان به اینکه:
رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَهٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّـهِ وَ إِقامِ الصَّلاهِ وَ إِیتاءِ الزَّکاهِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ
مردانی که نه “تجارت” و نه “معاملهای” آنان را از یاد خدا و برپاداشتن توجه و ادای زکات غافل نمیکند؛ آنها از روزی میترسند که در آن، دلها و چشمها زیر و رو میشود.
نور – 37
3. در قسمت نظرات بنویس:
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
“گوش دادن:”
● دیشب از دور داشتم به گلی که تازه خریدیم نگاه میکردم و متوجه حال نا میزونش شدم.
حسم گفت برو سمت و دست بکش روی یکی از برگ هاش.
این کارو انجام دادم و بله متوجه شدم که شته گرفته.
بعد از چت جی پی تی راهکار خواستم و یک راهکار منطقی به من ارائه داد، در صورتی که خودم می خواستم پشه کش بزنم.
● امروز به هدایت الله عمل کردم و وقتی پدرم در مسیر خواسته ام قرار گرفت، و دنبال ماشین برای من رفته بود، بجای توجه نکردن به این نشانه توجه کردم، عمل کردم و ماشین خوبی پیدا کردند برام.
در راستای همین هدایت، ماشینم یکم خورده کاری داشت انجام دادم.
در راستای همون هدایت، وقتی ماشینم خراب شد، دقیقا مثل مریم خانم که میگفت ما میخوایم بریم آمریکا، ماشین نیاز نداریم دیگه، گفتم من ماشینم میخواد عوض بشه، دیگه متعلق به من نیست. و از این 206 رها شدم.
● در راستای درخواستم خداوند 2 مشتری برای من ارسال کرد امروز. یکی را بهش فروختم.
● در راستای هدایت الله یکتا، بدهی های شرکت را پرداخت کردیم.
● در راستای هدایت الله به یکی از بدهکاران خودم شماره کارت دادم و گفتم 1 سوم بدهی ات را برای من واریز کن. خدا بهم گفت قسمت بندی کن تا تسویه کنه.
●
گوش ندادن:
● به من گفت دیگه وارد بخش عقل کل نشو… ولی من برای بالا رفتن امتیازم در بخش عقل کل، باز هم وارد شدم.
در نتیجه تمرکز از روی مسیر خودم برداشته شد و روی مسیر دیگران رفت.
میدونم که باید تمرکز روی خودم داشته باشم، ولی غرق سوالت بچه ها میشم. توجهم از روی کسب و کار خودم کامل بزداشته میشه.
از روی هدایت الله برداشته میشه.
● برای مهاجرت مثلاً به من میگه که پاشو الان فلان کارو انجام بده ولی همیشه من این میاد تو ذهنم که خب من الان پول کافی برای مهاجرت ندارم من هنوز اون درجه از موفقیتی که نیاز داشتم و تو ایران به دست نیاوردم من الان اون حد دست موفقیت مالی که دوست داشتمو به دست نیاوردم. و ترس هایی که در ذهنم می آید.
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
● حداقل احساسی که داشتم این بود که احساس خوبی داشتم نسبت به انجام اون هدایت.
مثلاً وقتی که به من گفت که به اون بدهکارت پیام بده به مبلغ بنویس براش این کارو با ایمان انجام دادم و برای ایشون ارسال کردم.
و وقتی این کارو انجام دادم یه احساس خوب یه حس خوبی تو درونم گفت: آفرین نگران نباش، من پولتو بهت میدم.
یه وقتی که به من گفت دیگه الان نباید سراغ کار قبلیت بری و باید توجه و تمرکزتو بذاری در مسیری که هستی. و یک مسیر جدید به من معرفی کرد.
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
هنوز این مورد را درک نکردم. یعنی متوجه نمی شم که دقیقا اون الهام چیه؟
به خدا توکل دارم و هر اقدام کوچک، قدم کوچکی را بر می دارم.
به وقتش امیدوارم با ایمان اون عملی که باید را انجام بدهم. نترسم و عمل کنم.
سوالات این قسمت واقعا تاثیر گذار بود.
ان شاءالله خداوند هدایتم کنه هر چند وقت یکبار بیام هم این فایل را گوش بدهم، هم ابن سوالات مناسب را بپرسم تا رشد کنم.
عاشقتونم استادان عزیزم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام خدمت استاد و خانم شایسته عزیز
من حدود یک ماه پیش ک از بچهها ی دروازه قدم هستم داشتم فایل استاد رو گوش می دادم ی حسی آمد و گفت ترشی خانگی بندازم منم چون توان و تکامل داشتم شروع کردم به درست کردن ترشی ک ب لطف الله و آموزش استاد عباس منش توی یه ماه حدود دو یا سه میلیون فروش داشتم الان هم ی الهامی دارم ک مثل استاد عباس منش این شغل سخنرانی و داشته باشم
در پناه الله مهربان شاد و تندرست و ثروتمند باشید
به نام خداوند یکتا
سلام به استادعزیز،مریم گلی و همه ی دوستان خوب همفرکانسی
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
این چند وقت الهامات زیادی بهم شده که سعی کردم به آن ها عمل کنم که نتایج خیلی خوبی هم داشته اخربن الهامی که شد انجام دادم و دارم نتیجه هاش رو کم کم میبینم ثبت نام کلاس های فاز1 معماری بود که اصلا تو ذهن خودم نبود ولی یهویی بهم الهام شد و من هم بدون هیچ مقاومتی سریع بهش عمل کردم ثبت نام کلاس ها رو انجام دادم و فردا هم جلسه سوم کلاس هست که دارم میرم و تا الان کلی به درک معماری، علم معماریم اضافه شده و همین ثبت نام کردن کلاس ها داره درهای دیگه ای رو برام باز میکنه که کلی رشد و پیشرفت درش هست که تو بازده زمانی بزرگتر مشخص میشه و نشون هاش داره میاد که کلی پیشرفت هاب خوبی درراهه البته اگر پر قدرت با توکل به خداوند جلو برم و میون راه جا نزنم
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
تجربه که خیلی دارم ولی اگر بخوام مثال بزنم از هر دو مورد مثلا یکی از مهمترین جاهایی که به هدایت گوش نکردم و پشت گوش انداختم زمانی بود هدایت شدم برم و پایان نامه رو تکمیل کنم و مدرک معماریم رو بگیرم ولی من به دلیل ترس های ذهنی که داشتم 6 ماه اینکار رو به تعویق انداختم و بعد 6 ماهم به دلیل اخطار از دانشگاه رفتم تو دلش
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
بعد از انجامش دیدم چقدر اون ترس ها مسخره و توهمات ذهنم بودن و الان که چند سال از گرفتن مدرکم میگذره میبینم که چقدر تو این سال ها رشد و پیشرفت کردم و اگر همون موقعی که هدایت اومده بود بهش عمل میکردم جایگاه فعلیم خیلی بالاتر بود و به خواسته های بیشتری رسیده بودم
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
یه الهامی اومده که چند روزی هست دارم بهش عمل میکنم و انشاالله وقتی نتایج ملموس شد حتما میام همینجا و راجع بهش برای همه و خودم مینویسم که یادم بمونه دلیل رسیدن به تمامی خواسته هام فقط عمل کردن به الهامات و هدایت های خداوند بوده، هست و خواهد بود
به نام خداوند بخشنده و مهربان
استاد عزیز و گرامی سلام
این اولین کامنت من بعد از حدود 5 سال با شما زندگی کردن شبانه روزی باشماست
الان ساعت 5 صبح هست و من ی دفعه بیدار شدم و این فایل که دقیقا شباهت زیادی به تجربه من داره را گوش کردم و متوجه چندتا پاشنه آشیل درمورد خودم شدم
من هم مثل شما از سن کم به لطف خدا روی پای خودم بودم و کاسب بودم و همیشه پول و درآمد داشته ام
وهمیشه با خودم و اطرافیانم تکرار میکردم و میگفتم من به هیچ عنوان سربازی نمیرم
بعد همه میگفتن آخه نمیتونی گواهینامه بگیری نمیتونی زن بگیری نمیتونی دسته چک بگیری
ولی من اون موقع از قوانین جهان چیزی نمیدونستم ولی به راحتی همه اونها به صورت هدایتی صورت گرفت به راحتی بدون کارت پایان خدمت همه اون کار ها را انجام دادم و تازه مصمم تر شدم که دیگه تحت هیچ شرایطی سربازی نمیرم
تا اینکه ی روز با لصف خداوند اون اتفاق خوبه افتاد و به قول شما حتی قانون کشور تغییر کرد بع نفع من
زندایی من زنگ زد و گفت مژده بده که ی قانونی به نام سه برادری تصویب شده و شامل حال شما میشه
نمیدونید اون روز چه حس عالی داشتم و به راحتی کارت معافیت را گرفتم
این اتفاق برا من همیشه یکی از پر رنگ ترین دستاوردهای من بوده که برا هر کاری ازش استفاده میکنم الان وقتی شما در مورد سربازی گفتین دیدم بهترین موقع برای باز گو کردن برا خودم و شما هست
من خیلی از خداوند و شما سپاسگذارم به خاطر این آگاهی های ناب
امیدوارم این اولین سند من در سایت باشه و بلیط دیدار شما در ایران
البته من خیلی خیلی موفقیت های بزرگ داشتم
ولی فکر کنم به دلیل کمالگرایی که هنوز دارم و باید درستش کنم منظر بودم که مثلا ی اتفاق هیوج باشه که بیام بگم
خوشحالم که امروز این سد را شکستم و کامنت گذاشتم
بی نهایت از خداوند و شما و این سایت سپاسگذارم
سلام و احترام خدمتتون
آخرین الهام برای من مربوط میشه به قطع کردن همکاری ام با یه فروشنده چوب بود که سه سال بود باهاشون همکاری داشتم و دستی از دستان خدا شده بود برای ترقی من ،ولی همیشه در دریافت طلبم از ایشون به مشکل میخوردم.
تا اینکه خدا سه بار بهم الهام کرد که دیگه به درخواست همکاری ایشون جواب مثبت ندم.
ولی من که مشرک بودم ،هی دست دست میکردم و کتک اش را میخوردم
تا اینکه چند وقت پیش به الهام عمل کردم و چقدر الان راضی هستم.
یاد دیروز افتادم
توو یه پروژه دیوار رو با چوب پوشش دادم و کار عالی شد.
رسیدم به کاور کردن لوله های آب که 4تا بود و باید با چوب پوشش میدادم ولی نمیتونستم از جایی زیرسازی رو محکم کنم پس ،تسلیم شدم و به خدا گفتم ،خدا جان تو بگو چیکار کنم
یه حسی بهم گفت عجله نکن ،به وقتش میگه و من کارهامو همینجوری انجام میدادم که یهو خدا اومد و گفت ؛اینجارو اینجوری ،اونجا رو اونجوری ،بعد پیچ و نتیجه خیییییلی عالی شد و اصولی و استاندارد