تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 31


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    یوسف محمدی گفته:
    مدت عضویت: 567 روز

    روز 13 ام از دوره تغییر رو در آغوش بگیر،جلسه نه ام

    به نام خدا

    خدایا شکرت بابت امروز و این لحظه

    از خدا می خوام من همیشه جزو افراد با ایمان و عملگرا باشم

    من چند بار در زندگی‌ام تجربه الهام یا هدایت درونی داشته‌ام. یکی از مهم‌ترین آن‌ها مربوط به مسیر مهاجرت است. وقتی درباره یک کشور فکر می‌کردم، بعد از مدت کوتاهی به‌طور اتفاقی فردی از همان کشور با من ارتباط می‌گرفت. این اتفاق برایم مثل یک نشانه بود.

    احساس می‌کنم هنوز درک کاملی از این نوع هدایت ندارم، شاید چون تمرین کافی نکرده‌ام. اما می‌دانم وقتی قلبم آرام است و ذهنم هماهنگ می‌شود و نجواهای منفی درونم ساکت می‌شود، بهتر می‌توانم مسیر درست را تشخیص بدهم.

    می‌خواهم این توانایی را بیشتر تقویت کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    سپیده آقایاری گفته:
    مدت عضویت: 2106 روز

    با نام و یاد فرمانروای مطلق جهان

    سلام و صد سلام به استاد خوبم، به خانم شایسته‌ی نازنین و به همه‌ی بچه‌های خوب این سایت الهی.

    این فایل واقعاً عالی بود. اولش می‌خواستم بی‌هیچ کامنتی برم سراغ فایل بعدی، اما یه حسی بهم گفت بدون کامنت گذاشتن ازش نگذر. باورتون میشه خودم هم نمی‌دونم چی قراره بنویسم؟ فقط به خدا اعتماد دارم که بهم الهام می‌کنه. الهام همینقدر ساده اتفاق می‌افته.

    در مورد الهام چی بگم؟ هر چی بگم کم میشه. هرچی مقاومت‌هام کمتر میشه، دوتا اتفاق می‌افته: الهام‌ها رو بهتر می‌شنوم و بیشتر بهشون عمل می‌کنم.

    قبلاً فکر می‌کردم الهام چیز عجیبیه، اما هرچی جلوتر رفتم دیدم اصلاً عجیب نیست.

    مثلاً وقتی فکر می‌کردم چطور می‌تونم خونمون رو بیشتر دوست داشته باشم، یه سری ایده‌ پشت سر هم اومد که چطور بهترش کنیم. گام‌به‌گام جلو رفتیم و الان خونمون رو صد برابر بیشتر دوست دارم.

    یا یه دفعه یه حسی میگه برو فلان مرکز خرید، بدون اینکه بدونم چرا، و دقیقاً همون چیزی که مدتهاست تو فکرشم همون‌جا پیدا می‌کنم.

    یا یه وقتایی یه صدا میگه برو این مغازه، بی‌هیچ دلیل، و آخرش دقیقاً همون اجناس مورد نیازم و یه فروشنده‌ی فوق‌العاده که روزم رو می‌سازه، نتیجه‌ی اون الهامه.

    یه وقت‌هایی یه مهارتی رو حسم میگه یاد بگیر، و همون میشه چیزی که بعداً تو کارم به درد می‌خوره.

    گاهی یه مطلبی رو می‌خونم و همون دقیقاً میشه کلید یه مسئله.

    به نظرم هرچی این مسئله رو ساده‌تر بگیریم، ساده‌تر هم پیش می‌ره.

    هرچی بیشتر اجازه بدیم خدا تو بطن زندگی ما باشه و باهاش خودمونی بشیم، اونم خودمونی‌تر باهامون حرف می‌زنه.

    من صبح‌ها که بیدار می‌شم، سعی می‌کنم به خدا جونم بگم: «تو امروز این کارها رو انجام بده، منم این کارها رو انجام میدم.»

    و واقعاً همیشه برام انجامش میده.

    مثلاً این هفته باید به چند هزار نفر ایمیل می‌فرستادم. همیشه این کار برام سخت بود و وقت زیادی می‌گرفت.

    به خدا گفتم یه راه بدون هزینه و ساده و حرفه‌ای می‌خوام. قدم‌به‌قدم هدایتم کرد به یه شرکت که بهم 2000 تا ایمیل رایگان داد و کلی چیز جدید هم یاد گرفتم.

    این‌ها همون الهامات الهیه؛ چیزایی که وسط روزمرگی‌ها اتفاق می‌افته.

    یا یه اتفاق جالب:

    می‌خواستم وقت سفارت بگیرم. اولش می‌خواستم 16 دسامبر بگیرم، اما تا بجنبم پر شد و وقت 22 دسامبر گیرم اومد.

    اولش ناراحت شدم، اما خدا جونم بهم گفت ناراحت نباش، ویزات زود میاد، مگه به این چیزاست؟

    هفته‌ی بعدش از out of nowhere یه سفر هیجان‌انگیز از 12 تا 19 دسامبر جور شد که اگه وقت سفارتم 16 بود اصلاً نمی‌تونستم برم و دلم می‌سوخت.

    این‌ها دقیقاً همون الهامات الهیه، کارای خدا، نقشه‌های پروردگار.

    اما مشکل ما چیه؟ تقلا و مقاومت.

    خیلی وقت‌ها اولش برای کاری مقاومت داشتم، اما وقتی کنار گذاشتم و رفتم انجامش دادم، دیدم چقدر تجربه‌ی خوبی بوده.

    خدایا شکرت برای این رزقی از آگاهی که نصیبم کردی.

    در پناه رب العالمین باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    ساناز گفته:
    مدت عضویت: 146 روز

    درود بر استاد عزیز

    و خانواده بزرگ عباسمنش

    1_ به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    مدتی بود که با یکی از عزیزانم ارتباط نداشتم و هر دو مقاومت داشتیم برای پیش قدم شدن، تقریبا تمام سعیمو میکردم که هر کسی در این مورد ازم سوال میپرسه قانعش کنم که حق با منه و بزرگترم و ایشون باید بیاد جلو….

    یک هفته قبل از تولد اون عزیز، یهو به دلم افتاد که برای تولدش براش پیام تبریک بفرستم، البته هنوز دو دل بودم و مقاومت داشتم،

    فکر کنم دو روز مونده بود به تولدش، یهو به دلم افتاد که به جای پیام دادن، بهش زنگ بزنم و پیش قدم بشم برای ارتباط دوباره..

    مدام به خدا میگفتم راه درست رو نشونم بده،

    اینکه اون چه برخوردی میخواست با من داشته باشه اصلا برام مهم نبود، فقط توکل کردم به خدا و از خودش خواستم که هدایتم کنه تا اینکارو انجام بدم، چون هم خیلی دلم تنگ شده بود و هر چی فکر میکردم ادامه ی این کارو دوست نداشتم..

    خلاصه روز موعود رسید و من از صبح با خدای خودم حرف میزدم و ازش خواستم همه چیز خیلی عالی پیش بره و داستان جوری پیش بره که من اصلن فکرشم نمیکنم،، به هر حال تماس رو برقرار کردم و اون عزیزدل جواب نداد و من دو بار پشت هم تماس گرفتم و قطع کردم..

    بعد از تماس مدام رو ذهنم کار کردم که این جواب ندادن، فقط یه دلیل میتونه داشته باشه، اونم اینکه سرش شلوغ بوده و نتونسته پاسخ بده و همین.

    حالم خوب بود و فقط به همین مسئله فکر میکردم، بعد از 20 دقیقه دیدم تماس گرفت…

    با خوشحالی جواب دادم و اینقدر از برخورد گرمش متعجب بودم و هیجان زده که یادم رفته بود برا چی زنگ زدم، خلاصه خودمو جمع و جور کردم و کلی حال و احوال و ایشون هم با گرمی تمام جوابم رو میداد انگار نه انگار که دلخوری بوده و هیچ.

    میخوام اینو بگم، این تجربه‌ ی خیلی شیرین یه بار دیگه عظمت و بزرگی خدا رو به من نشون داد،

    اون آدمی که بارها پشت سر من حرف زده بود و خیلی زیاد ازم ناراحت بود، به گرمی تمام برخورد کرد و من واقعا خداروشکر کردم و ایمانم محکم تر شد که

    فقط اوست که باید ازش بخوام،

    بخواهم تا به من داده شود،

    بخواهم تا هدایت شوم،

    بخواهم تا بیشتر دوستم داشته باشد،

    و اجازه بدم تا نشانه هاش به من نشان داده شود،

    و الهامات درونی ام رو هر لحظه دنبال کنم تا ببینم که در نهایت به نفع من است.

    خدایا هزاران بار شکرت برای تک تک لحظه هایی که کنار بودی و هستی.

    من رو هر روز بیشتر هدایت کن،

    و سپاس گزارم که منو به این مسیر هدایت کردی،

    تا بیشتر و بیشتر بهت ایمان بیارم.

    خدایا فقط به تو توکل میکنم و فقط از تو یاری می جویم.

    استاد عزیزم ممنونم از فایلهای پر مهرتون

    شما دست خداوندی در زندگی من

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    مهیار ضیائی گفته:
    مدت عضویت: 3604 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    پروردگارا تنها تو را می پرستم و فقط از تو یاری می جویم

    پروردگارا مرا به راه راست به راه آنان که به آنها نعمت دادی هدایت فرما

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم گام عزیز

    خدارو شکر می کنم برای این فایل بی نظیر و فوق العاده

    واقعا استاد هرچقدر به این جلسه و تمرینش فکر می کنم هزاران جواب میاد توی ذهنم و هرچی دارم عمیق تر میشم دارم می بینم که واقعا هرچی دارم از هدایته هر چی و هر چی و ایمانم داره بیشتر میشه که آروم باشم چون در مسیر هدایت الهی هستم و همه چیز بهتر و بهتر میشه

    یعنی چند وقت گذشته رو مرور می کنم یه عالمه نتایج عالی گرفتم که به خاطر عمل به الهاماتی بوده که داشتم و نتایج اینقدر نزدیک اتفاق افتاده که کامل ارتباطشون برام قابل دیدنه

    دوست دارم چند تا مثال بزنم

    مثلا پارسال بهم الهام شده بود یه سایت تبلیغاتی بزنم که همون روز هاست و دامینش رو خریدم و روش یه وردپرس و قالب نصب کردم ولی روش دیگه کار نکردم

    بعد امسال که کارمندم اومد برای کارآموزی، همین سایت رو دادم دستش و گفتم روی این چیزایی که بهت یاد میدم رو اجرا کن

    از اونجایی که اون سایت هم در راستای هنر و سایت لیلیکی بود، سایته بین هنرمندا دیده شد و توی یکی دو هفته سایتی که واقعا همه چیش خیلی الهامی بود به درآمد رسید اونم درآمدی که بیش از 30 40 برابر هزینه هایی بود که براش کرده بودم بدون اینکه من کار عجیبی انجام بدم

    خیلی خیلی هرچی دارم فکر می کنم بیشتر داره یادم میاد. چه جاهایی خدا هدایتم کرد یه تماس بگیر با فلانی و اون تماس منجر به کلی نتایج عالی شد برام

    یا همین قانون سلامتی

    بارها الهام شد مثلا فلان چیز رو الان نخور، الان فست برو، الان لیکی گات بگیر و… و چند وقت بعدش دیدم چقدر به موقع بود

    خیلی ازین چیزا داشتم و دوست دارم در قالب تمرین این جلسه هم بنویسم

    تمرین این قسمت:

    اگر می‌خواهی توانایی شنیدن و فهمیدن هدایت الهی را در زندگی‌ات تقویت کنی، تمرین زیر را انجام بده:

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    آخرین و نزدیک ترین الهامم این بود که 400 تا ویدئویی که روی یوتیوب لیلیکی منتشر کردم رو سئو کنم

    2. آیا به آن عمل کردی؟

    بله به سرعت شروع کردم و اتفاقا خیلی خیلی هم دارم لذت می برم از انجامش چون به خاطرش باید کلی چیزای جدید یاد می گرفتم

    طراحی تامنیل رو یاد گرفتم و عالی شدم توش و دارم یکی یکی تامنیل طراحی می کنم و اصلا شده یه مهارت جدید در وجودم و از طرفی هم دارم سئوی خود ویدئو ها رو هم یاد می گیرم و عمل می کنم و از این امکان عالی که دارم بهره می برم

    اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    نتیجه ش شده اینکه کانال یوتیوبمون یهو شروع به یه رشد چند برابری کرده و کلی ویدئو که اونقدرا دیده نمیشد بازدید هاش داره از 10 برابر هم رد میشه و کلی آدما از کشورهای مختلف جهان دارن ویدئو های آموزشی رو می بینن و پیام میدن و نقاشی و طراحی یاد می گیرن و خیلی ها هم دوره می خرن و همه جوره مولد تر شدیم در جهان

    3. در قسمت نظرات بنویس:

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    بیشتر وقت هایی که به هدایت ها عمل کردم منجر به این شده که قبل از یه سری اتفاقات یه سری کارها رو کردم که اصلا نمی دونستم. مثلا قبل از جنگ بهم الهام شده بود سرور ایران برای سایتم بگیرم و گرفتم و موقع جنگ که دسترسی های خارجی داغون بود من با داشتن دسترسی داخلی و در دسترس بودن سایتم توی ایران خیلی راحت کلی دوره فروختم و رشد کردم

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    الهامی که جدیدا خیلی شدید دارم اینه که قسمت های سپاسگزاری دوره هم جهت با جریان خداوند رو گوش کنم که البته شروع هم کردم و الان جلسات 16 و 17 رو گوش کردم و در حال انجام تمریناتش هم هستم

    خیلی سپاسگزارم استاد عزیزم

    این تمرین رو خیلی دوست داشتم و به لطف خدا متوجه شدم چقدر دارم به الهامات عمل می کنم و دیدن این نتایج خیلی ایمان و شجاعتم رو بیشتر کرد برای عمل کردن مطمئن تر به الهاماتم

    بی نهایت شاکر و سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    ماریا اکبری گفته:
    مدت عضویت: 2128 روز

    به نام مهربان پروردگارِ سخاوتمندم که هدایتم کرد به سمت این سایت توحیدی تا با شنیدن این آگاهی ها و عمل به قوانین ،خوب زندگی کنم و کمک کنم جهان جای بهتری برای زیستن باشه

    -ایمان، یعنی تسلیم بودن در برابر ندای الهام و عمل بدون وابستگی به نتیجه یا تحلیل‌های ذهنی

    – نشان دادن ایمان یعنی عمل کردن به الهام حتی وقتی شرایط منطقی نیست

    – هرگاه ندایی درونی احساس می‌کنید که شما را به سمت کاری می‌کشاند، به آن اعتماد کنید، حتی اگر در حال حاضر منطقی نباشد

    – وقتی عمل می‌کنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین می‌کنی که حرف خداوند را بشنوی

    – هر گام کوچک در مسیر الهام، می‌تواند در را به‌روی معجزه‌ای بزرگ باز کند

    – اگر با جریان خدا همراه شوی، او تمام مسیر را برایت می‌چیند حتی مواردی که به نظر غیرممکن می‌رسد، تبدیل به ساده‌ترین راه‌ها می‌شوند

    – نباید شرایط فعلی را به‌عنوان حقیقت زندگی پذیرفت، بلکه باید آن را به‌عنوان بازتاب باورهای فعلی در نظر گرفت که همیشه قابل تغییرند

    – هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست، قوانین کشورها، شرایط، حتی آدم‌ها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید

    – باورها، نه شرایط، واقعیت زندگی ما را می‌سازند.

    – جهان انعکاس ذهن شماست، نه یک واقعیت مطلق.

    این جمله های طلایی رو به عنوان عبارت تأکیدی که باورهامو قوی تر می‌کنه تو دفترم نوشتم

    واقعا خوندنشون قلبمو باز می‌کنه ، یه عالمه حس خوب و اکسیژن بهم می‌رسونه ، امیدوارم این عبارت های توحیدی در ذهنم هک بشه و من بتونم همیشه ازشون بهره ببرم و سرلوحله همه ی کار هام باشن.

    بریم سراغ تمرین….

    تمرین این قسمت: به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید

    خوب بقول استادهرچی بیشتر بشنویم و بهش عمل کنیم عضله ی شنیدن ندای درونیمون قوی تر میشه ،اما من الان اونجایی نیستم که زیاد این الهامات رو بشنوم چون ذهنم هنوز اونقدر آرام نیست ، پر از هیاهو هست و هنوز نمیتونم بین اینهمه صدا ، ندای الله و هدایت های اونو تشخیص بدم اما میتونم به جرأت بگم هرجا که مطمئن بودم این الهام خداوند هست ،هرجا اون الهام انقدر قوی بوده که بالاتر از صداها و نجواهای ذهنم بوده، حتما بی درنگ انجامش دادم ، واقعا و انصافا بدون درنظر گرفتن نتیجه اینکارو کردم و تخیلی های ذهنمو نادیده گرفتم و تماما همه جا نتیجه دلخواهمو گرفتم،به همین خاطر اگر مطمئن بشم این صدا ،صدای هدایت خداوند هیت بی درنگ انجامش میدم

    الان که به گذشته نگاه میکنم ، و تجربیاتی که با الهامات بدست آوردم رو باز بینی میکنم ،میبینم واقعا اون عبارت های تأکیدی بالا رو زندگی کردم و اون نتایج رو خلق کردم .

    این عبارت ها منو یاد عمل کردم میندازن یاد شجاعتی که ایمان به غیب در من به وجود آورده بود

    تمرین این قسمت: به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی آیا به آن عمل کردی؟ شاید موارد ریز زیاد داشتم که الان همشون در خاطرم نیست ، مثلا یهو مسیرمو عوض کردم بی دلیل بعد فهمیدم چقدرراه برام باز شده و من راحت تر به مقصد رسیدم ، یا شارژرمو لازم نداشتم اما قلبم می‌گفت بردارم ، برداشتم بعد دیدم برخلاف تصورم لازم شد

    یامثلا رفتم سراغ خرید یه چیزی درحالی که مطمئن بودم اونجا تو اون مغازه دور افتاده و کوچیک نمیتونم پیداش کنم اما به ندای قلبم گوش کردم و رفتم پرسیدم یهو دیدم دارن

    اما اتفاق بزرگ که با شجاعت به ندای قلبم گوش کردم و یک پرسه ی چند ماهه رو باهاش پیش رفتم پروسه جداییم از شریک زندگیم بود که 18 سال باهاش زندگی کرده بودم و لحظه به لحظه ی اون پروسه بدون درنظر گرفتن نتیجه وبدون کوچکترین دلیل منطقی از اینکه بنفع من پیش خواهد رفت ، من فقط بخاطر ایمان به غیب و عمل به ندای درونیم پیش رفتم و درنهایت این پروسه به بهترین نحو که واقعا برام غیر قابل باور هست پیش رفت ، و خداروشکر همه چیز به نفع من و با صلح و با خوشی تموم شد و من الان دوساله که دارم از این تصمیم لذت میبرم ، جوری خداوند به آسانی و بالذت این قضیه جدایی رو پایان داد که اسمشو فقط میتونم معجزه بزارم و بس.(هیچ قانونی در جهان تغییرناپذیر نیست. قوانین کشورها، شرایط، حتی آدم‌ها قابل تغییرند، اگر شما تغییر کنید)

    خدایا کمکم کن تا هر لحظه با الهامات درونیم با شنیدن صدای تو ، زندگیمو پیش ببرم

    راستش وقتی استاد تو فایل هاشون فرمودند که حتی برا بُر زدن برگهای پاسور هدایت می‌طلبم حتی برا زدن توپ پینگ پنگ هدایت می‌طلبم حسودیم میشه

    میگم خدایا منم می‌خوام به اونجا برسم ، این خواسته در من به وجود اومده چون من فکر میکردم فقط تو شرایط بحرانی و مهم میشه هدایت طلبید وبعد از اینکه این آگاهی ها رو از استاد شنیدم فهمیدم میشه همیشه بااین الهامات زندگی کرد و کیف کرد ازاین میزان گفتن و شنیدن (وقتی عمل می‌کنی به الهامی که داری – حتی اگر منطقی نباشد – شما در واقع تمرین می‌کنی که حرف خداوند را بشنوی)

    خدایا من به هر خیری ازجانب تو فقیرم منو به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت دادی هدایت کن

    خدایا کمکم کن تا تنها ترا بپرستم و تنها ازتون یاری بجویم ،آمـــــــــــین…

    خدایا کمکم کن تا هر لحظه با الهامات تو زندگی کنم

    سپاسگزارم از شما استاد عباس منش عزیزم ومریم جون عزیز که این آگاهی ها رو دراختیارمون قرارمیدین

    سپاسگزارم از مهربان پروردگارم که هدایتم کرد به این آگاهی ها

    دوستتون دارم و عشق برای خانواده بزرگم در سرزمین توحیدی عباس منش.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    سونیا نوری گفته:
    مدت عضویت: 763 روز

    بنام خدایی مهربان

    سلام به همه دوستان خوبم و استاد عزیزم

    پروژه تغییر جلسه هشتم

    خداره صدهزار مرتبه شکر برای این همه آگاهی که درین سایت وجود دارد.

    داستان هدایت در همه موضوعات واقعا که خداوند مارا هدایت می‌کند.

    وقتیکه خداوند هدایتت میکنه اولین نشانه اش آرامشت است .

    هدایت خداوند همیشه مطابق توان ما است یعنی هیچ هدایتی بیرون از میزان توانایی ما نیست .

    خداوند همیشه پلان های زنده‌گی ما را میچینه بشرطی که ما عملگرای داشته باشیم .

    تمرین

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    همیشه که به الهامات که شنیده یم عمل کردیم اما در بعضی مواقع ممکن است که عمل نکرده باشم آخرین بار یکه عمل کردم نصب یک لایحه برای جذب بعضی از افراد به بزنس که میکنم بود .

    و خداره شکر خیلی خوب نتیجه داد .

    حتا در موضوعات خیلی کوچک خداوند مارا هدایت می‌کند، چی برسه به موضوعات بزرگتر.

    هدایت های خداوند درین روزها اینست چهار ساعت کارکردن روی خودم ، پروژه تغییر، و دسته باورهای ثروتساز

    خداره صدهزار مرتبه شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    فهیمه رمضان نیا گفته:
    مدت عضویت: 1200 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام و درود به استادجان ودل ومریم بانوی عزیزم.سلام به دوستان توحیدی ام در خانواده ی بزرگ عباسمنش

    اول از همه یه سپاسگزاری ازنوع خاص و ویژه از خدایی دارم که صدای مارو میشنوه و خواسته هامو اجابت می‌کنه خدایا شکرت بابت اینکه دیشب دوره ی عزت نفس در پروفایلم نشست و من الان خوشحال ترینم

    خوب واسه تمرین همین فایل همین بس که دوره ی عزت نفس حدود. یک ماه هست که از چپ و راست داره سرراهم قرار میگیره و مدام هدایت میشدم که باید این دوره رو تهیه کنم هم تو فایل های نشانه ی روزانه و هم موزیک پلیر گوشیم که رندوم فایل ها پخش میشد

    خدایا شکرت

    و امروز بعداز یک وقفه ی طولانی اومدم این کامنت رو بنویسم بعنوان کار به تعویق افتاده که تمرین جلسه ی اول عزت نفس هست من یه چند روزی هست که نتونستم کامنت بنویسم خودم رامجاب کرده بودم که تو هرگام از پروژه ی تغییر حتما تمرین انجام بدم و کامنت بنویسم بعد برم گام بعدی ….

    و همین خرید دوره ی عزت نفس می‌تونه نتیجه ی عمل به آگاهی های همین پروژه ی بی نظیر باشه ….

    گرچه من اصلا خودم را تو دسته ی اونایی که خالصانه تمرین هارو انجام میدن حساب نمیکنم و می‌دونم که چقدر تنبلی میکنم ولی همین شل کارکردن هم اینقدر نتیجه میده اگه من بند کفش هامو سفت ترببندم و عملگرایانه تر پیش برم می‌دونم که غوغا میشه ولی خیلی لنگ میزنم و هرروز از خدا هدایت می‌خوام و خدا چقدر همیشه که خوبی شو در حقم تموم می‌کنه …خدایا شکرت

    تمرین

    به آخرین باری فکرکن که الهام یا ندای درونی داشتی آیا به آن عمل کردی ؟اگر نه چرا؟ اگر بله چه نتیجه ای گرفتی؟؟

    آخرین الهامی که کل زندگیمو تغییر داد زمانی بود که تازه با قانون جذب ومسیر آگاهی آشناشده بودم و شرایط خوبی نداشتم از نظرروحی داغون بودم

    دوتا بچه ی دوقلوی هفت هشت ساله یه خونه ای که مال خودمون بود و بعد از پنج سال که چقدردرب و داغون بود تونسته بودیم با کمک یه عزیزی بازسازیش کنیم و حسابی تروتمیز شده بود ولی من مدام تو سرم حرف رفتن بود و هرچی که می‌شنیدم به همسرم انتقال میداد م که ماباید بریم ازاین شهر دیگه وقتشه و همسرم که خیلی قبلا مقاومت داشت یهو وا داد و گفت بریم خودش رفت ومن بعد ازدوماه با دوتا بچه م جمع کردیم و رفتیم خونه رو دادیم اجاره …همه میگفتن شما چه مرضی دارین تازه خونه تون اینقدر قشنگ شده تازه بچه هات از آب وگل در اومدن …کجا میری خودتو آواره می‌کنی ولی من گوش نمیدادم..میگفتن خونه تونو نفروشین ها بدبخت میشین بزارین دو روز دیگه که خواستین برگردین یه جایی داشته باشین که زندگی کنین ماشاالله اطرافم پر بود از آدم های که فقط فاز منفی میدادن ولی ما دلمون بخدا گرم بود و اصلا یک درصد به حرف‌هایی که می‌شنیدم توجه نکردم به صورت کاملا معجزه آسا و در کمترین زمان ممکن خونه رو دادیم رهن و اجاره و رفتیم یه خونه بازهم معجزه وارپیدا کردیم با کمترین مبلغ رهن و اجاره

    و حالم واقعا عالی بود هم خودم هم همسرم وهم بچه هام حدودا یکسالی بود که ما اومده بودیم مشهد که کرونا شروع شد و اگر ما هنوز تو شهرستان می‌بودیم با اون کسب و کاری که داشتیم

    قطعا نابود می‌شدیم ازنظر مالی ولی پلن خدا بازهم برنده بود .همسرم راننده ی وانت بود و حسابی کارش شلوغ بعضی وقتها سرویس هاشو میداد بقیه ببرن چون خودش وقت نمی‌کرد اوضاع هرروز داشت بهتر میشد از همه لحاظ و الان حدود شش ساله که ما مشهد هستیم از همه لحاظ خیلی خیلی بهتر از اون موقع هست همه چی …..همسرم روابط خیلی خوبی داره و کلا اخلاق و رفتارش در این سال ها به کلی تغییر کرده هزاران تجربه ی جدید وناب کسب کردیم و خداروشکر راضی هستیم از زندگی مون ….

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده که به آن گوش دهی؟؟

    الهامی که مدام صداشو واضح می‌شنیدم همین خرید دوره‌ی عزت نفس بود که واقعا ازخدا خواستم و پولش خیلی راحت اومدبه حسابم و تهیه کردم و هدفم از خرید دوره‌ی عزت نفس اینه که بتونم با باور به خودم و توانایی هام بتونم تو کسب و کارم یه تحول عظیم به وجود بیارم چون من خیلی ضعف عزت نفس دارم بااینکه مهارت زیادی تو کارم دارم ولی رشد چشمگیری نداشتم با توکل بخدا و آموزه های بی نظیر دوره ی عزت نفس امیددارم بتونم تغییرات اساسی تری تو همه جنبه های زندگیم ایجاد کنم ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    صدیقه سادات رضوی گفته:
    مدت عضویت: 2189 روز

    بنام خدا

    سلام بر استاد عزیز و همراهان خوب سایت

    کلا قبل از اینکه شما سوالتونو مطرح کنید،یاد این اتفاق جالب افتادم و ناخودآگاه هم یادش افتادم

    که چطور کارم روی ریل می افتاد در حالی که اصلا با قانون و منطق و هر چیز دیگه جور نبود

    خیلی سال پیش قرار شد پدر ومادرم برن سفر حج و به منم گفتم تو باهامون بیا

    من نه پاسپورت داشتم و نه آمادگی

    همینجور گفتم باشه ولی بپرسید پاسپورت چقد طول میکشه تا درست بشه در حالی که شما تاریخ حرکتتون هم مشخصه و بعید میدونم اینکار عملی بشه

    وقتی فهمیدیم که گرفتن پاسپورت حداقل دو هفته طول میکشه گفتم مثل روز روشنه که بموقع نمیشه و بعید میدونم بتونم با شما بیام

    روز اول که رفتم مدارک بدم برای تهیه پاسپورت ،به شناسنامه هم ایران گرفتن و گفتن این عکسش درست منگنه نخورده و شناسنامه باید بری تعویض کنی.با این حرف گفتم به دیگه الان که اصلا ،محال ممکنه.

    گفتم بیخیال بریم خونه دیگه ولش کن .الانم که عکس ندارم

    سوار ماشین که شدیم یه 200 متری دور شده بودیم که یه عکس توی کیفم پیدا کردم که همینجوری انداخته بودم و قصد داشتم بندازمش دور چون کیفیت نداشت .به ذهنم خطور کرد برم اینو بدم شاید قبول کنن بزنن

    دور زدیم و برگشتیم ثبت احوال. دیدم به چند نفر توی نوبت نشستن ،ازشون پرسیدم چقد طول میکشه شناسنامه جدید بدن؟ گفتن تا جایی که پرسیدیم 10 روز حداقل طول میکشه فعلا باید مدارک را بدین با شناسنامه قبلی و خودشون خبر میدن.

    دلو زدم به دریا و شناسنامه و عکس را بردم دادم تا بگه بهم چکار کن .یهو دیدم یه شناسنامه برداشت و مشخصات زد و عکسو زدو داد دستم گفتم چیه .گفت مشکلی نداشت زدم برات.

    من هاج و واج موندم وتشکر کردم با حیرت رفتم بیرون .اونایی که نشسته بودن شناسنامه را دست من دیدن .علائم سوال و تعجب نا مرئی را بالای سرشون میدیدم .خودمم که دست کمی از اونا نداشتم.

    رفتم سوار ماشین شدم تا برم به سمت جایی که تقاضای صدور پاسپورت را بدم.

    مدارک لازم و شناسنامه را تحویل دادم و گفتم برای گرفتن پاسپورت اومدم و آقای مسئول اونجا گفت مشکلی نیست کاراشو انجام داد و گفت یک هفته تا ده روز دیگه پاسپورت پست میشه خونتون.گفتم دیره ولی چیکار کنم فوقش میمونه برای بعد ها.

    خلاصه رفتم خونه و گفتم دیگه من کارای لازمو انجام دادم .بقیش دیگه دست من نیست.نمیدونم چی میشه.

    دو روز گذشت و باورتون نمیشه پستچی پاسپورتمو اورد در خونه .

    و با کمال ناباوری یه پروسه طولانی مدت تبدیل شد به فوریت.

    و من اون سال رفتم سفر حج و اونجا از ابتدای ورود همینجور بی اختیار اشک از چشمام سرازیر بود اونقدر که همه میگفتن چی شده چرا گریه میکنی؟

    متشکرم که کامنت منو خوندی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      زهرا گفته:
      مدت عضویت: 877 روز

      درود

      خیلی کامنت زیبا ، دلی و با احساسی بود

      حالم و خیلی خوب کرد که انقدر عالی کارهارو سپردین دست خدا و خودش که قربونش برم از همه بهتر پازل سفر شما رو چید

      خدارو شکر بابت این‌دوستان سایت الهی و استاد عزیز و‌مریم جان شایسته و دوستان گرامی

      و باز هم ممنونم بابت به اشتراک گذاشتن این احساسات الهی ناب

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  9. -
    احمد خدادادیان سردابی گفته:
    مدت عضویت: 930 روز

    به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است

    سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار وهمه دوستان عزیزم در این مسیر زیبا وتوحیدی امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم

    سپاسگزار خداوند هستم که یک روز دیگر به من اجازه زندگی کردن در این دنیا رو داد

    امروز بود که من در دفتر خودم نوشتم که سه کاری که می‌توانم انجام دهم یکی رفتن به بازار و خرید کردن دوم آمدن تو سایت و کامنت گذاشتن و سوم شستن ماشین ک البته همین سه کار راهم به اراده و خواست خداوند انجام شد و همین توانایی نوشتن این سه کار را از خداوند دانستم

    من وقتی به مسافرت خارج ایران رفتم یک پیام قبض آب آمد که از مبلغ این عدد تعجب کردم با خودم خیلی چیزها گفتم و خیلی مسائل که با مدار خداوند در یک راستا نبود به ذهن من رسید امروز وقتی این سه کار به ذهن من انداخت خداوند که انجام بدم میخواستم به تعویق بندازم ولی یاد گرفتم که وقتی خداوند بگه انجام بده باید انجام بشه

    وقتی داشتم ماشین رو میشستم خیلی فشار آب کم بود با خودم گفتم خدایا پمپ که صداش میاد و بچه ها هم داخل خانه شیر آب رو باز نکردن پس مشکل چیه صدای ممتد پمپ زیر زمین یک لحظه خداوند گفت برو ببین چی شده و وقتی رفتم پایین تمام موکت خیس آب شده بود و قسمت آب بندی لوله اصلی اب به پمپ نشتی داشت یعنی این نشتی فکر کنم از چهار روز بود که خداوند با پیام مبلغ زیاد آب به من فرمود که یه زنگ به خونه بزن چون در زمستان بچه‌ها مصرف آب نصف میشد ولی من چهار روز پیش به هدایت خداوند گوش ندادم ولی امروز دیگه مجبور شدم که یه نگاه به زیر زمین بندازم و خداوند رو سپاسگزارم بابت تمام الهامات کوچکش که در هر لحظه منو به مسیر درست هدایت می‌کند و این نشتی دقیقا از چند روز پیش به وجود آمده بود

    خدایا سپاسگزارم بابت این فضل عظیمت که به هدیه دادی

    یعنی خداوند به همین سادگی همه مارو هدایت می‌کند ولی من گوش شنوا نداشتم خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    LiLi گفته:
    مدت عضویت: 2770 روز

    سلام استاد عزیزم

    چقدر حرفاتون درست و به جا و قشنگ بود

    من این چنین تجربیاتی داشتم و بسیار بسیار خوشحالم که شنیدم و مطمئن شدم خداوند به درخواست ما پاسخ می‌دهد

    من خاطرم هست وقتی دیپلم گرفتم دانشگاه دولتی قبول شدم ولی یکی از درس‌هام درس زبان بود نمره نیاوردم و همین باعث شد که من نتونم برم دانشگاه دولتی

    هر چقدر رفتم به مدرسه خودم و از معلم زبانم التماس و خواهش کردم که کار منو راه بندازه گفت نمیشه اون زمان مدارس اینجوری بود نظام جدید بود یعنی 5 نمره باید رو برگه می‌آوردی حداکثر 5 نمره هم معلم به عنوان مستمر میداد که قبول شیم ولی معلمم خانم بازرگان قبول نکرد قبول نکرد 5 نمره رو به من بده یعنی اون پنج نمره رو به من بده که من با 5 نمره روی برگه قبول 10 بشم و نمره قبولی بگیرم با اینک دانش آموز تلاشگر و درس خونی بودم اما تو درس زبان خیلی کاهلی می‌کردم اصلاً از درس زبان خوشم نمی‌اومد چون درست یاد نمی‌دادن و خلاصه اینکه نمره منو ندادن شهریور تموم شده بود تو شهریورم نمره نیاورده بودم و اومدم خونه تو مسیر که میومدم یه خانمی که اونم برای بچه‌اش نمره نیاورده بود اومده بود و رو انداخته بود و تلاش می‌کرد و هی آیت الکرسی می‌خوند به من گفت اگه می‌خوای حاجت بگیری 14 هزار تا صلوات بفرست منم فوری قبول کردم و اومدم خونه وضو گرفتم رو سجاده‌ام نشستم و شروع کردم بین نمازا فقط رو سجاده بودم فقط برای غذا خوردن پا می‌شدم از سر سجاده پا نمی‌شدم حدوداً 7 هزار تا صلوات فرستادم نمی‌دونم چقدر طول کشید تا این صلواتا رو بفرستم ولی باعث شده بود رو خواستم متمرکز باشم یهویی دیدم برادرم تو سالن از جا پرید جیغ کشید مثل اینکه جلوی تلویزیون متوجه شدیم که مجلس مصوب کرده بود کسانی که تو یک تک درس نمره نیاوردن تو آبان ازشون امتحان می‌گیریم اگه قبول بشن می‌تونن از بهمن ماه دانشگاه دولتی ثبت نام کنند و قبولیشون کان لم یکن نخواهد شد

    از این موارد بازم برام اتفاق افتاده مثلاً من با اینکه حق التدریس بودم و استخدام آموزش و پرورشم نشده بودم و بچه و باردار بودم اومدم تهران و درخواست مرخصی دادم و به هیچکس تا اون سال مرخصی زایمان نمی‌دادند اما به خاطر درخواست من مجوز اومد که همه می‌تونستن به مدت 4 ماه از مرخصی زایمان در سال 83 استفاده کنند 3 ماه تابستان هم خورد سرش من 7 ماه کامل کنار بچه عزیزم در مرخصی زایمان بودم

    اینم برام یه برد بود بعد سال بعدش دقیقاً این مرخصی حذف شد و همه میومدن تو اداره می‌گفتند چرا این مرخصی دیگه نیست و اون اداره لینک منو می‌داد می‌گفت این خانم رفته از تهران مجوز گرفته و من در کرمان ازش استفاده کردم

    بله تهران فقط یه بخشنامه سال 67 به من داد که خیلی کم رنگ بود اما به خواست خدا و با همون برگه و درخواست کتبی من در کمیسیون استان مصوب شد که همه ی خانمهای حق التدریس بتونن به مدت قانونی از مرخصی استفاده کنن و به شانس من با تابستان 7 ماه شد که دخترم دیگه بزرگ شده بود

    الهی شکر

    یه مورد دیگه هم هست سالی که دولت احمدی نژاد می‌خواست دولت را در تهران و پایتخت کوچیک کنه می‌گفت کسانی که از پایتخت برن بیرون بهشون در شهرستان خونه یا زمین میده و من همون سال درخواست انتقالی از کرمان به تهران دادم تازه تصمیم داشتم به بهترین منطقه تهران برم و اون‌ها وقتی من درخواستمو به کرمان دادم قبول کردند و گفتند از نظر ما مانعی نداره ما با عدم نیاز در استان کرمان موافقت می‌کنیم اما بعید می‌دونیم تهران به شما ورود بده در حالی که ورودی‌های تهران کاملاً بسته شده و این دقیقاً همچین قانونی اون زمان وجود داشت و من درخواستم رو دادم و رفتم تهران توی وزارتخونه وقتی ورود کردم گفتم من حاضرم حتی مقاطع هنرستان که نه دبستانم تدریس کنم شهرستان‌هایی مثل شهر ری و غیره نمی‌خوام برم و جالب اینه که اون آقاهه به من گفت خانم رشته تو رشته فنیه و ما حتماً تو تهران از تو می‌خوایم استفاده کنیم پس تو رو به اداره کل شهر تهران معرفی می‌کنیم من به اداره کل شهر تهران رفتم و گفتم من برای تدریس در هنرستان اومدم ولی فقط می‌خوام به منطقه 2 برم اون‌ها به من گفتن که نمیشه منطقه 2 جا نداره گفتم ولی خواهش می‌کنم به من اجازه بدید من یه دختر بچه کوچیک دارم و یه زن تنهام با من همراهی کنید وقتی اومدم اداره کل شهر تهران اول باید کارشناس مقطع یعنی کارشناس رده پایین تایید می‌کرد اون از قضا همشهری من بود و هم استانی من بود و وقتی وضعیت منو دونست گفت من امضا می‌کنم ولی رئیسم امضا نمی‌کنه من گفتم شما امضا کنید خدا بزرگه بعد رفتم پیش کارشناس مسئول اون بلافاصله زنگ زد به کارشناس زیر مجموعه و گفت چطور نامشو به منطقه بالا شهر تهران اوکی کردی امضا کردی و اون گفت این مشکلاتی داره باهاش همکاری کنیم گناه داره و چون همشهری من بسیار آدم موجه و باوقار و با شخصیتی بود اون رئیسش به حرفش توجه کرد و امضای منو انجام داد بعد صدای اذان بلند شد و من رفتم تو سرویس بهداشتی که وضو بگیرم در بین جمعیتی که اومده بودند تو وضوخونه یه خانمی از در وارد شد و بلافاصله به سمت من اومد گفت برای چی اومدی تهران گفتم من یه دختر کوچولوی 7 ساله دارم کرمانه و من اومدم به این اداره کل که منو به منطقه 2 معرفی کنند و من بعدش باید برگردم و نگران و دلتنگ دخترم هستم خدای من انگار از همه چی من مطلع بود اون خانومه اصلاً نمی‌دونم اون خدا بود کی بود اصلاً با یه حالتی همه چی رو انگار می‌دونست به من گفت ببین کسی که باید نامتو امضا کنه یه سکته خفیف زده و با اورژانس بردنش بیمارستان و تا 4 عصر که آخر وقت اداری هست نمیاد چون می‌خوان مطمئن بشن حالش خوبه و تو در این فرصتی که هست باید بری پیش رئیسش که جانشینش هست و منشیش یه خانم خیلی مهربون هست امضای تو رو برات می‌گیره فقط شرح حالت رو بهش بگو من گفتم باشه گفت یادت باشه اگر فردا بخوای از از همون آقایی که مسئولشه امضاتو بگیری که از بیمارستان برگشته اون هرگز نامه تو رو امضا نمی‌کنه تاکید کرد که حتماً امروز برو امضاتو بگیر من گفتم باشه و ممنونم بعد رفتم مسجد اداره کلمون که همون گوشه بود نمازمو خوندم تعداد زیادی هم تو نمازخونه نبودن تو مسجد نبودن و من بعد از نماز برگشتم تو سرویس بهداشتی که خلوت خلوت شده بود و اون شلوغی و ازدحام وقت نمازو نداشت و گفتم حالا یک کرم ضد آفتاب بزنم یکم آرایش کنم چون صورتمو شسته بودم و بعدش ببینم چی میشه اصلاً یادم نبود باید برم طبق صحبت اون خانم امضامو بگیرم یهویی دیدم همون خانم دوباره وارد سرویس بهداشتی شد و بعد من جلو آینه بودم همینجور که داشتم کرممو می‌زدم و خط چشم و مداد لب و اینا رو می‌کشیدم به من گفت رفتی امضاتو گرفتی گفتم نه گفت مگه من به تو تاکید نکردم اگر اون آقایی که رفته بیمارستان فردا بیاد دیگه امضا نمی‌کنه تو حتماً امروز باید بری امضاتو بگیری اینقدر تاکید کرد که دیگه دلم قرص شد باید برم بگیرم با اینکه خسته بودم و دلم می‌خواست برگردم هتل فرهنگیان و استراحت کنم و برگردم کرمان چون اون روز چهارشنبه بود و با خودم فکر کردم پنجشنبه جمعه تعطیله برمی‌گردم کرمان و دوباره شنبه برمی‌گردم ولی با توجه به صحبت‌هایی که اون خانم دوباره بعد از نمازم اومد به من تاکید کرد و من رفتم تو دفتر مدیر کل و منشیش همون خانم مهربون بود شهر ماوقع رو بهش گفتم ناممو برد داخل و بعد امضامو برام گرفته اومد موافقت کرده بودند و من بلافاصله یه آژانس دربست گرفتم و بعد رفتم منطقه 2 اونجا به من گفتن ما سه تا هنرستان داریم انتخاب کن من همون لحظه انتخاب کردم که برم هنرستان میدون صنعت و بهترین جا بود دخترم با دختر مدیر مدرسه همکلاسی بودند و ظهر وقتی مدرسه دخترم تموم می‌شد مدیر مدرسه ساعت 12: 30 می‌گفت سرایدار مدرسمون بره بچه‌ها رو با ماشینش بیاره پیش ما که بعد ما تا ساعت 2 هستیم اونا میومدن ناهارشونو می‌خوردن با هم بازی می‌کردند و زنگ هنرستان میخورد بعد من و دخترم به اتفاق هم برمی‌گشتیم خونه و بسیار خوشحال بودیم شکر خدا

    صبح‌ها با هم می‌رفتیم اول دخترمون مدرسه پیاده می‌کردم و اون می‌رفت اونجا و ظهر هم میومد کلی تو مدرسه ما بازی می‌کرد و بعد با هم برمی‌گشتیم خونه همه چی خوب بود شکر خدا ولی انگار من از یه جایی خدا رو فراموش کردم و همسر سابقم ازدواج کرد و بچه‌ام اومد پیشش و من خیلی ناراحتی‌هایی کشیدم بماند سال‌ها دچار بیماری شدم سال‌ها سر کار نرفتم و حتی خونموتو کرمان در مزایده تقلبی فروختن به خاطر فشارهای روحی روانی و کلاهبرداری وکیلم و الان که فکر می‌کنم می‌بینم همه این سال‌ها خدا را فراموش کرده بودم اتفاقات خوبی که خدا برام رقم زده بود هر چقدر بیشتر با حال بد تلاش می‌کردم خونمو پس بگیرم و حتی از خانم فرهادی راهنمایی می‌گرفتم درکی نداشتم چرا کارای من انجام نمی‌شد ولی با مثال‌هایی که امروز شما زدید یادم اومد که ما با توکل به خدا حرکت می‌کردم و خداوند افرادی رو به صورت معجزه وارد زندگی من می‌کرد اما در این سال‌ها نه اینکه معجزه اتفاق نیفتاد فقط آدم‌های شرور و نامناسب وارد زندگی من شدند و من حتی آواره شدم منو از خونم بیرون کردن و به سختی و سختی بسیار افتادم شما که میگی چک و لقد من دقیقاً احساسش می‌کنم چون من دچارش شدم من به سختی و رنج بسیار هستم الان هیچ درآمدی ندارم به خاطر فشارهایی که بهم اومد با کارم قهر کردم چون محل کارم تهران بود و من مجبور شدم بیام کرمان که در دادگاه از خودم دفاع کنم اینقدر بلا سرم اومده بود که دیگه یادم رفته بود چه اتفاقای خوبی رو تجربه کردم فکر می‌کردم اون موقع آدم خوبی بودم و خدا پشت و پناهم بوده ولی شما با این داستانایی که امروز برای ما تعریف کردید به من این یادآوری رو کردید که بیام و از اول همون داستان‌ها رو مرور کنم و بگم هرجا تو قدم در راه خوب گذاشتی بدون ذره‌ای احساس بد و با توکل به خداوند همه چی درست شد و الان هم همه چی درست میشه و حتی خونه و حتی همه چیزی که می‌خوام بهم برگردونده میشه به صورتی که حتی باورشم نمیشه کرد ولی خدایی که اون روز به من کمک کرده و به شماها کمک کرده دوباره به من کمک می‌کنه و من بر اون کلاهبردارهای متقلب پیروز می‌شم و هم خونمو به دست میارم هم می‌تونم دوباره در کنار فرزندم زندگی کنم هم درآمدم برقرار می‌شه و هم اینکه می‌خوام به یه کشوری که خیلی بهش فکر می‌کنم مهاجرت کنم انشاالله

    به همین سادگی و به همین زیبایی

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: