این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-8.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-06 07:26:172025-11-07 19:05:43تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، مریم جانم و دوستان عزیزم
خداروشکر میکنم برای اگاهی های این فایل هرروز بیشتر از قبل حس میکنم که سیمان های ذهنیم ترک میخورن و اماده ی شکستن میشن . هرروز بیشتر از قبل حالم خوبه و میتونم پایدارش کنم، هرروز بیشتر از قبل معجزه های خداوند رو باور میکنم خدایا شکرت خدایا شکرت من هرروز عجز خودم رو در مقابل تو بیشتر درک میکنم بیشتر نشانه های تغییر مدارم رو میبینم بیشتر به تو میسپارم و تسلیم تو میشم به جای اینکه زور بزنم و به عقل خودم جلو برم خدایا شکرت امروز یه روزی غیر منتظره از یه جایی داشتم که اصلا خودمم یادم رفته بود که هست و خدا بهم یاد اوری کرد که بسیار روزی دهنده س و در عین حال بی حساب میبخشه و از جایی که گمان نمیبرم میبخشه بهم . الهی شکرت الهی شکرت . چیزی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد جسارت هایی بود که دوستان با آرامش بنابر یک الهام درونی انجام داده بودن و چه معجزاتی براشون رقم خورده مثل ندای عزیز که بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشه اومده تهران و همون فرداش یه خونه به صورت رایگان دراختیارش قرار میگیره یا نجمه ی عزیز که واقعا شگفت زده ام کرد یه دختر تنها بلیط بگیره و بیاد تهران بدون اینکه بدونه قراره کجا کار کنه و شب کجا بخابه و نه تنها نترسه بلکه آروم و خوشحاله و اونقدر احساس لیاقت داره که به چندتا کار که مطابق میلش نیست نه میگه واقعا دوستان محشرن واقعا کمیابم . خدایا قلب منم اینجوری به خودت مطمئن کن خدایا تو از ضعف ها وترمز های من اگاهی خودت کمکم کن نترسم و قدم بردارم
نکات فایل :
گفت و گو با علی :
من در یک خانواده ی متوسط رو به پایین بزرگ شدم و خیلی چیزها نبود و پدرم میگفت خیلیها اینها رو ندارن، خیلیها شرایطشون از ما بدتره و من همون لحظه این سوال در ذهنم به وجود میومد که پس اونایی که از ما اوضاع بهتری دارند چی ؟؟ اونا چیکار میکنند؟؟ حتماً یه کارایی میکنند و یه چیزایی هست که ما نمیدونیم . من از 13 سالگی میرفتم سر کار و علاقم به نجاری و چوب بود و در هنرستان هم رشته چوب خوندم و هدایت شدم به جایی که کابینت میساختند و از همون جا خداوند من رو به جواب سوالها هدایت کرد و با شما آشنا شدم از اونجا شروع کردم و روی پای خودم وایستادم و الان رشته ی اصلیم خراطیه . از دو سال پیش همزمان با آشنا شدن با شما وارد این کار شدم و الان قدم دوازدهم هستم درآمدم از صفر هر روز داره بهتر میشه، حرص خیلی چیزا رو دیگه نمیخورم و مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه . الان تنها ترمزم اینه که میگم من نمیخوام سربازی برم و میدونم که با نشون دادن ایمانم به خداوند حل میشه ولی راه نشون دادن رو نمیدونم .
من تجربه ی خودم رو از سربازی میگم و هیچ اصراری ندارم که همه باید از این مسیر برن منم مثل علی همیشه میگفتم من سربازی نمیرم و دوست نداشتم چون از 16 سالگی برای خودم مغازه داشتم و نمیخواستم دو سال برم سربازی، کاری ندارم که این ذهنیت درسته یا غلط و نمیخوام بگم اگه سربازی نریم خوبه نه خیلیها سربازی رفتن و چقدر براشون خوب شده و کلی تجربه کسب کردن و رشد کردن و ممکنه سربازی رفتن یه دریچهای رو به روی یه نفر باز کنه که باعث بشه مسیرش خیلی سادهتر هم بشه فقط میخوام بگم که باورهای ما به حقیقت میپیونده
چون من باورم این بود که من سربازی نمیرم و هیچ ایدهای هم براش نداشتم و همیشه پدرم منو مسخره میکرد . خیلی موقعها ما یه سری خواستهها داریم ولی میگیم نه نمیشه، قانون کشور نمیذاره من به این خواستم برسم ولی قانون میتونه عوض بشه یا ما میتونیم کشورمون را عوض کنیم یعنی این نیست که جهان solid باشه نه جهان با ما تغییر میکنه به شکلهای مختلف و به ما پاسخ میده . بعد در مورد سربازی یه قانونی گذاشتن که میتونی یه پولی پرداخت کنی و خدمتتو بخری و منم این پول رو جمع کرده بودم . به نظر میرسید که این قانون هر سال هست و چیزی نبود که بگی از امسال دیگه تموم میشه ولی یه حسی به من گفت که امروز برو انجامش بده اون روز 28 اسفند بود . من این اخلاق رو داشتم که خیلی کارهامو عقب میانداختم ولی همون روز رفتم نظام وظیفه قم و مدارکم رو دادم و افسر گفت تو متولد تهرانی و باید بری تهران و یه سری استعلام بیاری همون حسی که گفت امروز انجامش بده اومد سراغم و تصمیم گرفتم که هر طور که شده انجامش بدم . افسر گفت الان که دیگه نزدیک ظهره و نمیتونی بری تهران و برگردی و بعدش هم تعطیلات عیده بمون سال بعد یه عدد کمی قیمتش بیشتر میشه و اون موقع اقدام کن ولی اون الهامه به من گفت که تو همین الان باید این کارو انجام بدی . اون روز من برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم که هر طور شده باید انجام بشه در حالی که همیشه کارهامو پشت گوش مینداختم . با یه پژوی شوتی دربست تا تهران رفتم و کارم رو سریع انجام دادم چون خیلی خلوت بود و برگشتم قم و مدارک رو آوردم . افسر عصبانی شد که چه جوری انقدر سریع رفتی و برگشتی؟؟ حتماً مدارک رو جعل کردی و منو به زور داشتن مینداختم بازداشتگاه خلاصه اینا رو راضی کردم که زنگ بزنن تهران و بپرسن و وقتی فهمیدن که من این مدارک رو از تهران گرفتم همون جا قضیه خدمت من انجام شد
و اتفاقی که افتاد این بود که دیگه از سال بعد تا همین الان خدمت رو نفروختند و کلاً اون قانون باطل شد . من همیشه به خودم میگفتم اینکه قلب من به من گفت امروز برو دنبالش منی که هیچ وقت در زندگیم پیگیر چیزی نمیشدم و همه کارهامو پشت گوش میانداختم، اون روز به صورت استثنایی رفتم و کارم را انجام دادم و خدمتم اوکی شد . به خودم میگفتم که این یه پیغام بود چون هیچکس فکر نمیکرد که سال بعد این قانون لغو بشه و منم خبر نداشتم ولی قلب من گفت هر طور شده باید بری و من پول خیلی زیادی به تاکسی دربست دادم در حالی که اون موقع اصلاً به این شکل پول خرج نمیکردم ولی به ندای قلبم گوش کردم و خواسته ی من که نرفتن به خدمت بود، اتفاق افتاد . این باعث شد که فهمیدم وقتی به حرف قلبم گوش میکنم بعدها زبان قلبم رو بهتر میفهمم و هدایتهای خداوند رو بهتر درک میکنم . فهمیدم که وقتی یه چیزی به آدم گفته میشه باید بهش عمل کرد ولو اینکه خیلی غیرمنطقی به نظر میاد پس اگر میخوای به خواستههات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماتته . وقتی ما میخواستیم به آمریکا مهاجرت کنیم، هدایت شدیم به سفارت آمریکا در پاریس و یه خانمی اونجا بود که فارسی بلد بود در حالی که ایرانی نبود و موقع مصاحبه به من گفت من خیلی دوست دارم که شما رو بفرستم آمریکا فقط یه سوال دارم شما کجا خدمت رفتی؟؟ من نمیدونم چرا این سوال رو پرسید ولی وقتی که گفتم من خدمتم رو خریدم خیلی خوشحال شد و گفت همین سوالم همین بود و ویزای ما همون شب آماده شد و ما خیلی راحت به آمریکا رفتیم و اقامتمون اوکی شد طوری که بقیه فکر میکنن من دروغ میگم که انقدر همه چیز ساده و راحت اتفاق افتاده . تاکید میکنم اینها به این معنی نیست که خدمت رفتن بده، در مورد من، با خواستههای من خدا به این شکل هدایت کرد و این مسیر برای من خوب بود و ممکنه برای کس دیگهای مسیر خدمت مسیر خوبی باشه به خاطر همینه که میگم تسلیم بودن اصل داستان هدایته و من تسلیم شدم همون لحظه که بهم گفته شد امروز یعنی 28 اسفند باید بری کارتو انجام بدی هر طور که شده و من بدون تنبلی گفتم چشم و بعد در سفارت آمریکا هم این موضوع به نفع من شد و انگار خداوند از قبل برنامهها رو چیده بود برای یه سری از اتفاقات
واقعیت اینکه هدایت یکی از موضوعاتی هست که ذهن من خیلی درمقابلش مقاومت داشت وداره انگار هنوز با همه ی وجودم باور نکردم که بهم الهام میشه که من هدایت میشم . توو خانواده همه همیشه با من مشورت میکردن و از من راهنمایی میخاستن ولی کسی نبود که من بتونم ازش کمک بگیرم و همیشه میگفتم کاش منم یکی رو داشتم الان که داستان بچه ها رو میخونم و قرآن رو مطالعه میکنم و قدم اول رو گذروندم فهمیدم که هادی و مشاور من کیه فقط باید هرچه بیشتر به خودم یادآوری کنم . همیشه به نظرم هدایت یه چیز خاص وعجیب بود ونمیتونیتم افتراق بدم کهنجواس یا هدایته و هیچ حسی هم نداشتم ولی الان فهمیدم که هدایتم تکامل میخاد حتی اگه نتیجه نداد حتی اگه بی ربط بود از عمل به الهامات درمورد مسائل ساده شروع کنم وبرم جلو تا در شرایط مهم تر هم بتونم الهامات رو درک کنم و عمل کنم . الهام الان پیگیری دوره ی اموزشی و شروع کسب و کارمه به امید خدا
به نام خداوندی که امروز هم به من اجازه زندگی کردن داد…
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید
بله آخرین بار از یه کوچه ای رد میشدم و اطلاعیه راجع به کار آموزی یه کافی شاپ دیدم چون من هم علاقه دارم هم اینکه مدرکشو دارم و رشتم هم قنادی هست ، دوست دارم توی این مسیر فعالیت کنم،
بعد حدود یک ماه پیش اطلاعیه دیدم و چند روز بعدش که بالاخره وقت گذاشتم و رفتم با صاحبش صحبت کردم و رفتم توی اون کافه مشغول شدم الان حدود یک ماهه اونجا فعالیت میکنم و خیلییی چیز های زیادی یادگرفتم هم از اطلاعات کاربردی هم اینکه چطوری با مشتری برخورد کنم چطوری کار کنم ، چقدر باید سرعت عمل داشته باشم و …
با اینکه خیلی به تضاد هم خوردم با اینکه بعضی روزها واسم سنگین جلو میره انگار سخته که به یکی بگم چشم و کار کنم واسش اما به خودم گفتم باید این سه ماه اینجا دوام بیاری ، تلاش کنی یادبگیری قطعا این مسیرو میتونستی هیچوقت نیای و این اطلاعیه رو نبینی ولی خداوند من را توی این مسیر قرار داد و این کافه رو سر راه من گذاشت که بیام و یادبگیرم و رشد کنم پس صبر میکنم تلاش میکنم و متواضعانه چشم میگم و یادمیگیرم میدونم که مسیر پیش رو قشنگ تر میشه به مرور زمان، همینجور که الان هم قشنگه و من هروز در حال یادگیری هستم …
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
هم زمان با فعالیت داخل این کافه به خداوند گفتم خدایا من میخوام تغییر کنم من میخوام دیگه از این به بعد پا روی ترسام بگذارم تو بهم بگو که چیکار کنم، بعد یروز دخترخالم و دوستش باهام تماس گرفتن و گفتند میخوایم بیایم و کلاس آموزشی شرکت کنیم ، منم با اینکه خیلی استرس داشتم و نگران بودم گفتم خدایا تو کمکم کن و تو بهم بگو چیکار کنم من میخوام بگم بیان یادبگیرن که اومدن کلاس تشکیل شد و من آموزش دادم و فهمیدم که چه چیزهایی و باید بیشتر یادبگیرم ، چه چیزهایی و باید مهارتمو افزایش بدم و خودم و جلو ببرم هم اینجوری هنرجوهام زیادتر میشن هم درآمد خودم افزایش پیدا میکنه و هم از زندگیم لذت میبرم به امید الله مهربان …
1.ب آخرین باری فکر کن ک یک الهام یا ندای درونی داشتی؟
2.آیا ب آن عمل کردی؟اگرنه چرا اگر بله چ نتیجه ایی گرفتی؟
3.در قسمت نظرات بنویس چ تجربه ایی از گوش دادن یا گوش نکردن ب هدایت درون داری؟وقتی ب آن عمل کردی چ نتیجه ایی گرفتی؟
من ی مدت بود از بس تضاد داشتم وب درو دیوار میخوردم ب خودم اومدم ک باید تغییر کنم با خودم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم ک ی دوره ایی ک چند سال پیش از یک استاد دیگه گرفته بودم و نصفه گوش کرده بودم رو شروع کردم ولی هنوز اون چیزی نبود ک منو تکون بده هنوزم تو ذهنم کلی سوال بود من قبلا دورهای استاد رو جسته و گریخته تو تلگرام گوش میکردم ولی نه ب صورت مداوم، ی دفه ی حسی بهم گفت چرا با آموزشای استاد عباسمنش شروع نمیکنی گفتم من ک الان نمیتونم دوره بخرم همون حسه گفت از رایگاناش شروع کن و من اومدم تو سایت و هدایت شدم ب دوره های رایگان بی نظیر استاد عزیزم و من تو این مدت کم نشانه هایی دیدم نشانه هایی دیدم ک پر قدرت تر متعهد تر با اطمینان قلبی کامل دارم ادامه میدم و ب زودی میخام یکی از دوره های استاد عزیزم رو بخرم
و سلام به دوستان و همراهان عزیز این مسیر زیبا بسوی خوشبختی
خدایا هزاران مرتبه شکرت که هر چقدر بهتر کنترل ذهن کنیم و در این مسیر زیبا به الهامات عمل کنیم به زندگی رویایی و عالی که انتظارش رو داریم نزدیک نزدیکتر میشیم و زندگیش میکنیم خدایا شکرت برای روشنی و دقیق بودن این مسیر زیبا ینی یجورایی میخندم به کسانی که دنبال رمال و فال بین هستن یا دنبال کسی که میخواد پیشگویی کنه زندگیشو آخه به همین قشنگی اگر تو این مسیر زیبا با توجه و عمل به قوانین قدم برداریم راحت یکسال دیگه 5سال یا 10 سال دیگه رو میتونیم خودمون بگیم کجا هستیم چون ایمان داریم این قوانین ثابت و بدون تغییر چرا اینو میگم چون حدود دوسال پیش یکی از دوستان که دیگه به لطف خدا و قوانین براحتی جداشدیم مدام به من پیشنهاد اینکه بیا یه نفر هست خیلی دقیق میگه قراره چه آینده ای داشته باشی یا حتی یک هفته جلوتر رو بهت میگه که چه اتفاقاتی قراره بیوفته برات… من خنده ای کردمو گفتم عمرا اگر بیام یا بخوام بدونم هر چیزی که لازم به دونستنم باشه خدا با نشانه هاش بهم میگه جالبه اون بهم خندید گفت خیالاتی شدی این واضح بهت میگه یه لبخندی زدمو( تو دلم گفتم منم واضح میدونم آینده مو اگر درست به قوانین عمل کنمو پیامهای خالقم رو ببینمو بشنومو عمل کنم )گفتم نه نمیخوام کلی اصرار کرد ولی از من انکار بود و خداروشکر میکنم گول تعریفهای آب و تابدارش رو نخوردم چون واقعا به این مسیری که دارم قدم بر میدارم ایمان دارم. به لطف خدا در این مدت 7ساله اینقدر نتایج و اتفاقات خوبی رو تجربه کردم که اصلا نمیخوام به هیچ چیز دیگه ای حتی فکر کنم خلاصه که قبول نکردم و جالبه بعد از چند وقت نشانه هایی پشت سر هم میدیدم که خیلی خوشایند بود و خبر از یک اتفاق خوب میداد ولی یک تضاد به ظاهر ناخوشایند رخ داد طوری که چند هفته هنگ بودم و اصلا نمیتونستم تصمیمی بگیرم خیلی حالم گرفته بود یادمه خیلی از خدا کمک خواستم روزها میرفتم پارک و ساعتها در سکوت مینشستم و مدام سوال تو ذهنم بود خدایا چرا این اتفاق افتاد!؟من سعی کردم راه درست رو برم سعی کردم به قوانین عمل کنم چرا این تضاد پیش اومدچه درس بزرگی میخواد بهم بده!؟ واقعا هضمش برام سخت بود و باید یه تصمیمی میگرفتم! تا اینکه دوره لیاقت روی سایت بارگزاری شد و من از قبل تصمیم قطعی داشتم برای تهیه حالا همزمان شده بود با این اتفاق به ظاهر ناخوشایند چون تصمیمم قطعی بود دوره رو خریداری کردم ولی ذهنم درگیر موضوع هم بود و باید تصمیمی میگرفتم و مدام از خداوند طلب کمک میکردم تا اینکه در جلسه اول دوره استاد خیلی ناباورانه ازمون خواستن تا اتمام دوره هر تصمیمی داریم دست نگه داریم و به تمرینات دوره عمل کنیم خدای من چه پیامی ازین واضح تر از زبان استادم حالا که فکر میکنم چقدر خداوند قشنگ میچینه چقدرررر همه چیز قشنگ پیش میره وقتی توکلت فقططط به خدا باشه چقدرر وقتی روش حساب کنی میزارتت رو شونه هاشو میبردت بهترین جاهایی که حتی فکرش رو هم نمیکردی ازون روزها دوسال میگذره و چقدرررر اون اتفاق به ظاهر ناخوشایند که عمل کردم و تصمیم اشتباه نگرفتم برای نبودش و اجازه دادم خداوند طبق همون نشونه های قبل و بعد که خیلی خوب بود پیش ببره و این روزها سپاسگزارو خوشحالم ازینکه اعتماد کردم و حالا راضی ترینم چون یکی از خواسته های خودم بود که باید ازین مسیر میگذشت، ظاهرش ناخوشایند بود ولی نتیجه عالی خداروهزاران مرتبه شکر که با الهامات با نشانه ها هر لحظه در حال هدایت مون هست و ما باید فقط اعتماد و عمل کنیم همین و بعد خواسته هامون رو زندگی میکنیم .
سپاس فراوان از استادان عزیزم در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند باشید
وسط میانترمام یکم سرم شلوغه اما دروغ چرا یکم که چند روز فایل گوش ندی دور میشی و اون میل زیاد برا فعالیت و کامنت گذاشتن کم میشه.
ذهنم میگفت حالا تو برو بقیه جلسات و گوش کن وقتی کردی کامنتشونم مینویسی اما من تعهد دارم با خودم که برا هر جلسه کامنت بذارم و بعد برم جلسه بعدی…
الانم داشتم یکم نشونه میدیدم که گفتم پاشو پاشو برو فایل ببین که داری از مسیر خارج میشی..حس کردم یکم کمالگرایی رو نجوا داره میاد سراغم
خب بریم سراغ فایلمون
درسی که از این فایل گرفتم این بود که هرگز از خواسته هات دست نکش و ناامید نشو.دنیا طوری میچینه که تو برسی…شده قانونای کشور و عوض کنه،شده خودت بری یه کشور دیگه،
و جمله ی طلایی
اگر میخوای به خواسته هات برسی مسیرش عمل به الهاماتت هست.
ببسن خداوند چطور بهت مسیرهایی رو میگه که شاید الان نفهمی اما سالها بعد میفهمی چقدر به نفعت بوده و چقدر در جهت خواسته هات بوده..
مثل استاد که این عمل به الهامشون سالها بعد باعث مهاجرت آسانشون به آمریکا شده.
شما یه مثال نقض واقعی برای همه باورهای محدود کننده هستین.
مثل پارتی نداشتنتون و موفق شدنتون،مثل مهاجرت راحتتون
یادمه سالها پیش میخواستم شما رو به یکی از دوستام معرفی کنم و چون بشدت تحت تاثیر هدایت در فرایند مهاجرتتون قرار گرفته بودم اون و براش تعریف کردم…اما میدونین واکنش اون چی بود؟ اصلا امکان نداره اینقدر راحت مهاجرت کرد.این آدم یه ریگی تو کفشش هست :/
آدما نمیتونن بپذیرن افراد از مسیر هدایت میرن و راحت به خواسته هاشون میرسن چونکه باورهای محدودکننده تو ذهنشون هک شده و هر چی اطرافشون دیدن هم همین بوده.
بله اگر سعی کنیم صدای قلبمون و بشنویم همیشه بهترین ها نصیبمون میشه
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
بولد ترین هدایتی که تو ذهنمه: من برخلاف اینکه ماشینم مجوز ورود به دانشگاه رو نداره خیلی راحت ماشین میبرم تو.هر صبح از خدا میپرسم امروز از کدوم در برم(دانشگاه 3 تا در داره) و اون بهم میگه و وقتی میرم به راحتی میرم تو.یا در بازه یا نگهبان در و برام باز میکنه…بخدا باورتون نمیشه خیلی برامون پیش اومده نگهبان یه احترامی هم بهم میذاره و بعد در و برام باز میکنه >< با خودم میگم خدایا جز اینه که تو دل این آدما رو برام نرم میکنی؟
یه مثال باحال دیگه: چند روز پیش یه ویدیو گرفته یودم گذاشتم چنلم تو تلگرام. بنظرم خیلی ویدیو ساده بود نخواستم بذارم اینستا اما حسم گفت بذار و بعد دیم چقدر همون ویدیو ویو خورد و مخاطب جذب کرد برام.
خیلی وقتا هم شده حسم گفته مثلا داری میری مسافرت فلان وسیله رو ببر اما من نبردم فکر کردم نیاز نشده اما بشدت نیاز شده.
شده دوستام گفتن بریم بیرون حسم گفته نرو اما من رفتم و بعدش یه اتفاق باحالی نیفتاده یا اینکه از کارام خیلی عقب افتادم و خیلی حسم بد شده
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ مثبت :)
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
سوال خیلی جذابی بود
فکر میکنم باید روی بدنمم کار کنم،تغذیم و درست کنم و ورزش کنم.یه ویس اهرم رنج و لذت بگیرم گوش کنم…
دوست دارم دو تا چیز جالب و براتون تعریف کنم.امروز داداشم اومد خونمون و این دو اتفاق رو از ایشون شنیدم:
همزمانی که خدا میچینه: داداسم تمروز رفته بوده کوه و دیده چند تا پلاستیک نون لواش افتاده با خودش گفته بذار درش و باز کنم که اگر سگی حیوونی رد شد راحت بتونه بخوره. خلاصه چند تا نون در میاره و میندازه جاهای مختلف اون دره که دسترسی راحت تر باشه…
میگه یکم بعد دیدم یه بی خانمان رد شد و اون نونا رو دید و شروع کرد به خوردنشون :)
اگر داداش من که بالای کوه بوده و این نونا رو نمیدیده و نمیفرستاده پایین شاید مرده هیچوقت نمیومده بالا اون نونا رو ببینه
خدایا شکرت
یه مثال جالبی هم داداشم درباره طی کردن تکامل گفت دوست دارم اینجا بنویسمش
گفت که تو اگر بخوای بری طبقه 4 ساختمون ابتدا باید از طبقه اول بری نمیتونی همون همکف وایسی بگی خدایا من میخوام برم طبقه چهار تو چرا کمکم نمیکنی تو چرا به خواسته هام جامه عمل نمیپوشونی
باید خودت از طبقه اول تا چهارم و بری
وقتی که چند بار این کار و انجام دادی خیلی برات راحت تر میشه اما به خودت میگی چطور راحت تر میشه این کار و کنم؟
و ایده آسانسور بهت میرسه جایی که رشد کردن خیلی راحت تر میشه و از تکامل میشه تصاعد
پس باید برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم و تکاملمون و طی کنیم و مهم تر از همه.در مسیر حالمون خوب باشه و صبرو صلاه داشته باشیم
عاشقتونم
خدارو شکر میکنم که بعد از چند روز هدایتم کرد بیام دوباره گوش کنم و بنویسم
این تجربه من برمیگرده به چند وقت پیش من سال 98 از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و دنبال کارام و مدارکم نرفتم همش پشت گوش مینداختم یا فرصت نمیشد تا اینکه یه دفعه به دلم اومد که برم دنبال کارام زمانی که بعد از تقریباً 7 سال پیگیر شدم و رفتم دانشگاه متوجه شدم تو این سال ها کلا پروفایل دانشجویی من فعال بوده و برام شهریه رد شده اونم بخاطر اینکه من توی حذف و اضافه 98 یه درس رو کلا برنداشته بودم با این که شوک شدم ولی بازم حسمو خوب نگه داشتم گفتم خدایا میسپارم به تو
اونجا صحبت کردم با دوتا خانم فوقالعاده آشنا شدم انگار از طرف خدا مامور بودن کار منو انجام بدن با اینکه بالاخره باید تکلیف این مدت توی سیستم دانشگاه مشخص میشد و من باید نامه می گرفتم و اینا ولی دوتا فرشته ها کارمو انجام دادن گفتن دختر بیا بشین نگران نباش بخوای بری نامه بگیری طول میکشه خلاصه یه 5ترم و 6 ترم از دوتا سیستم برام مرخصی رد کردن که کارم انجام شه آخرم نامه رو زدن اون یه درس هم خودشون برام انتخاب کردن شماره استاد هم بهم دادن که زنگ بزن بگو معرفی به استاد برداشتی که بهت تاریخ امتحان رو بگه اومدم بیرون چند نفر گفتن استاده خیلی اخلاقش خاصه فکر نمیکنیم کاری برات انجام بده باز اونجا گفتم خدا جونم سپردم بهت زنگ زدم به استاد و شرایطم رو گفتم و گفت تا دو ساعت دیگه بیا امتحان بده امروز آخرین روز منه بعد میرم تعطیلات تابستونی میمونی تا سال جدید گفتم نه میام رفتم دانشگاه استاد رو دیدم تشکر کردم برای فرصتی که بهم دادن بدون حرف اضافه امتحانم رو دادم و برگمو تحول استاد دادم و اومدم بیرون گفتن دو هفته دیگه برم پیگیری کنم ببینم نمره گذاشته یا نه هر چند اطرافیان میگفتن نمره نمیده به کسی بازم امیدوارم بودم بعد از دو هفته رفتم دانشگاه دیدم 14 برام توی سیستم ثبت کرده خیلی خوشحال شدم چون هیچی ننوشته بودم و کلا درسی نخونده بودم یعنی نمیتونم بگم چقدر خوشحال بودم چون اگه رد میشدم کارم یه سال دیگه طول میکشید حسم اون لحظه بی نظیر بود انگار تو بغل خدا نشسته بودم و خدا قبل از من انجام میداد جز این تجربه گرفتن مدارکم هم خودش یه معجزه شیرین دیگه هستش که اونم بعد براتون مینویسم.
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
اخرین بار برمیگرده به یه پرونده حقوقی من بعد از 11 ماه طی کردن مراحل اداری پرونده ام موفق شدم حکم جلب طرف مقابل ام رو بگیرم بهش التیماتوم اخر رو دادم اما بازم مثل3 سال پیش وعده داد به همسرم گفتم میرم و امشب جلبش میکنم اینم بگم همسرم مثل من در مسیر اگاهیی نیستند بعد ایشون گفتند نه فعلا نرو شاید تا چند روز دیگه پرداخت کرد و بهم اجازه نداد اون شب برم و گفت صبر کن منم هر چی توضیح میدادم متوجه نبود تا فردا شب یه حس قوی گفت همین الان برو اینکار بکن بهش گفتم به دلم افتاده و میرم اینکارو تموم میکنم شما هم نیا با برادرم میرم من به برادرم زنگ زدم و رفتم انجام دادم همون شب به دادورز پرونده ام زنگ زدم ( اینم بگم مراحل کارم توسط قاضی و دادورز فوق العاده پیش رفت اون موقع روی 12 قدم کار میکردم و دادورزم شماره شخصی اش بهم داده بود وگفت هر کاری یا سوالی داشتی بهم زنگ بزن) و گفت فردا بیارش دادگاه و من فرداش رفتم دادگاه خداوند به وسیله قاضی و دادورزم تمام کارهام رو با احترام و عزت بدون حتی حرف زدن من انجام دادن و دادورزم گفت فردا بیا برای محاسبه دقیق مبلغ و حق دادرسی و اینا و من همه کارهات انجام دادم سند و مدرکشم برات ضبط کردم
و اما صبح قبل رفتن من وکیل طرف مقابل که با اونم دوست شده بودم زنگ زد گفت خبر خوبی ندارم برات پرسیدم چطور گفت دادورز شما دیشب به رحمت خدا رفتند و در گروه وکلا عکسشون رو گذاشتند
وااای خدای من ، من رو میگی گفتم خدایا روحش شاد باشه واقعا و ناراحت شدم و بعد به خودم اومدم گفتم خدایا چه همزمانی و چه هدایت به موقع و من اگر گوش نمیدادم معلوم نبود کارم چقدر طول میکشید و چطور پیش میرفت چون بعد یه مدت هم قاضی عوض شد
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الانم تو کامنت جلسه قبل نوشتم خدا چه الهامی به قلبم کرده و من میخوام سراپا گوش بشم و با خودش قدم بردارم و هدایت شدم برای مهاجرتم زبان یاد بگیرم و باشگاه برم
باشگاه رو که دارم میرم زبان هم گفتم خودش بگه کجا و چطور انجام بشه
این ردپایی باشه تا یادمون بمونه چطور مثل دادگاهم که تمام مراحلش هدایت درونی و اطاعت من بود و نتیجه داد اینم نتایج خفنش میاد و یه جعبه ابزار قوی برای ادامه راه و مراحل بالاترم بشه
خدایا سپاسگزار وجودت در من و در لحظه هام هستم و هرانچه دارم از توست
من تقریبا سعی میکنم هر روز نشانه ای که برام میاد رو ببینم که چی هست
خیلی خوشحالم که امروز هدایت شدم تمام گام های «تغییر را در آغوش بگیر» رو دانلود کردم گوش میدم و لذت میبرم انگیزه و انرژی میگیرم از شنیدن صحبت های دوستانم با استاد عزیزم
واقعا انگار منم توی این گفت و گو ها هستم میخندم لذت میبرم به فکر فرو میرم
خیلی سپاسگزارم که این پروژه شگفت انگیز رو آماده کردید.
داستان سربازی استاد خیلی جالب بود و دوست داشتنی…
من اکثرا برعکسم یعنی یه الهامی بهم میشه مثلا میگه یه کارو انجام بده یا انجام نده من گوش نمیدم بعد میبینم عه چرا اینجوری شد اگه اون کاری که قلبم گفته بود انجام داده بودم الان همون نتیجه ای که میخواستم میگرفتم چرا من گوش نمیدم چرا حرف منطق و تجربه رو گوش کردم
متاسفانه الان یه کاری کردم از روی غریزه حرص و طمع بود که باعث شده نتونم تا چند روز آینده ای که مهلت دارم برای خرید قدم نهم دوره دوازده قدم با تخفیف خریداریش کنم البته این حدس منه ولی یه وقتایی میگم به خودم اشکال نداره شاید تا اون موقع تونستی جبران کنی و پولش جور شد و تونستی ادامه بدی قدم ها رو
اما الان که داشتم روی پروژه تغییر را در آغوش بگیر کار میکردم یه حسی گفت بیا از قدم اول تا هشتم رو که خریداری کردی کار کن تمرین کن روی فایل های رایگان هم میتونی تمرکز کنی و خودتو وسعت ببخشی ظرفت رو بزرگ کنی نتایج رو رقم بزنی بعد سر فرصت بیای قدم نهم رو خریداری کنی
نمیدونم قراره چی پیش بیاد ولی ادامه میدم حتما هدایت میشم
بخوام راجب گوش دادن ب الهامات و عمل بهشون و نتایجشون بگم، تو این 3 هفته اخیر زندگیم، میتونم بگم زندگی من ب دو بخش تقسیم میشه، 33 سال قبل و از 3 هفته پیش تا الان، دقیقا زندگی من ب این دو بخش تقسیم میشه، زمانی ک بهم گفت قدم عملی بردار ب سمت هدفت، دیکه فایل گوش کردن تو خونه کافیه، و من قدم برداشتم، ب خودش قسم انگار صداشو واضح تر میشنیدم، انگار در گوشم داشت میگفت برو فلان جا برو پیش فلان کس، این ساعت از خونه بزن بیرون، و هدفی ک حدودا 5 سال برام هدف نبود، درواقع رویا و خواب و خیال بود رو توی دوهفته برام به واقعیت تبدیل کرد و الان من دارم رویای 5 سال پیشمو زندگی میکنم که داستانش رو میخوام توی قدم هشتم دوره 12 قدم مفصل بنویسم ک خدا چیکار کرد با من زندگیم، ولی از اون 3 هفته پیش تا الان بخوام بگم، مثلا با ماشین سرعتم زیاد بود بهم گفت اروم تر برو و گفتم چشم و بعدش حس ارامش عجیبی گرفتم وقتی سرعتمو کم کردم، اصلا از وقتی ک اقدام عملی رو ترکیب کردم با اموزه ها انگار خدا دستشو انداخت روشونم مث دوتا رفیق ک دستشونو میندازن رو شونه هم راه میرن و راه رو نشونم میده، بخدا اینایی ک میگم واسه قشنگی جملات نیست، واقعاااا دستشو رو شونم حس میکنم، اینقد واضح باهام حرف میزنع اینقد الان بهتر درک میکنم وقتی کامنت بچه ها رو میخوندم ک مینوشتن ک الان توحیدی شدم الان با خدا رفیق شدم الان خدارو بهتر درک کردم، همیشه برام سوال بود ک چطور، منظورشون چیه، حسش دقیقا چطوریه؟ ولی الان خیلی خوشگل درک میکنم ک چی میگفتن و تاکید میکنم از وقتی ک اولین قدم عمللللللی رو برداشتم خدا اصن انگار منو بغل کرد، اصن الان ک دارم مینویسم یجوری شدم، ی کسایی رو فرستاد سرراهم ی جاهایی یکارایی کرد برام ک اگر خدا هدایتم نمیکرد عمرا اینقد کارام زود راه میوفتادن، ب قول استاد بوم بوم بوم اتفاقات پشت هم برام افتاد. وقتی ک ب اولین ندای واضحش گوش دادم ک گفت (پاشو برو اولین قدم عملیت برای هدفت رو بردار) و زندگیم الان کاملا متفاوت شده، از عمل نکردن هام ب الهامات بخوام بگم، نتیجش میشه قبل از این 3 هفته اخیر ک مدام پشت گوش انداختم و این هدف چهار پنج سالم هر روز دور از روزای قبل ب نظرم میومد، این خیلی واضح شده برام.
بچه ها نترسین، بخدا این جمله ک میگه تو یه قدم بردار خدا هزار قدم برات برمیداره عیییییین واقعیته، یک مثال کوچیک بزنم،
من رفتم تو یه اداره برای کارم و دقیقا این جمله رو گفتم(خدایا من نمیدونم کدوم اتاق برم، خودت هدایتم کن ب بهترین اتاق) و وارد اولین اتاق اون اداره شدم دیدم عه یکی از بچه های باشگاه اونجاس و خیلی گرم سلام علیک کردیم و گفتم کارم اینه گفت اتاق فلان کارتو انجام میده، هرکاری داشتی جایی گیر کردی بگو درستش کنم، اولش خوشحال شدم بعد گفتم نه، من ب خدا سپردم، ایشون اگر قرار باشه دست خدا باشه، خدا هدایتم میکنه بهش دوباره ولی من نمیام دلمو خوش کنم ک این هست پس بچسبم بهش ک کارم راه بیوفته، باز گفتم خدایا خودت. رفتم فلان اتاق و یه سایت داد گفت باید تو این سایت ثبت نام کنی تا حدودا ده روز دیکه کلاسات شروع بشن بیای سرکلاس برای مدرکت، سایتو زدم اومدم تو ماشین نشستم اومدم روشن کنم برم، گفت نه، وایسا، سایتو الان بزن برو توش، اقا هرکاری کردم وارد نمیشد، دوباره رفتم تو اداره و گفتم جریان اینه، خانومه گفت من نمیدونم برو فلان اتاق پیش آقای فلانی اون بلده، رفتم اونجا و داستان رو بهش گفتم گفت ک اون سایت ک باید وارد کنی، یک خط طولانی نوشته بود گفت حتی نقطه ویرگولشم باید بزنی ک وارد بشه، گفت باید بری کافی نت ثبت نام کنی. تشکر کردم با لبخند(البته اینم بگم وارد ک شدم محکم گفتم سلام و رفتم محکم بهش دست دادم، چیزی ک استاد تو دوره عزت نفس گفته بود ک محکم و قوی باشیم جایی ک رفتیم) و خواستم خارج شم دیدم صدام زد گفت بیا، رفتم گفت اسم و فامیلت چیه، سایت جلوم بازه خودم ثبت نامت کنم نری کافی(فکرشو بکنید مسئول اون قسمت بیاد اینو بم بگه ک بیا خودم ثبت نامت کنم) خلاصه کارای ثبت ناممو کرد خودشم پولو برام واریز کرد، گفت کی گفتن بیای سر کلاس؟ گفتم حدودا ده روز دیگه گفته، گفت خب پس برو ده روز دیکه بیا، باز یه لبخند زدم گفتم کلاس زودتری نداره ک بیام، گفت ن نیست، بازم با همون لحن دوستانه و لبخند گفتم باشه ممنونم از لطفت(ک البته اعتبار تمام این قضایا رو ب خدا دادم ولی از اون شخص هم تشکر کردم ک دست خدا شد برام) اومدم خارج شم از اتاق صدام زد گفت بیا، رفتم گفت یه کلاس هست فرداس،اسمتو مینویسم ولی همش خانوم هستن، فردا اومدی میری میشینی یه گوشه کسی رو هم نگاه نمیکنی(با شوخی گفت) گفتم تو فکر نباش موهامو صاف میکنم یقه بسته میشنم یه گوشه با کسیم. کاری ندارم، و خلاصه زدم بیرون و چقدر هدایت ها و الهامات خدارو واضح شنیدم و عمل کردم، اینکه ب خودش سپردم ک هدایتم کنه ب اتاق مناسب، اینکه از دیدن اون دوستم خوشحال نشدم و کارو باز ب خدا سپردم، اینکه اون اقا اونجوری کارمو راه انداخت، حالا اگر من اونموقع ک نشستم تو ماشین اگر ب صداش گوش نمیدادم ک گفت روشن نکن، سایتو بزن، و میرفتم هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد، تازه فرداشم. ک. اومدم ننشستم سرکلاس، گفت برو خودمون حضورت رو میزنیم و مدرکت امادس، و این تازه یکی از کارایی بود ک برام اینشکلی ردیف شد ک بازم در ادامش کلی مسائل دیگم همینجوری خوشگل حل شد، و بعد از اون قدم اول ک برداشتم و صداشو واضح شنیدم، هرکاری ک پیش میاد ک ب ظاهر قراره سخت پیش بره فقط میگم، همینجوری ک خدا تا الان منو پیش آورده، بقیشم ردیف میکنه و خودمو میسپارم بهش خودش ب وقتش بهم میگه چیکار کنم پس بیخیالش، و خیلی متوکل تر شدم، خیلی با ایمان تر شدم خیلی حس نزدیکی بیشتری ب خدا میکنم، و درکل بازم. میگم زندگیم ب دو بخش، اولین قدم عملیم ک بهم الهام شد، و قبل اون تقسیم شده.
بچه هااااا نترسین قدم بردارین وقتی چیزی بهتون میگه گوش کنید، من الان توی رویای 5 سال پیشم نشستم و دارم زندگیش میکنم، شاید از دید خیلیا چیز خاصی نباشه ولی از دید خودم یک کار خیلیییییی بزرگه ک ب واسطه اموزه های استاد و عمل کردن ب قوانین خدا و ب لطف قوانین بدون تغییر خدا اتفاق افتاده برام.
آخرین الهامی که دریافت کردم، اتفاقا عمل کردم و نتیجه خیلی خوبی داشت.
فایل های قبلی گفتم که ما یک ایده اومد که از تهران بریم شهرستان. یکی از شهرهای اطراف تهران.
تقریبا دو سال هست که با گروه های کوهنوردی و طبیعتگردی تهران هستم. اینجا که اومدیم گروهی نمیشناختم. یکی دو هفته به صورت پیاده روی گذشت. یک روز جمعه که واقعا دلتنگ کوه بودم به قصد پیاده روی زدم بیرون. ته دلم گفت فلان مسیر رو برم. به صورت اتفاقی یه فروشگاه لوازم کوهنوردی دیدم. رفتم و از فروشنده در مورد گروه های کوهنوردی پرسیدم. ایشون گفتن بله صاحب فروشگاه خودشون کوه میرن. شماره تماس دادن و از این طریق با باشگاه کوهنوردی آشنا شدم و اولین برنامه رو جمعه گذشته 1404/8/23 قله زیبای الیمستان رفتم. مسیر بسیار زیبای پائیزی و دورنمای قله دماوند. این برنامه در واقع بعد از مدتها دوری، بازگشت من بود به کوه. یک برنامه خیلی دلچسب.
خداوند از طریق قلبمون با ما صحبت میکنه. ما یا اینقدر درگیری ذهنی داریم که نمیشنویم. یا اونقدر باور نداریم که عمل کنیم.
خیلی وقتا به خودم میگم نیازی نیست برای سوالات مون دنبال جواب بگردیم. این مشاور یا اون فرد فامیل یا دوست و آشنا. اگه آماده باشیم جواب رو دریافت میکنیم.
الهامی که هنوز بهش عمل نکردم. اینه که ارتباط بگیرم با افراد برای تورهای یکروزه. البته دو اقدام خیلی کوچیک انجام دادم. ولی کافی نیست و باید قویتر عمل کنم.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، مریم جانم و دوستان عزیزم
خداروشکر میکنم برای اگاهی های این فایل هرروز بیشتر از قبل حس میکنم که سیمان های ذهنیم ترک میخورن و اماده ی شکستن میشن . هرروز بیشتر از قبل حالم خوبه و میتونم پایدارش کنم، هرروز بیشتر از قبل معجزه های خداوند رو باور میکنم خدایا شکرت خدایا شکرت من هرروز عجز خودم رو در مقابل تو بیشتر درک میکنم بیشتر نشانه های تغییر مدارم رو میبینم بیشتر به تو میسپارم و تسلیم تو میشم به جای اینکه زور بزنم و به عقل خودم جلو برم خدایا شکرت امروز یه روزی غیر منتظره از یه جایی داشتم که اصلا خودمم یادم رفته بود که هست و خدا بهم یاد اوری کرد که بسیار روزی دهنده س و در عین حال بی حساب میبخشه و از جایی که گمان نمیبرم میبخشه بهم . الهی شکرت الهی شکرت . چیزی که خیلی تحت تاثیر قرارم داد جسارت هایی بود که دوستان با آرامش بنابر یک الهام درونی انجام داده بودن و چه معجزاتی براشون رقم خورده مثل ندای عزیز که بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشه اومده تهران و همون فرداش یه خونه به صورت رایگان دراختیارش قرار میگیره یا نجمه ی عزیز که واقعا شگفت زده ام کرد یه دختر تنها بلیط بگیره و بیاد تهران بدون اینکه بدونه قراره کجا کار کنه و شب کجا بخابه و نه تنها نترسه بلکه آروم و خوشحاله و اونقدر احساس لیاقت داره که به چندتا کار که مطابق میلش نیست نه میگه واقعا دوستان محشرن واقعا کمیابم . خدایا قلب منم اینجوری به خودت مطمئن کن خدایا تو از ضعف ها وترمز های من اگاهی خودت کمکم کن نترسم و قدم بردارم
نکات فایل :
گفت و گو با علی :
من در یک خانواده ی متوسط رو به پایین بزرگ شدم و خیلی چیزها نبود و پدرم میگفت خیلیها اینها رو ندارن، خیلیها شرایطشون از ما بدتره و من همون لحظه این سوال در ذهنم به وجود میومد که پس اونایی که از ما اوضاع بهتری دارند چی ؟؟ اونا چیکار میکنند؟؟ حتماً یه کارایی میکنند و یه چیزایی هست که ما نمیدونیم . من از 13 سالگی میرفتم سر کار و علاقم به نجاری و چوب بود و در هنرستان هم رشته چوب خوندم و هدایت شدم به جایی که کابینت میساختند و از همون جا خداوند من رو به جواب سوالها هدایت کرد و با شما آشنا شدم از اونجا شروع کردم و روی پای خودم وایستادم و الان رشته ی اصلیم خراطیه . از دو سال پیش همزمان با آشنا شدن با شما وارد این کار شدم و الان قدم دوازدهم هستم درآمدم از صفر هر روز داره بهتر میشه، حرص خیلی چیزا رو دیگه نمیخورم و مشکلاتم خیلی زودتر از قبل داره حل میشه . الان تنها ترمزم اینه که میگم من نمیخوام سربازی برم و میدونم که با نشون دادن ایمانم به خداوند حل میشه ولی راه نشون دادن رو نمیدونم .
من تجربه ی خودم رو از سربازی میگم و هیچ اصراری ندارم که همه باید از این مسیر برن منم مثل علی همیشه میگفتم من سربازی نمیرم و دوست نداشتم چون از 16 سالگی برای خودم مغازه داشتم و نمیخواستم دو سال برم سربازی، کاری ندارم که این ذهنیت درسته یا غلط و نمیخوام بگم اگه سربازی نریم خوبه نه خیلیها سربازی رفتن و چقدر براشون خوب شده و کلی تجربه کسب کردن و رشد کردن و ممکنه سربازی رفتن یه دریچهای رو به روی یه نفر باز کنه که باعث بشه مسیرش خیلی سادهتر هم بشه فقط میخوام بگم که باورهای ما به حقیقت میپیونده
چون من باورم این بود که من سربازی نمیرم و هیچ ایدهای هم براش نداشتم و همیشه پدرم منو مسخره میکرد . خیلی موقعها ما یه سری خواستهها داریم ولی میگیم نه نمیشه، قانون کشور نمیذاره من به این خواستم برسم ولی قانون میتونه عوض بشه یا ما میتونیم کشورمون را عوض کنیم یعنی این نیست که جهان solid باشه نه جهان با ما تغییر میکنه به شکلهای مختلف و به ما پاسخ میده . بعد در مورد سربازی یه قانونی گذاشتن که میتونی یه پولی پرداخت کنی و خدمتتو بخری و منم این پول رو جمع کرده بودم . به نظر میرسید که این قانون هر سال هست و چیزی نبود که بگی از امسال دیگه تموم میشه ولی یه حسی به من گفت که امروز برو انجامش بده اون روز 28 اسفند بود . من این اخلاق رو داشتم که خیلی کارهامو عقب میانداختم ولی همون روز رفتم نظام وظیفه قم و مدارکم رو دادم و افسر گفت تو متولد تهرانی و باید بری تهران و یه سری استعلام بیاری همون حسی که گفت امروز انجامش بده اومد سراغم و تصمیم گرفتم که هر طور که شده انجامش بدم . افسر گفت الان که دیگه نزدیک ظهره و نمیتونی بری تهران و برگردی و بعدش هم تعطیلات عیده بمون سال بعد یه عدد کمی قیمتش بیشتر میشه و اون موقع اقدام کن ولی اون الهامه به من گفت که تو همین الان باید این کارو انجام بدی . اون روز من برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم که هر طور شده باید انجام بشه در حالی که همیشه کارهامو پشت گوش مینداختم . با یه پژوی شوتی دربست تا تهران رفتم و کارم رو سریع انجام دادم چون خیلی خلوت بود و برگشتم قم و مدارک رو آوردم . افسر عصبانی شد که چه جوری انقدر سریع رفتی و برگشتی؟؟ حتماً مدارک رو جعل کردی و منو به زور داشتن مینداختم بازداشتگاه خلاصه اینا رو راضی کردم که زنگ بزنن تهران و بپرسن و وقتی فهمیدن که من این مدارک رو از تهران گرفتم همون جا قضیه خدمت من انجام شد
و اتفاقی که افتاد این بود که دیگه از سال بعد تا همین الان خدمت رو نفروختند و کلاً اون قانون باطل شد . من همیشه به خودم میگفتم اینکه قلب من به من گفت امروز برو دنبالش منی که هیچ وقت در زندگیم پیگیر چیزی نمیشدم و همه کارهامو پشت گوش میانداختم، اون روز به صورت استثنایی رفتم و کارم را انجام دادم و خدمتم اوکی شد . به خودم میگفتم که این یه پیغام بود چون هیچکس فکر نمیکرد که سال بعد این قانون لغو بشه و منم خبر نداشتم ولی قلب من گفت هر طور شده باید بری و من پول خیلی زیادی به تاکسی دربست دادم در حالی که اون موقع اصلاً به این شکل پول خرج نمیکردم ولی به ندای قلبم گوش کردم و خواسته ی من که نرفتن به خدمت بود، اتفاق افتاد . این باعث شد که فهمیدم وقتی به حرف قلبم گوش میکنم بعدها زبان قلبم رو بهتر میفهمم و هدایتهای خداوند رو بهتر درک میکنم . فهمیدم که وقتی یه چیزی به آدم گفته میشه باید بهش عمل کرد ولو اینکه خیلی غیرمنطقی به نظر میاد پس اگر میخوای به خواستههات برسی مسیرش عمل کردن به الهاماتته . وقتی ما میخواستیم به آمریکا مهاجرت کنیم، هدایت شدیم به سفارت آمریکا در پاریس و یه خانمی اونجا بود که فارسی بلد بود در حالی که ایرانی نبود و موقع مصاحبه به من گفت من خیلی دوست دارم که شما رو بفرستم آمریکا فقط یه سوال دارم شما کجا خدمت رفتی؟؟ من نمیدونم چرا این سوال رو پرسید ولی وقتی که گفتم من خدمتم رو خریدم خیلی خوشحال شد و گفت همین سوالم همین بود و ویزای ما همون شب آماده شد و ما خیلی راحت به آمریکا رفتیم و اقامتمون اوکی شد طوری که بقیه فکر میکنن من دروغ میگم که انقدر همه چیز ساده و راحت اتفاق افتاده . تاکید میکنم اینها به این معنی نیست که خدمت رفتن بده، در مورد من، با خواستههای من خدا به این شکل هدایت کرد و این مسیر برای من خوب بود و ممکنه برای کس دیگهای مسیر خدمت مسیر خوبی باشه به خاطر همینه که میگم تسلیم بودن اصل داستان هدایته و من تسلیم شدم همون لحظه که بهم گفته شد امروز یعنی 28 اسفند باید بری کارتو انجام بدی هر طور که شده و من بدون تنبلی گفتم چشم و بعد در سفارت آمریکا هم این موضوع به نفع من شد و انگار خداوند از قبل برنامهها رو چیده بود برای یه سری از اتفاقات
واقعیت اینکه هدایت یکی از موضوعاتی هست که ذهن من خیلی درمقابلش مقاومت داشت وداره انگار هنوز با همه ی وجودم باور نکردم که بهم الهام میشه که من هدایت میشم . توو خانواده همه همیشه با من مشورت میکردن و از من راهنمایی میخاستن ولی کسی نبود که من بتونم ازش کمک بگیرم و همیشه میگفتم کاش منم یکی رو داشتم الان که داستان بچه ها رو میخونم و قرآن رو مطالعه میکنم و قدم اول رو گذروندم فهمیدم که هادی و مشاور من کیه فقط باید هرچه بیشتر به خودم یادآوری کنم . همیشه به نظرم هدایت یه چیز خاص وعجیب بود ونمیتونیتم افتراق بدم کهنجواس یا هدایته و هیچ حسی هم نداشتم ولی الان فهمیدم که هدایتم تکامل میخاد حتی اگه نتیجه نداد حتی اگه بی ربط بود از عمل به الهامات درمورد مسائل ساده شروع کنم وبرم جلو تا در شرایط مهم تر هم بتونم الهامات رو درک کنم و عمل کنم . الهام الان پیگیری دوره ی اموزشی و شروع کسب و کارمه به امید خدا
خیلی سپاسگزارم از همگی
بسم الله الرحمن الرحیممممم
به نام خداوندی که امروز هم به من اجازه زندگی کردن داد…
به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید
بله آخرین بار از یه کوچه ای رد میشدم و اطلاعیه راجع به کار آموزی یه کافی شاپ دیدم چون من هم علاقه دارم هم اینکه مدرکشو دارم و رشتم هم قنادی هست ، دوست دارم توی این مسیر فعالیت کنم،
بعد حدود یک ماه پیش اطلاعیه دیدم و چند روز بعدش که بالاخره وقت گذاشتم و رفتم با صاحبش صحبت کردم و رفتم توی اون کافه مشغول شدم الان حدود یک ماهه اونجا فعالیت میکنم و خیلییی چیز های زیادی یادگرفتم هم از اطلاعات کاربردی هم اینکه چطوری با مشتری برخورد کنم چطوری کار کنم ، چقدر باید سرعت عمل داشته باشم و …
با اینکه خیلی به تضاد هم خوردم با اینکه بعضی روزها واسم سنگین جلو میره انگار سخته که به یکی بگم چشم و کار کنم واسش اما به خودم گفتم باید این سه ماه اینجا دوام بیاری ، تلاش کنی یادبگیری قطعا این مسیرو میتونستی هیچوقت نیای و این اطلاعیه رو نبینی ولی خداوند من را توی این مسیر قرار داد و این کافه رو سر راه من گذاشت که بیام و یادبگیرم و رشد کنم پس صبر میکنم تلاش میکنم و متواضعانه چشم میگم و یادمیگیرم میدونم که مسیر پیش رو قشنگ تر میشه به مرور زمان، همینجور که الان هم قشنگه و من هروز در حال یادگیری هستم …
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
هم زمان با فعالیت داخل این کافه به خداوند گفتم خدایا من میخوام تغییر کنم من میخوام دیگه از این به بعد پا روی ترسام بگذارم تو بهم بگو که چیکار کنم، بعد یروز دخترخالم و دوستش باهام تماس گرفتن و گفتند میخوایم بیایم و کلاس آموزشی شرکت کنیم ، منم با اینکه خیلی استرس داشتم و نگران بودم گفتم خدایا تو کمکم کن و تو بهم بگو چیکار کنم من میخوام بگم بیان یادبگیرن که اومدن کلاس تشکیل شد و من آموزش دادم و فهمیدم که چه چیزهایی و باید بیشتر یادبگیرم ، چه چیزهایی و باید مهارتمو افزایش بدم و خودم و جلو ببرم هم اینجوری هنرجوهام زیادتر میشن هم درآمد خودم افزایش پیدا میکنه و هم از زندگیم لذت میبرم به امید الله مهربان …
خدایاشکرت برای بودن توی مسیر تغییرات و رشد
سلام ب استاد عزیزم و خانم شایسته مهربانم
1.ب آخرین باری فکر کن ک یک الهام یا ندای درونی داشتی؟
2.آیا ب آن عمل کردی؟اگرنه چرا اگر بله چ نتیجه ایی گرفتی؟
3.در قسمت نظرات بنویس چ تجربه ایی از گوش دادن یا گوش نکردن ب هدایت درون داری؟وقتی ب آن عمل کردی چ نتیجه ایی گرفتی؟
من ی مدت بود از بس تضاد داشتم وب درو دیوار میخوردم ب خودم اومدم ک باید تغییر کنم با خودم گفتم چیکار کنم چیکار نکنم ک ی دوره ایی ک چند سال پیش از یک استاد دیگه گرفته بودم و نصفه گوش کرده بودم رو شروع کردم ولی هنوز اون چیزی نبود ک منو تکون بده هنوزم تو ذهنم کلی سوال بود من قبلا دورهای استاد رو جسته و گریخته تو تلگرام گوش میکردم ولی نه ب صورت مداوم، ی دفه ی حسی بهم گفت چرا با آموزشای استاد عباسمنش شروع نمیکنی گفتم من ک الان نمیتونم دوره بخرم همون حسه گفت از رایگاناش شروع کن و من اومدم تو سایت و هدایت شدم ب دوره های رایگان بی نظیر استاد عزیزم و من تو این مدت کم نشانه هایی دیدم نشانه هایی دیدم ک پر قدرت تر متعهد تر با اطمینان قلبی کامل دارم ادامه میدم و ب زودی میخام یکی از دوره های استاد عزیزم رو بخرم
خداروشکر میکنم بابت این مسیری ک منو هدایت کرد
به نام خداوند هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی نازنین
و سلام به دوستان و همراهان عزیز این مسیر زیبا بسوی خوشبختی
خدایا هزاران مرتبه شکرت که هر چقدر بهتر کنترل ذهن کنیم و در این مسیر زیبا به الهامات عمل کنیم به زندگی رویایی و عالی که انتظارش رو داریم نزدیک نزدیکتر میشیم و زندگیش میکنیم خدایا شکرت برای روشنی و دقیق بودن این مسیر زیبا ینی یجورایی میخندم به کسانی که دنبال رمال و فال بین هستن یا دنبال کسی که میخواد پیشگویی کنه زندگیشو آخه به همین قشنگی اگر تو این مسیر زیبا با توجه و عمل به قوانین قدم برداریم راحت یکسال دیگه 5سال یا 10 سال دیگه رو میتونیم خودمون بگیم کجا هستیم چون ایمان داریم این قوانین ثابت و بدون تغییر چرا اینو میگم چون حدود دوسال پیش یکی از دوستان که دیگه به لطف خدا و قوانین براحتی جداشدیم مدام به من پیشنهاد اینکه بیا یه نفر هست خیلی دقیق میگه قراره چه آینده ای داشته باشی یا حتی یک هفته جلوتر رو بهت میگه که چه اتفاقاتی قراره بیوفته برات… من خنده ای کردمو گفتم عمرا اگر بیام یا بخوام بدونم هر چیزی که لازم به دونستنم باشه خدا با نشانه هاش بهم میگه جالبه اون بهم خندید گفت خیالاتی شدی این واضح بهت میگه یه لبخندی زدمو( تو دلم گفتم منم واضح میدونم آینده مو اگر درست به قوانین عمل کنمو پیامهای خالقم رو ببینمو بشنومو عمل کنم )گفتم نه نمیخوام کلی اصرار کرد ولی از من انکار بود و خداروشکر میکنم گول تعریفهای آب و تابدارش رو نخوردم چون واقعا به این مسیری که دارم قدم بر میدارم ایمان دارم. به لطف خدا در این مدت 7ساله اینقدر نتایج و اتفاقات خوبی رو تجربه کردم که اصلا نمیخوام به هیچ چیز دیگه ای حتی فکر کنم خلاصه که قبول نکردم و جالبه بعد از چند وقت نشانه هایی پشت سر هم میدیدم که خیلی خوشایند بود و خبر از یک اتفاق خوب میداد ولی یک تضاد به ظاهر ناخوشایند رخ داد طوری که چند هفته هنگ بودم و اصلا نمیتونستم تصمیمی بگیرم خیلی حالم گرفته بود یادمه خیلی از خدا کمک خواستم روزها میرفتم پارک و ساعتها در سکوت مینشستم و مدام سوال تو ذهنم بود خدایا چرا این اتفاق افتاد!؟من سعی کردم راه درست رو برم سعی کردم به قوانین عمل کنم چرا این تضاد پیش اومدچه درس بزرگی میخواد بهم بده!؟ واقعا هضمش برام سخت بود و باید یه تصمیمی میگرفتم! تا اینکه دوره لیاقت روی سایت بارگزاری شد و من از قبل تصمیم قطعی داشتم برای تهیه حالا همزمان شده بود با این اتفاق به ظاهر ناخوشایند چون تصمیمم قطعی بود دوره رو خریداری کردم ولی ذهنم درگیر موضوع هم بود و باید تصمیمی میگرفتم و مدام از خداوند طلب کمک میکردم تا اینکه در جلسه اول دوره استاد خیلی ناباورانه ازمون خواستن تا اتمام دوره هر تصمیمی داریم دست نگه داریم و به تمرینات دوره عمل کنیم خدای من چه پیامی ازین واضح تر از زبان استادم حالا که فکر میکنم چقدر خداوند قشنگ میچینه چقدرررر همه چیز قشنگ پیش میره وقتی توکلت فقططط به خدا باشه چقدرر وقتی روش حساب کنی میزارتت رو شونه هاشو میبردت بهترین جاهایی که حتی فکرش رو هم نمیکردی ازون روزها دوسال میگذره و چقدرررر اون اتفاق به ظاهر ناخوشایند که عمل کردم و تصمیم اشتباه نگرفتم برای نبودش و اجازه دادم خداوند طبق همون نشونه های قبل و بعد که خیلی خوب بود پیش ببره و این روزها سپاسگزارو خوشحالم ازینکه اعتماد کردم و حالا راضی ترینم چون یکی از خواسته های خودم بود که باید ازین مسیر میگذشت، ظاهرش ناخوشایند بود ولی نتیجه عالی خداروهزاران مرتبه شکر که با الهامات با نشانه ها هر لحظه در حال هدایت مون هست و ما باید فقط اعتماد و عمل کنیم همین و بعد خواسته هامون رو زندگی میکنیم .
سپاس فراوان از استادان عزیزم در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند باشید
سلام عزیزای دلممم
فکر کنم بعذ از یه هفته غیبت برگشتم
پوزش مرا بپذیرید:)
وسط میانترمام یکم سرم شلوغه اما دروغ چرا یکم که چند روز فایل گوش ندی دور میشی و اون میل زیاد برا فعالیت و کامنت گذاشتن کم میشه.
ذهنم میگفت حالا تو برو بقیه جلسات و گوش کن وقتی کردی کامنتشونم مینویسی اما من تعهد دارم با خودم که برا هر جلسه کامنت بذارم و بعد برم جلسه بعدی…
الانم داشتم یکم نشونه میدیدم که گفتم پاشو پاشو برو فایل ببین که داری از مسیر خارج میشی..حس کردم یکم کمالگرایی رو نجوا داره میاد سراغم
خب بریم سراغ فایلمون
درسی که از این فایل گرفتم این بود که هرگز از خواسته هات دست نکش و ناامید نشو.دنیا طوری میچینه که تو برسی…شده قانونای کشور و عوض کنه،شده خودت بری یه کشور دیگه،
و جمله ی طلایی
اگر میخوای به خواسته هات برسی مسیرش عمل به الهاماتت هست.
ببسن خداوند چطور بهت مسیرهایی رو میگه که شاید الان نفهمی اما سالها بعد میفهمی چقدر به نفعت بوده و چقدر در جهت خواسته هات بوده..
مثل استاد که این عمل به الهامشون سالها بعد باعث مهاجرت آسانشون به آمریکا شده.
شما یه مثال نقض واقعی برای همه باورهای محدود کننده هستین.
مثل پارتی نداشتنتون و موفق شدنتون،مثل مهاجرت راحتتون
یادمه سالها پیش میخواستم شما رو به یکی از دوستام معرفی کنم و چون بشدت تحت تاثیر هدایت در فرایند مهاجرتتون قرار گرفته بودم اون و براش تعریف کردم…اما میدونین واکنش اون چی بود؟ اصلا امکان نداره اینقدر راحت مهاجرت کرد.این آدم یه ریگی تو کفشش هست :/
آدما نمیتونن بپذیرن افراد از مسیر هدایت میرن و راحت به خواسته هاشون میرسن چونکه باورهای محدودکننده تو ذهنشون هک شده و هر چی اطرافشون دیدن هم همین بوده.
بله اگر سعی کنیم صدای قلبمون و بشنویم همیشه بهترین ها نصیبمون میشه
چه تجربهای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟
بولد ترین هدایتی که تو ذهنمه: من برخلاف اینکه ماشینم مجوز ورود به دانشگاه رو نداره خیلی راحت ماشین میبرم تو.هر صبح از خدا میپرسم امروز از کدوم در برم(دانشگاه 3 تا در داره) و اون بهم میگه و وقتی میرم به راحتی میرم تو.یا در بازه یا نگهبان در و برام باز میکنه…بخدا باورتون نمیشه خیلی برامون پیش اومده نگهبان یه احترامی هم بهم میذاره و بعد در و برام باز میکنه >< با خودم میگم خدایا جز اینه که تو دل این آدما رو برام نرم میکنی؟
یه مثال باحال دیگه: چند روز پیش یه ویدیو گرفته یودم گذاشتم چنلم تو تلگرام. بنظرم خیلی ویدیو ساده بود نخواستم بذارم اینستا اما حسم گفت بذار و بعد دیم چقدر همون ویدیو ویو خورد و مخاطب جذب کرد برام.
خیلی وقتا هم شده حسم گفته مثلا داری میری مسافرت فلان وسیله رو ببر اما من نبردم فکر کردم نیاز نشده اما بشدت نیاز شده.
شده دوستام گفتن بریم بیرون حسم گفته نرو اما من رفتم و بعدش یه اتفاق باحالی نیفتاده یا اینکه از کارام خیلی عقب افتادم و خیلی حسم بد شده
وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجهای گرفتی؟ مثبت :)
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
سوال خیلی جذابی بود
فکر میکنم باید روی بدنمم کار کنم،تغذیم و درست کنم و ورزش کنم.یه ویس اهرم رنج و لذت بگیرم گوش کنم…
دوست دارم دو تا چیز جالب و براتون تعریف کنم.امروز داداشم اومد خونمون و این دو اتفاق رو از ایشون شنیدم:
همزمانی که خدا میچینه: داداسم تمروز رفته بوده کوه و دیده چند تا پلاستیک نون لواش افتاده با خودش گفته بذار درش و باز کنم که اگر سگی حیوونی رد شد راحت بتونه بخوره. خلاصه چند تا نون در میاره و میندازه جاهای مختلف اون دره که دسترسی راحت تر باشه…
میگه یکم بعد دیدم یه بی خانمان رد شد و اون نونا رو دید و شروع کرد به خوردنشون :)
شما ببین خدا چطور میچینه خدا چطور روزی میرسونه الله اکبر
اگر داداش من که بالای کوه بوده و این نونا رو نمیدیده و نمیفرستاده پایین شاید مرده هیچوقت نمیومده بالا اون نونا رو ببینه
خدایا شکرت
یه مثال جالبی هم داداشم درباره طی کردن تکامل گفت دوست دارم اینجا بنویسمش
گفت که تو اگر بخوای بری طبقه 4 ساختمون ابتدا باید از طبقه اول بری نمیتونی همون همکف وایسی بگی خدایا من میخوام برم طبقه چهار تو چرا کمکم نمیکنی تو چرا به خواسته هام جامه عمل نمیپوشونی
باید خودت از طبقه اول تا چهارم و بری
وقتی که چند بار این کار و انجام دادی خیلی برات راحت تر میشه اما به خودت میگی چطور راحت تر میشه این کار و کنم؟
و ایده آسانسور بهت میرسه جایی که رشد کردن خیلی راحت تر میشه و از تکامل میشه تصاعد
پس باید برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم و تکاملمون و طی کنیم و مهم تر از همه.در مسیر حالمون خوب باشه و صبرو صلاه داشته باشیم
عاشقتونم
خدارو شکر میکنم که بعد از چند روز هدایتم کرد بیام دوباره گوش کنم و بنویسم
درود فراوان به استاد نازنین و خانم شایسته عزیز
این تجربه من برمیگرده به چند وقت پیش من سال 98 از دانشگاه فارغالتحصیل شدم و دنبال کارام و مدارکم نرفتم همش پشت گوش مینداختم یا فرصت نمیشد تا اینکه یه دفعه به دلم اومد که برم دنبال کارام زمانی که بعد از تقریباً 7 سال پیگیر شدم و رفتم دانشگاه متوجه شدم تو این سال ها کلا پروفایل دانشجویی من فعال بوده و برام شهریه رد شده اونم بخاطر اینکه من توی حذف و اضافه 98 یه درس رو کلا برنداشته بودم با این که شوک شدم ولی بازم حسمو خوب نگه داشتم گفتم خدایا میسپارم به تو
اونجا صحبت کردم با دوتا خانم فوقالعاده آشنا شدم انگار از طرف خدا مامور بودن کار منو انجام بدن با اینکه بالاخره باید تکلیف این مدت توی سیستم دانشگاه مشخص میشد و من باید نامه می گرفتم و اینا ولی دوتا فرشته ها کارمو انجام دادن گفتن دختر بیا بشین نگران نباش بخوای بری نامه بگیری طول میکشه خلاصه یه 5ترم و 6 ترم از دوتا سیستم برام مرخصی رد کردن که کارم انجام شه آخرم نامه رو زدن اون یه درس هم خودشون برام انتخاب کردن شماره استاد هم بهم دادن که زنگ بزن بگو معرفی به استاد برداشتی که بهت تاریخ امتحان رو بگه اومدم بیرون چند نفر گفتن استاده خیلی اخلاقش خاصه فکر نمیکنیم کاری برات انجام بده باز اونجا گفتم خدا جونم سپردم بهت زنگ زدم به استاد و شرایطم رو گفتم و گفت تا دو ساعت دیگه بیا امتحان بده امروز آخرین روز منه بعد میرم تعطیلات تابستونی میمونی تا سال جدید گفتم نه میام رفتم دانشگاه استاد رو دیدم تشکر کردم برای فرصتی که بهم دادن بدون حرف اضافه امتحانم رو دادم و برگمو تحول استاد دادم و اومدم بیرون گفتن دو هفته دیگه برم پیگیری کنم ببینم نمره گذاشته یا نه هر چند اطرافیان میگفتن نمره نمیده به کسی بازم امیدوارم بودم بعد از دو هفته رفتم دانشگاه دیدم 14 برام توی سیستم ثبت کرده خیلی خوشحال شدم چون هیچی ننوشته بودم و کلا درسی نخونده بودم یعنی نمیتونم بگم چقدر خوشحال بودم چون اگه رد میشدم کارم یه سال دیگه طول میکشید حسم اون لحظه بی نظیر بود انگار تو بغل خدا نشسته بودم و خدا قبل از من انجام میداد جز این تجربه گرفتن مدارکم هم خودش یه معجزه شیرین دیگه هستش که اونم بعد براتون مینویسم.
هرجا که هستید زندگیتون سرشار از معجزه.
خدایا هرانچه دارم از توست
باسلام
1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.
2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجهای گرفتید؟
3. در قسمت نظرات بنویس:
اخرین بار برمیگرده به یه پرونده حقوقی من بعد از 11 ماه طی کردن مراحل اداری پرونده ام موفق شدم حکم جلب طرف مقابل ام رو بگیرم بهش التیماتوم اخر رو دادم اما بازم مثل3 سال پیش وعده داد به همسرم گفتم میرم و امشب جلبش میکنم اینم بگم همسرم مثل من در مسیر اگاهیی نیستند بعد ایشون گفتند نه فعلا نرو شاید تا چند روز دیگه پرداخت کرد و بهم اجازه نداد اون شب برم و گفت صبر کن منم هر چی توضیح میدادم متوجه نبود تا فردا شب یه حس قوی گفت همین الان برو اینکار بکن بهش گفتم به دلم افتاده و میرم اینکارو تموم میکنم شما هم نیا با برادرم میرم من به برادرم زنگ زدم و رفتم انجام دادم همون شب به دادورز پرونده ام زنگ زدم ( اینم بگم مراحل کارم توسط قاضی و دادورز فوق العاده پیش رفت اون موقع روی 12 قدم کار میکردم و دادورزم شماره شخصی اش بهم داده بود وگفت هر کاری یا سوالی داشتی بهم زنگ بزن) و گفت فردا بیارش دادگاه و من فرداش رفتم دادگاه خداوند به وسیله قاضی و دادورزم تمام کارهام رو با احترام و عزت بدون حتی حرف زدن من انجام دادن و دادورزم گفت فردا بیا برای محاسبه دقیق مبلغ و حق دادرسی و اینا و من همه کارهات انجام دادم سند و مدرکشم برات ضبط کردم
و اما صبح قبل رفتن من وکیل طرف مقابل که با اونم دوست شده بودم زنگ زد گفت خبر خوبی ندارم برات پرسیدم چطور گفت دادورز شما دیشب به رحمت خدا رفتند و در گروه وکلا عکسشون رو گذاشتند
وااای خدای من ، من رو میگی گفتم خدایا روحش شاد باشه واقعا و ناراحت شدم و بعد به خودم اومدم گفتم خدایا چه همزمانی و چه هدایت به موقع و من اگر گوش نمیدادم معلوم نبود کارم چقدر طول میکشید و چطور پیش میرفت چون بعد یه مدت هم قاضی عوض شد
الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟
الانم تو کامنت جلسه قبل نوشتم خدا چه الهامی به قلبم کرده و من میخوام سراپا گوش بشم و با خودش قدم بردارم و هدایت شدم برای مهاجرتم زبان یاد بگیرم و باشگاه برم
باشگاه رو که دارم میرم زبان هم گفتم خودش بگه کجا و چطور انجام بشه
این ردپایی باشه تا یادمون بمونه چطور مثل دادگاهم که تمام مراحلش هدایت درونی و اطاعت من بود و نتیجه داد اینم نتایج خفنش میاد و یه جعبه ابزار قوی برای ادامه راه و مراحل بالاترم بشه
خدایا سپاسگزار وجودت در من و در لحظه هام هستم و هرانچه دارم از توست
به نام خداوند هدایتگر مهربان
سلام به استاد و دوستان عزیزم
نشانه امروز من این فایل و این جلسه بود
من تقریبا سعی میکنم هر روز نشانه ای که برام میاد رو ببینم که چی هست
خیلی خوشحالم که امروز هدایت شدم تمام گام های «تغییر را در آغوش بگیر» رو دانلود کردم گوش میدم و لذت میبرم انگیزه و انرژی میگیرم از شنیدن صحبت های دوستانم با استاد عزیزم
واقعا انگار منم توی این گفت و گو ها هستم میخندم لذت میبرم به فکر فرو میرم
خیلی سپاسگزارم که این پروژه شگفت انگیز رو آماده کردید.
داستان سربازی استاد خیلی جالب بود و دوست داشتنی…
من اکثرا برعکسم یعنی یه الهامی بهم میشه مثلا میگه یه کارو انجام بده یا انجام نده من گوش نمیدم بعد میبینم عه چرا اینجوری شد اگه اون کاری که قلبم گفته بود انجام داده بودم الان همون نتیجه ای که میخواستم میگرفتم چرا من گوش نمیدم چرا حرف منطق و تجربه رو گوش کردم
متاسفانه الان یه کاری کردم از روی غریزه حرص و طمع بود که باعث شده نتونم تا چند روز آینده ای که مهلت دارم برای خرید قدم نهم دوره دوازده قدم با تخفیف خریداریش کنم البته این حدس منه ولی یه وقتایی میگم به خودم اشکال نداره شاید تا اون موقع تونستی جبران کنی و پولش جور شد و تونستی ادامه بدی قدم ها رو
اما الان که داشتم روی پروژه تغییر را در آغوش بگیر کار میکردم یه حسی گفت بیا از قدم اول تا هشتم رو که خریداری کردی کار کن تمرین کن روی فایل های رایگان هم میتونی تمرکز کنی و خودتو وسعت ببخشی ظرفت رو بزرگ کنی نتایج رو رقم بزنی بعد سر فرصت بیای قدم نهم رو خریداری کنی
نمیدونم قراره چی پیش بیاد ولی ادامه میدم حتما هدایت میشم
سلام به استاد عزیزم
سلام به همه دوستان
بخوام راجب گوش دادن ب الهامات و عمل بهشون و نتایجشون بگم، تو این 3 هفته اخیر زندگیم، میتونم بگم زندگی من ب دو بخش تقسیم میشه، 33 سال قبل و از 3 هفته پیش تا الان، دقیقا زندگی من ب این دو بخش تقسیم میشه، زمانی ک بهم گفت قدم عملی بردار ب سمت هدفت، دیکه فایل گوش کردن تو خونه کافیه، و من قدم برداشتم، ب خودش قسم انگار صداشو واضح تر میشنیدم، انگار در گوشم داشت میگفت برو فلان جا برو پیش فلان کس، این ساعت از خونه بزن بیرون، و هدفی ک حدودا 5 سال برام هدف نبود، درواقع رویا و خواب و خیال بود رو توی دوهفته برام به واقعیت تبدیل کرد و الان من دارم رویای 5 سال پیشمو زندگی میکنم که داستانش رو میخوام توی قدم هشتم دوره 12 قدم مفصل بنویسم ک خدا چیکار کرد با من زندگیم، ولی از اون 3 هفته پیش تا الان بخوام بگم، مثلا با ماشین سرعتم زیاد بود بهم گفت اروم تر برو و گفتم چشم و بعدش حس ارامش عجیبی گرفتم وقتی سرعتمو کم کردم، اصلا از وقتی ک اقدام عملی رو ترکیب کردم با اموزه ها انگار خدا دستشو انداخت روشونم مث دوتا رفیق ک دستشونو میندازن رو شونه هم راه میرن و راه رو نشونم میده، بخدا اینایی ک میگم واسه قشنگی جملات نیست، واقعاااا دستشو رو شونم حس میکنم، اینقد واضح باهام حرف میزنع اینقد الان بهتر درک میکنم وقتی کامنت بچه ها رو میخوندم ک مینوشتن ک الان توحیدی شدم الان با خدا رفیق شدم الان خدارو بهتر درک کردم، همیشه برام سوال بود ک چطور، منظورشون چیه، حسش دقیقا چطوریه؟ ولی الان خیلی خوشگل درک میکنم ک چی میگفتن و تاکید میکنم از وقتی ک اولین قدم عمللللللی رو برداشتم خدا اصن انگار منو بغل کرد، اصن الان ک دارم مینویسم یجوری شدم، ی کسایی رو فرستاد سرراهم ی جاهایی یکارایی کرد برام ک اگر خدا هدایتم نمیکرد عمرا اینقد کارام زود راه میوفتادن، ب قول استاد بوم بوم بوم اتفاقات پشت هم برام افتاد. وقتی ک ب اولین ندای واضحش گوش دادم ک گفت (پاشو برو اولین قدم عملیت برای هدفت رو بردار) و زندگیم الان کاملا متفاوت شده، از عمل نکردن هام ب الهامات بخوام بگم، نتیجش میشه قبل از این 3 هفته اخیر ک مدام پشت گوش انداختم و این هدف چهار پنج سالم هر روز دور از روزای قبل ب نظرم میومد، این خیلی واضح شده برام.
بچه ها نترسین، بخدا این جمله ک میگه تو یه قدم بردار خدا هزار قدم برات برمیداره عیییییین واقعیته، یک مثال کوچیک بزنم،
من رفتم تو یه اداره برای کارم و دقیقا این جمله رو گفتم(خدایا من نمیدونم کدوم اتاق برم، خودت هدایتم کن ب بهترین اتاق) و وارد اولین اتاق اون اداره شدم دیدم عه یکی از بچه های باشگاه اونجاس و خیلی گرم سلام علیک کردیم و گفتم کارم اینه گفت اتاق فلان کارتو انجام میده، هرکاری داشتی جایی گیر کردی بگو درستش کنم، اولش خوشحال شدم بعد گفتم نه، من ب خدا سپردم، ایشون اگر قرار باشه دست خدا باشه، خدا هدایتم میکنه بهش دوباره ولی من نمیام دلمو خوش کنم ک این هست پس بچسبم بهش ک کارم راه بیوفته، باز گفتم خدایا خودت. رفتم فلان اتاق و یه سایت داد گفت باید تو این سایت ثبت نام کنی تا حدودا ده روز دیکه کلاسات شروع بشن بیای سرکلاس برای مدرکت، سایتو زدم اومدم تو ماشین نشستم اومدم روشن کنم برم، گفت نه، وایسا، سایتو الان بزن برو توش، اقا هرکاری کردم وارد نمیشد، دوباره رفتم تو اداره و گفتم جریان اینه، خانومه گفت من نمیدونم برو فلان اتاق پیش آقای فلانی اون بلده، رفتم اونجا و داستان رو بهش گفتم گفت ک اون سایت ک باید وارد کنی، یک خط طولانی نوشته بود گفت حتی نقطه ویرگولشم باید بزنی ک وارد بشه، گفت باید بری کافی نت ثبت نام کنی. تشکر کردم با لبخند(البته اینم بگم وارد ک شدم محکم گفتم سلام و رفتم محکم بهش دست دادم، چیزی ک استاد تو دوره عزت نفس گفته بود ک محکم و قوی باشیم جایی ک رفتیم) و خواستم خارج شم دیدم صدام زد گفت بیا، رفتم گفت اسم و فامیلت چیه، سایت جلوم بازه خودم ثبت نامت کنم نری کافی(فکرشو بکنید مسئول اون قسمت بیاد اینو بم بگه ک بیا خودم ثبت نامت کنم) خلاصه کارای ثبت ناممو کرد خودشم پولو برام واریز کرد، گفت کی گفتن بیای سر کلاس؟ گفتم حدودا ده روز دیگه گفته، گفت خب پس برو ده روز دیکه بیا، باز یه لبخند زدم گفتم کلاس زودتری نداره ک بیام، گفت ن نیست، بازم با همون لحن دوستانه و لبخند گفتم باشه ممنونم از لطفت(ک البته اعتبار تمام این قضایا رو ب خدا دادم ولی از اون شخص هم تشکر کردم ک دست خدا شد برام) اومدم خارج شم از اتاق صدام زد گفت بیا، رفتم گفت یه کلاس هست فرداس،اسمتو مینویسم ولی همش خانوم هستن، فردا اومدی میری میشینی یه گوشه کسی رو هم نگاه نمیکنی(با شوخی گفت) گفتم تو فکر نباش موهامو صاف میکنم یقه بسته میشنم یه گوشه با کسیم. کاری ندارم، و خلاصه زدم بیرون و چقدر هدایت ها و الهامات خدارو واضح شنیدم و عمل کردم، اینکه ب خودش سپردم ک هدایتم کنه ب اتاق مناسب، اینکه از دیدن اون دوستم خوشحال نشدم و کارو باز ب خدا سپردم، اینکه اون اقا اونجوری کارمو راه انداخت، حالا اگر من اونموقع ک نشستم تو ماشین اگر ب صداش گوش نمیدادم ک گفت روشن نکن، سایتو بزن، و میرفتم هیچکدوم از این اتفاقات نمیوفتاد، تازه فرداشم. ک. اومدم ننشستم سرکلاس، گفت برو خودمون حضورت رو میزنیم و مدرکت امادس، و این تازه یکی از کارایی بود ک برام اینشکلی ردیف شد ک بازم در ادامش کلی مسائل دیگم همینجوری خوشگل حل شد، و بعد از اون قدم اول ک برداشتم و صداشو واضح شنیدم، هرکاری ک پیش میاد ک ب ظاهر قراره سخت پیش بره فقط میگم، همینجوری ک خدا تا الان منو پیش آورده، بقیشم ردیف میکنه و خودمو میسپارم بهش خودش ب وقتش بهم میگه چیکار کنم پس بیخیالش، و خیلی متوکل تر شدم، خیلی با ایمان تر شدم خیلی حس نزدیکی بیشتری ب خدا میکنم، و درکل بازم. میگم زندگیم ب دو بخش، اولین قدم عملیم ک بهم الهام شد، و قبل اون تقسیم شده.
بچه هااااا نترسین قدم بردارین وقتی چیزی بهتون میگه گوش کنید، من الان توی رویای 5 سال پیشم نشستم و دارم زندگیش میکنم، شاید از دید خیلیا چیز خاصی نباشه ولی از دید خودم یک کار خیلیییییی بزرگه ک ب واسطه اموزه های استاد و عمل کردن ب قوانین خدا و ب لطف قوانین بدون تغییر خدا اتفاق افتاده برام.
خدایا سپاسگزارم ازت
سلام استاد عزیز
الهی هدایتم را سپاس، الهامات را سپاس
“عمل به الهامات، مسیر رسیدن به خواسته هاست”
“تجربه شخصی”
آخرین الهامی که دریافت کردم، اتفاقا عمل کردم و نتیجه خیلی خوبی داشت.
فایل های قبلی گفتم که ما یک ایده اومد که از تهران بریم شهرستان. یکی از شهرهای اطراف تهران.
تقریبا دو سال هست که با گروه های کوهنوردی و طبیعتگردی تهران هستم. اینجا که اومدیم گروهی نمیشناختم. یکی دو هفته به صورت پیاده روی گذشت. یک روز جمعه که واقعا دلتنگ کوه بودم به قصد پیاده روی زدم بیرون. ته دلم گفت فلان مسیر رو برم. به صورت اتفاقی یه فروشگاه لوازم کوهنوردی دیدم. رفتم و از فروشنده در مورد گروه های کوهنوردی پرسیدم. ایشون گفتن بله صاحب فروشگاه خودشون کوه میرن. شماره تماس دادن و از این طریق با باشگاه کوهنوردی آشنا شدم و اولین برنامه رو جمعه گذشته 1404/8/23 قله زیبای الیمستان رفتم. مسیر بسیار زیبای پائیزی و دورنمای قله دماوند. این برنامه در واقع بعد از مدتها دوری، بازگشت من بود به کوه. یک برنامه خیلی دلچسب.
خداوند از طریق قلبمون با ما صحبت میکنه. ما یا اینقدر درگیری ذهنی داریم که نمیشنویم. یا اونقدر باور نداریم که عمل کنیم.
خیلی وقتا به خودم میگم نیازی نیست برای سوالات مون دنبال جواب بگردیم. این مشاور یا اون فرد فامیل یا دوست و آشنا. اگه آماده باشیم جواب رو دریافت میکنیم.
الهامی که هنوز بهش عمل نکردم. اینه که ارتباط بگیرم با افراد برای تورهای یکروزه. البته دو اقدام خیلی کوچیک انجام دادم. ولی کافی نیست و باید قویتر عمل کنم.
سپاس بابت آگاهی های دوره