تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲ - صفحه 28


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

597 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 701 روز

    🟣 « فهمیدم اگه امروز آلمانی یاد نگیرم، فردا مجبورم… داستان یه تعلل خطرناک»

    به نام خدایِ مهربـــــونِ مهربون .

    والا همیشه تو زندگی یه نقطه ای هست که آدم میدونه باید تغییر کنه، اما همونقدرکه میدونه، همونقدر هم خودش رو میزنه به اون راه. منم تو همین مرحله گیر کردم. ماه ها بود یه موضوعی یه گوشه ذهنم جا خوش کرده بود: اینکه یه روزی تو سوییس زندگی میکنم. نه برا کار. اصلا برای کار نه. ثروت سازی رو در هر حالتی بلدم. برای آرامش مضاعف، برای هوایی که با هر نفسش حس میکنی قدم زدنات تومسیر درسته، برای اینکه زندگیت یه کم «نظم نوین» بگیره و قلبت یه کم «آرامش کوهستانی» ، برای شروعِ مجدد تجربه های جدید‌ .

    اما یه سد جلو این تصمیم وایستاده : زبان آلمانی.

    زبون اکثریت مردم سوییس. زبون تابلوهای خیابون. زبون آدمهایی که قرار بود همسایه هام باشن. زبونی که خیلی ها میگن مثل یه کوه پر از صخره های گلوگیر وعجیب غریبه: نه به سختی فرانسوی، ولی قطعا سخت تر از زبان ایتالیایی و اسپانیایی. مخصوصاً برای ما فارسی زبونها که نه به اون لهجه های تو حلقی عادت داریم، نه اون جمله های کشدار که انگار تا آخر کوچه ادامه دارن.

    من همه اینارو میدونستم. امادانستن باعمل کردن زمین تا آسمون فرق داره.

    داستان از کجا شروع شد؟

    داشتم پیاده روی همیشگیم رو میرفتم. همون مسیرهایی که همیشه تبدیل میشن به گفتگوی من وخـــــدا. هنوز چند قدم نرفته بودم که یه فکر مثل یه سیلی آروم ولی آب نکشیده، نشست رو صورتم:

    «محسن… داری از چـــــی فـــــرار میکنی؟»

    واقعا؟ از آلمانی!

    نه اینکه واقعا نتونم یادش بگیرم. نه. من آدمی نیستم که از یادگیری بترسه. از تغییر هم نمیترسم. من از اجبـــــار بدم میاد. اینکه کفتر جَلد هیچ چیزی‌ نمیشم و فقط باید بال بگیرم و آزادی م رو داشته باشم ، گاهی مثل اینجا برام درسر میشه. از اینکه یه روزمجبوربشم کاری رو یاد بگیرم چون چاره ای دیگه ندارم؛ نه از روی عشق، نه از روی انتخاب.

    این همون جمله ای بود که مدام تو سرم میچرخید:

    “تغییر اجباری یا تغییر آگـــــاهـــــانه؟”

    اگه خودم الان انتخاب نکنم، دنیا بعدهامجبورم میکنه. و تجربه نشون داده دنیا هیچوقت با مهربونی مجبور نمیکنه.

    چرا آلمانی برام سخت بود؟

    یه کم رو راست باشیم ؟؟ آلمانی برای ما فارسی زبونها ساده نیست. چند سال پیش دانشگاه زوریخ یه تحقیقی منتشر کرد که توش نشون داده بود فارسی زبونها تو بین ده ملیتی که آلمانی یادمیگیرن، جزو سه گروهی هستن که بیشترین چالش رو با “تلفظ” و ” جمله های طولانی” دارن. این تحقیق میگفت مغز ما عادت نداره تا آخر جمله صبر کنه تا فعل بیاد. همین باعث میشه آلمانی برا ما مثل یه معمای بلند و پیچیده جلوه کنه ==>> متاسفانه من این چیزارو میدونستم و همینم باعث میشدناخودآگاه از شروعش فرار کنم؛ نه مستقیم. با بهونه های قشنگ ‼️:

    — «وقت نیست.»

    — «فعلا یه چیزای دیگه اولویت داره.»

    — «سوییس که فرار نمیکنه!» (اون استیکر Oops )

    — «بعدا با تمرکز میخونم…»

    و البته بهونه ابدی:

    — «امروز حسش نیست.»

    اما تهش یه حقیقت آروم آروم ازپشت کوههای ذهنم بیرون اومد:

    من داشتم تعلل میکردم چون یادگیری آلمانی یعنی شروع یه مرحله جدید از زندگیم. ==>>> آدم همیشه ازشروع میترسه، نه از سختی.

    یه اتفاق همه چیز رو تکون داد

    یه شب با یکی از دوستام که چند ساله سوییس زندگی میکنه صحبت میکردم. وسط حرفاش زدزیرخنده و گفت:

    «محسن، اینجا اگه زبان ندونی، نه میتونی مث آدم خونه بگیری، نه میتونی ارتباط بسازی، نه حتی میتونی با یه آدم مُسن تو صف فروشگاههای میگروس حرف بزنی. میدونی مردم سوییس چقدر به زبان و فرهنگ حساسن؟»

    بعد خنده ش خوابید، جدی شد:

    ○ «تو قراره زندگی کنی… نه توریست باشی.»

    این جمله مثل یه چکـــــش خـــــورد تو سرم.

    همونجا فهمیدم من هنوز با واقعیت روبه رو نشدم ؛ فقط داشتم نسخه کارت پستالی زندگی در سوییس رو میدیدم، نه مسئولیتهای واقعیش رو.

    اگه امروز یاد نگیری… فردا دنیا مجبورت میکنه

    من همیشه به این اصل اعتقاد داشتم:

    دنیا قبل ازاینکه مجبور کنه، نشونه میده. اگه نگیری و گیج بزنی، ضربه میزنه. ==>> آلمانی نشونه بود. نه ضربه.

    اما اگه امروز شروع نمیکردم، آینده چطورمجبورم میکرد؟

    کاملا واضح بگم:

    1. ممکن بود برم سوییس اما نتونم باهمسایه م ساده حرف بزنم و اونجوری که میخوام به دلم نشینه و طرد بشم یا طرد کنم.

    2. فرمهای بانکی، اقامتی، بیمه ای رو با راندمان بالا نفهمم.

    3. برای هرکار کوچیکی آویزون اَپ های ترجمه باشم.

    4. نتونم دوست واقعی پیدا کنم.

    5. نتونم منظورمو درست منتقل کنم واحترام لازم فرهنگی رو بگیرم.

    بدتر از همه: ممکن بود حس کنم مثل یه جزیره تک افتاده م

    برای آدمی که عاشق ارتباط باطبیعت، مردم و جهان بیرونه، این بدترین شکنجه است ===>>> یعنی اگه الان با عشق یادش نگیرم، فردا باید با استرس، فشار، نیاز و اجبار یاد بگیرم.

    و من خوب میدونم:

    چیزی که با فشار یاد میگیری، مثل چیزی که باعشق شروعش کردی نیست.

    وَأَنِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ | محسن حواست هست زیر ذره’بین هستی ‼️

    لحظه تصمیم

    🟣 إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ

    چند روزبعد دوباره همون مسیر پیاده روی رو میرفتم. خورشید داشت غروب میکرد. همونجا، وسط مسیر، وایستادم.

    نه از خستگی => از آگاهی.

    فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.

    دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.

    زیرلب گفتم: «محسن… اگه سوییس بخشی از مسیرته، زبانشم بخشـــــی از رشدتــــــــــه. ازش فرار نـــــکن.»

    همونجا تصمیم گرفتم تعلل روتبدیل کنم به یه “شروع آروم ولی جدی” .

    ● نه شروع انفجاری.

    ● نه پنج ساعت مطالعه روزانه.

    ● نه برنامه های عجیب.

    فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِیلاً / پس صبر کن، صبری زیبا.

    فقط یه تصمیم ساده: هر روز 30 دقیقه آلمانی. بدون بهونه. نه بیشتر. نه کمتر. میدونستم که یادگیری کوتاه اما پیوسته، سه برابر اثرگذارتر ازیادگیری فشرده و مقطعیه ==>> منم همینو گذاشتم اصل کارم.

    چطور ترسم شد انگیزه؟

    عجیبه ولی واقعیت ِ :

    تا وقتی شروع نکردی، سخت ترین چیز دنیاست. اماوقتی قدم اول رو برداری، میبینی اصلا اونطوری نبود.

    بعد دو هفته دیدم جمله های بلند آلمانی اونقدرام ترسناک نیستن. بعد یه ماه گوشم تاحدی کم کم عادت کرد. بعد دو ماه دیدم آلمانی کوه نیست؛ مسیر کوهستانیه. سخـــــت هست، اما شدنی ==> و عجیب اینجاست که همون سختیش کم کم شده لذتش.

    دنیا چطور رفتار با آدمی که خودش شروع کرده روعوض میکنه؟

    وقتی تو خودت تصمیم میگیری تغییر کنی، انگار دنیا هم باهات راه میاد. یه دفعه پادکستهای خوب زبان پیدا میکنی. دوستایی که آلمانی بلدن سر و کله شون پیدا میشه. ازاشتباه کردن نمیترسی. کنجکاوتر میشی.

    و اول بار میفهمی زبان یه فشار نیست، یه ابزار برای رشدته.

    سه سوال و جوابهای من

    1. مهارت ضروری که ازش میترسیدم چی بود؟

    یادگیری زبان آلمانی. زبانی که میدونستم برای آینده م ضروریه ولی سختیش باعث میشد تعلل کنم.

    2. اگه امروز انجامش ندم دنیا چطور مجبورم میکنه؟

    با انزوا، سردرگمی، عدم ارتباط، محدودیت اجتماعی وفشارهای زندگی روزمره. یعنی اگه امروز با اختیار یاد نگیرم، فردا مجبور میشم با اجباریاد بگیرم.

    3. تصمیم جدی الان چیه؟

    تعهد به یادگیری روزانه:

    30 دقیقه آلمانی هرروز. بدون توقف. بدون بهونه.

    حرف آخر

    گاهی زندگی همونجایی بهم سیلی میزنه که فکرمیکردم امن‌ ترین نقطه‌ ست…

    اما فهمیدم اگه قبل از اون سیلی خودم بیدار بشم، دنیا باهام مهربون‌ تر رفتارمیکنه.

    آلمانی برای من فقط یک زبان نیست => یک قدم آگاهانه‌ ست برای ساختن آینده‌ ای که میخوام با انتخاب خودم بعد از انگلیسی ،واردش بشم، نه با اجبار.

    ~~~~`

    محسن ؛؛؛ با قدمهایی که آگاهانه درمسیر زندگی برمیدارم،

    با قلبی که از ترس عبور کرده وچشمهایی که به نور دوخته شده،

    میروم…

    همراه با دنیا و در همجهتی باخویشی که تکه ای از اوست‌.

    ~~~~~

    مرتبط با :

    https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-24/#comment-1816873

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 61 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1603 روز

      سلام محسن عزیز!!

      انشالله همیشه توحیدی باشی و توحیدی بمونی…

      انشالله که بتونی از پس این چالش زندگیت بر بیای و بهترین خودت باشی..

      واقعا اگه حرکت نکنیم و هر روز بفکر بهبودهای دائمی نباشیم…

      هیچ وقت…موفق نخواهیم شد..

      یه زندگی خوب و لذت بخش اینه هر روز بهترینهای خودت باشی..

      مخصوصا عمل به هدایتهایت در مسیر تکاملی خاستهات…

      اتفاقا امروز صبح مادرم صدام زد…

      دقیقا مثل”صبحث شما با اون اون دوستتون که در سوئیس بود ..که باعث شد قدمهایی برای زبان آلمانی برداریید…

      مادرم منو صدا زد..گفت دیشب دم دمای صبح یه خواب برات دیدم..

      .

      چقدر درست و واضح….خداوند این نشانه رو به مادرم داده بود تا بهم بگه!

      که باید تکامل این خاسته ات کامل بشه…

      تو این مسیر برات انجام شده…و تو به این خاسته میرسی…ولی باید عجله نکنی…

      این عین واقعیت..مادرم گفت خواب عجیب غریبی بود…

      خودمم تعجب کردم….

      محسن جان.میخام بگم!!!!

      استاد!.بهمین خاطر.مدام میگه باید “همیشه استمرار داشته باشید..و بهبود دائمی رو ادامه تا زندهدایید .ادامه بدیید ..برای همینه!..

      منم امروز بعد از این الهام واضح…گفتم خدایا من سوار قایق نور هدایت ،”تو هستم.

      پاروهامو انداختم تو آب” و اونو آب بُرد..

      و میزارم تو منو هدایت و حمایت کنی…

      من تسلیم توام….خداوند امروز منو بیاد آبشارهای بزرگ انداخت..که خودشونو از یه پرتگاه بزرگ به پایین سرازیر میکنن..

      که این خوف ” خداوند،؛ توسط آبشارها …رو برام” یاداور کرد…که وقتی تسلیم شد..خودشو سرازیر کرد..

      منم سعی کردم طبق گفتهای استاد….خاسته هامو تا 100 درصد برسونم و این مسیر رو تا تکاملش تموم نشده ناتمام نزاریم ..و بعداش همیشه در مسیر بهبودها باشم..

      در ادامه….

      برای شما هم ارزوی موفقعیت میکنم..

      انشالله به خاسته هات در زمان مناسبش،” باهاش هماهنگ بشی….این خیلی مهمه!!!!

      دلیل ناسپاس شدن ما انسانها..

      بخاطر همین ورژنه..

      که افراد خیلی کم میتونن تابع این مسیر باشند..

      بهمین خاطر بیشترا تو در دیوارن….

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 701 روز

        سلام کارآفرین برتر روزهای آتی . الهی که همیشه این اتصال زنده و جاری بین تو وخـــــدا، بین تو و هدایت، تو وجودت بدرخشه…

        توحیدی بودنت، توحیدی موندنت، این لحن حرف زدنت که از جنس نور و تسلیم و عشقِ… بنظرم وطبق آموزشهایی که از استاد دیدیم ، اینها خودش نشونه مسیر درست توئه .

        وقتی از خوابی که مادرت دیده گفتی… اون “صدای خدا ازگلوی مادر” ؛ عمیقا فهمیدمش ==>> خدا بعضی وقتها مستقیم حرف نمیزنه… یه وقتهایی صدای خودش رو میذاره تو خواب مادر، تو دلتنگیای ما، تو یه جمله کوچیک، تو هدایتهای ظریف.

        تا آروم بگه:

        عجله نکن… همه چی داره برات آماده میشه.

        “پاروهامو انداختم تو آب… و سپردمش به خدا…” ==>> این یعنی اوج عشق. یعنی همون نقطه ای که انسان میفهمه: قدرت، ازتلاشهای عضلانی نمیاد… از رها شدن تو دستهای خدا میاد.

        نرگس جان…

        تو شک داری‌ که تو مسیری هستی که باید باشی؟!

        بنظرم نه عقب تری، نه جلوتر از اندازه. تو همون جایی هستی که نور میخوادت.

        “خواسته‌هامو تا 100 درصد میبرم جلو… ناتمام نمیذارم…” ==>>

        یعنی بلوغِ روحت.

        یعنی فهمیدی تکاملِ خواسته، رها کردنِ خواسته نیست… اقدام عملیِ الهامات خـــــداست ، همراه باخـــــدا ، تا انتهای مسیرِ خدایی . [اصلا گفتنش هم آدمو به وجد میاره ، آخه کدوم رابطه عاشقانه ای روی این‌ کره زمین میشه پیدا کرد که عاشق اینقــــــــــدر همه جوره پای معشوقش وایسه و همراهیش کنه… اونم نه یک عاشق معمولی ، بلکه به عاشق ِ همه چی تموم ، همــــــــــّـــــه چی‌ تموم…‌ ، به اسم ربّ العالمین]

        عزیزم برای من دعا کردی، از ته قلبم لمسش کردم.

        حس کردم دستهای قشنگت یه لحظه رو به آسمون بلند شد

        و گفتی: “خدایا محسن رو به خواسته هاش برسون…

        اما در زمان و جهت تو.”

        این دعا وزن داره…‌میرسه… حتما میرسه.

        نرگس جان…تو مثل همون آبشاری که گفتی، از بالا نمیفتی؛ تو رها میشی، میرقصی، فرو میریزی، و تبدیل میشی به رودخانه ای بزرگتر، قویتر، زلال تر.

        خدایا…

        نگاهت رو از این دخترمهربون برندار. دلش رو گرم نگه دار. قدمهاشو پر از نشونه کن. و نذار حتـــــی یه لحظه حس کنه تنهاست.

        نرگس مهربون…

        ازت ممنونم برا اینهمه عشق. اینهمه نور. اینهمه صداقت.

        خودت باورکنی یا نه… همین نوشته‌ ت یه هدایت دیگه بود ، برای من… و برای خیلیها.

        در پناه عشق خـــــدا… همیشه نورانی، همیشه جاری، وهمیشه زنِ آگاهِ عاشقِ الهی بمونی.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      معصومه حقی گفته:
      مدت عضویت: 718 روز

      سلام به خدای جانم

      وسلام به استاد مهربانم

      و سلام به دوست توحیدی ام محسن

      امیدوارم در مسیر توحیدو پیشرفت در بهترین مومنتوم ها باشی

      محسن جان جا داره به خاطر کامنت های پر از حال خوب پراز آگاهی وتوحیدت ازت تشکر وقدر دانی کنم

      در این مسیر با شروع دوره ی هم جهت با جریان خداوند من هر جا از مومنتوم مثبت میخواستم خارج بشم به کامنت های شما وچند تا دیگه از دوستان رو میاوردم وباز انگار خدارو یه جور دیگه حسش میکردم

      کم کم باهاش رفیق شدم

      باخودم میگفتم خدای محسن خیلی قشنگه خیلی دوست داشتنیه

      خیلی پرستیدنیه

      این آدم چطور این خدارو باور کرده که هر لحظه انگار در یادش در حالش در زندگیش خدا هست و

      خدارو مثل اینکه یه کم باور کردم

      دیشب به دوست عزیزم بهار که اونم شاگرد استاد هستش میگفتم ببین بهار من هیچ وقت نمیتونم اون تشکری که باید بکنم رو از استاد بکنم

      استادی که خدارو نشونم داد

      گفت اعتماد کن

      گفت این خدا حواتو داره

      گفت این خدا هدایت میکنه

      کم کم پذیرفتمش

      و

      دارم بازم سعی میکنم بپذیرمش

      ودرکش کنم

      وباورش کنم ازش هدایت بخوام واون بگه ومن با اعتماد انجامش بدم

      ممنونم استاد عزیزم

      استاد جانم من از خدا خواستم این هدایت منو برای شما خداوند جبران کنه چون من ناتوانم در برابر جبران این همه خوبی شما

      وممنونم ازت محسن جان تو فقط بنویستوفقط بنویس که خوب مینویسی

      خوب

      من میخوام یه حال خوبو باهاتون به اشتراک بزارم

      من دبیرستان نقاشی خوندم وکلی استعداد داشتم تو این زمینه ولی کنکور که قبول نشدم دیگه ادامه ندادم وکلی باور غلطودر بو داغونم البته داشتم

      خروارها شرک داشتم

      همه خدا بودن برام جز اونی که باید باشه

      ما فقیریم پول نمیدن برم دانشگاه ووووووو

      من نامادری دارم نمیزاره پیشرفت کنم

      تو هنر پول نیست

      شهر ما به هنر اهمیتی نمیدن

      پراز شرک های عجیب وغریب بودم

      در حالی که همه ی معلم های هنر من منو خیلی بالاتر از اون چیزی که یه بچه دبیرستانی بود میدیدن حتی میگفتن از استادم بهتری تو نقاشی این گذشت ومن

      با باورهای غلطم تو یه تولیدی مشغول کار شدم

      تولیدی کفش

      فقط میخواستم پول دربیارم با اینکه جاهای خوبی هم مدرسه معرفیم

      کرده بودن دعوت به همکاری داشتم چون دبیرستانی بودم اعتمادی نداشتن میگفتن تا یه مدت پول نمیدیم تا وقتی که ببینیم میتونی بعد ومن حتی پول بلیط اتوبوس که برم به اون جا رو نداشتم ومیدونستم که پدرم هم به من پول نمیده برای همین رفتم تولیدی 2سالو نیم کار کردم وبعد ازدواج کردم

      ازدواجی از روی فرار از خونه ایی که برام یه قفس تنگ بود

      اما از اونجایی که اگه فرار کنی زندان بان باهات میاد خلاصه شرایط من تعقییری نکرد

      حتی یه مقدار بدتر هم شد رفتم با مادرشوهر خواهر شوهر ودوتا برادر شوهر تو یه خونه زندگی کردم

      چقدر اوضاع بد بود منو همسرم یه اتاق داشتیم وبقیه توپذیرایی

      کلی دعوا

      دعواهایی که قبلا مال همسایه هامون بود تو محله ی قبلی الان تو خونه ی خودمون بود

      نه به خاطر من باشه خودشون با خودشون وباهمسایه غریبه و….

      دعوا میکردن همش درگیری و….

      با بد بختی زمین خریدیم وتو مدت دوسال ساختیم

      جدا شدیم اونجاهم رابطه منو همسرم داغون بود به خاطر شرک های خودم بعد کتاب معجزه شکر گذاری رو که همسر مادرم بهم داده بود رو خوندم از همون جا تعقییر آغاز شد وما از اون شهر مهاجرت کردیم به کرج

      شهر پراز آگاهی وزیبایی

      من عاشق این شهرم مکان تعقییر کرد ولی فقر باهامون اثاث کشی کرده بود تو خونه ی ما بثات پهن کرده بود دوره ی آقای شریفی که شاگرد استاد عباسمنش بوده رو 5نفری باهم خریدیم البته ازش اجازه گرفتیم وایشون قبول کردن

      خدا بینهایت خیر در این دنیا ودر آخرت به ایشون بده یواش یواش جذب های قشنگی داشتم بعد هم با استاد آشنا شدم بی پولی ادامه داشت بزرگترین چالش من پوله تو این مورد خیلی ضعف دارم ومیخواستم دوره گچ بری مدرن رو بخرم ونمیتونستم پولش 2میلیون بود 2سال پیش وما سرایدار یه دبیرستان بودیم وخرج زندگی مون هم زورکی بود به سختی بود هیچ چیزی به جز خوردنی هامونو نمیتونستیم تهیه کنیم نهایت عید به عید لباس میگرفتیم ومن تصمیم گرفتم تو مدرسه نیروی خدمات بشم یکی از نیروها که بازنشست شد من جاش رفتم سرکار وبا پول اون قبل عید من دوره ی هم جهت رو خریدم بعد دوره ی گچ بری مدرن رو خریدم کم کم یه کار زدم تو خونه که بااینکه نیمه کاره س ولی خیلی خوب در اومده یه روز که تومدرسه بودم

      ومیگفتم خدایا هدایتم کن چیکار کنم تو زمینه ایی که دوست دارم پیشرفت کنم حس کردم خدا گفت برو تو برنامه ی دیوار به چند نفر از این کسایی که کار گچ بری انجام میدن پیام بده ومن به دونفر که خانم بودن وکارهاشونو دوست داشتم پیام دادم نمونه کار خواستن فرستادم وگفتن حتما به شما زنگ میزنیم کار بگیریم

      وبعد چند روز پیام دادن کار چهره تونو بفرستین ومن گفتم کار چهره انجام ندادم با این حال گفتم اگه یه مقدار خودتونم بلد باشین باهم درستش میکنیم من آموزشش رو دیدم بعد چند روز زنگ زدن ومن رفتم سرکار روز جمعه ی هفته ی قبل خداروشکر کار خوب پیش رفت بعد گفتن اگه میتونی شنبه رو مرخصی بگیر بیا ومن به مدیرمون زنگ زدم همش میخواستم دروغ بگم

      میخوام برم ختم

      مریض شدم

      وووووووو

      باخودم گفتم من دروغ نمیگم هرچی باداباد

      گفتم من مرخصی میخوام مدیرگفت چرا چیزی شده

      ومن گفتم میخوام سریه کاری برم که بهش علاقه دارم ویه مقدار از کار رو انجام دادیم یه مقدارش مونده اگه اجازه بدین من شنبه رو نیام برم اونجا

      وایشون مرخصی دادن

      وقتی که به همسرم گفتم کلی غر زد که چرا اینو گفتی الان میگن حقوق مارو میگیره جای دیگه میره ومن چون ایمانمو به خدانشون داده بودم اصلا نگران نبودم

      واین باعث شد روز یکشنبه که سرکار رفتم مدیر صدام زد وگفت چه کاری انجام میدی ومن کارامو بهش نشون دادم ایشونم خیلی استقبال کرد وگفت میشه اینجا به بچه های مدرسه خودمون هم یاد بدی من گفتم خیلی خاک اینا میریزه ولی گفتن در حد یه کار کوچیکم شده بهشون یاد بده خداروشکر قراره تو مدرسه آموزش بدم یه خانم دیگه روز بعد گفتن منم میام والان آخر هفته س دوباره دارم میرم گچ بری انجام میدم

      خداروشکر میکنم

      که وقتی من با خواری زیر پای معلم ودانش آموزارو جارو میزدم الان قراره همون جا آموزش بدم

      خدایی که عزت داد و

      منی که همش خودمو ذلیل میدیدم به خاطر شغلم با اینکه خیلی آدم با استعدادی هستم

      خدا دستمو گرفت

      خدا به دلم نور امید بخشید

      خدا به حساب بانکی های من زندگی بخشیده تو دوره ی هم جهت من کلی نتیجه ی مالی گرفتم خداروشکر

      درامدی که شاید فقط برای من انقدر زیاد شد وقتی که بدهکار بودم ناباورانه دوبرابر ونیم حقوقم بیشتر واریز شد دوباره سه برابر

      واینا از فضل پروردگار منه خونه ی زیبایی که گرفتیم اینم نتیجه ی ایمان من بود در حالی که با فشار داشتن مارو از مدرسه ایی که سرایدار بودیم بیرون میکردن چون میخواستن اونجارو تخریب کنن واین خیر زورکی خداوند بود ومن نمیفهمیدم

      شکر خدایی که از ذلت عزت داد مرا

      شکر خدایی که هادی بود وقتی که من یه ذره باورش کردم

      شکرخدایی که دانای نهان وآشکاره شکر خدایی که به من دوستان توحیدی مثل شما بخشید و

      یه دوست خوب شاگرد استاد خیلی توحیدی کنارم قرار داد که وقتی همو میبینیم یا زنگ میزنیم باهم صحبت که میکنیم همش از قانون میگیم

      خدایا من نمیتونم شکرتو برای هر ثانیه از هدایتت به جا بیارم ممنونتم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 701 روز

        سلام معصومه عزیز خدا… خوندم… و داشتم داستان زنی رو مرور میکردم که خدا اولش گذاشت روی زمین ، بعد آروم آروم بلندش کرد و آوردش لب عرش وگفت: “ببین بنده من… این عزت، از منه! تو فقـــــط قدم بردار. ” وَلَا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعًا / همه عزت ها و توانمندی ها در دستان خداست

        معصومه جان… تو فقط قدم برداشتی، همین! بقیشو خدا خودش انجام داد. تو مثال عینی اون 99٪ انجام دادنای خدا هستی.

        از دل اون خونه شلوغ و سخت… از اون تولیدی… از اون سالهایی که فکر میکردی هیچکسی پشتت نیست… تا همین امروز که داری در همون مدرسه ای که زمینشو جارو میزدی آموزش میدی… => این فقط و فقط نشونه یه چیزه:

        وقتی ازش آبرو و امنیت بخوای و خدا بخواد عزت بده، مسیرش به عقل ما هیچوقت نمیرسه.

        تو خودت دیدی؛ وقتی ذهنتو از شرکها و بهونه ها خالی کردی، وقتی حتی یه ذره اعتماد کردی… خدا درست همونجا دستتو گرفت و گفت: “ببین… من همیشه بودم! فقط تو نبودی…”

        خواهر عزیزم… گفتی: “خدای محسن قشنگه… دوست داشتنیه… پرستیدنیه…”

        خیلی حرف بزرگیه. ولی حقیقت اینه: با افتخار ، خدای من و تو یکیه. فقط هرکسی یه زمانی، یجوری پیداش میکنه. تو پیدا کردی… و چه پیداکردنی قشنگی بود. الحمدلله رب العالمین .

        تو الان تو مومنتومی هستی که هرکی داستانتو بخونه ایمانش بیشتر میشه. نه بخاطر نتیجه هات… بخاطر اون صداقت، اون پاکی، اون پذیرش، اون لحظه ای که گفتی: من تصمیم گرفتم دروغ نگم، هرچی باداباد.

        همون لحظه بود که خدا گفت: “من باداباد ش رو میسازم.” => این رفتار سیستمی خداست

        معصومه جان… تو هم یه مسیر مالی رو اصلاح نکردی… هم یه روحو از خاک کندی آوردی بالا.

        امروز داری کار مورد علاقه ت رو انجام میدی، دعوت میشی، آموزش میدی، درآمدت چند برابر شده…>> نتیجه همون لحظه هایی بود که با چشم گریون گفتی: “خدایا هدایتم کن… من انجام میدم.” و انجام دادی.

        من ازت خیلی چیزها یاد گرفتم.

        ● تو ثابت کردی کسی که حتی یه ذره از خدا رو باور کنه، خدا ده هزارقدم به سمتش میاد.

        ● تو ثابت کردی فقر فقـــــط یه فکره، نه یه واقعیت.

        ● تو ثابت کردی وقتی شرک ها رومیذاری زمین، خـــــدا عزت رو میذاره تو دستت.

        ● و از همه مهمتر ==>> تو ثابت کردی هرکس بخواد، میتونه تبدیل بشه به اون نسخه ی بهتری ازخودش که خـــــدا ازش راضی ِ .

        معصومه عزیز…

        دعا میکنم خدا تو رو برای خودش حفظ کنه.

        دعا میکنم نور هنر و رزقت لحظه به لحظه بیشتر بشه.

        و دعا میکنم هرجا میری، اثر توحیدت، اثر ایمانت، اثر پاکی دلت، رو زندگی آدمها بمونه.

        فقط ادامه بده. تو فقط بنویس، بساز، رشد کن، بال بگیر و برو بالا (‌سیرتکامل ‌رو زندگی کن)؛ راه تو روشنه. خدا هم داره باعشق نگاهت میکنه.

        ازت ممنونم… برای این همه صداقت، این همه ایمان، و این همه الهام.

        خدا همراهت، خواهر توحیدی من.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      لیلی اسفندیاری گفته:
      مدت عضویت: 2147 روز

      به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت می شود.

      سلام عزیز دل خواهر

      سلام عشق جان

      چطوریییییییییییییییییییییییی ؟

      چقدر خوبه که هستی و من دارمت .

      بالاخره اون برادر بزرگی که لایقش بودم رو خدا بهم داد و الان دارمش

      خیلی دوست دارم داداش محسن و با اینکه فعالیتم کمرنگ شده ولی همیشه در قلب و یاد من هستی مثل دیشب :

      خدمت حاجی عزیزمون عارضم که بنده دیشب در یک حرکت بسیار الهامی و هدایتی و معجزه گونه در محضر تنی چند از دوستان بهشتی ام بودم : فاطمه جانم هلیسا جانم محمد حسن جانم مامانِ فاطمه جانم حتی پدرشون رودیدم ، خانم سلیمی ( مامان فاطمه ، مامان توحیدی ام ) و سعیده جانم ( رضایی) و ترانه جانم و جیگر جمع نواااااااااااا ( که از اونجا که آجی فاطمه غذای مورد علاقه منو درست کرده بودن ماهی کباب شده این شد که نوا جان در دنیای فیزیکی الان به سر میبرن و گرنه احتمال خوردن طفل توسط اینجانب به شدت بالا بود ).

      سلام

      سلام

      سلام

      سلام

      یعنی نمیتونم بهت بگم این جمع بهشتی و این ساعات بهشتی چقدر دلچسب و لذت بخش بود .

      نمی تونم بگم

      من از صبحش بیرون بودم در حال خرید و عشق بازی و کار و خدمت به مامانم و عزیز دلم هم توی قلبم و ذهنم ( این عضو جدیده دیگه داداش محسن ، از این به بعد در کامنتهای من حضور دارن قوربونش برم :)))))))

      بعد حول و حوش عصر تلفن از بهشت داشتم که دعوتی پاشو بیا …. بیا دختر پاشو بیا

      در اوج شلوغی و خریدهای زیاد و کارهای روی غلتک انجام شده یعنی دقیقا روی دوش خدا دیگه ، این تلفن رو دریافت کردم.

      جمع دوستان تهرانی و کرجی …. خونه گرم و باصفای داداش رسول که متاسفانه خودشون تشریف نداشتن ، دو تا مامان توحیدی که بهم می گفتن هوای مامان خودت رو داشته باش، خواهرای قشنگتر از برگ گل فاطمه و سعیده ؛ و جوجه هاشون ……

      مگه اینجا بهشت نیست ؟ آقا شما بگو! تازه غذای مورد علاقه ام هم بود که صبح در ستاره قطبی درخواست کرده بودم

      من یه شب بهشتی رو پشت سر گذاشتم و ذکر خیر شما و بقیه دوستان هم بود.

      اونقدر حرف داشتیم اونقدر حرف داشتیم که حد نداشت .

      ( محسن داخل پرانتز اونقدر هم من خوردم که آبروی خودم رو بردم هههههههه )

      نکته مهم ماجرا این بود :

      دفعه اول بود که من این گروه رو می دیدم ولی به خدا قسم که انگار مرتبه هزارم بود از بس که دیدارهای فرکانسی و متافیزیکی داشتیم.

      معجزات خدا و حضور خدا در زندگی من در روز 28 آبان 1404 تمام نشدنی بودن . تمام نشدنی . البته کلا سال 1404 برای من به این شکل گذشت و داره میگذره .اگه بهت بگم همین چند روزه چقدر من عشق رو به شکل گل و پول دریافت کردم از بنده های خدا باورت شاید نشه .

      داشتیم با رفقا صحبت می کردیم که عامل اصلی اینهمه نتیجه تو دستت چیه لیلی ؟ و هر عزیزی نظری دادن و من گفتم : هدایت خداست

      عشق خداست حضور خداست مهربانی خداست .

      وااااای داداش محسن چقدرم لباس زیبا که نیاز داشتم ، هنر دست بافنده یکی از مامان های توحیدی جمع تهیه کردم. یعنی دیروز و دیشب دقیقا برای من هلو بپر تو گلو بود .هههههه

      اینجاست که میگن خدایا از شکرگذاری تو عاجزم.

      دیگه چی بنویسم آخه . تمومی نداره که .

      دلم برای بغل تک تکشون تنگ شده.

      و هلیسا و خدای هلیسا سر منشا این اتصال عاشقانه و بهشتی ست . چون من سال گذشته بواسطه حضور هلیسا در برنامه کاری ام با فاطمه جانم وصل شدم و دیگه همینطور به بقیه .

      و اما شما محسن توحیدی که حضورت کامنتهات برای من موتور سوخت پروازم بودن و هستن به مدارهای بالاتر و الانم که یکی دیگه از مباحث مورد علاقه منو گفتی : یادگیری زبان های خارجی

      داداش محسن من فعلا یه امتحان آیلتس بدم و در انگلیسی مهارت بیشتری کسب کنم تا بلکه خدا هدایتم کرد در سفرهای خارجه پیش روم ، شما رو زیارت کردم . والا …. برای اون مگه کاری داره ؟ اونکه داره دونه دونه درخواستهای منو اجابت می کنه ………

      عزیزدلم احساس و نظرت رو که در کامنت جلسه 24 هم جهت با عشق گفتی راجع به یادگیری زبان خیلییییییییییییییی دوست داشتم چون دقیقا احساس و نظر خودم هم هست.یکی از وقتهایی که مومنتوم مثبت من خیلی برقراره زمانی ست که در حال مطالعه و یادگیری زبان هستم

      همونطور که دیشب دلم نمی اومد پام رو از خونه داداش رسول بیرون بذارم و دلم می خواست ساعتهای بیشتری اونجا بمونم ، الانم دلم نمیخواد از صفحه چت کامنت داداشم خارج بشم .

      اما کارهای دیگه ام منتظرن و من امروز از خدا خواستم به وقتم برکتی بده تا کامنتی بنویسم و بخونم هم که شکرش محقق شد .

      خدایا عاشقتم همیشه تا ابدددددددددددددددد

      میدونم تو منو بیشتر دوست داری تا من تو رو و گرنه این فرشته هات رو سر راه من نمی ذاشتی .

      بوس به کله ات و به تک تک انگشتات که می نویسی خوش قلب خوش فکر من

      دوست دارم.

      به امیددیدار روی ماهت در زمان و مکان الهی ( درخواست چایی آتیشی میدم برای این ملاقات . دوست داری عزیزم ؟)

      استاد عباس منش

      استاد شایسته

      می بینید که چقدر تغییر در ماها بوجود آوردید می بینید ؟

      درخواست دادیم همه دیدارمون با شما هم اتفاق بیفته در پارادایس

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
      • -
        Zahra گفته:
        مدت عضویت: 1560 روز

        سلام

        لیلی جون چقدر قشنگ گفتی از جمع دوستان هم فرکانسی تهران و کرج اینقدر قشنگ توضیح دادی خودمو اونجا دیدم

        حقیقتش بهتون حسادتم شد و از خدا خواستم من رو هم به جنع تون اضافه کنه البته با اجازه چون منم تهران زندگی می کنم و تنها هستم و خانواده ام شهرستان هستند و در تهران فقط یک دوست دارم که واقعا دوست هست برام و مثل یک خواهر اما وقتش پر هست و من همیشه در خانه در حال یاد گیری انگلیسی مثل شما هستم و اموزشهای استاد اما دلم میخاد در جنع دوستانی مثل شما باسم و گاهی نیاز به اگاهی دارم ارتباط بیشتری بگیرم وچقدر خوب که هلیسا جان باعث این اتصال فرکانسی شدن

        به امید وارد شدن من در جمع شماها🫡🫡🫡🫡

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 701 روز

        سلام خواهر پر انرژی و باوفای من . از همون نزدیکی خودت بهت سلام میکنم . دلمو میگما ، نه جسمم… نزدیکای باغ سیب مهرشهر .

        اما خب بالاخره این جسم و جان ها هم بالاخره یه روز چشم تو چشم هم میشن . یا از مترو ورداورد تازه شروع میشه… یا از جایی که هواپیما فرودگاه امام رو ترک میکنه. دارم مینویسم از کنار درخت باران؛ درختی شبیه چتر و تاجی به اندازه بالهای هواپیما که موقع بارش باران میخوابد و سالی 44 میلیارد تومان درآمد دارد. گرفتی یا نه خواهر باهوشم؟

        سلام میکنم به فاطمه خانم مادر معنوی همه مون ، اصلا به هر دو مادر مهربون‌. سلام میکنم به فاطمه جان مادر هلیسا و خود هلیسا و درود به محمدحسن . و درود به سعیده جان رضایی‌ . عرض ارادت خاص به رسول جان . و سلام منو به ترانه خانم برسون چون نمیدونم توی سایت بهشتی هستن یا نه .

        میگما نوا خوشمزه تره یا ماهی کبابی ؟ :)

        لیلی جان دل خـــــدا چی بود این انرژی؟ چی بود این روایت بهشتی؟ اصلا ازهمون خط اول که گفتی «به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت میشه» تا آخرش که گفتی «بوس به کله ت» افتادم وسط یه عالمه عشق و نور وخنده و خـــــدایی با حضور واقعی.

        ببین… کامنت ننوشتی که… یه منشور عشق و هدایت و فرکانس بالای ناب بود ، بسی ‌کیف کردم.

        کاملا حس کردم اون جمع، اون حال و هوا، اون خونه گرم داداش رسول، اون دوتا مامان توحیدی، اون بچه ها، اون غذا، اون خنده ها…

        یه جوری توصیف کردی که منم اون گوشه نشستم ، کتری رو گذاشتن رو گاز، ماهی داره جیز جیز میکنه، تو هم داری ظرف چندم غذاتو میخوری و زیرلب میگی: “آبرو نذاشتم… ” . آخه لامصب توی کباب چه تفاهمی داریم !

        لیلی جان این حالت، این فراوانی، این دیدارهای الهی، این اتفاقهای پشت سر هم… ==>> اینها همش نشونه باز بودن دریچه قلبته.

        وقتی آدم اینقدرتوی اعتماد و رهایی وحالت دریافت جا میفته، جهان هم اینجوری براش زنجیروار اتفاق میسازه…

        خودتم که گفتی: “حضور خداست… هدایت خداست… عشق خداست.”

        لیلــــــــــی ، خواهش میکنم کم نخواه از خدا ‌. هرچقدر و در هرمقیاسی بخوای بهت میده.

        و راستش رو بخوای…

        آدم پاک دل، وقتی این حجم از شور وذوق و سپاس و اتصال رو از یه انسان میشنوه، واقعا میگه: خدایـــــا شکـــــرت که هنوز آدمهایی هستن که اینطور زندگی میکنن… اینطورمیبینن… اینطور دوست دارن… .‌

        هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد / هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد (حافظ شیرازی)

        از اونجایی هم که گفتی من برادر بزرگت م…

        قلبم داغ شد از محبتت

        قربون اون لحن، قربون اون انرژی، قربون اون صفای روحت.

        درباره زبان… مثل خودت ==>> منم هر وقت توحال خوبم، یادگیری زبان برام مدیتیشن میشه.

        انگار روح آدم وقت مرور یه زبان جدید میره تو یه سرزمین تازه.

        ● فقط یه چیز این وسط پنهانه درباره این ماجرای زبان، که ننوشتمش… که هروقت جانان اذن دادن بعنوان یه پست جدا توی سایت درج میکنم… چون خدا از زبان گرشا رضائی با ایما و اشاره‌ وعاشقانه گفت :

        یجوری میخوامت تموم زندگیم شی / من زندگیمو واسه چشمای تو میخوام

        اینکه گفتی آیلتس… سفر… دیدار…

        بابااااا اون روز بیاد، من خودم ازحال خوب نمیدونم اول چایی آتیشی بیارم یا غش’غش خنده! غمت نباشه… یه چیزی میشه بالاخره…. فقط قبلش شیراز چندتا کار دارم .‌

        ولی یه چیز رو مطمئنم:

        وقتش که برسه، خدا خودش مارو تو بهترین مکان وبهترین زمان میشونه روبروی هم. رهـــــا کن و به جانان اعتماد کن.

        لیلی… تو توی این چند خط نشون دادی که سال 1404 برای تو سال شکوفه بوده، نه سال تقویم… ‌و تازه اولشه.

        ماچ به اون قلب قشنگت… به روح پرنور دختر خـــــدا… به فرکانس خندونت… به قلمت که باعشق مستقیم وصل شده

        و منم:

        دوست دارم خواهری جان خـــــدا

        تا دیدار الهیِ الهی با چایی آتیشی…

        ~~~~~~~~~~

        | 🩵🩷️ |

        خداونـــــدا…

        سپاس تو را که دری از بهشت بر زمین گشودی و ما را در سایه این سایت بهشتی نور نشاندی.

        سپاس آن بزرگانی را که بر جانمان روشنی افشاندند؛ استاد عباسمنش حقگو و مریم بانوی عزیز که پیام تو را در دلها زنده کردند.

        ای جانـــــان…

        خاضعانه سجده میکنم بر آستانت به خاطر حضور تک‌’تک دوستانی که عطای رحمت تو هستند؛

        تک تک رفیقانی که مهرشان را در دل من نهادی

        و مرا به چشم برادر دیدند.

        پروردگـــــارا…

        چگونه شکر تو گویم و از کدام نعمت آغاز کنم؟

        زبان در برابر بزرگی ات قاصر است…

        دل، غرق شرمندگی ومحبت است.

        ای محبوب من… جانم فدایت

        خودت یاری ‌ام کن

        تا شکر تو را نه فقط با زبان،

        که با عمل، با نیت پاک،

        با قدمهای روشن،

        و با زندگیِ آمیخته به عشق وحضور تو

        به جای آورم.

        جانان…

        آن کن که تو زیبنده میدانی.

        ~~~~~~

        محسن؛

        نه پَرِ کاهی در آستان کبریایی، 🪶

        که نفَسِ سبکِ پذیرفته ‌ای در دامن عشق الهی؛

        فروتن در برابر حق،

        و درخورِ مهر خـــــداوندِ آسمان ها.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
        • -
          لیلی اسفندیاری گفته:
          مدت عضویت: 2147 روز

          به نام خدایی که همه چیز می شود همه کس را به شرط ایمان و پاکی دل

          سلام داداش محسن خوش تیپ خودم

          چطوری عزیز دلم ؟

          دیر جوابت رو میدم که مزه عشق و علاقه پیامها و کامنتهامون رو کاملا سر بکشم گرچه مثل یه دریای بی پایان هست این خواهر و برادری ….

          آقا ببین من کامنتهای اخیرم رو در سایت به پارتنرم نشون میدم تا بخونه . ایشون از شاگردای قدیمی استاد عباس منش هستن ولی دیگه مثل قبل فعالیت ندارن . اما این کامنت رو نمیدم بخونه . چون در این چند خط واضح و مبرهن هست که لیلی داداش محسنش رو از عشقش بیشتر دوست داره . دو علاقه کاملا متفاوت و اندازه هم الان متفاوت .

          بهتره کمی درایت به خرج نشون بدم و این کامنت رو نبینه حاج آقای عزیزم …..

          و اما

          اما

          اما

          سلام

          سلام

          سلام به روی ماهت

          دلم رفت از مترو ورد آورد و باغ سیب مهرشهر گفتی

          ماجرای درخت باران رو نگرفتم( ببین خان داداش یه سری آقایی اینجوری میکرد خطاب به خدا و اشاره به من : خدایا اینهمه زیبایی و جذابیت بهش دادی خب عقل هم می دادی .ههههههه)

          جدا متوجه نشدم محسن جانم

          سلام گرمت به همه دوستان رسید و راستش انتخاب اصلا آسونی نیست بین نوا و ماهی :)))))

          شما خودت به منبع این دریای عشق و نور و خنده وصلی که عزیز دلم و جدا در جمع بهشتی ما حضور داشتی .

          پس همدیگرو ملاقات کردیم ماهی کبابی بر بدن می زنیم .

          فقط داداش باید برای آجی کوچیکش درست کنه .

          من دراز کشیدم زیر سایه یه در خت ورقص برگها رو زیر نور آفتاب و باد تماشا میکنم اون لحظه و صدای رودخونه هم داره آهنگ پخش میکنه برامون.

          بقیه دوستان هم هستن و فقط داریم می خندیم .

          کمتر حرف می زنیم و فقط می خندیم.

          دریچه قلبم باز شده چه جورم باز شده .فقط آسونی و فراوونی و عشق هست که دریافت میکنم عزیز دلم

          داداش محسن دارم هر روز در ستاره قطبی ام می نویسم : خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم .

          میدونی بالاخره فهمیدم اصل ماجرا چیه . درک کردم :

          همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته . همه چیز درست میشه .

          محسن خدا لعنتت نکنه . من خیلی دوست دارم . نمیشه نبینمت . دلم میخواد این دنیا ببینمت.برام نوشتی که خواهش میکنم کم نخواه از خدا . هر چقدر ودر هر مقیاسی بخوای بهت میده .

          این سفارشت رو میذارم روی چشمم و میگم : چشمممممم خان داداش

          با شما من خیلییییی جلو رفتم و ازت یاد گرفتم عزیزم.

          ممنونم برای همه چیز

          همیشه در قلب من جا داری

          ( واااای داداش بگو چی شد الان ؟ کامنت من تمام نشده رفت روی دکمه ارسال . خدایااااا شکرت برای گزینه اصلاح و ویرایش . قلبم ایستاد هااا . داشتم برای داداشم عشق می ریختم . )

          و اما بعد :

          پس خیالم راحته . هستی همه کارها رو انجام میدی در دیدارمون قبل از شیراز …

          ببین محسن جان من هیچی نشده یه هوو دارم : آقایی به شدت خواهرش رو دوست داره …

          الان خداروشکر شما هستی این جای خالی عشق خواهر و برادری رو برای من پر میکنی . خدایا شکرتتتتتتت

          ایمان دارم به زمان بندی خدا داداش محسن و میدونم حتما این دنیا ما رو بهم می رسونه و سال شکوفه های من پربار میکنه از میوه های بهشتی

          تا دیدار الهی مون که من پرواز میکنم به سمت آغوشت

          من استاد عباس منش رو هم ببینم در آغوش میگیرم ایشون رو . همیشه گفتم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 701 روز

            سلام لیلی خواهر گلم، خودت که میدونی چقدر از صداقت و انرژی پاک وبچه گونه ای که توی نوشته هات هست حال خوب میگیرم. همیشه از ته دل میگم: خدا روشکر برای این برادرخواهری نورانی که بین ما جریان داره.

            خوندم . هم خنده م گرفت، هم ذوق کردم، هم خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این مسیرقشنگ توحیدی، آدمهایی مثل تورو سر راهم گذاشته.

            اینکه کامنت رو به پارتنرت نشون نمیدی، نشونه شعور و درایتت هست. خدا خیرت بده خواهر. آدم وقتی برادری رو از جنس نور و ایمان دوست داره، این محبت با محبتهای زمینی فرق داره و نباید باعث سوءتفاهم کسی بشه. کارت کاملا درسته و منم قدردان این دقیق بودنت هستم.

            اما اون ماجرای “درخت باران”…

            لیلی جان، تو همونی هستی که از شدت عشق و خنده و انرژی، یه عالمه حرف رو رد میکنی و نمیگیری خخخ

            من فقط داشتم از اون حال و هوای قشنگ طبیعت و اتفاقات ظریف حرف میزدم. قضیه پیچیده ای نبود. مثل همیشه یه جور استعاره بود از هماهنگی. همین فعلا… ;-)

            امـــــا قسمت قشنگ حرفات… اون تصویر دیدار جمع بهشتی همه مون ، زیر سایه درخت، با صدای رودخونه و خنده هایی که اصلا تموم نمیشه… به بـــــه…. به بـــــه… این از همه هیجان انگیزتره .

            اینو با جون و دل میپذیرم. این حس مشترک ماست.

            منم مطمئنم اونروز میرسه. چون همه چیزش بوی خـــــدا میده.

            از وقتی مینویسی: خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم واقعا کیف کردم.

            واضحه وارد مدار اصلی شدی. یعنی همزمان هم خواستن، هم رها کردن.

            یعنی بلوغ. یعنی ایمان. یعنی لیلی توحیدی 🩵

            همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته ==>> لیلی… این جمله ت اندازه صـــــدتا کلاس درس میارزه.

            تو رسیدی به اصـــــل.

            اما یه چیزی رو جدی بگم:

            این محبت خواهر و برادری که میگی => هرچی داریم از خداست. وقتی دل سپردیم… هرچی هم که میگیم از خداست.

            پس هرچقدر دلت خواست بریز، وقتی نیت پاکه ومدار خداییه، خودش سالم نگهش میداره. فکر کنم کسی غیر تو اینو نفهمه ؛ درست میگم؟

            لیلی جان،

            چقدر خوبه که به زمان بندی خدا ایمان داشته باشی.

            منم مثل تو یقین دارم هر چی قرار باشه، بهترین لحظه و بهترین نقطه اتفاق میفته… ما فقط آماده می مونیم.

            راستـــــی ؛

            خوندن اون اتفاق “کامنت رفت رو ارسال” منو خندوند.

            خدا گاهی همینجوری شیطنت میکنه تاببینیم چقدر از ته دل می نویسیم. اینجور اتفاقا اکثر روزا برامنی که بیشتر مینویسم زیادتر میفته… فقط باهاش بخند…

            الهی همیشه همون لیلی رها، لیلی نور، لیلی خندان بمونی.

            و بدون…

            دلتنگی ها، محبتها، دعاها و مهربونی هات پیش خدا ثبت میشه، نه پیش آدمها.

            🪶 میوه ش بهشتیه… حتـــــی اگه توی این دنیا بهت داده بشه…

            میدونی خدای توی قرآن گفته “رزق بغیر حساب” رو فقططط به کی میده ؟

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
            • -
              لیلی اسفندیاری گفته:
              مدت عضویت: 2147 روز

              سلام .

              میخوام برات یه شعر بنویسم تا محبت و علاقه ام رو نشون بدم :

              نمی‌شود که تو باشی

              من عاشق تو نباشم

              نمی‌شود که تو باشی

              درست همینطور که هستی

              و من ، هزار بار خوبتر از این باشم

              و باز ، هزار بار ، عاشق تو نباشم.

              نمی‌شود ، می‌دانم

              نمی‌شود که بهار از تو سبزتر باشد.

              #نادر_ابراهیمی

              و یک ناب دیگر :

              کارِ شاقّی نکرده‌ام! فقط به زانو درنیامده‌ام، فقط تاریکی را از تکلّمِ بیهودگی باز داشته‌ام! دشوار نیست؛ شما هم بگویید نور، بگویید امید، بگویید عشق…

              #سیدعلیصالحی

              میخوام امشب شب جمعه بشینم از نوع جمله تاکیدی هایی که نوشتم و می نویسم برای خلق آقایی، بنویسم برای،دیدار داداش نازنین خودم.:

              محسن دیشب من در رهاترین حالت ممکن رفتم خوابیدم . هیچ آدمی کنارم نبود حتی مامان ازم دور بود .

              ولی رفتم در آغوش خدام خوابیدم و فقط تو میدونی و می فهمی چه آرامشی داشتم .

              انگار سن شناسنامه ایم هم زیاد شد ‌. بزرگ شدم. قلبم رو کاملا حس کردم که بزرگ شد‌ . برای خودم و چند نفر دعا کردم و به لیلی جدید یه سلام کردم .

              دیشب رو یادم نمیره هرگز . خدای من اینجاست ‌. داره نگاهم میکنه و میگه :

              آفرین سر قولت موندی پس منم هستم .

              حالم یه جوریه بیشتر نمیتونم بنویسم عزیزم

              دوستت دارم

              دیدارمون نزدیکه

              لباس اسپرت بپوش تو ملاقاتمون . منم تیپ جدید زدم و یه کلاه زیبای پاییزی خریدم .

              وقتی میریم بیرون باید خودت مراقبم باشی داداش.

              فعلا عزیز دلم

              اینو یادته :

              خبر آمد خبری در راه است

              سرخوش آن دل که از آن آگاه است

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
            • -
              محسن توحیدی گفته:
              مدت عضویت: 701 روز

              لیلی عزیزم سلام . ممنونم برا این حجم از احساس، صداقت و کلماتی که پیداست از اعماق یک دل بیدار بیرون اومده. شعرای نادر ابراهیمی [ که نمیدونم این همون نادری هست که کتاب “یک عاشقانه آرام” رو نوشته یا نه! که دوسش دارم این‌کتابو] و صالحی هرکدوم نشونه روح لطیف و درمسیرِ روشنه توئه‌ . این انتخابها بهم میگه تو فقط حرف نمیزنی؛ میفهمی، حس میکنی و زندگی میکنی. آخه کی خواهر به این خوبی داشته تا حالا؟

              و اما حرفهای خودت…

              شب رو در آغوش خدا خوابیدی… ==> الحمدلله رب العالمین ، به یک درجه ای رسیدی که خیلیها فقط درباره ش حرف میزنن، اما گمونم زندگی نمیکنن.

              این آرامش، این بلوغ درونی، این حس بزرگ شدن قلب… همه ش نشونه اینه که داری درست پیش میری.

              گذاری که از ترس به توکل، از وابستگی بِ اتصال، از تنهایی به همراهی واقعی میرسونه…

              این مسیر، مسیر آدمهای معمولی نیسااا . مسیر انسانهای صالحه.

              دلت برای چند نفر دعا کرده و حتی برای “لیلی جدید” سلامی فرستادی…==>> تو از مرحله نیاز، وارد مرحله بخشندگی شدی. و این خیلی ارزش داره.

              و آره… خدا واقعا کنارته.

              وقتی میشنوی: «آفرین، سر قولت موندی، پس منم هستم»==>> یه الهام قلبی خالی نیس. این میثاقه.

              پاش وایمیسی ؟

              این یه نشونه واضحه از اینکه ارتباطت باخـــــدا داره ازسطح کلمات میره به سطح رفاقت.

              لیلی جان…

              یه نکته رو هم با همون آرامش و شایستگی و با قلبم میگم:

              دیدار، رفاقت، قدم زدن، حرف زدن… همه‌ ش وقتی قشنگ و دلنشینه که باآرامش، تعادل و وقار همراه باشه. وقتی دلها در سکوت احترام با هم هماهنگ باشن، هر لحظه خودش شاعرانه میشه. من از محبتت انرژی میگیرم، از صداقتت قدردانی میکنم، فقط مسئولیتی که خدا بر دوش هر انسان صالح گذاشته هم همیشه یادم می مونه. آدمای صالحی که این شایستگی رو از باور فراوانیِ احساس لیاقت بدست آوردن => رها هستن ، اما روی شانه های صاحب آسمانها نشستن.

              پس اون لحظه ای که چشمای مشکی و زیبات توی چشمای عسلیم گره خورد، من اگر قدمی بردارم، با وقارِ دل برمیدارم؛

              همونقدری که حقِ راهه، همونقدری که خدا عاشقتر میشه.

              این سیره اهل دلهاست؛ حضور، در آفاق نور… نه بیش، نه کم.

              گفتی لباس اسپرت بپوشم… باشه، ذوق و شوقت داره به جام ملت های اروپا کشیده میشه

              https://abasmanesh.com/fa/true-love-in-master-abasmanesh-viewpoint/#arg-downloads-wrapper

              اما این جمله ت رو که خوندم یهو یاد این فایل استاد افتادم!!! نمیدونم چرا!

              ولی جمله بعدیت!!! میدونی اگه استاد بیاد بخوندش تنبیه مون میکنه ؟!!؟ لیلی خواهر گلم “مراقبت” واقعی، اونجاست که رابطه ها در روشنایی هستن؛ در صراحت؛ در پاکی؛ نه در خیالهای متکی به احساس صرف. میگما وقتی خدا هست… اتّکا به غیرِ جانان…!؟ الان استاد میان گوشمونو میپیچونن میگن مگه هزاربار نگفتم شرک نورزین !

              «خبر آمد خبری در راه است…» ==>> آره… آره…

              خبر در راهه. برای دلی که بیداره ، آگاهه و رو به نور ِ .

              لیلی… راهت روشنه.

              دلت بیداره. و خدا واقعا نزدیکه… شاید اندازه حد فاصله کاخ سلیمانیه تا بام کرج‌ .

              ~~~~~

              ● باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش /وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش

              ● در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک /جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش

              ● خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش /ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش

              ~~~~~

              آرامش همیشه همدم لحظه هات.

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
          • -
            اصغر کاظمی گفته:
            مدت عضویت: 2654 روز

            سلام به خانم لیلی اسفندیاری خوش‌ذوق خوش کلام خوشنویس

            سلام به استاد عباسمنش عزیزو خانم شایسته شایسته

            عالی مینویسی با حرارت با عشق باکوهی از انگیزه حال عالی واقعا خوندن دلنوشته هایت به من انگیزه مضاعف میده برای حرکت به جلو همیشه استاد میگه که موفقیت تنها رسیدن به پول یا رابطه یا هرخواسته دیگه نیست انسان موفق کسیه که تو مسیر حالش خوبه شاد آرامش داره دلش زنده است واز همه مهمتر اینکه ایمان داره که مسیر درسته وبه خدا توکل میکنه وبه قول خودت همیچی رو بگیرن ولی خدا باشه از این بهتر نمیشه دیگه .شما خدارو شکر به مرحله ای از شناخت رسیدین که دارین به این جمله بسیار زیبا واساسی تون عمل میکنین ومن هم اگر در مدار شما باشم بتونم بیاموزم باور کنم وعمل کنم .برساختن باور می‌شود.

            البته فکر میکنم این انرژی زیاد شما به خوردن چایی هل دارد مهمانی خانم فاطمه محرمی بی ربط نباشه خخخخ

            خواستم بنویسم از شما بابت دلنوشته های پر از آتیش که مسیر سرد من روگرم میکنه وچراغ راه میشوید تشکر ویژه داشته باشم

            شاد وسلامت وموفق باشی در پناه خداوند منان

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
            • -
              لیلی اسفندیاری گفته:
              مدت عضویت: 2147 روز

              سلام دوست عزیزم

              عصر زیباتون بخیر

              آقای کاظمی قدیم ترها همیشه از جمعه ها بیزار بودم ولی در حال حاضر که شاگرد استاد عباس منش هستم بهترین بهترین روزهای هفته جمعه ست .

              من از شما ممنونم که در این روز عالی این پیام عالی رو از طرف خدای مهربان همیشه حاضر و ناظرم برام فرستادید.

              بی نهایت ممنونم.

              والا عرضم به خدمت شما منزل داداش رسول من و بقیه اونقدر خوردیم که حسابشون از دستمون در رفت .

              نون بابرکت و حلال همینه دیگه . میخوری و میخندی و ما فقط خوردیم و خندیدیم .

              والا به خدا . هههههه

              من یه اهرم رنج و لذت دارم برای خلق خواسته رابطه عاطفی مدنظرم که شکر خدا به تحققش یقین دارم .

              یقین نه ها یقینننننن دوست من

              یکی از بندهاش اینه :

              با بهترین دوستای توحیدی ام و بقیه دوستام روابط خانوادگی داریم و حتی با هم کلی سفر و مهمونی میریم .

              و طرف منفی این جمله :

              هنوز هیچ دوست توحیدی رو از نزدیک و حضوری ملاقات نکردم و به نظرم در سایت و یادگیری هام ضعیف عمل میکنم .

              ( ماجرای اهرم رنج و لذت رو که میدونید چیه رفیق جان دل؟)

              روزی که فاطمه جان بهم زنگ زدن این خواسته محقق شد و شما که الان این پیام رو برام نوشتید و دلگرمی ها و توصیه های همیشگی داداش محسنم ، فهمیدم که نه لیلی ضعیف عمل نمیکنی درست عمل میکنی .

              انشالله زندگی زیباتون هر روز و لحظه پر از خدا و نشانه های حضورش باشه .

              همین و تمام

              به امید دیدار شما و همه رفقای نازنین در پارادایس و خوردن چایی آتیشی در فایر پیت اونجا

              البته دیگه اونجا بهتره من کمتر بخورم و حفظ،آبرو بکنم . هههه

              خدایااااااا شکرتتتتتت

              تو این روزها همش داری سورپرایزم میکنی .

              این روزها فقط روی دوشت نشستم و رها از تمام نتایج خودمو سپردم به حضور پر قدرت و امنت و بی نهایت عاشقتم .

              فکر میکنم این نقطه خوشبختی باشه .

              خودشه همینه .

              وقتی فقط به تو قفل شدم نه بنده هات .

              ماچ به کله ات خدا جونم

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1776 روز

      سلام

      خداجونم سپاسگزارم از زبان محسن بامن خوب حرف زدی

      حرف از تغییر

      حرف از زبان

      خداجونم شکرت

      محسن جان ای ول بابا تو بی‌نظیری به خدا

      من چند ماهی هست بهم گفته میشه زبان انگلیسی برم

      وای خداجونم اینم نشونه

      سخن از زبان آلمانی بود

      ولی برای من هدایت بود

      گرفتم چی شد

      دمت گرم بابا ای ول

      قربونت برم خدا

      با این هدایتی که شدم

      همش سخن از تغییره

      آره دارم میبینم

      درسته محسن جان

      تا جهان مجبورم نکرده واجبارنشدم

      خودم قدم اول بردارم

      مهاجرت

      زبان انگلیسی استارت بزنم به ببینم چی بهم گفته میشه

      اینم نشانه امروز من

      ظهری حس مهاجرت

      الان حس یادگیری زبان

      حتی یه ماه پیش برای ثبت نامش رفتم ولی دوباره ذهن نجواگرم نزاشت

      واقعا جهان وقتی جسارت وحرکتمو ببینه جواب میده

      خداجونم شکرت شکرت که هرلحضه داری هدایتی می‌کنی

      محسن عزیز

      خیلی لذت میبرم از دلنوشته ای این سایت جمع دوستان وهم فرکانسیهام

      خدا بی‌نهایت شکر بابت این جمع بینظیر سایت دلنشینش

      هنوز خیلی کارا ی ناتمام دارم

      که یکی پس از دیگری بهم گفته میشه وباید انجامشون بدم

      مرسی عزیز دل خدا محسن جان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 701 روز

        سلام . اعظم عزیز، همفرکانسی نازنینم مرسی که همه بدبینی ها رو کنار‌گذاشتی ، مرسی که “تمرین انتظارات مثبت ” رو شروع کردی.

        این حرفهات درباره تغییر، درباره زبان، درباره جرأت اولین قدم… روح آدمو گرم میکنه. چقدر قشنگ دریافت کردی که سخن از زبان آلمانی فقط ابزار بود، اما پیام اصلی، شروع حرکت بود =>> این همون گفت وگوی عاشقانه ست که خدا با هرکسی به زبان خودش انجام میده.

        دمت گرم که شنیدی… دمت گرم که گرفتی… و دمت گرم که حرکت کردی.

        آره عزیز دل، جهان منتظرحرکت ما نمیمونه؛ اما وقتی یه ذره جسارت نشون میدیم،

        وقتی حتی یه قدم کوچیک برمیداریم…

        یه عالمه در، یواش یواش شروع میکنن به باز شدن.

        این حس مهاجرت ظهرامروزت… این کشش یادگیری زبان الان… این دوباره برگشتنِ خواستن… آره ، همـــــش نشونه ست.

        ذهن نجواگر همیشه میخواد ما رو نگه داره توی جای امن،

        ولی روح… =>> روح دنبال پروازه

        الحمدلله رب العالمین تو هم که الان داری صدای روحت رومیشنوی.

        اعظم جان، خیلی خوشحالم که اینجا، کنار همفرکانسیهامون هستی.

        این جمع، این فضا، این عشق… الحق یه نعمت بزرگه.

        هممون داریم کنار هم رشد میکنیم، ساخته میشیم، و یک قدم یک قدم نزدیکتر میشیم به اون نسخه ای که خدا برامون نوشته.

        ادامه بده… و اصلا درگیر چگونگی و نتیجه نشو…

        همونطور که خودت عالی گفتی، کارها یکی یکی میان جلو،

        هدایتها یکی یکی ظاهر میشن ==>> و جهان وقتی حرکتت رو ببینه… جواب میده. همیشه هم جواب میده. بهتر ازچیزی که بخوای هم جواب میده .

        یادت نره همه کائنات خداوند اول از همه پشتیبان صابرین هستن =>> صبر = لذت بردن ازمسیر

        خدا رو هزار بار شکر برای وجود تو،

        برای قلب روشن و آماده ت،

        و برای این مسیر زیبایی که شروع کردی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      فهیمه زارع گفته:
      مدت عضویت: 3260 روز

      بنام خالق بی همتا

      أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ

      وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ

      الَّذِی أَنقَضَ ظَهْرَکَ

      وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ

      فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً

      إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً

      فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ

      وَإِلَی رَبِّکَ فَارْغَبْ

      (اى پیامبر!) آیا به تو شرح صدر عطا نکردیم؟

      و بار سنگین ات را از (دوش) تو برنداشتیم؟

      آن (بار گرانى) که براى تو کمرشکن بود.

      و نام تو را بلند (آوازه) گردانیدیم.

      پس (بدان که) با هر سختى آسانى است.

      آرى، با هر دشوارى آسانى است.

      پس هر وقت (از کارى) فراغت یافتى (براى کار جدید) خود را به تعب انداز.

      و با رغبت و اشتیاق به سوى پروردگارت روى آور.

      سلام محسن جان رفیق بهشتی

      امیدوارم حال دلت عالیِ عالی باشه ،این آیاتی بود که قبل از نوشتن ،در ذهنم مرور شد ومنم تصمیم گرفتم برات بنویسم

      میدونی وقتی دلنوشته ات رو خواندم آگاهی‌های فایل چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند در ذهنم مرور شد که چند روز قبل نشانه روزانه ام بود متوجه شدم با اینکه عاشق شناخت جاهای جدید وآشنایی با فرهنگهای جدیدم هنوز ذهنم مقاومت‌هایی داره که من نمیخوام باهاش روبرو بشم

      چه زیبا نوشتی آدم همیشه از شروع میترسه نه از سختی دیدم دقیقا همینه ،وقتی اولین قدم رو برداری اون بت تو ذهنت شکسته میشه وقتی نوشتی فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.

      دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.

      به خودم گفتم چه تجربه ها وچه لحظه هایی رو فدای فردایی کردی که شاید اصلا نیاد

      محسن جان این دلنوشته ات دری از آگاهی های جدید به رویم باز کرد هرچند دارم سعی میکنم مقاومتهای ذهنم رو کم کنم رهاتر باشم ولی میدونم این مسیری است که ادامه داره ومستلزم بهبودهای همیشگی هست

      سپاسگزارم ازت رفیق بهشتی ،مرسی که هستی ومینویسی

      به دستان پرمهر خداوند می‌سپارمت

      «امیدوارم زندگی‌ت سرشار از لحظات ناب باشد،و عشق و آرامش، مهمان دائمی قلب مهربانت گردد.»

      یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 701 روز

        فهیمه جان سلام رفیق نورانی من . دل لطیفت همیشه پیامش رو از جای خیلی پاکی میگیره… . اینکه قبل از نوشتن، سوره انشراح تو دلت مرور شد ==>> «اذن گشایش» درونت فعال شده.

        وقتی از آگاهی فایل «چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند» گفتی، ناخودآگاه یادآیات هجرت افتادم؛ اونجایی که خدا میگه:

        وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَهً /هرکس برای خدا حرکت کنه، تو زمین راههای زیاد و وسعت فراوون پیدا میکنه ==> یعنی اصل هجرت سختی راه نیست؛ «اکراه دل» هست. ==>>> هرکس بجای ترس، به ندا پاسخ بده، زمین زیرپاش باز میشه.

        قرآن تو آیه دیگه ای هم میگه:

        وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً / اونها که برای خدا هجرت کردن… ما تو دنیا جایگاه نیکویی براشون آماده میکنیم =>> یعنی هر قدمی که از «ترس» به «توکل» تبدیل بشه == از کوچ به گشودگی تبدیل میشه 🩵

        مجدد نوشتی: «دارم امروز رو خرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد» ==>> “همون بیداری” ای که خدا برای مهاجران درونی گفته:

        که اول باید از «گذرگاه ذهن» عبور کرد،

        بعد جهان بیرون خــــــــــودش رو برات مرتب میکنه.

        چقــــــــــدر لذتبخش مرور این دوتا جمله.

        تو داری از همون هجرت واقعی حرف میزنی؛

        هجرت از نگرانی به وفور، ازحسابگری به تسلیم، از تاخیر به حضور.

        چقدر زیبا گفتی: «چه تجربه ها و لحظه هایی رو فدای فردایی کردم که شاید اصلا نیاد.» یهو توی ذهنم این جمله‌ ت رو تطبیق دادم با این آیه : «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ»

        خدا عاشق کساییه که تو لحظه بهش تکیه میکنن، نه به تصویر مبهم فردا.

        فهیمه عزیز… این روشن بینی ت یعنی تو همین الان تو مسیر هجرتی؛ نه هجرت جغرافیایی… ==>> هجرتی که قرآن اسمش رو گذاشته: «هَاجَرُوا فِی اللَّهِ»

        حرکت بسمت خدا.

        🟣 حرکتی که از درون شروع میشه و بیرون فقط آینه هست.

        مرسی که نوشتی و دلت رو بی ریا بازکردی.

        خدا دلت رو مثل همین سوره انشراح همیشه وسیع نگه داره.

        به دستهای بینهایتش میسپارمت عزیزم.

        در پناه اونی که «یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ».

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      Zahra Bozorgpour گفته:
      مدت عضویت: 1810 روز

      سلام آقا محسن

      خواستم ازتون تشکر کنم، کامنتهاتون همیشه بسیار الهام بخش و ارزشمندن، این کامنتتون رو که خوندن حس کردم دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم تا زبان خوندن رو شروع کنم چون من بدونه مهارت زبانی مهاجرت کردم خیلی سپاسگزارم از نوشته های دلی وتوحیدیتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 701 روز

        زهرا خانم سلام … . از صمیم قلب خوشحال شدم وقتی حرفاتو خوندم. همین چندخطت چه انرژی قشنگی به من داد… اینکه یه جمله کوچیک از دل من تونسته توی مسیر توچراغ روشن کنه، خودش برای من یه نشونه ازهمون هدایت قشنگیه که همیشه بی صدا کارشو میکنه.

        گفتی “دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم”… ==>> این حرفتو با تمام وجود درک میکنم، چون آدم وقتی زمانش برسه، خـــــدا از هرمسیری که بخواد اشاره ش رو میفرسته… گاهی یه جمله تو یه کامنت، گاهی یه کلمه، گاهی حتی یه حس ساده تو دل.

        🟣 تو همین که نیت کردی زبان خوندن روشروع کنی، یعنی راهت باز شده. از اینجا به بعدش دیگه هر قدم کوچیکی که برداری خودش میچسبه به قدم بعدی. نترس، سخت نگیر، روزی حتی ده دقیقه هم که بخونی، خودش میشه یک دنیا.

        مطمئن باش… تو که تونستی بدون مهارت زبانی مهاجرت کنی و این همه مسیر رو بیای، قطعا میتونی زبان رو هم یاد بگیری. اون قدرتی که تا اینجا همراهت بوده، تا آخرش هم هست. دلت قرص باشه .

        خیلی خوشحالم که نوشتی زهرا… و افتخارمیکنم که کلماتم تونستن یه گوشه کوچولو از مسیرت رو روشن کنن.

        راهت پرنور، قدم هات محکم ، دلت آروم…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    مریم پهلوان گفته:
    مدت عضویت: 2313 روز

    به نام خداوندمهربان

    سلام به استادان گرامی ودوستان خوبم

    مهارتی که من میترسم وتعلل میکنم مهارت رانندگی هست چند سال پیش گواهی نامه مو گرفتم بعدش چون ماشین نداشتم والان هم نداریم نشد که پشت فرمون بشینم وهمه چی رو فراموش کردم وبرگشتم سر نقطه ی اول واون ترسی که بهش غلبه کرده بودم دوباره برگشته .

    همیشه این خانمهایی که میبینم پشت فرمون نشستن رو تحسین میکنم وبه نظرم کار خیلی بزرگی انجام میدن وخیلی دوست دارم منم مسلط بشم.

    شاید چون الان ماشین نداریم به فکرش نیستم.

    ولی تو این سال‌ها اگه خودم ماشین داشتم چون چندتا بچه هم دارم که هی کلاس های متفرقه میبرمشون وسرکارهم میام چقدر به کارهام سرعت می‌بخشید وچقدر همه چی راحت‌تر میشد.

    یعنی اگه این اتفاق بیفته دیگه هیچ کاری برام نشد نداره چون میدونم شجاعت واعتماد به نفسم رو خیلی بالا میبره.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    معین سالار گفته:
    مدت عضویت: 1569 روز

    سلام به دوستان عزیز

    ارادت

    چقدر این فایل خوب بود

    ممنون بابت اینکه خانم شایسته عزیز این فایل ها رو تفکیک کردین و گذاشتید توی سایت

    ممنون بابت این دوستان درجه یک و سید عزیز که اینقدر دقیق و متعهدانه به آموزش ها و سایت جلو رفته

    من برای اولین بار در مورد خودم می خواهم در سایت کامنت بنویسم

    من به شدت ترمز هایی در ذهنم دارم

    و چک و لگد هایی ک از جهان دارم خورم این رو مشخص میکنه که فرکانس درستی ارسال نمی کنم

    و درامدم برای یک یا سه روز خوب هست و دوباره خراب میشود

    مثلا یکی از اونها این هست که مدام خودم رو بدهکار میکنم

    یا در یکی از بهترین نقاط شهر مغازه دارم اما فروش مغازم کم هست و برای خودم و همه تعجب اور هست

    خیلی از باورهام در مورد ثروت خوب هست مثل اینکه ثروت یکی از بهترین موارد معنوی دنیا هست یا ثروت باعث پیش رفت دنیا هست

    افردا ثروتمند بسار خاکی با معرف و مهربان و تکامل یافته هستند

    و چقدر باورهای دوستم سید به من کمک کرد که گفت 13ماه زمان برده تا به خواسته اش رسیده (یکی از باور های محدود کننده ی من دقیقا همین بود در نظر نگرفتن زمان بندی خداوند و قانون تکامل)

    و یکی دیگر از مشکلات ذهنی من این هست که من شروع هر کاری رو عالی انجام میدهم و به 80% کار که میرسد ناامیدی و افکار منفی و باورهای محدود کننده ام من رو احاطه میکنند و عین علف های هرز تمام ذهنم را فرا میگیرند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  4. -
    هانیتا علوی گفته:
    مدت عضویت: 207 روز

    سلام به استاد عزیزی که تا الان دوبار هدایت شدم به شما و قطعا اینسری تا آخرش خواهم بود چون دقیقا آگاهانه از خدا پرسیدم و باز به شما هدایت شدم،اولین باری هست که دارم توی این سایت پیامم. و میزارم من همیشه عاشق نوشتن هستم ولی توی دفتر خودم ،خواستم بنویسم بلکه فقط یک نفر بخونه و‌مفید باشه ،من چهارسال پیش زمانی که دقیقا توی داستان کرونا از سر کارم که حسابداری و فروش بود اومده بودم بیرون و‌همش دنبال یه کاری بودم که شرایط زندگیم رو بهتر کنم و‌دقیقا میدونستم دیگه نمیخوام برای کسی کار کنم ٫منی که چندین سال برای بقیه کار کرده بودم و‌قطعا باید اون مسیر طی می‌شد و یه جورابی توی مسیر خواست تغییر بودم شروع کردم مطالعه جاهای مختلف ،کتاب سپاسگزاری بهم معرفی شد عبارت های تاکیدی ،خیلی دنبال حقیقت و راه حل برای تغییر شرایط بودم،هر روز صبح شروع کرده بودم عبارت های تاکیدی قشنگ‌رو‌هرکدوم‌سه بار مینوشتم اونقدر مینوشتم که.دیگه دستم درد میگرفت ،تغییر باورهای ذهنی برای من راحت نبود چون بینهایت باورهای محدود کننده داشتم و خودم خبر نداشتم و‌پر از نشخوار فکری بودم یه درختی نزدیک خونمون بود میرفتم زیر سایش مینشستم حرف میزدم مینوشتم و همش میگفتم خدایا چرا من نمیشه که تغییر کنه شرایط زندگیم‌اصلا نمیخوام به این فکر کنم که الان شرایطم چیه من لایقشم و میدونم لایقشم نمیخوام از شرایط فعلیم از زندگیم و شرایط سخت زندگیم و هر چیز دیگه ای فرار کنم میپذیرمشون ولی منم‌لایق خوشبختیم ٫و‌بعد از یه مدت من با شخصی ازدواج‌کردم به لطف پروردگار که هم مدار بود با طرز فکرم و خواسته جفتمون مهاجرت بود و بدون اینکه بهش فکر‌کنیم به راحتی رفتیم استانبول و روی دوتا چیز سرمایه گزاری کرده بودیم که همون لحظه بالاترین سود رو داد و به طرز باور نکردنی سودی دریافت کردیم که تونستیم قشنگترین آپارتمان رو‌توی‌ یکی ازبهترین محیط های استانبول بگیرم واجاره اون خونه هر ماهش برای من قابل باور نبود پولی که برای یکماهش داشتیم پرداخت می‌کردیم کل کارکرد یکسال زندگی قبلی کارمندی من بود و‌هم‌خوشحال کننده بود هم باورم نمی‌شد٫حالا اینجا داستان شروع میشه من تونستم جهیزیه ای بخرم که رویای من بودهمیشه از بهترین برندا ؛این وسط من توی بهترین خونه بودم همه چیز قشنگ همه چیز رویایی بعد اون سرمایه گزاری داشت هر ماه سود خوبی میداد من‌میتونستم تمام لباسا لواز آرایشی تمام چیزایی که آرزشون توی قلبم بود رو‌از بهترین مغازهها بخرم ٫عملا رفته بودم توی محیطی که همه کمترین ماشینی که داشتن بنزای آخرین مدل همون سال بود ماشینای دیگه و سبک زندگیشون به کنار٫اینجا بود که اون الگوهای غلط ذهنی و باورهای محدود کننده باعث شد به جای پیشرفت و خلق شرایطی بهتر از همون شرایط ما دوباره سقوط کنیم ‚همش‌ترس این رو داشتم بقیه بفهمن زندگیمون چقدر خوبه بعد مقایسه کنن و‌حسرت بخورن یعنی ناخواسته اصل توحیدی بودن رو‌برده بودم زیر سوال ٫خونم‌ خیلی بزرگ بود و‌من هم ذوق می‌کردم هم بدون اینکه بفهمم دارم چه فرکانسی میفرستم میگفتم اگر بقیه بیان خونم چون اونا از لحاظ مالی یه جورابی متوسط رو‌به پایین به سمت فقر بودن از لحاظ فکری و مالی بعد میگن مگه میشه یهو اینقدر پیشرفت کنید از کجا اومده هی حسرت می‌خورن توقعشون میره بالا چشمم می‌کنن و همش ازم توقع می‌کنم اگر پاسخم منفی باشه دلشون می‌شکنه و نا خواسته توی مغزم گفتگوهای ذهنی که با خودم داشتم میگفتم اگر خواستن بیان برا اینکه نفهمن چقد پیشرفت کردیم می‌روم یه استودیو کوچیک می‌گیرم و میگم اونجاییم و‌از اونور‌همیشه آرزوی تولید محتوا و هر انچیزی که آموخته بودم رو که با عشق با آدما به اشتراک بزازم رو داشتم بعد تمام شرایط جور بود خونه زندگی موقعیت اینترنت هر باز میومد تو‌ذهنم میگفتم نه میترسم شروع کنم بعد بقیه دوستا و فامیل ببینن حسودی کنن هی بخوان زندگیمو بریزن بهم با هرچیزی ولش کن دنبال یه شغل دیگه ای میگردم که نخوام تولید محتوا کنم در صورتی که عاشق این‌کارم ٫بعد میگفتم‌میرم‌انلاین شاپ میزنم بعد میگفتم مندکه زبان بلد نیستم بقیه که زبانشون خوبه و‌میدونن کجا برن می‌توانم موفق شن من نمی‌تونم ٫شاید باورتون نشه هر روز پر از نشخوار فکری توی‌مغزم‌بود و من میگفتم چرا من همچین افکاری دارم ولی نمیدونستم این افکار دوباره شرایط رو‌تغییر میدن’و‌اتفاقی که افتاد این بود که ما باید از استانبول مبرفتیم و‌تنها گزینه ای که داشتیم دوبی بود و کسی که‌میخواست وسایلای مارو‌ببره قیمتی که بهمون داد از قیمت کل وسایلامون دوبرابر بیشتر بود و‌شاید باورتون نشه ما اون لحظه نمیتوسنتیم اون مبلغ رو بدیم و چند روز بیشتر زمان نداشتیم تا روزی که بلیط گرفته بودیم و فکر‌نمیکردیم اونجوری بشه و هیچ آشنا و‌دوستی نداشتیم که وسایلامون رو بفروشیم و مجبور شدیم تمام وسایلایی که با عشق خریده بودم‌ که همشمون فوق العاده گرون بودن رو با یک دهم قیمت واقعیش بدیم به صاحبخونه بماند که به عنوان یک زن چقد اون لحظه برام ناراحت کننده بود ،رفتیم دوبی و‌هزینه ها اونجا دوبرابر بود دقیقا و خونه ای که گرفتیم خیلی کوچیکتر از خونه قبلی بود و‌هی شرایط داشت سخت و سخت تر می‌شد و‌اون سرمایه گزاری کرده بودیم جای سود داشت وارد ضرر می‌شد و‌من اینجوری بودم که هی به‌خودم میگفتم اینجا جایی هست که همه‌دارن پول میسازن من چرا هیچ غلطی نمیکنم چم‌شده من‌الان اقامت اینجا رو دارمیتونم صدتا حرکت بزنم پول در بیارم ٫چرا هیچ قدمی بر نمیداشتم چون قدرت الگوهای ذهنی منفیم‌و‌باورهای محدود کننده به قدری زیاد بود که جلوی قدم‌گزاشتنم رو‌میگرفت ٫یعنی هر چی الهام‌میومد قدم بردار شرایط داره سخت میشه ،من میگفتم من هیچ‌دوستی ندارم منو‌پروموت کنه من هیچ رفیقی ندارم راهنماییم‌کنه نمیدونم‌چه‌جوری قدم بردارم وارد کار شم‌چه جوری جنس بفرستم ایران اگر بخوام آنلاین شاپ بزن،اگرم‌بزنم‌کسی ازم‌خربد نمیکنه چون هیچکدام منو قبول نداره و‌نمیشناسه و اونقدر صدای افکارم بلند شده بود که نمیدونستم روزا چه جوری میگذره و اون اتفاقی که نباید میوفتاد افتاد ،کل سرمایه من توی اون سرمایه‌گذاری صفرشد یعنی چند میلیارد که ساخته شده بود صفر شد ،مجبور بودیم برگردیم ایران خیلی گریه گردیم خیلی غصه خوردیم دلم نمیخواست برگردم پر از غم و‌غصه بودم که چرا اینجوری شد ،و منی که دویست دلار برام اون سه سالیکه خارج از ایران بودم پول دو‌روز خریدم بود به حدی رسیدم که الان برای دو‌میلیون باید دو دو تا چهارتا کنم بماند کهچقد سخت گذشت تا ما برگردبم ایران و‌مستقر شیم و مجبور شدیم وام بگیریم که بتونیم پول پیش خونه بدیم و حتی توی دوبی کلی وسایل دوباره خریده بودم و‌کلی لباس از قبل داشتم بیشترشو اونجا ول کردیم و مقداری از چیزا رو همینجوری دادم یه یکی ازکسایی که اونجا میشناختم چون پول برای چمدان اضافه هم نداشتیم در این حد یعنی ما عملا ورشکست شدیم و‌از صد به صفر رسیدیم ،من اینجا به خدا گفتم کمکم کن‌چرا اینطوری شد منی که قلبم‌پر از عشقه و‌تو‌همیشه هوامو داشتی ومن برای بار دوم هدایت شدم به شما و‌خیلی آرزو دارم بتونم فایل درک قوانین جهان و‌مابقی فایلهاتون رو بخرم ولی الان در حال حاضر نمیتونم از لحاظ مالی و حقیقتش دارم رایگان هارو‌گوش میدم ولی چون خیلی اشتیاق داشتم که فایل های پولی رو گوش بدم مخصوصا درک‌قوانین رفتم‌توی یوتیوب و چهار تا پنج تا از قدم های درک قوانین. و رو‌اونجا گزاشته بودن و من حقیقت گوش دادم ولی میدونم باید هزینه رو بدم ولی بینهایت شوق دارم برای گوش دادنش و همون پنج قدم رو‌که دقیقا هم کامل نبود گوش ‌دادم و متوجه ترمزهای ذهنی غلطم و اقدامدنکردن و قدم‌نزاشتنم‌در مواقعی که هنوز جهان فشار نیاورده بود شدم و به خودم قول دادم دیگه از یوتیوب گوش ندم و از خدا خواستم‌کمکم‌کنه هزینه از یه طریقی بیاد که بتونم اون فایل درک‌قوانین‌رو‌بخرم که حلال باشه و‌حق باشه و‌ارزو‌ دارم ‌اونقدر ثروت بیاد بتونم تمامی فایلهاتونرو‌بخرم چون ‌الان پر از شوقم ازاموزش ،و همون پنج‌ویسی که از درک قوانین گوش‌دادم از یوتیوب رو هر روز‌صبح‌گوش‌دادم دلم‌مبخواد خدا کمکم کنه از یه طریقی بتونم بخرمش و دیگه بقیه رو‌گوش‌نمیدم تا مبلغش بیاد و‌بخرم و از راه حلال و حقیقت گوشش بدم ٫فقط استاد فهمیدم من چون توی خانواده ای بزرگ‌شدم‌که مدام توجه‌شون به حرف مردم‌و‌گفته های مردم‌واینکه اگر بقیه بفهمندچی‌اگر بقیه بفهمن چشممون می‌کنند اگر بقیه بفهمن حسرت میخورن شده بودم تمام باورهایی که زمانی که در اوج ثروت بودم داشتم توقع بقیه حرف بقیه حسرت بقیه و همش از شرک و باورهای نادرست و‌غلط بوده خیلی اذیت میشدم که چرا همچین تفکراتی توی‌مغزم مدام میاد ٫خیلی باور قلبیم‌و‌توحیدیم به خدا بیشتر شده مطمئنم به صورت معجزه آوری پولش میاد می‌خرم دورتون رو و من رو ببخشین و‌حلال کنید اگر‌چندتا از قدم های درک قوانین رو‌رایگان گوش دادم چون بینهایت دنبال تغییر و بهتر شدنم‌چون میدونم مقصر همش باورهای غلط کهنه و قدیمی و محدود‌کننده‌خودم بودن ولی امید دارم و قلبم‌روشنه که اوضاع دوباره تغییر میکنه شاید این مدت خیلی گریه کردم فشار مالی و‌تغییراتی که یهو از صد به صفر شدیم‌ولی قلبم میگه به زودی تغییری می‌کنم خیلی قویتر از قبل میشم اینبار با قلبی قوی ‌تر و‌توکل به خداوند مهربان و‌بخشنده و خوش قلب

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1603 روز

      سلام و خوش آمدگویی میکنم خانم علوی….به مسیر تکاملی و هدایت خداوند!!!!…

      داستانتون پر از چالش و پر از گفتهای زجر آور بود..

      میدونی منو به چه نتیجه ایی رسوند!؟…

      که هیچ وقت از این مسیر شونه”خالی نکنم..

      چون عذابش مثل دوزخه برام..

      دقیقا یه لحظه داستانتونو که خوندم…این آلارام رو بهم داد..

      مهم نیست !!!

      تو چه شرایطی هستی…مهم اینه که از لحظات زندگی و داشتهات “سپاسگزار خداوند باشی…

      و ظرفت بزرگ بشه برای قدمهای جدید…

      خیلی خیلی گفتهاتون منو برانگیخته کرد..

      که چقدر قانون جهان درست عمل میکنه…

      بهمین خاطر..زندگی بیشتر مردم..شبیه یو یو هست…

      مهم نیست شکل زندگیت چجور باشه!

      مهم اینه!!!تو چجور میتونی اون شرایط؟رو هر بار بهبود بدی..

      دوست عزیزم..من توی” شرایط شما نبودم…ولی میدونم وقتی به یه جایگاه ارزشمندی میرسی.وقتی اون شریط خراب بشه..تصورش مثل جهنم میمونه…

      که نه راه پیش داری..نه راه پس…

      دوست عزیزم..همه ماها طعم این موقعیتها رو چشیدم…

      حالا هر کسی به یه طریقی..

      ولی چون “اول مسیر هستی…

      باید خیلی مواظب” نفست باشی..

      و باید تکاملتو بگذرونی…

      دقیقا راز موفقعیت.توی هر جنبه ایی!..که منم تو مسیرشم!!!!…باید با خشتهای درست ساخته بشه…

      اگه بخای بیفتی تو دام نفست…بازم همون نتایج رو میگیری..

      منم خودم طبق هدایت خداوند دوره های استاد رو خریدم..

      توی سایت که هستین!بریید نگاه کنید!میبینید” بیش از 500 خورده ایی فایلهای دانلودی….و هزاران ها کامنت وجود داره..

      پس از همین فایلهای دانلودی شروع کنید.

      و گوش بفرمای نشانه های خداوند باشید…

      همه ماها ..همین مسیر رو رفتیم..و باید برای نتایج خوب در زندگیت……باید از درون تعقییر کنی…

      تا درونت تعقییر نکنه..

      نتایجی توی زندگی واقعیت نمیاد..

      نتایجت مثل همین نتایجی که نوشته اید میشه….

      پس عجله نکن…از فایلهای دانلودی شروع کن.متاهد باش…که وارد مسیرها و بهبودهای دائمی بهتر بشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        هانیتا علوی گفته:
        مدت عضویت: 207 روز

        سلام عزیزم وقتی پیامتون رو خوندم اشک تو چشام‌جمع شد ،من به خودم قول دادم وقتی پولش بیاد حتما حتما اولین پکیجی که می‌خرم کشف قوانین زندگی استاد هست چون چند قدمش رو رایگان گوش کردم دلم می‌خواد هم بخرمش هم داشته باشمش هم اونایی که گوش کردم با عشق حلال و‌درست باشه ،سپاس که برام پیام‌گزاشتب عشق کردم و خوشحال شدم برای بودن در ابن قدم و به قلبم باور و ایمان بیشتری پیدا کردم ،دوست داشتم اتفاقاتی که در این جهارسال برام افتاده بگم که شاید فقط یکنفر اگر در مسیر من هست نخواد اون چک رو‌بخوره و بتونه پر قدرت رو به جلو بره ،هرچند برای من باید این اتفاق میوفتاد تا بتونم بفهمم مکش از باورهای درونمه

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    فرزاد گل کار گفته:
    مدت عضویت: 424 روز

    سلام به همه عشقها

    روز پاییزیتون زیبا

    وقتی پاییز برگها میریزه واسه اینه که دوباره ریشه هاشو قوی تر کنه تا چند ماه بعد رشدشو بیشتر کنه

    میوه بیشتری بده…

    اینطوری به نظر درخت تنها شده ولی حالا فرصت بیشتری داره تا انرژی و تمرکزش رو بزاره رو ریشش

    تغییر هم لازمه ریختن یه سری عادت ها و تو سرما و سختی (البته ظاهرا ) قرار گرفتنه

    اینطوری …

    مطمئنا آدم خیلی بهتر به درونش میپردازه و خیلی بهتر خودش رو میشناسه

    اصلا فشار و سختی ها و تنهایی ها میان تا ما بیشتر به خودمون و درونمون و آگاهی هامون و خواسته هامون توجه کنیم

    و رشد کنیم و رشد کنیم و رشد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    کیوان گفته:
    مدت عضویت: 1216 روز

    بنام الله یکتا

    سلام استاد خووووبم ، حدیث هستم،بهتریننننن استاد زندگی من الهی تا جهان باشد به شادی در جهان باشید..الهی شکر بابت این فرصتی که شامل حالم شده تا بتونم توی این سایت نورانی باشم و به خدا نزدیکتر بشم…من چقد کیف کردم از صحبتای این سه تا عزیز البته قبلا هم گوش دادم بودم و خیلی احساساتی شدم همیشه کامنتاشون رو میخوندم بعضی مواقع خیلی سنگین بود کامنتا میخوندم و نصفه نیمه می‌فهمیدم ولی بس که حالمو خوب میکرد همیشه پیگیر کامنتاشون بودم خیلی وقت پیش چک کردم آقای خوشدل دوره هم جهت رو دارن چقد دوس داشتم ایشون و شکیبا و عادله عزیز کامنت بزارن مستفیذ بشیم..انشااله که هرجا هستن موفق و سالم و شاد باشن..

    استاد جان اون تغییر ضروری که میدونم کل زندگیمو از همه نظر دستخوش تغییر میکنه همون تغییر خودم هست همین کار کردن لیزری رو دوتا دوره ای که فعلا دارم ولی انگار تعلل میکنم و اونطور که باید رو خودم کار نمیکنم میدونم انقد باید جلسات رو گوش بدم که مثل خیلی از بچها که دقیقا میدونن کدوم دوره کدام جلسه راجب چی هست و اصلا دوره ها رو حفظ هستن اینطوری باید رو دوره هام کار کنم…باید ذهنمو خیلی بیشتر کنترل کنم باید بیشتر از اینا برای یادگیری و عمل به قانون تلاش کنم و وقت بزارم و مغرور نشم به اندک اطلاعاتی که کسب کردم و نصفه نیمه هم عمل میکنم…

    اگه زودتر شروع نکنم به تمرکز لیرزی و البته عمل کردن مطمئنا مسائل قبلی زندگیم تکرار میشه بدهی و بی پولی و کلی مسائل دیگه پیش میاد

    میخوام تصمیم بگیرم از اول شروع کنم و تمرکز بزارم رو دوره … فکرم همه جا هست باید ثابتش کنم تمرکز برام مثه کوه کندنه انگار…بس که ذهنم شلوغه گاهی…

    استاد اگه دوس داشتین یه جلسه دیگه برای دوره هم جهت برامون آماده کنین…بقول شکیبا شما پیامبر حال حاضرین ما رو بی نصیب نزارید‌‌..وای اگه با شما آشنا نشده بودم خدا میدونه الان چه تفکرات چه ذهنیت و چه زندگی داشتم..خدایا شکرت صدهزار مرتبه…

    از دست و زبان که برآید

    کز عهده شکرش بدر آید..

    بنده همان به که ز تقصیر خویش

    عذر به درگاه خدای آورد

    ورنه سزاوار خداوندیش

    کس نتواند که بجای آورد.

    خدا حفظتون کنه برامون…به امید دیدارتون ..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1603 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم!

    سپاس خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت ماست بسوی خوشبختی و سعادت دنیوی و اخروی….

    دلیل اینهمه ذوق و شوق به زندگی..و دور از افکارهای محدود کننده….که بهمون القا شده….

    از گذشته تا به الان….من به واضح توی صحبتهای دوستانم با تمام وجودم درکش کردم…

    چیزیکه همیشه توی وجودم بود ولی من با افکارم اون خوشیها رو از خودم گرفته بودم..

    اینروزا بی بهانه بدون کوچکترین مشکلی که قبلنا برای خودم بهانه میدونستمشون….پا روی ترسام میزارم و انگار بالی ساختم که با خداوند پر میکشم”و میرم به جاهای ناشناخته…!!!!!

    الان استادم درک میکنم…که من قبلنا بخاطر اون وجود باورهای گذشتگانم خیلی از تجربه های زندگی رو از خودم دور کرده بودم..

    امروز نرگس…توی تمام جنبه های زندگیش خیلی خیلی خیلی توی این مدت روی خودش کار کرد و از” غاری” که خودش برای خودش ساخته بود..و اون ساخته ها بخاطر ترسی که همیشه درونش داشت..و اون ترسها بخاطر باورهای اشتباه گذشتگانش بود..همه همه همه شکسته شد….

    خیلی خیلی توی این مدت واقعا عاشقانه دارم زندگی میکنم…با خودم….با نرگسی که هر روز ورژنش تعقییر میکنه!!!

    دقیقا صحبت دوستان عزیزم..بولدترین زندگی منم بوده‌..من اینقدر کاستیای داشتم…

    و استادم! به لطف خداوند..من یه مشکل شخصیتی داشتم ..هر بار بهترش میکردم بازم بر میگذشت..و باز اون عادت زشت رو انجام میدادم..

    با شروع این پروژه به لطف خدا…ازش هدایت خاستم یه چند روزیه خیلی بهتر شدم…و انجامش ندادم..

    این مشکل خیلی خیلی جزو پاشنهامه..ولی بخودم قول دادم که تعقییرش بدم و انجامش ندم…..

    دقیقا سوال شکیبا و عادله همه ماها توی همین شرایط بودییم..و لطف خدا الان این خوشبختیها هم شامل حالم شده…و من هر روز دارم “شیرینی این لحظه ها رو می چشم…

    دقیقا این تمرین ها شده جزو اساس زندگیم ..نه فقط بیزنسی بلکه شخصیتی…از اول پروژه چقدر توی تمام جنبه های زندگیم تاثیر گذار بوده..

    میدونم اگه تعقییر نکنم چک و لگد حهان خیلی زیاده ..تا جایی که دردشو در گذشته” روی گونهام حس میکنم…

    این تمرین!!و دیگر تمرینها..به من اموخت..باید جزو رفتارها و جزو عملکردهام بشه…و توی وجودم باشه….اگه بازگردم…خداوند و جهان هم باز میگردد..

    …..

    تمرین!!!

    قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالش‌برانگیزی” که به وضوح می‌دانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگی‌تان رخ می‌دهد، اما به دلیل سختی آن را عقب می‌اندازید، کدام است؟

    من اینروزا توی بیزنسم به لطف خداوند یسری الهامات اومد….

    و اقدامات انجام شد..دستکش زنانه من…بازم بسمت ورژنهای جدیدی کشونده شد..و باوراش خیلی خیلی قوی تر شد…

    و لوگوی کارم ساخته شد….

    طبق الهاماتی که با این تمرینها و دیگر تمرینات دوره های دیگه بکار بستم…

    از خداوند هدایت خاستم که بتونم اون تدوینی که برای و تصویربرداری و تدوین کارام بود…انجام بشه…

    و دیدم کارهای قبلیم پاسخگوی نیازم برای بهترینها نیست….

    و اومدم با الهام خداوند یه جوراب مارک خارجی از یه شخص دوستان نزدیکم خریدم..

    بهم الهام شد…دقیقا حرف علی خوشدل عزیز…

    که گفت نشانه های خداوند ..از راه رفتن یه مورچه یا از فلان صحبت….

    میشه برداشت کرد و اونو بکار برد..

    اینروزا تمام شاخکهامو تیز کردم بسمت هدایت ” خداوند و حتی گوشهایم و چشمانم..

    هدایتم کرد به اون لوگوی روی جوراب‌…‌و بهم گفت اینجور لوگوتو بساز خیلی راحت…

    و من با یه ابزار ساده که بازم از الهامات قبلم بود بی بهانه شروع کردم به ساختن…

    و اون از طرف خداوند تیک خورد…

    و قدم بعدی اومد..داستان سرایی برای دستکشم…

    و هدایت شدن به شخصی که ایشون سردبیر روزنامه نساجی ایران هست.ولی محل زندگی ایشون استانبول ترکیه هست..

    و همه این الهامات باعث شده ورژن ساخت دستکشهای نازنینم هر بار قوی و قوی تر بشه‌..

    استادم یه صحبت زیبا توی حین تدوینم از انشتین از دانشمندان خارجی دیگه برام نوشته میشد…الهامات خداوند بود تا من قدرت بگیرم و هر جا نیاز به بهترینها باشه “رو انجام بدم..

    و میبینم سایت شما مدام استاد شایسته عزیز با دقت این نوشتها رو بصورت خیلی ساده ولی بسیار عالی و تمییز مینویسند و شاخهای اضافی زده میشه..دقیقا هر بار کارهای منم بهتر و بهتر میشه..

    فقط نمیدونم میخاد در اینده چی بشه..ولی میدونم هر بار که کارام زیباتر و تمییز تر میشه..هر بار یه ورژن جدیدی دستکشهام میگیره…

    خیلی خوشحالم تو مسیر درستم و خیلی خیلی مهارتم عالی شده…

    .استادم طبق الهامی که اوایل بهم رسید..من عاشق کار کردن با نرم افزار در حیطه فریلنسری هستم..

    یه روز که واسه دستکشهام داشتم کارای تدوینشو انجام میدادم..بهم الهام رسید..که آینده همین دستکشها رو بصورت سیستمی ..طرحشو توی دنیا گسترش بدم…

    چیزیکه بازم میام انشالله.خداوند عمر با عزتم بده..بیام به اشتراک میزارم.که اونم چه الهاماتی از خداوند دریافت کردم…

    میخام بگم!!!استادم..دستکش من ساختش خیلی پیچیدگی داشت..

    الگوش ساعتها زمان برد…دو نوع دستکش هست..

    پوشش کامل و نیمه انگشتی….

    و اونم توی رنگها و پارچه های مختلف با الگوهای جدید و طبق سایز بندی دستها…

    و یچیز جالبی که داره .من بهش میگم پَک..یا همون جعبه!!!! که بصورت پارچه ایی هست طبق تکامل این جعبه با ورود دست باز و بسته میشه و در گوشه آن یه بندینک داره…

    خیلی ساده .و خیلی هوشمندانه طراحی و دوخت شد…

    و من قدم به قدم هیچی نمیدونستم با بازخورد از موارد گذشته و هدایت شدن توسط خداوند بجاهای زیبا با بهترین آبشنها،” ساخته شد!

    و من الان تو کار تصویر برداری هستم…فعلا طبق هدایت پیش میرم…با یه ایده اتکیت ساده روی یه جوراب همین چند روز پیش طی تکاملم …به لطف خودش بجاهای خیلی خوبی کشونده شد.

    و من بخودم تا به الان قول دادم…که تو این مسیر سعی کنم تداوم داشته باشم…

    میدونم و درک کردم تا زمانیکه من دست به اقدام و رفتن تو دل ترسهام اونم با هدایت الهی انجام ندم..

    در اینده نمیتونم به مسیرهای بهتری کشونده بشم..

    چون راز زندگی خوب و موفق شدن!!!..از انجام دادن و عملی کردن هدایتهام هست..

    و راز موفق نشدن..ماندن و حرص خوردن و عجله و کار ناجالب انجام دادن در این مسیر می باشد.

    و من سعی کردم هر اعمالی که باشه چه بیزنسی چه شخصیتی من انجامش بدم..فورا”اونم با قطعیت کامل….

    …..

    این تمرینات…دقیقا گویای همین روزهای من است…

    و مدام به خودم یاداوری میکنم..من نرگس باید همیشه تعقییرات در تمامی جنبه ها داشته باشم که زیر دنده های جهان له نشم…

    و قبل از اینکه جهان با چک بهم نشون بده من اگاهانه از خداوند هدایت بخام و اگاهانه بهترینهای خودمو توی تمامی موارد انجام بدم…

    .[همین الان اقدام جدید برای کار دستکشهام بهم الهام شد…] خدایا شکرت…

    در ادامه…

    من خیلی خوشحالم.‌که اینروزا همجوره کارهای دستکشم داره وارد ورژنهای جدید و عالی میشه..

    .و مدام از خداوند هدایت میخام…

    و مدام هدایت میشم..

    و مدام کارهام به نسبت همین چند دقیقه پیش بهتر و بهتر و بهتر میشه

    برای قدمهای بعدی…

    و هی پله ها داره گویای احوالاتی مثل خودش میشه..

    انشالله تا اخر پروژه میام از نتایجم در اینروزا و اقداماتی که پیش میرم رو با شما دوستانم به اشتراک میزارم..

    که بقول سید علی خوشدل که این پسر بسیار کولاک کرده..که اونم بقول خودش. در این فایل میگه!!!!

    کسیکه هدایت الله رو داره….نشانه ها رو دریافت کنه..و انجامشون بده..کارهاش به سادگی انجام میشه و زود به نقطه ثروتساز میرسه..

    انشالله …

    منم نرگس…این مسیر را با جون و دل پذیرا هستم و میدونم من تحت هدایت خداوندم می باشم..

    نرگسی که چیزی رو خلق کرد که هیچ چیزی ازش نمیدونست ولی اون هدایت شد..و امروز با نتیجه صحبت میکنه و میدونه باید تو مسیر استقامت داشته باشه..و مومنتومی مثبتشو هر بار بهتر و بهتر و بهتر کنه..

    ما در مسیر عشقیم …….‌هرگز کم نخواهیم،” آورددددددد

    ما برای گسترش خودمون اومدیم توی این جهان….هرگز ارام نمیگیرییم…

    موجیم مانند دریا…..هر روز بفکر آوردن مروارید ها به ساحلیم..

    و اینراه رو تا زنده اییم تا دنیا پا برجاست ادامه خواهیم داد…

    مانند موج دریا……ادامه خواهیم داد…

    مانند موج دریا……ادامه خواهیم داد…

    مانند موج دریا …ادانه خواهیم داد…‌

    روز گذشته صبحش..با دیدن آبشاری توی فایل سفر به دور امریکا….

    یادم از صحبت خداوند توی قرآن افتاد…

    که ابشارها بخاطر ترس از خداوند خودشون از اون پرتگاه های بلند ..انداختند پایین…

    دقیق نمیدونم کدوم ایه از قرآن هست…قبلنا این ایه رو خوندم!

    به این درک رسیدم..گفتم نرگس….اگه میخای نعمتهای خداوند ..رو بیشتر دریافت کنی..باید بیشتر تسلیم “خداوند باشی…

    باید بیشتر ازش هدایت بخای…

    مثل آبشارهای دنیا که پر از آب و نعمت و فراوانیها هستند…..و توی صخره های بزرگ خودشونو میندازن پایین…..بخاطر ترس از خداوند..که در قرآن همین کلمه نوشته شده…

    تو”نرگس!!!!! هم فقط از خداوند بترس و تسلیم در برابر هدایتهاش؟شو…

    و اونجا میبینی که چقدر پیشرفت کرده ایی…

    انشالله که بتونیم تو این مسیر هر لحظه بهترین خودمون..باشیم…و همیشه مانند ابشارها توی صخره های بلند…..تسلیم خداوند باشیم…

    و بگیم خدایا خودت بزرگی…

    ما خودمونو بخودت سپردیم..و بخاطر تو…هر کاری که در راستای تو باشه انجام میدییم…

    و در بیشتر مواقع..میبینی آبشارهایی که از دل کوه توی صخره ها پایین میان..طرفدارهای خیلی بزرگی داره…

    بیشتر افراد پولهای؟” گزافی میدن که این ابشارها رو از نزدیک ببینن….اینا درس و عبرتیه برای ماها!!!!

    تا یادمون باشه و انشالله یادمون بمونه!!!!

    که هر چقدر تسلیم خداوند باشیم به همون اندازه…بهترینها شامل حالمون میشه و مورد محبت اطرافیانمون و جهانمون قرار میگیرییم..

    مثل این سه عزیز..که آرزوی سلامتی براشون میکنم..اونا خودشونو شناختن و قدم برداشتن و ادامه دادن..

    و امروز بهترینها شامل حالشون شده….

    و حتی شما استاد عزیزم ..و استاد شایسته عزیز!!!!شما بسیار بینظیر هستین.!!!!.و از اینجا به قلب تسلیمتون بوسه ایی میکنم…از اینکه این مسیر رو بازم برامون بهبود دادین تا بهترین خودمون بشیم..

    منم هر روز برای کارای دستکشهام سعی کردم همین مدل رفتار رو توی تمام لحظاتم بیارم…

    تا بتونم اول…بخودم خدمت کنم و خوب زندگی کنم…..

    و هم برای گسترش؟جهانم….

    در ادامه….

    در پناه خداوند باشید..به امید قدمهای جدید شرایط جدید برای بال پرواز دیگه!!!!

    بسمت……بهترینها…..

    الحمدالله رب العالمین…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مجتبی زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1149 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام صبح بخیر خدمت استاد نازنینم و خانم شایسته

    و تمامی دوستان

    استاد من مربی جودو هستم چند هفته دنبال یه اسم آموزش در خاک هستم و من یکم گشتم و چیزایی که خواندم اسمی از اون نیست هنوز پیدا نکردم چون جودو به ژاپنیست و امروز تصمیم گرفتم زنگ بزنم از یکی از مربی های بپرسم

    اینم بالاخره می‌تونه کمکم کنه تو مربیگری که حرفه ای تر بشم که ربطی به ثروت داره تو زندگیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    سمیه حسینی گفته:
    مدت عضویت: 924 روز

    سلام به همه عزیزان

    سلام به استاد توانای زندگیم

    هرزمان این گفتگو رو گوش میکنم منم باعادله جان گریه میکنم و کاملا درکش میکنم استاد به چه اندازه زندگیمو تغییر داده

    عادله شکیبا علی آقا کاش بازم پررنگ تو سایت بودید امیدوارم هرسه تون هر جا هستین بیشتر و بیشتر موفق باشین

    خوشبحالتون که از سن کم این مسیرو شروع کردید

    باید حرکت کنیم باید حرکت کنیم باید هرروز تصمیم بگیریم منم خیلی تصمیمات گرفتم وعملیشون کردم ولی هنوزم جای کار دارم

    منم درآمدم 3برابر شده و هنوز باورم قوی نشده که می‌تونه ازاینم خیلی خیلی بیشتر بشه پس یکی از تصمیمات باید کارکردن روی باور فراوانی باشه

    بعضی روزا یادم میره دنبال هدایت الهی باشم وحواسم بهش باشه

    چقدر وجه مشترک میبینم بین بچه های سایت یکیش سلامتیه من یکساله هیچ نوع مریضی نگرفتم و سالم سالمم

    یکی دیگه تغییر خودبخودی همسرمان هست همسر من بعد 15سال خودش بدون اینکه من تلاشی بکنم سیگاروگذاشت کنار ومن هرروز از این بابت خداروشکر میکنم

    تمام اینا نشون میده هرچیزی که از ته دل بخوای شدنیه فقط کافیه ایمان بیاریم واعتماد کنیم

    واقعا این مسیر انتهایی برای خوشبختی نداره

    الان که اوضاع سخت نشده بگردیم دنبال موفق‌تر شدن

    اگه هرروز دنبال تغییر باشیم پاداش جهان بینهایته

    استاد الان که فکر میکنم اگه من دستاوردهای شما رو داشتم تا آخر عمر تو پرادایس زندگی می‌کردم ولذت می‌بردم ولی شما بازهم دنبال تغییر هستین ومن به شما افتخار میکنم که استادی برازندتون هست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    معصومه عابد گفته:
    مدت عضویت: 1113 روز

    سلام استاد جونم حالتون خوبهههه؟؟؟

    بچه ها چطوریننن

    بزنین بریم

    خب

    استاد وقتی این نکته رو گفتین که تضاد ها چقدر میتونن باعث پیشرفت بشن من یاد یه مسئله ی جالب افتادم توی شهر ما از نقاط مختلف شهر تکواندو کارایی هستن که دارن خوب کار میکنن و نتیجه میگیرن اما یه قسمت شهر که از قضا قسمتی هست که خیلی با امکانات نیست و شاید خیلی توی تمرینات تضاد وجود داشته باشه اما دقیقا طبق آماری که فدراسیون داد بالای هشتاد درصد قهرمانا از این قسمت شهرن این نشون میده که تضاد ها چقدر میتونن الهام بخش باشن

    یا یه اتفاقی اخیرا برام افتاد که من خیلی خیلی واکنش بدی نسبت بهش نشون دادم استادی که داشتم به عنوان میهمان سرکلاسش تمرین می‌کردم و خیلی هم استاد خوبیه به من گفت دیگه نیا اگر میخوای بازم بیای سرکلاس من باید تغییر استاد بدی خب این تضاد بزرگی برای من بود چون اون شرایط برای من عالی بود که هم سرکلاس استاد قبلیم برم هم میهمان برم سرکلاس یه استاد خوب خیلی هم راضی بودم چند بار هم نشانه اومده بود برای تغییر استاد اما من اهمیت نمی‌دادم چون از اون شرایط خیلی راضی بودم و نمی‌خواستم تغییر استاد بدم خیلی نسبت به استاد قبلیم وابسته بودم و از طرفی هم یه ترسی داشتم که آقا نکنه من استادمو تغییر بدم بگن وای این چقدر بی وفاست و از این حرفا بعد به آگاهی های این پروژه فکر کردم این که چقدر شما روی بهبود و تغییر تاکید داشتین بعد به خودم گفتم واقعا چرا باید صلاح خودمو گره بزنم به حرف مردم هرچی میخوان بگن من که می‌دونم چقدر شرایطم دیگه با استاد قبلیم جور نیست چرا باید برام مهم باشه من تصمیمو میگیرم و خب تصمیم سختی بود چون واقعا عاشق استاد قبلیم بودم اما در نهایت احترام از ایشون جدا شدم و استادمو تغییر دادم

    استاد ما واقعا باید همیشه رو به رشد باشیم واقعا یه نمونه شو که این کارو نکردم برام خیلی عبرت انگیزه توی یه امتحان حسابان من نمره نسبتا خوبی گرفتم برای امتحان بعدیش دیگه اونقدرا خوب نخوندم و فکرکردم خوبه دیگه همون نمره خوب کافیه و دیگه حتی نخواستم نمره مو بهتر کنم و امتحانمو افتضاح دادم ولی همین قضیه باعث شد برای امتحان بعدی بخونم و عالی بشم و یه چیز خوب یاد بگیرم که همیشه باید شرایطو بهتر کرد وگرنه بدتر میشه

    بعد اینکه شما آخر فایل گفتین به مباحثی فکر کنید که باید بهترش کنید

    من باید شیوه درس خوندنمو بهتر کنم

    من باید سعی کنم دستم تو جیب خودم باشه مثل شکیبا

    من باید روابطمو با خانواده صمیمی تر کنم

    من باید شیوه تمریناتمو بهتر کنم

    فعلا از این موارد می‌خوام یکیشونو جدی کار کنم

    دستتون درد نکنه خدافظ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: