تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲ - صفحه 26


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

597 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صمد گفته:
    مدت عضویت: 788 روز

    به نام خالق یکتا

    سلام خدمت استاد عزیز و تمام هم فرکانسیهای با ارژش

    من توی تمام دوران زندگیم همیشه یک آدم ماجراجویی بودم توی هر مسیری میرفتم دوست داشتم تا آخرش برم اصلا انسان صبوری نبودم اگه یه راهی صعب العبور بود میرفتم اگه پرتگاه بود میرفتم اگه بن بست بود میرفتم و همیشه از هیجان خوشم میومد . ولی هیجان تا جایی خوبه که آدم نه به خودش صدمه بزنه نه به دیگران .من اگه یک جایی یک اتفاق بدی یه گرفتاری یه مشکلی برام پیش میومد عواقبش اول به خودم می‌رسید بعد خانواده ام را هم درگیر میکرد . خدا را شکر از وقتی افتادم توی این مسیر و با خرید دوره های آموزشی و کار کردن روی خودم تمام اون اتفاقاتی که من را به چالش های جدی میکشوند یک به صد شده توی زندگیم ، ولی هنوز آدم صبوری نشدم و نتونستم اون آرامش درونی را به طور کامل پیدا کنم . از خداوند میخواهم که منو به این خواسته ام برسونه .

    احساس میکنم کلید ورود تمام نعمت های خداوند به زندگیم همین آرامشه است که هنوز به طور کامل بهش نزسیدم .و از خداوند خواهانم که به تمام آدم های خوبی که توی این مسیر الهی با من هم مسیر هستند آرامش عطا کند ، چون وقتی آرامش داشته باشی حالت خوبه و حال خوب مساوی با تمام اتفاق های خوب .

    اگه کسی توی این مسیر باشه و هنوز هیچ اتفاق خواصی براش نیافتاده قطعا در زندگیش آرامش نداره .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    مصطفی شاه محمدی گفته:
    مدت عضویت: 1449 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    استاد عزیز و بزرگوار ، خانم شایسته گرامی و دوستان ارزشمندم در این سایت الهی و خانواده صمیمی عباسمنش خانم فرهادی عزیزو نازنین و آقا ابراهیم نازنین ، سلام

    خداقوت

    امروز یک روز خیلی خوبی بود برام پر از اتفاقات قشنگ و عالی .

    بعد از دیدن و خوندن یک پیام ارزشمند و عالی در ایمیلم از گروه تحقیقاتی عباسمنش ، و دیدن اتفاقات خوب دیگه امروز صبح هر لحظه و بیشتر از قبل منتظر اتفاقات خوب و عالی و بهتر بیشتر بودم و هستم

    صبح بعد از نوشتن دفترم و گفت و گو با خداوند بخشنده مهربان و بعد از خوندن سوره حمد ، اخلاص ، فلق و ناس از خداوند هدایت خواستم و دوباره رفتم سراغ قرآن .

    این دفعه دوم بود که سوره توبه میاد برام .

    و اون قسمت که مدت چهار ماهه داده شده برام بلد مبشه .

    دفعه پیش دوهفته پیش که رفتم شمال و تو شهر زیبای رشت دنبال تحقیق برای ایده ای که داشتم رفتم و بررسی کردم و به نشانه های خوبی رسیدم .

    وقتی از خداوند و قرآن هدایت خواستم ، سوره توبه و همان مدت چهارماهه برام بلد شد .

    و هنور درکی درستی از این هدایت ندارم و واقعا نمیدانم یعنی چی ?

    و باز از خداوند هدایت واضح و شفاف و روشن تر خواستم که بهم بگه ،من نا آگاهم ، من نمیدونم

    و امروز حدود ساعت 4/5 به بعد عصر که یک تماسی داشتم که قلب من رو نورانی و روشن کرد ، خانم فرهادی بزرگوار و نازنین از گروه تحقیقاتی عباسمنش تماس گرفتن که حکم این تماس برای من مثل برنده شدن یک جایزه بسیار بزرگ و خیلی ارزشمند رو داشت و من سرشار از انرژی مثبت شدم .

    و جالبه وقتی که همسرم از باشگاه اومد و من اصلا یادم نبود که تماس خانم فرهادی وایمیل خانم شایسته نازنین و بزرگوار رو از گروه تحقیقاتی عباسمنش بگم ، گفت دیشب خواب دیدم ، صبح یادم رفت بهت بگم ، پرسیدم خوابت چی بود ?

    گفت خواب استاد عباسمنش و گروهش و دکتر باقری رو دیدم . الله اکبر

    خواب دیدم استاد و گروهش دارند در ساخت و ساز یه زمینی و یه مکانی به ما کمک میکنن و مارو همراهی میکنند .

    و او مکان و زمین در حال ساخت و سازبود و همه مشغول ساخت و سارز و پر بود از بیل و گلند و غیره برای ساخت و ساز

    الله اکبر

    خدابا شکرت

    نمیدونم چی باید بگم و چی بنویسم

    خدایا شکرت که هر آنچه دارم از آن توست و توست تو به من داده شده است .

    خدایا من تسلیمم

    خدایا من آماده هستم

    خدایا من قلبمو باز میکنم

    خدایا من اجازه میدهم

    خدایا تنها تورا مبپرستم و تنها از تو کمک و یاری میجویم

    خدایا منو هدایت کن به راه راست ، به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    سمیه زمانی گفته:
    مدت عضویت: 2511 روز

    بنام خداوند قادر، خداوند رزاق، خداوند وهاب و خداوند هدایتگر

    خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

    خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه

    سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای مشتاق تغییر. امیدوارم حال دلتون عالی باشه.

    خدای مهربونم شکرت برای یه روز دیگه یه فرصت جدید برای دریافت نعمتها و فراوانی و فضل تو…

    شکرت برای هرآنچه امروز و الان در زندگیم دارم که همش از لطف و کرم توست.

    شکرت برای تک تک هدایتها و نشانه هایی که این روزها برام می فرستی. از حبه ی نوری که رفیق عزیزم برام می فرسته تا هدایتی که تو قلبم حس می کنم وقتی ظهر داشتم برمی گشتم شرکت و با اینکه ذهنم خیلی بلند داره میگه نه بابا توهم زدی این هدایت نیست، ولی من می پیچم به سمتی که می گی و با کمال تعجب (البته برای ذهن نجواگرم) می بینم که جای پارک اونم نه یکی که دوتا خیلی نزدیک ورودی شرکت هست. در حالیکه تایمی هست که همه از ناهار برگشتن آلردی و منطقیش اینه که اون قسمت هیچ جایی نباشه…

    شکرت که دارم تمرین می کنم تسلیم بودن رو… دارم درخواست می دم که

    مرا بیاموز چگونه به الهامات آرام تو بیشتر گوش دهم

    ذهن مرا تربیت کن تا نشانه های تو را دریابد

    چشمانم را بگشا تا دست هدایتگر تو را در هر گام ببینم

    مرا سرشار از اعتمادی تزلزل ناپذیر به خودت ساز بگونه ای که هیچ طوفانی نتواند تکانم دهد، هیچ هراسی نتواند جایش را بگیرد

    خدای مهربونم شکرت برای بارش های پر از رحمت و نعمتت که ویدیوهاش بهم می رسه…

    شکرت برای دوستان بهشتی و خانواده ی بهشتی که دارم.

    شکرت برای همسرم و دوتا تمرکز بر زیبایی که بهمون دادی…

    شکرت برای قربون صدقه رفتنای تینا برای لی لی

    شکرت برای خدایا شکرت گفتن لی لی که دلمون رو برد…

    شکرت برای خانواده‌ی والیبالیمون…

    خداجونم این لیست رو تا شب می تونم ادامه بدم و چقدر شیرینه این حس خوب سپاسگزاری… عاششششقتم من خدای مهربونم…

    چقدر ذوق و شوق عادله جان دوست داشتنی و قابل درک بود. چقدر این سه عزیز قشنگ صحبت کردن و چقدر خوب کار کردن و نتیجه گرفتم. اتفاقا چند روز پیش بود که بازم تاپ کامنت فایل تغییر رو چک می کردم و می گفتم خبری از سید علی خوشدل نیست. امیدوارم حسابی بالا بالاها رفته باشه و هنوز در همین مسیر زیبا با عادله جان مشغول باشن به زندگی. امیدوارم شکیبا جان هم هرجا هست شاد و موفق باشه.

    خیلی مهمه که بقول استاد اینا رو فقط بعنوان حرفای خوشگل نشنویم… یاد بگیریم، الگو بگیریم که می شه. برای منم میشه.

    من یه چیزی که مدتها بود تو ذهنم بود و اذیتم می کرد قدم برداشتن و اقدام عملی کردن برای دو خواسته ی مهمم بود که به لطف خدا تو این یکی دوماه گذشته انجام دادم و قدم اول رو برداشتم. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که خودش چیدمان وقایع رو به بهترین شکل ممکن انجام می ده و الان یا اعتماد و عشق منتظر معجزاتش هستم. البته که از همون لحظه ی شروع معجزات استارت خوردن… الان وقت وقت نشون دادن ایمانه. وقت اینه که با اعتماد صد درصدی به مسیرم ادامه بدم و دست در دستش، در آغوشش مطمئن از حمایتش برم جلو… خداجونم فقط و فقط از تو یاری می خوام.

    مورد دیگه هم که چندماهی هست ذهنم رو درگیر کرده تمرین آگهی بازرگانی هست که هی بخودم می گفتم چرا اقدام نمی کنی، چرا پشت گوش می ندازی…و دیشب بلاخره شروع کردم به نوشتن و بزودی زود خبرش رو میام می گم. از خدا می خوام در بهترین زمان و مکان انجامش بدم.

    اِنِ الحُکمُ الّا لله، علیه توکلت و علیه فلیتوکل المتوکلون

    خداجونم سپاس برای یه فرصت دیگه برای نوشتن و سپاسگزاری از تو🩵

    استاد عزیزم و استاد شایسته ی نازنین بی نهایت سپاسگزارم برای این گام و این پروژه🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 108 رای:
  4. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1891 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    23 مهر ماه که پروژه تغییر را در آغوش بگیر لانچ شد نمی‌دونستم که خدا انقدرررررر خوشگل جواب میده

    29 شهریور 1404 از خدا خواستم که هدایتم کنه تا بفهمم چرا در بعضی ابعاد زندگی کار سخت پیش میره

    گفت برو کشف قوانین رو شروع کن ، بسم الله گفتم و شروع کردم

    جلسات سوم چهارم گفت برو سراغ احساس لیاقت ، بسم الله گفتم و شروع کردم

    بعدش به پروژه عالی تغییر را در آغوش بگیر هدایت شدم

    بعد گفت برو عزت نفس و تمرین پیام بازرگانی رو انجام بده ، بسم الله گفتم و شروع کردم

    بهم گفت برو فایل هایی که بهت یاد میده سپاسگزار تر باشی و گوش کن ‌و انجام بده ، بسم الله گفتم و شروع کردم

    بهم گفت برو فایل هایی که در مورد هدایت هست رو گوش بده و عمل کن چشم گفتم ، بسم الله گفتم و شروع کردم

    و امروز :

    با کامنت آقای خاص در گام 12 پروژه هدایت شدم به فایلای توحید عملی و میدونید بهم چی گفت :

    گفت : توحید همه چیزه

    بابد این پازل رو توی شخصیتت بسازی :

    احساس لیاقت + عزت نفس + شخصیت سپاسگزار فروتن + اعتماد به جریان هدایت که عالم الغیب و مالک آسمان ها و زمین است

    و دارم بیشتر و بیشتر احساس می‌کنم که زندگی خییییییلی ساده تر از اون چیزیه‌که تجربه کردم

    زندگی خیییییلی لذت بخش تر از اون چیزیه که تصورش میکنم

    و تمام

    با عشق ، ادامه دارد…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 96 رای:
    • -
      مرضیه گفته:
      مدت عضویت: 2693 روز

      به نام خدای وهاب، رزاق و هدایتگر

      اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ

      سلام به زهرای عزیزم

      با اینکه هنوز برام خیلی عجیبه راه هایی که خدا برای هدایت هر شخصی استفاده میکنه، ولی از طرفی از این قادر وهاب و بخشنده انتظاری جز در این حد هدایتگر بودنشو ندارم.

      زهرا جان کامنتت بولت لیستی بود از هر آنچه از هدایت های خدا توی این چن روز اخیرم. یه چکیده و خلاصه ای از هر آنچه که توی دو هفته اخیر جریانی از هدایت هاش، منو باهاشون روبرو کرد. حتی اون اول کامنتت “ به نام نور آسمان ها و زمین”.

      میدونی من چن شبه با همین نیم خط دارم چه عشق و حالی میکنم.

      مرسی از کامنت عالی و بهم پیوستت. مرسی که از گام به گام هدایت خدا نوشتی اونم اینقدر ساده و شفاف و چکیده.

      خدا چن روزه داره بهم به عناوین مختلف میگه توحید و درست کن همه چی خود به خود درست میشه، امروز هم با کامنت شما به این شکل.

      قلبت پر از نور خدا،همون خدای نور علی نور.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
      • -
        زهرا داودآبادي گفته:
        مدت عضویت: 1891 روز

        مرضیه قشنگم سلام به روی ماهت

        چقدرررر خوشحال شدم کامنت زیبات رو دیدم

        سپاسگزارم که به ندای قلبت گوش دادی و برام کامنت گذاشتی

        سپاسگزار تنها نیروی جهان هستی هستم که کامنتم که هدایت خودش بوده و هست چراغ راه هممون شده

        و نشانه ای برای گام بعدی در مسیر سر سبز زندگیت عزیز دلم

        خدا رو بی نهایت سپاسگزارم که با مالک آسمان ها و زمین عشق باری میکنی و در صراط المستقیم هستی

        از خدای وهابم طلب میکنم که به هممون توان و ایمان مضاعف بده تا در این مسیر تا به ابد استقامت کنیم

        عاشقتم

        و روی زیباتر از ماهت رو میبوسم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      محمد امین ایلونی کشکولی گفته:
      مدت عضویت: 413 روز

      سلام به زهرای عزیز و گرامی

      خیلی خوشحالم که اینقدر زیبا هدایت رو درک میکنی و عملیش میکنی!

      والا مثل اینکه از عملی هم میگزره و عملیات هدایت رو تحت نظر گرفتی!

      واقعا این روند و این کامنت های بی نظیرت در همه جا گویای ادامه دادنت هست ، گویای اینکه چقدر خوب میتونی روند رو درک کنی و ازش لذت ببری!

      واقعا خدا جونم هم قشنگ میچینه – وقتی تعهدت رو نشون میدی خداوند حمایت کامل رو بهت هدیه میده

      مرسی از روند دل پذیرت انشالله که همیشه تاپ بمونی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        زهرا داودآبادي گفته:
        مدت عضویت: 1891 روز

        محمد امین پر انرژی سلام

        چقدر خوشحالم که کامنت های زیبا و الهی ت رو میبینم

        پسر تو به طرز زیبایی داری ذهنت رو طوری تربیت میکنی که شکارچی زیبایی ها و نکات مثبت باشه و این توانمندی رویایی و فوق العاده ای هست

        سپاسگزارم که برام کامنت های زیبا مینویسی

        از خدای وهاب و رزاقم طلب میکنم که زندگی هممون رو هر لحظه به نور برکت و ایمان روشن و روشن تر کنه

        در پناه فرمانروای آسمان ها و زمین باشی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    حمید معدندار گفته:
    مدت عضویت: 1279 روز

    به نام الله مهربان

    سلام به استاد نازنین ، خانم شایسته عزیز

    و همه دوستان بی‌نظیرم

    وقتی این فایل رو دانلود کردم همین که اومدم گوش بدم یهو دیدم اسم عادله عزیز و سید علی خوشدل اومد و خیلی خوشحال شدم اونجایی که کامنت‌های این عزیزان رو قبلاً خوندم و از بچه‌های فوق العاده و بی‌نظیر این سایت هستند و چقدر عالی تونستند قدم بردارن حرکت کنند با شجاعت پیش برن مهاجرت کنند و زندگی خودشون را خلق کنند و تمام داستان زندگیشون رو تو کامنت‌هاشون قبلاً خوندم و خیلی خوشحال شدم که صداشون رو برای اولین بار شنیدم

    چه فایل فوق العاده‌ای واقعاً لذت بردم

    به نظر من ، از اون روزی که این پروژه بی‌نظیر تغییر رو در آغوش بگیر اومده روی سایت منم شروع کردم به دیدن شنیدن و نوشتن در موردشون و اعتراف می‌کنم دو تا از قسمت‌ها خیلی تاثیرگذار بود علاوه بر اینکه اشکم رو درآورد خیلی ذهنم رو درگیر کرد که بیشتر تفکر کنم بیشتر تعمق کنم

    یکیش همون فایلی بود که روزای عزیز داستان زندگی خودش رو تعریف کرد که تو لندن اتفاق افتاده بود و چقدر الهام بخش بود صحبت‌های ایشون خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم تا منو به فکر فرو برد که آدم توحید و شناختن خدای خودش ، اعتماد به خداوند و شناخت توانایی‌های خودش می‌تونه چقدر تغییر کند و چقدر زندگیش رو زیبا خلق کنه همونجوری که خودش دوست داره و می‌خواد مثل روزای عزیز که تو اون شرایط تک و تنها توی کشور غریب هرچی که خواست رو خلق کرد و واقعاً ایشون رو تحسین می‌کنم

    و دومین قسمتی که خیلی تاثیرگذار بود همین قسمته که داستان سید علی عزیز ، عادله عزیز و شکیبا جان چقدر زیبا توضیح دادند

    اول از سید علی عزیز شروع می‌کنم که چقدر الهام بخش بود برای من ، اونجا که گفتن سال 97 با فایل چگونه درآمد خود را 3 برابر کنیم آشنا شدند و تعهد دادند و امضا کردند

    و بعد از دو سال و نیم به طور جدی رو خودشون کار کردند و دیدن الگوها و بدیهی کردن تونسته بودند درآمدشون را از 500 هزار تومان برسونن به 100 میلیون تومان و این یعنی 200 برابر رشد اونم از کاری که عاشقشی و لذت می‌بری ازش البته تو کامنت ایشون هم خوندن که ایشون قبلاً پدرشون قاری قرآن بوده و خودشونم قاری بودند ولی معانی قرآن را نمی‌فهمیدند و بعد که آشنا شدند مسیر زندگیشون کلاً تغییر پیدا کرد آفرین به سید علی عزیز تحسینشون می‌کنم خیلی عالی توضیح دادن ، بسیار زیبا صحبت می‌کنند صدای خیلی گرمی دارند و البته تاثیرگذار ن اولین بار بود صدای ایشون رو می‌شنیدم و واقعاً لذت بردم که یک جوان 28 ساله تونسته مهاجرت کنم بره دنیا رو بگرده عشقش رو پیدا کنه و همه اینا رو از وقتی که قانون رو شناخته تونسته خلق کنه ، تبریک می‌گم بهشون

    اما خانم عادلی عزیز ، صحبت‌هاشون تو اول فایل حسابی منو تحت تاثیر قرار داد و اشکم در اومد ، من حدود سه سالی که توی سایت هستم کامنت‌های ایشون رو بارها مطالعه کردم لذت بردم و تحسینتون کردم

    ایشونم خیلی انسان تاثیرگذاری هستند مخصوصاً اول این فایل که با احساس خیلی خوب داشتن سپاسگزاری می‌کردن هم از استاد عزیز و هم از خداوند خیلی لذت بردم که با اون شرایط خیلی سختی که تعریف کردن تونسته بودن نتایج خیلی خوبی رو رقم بزنن عادله عزیز رو تحسین می‌کنم و تبریک می‌گم بهشون بابت نتایج خوب و شجاعتی که داشتند و تونستند قدم بردارند مهاجرت کنند و زندگی خودشون رو اونطور که دوست دارند خلق کنند آفرین به ایشون

    آفرین به ایشون بابت اشعار مولانا زیبایی که توی زیبای مولانا رو که تو سایت میزارن اتفاقاً کامنت ایشون رو هم خوندم خیلی لذت بردم ، توی صحبتاشونم گفتن که با اون شرایط روحی که داشتن تونستن ، با شجاعت قدم بردارند مهاجرت کنند و زندگی خودشون رو خلق کنند آفرین به شکیبا عزیز تحسینشون می‌کنم و تبریک می‌گم بهشون

    اون قسمتی که سید علی عزیز در مورد چند برابر شدن درآمدش تو دو سال و نیم و نحوه تفکرش و باورهاش نسبت به اینکه از محدودیت‌ها باید ثروت ساخت رو چند بار طی یک ساعت گذشته گوش دادم و دوباره زدم اول دوباره گوش دادم دوباره زدم عقب دوباره گوش دادم فهمیدم که این مسیر مسیریه که اگر واقعاً عمل کنی ناامید نشی و استمرار داشته باشی و فارغ از اینکه نتایج قراره بیاد ادامه بدی قطعاً تو این مسیر درست به هرچی که آدم بخواد می‌تونه برسه مثالشم امیر سید علی عزیز خودمون که با این نوع تفکر و با ادامه دادن تونسته تو دو سال و نیم تونسته به اون نتایج برسه البته که الان 4 سال از این مصاحبه گذشته و قطعاً شرایط مالی ، روابط عاطفی و بقیه حوزه‌ها چندین برابر بهتر شده و رشد کرده که از این بابت به ایشون تبریک می‌گم تحسینشون می‌کنم که الگوی فوق‌العاده‌ای هستند

    هر چقدر که نتایج این دوستان رو می‌بینم ، این الگوها رو یواش یواش اون سیمان های ذهنم می‌ریزه و آرام آرام باورپذیرتر میشه که میشه زندگی رو همونطور که آدم دوست داره خلق کنم چون افرادی هستند که تونستن پس شدنیه و چی از این بهتر ، خدا را سپاسگزارم بابت این الگوها و این دوستان عزیزی که تو سایت از نتایجشون مینویسن

    و بازم سپاسگزارم از خانم شایسته نازنین بابت تهیه این پروژه فوق العاده و گذاشتنش رو سایت

    خدایا خودت هدایتمون کن به مسیر درست که پر از شادی خوشبختی سلامتی ثروت نعمت و حال خوب باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 49 رای:
  6. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1289 روز

    1. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن می‌ترسید یا تعلل می‌کنید، چیست؟

    اینکه بداهه و از ذهنم انگلیسی رو صحبت کنم. بدون آماده کردن متن و تصحیح کردن های مدام و وابستگی زیاد به هوش مصنوعی

    و البته توی گروههای حضوری و آنلاینه گروهی ، شرکت و مشارکت کردن

    2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیش‌بینی می‌کنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش می‌آید)؟

    خب وقتی هدفم این هستش که زبان رو کاربردی و واقعی استفاده کنم. و بتونمم ازین علاقه م کسب درآمد کنم. بایستی بتونم تو جمع یا پیش کسی ) حالا بگو مصاحبه برای موسسه یا شرکتی یا آموزشگاهی یا … ( بتونم از ذهنم و بداهه صحبت کنم خب.

    3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن می‌گیرید؟»

    خداروشکر تقریبا شروعش کردم برای همین درک و فهمش برام اومده و بهتر درکش میکنم.

    تمرینای با آرزو رو دارم از ذهن میگم و باید قدم بعدی تمرینهای با مریم که سطح بالاتری داره رو هم حتما از ذهن و سیستم فکریم بگم.

    خداروشکر برای این هدایت و هدایت های های بعدی

    خدایا عاشقتم و حس میکنم عاشقمی

    عشق دوطرفه رو عشقه

    یعنی توی تایم ویذایش کامنتم هدایته اومد اونم چه هداااایتی

    هدایت بعدی:

    خروج از دایره امن زندگی

    مثل ابوموسی نباشیم

    https://abasmanesh.com/fa/do-not-be-like-abomosa/#arg-downloads-wrapper

    خداجونم خیلی مرسی مرسی

    خدارو شکر برای این هدایت و هدایت های بعدی ( استیکر قلب )

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  7. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2037 روز

    بنام خدای مهربونی که وقتی ببینه واقعاً می‌خوای عوض شی، راه‌ها رو برات باز می‌کنه…

    سلام به شما استادعزیزوگرانقدرم

    سلام به هرکسی که خسته شده از گذشته‌اش،

    از واکنش‌های تکراری،

    از زندگی‌ای که می‌دونه می‌تونه بهتر از این باشه.

    من امروز اومدم درباره‌ی یه چیز صادقانه بگم…

    درباره‌ی تغییر کردنم.

    نه یه تغییر کوچیک،

    یه تغییر اساسی… از ریشه… از اونایی که آدم رو عوض می‌کنه،

    نفسش، نگاهش، آرامشش، حتی عشقش رو.

    من تو خانواده‌ای بزرگ شدم که همه‌چیزش زیادی بود…

    زیادی احساساتی،

    زیادی وابسته به نظر مردم،

    زیادی دلسوزبرای آدمایی که اصلاً به درد هیچ‌کس نمی‌خوردن،

    زیادی اهل گریه، کنایه، دعوا، آشوب…

    یعنی اگه یه غریبه ته شهر می‌مُرد،

    طوری رفتار می‌کردن که انگار عزیزترین آدمشون از دنیا رفته!

    همه‌چیز سریع بزرگ می‌شد…

    یه حرف کوچیک = دعوای بزرگ

    یه اتفاق ساده = واکنش وحشتناک

    هیچ‌کس بلد نبود اول خودش رو آرام کنه.

    هیچ‌کس بلد نبود برای خودش ارزش قائل باشه.

    و خب…

    منم از همون فضا اومدم.

    طبیعتاً همون شکلی شدم.

    همون مدل حرف زدن، ناراحت شدن، کنایه زدن، حساس شدن…

    همون آدمی که با کوچک‌ترین حرف می‌ریخت به‌هم.

    تا وقتی که ازدواج کردم…

    ازدواج برام شد یه آینه‌ی خیلی راستگو…

    کوچک‌ترین رفتار همسرم منو از کوره درمی‌برد.

    یک نگاه سرد، یک سکوت کوتاه…

    کافـی بود تا من بشم یه توپ آتیش.

    خونه‌مون پر از بحث‌های الکی می‌شد.

    واقعاً به‌هم ریخته بودم.

    خودم هم خسته شده بودم از این همه لرزش، این همه حساسیت، این همه واکنش.

    یه روز وسط دعوا

    نشستم رو تخت

    و فقط… گریه کردم.

    نه از دست همسرم—

    از دست خودم.

    از اینکه هیچ کنترلی روی خودم نداشتم.

    از اینکه یه برگ خشک شده بودم که با هر بادی می‌لرزه.

    اونجا بود که فهمیدم دیگه نمی‌خوام این آدم باشم.

    و خدا… قشنگ‌ترین هدایتش رو شروع کرد

    از همون روزا، یه روشنایی آروم وارد زندگیم شد.

    یهو مسیرم خورد سمت قانون‌های جهان هستی،

    سمت حرف‌های استادتوحیدیم،سمت حرفایی مثل عادله‌ی عزیز،

    سمت فهمیدن اینکه:

    «اگه خودت تغییر نکنی، جهان مجبورت می‌کنه.»

    و من از اون روز تصمیم گرفتم:

    قبل از اینکه زندگی منو بزنه زمین،خودم بلند شم.

    و شروع کردم به ساختنِ خودم… آروم‌آروم، اما واقعی…

    و حالا…؟

    من اون آدم قبلی نیستم.

    اصلاً نیستم!

    • دیگه واسه هرکی،،،هررررکی باشه دل نمی‌سوزونم.

    • دیگه رفتاری نمی‌کنم که کسی برام دل بسوزونه.

    • دیگه روزم رو گره نمی‌زنم به حال و هوای کسی.

    • از آدمی که هر روز گلایه می‌کرد، رسیدم به آدمی که شاید ماهی یکی‌دو بار ناراحت شه،

    اونم همون لحظه ازش می‌گذرم.

    • مرگِ این و اون دیگه منو نمی‌لرزونه؛

    نه از بی‌احساسی، از فهمیدنِ اینکه خدا مراقب همه‌ست.

    • آرامشم یه چیزی شده که فقط کافیه چشم‌هامو ببندم… می‌ریزه روم.

    • خونه‌مون بوی عشق گرفته…

    حتی وقتی دستشویی رو می‌شورم با عشق می‌شورم

    این یکی رو از مریم جان یاد گرفتم.

    و قشنگ‌تر از همه…

    چند ماهه رابطه‌مون یه جور دیگه شده:

    آروم‌تر، عمیق‌تر،

    شبیهِ عشق واقعی…

    نه عشقِ وابستگی.

    و مهم‌تر از همه…

    هر روز خودمو مجبور می‌کنم یک ذره بهتر بشم.

    یک تغییر کوچیک.

    یک قدم.

    چون فهمیدم توقف = سقوطه

    و رشد = نجاته

    من انتخاب کردم رشد کنم.

    انتخاب کردم آرام باشم.

    انتخاب کردم زنی بشم که سال‌ها تو وجودم پنهان شده بود.

    و بالاخره…

    نجاتش دادم

    الان می‌دونم که همیشه قبل از طلوع، تاریکی هست.

    همیشه قبل از آرامش، یک لرزش هست.

    و همیشه قبل از تغییر… یه «بسه دیگه!» از اعماق دل آدم بلند میشه.

    من اون «بسه دیگه» رو شنیدم.

    بلند شدم.

    عوض شدم.

    بهتر شدم.

    و هر روز دارم یک قدم نزدیک‌تر می‌شم به زنی که همیشه می‌خواستم باشم.

    و تو…

    اگه این متن رو می‌خونی…

    بدون:

    تو هم می‌تونی.

    تو هم توانش رو داری.

    خدا برای تو هم یه مسیر قشنگ آماده کرده…

    فقط کافیه بخوای.

    این‌مسیر ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 73 رای:
    • -
      منیژه حکیمیان گفته:
      مدت عضویت: 1229 روز

      به نام خداوند بخشنده ومهربان

      سلام دوست خوبم

      چقدر کامنتت به دلم نشست

      آفرین، تحسینت میکنم برای جهاد اکبری که انجام دادی

      توانستی از دل تضادها و شرایط سخت ، یک زن قوی بسازی .

      شروع به رشد کردی و قدم اول را برداشتی و حالا هر روز آغاز جدیدی برای توست .

      هر صبح که بیدار می شوی هدف جدیدی داری که واسش قدم برداری .

      هر روز داری نزدیک تر می شوی به زنی که همیشه می خواستی باشی .

      چقدر واست خوشحالم که توانستی عشق و محبت را به کانون خانواده بیاوری و هر روز این عشق بیشتر و بیشتر میشه .

      قسمت انتهای نوشته ات مرا تکان داد احساس کردم واسه من نوشتی .

      تو هم میتونی

      تو هم توانش را داری

      خدا برای تو هم یه مسیر جدید آماده کرده

      فقط کافیه بخوای .

      خدارا شکر برای هدایت امروزم .

      دوست خوبم امیدوارم هر روز در مسیرت موفق تر باشی

      حال خوبت را آرزومندم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 602 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد و دوستان عزیزم

    خدا رو سپاس گذارم بابت این فایل زیبا.

    چقدر صحبت های عادله و شکیرا و علی عزیز عالی بودن و درس توشون بود خصوصا قسمتی که علی عزیز گفت ایده ای که حتی تو مجبور شی برای اجرا کردن اش 1000 تومن هم قرض کنی اون ایده مال تو نیست این نشون می ده که وقتی یکسری ایده داریم باید اون ایده ای رو عملی کنیم که می تونیم تو همون شرایط فعلی که هستیم انجام اش بدیم این خیلی به من کمک کرد و خب من خودم هم طراح سایت هستم و این رو می دونم که در این کار مدام در حال یادگیری چیز های جدید باید باشی و خودت رو پیشرفته تر کنی و همیشه تلاش من هم همین بوده ولی جدیدا همش یک صدا و ندایی به من می یاد و می گه که هوش مصنوعی رو باید یاد بگیرم ولی اول از کم می خوام شروع کنم و به خودم قول می دم که ایده هام رو عملی کنم و این رو هم می دونم که اگر یاد اش نگیرم یک روز مجبور به یادگیری اش می شم جوری که هوش مصنوعی تمام حوزه های برنامه نویسی رو می گیره و من مجبور می شم که یاد اش بگیرم پس چه بهتره که از همین الان یادش بگیرم که در آینده با تجربه و مهارت بالا در این موضوع ادامه بدم و ایده های خودم رو عملی کنم

    همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  9. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1778 روز

    بانام خداوند عشق وثروت

    کامنت دوم گام 12

    تمرین : بخش دوم

    1.ان مهارت یا تغییر ضروری که از آن می‌ترسید یا تعلل می‌کنید، چیست؟

    2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیش‌بینی می‌کنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش می‌آید)؟

    3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن می‌گیرید

    ●راهی که به فراوانی ختم می‌شود؛ داستان ایمان، تغیر و تولد یک رؤیای مالی در مسیر ساخت‌وساز

    سلام استاد عزیز

    سلام دوستان هم‌فرکانس

    و سلام به خدای مهربانی که این کلمات را از دل من عبور می‌دهد.

    من امروز این نوشته را در گام 12 پروژه تغیر می‌گذارم تا هم سپاسگزاری‌ عمیقی باشد از مسیری که طی کرده‌ام، و هم ثبت یک تصمیم بزرگ… تصمیمی که احساس می‌کنم قرار است زندگی مالی من را متحول کند؛ همان تغیری که 6 سال است به‌صورت درونی در من ساخته شد و حالا آماده است در دنیای فیزیکی متجلی شود.

    ●شش سال همراهی با آموزه‌هایی که هویت من را تغییر داد:

    شش سال است که با آموزه‌های استاد عباس‌منش زندگی می‌کنم

    نه اینکه فقط گوش کرده باشم

    بلکه زندگی کرده‌ام، تجربه کرده‌ام، افتاده‌ام، ایستاده‌ام، و دوباره راه رفته‌ام

    در این شش سال

    • آرامش درونی در من شکل گرفت

    • سلامتی‌ام بهتر شد

    • اعتماد به نفس و ایمانم به خدا چندین برابر شد

    • یاد گرفتم ذهنم را کنترل کنم، نه اینکه ذهن من را کنترل کند

    • و مهم‌تر از همه…

    یاد گرفتم فراوانی یک حالت وجودی است، نه یک نتیجه مالی

    و همین درک بود که باعث شد از یک انسانی که همیشه «دغدغه مالی» داشت، تبدیل شوم به انسانی که «دغدغه رشد» دارد انسانی که می‌فهمد

    وقتی تو تغیر می‌کنی زندگی مجبور می‌شود سر تعظیم فرود آورد.

    اما حالا… بعد از شش سال کار درونی یک صدای خیلی عمیق در من زنده شده است صدایی که می‌گوید:

    “زمان آن رسیده به مرحله جدیدی وارد شوی… مرحله خلق ثروت بزرگ.”

    ●ندای جدیدی که دردرونم بیدار شده ؛ساخت‌وسازمسکن

    چندسالی است امابه طورجدی چند ماهی هست که در وجودم یک اشتیاق عجیب نسبت به ساخت‌وساز مسکن ایجاد شده

    نه به‌عنوان یک «کسب‌وکار»

    بلکه به‌عنوان یک رسالت… به‌عنوان یک «مسیر مقدس» که می‌دانم خدا قرار است از طریق آن سطح مالی من را وارد فاز تازه‌ای کند

    نمی‌دانم چرا

    نمی‌دانم چطور

    فقط می‌دانم این اشتیاق از جنس اشتیاق‌های قبلی نیست

    این یکی…

    از جنس هدایت است.

    وقتی صدای هدایت از درون می‌آید

    وقتی شوقی در تو متولد می‌شود بدون اینکه منشأش را بدانی

    وقتی فقط می‌دانی «باید بروی»…

    همان‌جاست که می‌فهمی این مسیر از تو نیست… از خداست.

    ●نشانه‌هایی که قطعی بودن مسیر را برایم ثابت کرد

    زمانی من این مسیر را با اشتیاق شروع کردم

    خداهم نشانه‌هایش را پشت سر هم برایم فرستاد.

    • خداوندیک زمین عالی وزمین مورددلخواهم را در کرمان که ازارزوهام برام خرید

    بدون اینکه تقلاکنم اما شرایط طوری چیده شد که انگار زمین، من را انتخاب کرد.

    • یک زمین ارزشمنددیگر در رفسنجان دارم که تصمیم گرفتم آن رابرای فروش بگذارم

    تا سرمایه اولیه پروژه ام که ساخت ساختمان طبقاتی درکرمان میباشد فراهم شود

    و عجیب است که از همان روزی که نیت کردم وتصمیمم جدی شد اتفاقات مربوط به فروش آن زمین باارزش به شدت فعال شد.

    • بلافاصله بعدازخرید زمین کرمان خداوندیکی ازبهترین دستانش راسرراهم قرادادو به طرزعجیبی درکوتاه ترین زمان ممکن نقشه پیشنهادی من درشهرداری تاییدشد که یکی ازدغدغهای من بود.

    • درحال حاضرنقشه پیشنهادی به مرحله صدورفیش عوارض رسیده برای صدورپروانه.

    این‌ها فقط «اتفاق» نبودند…

    این‌ها پاسخ‌هایی بودند از طرف خدا به نیت من وتصمیم من

    استاد همیشه می‌گویند:

    وقتی چیزی را واقعی وازروی شوق واشتیاق درونی درخواست کنی کائنات مشغول کارمیشوند

    و من مدت‌هاست احساس می‌کنم کائنات دارند همه جوره منوحمایت میکنند…

    راه داردباز می‌شود…

    اتفاقات دارندبه بهترین شکل ممکن چیده می‌شوند.

    ● ایمان من به ساخت‌وساز، ایمان به یک آینده رؤیایی است

    من مطمئنم ساخت‌وساز برای من فقط یک فعالیت مالی نیست.

    این یک فصل جدید زندگی است.

    احساس می‌کنم این مسیر قرار است

    • من را وارد دنیای ثروت پایدار کند

    • سطح ارتعاشی من را بالاتر ببرد

    • حس آفرینندگی‌ام را شکوفا کند

    • و حتی کمک کند آدم‌هایی را استخدام کنم، اشتغال ایجاد کنم، و خیر بیشتری جاری کنم وبه گسترش جهان کمک کنم

    این همان نوع ثروتی است که استاد همیشه درباره‌اش حرف می‌زند:

    «ثروتی که متولد عشق باشد، بی‌نهایت است.»

    ● عبور از ترس‌ها؛ مهم‌ترین بخش این سفر

    راستش را بگویم…

    تصمیم ورود به ساخت‌وساز تصمیم کوچکی نیست.

    ترس‌هایی هم هست

    • از ریسک مالی

    • ازنداشتن تجربه

    • از مسئولیت بزرگ

    • از اینکه نکند موفق نشوم

    اما چیزی که یاد گرفته‌ام این است

    ترس یعنی در مسیر درست هستی.

    چون اگر مسیر اشتباه باشد، ذهن نیازی به مقاومت ندارد.

    ذهن فقط مقابل مسیرهایی می‌ایستد که قصدرشد وقصدتغیرداری

    هر وقت ترس آمد، من برمی‌گردم به آموزه‌ها…

    به این آگاهی که:

    “خدا فقط مسیرهایی را در قلبت روشن می‌کند که توانش را داری”

    پس به جای ترسیدن، به این فکر می‌کنم که

    اگر خدا این اشتیاق را در من گذاشته،

    یعنی آن پروژه، آن سرمایه، آن آدم‌ها، آن شرایط…

    همه‌شان از قبل خلق شده‌اند و فقط باید من قدم بگذارم تا ظاهر شوند.

    ●پروژه‌ای که در ذهن من شروع شده، قبل از تولدش در دنیای فیزیکی متولد شده است

    وقتی به زمین کرمان فکر می‌کنم…

    وقتی تصویر آن ساختمان را در ذهنم می‌سازم…

    وقتی به این فکر می‌کنم که چند خانواده قرار است زیر سقفی که من ساخته‌ام زندگی کنند…

    وقتی تصور می‌کنم اولین اسکلت بتنی بالا می‌رود…

    وقتی لحظه تحویل واحدها را در ذهن می‌بینم…

    می‌فهمم این پروژه قبلاً اتفاق افتاده است

    این واقعاً حس عجیبی است

    انگار من دارم چیزی را دنبال می‌کنم که قبلاً در آینده‌ام خلق شده و الان دارد مرا صدا می‌زند.

    ● سپاسگزاری برای هر قدمی که در این شش سال برداشتم

    اگر امروز آماده‌ام

    اگر امروز جرأت یک شروع بزرگ را دارم

    اگر امروز می‌توانم با آرامش تصمیم مالی میلیاردی بگیرم

    اگر امروز ساخت‌وساز برایم قابل تصور است

    تنها به این دلیل است:

    شش سال تغییر درونی.

    •شش سال کار روی خودم

    •شش سال ایمان

    •شش سال رهاسازی ترس‌ها

    •شش سال ایجاد باورهای درست

    •شش سال اتصال به خدا

    •شش سال همراهی با آموزه‌های استاد.

    استاد عزیز

    اگر امروز دارم وارد بزرگ‌ترین تحول مالی زندگیم می‌شوم

    به خاطر بذرهایی است که شما در ذهن و وجود من کاشتید.

    از صمیم قلب سپاسگزارتان هستم.

    ● حالا وارد مرحله اقدام می‌شوم؛ اقدامی همراه با ایمان کامل

    پیام امروز من در گام 12پروژه تغیر این است:

    من آماده‌ام.

    من وارد بازی ساخت‌وساز می‌شوم.

    من به خدا توکل می‌کنم.

    من از فرکانس کمبود بیرون آمده‌ام.

    من باور دارم هر قدمی که برمی‌دارم، فرشتگان همراه من هستند.

    من می‌دانم این پروژه، اولین پروژه از یک مسیر طولانی شکوفایی مالی است.

    من ایمان دارم ثروتی که از عشق و خدمت بیاید، چندین برابر بازمی‌گردد.

    و از همه مهم‌تر…

    من برای تجلی نسخه بزرگ‌ترخودم آماده‌ام.

    ● اماسخن پایانی

    من این ردپا را می‌گذارم تا هم تعهدی باشد برای خودم

    و هم شاید الهام کوچکی باشد برای

    دوستانی که مثل من سال‌ها روی خودشان کار کرده‌اند و حالا حس می‌کنند باید وارد عمل شوند.

    زندگی همیشه به کسانی پاداش می‌دهد که:

    • با ایمان جلو می‌روند

    • به ندای درون گوش می‌دهند

    • از ترس عبور می‌کنند

    و من امروز می‌خواهم با صدایی روشن و بلند اعلام کنم:

    “من از امروز وارد دنیای ساخت‌وسازمسکن می‌شوم

    خدا با من است، پس همه چیز ممکن است.

    باعشق و با ایمان کامل قدم برمیدارم .

    تادرودی دیگربدرود

    اصغرابراهیمی 27ابان 1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1602 روز

      سلام و درودی دوباره به دوست عزیزم…

      سپاسگزار خداوندم که دستی از دستان خداوند شدیین..برای گسترش خودتون و شهرتون…

      این لطف بیکران خداوند هست که شامل افرادی میشه…که تو این مسیر دارن قدم برمیدارن…

      اصغر جان..کامنتتون پر از توحید و ایمان و احساس خوبه

      واقعا شجاعتتون و کلامتون…رو تحسین میکنم…

      منم اینروزا الان نزدیک به یکسال 8 ماه هست..فقط دارم تمرکزی در مسیر بیزنسم پیش میرم..

      برای من ساخت طراحی و دوخت دستکش زنانه هست.

      دستکشی که من نمونشو نه توی سایتای ایرانی دیدم و نه سایتهای خارجی…

      بسیار پوشش دهی خوب و عالی داره…

      و بسیار برای مجالس زیبا هستند..

      چون بصورت کاربردیه همجا میشه پوشید..

      یه جعبه پارچه ایی داره…

      بعد روی جعبه این دستکش لوگوی اسم نرگس با سایزش با دست گلدوزی شده..

      یچیز خیلی ساده و آسان…ولی از یه ذهنیت هوشمند…

      که من میگم…همون هدابت خداوند…

      روز گذشته با هوش مصنوعی ..که قدمهای خداوند بود..تونستم دستکشامو توی ورژنهای بزرگتری ارائه بدم…

      و تمامی این قدمها ..از ساخت دستکش گرفته..

      تا کارای عکسبرداری و تدوین تصویربرداریهام..

      همه لطف خداوندی بود که توی این یکسال هشت ماه ..دارم قدمهای تکاملیشو پیش میبرم…

      خیلی خوشحالم…همه ماها…دارییم تو این مسیر لذت میبرییم..

      بجز لذت اون آرامش و اون آزادی زمانی …که فقط لذت هست..

      من قبلنا فقط به اجبار داشتم کار میکردم..اصلا چالش تو کارم نبود…

      اصلا حالم خوب نبود فقط داشتم با مشتریا “وَر میفتتادم…همیشه درگیر پول دادن و یا ندادن بودم..

      همیشه ارائه کارام با مشتریا نمیخوند…

      مشتریای بد تو تورم میخوردم…

      و خیلی مشکلات دیگه…

      ولی امروز که دارم بعد از دیگه 15 سال .من از سال 95 شروع کردم..سالهای قبلشم داشتم توی این حیطه درس میخوندم..

      اون سالها کجا….و این یکسال خورده ایی کجا!!زمین تا آسمون متفاوته..

      و همه رو لطف خدا میبینم..

      خداوند دویتداره دستکشهای من وارد پروژه های عالی و عروش عالی بشه…

      فقط اون میگه من عمل میکنم.

      اصغر جان!!!

      نمیدونم!ولی میدونم..تو هم تو این مسیری این صحبت من خیلی برات آشنا و درست هست…

      که ما هیچی از مسیر بعدی نمیدونم..فقط روی جریان خداوندیم..اون مسیرها رو میدونه و ما تحت هدایت کاملش هستیم…

      من یوقتایی فکر میکنم ..این مسیر دیگه مسیر درستشه..بعداش میبینم.خدا میگه!برو قدم بعدی…

      اتفاقا !!یه روز خواهرم بهم گفت!نرگس..چرا یچیزی بهت میگم..احساس میکنم میترسی!،؟

      چرا فلان کار رو برای دستکشات انجام نمیدی!؟

      چرا فلان کار نمیکنی!؟

      نمیدونه من راهنماییم خداست..هر چی اون بگه من انجام میدم…

      میگه احساس میکنم از یچیزی مقاومت و ترس داری….

      واقعا …

      دقیقا من از مسیری که بهم الهام نمیشه…ترس دارم..چون من بسیار ناتوانم..

      که یه روز بهش گفتم..عزیزم تو مسیر خودتو برو منم مسیر خودم..

      اگه شما اون مسیر برات جواب داد برای منم جواب میده..

      دقیقا میبینم خودشم تو اون مسیر هنوز لنگه…

      و میخاد راه های دیگه بره…

      و دقیقا زوراشو میبینم.

      ولی سعی کردم کاری بهیچکسی نداشته باشم…

      چون من تمام وجودم از خداست!تنها یارو حمایتگرم خداست..

      من فقط خاستمو بهش میگم…..نشانهها میاد پیش میرم..تجربه میگیرم…و میرم جلو..

      اصلا بسنده نمیکنم..به چیزیکه جامعه قبولش دارن…

      من فقط امیدم هدایت الهی هست…

      اصغر جان..خداوند یه ایده چند روز پیش در آینده بهم داد..که همین دستکشها رو در آینده میتونم…بصورت فریلنسری کنم..

      همون بصورت سیستمی طراحی لباس و اینجور چیزا.. انجام میدن…

      یچیزی بگم!!!من یه شب خوابشم بهم الهام شد…

      و در جواب فرشتگان که منتظر حضور من توی اون قسمتی که من توی خواب دیدم. بودن..

      بهم گفت میخای چکاره شی…

      گفتم میخام طراحی پارچه هنون فریلنسر بشم..

      من ایده ایی از این رشته مورد علاقه ام ددرم..میتونم از طبیعت توی نقش طراحیام..که اونم میتونه دستکش باشه استفاده کنم..

      من دارم وارد این مراحل بشم..

      ولی چون مسیر تکاملیش هستم.فعلا پیش میرم…

      اصغر جان..این مسیرم به شما تبریک میگم…

      فعلا!خدا نگهدارتون.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        اصغر و پرسیلا گفته:
        مدت عضویت: 1778 روز

        بسم‌الله الرحمن الرحیم

        خانم فاطمه (نرگس) عزیز و گرامی

        باسلام و احترام؛

        نمی‌دانم از کدام واژه آغاز کنم تا حق مهربانی، توجه وعنایت شمانازنین در پاسخ به کامنتهام ادا شده باشد

        گاهی جملات هرقدر هم که اراسته و دلنشین باشند باز نمی‌توانند میزان قدردانی حقیقی انسان را بیان کنند اما با این حال قلبم مرا وامی‌دارد که با تمام صداقت از شما بابت پاسخهای ارزشمند، پرمحبت و انگیزه‌بخشی که می نویسیدتشکر کنم.

        واکنش شما تنها یک پاسخ ساده نیست انعکاسی بود از ایمان، آگاهی و احترامی که سال‌هاست فضای سایت عباس‌منش را زنده، گرم و معنوی نگه داشته است.

        در تک تک واژه‌های شما، روح آرامش، باور، و درک عمیقی از مسیر رشد و آفرینش واقعیت حس می‌شد این همان نوری است که هر فردی در مسیر تحول نیاز دارد تا بتواند گامی تازه مطمئن‌تر و الهام‌بخش‌تر بردارد.

        برای من همین چند سطر شما همچون تلنگری روشن بود که یادآوری کند ما هر یک در جهان این خالق مهربان می‌توانیم منشأ نوری شویم که زندگی دیگری را گرم‌تر و امیدبخش‌تر می‌کند.

        اجازه دهید بگویم که پاسخ شمانازنین نه تنها نشانه‌ای از شخصیت بزرگوار و آگاهتان بودبلکه انعکاسی از روحیهٔ سازنده‌ای است که در این مسیر مشترک همهٔ ما را به هم پیوند می‌دهد.

        گاهی یک جمله ان هم از سوی انسانی آگاه و در مسیربیش از صدها صفحه آموزش می‌تواند اثرگذار باشدو سخن شما چنین بودکوتاه اما ریشه‌دار، صمیمی اما عمیق، ساده اما الهام‌بخش.

        امابسیارتابسیار خوشحالم که خبرراه‌اندازی بیزنس جدیدتان راخواندم البته درکامنتهای قبلی تون متوجه شده بودم که مشغول تولیددستکش هستین چه نشانه‌ای برتر از این که فردی که در مسیر تحول قدم برمیداردنتایج را نه تنها درونی، بلکه در جهان بیرون هم می‌آفریند.

        این‌که شما وارد عرصهٔ تولید دستکش شده‌اید برای من یادآور این حقیقت است که انسان مؤمن و متعهد

        حتی در ساده‌ترین حوزه‌ها نیز می‌تواند اثری ارزشمند و متفاوت بیافریندزیرا آنچه کار را ارزشمند می‌کندمحصول نیست انرژی‌ای است که پشت آن جریان دارد.

        شما با اقدام شجاعانه و الهام‌بخش خود به زیبایی نشان دادید که:

        ایمان، توکل، پشتکار و حرکت آگاهانه دیر یا زود به ثمر می‌نشینند.

        اینکه کسی از مرحلهٔ یادگیری و دریافت به مرحلهٔ خلق و ارائهٔ ارزش وارد شود یکی از بزرگ‌ترین نشانه‌های هماهنگی با جهان و قوانین الهی است.

        و شما این قانون را به شکلی زیبا به مرحلهٔ عمل رسانده‌اید.

        به شما تبریک می‌گویم از صمیم دل

        به‌خاطر قدمی که برداشته‌اید به‌خاطر جسارتی که نشان داده‌اید و به‌خاطر باوری که در عمل خود را اثبات کرده است.

        امیدوارم این مسیرتان آغازفصلی پر از فراوانی، رونق، گسترش و نعمت‌های الهی درزندگی پربرکتتان باشد.

        از خدای مهربان می‌خواهم که بیزنس‌تان را به جریانی از برکت تبدیل کند جریانی که نه فقط برای شما بلکه برای تمام ان کسانی که از محصول شما استفاده می‌کنندخیر، راحتی و انرژی مثبت به همراه داشته باشد.

        نرگس عزیز

        فضای سایت عباس‌منش فضایی است که آدم‌ها در ان آگاهی را فقط نمی‌آموزند

        بلکه آن را زندگی می‌کنند.

        پاسخهای شمانازنین به کامنتهای اینجانب وسایردوستان یکی از آن نشانه‌هایی بود که نشان داداین فضاهنوز همان‌قدر سرشار از قلب‌های مهربان و ذهن‌های آگاه است.

        صمیمانه برایتان سلامتی، موفقیت، افزایش فروش، گسترش کسب‌وکار، فراوانی مالی، آرامش قلبی و الهامات تازه آرزو دارم.

        باشد که از این مسیر زیبانتایج و اتفاقاتی دریافت کنید که حتی فراتر از خواسته‌ها و تصور امروزتان باشد.

        نرگس جان مهربان

        می‌خواهم دراینجا برایت از دخترنازنینم نازیلای خوش‌ذوقمان که مربی “موسسه بچه های بهتر”میباشد بگویم ودرهمین تابستان گذشته بعد ازبرگزاری کارگاه صابون‌سازی در مؤسسه مون که برای بچه های نازنین شهرمون برگزارکردیم جرقه‌ای در دلش روشن شد… جرقه‌ای که امروز تبدیل شده به یک بیزنس کوچک و دوست‌داشتنی.

        نازیلا این روزههابا دستان مهربانش و با دلی بزرگ، صابون‌هایی می‌سازد که هر کدامشان قصه‌ای دارند صابون‌هایی کوچک در قالب‌های کودکانه، رنگی، خوش‌بو و پر از انرژی مثبت.

        او یادمان می‌دهد که خلاقیت سن نمی‌شناسد و رویاها فقط دنبال کمی شجاعت هستند.

        همان‌طور که استاد عباس‌منش می‌گویند:

        «این روزها می‌شود از هزاران راه مختلف پول درآوردکافی‌ست باور کنی که می‌توانی.»

        و نازیلا همین را ثابت کرده… با ایمان، با علاقه، با قدم‌های کوچک اما پیوسته.

        نرگس عزیز،

        این یادآوری برای ماادمااست

        که گاهی یک جرقه، یک کارگاه کوچک، یک ایده ساده… می‌تواند دری به سوی دنیایی تازه باز کند.

        واین روزهها شکرخدانازیلا هرروزچندین سفارش ازمدارس ،مهدهای کودک و خانوادهها درشهرمون داره حتی سفارش اینترتی ازتهران داشته وجالب بدونی نوه گلم” گلشید”عزیزم که تازه امسال رفته مدرسه وکلاس اوله به شدت همه جاوپیش همه کارمامانشو تبلیغ میکنه

        در پایان یک بار دیگر از توجه، مهربانی، وقت گذاشتن و پاسخ محبت‌آمیزتان قلباً سپاسگزارم.

        شما باعث شدید لحظه‌ای کوتاه اما روشن در دل من ثبت شود و این ارزش، هرگز فراموش نخواهد شد.

        با احترام و بهترین آرزوها

        ارادتمند ابراهیمی 30 آبان 1404

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1602 روز

          سلام آقای ابراهیمی عزیز..

          دارییم میرییم برای یکماه زیبای دیگه….اونم بازم با نور الهی که خودمون دارییم با باورهامون توی درونمون گسترشش میدییم…

          ممنونم بابت لطف بیکرانت که اینقدر زیبا نوشته ایی

          واقعا !از صمیم قلبم از شما سپاسگزاری میکنم..

          آقای ابراهیمی عزیز…راجع به صابونهای نوه خوشکلت گفتی !یادم از صابونی اوگد که مادرم توی دوران کودکیم در سال 60 خرید….

          هنوز”بوش توی مشاممه..

          چقدر اون لحظه کودکیمو حس کردم..

          منم دوستدارم یکی از اون صابونای خوشکل نوه.تونو داشته باشم…

          خدایا شکرت بابت دوستان بهشتیم..

          آقای ابراهیمی عزیز….نمیدونم چجور جواب اینهمه محبتتو بدم..ساعت 505 صبح تا 6…خوابم نمیبرد..اول هفته هم هست…حسم بهم گفت..سایت رو باز کن…

          نور روی اسمتون روشن شد…

          واقعا از صمیم قلبم از شما سپاسگزارم..

          همین الان یه پرنده بلبل صداش روی درخت کنار بغل اتاقم داره تایید میکنه..

          یادمه اون اوایلی که تازه وارد سایت شده بودم..

          هر روز بلا استثنا این پرنده منو از رختخوابم بلند میکرد..

          ناگفته نمونه..بغل دست خونمون کوه هست…

          کوه زاگرس ولی از رشته کوهاش هست..

          بهار که میشه…منطقه جنوبم که خودت میدونی…..یه حال هوای دیگه ایی داره..

          من چه هدایتهایی توی بلندی این کوه شدم…

          چه درهایی بروم باز شد…من به واقعیت بهشت رو دیدم…نمیتونم اینهمه حس خوب رو چجور برات بنویسم..

          چه شبها چه روزهایی که در پی یافتن حقیقت زندگی با درکم از صحبتهای استاد عزیز….

          چه الهاماتی دریافت کردم..من از کودکی همین شخصیتو داشتم..

          ولی توی سن 33 سالگی پیدا کردم…

          هم اکنونم خیلی خوشحالم..این 4 سال..به اندازه صدسال “در همه جنبه های زندگی رشد کردم…

          توی رابطه…که شبانه روز شیطان امانم را بریده بود..و نه راه پس داشتم…و نه راه پیش….چقدر تونستم بر ترسهام غلبه کنم..

          اینقدر تحول تو زندگیم پیش اومده که میتونم ساعتها برات حرف بزنم..

          آقای ابراهیمی عزیز…صداقتتون از لب کلامتون مشخصه…واقعا از صمیم قلبم ازت ممنونم….

          خیلی ممنونم….

          یه شب…خواب دیدم…اون اوایل….

          بهشت برام نمایان شد…دقیقا روی صفحه قرآنم..شکل یه پرنده زیبا روی شاخه های بهشت داره آواز میخونه…

          دقیقا همون تصویر قرآنیمو توی بهشت دیدم…کل پرنده و درختان سرسبز بودن..

          اصلا سرسبزیش با دنیای امروز زمین تا آسمون متفاوت بود…

          یع سبز روشن و براق و زیبا…

          و یه شب دیگه تو همین حوالیها…

          دو شخص که دقیقا همرنگ این جامعه هستند..رو بهم نشون داد..

          خودمم توی همون جهنم بودم…همون دوزخ….

          فقط یجایی”تاریک و پر از گودال بود…

          و من سرگردان فقط داشتم آدمهای اطرافمو میدیدم..

          دیدم اون شخص مذهبی…به من گفت!

          چون اتفاقا چند شب قبلش هدایت شدم به یه مکان اون شخص منو شناخت ..با من سلام کرد..دقیقا همون شکل با همون شرایط…

          به من گفت…سبزی میخام..

          (این شخص چادری و بسیار محجبه)

          و یه شخص دیگه از اطرافیانم..دقیقا برخلاف این تیپ و شخصیت…

          و از اونطرف بوم افتاده..اونا رفتن توی قهقرای اون مکان..

          دیگه خودم تنها شدم..

          ولی اونا توی سرگردانی خودشون پخش شدن..

          من خودم تنهای تنها شدم…

          و هدایت شدم روی چاهی عمیق…

          انگار چشمانم روش دوربین فوکس بود…نگاهی به چاه انداختم…

          دیدم…..اینقدر عمیقه که با چشم دیده نمیشه..

          سر تا سر اون برهوت پر از چالها بود…

          یه لحظه خداوند بهم گفت..نرگس…

          تو راه میانه رو برو..نه این مسیر مذهبی….که چیزی بنام شادی و سرسبزی ندارن..

          با نشانه ها بهم گفت.

          نه اونراه که برخلاف این عقیده هستند..و دارن خودشونو نابود میکنن.

          که امروزه دسته هاش هر روز داره بزرگ میشه…

          بهم گفت راه خودتو برو…

          و اون لحظه خداوند منو وارد بهشت کرد…

          من بهشت رو بصورت صحنه واضح نمیدیدم..

          چون برام قابلیت نداشت..

          فقط حسش میکردم که دارم روی بهشت پرواز میکنم..

          وای !!!

          چقدر حسش لطافت داشت..

          من خواب نبودم بیدار بودم.

          صدای آبشار میومد..

          صدای اب میومد..

          صدای بوی سرسبزی گیاهان و باد خنک میومد..

          صدای پرندگان اینقدر آمیخته این زیباییها شده بود..

          که وجودم شده بود از لرز و نور الهی…

          واقعا هر چقدر از زیباییهاش بگم…آقای ابراهیمی کوتاهی کردم…

          من از بچگی..تمام هدایتهایی که شدم امروز تو زندگیم برام نمایان شده…

          من از بچگی..خداوند همسرمو بهم نشون داد…

          سال 97 وارد زندگیم شد…

          دقیقا یسری اتفاقات افتاد…

          و این ازدواج بجایی ختم نشد..

          من همیشه در پی کارآفرین شدن بودم..

          اصلا تو خط ازدواج نبودم..

          دوستداشتم ازدواج کنم.ولی میگفتم من باید آمادگی کامل رو داشته باشم..

          خداوند اون خواب کودکیم.تو سن 6 ساله..اگه اشتباه نکنم..سال 97 بهم داد..

          پسر خیلی خوبیه..توی کارش بسیار موفقه…

          و همین ورود این شخص..و یسری اتفاقات..

          باعث شد من بیام توی این سرزمین وادی…

          الان نزدیک به هشت ساله این موضوع میگذره..

          خداوند هر روز نشده..که الهامی نرسونده باشه..راجع به این موضوع..

          اوایل خوابی دیدم..که اون خواب…تایید این ازدواج رو بر قلبم زد..

          یچیزایی غیبی بدون اینکه..کسی متوجه بشه..حتی خودش…به من رسیده…

          اصلا توی دنیای اطرافیانم.اگه بهش بگم!!!

          میگن!!!مگه میشه…

          ولی برای من شده…

          خداوند یه روز بهم گفت…یه غلبه بر ترس…

          در قبرستان داشتم…

          یادمه خیلی میترسیدم..

          بهم گفت!

          مگه نمیخای توی تمام زندگیت موفق بشی..

          گفتم آره…

          بهم گفت اگه حرکت نکنی همین الان..خبری از موفقعیتتت نیست..

          مدام بهم میگفت…

          میدونم..آقای ابراهیمی…بحث تمام جنبه های زندگی هست…حتی همین همسر…

          اگه بهترینها هم از نظر خودش؟باشه

          یا هر شغل دلخواه من..

          یا هر چیزی دیگه…

          میدونم.اگه روی خودم و قوانین الهی کار نکنم….

          اون خاسته ها برای من جهنم میشه…

          جهنم…..

          چون من دارم برخلاف قانون عمل میکنم.‌و دارم زندگیمو در همه مراحل ….با فرکانسام خلق میکنم..

          یه شب همون شخص با فرکانس ناجورم خدا بهم نشون داد..

          که اون شخصی که همسر منه…

          داشت بهم زور میگفت..

          واقعا یه تکه از جهنم بود..

          اونجا هدایت رو درک کردم..که هیچ وقت بها به چیزی ندم.

          ممنونم..ببخشید پیامم زیاد شد…

          میخام بهت بگم!!!آخه نوشتهات بسیار زیبا هستند..

          و انشالله این هفته…یه هفته پر برکت برای تمامی بچه های سایت باشه..

          من خیلی خوشحالم در مسیر رشد و تلاش بی وقفه هستم..

          دقیقا با اوندن این فایل این انگیزه اومد یه دفتر خوشکل با بهترین مارک..که من همیشه دفتر آسمان میخرم..با بهترین خودکارها…

          شروع کردم به نوشتن….

          واقعا چقدر انرژیش توی زندگیم قوی شده…

          چقدر درها بروم باز شده…

          که همه رو لطف خدای مهربون میبینم…

          فعلا آقای ابراهیمی ببخش؟نوشتهام زیاد شد..

          ولی میخام بهت بگم! اینقدر این مسیر لذتبخشه..

          بهمون خدای بزرگمون…

          یوقتایی دوستدارم برم یجایی…

          وقتی بهش فکر میکنم..

          خوب من برم اونجا چکار کنم..

          میگم هیجا مثل خانواده توحیدییم نمیشه..

          اینقدر لذت اینجا برام گواه و روشنه..مخصوصا انرژی اینروزا..

          میگم ترگس..هیج جا مثل اینجا دنج نیست..

          حوریکه دیگه شارژ گوشیم کم بشه..بزارم کنار..

          پیاده روی هر روز عصرم..فقط به بهانه گفتگو و الهامات خداونده…

          بدجور دیوانه و سرگشته شدم…

          .انشالله شما هم مثل من باشی..

          دوستتدارم..دوست هم بهشتیم…

          دوستیکه…وحودمون از یه خداست..و فرقی نمیکنه جنس مخالف باشی…غریبه باشی یا از خود…

          به امید دیدار….

          نرگس………

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
          • -
            اصغر و پرسیلا گفته:
            مدت عضویت: 1778 روز

            بسم‌الله الرحمن الرحیم

            به نام خداوندی که آغاز هر کار با یاد او روشنی می‌گیرد و پایان هر راه با توکل بر او آرامش می‌یابد با امید به یاری‌اش قدم برمیداریم و از او می‌خواهیم که دل را آرام، راه را روشن و گامهایمان را برکت دهد.

            سلام

            نرگس جان

            بانوی مهربان

            وقتی کامنتت را خوندم همان لحظه چیزی در من تکان خورد انگار نفس طبیعت از لابه‌لای واژه‌هایت به صورتم خورد و من را از پشت دیوارهای روزمرگی‌ها بیرون کشید

            نوشته بودی خانه‌ات بغل کوه‌های زاگرس است… جنوبی، آفتابی، پاک… و همین تصویر کافی بود تا همه‌ی آنچه در وجودم به خواب رفته بود بیدار شود گویی میدانم بعضی کلمات فقط کلمه نیستندپنجره‌اند، پنجره‌ای رو به جایی که شاید سال‌هاست دلت می‌خواهد قدمی به سمتش برداری اما حواست پرت زندگی شده.

            تو همان لحظه با نوشتنت این پنجره را باز کردی.

            از همان ثانیه درونم هوایی شد انگار روح من از میان خطوط تو تا دامنه‌ی کوه‌های زاگرس دوید نشست روی سنگ داغ عصرهای جنوب عمیق نفس کشید و با باد گرم همان‌جا آرام شدو من فهمیدم چقدر دلتنگ طبیعتم چقدر دلم می‌خواست از تنش‌ها جدا شوم از شهر، از همهمه… و فقط در آغوش زمین نفس بکشم.

            همان حس بود که باعث شد درنگ نکنم

            روز گذشته دست همسر جانم را گرفتم و بی‌هیچ برنامه‌ریزی مثل دو کودک عاشق ماجراجویی راه افتادیم سمت بندرعباس… شهری که هر بار آدم پا روی خاکش می‌گذارد چیزی در وجودش عوض می‌شود بندرعباس، شهری که دریا دارد، آفتاب دارد، مردمانش آن‌قدر پاک و صمیمی‌اند که انگار دل‌هایشان هم مثل ساحل جنوب همیشه روشن است.

            وقتی رسیدیم اولین چیزی که حس کردم «رهایی» بودنسیم پرنمک دریا روی صورتمان نشست و انگار تمام غم‌ها و خستگی‌ها را شست و بردآدم اینجا که می‌آیدمی‌فهمد چرا می‌گویند جنوب فقط جغرافیا نیست یک روح است روحی گرم، صادق و بی‌ریا.

            نرگس جان

            می‌خواهم صادقانه بگویم…

            نوشتن تو نه فقط زیبا بودبلکه الهام‌بخش بودبعضی انسان‌ها فقط با حضورشان یا حرف‌های ساده‌شان در دیگری جرقه‌ای روشن می‌کنندتو برای من همان جرقه بودی با توصیف خانه‌ات، با گفتن از زندگی کنار کوه و طبیعت، تو مرا یاد چیزی انداختی که سال‌هاست فراموشش کرده بودم

            اینکه زندگی فقط کار و تکرار و شلوغی نیست

            زندگی یعنی زیستن، لمس کردن، شنیدن، دیدن…

            زندگی یعنی «بودن» در آغوش طبیعت

            اینجا بندرعباس که قدم می‌زنم هر موجی که کنار ساحل می‌شکندانگار دارد به من یادآوری می‌کند که جهان بی‌پایان است و انسان هر وقت بخواهد می‌تواند دوباره متولد شودمهم نیست چند سال گذشته یا چه چیزهایی را پشت سر گذاشته‌ایم کافی‌ست یک تصمیم کوچک بگیریم و به سمت نور حرکت کنیم درست مثل همین سفر ناگهانی.

            تو مرا یاد این حقیقت انداختی

            وقتی از خانه‌ات در دل طبیعت گفتی احساس کردم آنجا فقط یک خانه نیست یک «پرتو» است گاهی خدا بعضی آدم‌ها را می‌گذارد در جاهایی که خود مکان، شفاست. زاگرس… کوه… آفتاب… باد گرم… خاکی که بوی زندگی می‌دهد تصورش هم آرام‌کننده است و اینکه تو در آن فضا نفس می‌کشی خودش زیباست.

            می‌خواهم بدانی

            این حس خوب

            این روزهایم،

            این سفر،

            این هوای تازه،

            این بیداری درونی…

            همه‌ش از همان چند خط پرانرژی تو آغاز شد.

            از تو سپاسگزارم

            به خاطر اینکه با صداقت و سادگی نوشتی

            به خاطر اینکه انرژی‌ات واقعی بود و رسید

            به خاطر اینکه واژه‌هایت مرا به جایی بردند که لازم داشتم بروم

            اینجای سفرمان رو به دریاست وقتی غروب می‌شود، خورشید آرام آرام در آب فرو می‌رود و آسمان را با رنگ‌های نارنجی و بنفش نقاشی می‌کندهمین‌جا به خودم گفتم

            «می‌بینی؟ یک کامنت، یک جمله، چطور می‌تواند مسیر آدم را عوض کند؟»

            و به خودم لبخند زدم چون می‌فهمم که زیبایی زندگی همین است… همین اتفاق‌های کوچک که به دل می‌نشینند و آدم را می‌برند به سمت‌ احساسات واقعی.

            نرگس عزیز

            برایم روشن شد که گاهی یک انسان از دوراز دل کوه‌های زاگرس می‌تواند نوری باشد برای کسی در جای دیگر این انرژی‌ها واقعی‌اندنه خیال‌اندنه تصادف جهان همیشه با زبان آدم‌ها با ما حرف می‌زند فقط باید گوش شنوا داشته باشیم.

            از تو می‌خواهم همیشه همان‌طور بنویسی

            با همان طبیعی بودن، همان صداقت، همان انرژی خاک خوب زاگرس.

            تو نمی‌دانی نوشته‌هات چقدر می‌تواند الهام‌بخش باشد.

            نه فقط برای من، شاید برای خیلی‌ها.

            دنیا به آدم‌هایی مثل تو نیاز دارد

            آدم‌هایی که با یک جمله حال دیگری را بهتر می‌کنند.

            در پایان از بندرعباس، از کنار دریا، با قلبی آرام و روشن به تو می‌گویم:

            سپاس برای حضورت، برای حرف‌هایت، برای انرژی‌ات،

            و برای اینکه باعث شدی من و همسرم عزیزدلم این سفر زیبا را تجربه کنیم.

            امیدوارم روزی کنار همان کوه‌های زاگرس، کنار خانه‌ات، در دل طبیعتی که روایتش کردی، قدم بزنیم و هوایی را نفس بکشیم که تو هر روز نفس می‌کشی.

            با قلبی پر از مهر

            و آرزوی روشن‌ترین لحظه‌ها برای تو

            ابراهیمی 4اذر1404

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
            • -
              فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
              مدت عضویت: 1602 روز

              سلام و درودی دوباره به صبح روشنی بخش ”

              زیبای طبیعت “بکر کوه تل قلعه…

              میخام بازم برات بنویسم..دوستداری !؟پس گوش کن!

              ناگفته نمونه…نوشتتت پر از درک حضورت کنارم بود…خیلی خیلی خیلی خیلی متشکرم..

              اینروزا منو خدا خیلی بهم نزدیک شدییم..

              وقتی داشتم کامتتتو میخوندم..بدنم به لرزه افتاده بود‌.

              پلک چشمانم داشت تاایید میکرد..

              نمیدونم چجور سپاسگزار خداوند باشم…

              که هدایتم کرد تا حضورشو توی تمام ثانیهای زندگیم حسش کنم….

              اصغر جان!!!!من همیشه با خودم میگفتم قبل از این اگاهیها همیشه توی درونم بود…

              میگفتم ما هیچ تفاوتی با جنس مخالف ندارییم حتی غریبها..

              همه ماها یکی هستیم..

              اون نگاه های مذهبی خیلی آدمها رو از خودشون دور کرده بود..

              خوب بگذرییم ولی خوشحالم که با همدیگه دارییم صحبت میکنیم..

              اتفاقا”همین روز گذشته داشتم حیاط خونمونو که یکی از کنترل ذهنهای منه برای احساس خوب..آبپاشی و جارو زدنه…

              خیلی خیلی دوستدارمش!دیدم یه پروانه زیبا روی زمین افتاده”جون میکنه..

              حسم گفت بردارش بزارش روی تنه درختی که داخلش گل کاشتیم..اونم گل جعفری خوشبو..

              اونجا بهم گفت..برو دوربینتو بردار فیلم بگیر بزار توی یوتیوب…

              ازت پیشنهاد میکنم از طرف من دعوتی…برو ببینش..همون علی پور با انگلیسی بزن…بنام دستکش نرگس…

              یه کلیپ خودمونی گرفتم راجع به دستکش نرگس و همراه با طبیعت…

              دعوتتت کردما…به خاستت رسیدی..انشالله خوشحال میشم تشریف بیاری توی جنوب و این زیباییها رو ببینی…

              ابراهیم عزیز…بخدا!!!در عرض ربع ساعت بود..این نشانه خداست..

              بعد از گرفتن اون فیلم…

              و هدایت شدن به یوتیوب..

              لطف خدا شامل حالم شد..تا ببینم تا درکش کنم..

              یه شخص اومد خونمون دقیقا مثل اون پروانه..

              حالش بد بود..

              گفت بیماری قلبی دارم از استرس بالا دست چپم خشک شده…

              خونرسانی به بدنم نمیشه…

              اونجا فهمیدم…چقدر ما باید سپاسگزار خداوند باشیم…

              پیام بازرگانی…یه پرنده ایی از روزی که وارد سایت شدم هر صبح بلا استثنا میاد بالای اتاقم صدا میده..

              الانم داره برام تایید میکنه..

              به شما هدیه میکنم این زیباییها رو…

              اصغر جان..میگفتم…اون روی “شخصی که دیروز باهاش ملاقات کردم..خیلی خیلی درونمو برانگیخته کرد..که یادم باشه..تاهدمو هیچ وقت از بیین نبرم…

              و انشالله همیشه در خوشی و سعتدتمندی دنیا باشیم..

              و اینم از یه تاهد قوی میگذره…که حالمونو خوب نگهدارییم..

              یچیز دیگه! اصغر جان.!

              من ساعتها توی خلوت خودم میرم کوه..هر موقع بهم گفته بشه..

              خاصیت کوه..تنهاییه..

              سکوته…

              حال خوب و ارامشه..

              باید بطلبه…

              و هر موقع میرم..

              اینقدر لذت میبرم..

              که یه لحظه هم دوستندارم بیام پایین کوه..

              یادمه خیلی گذشته….خیلی برام جالب بود…

              خوابهایی که میدیم…توی دقیقا قسمتی که میرم با خدای خودم خلوت میکنم..

              میدیدم همونجا یه آبشار بزرگ میاد پایین و پر از سرسبزی…

              و دقیقا همین خواب رو مادرم..خانم های همسایمون..همیشه نیومدن بهمون میگفتن..

              ما خواب دیدم اینجا یه تکه از بهشته..

              الله اکبر…

              و دقیقا سال گذشته خواهرم خواب دید…یه خانمی روی کوه داره صحبت میکنه..میگفت مادر من نمیدیدمش..فقط داشت صحبت میکرد..خیلی افراد دورش جمع بودن…

              نمیدونستم چی میگفت..

              اصغر جان..ایشون نمیدونست که اون خواب الهامی براش از طرف من..

              من نمیگم!!!

              که خیلی از قانون پیروی میکنم ولی خیلی دارم سعی میکنم..

              و دقیقا اینفرد مسیر منو میبینه..

              یه شب من قبل از اینکه این گفتها رو به ایشون بگم…

              توی خواب بهم الهام شد..

              دقیقا همون صحنه..

              ولی ولی…ایشون خیلی خیلی مقاومت داشت..

              میگفتم مسخرم میکرد..اونجا بهم الهام شد..که نرگس تو مسیر خودت برو جلو..

              نیازی نیست…

              تو به کسی چیزی بگی…

              میخام بگم…بازم.یه صبح زود بهمون ماهی..که فضای جنوب خیلی سرسبزه…

              خیلی خیلی زیباست..

              یه صبح زود بعد از چند روز باران..

              و سرسبز شدن کوه..

              و اونهمه زیبایی گلهای رنگی الله اکبر.

              دقیقا یه تکه از بهشت..

              بهم گفت..

              فقط حرکت کن برو بالای کوه…

              اصغر جان..نمیدونم چحور برات توصیف کنم..

              اینقدر که زیبا و پر از گل بود واقعا زبانم قاصره از اینهمه زیبایی

              و من عاشق این ندای رفتن در زمان مناسبم..

              یچیز دیگه ایی بگم!من دانشجوی رشته طراحی دوخت بودم…

              یه درسی داشتم بنام طراحی پارچه..

              یه روز که بیین فرجه ها بود اومدم شهرمون..

              بازم دیوانه وار در دل طبیعت کوه..

              یه حسی “که اون خدا بود..

              بهم گفت..

              هر چی گل هست توی کوه توی برگه ایی که تو دستته بکش!!

              و منیکه نقاشیم خوب نبود..

              همه رو کشیدم الله اکبر..

              اونجا بود این حس درونی..گفتم خدایا من تو این رشته خیلی موفق نیستم.خوشم از دوخت کردن لباس نمیاد عاشق طراحیم…

              .

              و استادم تعجب کرده بود از اینهمه طرح..بهم گفت..تنها دانشجویی

              که طرحهاش برای خودشه..

              فقط خانم علی پور هست..

              بهم گفت بشین روبرو برام بکش..

              اصغر جان!براش کشیدم..و راپورت بندی کردم..

              اصطلاح طراحی و پارچه هست..

              و گذشت من پایان پروژه همون دفاع کارمو..

              که بسیار زیبا شد…

              کار طراحی دوخت سرویس خواب از صدفهای حوزه خلیج فارس…کار کردم با معدل 19.75 اونو به لطف خدا و الهامات کسب کردم..

              حساب کنید این طبیعت به کجا کشونده شد..

              و من جوری طراحی میکردم..

              که خودممم “تعجب میکردم از این دقت و هماهنگی

              و این گذشت تا اینکه من توی این مسیر خلق “دستکشهای نرگس رسیدم..

              همین چند روز پیش خداوند بهم گفت ..میتونی در اینده..فریلنسر ساخت و طراحی دستکش اونم با طراحی پارچهات از طبیعت بشی…

              و من اون اوایل ورودم به سایت..دقیقا همین مورد” بصورت خواب بهم یه فرشته بهم الهام کرد..

              دستکشهام بسیار زیبا و پر کاربرد و بسیار ظریف هستند..

              من همه رو لطف خداوند میبینم..

              اصغر جان ببخش صحبتم طولانی شد..

              من نرگس کوه رو فراموش کرده بودم ولی لطف خدا باعث شد.کوهمون زیبا بشه.محل زندگیمون زیبا باشه..

              من خیلی دریافتها رو داشتم..من خیلی لطف خدا شامل حالم شده..ولی …یچیزی بگم!!!باید بیاد بیارییم تا همیشه در قلبمون یاداوری بشه…

              فعلا!!!میبینمت…کوهمون داره صدات میکنه دوستتدارم…

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1335 روز

    بنام خداوند عشق وحال خوب

    من اگه عاشق این خدا نباشم عاشق کی باشم؟

    خدایا تا اخرین نفسم همه جوره عاشقتم

    همه جوره بهت وابستم تا لحظه مرگم دربست مخلصتم

    همه جوره سر تعظیم به درگاهت میارم و خودمو دربرابر عظمتت هیچ میدونم هیچه هیچ

    اگه تو نباشی من حتی قادر نیستم یه مگس رو بکشم چه برسه غلبه وکنترل نجواها و ترسهای درونیم

    خدایا چقدر خوبه خودم وسپردم بهت

    و فقط نگاهم به توئه که منو هدایت کنی راهو بهم نشون بدی و منو از عشقو رحمتت سیراب کنی

    همیشه گفتم که پاشنه اشیل بنده دختر قشنگم شیرین خانمه

    و سلامتی هم یکی از مواردیه که خیلی روش حساسم

    درواقع از اون مسائلیه که اگه یکم بهم بریزه

    منم بهم میریزم و نجواها کنترلشون برام سخت میشه

    حالا فک کن که پاشنت یکم بدنش آب وروغن قاطی کنه دیگه تو ذهنم عروسی میشه و نور علی نور میشه

    از وقتی باقانون اشنا شدم فهمیدم هر تجربه ای که تو زندگیمه رو خودم دارم خلق میکنم

    و صدالبته که استاد بارها گفتن که وقتی فرکانسهات ناجورمیشن اولین واکنش رو توجسمت میتونی ببینی

    وباز اینکه سلامتی یه امر طبیعیه و بیماری نشونه ی عدم کنترل ذهنه

    پس وقتی مثلا جگرگوشت بیمار میشه نگو زمستونه دیگه

    ویروسه دیگه

    همه مریضن طبیعیه دیگه

    آدمه دیگه بالاخره مریض میشه

    وهزاران البته که اگه داره مدام این روند تکرار میشه نشونه ی یه باور محدوکننده و یه فرکانس ناجوره

    که باید ریشه ای حلش کرد

    از همون اوایل با این اگاهیها که بدست اوردم تمرکزم رو گذاشتم روی بزرگترین پاشنه آشیلم

    چون به قول استاد هرچقدرم حالم خوب بود وقتی شیرین یکم حالش بد میشد کاملا میریختم بهم

    انصافا هم عالی کار کردم کلی باور خراب خوروب پیدا کردم کلی ازمون خطا کردم کلی بازخورد گرفتم

    کلی سعی کردم همه چیزو پاکسازی کنم

    البته همه ی اینا اگه خداوند کمکم نمیکرد امکان مذیر نبودن

    وبایاری خودش تو این زمینه خیلی خیلی خیلی همه چی بهتر شد

    تا اول مهر امسال

    یکی دو بار از اول مهر تا حالا بدن شیرین یه علائم خیلی خیلی مختصر نشون میداد و با کنترل ذهن و سعی در توجه نکردن به موضوع یه روزه خوب خوب میشد خداروشکر

    و من هربار فهمیدم که چون توجهم رو سوز وباد و ایتکه کلاه نداره و …. بوده

    باعث شده بود این دست موضوعات رو تجربه کنم

    به هرچی توجه کنی از همون جنس دریافت میکنی

    تا اینکه جمعه شب شیرین دوباره یکم علائم داد و دوباره سعی کردم با کنترل ذهن و ارامش درونی و امید به اینکه یه روزه حله به احساس خوب برسم

    ولی تا دوشنبه صبح این ماجرا ادامه داشت

    اینو بگم در حد یکم گرفتگی بینی بود یعنی حتی پدرش هم درست و حسابی متوجه نشد که چی شده

    واگه کسی نمیدونست اصلا وابدا متوجه نمیشد

    امروز صبح که رفت مدرسه

    گفتم خدایا داری بهم میگی یه ریشه ی خراب هنوز تو ذهنته

    ولی چون انقدر رو خودت خوب کار کردی باشیب ملایم دارم بهت میفهمونم ریشه ی اون توجه به ناخواسته رو پیدا کن تا کار بیخ پیدا تکرده زودتر حلش کن

    وبازم چون خیلی دوستم داری وداری تعهدمو میبینی

    میخوای زودتر ریشه رو دریابم و از بیخ درش بیارم

    باشه خداجونم چشم

    اول اینکه ازت ممنونم این یکم گرفتگی بینی رو طولانیش کردی تا منو اگاه کنی

    دوم ایتکه بازم ممنونم با یه تضاد خیلی خیلی ریز داری منو متوجه میکنی

    ولی خدایا منکه هیچی نمیدونم

    علم واگاهی من درمقابل تو هیچه

    من نمیدونم تو بگو

    منو هدایتم کن به اون ریشه اصلی

    و اومدم نشانه رو زدم و فایل 9 پرتو اگاهی اومد

    خب مقداریش درباره سلامتیه دیگه

    ازخود فایل چیزی دستم نیومد رفتم سراغ کامنتا

    الله اکبر به بزرگیت فدات بشم من که انقدر تو خوبی ماهی بینظیری

    تو یه کامنت اومده بود اگه همش داری بی پولی تجربه میکنی روابط بد داری یا مدام بیماری رو تجربه میکنی تنها علتش اینه که گذاشتی دیگران به ذهنت خوراک برسونن

    حس کردم یکم از جوابم همینه

    خب اینو گرفتم ولی چه خوراکی ؟

    دوتا کامتت پایینترش اومد ترس ونگرانی

    همونجا گفتم اره همینه

    من هنوزم ته ذهنم ترس دارم ترس اینکه وای هوا سرده

    وای کلاه سرش نیست

    از حموم اومدی سرت خیس نمونه

    اره همش دارم میترسم ونگرانم ناخوداگاه

    منکه تو بیشتر جنبه ها دیگه نگرانی براشیرین ندارم چرا در مورد سلامتی هنوز قضیه ادامه داره؟

    چون پدر منم همیشه نگران سلامتی ما بوده وهنوزم هست همیشه مراقبمون بود همیشه کنترل میکرد همه جوره ما اکی باشیم

    یه کوچولو دستمون زخم میشد اوه بیا وببین چه میکرد انگار زخم شمشیره

    منم تو اون محیط بزرگ شدم دیگه

    از طرف دیگه همیشه اینو شنیدیم واین خوراک ذهنیو از قدیم به ما دادن که

    تن مپوشان از باد بهار ولی

    تن بپوشان از باد پاییز که هرکاری با درختان میکند با بدن تو هم میکند

    هرجام میریم همه ی مادرا دغدغشون اینه که بپوش، نرو بیرون ،کلاه بزار ماسک بزن و…..

    و من چون تو این زمینه تلقین پذیرم بخاطر بک گراند خانوادگیم

    سریع ناخوداگاهم هرانچه تا حالا دوشیده بودم رو با همون باورای قدیمی یه پا میزنه زیرش و اون ماهیت اصلیش میاد رو

    و وارد تجربه ی زندگی من میشه

    من خیلی رو خودم کار کردم خیلی یعنی خیلی وهمه چیز در نهایت عالی بودنه

    ولی استاد عزیزم ازتون یاد گرفتم که بهبود یه روند همیشگیه و من اگه بهتر نشم توقفی درکارنیست صد درصد همه چی خرابتر میشه و اوضاع از قبلم بدتر میشه

    سال اول اشناییم با شما شیرین ماهی یه بار بیمارمیشد و کار به سرم وبیمارستان میکشید

    ولی همه چی انقدر خوب پیش رفت و تغییر کرد که مثلا امسال فقط یه گرفتگی کوچولوی بینی اونم یه روزه خوب میشد و این یعنی معجزه

    ولی باید بهترش کنم

    تا من دارم کار میکنم همه چی خوب پیش میره

    واندفعه هم که دو روز طول کشید از لطف خداوند بود که بفهمم

    درسته توجه به هرسمتی بره همونو دریافت میکنیم

    ولی ریشه ی اون توجهاتت از چیه ؟

    از ترس ونگرانی

    ریشه ترس ونگرانی وابستگیه و ریشه ی وابستگی شرکه

    میبینی جه راحت شرکهای خفی داریم و نمیفهمیم

    ترسهاییه که باش بزرگ شدم بخاطر باورای اشتباهم و خوراکهایی که دریافت کردم

    انگار نگرانی و ترس جزئ لایتفک یه مادره

    و اگه اینجوری نبودیم میشدیم ادم بیخیاله داستان

    مادری که سربه هواست و بچه داری بلد نیست

    من بچه داریم همیشه زبونزد فامیل واشنا بود ولی چرا؟

    چون مدام مراقب شیرین بودم از لحاظ پوشش تغذیه رعایت بهداشت سر مشق و وتکلیفاش سر کلاس موسیقیش همه جوره همه جوره

    یه کنترل کردن مداوم و زجرآور

    خداروهزاران هرار بار شکرت که اگاهم کردی که هدایتم کردی که منو با قوانینت اشنا کردی که دست منو گذاشتی تو دست بهترین معلم واستاد دنیا

    ولی خداجونم بازم بهت احتیاج دارم همیشه بهت محتاجم باید کمکم کنی و هدایتم کنی

    خودت گفتی هدایتتون برما واجبه

    خودت گفتی من همواره اجابتتون میکنم

    وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌۖ أُجِیبُ دَعۡوَهَ ٱلدَّاعِ إِذَا دَعَانِۖ فَلۡیَسۡتَجِیبُواْ لِی وَلۡیُؤۡمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمۡ یَرۡشُدُونَ(١٨6)

    و چون بندگان من (از دورى و نزدیکى) من از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هر گاه کسى مرا خواند دعاى او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند.

    حالا بگو

    چه جوری این ترس ها رو از بین ببرم

    چه جوری با این نجواها کنار بیام که از درون رها باشم

    نقطه ی مقابل ترس ایمانه میدونم

    ولی ایمان که به حرف نیست

    من باید به جایی برسم که در عمل رها باشم و مطمئن

    ولی پاشنس دیگه پاشنه

    بنابراین استمرار و کار بیشتری میطلبه

    بنابراین بیشتر باید کمکم کنی

    خدایا من نمیدونم من همواره وهرلحظه بتو محتاجم

    من فقط اینو میدونم که باید از زتدگیم لذت ببرم از وجود شیرین لذت ببرم

    کار اصلیه من لذت بردنه

    وکارتو اینه که این مسیرو برام هموار کنی

    چشم امیدم به توئه

    خودت منو به راحتی و آسونی به اون حس رهایی برسون

    امین یا رب العالمین .

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 30 رای: