تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴ - صفحه 17


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

444 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسام رحیمی گفته:
    مدت عضویت: 827 روز

    بنام خداوند پرازعشق برکت

    سلام به استادعزیزوخانم شایسته

    سلام به دوستان عزیزم امیدوارم حالتون زندگیتون سلامتیون ارامشتون عشقتون عالی باشه

    خدایا شکرت بابت اینکه امروز چشماموبازکردم اومدم توسایت این فایل قشنگ کوش کردم ازنتایج دوستان عزیز انرژی مثبت گرفتم خدایا شکرت

    می خوام یه خاطراززمانی که من مسافرکشی می کردم 15سال بیش توچهارراه پارک وی اون موقع من اصلا راجب قانون اینهاهیچی نمی دونستم توشرایط خوب زندگی نمی کردم ولی یه روز تصمیم گرفتم بااحساس خوب برم سرکاربخندم غررنزنم هیچ وقت اون رو فراموش نمی کنم چقدر احساسم خوب بود و نتایج اون روزم چقدر عالی پولی که اون روز من درآوردم تابه اون روزاونقدر پولوبامسافرکشی درنیاورده بودم خیلی باحال بود همیشه اون روزبه بعدیه حسی درونم بودمی گفت تومی تونی شرایطوعوض کنی گذشت تابعدده سال من باقانون جذب آشناشدم بعدبااستادوالان زندگیم هیچ ربطی به گذشته نداره وقتی این دوستان عزیزم ازنتایج حرف می زنم دوست عزیز مون که گفت من باماهی 5ملییون حقوق زندگی می کردم والان به کجا رسیده کاملاً درکش می کنم یه روز اول که من اومدم توسایت مبلغ این دورهای برای من اون موقع حقوق یه ماهم بودمال دوره ثروت الان تویه ساعت من اینقدر درآمد دارم خداشاهده اینقدر من دارم نتایج می گیرم زندگی می کنم یه مشتری‌های دارم توکارم خدابرام گلچین کرده انسانهای درست پولدار .اهل چونه نیستن خدایاشکرت

    استاد عزیز ازتون سپاسگزارم بابت اینکه به کمک این سایت پرازعشق برکت تواین مسیر الهی هم سفر زندگی هستیم سپاسگزارم

    در پناه الله یکتا شادپیروزباشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1601 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان”

    وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِیتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهَا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ ۗ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ

    ومثل کسانی که اموالشان را برای طلب خشنودی خدا و استوار کردن نفوسشان انفاق می کنند، مانند بوستانی است در جایی بلند که بارانی تند به آن برسد، در نتیجه میوه اش را دو چندان بدهد، و اگر باران تندی به آن نرسد باران ملایمی می رسد [و آن برای شادابی و محصول دادنش کافی است] و خدا به آنچه انجام می دهید، بیناست.

    ……………………………………

    بنام خداوند بخشنده مهربان همیشگی ام…

    سلام و درود به تمرین خودشناسی و خداشناسی ام که هر بار این مسیر رو با جان و دل پذیرا میشوم! “دری رو به بهشت برایم باز میکند..

    تمرین این قسمت از لطف پروردگار از طریق دستان نازنینش

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    …..

    همون مسئولیت زندگی مان را پذیرا بودن…

    استاد عزیزم…من سالها بخاطر چند غازی از شخص نزدیکم که برادرم بود… داشتم کثافتها و آشغالهایی که از سود پولی که بهش داده بودمو “میگرفتم..

    و هر بار بخاطر دریافت اون آشغالهای شرک آمیزی که میگرفتم..

    مورد قربانیش بصورتهای مختلف دریافت میکردم..

    جوریکه میگفتم تنها شخصی که میتونه بهم کمک کنه تا من به درآمد بزرگی برسم..

    فقط همین شخصه..

    و این شخص توی کاراش بسیار موفق هست..ولی بخاطر نگاه شرک آمیز خودم …

    هر بار باید مورد ظللم خودم قرار میگرفتم و به ایشون باج میدادم…

    و جاییکه خیلی بد چک و لگد خوردم…

    و خیلی از جاهای زندگیم حتی توی روند بیزنسم با شخص بازم نزدیکم…چقدر مورد توهین قرار گرفتم..

    الان وقتی به زندگی و روند کار ایشون نگاه میکنم.میبینم “بخودم یاد اوری میکنم.که نرگس یادته چقدر مسئولیت زندگیتو و خوشبختیتو به اسم کارآفرین شدن به دست این شخص که اینکار رو انجام میده سپرده بودی..

    استادم “دیدن این صحنه…از درون پوچی خودمو دیدم..من کاری ندارم که ایشون چه راهی میره “کارش از نظر خودش درسته..

    اگه بهشم بگم فلانی کارت اشتباهه اون حتما با تشر بهم میگه!!!به تو ربطی نداره..

    ولی من!!!

    نرگس!!!

    داشتم مسئولیت زندگیمو و کارمو که فقط میتونم ایشون بهم کمک کنه گردن او مینداختم.

    من خودمو ناتوان میدیدم با وجود اینکه تجربیاتم و خیلی از چیزام از ایشون بیشتر بود…

    ولی چون من خودمو از یاد برده بودم و خودمو ارزشمتد نمیدونستم داشتم همچنین کاری رو انجام میدادم…

    اون لحظه گفتم خدایا”سپاسگزارتم که با تضادهات بهم نشون دادی خوب لگدم زدی که برگردم…

    و من بعد اون اتفاقات و ناهجارهای زندگیم و روابطم مخصوصا با خانواده ام…

    زمین تا اسمون تعقییر کرد…سر تمام بتهای زندگیمو بُریدم..

    گفتم نرگس!….تنها خوبی که در حق خودت میتونی انجام بدی باید مسئولیت 100 در صد زندگیتو پذیرا باشی..اونم با تمام وجودت..

    همون وردم به سایت و لطف خداوند و مسئولیت 100 در صد زندگیم را پذیرا شدن..گفتم اینجا با گذشت زمان!فهمیدم باید قدم به قدم من تعقییر کنم ..تا اتفاقات برایم “رخ دهد..

    و دقیقا با ورودم به سایت…خاسته ام که رشد بیزنسم بود و همیشه دوستداشتم یچیزی رو خلق کنم .اونم توی یه موارد کوچک و به روز دنیا..

    لطف خداوند شامل حالم شد که قدمهایی رو با الهام از طرف خودش….

    بیزنسم ..که ساخت تولید دستکش های زنانه هست رو خلق کنم..

    هر جا مسئولیت صدر صد زندگیمو پذیرا شدم الهامات خداوند شدید تر شد..و مثل بمب بهم گفته میشد..

    این وسط؟خداوند منو از وسط یه جهنم بیرون اورده بود…

    و داشت بهم بهشت رو توصیف میکرد…و من علاقه ام به این بهشت بیشتر و بیشتر میشد…

    تا تونستم بهترین ورژن های دستکش رو به بهترین و ساده ترین و اسانترین شکل ممکن خلق کنم..

    و هر بار یه تمرینی در جهت غلبه بر ترس بهم میداد..

    و کم کم با شناخت خودم خداوند در درونم بولد شد…که همچنان ادامه دارد…

    الهام عزیز…… منم دقیقا مثل تو بودم….من سالها بخاطر اون رابطه متشنجم…داشتم فقط؟میجنگیدم..

    داشتم زندگی رو برای خودم زهر مار میکردم..

    داشتم خوشبختی ام را با خودم به جهنم میکشوندم..

    و منم له شدم….و امروز تمام حال خوبم. … فقط از این مسیر “داره نشعت میگیره..

    من باید تعقییر میکردم…

    من مسئول تمام زندگیم بودم…

    .

    و الان چه در مسیر روابطم..چه در مسیر بیزنسم و چه در مسیر دیگر جنبه های زندگیم…

    فقط میگم….خودمممممممم .

    خودممممممم

    مثل انگشتیه که به شخص نزدیکت اشاره میکنی.

    ولی نمیدونی دو انگشت طرف خودته که مثل تیر در کمان بسمت خودت پرتاب میشه…

    منم منم منم……میخام بگم.!!!

    اون خدایی که ما رو خلق کرده بهمو قدرت درک رو داده…..چه نیازیه من مسئولیت زندگیمو گردن یه شخص دیگه بزارم..

    من بهش میگم خدایا میخام فلان کار رو انجام بدم..خدایا من نمیدونم ..

    از نظر تو من اینکار رو انجام بدم چکار کنم خوبه..

    فورا اقدامات خداوند سر راهم میاد..

    و هر جا توی مسائلم موندم…

    خدا بهم گفته قدم برداشتم دقیقا نیازمو بهم داده‌.

    من این خدا رو دارم…..من مدام میگم…نرگس تو ارزشمندی..تو لایق بهترینها هستی..تو نیرویی تو درونت داری”که منشع خوشبختیهاست..

    منشع نعمتها و برکتهاست…

    اون از همه چیز باخبره…

    و میخام بگم 100 درصد خداوند یاریم کرده…

    نمیگم خیلی خوب تونستم ذهنمو کنترل کنم.ولی چون سعی میکنم خودمو تو مسیر نگهدارم..

    بخداوندی خودش الهاماتی کرده که من زبانم مانده…

    همین سودی که سالها من چشم انتظاری از شخص نزدیکم داشتم.و مُیولیت زندگیمو به این شخص داده بودم.

    دقیقا اول مهر ماه با خرید دوره عزت نفس بود.

    بهم گفت الان اقدام برای بخشیدن سود کن..

    میدونی چی بهم گفت…الله اکبر…

    بهم گفت برو بهش بگو…

    به شرطی پولتو میبخشم.”که اون چهار ماه مانده به تمام شدن قسط بانکی رو یجا پرداخت کنی…

    و اون شخص چون ” مبخاست 50 میلیون تومن رو بجز اون قسطا پرداخت کنه که همیشه بهم میگفت باید چجوری من این سود رو بهت بدم..

    لطف خداوند شامل حالم شد…اون شخص بدون اینکه به اینحرف ادامه بده.

    فقط بهم گفت..نه بابا تو خیلی زحمت این مول رو کشیدی من باید سودشو بهت بدم.

    ولی گفتم …

    باید ببخشی..و تا طی فردا زنگ میزنی به بانک..و تقاضای اینحرفو میدی تا بهمن ماه کل قسطا پرداخت بشه…

    و ایشون بعد چند روز قسط پولا رو تسویه کرد…

    و اون قرارداد رو جلوش خط زدم..

    و چند روز بعداش..دخترش اومد پشت اون برگه یه نقاشی کوسه بزرگ رو پشتش برام کشید..

    این نتیجه صد در صد مسئولیتتت خودت هست..

    و بعد اون اون قربانیها به لطف خداوند در 36 سال از زندگیم برطرف شد…

    و حتی روابط تنش زاد با دیگر افراد خانواده ام به دوستی سرانجام رسید.

    من خیلی وخامت توی بحث روابط در تمام جنبه های زندگی ام داشتم..میتونم صدها مثال بزنم..

    ولی نیاز به گفتنش و یاداوریش نیست..

    یاداوری فقط به این دلیل…که من درس و عبرت بگیرم…

    و تو این مسیر برای همیشه ادامه بدم…

    و امروز با درک خودم و درک خداوند…مسیر بعدای خاسته هایم در تمامی جنبه ها رو “بخودم میسپارم.

    و ایمان دارم خداوندیکه منو هدایت کرد ..در این چهار سال .و بهترینها رو برام رقم زد..

    همون خدا هم بقیه مسیرمو برام انجام میده ..

    و منو دوستداره…

    من خاستهام هنوز که هنوزه داره شدت میگیره…و میدونم تنها کسی”که میتونه بهم کمک کنه…

    و منو هدایت کنه…

    فقط؟خداست…

    و واقعا برای قدم بعدی برای پوشش دهی کارهام و حل مسائلم “واقعا نمیدونم چکار کنم.

    فقط میگم خدایا تو مرا هدایت کن..که چه کاری چه روی باورهام و مهارتم انجام بدم…

    تا بتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم…

    خداوند را شاکرم که در مسیر خداوندم میباشم و مسئولیت صد در صد زندگی ام را پذیرا هستم…

    الحمدالله رب العالمین…

    که در مسیر حقیقت خداوند و قوانین جهانش؟می باشم..

    چون میدونم من مسئول تمام اتفاقات زندگیم هستم…

    .و میدونم اگر باز گردم …خداوتد گفت ما نیز بازمیگردییم…

    .همه چیز از من شروع میشه….و همه چیز از درون من بیرون میاد….و همه چیز با خود من پیوند میخوره‌‌‌ ….هیچ عوامل بیرونی نیست…

    و الان همجوره

    توسط اون اشخاص استادم هدیه های میلیون تومانی دریافت کردم.اونم بدون اینکه من کوچکترین کار برای این افراد انجام بدم..

    بی نهایت طریق بهم روزی داده میشه…

    همه رو لطف خداوندم میبینم….چون هر لحظه امیدمو بخودش سپردم….

    به امید بهترینها…..

    استاد عزیزم…با تمام وجودم ازت ممنونم که داری هر لحظه با درک قانون بدون تعقییر الهی….با ما،” بهترین “بهبودها رو به اشتراک میزاریید..

    دوستتون دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    حسین غفاری گفته:
    مدت عضویت: 1043 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان. 1404/9/3

    (و لسوف یعطیک ربک فترضی).

    سلام خدمت استاد عزیزم آقای عباس منش و سرکار خانم شایسته..

    ودوستان هم فرکانسی ام توی این سایت إلهی…

    نمی‌دانم چطوری شاکر درگاه خداوندی شوم که با کوچکترین قدم تغییر… هزاران قدم را برای من باز می‌کنه و منو با نشانه‌های بی کرانش هدایت می‌کنه …. نمی‌دانم از کجا شروع کنم و چطوری ازسیل اتفاق‌های معجزه آسای کوچک و بزرگی را بگم که از وقتیکه که باسایت عباس منش آشنا شدم

    برایم اتفاق افتاده و هرروز هم برام میفته نمیدانم چطوری شاکر استاد عزیزم شوم که با این آموزه های بی‌نظیراش چقدر به من راهنمایی و راه نشان داده وچقدر راه درست زندگی کردن را آموخته وبا قوانین بی‌نقص خداوند آشنا کرده ازتون بی نهایت سپاسگزارم استاد عزیزم….

    و اما در موردپرژه تغییر را در آغوش بگیر …..من از بچه گی ناخودآگاه یاد گرفتم بودم که با کوچکترین نشانه تعقیر کنم …یادم بچه که بودم تابستان بودعموی من منو با خودش برد سرکارش که توی لوستری سازی برد یک ماهی مشغول کار بودم دیدم کارگر ها در مورد حقوق کمشان گله منده هستند وناراحت ….همشون در مورد کمی حقوق ناراضی بودند ولی از آنجا نمی‌رفتند وبا هر شرایطی مونده بودن ..

    بعد من از عمویم پرسیدم چرا نمیری جای دیگه کار کنی گفت من بیست سال سابقه دارم کجا برم اینجا عادت کردم و هزار تا بهانه‌های دیگه که خودشان را قانع میکردند..ومن سر برج که شد دیدم برای من هم با…ی. .. حقوق پایه زدن و ی مبلغ کم هم دادن

    گفتن الباقی را خرد خرد تا آخر ماه دیگه پرداخت میشه..من دیگه طاقت نیاوردم گفتم میرم نمی‌تونم با این شرایط کار کنم ورفتم..یکی دو روز دنبال کار گشتم وتوی یک شیرینی پزی مشغول کار شدم با یک و نیم برابر کار قبلی باناهار وصبحانه وساعت کار کمتر بعد یک ماه رفتم عمویم دیدم بهش گفتم من حقوق ام این‌قدر هستش تعجب کرد..

    اصلا باور نمی‌کرد من بتونم باسن کم و بدون سابقه از عمویم که بیست سال سابقه داشت بیشتر حقوق بگیرم و باز هم توی همان تابستان دوسه بار من شغل عوض کردم و حقوق ام باز هم بیشتر بیشتر شد بعد فهمیدم هر چقدر که من تعقیر می‌کنم موقعیت ام بهتر میشه و حقوق ام بیشتر می‌شود … و بعد از آشنایی من با سایت استاد عباس منش وبا یادگرفتن از آموزه های استاد…. این دفعه آگاهانه می‌دونم که باید تعقیر کنم و استقبال هم می‌کنم….ترس داره ولی چون از بچه گی یاد گرفتم ….سعی میکنم به ترسهام غلبه کنم و تغییر کنم ….

    و استاد عزیزم من به گفته شما گوش کردم.

    میخواهم انلاین شاپینگ وسایت راه بیندازیم…

    بدون اینکه خودم رابیکار کنم رفتم آموزش کلاسهای کامپیوتر والان دوماه دارم آموزش می‌بینم وتوی همین دوماه که من حرکت کردم.. اتفاق‌های معجزه آسا برایم رخ داده

    یکی از اتفاقات این بود که استادی که به من آموزش می‌داد

    گفت حسین جان تو آموزش کامپیوتر را برای چی میخوای توکه نمی‌خوای جای کارمند بشی.. من هم گفتم می‌خوام فروشگاه اینترنتی راه بندازم

    چقدر استقبال کرد

    و بعد از چند روز خودش پیشنهاد داده که برای من سایت راه اندازی کنه وتاهرموقع که من بخوام پشتیبانی هم بکنه تا سایت همیشه فروش بالای داشته باشه

    وهرموقع من نخواستم سایت تحویل من بده

    و بدون یک ریال هزینه اینکار بکنه …

    من که از وقتی که با سایت استاد آشنا شدم هنوز نشده یک روز هم که من روی خودم کار نکنم خدا شاهده الان نزدیک سه سال من تلویزیون نگاه نکردم… اخبار… اینستاگرام شبکه های اجتماعی همه را تعطیل کردم و الان سه ساله هندزفری توی گوشم هستش صبح تا شب فقط فایلهای استاد را گوش می‌کنم درآمدم نسبت به سه سال پیش بیست برابر شده ومن می‌دونم که همش بخاطر کار کردن روی خودم متعهد بودن به فایل های استاد عباس منش هستش و هیچ وقت برام کهنه نشده و بعضی از فایل را شاید دویست بار گوش کردم وتوی این سه سال همیشه صبح ساعت پنج بیدارم وتاساعت شش ونیم صبح ستاره قطبی وشکر گذاری های زندگی ام را می‌نویسم وشب هم همان طور..وچند روز پیش دلم خیلی شاد بودن چون همه اتفاقات خوب برام رخ میده صبح بیدار شدم بعد از انجام تمرینات ام…. گوشی را باز کردم دیدم یه آیه برای من اومده نمیدانم چطوری توصیف کنم حال خوبم را بقضم ترکید یک ساعتی گریه می‌کردم وآیه این بود(و لسوف یعطیک ربک فترضی)

    …«و به زودی پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد کرد که خوشنود شوی….. گفتم این حال خوبم را با بچه‌ها سایت شیر کنم که انشالله برای هم دوستان خوبم انگیزه ای شود

    واین آیه را توی کل گوشی ام گذاشتم توی پروفایل ام

    باز هم ازتون ممنونم استاد عزیزم

    آروز می‌کنم همه دوستان خوبم به همه خواسته های دلشان برسن وتوی سایت بنویسند و انگیزه بشند برای همه

    ممنونم ودر پناه خداوند وهاب ورزاق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 108 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1601 روز

      سلام آقای غفاری عزیز..کله صبح دارم برات پیام میزارم..

      پیامی که از وجود الهی ام جاری میشود…

      با تمام وجودم تحسینت میکنم که همیشه دنبال بهترینها بودی

      همیشه بدنبال پیشرفت بودی

      هر چقدر که میگذره و هر لحظه که بسمت قانون پیش میرم..

      بیشتر میدونم باید روی خودم و تاهدام کار کنم..

      تاهدی که سراسرم عمل به قوانین الهی باشه..

      منم دیشب هدایت شدم به خوندن نوشته های استاد شایسته عزیز و گفته های استاد عزیز….در فایل 6 دوره عزت نفس…

      چقدر توی اتاق کارم توی اون خلوت گریه کردم…

      .

      که ما چقدر برای خداوند عزیز و قابل احترام هستیم….

      چقدر خوشبختیم…..

      ولی با افکار جامعه دارییم”خودمو با دست خودمون خاک میکنیم..

      واقعا چقدر خوبه خودشناسی….و خودتو به خداشناسی پیوند بدی..

      و بدون هیچ عوامل بیرونی مدرک و فلان موقعیت شغلی …

      خودتو دوستداشته باشی…

      بخودت احترام قائل باشی…

      بدون هیچ قید و شرطی..

      یادمه بچه که بودییم….ما رو تقسیم بندی میکردن توی کلاس..

      نمیدونم دهه شصتی شصتی یا نه..!

      ولی برای ماها اینجور بود..

      یطرف مینوشتن..

      خوب ها…

      یطرف مینوشتن بدها..

      ما با این نگرش بزرگ شدیم..

      و الان میدونم چه باورهایی بهمون دادن..چقدر زیر افکار و باورامون له شدییم..

      و اون تضادها……

      باعث شد به خودشناسی بیشتر برسیم و به مسیر عشق راهی باشیم..

      من تو دل الهام رو خوب میدونم..

      که گریه میکرد..

      همه ماها با این نگرشها بزرگ شدییم…و طعم یه زندگی و خانواده رو نچشیدییم

      فقط میخاستیم با هم بجنگیم…

      .

      که لطف خدا باعث شد امروز …نه فقط خودمو بشناسم..

      بلکه جهان اطرافمو با بهترینها رقم بزنم……

      .

      آقای غفاری عزیز.به تاهدتون همینجا ..یه کف بلند میزنم..

      و تحسینتون میکنم که همیشه بدنبال پیشرفت بوده ایید….

      اینقدر انرژی این فضا زیاده که دقیقا به ندت چند سال به دانشم افزوده….

      واقعا خوشحالم که تو مسیر عشق دارم قدم برمیدارم…

      و هر چقدر درک میکنم..احساس میکنم ..هنوزم نیاز دارم..

      .

      به امید بهترینها برای شما!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        حسین غفاری گفته:
        مدت عضویت: 1043 روز

        به نام خداوند بخشنده مهربان

        سلام خدمت خواهر خوبم سرکار خانم علی پور..

        ازتون بی نهایت سپاسگزارم

        که برای من پیام نوشتی….

        وچقدر امید دادی که من هم مثل دوستان خوبم در مسیر هدایت هستم ازتون ممنونم

        خانم علی پور عزیزم …..

        درسته اکثریت بچه‌های ده شصتی توی همین شرایط سخت بزرگ شدن وچقدر شخصیتشون زیر سوال رفته…. وشکر خدا همه مون هدایت شدیم به این سایت توحیدی تا خود وجودیمون را پیدا کنیم و زندگی سراسر آرامش وثروت تجربه کنیم….

        وچقدر مهربان خوبند انسانهای که به هیچ توقع ای برایشان پیام می‌نویسند تحسین میکنندو کف هم می‌زنند و انگیزه‌ای میدن برای ادامه مسیر شأن ازتون بی نهایت سپاسگزارم خانم علی پور عزیزم….

        آرزو می‌کنم توی همین مسیر درست هدایت باشی و لطف پروردگار شامل حالت شود و به همه خواسته های وجودیت برسی…

        بله خانم علی پورعزیزم. من هم ده پنجاهی هستم و همه حرفهای شما کاملا درک می‌کنم.

        و شرایط شما میفهمم …باز هم ازتون بی نهایت مچکرم بابت پیام پر از انرژی شما….در پناه خداوند وهاب ورزاق باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  4. -
    حسن گرامی گفته:
    مدت عضویت: 1627 روز

    به نام خدا

    سلام استاد عباسمنش عزیزم

    سلام استاد شایسته نازنین

    سلام بچه ها

    این گام، دومین فایلی هستش که در زمان مناسب به عنوان یک یادآوری بسیار مهم برای من امد

    گام قبلی، تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 11 باید پارو نزد… بودش اونم در زمانیکه دوتا مسئله همزمان به وجود امده بود

    هر جفتش با یاری الله به سلامت حل شد

    با این حال من به طور 100٪ نتونسته بودم ذهنمو کنترل کنم ولی طبق آموزش های استاد عباسمنش نذاشتم افکار و احساسات بد توی وجودم قدرت بگیره

    همین باعث شد همه چیز به خیر بگذره

    اولیش مهم ترین چیزی که توی مسیر کاریم باهاش مواجه شدم لپ تاپ عزیزم بودم

    طفلکی لپ تاپم اینقدر ازش کار کشیده بودم که دیگه آخر آخرها نای اجرای کدهای منو نداشت، منم از اونجایی که باید هر روز کارمو انجام بدم وقتی میدیدم لپ تاپم توان اجرا کردن برنامه های منو نداره بیخیالش میشدم ولی از اینور نگران شده بودم که اگر این لپ تاپ نتونه برام کار کنه عملاً من هیچ کاری نمیتونم کنم چون ابزار اصلی کار من لپ تاپ هستش مثل هر کس دیگه ای که توی مسیر کاریش یکسری ابزارهای مخصوص کارشو داره که مهمه و اگر نباشه عملاً نمیتونه کارشو درست پیش ببره

    خب مهمترین ابزار کار من، لپ تاپم بودش ولی دیگه به ته خط رسیده بود تا اینجاشم هدایت الهی بود که داشت برام کار میکرد

    منم واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنم و تنها چیزی که یادمه به خدا گفتم که خدایا من این کارو دوست دارم و تنها کاری هستش که توی کل زندگیم دوست دارم انجامش بدم ولی با این لپ تاپ دیگه نمیشه کارمو ادامه بدم خودت هدایتم کن

    خدا شاهده فردای همون روز، دقیقاً فرداش یک لپ تاپ مدل جدید که برای کارهای گرافیکی استفاده میشد رو خداوند داد دستم

    گفت بشین کارتو انجام بده

    اونم نه فقط یک لپ تاپ حرفه ای بلکه همراه کیف مخصوص لپ تاپ و فن خنک کننده لپ تاپ حتی دستمال مخصوص تمیز کردن لپ تاپ به من داده شد

    بدون اینکه حتی من از کسی درخواست کنم، من فقط به خدا گفته بودم همین

    و این مسئله به راحتی از جاییکه فکرشو نمیکردم با هدایت های خداوند به کل حل شد

    دومین مسئله در مورد آموزشگاه رانندگی بودش که من میرفتم تا آزمون هامو بدم و گواهینامه رانندگیمو بگیرم ولی مسیر اون آموزشگاه اینقدر از محل زندگی ما طولانی بود که برای من بینهایت سخت و طاقت فرسا شده بود از طرفی به دلیل طولانی بودن مسیر باعث شده بود هم مراحل آزمون های رانندگی من طولانی بشه چون خیلی برام خسته کننده شده بود و هم هزینه های بیخودی دست من مینداخت که اصلاً نیازی نبود اینقدر من وقت و انرژی بذارم

    همین دو هفته پیش بود که صبحش داشتم جلسه 12 دوره هم‌جهت با جریان خداوند که مراقبه هدایت میشه رو گوش میدادم، به من الهام شد از اون آموزشگاه رانندگی که بسیار مسیرش طولانی بود به یک آموزشگاه نزدیک خونه خودمون انتقالی بگیرم

    وقتی این به من الهام شد واقعاً خوشحال شدم از خدا تشکر کردم و افتادم دنبال انتقالیم

    همون فرداش رفتم آموزشگاه گفتم من میخوام انتقالی بگیرم به آموزشگاه نزدیک خونه خودمون

    از اونجایی که توی ذهنم یه جور دیگه ای مراحل انتقالیمو تفسیر کرده بودم، وقتی دیدم یکم متفاوت از اون چیزی هستش که من فکرشو میکردم یکم ناراحت شدم مثلاً از طرف پلیس راهنمایی و رانندگی غرب استان تهران که اصلاً فکرشو نمیکردم من باید اونجا برم به من گفته بودن باید مدارک سکونت بیاری وگرنه با انتقالیت موافقت نمیشه

    خب این خونه ای که ما توش داریم زندگی می‌کنیم عملاً هیچ سندی نداره و منم اصلاً نمی‌دونستم باید چیکار کنم

    اتفاقی که افتاد جمعه شب هفته پیش به ذهن مامانم افتاد که بره از همسایه بالایی‌مون که دقیقاً صاحب همین ملک میشه بپرسه قلنامه این خونه رو داره اونم گفت اینجارو ندارم ولی کپی سند یکی از ملک هاشو داد که توش مشخص بود ما کجا زندگی می‌کنیم و همین چیزی که خداوند هدایت کرد باعث شد به راحتی بدون اینکه بازهم من کاری کنم با انتقالی من موافقت بشه و الان آموزشگاه رانندگی که من برای آزمون باید برم با خونه ما کلاً 5 دقیقه بیشتر راه نداره

    یه لپ تاپ خفن با یه انتقالی راحت

    بدون اینکه من کاری کنم توسط خداوند هدایت شدم انجام شد

    این از این

    حالا میرسیم به این فایل

    امروز صبح داشتم با خداوند در مورد کارم مثل همیشه حرف میزدم شاید یکم غُر

    بعدش بیخیال شدم گفتم بذار تمرکزمو بذارم روی چیزهای دیگه، فکر میکنم صبح این فایل گذاشته نشده بود در اصل دم دمای ظهر بود که گذاشته شد، لااقل من اون تایم دیدم

    تا عنوان فایل رو دیدم گفتم خدایا این جواب شما به منه

    مسئولیت مسائل زندگی‌ات را بپذیر

    از وقتی که من عضو سایت شدم و شروع کردم به گوش دادن و عمل کردن به فایل های استاد عباسمنش هر چقدر که باورهای ذهنم تغییر کرد به همون اندازه شرایط زندگیم تغییر کرد

    مثلاً در مورد روابط که استاد عباسمنش هم توی این فایل از خودشون مثال زدند، اتفاقی که برای من افتاد این بودش که یکسری آدم هایی که واقعاً باعث ناراحتی من میشدند از زندگیم فاصله گرفتن دقیقاً از وقتی که باورهای من تغییر کرد آدم های قبلی کلاً دور شدند و البته بعضی هاشون هم خودم مثل استاد عباسمنش، حذف کردم

    این یه تغییر واضحی بودش که من توی زندگیم دیدم چون همیشه خیلی دوست داشتم با یکسری آدم هایی که به هر دلیلی باهاشون هماهنگ نبودم واقعاً ارتباطی نداشته باشم که اکثراً هم از اعضای خانواده مادرم بودند

    تغییر بعدی، تغییر توی مسیر کاریم اتفاق افتاد که من از اون کار ناهماهنگ با روحیات و توانایی های درونیم هدایت شدم به کاری که واقعاً حس خوبی نسبت بهش دارم و تونستم با یاری خدا به مهارت برسم

    کاری که کاملاً با روحیات درونی من هماهنگه، این به واسطه دیدن زندگی استاد عباسمنش و شنیدن صبحت های استاد عباسمنش در مورد کسب و کار بود که باورهای منو در مورد شغل با اون چیزهایی که قبلاً فکر میکردم به کل تغییر داد

    در کل، توی شرایط کلی زندگیم تا وقتیکه من روی خودم کار کردم، زندگیم از اون شرایط ناآرام و کمبود به یک شرایط بسیار آرام و پر نعمتی تغییر کرد که خودِ همین به من ثابت کرد که ببین من قبلاً با اون باورهای نامناسب چه شرایط زندگی نامناسبی داشتم و الان با کمی تغییر و بهبود باورهای ذهنم شرایط زندگیم چقدر بهبود پیدا کرد

    مهمترین عاملی که باعث شد من بخوام روی درست کردن باورهام و شخصیتم و شرایط زندگیم کار کنم دقیقاً همین پذیرفتن مسئولیت زندگیم بود که اصلاً همین باعث شد نگاه من از روی آدم ها واقعاً برداشته بشه، نه خبری از تواقع بود که قبلاً نسبت به یکسری آدم ها توقع داشتم و نه منتظر این بودم که بخوام یه کسی برای من کاری کنه

    یعنی گفتم پس خداوند قدرت خلق اتفاقات و شرایط زندگیمو به من داده پس اصلاً هیچکسی توانایی بر روی زندگی من نداره و فقط منم که توانایی تغییر زندگیمو دارم اونم با تغییر باورهای ذهنم و دیدم دیگه

    اصلاً یکی از دلایلی که باعث شد یکسری آدم های ناهماهنگ از زندگیم دور بشن، قبول همین قانونی بودش که من از طریق استاد عباسمنش فهمیدم

    تا اینجا خوب بوده

    چون همین باعث شد من بیوفتم دنبال بهبود توی باورهام و شخصیتم تا تاثیراتشو توی زندگیم ببینم

    ولی احساس میکنم گاهی اوقات بدونِ اینکه شاید حتی متوجه این موضوع بشم دارم به خداوند میگم خدایا تو منو خلق کردی خودت هم داری هدایتم میکنی و میخوام که خودت هم هدایت کنی فلان خواسته ام اتفاق بیوفته یعنی یه جواریی دارم میندازم گردن خدا ولی نه طوری که بگم من هیچ کاری نکنم چون کلاً این مدلی نیستم یعنی هر موقع به من چیزی گفته شده واقعاً عمل کردم بهش حتی معتلش هم نکردم سعی کردم زود عمل کنم به چیزی که خداوند هدایتم کرده

    نمیدونماااا

    ولی حس کردم

    در حالیکه خداوند قدرت خلق اتفاقات و شرایط زندگیمو به من داده و حتی خودش هم نیروی هدایتگر من توی زندگیم شده و من همه اینارو تجربه کردم

    شاید توی بعضی چیزها مخصوصاً کسب و کارم به جای اینکه از خداوند بخوام به من بگه چه تغییری توی باورهام یا حتی توی روند کاریم ایجاد کنم، دارم میگم به من ایده بده تا توی کسب و کارم پیاده سازیش کنم و خلاصه ازش نتایج مالی خوبی بگیرم

    در حالیکه من بابت کوچکترین چیزها توی زندگیم بدون اینکه خودم متوجه اش باشم توسط خداوند به راه حلش هدایت شدم این موضوع توی کارم خیلی خودشو نشون داده و من بارها شاهد این بودم که چطور خداوند منو به راه حل هایی در توسعه سایت هایی که توش میموندم و عملاً نمیدونستم راه حلش چیه هدایتم کرده و اون مسئله به کل حل شده

    چون بالاخره خداوند راه حل تمام مسائل رو میدونه دیگه من که نمیدونم ولی زمانیکه من توجه ام رو از روی مسئله برداشتم و گذاشتم روی چیزهای دیگه هدایت شدم به راه حل

    اصلاً این دیگه تبدیل به یک الگو توی مسیر کاریم شده

    یعنی من توی توسعه سایت به یه مسئله ای برمیخورم که واقعاً نمیدونم راه حلش چیه و بعد از یکی دو روز که توجه ام رو از روی اون مسئله برداشتم هدایت شدم به راحلش

    حالا یا خداوند به من الهام میکرده یا از طریق مدل های هوش مصنوعی جواب رو بهم میداده بالاخره از یک طریق بسیار ساده و سراست توسط خداوند به راه حل اون مسئله هدایت شدم

    پس همین الگو توی همه چیز هست

    یعنی بازهم توی کسب و کارم، به جای اینکه از خدا ایده بخوام باید بگم خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم

    بخاطر اینکه حتی شده خدا به من الهام کرده یا هدایتم کرده تا فلان مهارت رو در کارم یاد بگیرم، در حالیکه من اصلاً به اون چیز فکر هم نمیکردم چه برسه به اینکه بخوام یادش بگیرم تا توی کارم ازش استفاده کنم پس به همین صورت در مورد دریافت ایده هایی توی کسب و کارم هم هستش و در کل توی تمام زندگیم

    مثل مهاجرت

    روابطم

    مسافرت هایی که دوست دارم

    همه اینا وابسته به تغییرات درونی من هستش دیگه

    همانطوری که تا حالا بوده

    باید بیشتر روی این موضوع کار کنم یعنی تغییرات درونیم

    از خدا میخوام خودش مثل همیشه یاری کنه تا بهبودهای همیشگیمو داشته باشم

    مرسی از استاد عباسمنش عزیزم بابت آموزش قوانین زندگی

    آهان راستی امروز توی ماشین که نشسته بودم یک نشونه از خدا دریافت کردم

    روی پل هوایی بزرگ نوشته بود:

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 68 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1601 روز

      سلام آقای گرامی عزیز…

      بهتون تبریک میگم!که اینقدر پایه های توحیدیتونو بدرستی “چیدمان کرده ایی….و گذاشتتید خداوند بهترین مسیرها رو براتون الهام کنه…

      سپاس خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت ماست بسمت بهترینها….

      آقای گرامی عزیز…اینروزا عشق خداوند در درون تک به تک مسیر ما خیلی فوران کرده…

      یادمه قبل از اینکه با استاد عزیزم آشنا بشم..تکامل اول با یه استاد دیگه کار کردم..خرید اون موقع دورهاش.برای من تو شرایط؟من زیاد بود….

      که اونم دستی از دستانش بهم کمک کرد تا اون دوره رو بخرم.بعد اون مول رو به ایشون طی چند روزه پرداخت کردم..

      و میدیدم چقدر افراد به خاستهاشون رسیدن…

      میگفتن چقدر زود..چقدر نتایج..

      ولی مغزم در برابر رسیدن اون نتایج ..به شگفتی اونده بود.

      بهمین خاطر گفتم!خدایا مگه میشه ما همچنین قانونی رو داریم..

      .تا نصفهای راه رفتم..دیدم نتیجه میاد ولی خبری از اون نتایجی که دویتان توی کامنت اون سایت استاد فلان.مینویسن..زمین تا اسمون متفاوته….

      و یادمه یجورایی مشکل “روانی گرفتم…

      و دارم دست و پا میزنم..یسری تکنیکها بهمون میگفتن.و من قابلیت انجام دادنشو نداشتم.نمیتونستم باهاش رابطه برقرار کنم..

      وقتی با استاد عباسمنش عزیز طی یسری تکاملها…

      هدایت شدم…

      و تا به امروز که دارم کار میکنم..میبینم راه درستش همینه…

      و من بخاطر عطش؟عشقی که به استاد و حرفهاش داشتم..

      که خداوند از درونم صدا زد.خودشه !

      خودشه نرگس!

      و اونجا من کلاس رو نصفه نیمه طی تکاملم حذف کردم..

      و چند بار تماس گرفتم.که من از دوره های شما نتیجه نگرفتم باید پولمو برگردونید..

      ولی اونا عمل نکردن..چون خودشون اعلام کرده بودن.

      ولی الان میدونم اون مول باید در مسیر عشق “میرفته..جزو تکاملم بوده….

      آقای گرامی عزیز! تو این سایت بوی لذت و آرامش و حال خوب و قانون تکامل…و قدمهای آرام آرام میاد…اصلا عجله نیست..

      ولی

      از

      اونطرف ما عجله میکنیم….خودممم پاشنه آشیلمه.

      و سعی کردم زیر خاکستر قایمش کنم….

      میخام بگم…چقدر درست و بجا فرمودید…

      (یعنی بازهم توی کسب و کارم، به جای اینکه از خدا ایده بخوام باید بگم خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم..

      اره دقیقا همین سوال شما..ما هم باید همچنین صحبتهایی کنیم تا هدایت بشیم….

      منم اینروزا هدایت برای فروش دستکشهام بیام.تا دیشب یه الهامی دریافت کردم از طرف صحبت استاد عزیز..

      منم با همین نگرش… با درکش و با عمل بهش…پیش برم..

      .

      خیلی سپاسگزار خداوندم می باشم…که با دوستانی از وجود خودم هماهنگ شدم….

      انشالله دستکش نرگس داره قدمهای تکاملیشو پیش میبره‌‌

      دستکشی که روز اول هیچ پوششی نداشت الان داره برای خودش خودنمایی میکنه..

      .

      و اون دستکش…از طرف خداوند به من داده شده تا نیاز جهانمو و خانمهایی که دوستدارن به همچنین پوشندگی…بهش هدایت بشن…

      حساب کنید..هر کدوم از ما…

      تک به تکمون..دارییم بجز خودمون به دنیامون کمک میکنیم..

      حالا حساب کنید..چقدر ما ارزشمتدییم…

      چقدر پیش خداوند قابل احترام هستیم…

      چقدر خداوند دوستمون داره با استاد عباسمنش هستیم…..

      و این همه برکت همه لطف خداوند بزرگ هست…

      که ما دارییم بهشت رو هم در دنیا و هم در آخرت نصیبمون میشه‌‌‌

      ممنون و سپاسگزارم.نوشتتو دوستداشتم!!!

      ..بهت تبریک میگم اون لبتاب حرفه ایتو‌‌‌‌‌‌‌… که از طرف خداوند بهت داده شد….و خاستهای دیگت..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        حسن گرامی گفته:
        مدت عضویت: 1627 روز

        سلام به خانم علی پور عزیز

        امیدوارم هر جایی که هستین حالتون عالی باشه

        خودم چیزی که از آموزش های استاد درک کردم همین قانون تکامل هستش

        چون وقتی تکاملتو توی هر مسیری درست طی کنی در اصل داری ظرفیتتو برای دریافت هدایت ها و نعمت های بیشتر خداوند بالاتر میبری

        یعنی تکامل برابر با آماده شدن برای دریافت های الهی بیشتر

        از شما ممنونم خانم علی پور نازنین بابت پیام پرباری که برای من نوشتین

        از خدا میخوام هر جایی که هستین بهترین لحظات زندگیتون رو بگذرونید

        در پناه خدای هدایتگر باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      نفیسه شایسته گفته:
      مدت عضویت: 922 روز

      سلام اقای گرامی وقتتون بخیر

      کامنتتون پر از نکته های عالی بود استفاده کردم ازشون ،ممنون ازتون بابت این کامنت

      چند روز پیش یکی از بچه های سایت خانم فاطمه کهوند توی کامنتش نوشته بود استاد میگه از خدا بپرسید ،خداوند پاسخ میده

      من چند تا سوال پرسیدم واقعا عالی بود ازش ممنونم

      از این قسمت کامنت شما هم خیلی خوشم اومد(خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم) ازش استفاده می کنم

      انشاالله اتفاق های فوق العاده بیافته برامون

      باز هم سپاسگزارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        حسن گرامی گفته:
        مدت عضویت: 1627 روز

        سلام خانم شایسته نازنین

        از شما بابت پاسخی که برای من نوشتین بی نهایت سپاسگزارم

        سوال پرسیدن و درخواست کردن از خدا رو، از استاد عباسمنش عزیزم یاد گرفتم هر روز شده بابت واقعاً هر چیزی از خداوند سوال یا درخواست هدایت میکنم

        حتی چیزهایی که شاید به نظر ساده میاد ولی من تا جاییکه بتونم از قصد اینکارو میکنم تا توی دریافت الهامات و هدایت های خدا قوی تر بشم

        اتفاقاً توی قرآن هم خیلی روی درخواست کردن از خدا تاکید شده

        چون بالاخره خداوند تنها نیروی هدایتگر ما توی این دنیاست و فقط هم خودش توانایی انجام هر کاری رو داره

        پس بهترین کسی که میتونه تک تک ماها رو هدایت کنه خداونده

        از شما خانم شایسته عزیز و بزرگوار ممنونم

        در پناه خدای رحمان باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    فاطمه حبیبی گفته:
    مدت عضویت: 941 روز

    بنام خدا!

    خدایا شکرت!

    146

    خدارا شکر می کنم که تو چنین سایتی هستم که سراسر خیر و برکت بوده برایم.

    من عاشق این قسمت از سایت هستم گفتگویی استاد با دوستان یا همون پروژه‌ای تغیر را در آغوش بگیر.

    خیلی برایم الهام بخش هست صحبت های دوستان عزیزم که توی این مسیر نتایج فوق‌العاده گرفتن.

    خیلی درس میگرم از تعهد و پشت کاری که همسفران عزیزم توی این مسیر داشتن که باعث خلق نتایج فوق‌العاده و معجزه آسا شده تو زندگی شون.

    البته که خودمم جز افرادی هستم که این مسیر برایم معجزه ها کرده،

    خدایم را شاکر و سپاسگزارم که در مسیر درست قرار گرفتم.

    آرام عزیزم، دختر جسور و با تعهد،دمت گرم عزیزم با این نتایج فوق‌العاده ات،

    دمت گرم با این تعهد و پشت کارت که صبح زود بیدار می شی و روزت رو با گوش دادن به فایل های استاد نهایت عزیزم قشنگترش می کنی،

    واقعا بهت افتخار می کنم عزیزم این حد از تعهد واقعا قابل تحسین هست،

    این عمل کرد و این تعهد هست که نتایج آدم ها رو از هم متفاوت می کنه،

    خدایا هزاران بار سپاسگزارم که درین مسیر زیبا و این سایت بی نظیر هم مدارم کردی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  6. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1441 روز

    بنام خدا

    بزرگترین دیوار ذهنی من

    پدرم حمایتم نکنه نمیتونم

    استخدام نشم نمیتونم کار کنم

    طلاهای زنمو نفروشم نمیتونم ماشین بخرم

    این سه مورد بزرگترین دیوارهای ذهنی بودن که من تونستم تو زندگیم بشکنم و فرو بریزم بطور خلاصه مورد سوم را توضیح میدهم

    یه روزی خیلی میخواستم ماشین مورد علاقمو بخرم و خودم کارگر بودم هر مدل حساب میکردم نمیشد و جور در نمیومد که با حقوق کارگری اون ماشینو بخرم یه روزی به خانمم گفتم طلاهاتو بفروشیم ماشین بخریم و خانمم رک بهم گفت هرگز این کارو نمیکنم حتی اگه بمیری اینجا دقیقا همان لحظه ای بود که این تعهدو به خودم دادم و گفتم با پولی که خودم کار میکنم این ماشینو میخرم و منت کسی رو نمیکشم این تعهد رو واقعا از ته دلم به خودم دادم حتی به همسرم چیزی نگفتم و بهش گفتم ممنون من اون روز مسئولیت این که نمیتونم ماشین دل خاهمو بخرم با خودمه رو قبول کردم احساس قربانی بودن نکردم کس دیگه رو مقصر ندونستم بعد پذیرش این وضع و قبول مسولیت تعهد دادم به خودم که همیشه با پول خودم هر چی دوس دارم بخرم و منت نکشم دقیقا دو ماه بعد اون اتفاق من بصورت معجزه واری ماشین دلخواهمو خریدم و همان تعهد باعث شد کسب و کار خودمو‌بزنم و همیشه خداروشکر هر چی دوس داشتم با پول خودم خریدم

    خدایاشکرت که من فقط وابسته خودتم

    خدایا شکرت که من فقیر و نیازمند توام

    خدایا شکرت که اون روز توسط همسرم منو هدایت کردی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
  7. -
    خانم اکبرزاده گفته:
    مدت عضویت: 1310 روز

    به نام خدای رزاق ،هادی ،حسیب

    سلام ودرود به دو استاد فرهیخته ام

    ● درپی کنترل ذهن وماندن در مومنتوم مثبت به سایت الهی مراجعه کردم البته که امروز چند ساعت با سایت و محصولات ناب سپری شد .

    ● خانم شایسته نازنین سپاسگزارم از انرژی از جنس نورت،ازلبخند خاص وپر ذوق ات

    از مقاله های پر از آگاهی وپر فیض ،از تعهدات برای ارتقای محصولات ناب وسایر قسمت‌های سایت که ورای تصور است آن انگیزه وپشتکارت

    از تواضع دلنشینت ،از فیلم های فوق العاده زیبا، از زوایای عالی، برتر از فیلمبردارحرفه ای

    از روابط عالی ات،از حمایت بی قید و شرط از استاد عزیز

    سپاس، سپاس، سپاس

    ● پذیرش مهمترین بخش برای بهبود وتغییر که

    ” من خالق شرایط خودهستم”

    بدون اما وچرا که ذهن همیشه دنبال دلیل مختلف ،بهانه مختلف واشخاص مختلف هست برای عدم کار آمدی ،عدم نتیجه گیری

    اما اگر همین مهم را بهتر دریابیم که من خالق هستم شاید اکنون در موقعیت مناسب یا عالی نباشم اما قبول می کنم که خودم خلق نموده ام و حاصل فرکانس های گذشته ام اکنون مرا خلق نموده ،پس می توانم اگر واگر قبول کنم کاملا پس می توانم فردایم را بهتر بسازم وفرداهایم را عالی تر و رویایی تر

    پس باهمه مقاومتم که اوایل داشتم با این موضوع اما کم کم یاد گرفتم از استاد جان که چگونه برای ساختن وخلق ناخواسته ها تلاش وافرنموده ام ،آن هم ندانسته وناخواسته

    پس از اکنون و امروز تلاش وسعی دارم این مهم لحظه ای از خاطرم نرودکه دانسته وبا آگاهی خالق شوم.

    چقدر عالی است این بخش جدید که الان وحال بعضی دوستان در این سایت ناب گذشته یه عده از دوستان بوده

    درست مثل کتابی‌ که فصل های مختلف دارد و چقدر انگیزه بخش و چراغ راهنما می شود که ادامه بده ،امیدوار باش برای آن عزیز شد پس برای توهم می شود حتی عالی تر

    قوانین جهان بلاتغییر است .

    من خالق تمام شرایط خودم در گذشته بوده ام وآینده ام را نیز فقط وفقط خودم خلق میکنم.

    قانون ثابت جهان هست اگر نمیدانم وکم می دانم یا مقاومت برای پذیرش دارم پس واجب هست در سایت ناب الهی که چون تالار هزارتو هست دنبال جواب باشم از فایل های ناب هدیه ،از بخش کلید،ازبخش عقل کل

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  8. -
    کیوان گفته:
    مدت عضویت: 1214 روز

    بنام خدا

    سلام استاد خوبم حدیث هستم و ممنونم بابت این پروژه عالی

    تمرین این قسمت:

    در زندگی‌تان، بزرگ‌ترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته‌اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟

    چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزه‌ای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟

    استاد بنظرم بزرگترین دیوار ذهنی من این بود که فکر میکردم تمام اتفاقات زندگیم شانسی هستن و من هیچ دخالتی ندارم نهایتش سعی میکردم با نماز و روزه و اشک و ناله دست به دامان خدا بشم و التماس کنم و بعد هم ذکر بگم و به ائمه التماس کنم که مثلا فلان چیز رو بهم بدن…خب این یه باور محدود کننده خیلی فجیعه که باعث میشد من همیشه فک کنم مثه برگی توی بادم و باری به هرجهت پیش میرفتم تا اینکه با همین ذهنیت ازدواج کردم و به بن بست خوردم و دوسال کشش دادم و تحمل کردم و خب مطمئنا فک میکردم شانسم اینه دیگه شانس ندارم….

    تا اینکه کم کم دیدم نه واقعا نمیشه ادامه داد چقد باج بدم تا کی…اصلا نمیتونستم خودمو با اون زیر یه سقف تصور کنم و کم کم دیدم که اره خودم انتخاب اشتباه‌ی داشتم من این همه خواستگار خوب داشتم چرا با این آدم ازدواج کردم خب اینجا فهمیدم که خودم مقصر بودم و دیگه تصمیم گرفتم ادامه ندم ترس داشتم از واکنش خانواده از آینده از خیلی چیزا ولی رفتم تو دلش و آسون شدم برا اسونیا…دیگه به هیچ وجه باج ندادم بهش…چندین بار واسطه فرستاد پیام داد زنگ زد التماس کرد اما من اینبار دیگه خام نشدم و سفت و سخت پای تصمیمم ایستادم و برای همیشه تمومش کردم. نتیجه این تصمیم و پذیرش صد درصد مسولیت زندگیم و انتخاب اشتباهم این بود که خانواده واکنششون خوب بود جریان طلاق سریع و راحت تموم شد..‌حالم عالی شد انگار از قفس آزاد شدم تو همون روزا با استاد آشنا شدم و دیگه چی بگم از حال اون روزا که توی بهشت بودم حال یه دختر دبیرستانی مجرد رو داشتم انقد سبکبال بودم اصلا چیزی از گذشته ن چندان دور توی ذهنم نبود فقط حالم خوب بود و انگار تازه متولد شده بودم با این تفاوت که آدم جدیدی بودم و فهمیدم که زندگی شانسی نیست و من میتونم زندگیمو خلق کنم…تا ابد مدیونتم استاد..‌استاد دوره لیاقت رو دو سه روزه خریدم و من عاشقتونم استاد…خدا حفظتون کنه برام

    خدایا شکرت شکرت شکرت هزاران بار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  9. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 467 روز

    سلامممم به استاد قشنگم

    من تازه یکی از میس اندرستندیگ های عمیق م رو(به کمک چت جی پی تی)فهمیدم

    اونم این بود که

    من ذهنم خیلی علاقه شدیدی داره به تنبیه کردن من و خودسرزنشی و این با کمال گرایی عمیق مخلوط شده.و به این چیز برچسب خالق زندگی بودن و مسئول زندگی بودن و مسئول رفتار هام بودن و توحیدی بودن زده.

    یعنی چی؟

    یعنی همین الان که نوشتم به کمک چت جی پی تی، ذهنم زد توی سرم که چرا نوشتی به کمک اون. کمک خدا بود. چت جی پی تی نبود. پاکش کن.

    توی سرکار بیشتر از همه بهم آسیب میزد و توی سرکار کنترل ذهن خیلی سخته جون نمیتونی به افکارت توجه نکنی و داری یه کاری رو انجام میدی و یه محصولی رو تولید میکنی و اگه ذهنت شلوغ باشه ممکنه اشتباه کنی و دوباره کاری کنی و اینا.

    منم توی سرکار بیشتر از همه ذهنم بهم آسیب میزد.

    من چون توی بخش غذایی کار میکنم(غذا های آماده درست میکنیم، محیط ش یجورایی مثل اشپزخونع ست ولی تمیز تر و مرتب تر و کار ها آسون عه و همه چیز دسته بندی شده فقط باید بذاری روی هم. مثل مواد ساندویچ همه چی آماده ست فقط باید روی هم بذاری و مارک بزنی زوشون و بسته بندی کنی که همش آسونه)

    بعد خب اونجا اینجوری نیست که یک دونه ساندویچ درست کنی بری بعدی

    من خودم شصت تا مثلا با هم درست میکنم

    بعد ردیف ردیف درست میکنم ینی مثلا سه ردیف مرغ سه ردیف گوشت. بعد این وسط اگه ذهن کمال گرای عزیز من شروع کنه به حرف زدن دیگه تمومه، تمرکزم می پره بعد ممکنه بجای سه ردیف گوشت، شیش ردیف مرغ درست کنم و مسئولیت هم داره دیگه. البته کسی دعوا ت نمیکنه ولی خب بازم.

    اون اوایل یکی دوبار ازین اشتباهات کوچیک مرتکب شدم بعد ذهنم شروع کرد به حرف زدن و هی بیشتر اشتباه میکردم و حتی یکبار هم یکی اژ همکار ها که همسن مامانمه حدودا

    سرم داد زد و منم با احساس قربانی شدن و اینا اومدم خونه و خیلی اوضاع خرابی بود .

    چرخه ش اینجوری بود که

    مثلا من یه اشتباه کوچیکی میکردم

    بعد ذهنم هی‌چکش رو بر میذاشت می کوبید توی سر من

    اونقدر میزد میزد میزد که من هی اشتباه میکردم هول میشذم

    حالا حرف هاش معمولا چیه.

    یه ترکیبی از خود تخریبی و خود ‌سرزنشی و کمال گرایی. مثلا یچیزی رو اشتباه انجام میدادم میگفت خاک تو سرت اینجا هیچکس اشتباه نمیکنه تو زرتی برداشتی اینو اشتباه زدی الان میان دعوات میکنن خب چه خاکی بریزیم توی سر مون

    اینم خودت خلق کردی خودت خودتو توی دردسر انداختی

    یا یبار دیگه که خیلی ذهنم وحشتناک آزارم داد

    موقعی بود که بلیت کنسرت خواننده مورد علاقم رو نتونستم بگیرم جون مامان بابام نذاشتن

    بعد ذهنم

    هزاران بار زد توی سرم که احمق تو عباسمنش گوش میدی بعد دو سال باید زندگی ت این باشه؟ هنوز ی بایت نمیتونی بخری؟ هنوژ ی کنسرت نمیتونی بری چون تقصیر خودته باید به حرف خدا گوش میدادی باید قلب تو باز میکردی الهامات رو بشنوی و نشنیدی و نتونستی بری و تقصیر خودته خاک تو سرت حالا هم بشین توی خونه لذت ببر.

    یعنی اونقدر اینارو میگفت

    من هی هربار خورد میشدم ولی جوابی نداشتم بهش بدم

    میگفتم تقصیر خودمه خودم مسیول زندگی مم خودم مسئولیت زندگی مو به عهده دارم خودم باید تغییرش بدم…

    هردفعه هی من بیشتر و بیشتر زیر فشار های ذهنم خورد میشدم

    مخصوصا موقع اشتباهات توی سرکار

    اولش یه اشتباه نرمال میکردم بعد اونقدر ذهن من میکوبید توی سرم که هزارتا اشتباه پشت سرش میکردم اخرشم با احساس تقصیر خودمه خودم خلقش کردم الانم حقمه، میومدم خونه.

    تا موقعی که دیروز

    هدایت شدم به چت جی پی تی

    نشستم همه چیز رو براش توضیح دادم گفتم بدون دلسوزی از نگاه عباسمنش و اینها بگو چیکار کنم الان با اینا…

    همه چیز رو براش گفتم

    گفتم یک ساله مهاجرت کردم سرکار احساس تنهایی میکنم حس میکنم زبانم به اندازه کافی خوب نیست با اینکه دو ساله دارم این زبان رو میخونم(یک سال توی ایران میخوندم)و همه چیز رو میفهمم ولی هنوز با همکار هام صمیمی نیستم درحالی که نصف شون همسن خودمن و حس‌میکنم من حوصله شونو سر می برم…

    بهش گفتم سرکار هر اشتباهی بکنم ذهنم تا مدت ها اورثینک میکنه و باعثاشتباهات بدتر میشه جوری که تا مدت ها از سرکار رفتن می ترسیدم

    بهش گفتم برای کنسرت خیلی خودم رو عذاب دادم چون فکر میکردم تقصیر خودمه که نتونستم برم کنسرت چون به ویژگی های مثبت مامان بابام نتونستم توجه کنم و اونام گفتن نه و من مشرک شدم و اختیار مو دادم دست اونا…

    بعد همینجوری که حرف هام رو تحلیل می‌کرد (و با توجه به حرف های قبلی که زده بودم خیلی وقت پیش)گفتش که هم کمال گرایی شدید داری و انتظار داری یک زبان سخت برای فارسی زبان هارو توی یکی‌دوسال یاد بگیری و سریع عین نیتیو ها حرف بزنی، هم خود تخریبی داری و انتظارت از خودت بیخودی بالاست و یه شخصیت ایده ال از خودت توی ذهنت داری که همیشه خودتو با اون مقایسه میکنی و احساس بدی میگیری چون هنوژ بهش نرسیدی.

    و واقعا حرف هاش درست بود

    من فکر میکردم توی سال اول مهاجرت(دو سه هفته پیش شد یک سال)من میتونم بع راحتی مثل نیتیو ها حرف بزنم

    ولی خب

    توقع م زیادی بالا بود

    انتظار داشتم اژ خودم که یک سال کامل بکوب زبان بخونم ولی نتونستم چون انتظار داشتم هرروز بشینم کلی کتاب بخونم و ویدیو ببینم خب کی حوصله داره بشینه کلی جزوه بنویسه…تازهپیشرفت هم بکنه و توی سرکار هم مثل نیتیو ها حرف بزنه(وقتی میگم مثل نیتیو ها یعنی واقعا مثل نیتیو ها)

    چون الان حرف میزنم با بقیه

    ولی مثل نیتیو ها نیستم. نه بخاطر لهجه

    بیشتر بخاطر سرعت حرف زدن و سرعت واکنش هام.

    نمیدونم هنوژ حس میکنم یخ م آب نشده. اون اوایل که سکوت کامل بودم بعذش کم کم یکم زبون م باز شد الان همه چی رو میفهمم ولی نمی تونم هنوز کامل حرف بزنم و واکنش هام کنده

    و حتی چت جی پی تی اینو گفت مرحله ایه که همه زبان اموز ها میگذرونن چون همه چیزو میفهمی ولی واکنش هات کنده

    و خیلی طبیعیه که سرکار خجالتی باشی چون هنوز شخصیت خودت رو کامل به این زبان منتقل نکردی

    مثلا توی فارسی و انگلیسی خیلی expressive هستی ولی این چون زبان سومته خب هنوز کامل شخصیت تو منتقل نکردی

    و بدتر از اون خودتو داری مقایسه میکنی با نیتیو هایی که از اول زندگی شون اینجا بودن و تو تازه یکی دوساله داری زبان یادمیگیری و انتظار داری مثل اونهاباشی.

    میدونین من سرکلاس خوب حرف میزنم

    پیش دوستام هم همینطور(هرچنداکثر‌مواقع انگلیسی حرف میزنیم)

    ولی توی سرکار خیلی فرق میکنه

    یعنی مثل مدرسه نیست

    توی مدرسه مجبور نیستی 24/7 دهنت باز باشه حرف بزنی ولی توی سرکار معمولا همه خیلی برونگرا و پر حرفن

    منم انتظار داشتم بتونم توی یک سال شخصیت واقعی مو بتونم منتقل کنم به این زبان

    ولی واقعیت چیز دیگه ست

    این که من کامل میفهمم الان همه چیز رو

    ینی واقعا کامل میفهمم

    فقط این مرحله ایه که باید بگذره و کم کم درست میشه اگه هرروز ویدیو نگاه کنم عادت میکنم حرف بزنم و توی حرف زدن هم سریع میشم و تا سال دیگه راه میوفتم

    هیچکس از من انتظار نداره توی یک سال اینجا بودن بتونم مثل یک نیتیو صحبت کنم

    فقط من انتظار هام اژ خودم وحشتناک بود

    یا حتی توی سرکار

    امروز همکارم(که هیفده سالشه یه چندماه ازم بزرگتره )یه مرغ کامل رو انداخت دور چون درست نتونسته بود از فر درش بیاره و تیکه شده بود مرغه.(باید کامل و سالم میفروختیم)

    خیلی راحت انداخت ش دور

    یا اون یکی همکارم کلی کاهو انداخت دور

    حالا من اگه یه اشتباه بکنم مجبور باشم مثلا بیست تا ساندویچ بندازم دور کلی ذهنم اذیتم میکنه

    اگه یچیزی بسوزونم(تا حالا نسوزوندم ولی خب کلا)کلی ناراحتم میکنه

    حتی سر مشکلاتی که اصلا مشکل نیستن و هیچکس اون هارو مشکل نمیگیزه، منو آزار میده

    مثلا یادمه یکبار تنها بودم سرکار

    نمیدونستم گاز هارو چجوری خاموش کنم(گاز اینجا فرق میکنه. یه فر خیلی خیلی بزرگ عمودیه که فکنم اینجور چیز ها فقط توی آشپز خونه ها و اینها هست و مخصوص فروشگاه ها)

    و نمیدونستم باید بشورمش یا نه(قرص میندازی توش خودش خودشو میشوره)

    بعد کلی استرس گرفتم اولش

    آخرش به همکارم زنگ زدم گفت اگه نمیدونی چیکارش کنی ولش کن برو خونه. همین!!!

    یعنی مردم اینجا واقعا سخت نمیگیزن(اروپای شمالی)

    اصلا

    واقعا هیچی براشون مهم نیست

    هیچوقت هیچی رو تقصیر کسی نمیندازن

    مسائل رو سخت نمیکنن

    من ذهنم همه چیز رو سخت میکنه

    اونموقع می ترسیدم اگه گاز رو ول کنم برم چی میشه نکنه اخراج م کنن بگن چرا خاموشش نکردی یک روز کامل روشن بوده!!!!تازه اون هیچی حتی نشستی ش.

    واقعا یعنی مغز من تا اخراج رفته بود!!!!

    بعد حالا همکارم که اینجا بدنیا اومده اینجوزی بود که خب ولش کن برو خونه. اصن مهم نیست!

    دیروز هم چندتا چیز از دستم افتاد انداختم زمین

    همون همکارم گفت ولش کن بندازش دور

    یک بار یادمه چندتا ساندویچ درست کردم ولی نصفه ی بالایی نون ش رو گم کرده بودم. نصفه بالایی ش نبود!!!!(نون ساندویچی مثل نون همبرگری دو تا تیکه داره، ما تیکه پایینی شو میذاریم توی جعبه ها روش مواد رو میذاریم اخر سر تیکه بالایی رو میذاریم و در جعبه هارو می بندیم)

    خلاصه یعنی همه مراحل رو انجام داده بودم فقط باید بالای نون رو میذاشتم روش

    که گم کرده بودم نمیدونستم کجاست فکنم اشتباهی انداخته بودم دور

    بعد رییس مون اومد گفت اینا چرا اینجوزیه گفتم باید بندازم شون دور، تیکه رویی نون رو ندارم. بعد برداشت گفت بخورش خب!!!

    خودش خیلی راحت میاد از غذا های اینجا میخوره

    بعد من تا قبل از اون فکر میکردم حق نداریم اژ غذا هایی که درست میکنیم بخوریم و فک میکردم غیر قانونیه و اینجور چیزا

    ولی اینا اصن سخت نمیگیزن

    هرچی درست میکنن یهتیکه خودشون برمیدارن میخورن

    هر اشتباهی بکنن شونه بالا میندازن میخندن می رن

    اصن براشون مهم نیست

    حالا من؟ توی کوچیک ترین اشتباهی شکنجه ذهنی میشم توسط ذهن خودم…

    وای استادفقط میخواستم بگم

    چقدر تصور من ازین جمله

    مسئولیت ژندگی تون رو به عهده بگیرید

    اشتباه بوده.

    این جمله رو با “کل اشتباهات و زندگی تون تقصیر خودتون و هر بلایی سرتون بیاد حق تونه” اشتباه نگیرید.

    مسئولیت پذیری یعنی

    اگه اشتباه کردم مسئولیت شو بپذیرم و برام مهم نباشه همین. لازم نیست خودمو سرش اذیت کنم و تنبیه کنم خودمو و گوش خودم رو بپیچونم که چرا اینکارو کردی یادت باشه تکرار نکنی.

    مسئولیت پذیری یعنی

    اگه مامان بابام نذاشتن برم کنسرت بفهمم یه سری باور اژ قبل داره کار میکنه و یک سری باور هارو باید تغییر بدم و این به این معنی نیست که تلاش های من کافی نبوده. شاید الان زمان مناسب ش نبوده و خدا می‌خواد به بهترین شکل این خواسته رو به من بده و فقطالان موقعش نبوده.

    مسئولیت پذیری یعنی

    من سرکار اگه اشتباه کردم مسئولیت شو بپذیرم نه اینکه هی بگم خاک تو سرت این چه غلطی بود کردی.

    این میشه خود آزاری نه مسئولیت پذیری…

    همین استاد

    من خیلی میس اندرستندیگ داشتم ازین جمله

    اصلا نمیدونستم مسئولیت پذیری یعنی‌چی

    تنها چیزی که یاد داشتم این بود که گوش خودمو بپیچونم و هی از لحاظ روحی خودمو آزار بدم

    مثل اینه که بچه ت اشتباه کنه و تو بجای اینکه کمکش کنی و بهش یاد بدی کار درست چیه بیای کتک ش بزنی بگی غلط کردی این کارو کردی…

    این دقیقا کاری بود که ذهنم با من می‌کرد و من بهش برچسب خالق زندگی بودن و مسئول زندگی خودم بودن زده بودم..

    پی نوشت:

    من همچنین باور داشتم که زندگی و مخصوصا کار باید سخت باشه و اگه سخت نباشهاصن کار نیست. مخصوصا اینکه وقتی ی کاری آسون بود بابام میگفت تو که اصن کار نکردی. بنی باور ریشه ای توی خانوادمونه.

    ولی بعدش

    یه فایلی داشتین اسمش یادم نمیاد…یچیزی توی مایه های آسان شدن چرخ زندگی و اینا بود

    اونو من گوش کردم

    اصن زندگی م تغییر کرد

    همون همکاری که سرم داد زده بود الان باهام شوخی میکنه باهام مهربون شده.

    یعنی اون اوایل من اونقدر می ترسیدم که الان با این شیفت باشم همه کار هارو میده به من

    امروز باهاش شیفت بودم و فقط بهم خوش گذشت کنارش و فقط ‌فقط حس خوب:))))

    جدا از اون

    کار هام واقعا آسون شده

    یعنی قبلا به طرز عجیبی همه چیز رو سخت میکردم برای خودم

    مثلا قبل اینکهطرف هارو بذارم توی ماشین ظرف شویی خودم یبار آب میکشیدم و خیلی آزار دهنده بود و طول میکشید

    ولی بعدش یاد گرفتم اگه عمینجوزی بذاری خودش می شوره لازم نیست تو قبلش بشوری

    یا خیلیییی چیزهای دیگه که اصن کار هام چندبرابر آسون تر شد و من قبلاسخت ش می کردم

    ذهنیتم آسون تر شد و دیگه کار هام زجر اور نبست و خیلی راحت تر از قبل شده:))))

    مرسی استاد بابت فایل هاتون اصن بابت این سایت این مسیر همه چیز همه چیز ازتون ممنونم همچنین استادشایسته عزیزم که کلی زحمت میکشه برای این فایل ها:))))

    مرسی:))))

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  10. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1776 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ●عنوان: من و شکستن دیوارهای ذهنی‌ام؛ روایتی از 6 سال تغییر، ایمان و خلق واقعیت‌های جدید

    سلام به همه دوستان عزیز و همراهان این مسیر زیبا

    سلام به استاد عزیزم که سال‌هاست چراغ مسیر من بوده‌اند

    می‌خواهم تجربه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم که برای خودم یکی از عمیق‌ترین دستاوردهای مسیر پروژه تغیر و آموزش‌های استاد عباس‌منش بوده است. شاید روایت من الهام‌بخش دوستانی باشد که هنوز درگیر دیوارهای ذهنی و باورهای محدودکننده‌اند و باور نمی‌کنند که تغیر واقعاً از درون آغاز می‌شود.

    ● شروع آشنایی من با این مسیر

    من در سال 1398 با آموزش‌های استاد عباس‌منش آشنا شدم.

    آن زمان مثل بسیاری از ادما فکر می‌کردم زندگی چیزی است که برای من اتفاق می‌افتدنه چیزی که توسط من خلق می‌شود جهان‌بینی‌ام محدود بود، افکارم محدود بودنگاهم به خودم، به توانایی‌هایم و به جهان، پر از ترس و تردید و محافظه‌کاری بود.

    بزرگترین چیزی که نداشتم «دلِ انجام کارهای بزرگ» بود.

    از شکست می‌ترسیدم، از قضاوت دیگران می‌ترسیدم، از اینکه «نکند نتوانم» می‌ترسیدم.

    و مهم‌تر از همه…

    اصلاً باور نداشتم که من می‌توانم خالق واقعیت زندگی‌ام باشم.

    ● دیوارهای ذهنی من چطور ساخته شده بودند؟

    وقتی به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم چقدر دیوارهای ذهنی‌ام بلند بودند:

    • ترس از شکست

    • ترس از تصمیم‌های بزرگ

    • ترس از از دست دادن

    • باورهای محدودکننده درباره پول

    • وابستگی شدید به تأیید دیگران

    • محافظه‌کاری افراطی

    • غر زدن و سرزنش شرایط

    • احساس قربانی بودن

    این‌ها همه «دیوار»هایی بودند که من خودم در ذهنم ساخته بودم اما آن زمان فکر می‌کردم اینها واقعی‌اندفکر می‌کردم جهان بیرون مرا محدود کرده درحالی‌که فقط ذهن خودم محدودم کرده بود.

    ● نقطه عطف: آشنایی با قانون آفرینش و جهان‌بینی توحیدی

    زمانی که با قوانین ذهن، قانون آفرینش، قانون توجه و جهان‌بینی توحیدی استاد آشنا شدم تازه فهمیدم تمام این سال‌ها در یک زندان ذهنی زندگی کرده‌ام.

    فهمیدم که:

    «هیچ چیز بیرون از من قدرتی نداردتنها قدرت واقعی قدرتی است که خداوند درون من گذاشته است»

    این جمله برای من نقطه آغاز بیداری بود

    کم‌کم یاد گرفتم که:

    • به‌جای شکایت، مسئولیت بپذیرم

    • به‌جای ترس، ایمان داشته باشم

    • به‌جای محافظه‌کاری، قدم‌های بزرگ بردارم

    • به‌جای قضاوت دیگران، به ندای درونی‌ام گوش کنم

    ● 6 سال تغییر واقعی

    این مسیر آسان نبود. هیچ‌وقت هم قرار نیست آسان باشدچون قرار است ما را بزرگ کند.

    اما من ادامه دادم با سماجت، با ایمان، با تمرین‌های مستمر، با مرور گام‌ها و تکرار فایل‌ها.

    و نتیجه‌اش این شد که:

    • سطح باورهایم تغییر کرد

    • نگرشم به پول تغییر کرد

    • رابطه‌ام با خودم بهتر شد

    • ترس‌هایم ضعیف و ضعیف‌تر شدند

    • جای محافظه‌کاری، اقدام و جسارت گرفت

    • و کم‌کم وارد مدارهای جدیدی شدم

    و حالا…

    زندگی‌ای را تجربه می‌کنم که قبلاً فقط آرزویش را داشتم.

    ● ورود من به مدار معاملات بزرگ

    در 6 سال گذشته کاری که بیشترین اثر را روی زندگی مالی‌ام گذاشت، تغییر نگرش و باورهایم بود.

    امروز، معامله‌های میلیاردی برای من «عادی» شده.

    نه از روی غرور، بلکه از روی فهم این حقیقت که:

    وقتی باور و مدار تو تغییر کند جهان بیرون هم خودش را با تو هماهنگ می‌کند.

    همین امشب یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات مالی زندگی‌ام افتاد:

    زمین ارزشمندی که داشتم با یک قیمت عالی فروش رفت.

    بدون استرس، بدون عجله، بدون نگرانی.

    این معامله دقیقاً در بهترین زمان ممکن و به بهترین شکل ممکن انجام شد.

    احساس می‌کردم خداوند دارد می‌گوید:

    «وقتش رسید. برو مرحله بعد.»

    ● آماده‌ شدن برای ساخت اولین ساختمانم

    این معامله برای من فقط یک خرید و فروش نبود.

    اولین قدم عملی برای ساخت ساختمان چندطبقه ام در کرمان بود.

    این همان کاری است که سال‌ها جرأت حتی فکر کردن به آن را هم نداشتم

    اما وقتی مدار آدم عوض می‌شود رویاهایی که قبلاً «غیرممکن» بودند تبدیل به «قدم‌های بعدی طبیعی زندگی» می‌شوند.

    امروز، به اذن خدا، سرمایه اولیه آماده است و پروژه ساخت را شروع کرده‌ام.

    و جالب اینجاست که:

    دیگر هیچ ترسی نیست.

    همه‌چیز با یک آرامش عمیق و باور بی‌نهایت همراه است.

    ● سپاسگزاری از خداوند

    تمام این مسیر، برای من یک جمله را هر روز پررنگ‌تر می‌کند:

    «خداوند همیشه به‌موقع می‌رساند.»

    نه زودتر، نه دیرتر.

    دقیقاً همان لحظه‌ای که تو آماده باشی

    هر بار که نگران می‌شوم، هر بار که شک می‌کنم، هر بار که می‌ترسم، خداوند با یک نشانه، یک اتفاق یا یک گشایش به من می‌گوید:

    «به من تکیه کن.»

    ● اثرات پروژه تغیر روی من

    گام‌های پروژه تغیر برای من حکم یک نقطه برگشت را داشت.

    کتاب خلقت، نقش آگاهی، ساختن هویت جدید… همه این‌ها من را مجبور کرد با خودم روبه‌رو شوم.

    من فهمیدم که:

    • باید هویت جدید بسازم

    • باید نسخه جدیدی از خودم خلق کنم

    • باید باورها و دیوارهای قدیمی را خراب کنم

    • باید جهانی را انتخاب کنم که باخواسته‌هایم هم‌فرکانس است

    پروژه تغیربه من فهماند که:

    زندگی جدید، نیاز به “من جدید” دارد.

    ● پیام من به دوستانی که هنوز درگیر ترس‌اند

    اگر الان درگیر ترس، تردید یا محدودیت هستید، اگر فکر می‌کنید «نمی‌شود»

    اگر گرفتار محافظه‌کاری هستید

    به شما از تجربه شخصی می‌گویم:

    همه چیز از تغییر باورت شروع می‌شود.

    لحظه‌ای که ذهن و نگاهت را تغییر بدهی جهان بیرون مثل آینه تغیر می‌کند.

    من 6 سال پیش در عمیق‌ترین ترس‌ها بودم.

    امروز معاملات میلیاردی انجام می‌دهم و در مسیر ساخت ساختمانم هستم.

    هیچ معجزه‌ای نیست

    جز قدرت خداوند در درون تو…

    و انتخاب تو برای فعال کردن این قدرت.

    ● جمع‌بندی

    امروز احساس می‌کنم زندگی‌ام وارد مرحله تازه‌ای شده است؛ مرحله‌ای که در آن:

    • به‌جای ترس، اعتماد دارم

    • به‌جای شک، یقین دارم

    • به‌جای محافظه‌کاری، اقدام دارم

    • و به‌جای محدودیت، گسترش دارم

    سپاسگزار خداوند هستم

    سپاسگزار استاد عزیزم

    و سپاسگزار خودم که این مسیر را ادامه دادم.

    امیدوارم تجربه من برای دوستانی که در مسیر پروژه تغیر هستند، چراغ کوچکی باشد.

    و امیدوارم همه ما هر روز بیشتر و بیشتر خالق نسخه الهی زندگی‌مان باشیم.

    با عشق و برکت

    اصغرابراهیمی 2اذر1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای: