این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بله من تا سال 1400 ک با سایت شما آشنا شدم دایم درگیر اشتباهات گذشته ام بودم
به اصطلاح قدیمی تر ها درگیر گناهان گذشته بودم
دایم با خودم حرف میزدم و خودم رو سرزنش میکردم و نگران آینده و عواقب گناهانی بودم که خیال میکردم هرآنچه اتفاق میفته برام که اکثرا هم ناخوشابند بود نتایج گناهان گذشته است
و هیچ راهی نیس باید بسوزی و بسازی تا با رنج و عذابی ک میکشی گناهانت پاک شود
چمیدونستم که اشتباه بخشی از مسیره و باید درس گرفت و ادامه داد و هر اتفاقی در آینده رو الان با افکارم و توجه ام دارم رقم میزنم
عذاب وجدان ب قولی از یک طرف و نگران نگاه و قضاوت دیگران از طرف دیگه گریبان گیرم بود
الان خیلی بهتر شدم و تغییرات خوبی در این زمینه داشتم اما هرچه جلوتر میرم حس میکنم کمتر میدونم و باید بیشتر روی خودم کار کنم
37 سال از عمرم در همین چهاردیواری محصور بودم دور خودم میچرخیدم و منتظر اتفاقهای بد بودم چون قطعا اشتباهات زیادی داشتم و همیشه هم از پاکی گناهان با زجر و عذاب شنیده بودیم
هنوزم خانواده من از من این سوال رو میپرسن چی شد یهو این همه تغییر کردی؟ و اصلا شبیه گذشته نیستی
دیروز دوستم ازم میپرسید چرا تو که اینقدر تغییر کردی و اینقدر دل و جرات داری و دست به کارهای بزرگ و پرریسک میزنی ولی همچنان از نظر مالی نتایج پایداری نگرفتی؟؟؟
جواب دادم خودمم تازه دارم با شناخت خودم، پی میبرم به اشتباهاتی که بارها تکرار کردم و چندروزیه که پاشنه های آشیل زیادی رو کشیدم بیرون و دارم روش کار میکنم
بقول استاد هرچه در سنین بالاتر دنبال تغییر بیفتی کار سخت تری پیش رو داری
باورهای قدیمی با ریشه های عمیق که هم در عمق وجودت خونه دارن هم چنگ زدن به همه شاخ و برگها تا جای پاشون رو محکم کنن برای بقا
در حال هرس کردن شاخ و برگهام هستم و در حال پیدا کردن باورهای قدیمی ویرانگر
من و استاد انیس باهم قطعشون میکنیم با اره میلواکی ،ابزار خوب افتادیم بجون باورهای مخرب و هرشب دور آتیشش پیاز چال میخوریم جاتون خالی( البته گوشت جایگزینش کردیم استاد)
شک ندارم که بزودی خبرهای خوب و نتایج دلخواه رو براتون خواهم نوشت
این دژ قدیمی فرو ریخت و درحال ریختن پی دژ جدید هستم
شرط موفقیت در این مسیر زیبا تعهد به انجام این آگاهی ها و استمرار در مسیر و پذیرش کامل اتفاقات و شرایط زندگی خودمون هست؛
من یاد گرفتم مسولیت کامل همه اتفاقت زندگیم را خودم 100درصد بعهده بگیرم؛
اما چطور؟!!همسایت اذیت میکنه !؟سر وصدا میکنه!؟
باید بپذیری که توی برنامه ریزی ذهنیت یه جایی یه باور مخرب جا خوش کرده و باید پیداش کنی و اونو با یک باور درست جایگزین کنی؛باید بپذیری مشکل از توهست نه از اون همسایه؛اگر شهامت پذیرفتن این رو داشته باشی به یک خونه آروم و بهتر هدایت میشوی یا اینکه اون همسایه از اون محله میره و یک همسایه آرامتر جایگزین میشه؛
اگر توی خیابان راه میروی و یک موتورسوار از بغلت رد میشه و یک رفتار نامتعارف انجام میده و یک حرکت زشتی انجام میده بدان یک جایی توی باورهات اشکالی وجود داره حالا یا یک باور نادرست در مورد موتورسوارها یا یک باور نادرست درمورد امنیت اون شهری که درآن زندگی میکنی؛
باید اون باور مخرب رو پیدا کنی و اون رو بکشی بیرون از توی ذهنت، و اون رو بایک باور مناسب جایگزین کنی.
اگر شهامت این را داشتی باشی که مسولیت رفتار اون موتورسوار رو بعهده بگیری تو به آدمهاهای موتورسوار برخورد میکنی که خیلی آرام و مودب هستند،
من اینجوری باورهای محدود کننده ام رو شناسایی میکنم یعنی هر جا میروم و یک رفتار بد یا به یک نا خواسته برخورد میکنم میگردم در درون خودم تا ببینم کجای باورهام اشکال داره که من به این شخص یا به اون نا خواسته برخورد کرده ام!
و باید متعهد باشیم که روی خودمون و باورهای خودمون کار کنیم؛
تنها درصورت داشتن تعهد هست که موفق میشویم.اگر یه مدت بیاییم فایل گوش بدیم صرفاً به خاطر این که یه مدت «های» بشیم و یه مدت حالمون خوب بشه نتیجه ای حاصل نخواهد شد؛
شرط موفقیت تعهد و استمرار و گوش دادن مداوم و مداوم این فایل ها و دوره ها و نوشتن و تمرین کردن و استمرار تا وقوع اهداف و بعد از رسیدن به اهداف هم موندن در مسیر و دوباره کارکردن بر روی باورها؛
خدا را سپاس می گویم به خاطر بودن در کنار این همه آدم موفق و فوق العاده؛
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش و میهمانان برنامه،برای این فایل هدیه ای عالی.
چقدر زیبا و دلنشین میهمانان برنامه صحبت کردن و واقعاً صحبت های آن خانم 25ساله که الهام نام داشتند فوق العاده زیبا و شنیدنی بود ومن را یاد داستان زندگی استاد عباسمنش انداخت،استاد عباسمنش وقتی که در دانشگاه بندرعباس به مشکل خوردن و مسئولان دفتر مشاوره میخواستند برای آموزش های استاد عباسمنش مزاحمت ایجاد کنند به جایی که استاد فرافکنی کنند و تقصیر را به گردن شرایط بیندازند به تهران مهاجرت کردن و در ازای کاری که تا آن موقع داشتن رایگان انجام میدادن دیگر بها و هزینه دریافت میکردند و زمانی که در تهران نیز به دلیل شهرت زیاد و… به تضاد برخوردن به کشور زیبای آمریکا مهاجرت کردند و در واقع اگر آن تضادها در زندگی استاد عباسمنش و خانم الهام نبود اکنون این شرایط عالی رادر زندگی خودشان تجربه نمیکردند و استاد عباسمنش کشور فوق العاده زیبای امریکا را نمیدیدن و صاحب این پرودایس فوق العاده نمیشدن و خانم الهام نیز تجربه ای درآمد دلاری در کشور های پیشرفته را نداشتند.
واقعاً تضادها ابزاری هستند که باعث میشوند که ما خواسته های خود را بشناسیم و با رسیدن به خواسته های خود به رشد و گسترش جهان هستی کمک میکنیم و زندگی خودمان را رونق میدهیم.
من نیز مانند میهمانان برنامه عاشق استاد عباسمنش و سایت استاد هستم.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان عزیزم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
در این چند روزه با تضادهایی که من و زهرایی داشتیم این خواسته عمیقا در وجود ما شکل گرفته که تکلیف این خونه و اموال پدری ما مشخص بشه تا آزادی و ارامش و راحتی و اسایش و عزت و استقلال ما بیشتر بشه و ما راحتر ایده هامون رو عملی کنیم و به طبع اون احساس خوب سلامتی و ثروت و شادی ما هم بیشتر بشه بلافاصله بعد از ارسال این خواسته نشونه ها امروز صبح به تاریخ 1404/09/02 آذر ماه اومد
امروز از دادگاه برای ما ابلاغیه ای رسید که باید برای انحصار وراثت به دادگاه به تاریخ 1404/09/26 مراجعه کنیم اولش یکم ذهنمون درگیر شد چرا باید دادگاه بریم ولی ذهنمون رو کنترل کردیم و گفتیم الخیر فی ما وقع
🟣و به هماهنگی که تا اومدیم بیرون پستچی رو دیدیم و یه حسی به ما گفت بهش بگیم با ما کار دارید؟و ایشون هم این ابلاغیه ها رو دستمون داد چون اگر ما چند دقیقه زودتر اگر میرفتیم خونه نبودیم که پستچی به ما این ابلاغیه رو بده توجه کردیم و سپاسگزاری کردیم
🟣 من هر وقت پستچی میدیم میگفتم خبرهای خوب تو راهه و این همزمانی رخ داد و انشاالله همین فرکانسی که فرستادم ما رو در مدار خبرهای خوب قرار میده
🟣و در ادامه برای کنترل ذهنمون طبق برنامه رفتیم تمرین دوچرخه سواری و پیاده روی و لذت بردیم و برگشتیم خونه غذا با قانون سلامتی رو خوردیم و سپاسگزاری کردیم
⬅️اما اون دیوارهای ذهنی که تو ذهن ما هست
●ترس از مواجه شدن با افراد خانواده شروع گفتگوهای ناجالب
●ترس از متضرر شدن در این مسیر تقسیم ارث
●ترس از رفتن از این خونه بهشتی که عاشقشیم
●ترس از باورهای محدود کننده کمبود ، شرک و قدرت دادن به ادمها به قانون کشور
●ترس از اینکه نکنه تسلیم خدا نباشیم و اجازه ندیم خدا کارها رو انجام بده
●ترس از درک نکردن هدایت و تصمیم اشتباه کرفتن
⬅️اقداماتی که از صبح هدایت شدیم و داریم انجام میدیم
🟣قبل از اینکه اصلا این ابلاغ بیاد صبح ساعت 6 زهرا جان گفت بیا بعد از این تعهد چهل روزه ای که در مورد گوش دادن به ثروت 3 قسمت دو داشتیم و دیدن مستند سفر به دور امریکا که تموم شده از امروز فایل یازده دوره هم جهت با جریان خداوند که در مورد هدایت خداوند هست گوش بدیم به مدت 40 روز و این تعهد رو نوشتیم و تاریخ شروعش رو از امروز زدیم و امروز این فایل بی نهاااااایت کامل و عالی و ارام بخش رو گوش دادیم
🟣اومدیم برای کم شدن ترسهامون خواستمون رو برای خودمون کامل و واضح کردیم که ما آزادی و ارامش شادی و لذت و سلامتی و عشق و ثروت رو از مسیر ساده و اسون و هموار و روشن میخوایم به مسیر و چگونگی کاری نداریم و دست خدا رو کاملا باز میزاریم و رها و تسلیم هستیم
🟣روی باورهای توحیدی کار کردیم باور اینکه هیچ کسی کوچکترین تاثیری در خوشبخت کردن یا بدبخت کردن ما نداره ما هر لحظه زندگی خودمون رو با فرکانس هامون خلق میکنیم ما مسئول خلق زندگیمون هستیم ، هیچ برگی بی اذن خدا به روی زمین نمیافته ، تنها خداوند قادر مطلقه و ما فقط باااااید از خدا پروا داشته باشیم
🟣اومدیم ته اتفاقی که ازش میترسیم رو پیش خودمون گفتیم مثل مثالی که استاد جان در مورد مایک که تو کوه تنها رفته بودند و اطرافیان ایشون رو نگران میکردند که مبادا اتفاق بدی براش بیافته و استاد تهش رو گفتند و گفتند من از تهش هم نمیترسم منو زهرایی هم گفتیم تهش از چیزی که میترسیم اینه ما با تهش هم مسئله نداریم خدا با ماست کمکمون میکنه مارو راضی میکنه با آزادی و ارامش و شادی و عزت درونی که به ما میده خوشحال هستیم و رشدمون میده مکان خاص به ما خوشبختی نمیده خوشبختی یه احساس درونیه بودن با خدا در هر لحظه تسلیمش بودن چیزیه که ما رو خوشحال میکنه
🟣به یاد آوردیم این هدایتها و همزمانی ها ، هماهنگی هایی که تو همین چند روز فقط داشتیم نعمتهایی که دریافت کردیم و گفتیم که ما تنها و رها شده نیستیم خداوند ما رو هدایت میکنه ترسها توهمی بودند و هرجا ما اقدام کردیم یه قدم برداشتیم خدا هزاران قدم بعدی رو برای ما برداشته
🟣 قران میخونیم و آرامش میگیریم و امروز نشانه امروز قرانی زهرایی سوره توبه بود که خوندیم و کاملا این آگاهی هایی رو برای ما واضح کرد که به آدمها قدرت ندیم
چرا با گروهى که قسمهاى خود را شکستند و در بیرون راندن رسول خدا کوشیدند، نمىجنگید؟ در حالى که آنها بودند که بار اول [جنگ را] با شما آغاز کردند. آیا از آنها مىترسید؟ اگر مؤمنید خدا سزاوارتر است که از او بترسید
و خشم دلهایشان را ببرد، و خدا بر هر که بخواهد [به رحمت] باز مىگردد، و خداوند داناى حکیم است
🟣شکر گزاری کردن برای بی نهایت نعمتی که داریم ماندن در احساس خوب وظیفه الهی و انسانی ما هست که ظرف ما رو برای دریافت نعمتهای بیشتر بزرگتر میکنه و طبق وعده حق خداوند خداوند بر ما میافزاید
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
🩵انشاالله با این اقدامات و تغییرات درونی به زودی از فضل خداوند معجزات رخ میده و میام ازشون تو همین سایت مینویسم 🩵
🪴خدایا صد هزاران مرتبه شکرت که در این مسیر تغییر تو همراه ما هستی حامی و هدایتگرمونی و با اعتماد به تو قدم برمیداریم
تازه دارم میفهم یعنی چی وقتی درونت تغییر میکنه بیرون خودش درست میشه
من ترس از سرزنش داشتم اینکه اشتباهی کنم و کسی سرزنشم کنه چون غرور دارم و دارم روش کار میکنم غرور بدترین باور محدود کننده ایه که در خودم شناختم و مانع تمام بدبختی هامه
امروز حالم خوب بود ازون احساس های نابی که مثل بچها هستم و انگار تو فرکانس بچهامم پر از ذوق و شوق میشم چون به مدار تواضع میرسم انگار روح و ذهنم یکی میشه بچها اگر اشتباه کنن ابایی ندارن ازینکه کسی بفهمه نگران سرزنش شدن نیستن منم وقتی در مدار تواضع میام اینطوری میشم
امروز چنتا پتو سفارش دادم به هوای اینکه ارزون بود خریدم غافل ازینکه دارم خلاف قانون عمل میکنم و این کار بخاطر احساس کمبود و بی ارزشیه و وقتی پتوها رسید دیدم اشغال و بدردنخورن شوهرم گفت زنگ میزنم با همون اسنپ که پتو هارو اورده بیان ببرن و زنگ زد و اینکار انجام شد شوهرم همش میگفت فدای سرت اشکال نداره حالا من اصلا ناراحت نبودما ولی اون همش میگفت فدای سرت
چون من ترس از سرزنش نداشتم چون غرور نداشتم چون اشتباهم رو خودم پذیرفتم
دیشب تو خواب و بیداری خیلی واضح یه الهامی دریافت کردم
گفت یادته اون روز فلانی ازت پرسید هنوز سر درد داری یا نه تو هم با غرور گفتی نه چون سبک تغذیمو عوض کردم و دیگه کربوهیدرات نمیخورم فرداش دوباره سر درد گرفتی و ازون روز دوباره سردردات شروع شد؟
گفت یادته جلو فلانی با غرور تعریف کردی چه راحت بچتواز پوشک گرفتی همون جا بچت خودشو خیس کرد ؟
گفت یادته با غرور به فلانی میگفتی من کم میخوابم و سرحالم و صبح زود بیدار میشم به کارهام میرسم از همون موقع خوابت زیاد شده مثل مستها از خواب بیدار میشی؟
وای یاد تمام این غرورهام افتادم یاد کارتون گربه چکمه پوش افتادم و فهمیدم چقد با غرور در برابر خدای خودم به خودم ضربه زدم من اصلا نمیدونستم اینا غرور در برابر خداست اما الان که تواضع رو درک کردم میفهمم چه جنس بدی داشته اون احساس به ظاهر قشنگ اما همش غروره
اصلا من هرچی به بچهام دقت میکنم بیشتر میفهمم چرا انقد تو خودشون هستن انقد ساکتن اظهار نظر نمیکنن نمیخوان چیزی بگن خودشونو ثابت کنن اصلا وقتی در مدار تواضع میری لاجرم ساکت میشی چون داری در درون حال میکنی و دوست نداری با حرف زدن خرابش کنی
مثلا شوهرم داره تلفنی حرف میزنه و شاید بحث جالبیه دوست دارم منم متوجه بشم یا یه سوالی بپرسم یهو به بچهام نگاه میکنم میبینم با اینکه اونام دارن میشنون ولی اصلا کنجکاو نیستن و مشغول کار خودشونن…
همونجا میگم رویا مثل اینا باش چون نه خودشونو بهتر میدونن نه میخوان به کسی چیزی رو ثابت کنن مهم تر از همه اصلا نمیخوان وارد مدار دیگران بشن .این از همش مهمتره نمیخوان وارد مدار دیگران بشن
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
از کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمندتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم
الان که دارم براتون مینویسم اشکام بند نمیاد ، تصویر و درست نمیبینم
من امروز غروب کامنت شما رو دیدم ولی ذهنم گفت نمیخواد بخونی ولی این وقت شب یه حسی منو کشوند که بیام کامنت شما رو بخونم
به فایو استار دادن خالی راضی نشدم گفتم براتون بنویسم از تجربه ی خودم
تقریبا 1 ماه و خورده ای پیش بود یکی از افراد خانواده سرماخورد بعد میخواست مریضی رو بندازه گردن یه عوامل بیرونی که فلانی مریض بود منو مریض کرد و از این دست حرف ها
من داشتم با مادر عزیزم صحبت میکردم گفتم اصلا اینجوری نیست که داره میگه فلانی باعث شد این موضوع باعث شد
یاد حرف های استاد عباس منش عزیزم افتادم که فرمودن وقتی ما وارد فرکانس اشتباه میشیم اولین واکنش و جسم نشون میده ، جسم به سرعت واکنش نشون میده
که غرور هم یکی از اون فرکانس های اشتباهه
گفتم ربطی به فلانی نداره موضوع ذهنی و از این حرفا
بعد گفتم چرا من مریض نشدم؟
چون تو ذهنم قبول ندارم فلانی بتونه منو مریض کنه یا هر شخصی دیگه
با یک غروری این حرف و زدم
این حرف و تقریبا چند دقیقه قبل خواب بود که گفتم وقتی شب خوابیدم صبح بیدار شدم خودم سرماخورده بودم
ولی خدارو صدهزار مرتبه شکر همون لحظه فهمیدم بخاطر ادعا و غرور خودم بود که مریض شدم
و همون لحظه گفتم خدایا فهمیدم خودم اشتباه کردم مغرور شدم به آگاهی که درک کردم
گفتم خدای عزیزم ازت معذرت میخوام در مقابلت مغرور شدم ازت میخوام حال منو خودت خوب کنی که بتونم به کارهام برسم وگرنه این مریضی خیلی کارهای منو عقب میندازه
شب خوابیدم صبح بیدار شدم خوب خوب بودم
این اتفاق درس ارزشمندی بهم داد
که در مقابل عظمت و شکوه خداوند سرم پایین باشه همیشه و از اون روز به بعد خیلی حواسم بیشتر هست که توی ریزترین اتفاقات زندگیم مغرور نشم
حتی اگه کوچکی اون اتفاق اندازه ی یک اتم باشه
کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمند شما
هم یادآور این اتفاق ارزشمند شد برام
هم ارزشمند ترین تضاد زندگیم که نعمت بزرگی شد برام و بیادم آورد
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم که این کامنت و نوشتین
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزو میکنم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
بله درسته
«بهتره دهنمون را بسته نگه داریم»
در مواقعی که میخوایم با غرور و منیت و منم منم ها حرف بزنم
در مواقعی که میخوایم از آگاهی هایی که درک کردیم حرف بزنیم تا بگیم آره منم بلدم
در مواقعی که دوست داریم نصحیت کنیم
مسیر درست و غلط و به دیگران بگیم
ولی من به این درک رسیدم سکوت کردن یکی از قدم های مهم که باید انجام بدیم که با توکل به خدا دارم توی این زمینه بهتر میشم از قبلم و این مسیر جای کار بیشتری داره میخوام این موضوع رو تا آخر عمرم ادامه بدم
از نظر من قدم دوم مهم اینه که ما اون منم منم و میت و توی ذهنمون هم نزاریم اجرا بشه
من یک تمرینی رو برای خودم درست کردم گفتم بهتون بگم اگر دوست داشتین انجام بدین
من هر وقتی میخوام باورهای اشتباهم و بنویسم تا روی اون باورهای اشتباه کار کنم ذهنم مقاومت میکنه نمیخواد قبول کنه این موضوعات و توش ایراد داره من اومدم با این ترفند گیرش انداختم
من روند کار کردن روی خودم و انجام میدم
من روند قدم برداشتن توی مسیر علاقم و انجام میدم
همه چیز طبق برنامه ریزی پیش میره
ولی…
یک دفتر برداشتم طی روز هرجایی ذهنم نسبت به موضوعی واکنش نشون داد و مقاومت کرد اونو یادداشت میکنم
شده یکسری موضوعات توی روز چندین بار تکرار شده ، تمام تکرار هم نوشتم تا ببینم کدوم موضوعات و من بیشتر توی طول روز تکرار میکنم
اینجوری ذهن گیر میفته نمیتونه انکار کنه
چون لحظه ای که خلاف مسیر آموزش ها میخواد قدم برداره مچش و میگیرم و اون و مینویسم
و باید حتما متعهد باشم همون لحظه بنویسم تحت هر شرایطی توی هر شرایطی هستم نگم الان کار دارم یا فلان جا هستم نمیشه به دفترم دسترسی ندارم نه هیچ عذر و بهونه ای نمیارم حتی شده تو نت گوشی مینویسم بعد میرم تو دفتر انتقال میدم
چون اگه بزارم بعد بازم ذهن مقاومت میکنه و انکار میکنه و منو با ترفند های خودش منحرف میکنه
بعد هر باور محدود کننده سمی که توی طول روز بیشتر توی ذهنم تکرار میکنم ، اونها رو میزارم توی اولویت و تغییر دادن
بابت پاسخ ارزشمندتون ازتون بینهایت سپاسگزارم که با پاسخ شما یکبار دیگه این موضوع ارزشمند خضوع و خشوع در برابر خداوند قدرتمند و عزیزم رو یادآوری کردین
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزومندم
سلام استاد عزیزم خانم شایسته عزیزم از راه دوردستان شمارومیبوسم و اون دوعزیز همکارگرامی در ایران هستن سپاسگزارم ازشما که دست خدا روزمین شدید برای ما برای من . استاد من قدم 4 ج 5 گوش میدادم چقدر نکته داره چقدر لذت بردم چندین بارنوشتم تکرار کردم چقدر حالم خوب شد احساسی از اطمینانی که امکان پذیره تودلم جونه زد و اومدم این فایل شنیدم چقدر لذت بردم باور پذیر تر شد که میشود دیدی الهام رسید تجربش کرد منم تجربش میکنم استاد ایشالا شرایطی بعدها فراهم بشه ما شاگردهای جدیدتون بانتیجهای قشنگی که گرفتیم از سایت آموزشهای شما بیام اینطوری صحبت کنیم و من بیام با عشق از نتیجهای از جریانی از خوشبختی که راحت آسان وارد زندگیم شد حتی بیشتر از آنچه خواستم شد والان دارم تجربش میکنم بگم دوست دارم این برنامه در آینده برای ماهم فراهم بشه من خیلی حالم خوبشد با اطمینان بیشتری به جلو حرکت میکنم وقتی نتیجهارو میشنونم ممنونم از همه کسانی که روی خودشون کار میکنن تعهد میدن و چراغ راه بقیه میشن از خودمم ممنونم همه روز فقط تمرکزی دارم روی خودم کار میکنم سپاسگزارم
واقعا به قول استاد نتیجه کار کردن روی خودمون میشه جریانی از سعادت خوشبختی ثروتها نعمتها که همیشکی دائمی وارد زندگیمون میشه و تجربه میکنیم به همین راحتی به همین سادگی ممنونم از خانواده بزرگ تاثیر گزار عباسمنش
سلام و هزاران سلام بر استاد عزیزم مریم جان نازنینم و دوستان بهشتی ام در این پروژه ی الهی
حدود 20 سال پیش چون پدر همسرم بر اثر یک تصادف به کما رفته بود و توی خونه ازش نگهداری میکردن منم حاضر شدم برخلاف وعده ای که همسرم داده بود که اون برا زندگی میاد تهران
من زندگی خودم رو با مادز و پدر بیمارشون در اصفهان شروع کنم
اون زمان اینکارو اوج انسانیت و مرام و گذشت و یه سری از این کلماتی که به قول استاد ظاهرشون قشنگه میدونستم
و البته الان میفهمم که تو بک ذهنم این بوده که خانواده ی همسر و بقیه ی فامیل بگن به به و چه چه
عجب عروسی
ویه وقت خدای نکرده نگن این چه ادمی بود دیگه چه قدر خودخواه بود نگاکن رفت پی زندگیش
نکرد تو شرایط سخت همراه اینا باشه و….
بعد برا اینکه عروس خوبه ، خوب ترم بمونه شدم غلام حلقه به گوش اونا
شما فکر کنید یه مردی که رو تخت خوابیده و فقط زندگی نباتی داره
همسرش هم سن وسالی ازش گذشته بود هم اینکه مدام بالاسر یه مریض بود با یه وضع روحی کاملا دربه داغون
از اون طرف من وفرید یه زندگی که تازه تشکیل دادیم
ولی باید همه ی اولویتهامون رو کارای اونا میدونستیم
بعد اگه وقتی میموندو رمقی داشتیم به خودمونم برسیم
از طرف دیگه چون هردومون گوش به فرمان تمام اوامرشون بودیم
توقع و انتظارات نامربوطشون هر روز بیشتر میشد
کار بجایی رسیده بود که اگه من یه روز نمیرفتم به مادرشون سر بزنم
سرزنش و توبیخ و هزار حرف و بی محلی و…..
من دیگه اون سعیده ی پرجنب وجوش و شاد گذشته نبودم
واحساس میکردم برده ی این نوع زندگی شدم و کاریم از دستم برنمیاد
همسرم اصلا بچه نمیخواست و برا اینکه میدید من تو اون خونه شدم یه کوزت به تمام معنا که حتی حق اعتراضم از خودم گرفتم
گفت بیا برو دانشگاه
اصلا حاضر نبودم به درس خوندن فکر کنم
از اون اصرار که بیا برو هم برات تنوعه هم از این محیط میری بیرون
ولی من احساس اسارت داشتم حس میکردم نه چه جوری ؟ مگه درس خوندن به این راحتیه ؟
تو این محیط مسموم و خراب کی وقت میکنم درس بخونم ؟
من اگه یه روز به هر دلیلی نرم پیشش هزار حرف و حدیث در میاره
حالا فکر کن بخوای نصفه روز نباشی بعدشم بشینی پای درس
انقدر چیز بارم میکنن
ولش کن بابا ارزشش رو نداره
من یه لحظه میخوام از در برم بیرون واسه خرید سریع میاد دم راه پله که کجا داری میری ؟
حالا هر صبح باید واسه دانشگا رفتن به اون جواب پس بدم و……
وای استاد همه ی این روزا یادم رفته بود و الان مثله نوار همه اومدن جلو چشمام
بعضی وقتا هم زدن گذشته خیلی سخته ولی سوال این فایل باعث شد که خداوند هدایتم کنه به این موضوع
اره قشنگ یادمه که بالاخره راضی شدم گفتم منکه هیچی بلد نبستم بزار به حرفش گوش بدم و یه امتحان بکنم
یه ماه مونده بود به کنکور سراسری
من دیپلم طراحی لباس داشتم
همسرم گفت برو حقوق
حالا تو این یه ماه سریع رفتم کتابای انسانی رو از دختر عموم گرفتم
و بعد خدایا چه کنم یه ماه مونده به کنکور منکه اصلا نمیدونم تو این کتابا چی نوشتن حتی یه بارم نخوندمشون
تقریبا ده ساله که دیپلم گرفتم واز عمومی هام هیچی یادم نمیاد
ولی واقعا یه نیرویی منو به سمت جلو پوش میداد
با تمام ترس و لرزهایی که از اونا داشتم و واکنشی که میخوان نشون بدن به درس خوندن من
تو اون یه ماه یواشکی یه سری چیزا رو خوندم و بعد رفتم سر جلسه
خب اولین باری بود که فقط رفتم ببینم چی میشه
و هیچ امیدی هم نداشتم
بعد هم ازاد شرکت کردم
یادمه سراسری فقه و حقوق پیام نورقبول شدم
اصلا باورم نمیشد
ولی چون از عربی متنفر بودم منتظر جواب آزاد شدم و حقوق دانشگاه نجف اباد قبول شدم
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت
اتگار یه کلید بهم داده بودن تا از اون زندان بیام بیرون
ولی ترسهام چی؟
ترس از سرزنشهاشون نیش وکنایه هاشون منو سرکوب میکرد که بمون تو خونه بیخیالش شو
و نجواها باز میومد که از اصفهان تا نجف اباد چه جوری میخوای بری ؟ غذای فرید چی میشه؟
دانشگا آزاده کلی هزینش میشه اونا کم حرف پشتت میزنن حالا یه سوژه ی دیگم دارن که ببین چه خرجی داره میزاره رو دست پسرمون
نیش وکنایه های اونا رو چیکار میخوای کنی؟
کی وقت میکنی درس بخونی؟ و……
ولی خدارو هزاران هزار بار شکر که فرید مثله کوه پشتم بود
اون موقعها من خدارو اینجوری نمیشناختم و پر بودم از شرک وشرک و شرک
البته که فرید دستی از طرف خداوند بود و من همیشه ازش ممنون وسپاسگزار بودم وهستم
ولی این حمایتاش باعث شده بود که من احساس دین بهش کنم و
بگذریم فرید اگرچه همه کار برا اونا میکرد چون وظیفه ی خودش میدونست ولی از اون طرف هم اگه به یه حرفی مصر بود که به اصطلاح مرغش یه پا داشت
اونا جرآت نمیکردن مخالفت کنن حداقل در ظاهر
استاد فک کنم بزرگترین ترس زندگیم انجام اینکار بود الان که فکر میکنم انقدر اونا برام بت شده بودن که همش میخواستم ازم ناراضی نباشن و برا همین همه جوره خودمو له میکردم و از خودم میگذشتم
ولی با همه ی این ترسها و دغدغه های ذهنی خداروشکر وقتی رفتم جلو وقدم اول رو برداشتم درها یکی پس از دیگری باز شد
وقتی رفتم برا ثبت نام فهمیدم دقیقا دم پارک بغل خونمون هر روز اتوبوس داره به دانشگاه و برکشتم همینطور
خب خداروشکر یکی از بزرگترین دغدغه هام حل شد
کلاسا هفته ای سه روز بودو ساعتاشم پشت سرهم بود وتا بعد از ظهر خونه بودم
فرید هم که همه جوره منو ساپورت کرد به همشون با افتخار اعلام کرد که من دانشگا قبول شدم وتمام هزینه ها رو داد موقع امتحانا میگفت سعیده درس داره و کاری میکرد که من باخیال راحت به درسام برسم و اونا هیچ جوره باهام کار نداشتن
یواش یواش همه چی برام روون شد شجاعت خودم بیشتر شد از کنایه هاشون دیگه نمیترسیدم و میگفتم خواسته ی من مهمتره هرچی میخوان بگن
من هر ترم شاگرد اول میشدم با معدل نوزده و خورده ای
و فریدم به همشون میگفت اگرچه که خودشون حتی یه بارم ازم از درس و دانشگا هیچی نپرسیدن وطوری وانمود میکردن که اصلا اتفاقی نیفتاده و اینهمه موفقیت نه مهمه نه دیده میشه
ولی من خوشحال بودم که اون روز این کلیدی که خداوند بهم داد رو دو دستی چسبیدم و پا در دنیای جدیدی گذاشتم
بعد هم که برا ارشد انقدر جسارتم بیشتر شده بود که گفتم فقط حقوق تجارت بین الملل میخوام و اونم فقط در دودانشگاه تو تهران بود
وبازم خداروشکر من همون سال اول قبول شدم و دوسال رفت وامد به تهران
آخیش آخیش
اومدم بیرون از اون روزا و خاطراتش
استاد من اون روزا اون افراد رو مصبب تمام سختی ها و زحرهایی که میکشیدم میدونستم
فک میکردم من قربانی اون شرایط شدم و مظلومه داستان منم و اونا ظالم و همیشه ازشون بدم میومد
ولی وقتی با شما وقوانین خداوند اشنا شدم فهمیدم من تمام اون رفتارها و برخوردها رو با همین حس قربانی بودن و عدم ارزشمندی جذب کرده بودم من باعث تموم اون اتفاقات بودم برا همینم
وقتی تو یه فایلی گفتید ببخشید ادمایی که ازشون متنفرید رو
کاغذ وقلم برداشتم و اسم همشون رو نوشتم و تک تکشون رو بخشیدم
با اینکه برام سخت بود ولی میخواستم خودم به رهایی برسم وبعدش
رها شدم
خدارو هزاران بار شکر که از اون شهر مامهاجرت کردیم واینم خودش یه اقدام جسورانه ای بود که بر کلی ترس های دیگم علبه کرده بودم در زمانی که هنوز نمیدونستم این دنیا قانون داره
در واقع اون تجربه ی قبلیم برام الگو شد که میشه وارد ترسها شد و اگه بتونی اینکارو بکنی پاداشهای بزرگی در انتظارته و دستاورد این مهاجرت آشنایی من با شما و قوانین خداوند بود و اینکه تموم اون ادمای سمی به طرز معجزه آسایی از زندگیم حذف حذف شدن و
من الان آزادانه در بهشتی ترین شهر دنیا فقط خودم هستم و خدا و شما و سایت و قوانین و یه تخته شاسی و چند برگ و قلم برا نقاشی
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز و بی نظیر که هر لحظه و هرگام ما رو به شناخت بیشتر خودمون و قوانین جهان هستی هدایت میکنه…
اما تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
یه باوری از مخصوصاً دوران نوجوانی توی ذهن من ایجاد شده بود اون هم این بود که اگه میخوای خوشبختی رو تجربه کنی حتما باید کارمند بشی و کارمند شدن در خانواده و فامیل ما یه امتیاز خیلی بزرگ محسوب میشه این عامل و همچنین عواملی مثل این حرف ها که حتما کارمند شو تا یه آب باریکه و یه بیمه ای داشته باشی باعث شد کارمند شدن برای من به بزرگترین آرزو و رویا تبدیل بشه از طرفی از همه هم میشنیدم که برای اینکه یه جایی استخدام بشی حتما باید پارتی داشته باشی ولو اون پارتی در حد آبدارچی اون سازمان باشه شنیدن این حرف ها باعث شده بود کارمند شدن خیلی در ذهن من دیگه رویایی دست نیافتنی بشه که بیشتر منو به این سمت حریص میکرد…
شنیدن این حرف ها و دیدن الگوهای کارمند توی خانواده ام باعث شده بود که یه دیوار بزرگ در ذهن من ساخته بشه که اولا باید کارمند بشم تا خوشبختی رو تجربه کنم دوما برای کارمند شدن هم حتما باید یه پارتی پیدا کنم…
خلاصه من با دوسال دویدن و شرک ورزیدن و هزار بدبختی توی یه بیمارستان دولتی به صورت قراردادی استخدام شدم و توی همون سال اول فهمیدم که کل مسیر رو اشتباه اومدم و این قضیه کارمندی اصلا با روحیات من سازگار نیست…
طی اتفاقاتی با استاد عباس منش و سایت آشنا شدم و برای اولین بار از زبان استاد شنیدم که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و این حرف آتشفشانی در وجود من شعله ور کرد و گفتم حالا که اینطوریه پس من میخوام زندگیم رو خودم خلق کنم…
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
اون روزها که در اون بیمارستان دولتی کار میکردم و تازه با این مفاهیم هم آشنا شده بودم میدیدم و میشنیدم که هرروز و هرروز همکارانم به رئیس بیمارستان فحش میدادن به معاون و سرپرستار و….فحش میدادن که اینا حق ما رو میخورن و پول و حقوق ما رو افزایش نمیدن و ایشالا خدا چنان شون کنه و ایشالا فلان بلا سرشون بیاد و…
اون روزها چون من در مباحث سایت تازه کار بودم به قول استاد رگ گردنم باد میکرد و شروع میکردم به سخنرانی که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و به رئیس بیمارستان ربطی نداره و تو اگه راست میگی و خودت رو لایق حقوق بیشتر میدونی چرا از این بیمارستان نمیری یه جایی که بهت پول بیشتر بدن و قدر خودت و کارت رو بدونن؟
و جواب همه بدون استثنا این بود که جای دیگه پارتی میخواد فکر کردی الکیه و ما به این جا عادت کردیم و از این بهونه های واهی…
اما من با خودم نشستم صحبت کردم و گفتم من نمیخوام مثل بقیه باشم من نمیخوام مثل اوایل خودم باشم که دنبال پارتی برای استخدامی میگرده اگه واقعا من مسئول زندگی خودم هستم پس از این بیمارستان میرم و یه جای بهتر استخدام میشم که پول بیشتری بده که برای خودم و کارم احترام قائل باشند و…
بازهم میگم چون توی اجرای قوانین تازه کار بودم این تصمیمم رو علنی کردم و به همه گفتم که من به زودی از این بیمارستان استعفا میدم و میرم فلان بیمارستان خصوصی (یکی از بهترین بیمارستان های تهران)
واکنش همکارانم خیلی جالب بود
یه عده که کلی مسخره ام کردن و خندیدن و گفتن برای کار در بیمارستان خصوصی باید یه پارتی داشته باشی در حد سهامدار اون بیمارستان
یه عده گفتن نکن بنده خدا از اینجا رونده و از اونجا مونده میشی و از گرسنگی میمیری…
اما من خیلی مصمم بودم و یادمه یکی از همکارانم که توی بیمارستان خصوصی کار میکرد بهم گفت توی بیمارستان خصوصی دوتا چیز خیلی مهمه
یکی مهارت
یکی توانایی برقراری ارتباط
گفتم من حتما باید روی این دو موضوع کار کنم
از یک طرف پذیرفته بودم که خودم مسئول زندگیم هستم
از طرفی هم تعهد دادم که این دو مهارت یعنی تخصص در شغل و توانایی ارتباط با دیگران رو تمرین کنم
برای افزایش مهارتم همه جا داوطلب میشدم مثلاً دکتر میومد میگفت کی با من میاد بریم پانسمان فلان مریض رو که خیلی هم سخته عوض کنیم ؟
همه ی همکارانم تا دکتر میومد خودشون رو به یه کاری مشغول میکردن تا بپیچونن من با صدای بلند میگفتم من میام با اینکه تازه یکسال شروع به کار کرده بودم و خیلی وارد نبودم اما با دکتر میرفتم کنار دکتر که می ایستادم دست و پام میلرزید ولی میگفتم من باید یاد بگیرم کم کم به جایی رسیدم که خود دکتر ها میگفتن ما فقط با فلانی میریم سر پانسمان…
برای توانایی برقراری ارتباط هم شروع کردم ارتباط گرفتن با مریض ها و خانواده هاشون و توی این زمینه هم خیلی پیشرفت کردم…
روزی که فهمیدم اون بیمارستان خصوصی استخدامی داره با یه اعتماد به نفس بالایی رفتم و فرم پر کردم بعد یک ماه تماس گرفتن و گفتن برای آزمون و مصاحبه بیا و هردو رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و به راحتی بدون هیچ پارتی که تنها پارتی من خدا بود استخدام شدم و توی اون بیمارستان هم حقوقم دوبرابر شد هم از نظر احترام به پرسنل اصلا قابل مقایسه با هیچ جا نبود و چقدر اون افزایش مهارت و برقراری ارتباط در بیمارستان جدید بهم کمک کرد و به سرعت تبدیل شدم به بهترین نیروی بیمارستان…
و بعد چهار سال کار در اون بیمارستان و افزایش آگاهی ها و تغییر باورهام هم بیزنس خودم رو راه اندازی کردم و الان صاحب بیزنس خودم هستم با درآمد چند برابری یک کارمند…
جالب اینه که همون همکارانی که روزی توی بیمارستان دولتی منو مسخره میکردن الان کارمند شرکت من هستند خیلی هاشون هم سنشون از من بیشتره هم سابقه کاری شون…
اما وقتی من مسئولیت اتفاقات زندگیم رو پذیرفتم و متعهد شدم که قدم های کوچک اما مستمر بردارم معجزات خداوند هم از راه رسید و درآمدم چند برابر شد و صاحب بیزنس خودم شدم و الان تازه میفهمم زندگی آزادانه چه لذتی داره…
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟هم ترس از شکست و هم سرزنش دیگران و هم باورهای محدود کننده و بیشتر بیشتر باورهای محدود کننده
که در این دانشگاه بزرگ دارم یاد میگیرم چگونه باورهای محدود کننده را در هر مرحله ی زندگیم تغییر بدهم و به اندازه ی تعهدم تغییر کردم
در زمینه ی سلامتی من مدام سرماخورده بودم و حتما طبق نظر دکتر باید واکسن انفلوانزا را اول پاییز میزدم و من هر سال میزدم ولی الان دو سال هست نزدم ولی در اطرافم انسانهای سالمی از نظر جسمی هستند همه اش سرماخورده هستند ولی من با ریه که مشکل دار هستم به مدد خدا در سلامت کامل به سر میبرم خدا رو شکر ، و این جز لطف خدا و درست کردن باورهایم که من از روح خدا هستم و سلامتی کامل حق طبیعی و معمولی من هست نمی باشد
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
در هر زمینه ای مسولیت تمام کارهایم را میپذیرم در زمینه ی ارتباط با خدایم در زمینه ی روابطم و در زمینه ی ثروت و احساس خوب و در زمینه ی سلامتی ام و…تمام مسولیت کارهای خودم را میپذیرم
در مورد سلامتی قسمتی را بالا توضیح دادم در روابطم و ثروتم خیلی بهتر شدم ولی تا به اون نتایج مد نظرم نرسم در سایت خیلی توضیح نمیدهم ولی میگم خیلی نسبت به قبل بهتر شدم ولی جای داره خیلی بهتر بشم
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز
درود بر استادِ جان و شکر وجودتون
بله من تا سال 1400 ک با سایت شما آشنا شدم دایم درگیر اشتباهات گذشته ام بودم
به اصطلاح قدیمی تر ها درگیر گناهان گذشته بودم
دایم با خودم حرف میزدم و خودم رو سرزنش میکردم و نگران آینده و عواقب گناهانی بودم که خیال میکردم هرآنچه اتفاق میفته برام که اکثرا هم ناخوشابند بود نتایج گناهان گذشته است
و هیچ راهی نیس باید بسوزی و بسازی تا با رنج و عذابی ک میکشی گناهانت پاک شود
چمیدونستم که اشتباه بخشی از مسیره و باید درس گرفت و ادامه داد و هر اتفاقی در آینده رو الان با افکارم و توجه ام دارم رقم میزنم
عذاب وجدان ب قولی از یک طرف و نگران نگاه و قضاوت دیگران از طرف دیگه گریبان گیرم بود
الان خیلی بهتر شدم و تغییرات خوبی در این زمینه داشتم اما هرچه جلوتر میرم حس میکنم کمتر میدونم و باید بیشتر روی خودم کار کنم
37 سال از عمرم در همین چهاردیواری محصور بودم دور خودم میچرخیدم و منتظر اتفاقهای بد بودم چون قطعا اشتباهات زیادی داشتم و همیشه هم از پاکی گناهان با زجر و عذاب شنیده بودیم
هنوزم خانواده من از من این سوال رو میپرسن چی شد یهو این همه تغییر کردی؟ و اصلا شبیه گذشته نیستی
دیروز دوستم ازم میپرسید چرا تو که اینقدر تغییر کردی و اینقدر دل و جرات داری و دست به کارهای بزرگ و پرریسک میزنی ولی همچنان از نظر مالی نتایج پایداری نگرفتی؟؟؟
جواب دادم خودمم تازه دارم با شناخت خودم، پی میبرم به اشتباهاتی که بارها تکرار کردم و چندروزیه که پاشنه های آشیل زیادی رو کشیدم بیرون و دارم روش کار میکنم
بقول استاد هرچه در سنین بالاتر دنبال تغییر بیفتی کار سخت تری پیش رو داری
باورهای قدیمی با ریشه های عمیق که هم در عمق وجودت خونه دارن هم چنگ زدن به همه شاخ و برگها تا جای پاشون رو محکم کنن برای بقا
در حال هرس کردن شاخ و برگهام هستم و در حال پیدا کردن باورهای قدیمی ویرانگر
من و استاد انیس باهم قطعشون میکنیم با اره میلواکی ،ابزار خوب افتادیم بجون باورهای مخرب و هرشب دور آتیشش پیاز چال میخوریم جاتون خالی( البته گوشت جایگزینش کردیم استاد)
شک ندارم که بزودی خبرهای خوب و نتایج دلخواه رو براتون خواهم نوشت
این دژ قدیمی فرو ریخت و درحال ریختن پی دژ جدید هستم
اندکی صبر سحر نزدیک است
عاشقتونم استاد عزیزم
به نام خداوند بخشاینده مهربان
سلام خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان هم فرکانسی
قسمت14پروژه تغییر را در آغوش بگیر
شرط موفقیت در این مسیر زیبا تعهد به انجام این آگاهی ها و استمرار در مسیر و پذیرش کامل اتفاقات و شرایط زندگی خودمون هست؛
من یاد گرفتم مسولیت کامل همه اتفاقت زندگیم را خودم 100درصد بعهده بگیرم؛
اما چطور؟!!همسایت اذیت میکنه !؟سر وصدا میکنه!؟
باید بپذیری که توی برنامه ریزی ذهنیت یه جایی یه باور مخرب جا خوش کرده و باید پیداش کنی و اونو با یک باور درست جایگزین کنی؛باید بپذیری مشکل از توهست نه از اون همسایه؛اگر شهامت پذیرفتن این رو داشته باشی به یک خونه آروم و بهتر هدایت میشوی یا اینکه اون همسایه از اون محله میره و یک همسایه آرامتر جایگزین میشه؛
اگر توی خیابان راه میروی و یک موتورسوار از بغلت رد میشه و یک رفتار نامتعارف انجام میده و یک حرکت زشتی انجام میده بدان یک جایی توی باورهات اشکالی وجود داره حالا یا یک باور نادرست در مورد موتورسوارها یا یک باور نادرست درمورد امنیت اون شهری که درآن زندگی میکنی؛
باید اون باور مخرب رو پیدا کنی و اون رو بکشی بیرون از توی ذهنت، و اون رو بایک باور مناسب جایگزین کنی.
اگر شهامت این را داشتی باشی که مسولیت رفتار اون موتورسوار رو بعهده بگیری تو به آدمهاهای موتورسوار برخورد میکنی که خیلی آرام و مودب هستند،
من اینجوری باورهای محدود کننده ام رو شناسایی میکنم یعنی هر جا میروم و یک رفتار بد یا به یک نا خواسته برخورد میکنم میگردم در درون خودم تا ببینم کجای باورهام اشکال داره که من به این شخص یا به اون نا خواسته برخورد کرده ام!
و باید متعهد باشیم که روی خودمون و باورهای خودمون کار کنیم؛
تنها درصورت داشتن تعهد هست که موفق میشویم.اگر یه مدت بیاییم فایل گوش بدیم صرفاً به خاطر این که یه مدت «های» بشیم و یه مدت حالمون خوب بشه نتیجه ای حاصل نخواهد شد؛
شرط موفقیت تعهد و استمرار و گوش دادن مداوم و مداوم این فایل ها و دوره ها و نوشتن و تمرین کردن و استمرار تا وقوع اهداف و بعد از رسیدن به اهداف هم موندن در مسیر و دوباره کارکردن بر روی باورها؛
خدا را سپاس می گویم به خاطر بودن در کنار این همه آدم موفق و فوق العاده؛
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام وخسته نباشید.
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش و میهمانان برنامه،برای این فایل هدیه ای عالی.
چقدر زیبا و دلنشین میهمانان برنامه صحبت کردن و واقعاً صحبت های آن خانم 25ساله که الهام نام داشتند فوق العاده زیبا و شنیدنی بود ومن را یاد داستان زندگی استاد عباسمنش انداخت،استاد عباسمنش وقتی که در دانشگاه بندرعباس به مشکل خوردن و مسئولان دفتر مشاوره میخواستند برای آموزش های استاد عباسمنش مزاحمت ایجاد کنند به جایی که استاد فرافکنی کنند و تقصیر را به گردن شرایط بیندازند به تهران مهاجرت کردن و در ازای کاری که تا آن موقع داشتن رایگان انجام میدادن دیگر بها و هزینه دریافت میکردند و زمانی که در تهران نیز به دلیل شهرت زیاد و… به تضاد برخوردن به کشور زیبای آمریکا مهاجرت کردند و در واقع اگر آن تضادها در زندگی استاد عباسمنش و خانم الهام نبود اکنون این شرایط عالی رادر زندگی خودشان تجربه نمیکردند و استاد عباسمنش کشور فوق العاده زیبای امریکا را نمیدیدن و صاحب این پرودایس فوق العاده نمیشدن و خانم الهام نیز تجربه ای درآمد دلاری در کشور های پیشرفته را نداشتند.
واقعاً تضادها ابزاری هستند که باعث میشوند که ما خواسته های خود را بشناسیم و با رسیدن به خواسته های خود به رشد و گسترش جهان هستی کمک میکنیم و زندگی خودمان را رونق میدهیم.
من نیز مانند میهمانان برنامه عاشق استاد عباسمنش و سایت استاد هستم.
خدانگهدار.
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هذا من فضل ربی
سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان عزیزم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
در این چند روزه با تضادهایی که من و زهرایی داشتیم این خواسته عمیقا در وجود ما شکل گرفته که تکلیف این خونه و اموال پدری ما مشخص بشه تا آزادی و ارامش و راحتی و اسایش و عزت و استقلال ما بیشتر بشه و ما راحتر ایده هامون رو عملی کنیم و به طبع اون احساس خوب سلامتی و ثروت و شادی ما هم بیشتر بشه بلافاصله بعد از ارسال این خواسته نشونه ها امروز صبح به تاریخ 1404/09/02 آذر ماه اومد
امروز از دادگاه برای ما ابلاغیه ای رسید که باید برای انحصار وراثت به دادگاه به تاریخ 1404/09/26 مراجعه کنیم اولش یکم ذهنمون درگیر شد چرا باید دادگاه بریم ولی ذهنمون رو کنترل کردیم و گفتیم الخیر فی ما وقع
🟣و به هماهنگی که تا اومدیم بیرون پستچی رو دیدیم و یه حسی به ما گفت بهش بگیم با ما کار دارید؟و ایشون هم این ابلاغیه ها رو دستمون داد چون اگر ما چند دقیقه زودتر اگر میرفتیم خونه نبودیم که پستچی به ما این ابلاغیه رو بده توجه کردیم و سپاسگزاری کردیم
🟣 من هر وقت پستچی میدیم میگفتم خبرهای خوب تو راهه و این همزمانی رخ داد و انشاالله همین فرکانسی که فرستادم ما رو در مدار خبرهای خوب قرار میده
🟣و در ادامه برای کنترل ذهنمون طبق برنامه رفتیم تمرین دوچرخه سواری و پیاده روی و لذت بردیم و برگشتیم خونه غذا با قانون سلامتی رو خوردیم و سپاسگزاری کردیم
⬅️اما اون دیوارهای ذهنی که تو ذهن ما هست
●ترس از مواجه شدن با افراد خانواده شروع گفتگوهای ناجالب
●ترس از متضرر شدن در این مسیر تقسیم ارث
●ترس از رفتن از این خونه بهشتی که عاشقشیم
●ترس از باورهای محدود کننده کمبود ، شرک و قدرت دادن به ادمها به قانون کشور
●ترس از اینکه نکنه تسلیم خدا نباشیم و اجازه ندیم خدا کارها رو انجام بده
●ترس از درک نکردن هدایت و تصمیم اشتباه کرفتن
⬅️اقداماتی که از صبح هدایت شدیم و داریم انجام میدیم
🟣قبل از اینکه اصلا این ابلاغ بیاد صبح ساعت 6 زهرا جان گفت بیا بعد از این تعهد چهل روزه ای که در مورد گوش دادن به ثروت 3 قسمت دو داشتیم و دیدن مستند سفر به دور امریکا که تموم شده از امروز فایل یازده دوره هم جهت با جریان خداوند که در مورد هدایت خداوند هست گوش بدیم به مدت 40 روز و این تعهد رو نوشتیم و تاریخ شروعش رو از امروز زدیم و امروز این فایل بی نهاااااایت کامل و عالی و ارام بخش رو گوش دادیم
🟣اومدیم برای کم شدن ترسهامون خواستمون رو برای خودمون کامل و واضح کردیم که ما آزادی و ارامش شادی و لذت و سلامتی و عشق و ثروت رو از مسیر ساده و اسون و هموار و روشن میخوایم به مسیر و چگونگی کاری نداریم و دست خدا رو کاملا باز میزاریم و رها و تسلیم هستیم
🟣روی باورهای توحیدی کار کردیم باور اینکه هیچ کسی کوچکترین تاثیری در خوشبخت کردن یا بدبخت کردن ما نداره ما هر لحظه زندگی خودمون رو با فرکانس هامون خلق میکنیم ما مسئول خلق زندگیمون هستیم ، هیچ برگی بی اذن خدا به روی زمین نمیافته ، تنها خداوند قادر مطلقه و ما فقط باااااید از خدا پروا داشته باشیم
🟣اومدیم ته اتفاقی که ازش میترسیم رو پیش خودمون گفتیم مثل مثالی که استاد جان در مورد مایک که تو کوه تنها رفته بودند و اطرافیان ایشون رو نگران میکردند که مبادا اتفاق بدی براش بیافته و استاد تهش رو گفتند و گفتند من از تهش هم نمیترسم منو زهرایی هم گفتیم تهش از چیزی که میترسیم اینه ما با تهش هم مسئله نداریم خدا با ماست کمکمون میکنه مارو راضی میکنه با آزادی و ارامش و شادی و عزت درونی که به ما میده خوشحال هستیم و رشدمون میده مکان خاص به ما خوشبختی نمیده خوشبختی یه احساس درونیه بودن با خدا در هر لحظه تسلیمش بودن چیزیه که ما رو خوشحال میکنه
🟣به یاد آوردیم این هدایتها و همزمانی ها ، هماهنگی هایی که تو همین چند روز فقط داشتیم نعمتهایی که دریافت کردیم و گفتیم که ما تنها و رها شده نیستیم خداوند ما رو هدایت میکنه ترسها توهمی بودند و هرجا ما اقدام کردیم یه قدم برداشتیم خدا هزاران قدم بعدی رو برای ما برداشته
🟣 قران میخونیم و آرامش میگیریم و امروز نشانه امروز قرانی زهرایی سوره توبه بود که خوندیم و کاملا این آگاهی هایی رو برای ما واضح کرد که به آدمها قدرت ندیم
سوره توبه
أَلَا تُقَٰتِلُونَ قَوْمࣰا نَّکَثُوٓاْ أَیْمَٰنَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ ٱلرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّهٍۚ أَتَخْشَوْنَهُمْۚ فَٱللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ(١٣)
چرا با گروهى که قسمهاى خود را شکستند و در بیرون راندن رسول خدا کوشیدند، نمىجنگید؟ در حالى که آنها بودند که بار اول [جنگ را] با شما آغاز کردند. آیا از آنها مىترسید؟ اگر مؤمنید خدا سزاوارتر است که از او بترسید
قَٰتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ ٱللَّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَیُخْزِهِمْ وَیَنصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَیَشْفِ صُدُورَ قَوْمࣲ مُّؤْمِنِینَ(١۴)
با آنها بجنگید تا خدا به دست شما عذابشان کند و خوارشان سازد و شما را بر آنها نصرت دهد و دلهاى مؤمنان را آرام بخشد
وَیُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْۗ وَیَتُوبُ ٱللَّهُ عَلَىٰ مَن یَشَآءُۗ وَٱللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ(١۵)
و خشم دلهایشان را ببرد، و خدا بر هر که بخواهد [به رحمت] باز مىگردد، و خداوند داناى حکیم است
🟣شکر گزاری کردن برای بی نهایت نعمتی که داریم ماندن در احساس خوب وظیفه الهی و انسانی ما هست که ظرف ما رو برای دریافت نعمتهای بیشتر بزرگتر میکنه و طبق وعده حق خداوند خداوند بر ما میافزاید
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
🩵انشاالله با این اقدامات و تغییرات درونی به زودی از فضل خداوند معجزات رخ میده و میام ازشون تو همین سایت مینویسم 🩵
🪴خدایا صد هزاران مرتبه شکرت که در این مسیر تغییر تو همراه ما هستی حامی و هدایتگرمونی و با اعتماد به تو قدم برمیداریم
خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید و شرط و تا ابد
تازه دارم میفهم یعنی چی وقتی درونت تغییر میکنه بیرون خودش درست میشه
من ترس از سرزنش داشتم اینکه اشتباهی کنم و کسی سرزنشم کنه چون غرور دارم و دارم روش کار میکنم غرور بدترین باور محدود کننده ایه که در خودم شناختم و مانع تمام بدبختی هامه
امروز حالم خوب بود ازون احساس های نابی که مثل بچها هستم و انگار تو فرکانس بچهامم پر از ذوق و شوق میشم چون به مدار تواضع میرسم انگار روح و ذهنم یکی میشه بچها اگر اشتباه کنن ابایی ندارن ازینکه کسی بفهمه نگران سرزنش شدن نیستن منم وقتی در مدار تواضع میام اینطوری میشم
امروز چنتا پتو سفارش دادم به هوای اینکه ارزون بود خریدم غافل ازینکه دارم خلاف قانون عمل میکنم و این کار بخاطر احساس کمبود و بی ارزشیه و وقتی پتوها رسید دیدم اشغال و بدردنخورن شوهرم گفت زنگ میزنم با همون اسنپ که پتو هارو اورده بیان ببرن و زنگ زد و اینکار انجام شد شوهرم همش میگفت فدای سرت اشکال نداره حالا من اصلا ناراحت نبودما ولی اون همش میگفت فدای سرت
چون من ترس از سرزنش نداشتم چون غرور نداشتم چون اشتباهم رو خودم پذیرفتم
دیشب تو خواب و بیداری خیلی واضح یه الهامی دریافت کردم
گفت یادته اون روز فلانی ازت پرسید هنوز سر درد داری یا نه تو هم با غرور گفتی نه چون سبک تغذیمو عوض کردم و دیگه کربوهیدرات نمیخورم فرداش دوباره سر درد گرفتی و ازون روز دوباره سردردات شروع شد؟
گفت یادته جلو فلانی با غرور تعریف کردی چه راحت بچتواز پوشک گرفتی همون جا بچت خودشو خیس کرد ؟
گفت یادته با غرور به فلانی میگفتی من کم میخوابم و سرحالم و صبح زود بیدار میشم به کارهام میرسم از همون موقع خوابت زیاد شده مثل مستها از خواب بیدار میشی؟
وای یاد تمام این غرورهام افتادم یاد کارتون گربه چکمه پوش افتادم و فهمیدم چقد با غرور در برابر خدای خودم به خودم ضربه زدم من اصلا نمیدونستم اینا غرور در برابر خداست اما الان که تواضع رو درک کردم میفهمم چه جنس بدی داشته اون احساس به ظاهر قشنگ اما همش غروره
سلام رویا جانم.
چقدر کیف کردم کامنتتو اینجا خوندم.
مرسی از اشاره های قشنگت به غرور.
مرسی و افرین به درکت و تمرینِ تواضع.
حتما که هدایتی رسیدم به کامنتت.
حتما که بهبودم تو این کامنته و خدا گذاشت جلوی چشمم.
الهی شکر که با تمرینِ سکوت دارم تمرین میکنم شاخِ این غرور رو برای خودم بشکنم.
بهترین ها برای تو و قند عسل هات و خانواده ی نازنینت.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام سمانه جان
به نکته ی فوقالعاده ای اشاره کردی
تمرین سکوت…
اصلا من هرچی به بچهام دقت میکنم بیشتر میفهمم چرا انقد تو خودشون هستن انقد ساکتن اظهار نظر نمیکنن نمیخوان چیزی بگن خودشونو ثابت کنن اصلا وقتی در مدار تواضع میری لاجرم ساکت میشی چون داری در درون حال میکنی و دوست نداری با حرف زدن خرابش کنی
مثلا شوهرم داره تلفنی حرف میزنه و شاید بحث جالبیه دوست دارم منم متوجه بشم یا یه سوالی بپرسم یهو به بچهام نگاه میکنم میبینم با اینکه اونام دارن میشنون ولی اصلا کنجکاو نیستن و مشغول کار خودشونن…
همونجا میگم رویا مثل اینا باش چون نه خودشونو بهتر میدونن نه میخوان به کسی چیزی رو ثابت کنن مهم تر از همه اصلا نمیخوان وارد مدار دیگران بشن .این از همش مهمتره نمیخوان وارد مدار دیگران بشن
سلام خانم محمدیان گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
از کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمندتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم
الان که دارم براتون مینویسم اشکام بند نمیاد ، تصویر و درست نمیبینم
من امروز غروب کامنت شما رو دیدم ولی ذهنم گفت نمیخواد بخونی ولی این وقت شب یه حسی منو کشوند که بیام کامنت شما رو بخونم
به فایو استار دادن خالی راضی نشدم گفتم براتون بنویسم از تجربه ی خودم
تقریبا 1 ماه و خورده ای پیش بود یکی از افراد خانواده سرماخورد بعد میخواست مریضی رو بندازه گردن یه عوامل بیرونی که فلانی مریض بود منو مریض کرد و از این دست حرف ها
من داشتم با مادر عزیزم صحبت میکردم گفتم اصلا اینجوری نیست که داره میگه فلانی باعث شد این موضوع باعث شد
یاد حرف های استاد عباس منش عزیزم افتادم که فرمودن وقتی ما وارد فرکانس اشتباه میشیم اولین واکنش و جسم نشون میده ، جسم به سرعت واکنش نشون میده
که غرور هم یکی از اون فرکانس های اشتباهه
گفتم ربطی به فلانی نداره موضوع ذهنی و از این حرفا
بعد گفتم چرا من مریض نشدم؟
چون تو ذهنم قبول ندارم فلانی بتونه منو مریض کنه یا هر شخصی دیگه
با یک غروری این حرف و زدم
این حرف و تقریبا چند دقیقه قبل خواب بود که گفتم وقتی شب خوابیدم صبح بیدار شدم خودم سرماخورده بودم
ولی خدارو صدهزار مرتبه شکر همون لحظه فهمیدم بخاطر ادعا و غرور خودم بود که مریض شدم
و همون لحظه گفتم خدایا فهمیدم خودم اشتباه کردم مغرور شدم به آگاهی که درک کردم
گفتم خدای عزیزم ازت معذرت میخوام در مقابلت مغرور شدم ازت میخوام حال منو خودت خوب کنی که بتونم به کارهام برسم وگرنه این مریضی خیلی کارهای منو عقب میندازه
شب خوابیدم صبح بیدار شدم خوب خوب بودم
این اتفاق درس ارزشمندی بهم داد
که در مقابل عظمت و شکوه خداوند سرم پایین باشه همیشه و از اون روز به بعد خیلی حواسم بیشتر هست که توی ریزترین اتفاقات زندگیم مغرور نشم
حتی اگه کوچکی اون اتفاق اندازه ی یک اتم باشه
کامنت پُر برکت و فوقالعاده ارزشمند شما
هم یادآور این اتفاق ارزشمند شد برام
هم ارزشمند ترین تضاد زندگیم که نعمت بزرگی شد برام و بیادم آورد
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم که این کامنت و نوشتین
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما و خانواده ی قشنگتون آرزو میکنم
خانواده ی قشنگتون در پناه خدا باشه همیشه
سلام به استاد عزیزم و بانو شایسته گرامی
خدا را سپاسگزارم برای این لحظه و همه هدایت های که
از جانب پروردگار به ما الهام می شود
سلام به شما دوست عزیز و توحیدی
چه مثال زیبایی زدید
از اینکه
وقتی میخواهیم بگیم ما آگاهیم
ما کنترل ذهن داریم
ما مسوول زندگی خودمون هستیم
همون ناخواسته را جذب می کنیم
راستی
استاد گفت
ما عادت داریم تا یک چیزی را درک کردیم
شروع کنیم به نصیحت کردن دیگران
مثلا به مادرمون میگیم فلان راه اشتباهه
فلان حرف غلطه
یه اصطلاح زیبا استاد داره
که میگه
«بهتره دهنمون را بسته نگه داریم»
من خودم هم دارم تمرین میکنم
در پناه خداوند شادو سلامت و ثروتمند و سعادتمند باشید
سلام خانم اسدی گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت و ثروتمند باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگی قشنگتون
بله درسته
«بهتره دهنمون را بسته نگه داریم»
در مواقعی که میخوایم با غرور و منیت و منم منم ها حرف بزنم
در مواقعی که میخوایم از آگاهی هایی که درک کردیم حرف بزنیم تا بگیم آره منم بلدم
در مواقعی که دوست داریم نصحیت کنیم
مسیر درست و غلط و به دیگران بگیم
ولی من به این درک رسیدم سکوت کردن یکی از قدم های مهم که باید انجام بدیم که با توکل به خدا دارم توی این زمینه بهتر میشم از قبلم و این مسیر جای کار بیشتری داره میخوام این موضوع رو تا آخر عمرم ادامه بدم
از نظر من قدم دوم مهم اینه که ما اون منم منم و میت و توی ذهنمون هم نزاریم اجرا بشه
چون موضوع فقط حرف زدن و کلام ما نیست
وقتی گفت گویی توی ذهنمون تکرار میشه فرکانس میفرسته
و فرکانس ها منتهی میشه به نتیجه
من یک تمرینی رو برای خودم درست کردم گفتم بهتون بگم اگر دوست داشتین انجام بدین
من هر وقتی میخوام باورهای اشتباهم و بنویسم تا روی اون باورهای اشتباه کار کنم ذهنم مقاومت میکنه نمیخواد قبول کنه این موضوعات و توش ایراد داره من اومدم با این ترفند گیرش انداختم
من روند کار کردن روی خودم و انجام میدم
من روند قدم برداشتن توی مسیر علاقم و انجام میدم
همه چیز طبق برنامه ریزی پیش میره
ولی…
یک دفتر برداشتم طی روز هرجایی ذهنم نسبت به موضوعی واکنش نشون داد و مقاومت کرد اونو یادداشت میکنم
شده یکسری موضوعات توی روز چندین بار تکرار شده ، تمام تکرار هم نوشتم تا ببینم کدوم موضوعات و من بیشتر توی طول روز تکرار میکنم
اینجوری ذهن گیر میفته نمیتونه انکار کنه
چون لحظه ای که خلاف مسیر آموزش ها میخواد قدم برداره مچش و میگیرم و اون و مینویسم
و باید حتما متعهد باشم همون لحظه بنویسم تحت هر شرایطی توی هر شرایطی هستم نگم الان کار دارم یا فلان جا هستم نمیشه به دفترم دسترسی ندارم نه هیچ عذر و بهونه ای نمیارم حتی شده تو نت گوشی مینویسم بعد میرم تو دفتر انتقال میدم
چون اگه بزارم بعد بازم ذهن مقاومت میکنه و انکار میکنه و منو با ترفند های خودش منحرف میکنه
بعد هر باور محدود کننده سمی که توی طول روز بیشتر توی ذهنم تکرار میکنم ، اونها رو میزارم توی اولویت و تغییر دادن
بابت پاسخ ارزشمندتون ازتون بینهایت سپاسگزارم که با پاسخ شما یکبار دیگه این موضوع ارزشمند خضوع و خشوع در برابر خداوند قدرتمند و عزیزم رو یادآوری کردین
از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوانِ فراوان رو برای شما آرزومندم
در پناه خدا باشید همیشه
سلام بر شما دوست هم مسیر توحیدی
روز شما بخیر و شادی
سپاسگزارم از توضیحات شما
و ممنون از اینکه تجربه ارزشمندتون را در خصوص پیدا کردن شگردهای ذهن
به اشتراک گذاشتید
درست گفتید
ذهن به انحای مختلف ما را فریب میده
حتی در قالب یک دوست خیرخواه
مثلا میبینی ذهنت داره
ازت دلجویی میکنه و باهات همدردی میکنه
ولی یک لحظه که آگاه میشی
میبینی داره حس قربانی بودن را به تو میده
یا کینه را در دلت نهادینه میکنه
چه خوبه همون لحظه که آگاه شدیم که داریم بذرباور محدودکننده را می کاریم
یا تقویتش می کنیم
Stop کنیم
زندگیتون غرق نور و هدایت و ثروت باد
بنام خالق فراوانی ها وزیبایی ها
سلام استاد عزیزم خانم شایسته عزیزم از راه دوردستان شمارومیبوسم و اون دوعزیز همکارگرامی در ایران هستن سپاسگزارم ازشما که دست خدا روزمین شدید برای ما برای من . استاد من قدم 4 ج 5 گوش میدادم چقدر نکته داره چقدر لذت بردم چندین بارنوشتم تکرار کردم چقدر حالم خوب شد احساسی از اطمینانی که امکان پذیره تودلم جونه زد و اومدم این فایل شنیدم چقدر لذت بردم باور پذیر تر شد که میشود دیدی الهام رسید تجربش کرد منم تجربش میکنم استاد ایشالا شرایطی بعدها فراهم بشه ما شاگردهای جدیدتون بانتیجهای قشنگی که گرفتیم از سایت آموزشهای شما بیام اینطوری صحبت کنیم و من بیام با عشق از نتیجهای از جریانی از خوشبختی که راحت آسان وارد زندگیم شد حتی بیشتر از آنچه خواستم شد والان دارم تجربش میکنم بگم دوست دارم این برنامه در آینده برای ماهم فراهم بشه من خیلی حالم خوبشد با اطمینان بیشتری به جلو حرکت میکنم وقتی نتیجهارو میشنونم ممنونم از همه کسانی که روی خودشون کار میکنن تعهد میدن و چراغ راه بقیه میشن از خودمم ممنونم همه روز فقط تمرکزی دارم روی خودم کار میکنم سپاسگزارم
واقعا به قول استاد نتیجه کار کردن روی خودمون میشه جریانی از سعادت خوشبختی ثروتها نعمتها که همیشکی دائمی وارد زندگیمون میشه و تجربه میکنیم به همین راحتی به همین سادگی ممنونم از خانواده بزرگ تاثیر گزار عباسمنش
بنام خداوند جان و خرد
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده ی روشنایی
سلام و هزاران سلام بر استاد عزیزم مریم جان نازنینم و دوستان بهشتی ام در این پروژه ی الهی
حدود 20 سال پیش چون پدر همسرم بر اثر یک تصادف به کما رفته بود و توی خونه ازش نگهداری میکردن منم حاضر شدم برخلاف وعده ای که همسرم داده بود که اون برا زندگی میاد تهران
من زندگی خودم رو با مادز و پدر بیمارشون در اصفهان شروع کنم
اون زمان اینکارو اوج انسانیت و مرام و گذشت و یه سری از این کلماتی که به قول استاد ظاهرشون قشنگه میدونستم
و البته الان میفهمم که تو بک ذهنم این بوده که خانواده ی همسر و بقیه ی فامیل بگن به به و چه چه
عجب عروسی
ویه وقت خدای نکرده نگن این چه ادمی بود دیگه چه قدر خودخواه بود نگاکن رفت پی زندگیش
نکرد تو شرایط سخت همراه اینا باشه و….
بعد برا اینکه عروس خوبه ، خوب ترم بمونه شدم غلام حلقه به گوش اونا
شما فکر کنید یه مردی که رو تخت خوابیده و فقط زندگی نباتی داره
همسرش هم سن وسالی ازش گذشته بود هم اینکه مدام بالاسر یه مریض بود با یه وضع روحی کاملا دربه داغون
از اون طرف من وفرید یه زندگی که تازه تشکیل دادیم
ولی باید همه ی اولویتهامون رو کارای اونا میدونستیم
بعد اگه وقتی میموندو رمقی داشتیم به خودمونم برسیم
از طرف دیگه چون هردومون گوش به فرمان تمام اوامرشون بودیم
توقع و انتظارات نامربوطشون هر روز بیشتر میشد
کار بجایی رسیده بود که اگه من یه روز نمیرفتم به مادرشون سر بزنم
سرزنش و توبیخ و هزار حرف و بی محلی و…..
من دیگه اون سعیده ی پرجنب وجوش و شاد گذشته نبودم
واحساس میکردم برده ی این نوع زندگی شدم و کاریم از دستم برنمیاد
همسرم اصلا بچه نمیخواست و برا اینکه میدید من تو اون خونه شدم یه کوزت به تمام معنا که حتی حق اعتراضم از خودم گرفتم
گفت بیا برو دانشگاه
اصلا حاضر نبودم به درس خوندن فکر کنم
از اون اصرار که بیا برو هم برات تنوعه هم از این محیط میری بیرون
ولی من احساس اسارت داشتم حس میکردم نه چه جوری ؟ مگه درس خوندن به این راحتیه ؟
تو این محیط مسموم و خراب کی وقت میکنم درس بخونم ؟
من اگه یه روز به هر دلیلی نرم پیشش هزار حرف و حدیث در میاره
حالا فکر کن بخوای نصفه روز نباشی بعدشم بشینی پای درس
انقدر چیز بارم میکنن
ولش کن بابا ارزشش رو نداره
من یه لحظه میخوام از در برم بیرون واسه خرید سریع میاد دم راه پله که کجا داری میری ؟
حالا هر صبح باید واسه دانشگا رفتن به اون جواب پس بدم و……
وای استاد همه ی این روزا یادم رفته بود و الان مثله نوار همه اومدن جلو چشمام
بعضی وقتا هم زدن گذشته خیلی سخته ولی سوال این فایل باعث شد که خداوند هدایتم کنه به این موضوع
اره قشنگ یادمه که بالاخره راضی شدم گفتم منکه هیچی بلد نبستم بزار به حرفش گوش بدم و یه امتحان بکنم
یه ماه مونده بود به کنکور سراسری
من دیپلم طراحی لباس داشتم
همسرم گفت برو حقوق
حالا تو این یه ماه سریع رفتم کتابای انسانی رو از دختر عموم گرفتم
و بعد خدایا چه کنم یه ماه مونده به کنکور منکه اصلا نمیدونم تو این کتابا چی نوشتن حتی یه بارم نخوندمشون
تقریبا ده ساله که دیپلم گرفتم واز عمومی هام هیچی یادم نمیاد
ولی واقعا یه نیرویی منو به سمت جلو پوش میداد
با تمام ترس و لرزهایی که از اونا داشتم و واکنشی که میخوان نشون بدن به درس خوندن من
تو اون یه ماه یواشکی یه سری چیزا رو خوندم و بعد رفتم سر جلسه
خب اولین باری بود که فقط رفتم ببینم چی میشه
و هیچ امیدی هم نداشتم
بعد هم ازاد شرکت کردم
یادمه سراسری فقه و حقوق پیام نورقبول شدم
اصلا باورم نمیشد
ولی چون از عربی متنفر بودم منتظر جواب آزاد شدم و حقوق دانشگاه نجف اباد قبول شدم
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت
اتگار یه کلید بهم داده بودن تا از اون زندان بیام بیرون
ولی ترسهام چی؟
ترس از سرزنشهاشون نیش وکنایه هاشون منو سرکوب میکرد که بمون تو خونه بیخیالش شو
و نجواها باز میومد که از اصفهان تا نجف اباد چه جوری میخوای بری ؟ غذای فرید چی میشه؟
دانشگا آزاده کلی هزینش میشه اونا کم حرف پشتت میزنن حالا یه سوژه ی دیگم دارن که ببین چه خرجی داره میزاره رو دست پسرمون
نیش وکنایه های اونا رو چیکار میخوای کنی؟
کی وقت میکنی درس بخونی؟ و……
ولی خدارو هزاران هزار بار شکر که فرید مثله کوه پشتم بود
اون موقعها من خدارو اینجوری نمیشناختم و پر بودم از شرک وشرک و شرک
البته که فرید دستی از طرف خداوند بود و من همیشه ازش ممنون وسپاسگزار بودم وهستم
ولی این حمایتاش باعث شده بود که من احساس دین بهش کنم و
بگذریم فرید اگرچه همه کار برا اونا میکرد چون وظیفه ی خودش میدونست ولی از اون طرف هم اگه به یه حرفی مصر بود که به اصطلاح مرغش یه پا داشت
اونا جرآت نمیکردن مخالفت کنن حداقل در ظاهر
استاد فک کنم بزرگترین ترس زندگیم انجام اینکار بود الان که فکر میکنم انقدر اونا برام بت شده بودن که همش میخواستم ازم ناراضی نباشن و برا همین همه جوره خودمو له میکردم و از خودم میگذشتم
ولی با همه ی این ترسها و دغدغه های ذهنی خداروشکر وقتی رفتم جلو وقدم اول رو برداشتم درها یکی پس از دیگری باز شد
وقتی رفتم برا ثبت نام فهمیدم دقیقا دم پارک بغل خونمون هر روز اتوبوس داره به دانشگاه و برکشتم همینطور
خب خداروشکر یکی از بزرگترین دغدغه هام حل شد
کلاسا هفته ای سه روز بودو ساعتاشم پشت سرهم بود وتا بعد از ظهر خونه بودم
فرید هم که همه جوره منو ساپورت کرد به همشون با افتخار اعلام کرد که من دانشگا قبول شدم وتمام هزینه ها رو داد موقع امتحانا میگفت سعیده درس داره و کاری میکرد که من باخیال راحت به درسام برسم و اونا هیچ جوره باهام کار نداشتن
یواش یواش همه چی برام روون شد شجاعت خودم بیشتر شد از کنایه هاشون دیگه نمیترسیدم و میگفتم خواسته ی من مهمتره هرچی میخوان بگن
من هر ترم شاگرد اول میشدم با معدل نوزده و خورده ای
و فریدم به همشون میگفت اگرچه که خودشون حتی یه بارم ازم از درس و دانشگا هیچی نپرسیدن وطوری وانمود میکردن که اصلا اتفاقی نیفتاده و اینهمه موفقیت نه مهمه نه دیده میشه
ولی من خوشحال بودم که اون روز این کلیدی که خداوند بهم داد رو دو دستی چسبیدم و پا در دنیای جدیدی گذاشتم
بعد هم که برا ارشد انقدر جسارتم بیشتر شده بود که گفتم فقط حقوق تجارت بین الملل میخوام و اونم فقط در دودانشگاه تو تهران بود
وبازم خداروشکر من همون سال اول قبول شدم و دوسال رفت وامد به تهران
آخیش آخیش
اومدم بیرون از اون روزا و خاطراتش
استاد من اون روزا اون افراد رو مصبب تمام سختی ها و زحرهایی که میکشیدم میدونستم
فک میکردم من قربانی اون شرایط شدم و مظلومه داستان منم و اونا ظالم و همیشه ازشون بدم میومد
ولی وقتی با شما وقوانین خداوند اشنا شدم فهمیدم من تمام اون رفتارها و برخوردها رو با همین حس قربانی بودن و عدم ارزشمندی جذب کرده بودم من باعث تموم اون اتفاقات بودم برا همینم
وقتی تو یه فایلی گفتید ببخشید ادمایی که ازشون متنفرید رو
کاغذ وقلم برداشتم و اسم همشون رو نوشتم و تک تکشون رو بخشیدم
با اینکه برام سخت بود ولی میخواستم خودم به رهایی برسم وبعدش
رها شدم
خدارو هزاران بار شکر که از اون شهر مامهاجرت کردیم واینم خودش یه اقدام جسورانه ای بود که بر کلی ترس های دیگم علبه کرده بودم در زمانی که هنوز نمیدونستم این دنیا قانون داره
در واقع اون تجربه ی قبلیم برام الگو شد که میشه وارد ترسها شد و اگه بتونی اینکارو بکنی پاداشهای بزرگی در انتظارته و دستاورد این مهاجرت آشنایی من با شما و قوانین خداوند بود و اینکه تموم اون ادمای سمی به طرز معجزه آسایی از زندگیم حذف حذف شدن و
من الان آزادانه در بهشتی ترین شهر دنیا فقط خودم هستم و خدا و شما و سایت و قوانین و یه تخته شاسی و چند برگ و قلم برا نقاشی
از این زیباترم مگه داریم ؟
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
خدایا شکرت بی نهایت شکرت
برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده ؟
دو مورد مهم که من داشتم و کمرنگ تر داره میشه
نگاه دیگران بود و گره زدن احساس ارزشمندی م به عوامل بیرونی بجای عوامل درونی که در ادامه توضیح مفصل تری میدم …
وایییی مسئولیت پذیری که میتونم بگم یکسال ونیم زمان برد تا من تازه یه ذره متوجهش بشم
و حالا حالا خیلی کار دارم باهاش …
خیلی جاها درد داشت واقعا اینکه انگشتت به سمت خودم بگیرم و بپذیرم که منه فاطمه با کانون توجهم این شرایط خلق کردم
درست یا غلط!
زیبا یا زشت !
به خودم مربوطه نه هیچکس دیگه.!
و باید تعهد بدم و آگاهانه بهترش کنم….
هیچوقت یادم نمیره جمله ای که تو دفتر چکاب فرکانسی م نوشتم:
از افرادی که خاطرات خوبی ازشون نداشتم و
اتفاقها وخاطرات گذشته رو ذهنم نشخوار میکرد
وقتی برای اولین بار اومدم تمرکز بذارم
رو ویژگیهای مثبت شون وبنویسم
اون شب اومدم مثلا زیبایی بنویسم
هی تو ذهنم میگفتم
هرچند دل خوشی ازتون ندارم
ولی خب استادم گفته که قانون میگه
باید تحسین کردن یادبگیرم
باید به زیبایی هاتون توجه کنم
خنده داره ولی ذهنم میگفت اینا اگه زیبایی داشتن که همچین حرکتهایی نمیکردن …
چون ذهنم میخواست فرارکنه
چون خیلی درد داشت
بپذیرم کانون توجه خودم اینو خلق کرده
چون درد داشت قبول کنم که من به ویژگیهای منفی این آدمها توجه کردم
و وجه منفی اونها به من خورده و برانگیخته شده !!
اما استاد من از همون شب به الله قسم
با تعهد قدم برداشتم و انجامش دادم ونوشتم
فقط ذهنم منطق میخواست و من به ذهنم ،نتایج شمارو نشون میدادم فقط وفقط که بببین میشه…
کنجکاو بودم که ببینم نتیجه ی من چی میشه؟؟
چی خلق میشه از اینهمه تحسین و تمرکز برزیبایی های زندگی خودمو ودیگران ..
نوشتم که باید بپذیرم باید سمت خودمو درست کنم باید خودمو بشناسم
حتی شده خودم پیش قدم بشم برای تحسین اون آدم و ویژگیهای خوبش
حتی پاش برسه عذرخواهی کنم
و از هرگفتگوی بی نتیجه ای خارج بشم
وانرژی اضافه ای نذارم وتمام ….
به قولی راحت بگم حق باشماست وتمام….
حتی پاش برسه سکوت کنم و اجازه بدم
بقیه بیشتر حرف بزنن وشنونده فعال باشم
از قدم دوم شروع کردم به اینکار
تا رسیدیم به قدم دهم که نتیجه از راه رسید
چه جوری هم از راه رسید رگباری :
تو قدم دهم استاد جانم من با همون افراد
به سفر رفتم با چه نتایجی با چه احترامی
به چه وجه مثبتی ازشون خوردم ..
اون سفر تجربه ی لذتبخشی برام شد
آدمی که جواب سلام منو نمیداد حالا
باعشق نگاهم میکرد میدونین چرا ؟!
چون من باتموم وجودم پذیرفته بودمش
بارها چشم تو چشم تحسینش کرده بودم
حتی بابت خنده های از ته دل قشنگش
بابت ادویه های مناسبی که تو غذا هاش میریخت
بابت سالاد شیرازی ریز وتردی که درست میکرد …
همچنان به این روند ادامه دادم
تا جاییکه جهان آدمهای اطراف زندگیم
تغییر داد بدون اینکه من تلاش کنم
یه نفر تغییر نکرد بلکه تموم آدمها تغییر کردن
نوشتم توکامنتهای قبلی که این روزها مامانم سرگرم بافتنی هاشه وخواهرم خیاطی و باشگاه پسرهاش
زنداداشم سرگرم کارهای هنری سیسمونی
جاری ودخترهاش سرگرم سالن آرایشگاه
من سمت خودمو انجام دادم و خدا
معجزه کرد برام وقانون جواب داد
حالا من اطرافم آدمهایی هستن که باید بشینم ساعتها تحسین شون کنم و لذت ببرم از نتایج ارزشمند
وپربرکت شون …
من هرگز از قانون وسایت آگاهانه حرف نمیزنم …
من وظیفه ی خودم تمرکز داشتن روی زیبایی تموم آدمهاست و پذیرفتن شون و بقیه اش طبق قانون خدا وارد زندگیم میشه …
اصل ماجرا احساس خوبه و وقتی بهش برسی انگار آرامش دنیا رو داری …
در مسیر خودم هم همین اتفاق افتاد
به میزانی که تنهایی خودم بیشتر شد
تمرکز وتعهدم بیشتر شد زمانم معطوف شد به
شناخت بهتر خودم و هماهنگی بیشتر ذهن وروحم
نتیجه این شد که باورهای محدودکننده م بشناسم
و وارد ترس هام بشم و از مقاومت هام کم کنم
خود باوری هامو رشد بدم ….
تا جاییکه مسیر علاقه خودمو دارم به لطف خدا پیش میبرم و هر روزش به الله قسم پراز معجزه و برکت هست …
منی که تو دوره ی احساس لیاقت ، علاقه مو نوشته بودم و بی خیالش شده بودم حالا بعداز دوره ی
کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند تمرکز وتعهد وتکرار وتمرین جواب داد و مومنتوم خوبی شکل گرفت برای قدم برداشتن و وارد ترس هام شدن …
به نظرم قسمت خیلی مهمش ، رهاشدن از نگاه دیگران بود اینکه حالا بقیه چی میگن برام حل شده تاحدود زیادی بهتر شدم وبرام مهم نیست کی چی بگه !
طبق تمرین ارزشمند شما در دوره ی مقدس 12قدم
قدم سوم جلسه دوم
وااااااییی این تمربن معجزه است معجزه …
ازطرفی تمرکز وتعهد غوغا میکنه و برام شوخی بردار نیست ، قید همه چی میزنم مثل همیشه
تلویزیون وبرنامه و مهمونی وسفر و…..
هنوز پروژه ی در آغوش تغییر تموم نشده ،
من آماده ی شروع دوره روانشناسی ثروت 1 برای اولین بار هستم با بی نهایت ذوق وهیجان وتعهد بیشتر …
هرگز هرگز هرگز ادعایی در بلدبودن قانون نداشتم و
ندارم وخودمو نیازمند به سایت و دوره ها وکامنتها میدونم تا همیشه …
بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم
و استاد شایسته مهربونم بابت
پروژه ی در آغوش تغییر
خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم
خدا حفظ تون کنه
سلام عزیزِ جانم.
شاعر میگه تو با قلبِ دیوانه ی من چه کردی…
کامنتت برام راهگشا بود.
درس هامو از توش برداشتم.
لذت بردم از خوندنش.
از تغییرات و بهبودهات کیف کردم.
از قشنگی هات لذت بردم.
از خلق ها و مسیولیت پذیریت لذت بردم.
از مواجهه با خودت و پذیرفتن خودت لذت بردم.
بدونِ هیچ اغراقی فاطمه جانم، تو الگوی درستی هستی برای ایجاد بهبود و تغییر تو برخی باگ هام.
بهبود شخصیتی که واسه خودت خلق کردی، فوقالعاده است.
آفرین بهت.
عاشقتم من.
تحسین میکنم مامانِ هنرمندت رو.
گوشه ای از هنرش، رو هدیه گرفتم از سعیده جانِ (رضایی) نازنینم.
چقدر به دونه دونه ی شما دوستهای قشنگم تو سایت، افتخار میکنم.
چقدر خوشحال و سپاس گزارم که باهاتون هم مدار شدم.
چقدر همتون قشنگ و نازنین و در حال رشد و بهبودین.
عاشقِ همه تونم از بس تو مدلِ خودتون، بی نظیرین.
الهی شکر برای سمانه جان صوفیِ نازنینم با همه ی قشنگی ها و بهبودهاش.
الهی شکر برای ارتباطم با همه تون از طریق این سایتِ شگفت انگیز.
الهی شکر برای دایره ی ارتباطاتِ با کیفیت و فوق العاده ام.
هذا من فضل ربی.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز و بی نظیر که هر لحظه و هرگام ما رو به شناخت بیشتر خودمون و قوانین جهان هستی هدایت میکنه…
اما تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
یه باوری از مخصوصاً دوران نوجوانی توی ذهن من ایجاد شده بود اون هم این بود که اگه میخوای خوشبختی رو تجربه کنی حتما باید کارمند بشی و کارمند شدن در خانواده و فامیل ما یه امتیاز خیلی بزرگ محسوب میشه این عامل و همچنین عواملی مثل این حرف ها که حتما کارمند شو تا یه آب باریکه و یه بیمه ای داشته باشی باعث شد کارمند شدن برای من به بزرگترین آرزو و رویا تبدیل بشه از طرفی از همه هم میشنیدم که برای اینکه یه جایی استخدام بشی حتما باید پارتی داشته باشی ولو اون پارتی در حد آبدارچی اون سازمان باشه شنیدن این حرف ها باعث شده بود کارمند شدن خیلی در ذهن من دیگه رویایی دست نیافتنی بشه که بیشتر منو به این سمت حریص میکرد…
شنیدن این حرف ها و دیدن الگوهای کارمند توی خانواده ام باعث شده بود که یه دیوار بزرگ در ذهن من ساخته بشه که اولا باید کارمند بشم تا خوشبختی رو تجربه کنم دوما برای کارمند شدن هم حتما باید یه پارتی پیدا کنم…
خلاصه من با دوسال دویدن و شرک ورزیدن و هزار بدبختی توی یه بیمارستان دولتی به صورت قراردادی استخدام شدم و توی همون سال اول فهمیدم که کل مسیر رو اشتباه اومدم و این قضیه کارمندی اصلا با روحیات من سازگار نیست…
طی اتفاقاتی با استاد عباس منش و سایت آشنا شدم و برای اولین بار از زبان استاد شنیدم که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و این حرف آتشفشانی در وجود من شعله ور کرد و گفتم حالا که اینطوریه پس من میخوام زندگیم رو خودم خلق کنم…
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
اون روزها که در اون بیمارستان دولتی کار میکردم و تازه با این مفاهیم هم آشنا شده بودم میدیدم و میشنیدم که هرروز و هرروز همکارانم به رئیس بیمارستان فحش میدادن به معاون و سرپرستار و….فحش میدادن که اینا حق ما رو میخورن و پول و حقوق ما رو افزایش نمیدن و ایشالا خدا چنان شون کنه و ایشالا فلان بلا سرشون بیاد و…
اون روزها چون من در مباحث سایت تازه کار بودم به قول استاد رگ گردنم باد میکرد و شروع میکردم به سخنرانی که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و به رئیس بیمارستان ربطی نداره و تو اگه راست میگی و خودت رو لایق حقوق بیشتر میدونی چرا از این بیمارستان نمیری یه جایی که بهت پول بیشتر بدن و قدر خودت و کارت رو بدونن؟
و جواب همه بدون استثنا این بود که جای دیگه پارتی میخواد فکر کردی الکیه و ما به این جا عادت کردیم و از این بهونه های واهی…
اما من با خودم نشستم صحبت کردم و گفتم من نمیخوام مثل بقیه باشم من نمیخوام مثل اوایل خودم باشم که دنبال پارتی برای استخدامی میگرده اگه واقعا من مسئول زندگی خودم هستم پس از این بیمارستان میرم و یه جای بهتر استخدام میشم که پول بیشتری بده که برای خودم و کارم احترام قائل باشند و…
بازهم میگم چون توی اجرای قوانین تازه کار بودم این تصمیمم رو علنی کردم و به همه گفتم که من به زودی از این بیمارستان استعفا میدم و میرم فلان بیمارستان خصوصی (یکی از بهترین بیمارستان های تهران)
واکنش همکارانم خیلی جالب بود
یه عده که کلی مسخره ام کردن و خندیدن و گفتن برای کار در بیمارستان خصوصی باید یه پارتی داشته باشی در حد سهامدار اون بیمارستان
یه عده گفتن نکن بنده خدا از اینجا رونده و از اونجا مونده میشی و از گرسنگی میمیری…
اما من خیلی مصمم بودم و یادمه یکی از همکارانم که توی بیمارستان خصوصی کار میکرد بهم گفت توی بیمارستان خصوصی دوتا چیز خیلی مهمه
یکی مهارت
یکی توانایی برقراری ارتباط
گفتم من حتما باید روی این دو موضوع کار کنم
از یک طرف پذیرفته بودم که خودم مسئول زندگیم هستم
از طرفی هم تعهد دادم که این دو مهارت یعنی تخصص در شغل و توانایی ارتباط با دیگران رو تمرین کنم
برای افزایش مهارتم همه جا داوطلب میشدم مثلاً دکتر میومد میگفت کی با من میاد بریم پانسمان فلان مریض رو که خیلی هم سخته عوض کنیم ؟
همه ی همکارانم تا دکتر میومد خودشون رو به یه کاری مشغول میکردن تا بپیچونن من با صدای بلند میگفتم من میام با اینکه تازه یکسال شروع به کار کرده بودم و خیلی وارد نبودم اما با دکتر میرفتم کنار دکتر که می ایستادم دست و پام میلرزید ولی میگفتم من باید یاد بگیرم کم کم به جایی رسیدم که خود دکتر ها میگفتن ما فقط با فلانی میریم سر پانسمان…
برای توانایی برقراری ارتباط هم شروع کردم ارتباط گرفتن با مریض ها و خانواده هاشون و توی این زمینه هم خیلی پیشرفت کردم…
روزی که فهمیدم اون بیمارستان خصوصی استخدامی داره با یه اعتماد به نفس بالایی رفتم و فرم پر کردم بعد یک ماه تماس گرفتن و گفتن برای آزمون و مصاحبه بیا و هردو رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و به راحتی بدون هیچ پارتی که تنها پارتی من خدا بود استخدام شدم و توی اون بیمارستان هم حقوقم دوبرابر شد هم از نظر احترام به پرسنل اصلا قابل مقایسه با هیچ جا نبود و چقدر اون افزایش مهارت و برقراری ارتباط در بیمارستان جدید بهم کمک کرد و به سرعت تبدیل شدم به بهترین نیروی بیمارستان…
و بعد چهار سال کار در اون بیمارستان و افزایش آگاهی ها و تغییر باورهام هم بیزنس خودم رو راه اندازی کردم و الان صاحب بیزنس خودم هستم با درآمد چند برابری یک کارمند…
جالب اینه که همون همکارانی که روزی توی بیمارستان دولتی منو مسخره میکردن الان کارمند شرکت من هستند خیلی هاشون هم سنشون از من بیشتره هم سابقه کاری شون…
اما وقتی من مسئولیت اتفاقات زندگیم رو پذیرفتم و متعهد شدم که قدم های کوچک اما مستمر بردارم معجزات خداوند هم از راه رسید و درآمدم چند برابر شد و صاحب بیزنس خودم شدم و الان تازه میفهمم زندگی آزادانه چه لذتی داره…
خدایا شکرت
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
خداوندا هر آنچه دارم بی شک از آن توست
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟هم ترس از شکست و هم سرزنش دیگران و هم باورهای محدود کننده و بیشتر بیشتر باورهای محدود کننده
که در این دانشگاه بزرگ دارم یاد میگیرم چگونه باورهای محدود کننده را در هر مرحله ی زندگیم تغییر بدهم و به اندازه ی تعهدم تغییر کردم
در زمینه ی سلامتی من مدام سرماخورده بودم و حتما طبق نظر دکتر باید واکسن انفلوانزا را اول پاییز میزدم و من هر سال میزدم ولی الان دو سال هست نزدم ولی در اطرافم انسانهای سالمی از نظر جسمی هستند همه اش سرماخورده هستند ولی من با ریه که مشکل دار هستم به مدد خدا در سلامت کامل به سر میبرم خدا رو شکر ، و این جز لطف خدا و درست کردن باورهایم که من از روح خدا هستم و سلامتی کامل حق طبیعی و معمولی من هست نمی باشد
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
در هر زمینه ای مسولیت تمام کارهایم را میپذیرم در زمینه ی ارتباط با خدایم در زمینه ی روابطم و در زمینه ی ثروت و احساس خوب و در زمینه ی سلامتی ام و…تمام مسولیت کارهای خودم را میپذیرم
در مورد سلامتی قسمتی را بالا توضیح دادم در روابطم و ثروتم خیلی بهتر شدم ولی تا به اون نتایج مد نظرم نرسم در سایت خیلی توضیح نمیدهم ولی میگم خیلی نسبت به قبل بهتر شدم ولی جای داره خیلی بهتر بشم
در پناه خداوند یکتا شاد و سعادتمند باشید