این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم فرکانس در این سایت الهی
امروز با گوش دادن به این فایل که در مورد پذیرفتن مسئولیت تمام شرایطمون بوده من اومدم این رد پا رو از خودم به جا بذارم که زمانی که پذیرفتم مسئولیت تمام اتفاقات و شرایط زندگی من به گردن خود من هست و این من هستم که شرایط زندگی خودم همه خواستههام رو خلق کردم و هر اتفاقی افتاده خود من مسئول افتادن اون اتفاق بودم اون زمان بود که درهای موفقیت پشت هم برام باز شد اون زمان بود که زندگی روی خوشش رو به من نشون داد و در واقع این من بودم که انرژیهای درونیم را هماهنگ کردم با جریان هستی و من بودم که با هدایت های الهی تغییر را از درون آغاز کردم استاد من واقعاً به این رسیدم که خودم خالق لحظههام هستم و الان که دارم این رد پا را از خودم به جا میذارم دقیقاً 40 روزه که متعهدانه از ابتدا شروع کردم دقیقاً 40 روز پیش من به خودم گفتم که مثل یک دانشجوی صفر این سایت بیام تمام اون دورههایی که از شما خریداری کردم رو به صورت هدایتی آغاز کنم 40 روز پیش من خیلی تصادفی با کد نویسی دوره آفرینش روبرو شدم و الان امروز روز چهلم هست که دارم هر روز صبح برای خودم کدنویسی میکنم و جالب اینجاست که عین این 40 روز تمام اون کدها به واقعیت تبدیل شده یه تجربه رو اینجا بگم که من روزای اول این کدنویسی رو نوشتاری انجام میدادم اما چند روز که گذشت یک حس درونی به من گفت که بیا این کدها رو به صورت گفتار ضبط کن و از اون روز صدای خودم رو هر روز صبح ضبط میکنم و خواستههام رو خیلی خوب و کامل با جزئیات تمام به کائنات هستی ارسال میکنم و جالب اینجاست از زمان گفتاری و خیلی راحت و ریلکس با خداوند حرف میزنم و اون کدها رو براش میگم دقیقاً همون طور با جزئیات کامل برام اتفاق میافته واقعاً از خداوند ممنونم که من رو در این فرکانس قرار داده تا با کد نویسی هر روزه زندگیم خالق تک تک ثانیههام باشم استاد ازتون ممنونم که اینقدر دقیق تمرینات رو در اختیار ما قرار میدید و همینطور که این 40 روز تعهد رو عمل کردم یکسره روی فایلهای تغییر و فایلهای دوره احساس لیاقت هم کار کردم و واقعاً معجزهها دیدم ورودی من توی این 40 روز میتونم به بگم که 4 برابر ورودی قبل از 40 روزم شده ورودی من از نظر پول از نظر آرامش از نظر احترام دریافت کردن از دیگران از نظر هدیه گرفتن هزاران فراوانی الهی که میتونه هر لحظه به دست من برسه و این من بودم که با این تعهد لحظههای خودم رو رقم زدم الان اینجا میخوام به خودم تعهد بدم که تا آخر عمرم روی این کد نویسی تاکید داشته باشم و هر روزه برای خودم کدهای زیبای بیشتری بنویسم لحظههای زیبای بیشتری رو خلق کنم
ستایش خدایی را که صاحب اختیار و فرمانروای جهانیان است .
سلام
سلام به خانواده صمیمیم
سلام به استاد عباسمنش
سلام به گروه تخقیقاتی عباسمنش
خانم شایسته عزیز ، خانم فرهادی مهربان و پر انرژی و آقا ابراهیم توحیدی
دوستان ارزشمندم در این سایت الهی
استاد بزرگوار و توحیدی و یاران عزیزم در این مسیر نور و عشق و انرژی ، خدا قوت
اگر با من نبودش هیچ میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی .
الهی صد هزار مرتبه شکرت که الهامات از بینهایت طریق به من میرسه . خدایا سپاسگزارم
دیشب با اینکه امروز یک روز تعطیل بود وقتی که خواستم بخوابم گوشیم رو سر ساعت تنظیم نکردم و گفتم که هروقت بیدار شدم میرم دوچرخه سواری .
جالبه که قبلا با اینکه ساعت رو روری ساعت پنج صبح تنظیم میکردم ، اما از ساعت 3 به بعد بیدار میشدم و امروز وقتی بیدار شدم دیدم که ساعت 6 صبحه ، خدابا شکر کردم و خودم رو تحسین کردم که امروز استراحت بیشتری کردم و اجازه دادم به خودم که بیشتر استراحت کنم .
و با خودم صحبت کردم که ببین چون هفته های قبل خودم آگاهانه به ذهنم فرمان میدادم که میخوام زود بیدار بشم اونهم میگفت چشم و منو زودتر هم بیدار میکرد .
امروز برای این پاداشی که به خودم دادم خیلی خودم رو تحسین کردم و آفرین گفتم چون احساس میکردم بدنم نیاز به استراحت بهتر و بیشتر داره .
دبشب به اتفاق همسرم رفتیم خرید و کلی خرید کردیم ، از جمله گوشت که خدارو شکر خیلی هم زیاد بود و طبق روال همسرم گوشتهارو خورد و مرتب و دسته بندی میکنه .
منکه نزدیک ساعت ده احساس خواب آلودگی کردم وتصمیم گرفتم بخوابم و همسرم هم گفت که خوابش میاد و من بهش گفتم خوب گوشتهارو بزار توی یخچال صبح خورد و مرتب کن .
گفت عمرا تو برو با خیال راحت بخواب و استراحت کن من همه کارهارو انجام میدم بعد میخوابم .
( و همیشه وقتی میخوام بخوابم و میرم توی رختخواب ، میاد با عشق برام کرم دورچشم و صورت و … میزنه و توصیه های لازم رو میکنه که این کارو بکن ، این کرم رو بزن فلان کار رو بکن و من با لبخند میگم چشم عزیزم و با دوباره که میبینه من انجام نمیدم ، خودش باعشق در کنار تمام کارهاش میاد و برام انجام میده ) ذکر نعمت
استاد همسر من خیلی کودک درونش شاده ، از خرید و داشتن کوچکترین چیزها لذت میبره .
مثلا وقتی حتی یه گل سر میخره بارها و بارها میره جلوی آیینه و میزنه سرشو من بارها و بارها دیدم نثلا نصف شب بیدار میشه و میره چیزهایی که خریده رو نگاه میکنی بر میداره ، میره جلوی آییه و کیف میکنه و میزاره بالای سرش و بعد میخوابه
و الهی صد هزار مرتبه شکر که یکی از بزرگترین تعمتهای من توی زندگیم همسر زیبا ، مهربان ، پر قدرت و فعال و دوست داشتنی و زیبا و جذاب منه و گاها به من میگه از روزی که برام ماشین خریدی و وسط خیان سوییچ رو دادی و رفتی همه مسعولیت کارهای خونه و خریدها و غیره رو راحت به من منتقل کردی ، البته که از انجام مدیریت کردن کارها و سروسامان دادن به زندگی لذت میبره و با تمام وجود و باعشق کارهارو انجام میده .
وجالبه با اینکه اکثر کارها شاید 99 درصد کارهارو خودش انجام میده ، اما همیشه میگه که وقتی با تو میریم خرید و تو برای خونه خرید میکنی یه احساس خیلی خوبی داره و چیزهایی که تو میخری برکت و انرژی خیلی خوبی وارد زندگی میکنه و اینهارو با باور و یقین میگه و به همین دلیل دوست داره که برای خریدهای کلی و عمده با هم بریم و من خرید کنم .
و اینو بگم همسرم وقتی که با دخترهام میرن بیرون و بارها و بارها کسانی که اونهارو نمیشناسند به دخترهام گفتن خواهر کوچکتروتون کجاست و اون چقدر کودک درونش شاده و چقدر حال واحساس خوبی داره ( منظورشون همسرم هست ) الهی صد هزار مرتبه شکرت
مثلا دیشب میخواستم گردو بخرم و اول دوکیلو گردو سفارش دادم و وقتی دیدم که این گردوها دارن چشمک میزنند که بابا مارو بخر ، مارو ببر و به الهامم گوش دادم به فروشنده مهربان گفتم گردوی کل گونی رو بکش و همسرم به این خریدهای من ایمان و باور داره و چشماش برق زد و وقتی فروشنده برام کشید ، گفت خیلی از دوستان و نزدیکان همیشه سفارش گردوی خوب رو میکنند اما خوب همیشه نصیبشون نمیشه واین بار یکدست همیشه اتفاق نمی افته و من توی دلم گفتم مگر کسانی که در مدار دریافتش باشند .
و جالبه که این فروشنده مهربان ، آرامش خواص و بی نظیری داره و وقتی من برای خرید میرم ، بهترین جنسهای دست نخورده خودش رو بدون اینکه من بگم برام میاره و باز میکنه و اگه ببینه بهترش رو داره ، مثل همین دیشب عوض میکنه و بهتره رو بران میاره .
حالا پروژه تغییر رو در آغوش بگیر
و این قسمت پذریش و قبول مسیولیت کارها و قبول اینکه مسول هنه اتفاقات ، شرایط زندگی خودم ، خودم هستم .
از شروع پرژوه که اصلا انگار این پروژه برای تغییر منه و من باید حرکت کنم .
و نشانه ها برام بطور روشن و واضح و شفاف داره میاد که بابا پنیرت جابجا شده ، حرکت کن تغییر کن .
صبح حتی موقع نوشتن ستاره قطیی و گفتگو با خداوند بخشنده مهربان نجوا ها شروع شد .
و گاها دیدم که منو داره میکشونه که من قدرت به نیروی بیرون از خودم بدم و گاها داشتتم کسی دیگه رو مقصر میدونستم که تو… تو… تو…
اما الهامات خداوند از راه رسیدند
من هم اکنون در شرایط رویایی دارم کار میکنم قطعا اکثریت جامعه آرزوی بودن در چنین شرایطی رو دارند . یک شرلیط رویایی که حتی خیلی ها باورشون نمیشه که وجود داشته باشه .
ومن صبح به خدا گفتم ، خدایا از این شرایط خوب و عالی و رویایی که دارم بهتر چطور ؟ ، خدایا من چکاری باید انجام بدم که به شرایط دلخواهم برسم ?
من دوست دارم در آزادی مالی ، آزادی مکانی ، آزادی زمانی زندگی کنم
الهی من دوست دارم در تمام لحظه های زندگیم لذت ببرم شادی و خوشحالی کنم
خدایا من دوست دارم با انجام کارم ارزش خلق کنم
الهی من مسیر درست رو نمیدونم
خدایا من راه راست رو نمیدونم
من نمیدونم تو به من بگو
تو میدونی تو بگو که چکار باید انجام بدم تا در مسیر رسیدن به خواسته هام قرار بگیرم
خدایا تو بگو و ایمان و باورهای منو قویتر و محکمترکن تا با قدرت به سمت خلق خواسته هام حرکت کنم .
این در خواستهای من برای تغییر و حرکت در حالی که من بهتر درآمد رو دارم و در خانه رویایی خودم در کنار خانواده زندگی میکنم و سه تا ماشین در حیاط خونم دارم و بینهایت نعمت و فراونی و سلامتی و آرامش و لذت و شادی با احساس خوب و شوروشوق خیلی زیاد در زندگیم وجود داره (ذکر نعمت )
و گاها گفتگوی ذهنی هنگام دوچرخه سواری هم بود و من آگاهانه به ذهنم جهت میدام .
با اینکه امروز نمیخواستم مسیر طولانی رکاب بزنم
وقتی چند کیلومتری که رکاب زنده بودم ، اولین پول و نشانه امروز سر راهم قرار گرفت .
یک ده هزار تومانی نو کنار جاده کوهستانی لای بوته های کنار جاده که با وزش باد و نسیم خنک صبحگاهی میرقصید و منو صدا میزد و انگار که داره دست میزنه و بالا و پایین میپره که من اینجام ، بیا منو بردار ، من منتظر توهستم .
و این نشانه مثل دوی ماراتون تیمی که نفرات اول پرچمی رو برای نفر بعدی توی زمین میکارند که مسیر رو پیدا کنه میمونه که با این تفاوت که خدا این نشانه هارو برای من سر راه من قرار میده که من مسیر درست رو پیدا کنم و با قدرت بهتر و بیشتری حرکت کنم .
پیاده شدم پول رو برداشتم ، سپاسگزاری کردم و گذاشتم توی جیبم و حرکت کردم .
بدون اینکه بخوام با احساس خیلی خوب و شورو شوق خیلی زیاد در حال گفتوگو با خداوند به انتهای مسر همیشگی رسیدم و واقعا من نبودم که رفتم و خداوند منو برد ، بدون اینکه من مقاومتی کنم .
انرژی من صدهزار مرتبه بیشتر شده بود .
و درحال برگشت تقریبا روبروی همون جایی که رفتنا پول پیدا کردم ، دوباره کنار جاده یک دوهزار تومانی ، الهی صدهزار مرتبه شکرت
امروز در تمام مسیر با خدا صحبت کردم و اون هم به حرفام گوشت داد و گفت بنده من ، من کنارت هستم ، من همیشه مراقبت هستم و من خودم رو انداختم در آغوش پر مهر خداوند و از مسیرم از طبیعت از وجود خداوند لذت بردم و حال کردم .
استاد واقعا وظیفه ما فقط لذت بردنه ، ما فقط باید از زندگی لذت ببریم و مابقی کارهارو بسپریم به خداوند .
توی باشگاه وقتی مربیم فهمید که من 54 سالمه باورش نمیشد .
من در تمام لحظه های حضورم توی باشگاه دارم لذت میبرم و لبخند روی لبمه و با عشق ورزش میکنم .
و بزرگترین و سنگین ترین وزنه هارو میزنم
مثل جوان 14 ساله ای که تازه شوروشوق داره و تازه رفته باشگاه ، انرژی دارم و لذت میبرم .
استاد ، یه موقع هایی هست که دوست دارم یه وزنه سنگین رو بزنم و احساس میکنم زورم نمیرسه ، میگم خدایا تو برام بزن ، من دوست دارم این وزنه رو بزنم اما زورم نمیرسه تو بزن .
و این فقط توی ذهن منه و هدفون همیشه روی گوشم و لبخند روی لبم .
و اون وزنه جوری راحت زده میشه که کیف میکنم
استاد حال میکنم و لذت میبرم .
و جالبه برای هم باشگاهی های قدیمیم این سوال پیش اومده، که چی شده ، این شاه محمدی با اون شاه محمدی قدیم چقدر فرق کرده .
این همیشه یکی باید کنارش میبود و تنهای تمرین کردن براش سخت بود و اصلا موزیک گوش نمیداد و اصلا اهل این حرفا نبود .
و گاها قدیمی ترها ، گاها میپرسن ، چی گوش میدی ، موزیکه و من هم با لبخند جواب میدم
الهی صد هزار مرتبه شکرت که قدرت خدایی خودت رو در وجودم من نهادی و من رو خلق زندگی خودم کردی
الهی صد هزار مرتبه که امروز هم ، هم جهت با جریان خداوند بودم.
خدایا شکرت که با تایم اوت دادن به خودم دوباره روی دور افتادم و مومنتم مثبتم رو قویتر و محکم تر کردم .
استاد عزیزم بیتهایت از شما سپاسگزارم.
خانم شایسته نازنین و مهربان بینهایت سپاسگزارم
خانم فرهادی دوست داشتنی و مهربان و نازنین سپاسگزارم
استاد جان ، مرغ عشق های من امسال چهارمین دفعس که تخم گذاری کردن و شکر خدا ، هر چهار دفعه هم جوجه دادند و همسرم در حال تمیز کردن جای اونها ، میگه بابا ما نیاز به جای بزرگتر و فضای بیشتر هستم و ما به یه جایی فضای پرادایس هستم برای نگهدای این پرنده ها
اگر بامن نبودش هیچ میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی .
تغییر را در آغوش بگیر – گام چهاردهم : مسئولیت زندگیت را بپذیر- دوشنبه ٣ آذر ١4٠4
خداوند به بی نهایت طریق هدایت میکند ، چگونه؟
اونجایی که در جلسه ١4 احساس لیاقت مستقیم تر از مستقدم بهت میگه فقط و فقط زمانی میتونی زندگی عالی رو تجربه کنی که مسئولیت ١٠٠٪ زندگیت رو در تماااااام جنبه ها بپذیری و بدانی و آگاه باشی که این تو و فقط تو و فقط فرکانس ها و باورها و کانون توجه تو هست که داره نتائح رو خلق میکنه
اونجایی که در جلسه ٩ عزت نفس بهت میگه فقط و فقط زمانی میتونی رابطه عاطفی عالی رو تجربه کنی که خودت رو صد در صد ١٠٠٪ مسئول رابطه عاطفی ت بدونی و بدونی اگر به هرررر دلیلی داری الگوهای تکرار شونده رو در هر بعدی از زندگی تجربه میکنی یا نتیجه خواسته ت نیست ، تو و تو و تو و فقط تویی که مسئولی
و امروز در گام چهاردهم ، صراحتا بیان میکنه که
مسئولیت زندگیت رو در تماااااام ابعاد بپذیر
و اما بعد
الهام قشنگم و آرام عزیزم ، بی نهایت بی نهایت بی نهایت بهتون تبریک میگم و از صمیم صمیم قلبم تحسین تون میکنم که با جسارت و شجاعت درونتون رو تغییر دادین و طبق قانون بدون تغییر خداوند ، دنیای بیرونتون همراستای تغییرات درونی تون شد
تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
به لطف و هدایت الله یکتا میخوام دوباره چند تا تجربیاتم بنویسم که برای یه سری هاش حقیقتا مرز بین اینکه کی و چطوری تغییرات شروع شد و نمیدونم فقط میدونم که تعهدم به لطف الله کار کرد
اول از بعد سلامتی بگم که به لطف خدای مهربون از پارسال اسفند که سبک زندگیم رو به قانون سلامتی تغییر دادم سر حد تغییرات رو در بدن و روح و روانم حس کردم و خییییلی از همه چیز راضی هستم
برام هم مهم نبود که بقیه بگن چرا فلان چیز رو نمیخوری ، چرا بهمان چیز رو میخوری یا چی
و انقدررررر از است تصمیمم راضی م که خدا میدونه
گام بعدی بحث روابطم هست
خوب من قبلا اینطوری بودم که میخواستم بقیه مطابق میل من رفتار کنند!!!! تا من حالم خوب باشه
و نمیدونید چقدر چک و لگد های جهان رو خوردم ، از اینکه میخواستم بقیه و رفتارهاشون رو کنترل کنم!!!
آخ آخ چه زاویه ای داشتم با یکی از همکارهام ، یعنی میخواستم کله ش رو بکنم :))))
ولی الان به لطف و هدایت الله و تمرکز کردن روی نکات مثبت و زیبایی ها و البته حضور مستمر در سایت همه عالم و آدم عاشق من شدن
رابطه ام با اعضای خانواده م عالی شده و بهشون همس میگم عشقم ، نفس ….
در حالی که قبلا میخواستم بزنمشون
توی باشگاه از در که میرم با همه سلام و خوش و بش دارم و تحسین به خاطر استمرار و هیکلم دریافت میکنم تا ته باشگاه در حالی که میخواستم قبلا یه سری ها رو بزنم!!!
اون همکارم که باهاش زاویه داشتم رو بگو!!!! ازم خواستگاری کرده :)))))
بعد بعدی بعد مالی هست
از چند ماه گذشته که تصمیم گرفتم مسئولیت زندگی مالی خودم و خوسحال کردن خودم رو به عهده بگیرم
تقریبا هر روز واریزی دارم ، حالا مبالغ مختلف
مبلغی که برای سرمایه أولیه کارم احتیاج داشتم به جادویی ترین حالت ممکن جور شد
ورودی مالی م دو برابر شده
کلی از وسائلی که نیاز داشتم رو به بهترین قیمت ها و با کیفیت ترین جنس ها خریدم
برای تولدم که ٢4 آذره میخوام به لطف الله برای خودم طلا بخرم
دو هفته پیش به طرز جادویی دوره راهنمای عملی رو به عنوان پیش هدیه تولد به خودم کادو دادم
و در یک کلام
چرخ زندگی به طور جادویی داره برام روان تر پیش میره و این شگفت انگیزه
و من
ایمان آوردم که این مسیر صراط المستقیم است و من فقط باید در این مسیر استقامت کنم و از الله یکتا طلب کنم که ایمانم رو در این مسیر فزون کنه و هر لحظه و هر جا هدایتم کنه
به درستی که کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداست، پس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند (و میگویند:) نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما به بهشتی که پی در پی وعده داده میشدید.
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
واقعا دوست دارم با تیتر بزرگ و پررنگ اینجا بنویسم که بزرگترین دیوار ذهنی من و خانواده ام از بچگی «پدرم» بوده و هست،پدر،پدر،پدر،بزرگترین شرک جمع خونواده ی من پدرم بوده و هست و خدا میدونه تا کی ادامه داره،
من تنها دختر خونواده م هستم که تا حدی تونستم این شرک رو تووی ذهنم کمرنگ کنم،تنهایی مسافرت کنم بارها و بارها،تنهایی تووی یه شهر دیگه زندگی کنم،استقلال رو تووی هر جنبه ایی از زندگیم رو تا حدی که تونستم این شرک رو کمرنگ کنم،تجربه کردم چون تووی فرهنگ خونواده ی من اصلا از این خبرها نیست که دختر بره یه شهر دیگه،دختر چنین لباسی رو بپوشه،دختر خونه مجردی داشته باشه،دختر بره بیرون به دوستاش ساعت دوازده شب بیاد خونه،دختر روسریش از سرش بیوفته،دختر لباس کوتاه بپوشه،پدر من همیشه بخاطره حرف مردم ما رو محدود کرده و هنوز هم درگیر حرف مردمه،و فکر میکنم روزی که این بت رو تووی ذهنم بشکونم،به اندازه ی حضرت ابراهیم قدم بزرگی برداشتم که اون بت ها رو شکوند،واقعا فکر نمیکنم اغراق کرده باشم در این مورد،
استاد با شروع این پروژه وقتی که به یقین رسیدم که وقتشه که کارایی که لازمه برا مهاجرتم انجام بدم،و فعلا قدم هایی که گفته شده رو انجام دادم تنها دیوار ذهنی من،پدرم هست،اگه بخوام به گذشته برگردم،من همیشه جنگیدم برای اون چیزهایی که خواستم مثلا برای اینکه برم سرکار جنگیدم،مثلا برای اینکه برم یه شهر دیگه سرکار جنگیدم،تنهایی برم مسافرت جنگیدم،فلان لباس رو بپوشم،جنگیدم،از کوچکترین چیزها تا بزرگترینش من جنگیدم،چون مانعی به نام پدرم تووی ذهنم بوده که باور کرده بودم و هنوزم این باورم هست که پدرم با خوبی قبول نمیکنه،حتما باید جنگ بشه تهشم اون که راضی نمیشه،من با ناراحتی باید کارمو انجام بدم،الان که دارم مینویسم،وجودم دوباره پر از حس بد شده یادآوری بزرگترین شرکی که دارم و هنوز نمیتونم این سد رو بشکونم،یه وقتهایی اونقدر عصبی میشم که چرا من باید از یه انسان اینقدر بترسم،خلاصه الان که میدونم مهاجرتم نزدیکه،و تنها مانع ذهنم پدرم هست،چون ایندفعه نمیخوام به یه شهر دیگه برم.میخوام به یه کشور دیگه برم،این مدت تماما از خدا خواستم و میخوام که این بار میخوام با خوبی،با حس خوب به خواسته م برسم،نمیخوام دیگه بجنگم،تموم وجودم پر از ترس،وقتی اونروزی رو تصور میکنم که برم بهش بگم میخوام مهاجرت کنم،نکنه بابام سکته کنه،نکنه قبول نکنه،من برم بعد بمیره،اونموقع چجوری با عذاب وجدانش زندگی کنم،اینقدر ترمز تووی ذهنم هست در موردش که حد و حساب نداره،از خداوند خواستم و میخوام دلشو نرم کنه،اولین قدمی که امروز براش برداشتم اینه که تووی دفترم خصوصیات مثبت پدرم رو نوشتم،و متعهد شدم تا 21روز آگاهانه بخونم و سپاسگزاری کنم،و من میخوام این دیواره رو خورد کنم و ازش عبور کنم،خدایا ازت میخوام تو دلشو نرم کنی و من با دل خوش بدرقه بشم و برم پی آرزوها و رویاهام…
و امروز وقتش رسیده که این همه سال پدرم رو تووی ذهنم بت کردم،بیام مسئولیتشو بپذیرم،بپذیرم که من با باورهای محدود کننده که از بچگی به خورد ذهنم دادم،قدرت زندگی مو به پدرم دادم،و روی ذهنم کار کنم،قدرت رو تووی ذهنم از پدرم بگیرم و به خداوند متعال بدم،که تنها قدرت از آن اوست،و اون هم قدرت خلق زندگیمو،رسیدن به خواسته هامو به خودم داده.
خدایا شکرت که هر آنچه دارم و هر آنچه هستم از تو دارم
خدایا شکرت که بهم قدرت خلق زندگیمو دادی
خدایا شکرت که پامو محکم روی زمینت میزارم
خدایا شکرت شرایط الانم زندگیم یه روزی آرزوم بوده و تو منو به این آرزوها رسوندی
خدایا شکرت که داری آماده ام میکنی وارد مرحله ی جدیدی از آرزوهام بشم
سلام و سپاس به استاد عباسمنش عزیزم و استاد شایسته گرامی و همه دوستان پرتلاشم
جهان پاسخِ ارتعاشات منه هر چیزی که تو زندگیم هست و هر آدمی تو زندگیم هست و هر رفتاری رو که با من داره خودمممم با فرکانسهای خودم خلق کردم پس اگه اینطوریه گله و شکایت کلا موضوعیت خودشو از دست میده و اگه واقعا قبول دارم خودم خلق کردم پس فقط خودمم میتونم با تغییر فرکانسهام زندگیمو تغییر بدم و هیچکس دیگه ای نمیتونه این کار رو برام بکنه چون هیچکس نمیتونه بجای من فرکانس بفرسته. (مسئولیت پذیری)
خب حالا چطور فرکانسهام رو تغییر بدم؟ باید با (تعهد) روی باورهام کار کنم بصورت مستمر و مداوم هر روز بدون استثنا و هر روز واقعا یه زمان مشخصی رو به این کار اختصاص بدم (مثل آرام عزیز)
سوال: در زندگیتان، بزرگترین دیوار ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
من دلم میخواد فضای ایزوله داشته باشم ورودیهام رو کنترل کنم و آدمای نامناسب رو حذف کنم.
نمیدونم چرا ته دلم نمیخواد با خونواده ام هیچ ارتباطی داشته باشم بخاطر احساس بدیه که بهشون دارم و خاطرات بدی ازشون دارم یا بخاطر اینه که میدونم اونا آدمای نامناسبی هستن و بهم ورودی نامناسب میدن. گرچه از خیلی قبل از اینکه با استاد آشنا بشم و بخوام ورودیهامو کنترل کنم این حسو نسبت به خونواده ام داشتم و دوست داشتم کلا ازشون دور باشم.
خونواده ام توی این فضا نیستن و ورودی نامناسب بهم میدن. بعد از اینکه پدر و مادرم به رحمت خدا رفتن یه سری اختلافات خونوادگی با برادرام پیش اومد که خودبخود از هم دور شدیم و منم از خدا خواسته باهاشون قطع رابطه کردم چند ماهه حتی یک زنگ هم به هم نزدیم یه جورایی انگار باهم قهر هستیم.
این خیلی خوبه که من از اونها جدا شدم و تمرکزم رو خودم خیلی بیشتر شده از این بابت خداروشکر میکنم ولی مشکل اینه که یه حس و حال گله و شکایت، سرزنش، دلخوری، ناراحتی و تنفر ته دلم نسبت بهشون دارم که این خوب نیست و این ایراد داره و برخلاف قانونه.
قانون: احساس خوب=اتفاقات خوب و احساس بد =اتفاقات بد.
حالا اگه من بتونم بپذیرم همه این اتفاقات و دلخوری ها رو خودم خلق کردم این حس عوض میشه و باهاشون به صلح میرسم. (دقیقا مثل الهام عزیز که گفت خانوادهای که دلم نمیخواست تو روشون نگاه کنم عاشقشون شدم)
انگار یهجورایی من میترسم که اگه باهاشون در صلح قرار بگیرم دوباره ارتباطاتمون بیشتر بشه و بخوان باهم رفت و آمد کنیم و باز ورودی نامناسب بگیرم ولی فهمیدم این برداشتم اشتباهه.
چون من اگر واقعا رو خودم کار کنم و فرکانسم و مدارم تغییر کنه و البته با اونها در صلح هم باشم و حس خوب داشته باشم، خداوند طبق قانون مدارها کبوتر با کبوتر باز با باز رو انجام میده و خودبخود ما تو مدارهای متفاوتی هستیم و باهم ارتباط برقرار نمیکنیم. (دقیقا مثل الهام عزیز که مهاجرت کرد و از خونواده اش دور شد). منم آرزومه که مهاجرت کنم ولی یکی از دلایل مهاجرت اینه که از خونواده ام دور بشم و تهش یه حس بد هست.
احساس دلخوری و تنفر یعنی احساس بد و مساوی با اتفاقات بده و منو از خواسته هام دور میکنه یعنی این یک ترمز مخفیه که ته وجود من هست. (شاید اگه الهام عزیز هم با خونواده اش به صلح نمیرسید و احساسش انقدر عالی نمیشد به خواسته هاش مثل مهاجرت و رابطه عالی هم نمیرسید).
من باید این احساس بد مخفی رو در وجودم از بین ببرم با این باور که من خودم همه چیز رو خلق کردم پس هیچ گلهای از هیچکدوم از اعضای خونواده ام ندارم. ضمن اینکه باید بتونم تک تک اعضای خونواده ام رو دقیقا همینجوری که هستن بپذیرم و قبولشون کنم. قرار نیست اونا طبق میل و خواسته من باشن هر کسی حق داره هر جوری میخواد باشه و خداوند آدما رو متفاوت خلق کرده من نباید کسی رو قضاوت کنم.
اولا هر کدومشون حداقل یه ویژگی مثبت دارن که میتونم بابتش تحسینشون کنم و حس خودمو نسبت بهشون خوب کنم و دوما با هر کدومشون حداقل یه خاطره خوب دارم که با یادآوری اون میتونم حسمو بهشون خوب کنم.
همین الان یک ویژگی مثبت و یک خاطره خوب از هر کدوم از اعضای خونواده ام رو یادآوری کردم واقعا حسم الان در موردشون بهتر شد و انگار فرکانسم یکم تغییر کرد ولی دوست دارم حسم عالی بشه و به صلح کامل برسم و حس ناراحتی جای خودش رو بده به احساس عشق و آرامش و صلح عمیق.
من تقریبا همیشه یه حس بدی ته دلم نسبت به خونواده ام داشتم و این یک ترمز مخفی تو وجودم بوده که تا الان زیاد بهش دقت نکردم که میتونه چقدر بهم ضربه بزنه و زده. این حس منفی به هر دلیلی که میخواد باشه. مهم نیس چقدر دلیل منطقی و محکمه پسند دارم که به اونا حس بد داشته باشم مهم اینه که این احساس بد به من کمکی نمیکنه که هیچ بهم ضربه میزنه.
قبلا هم یه وقتایی که رو این مورد رو خودم کار میکردم حس و حالم خیلی بهتر میشد و واقعا به صلح میرسیدم ولی اشکال کارم این بود که تعهد و استمرار نداشتم و ادامه نمیدادم یعنی جدی نمیگرفتم و فکر نمیکردم که انقدر مهمه.
حالا که همیدم انقدر مهمه و قبول کردم به نفع خودمه که با خونواده ام به صلح برسم و بهشون احساس خوب داشته باشم سعی میکنم با (تعهد) بصورت مستمر روی این مورد کار کنم. احساس خوبم در مورد خونواده ام تا آخر عمرم دائمی باشه نه موقتی. میخوام با احساس خوب ازشون دور باشم یا مهاجرت کنم نه با احساس بد و حالت قهر.
اصلا شاید یکی از دلایلی که نذاشته تا الان من به خیلی از خواسته هام برسم همین ترمز مخفی توی وجودمه.
مثلا من دوست دارم یه رابطه عاشقانه دائمی و پایدار داشته باشم ولی خب یه عالمه احساسات منفی نسبت به خونواده خودم ته دلم دارم. حتما که این احساسات منفی تو رابطه عاطفیم بی تاثیر نیست. من اول باید با خودم با خونواده خودم به صلح برسم با جهان اطرافم به صلح برسم به احساس عشق و آرامش برسم بعد اون رابطه عاشقانه واقعی و پایدار هم میتونه اتفاق بیفته. ولی اگه تو دلم حس منفی و بدبینی و احساسات بد نسبت به آدما داشته باشم، روی رابطه عاطفیم هم صد درصد تاثیر میذاره.
یا مثلا در مورد مهاجرت من میخوام مهاجرت کنم ولی یه عالمه حس منفی ته وجودم نسبت به نزدیکترین آدمای زندگیم دارم خب این احساسات منفی منو از خواسته ام دور میکنه دیگه. من میخوام مهاجرت کنم بخاطر خودم بخاطر بزرگتر کردن دنیای خودم بخاطر تجربیات جدید و رشد و پیشرفت نه بخاطر دور شدن و فرار از دست خونواده ام!
همیشه ته دلم میدونستم که باید با خونواده ام به صلح برسم ولی همیشه پشت گوش مینداختم و روش کار نمیکردم. میگفتم من که خونواده ام رو دوست ندارم پس نیازی نیس رو این مورد کار کنم و اگه کار کنم و باهاشون اکی بشم ارتباطمون باهم زیاد میشه و من نمیخوام با اونا ارتباط داشته باشم چون شبیه اونا میشم و نمیتونم تو زندگیم پیشرفت کنم.
ولی الان از یه زاویه دیگهای به این موضوع نگاه میکنم من میخوام تو وجودم به جز حس صلح عشق و آرامش و کلا احساسات خوب چیز دیگهای نباشه. خبری از کینه و ناراحتی و احساسات بد نباشه. میخوام دلم رو پاک کنم از هر گونه احساسات منفی نسبت به هر کسی تو زندگیم. چه خونواده ام چه هر کس دیگهای. این خواسته تو وجودم شکل گرفت و میدونم که به سمتش هدایت میشم.
و هیچ وصف و سخن باطلی بر ضد تو نمی آورند، مگر آنکه ما حق را و نیکوترین تفسیر را [برای در هم شکستن آن] برای تو می آوریم.
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم،استاد پروانه ای من
سلام به بچه های متعهد به تغییر،یاران غارحرای من
الهی صدهزار مرتبه شکر برای فرصت یک روز زندگی دوباره،فرصت زنده بودن،فرصت نفس کشیدن،فرصت دیدن عزیزانمون،فرصت امید داشتن و برنامه ریزی کردن،فرصت زندگی در لحظه،فرصت رشد و یادگیری،فرصت کنترل ذهن و هماهنگی بیشتر با خدا،فرصت هدف گزاری و اجرای قانون در عمل …
خدایا شکرت که من هنوز زنده م،خدایاشکرت که یک صبح دیگه بیدار شدم و باهات حرف زدم،الهی شکرت که چشمم به دیدن زیبایی هات روشن شد،خدایا شکرت که همیشه بهت فکر میکنم،همیشه باهات حرف میزنم،همیشه سعی میکنم صدات روخوب بشنوم…
خدایا تو،شیرین ترین،دلرباترین،نازترین،خوشگل ترین،خواستنی ترین کسی هستی که من توی زندگیم داشتم.
خدایا من با تو عاشق خودم شدم،عاشق خودِ خودم،عاشق تنهایی هام،عاشق سکوت،عاشق عشق بازی با تو…
خدایا تو انقدر توی زندگی من معجزه کردی که من نمیتونم جز تو به کس دیگه ای دل ببندم.
خدایا یک جایی از قلبم با تو آروم میشه که هیچ وقت هیچ کس نتونست اون آرامش رو به من بده…
خدایا تورو خیلی دوست دارم،دلم میخواد فقط ذکر تورو بگم تا تو ذکرم رو بگی،دلم میخواد انقدر تورو به یادم بیارم تا تو منو به یاد بیاری.
خدایا کمکم کن همیشه سرم جلوی تو پایین باشه،خدایا کمکم کن همیشه یادم باشه هرچی دارم ازآن توعه،خدایا کمکم کن همیشه از دید تو به آدم ها نگاه کنم،خدایا کمکم کن که همیشه ذهنم روی اصل متمرکز باشه،خدایا کمکم کن همیشه بدونم بزرگترین سرمایه ی زندگی من،صلح درونمه،صداقتمه،زلالی قلبمه،شفافیت روحمه،خدایا کمکم کن همیشه ایمانم عمل بیاره،خدایا کمکم کن هیچوقت انسان لب ودهن نباشم،خدایا کمکم کن همیشه با نورت ایزوله باشم.
خدایا تو بزرگترین سرمایه ی زندگی منی،خدایا کمکم کن از خودم انسان توحیدی تر،با ایمان تر،نورانی تر،ابراهیمی تر،تسلیم تر بسازم.
خدایا من همیشه اندازه ی مشت خودم ازت درخواست کردم و تو به اندازه ی مشت خودت به من بخشیدی.
خدایا کمکم کن مسیرم رو باعشق پیش ببرم و همیشه دنبال جلبِ توجه تو باشم.
خدایا ازت ممنونم که برام کافی و بیش از کافی هستی و با تو احساس عمیق خوشبختی بی قید و شرط دارم.
خدایا ازت سپاسگزارم برای تموم این زندگی که به من بخشیدی و ازت ممنونم که وارد مداری شدم که رویاهام دیگه رویا نیستند …خدایا ازت ممنونم که رویاهام،واقعیت زندگی امروزم شدند و هر روز دارم زندگیشون میکنم.
خدایا ازت ممنونم که تورئیس منی و فقط از تو حساب میبرم و گوش به فرمان توام.
خدایا ،ای پروردگار مغرب ومشرق…
هرآنچه که دارم از آنتوست وتو به من بخشیدی.
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو طلب یاری میکنم و تنها بر توکل میکنم و از تو انتظار کارسازی دارم.
خدایا من را به راست،به راه بندگانت که به آن ها نعمت دادی هدایت کن.
==================================
3 آذر ماه 1404،گرگان،خانه ی پدری
پروژه ی جدید من برای 3 ماه آینده:3 برابر آرامش وسکوت!
به وضوحدارم تغییر مداری رو حس میکنم،دارم میفهمم که در این جهانی که بی نهایت مدار تودر تو داره،دارم جا به جا میشم،این جابه جایی رو دوست دارم،این جا به جایی بهم احساس خوشبختی میده،احساس اینکه جهان داره اتفاقات بهتر رو برام فراهم میکنه،از هرچیزی با کیفیت تر…
من دارم روی خودم کار میکنم و اون بیرون داره تغییر میکنه،اون بیرون داره به بی نهایت طریق تغییر میکنه…
خدایا برای این قوانین ثابت وبدون تغییرت ازت سپاسگزارم،مرسی که داری مدار به مدار رشدم میدی،مرسی که خیر وبرکتت از هرجایی داره میرسه،مرسی برای اتفاقاتی که به ظاهر انگار ناجالبه ولی یک گیفت بزرگی توش هست که وقتی میبینیش تازه میفهمی که خدا چه پلن هایی برات ریخته بود …
آذر ماه های زندگیم رو دوست دارم.
آذرماه 1402 بود که بعد از یک سال انتقالیم درست شده بود و تا خواستم این موفقیت رو برای خودم جشن بگیرم،دیدم من وسط اورژانس کودکانم و الان فقط وقت اجرای توحید در عمله.
امروز صبح که بیدار شدم،صوت سوره ی حدید روگذاشتم به یاد اون روزها و با لبخند بهش گوش میدادم …با لبخندی سرشار از آرامش…تو قلبم به خدا میگفتم یادته؟!یادته اونروز هارو؟!یادته تنها من بودم و تو؟!یادته چه جوری باهم شیفت میدادیم؟!یادته چقدر کمکم کردی تا این مرحله رو بگذرونم؟!خدایا چرا من الان آزاد شدم؟!چی شد که من دیگه شیفت نرفتم؟!چی شد که من از کارمندی دولت درومدم وکارمندتوشدم؟!تو منو نجات دادی،تو دستمو گرفتی،تو کمکم کردی…
همین هماهنگی بیشتر ذهن و روحم بهم یک ایده ی الهامی جدید داد:
بهم گفت فکر کن این آذرماه همون آذرماهه،همون آذر ماهی که 3 ماه بعدش از کارت انصراف دادی،حالا برای 3 ماه آینده ت برنامه ریزی کن:
3 ماه:3 برابر آرامش و سکوت
3 ماه: اجرای توحید در عمل
3 ماه: تمرکز روی فایل های توحید عملی
خداروصدهزارمرتبه شکر برای خدایی که همیشه هدایت میکنه،همیشه حواسش هست،هیچ وقت بنده ش رو رها نمیکنه و همیشه به درخواست ها پاسخ واضح میده …
استاد جان این هدف گزاری قبل از رسیدن به هدف قبلی رو هم از شما یاد گرفتم…
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧شرح﴾
پس هنگامی که از کار مهمّی فارغ میشوی به مهم دیگری پرداز،
وَإِلَىٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ ﴿٨شرح﴾
و مشتاقانه به سوی پروردگارت رو آور.
با این پیش مقدمه که ردپایی از خودم برای سعیده ی آینده بود،برم برای حل تمرین:
گام 14 پروژه:مسئولیت مسائل زندگیات را بپذیر
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
وقتی به این سوال فکر کردم که بزرگترین دیوار ذهنی من چی بود که وقتی شکستمش پشت سرهم اتفاقات عالی رخ داد به یاد جلسه 5 و تکمیلی 5 احساس لیاقت افتادم.
این دوتا جلسه یک شرک بزرگ درون من رو که یک دیوار بتنی بین من و آرزوهام درست کرده بود رو بهم نشون داد.
اینکه من میخوام همه ازم راضی باشند،همه درمورد من خوب فکر کنند،اینکه من به هر قیمتی میخوام همه رو از خودم راضی نگه دارم،اینکه من احساس ارزشمندیم رو در کمک به دیگران میبینم،اینکه من میخوام نقش خدارو توی زندگی بقیه بازی کنم،اینکه برای من مهمه که تو دید همه انسان خیلی خوبی به نظر برسم و برای همین هر سختی روتحمل میکنم،اینکه من هنوز فکرمیکنم من میتونم آدم ها رو تغییر بدم،اینکه من احساس ارزشمندیم رو به حمایت کردن از دیگران گره زدم …
خدا میدونه من چندبار اون جلسات رو گوش دادم…مخصوصا جلسه ی تکمیلی 5 که استاد با خوندن کامنت فاطمه جان اون جلسه رو ضبط میکنه…
هنوزم وقتی بهش گوش میدم جملات جدید میشنوم،هنوزم برام کلی درس داره،هنوزم با فکر کردن به صحبت های استاد در اون جلسه و تعمق در آگاهی هاش،کاملا میبینم جهان واکنش های جدیدتر وبهتر بهم نشون میده…
مهاجرت های من دقیقا بعد ازون 2 جلسه شروع شد.
انصراف از شغل پرستاری بدون اینکه من بخوام براش برنامه ریزی کنم نتیجه ی واضح این 2 جلسه بود.
رفیق جادوییم چندماه بعد ازون به صورت معجزه آسا وارد زندگیم شد.
بعدش در جادویی کیش برام باز شد.
بعدش کارت جادویی دائم الشارژ برام اومد.
از همه مهم تر: من چقدر آسان شدم برای آسانی ها،چقدر عزت و احترام از همه جا برام روانه شد،رابطه مبا پدر ومادرم به طرز شگفت انگیزی تغییر کرد،تموم آدم های ضعیف و حمایت خواه خود به خود حذف شدن،صدها برابر از قبل بیشتر تحسین شدم درحالیکه یک صدم کارهای قبلی روهم دیگه انجام نمیدادم،عزت نفسم صدها پله رشد کرد.
و ارزشمندترین دستاوردم:
تنها رئیس زندگی من،خدا شد.
خدا شد کسی که من احتیاج به رضایتش داشتم،وقتی خدا ازم راضی شد،دیگه نیاز به انجام کار های سخت و طاقت فرسا نداشتم،دیگه نیازی به جلب توجه ومحبت شرطی نداشتم،دیگه همه خود به خود بهم احترام گذاشتن،دیگه همه من رو برای خودم دوست داشتن،دیگه هیچ کس به خودش اجازه نداد که توی کار من دخالت کنه و من به بی نهایت آزادی و آرامش رسیدم.
که البته این موضوع حمایتگری پاشنه ی آشیل منه و من باید همیشه روش کار کنم و همیشه حواسم باشه اون کسی که من نیاز دارم ازم راضی و خشنود باشه خداست…مابقی همه جزئیاته.
خیلی جالبه! بیشتر از یه میلیون بار این خاطرات رو تعریف کردی و هر یه میلیون بار، من با ذوق و شوق خونده مش! چرا؟
اونچه من ازش سر درمیارم، اینه که موضوع داستان، ارجح نیست بر پرداخت اون.
یعنی یک موضوع نه زیاد جذاب رو میتونی جوری روایت کنی که همه میخکوب بشن!
البته تو، خیلی پاک تر و معصوم تر از این حرفایی که این کارها رو دانسته بلد باشی! این پدرسوخته بازیا، خوراک خودمه:)))
نه! این چیزا نیست! گمونم راستی راستی نوشتار رو میذاری رو حالت اوتوران، میدی دست خالق بی همتا! تامام!
اینم هست که تو در هر بار آپدیت داستان سرنوشتت، یه چیز کوچکی اضاف میکنی، که البته بسیار هم جذابه…مثه کارتون فوتبالیستا که یه هفته همه رو تو کف میذاشت که شوت کاکرو یوگا بچرخه و بره و بره… بعد بخوره نبش تیر دروازه و برگرده! استفاده موثر از تعلیق!
خوب، خواستم فقط مراتب حسودی نمودن خودم رو خدمت شما عرض کنم، استاد!
سلااااام داداش علی،چطورید؟!رو به رشد؟!اوضاع تحت کنترل؟!شعرها میزون؟!دست به نوشتن ها روون؟!
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
بی نهایت از لطفتون سپاسگزارم،تحسین شما،تجلی روشنی قلب شماست.
ولی خداوکیلی،حضرت عباسی،به ریش بابام:) قسم،من قبل اینکه بخوام بنویسم هیچ ایده ای ندارم قراره چی بنویسم:)همه ش خودش میاد،بعد چون این موضوع توی ذهنمن جا افتاده ست که من کامنتام رو برای خودم مینویسم بنابراین هرچقدر تکراری باشه برام مهم نیست،دیگه هربار یک چیز اینجوری از توش درمیاد:)))
علی آقا الهی که زودی بیام خبر چاپ کتابم رو بهتون بدم…منتظر دستور اون بالاییم،همون که من در مقابلش پشه هم نیستم:)همون که گفته همتون باهم جمع بشید قدرت خلق یک مگس ندارید:)همون که گفته من برای کارسازی کافیم…
از نظر من نوشتار کتاب تموم شده ست،فقط منتظر دریافت دستور بعدیه،این تلگراف پر از نور شمارو هم نشونه میگیرم که قراره پیغام ها برسه…
مثل همیشه بی نهایت ازتون سپاسگزارم و به امید دیدار روی ماه خانواده ی عزیزتون در بهترین زمان و مکان
اول ازت سپاس گزارم برای اول کامنتتت که چقدر اشک من رو در اورد و قلبم رو اروم کرد و چقدر به قلبم نشست…
دویم اینکه علی بردبار راست میگه واقعااااا شاید یک ملیون بار این خاطرات رو تعریف کردی ولی بازم جذاب تر و جذاب تر میشه هر کامنتت نوش جونت این مدار به مدار بالا رفتن رو دمت گرم…
و چقدر دوست داشتم تعهدت رو و از خدا میخوام که اسون بشی برای این مسیر جذاب و پر از معجزه و پر از عشق و بیایی از معجزات رب برامون تعریف کنی و ذوقت رو کنیم…
در پناه رب االعامین شاد سلامت و ثروتمند و پر از عشق باشی…
به نام خدایی که رحمتش بی اندازست و مهربانیش همیشگی
سلام به خدای وهاب و رزاقم
سلام به سعیده جان عزیز دلم
سعید جان عزیزم نمیدونی با این شکرگزاری های اول کامنت هات چه شوری و شعفی در قلب من به وجود میاری
چه نوری با تک به تک کلماتت به قلب من سرازیر میکنی
و میدونم که سرچشمه این نوررر از کجا نشات میگیره.
ببین اونجایی که گفتی
خدایا یه جایی از قلبم باهات آروم میگیره که هیچ وقت هیچ کس نمیتونست آرومش کنه
من با تموم قلبم الان دارم حسش میکنم
این جمله شده وررد زبونم
که اون گوشه از قلبم رو که هیییچ وقت هیییییچ کس نتونست آرومش کنه تو اومدیو آرومش کردی خداجونم…
الان دیگه خیلی کم پیش میاد تو روابطم کسی بتونه رفتار یا کاری بکنه که بتونه مثه قبل قلبم رو به درد بیاره. ضربان قلبم رو ببره بالا. احساس کنم گونه هام گر گرفتن. بغض داره خفم میکنه و کنترل احساسات و رفتارم رو از دست بدم…
خیلی آرومم. اصلا شبیه قبلم نیستم
و البته میفهمم که با شروع دوره مقدس 12 قدم و گذروندن قدم 1و2 این معجزات دارن شروع میشن و خیلی روون تر شده چرخ زندگیم
ممنونم ازت که باعث میشی کدنویسی های قلبم درست تر و قشتگتر شکل بگیرن
ازت ممنونم که مینویسی با این قلم پر از خیر و برکتت
بی صبرانه بی صبرانه منتظر چاپ کتابت هستم تا با عشق تهیش کنم و با نگاه عشق بخونمش
خدا حفظت کنه برای ما عزیز دلم
خدایا شکرت برای این لحظه
خدایا شکرت برای اینکه اون جمله زیبا رو روی یه عکس زیبا پانچ کردم و گذاشتم روی پروفایلم تا همه بدونن آرامش قلب من بی چون چرااا خودتی
خدایا شکرت که باورهای محدودمون از گذشته که باعث میشد خجالت بکشیم از این که بیان کنیم که ما آدم های با خدایی هستیم فرو بریزه و الان با تمام قلبم با تمام عشقم میخوام فریاد بزنم که هر چه هستم و هر چه الان دارم از آن توعه
تویی آروم قلبم
تویی تمام داشته و نداشتم
تویی تمام اونچه که من از زندگی میخواستم داشته باشم
که با تو تمام ناممکن ها ممکن میشه
عاشقتم خداااا
استاد عاشقتونم سپاسگزارم ازتون برای این سایت بهشتی که اینطوری ما رو به ملکوت اعلا متصل میکنه
سپاسگزارم ازتون برای پرورش چنین دانشجوهایی مثه سعیده جان
خییییلی دوستون دارم و به آغوش پروردگار رب العالمین میسپارمتون
سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز به تمامی دوستان گرامی .
قبول مسئولیت موضوع خیلی مهم و ارزشمندی هستش که دوستان عزیز و استاد گرامی توضیحات خوبی بهمون ارائه دادن .
کاری رو به موقع و در جایگاه خودش انجام دادن یعنی پذیرش مسئولیت.
ما در مقابل خودمون و در تمامی اعمال و رفتار و کردارمون مسئول هستیم حتی در مقابل نقصها و ضعفهایی که داریم مسئولیم .
من به عنوان یک خانم در قبال هر سمتی یه مسئولیتی دارم در مقابل پدر و مادرم یه مسئولیتهایی ! به عنوان مادر خانواده یه مسئولیتهایی ! به عنوان خانوم خونه در مقابل همسرم یه مسئولیتهایی ! در مقابل جامعه یه مسئولیت هایی !
منتهی قبول و پذیرش این مسئولیتها نباید طبق گفتهها و شنیدهها باشه و اینکه طبق رسوم و فرهنگ یک جامعه بلکه باید عقلانی و منطقی باشه تا مسیر درستی رو پیش برم. برای پذیرش هر مسئولیتی حد و مرزها باید شناخته بشه خط قرمزها رعایت بشه افراط و تفریطی در کار نباشه هدفها مشخص باشه بدونم به چ منظور و به خاطر چ چیزی مسئولیتی قبول میکنم .
پذیرش مسئولیتهام نباید باعث عدم مسئولیت پذیری دیگران در مقابل کارهاشون بشه .
بدونم تو چ جایگاهی هستم و به چ اندازه نیازه مسئولیت داشته باشم .
به خاطر مسئولیت پذیریم هیچ وقت نباید به خودم آسیب بزنم و به قول قدیمیها گذشت و فداکاری داشته باشم محبت کردن و کمک کردن به دیگران خوبه تا وقتی که تو با اون محبت و کمکت باعث سلب مسئولیت کسی نشی
خسارتی به خودت وارد نکنی .
خیلی وقتها نقص وابستگی باعث میشه مسئولیتهای دیگران رو بپذیریم و با این کار نه تنها به خود خسارت میزنیم بلکه باعث پایین اومدن اعتماد به نفس دیگران هم میشیم .
کسی که به خاطر وابستگی مسئولیت حتی فرزندانش رو قبول کنه کم کم حس قربانی بودن و قربانی شدن بش دست میده .
در گذشته خیلی وقتا به خاطر ترسهامون مسئولیتهای دیگران رو انجام میدادیم که مبادا خدشهای به کسی وارد بشه و اینکه اتفاقات اون طور که ما میخواهیم پیش بره . که کم کم همه ی این کارها باعث متوقع شدن و پسروی در کارها میشد .
این مسئولیتها شامل همه چیز میتونه باشه چ تو روابط عاطفی چ تو روابط با دیگران چ تو موضوعات مالی چ تو حوزه ی سلامت و هر چیز دیگهای !
این اشتباه محضه که فکر کنیم دیگران مسئول رفتارهای خودشون نمیتونن باشن . حتی مسئول عقاید و افکار دیگران نیستیم و هیچ ربطی به ما نداره که دیگران چطور هستن و چ کار میکنن . هر فردیو اگه رها کنیم حتی اگه با شکست مواجه بشه مطمئناً مسیر موفقیت رو زودتر و بهتر پیدا میکنه .من خدای کسی نیستم که قدرت مراقبت همه ی عزیزانم رو داشته باشم .
خیلی جاها باور به اینکه من مسئول بقیه هستم احساس گناه به من میده چرا که من قادر به انجام هر کاری نیستم و توانایی و قدرت انجام هر چیزیو ندارم مطمئناً جایگاه خودم رو فراموش میکنم و به جای تمرکز کردن روی سهم و نقش کارهای شخصی خودم ، تمام توجهم به کنترل کردن دیگران میره . فکر کردن به اینکه من مسئول هر فردی من جمله فرزندان یا همسر یا پدر و مادر و یا تک تک اعضا خانواده کم کم باعث میشه احساس گناه در من بیشتر بشه و به طور ناخودآگاه بدون اینکه خودم متوجه باشم کینه و رنجش و خشم و عصبانیت رو در وجودم ، پدیدار میکنه حتی نسبت به عزیزترین کسانم چون خارج از توانم کاری انجام دادم و همین باعث پدیدار شدن این احساسات منفی میشه طوری که مدام دیگران رو قضاوت میکنم با احساساتی درگیر میشم که باعث آزار و اذیت و آسیب زدن به خودم میشه شاید به ظاهر فکر کنم من یه آدم قوی و محکمی هستم اما در واقعیت و به مرور زمان خواهم فهمید که فرد ضعیفی هستم .
اما تمرکز کردن روی مسئولیتهای خودم ، خیلی جاها باعث میشه سکوت کنم و با چیزی و با کسی نجنگم .
بحث و مشاجرههای بیمورد با کسی نداشته باشم .
به جای دیدن عیب و نقص دیگران و نقد و بررسی و کنترلشون ، دنبال نواقص و ضعفهای خودم باشم .
به اندازه قدم بردارم .
و در حد توانم مسئولیتی رو بپذیرم .
پذیرش مسئولیت باعث میشه خیلی جاها حرکت کنم و تلاش خودمو تو اون راستا شروع کنم .
غلبه به ترسهام داشته باشم .
منتظر کسی نباشم خودم اقدام کنم .
افراط و تفریط تو کارهام نداشته باشم .
و برای داشتن احساس خوب هر کاری که لازم هستش انجام بدم .
دنبال مقصر نگردم مثل طلبکارا با بقیه رفتار نکنم .
از خودمم طلبکار نباشم یعنی بیش از حد توانم توقع نکنم قرار نیست خودم رو با کسی مقایسه کنم و اجازه بدم حس حسادت باعث فشارهای روحی و روانی و حتی جسمی به خودم بشه .
دیدن موفقیتها و رشد دیگران باعث ترغیبم برای هر گام مثبتی باشه نه دست و پا زدن و تقلای بیش از حد و یا باز موندن از حرکت .
پذیرش مسئولیت باعث غلبه بر مشکلات و مقاوم شدن در برابر تضادها میشه و خیلی چیزهای ریز و کوچیک و موضوعات پیش پا افتاده دیگه باعث آزار اذیتم نمیشه و مشکلات رو حاد و حل نشدنی نمی بینم .
پذیرش مسئولیت باعث میشه در حین حفظ آرامش دنبال راه حل مسائل باشم بهتر فکر کنم و بهتر بیندیشم .
قرار نیست همه چیز همیشه پرفکت باشه و قرار نیست دنبال کمال گرایی باشم .
در حد توان خودم تلاش میکنم و سعی میکنم وظایف خودمو درست انجام بدم و سهم و نقشمو تا جایی که میتونم درست ایفا کنم همیشه باید درصدد کسب آگاهی و یادآوری آموختهها و آموزهها و دیدن تجاربم باشم تا بهتر بتونم مسئولیتهام رو انجام بدم .
پذیرش مسئولیت به معنای این نیست که فکر کنم همه چیز همیشه عالی پیش میره که اگر اینطور فکر کنم خیلی جاها ممکنه پا پس بزنم و شونه خالی کنم .
توقع زیادی داشتن از خودمون حتی برای کارهای شخصی خودمون هم باعث خسارت زدن به روح و روان و حتی جسممون میشه پس در حد تعادل و در حد توانم پیش خواهم رفت طوری که همیشه حواسم به بودن در احساس خوب باشه .
هر کاری حتی کار مثبت اگه احساس خوب رو از من بگیره و باعث فشار روح و روانم بشه و جسمم رو خسته کنه اسمش پذیرش مسئولیت و یا انجام کار درست نیست .
ما همیشه سعی میکنیم درست عمل کنیم و به جا و به موقع مسولیتی رو بپذیریم اما اشتباه کردن هم میتونه جز روند کاریمون باشه پس سرزنش کردن و محکوم کردن خودمون کار درستی نیست بدون احساس گناه باز پیش میریم تا به نتیجه برسیم .
سرزنش کردن و توقع زیادی داشتن و عجله کردن و مقایسه کردن از نواقصی میتونن باشن که یه جور دیگه باعث عدم مسؤولیتمون بشه طوری که خودمون متوجش نشیم پس آرام و پیوسته و با صبر و حوصله و با تکامل پیش میریم تا به کمک و یاری خدای بزرگ و قدرتمندمون به اهدافمون برسیم و هر مسولیتی رو درست انجام بدیم .
بنابراین با توجه به آگاهی های نابی که از استاد عزیزم تو دوره های مختلف کسب کردم و تجاربی که از دوستان عزیز و تمامی افراد نزدیکم دیدم و شنیدم ، بیشتر به مسولیتهای خودم شناخت پیدا کردم و سعی کردم جاهایی که حس نگرانی و ترس به خاطر خودم یا عزیزانم سراغم میاد ، بدون دخالت خودم ، اونا رو به دستان توانمند خداوند بسپارم .
به میزان ایمانی که داشته باشم رها تر و آزادتر و در آرامش بیشتری به سر میبرم .
تجربه بهم ثابت کرده ، بابت مسولیتهای دیگران هر چقد خودمو کنار بکشم و تمرکزم بیشتر روی مسولیتهای خودم باشه ، اتفاقات قشنگ تری رو تجربه میکنم.
دیدم ناکامی ها و شکستهای بقیه ، باعث رشدشون بوده پس من چکاره ام که بخام خودمو دخالت بدم حتی بابت فرزندان و همسرم که بیشترین حساسیتها رو بهشون داشتم ب نظرم اجازه بدیم خودشون با فکر و عقل و منطق و احساسات خودشون، مسئولیتهاشونو بپذیرن ،شک نکنید زودتر رشد میکنن و شما بیشتر موفقیتهاشونو میبینید موفقیتها و تجارب خوبی که به نفع شما هم خواهد بود .
هر فردی ممکنه تو راستای انجام مسولیتهاش اشتباه کنه و مسیری رو غلط پیش بره هر چقد من از سر راهشون کنار برم زودتر به مسیر درست هدایت میشن .
وظیفه ی من در حد یه راهنمایی ساده بدون تحمیله ! بقیش رها کردن و توکل کردن و اعتماد کردن به خدای قدرتمند و صبوری منه .
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان هم فرکانس در این سایت الهی
امروز با گوش دادن به این فایل که در مورد پذیرفتن مسئولیت تمام شرایطمون بوده من اومدم این رد پا رو از خودم به جا بذارم که زمانی که پذیرفتم مسئولیت تمام اتفاقات و شرایط زندگی من به گردن خود من هست و این من هستم که شرایط زندگی خودم همه خواستههام رو خلق کردم و هر اتفاقی افتاده خود من مسئول افتادن اون اتفاق بودم اون زمان بود که درهای موفقیت پشت هم برام باز شد اون زمان بود که زندگی روی خوشش رو به من نشون داد و در واقع این من بودم که انرژیهای درونیم را هماهنگ کردم با جریان هستی و من بودم که با هدایت های الهی تغییر را از درون آغاز کردم استاد من واقعاً به این رسیدم که خودم خالق لحظههام هستم و الان که دارم این رد پا را از خودم به جا میذارم دقیقاً 40 روزه که متعهدانه از ابتدا شروع کردم دقیقاً 40 روز پیش من به خودم گفتم که مثل یک دانشجوی صفر این سایت بیام تمام اون دورههایی که از شما خریداری کردم رو به صورت هدایتی آغاز کنم 40 روز پیش من خیلی تصادفی با کد نویسی دوره آفرینش روبرو شدم و الان امروز روز چهلم هست که دارم هر روز صبح برای خودم کدنویسی میکنم و جالب اینجاست که عین این 40 روز تمام اون کدها به واقعیت تبدیل شده یه تجربه رو اینجا بگم که من روزای اول این کدنویسی رو نوشتاری انجام میدادم اما چند روز که گذشت یک حس درونی به من گفت که بیا این کدها رو به صورت گفتار ضبط کن و از اون روز صدای خودم رو هر روز صبح ضبط میکنم و خواستههام رو خیلی خوب و کامل با جزئیات تمام به کائنات هستی ارسال میکنم و جالب اینجاست از زمان گفتاری و خیلی راحت و ریلکس با خداوند حرف میزنم و اون کدها رو براش میگم دقیقاً همون طور با جزئیات کامل برام اتفاق میافته واقعاً از خداوند ممنونم که من رو در این فرکانس قرار داده تا با کد نویسی هر روزه زندگیم خالق تک تک ثانیههام باشم استاد ازتون ممنونم که اینقدر دقیق تمرینات رو در اختیار ما قرار میدید و همینطور که این 40 روز تعهد رو عمل کردم یکسره روی فایلهای تغییر و فایلهای دوره احساس لیاقت هم کار کردم و واقعاً معجزهها دیدم ورودی من توی این 40 روز میتونم به بگم که 4 برابر ورودی قبل از 40 روزم شده ورودی من از نظر پول از نظر آرامش از نظر احترام دریافت کردن از دیگران از نظر هدیه گرفتن هزاران فراوانی الهی که میتونه هر لحظه به دست من برسه و این من بودم که با این تعهد لحظههای خودم رو رقم زدم الان اینجا میخوام به خودم تعهد بدم که تا آخر عمرم روی این کد نویسی تاکید داشته باشم و هر روزه برای خودم کدهای زیبای بیشتری بنویسم لحظههای زیبای بیشتری رو خلق کنم
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
ستایش خدایی را که صاحب اختیار و فرمانروای جهانیان است .
سلام
سلام به خانواده صمیمیم
سلام به استاد عباسمنش
سلام به گروه تخقیقاتی عباسمنش
خانم شایسته عزیز ، خانم فرهادی مهربان و پر انرژی و آقا ابراهیم توحیدی
دوستان ارزشمندم در این سایت الهی
استاد بزرگوار و توحیدی و یاران عزیزم در این مسیر نور و عشق و انرژی ، خدا قوت
اگر با من نبودش هیچ میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی .
الهی صد هزار مرتبه شکرت که الهامات از بینهایت طریق به من میرسه . خدایا سپاسگزارم
دیشب با اینکه امروز یک روز تعطیل بود وقتی که خواستم بخوابم گوشیم رو سر ساعت تنظیم نکردم و گفتم که هروقت بیدار شدم میرم دوچرخه سواری .
جالبه که قبلا با اینکه ساعت رو روری ساعت پنج صبح تنظیم میکردم ، اما از ساعت 3 به بعد بیدار میشدم و امروز وقتی بیدار شدم دیدم که ساعت 6 صبحه ، خدابا شکر کردم و خودم رو تحسین کردم که امروز استراحت بیشتری کردم و اجازه دادم به خودم که بیشتر استراحت کنم .
و با خودم صحبت کردم که ببین چون هفته های قبل خودم آگاهانه به ذهنم فرمان میدادم که میخوام زود بیدار بشم اونهم میگفت چشم و منو زودتر هم بیدار میکرد .
امروز برای این پاداشی که به خودم دادم خیلی خودم رو تحسین کردم و آفرین گفتم چون احساس میکردم بدنم نیاز به استراحت بهتر و بیشتر داره .
دبشب به اتفاق همسرم رفتیم خرید و کلی خرید کردیم ، از جمله گوشت که خدارو شکر خیلی هم زیاد بود و طبق روال همسرم گوشتهارو خورد و مرتب و دسته بندی میکنه .
منکه نزدیک ساعت ده احساس خواب آلودگی کردم وتصمیم گرفتم بخوابم و همسرم هم گفت که خوابش میاد و من بهش گفتم خوب گوشتهارو بزار توی یخچال صبح خورد و مرتب کن .
گفت عمرا تو برو با خیال راحت بخواب و استراحت کن من همه کارهارو انجام میدم بعد میخوابم .
( و همیشه وقتی میخوام بخوابم و میرم توی رختخواب ، میاد با عشق برام کرم دورچشم و صورت و … میزنه و توصیه های لازم رو میکنه که این کارو بکن ، این کرم رو بزن فلان کار رو بکن و من با لبخند میگم چشم عزیزم و با دوباره که میبینه من انجام نمیدم ، خودش باعشق در کنار تمام کارهاش میاد و برام انجام میده ) ذکر نعمت
استاد همسر من خیلی کودک درونش شاده ، از خرید و داشتن کوچکترین چیزها لذت میبره .
مثلا وقتی حتی یه گل سر میخره بارها و بارها میره جلوی آیینه و میزنه سرشو من بارها و بارها دیدم نثلا نصف شب بیدار میشه و میره چیزهایی که خریده رو نگاه میکنی بر میداره ، میره جلوی آییه و کیف میکنه و میزاره بالای سرش و بعد میخوابه
و الهی صد هزار مرتبه شکر که یکی از بزرگترین تعمتهای من توی زندگیم همسر زیبا ، مهربان ، پر قدرت و فعال و دوست داشتنی و زیبا و جذاب منه و گاها به من میگه از روزی که برام ماشین خریدی و وسط خیان سوییچ رو دادی و رفتی همه مسعولیت کارهای خونه و خریدها و غیره رو راحت به من منتقل کردی ، البته که از انجام مدیریت کردن کارها و سروسامان دادن به زندگی لذت میبره و با تمام وجود و باعشق کارهارو انجام میده .
وجالبه با اینکه اکثر کارها شاید 99 درصد کارهارو خودش انجام میده ، اما همیشه میگه که وقتی با تو میریم خرید و تو برای خونه خرید میکنی یه احساس خیلی خوبی داره و چیزهایی که تو میخری برکت و انرژی خیلی خوبی وارد زندگی میکنه و اینهارو با باور و یقین میگه و به همین دلیل دوست داره که برای خریدهای کلی و عمده با هم بریم و من خرید کنم .
و اینو بگم همسرم وقتی که با دخترهام میرن بیرون و بارها و بارها کسانی که اونهارو نمیشناسند به دخترهام گفتن خواهر کوچکتروتون کجاست و اون چقدر کودک درونش شاده و چقدر حال واحساس خوبی داره ( منظورشون همسرم هست ) الهی صد هزار مرتبه شکرت
مثلا دیشب میخواستم گردو بخرم و اول دوکیلو گردو سفارش دادم و وقتی دیدم که این گردوها دارن چشمک میزنند که بابا مارو بخر ، مارو ببر و به الهامم گوش دادم به فروشنده مهربان گفتم گردوی کل گونی رو بکش و همسرم به این خریدهای من ایمان و باور داره و چشماش برق زد و وقتی فروشنده برام کشید ، گفت خیلی از دوستان و نزدیکان همیشه سفارش گردوی خوب رو میکنند اما خوب همیشه نصیبشون نمیشه واین بار یکدست همیشه اتفاق نمی افته و من توی دلم گفتم مگر کسانی که در مدار دریافتش باشند .
و جالبه که این فروشنده مهربان ، آرامش خواص و بی نظیری داره و وقتی من برای خرید میرم ، بهترین جنسهای دست نخورده خودش رو بدون اینکه من بگم برام میاره و باز میکنه و اگه ببینه بهترش رو داره ، مثل همین دیشب عوض میکنه و بهتره رو بران میاره .
حالا پروژه تغییر رو در آغوش بگیر
و این قسمت پذریش و قبول مسیولیت کارها و قبول اینکه مسول هنه اتفاقات ، شرایط زندگی خودم ، خودم هستم .
از شروع پرژوه که اصلا انگار این پروژه برای تغییر منه و من باید حرکت کنم .
و نشانه ها برام بطور روشن و واضح و شفاف داره میاد که بابا پنیرت جابجا شده ، حرکت کن تغییر کن .
صبح حتی موقع نوشتن ستاره قطیی و گفتگو با خداوند بخشنده مهربان نجوا ها شروع شد .
و گاها دیدم که منو داره میکشونه که من قدرت به نیروی بیرون از خودم بدم و گاها داشتتم کسی دیگه رو مقصر میدونستم که تو… تو… تو…
اما الهامات خداوند از راه رسیدند
من هم اکنون در شرایط رویایی دارم کار میکنم قطعا اکثریت جامعه آرزوی بودن در چنین شرایطی رو دارند . یک شرلیط رویایی که حتی خیلی ها باورشون نمیشه که وجود داشته باشه .
ومن صبح به خدا گفتم ، خدایا از این شرایط خوب و عالی و رویایی که دارم بهتر چطور ؟ ، خدایا من چکاری باید انجام بدم که به شرایط دلخواهم برسم ?
من دوست دارم در آزادی مالی ، آزادی مکانی ، آزادی زمانی زندگی کنم
الهی من دوست دارم در تمام لحظه های زندگیم لذت ببرم شادی و خوشحالی کنم
خدایا من دوست دارم با انجام کارم ارزش خلق کنم
الهی من مسیر درست رو نمیدونم
خدایا من راه راست رو نمیدونم
من نمیدونم تو به من بگو
تو میدونی تو بگو که چکار باید انجام بدم تا در مسیر رسیدن به خواسته هام قرار بگیرم
خدایا تو بگو و ایمان و باورهای منو قویتر و محکمترکن تا با قدرت به سمت خلق خواسته هام حرکت کنم .
این در خواستهای من برای تغییر و حرکت در حالی که من بهتر درآمد رو دارم و در خانه رویایی خودم در کنار خانواده زندگی میکنم و سه تا ماشین در حیاط خونم دارم و بینهایت نعمت و فراونی و سلامتی و آرامش و لذت و شادی با احساس خوب و شوروشوق خیلی زیاد در زندگیم وجود داره (ذکر نعمت )
و گاها گفتگوی ذهنی هنگام دوچرخه سواری هم بود و من آگاهانه به ذهنم جهت میدام .
با اینکه امروز نمیخواستم مسیر طولانی رکاب بزنم
وقتی چند کیلومتری که رکاب زنده بودم ، اولین پول و نشانه امروز سر راهم قرار گرفت .
یک ده هزار تومانی نو کنار جاده کوهستانی لای بوته های کنار جاده که با وزش باد و نسیم خنک صبحگاهی میرقصید و منو صدا میزد و انگار که داره دست میزنه و بالا و پایین میپره که من اینجام ، بیا منو بردار ، من منتظر توهستم .
و این نشانه مثل دوی ماراتون تیمی که نفرات اول پرچمی رو برای نفر بعدی توی زمین میکارند که مسیر رو پیدا کنه میمونه که با این تفاوت که خدا این نشانه هارو برای من سر راه من قرار میده که من مسیر درست رو پیدا کنم و با قدرت بهتر و بیشتری حرکت کنم .
پیاده شدم پول رو برداشتم ، سپاسگزاری کردم و گذاشتم توی جیبم و حرکت کردم .
بدون اینکه بخوام با احساس خیلی خوب و شورو شوق خیلی زیاد در حال گفتوگو با خداوند به انتهای مسر همیشگی رسیدم و واقعا من نبودم که رفتم و خداوند منو برد ، بدون اینکه من مقاومتی کنم .
انرژی من صدهزار مرتبه بیشتر شده بود .
و درحال برگشت تقریبا روبروی همون جایی که رفتنا پول پیدا کردم ، دوباره کنار جاده یک دوهزار تومانی ، الهی صدهزار مرتبه شکرت
امروز در تمام مسیر با خدا صحبت کردم و اون هم به حرفام گوشت داد و گفت بنده من ، من کنارت هستم ، من همیشه مراقبت هستم و من خودم رو انداختم در آغوش پر مهر خداوند و از مسیرم از طبیعت از وجود خداوند لذت بردم و حال کردم .
استاد واقعا وظیفه ما فقط لذت بردنه ، ما فقط باید از زندگی لذت ببریم و مابقی کارهارو بسپریم به خداوند .
توی باشگاه وقتی مربیم فهمید که من 54 سالمه باورش نمیشد .
من در تمام لحظه های حضورم توی باشگاه دارم لذت میبرم و لبخند روی لبمه و با عشق ورزش میکنم .
و بزرگترین و سنگین ترین وزنه هارو میزنم
مثل جوان 14 ساله ای که تازه شوروشوق داره و تازه رفته باشگاه ، انرژی دارم و لذت میبرم .
استاد ، یه موقع هایی هست که دوست دارم یه وزنه سنگین رو بزنم و احساس میکنم زورم نمیرسه ، میگم خدایا تو برام بزن ، من دوست دارم این وزنه رو بزنم اما زورم نمیرسه تو بزن .
و این فقط توی ذهن منه و هدفون همیشه روی گوشم و لبخند روی لبم .
و اون وزنه جوری راحت زده میشه که کیف میکنم
استاد حال میکنم و لذت میبرم .
و جالبه برای هم باشگاهی های قدیمیم این سوال پیش اومده، که چی شده ، این شاه محمدی با اون شاه محمدی قدیم چقدر فرق کرده .
این همیشه یکی باید کنارش میبود و تنهای تمرین کردن براش سخت بود و اصلا موزیک گوش نمیداد و اصلا اهل این حرفا نبود .
و گاها قدیمی ترها ، گاها میپرسن ، چی گوش میدی ، موزیکه و من هم با لبخند جواب میدم
الهی صد هزار مرتبه شکرت که قدرت خدایی خودت رو در وجودم من نهادی و من رو خلق زندگی خودم کردی
الهی صد هزار مرتبه که امروز هم ، هم جهت با جریان خداوند بودم.
خدایا شکرت که با تایم اوت دادن به خودم دوباره روی دور افتادم و مومنتم مثبتم رو قویتر و محکم تر کردم .
استاد عزیزم بیتهایت از شما سپاسگزارم.
خانم شایسته نازنین و مهربان بینهایت سپاسگزارم
خانم فرهادی دوست داشتنی و مهربان و نازنین سپاسگزارم
استاد جان ، مرغ عشق های من امسال چهارمین دفعس که تخم گذاری کردن و شکر خدا ، هر چهار دفعه هم جوجه دادند و همسرم در حال تمیز کردن جای اونها ، میگه بابا ما نیاز به جای بزرگتر و فضای بیشتر هستم و ما به یه جایی فضای پرادایس هستم برای نگهدای این پرنده ها
اگر بامن نبودش هیچ میلی ، چرا ظرف مرا بشکست لیلی .
خدایا عاشقتم که عاشقمی
به نام نور آسمان ها و زمین
سلام به روی ماهتون
تغییر را در آغوش بگیر – گام چهاردهم : مسئولیت زندگیت را بپذیر- دوشنبه ٣ آذر ١4٠4
خداوند به بی نهایت طریق هدایت میکند ، چگونه؟
اونجایی که در جلسه ١4 احساس لیاقت مستقیم تر از مستقدم بهت میگه فقط و فقط زمانی میتونی زندگی عالی رو تجربه کنی که مسئولیت ١٠٠٪ زندگیت رو در تماااااام جنبه ها بپذیری و بدانی و آگاه باشی که این تو و فقط تو و فقط فرکانس ها و باورها و کانون توجه تو هست که داره نتائح رو خلق میکنه
اونجایی که در جلسه ٩ عزت نفس بهت میگه فقط و فقط زمانی میتونی رابطه عاطفی عالی رو تجربه کنی که خودت رو صد در صد ١٠٠٪ مسئول رابطه عاطفی ت بدونی و بدونی اگر به هرررر دلیلی داری الگوهای تکرار شونده رو در هر بعدی از زندگی تجربه میکنی یا نتیجه خواسته ت نیست ، تو و تو و تو و فقط تویی که مسئولی
و امروز در گام چهاردهم ، صراحتا بیان میکنه که
مسئولیت زندگیت رو در تماااااام ابعاد بپذیر
و اما بعد
الهام قشنگم و آرام عزیزم ، بی نهایت بی نهایت بی نهایت بهتون تبریک میگم و از صمیم صمیم قلبم تحسین تون میکنم که با جسارت و شجاعت درونتون رو تغییر دادین و طبق قانون بدون تغییر خداوند ، دنیای بیرونتون همراستای تغییرات درونی تون شد
تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
به لطف و هدایت الله یکتا میخوام دوباره چند تا تجربیاتم بنویسم که برای یه سری هاش حقیقتا مرز بین اینکه کی و چطوری تغییرات شروع شد و نمیدونم فقط میدونم که تعهدم به لطف الله کار کرد
اول از بعد سلامتی بگم که به لطف خدای مهربون از پارسال اسفند که سبک زندگیم رو به قانون سلامتی تغییر دادم سر حد تغییرات رو در بدن و روح و روانم حس کردم و خییییلی از همه چیز راضی هستم
برام هم مهم نبود که بقیه بگن چرا فلان چیز رو نمیخوری ، چرا بهمان چیز رو میخوری یا چی
و انقدررررر از است تصمیمم راضی م که خدا میدونه
گام بعدی بحث روابطم هست
خوب من قبلا اینطوری بودم که میخواستم بقیه مطابق میل من رفتار کنند!!!! تا من حالم خوب باشه
و نمیدونید چقدر چک و لگد های جهان رو خوردم ، از اینکه میخواستم بقیه و رفتارهاشون رو کنترل کنم!!!
آخ آخ چه زاویه ای داشتم با یکی از همکارهام ، یعنی میخواستم کله ش رو بکنم :))))
ولی الان به لطف و هدایت الله و تمرکز کردن روی نکات مثبت و زیبایی ها و البته حضور مستمر در سایت همه عالم و آدم عاشق من شدن
رابطه ام با اعضای خانواده م عالی شده و بهشون همس میگم عشقم ، نفس ….
در حالی که قبلا میخواستم بزنمشون
توی باشگاه از در که میرم با همه سلام و خوش و بش دارم و تحسین به خاطر استمرار و هیکلم دریافت میکنم تا ته باشگاه در حالی که میخواستم قبلا یه سری ها رو بزنم!!!
اون همکارم که باهاش زاویه داشتم رو بگو!!!! ازم خواستگاری کرده :)))))
بعد بعدی بعد مالی هست
از چند ماه گذشته که تصمیم گرفتم مسئولیت زندگی مالی خودم و خوسحال کردن خودم رو به عهده بگیرم
تقریبا هر روز واریزی دارم ، حالا مبالغ مختلف
مبلغی که برای سرمایه أولیه کارم احتیاج داشتم به جادویی ترین حالت ممکن جور شد
ورودی مالی م دو برابر شده
کلی از وسائلی که نیاز داشتم رو به بهترین قیمت ها و با کیفیت ترین جنس ها خریدم
برای تولدم که ٢4 آذره میخوام به لطف الله برای خودم طلا بخرم
دو هفته پیش به طرز جادویی دوره راهنمای عملی رو به عنوان پیش هدیه تولد به خودم کادو دادم
و در یک کلام
چرخ زندگی به طور جادویی داره برام روان تر پیش میره و این شگفت انگیزه
و من
ایمان آوردم که این مسیر صراط المستقیم است و من فقط باید در این مسیر استقامت کنم و از الله یکتا طلب کنم که ایمانم رو در این مسیر فزون کنه و هر لحظه و هر جا هدایتم کنه
من عااااشق این آیه ها هستم
به نظرم جان کلام رو بیان کرده
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَهُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّهِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ (30)
به درستی که کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداست، پس استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل میشوند (و میگویند:) نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد بر شما به بهشتی که پی در پی وعده داده میشدید.
إِنّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّـهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ (13) أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ
خالِدِینَ فِیها جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ (14)
همانا کسانی که گفتند: پروردگار ما تنها خداست، سپس استقامت کردند ، نه ترسی دارند و نه غمی .
آنان به خاطر آنچه (از کارهای نیک) انجام میدادند، اهل بهشتند و در آن جاودانه خواهند ماند.
استاد قشنگم که از همین فاصله هزاران بار شما و مریم جان عزیزم رو میبوسم ، عاشقتونم عاشقتوتم و تا آخر دنیا عاشقتونم
با عشق ، ادامه دارد ….
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته ی عزیزم
سلام به دوستان الهی و ارزشمندم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
واقعا دوست دارم با تیتر بزرگ و پررنگ اینجا بنویسم که بزرگترین دیوار ذهنی من و خانواده ام از بچگی «پدرم» بوده و هست،پدر،پدر،پدر،بزرگترین شرک جمع خونواده ی من پدرم بوده و هست و خدا میدونه تا کی ادامه داره،
من تنها دختر خونواده م هستم که تا حدی تونستم این شرک رو تووی ذهنم کمرنگ کنم،تنهایی مسافرت کنم بارها و بارها،تنهایی تووی یه شهر دیگه زندگی کنم،استقلال رو تووی هر جنبه ایی از زندگیم رو تا حدی که تونستم این شرک رو کمرنگ کنم،تجربه کردم چون تووی فرهنگ خونواده ی من اصلا از این خبرها نیست که دختر بره یه شهر دیگه،دختر چنین لباسی رو بپوشه،دختر خونه مجردی داشته باشه،دختر بره بیرون به دوستاش ساعت دوازده شب بیاد خونه،دختر روسریش از سرش بیوفته،دختر لباس کوتاه بپوشه،پدر من همیشه بخاطره حرف مردم ما رو محدود کرده و هنوز هم درگیر حرف مردمه،و فکر میکنم روزی که این بت رو تووی ذهنم بشکونم،به اندازه ی حضرت ابراهیم قدم بزرگی برداشتم که اون بت ها رو شکوند،واقعا فکر نمیکنم اغراق کرده باشم در این مورد،
استاد با شروع این پروژه وقتی که به یقین رسیدم که وقتشه که کارایی که لازمه برا مهاجرتم انجام بدم،و فعلا قدم هایی که گفته شده رو انجام دادم تنها دیوار ذهنی من،پدرم هست،اگه بخوام به گذشته برگردم،من همیشه جنگیدم برای اون چیزهایی که خواستم مثلا برای اینکه برم سرکار جنگیدم،مثلا برای اینکه برم یه شهر دیگه سرکار جنگیدم،تنهایی برم مسافرت جنگیدم،فلان لباس رو بپوشم،جنگیدم،از کوچکترین چیزها تا بزرگترینش من جنگیدم،چون مانعی به نام پدرم تووی ذهنم بوده که باور کرده بودم و هنوزم این باورم هست که پدرم با خوبی قبول نمیکنه،حتما باید جنگ بشه تهشم اون که راضی نمیشه،من با ناراحتی باید کارمو انجام بدم،الان که دارم مینویسم،وجودم دوباره پر از حس بد شده یادآوری بزرگترین شرکی که دارم و هنوز نمیتونم این سد رو بشکونم،یه وقتهایی اونقدر عصبی میشم که چرا من باید از یه انسان اینقدر بترسم،خلاصه الان که میدونم مهاجرتم نزدیکه،و تنها مانع ذهنم پدرم هست،چون ایندفعه نمیخوام به یه شهر دیگه برم.میخوام به یه کشور دیگه برم،این مدت تماما از خدا خواستم و میخوام که این بار میخوام با خوبی،با حس خوب به خواسته م برسم،نمیخوام دیگه بجنگم،تموم وجودم پر از ترس،وقتی اونروزی رو تصور میکنم که برم بهش بگم میخوام مهاجرت کنم،نکنه بابام سکته کنه،نکنه قبول نکنه،من برم بعد بمیره،اونموقع چجوری با عذاب وجدانش زندگی کنم،اینقدر ترمز تووی ذهنم هست در موردش که حد و حساب نداره،از خداوند خواستم و میخوام دلشو نرم کنه،اولین قدمی که امروز براش برداشتم اینه که تووی دفترم خصوصیات مثبت پدرم رو نوشتم،و متعهد شدم تا 21روز آگاهانه بخونم و سپاسگزاری کنم،و من میخوام این دیواره رو خورد کنم و ازش عبور کنم،خدایا ازت میخوام تو دلشو نرم کنی و من با دل خوش بدرقه بشم و برم پی آرزوها و رویاهام…
و امروز وقتش رسیده که این همه سال پدرم رو تووی ذهنم بت کردم،بیام مسئولیتشو بپذیرم،بپذیرم که من با باورهای محدود کننده که از بچگی به خورد ذهنم دادم،قدرت زندگی مو به پدرم دادم،و روی ذهنم کار کنم،قدرت رو تووی ذهنم از پدرم بگیرم و به خداوند متعال بدم،که تنها قدرت از آن اوست،و اون هم قدرت خلق زندگیمو،رسیدن به خواسته هامو به خودم داده.
خدایا شکرت که هر آنچه دارم و هر آنچه هستم از تو دارم
خدایا شکرت که بهم قدرت خلق زندگیمو دادی
خدایا شکرت که پامو محکم روی زمینت میزارم
خدایا شکرت شرایط الانم زندگیم یه روزی آرزوم بوده و تو منو به این آرزوها رسوندی
خدایا شکرت که داری آماده ام میکنی وارد مرحله ی جدیدی از آرزوهام بشم
خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت
دوستون دارم
سلام و سپاس به استاد عباسمنش عزیزم و استاد شایسته گرامی و همه دوستان پرتلاشم
جهان پاسخِ ارتعاشات منه هر چیزی که تو زندگیم هست و هر آدمی تو زندگیم هست و هر رفتاری رو که با من داره خودمممم با فرکانسهای خودم خلق کردم پس اگه اینطوریه گله و شکایت کلا موضوعیت خودشو از دست میده و اگه واقعا قبول دارم خودم خلق کردم پس فقط خودمم میتونم با تغییر فرکانسهام زندگیمو تغییر بدم و هیچکس دیگه ای نمیتونه این کار رو برام بکنه چون هیچکس نمیتونه بجای من فرکانس بفرسته. (مسئولیت پذیری)
خب حالا چطور فرکانسهام رو تغییر بدم؟ باید با (تعهد) روی باورهام کار کنم بصورت مستمر و مداوم هر روز بدون استثنا و هر روز واقعا یه زمان مشخصی رو به این کار اختصاص بدم (مثل آرام عزیز)
سوال: در زندگیتان، بزرگترین دیوار ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
من دلم میخواد فضای ایزوله داشته باشم ورودیهام رو کنترل کنم و آدمای نامناسب رو حذف کنم.
نمیدونم چرا ته دلم نمیخواد با خونواده ام هیچ ارتباطی داشته باشم بخاطر احساس بدیه که بهشون دارم و خاطرات بدی ازشون دارم یا بخاطر اینه که میدونم اونا آدمای نامناسبی هستن و بهم ورودی نامناسب میدن. گرچه از خیلی قبل از اینکه با استاد آشنا بشم و بخوام ورودیهامو کنترل کنم این حسو نسبت به خونواده ام داشتم و دوست داشتم کلا ازشون دور باشم.
خونواده ام توی این فضا نیستن و ورودی نامناسب بهم میدن. بعد از اینکه پدر و مادرم به رحمت خدا رفتن یه سری اختلافات خونوادگی با برادرام پیش اومد که خودبخود از هم دور شدیم و منم از خدا خواسته باهاشون قطع رابطه کردم چند ماهه حتی یک زنگ هم به هم نزدیم یه جورایی انگار باهم قهر هستیم.
این خیلی خوبه که من از اونها جدا شدم و تمرکزم رو خودم خیلی بیشتر شده از این بابت خداروشکر میکنم ولی مشکل اینه که یه حس و حال گله و شکایت، سرزنش، دلخوری، ناراحتی و تنفر ته دلم نسبت بهشون دارم که این خوب نیست و این ایراد داره و برخلاف قانونه.
قانون: احساس خوب=اتفاقات خوب و احساس بد =اتفاقات بد.
حالا اگه من بتونم بپذیرم همه این اتفاقات و دلخوری ها رو خودم خلق کردم این حس عوض میشه و باهاشون به صلح میرسم. (دقیقا مثل الهام عزیز که گفت خانوادهای که دلم نمیخواست تو روشون نگاه کنم عاشقشون شدم)
انگار یهجورایی من میترسم که اگه باهاشون در صلح قرار بگیرم دوباره ارتباطاتمون بیشتر بشه و بخوان باهم رفت و آمد کنیم و باز ورودی نامناسب بگیرم ولی فهمیدم این برداشتم اشتباهه.
چون من اگر واقعا رو خودم کار کنم و فرکانسم و مدارم تغییر کنه و البته با اونها در صلح هم باشم و حس خوب داشته باشم، خداوند طبق قانون مدارها کبوتر با کبوتر باز با باز رو انجام میده و خودبخود ما تو مدارهای متفاوتی هستیم و باهم ارتباط برقرار نمیکنیم. (دقیقا مثل الهام عزیز که مهاجرت کرد و از خونواده اش دور شد). منم آرزومه که مهاجرت کنم ولی یکی از دلایل مهاجرت اینه که از خونواده ام دور بشم و تهش یه حس بد هست.
احساس دلخوری و تنفر یعنی احساس بد و مساوی با اتفاقات بده و منو از خواسته هام دور میکنه یعنی این یک ترمز مخفیه که ته وجود من هست. (شاید اگه الهام عزیز هم با خونواده اش به صلح نمیرسید و احساسش انقدر عالی نمیشد به خواسته هاش مثل مهاجرت و رابطه عالی هم نمیرسید).
من باید این احساس بد مخفی رو در وجودم از بین ببرم با این باور که من خودم همه چیز رو خلق کردم پس هیچ گلهای از هیچکدوم از اعضای خونواده ام ندارم. ضمن اینکه باید بتونم تک تک اعضای خونواده ام رو دقیقا همینجوری که هستن بپذیرم و قبولشون کنم. قرار نیست اونا طبق میل و خواسته من باشن هر کسی حق داره هر جوری میخواد باشه و خداوند آدما رو متفاوت خلق کرده من نباید کسی رو قضاوت کنم.
اولا هر کدومشون حداقل یه ویژگی مثبت دارن که میتونم بابتش تحسینشون کنم و حس خودمو نسبت بهشون خوب کنم و دوما با هر کدومشون حداقل یه خاطره خوب دارم که با یادآوری اون میتونم حسمو بهشون خوب کنم.
همین الان یک ویژگی مثبت و یک خاطره خوب از هر کدوم از اعضای خونواده ام رو یادآوری کردم واقعا حسم الان در موردشون بهتر شد و انگار فرکانسم یکم تغییر کرد ولی دوست دارم حسم عالی بشه و به صلح کامل برسم و حس ناراحتی جای خودش رو بده به احساس عشق و آرامش و صلح عمیق.
من تقریبا همیشه یه حس بدی ته دلم نسبت به خونواده ام داشتم و این یک ترمز مخفی تو وجودم بوده که تا الان زیاد بهش دقت نکردم که میتونه چقدر بهم ضربه بزنه و زده. این حس منفی به هر دلیلی که میخواد باشه. مهم نیس چقدر دلیل منطقی و محکمه پسند دارم که به اونا حس بد داشته باشم مهم اینه که این احساس بد به من کمکی نمیکنه که هیچ بهم ضربه میزنه.
قبلا هم یه وقتایی که رو این مورد رو خودم کار میکردم حس و حالم خیلی بهتر میشد و واقعا به صلح میرسیدم ولی اشکال کارم این بود که تعهد و استمرار نداشتم و ادامه نمیدادم یعنی جدی نمیگرفتم و فکر نمیکردم که انقدر مهمه.
حالا که همیدم انقدر مهمه و قبول کردم به نفع خودمه که با خونواده ام به صلح برسم و بهشون احساس خوب داشته باشم سعی میکنم با (تعهد) بصورت مستمر روی این مورد کار کنم. احساس خوبم در مورد خونواده ام تا آخر عمرم دائمی باشه نه موقتی. میخوام با احساس خوب ازشون دور باشم یا مهاجرت کنم نه با احساس بد و حالت قهر.
اصلا شاید یکی از دلایلی که نذاشته تا الان من به خیلی از خواسته هام برسم همین ترمز مخفی توی وجودمه.
مثلا من دوست دارم یه رابطه عاشقانه دائمی و پایدار داشته باشم ولی خب یه عالمه احساسات منفی نسبت به خونواده خودم ته دلم دارم. حتما که این احساسات منفی تو رابطه عاطفیم بی تاثیر نیست. من اول باید با خودم با خونواده خودم به صلح برسم با جهان اطرافم به صلح برسم به احساس عشق و آرامش برسم بعد اون رابطه عاشقانه واقعی و پایدار هم میتونه اتفاق بیفته. ولی اگه تو دلم حس منفی و بدبینی و احساسات بد نسبت به آدما داشته باشم، روی رابطه عاطفیم هم صد درصد تاثیر میذاره.
یا مثلا در مورد مهاجرت من میخوام مهاجرت کنم ولی یه عالمه حس منفی ته وجودم نسبت به نزدیکترین آدمای زندگیم دارم خب این احساسات منفی منو از خواسته ام دور میکنه دیگه. من میخوام مهاجرت کنم بخاطر خودم بخاطر بزرگتر کردن دنیای خودم بخاطر تجربیات جدید و رشد و پیشرفت نه بخاطر دور شدن و فرار از دست خونواده ام!
همیشه ته دلم میدونستم که باید با خونواده ام به صلح برسم ولی همیشه پشت گوش مینداختم و روش کار نمیکردم. میگفتم من که خونواده ام رو دوست ندارم پس نیازی نیس رو این مورد کار کنم و اگه کار کنم و باهاشون اکی بشم ارتباطمون باهم زیاد میشه و من نمیخوام با اونا ارتباط داشته باشم چون شبیه اونا میشم و نمیتونم تو زندگیم پیشرفت کنم.
ولی الان از یه زاویه دیگهای به این موضوع نگاه میکنم من میخوام تو وجودم به جز حس صلح عشق و آرامش و کلا احساسات خوب چیز دیگهای نباشه. خبری از کینه و ناراحتی و احساسات بد نباشه. میخوام دلم رو پاک کنم از هر گونه احساسات منفی نسبت به هر کسی تو زندگیم. چه خونواده ام چه هر کس دیگهای. این خواسته تو وجودم شکل گرفت و میدونم که به سمتش هدایت میشم.
سلام سلما جان!
صحبتت یچیزی رو تو درونم بولد کرد که بیام دقیقا همین حستو ..با بازخوردهای خودم…
که قبلنا نسبت به اسخاص اطرافمو داشتم…بنویسم..
من با یه شخص نزدیکم بسیار رابطه ناجور داشتیم..
جوریکه بلا استثنا روزی نبود که ما با همدیگه زد خورد نداشته باشیم..
و بهمین خاطر یسری کابوسها همیشه تو خواب منو دنبال میکرد.
و من همیشه داشتم فرار میکردم از این پشت بوم به پشت بوم دیگه
و همیشه مبخاستم از اون بلندی بیفتم…
خیلی کابوسهام ناجور بود..خیلی زد و خوردم نسبت به این شخص زیاد بود..
نه فقط این شخص بلکه با دیگر افراد خانواده ام هر کدومشون یه داستان دارم..
سلما جان…با کار کردن روی خودم..
بهمون خدای واحد..همون ماه های اول رابطه بحثمون از یه روز شد یه هفته و کم کم طی اینکه من تعقییر کردم اونم رفتارش با من خوب شد..
این رفتار من…باعث شده بود..خانواده ام با اون شخص بحثشون بشه.و ایشون تا چند ماه از خونه فرار کرد رفت توی یه بیابون..
من خیلی داشتم رفتارمو کنترل میکردم..
که نرگس ..با این رابطه ناجورت..این بنده خدا رو دربه در کردی..ولی ایشون با گذشت بود تا اینوه بازم اونجا “براش تضادی پیش اومد برگشت به خونه..
بازم شاخ و شونه ها شروع شد..
تا اینکه وارد این مسیر شدم..
و بخودم تاهد دادم که نرگس…تو داری الهامات خداوند و مسیرها رو دریافت میکنی.
تمام دلایل زندگی پر تنش تو فقط بخاطر همچنین نگرشی بود..
اگه این مسیر رو ادامه بدی حتما نابود خواهی شد…
حتما نابود خواهی شد
و هر ردز صبح..که از در اتاقم میومدم بیرون..بعد از خوابم..میگفتم خدایا کمکم کن که بتونم آرامتر برخورد کنم.
کوتاه بیام..
و هر روز صبح با تاهد چیشد!؟
توی طی چند هفته ناپدید شد..
و پاداشهای خداوند از سر رسید..رابطمون عالی شد…
سلما جان!
استاد عزیزم..
رابطه من بهبود پیدا کرد…
و همون شخصی که روزانه سر یچیز کوچک دعوا میکردیم.
نه این دعواها..بلکه دعواهایی که محکم همدیگرو نابود میکردیم.و ساعتها من در تشنج فکری بودم..و حتی همون شخص..دقیقا عین باتلاق…
رابطمون عالی شد…و بهترین دوستم شد…چقدر با هم تفریح های خوبی رفتیم..
واقعا سلما حان…من الان کنار او لذت لذت میبرم…
هر جور که هست پذیرفتمش خیلی خیلی دوستش دارم..
چقدر نگاهم که خوب شد..اونم تعقییر کرد..
نه فقط همین شخص بلکه کل اعضای خانواده ام…
رابطم باهاشون عالی شد..
و ایشون بهترین هدیه چند میلیون تومنی برام خرید..
الان دیگه وقتی کنارشم…فقط لذت میبرم..چقدر ایشون ورژنهای خوبی داره.که من داشتم با نگرش خوبم .”محوش میکردم..
.و واقعا الان زندگیم.در سرزمین بهشتیه..
و سعی کردم همیشه آرامتر باشم از وسواسهایی که قبلنا داشتم….و فقط داشتم خودمو زجر میدادم..
و شخص دیگه ..که برای خودم بتی کرده بودم..
ایشونم میلیونها تومن بهم داد.بعد از اینکه یه سودی رو که سال 98 قرارداد بسته بودییم..
بخدا بعد از بخشش بازم چه درهایی بروی بیزنسم باز نمود..
واقعا برای تمامی خاستهایم که یه روز آرزشونو داشتم..خیلی راحت انجام شد…
و همه رو لطف خدای مهربونم میبینم.
سلما جان….تو این رابطه رو بساز.بخدا خداوکد خیلی راحت شما رو در عین حال که همدیگرو دوستدارین…جدا میکنه..
من هر وقت بخاطر اون وسواس بودنم….میخام همون برخوردها رو داسته باشم..
میگم نرگس!!!ختم خودتو بخون.
ختم خودتو بخون…
تاهد همینه..بهمین خاطر استاد تو این فایل کوبنده میگه متاهد شدن خیلی مهمه…
متاهد به قانون..
قانون خیلی دقیق عمل میکنه…
و هیچ احساس دلسوزیم نداره…
و من این حسو “روزیکه بهم الهام کرد خودم تنهایی تو اون وقت..برم قبرستان حس کردم..
وقتی گفتم میترسم….!؟
بهم گفت…
اگه حرکت نکنی!!!خبری از موفقعیتتتت نیست…
اگه کاری که میگم انجام ندی!!!بازم خبری از کارافرین شدنت نیست….
کاری به افراد دوربرت نداشته باش….
که اونا چه حرفی میزنن.
شاید از نظر اونا یه کار احمقانه باشه.
ولی وقتی بهت میگم!!!!
باید..
باید
باید انجامش بدی….برات خوبه ..باید انجامش بدی..
خداوند منو مینداخت توی یه بازی که دقیقا نقطعه ترس من بود…میگفت باید ..یعنی من هیچ احساس دلسوزی ندارم..
باید انجام بشه…
مگه میشه توی مسیر درست بیای..و کاری که بهت گفته میشه رو انجام ندی…
باید انجامش بدی..
دوست عزیزم…من خیلی روابطم فاجعه بود…
توی موقعیت خودم..
ولی برای من شد
بخدا اون آدم شد..برام پیامبر..
برای من!!!!
من کاری به زندگیش ندارم.
وای برای من…
ادمهای اطرافم اینجور شدن..
من اصلا سعی کردم از هیچکسی نترسم..
نمیگم ترس نیستا مخصوصا پاشنه ام پدرمه..
ولی شد…..دیگه اینم باورهایی .که از سمت گذشتگانمون اومده..
ولی اگه میخای به خوشبختی برسی باید انجامش بدی…
برای من مر از خیرو برکت شد انشالله همیشه پایدار باشه.
ولی میدونم..من اگه نتونم طبق قانون عمل کنم.بازم آتش زیر خاکستر فوران میکند..
و همیشه میگم!خدایا زندگی دنیوی..همین کاسه کدزه ها ..چیزهایی که ماشنمه که فقط خودم میدونم..
باعث نشه رابطه ام بهم بخوره..
چون میدونم نداشتن یه رابطه خوب….
یعنی فاجعه…
یعنی از بیین رفتن!!
اول خودم..
پس بیاییم با نگاه الهی تر به اطرافمون نگاه کنیم تا زندگی خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم..
..
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
در مورد این جلسه و مطالب آن فقط همین را می توانم بگویم که از زمانی که پذیرفتم که تنها و تنها خودم هستم که خالق شرایط زندگی خودم هستم
این تنها من هستم که می توانم با افکار و باورهای خودم شرایط زندگی خودم را تغییر بدهم
هیچ عامل بیرونی در خوشبختی و یا بدبختی من سهیم نیست
همه اینها سبب شد که بتوانم ارام تر بشوم
آرامش من بهتر بشود
همیشه دنبال قوانین باشم
استاد در این فایل در مورد تعهد صحبت کردن
از روی که وارد این سایت شدم تصمیم گرفتم که روز خودم را با فایل های استاد عزیز شروع کنم
تصمیم گرفتم که هر روز صبح یک فایل از فایل های دانلودی را شروع کنم
هر روز یک فایل از دوره های استاد را دوباره و دوباره گوش بدهم
کار به جایی رسیده است که اگر روزی یک فایل را گوش ندهم آنروز احساس عذاب وجدان دارم و حس می کنم که کاری رل انجام نداده ام
حس می کنم که آنروز کار مفیدی را انجام نداده ام
از خواب که بیدار می شوم اولین کار من این است که با سایت استاد عزیز سر بزنم و ببینم که آیا استاد فایل جدیدی را روی سایت بارگذاری کرده اند و یا خیر
چقدر این راه عالی و آرام و لذت بخش است
سپاس از استاد عزیز که دستی از دستهای خداوند شده اند تا به من و امثال من کمک کنند تا خالق زندگی رویایی خودمان باشیم
سپاس از خدای زیبایی ها
سپاس از خدای مهربانی ها
سپاس از هدایتگر خوب خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
چقدرررر متن های روی فایل باارزش هستند و همینطور تمرین ها ممنون و خداروشکر
جواب اینکه چکار کنیم نتایج بزرگتر شن؟
پیام کلیدی: نتایج بزرگ به دلیل اتفاقات بزرگ رخ نمیدهند؛ آنها نتیجه تعهد مستمر به بهبود دائمی و کنترل ورودیها هستند.
پیام اصلی این جلسه
این گفتگو، یادآور حقیقتی عمیق است:
زندگی هیچکس از بیرون تغییر نمیکند. وقتی درونت را تغییر دهی، جهان بیرونت با تو همراستا میشود.
خداوند همیشه آمادهی یاری است، اما زمانی حرکت میکند که تو اولین قدم را برداری — قدمِ مسئولیت، قدمِ ایمان، قدمِ تعهد.
و آنگاه، همانطور که الهام گفت:
«وقتی من یک قدم برداشتم، خدا هزاران قدم به سویم آمد.»
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
وَلَا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیرًا ﴿٣٣فرقان﴾
و هیچ وصف و سخن باطلی بر ضد تو نمی آورند، مگر آنکه ما حق را و نیکوترین تفسیر را [برای در هم شکستن آن] برای تو می آوریم.
=====================================
سلام به استاد عباس منش عزیزم،استاد الهی و نورانی من
سلام به استاد شایسته ی عزیزم،استاد پروانه ای من
سلام به بچه های متعهد به تغییر،یاران غارحرای من
الهی صدهزار مرتبه شکر برای فرصت یک روز زندگی دوباره،فرصت زنده بودن،فرصت نفس کشیدن،فرصت دیدن عزیزانمون،فرصت امید داشتن و برنامه ریزی کردن،فرصت زندگی در لحظه،فرصت رشد و یادگیری،فرصت کنترل ذهن و هماهنگی بیشتر با خدا،فرصت هدف گزاری و اجرای قانون در عمل …
خدایا شکرت که من هنوز زنده م،خدایاشکرت که یک صبح دیگه بیدار شدم و باهات حرف زدم،الهی شکرت که چشمم به دیدن زیبایی هات روشن شد،خدایا شکرت که همیشه بهت فکر میکنم،همیشه باهات حرف میزنم،همیشه سعی میکنم صدات روخوب بشنوم…
خدایا تو،شیرین ترین،دلرباترین،نازترین،خوشگل ترین،خواستنی ترین کسی هستی که من توی زندگیم داشتم.
خدایا من با تو عاشق خودم شدم،عاشق خودِ خودم،عاشق تنهایی هام،عاشق سکوت،عاشق عشق بازی با تو…
خدایا تو انقدر توی زندگی من معجزه کردی که من نمیتونم جز تو به کس دیگه ای دل ببندم.
خدایا یک جایی از قلبم با تو آروم میشه که هیچ وقت هیچ کس نتونست اون آرامش رو به من بده…
خدایا تورو خیلی دوست دارم،دلم میخواد فقط ذکر تورو بگم تا تو ذکرم رو بگی،دلم میخواد انقدر تورو به یادم بیارم تا تو منو به یاد بیاری.
خدایا کمکم کن همیشه سرم جلوی تو پایین باشه،خدایا کمکم کن همیشه یادم باشه هرچی دارم ازآن توعه،خدایا کمکم کن همیشه از دید تو به آدم ها نگاه کنم،خدایا کمکم کن که همیشه ذهنم روی اصل متمرکز باشه،خدایا کمکم کن همیشه بدونم بزرگترین سرمایه ی زندگی من،صلح درونمه،صداقتمه،زلالی قلبمه،شفافیت روحمه،خدایا کمکم کن همیشه ایمانم عمل بیاره،خدایا کمکم کن هیچوقت انسان لب ودهن نباشم،خدایا کمکم کن همیشه با نورت ایزوله باشم.
خدایا تو بزرگترین سرمایه ی زندگی منی،خدایا کمکم کن از خودم انسان توحیدی تر،با ایمان تر،نورانی تر،ابراهیمی تر،تسلیم تر بسازم.
خدایا من همیشه اندازه ی مشت خودم ازت درخواست کردم و تو به اندازه ی مشت خودت به من بخشیدی.
خدایا کمکم کن مسیرم رو باعشق پیش ببرم و همیشه دنبال جلبِ توجه تو باشم.
خدایا ازت ممنونم که برام کافی و بیش از کافی هستی و با تو احساس عمیق خوشبختی بی قید و شرط دارم.
خدایا ازت سپاسگزارم برای تموم این زندگی که به من بخشیدی و ازت ممنونم که وارد مداری شدم که رویاهام دیگه رویا نیستند …خدایا ازت ممنونم که رویاهام،واقعیت زندگی امروزم شدند و هر روز دارم زندگیشون میکنم.
خدایا ازت ممنونم که تورئیس منی و فقط از تو حساب میبرم و گوش به فرمان توام.
خدایا ،ای پروردگار مغرب ومشرق…
هرآنچه که دارم از آنتوست وتو به من بخشیدی.
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو طلب یاری میکنم و تنها بر توکل میکنم و از تو انتظار کارسازی دارم.
خدایا من را به راست،به راه بندگانت که به آن ها نعمت دادی هدایت کن.
==================================
3 آذر ماه 1404،گرگان،خانه ی پدری
پروژه ی جدید من برای 3 ماه آینده:3 برابر آرامش وسکوت!
به وضوحدارم تغییر مداری رو حس میکنم،دارم میفهمم که در این جهانی که بی نهایت مدار تودر تو داره،دارم جا به جا میشم،این جابه جایی رو دوست دارم،این جا به جایی بهم احساس خوشبختی میده،احساس اینکه جهان داره اتفاقات بهتر رو برام فراهم میکنه،از هرچیزی با کیفیت تر…
من دارم روی خودم کار میکنم و اون بیرون داره تغییر میکنه،اون بیرون داره به بی نهایت طریق تغییر میکنه…
خدایا برای این قوانین ثابت وبدون تغییرت ازت سپاسگزارم،مرسی که داری مدار به مدار رشدم میدی،مرسی که خیر وبرکتت از هرجایی داره میرسه،مرسی برای اتفاقاتی که به ظاهر انگار ناجالبه ولی یک گیفت بزرگی توش هست که وقتی میبینیش تازه میفهمی که خدا چه پلن هایی برات ریخته بود …
آذر ماه های زندگیم رو دوست دارم.
آذرماه 1402 بود که بعد از یک سال انتقالیم درست شده بود و تا خواستم این موفقیت رو برای خودم جشن بگیرم،دیدم من وسط اورژانس کودکانم و الان فقط وقت اجرای توحید در عمله.
امروز صبح که بیدار شدم،صوت سوره ی حدید روگذاشتم به یاد اون روزها و با لبخند بهش گوش میدادم …با لبخندی سرشار از آرامش…تو قلبم به خدا میگفتم یادته؟!یادته اونروز هارو؟!یادته تنها من بودم و تو؟!یادته چه جوری باهم شیفت میدادیم؟!یادته چقدر کمکم کردی تا این مرحله رو بگذرونم؟!خدایا چرا من الان آزاد شدم؟!چی شد که من دیگه شیفت نرفتم؟!چی شد که من از کارمندی دولت درومدم وکارمندتوشدم؟!تو منو نجات دادی،تو دستمو گرفتی،تو کمکم کردی…
همین هماهنگی بیشتر ذهن و روحم بهم یک ایده ی الهامی جدید داد:
بهم گفت فکر کن این آذرماه همون آذرماهه،همون آذر ماهی که 3 ماه بعدش از کارت انصراف دادی،حالا برای 3 ماه آینده ت برنامه ریزی کن:
3 ماه:3 برابر آرامش و سکوت
3 ماه: اجرای توحید در عمل
3 ماه: تمرکز روی فایل های توحید عملی
خداروصدهزارمرتبه شکر برای خدایی که همیشه هدایت میکنه،همیشه حواسش هست،هیچ وقت بنده ش رو رها نمیکنه و همیشه به درخواست ها پاسخ واضح میده …
استاد جان این هدف گزاری قبل از رسیدن به هدف قبلی رو هم از شما یاد گرفتم…
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧شرح﴾
پس هنگامی که از کار مهمّی فارغ میشوی به مهم دیگری پرداز،
وَإِلَىٰ رَبِّکَ فَارْغَبْ ﴿٨شرح﴾
و مشتاقانه به سوی پروردگارت رو آور.
با این پیش مقدمه که ردپایی از خودم برای سعیده ی آینده بود،برم برای حل تمرین:
گام 14 پروژه:مسئولیت مسائل زندگیات را بپذیر
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
وقتی به این سوال فکر کردم که بزرگترین دیوار ذهنی من چی بود که وقتی شکستمش پشت سرهم اتفاقات عالی رخ داد به یاد جلسه 5 و تکمیلی 5 احساس لیاقت افتادم.
این دوتا جلسه یک شرک بزرگ درون من رو که یک دیوار بتنی بین من و آرزوهام درست کرده بود رو بهم نشون داد.
اینکه من میخوام همه ازم راضی باشند،همه درمورد من خوب فکر کنند،اینکه من به هر قیمتی میخوام همه رو از خودم راضی نگه دارم،اینکه من احساس ارزشمندیم رو در کمک به دیگران میبینم،اینکه من میخوام نقش خدارو توی زندگی بقیه بازی کنم،اینکه برای من مهمه که تو دید همه انسان خیلی خوبی به نظر برسم و برای همین هر سختی روتحمل میکنم،اینکه من هنوز فکرمیکنم من میتونم آدم ها رو تغییر بدم،اینکه من احساس ارزشمندیم رو به حمایت کردن از دیگران گره زدم …
خدا میدونه من چندبار اون جلسات رو گوش دادم…مخصوصا جلسه ی تکمیلی 5 که استاد با خوندن کامنت فاطمه جان اون جلسه رو ضبط میکنه…
هنوزم وقتی بهش گوش میدم جملات جدید میشنوم،هنوزم برام کلی درس داره،هنوزم با فکر کردن به صحبت های استاد در اون جلسه و تعمق در آگاهی هاش،کاملا میبینم جهان واکنش های جدیدتر وبهتر بهم نشون میده…
مهاجرت های من دقیقا بعد ازون 2 جلسه شروع شد.
انصراف از شغل پرستاری بدون اینکه من بخوام براش برنامه ریزی کنم نتیجه ی واضح این 2 جلسه بود.
رفیق جادوییم چندماه بعد ازون به صورت معجزه آسا وارد زندگیم شد.
بعدش در جادویی کیش برام باز شد.
بعدش کارت جادویی دائم الشارژ برام اومد.
از همه مهم تر: من چقدر آسان شدم برای آسانی ها،چقدر عزت و احترام از همه جا برام روانه شد،رابطه مبا پدر ومادرم به طرز شگفت انگیزی تغییر کرد،تموم آدم های ضعیف و حمایت خواه خود به خود حذف شدن،صدها برابر از قبل بیشتر تحسین شدم درحالیکه یک صدم کارهای قبلی روهم دیگه انجام نمیدادم،عزت نفسم صدها پله رشد کرد.
و ارزشمندترین دستاوردم:
تنها رئیس زندگی من،خدا شد.
خدا شد کسی که من احتیاج به رضایتش داشتم،وقتی خدا ازم راضی شد،دیگه نیاز به انجام کار های سخت و طاقت فرسا نداشتم،دیگه نیازی به جلب توجه ومحبت شرطی نداشتم،دیگه همه خود به خود بهم احترام گذاشتن،دیگه همه من رو برای خودم دوست داشتن،دیگه هیچ کس به خودش اجازه نداد که توی کار من دخالت کنه و من به بی نهایت آزادی و آرامش رسیدم.
که البته این موضوع حمایتگری پاشنه ی آشیل منه و من باید همیشه روش کار کنم و همیشه حواسم باشه اون کسی که من نیاز دارم ازم راضی و خشنود باشه خداست…مابقی همه جزئیاته.
یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ وَاللَّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ إِنْ کَانُوا مُؤْمِنِینَ(62 توبه)
آنها برای شما به خدا سوگند یاد میکنند، تا شما را راضی سازند؛ در حالی که شایستهتر این است که خدا و رسولش را راضی کنند، اگر ایمان دارند!
الهی صدهزار مرتبه شکر برای فرصت یک صلات دیگه…الهی شکر برای فرصت هماهنگی بیشتر ذهن وروح…
هماکنون چقدر ذوق دارم برای خریدن دفتر جدید برای پروژه ی توحید عملی …
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ
دوستون دارم استاد ازروشنی قلبم
به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام سعیده
خیلی جالبه! بیشتر از یه میلیون بار این خاطرات رو تعریف کردی و هر یه میلیون بار، من با ذوق و شوق خونده مش! چرا؟
اونچه من ازش سر درمیارم، اینه که موضوع داستان، ارجح نیست بر پرداخت اون.
یعنی یک موضوع نه زیاد جذاب رو میتونی جوری روایت کنی که همه میخکوب بشن!
البته تو، خیلی پاک تر و معصوم تر از این حرفایی که این کارها رو دانسته بلد باشی! این پدرسوخته بازیا، خوراک خودمه:)))
نه! این چیزا نیست! گمونم راستی راستی نوشتار رو میذاری رو حالت اوتوران، میدی دست خالق بی همتا! تامام!
اینم هست که تو در هر بار آپدیت داستان سرنوشتت، یه چیز کوچکی اضاف میکنی، که البته بسیار هم جذابه…مثه کارتون فوتبالیستا که یه هفته همه رو تو کف میذاشت که شوت کاکرو یوگا بچرخه و بره و بره… بعد بخوره نبش تیر دروازه و برگرده! استفاده موثر از تعلیق!
خوب، خواستم فقط مراتب حسودی نمودن خودم رو خدمت شما عرض کنم، استاد!
به پارک ناهارخوران سلام برسون.
آخییش اللهم آخیییش!
نور این تلگراف به قلب من نشست.
سلااااام داداش علی،چطورید؟!رو به رشد؟!اوضاع تحت کنترل؟!شعرها میزون؟!دست به نوشتن ها روون؟!
الهی صدهزار مرتبه شکرت.
بی نهایت از لطفتون سپاسگزارم،تحسین شما،تجلی روشنی قلب شماست.
ولی خداوکیلی،حضرت عباسی،به ریش بابام:) قسم،من قبل اینکه بخوام بنویسم هیچ ایده ای ندارم قراره چی بنویسم:)همه ش خودش میاد،بعد چون این موضوع توی ذهنمن جا افتاده ست که من کامنتام رو برای خودم مینویسم بنابراین هرچقدر تکراری باشه برام مهم نیست،دیگه هربار یک چیز اینجوری از توش درمیاد:)))
علی آقا الهی که زودی بیام خبر چاپ کتابم رو بهتون بدم…منتظر دستور اون بالاییم،همون که من در مقابلش پشه هم نیستم:)همون که گفته همتون باهم جمع بشید قدرت خلق یک مگس ندارید:)همون که گفته من برای کارسازی کافیم…
از نظر من نوشتار کتاب تموم شده ست،فقط منتظر دریافت دستور بعدیه،این تلگراف پر از نور شمارو هم نشونه میگیرم که قراره پیغام ها برسه…
مثل همیشه بی نهایت ازتون سپاسگزارم و به امید دیدار روی ماه خانواده ی عزیزتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام و درود دوباره به سعیده عزیز..
منم دوستدارم ادامه صلاتتو بازگو کنم..
صلاتی که فقط یاداوری برای درک توحید می باشد..
منم اینروزا هر چقدر بیشتر درک میکنم…هر چقدر بیشتر خدا رو میشناسم..
اینروزا نشانه هدایتم تعقییر کرده.
وقتی عصرا با هم میرییم پیاده روی..
واقعا برام گل میکاره..بی نهایت طریق بهم روزی میده..الله اکبر..
من میگم.اون با چشم راستم تایید میکنه!
اتفاقا امروز یه هدایتی اومد..که یه کلیپ از محیط اتاق کارم و محیط حیاطمون و اونچیزی که حالمو خوب میکنه…
بگیرم!!!فیلم بگیرم بزارم،” یوتیوب..انشالله.
همینکه اومدم گذاشتمش..دیدم شما هم یه فایل گذاشتین..
امروز صبح قبل از هدایتم به این مسیر..دیدم یه پروانه زیبا “حالش خوب نیست آخرای مرگشه..
افتاده روی زمین…
گفتم ای جانم…
گذاشتمش روی تنه ایی که داخلش “گل جعفری بود..
این حس اومد که قبل از اینکه اطراف اتاق کارمو “نشون بدم..
راجع به این احساسمم”به این پروانه” صحبت کنم…
اونجا بهم این هدایت اومد..
که نرگس!!!
اگه حالت خوب نباشه..مثل این پروانه…
اگه بگیریش بزاریش توی بهشت..
همون گل جعفری زیبای خوشبو..
اون نمیتونه اون زیباییها رو ببینه..
چون دیگه زیباییها براش اهمیت نداره..
.
یاد خودم اورد….
که یادت باشه!!وقتی حالت خوب نیست..
وقتی احوالت درست و بجا نیست.
بابا !!!همون وقتی احساست خوب نیست.
مهم نیست اطرافت چخبره…کجای این دنیا و زمین زندگی میکنی…
بازم حالت بده..
زیباییها برات یه باتلاقن..
خدا شاهده..بعد از اینکه کلیپمو گرفتم..
یه شخص از همسایه هامون اومد خونمون..
ایشون دقیقا مثل اون پروانه بود..
الله اکبر…
ایشون گفتن قبل از اینکه بیام اینجا…
قلبم گرفت..دست چپم بی حس شده..
حالم خوب نیست…
دکتر بهم گفته رگ قلبت گشاد شده.و شروع کرد به نالیدن..
.
و من اونو حسو”احساس کردم….که دقیقا پروانه هم همین حسو رو داره….
کسیکه احساسش خوب نباشه.
مهم نیست…
کجاست…
همجا براش جهنمه..
قلبی که رگهاش بهم میریزه بخاطر فشار عصبی هست..(گفته های این شخص)
نمیخام زیاد واردش بشم.خودت بیشتر از من میدونی..
بقول قرآن ما رگهای قلبشونو قطع میکنیم..
فقط میخام بگم..دیدن پروانه..
و اومدن اون شخص.
این وسط!یه چند روزیه وقتی با خدا حرف میزنم.چشم راست خیلی زیبا منو تایید میکنه..
میگفتم خدایا شکرت که بهم نشون دادی …
واقعا نشانهات…
یاداوری به انسان…
مثل اون پروانه ایی که روز گذشته شیره های گلهای حیاطمونو میمکید….
ولی امروز در حال مرگه…
و اون گل دیگه براش زیبا نیست..
اون شیره گل براش خوشمزه نیست!
….
انسانی که حالش خوب نیست..دقیقا مثل یه مرده متحرکه…فقط نفس میکشه…
ولی قدرت زندگی کردن رو نداره..
.
سعیده جان….اینم لطف خداونده برای من…
تا یادم بمونه….
همه این نشانها لطف خداونده..
آخه یوقتایی برای رسیدن به خاستها..عجله میکنیم..
چند روز پیش یه نوشته بهم گفته شد از طریق الهاماتش…
این نوشته بود!
هر چیزی که تو زمان خودش رخ می دهد.
باغبان حتی اگه باغش رو غرق آب کند.
درختانش خارج از فصل خود میوه نمی دهد..
منم امروز صبح با این باور…که خدایا ..
از زندگی لذت میبرم…و میدونم تو بزرگی و کارها رو برام انجام میدی..
این گفته استاد توی پروژه مهاجرت…
بعد از سالها گذشتن و نگاه استاد عزیز”نسبت به قبل”در گذشتشون…
ایشون میگفت!… از زندگیتون لذت ببریید..و بدونید خداوند کارها رو انجام می دهد..
من مدام بخودم میگم!!!
که یکم ارامشمو قوی تر کنم تا دریافت الهامات رو “بیشتر درک کنم..
و بتونم با ارامش بیشتر این مسیر را ادامه دهم!!
در ادامه!!!
.پایداار باشی دوست عزیزم…
بنام خداونده بخشنده و مهربانم……
سلام به اجی سعیده عزیز و قشنگ قلبمون…
اول ازت سپاس گزارم برای اول کامنتتت که چقدر اشک من رو در اورد و قلبم رو اروم کرد و چقدر به قلبم نشست…
دویم اینکه علی بردبار راست میگه واقعااااا شاید یک ملیون بار این خاطرات رو تعریف کردی ولی بازم جذاب تر و جذاب تر میشه هر کامنتت نوش جونت این مدار به مدار بالا رفتن رو دمت گرم…
و چقدر دوست داشتم تعهدت رو و از خدا میخوام که اسون بشی برای این مسیر جذاب و پر از معجزه و پر از عشق و بیایی از معجزات رب برامون تعریف کنی و ذوقت رو کنیم…
در پناه رب االعامین شاد سلامت و ثروتمند و پر از عشق باشی…
با عشق حسین عباید بنده خوب و لایق خدا…
به نام خدایی که رحمتش بی اندازست و مهربانیش همیشگی
سلام به خدای وهاب و رزاقم
سلام به سعیده جان عزیز دلم
سعید جان عزیزم نمیدونی با این شکرگزاری های اول کامنت هات چه شوری و شعفی در قلب من به وجود میاری
چه نوری با تک به تک کلماتت به قلب من سرازیر میکنی
و میدونم که سرچشمه این نوررر از کجا نشات میگیره.
ببین اونجایی که گفتی
خدایا یه جایی از قلبم باهات آروم میگیره که هیچ وقت هیچ کس نمیتونست آرومش کنه
من با تموم قلبم الان دارم حسش میکنم
این جمله شده وررد زبونم
که اون گوشه از قلبم رو که هیییچ وقت هیییییچ کس نتونست آرومش کنه تو اومدیو آرومش کردی خداجونم…
الان دیگه خیلی کم پیش میاد تو روابطم کسی بتونه رفتار یا کاری بکنه که بتونه مثه قبل قلبم رو به درد بیاره. ضربان قلبم رو ببره بالا. احساس کنم گونه هام گر گرفتن. بغض داره خفم میکنه و کنترل احساسات و رفتارم رو از دست بدم…
خیلی آرومم. اصلا شبیه قبلم نیستم
و البته میفهمم که با شروع دوره مقدس 12 قدم و گذروندن قدم 1و2 این معجزات دارن شروع میشن و خیلی روون تر شده چرخ زندگیم
ممنونم ازت که باعث میشی کدنویسی های قلبم درست تر و قشتگتر شکل بگیرن
ازت ممنونم که مینویسی با این قلم پر از خیر و برکتت
بی صبرانه بی صبرانه منتظر چاپ کتابت هستم تا با عشق تهیش کنم و با نگاه عشق بخونمش
خدا حفظت کنه برای ما عزیز دلم
خدایا شکرت برای این لحظه
خدایا شکرت برای اینکه اون جمله زیبا رو روی یه عکس زیبا پانچ کردم و گذاشتم روی پروفایلم تا همه بدونن آرامش قلب من بی چون چرااا خودتی
خدایا شکرت که باورهای محدودمون از گذشته که باعث میشد خجالت بکشیم از این که بیان کنیم که ما آدم های با خدایی هستیم فرو بریزه و الان با تمام قلبم با تمام عشقم میخوام فریاد بزنم که هر چه هستم و هر چه الان دارم از آن توعه
تویی آروم قلبم
تویی تمام داشته و نداشتم
تویی تمام اونچه که من از زندگی میخواستم داشته باشم
که با تو تمام ناممکن ها ممکن میشه
عاشقتم خداااا
استاد عاشقتونم سپاسگزارم ازتون برای این سایت بهشتی که اینطوری ما رو به ملکوت اعلا متصل میکنه
سپاسگزارم ازتون برای پرورش چنین دانشجوهایی مثه سعیده جان
خییییلی دوستون دارم و به آغوش پروردگار رب العالمین میسپارمتون
سلام و درود فراوان به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز به تمامی دوستان گرامی .
قبول مسئولیت موضوع خیلی مهم و ارزشمندی هستش که دوستان عزیز و استاد گرامی توضیحات خوبی بهمون ارائه دادن .
کاری رو به موقع و در جایگاه خودش انجام دادن یعنی پذیرش مسئولیت.
ما در مقابل خودمون و در تمامی اعمال و رفتار و کردارمون مسئول هستیم حتی در مقابل نقصها و ضعفهایی که داریم مسئولیم .
من به عنوان یک خانم در قبال هر سمتی یه مسئولیتی دارم در مقابل پدر و مادرم یه مسئولیتهایی ! به عنوان مادر خانواده یه مسئولیتهایی ! به عنوان خانوم خونه در مقابل همسرم یه مسئولیتهایی ! در مقابل جامعه یه مسئولیت هایی !
منتهی قبول و پذیرش این مسئولیتها نباید طبق گفتهها و شنیدهها باشه و اینکه طبق رسوم و فرهنگ یک جامعه بلکه باید عقلانی و منطقی باشه تا مسیر درستی رو پیش برم. برای پذیرش هر مسئولیتی حد و مرزها باید شناخته بشه خط قرمزها رعایت بشه افراط و تفریطی در کار نباشه هدفها مشخص باشه بدونم به چ منظور و به خاطر چ چیزی مسئولیتی قبول میکنم .
پذیرش مسئولیتهام نباید باعث عدم مسئولیت پذیری دیگران در مقابل کارهاشون بشه .
بدونم تو چ جایگاهی هستم و به چ اندازه نیازه مسئولیت داشته باشم .
به خاطر مسئولیت پذیریم هیچ وقت نباید به خودم آسیب بزنم و به قول قدیمیها گذشت و فداکاری داشته باشم محبت کردن و کمک کردن به دیگران خوبه تا وقتی که تو با اون محبت و کمکت باعث سلب مسئولیت کسی نشی
خسارتی به خودت وارد نکنی .
خیلی وقتها نقص وابستگی باعث میشه مسئولیتهای دیگران رو بپذیریم و با این کار نه تنها به خود خسارت میزنیم بلکه باعث پایین اومدن اعتماد به نفس دیگران هم میشیم .
کسی که به خاطر وابستگی مسئولیت حتی فرزندانش رو قبول کنه کم کم حس قربانی بودن و قربانی شدن بش دست میده .
در گذشته خیلی وقتا به خاطر ترسهامون مسئولیتهای دیگران رو انجام میدادیم که مبادا خدشهای به کسی وارد بشه و اینکه اتفاقات اون طور که ما میخواهیم پیش بره . که کم کم همه ی این کارها باعث متوقع شدن و پسروی در کارها میشد .
این مسئولیتها شامل همه چیز میتونه باشه چ تو روابط عاطفی چ تو روابط با دیگران چ تو موضوعات مالی چ تو حوزه ی سلامت و هر چیز دیگهای !
این اشتباه محضه که فکر کنیم دیگران مسئول رفتارهای خودشون نمیتونن باشن . حتی مسئول عقاید و افکار دیگران نیستیم و هیچ ربطی به ما نداره که دیگران چطور هستن و چ کار میکنن . هر فردیو اگه رها کنیم حتی اگه با شکست مواجه بشه مطمئناً مسیر موفقیت رو زودتر و بهتر پیدا میکنه .من خدای کسی نیستم که قدرت مراقبت همه ی عزیزانم رو داشته باشم .
خیلی جاها باور به اینکه من مسئول بقیه هستم احساس گناه به من میده چرا که من قادر به انجام هر کاری نیستم و توانایی و قدرت انجام هر چیزیو ندارم مطمئناً جایگاه خودم رو فراموش میکنم و به جای تمرکز کردن روی سهم و نقش کارهای شخصی خودم ، تمام توجهم به کنترل کردن دیگران میره . فکر کردن به اینکه من مسئول هر فردی من جمله فرزندان یا همسر یا پدر و مادر و یا تک تک اعضا خانواده کم کم باعث میشه احساس گناه در من بیشتر بشه و به طور ناخودآگاه بدون اینکه خودم متوجه باشم کینه و رنجش و خشم و عصبانیت رو در وجودم ، پدیدار میکنه حتی نسبت به عزیزترین کسانم چون خارج از توانم کاری انجام دادم و همین باعث پدیدار شدن این احساسات منفی میشه طوری که مدام دیگران رو قضاوت میکنم با احساساتی درگیر میشم که باعث آزار و اذیت و آسیب زدن به خودم میشه شاید به ظاهر فکر کنم من یه آدم قوی و محکمی هستم اما در واقعیت و به مرور زمان خواهم فهمید که فرد ضعیفی هستم .
اما تمرکز کردن روی مسئولیتهای خودم ، خیلی جاها باعث میشه سکوت کنم و با چیزی و با کسی نجنگم .
بحث و مشاجرههای بیمورد با کسی نداشته باشم .
به جای دیدن عیب و نقص دیگران و نقد و بررسی و کنترلشون ، دنبال نواقص و ضعفهای خودم باشم .
به اندازه قدم بردارم .
و در حد توانم مسئولیتی رو بپذیرم .
پذیرش مسئولیت باعث میشه خیلی جاها حرکت کنم و تلاش خودمو تو اون راستا شروع کنم .
غلبه به ترسهام داشته باشم .
منتظر کسی نباشم خودم اقدام کنم .
افراط و تفریط تو کارهام نداشته باشم .
و برای داشتن احساس خوب هر کاری که لازم هستش انجام بدم .
دنبال مقصر نگردم مثل طلبکارا با بقیه رفتار نکنم .
از خودمم طلبکار نباشم یعنی بیش از حد توانم توقع نکنم قرار نیست خودم رو با کسی مقایسه کنم و اجازه بدم حس حسادت باعث فشارهای روحی و روانی و حتی جسمی به خودم بشه .
دیدن موفقیتها و رشد دیگران باعث ترغیبم برای هر گام مثبتی باشه نه دست و پا زدن و تقلای بیش از حد و یا باز موندن از حرکت .
پذیرش مسئولیت باعث غلبه بر مشکلات و مقاوم شدن در برابر تضادها میشه و خیلی چیزهای ریز و کوچیک و موضوعات پیش پا افتاده دیگه باعث آزار اذیتم نمیشه و مشکلات رو حاد و حل نشدنی نمی بینم .
پذیرش مسئولیت باعث میشه در حین حفظ آرامش دنبال راه حل مسائل باشم بهتر فکر کنم و بهتر بیندیشم .
قرار نیست همه چیز همیشه پرفکت باشه و قرار نیست دنبال کمال گرایی باشم .
در حد توان خودم تلاش میکنم و سعی میکنم وظایف خودمو درست انجام بدم و سهم و نقشمو تا جایی که میتونم درست ایفا کنم همیشه باید درصدد کسب آگاهی و یادآوری آموختهها و آموزهها و دیدن تجاربم باشم تا بهتر بتونم مسئولیتهام رو انجام بدم .
پذیرش مسئولیت به معنای این نیست که فکر کنم همه چیز همیشه عالی پیش میره که اگر اینطور فکر کنم خیلی جاها ممکنه پا پس بزنم و شونه خالی کنم .
توقع زیادی داشتن از خودمون حتی برای کارهای شخصی خودمون هم باعث خسارت زدن به روح و روان و حتی جسممون میشه پس در حد تعادل و در حد توانم پیش خواهم رفت طوری که همیشه حواسم به بودن در احساس خوب باشه .
هر کاری حتی کار مثبت اگه احساس خوب رو از من بگیره و باعث فشار روح و روانم بشه و جسمم رو خسته کنه اسمش پذیرش مسئولیت و یا انجام کار درست نیست .
ما همیشه سعی میکنیم درست عمل کنیم و به جا و به موقع مسولیتی رو بپذیریم اما اشتباه کردن هم میتونه جز روند کاریمون باشه پس سرزنش کردن و محکوم کردن خودمون کار درستی نیست بدون احساس گناه باز پیش میریم تا به نتیجه برسیم .
سرزنش کردن و توقع زیادی داشتن و عجله کردن و مقایسه کردن از نواقصی میتونن باشن که یه جور دیگه باعث عدم مسؤولیتمون بشه طوری که خودمون متوجش نشیم پس آرام و پیوسته و با صبر و حوصله و با تکامل پیش میریم تا به کمک و یاری خدای بزرگ و قدرتمندمون به اهدافمون برسیم و هر مسولیتی رو درست انجام بدیم .
بنابراین با توجه به آگاهی های نابی که از استاد عزیزم تو دوره های مختلف کسب کردم و تجاربی که از دوستان عزیز و تمامی افراد نزدیکم دیدم و شنیدم ، بیشتر به مسولیتهای خودم شناخت پیدا کردم و سعی کردم جاهایی که حس نگرانی و ترس به خاطر خودم یا عزیزانم سراغم میاد ، بدون دخالت خودم ، اونا رو به دستان توانمند خداوند بسپارم .
به میزان ایمانی که داشته باشم رها تر و آزادتر و در آرامش بیشتری به سر میبرم .
تجربه بهم ثابت کرده ، بابت مسولیتهای دیگران هر چقد خودمو کنار بکشم و تمرکزم بیشتر روی مسولیتهای خودم باشه ، اتفاقات قشنگ تری رو تجربه میکنم.
دیدم ناکامی ها و شکستهای بقیه ، باعث رشدشون بوده پس من چکاره ام که بخام خودمو دخالت بدم حتی بابت فرزندان و همسرم که بیشترین حساسیتها رو بهشون داشتم ب نظرم اجازه بدیم خودشون با فکر و عقل و منطق و احساسات خودشون، مسئولیتهاشونو بپذیرن ،شک نکنید زودتر رشد میکنن و شما بیشتر موفقیتهاشونو میبینید موفقیتها و تجارب خوبی که به نفع شما هم خواهد بود .
هر فردی ممکنه تو راستای انجام مسولیتهاش اشتباه کنه و مسیری رو غلط پیش بره هر چقد من از سر راهشون کنار برم زودتر به مسیر درست هدایت میشن .
وظیفه ی من در حد یه راهنمایی ساده بدون تحمیله ! بقیش رها کردن و توکل کردن و اعتماد کردن به خدای قدرتمند و صبوری منه .
استاد جونم مرسی ازت .
عاشقتم دوستت دارم
مرسی ک هستید
الهی که همیشه باشید.
خدایا عاشقتم
خدایا هرآنچه دارم از تو هست که به من رسیده
خدایا قادرنیستم عاجزم آخه چی بگم چجوری سپاسگزارت باشم
قبل از این مسیر الهی هدایت شده باشم
خوب سیلی میخوردم خوب قشنگ
من هیچی بلد نبودم
من نه علمی نه آگاهی نه هدایتی نه نشونه ای نه خدای درونم نه از خودمو شناختی داشتم
نه رسالتی
کلا مرده متحرک یه دیواری بین منو خدای درونم همش تقلا زجر دست پا زدن
در کل
آسان شدم برای سختیها
پارو میزدم رها نبود
الان من اصله واقعئیم
من بینظیر
خداجونم تو بهم ارزش دادی عزت احترام دادی
چی بگم قادر نیستم عاجزم عاجز
الان بعد از سالها بهم ماشین دادی
حساب بانکی دادی آسانم کردی برای اسانیها
از درون چقدر عوض شدم
آزادی مکانی
آزادی زمانی
آزادی مالی که الان راضیم
ولی از این قشنگتر از این زیباتر از این عالیتر هم به دست میارم
هرچی خواستم درخواست کردم خدا بهم داده
این باور من خالق زندگیم هستم خدادرمن قوی کرده
باور اینکه الخیرفی ماوقع
هراتفاق به ظاهر بد این یه خیر بزرگی هست برای من درمن قوی شده
اینکه تنهام با روح مقدسی فقط عشق بازی شده فقط درلحضه حال لذت بردن هست حرف زدن هست
وهرلحضه داره بامن حرف میزنه
از طریق یه حس نرم لطیف آرام
ازطریق نشانهاهدایتم میکنه
هر موقع توهاشیه رفتم منو آوردی تو مسیر تو اصل واقعیم
اینکه الان آلارمها رو خوب متوجه میشم
وقتی کنار آدمها یا مسیر یا خیابون ها میرم خوب متوجه فرکانسهاشون میشم اون انرژیشونو
متوجه میشم فرکانس پایین متوجه میشه
فقط بابت همین آگاهی هرقدر سپاسگزارت باشم خداجونم لازم نمیتونم جبران کنم
بابت قانون سلامتی ولی خداجونم آخه چجوری بگم چجوری سپاسگزارت باشم
چقدر به سلامتیه کمک کرده به عضلانی به اندام به پوستم به عزت نفسم
آدمهایی میبینم هیچ آگاهی در مورد قانون بدنشان ندارندوبا زجربا تقلا با اذیت شدن فقط وزنشونو میخام کم کنم ولی این نعمت خدا به من داده اصل به من گفت
من خیلی تغییر کردم از هر لحاظ
الان این کامنت تو جاده دارم مینویسم سوار ماشینم هست از این آفتاب زیبا ایمان جذاب هوای تازه تمیز پاک رویایی مینویسم
خداجونم سپاسگزارم
ازتون وار دست نازنینت استاد بینظیری که شده پیام اورت به سمت من
خیلی خوشحالم خیلی
از اینکه اینجا هستم
در کنار این خانواده گرم صمیمی الهی
اینجا فقط خدارو حس میکنم
اینجا فقط از چشم خدا که واقعیت هم همینه ما دانشجویان بینظیری هستیم فوق دکترا هستیم اصل دانش آگاهی همینه
نه تحصیلاتی که 99درصد مردم قبولش دارند
نه اصل تحصیلات همینجاست
استاد شما پیام آورد این زمان هستید
استاد شما تمامی که در این زمان هدایت شدم به سمتش ومدارش والان بروز در فرکانس شما هستم
پس من ارزشمندم که هستم وقراردارم