این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد عزیزم برای این سوال من میخوام برگردم به دوره نوجوانی اون موقع ها دیدگاه خیلی محدودی داشتم استاد تا قبل از آشنایی با شما من همیشه یه ترس خیلی بزرگ توی ذهنم داشتم نسبت به خونوادم و این ترس رو چون نمیدونستم چطور حلش کنم بنابراین طی سالهای طولانی مدت تبدیل شد به یه دیوار خیلی محکم و قطور بین خونوادم و من بطوری که اگه هرجا حتی حرفاشون درست و به نفع من بود یه گارد توی وجودم نسبت بهشون داشتم و به بزرگ شدن دیوار درونم کمک میکردم تا زمانی که با شما آشنا شدم و شما در یکی از فایل هاتون گفتین هیچکس صاحب ما نیست و ما خودمون با افکارمون با باورمون نسبت به خودمون باعث برانگیخته شدن وجه آدم ها میشیم استاد اوایل خیلی مقاومت داشتم و شاید قبول کردن یه قسمت های از حرفاتون برام سنگین و غیر قابل درک بود اما به خودم قول دادم نگاهمو عوض کنم چون واقعا جز خودم هیچکسی نمیتونست برای بهبود شرایط جز خودم کاری کنه و فهمیدم الان که این دیوار هست پس از درون خودم دنبال راه حلش بگردم استاد بعد از گوش دادن و گذر زمان کم کم مقاومتم آب شد تونستم درک کنم و از نو شروع کردم به ساختن باور و همینجور هم به محبت خدا هم خودم بهتر شدم هم از بیرون همه چی تغییر کرد و تلاش کردم بجای دیدن کمو کسری وجود افراد اطرافم نقاط مثبتشون رو ببینم و توی ذهنم خوبی هاشون رو بلد کنم و آدم هارو همونجور که هستن بپذیرم و اینکه هر کدوم از ما نقص های داریم و به دنیا اومدیم برای بزرگ شدن و برطرف کردنشون پس دست از قضاوت هم برداشتم و سعی کردم همه موجودات رو دوست داشته باشم و براشون دعا کنم و خدا رو شاکرم برای هدایت هاش .
سلام به استاد عباس منش عزیز و مریم جان شایسته عزیز و دوستان نازنین
من مسولیت زندگیم را میپذیرم که شرایط کنونی زندگیم را خودم با باور هام خلق کردم
من دیروز از خداوند پاداش گرفتم که خیلی خوشحالم و میخوام با شما شیر کنم
من در این یکی دوهفته فایل های تغییر در آغوش بگیر سعی کردم گوش بدم و بهتر بفهمم و به حرف ها و آموزش های استاد توجه کنم
و مدتی هست که برای خودم یک بیزنس کوچولو با حقوق باز نشستگیم شروع کردم
و چند تا مشتری دارم که ازم نسیه خریدن
یکی از این مشتری ها خواهر زاده ام بود که اوضاع مالی خوبی هم داره اما هنوز با هام تسویه نکرده بود و من خودم هم چند باری بهش و به بقیه ی مشتری ها گفته بودم که تسویه کنید اما خبری نشد و همسر هم میگفت پولت رو دادن ؟ چرا نمی دن
من این چند روز اخیر با توجه به آموزه های استاد و گوش دادن به فایل های تغییر رو در آغوش بگیر سعی کردم باورهام رو تغییر بدم در مورد همه چی سعی کردم سعی کردم در حد توانم روی باورهای کار کنم
و تا اینکه خواهر زاده ام بعد از دو ماه بهم زنگ زد گفت میام خونتون و حتی در مورد پول هم اشاره کرد که ببخشید دیر شده البته همین اتفاق دو ماه قبل هم افتاده بود که اومد خونمون و حتی گفت پرداخت میکنم و اما خبری نشد من هم خیلی روم نمیشد بگم چون خاله بودم گفتم حالا بچه خواهرم اومده خونمون درست نیست که من بگم پول بده یا بگم حسابت رو تسویه کن
وقتی خواهر زاده پریشب باهام تماس گرفت من با توجه به حرف های و آموزه های استاد نازگل قبلی نبودم خیلی ذهنم و باور هام رو تغییر داده بودم وقتی گفت میام من واقعا خوشحال شدم و خودم و خونه رو برای وردش آماده کردم
اینجا من سعی کردم آموزش های استاد رو اجرا کنم گفتم خب ناز گل تا حالا باورهات روی کمبود بوده و نکات منفی افراد حالا که استاد روش حل مسئله رو بهت داده معطل نکن و شروع کن عمل کردن
گفتگوهای ذهنی من با خداوند در حین آماده کردن خونه رو برای میهمان به خدا گفتم خدایا شکرت که دختر خواهرم سالم و سلامته و داره میاد خونمون خدایا شکرت که خواهر زاده ام شغل خوب و پولسازی داره خدایا شکرت که خواهر زاده ام باهوشه که تونسته شغل خوبی داشته باشه خدایا شکرت که برام میهمان فرستادی که حال من رو خوب کنی خدایا شکرت که برام میهمان فرستادی که من خونه رو آب و جارو کنم خدایا شکرت برام مهمان فرستادی که من برای پسر و همسرم غذای خوشمزه لوبیا پلو درست کنم ی پرانتز باز میکنم که بچه خواهرم غذای دم پختی منو خیلی دوست داره مثل سبزی پلو لوبیا پلو گوجه پلو خدایا شکرت که دختر خواهرم از غذاهام و دست پختم تعریف میکنه خدایا شکرت برای درآمد خواهرزادم که تو بهش دادی خدایا شکرت که تو خواهرزادم رو از فرش به عرش رسوندی که همه این ها از فضل تو هست خدا جونم خدایا شکرت که به خواهرزادم اینقدر پول دادی که میتونه سفر بره میتونه با هواپیما بره مسافرت و خوشی کنه خدایا شکرت همه ی این ها رو تو دادی چون تو رزاقی چون تو وهابی خدایا تو امشب میزبانی من رو مدیریت کن و بهترین میهمانی رو برای خواهرزادم برپا کن
من سعی میکردم خوشحال باشم و به خوشحالیم هم ادامه بدم و از همه مهمتر سعی کردم اصلن به طلبم فکر نکنم فقط به این که من یک میهمان دارم و امشب میخوام در حد توانم از میهمانم پذیرایی کنم و خوش باشم فکر میکردم
اون شب میهمانی خیلی خوب و خوشی رو گذروندم که پریشب باشه و به خانوادم خودم و مهمانم خیلی خوش گذشت و ایشون هم در طول میهمانی به طلب و تسویه حساب اشاره نکرد و حرفی هم نزد و من هم هیچگونه حرفی نزدم این رو هم بگم که ذهنم خیلی خیلی شیطنت میکرد که منو ببره تو فاز منفی اما من مسیرش رو تغییر میدادم
فردای اون روز که خواهر زادم رفته بود که دیروز صبح باشه من همچنان با کنترل ذهن به خوشی های دیشب فکر میکردم و شکر گزاری میکردم و بعداز نوشتن ستاره ی قطبیم گوشیم رو برداشتم و پیام ها رو که باز کردم دیدم واریزی دارم و پیام خواهر زادم رو دیدم که طلبم رو واریز و تسویه کرده که چقدرررر تشکر کرد و عذرخواهی بابت دیر پرداختش
استاد عزیز من خیلی بابت این دریافت طلبم خوشحالم بی نهایت خوشحالم و از دیروز تا الان هنوز خوشحالم خیلی ازتون ممنونم از آموزش هاتون از درس های نابی که بهمون میدید سپاسگزارم خانم شایسته عزیز و دوستان عزیز سپاسگزارم
1- در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
من ترس داشتم همیشه از اینکه دیگران منو قضاوت نکنند یا سرزنش نکنند یا راجب من بد فکر نکنند یا منو آدم حسابی بدونن چون من زمانیکه مدرسه میرفتم خیلی بچه ها به من میگفتن تو خیلی ساکتی و مثبتی و احساس پوچی میدادن با حرف هاشون و توی تصمیم گیری ها به حرف و نظر من اهمیت نمیدادن این یک روندی بود ک عزت نفس منو خیلی نابود کرده بود و خداروشکر میکنم ک اینو متوجه شدم و روی خودم کار کردم و سعی میکردم ک عزت نفسم رو بالا ببرم و اینو فهمیدم ک اون کسایی ک به من حس بی ارزشی میدن اصلا رفیق و دوست من نیستند و خودشون یه کمبودی توی وجودشان داشتن و من ازشون دوری کردم و چقدررررر من حالم خوب شده چقدر آدمای بهتری جاشون رو گرفته و ازین بهتر هم میشه و من اینو از شما شنیدم ک من نمیتونم اینو کنترل کنم که دیگران توی ذهنشون راجب من چی فکر میکنند این از کنترل من خارجه پس من تمرکزم رو روی چیزی میزارم که روش کنترل دارم مثل تغییر شخصیتم تغییر ذهنیتم و مهم نیست اصلا بقیه راجب من چی فکر میکنند و این آنقدر فشارش زیاد بود ک مردم راجب من چی فکر میکنند ک دیگ من دوست نداشتم بیرون از خونه برم چون توی ذهنم باورهایی بود ک من کافی نیستم و همیشه منو قضاوت میکنند درحالی ک این باور محدود کننده من بود و الان خیلی راحت سعی میکنم با بقیه ارتباط بگیرم جدا از این فکر محدود کننده ام من ارزشمندم همینکه روی زمین حضور دارم این خیلی ارزشمنده و فارغ از هر چیزی فارغ از تحصیلاتم ثروتم خانوادم چهره ام جنسیتم فارغ از هر چیزی من ارزشمندم و میدونم که خداونده ک هر لحظه داره منو هدایت میکنه و کنار منه و من با این باور های قدرتمند کننده ام با هدایت های خدا اتفاقات خوبی رو بوجود میارم.
و این ترس از شکست باعث شده بود ک من درجا بزنم و هیچ حرکتی نکنم ذهنم میگفت تو ک این کارو بلد نیستی کلا ولش کن درحالی ک هیچکسی از زمان نوزادیش ک توی کاری استعداد نداشته ک کار کرده و تمرین و تکرار کرده و به اینجا رسیده پس مهم اینه ک شروع کنم قدم اول رو بردارم و خدا هست بقیش رو من خدا رو دارم توحید و یکتاپرستی.
2-چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
الان ک من دارم این باورهامو شناسایی میکنم و باورهای قوی رو جایگزینش میکنم قدم بر میدارم و تا حدودی میرم در دل ترس هام روابطم عالی شده منی ک هیچ دوستی نداشتم الان با آدمای خوبی معاشرت میکنم و اینم درک کردم ک این آدم ها با فرکانس من هماهنگ بودن ک اینا وارد زندگیم شدن و صحبت کردنم خیلی خوب شده اعتماد بنفسم بالا رفته هر چقدرم از وارد جمع شدن بترسم باز ب خودم میگم باید بری توی جمع و اعتماد بنفس داشته باشی بایددددد.
و الان اعتماد بنفسم بالا رفته و خودم رو لایق ثروت و درآمد داشتن میدونم که به امید خدا یه کاری رو میخام شروع کنم و اینو خوب میدونم که خداست این دست هدایت خداست و من روی خودش حساب کردم نه روی دستانش چون دستان خداوند بینهایته و خداوند در کنار منه.
الان که میبینم عزت نفسم بهتر شده من عاشق خودم دارم میشم و همین جوری که هستم خودم رو میپذیرم همین چهره همین اندام همین فاطمه همین زندگی و خانواده ام و حالم دیدم داره بهتر میشه من اول میگفتم باید به همه خواسته هام که دارم برسم بعد اونوقت حالم خوب میشه اونوقت با همه دوست میشم اونوقت زندگی جای بهتری میشه و ….. ولی خوب راستش خواسته های من با این جایگاه الانم خیلی فاصله دارند و ذهنم منو نا امید میکرد چون سنگ بزرگی رو برمی داشتم و خسته میشدم از همه چی ولی الان فهمیدم اولین قدم پذیرشه اولین قدم حال خوبه خودمه اولین قدم لذت بردن از این لحظه ی حاله ازین حضورم در کنار خانوادمه باید خودمو بپذیرم باید با حال خوب زندگی کنم و اینجوری اتفاقات بهتری هم می افته که باید شجاعت به خرح بدم . و اینو فهمیدم که باید تکاملم رو طی کنم هیچ عجله ای در کار نیست و باید روی این باور و باورهای قوی دیگه ام کار کنم کنترل ذهن مهم ترین بخش زندگیه.
و شکر خدا بابت وجوتون استاد گلم الان روی فایل های سایت تون کار میکنم و تغییر رو نسبت به 1-2 سال پیش احساس میکنم خدارو شاکرم
سلاااام استاد عزیزم، خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
به نام خداوندی که آرام بخش قلب هاست
سلامی دوباره بعد از مدتی دوری از این سایت بهشتی ام و شما عزیزانم، چقدر دلم برای همه تون تنگ شده بود. خدا رو شکر که دوباره سعادت حضور تو این بهشت زیبا رو پیدا کردم.
خدا جونم عااااشقتم. استاد جونم عاااشقتونم
تمرین :
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
وقتی به این سوال کمی فکر کردم و کامنت های دوستان رو هم خوندم، متوجه شدم باوری که من در خودم در این مدتی که دارم روی خودم کار میکنم شکستم و تونستم رشد کنم، این باور بود که من خیلی ارزشمندم و بیشتر عاشق خودم شدم و به خودم اهمیت دادم. من فهمیدم که آرزوهای من بسیار مقدس هستند و ارزشمند. وقتی اینو فهمیدم بیشتر به خودم و آرزوهام اهمیت دادم و محور زندگیم تقریبا خودم شدم و مرتب روی خودم کار کردم و میکنم و رشدهای من شروع شد. پریناز الان هیچ شباهتی به پریناز 5 سال قبل نداره.
چقدر احساس ارزشمندیم بیشتر شده، اعتماد به نفسم بسیار بیشتر شده، روابطم خیلی خوب هستند و عشق بسیار زیادی رو هر روز دریافت میکنم. سلامتی خیلی خوبی دارم و انرژی زیادی هم دارم از فصل پروردگارم.
اعتمادم به خداوند بسیار بیشتر شده و خیلی زیاد با خدا رفیقیم.هر کاری، هر سوالی داشته باشم ازش می پرسم و خیلی زود جوابمو رو میده خدای دلبرم. در مورد هیچ کاری استرسی ندارم،چون خدا جونم همه جوابها رو میدونه، همه راه ها رو بلده و من با اعتماد کامل قدم برمی دارم. خدایا صد هزار مرتبه سپاسگزارم که همیشه همراهم هستی.
هر روز این باور بیشتر در من تقویت میشه که این قانون جهان هست که « من می خواهم و خداوند به من می دهد» همین قدر ساده و راحت. خدایا شکرت
در مورد مسایل مالی برکت خیلی خیلی بیشتر شده تو زندگیم. هر چی باورم نسبت به پول بهتر میشه، پول بیشتری وارد زندگیم میشه، هر چی فراوانی رو بیشتر باور می کنم نعمت و برکت و ثروت تو زندگیم بیشتر میشه.
چند روز پیش تو یک مهمونی بودم و دیدم اون عزیزانی که تو مهمونی هستند همه از لحاظ مالی خیلی پیشرفت کردند. خدا رو شکر
اگه قبلنا بود میگفتم خدایا آخه چرا من این رشد رو نداشتم و ناراحت میشدم. ولی این دفعه خیلی خوشحال شدم چون نه تنها ناراحت نبودم بلکه وقتی به گفتگوهای ذهنی ام دقت کردم، دیدم دارم به خودم میگم عزیزم تو خودت و فقط خودت مسئول این وضعیت هستی و خودت می تونی زندگی دلخواهت رو خلق کنی. فکر کردم که چه اشتباهاتی من در زمینه مالی کردم و تکرار میکنم و تصمیم گرفتم که حذفشون کنم. مثلا فهمیدم من تعهد جدی ای به مدیریت درآمدم ندارم و تصمیم گرفتم از این به بعد خیلی جدی تر این کار رو انجام بدم.
وقتی استاد یا این همه درآمد و ثروت میگن که من هزینه هام رو در پایین ترین حالت نگه می دارم و در عین حال تمرکزم روی بیشتر کردن ورودی هام هست، پس من هم باید بتونم درآمدم رو خوب مدیریت کنم. و قلبم کاملا روشن هست که خیلی زود نتیجه مالی ای رو که می خوام هم به کمک خداوند کسب می کنم.
سلام به استاد گرانقدرم و مریم عزیزو خانوم و همه دوستای بهشتی.
استاد جان ومریم جان یک دنیا سپاس و احترام بابت زحمات فروانی که برای تهیه این پروژه های ارزشمند می کشید :خدا خیرتون بده…
من همه فایل های پروژه را گوش دادم و واقعا آموزنده بودند اما راستش رو بگم همه تمرینات رو با دقت توی دفترم انجام ندادم چه برسه به اینکه بیام کامنت بزارم برای هر گام.اما هر چی داریم میریم جلوتر انگار داره یه اتفاقایی تو ذهنم میافته.یعنی از اون گامی که گفتگو با سید علی و عادله عزیز بود من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و اشک ریختم و به خودم گفتم که این جلسه رو حتما برو کامنت بزار (حداقل برای سپاس گذاری،هر چند که خودت نتیجه خاصی نگرفتی )که بازم تنبلی کردم و کامنتی نزاشتم چون درکل به علت کمالگرایی نمیتونم راحت بیام کامنت بزارم.
اما این گام رو که گوش دادم انصافا بیشتر انگیزه گرفتم وایمانم قوی تر شد یعنی حرف های آرام عزیز خیلی متحولم کرد و به خودم گفتم فقط ادامه بده با تعهد وایمان.اگه آرام والهام تونستن تو هم میتونی.
من در کل از مطالعه کامنتهای دوستان سایت خیلی لذت میبرم و خداروشکر این روزها به کامنتهای فوق العاده ای هدایت میشوم که خیلی برام تاثیر گذارن و بهم انگیزه میدن،چقدر ازشون عمل به قوانین رو یاد میگیرم،خدایا شکرت ،به همه دوستان این سلامتی وشادی بده.
خدای عزیزم به همه ما کمک کن تا با تعهد وپشتکاری مثل آرام جان و الهام جان مسیر رو پیش بریم.
مقاومت در برابر همه چیز یعنی من برای هرچیزی مقاومت میکردم هرچیزی هااا
از کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین ها گرفته تا بزرگترین ها طبعا
عین بچه های دو ساله ای که لج میکنن و اون چیزی که تو ذهنشون هست نمیشه قهر میکردم و در مقیاس بزرگترش عصبانی میشدم الان که دارم مینویسم خندم گرفته واقعا :)) اینقدر خدااا رو شکر ازون آدم و اون شخصیت فاصله گرفتم که واقعا وقتی داشتم به جواب تمرین فکر میکردم و خوب دیوارهای بزرگتری که بودن و بهشون فکر میکردم نمیدونم چرا این موضوع بلد شد برام و حتی یه حسی من و کشوند دربارش کامنت هم بزارم خدا میدونه
مثال میزنم براش مثلا اگه برنامه ریزی من اونجوری که میخواستم با خط کشی هاش :))) جور در نمیاد تو هرکاری چه برنامه ریزی برای رفتن به مکان یا سفر مشخصی چه برنامه ریزی درباره مهمونی یا برنامه ای و چه برنامه ریزی و پلن از پیش تعیین شده برای حتی گفتار و رفتار ادم های اطرافم مثلا یادم میاد فوتبال تیم ملی با یه کشور خیلی مهمی بود و همه برنامه ریخته بودیم دوستامون دور هم خونه یکی از دوستامون جمع بشیم و ببینیم این موضوع برای سه سال پیش هست تقریبا خیلی یعنی میخوام بگم من تو سایت بودم و داشتم روی خودم کار میکردم حتی
بعد خونه اون دوستمون که میخواستیم بریم دوست صمیمی و همکار دوست پسرم بود و خونه شون با ما چنتا خیابون بیشتر فاصله نداشت و حتی از خونه دوست پسرمم نزدیکتر بود بهم و من کارامو داشتم انجام میدادم اها الان یادم افتاد تازه هم نقل مکان کرده بودیم و یکی دو روزی بود درگیر چیدمان و اسباب کشی و اینا بودیم فوری کارهام و راست و ریس کردم و کمک خانواده برنامه هم جوری چیده بودم حتی به مامانم گفتم شب میرم با دوستامون فوتبال ببینم اگه کاری داری الان بگو که انجام بدیم باهم تقریبا کارها هم انجام شده بود فقط کارهای برقی مونده بود و هنوز تی وی هم نصب نکرده بودیم برای همین مامانم خیلی غر نزد :)))
آقا ما کارها رو انجام دادیم و منتظر که بهم بگه یا بیام دنبالت یا حالا ماشین بگیرم برم تماس پیام بهش دادم گفتم چه خبر الان در چه حالی و اینا بنده خدا تو پیام گفت هیچی کارهاا رو انجام دادیم و اینا گفتم فلانی و فلانی و هم هستن؟ من بیام یا همتون پسرید؟ گفت اینجا خیلی شلوغ پلوغه نه بیا یا اره بیا اینجا خیلی شلوغ پلوغه دقیق متنش یادم نیست اما برداشت من :)))) وای خندم میگیره ها نااارحت شده بودم جوابش و ندادم و نجواااا که نگم براتون اره نمیخواد من بیام اونجا گفته شلوغ پلوغه یعنی نیا تورو کجای دلم بزارم میخوام فوتبال ببینم حالا تو مگه پسری فوتبال ببینی حتی قبلش هم قرار بود بیاد تی وی ما رو نصب کنه تا قبل فوتبال اونم شد پرونده نجواهام ک آره میخواست بیاد تو نری اونجا اصلا چطور فلانی و فلانی رفتن من چرا نباید اونجا باشم حالا اون کسی که مد نظرم بود اصلا خونه دوست پسرش بود اونجا و تقریبا دختر سینگل مجردی هم نبود نمیدونم این نجوای بیخود من از کجا اومده بود خلاصه لذت و به خودم محروم کردم و گفتم حالا که اینطوریه نمیرم تا التماسم کنه والا دیدم اصلا پیگیری نکرد حرص میخوردماااااا نیمه اول تموم شد زنگ زد گفت نیومدی چرا بیام دنبالت؟ منم گفتم مامانم اینجاست نمیتونم صحبت کنم اینقدر که لج داشتم ازش نمیخواستم صداش و بشنوم دارم میخندم و تایپ میکنم
بعد پیام دادم نه من نیام بهتره انگاری اونجا شلوغ پلوغم هست به خیالم اومدم تیکه بندازم اون بنده خدا هم نگرفت اصلا گفت باشه عزیزم هرطور راحت تری آره صدا ب صدا هم نمیرسه نیای بهتره اگه فوتبال برات مهم نیست من تموم شد میام تی وی تون و نصب میکنم تایم نداشتم من لجم فعال تر شد نگم براتون دیگه خیلی بچه گانه بود افکارم :)))
و این شروع همانا و تا فرداش به قولی پیرهن عثمان کردم بقول مامانم :))) مگه ول کن بودم بنده خدا اصلا هاج و واج مونده بود که چرا چگونه و چیشد اصلا دعواای شدید در حد کات اون بنده خدا مثل همیشه اروم و منطقی و حتی معذرت خواهی هم میکرد اگه باعث شده بود برداشت غلطی کنم من که همون شب اروم شده بودم و گفتم خودت به این نجواها و افکار پوچ نمیخندی ؟ ولی همون مقاومته نمیزاشت همه چی به همین راحتی تموم بشه و همش نرفتن و بلد میکردم تو ذهنم ناخواسته و یا خواسته
این مقاومت حتی در رابطه با ادمها بود بی دلیل یهو با یکی چند سال بد بودم اصلا نمیخوام خیلی بگم و انگار یه دوره ای هم بزرگ شده بود تو ذهنم ولی فهمیدم باگه فهمیدم غلطه روش کلی کار کردم همش میگفتم تو دوره های استاد و گوش دادی بالا پایین کردی عشق و مودت و به قول خودت قورت دادی اینا از کجا دراومد و خیلی زود برطرفش کردم و اصلا تغییراتم اینقدر ملموس و واضح هست که حتی برای ساعتی ثانیه ای لحظه ای هم برنگشتم به این مورد و اون اخلاقیات رهایی رو برای خودم خیلی تمرین کردم ساده گرفتن در مدار درست قرار گرفتن و اینکه من از ساعتها لحظه هام فقط لذت ببرم و چچیزی رو به راحتی و برای دلایل خیلی پوچ از خودم محروم نکنم و حتی این زاویه دید و تمرین کردم که هر اتفاقی میفته به نفع منه خیلیییی روی این باور کار کردم انصافا و دوره هم جهت دیگه گل و زد برام اون قسمتی که استاد عزیزم گفتن تو برنامه ریزی خداوند دخالت نکنید نخواهید که همه چیز مطابق میل شما پیش بره حتی الهامی بهتون شد خودتون و به اون راه نزنید که نه خدا حالا درسته شما گفتی این مسیر ولی مطمئنی این مسیر درست نیست؟
بقول رز عزیز من نمیدونم تو میدونی من اگه میدونستم اون وضع و حال زندگیم نبود و خیلی ساله که همیشه و هربار به خودم میگم ببین مثل استاد که هر ثانیه به خودش یاداوری میکنه توام بگو
خداایا هرآنچه دارم از آن توست *
تازه استااااد که استاد ماست و اینهمه سال دارن روی خودشون کار میکنن و دارن بهمون این و با عمل و آموزش تدریس میکنن همیشه میگن من باید هربار به خودم این و یادآوری کنم
این مثالی که زدم فقط یه گوشه و در یه حوزه خاص از مقاومت ذهنی یا همون دیوار بود که برای خودم کشیده بودم کلی دیوارهای دیگه از هر جهت و هر حوزه کشیده بودم که میشد باهاشون برج ساخت
هر لحظه هر ثانیه باید روی خودم کار کنم تا هیچ وقت برای لحظه ای برنگردم به ادم قبلی که بودم اون تجربیات و اون تضادها باعث شدن به جایی برسم که الان خدا رو هر لحظه و هر ثانیه سپاسگزار باشم
ممنونم ازتون استاد جانم دوستتون دارم هم شما و هم خانم شایسته عزیز مرسی از همه
یکی از تجربیاتی که در این زمینه داشتم و خیلی بهم فشار میاورد رابطه م با همسرم بود، همیشه باورم این بود که تو هر مسئله ای که پیش میاد مقصر ایشون هست،
حالا مسائل مالی، عاطفی، معاشرت با دیگران و ….
همه و همه ایشون مقصره و من هیچ
این دیدگاه باعث میشد موارد زیادی برای ناراحتی پیش بیاد و به بحث و جدل و ناراحتی برسه.
مثلا من همیشه تو ذهنم بود که همسرم تو سن پایین که شرایط ازدواج رو نداشت چرا با من ازدواج کرد!!! باور کنید الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره،، آخه این چه طرز فکریه، اون شرایطش رو نداشت، خب تو چرا قبول کردی!!! تو خودت مسئولی!!
واقعا مسخره بود و خنده دار…
و جالبه مدامم اینو به خودم یادآوری میکردم که مبادا فراموش کنم مسبب شرایط الانم زود ازدواج کردن ایشون با جیب خالی بوده!!!!
یا مثلا تو روابط عاطفی همیشه تصورم این بود که ایشون باید پا پیش بزاره، محبت کنه، از خودگذشتگی کنه، هدیه بگیره و هزاران توقع دیگه که فقط منتظر بودم ایشون به عنوان وظیفه به تک تک این موارد به خوبی رسیدگی کنه!! و تو ذهنم این بود که خودش باید بلد باشه و من نباید بگم..
آخه چرا؟ اونم یه انسانه با خواسته های خودش، به دنیا نیومده برای برآورده کردن آرزوهای من..
اصلا مگه همسرم منو آفریده که باید ازش انتظار داشته باشم، چرا کورم و کرم و نمیبینم پروردگارم منتظره که من ازش درخواست کنم…
اینقدر تمرکز داشتم روی توقعاتم از همسرم که روابطمون روز بروز بدتر میشد…
از چک و لگد هایی که بابت افکارم میخوردم خسته شده بودم واقعا، دلم نمیخواست بچه هام تو این محیط رشد کنن و خودم رو سرزنش میکردم.
یه روز تصمیم گرفتم دیگه هر بحثی هم پیش میاد، دادو بیداد نکنم و در آرامش حلش کنم،، چون میدیدم بچه ها چقدر تحت فشارن و آسیب میبینن،، هنوز با دوره های شما آشنا نشده بودم اما یه چیزی درونم میگفت خودتم مقصری وبپذیر…
من شروع کردم به پذیرش آخرین دعوایی که کردیم که من مقصرم چون اگر فلان حرفو نمیزدم بحث اینقدر بالا نمیگرفت،، احساس میکردم آروم شدم،، بعد از یکی دو روز از همسرم عذرخواهی کردم..
این یکی از اون هزار تا داستان پیش اومده بود تو زندگیم بود که تنها فرقی که با بقیه داشت، پذیرش آخرش بود،
الان که باهاتون حرف میزنم چند ماه از این داستان گذشته، به لطف خداوند همسرم با یه دوست قدیمی روبرو شد و نمیدونم اصلا چی شد که اون انسان محترم، از استاد با همسرم صحبت کرد و فایلهای رایگان رو برای ما فرستاد.
میتونم به جرات بگم که بعد از اون روز، زندگی ما ریز به ریز شروع کرد به تغییر، ، شاید کوچک اما محسوس ،،جوریکه بچه ها کاملا متوجه تغییر رفتار ما شده بودن و جو خونه کاملا عوض شده بود به لطف خداوند و سخنان تاثیرگذار استاد عزیزم
از لحاظ مالی هم پیشرفت هایی داشتیم که کاملا مشخص بود و مدام به هم یادآور میشویم که حاصل گوش کردن مدام به فایل های استاد و باورهای توحیدی هست.
خداوند مهربان رو شاکرم و هر روز و هر لحظه هزاران بار سپاسگزار تک تک نعمت هاش و حال خوبی که بهم داده هستم،،،
استاد عزیزم سپاسگزارم از شما و خوشحالم که منم توی خانواده بزرگ عباسمنش حضور دارم
که شاگردانی تربیت کنه ،که زندگیشان رو اینقدر با اموزهاش متحول کنه ،
خودش الگویی برای همه باشه
من باید این سوال رو خودم پاسخ بدم و اجرای کنم که چرا من نمیتونم دقیق روی تعهد م وایستم ،برای همیشه ،باوجود الگویی مثل شما، واین همه نتایج دوستان که فقط در کلاب هوز آمدن وگفتن؟؟
دیدیم به کامنتم امتیاز دادید و نام شما برایم جدید بود، اومدم به قسمت کامنت های ارسالی شما، دیدیم که آخرین کامنت شما این کامنت است. اومدم از شما تشکر کنم.
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی خداروشکر بابت این فایل گرانبها نشانه امروز من الان در وضعیت تغییر دادن سبک غذایی دوره سلامتی هستم چه نشانه ای واسم امد خداروشکر و دارم روی ثروت 1 و عزت نفس کار میکنم و ذهنم به شدت مقاومت داره و خداروشکر قدرتی که خداوند بهم داده بیشتر و چقد صحبت های دوستان گرامی انگیزه خوبی شد خدایاشکرت واقعا سپاسگزارم از خداوند و از استاد عزیز وخانم شایسته نازنین در پناه الله یکتا شاد ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشید دوستتون دارم
بنام خداوند جان
درود به استاد نازنین و خانم شایسته گل
استاد عزیزم برای این سوال من میخوام برگردم به دوره نوجوانی اون موقع ها دیدگاه خیلی محدودی داشتم استاد تا قبل از آشنایی با شما من همیشه یه ترس خیلی بزرگ توی ذهنم داشتم نسبت به خونوادم و این ترس رو چون نمیدونستم چطور حلش کنم بنابراین طی سالهای طولانی مدت تبدیل شد به یه دیوار خیلی محکم و قطور بین خونوادم و من بطوری که اگه هرجا حتی حرفاشون درست و به نفع من بود یه گارد توی وجودم نسبت بهشون داشتم و به بزرگ شدن دیوار درونم کمک میکردم تا زمانی که با شما آشنا شدم و شما در یکی از فایل هاتون گفتین هیچکس صاحب ما نیست و ما خودمون با افکارمون با باورمون نسبت به خودمون باعث برانگیخته شدن وجه آدم ها میشیم استاد اوایل خیلی مقاومت داشتم و شاید قبول کردن یه قسمت های از حرفاتون برام سنگین و غیر قابل درک بود اما به خودم قول دادم نگاهمو عوض کنم چون واقعا جز خودم هیچکسی نمیتونست برای بهبود شرایط جز خودم کاری کنه و فهمیدم الان که این دیوار هست پس از درون خودم دنبال راه حلش بگردم استاد بعد از گوش دادن و گذر زمان کم کم مقاومتم آب شد تونستم درک کنم و از نو شروع کردم به ساختن باور و همینجور هم به محبت خدا هم خودم بهتر شدم هم از بیرون همه چی تغییر کرد و تلاش کردم بجای دیدن کمو کسری وجود افراد اطرافم نقاط مثبتشون رو ببینم و توی ذهنم خوبی هاشون رو بلد کنم و آدم هارو همونجور که هستن بپذیرم و اینکه هر کدوم از ما نقص های داریم و به دنیا اومدیم برای بزرگ شدن و برطرف کردنشون پس دست از قضاوت هم برداشتم و سعی کردم همه موجودات رو دوست داشته باشم و براشون دعا کنم و خدا رو شاکرم برای هدایت هاش .
سلام به استاد عباس منش عزیز و مریم جان شایسته عزیز و دوستان نازنین
من مسولیت زندگیم را میپذیرم که شرایط کنونی زندگیم را خودم با باور هام خلق کردم
من دیروز از خداوند پاداش گرفتم که خیلی خوشحالم و میخوام با شما شیر کنم
من در این یکی دوهفته فایل های تغییر در آغوش بگیر سعی کردم گوش بدم و بهتر بفهمم و به حرف ها و آموزش های استاد توجه کنم
و مدتی هست که برای خودم یک بیزنس کوچولو با حقوق باز نشستگیم شروع کردم
و چند تا مشتری دارم که ازم نسیه خریدن
یکی از این مشتری ها خواهر زاده ام بود که اوضاع مالی خوبی هم داره اما هنوز با هام تسویه نکرده بود و من خودم هم چند باری بهش و به بقیه ی مشتری ها گفته بودم که تسویه کنید اما خبری نشد و همسر هم میگفت پولت رو دادن ؟ چرا نمی دن
من این چند روز اخیر با توجه به آموزه های استاد و گوش دادن به فایل های تغییر رو در آغوش بگیر سعی کردم باورهام رو تغییر بدم در مورد همه چی سعی کردم سعی کردم در حد توانم روی باورهای کار کنم
و تا اینکه خواهر زاده ام بعد از دو ماه بهم زنگ زد گفت میام خونتون و حتی در مورد پول هم اشاره کرد که ببخشید دیر شده البته همین اتفاق دو ماه قبل هم افتاده بود که اومد خونمون و حتی گفت پرداخت میکنم و اما خبری نشد من هم خیلی روم نمیشد بگم چون خاله بودم گفتم حالا بچه خواهرم اومده خونمون درست نیست که من بگم پول بده یا بگم حسابت رو تسویه کن
وقتی خواهر زاده پریشب باهام تماس گرفت من با توجه به حرف های و آموزه های استاد نازگل قبلی نبودم خیلی ذهنم و باور هام رو تغییر داده بودم وقتی گفت میام من واقعا خوشحال شدم و خودم و خونه رو برای وردش آماده کردم
اینجا من سعی کردم آموزش های استاد رو اجرا کنم گفتم خب ناز گل تا حالا باورهات روی کمبود بوده و نکات منفی افراد حالا که استاد روش حل مسئله رو بهت داده معطل نکن و شروع کن عمل کردن
گفتگوهای ذهنی من با خداوند در حین آماده کردن خونه رو برای میهمان به خدا گفتم خدایا شکرت که دختر خواهرم سالم و سلامته و داره میاد خونمون خدایا شکرت که خواهر زاده ام شغل خوب و پولسازی داره خدایا شکرت که خواهر زاده ام باهوشه که تونسته شغل خوبی داشته باشه خدایا شکرت که برام میهمان فرستادی که حال من رو خوب کنی خدایا شکرت که برام میهمان فرستادی که من خونه رو آب و جارو کنم خدایا شکرت برام مهمان فرستادی که من برای پسر و همسرم غذای خوشمزه لوبیا پلو درست کنم ی پرانتز باز میکنم که بچه خواهرم غذای دم پختی منو خیلی دوست داره مثل سبزی پلو لوبیا پلو گوجه پلو خدایا شکرت که دختر خواهرم از غذاهام و دست پختم تعریف میکنه خدایا شکرت برای درآمد خواهرزادم که تو بهش دادی خدایا شکرت که تو خواهرزادم رو از فرش به عرش رسوندی که همه این ها از فضل تو هست خدا جونم خدایا شکرت که به خواهرزادم اینقدر پول دادی که میتونه سفر بره میتونه با هواپیما بره مسافرت و خوشی کنه خدایا شکرت همه ی این ها رو تو دادی چون تو رزاقی چون تو وهابی خدایا تو امشب میزبانی من رو مدیریت کن و بهترین میهمانی رو برای خواهرزادم برپا کن
من سعی میکردم خوشحال باشم و به خوشحالیم هم ادامه بدم و از همه مهمتر سعی کردم اصلن به طلبم فکر نکنم فقط به این که من یک میهمان دارم و امشب میخوام در حد توانم از میهمانم پذیرایی کنم و خوش باشم فکر میکردم
اون شب میهمانی خیلی خوب و خوشی رو گذروندم که پریشب باشه و به خانوادم خودم و مهمانم خیلی خوش گذشت و ایشون هم در طول میهمانی به طلب و تسویه حساب اشاره نکرد و حرفی هم نزد و من هم هیچگونه حرفی نزدم این رو هم بگم که ذهنم خیلی خیلی شیطنت میکرد که منو ببره تو فاز منفی اما من مسیرش رو تغییر میدادم
فردای اون روز که خواهر زادم رفته بود که دیروز صبح باشه من همچنان با کنترل ذهن به خوشی های دیشب فکر میکردم و شکر گزاری میکردم و بعداز نوشتن ستاره ی قطبیم گوشیم رو برداشتم و پیام ها رو که باز کردم دیدم واریزی دارم و پیام خواهر زادم رو دیدم که طلبم رو واریز و تسویه کرده که چقدرررر تشکر کرد و عذرخواهی بابت دیر پرداختش
استاد عزیز من خیلی بابت این دریافت طلبم خوشحالم بی نهایت خوشحالم و از دیروز تا الان هنوز خوشحالم خیلی ازتون ممنونم از آموزش هاتون از درس های نابی که بهمون میدید سپاسگزارم خانم شایسته عزیز و دوستان عزیز سپاسگزارم
به نام خداوند روزی رسان
سلام و درود به استاد گلم و خانم شایسته گلم
1- در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
من ترس داشتم همیشه از اینکه دیگران منو قضاوت نکنند یا سرزنش نکنند یا راجب من بد فکر نکنند یا منو آدم حسابی بدونن چون من زمانیکه مدرسه میرفتم خیلی بچه ها به من میگفتن تو خیلی ساکتی و مثبتی و احساس پوچی میدادن با حرف هاشون و توی تصمیم گیری ها به حرف و نظر من اهمیت نمیدادن این یک روندی بود ک عزت نفس منو خیلی نابود کرده بود و خداروشکر میکنم ک اینو متوجه شدم و روی خودم کار کردم و سعی میکردم ک عزت نفسم رو بالا ببرم و اینو فهمیدم ک اون کسایی ک به من حس بی ارزشی میدن اصلا رفیق و دوست من نیستند و خودشون یه کمبودی توی وجودشان داشتن و من ازشون دوری کردم و چقدررررر من حالم خوب شده چقدر آدمای بهتری جاشون رو گرفته و ازین بهتر هم میشه و من اینو از شما شنیدم ک من نمیتونم اینو کنترل کنم که دیگران توی ذهنشون راجب من چی فکر میکنند این از کنترل من خارجه پس من تمرکزم رو روی چیزی میزارم که روش کنترل دارم مثل تغییر شخصیتم تغییر ذهنیتم و مهم نیست اصلا بقیه راجب من چی فکر میکنند و این آنقدر فشارش زیاد بود ک مردم راجب من چی فکر میکنند ک دیگ من دوست نداشتم بیرون از خونه برم چون توی ذهنم باورهایی بود ک من کافی نیستم و همیشه منو قضاوت میکنند درحالی ک این باور محدود کننده من بود و الان خیلی راحت سعی میکنم با بقیه ارتباط بگیرم جدا از این فکر محدود کننده ام من ارزشمندم همینکه روی زمین حضور دارم این خیلی ارزشمنده و فارغ از هر چیزی فارغ از تحصیلاتم ثروتم خانوادم چهره ام جنسیتم فارغ از هر چیزی من ارزشمندم و میدونم که خداونده ک هر لحظه داره منو هدایت میکنه و کنار منه و من با این باور های قدرتمند کننده ام با هدایت های خدا اتفاقات خوبی رو بوجود میارم.
و این ترس از شکست باعث شده بود ک من درجا بزنم و هیچ حرکتی نکنم ذهنم میگفت تو ک این کارو بلد نیستی کلا ولش کن درحالی ک هیچکسی از زمان نوزادیش ک توی کاری استعداد نداشته ک کار کرده و تمرین و تکرار کرده و به اینجا رسیده پس مهم اینه ک شروع کنم قدم اول رو بردارم و خدا هست بقیش رو من خدا رو دارم توحید و یکتاپرستی.
2-چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
الان ک من دارم این باورهامو شناسایی میکنم و باورهای قوی رو جایگزینش میکنم قدم بر میدارم و تا حدودی میرم در دل ترس هام روابطم عالی شده منی ک هیچ دوستی نداشتم الان با آدمای خوبی معاشرت میکنم و اینم درک کردم ک این آدم ها با فرکانس من هماهنگ بودن ک اینا وارد زندگیم شدن و صحبت کردنم خیلی خوب شده اعتماد بنفسم بالا رفته هر چقدرم از وارد جمع شدن بترسم باز ب خودم میگم باید بری توی جمع و اعتماد بنفس داشته باشی بایددددد.
و الان اعتماد بنفسم بالا رفته و خودم رو لایق ثروت و درآمد داشتن میدونم که به امید خدا یه کاری رو میخام شروع کنم و اینو خوب میدونم که خداست این دست هدایت خداست و من روی خودش حساب کردم نه روی دستانش چون دستان خداوند بینهایته و خداوند در کنار منه.
الان که میبینم عزت نفسم بهتر شده من عاشق خودم دارم میشم و همین جوری که هستم خودم رو میپذیرم همین چهره همین اندام همین فاطمه همین زندگی و خانواده ام و حالم دیدم داره بهتر میشه من اول میگفتم باید به همه خواسته هام که دارم برسم بعد اونوقت حالم خوب میشه اونوقت با همه دوست میشم اونوقت زندگی جای بهتری میشه و ….. ولی خوب راستش خواسته های من با این جایگاه الانم خیلی فاصله دارند و ذهنم منو نا امید میکرد چون سنگ بزرگی رو برمی داشتم و خسته میشدم از همه چی ولی الان فهمیدم اولین قدم پذیرشه اولین قدم حال خوبه خودمه اولین قدم لذت بردن از این لحظه ی حاله ازین حضورم در کنار خانوادمه باید خودمو بپذیرم باید با حال خوب زندگی کنم و اینجوری اتفاقات بهتری هم می افته که باید شجاعت به خرح بدم . و اینو فهمیدم که باید تکاملم رو طی کنم هیچ عجله ای در کار نیست و باید روی این باور و باورهای قوی دیگه ام کار کنم کنترل ذهن مهم ترین بخش زندگیه.
و شکر خدا بابت وجوتون استاد گلم الان روی فایل های سایت تون کار میکنم و تغییر رو نسبت به 1-2 سال پیش احساس میکنم خدارو شاکرم
خیلی دوستون دارم درپناه الله یکتا باشید
سلاااام استاد عزیزم، خانم شایسته عزیز و دوستان بهشتی ام
به نام خداوندی که آرام بخش قلب هاست
سلامی دوباره بعد از مدتی دوری از این سایت بهشتی ام و شما عزیزانم، چقدر دلم برای همه تون تنگ شده بود. خدا رو شکر که دوباره سعادت حضور تو این بهشت زیبا رو پیدا کردم.
خدا جونم عااااشقتم. استاد جونم عاااشقتونم
تمرین :
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
وقتی به این سوال کمی فکر کردم و کامنت های دوستان رو هم خوندم، متوجه شدم باوری که من در خودم در این مدتی که دارم روی خودم کار میکنم شکستم و تونستم رشد کنم، این باور بود که من خیلی ارزشمندم و بیشتر عاشق خودم شدم و به خودم اهمیت دادم. من فهمیدم که آرزوهای من بسیار مقدس هستند و ارزشمند. وقتی اینو فهمیدم بیشتر به خودم و آرزوهام اهمیت دادم و محور زندگیم تقریبا خودم شدم و مرتب روی خودم کار کردم و میکنم و رشدهای من شروع شد. پریناز الان هیچ شباهتی به پریناز 5 سال قبل نداره.
چقدر احساس ارزشمندیم بیشتر شده، اعتماد به نفسم بسیار بیشتر شده، روابطم خیلی خوب هستند و عشق بسیار زیادی رو هر روز دریافت میکنم. سلامتی خیلی خوبی دارم و انرژی زیادی هم دارم از فصل پروردگارم.
اعتمادم به خداوند بسیار بیشتر شده و خیلی زیاد با خدا رفیقیم.هر کاری، هر سوالی داشته باشم ازش می پرسم و خیلی زود جوابمو رو میده خدای دلبرم. در مورد هیچ کاری استرسی ندارم،چون خدا جونم همه جوابها رو میدونه، همه راه ها رو بلده و من با اعتماد کامل قدم برمی دارم. خدایا صد هزار مرتبه سپاسگزارم که همیشه همراهم هستی.
هر روز این باور بیشتر در من تقویت میشه که این قانون جهان هست که « من می خواهم و خداوند به من می دهد» همین قدر ساده و راحت. خدایا شکرت
در مورد مسایل مالی برکت خیلی خیلی بیشتر شده تو زندگیم. هر چی باورم نسبت به پول بهتر میشه، پول بیشتری وارد زندگیم میشه، هر چی فراوانی رو بیشتر باور می کنم نعمت و برکت و ثروت تو زندگیم بیشتر میشه.
چند روز پیش تو یک مهمونی بودم و دیدم اون عزیزانی که تو مهمونی هستند همه از لحاظ مالی خیلی پیشرفت کردند. خدا رو شکر
اگه قبلنا بود میگفتم خدایا آخه چرا من این رشد رو نداشتم و ناراحت میشدم. ولی این دفعه خیلی خوشحال شدم چون نه تنها ناراحت نبودم بلکه وقتی به گفتگوهای ذهنی ام دقت کردم، دیدم دارم به خودم میگم عزیزم تو خودت و فقط خودت مسئول این وضعیت هستی و خودت می تونی زندگی دلخواهت رو خلق کنی. فکر کردم که چه اشتباهاتی من در زمینه مالی کردم و تکرار میکنم و تصمیم گرفتم که حذفشون کنم. مثلا فهمیدم من تعهد جدی ای به مدیریت درآمدم ندارم و تصمیم گرفتم از این به بعد خیلی جدی تر این کار رو انجام بدم.
وقتی استاد یا این همه درآمد و ثروت میگن که من هزینه هام رو در پایین ترین حالت نگه می دارم و در عین حال تمرکزم روی بیشتر کردن ورودی هام هست، پس من هم باید بتونم درآمدم رو خوب مدیریت کنم. و قلبم کاملا روشن هست که خیلی زود نتیجه مالی ای رو که می خوام هم به کمک خداوند کسب می کنم.
در پناه خداوند بزرگ باشید️
به نام خداوند بخشنده و مهربانم خدایی که قدرته خلق زندگیم را به من داده خدایا صد هزار مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
من کبری مشتاقی میپذیرم مسولیت تمام مسائل زندگیم را
من هستم که با افکار و باورها و کانون توجه ام اتفاقات و شرایط زندگی و کسب و کارم را بوجود میاورم
وقتی میپذیری قدرت پیدا میکنی تا قدم برای تغییر برداری و تعهد میدی و حرکت میکنی با ایمان به خداوند
وفتی مستمر و دائمی و پایدار روی خودت کار میکنی نتایج بزرگ هم رخ میدهد
در زندگیم بزرگترین دیوار ذهنی من که خودم ساخته بودم باور کمبود بود
باور کمبود باعث شده بود مقاومتهام بیشتر باشه
وقتی با پذیرش مسولیت قدم برداشتم تونستم تغییر بدم ذهن خودم را و اون دیوار رو شکستم
و شروع کردم به تغییر درونم باور و افکار
وقتی از درون تغییر کنیم لاجرم بیرون هم تغییر میکند این قانون جهان ست
آرام آرام روابط عالی شد
آرامش پیدا شد
شغلم رو ایجاد کردم
و زندگیم چرخش روان شد
خدایا صد هزاران مرتبه شکرت میگویم سپاسگزارتم
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
بسم الله نورِ نوررر.
سلام به استاد گرانقدرم و مریم عزیزو خانوم و همه دوستای بهشتی.
استاد جان ومریم جان یک دنیا سپاس و احترام بابت زحمات فروانی که برای تهیه این پروژه های ارزشمند می کشید :خدا خیرتون بده…
من همه فایل های پروژه را گوش دادم و واقعا آموزنده بودند اما راستش رو بگم همه تمرینات رو با دقت توی دفترم انجام ندادم چه برسه به اینکه بیام کامنت بزارم برای هر گام.اما هر چی داریم میریم جلوتر انگار داره یه اتفاقایی تو ذهنم میافته.یعنی از اون گامی که گفتگو با سید علی و عادله عزیز بود من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و اشک ریختم و به خودم گفتم که این جلسه رو حتما برو کامنت بزار (حداقل برای سپاس گذاری،هر چند که خودت نتیجه خاصی نگرفتی )که بازم تنبلی کردم و کامنتی نزاشتم چون درکل به علت کمالگرایی نمیتونم راحت بیام کامنت بزارم.
اما این گام رو که گوش دادم انصافا بیشتر انگیزه گرفتم وایمانم قوی تر شد یعنی حرف های آرام عزیز خیلی متحولم کرد و به خودم گفتم فقط ادامه بده با تعهد وایمان.اگه آرام والهام تونستن تو هم میتونی.
من در کل از مطالعه کامنتهای دوستان سایت خیلی لذت میبرم و خداروشکر این روزها به کامنتهای فوق العاده ای هدایت میشوم که خیلی برام تاثیر گذارن و بهم انگیزه میدن،چقدر ازشون عمل به قوانین رو یاد میگیرم،خدایا شکرت ،به همه دوستان این سلامتی وشادی بده.
خدای عزیزم به همه ما کمک کن تا با تعهد وپشتکاری مثل آرام جان و الهام جان مسیر رو پیش بریم.
سلااااام
بزرگترین دیوار ذهنی که ساختم
مقاومت در برابر همه چیز یعنی من برای هرچیزی مقاومت میکردم هرچیزی هااا
از کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین ها گرفته تا بزرگترین ها طبعا
عین بچه های دو ساله ای که لج میکنن و اون چیزی که تو ذهنشون هست نمیشه قهر میکردم و در مقیاس بزرگترش عصبانی میشدم الان که دارم مینویسم خندم گرفته واقعا :)) اینقدر خدااا رو شکر ازون آدم و اون شخصیت فاصله گرفتم که واقعا وقتی داشتم به جواب تمرین فکر میکردم و خوب دیوارهای بزرگتری که بودن و بهشون فکر میکردم نمیدونم چرا این موضوع بلد شد برام و حتی یه حسی من و کشوند دربارش کامنت هم بزارم خدا میدونه
مثال میزنم براش مثلا اگه برنامه ریزی من اونجوری که میخواستم با خط کشی هاش :))) جور در نمیاد تو هرکاری چه برنامه ریزی برای رفتن به مکان یا سفر مشخصی چه برنامه ریزی درباره مهمونی یا برنامه ای و چه برنامه ریزی و پلن از پیش تعیین شده برای حتی گفتار و رفتار ادم های اطرافم مثلا یادم میاد فوتبال تیم ملی با یه کشور خیلی مهمی بود و همه برنامه ریخته بودیم دوستامون دور هم خونه یکی از دوستامون جمع بشیم و ببینیم این موضوع برای سه سال پیش هست تقریبا خیلی یعنی میخوام بگم من تو سایت بودم و داشتم روی خودم کار میکردم حتی
بعد خونه اون دوستمون که میخواستیم بریم دوست صمیمی و همکار دوست پسرم بود و خونه شون با ما چنتا خیابون بیشتر فاصله نداشت و حتی از خونه دوست پسرمم نزدیکتر بود بهم و من کارامو داشتم انجام میدادم اها الان یادم افتاد تازه هم نقل مکان کرده بودیم و یکی دو روزی بود درگیر چیدمان و اسباب کشی و اینا بودیم فوری کارهام و راست و ریس کردم و کمک خانواده برنامه هم جوری چیده بودم حتی به مامانم گفتم شب میرم با دوستامون فوتبال ببینم اگه کاری داری الان بگو که انجام بدیم باهم تقریبا کارها هم انجام شده بود فقط کارهای برقی مونده بود و هنوز تی وی هم نصب نکرده بودیم برای همین مامانم خیلی غر نزد :)))
آقا ما کارها رو انجام دادیم و منتظر که بهم بگه یا بیام دنبالت یا حالا ماشین بگیرم برم تماس پیام بهش دادم گفتم چه خبر الان در چه حالی و اینا بنده خدا تو پیام گفت هیچی کارهاا رو انجام دادیم و اینا گفتم فلانی و فلانی و هم هستن؟ من بیام یا همتون پسرید؟ گفت اینجا خیلی شلوغ پلوغه نه بیا یا اره بیا اینجا خیلی شلوغ پلوغه دقیق متنش یادم نیست اما برداشت من :)))) وای خندم میگیره ها نااارحت شده بودم جوابش و ندادم و نجواااا که نگم براتون اره نمیخواد من بیام اونجا گفته شلوغ پلوغه یعنی نیا تورو کجای دلم بزارم میخوام فوتبال ببینم حالا تو مگه پسری فوتبال ببینی حتی قبلش هم قرار بود بیاد تی وی ما رو نصب کنه تا قبل فوتبال اونم شد پرونده نجواهام ک آره میخواست بیاد تو نری اونجا اصلا چطور فلانی و فلانی رفتن من چرا نباید اونجا باشم حالا اون کسی که مد نظرم بود اصلا خونه دوست پسرش بود اونجا و تقریبا دختر سینگل مجردی هم نبود نمیدونم این نجوای بیخود من از کجا اومده بود خلاصه لذت و به خودم محروم کردم و گفتم حالا که اینطوریه نمیرم تا التماسم کنه والا دیدم اصلا پیگیری نکرد حرص میخوردماااااا نیمه اول تموم شد زنگ زد گفت نیومدی چرا بیام دنبالت؟ منم گفتم مامانم اینجاست نمیتونم صحبت کنم اینقدر که لج داشتم ازش نمیخواستم صداش و بشنوم دارم میخندم و تایپ میکنم
بعد پیام دادم نه من نیام بهتره انگاری اونجا شلوغ پلوغم هست به خیالم اومدم تیکه بندازم اون بنده خدا هم نگرفت اصلا گفت باشه عزیزم هرطور راحت تری آره صدا ب صدا هم نمیرسه نیای بهتره اگه فوتبال برات مهم نیست من تموم شد میام تی وی تون و نصب میکنم تایم نداشتم من لجم فعال تر شد نگم براتون دیگه خیلی بچه گانه بود افکارم :)))
و این شروع همانا و تا فرداش به قولی پیرهن عثمان کردم بقول مامانم :))) مگه ول کن بودم بنده خدا اصلا هاج و واج مونده بود که چرا چگونه و چیشد اصلا دعواای شدید در حد کات اون بنده خدا مثل همیشه اروم و منطقی و حتی معذرت خواهی هم میکرد اگه باعث شده بود برداشت غلطی کنم من که همون شب اروم شده بودم و گفتم خودت به این نجواها و افکار پوچ نمیخندی ؟ ولی همون مقاومته نمیزاشت همه چی به همین راحتی تموم بشه و همش نرفتن و بلد میکردم تو ذهنم ناخواسته و یا خواسته
این مقاومت حتی در رابطه با ادمها بود بی دلیل یهو با یکی چند سال بد بودم اصلا نمیخوام خیلی بگم و انگار یه دوره ای هم بزرگ شده بود تو ذهنم ولی فهمیدم باگه فهمیدم غلطه روش کلی کار کردم همش میگفتم تو دوره های استاد و گوش دادی بالا پایین کردی عشق و مودت و به قول خودت قورت دادی اینا از کجا دراومد و خیلی زود برطرفش کردم و اصلا تغییراتم اینقدر ملموس و واضح هست که حتی برای ساعتی ثانیه ای لحظه ای هم برنگشتم به این مورد و اون اخلاقیات رهایی رو برای خودم خیلی تمرین کردم ساده گرفتن در مدار درست قرار گرفتن و اینکه من از ساعتها لحظه هام فقط لذت ببرم و چچیزی رو به راحتی و برای دلایل خیلی پوچ از خودم محروم نکنم و حتی این زاویه دید و تمرین کردم که هر اتفاقی میفته به نفع منه خیلیییی روی این باور کار کردم انصافا و دوره هم جهت دیگه گل و زد برام اون قسمتی که استاد عزیزم گفتن تو برنامه ریزی خداوند دخالت نکنید نخواهید که همه چیز مطابق میل شما پیش بره حتی الهامی بهتون شد خودتون و به اون راه نزنید که نه خدا حالا درسته شما گفتی این مسیر ولی مطمئنی این مسیر درست نیست؟
بقول رز عزیز من نمیدونم تو میدونی من اگه میدونستم اون وضع و حال زندگیم نبود و خیلی ساله که همیشه و هربار به خودم میگم ببین مثل استاد که هر ثانیه به خودش یاداوری میکنه توام بگو
خداایا هرآنچه دارم از آن توست *
تازه استااااد که استاد ماست و اینهمه سال دارن روی خودشون کار میکنن و دارن بهمون این و با عمل و آموزش تدریس میکنن همیشه میگن من باید هربار به خودم این و یادآوری کنم
این مثالی که زدم فقط یه گوشه و در یه حوزه خاص از مقاومت ذهنی یا همون دیوار بود که برای خودم کشیده بودم کلی دیوارهای دیگه از هر جهت و هر حوزه کشیده بودم که میشد باهاشون برج ساخت
هر لحظه هر ثانیه باید روی خودم کار کنم تا هیچ وقت برای لحظه ای برنگردم به ادم قبلی که بودم اون تجربیات و اون تضادها باعث شدن به جایی برسم که الان خدا رو هر لحظه و هر ثانیه سپاسگزار باشم
ممنونم ازتون استاد جانم دوستتون دارم هم شما و هم خانم شایسته عزیز مرسی از همه
به نام خداوند روزی دهنده و بخشنده
درود بر استاد عزیز و مریم جون عزیز
یکی از تجربیاتی که در این زمینه داشتم و خیلی بهم فشار میاورد رابطه م با همسرم بود، همیشه باورم این بود که تو هر مسئله ای که پیش میاد مقصر ایشون هست،
حالا مسائل مالی، عاطفی، معاشرت با دیگران و ….
همه و همه ایشون مقصره و من هیچ
این دیدگاه باعث میشد موارد زیادی برای ناراحتی پیش بیاد و به بحث و جدل و ناراحتی برسه.
مثلا من همیشه تو ذهنم بود که همسرم تو سن پایین که شرایط ازدواج رو نداشت چرا با من ازدواج کرد!!! باور کنید الان که بهش فکر میکنم خندم میگیره،، آخه این چه طرز فکریه، اون شرایطش رو نداشت، خب تو چرا قبول کردی!!! تو خودت مسئولی!!
واقعا مسخره بود و خنده دار…
و جالبه مدامم اینو به خودم یادآوری میکردم که مبادا فراموش کنم مسبب شرایط الانم زود ازدواج کردن ایشون با جیب خالی بوده!!!!
یا مثلا تو روابط عاطفی همیشه تصورم این بود که ایشون باید پا پیش بزاره، محبت کنه، از خودگذشتگی کنه، هدیه بگیره و هزاران توقع دیگه که فقط منتظر بودم ایشون به عنوان وظیفه به تک تک این موارد به خوبی رسیدگی کنه!! و تو ذهنم این بود که خودش باید بلد باشه و من نباید بگم..
آخه چرا؟ اونم یه انسانه با خواسته های خودش، به دنیا نیومده برای برآورده کردن آرزوهای من..
اصلا مگه همسرم منو آفریده که باید ازش انتظار داشته باشم، چرا کورم و کرم و نمیبینم پروردگارم منتظره که من ازش درخواست کنم…
اینقدر تمرکز داشتم روی توقعاتم از همسرم که روابطمون روز بروز بدتر میشد…
از چک و لگد هایی که بابت افکارم میخوردم خسته شده بودم واقعا، دلم نمیخواست بچه هام تو این محیط رشد کنن و خودم رو سرزنش میکردم.
یه روز تصمیم گرفتم دیگه هر بحثی هم پیش میاد، دادو بیداد نکنم و در آرامش حلش کنم،، چون میدیدم بچه ها چقدر تحت فشارن و آسیب میبینن،، هنوز با دوره های شما آشنا نشده بودم اما یه چیزی درونم میگفت خودتم مقصری وبپذیر…
من شروع کردم به پذیرش آخرین دعوایی که کردیم که من مقصرم چون اگر فلان حرفو نمیزدم بحث اینقدر بالا نمیگرفت،، احساس میکردم آروم شدم،، بعد از یکی دو روز از همسرم عذرخواهی کردم..
این یکی از اون هزار تا داستان پیش اومده بود تو زندگیم بود که تنها فرقی که با بقیه داشت، پذیرش آخرش بود،
الان که باهاتون حرف میزنم چند ماه از این داستان گذشته، به لطف خداوند همسرم با یه دوست قدیمی روبرو شد و نمیدونم اصلا چی شد که اون انسان محترم، از استاد با همسرم صحبت کرد و فایلهای رایگان رو برای ما فرستاد.
میتونم به جرات بگم که بعد از اون روز، زندگی ما ریز به ریز شروع کرد به تغییر، ، شاید کوچک اما محسوس ،،جوریکه بچه ها کاملا متوجه تغییر رفتار ما شده بودن و جو خونه کاملا عوض شده بود به لطف خداوند و سخنان تاثیرگذار استاد عزیزم
از لحاظ مالی هم پیشرفت هایی داشتیم که کاملا مشخص بود و مدام به هم یادآور میشویم که حاصل گوش کردن مدام به فایل های استاد و باورهای توحیدی هست.
خداوند مهربان رو شاکرم و هر روز و هر لحظه هزاران بار سپاسگزار تک تک نعمت هاش و حال خوبی که بهم داده هستم،،،
استاد عزیزم سپاسگزارم از شما و خوشحالم که منم توی خانواده بزرگ عباسمنش حضور دارم
به نام خدای مهربان
سلام استاد عزیزم
واقعا انسان چقدر باید روی خودش کار کرده باشه
واین چنین بتونه احساس شو کنترل کنه,
واین قدر خودش انسان شریفی باشه,
که شاگردانی تربیت کنه ،که زندگیشان رو اینقدر با اموزهاش متحول کنه ،
خودش الگویی برای همه باشه
من باید این سوال رو خودم پاسخ بدم و اجرای کنم که چرا من نمیتونم دقیق روی تعهد م وایستم ،برای همیشه ،باوجود الگویی مثل شما، واین همه نتایج دوستان که فقط در کلاب هوز آمدن وگفتن؟؟
چقدر شما انسان بزرگواری هستین
در پناه خدای مهربان شاد ،سلامت باشید،
به نام خدای مهربان
سلام آقا داوود
دیدیم به کامنتم امتیاز دادید و نام شما برایم جدید بود، اومدم به قسمت کامنت های ارسالی شما، دیدیم که آخرین کامنت شما این کامنت است. اومدم از شما تشکر کنم.
ممنون بخاطر امتیازی که به کامنتم دادید.
در پناه حق پاینده و پایدار باشید.
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی خداروشکر بابت این فایل گرانبها نشانه امروز من الان در وضعیت تغییر دادن سبک غذایی دوره سلامتی هستم چه نشانه ای واسم امد خداروشکر و دارم روی ثروت 1 و عزت نفس کار میکنم و ذهنم به شدت مقاومت داره و خداروشکر قدرتی که خداوند بهم داده بیشتر و چقد صحبت های دوستان گرامی انگیزه خوبی شد خدایاشکرت واقعا سپاسگزارم از خداوند و از استاد عزیز وخانم شایسته نازنین در پناه الله یکتا شاد ثروتمند وسعادتمند در دنیا وآخرت باشید دوستتون دارم