این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بزرگترین دیوار زندگی من همیشه احساس گناه بود و همیشه هم خانوادمو مقصر این موضوع میدونستم چون من خانوادهی به شدت مذهبی داشتم که مدام تکرار میکردند اگر اینطوری نباشی یا فلان کار رو نکنی یا چون اون کار رو کردی خدا دوستت نداره
خیلی هم تراپی رفتم و تلاش کردم تا این موضوع حل بشه اما همیشه به حس عصبانیت نسبت به خانوادم داشتم
اما الان پذیرفتم که مسئولیت این موضوع با خود من هست و من باید یاد بگیرم که جهان واحد هست و طلب بخشش از خداوند همه چیز رو پاک میکنه
من حتی بارها جلسهی سوم فایل عزت نفس که بخش دومش راجع به احساس گناه هست گوش دادم
نامه 31 امام علی به فرزندشون امام حسن و فایل احساس گناه رو گوش دادم
اما همیشه یه چیزی تو ذهنم میگفت نه تا فلان کار رو نکنی پاک نمیشی و تو در گناهی
تا اینکه تصمیم گرفتم از 11 آذر ماه به مدت 6 ماه روی این باور باشم که خداوند همهچیز رو میبخشه و اون کار رو پاک میکنه به طوریکه انگار انجامش ندادی و خودش هرکاری لازم باشه میکنه
و الان خیلی احساس بهتری دارم
امیدوارم تو این مسیر ثابت قدم باشم چون تا حالا با احساس گناه آسیبهای زیادی به خودم زدم و احساس لیاقتم رو خدشه دار کردم
از دوستان عزیزی که مطلب من رو میخونن تقاضا دارم اگر مطلب دیگری به دهنشون میرسه که به من کمک میکنه لطف کنن برای من بنویسن
دوست عزیزمان قابل تحسین بود، مسیر جدیدی شروع کردند و با تعهدی که داشتند به موفقیت عالی رسیدند واقعا لذت می بردم از داستان موفقیت دوستانی که با تلاش و ایمانشان تونستند به فراتر از مرزهای کشور عزیزمان بروند و درآمد دلاری داشته باشند.
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
در زندگی تان بزرگترین دیوار ذهنی که خودتان ساخته اید چه بوده ؟
مثل ( ترس از شکست ، سرزنش دیگران یا باورهای محدود کننده )
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز آن را شکستید و چه معجزه ای در روابط ، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد ؟
از وقتی با استاد آشنا شدم دیوار های سیمانی ذهنی زیادی رو شکستم که مجموعا باعث افزایش عزت نفسم شده
ولی بزرگترینش برداشتن چادرم بود با وجود اینکه از یه زمانی دیگه دوست نداشتم چادر استفاده کنم ولی از سرزنش دیگران می ترسیدم ابتدا فقط بهش فکر میکردم و در ذهنم با سرزنش ها مبارزه می کردم و کم کم جرأت کردم در موردش حرف بزنم و همسرم واکنش منفی نشون میداد
یه روز تو فصل تابستون و گرمای 50 درجه همسرم تو ماشین دم خونه منتظرم بود که بیرون بریم وقتی رفتم تو ماشین نشستم دیدم همسرم دو تا از دگمه های بالای پیرهنش رو باز گذاشته و صورتش رو هم شسته بود طوری که موهای سرش هم خیس بود گفتم دگمه هاتو چرا باز گذاشتی گفت خیلی گرممه گفتم پس من گرمم نیست که یه تاپ پوشیدم مانتو پوشیدم جوراب و شلوار و لباسهای زیر هم بماند روسری سرمه چادر هم روش و به صورت ناگهانی خیلی عصبانی شدم گفتم بیخود کردم که از تو اجازه می خوام برا برداشتن چادر
و اون لحظه آنقدر بر روح و روانم اثر گذاشت که احساس کردم دیگه اصلا از همسرم باکی ندارم که چادرم رو بردارم ولی همون موقع اون کار رو نکردم
و البته افراد دیگه ای هم بودند که از سرزنش هاشون می ترسیدم و اون افراد همسایه هامون بودند و همگی چادری بودن
و دو تا همسایه سمت چپ و راستمون بیشتر از همه نظرشون برام مهم بود
تو ذهنم دیوار همسرم شکسته شده بود حالا باید دیوار این دو همسایه رو هم خراب می کردم و خداجونم خیلی کمک کرد
ماجرا این بود
یه روز که می خواستم بازار برم و همسرم کما فی السابق دم در تو ماشین منتظرم بود وقتی خواستم پامو از در بزارم بیرون
از لای در حیاط کوچه رو نگاه کردم
یکی از همون دو تا همسایه رو دیدم که ایشون هم همسرش تو ماشین منتظرش بود و خانم هم بدون چادر رفت تو ماشین نشست وااای خدای من این صحنه یکی از آرزوهای من بود واقعا لذت بردم و خیالم راحت شد گفتم آخیش خدایا شکرت تو اینو به من نشون دادی تا این دیوار هم شکسته بشه
همین یکی هم برام کافی شد دیگه همسایه دومی برام مهم نبود و من راحت چادرم رو تو خونه انداختم و رفتم تو ماشین نشستم و همسرم هم هیچی نگفت
و مدت کوتاهی اون یکی همسایه و بعد همسایه های دیگه و الان هیچکی از همسایه ها و فامیل و دوست و آشنا و همکارهای دوران مدرسه چادر سرش نیست
خدایا شکرت
و واقعا این حرکت بهم کمک کرد که برای هیچ چیز دیگه ای نظر مردم برام مهم نباشه و واقعا احساس آزادی بی نظیری نصیبم شد و آرامش فراوانی بدست آوردم چون روحم چادر رو نمی پذیرفت و سالها زجرش داده بودم چقدر دوست داشتم لباسهای دلخواهم رو بپوشم پالتو بلند و قرمز رنگ بپوشم کلاه بزارم چکمه بلند بپوشم و با چادر نمیشد
استاد عزیزم خانم شایسته عزیز و دوستان گرامی ام سپاسگزارتون هستم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
ترس از تنها موندن مادرم و اینکه اگه من مهاجرت کنم و برم چیکار میخواد بکنه کی کاراشو انجام بده
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
یادمه روزهای اولی آشنایی من با استاد بود و من مدام فایلهای رایگان ایشون تو گوشم بود گوش میکردم مینوشتم ثروت یک رو خریده بودم عزت نفس رو و مدام گوش میدادم و مینوشتم تمریناتی که میگفتند رو سعی میکردم مو به مو انجام بدم و آرام آرام به این نتیجه رسیدم من مسئول خوشحالی و خوشبختی کسی نیستم خودشه آرام آرام به این باور رسیدم که من اگر برم اتفاقی برای مادرم نمی افته و دستان خدا میاند برای کمک بهش زمانهایی که نیاز داره آرام آرام به این باور رسیدم که هیچکسی نمیتونه مانع رفتن و مهاجرتم بشه اتفاقا بشدت استقبال هم میشه و مدام با خودم تکرار میکردم این افکار رو و من بعد از سالها آرزوی مهاجرت کردن و رفتن به یه شهر بزرگتر و تجربه های بیشتر مهاجرتم راحت رقم خورد و اومدم تهران از روستا و چقدر رشد کردم چه تجربه هایی که کسب کردم و اتفاقا بعدش دیدم و بارها به خودم گفتم دیدی دیدی برای مادرت هم بهتر شد دیدی آب از آب تکون نخورد دیدی اذیت نشد و این دوری من از خانواده و اون منطقه چقدر به رشد من قویتر شدنم و بیشتر روی خدا حساب کردنم کمک کرد چقدر باعث شد راحت بتونم روی خودم و تغییر افکارم کار کنم و خدا رو هزاران بار بابت این تغییر شکر میکنم.
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
سلام به همه دوستان عزیزم
امیدوارم که مفهوم این سوال رو درست متوجه شده باشم
من یکی از بزرگترین ترسهایی که در زندگیم داشتم و نمیتونستم خودم رو داخلش قرار بدم ترس از مهاجرت بود
همش این توی ذهنم پلی میشد که اگر مهاجرت کنی و نتونی موفق بشی چی
اگر شکست بخوری و بخوای برگردی چی
اگر اونجا کسی کمکت نکنه چی
اگر کار پیدا نکنی چی
اگر جا برای زندگی و خورد و خوراک نداشته باشی چی
و هزارتا از این اگر ها و نشدن ها و خیلی ترس ها رو توی وجودم قرار داده بود و همین ها باعث شده بود که نتونم حرکت کنم
اما بارها و بارها جملات تاکیدی استاد و باورهای خوب رو بارها تکرار میکردم و با خودم میگفتم
همون خدایی که اینجا به من رزق و برکت میده هرجایی که باشم کمکم میکنه و دستان خودش رو برام میرسونه
همون خدایی که اینجا بهم کار و درآمد داده باز هم بهم میده
خدا همیشه و همه جا مراقب من هست و حواسش بهم هست
و هزاران باور دیگه که تکرار میکردم و بیاد خودم میاوردم که چه کارهایی رو خدا برام انجام داده بدون اینکه من بخوام کار خاصی انجام بدم و همیشه اون بوده که دستم رو گرفته و بهم جا و مکان داده
خلاصه با این باورهای خوب من حرکت کردم و سمت خودم رو انجام دادم البته بگم که خیلی سخت بود و نجواها خیلی میترسوند من رو اما با همه این ترسها ته قلبم آرام بود و ی حس خوبی داشتم که میگفت آرام باش و حرکت کن من هواتو دارم
و من حرکت کردم بدون اینکه حتی بدونم مقصدم کجاست میخواستم
میخواستم برم تهران اما این توی ذهن من بود ولی خدا برام برنامه بهتری داشت
رفتم تهران اما خیلی زود و سریع برنامه عوض شد و من باید میومدم اصفهان
که در همین برنامه عوض شدن هم کلی هدایت هست که بعداً بهش میپردازم اما اومدم اصفهان،شهری که بار اول هست توی عمرم بهش پا گذاشتم و هیچ شناختی از شهر و فرهنگ و مردمش نداشتم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم اما همون حس خیلی قوی تر شده بود و واضح تر شده بود صداش برام
توی پیدا کردن محل زندگی و کار هم کلی هدایت هست و باز هم قبلاً توی پایم های قبلیم بهش پرداختم
اما توی مرحله اول بهم گفته شد کار باید پیدا کنی و مشغول به کار بشی
حالا من بچه شهرستان توی یک شهر غریب بدون هیچ شناخت و آشنایی باید کار پیدا میکردم با هر کسی صحبت میکردم میگفتند که باید سفته بذاری و اشنادمعرفی کنی و از این صحبت ها اما این افکار و باورهای اون ها بود و من مثل اونها نمیخواستم باشم
من حرکت کردم و در زمینه حرفه و هنر خودم که رنگکاری بود رفتم گشتن برای کار که معرفی شدن به یک کارخانه تولید مبلمان در قیمت رنگکاری کلی چیز یاد گرفتم اونجا اما خیلی زود متوجه شدم که اینجا جای من نیست و من متعلق به این مکان نیستم از آموزه های دوره عزت نفس استفاده کردم و خیلی زود اومدم بیرون از اونجا و خیلی زود هم هدایت شدم به جایی و کاری که بیشتر دوسش داشتم و مورد علاقه ام بود و کلی درس ها گرفتم چیز یادگرفتم تونستم با آدم های جدید و غریبه ارتباط برقرار کنم و آشنا بشم باهاشون و کار یاد بگیرم و کلی اتفاق های خوب دیگه
خیلی داستان مفصله اما فعلا به همینجا بسنده میکنم
به امید خدا در فرصت های بعدی باز هم میگم که چه معجزاتی رخ داد تا من به این مرحله الآنم رسیدن
الهی شکر به خدا مهربان که همیشه حافظ و نگهبان ماست
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
استاد جان من همه قبلا همینطور فکر میکردم که قربانی اتفاقات زندگی هستم و خودم تاثیری روی شرایط زندگیم ندارم اما وقتی با شما آشنا شدم دیدم کاملا برعکسه یعنی اتفاقات بیرونی عوامل بیرونی تاثیری روی زندگی ما ندارن و این ما هستیم که خالق زندگی خودمون هستیم مگر اینکه ما این اجازه رو بدیم که عوامل بیرونی شرایط مارو خلق کنن
فکر میکنم این بزرگترین و اولین دیواری بود که نه تنها ذهن بلکه ذهن بسیاری از آدم ها میسازه تا ما نتونیم رشد کنیم و از منطقه امن مون خارج بشیم
درواقع اولین قدم برای خلق زندگی خودمون اینه که بپذیریم هر شرایطی الان توش هستیم خودمون بوجود آوردیم وقتی اینو بپذیریم میتونیم برای تغییرش قدم های دیگه رو برداریم؛ فرقی نمیکنه چه شرایطی داریم فقط باید بدونیم وباور داشته باشیم که هرجایی هستیم میتونیم شرایطو تغییر بدیم؛ این در حرف راحته ولی کسی نتیجه میگیره که با تمرین وتکرار و استمرار و با ایمان ادامه بده و با طی کردن تکامل زندگی خودشو بهتر و بهتر کنه
من هم مثل بقیه باورهای محدود کننده زیادی داشتم و هنوز هم دارم باید روی اونها کار کنم ولی هرچقدر بهتر شدم اون باور ها کمرنگ و کمرنگ تز شدن
مثلا این باورو داشتم که از پس انجام دادن خیلی از کارها برنمیام و این جسارت و اعتماد به نفسو نداشتم چون از بچگی الگو وباورهای مناسبی ندیده بودم و نداشتم؛ ولی وقتی به لطف الله یکتا و آموزه های شما روی خودم کار کردم اعتماد به نفسم بیشتر شد رفتم دنبال کار مورد علاقه م آموزش دیدم ازش ثروت ساختم و برای مشتری ها با دستان خودم محصول آماده کردم، دست به آچار شدم کارهای فیزیکی وفنی بیشتری انجام دادم چه برای خودم چه برای دیگران، تونستم تو محل کارم رهبری کردن و لیدر بودن رو یاد بگیرم و اعتماد به نفسم در این مورد هم بهتر شد، حرف زدن تو جمع نظر دادن ارتباط های بهتر و بیشتر داشتن با مردم با دوستانم با همکارانم اجتماعی تر شدم، تونستم خودمو و مهارت هایی که دارمو به دیگران معرفی کنم، از لحاظ مالی و سرمایه گذاری کردن رشد کردم و سعی کردم در ارتباط با آدم های ثروتمند و موفق خودمو پایین نبینم
این ها بخشی از مواردی بود که در موردشون باورهای محدود کننده داشتم و سعی میکنم که بهتر و بهتر بشم
ممنونم از شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک ببینمتون
به نام خدایی که با فضلش با من رفتار کرد نه با عدلش
به نام خدایی که هرلحظه یه نشونه بهم میده که چی رو باید تغییر بدم
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته عزیزدلم و دوستان خوبم
خداروشکر میکنم که به فرکانس کامنت گذاشتن برگشتم دیروز روز عجیبی بود برام یه ناخواسته ای در محل کارم پیش اومده بود که کلا بهم ریخته بودم کنترل ذهن و احساس خیلی برام مشکل شده بود چندباری گریه کردم ولی تنها کنترلی که تونستم داشتم این بود که با هیچ کس درموردش حرف نزدم حتی با همکاران نزدیکم نمیتونم بگم حالم خوب بود ولی بد هم نبود و تا شب تنها تلاشم این بود که فقط با کسی حرف نزنم و صدای ذهنم رو به هر طریقی ساکن کنم وبعد خابیدم و واقعا دیدم که خداوند چطور با فضل وسخاوتمندی جواب تون کنترل ذهن دست و پا شکسته ی منو داد و همه چیز به نفع من تغییر کرد و اوضاع آرام شد خدایا شکرت، البته که هدایتم کرد که علت این تضاد کمبود عزت نفس و پاشنه ی اشیل مهم بودن حرف مردمه درحالیکه من فکر میکردم دیگ ندارمش . واقعا با حرف با تلاش با فداکاری با هیچی نمیشه دل آدم هارو به دست آورد اون خداونده که دل هارو برای ما نرم میکنه اگه تمام ثانیه های عمرمون رو فدای کسب رضایت بقیه کنیم باز هم به نتیجه نمیرسیم چون این رضایت و الفت کار خداست الهی شکرت الهی شکرت . خیلی ممنونم از الهام عزیز و آرام عزیز و چقدر لذت بردم از صحبت هاشون منم مثل الهام تمام نتایج بدم رو گردن خانواده م و رفتارهاشون مینداختم ولی یه جا به خودم گفتم اون همینقدر میتونسته یا با خودش هم همین رفتارها شده منکه نباید تا آخر عمرم به خاطر اون رفتارها قربانی باشم من خالقم من میتونم زندگیمو تغییر بدم و همین نگاه باعث شد رابطه م خیلی باهاشون بهتر بشه الهی شکرت
نکات فایل :
گفت و گو با الهام :
من حدود 3 ساله که با شما آشنا شدم قبل از اون چک و لگدهای جهان شروع شده بود تا من تغییر کنم و در تضاد خیلی شدیدی بودم که البته باعثش خودم بودم اون زمان تونستم دیواری که خودم ساخته بودم رو بشکنم و دنیای جدیدی رو ببینم و پذیرفتم که مسئول همه چیز منم، پذیرفتم این من بودم که همه ی مسائل رو به وجود آوردم و فقط خودم میتونم درستش کنم بعد مهاجرتم درست شد و اون رشتهای که دوست داشتم رو خوندم وقتی من یک قدم برداشتم خداوند هزاران قدم برداشت برای من . من تمام تمرکزم رو گذاشتم روی سایت و بعد آدمهای زندگی من عوض شدن، روابط من با خانوادم بهتر شد در حالی که قبلاً حتی دوست نداشتم بهشون نگاه کنم ولی دیگه میتونستم بغلشون کنم و عشق بورزم .
من خیلی دوست دارم که آدمها در مورد نتایجشون مسئولیت پذیر باشند الهام همون اول گفت این من بودم که یه دیوار ساختم که باعث شده بود واقعیتهای جهان، عشق خانواده و فرصتها رو نبینم و یه زندان درست کرده بودم و نمیگه پدر و مادر، دولت یا حتی خدا این بلا رو سر من آورد وقتی کسی میگه من خودم یه اشتباهی کردم قبول میکنه که پس خودم هم باید درستش کنم این مسئولیت پذیری در مورد نتایجه، در مورد اتفاقاتی که در زندگیمون میفته
وقتی من بدونم اتفاقاتی که در زندگیم به وجود اومده به واسطه فرکانسهای خودم هست به همون نسبت که این قانون رو باور کنم به همون نسبت میتونم تغییرش بدم ولی وقتی بگم از دست من کاری بر نمیاد، پدرم منو بدبخت کرد، این کشور ما رو بدبخت کرد، خدا منو بدبخت کرده وقتی آدم اینجوری فکر کنه دیگه نمیتونه چیزی رو تغییر بده چون میگه تا وقتی اینها هستند شرایط همینه . وقتی آدم میپذیرد اتفاقاتی که داره میفته توسط باورها و فرکانسهای خودش رقم خورده چون ما در یک جهان فرکانسی داریم زندگی میکنیم که فرکانسهای ما داره اتفاقات رو رقم میزنه، اون وقت هست که میتونه تغییر کنه . من واقعاً لذت میبرم از بچههایی که در شرایط سخت اومدن حرکت کردن و روی خودشون کار کردن و خودشونو تغییر دادند و نمیگن که ما سرنوشتمون این بوده که بدبخت باشیم و محکومیم به بدبختی .
گفتگو با آرام : من از طریق یکی از دوستانم با شما آشنا شدم اون موقع حقوق من 5 میلیون بود و با همون حقوق محصولات شما رو میخریدم و از دوره کشف قوانین شروع کردم من استاد دانشگاه و مربی فیتنس بودم ولی درآمدم خیلی کم بود به مرور با کار کردن روی محصولات به فرصتهای شغلی بهتر هدایت شدم و درآمد من از ریال به درهم و دلار تبدیل شد و روابطم و اخلاقم خیلی بهتر شد من بیشمار معجزه دارم، ماشینم رو عوض کردم خونه خریدم در حالی که هیچ وقت فکرشو نمیکردم با درآمد 5 میلیون بتونم به اینها برسم و زندگی من به طرز عجیبی تغییر کرد الان مدیر ارشد به شرکت بین المللی هستم و پشت سر هم رنک های کشورهای مختلف رو در فروش آوردم . من با تمام وجود ویسهای شما را از ساعت 4 صبح تا 8 صبح مینویسم و هیچ روزی نشده که قدمهای شما رو کار نکنم و صبحم رو با اونها شروع نکنم . ما بسیار قدرت داریم ولی باورش نداریم
یه سریها هستند که میگن من چیکار کنم تا بیشتر نتیجه بگیرم؟؟ جوابش تعهد بیشتره، به اندازهای که ما به مسیر متعهد باشیم و روی خودمون کار کنیم نتایج میتونه بزرگتر بشه . نتایج آرام مدیون تعهدیه که به گوش دادن به فایلها، تغییر دادن باورهاش، تغییر دادن شخصیتش و تصمیماتش داشته . وقتی من برای اولین بار با این موضوعات آشنا شدم خیلی متعهد بودم که زندگیمو تغییر بدم مخصوصاً وقتی در اون خانه ی کوچک در گرما و هوای شرجی بندرعباس و شرایط مالی بدی بودم، ولی خیلی امیدوار بودم و خیلی دوست داشتم اون زندگی که میخوام رو خلق کنم و شروع کردم به خواندن کتاب و حدود 500 کتاب در حوزه موفقیت مطالعه کردم و به جرات میگم که تمام آگاهیهای اونها به اندازه آگاهی دوره ثروت 1 هم نبود آگاهی ای که عملی باشه و نتیجه بده نه فقط یه سری حرف قشنگ، آگاهی که اصل قضیه رو بگه و توضیح بده و آدم رو روشن کنه که مسیر زندگیت باید چه جوری باشه تا نتیجه بگیری . من با ذوق و شوق روی مطالب کار میکردم و ضعفهای شخصیتیم که باید برطرف مییشد رو با صدای خودم ضبط میکردم و موقع مسافرکشی در گوشم میذاشتم و کل زمانی که با تاکسی کار میکردم اونها رو گوش میدادم در حالی که هوا به شدت گرم و شرجی بود و اونقدر عرق میریختم که زیر پام دریاچه درست میشد و کلی مسائل دیگه بود مثلاً پلیس جریمه میکرد، مسافرا بحث میکردند و با همه اون داستانا سعی میکردم روی خودم کار کنم و بهتر بشم و از همون جا و همون شرایط اوضاع بهتر شد و از همون اول نتایج رو دیدم مثل اینکه جنس مسافرهایی که سوار میکردم فرق کرده بود و بعد از اینکه من شروع کردم روی خودم کار کردن آدمای مناسبتری سوار میشدند یا مسافر دربستی بیشتر پیدا میشد و ایدههای بهتری میومد همون داستان خریدن زمین که خیلی راحت رقم خورد و یه زمین با پول خیلی کم خریدم که خود اون پول هم معجزه آسا جور شد و بعد قیمتش 30 برابر شد و تمام این نتایج منو متعهدتر میکرد که بیشتر کار کنم منم ادامه دادم و نتایج بزرگ و بزرگتر شد .
پس داستان، داستان تعهد ماست به اینکه این مسیر رو ادامه بدیم و ورودیهامون رو کنترل کنیم من همون موقع که قوانین رو فهمیدم کلاً tv و ماهواره رو حذف کردم، آدمهای نامناسبی یه عدهای خودشون رفتن یه عدهای رو من حذف کردم و کاملاً تمرکزم رو گذاشتم که روی خودم کار کنم و نتایج به مرور بزرگتر شد هرچند لذت اینکه یه ابزاری رو کشف کردم که میتونم زندگی خودم رو اونجور که میخوام خلق کنم خیلی بزرگتر بود
بلندترین دیوار ذهنی من همیشه حرف مردم بود اینکه نگن چه آدم بدیه، مسخره م نکن، نکنه در مورد من بد فکر کنن، نکنه شکستبخورم وسرزنشم کنن و …
هرچی از جهان چک ولگد خوردم بازم فایده نداشت یه جایی فهمیدم که کلا مردم درمورد من فکر نمیکنن اگه هم بکنن اصلا مهم نیست مگه روزای سخت کنارم بودن که الان نگران نظرشون یا تفکرشون باشم . دائما توو فایل ها میشنیدم که استاد میگن مردم کین اصن؟؟ اگه من میخام اونجوری که دوست دارم زندگی کنم اسمش خودخواهی نیست، روی دوره ی عزت نفس کار کردم وخودبخود روابط من بهتر شد و آرامش به زندگی من برگشت
خدا مومنان را به سبب اعتقاد و ایمانشان در زندگی دنیا و آخرت ثابت قدم می دارد، و خدا ستمکاران را گمراه میکند و خدا هر چه بخواهد انجام می دهد
( ابراهیم 27 )
سلام به استاد جانم و مریم جانِ عزیزم و دوستای بهشتی قشنگم
امیدوارم که حالتون خیلی خوب باشه و همواره آسون بشین برای آسونی ها
پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه ی چهاردم :
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
بزرگترین دیوار ذهنی که واسه خودم ساخته بودم تو ذهنم قدرت دادن بیخودی و الکی به آدم ها بود، اینکه فکر میکردم اون ها میتونن تاثیر منفی تو زندگیم داشته باشن، و این ماجرا چندین بار تکرار شد برام و هر بار با کنترل ذهن خیلی سنگین، سعی میکردم از توش بیرون بیام تا همین چند وقت پیش که به خدا گفتم خدایااا خودت کمکم کن، خودت شرک رو ازم دور کن، و میدونستم که این یه پروسه ای داره و تکامل میخواد و من باید شکیبایی کنم که هی یه ذره بهتر بشم و شدددد، و واقعااا شد، و من این روزها حالم خیلی بهتره، چرا؟ چون دارم سعی میکنم قدرت رو فقط از آنِ خودش بدونم، دارم سعی میکنم معجزه هایی که هر روز داره تو زندگیم رقم میزنه رو ببینم و تاییدشون کنم و بهش بگم خدایا این کار خودت بوداااا
راستشو بخواین خیلی وقته که جنس مشتری هام عوض شده ولی همینم ته نداره دیگه واسه بهتر شدن، چند روز پیش که فاطمه جان، رفیق بهشتیِ قشنگم بهم پیام داد و سفارشش رو ثبت کرد، انگار مزه ی مشتری توحیدی داشتن رفت توی قلبم، که اینقدر بهم چسبید که دیگه نتونستم به کمتر از این قانع بشم، و نتیجش شد این که من دو روز بعد، صبح که داشتم درخواست هام رو از خدا جونم مینوشتم، نوشتم خدایااا ازت ممنونممم بخاطر این همه مشتری های توحیدی و… و نتیجش تا شب خودش رو نشون داد و من برای هزارمین بار حیرت زده از اینکه چقدر خدا جون سریع الحسابه وقتی من سعی کنم تو مسیر بمونم
خدایا شکرت که بهم کمک کردی بعد از چند روز بتونم کامنت بنویسم دوباره، این روزها اینقدر داره پشت سر هم معجزه وارد زندگیم میکنه که خودمم دارم سورپرایز میشم از این حجم اتفاقات خوب و دلیلش هم خوب میدونم، چون یه سر سوزن بهتر دارم عمل میکنم ولی اون از فضلش داره بهم پاسخ میده
دوسِتون دارم و به پروردگار قدرتمند و رزاقم میسپارمتون
سلام به همهی عزیزان
بزرگترین دیوار زندگی من همیشه احساس گناه بود و همیشه هم خانوادمو مقصر این موضوع میدونستم چون من خانوادهی به شدت مذهبی داشتم که مدام تکرار میکردند اگر اینطوری نباشی یا فلان کار رو نکنی یا چون اون کار رو کردی خدا دوستت نداره
خیلی هم تراپی رفتم و تلاش کردم تا این موضوع حل بشه اما همیشه به حس عصبانیت نسبت به خانوادم داشتم
اما الان پذیرفتم که مسئولیت این موضوع با خود من هست و من باید یاد بگیرم که جهان واحد هست و طلب بخشش از خداوند همه چیز رو پاک میکنه
من حتی بارها جلسهی سوم فایل عزت نفس که بخش دومش راجع به احساس گناه هست گوش دادم
نامه 31 امام علی به فرزندشون امام حسن و فایل احساس گناه رو گوش دادم
اما همیشه یه چیزی تو ذهنم میگفت نه تا فلان کار رو نکنی پاک نمیشی و تو در گناهی
تا اینکه تصمیم گرفتم از 11 آذر ماه به مدت 6 ماه روی این باور باشم که خداوند همهچیز رو میبخشه و اون کار رو پاک میکنه به طوریکه انگار انجامش ندادی و خودش هرکاری لازم باشه میکنه
و الان خیلی احساس بهتری دارم
امیدوارم تو این مسیر ثابت قدم باشم چون تا حالا با احساس گناه آسیبهای زیادی به خودم زدم و احساس لیاقتم رو خدشه دار کردم
از دوستان عزیزی که مطلب من رو میخونن تقاضا دارم اگر مطلب دیگری به دهنشون میرسه که به من کمک میکنه لطف کنن برای من بنویسن
در پناه رب جهان باشید️
سلام استاد عزیزم
سلام خانم شایسته نازنین
دوست عزیزمان قابل تحسین بود، مسیر جدیدی شروع کردند و با تعهدی که داشتند به موفقیت عالی رسیدند واقعا لذت می بردم از داستان موفقیت دوستانی که با تلاش و ایمانشان تونستند به فراتر از مرزهای کشور عزیزمان بروند و درآمد دلاری داشته باشند.
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
در زندگی تان بزرگترین دیوار ذهنی که خودتان ساخته اید چه بوده ؟
مثل ( ترس از شکست ، سرزنش دیگران یا باورهای محدود کننده )
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز آن را شکستید و چه معجزه ای در روابط ، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد ؟
از وقتی با استاد آشنا شدم دیوار های سیمانی ذهنی زیادی رو شکستم که مجموعا باعث افزایش عزت نفسم شده
ولی بزرگترینش برداشتن چادرم بود با وجود اینکه از یه زمانی دیگه دوست نداشتم چادر استفاده کنم ولی از سرزنش دیگران می ترسیدم ابتدا فقط بهش فکر میکردم و در ذهنم با سرزنش ها مبارزه می کردم و کم کم جرأت کردم در موردش حرف بزنم و همسرم واکنش منفی نشون میداد
یه روز تو فصل تابستون و گرمای 50 درجه همسرم تو ماشین دم خونه منتظرم بود که بیرون بریم وقتی رفتم تو ماشین نشستم دیدم همسرم دو تا از دگمه های بالای پیرهنش رو باز گذاشته و صورتش رو هم شسته بود طوری که موهای سرش هم خیس بود گفتم دگمه هاتو چرا باز گذاشتی گفت خیلی گرممه گفتم پس من گرمم نیست که یه تاپ پوشیدم مانتو پوشیدم جوراب و شلوار و لباسهای زیر هم بماند روسری سرمه چادر هم روش و به صورت ناگهانی خیلی عصبانی شدم گفتم بیخود کردم که از تو اجازه می خوام برا برداشتن چادر
و اون لحظه آنقدر بر روح و روانم اثر گذاشت که احساس کردم دیگه اصلا از همسرم باکی ندارم که چادرم رو بردارم ولی همون موقع اون کار رو نکردم
و البته افراد دیگه ای هم بودند که از سرزنش هاشون می ترسیدم و اون افراد همسایه هامون بودند و همگی چادری بودن
و دو تا همسایه سمت چپ و راستمون بیشتر از همه نظرشون برام مهم بود
تو ذهنم دیوار همسرم شکسته شده بود حالا باید دیوار این دو همسایه رو هم خراب می کردم و خداجونم خیلی کمک کرد
ماجرا این بود
یه روز که می خواستم بازار برم و همسرم کما فی السابق دم در تو ماشین منتظرم بود وقتی خواستم پامو از در بزارم بیرون
از لای در حیاط کوچه رو نگاه کردم
یکی از همون دو تا همسایه رو دیدم که ایشون هم همسرش تو ماشین منتظرش بود و خانم هم بدون چادر رفت تو ماشین نشست وااای خدای من این صحنه یکی از آرزوهای من بود واقعا لذت بردم و خیالم راحت شد گفتم آخیش خدایا شکرت تو اینو به من نشون دادی تا این دیوار هم شکسته بشه
همین یکی هم برام کافی شد دیگه همسایه دومی برام مهم نبود و من راحت چادرم رو تو خونه انداختم و رفتم تو ماشین نشستم و همسرم هم هیچی نگفت
و مدت کوتاهی اون یکی همسایه و بعد همسایه های دیگه و الان هیچکی از همسایه ها و فامیل و دوست و آشنا و همکارهای دوران مدرسه چادر سرش نیست
خدایا شکرت
و واقعا این حرکت بهم کمک کرد که برای هیچ چیز دیگه ای نظر مردم برام مهم نباشه و واقعا احساس آزادی بی نظیری نصیبم شد و آرامش فراوانی بدست آوردم چون روحم چادر رو نمی پذیرفت و سالها زجرش داده بودم چقدر دوست داشتم لباسهای دلخواهم رو بپوشم پالتو بلند و قرمز رنگ بپوشم کلاه بزارم چکمه بلند بپوشم و با چادر نمیشد
استاد عزیزم خانم شایسته عزیز و دوستان گرامی ام سپاسگزارتون هستم
در پناه امن خداوند باشید
سلام به همگی
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساخته اید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
ترس از تنها موندن مادرم و اینکه اگه من مهاجرت کنم و برم چیکار میخواد بکنه کی کاراشو انجام بده
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
یادمه روزهای اولی آشنایی من با استاد بود و من مدام فایلهای رایگان ایشون تو گوشم بود گوش میکردم مینوشتم ثروت یک رو خریده بودم عزت نفس رو و مدام گوش میدادم و مینوشتم تمریناتی که میگفتند رو سعی میکردم مو به مو انجام بدم و آرام آرام به این نتیجه رسیدم من مسئول خوشحالی و خوشبختی کسی نیستم خودشه آرام آرام به این باور رسیدم که من اگر برم اتفاقی برای مادرم نمی افته و دستان خدا میاند برای کمک بهش زمانهایی که نیاز داره آرام آرام به این باور رسیدم که هیچکسی نمیتونه مانع رفتن و مهاجرتم بشه اتفاقا بشدت استقبال هم میشه و مدام با خودم تکرار میکردم این افکار رو و من بعد از سالها آرزوی مهاجرت کردن و رفتن به یه شهر بزرگتر و تجربه های بیشتر مهاجرتم راحت رقم خورد و اومدم تهران از روستا و چقدر رشد کردم چه تجربه هایی که کسب کردم و اتفاقا بعدش دیدم و بارها به خودم گفتم دیدی دیدی برای مادرت هم بهتر شد دیدی آب از آب تکون نخورد دیدی اذیت نشد و این دوری من از خانواده و اون منطقه چقدر به رشد من قویتر شدنم و بیشتر روی خدا حساب کردنم کمک کرد چقدر باعث شد راحت بتونم روی خودم و تغییر افکارم کار کنم و خدا رو هزاران بار بابت این تغییر شکر میکنم.
به نام خدا
تمرین این قسمت گام 14
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
سلام به همه دوستان عزیزم
امیدوارم که مفهوم این سوال رو درست متوجه شده باشم
من یکی از بزرگترین ترسهایی که در زندگیم داشتم و نمیتونستم خودم رو داخلش قرار بدم ترس از مهاجرت بود
همش این توی ذهنم پلی میشد که اگر مهاجرت کنی و نتونی موفق بشی چی
اگر شکست بخوری و بخوای برگردی چی
اگر اونجا کسی کمکت نکنه چی
اگر کار پیدا نکنی چی
اگر جا برای زندگی و خورد و خوراک نداشته باشی چی
و هزارتا از این اگر ها و نشدن ها و خیلی ترس ها رو توی وجودم قرار داده بود و همین ها باعث شده بود که نتونم حرکت کنم
اما بارها و بارها جملات تاکیدی استاد و باورهای خوب رو بارها تکرار میکردم و با خودم میگفتم
همون خدایی که اینجا به من رزق و برکت میده هرجایی که باشم کمکم میکنه و دستان خودش رو برام میرسونه
همون خدایی که اینجا بهم کار و درآمد داده باز هم بهم میده
خدا همیشه و همه جا مراقب من هست و حواسش بهم هست
و هزاران باور دیگه که تکرار میکردم و بیاد خودم میاوردم که چه کارهایی رو خدا برام انجام داده بدون اینکه من بخوام کار خاصی انجام بدم و همیشه اون بوده که دستم رو گرفته و بهم جا و مکان داده
خلاصه با این باورهای خوب من حرکت کردم و سمت خودم رو انجام دادم البته بگم که خیلی سخت بود و نجواها خیلی میترسوند من رو اما با همه این ترسها ته قلبم آرام بود و ی حس خوبی داشتم که میگفت آرام باش و حرکت کن من هواتو دارم
و من حرکت کردم بدون اینکه حتی بدونم مقصدم کجاست میخواستم
میخواستم برم تهران اما این توی ذهن من بود ولی خدا برام برنامه بهتری داشت
رفتم تهران اما خیلی زود و سریع برنامه عوض شد و من باید میومدم اصفهان
که در همین برنامه عوض شدن هم کلی هدایت هست که بعداً بهش میپردازم اما اومدم اصفهان،شهری که بار اول هست توی عمرم بهش پا گذاشتم و هیچ شناختی از شهر و فرهنگ و مردمش نداشتم و نمیدونستم باید از کجا شروع کنم اما همون حس خیلی قوی تر شده بود و واضح تر شده بود صداش برام
توی پیدا کردن محل زندگی و کار هم کلی هدایت هست و باز هم قبلاً توی پایم های قبلیم بهش پرداختم
اما توی مرحله اول بهم گفته شد کار باید پیدا کنی و مشغول به کار بشی
حالا من بچه شهرستان توی یک شهر غریب بدون هیچ شناخت و آشنایی باید کار پیدا میکردم با هر کسی صحبت میکردم میگفتند که باید سفته بذاری و اشنادمعرفی کنی و از این صحبت ها اما این افکار و باورهای اون ها بود و من مثل اونها نمیخواستم باشم
من حرکت کردم و در زمینه حرفه و هنر خودم که رنگکاری بود رفتم گشتن برای کار که معرفی شدن به یک کارخانه تولید مبلمان در قیمت رنگکاری کلی چیز یاد گرفتم اونجا اما خیلی زود متوجه شدم که اینجا جای من نیست و من متعلق به این مکان نیستم از آموزه های دوره عزت نفس استفاده کردم و خیلی زود اومدم بیرون از اونجا و خیلی زود هم هدایت شدم به جایی و کاری که بیشتر دوسش داشتم و مورد علاقه ام بود و کلی درس ها گرفتم چیز یادگرفتم تونستم با آدم های جدید و غریبه ارتباط برقرار کنم و آشنا بشم باهاشون و کار یاد بگیرم و کلی اتفاق های خوب دیگه
خیلی داستان مفصله اما فعلا به همینجا بسنده میکنم
به امید خدا در فرصت های بعدی باز هم میگم که چه معجزاتی رخ داد تا من به این مرحله الآنم رسیدن
الهی شکر به خدا مهربان که همیشه حافظ و نگهبان ماست
به نام خداوند بخشنده مهربان، خداوند هدایتگر من و همه دوستان به شرط باور قلبی به خودش
استاد جان من همه قبلا همینطور فکر میکردم که قربانی اتفاقات زندگی هستم و خودم تاثیری روی شرایط زندگیم ندارم اما وقتی با شما آشنا شدم دیدم کاملا برعکسه یعنی اتفاقات بیرونی عوامل بیرونی تاثیری روی زندگی ما ندارن و این ما هستیم که خالق زندگی خودمون هستیم مگر اینکه ما این اجازه رو بدیم که عوامل بیرونی شرایط مارو خلق کنن
فکر میکنم این بزرگترین و اولین دیواری بود که نه تنها ذهن بلکه ذهن بسیاری از آدم ها میسازه تا ما نتونیم رشد کنیم و از منطقه امن مون خارج بشیم
درواقع اولین قدم برای خلق زندگی خودمون اینه که بپذیریم هر شرایطی الان توش هستیم خودمون بوجود آوردیم وقتی اینو بپذیریم میتونیم برای تغییرش قدم های دیگه رو برداریم؛ فرقی نمیکنه چه شرایطی داریم فقط باید بدونیم وباور داشته باشیم که هرجایی هستیم میتونیم شرایطو تغییر بدیم؛ این در حرف راحته ولی کسی نتیجه میگیره که با تمرین وتکرار و استمرار و با ایمان ادامه بده و با طی کردن تکامل زندگی خودشو بهتر و بهتر کنه
من هم مثل بقیه باورهای محدود کننده زیادی داشتم و هنوز هم دارم باید روی اونها کار کنم ولی هرچقدر بهتر شدم اون باور ها کمرنگ و کمرنگ تز شدن
مثلا این باورو داشتم که از پس انجام دادن خیلی از کارها برنمیام و این جسارت و اعتماد به نفسو نداشتم چون از بچگی الگو وباورهای مناسبی ندیده بودم و نداشتم؛ ولی وقتی به لطف الله یکتا و آموزه های شما روی خودم کار کردم اعتماد به نفسم بیشتر شد رفتم دنبال کار مورد علاقه م آموزش دیدم ازش ثروت ساختم و برای مشتری ها با دستان خودم محصول آماده کردم، دست به آچار شدم کارهای فیزیکی وفنی بیشتری انجام دادم چه برای خودم چه برای دیگران، تونستم تو محل کارم رهبری کردن و لیدر بودن رو یاد بگیرم و اعتماد به نفسم در این مورد هم بهتر شد، حرف زدن تو جمع نظر دادن ارتباط های بهتر و بیشتر داشتن با مردم با دوستانم با همکارانم اجتماعی تر شدم، تونستم خودمو و مهارت هایی که دارمو به دیگران معرفی کنم، از لحاظ مالی و سرمایه گذاری کردن رشد کردم و سعی کردم در ارتباط با آدم های ثروتمند و موفق خودمو پایین نبینم
این ها بخشی از مواردی بود که در موردشون باورهای محدود کننده داشتم و سعی میکنم که بهتر و بهتر بشم
ممنونم از شما استاد عزیز خیلی دوستون دارم و دوست دارم بیام امریکا از نزدیک ببینمتون
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
به نام خدایی که کافیه
به نام خدایی که با فضلش با من رفتار کرد نه با عدلش
به نام خدایی که هرلحظه یه نشونه بهم میده که چی رو باید تغییر بدم
الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم، خانم شایسته عزیزدلم و دوستان خوبم
خداروشکر میکنم که به فرکانس کامنت گذاشتن برگشتم دیروز روز عجیبی بود برام یه ناخواسته ای در محل کارم پیش اومده بود که کلا بهم ریخته بودم کنترل ذهن و احساس خیلی برام مشکل شده بود چندباری گریه کردم ولی تنها کنترلی که تونستم داشتم این بود که با هیچ کس درموردش حرف نزدم حتی با همکاران نزدیکم نمیتونم بگم حالم خوب بود ولی بد هم نبود و تا شب تنها تلاشم این بود که فقط با کسی حرف نزنم و صدای ذهنم رو به هر طریقی ساکن کنم وبعد خابیدم و واقعا دیدم که خداوند چطور با فضل وسخاوتمندی جواب تون کنترل ذهن دست و پا شکسته ی منو داد و همه چیز به نفع من تغییر کرد و اوضاع آرام شد خدایا شکرت، البته که هدایتم کرد که علت این تضاد کمبود عزت نفس و پاشنه ی اشیل مهم بودن حرف مردمه درحالیکه من فکر میکردم دیگ ندارمش . واقعا با حرف با تلاش با فداکاری با هیچی نمیشه دل آدم هارو به دست آورد اون خداونده که دل هارو برای ما نرم میکنه اگه تمام ثانیه های عمرمون رو فدای کسب رضایت بقیه کنیم باز هم به نتیجه نمیرسیم چون این رضایت و الفت کار خداست الهی شکرت الهی شکرت . خیلی ممنونم از الهام عزیز و آرام عزیز و چقدر لذت بردم از صحبت هاشون منم مثل الهام تمام نتایج بدم رو گردن خانواده م و رفتارهاشون مینداختم ولی یه جا به خودم گفتم اون همینقدر میتونسته یا با خودش هم همین رفتارها شده منکه نباید تا آخر عمرم به خاطر اون رفتارها قربانی باشم من خالقم من میتونم زندگیمو تغییر بدم و همین نگاه باعث شد رابطه م خیلی باهاشون بهتر بشه الهی شکرت
نکات فایل :
گفت و گو با الهام :
من حدود 3 ساله که با شما آشنا شدم قبل از اون چک و لگدهای جهان شروع شده بود تا من تغییر کنم و در تضاد خیلی شدیدی بودم که البته باعثش خودم بودم اون زمان تونستم دیواری که خودم ساخته بودم رو بشکنم و دنیای جدیدی رو ببینم و پذیرفتم که مسئول همه چیز منم، پذیرفتم این من بودم که همه ی مسائل رو به وجود آوردم و فقط خودم میتونم درستش کنم بعد مهاجرتم درست شد و اون رشتهای که دوست داشتم رو خوندم وقتی من یک قدم برداشتم خداوند هزاران قدم برداشت برای من . من تمام تمرکزم رو گذاشتم روی سایت و بعد آدمهای زندگی من عوض شدن، روابط من با خانوادم بهتر شد در حالی که قبلاً حتی دوست نداشتم بهشون نگاه کنم ولی دیگه میتونستم بغلشون کنم و عشق بورزم .
من خیلی دوست دارم که آدمها در مورد نتایجشون مسئولیت پذیر باشند الهام همون اول گفت این من بودم که یه دیوار ساختم که باعث شده بود واقعیتهای جهان، عشق خانواده و فرصتها رو نبینم و یه زندان درست کرده بودم و نمیگه پدر و مادر، دولت یا حتی خدا این بلا رو سر من آورد وقتی کسی میگه من خودم یه اشتباهی کردم قبول میکنه که پس خودم هم باید درستش کنم این مسئولیت پذیری در مورد نتایجه، در مورد اتفاقاتی که در زندگیمون میفته
وقتی من بدونم اتفاقاتی که در زندگیم به وجود اومده به واسطه فرکانسهای خودم هست به همون نسبت که این قانون رو باور کنم به همون نسبت میتونم تغییرش بدم ولی وقتی بگم از دست من کاری بر نمیاد، پدرم منو بدبخت کرد، این کشور ما رو بدبخت کرد، خدا منو بدبخت کرده وقتی آدم اینجوری فکر کنه دیگه نمیتونه چیزی رو تغییر بده چون میگه تا وقتی اینها هستند شرایط همینه . وقتی آدم میپذیرد اتفاقاتی که داره میفته توسط باورها و فرکانسهای خودش رقم خورده چون ما در یک جهان فرکانسی داریم زندگی میکنیم که فرکانسهای ما داره اتفاقات رو رقم میزنه، اون وقت هست که میتونه تغییر کنه . من واقعاً لذت میبرم از بچههایی که در شرایط سخت اومدن حرکت کردن و روی خودشون کار کردن و خودشونو تغییر دادند و نمیگن که ما سرنوشتمون این بوده که بدبخت باشیم و محکومیم به بدبختی .
گفتگو با آرام : من از طریق یکی از دوستانم با شما آشنا شدم اون موقع حقوق من 5 میلیون بود و با همون حقوق محصولات شما رو میخریدم و از دوره کشف قوانین شروع کردم من استاد دانشگاه و مربی فیتنس بودم ولی درآمدم خیلی کم بود به مرور با کار کردن روی محصولات به فرصتهای شغلی بهتر هدایت شدم و درآمد من از ریال به درهم و دلار تبدیل شد و روابطم و اخلاقم خیلی بهتر شد من بیشمار معجزه دارم، ماشینم رو عوض کردم خونه خریدم در حالی که هیچ وقت فکرشو نمیکردم با درآمد 5 میلیون بتونم به اینها برسم و زندگی من به طرز عجیبی تغییر کرد الان مدیر ارشد به شرکت بین المللی هستم و پشت سر هم رنک های کشورهای مختلف رو در فروش آوردم . من با تمام وجود ویسهای شما را از ساعت 4 صبح تا 8 صبح مینویسم و هیچ روزی نشده که قدمهای شما رو کار نکنم و صبحم رو با اونها شروع نکنم . ما بسیار قدرت داریم ولی باورش نداریم
یه سریها هستند که میگن من چیکار کنم تا بیشتر نتیجه بگیرم؟؟ جوابش تعهد بیشتره، به اندازهای که ما به مسیر متعهد باشیم و روی خودمون کار کنیم نتایج میتونه بزرگتر بشه . نتایج آرام مدیون تعهدیه که به گوش دادن به فایلها، تغییر دادن باورهاش، تغییر دادن شخصیتش و تصمیماتش داشته . وقتی من برای اولین بار با این موضوعات آشنا شدم خیلی متعهد بودم که زندگیمو تغییر بدم مخصوصاً وقتی در اون خانه ی کوچک در گرما و هوای شرجی بندرعباس و شرایط مالی بدی بودم، ولی خیلی امیدوار بودم و خیلی دوست داشتم اون زندگی که میخوام رو خلق کنم و شروع کردم به خواندن کتاب و حدود 500 کتاب در حوزه موفقیت مطالعه کردم و به جرات میگم که تمام آگاهیهای اونها به اندازه آگاهی دوره ثروت 1 هم نبود آگاهی ای که عملی باشه و نتیجه بده نه فقط یه سری حرف قشنگ، آگاهی که اصل قضیه رو بگه و توضیح بده و آدم رو روشن کنه که مسیر زندگیت باید چه جوری باشه تا نتیجه بگیری . من با ذوق و شوق روی مطالب کار میکردم و ضعفهای شخصیتیم که باید برطرف مییشد رو با صدای خودم ضبط میکردم و موقع مسافرکشی در گوشم میذاشتم و کل زمانی که با تاکسی کار میکردم اونها رو گوش میدادم در حالی که هوا به شدت گرم و شرجی بود و اونقدر عرق میریختم که زیر پام دریاچه درست میشد و کلی مسائل دیگه بود مثلاً پلیس جریمه میکرد، مسافرا بحث میکردند و با همه اون داستانا سعی میکردم روی خودم کار کنم و بهتر بشم و از همون جا و همون شرایط اوضاع بهتر شد و از همون اول نتایج رو دیدم مثل اینکه جنس مسافرهایی که سوار میکردم فرق کرده بود و بعد از اینکه من شروع کردم روی خودم کار کردن آدمای مناسبتری سوار میشدند یا مسافر دربستی بیشتر پیدا میشد و ایدههای بهتری میومد همون داستان خریدن زمین که خیلی راحت رقم خورد و یه زمین با پول خیلی کم خریدم که خود اون پول هم معجزه آسا جور شد و بعد قیمتش 30 برابر شد و تمام این نتایج منو متعهدتر میکرد که بیشتر کار کنم منم ادامه دادم و نتایج بزرگ و بزرگتر شد .
پس داستان، داستان تعهد ماست به اینکه این مسیر رو ادامه بدیم و ورودیهامون رو کنترل کنیم من همون موقع که قوانین رو فهمیدم کلاً tv و ماهواره رو حذف کردم، آدمهای نامناسبی یه عدهای خودشون رفتن یه عدهای رو من حذف کردم و کاملاً تمرکزم رو گذاشتم که روی خودم کار کنم و نتایج به مرور بزرگتر شد هرچند لذت اینکه یه ابزاری رو کشف کردم که میتونم زندگی خودم رو اونجور که میخوام خلق کنم خیلی بزرگتر بود
بلندترین دیوار ذهنی من همیشه حرف مردم بود اینکه نگن چه آدم بدیه، مسخره م نکن، نکنه در مورد من بد فکر کنن، نکنه شکستبخورم وسرزنشم کنن و …
هرچی از جهان چک ولگد خوردم بازم فایده نداشت یه جایی فهمیدم که کلا مردم درمورد من فکر نمیکنن اگه هم بکنن اصلا مهم نیست مگه روزای سخت کنارم بودن که الان نگران نظرشون یا تفکرشون باشم . دائما توو فایل ها میشنیدم که استاد میگن مردم کین اصن؟؟ اگه من میخام اونجوری که دوست دارم زندگی کنم اسمش خودخواهی نیست، روی دوره ی عزت نفس کار کردم وخودبخود روابط من بهتر شد و آرامش به زندگی من برگشت
خیلی ممنونم از همگی
خدا مومنان را به سبب اعتقاد و ایمانشان در زندگی دنیا و آخرت ثابت قدم می دارد، و خدا ستمکاران را گمراه میکند و خدا هر چه بخواهد انجام می دهد
( ابراهیم 27 )
سلام به استاد جانم و مریم جانِ عزیزم و دوستای بهشتی قشنگم
امیدوارم که حالتون خیلی خوب باشه و همواره آسون بشین برای آسونی ها
پروژه تغییر را در آغوش بگیر، جلسه ی چهاردم :
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
بزرگترین دیوار ذهنی که واسه خودم ساخته بودم تو ذهنم قدرت دادن بیخودی و الکی به آدم ها بود، اینکه فکر میکردم اون ها میتونن تاثیر منفی تو زندگیم داشته باشن، و این ماجرا چندین بار تکرار شد برام و هر بار با کنترل ذهن خیلی سنگین، سعی میکردم از توش بیرون بیام تا همین چند وقت پیش که به خدا گفتم خدایااا خودت کمکم کن، خودت شرک رو ازم دور کن، و میدونستم که این یه پروسه ای داره و تکامل میخواد و من باید شکیبایی کنم که هی یه ذره بهتر بشم و شدددد، و واقعااا شد، و من این روزها حالم خیلی بهتره، چرا؟ چون دارم سعی میکنم قدرت رو فقط از آنِ خودش بدونم، دارم سعی میکنم معجزه هایی که هر روز داره تو زندگیم رقم میزنه رو ببینم و تاییدشون کنم و بهش بگم خدایا این کار خودت بوداااا
راستشو بخواین خیلی وقته که جنس مشتری هام عوض شده ولی همینم ته نداره دیگه واسه بهتر شدن، چند روز پیش که فاطمه جان، رفیق بهشتیِ قشنگم بهم پیام داد و سفارشش رو ثبت کرد، انگار مزه ی مشتری توحیدی داشتن رفت توی قلبم، که اینقدر بهم چسبید که دیگه نتونستم به کمتر از این قانع بشم، و نتیجش شد این که من دو روز بعد، صبح که داشتم درخواست هام رو از خدا جونم مینوشتم، نوشتم خدایااا ازت ممنونممم بخاطر این همه مشتری های توحیدی و… و نتیجش تا شب خودش رو نشون داد و من برای هزارمین بار حیرت زده از اینکه چقدر خدا جون سریع الحسابه وقتی من سعی کنم تو مسیر بمونم
خدایا شکرت که بهم کمک کردی بعد از چند روز بتونم کامنت بنویسم دوباره، این روزها اینقدر داره پشت سر هم معجزه وارد زندگیم میکنه که خودمم دارم سورپرایز میشم از این حجم اتفاقات خوب و دلیلش هم خوب میدونم، چون یه سر سوزن بهتر دارم عمل میکنم ولی اون از فضلش داره بهم پاسخ میده
دوسِتون دارم و به پروردگار قدرتمند و رزاقم میسپارمتون
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد سلام مریم جان سلام دوستان
خداوند بیشتر از من دوست داره که من به خواسته هام برسم و خوشحال میشه من خواسته داشته باشم
بزرگترین مانع ذهنی اینکه ظرف وجودم کوچیک هست وقتی به خواستهای کوچیک میرسیم دیگه توقع رسیدن به بزرگترها رو نداریم
مدتهاست با این مباحث آشنا شدم و عمل کردم خب نتایج بوده ولی چرا بزرگتر نشد
چون باور نکردم میشه
ولی از وقتی بیشتر باور کردم تو اوج اتفاقی که میتونست نگرانم کنه شاد بودم و سعی بر کنترل ذهن و تحلیل از دیدگاه دیگه کردم
و یه خواسته که دلم خیلی میخواست ولی دور از خودم میدیدم خرید خانه بود
تضاد اجاره خانه و پرداخت سر ماه باعث شد تصمیم جدی بگیریم برای خرید و چقدر لطف خدا در این مسیر همراه من بود
حرکت کردیم خانه ها را دیدیم من اولش خودم رو لایق خونه صفر نمی دیدم ولی بعد گفتم میخوام خوبش میخوام
دستان خداوند یکی یکی اومدن و آدمهای خوب سر راه قرار گرفتن و چقدر همزمانی ها اتفاق افتاد
به لطف خدا خانه خرید شد و حتی در پرداخت هایش چقدر خدا هدایت کرد و کمک کرد و چقدر صاحب ملک انسان شریف و دست خدا است
بهش میگم ببخشید دیر شد میگه اتفاق میفته
نگران نباش پول خونه خدا خودش میده
باور میکنید وعده پرداخت محقق نکردم و خود طلبکار اینطور میگه و صبر میکنه تا خدا ردیفش کنه و من کمتر اذیت بشم
یعنی قربون برم خدارو که وقتی باورش میکنی اینطوری ایمانت رو قوی تر میکنه
خیلی خیلی خوشحالم که این ترس از خرید رو کنار گذاشتم و دارم آرزوهایم رو زندگی میکنم و خرید بهترینها رو انجام میدم
خدایا شکرت بابت فراوانی در جهان هستی سپاسگزارم خدایا شکرت بابت قوانین ثابت جهان هستی سپاسگزارم خدایا شکرت
خدایا مرا به راه راست که پر از نعمت و برکت و آسانی و ثروت و دستان توست هدایت کن
و در این مسیر ثابت قدم گردان
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام ب استاد عزیزتر از جان و خانم شایسته نازنین بانوی عزیز و دوست داشتنی
و تمااام دوستان گلم در مسیر نور
14 امین گام رو ب سمت پروانه شدن خیلی وقته برداشتم اما دستم ب نوشتن دیر رفت …
همیشه فکر میکردم آدم مسئولیت پذیری هستم تا قبل از ورود ب سایت
انگار معنی مسئولیت پذیری هم اشتباه فهمیده بودم
خودم رو مسئول همه میدونستم جز خودم …
خودم رو برگی در باد میدیدم ک قربانی شرایط خانواده ،تصمیمات مادر ،مشکلات پدر میدونستم
وقتی دیوار بلندی ک ساخته بودم برای خودم خراب شد ک اولین بار با تمام وجود گفتم من میتونم زندگیمو شرایطم و تغییر بدم این همه آدم تونستن منم میتونم
چنان شور و شوق و انگیزه ای جاری شد تو وجودم از همون لحظه ک همینجور اتفاقات خوب میفتاد و بعد هدایت شدم ب سایت بهشتی مون…
بقول خانم شایسته تو دوره ی 12 قدم ،این باور ک تمام اتفاقات زندگیم داره با افکار من رقم میخوره دروازه ی ورود ب نعمت هاست
اول باید اینو باور کنی ک تمام شرایط زندگیت روابطت سلامتیت وضعیت مالی کاری همه و همه رابطه ات با خدا همه و همه با افکارت داره رقم میخوره
هرچقدر خودم این اصل رو باور کردم شور وشوق تو وجودم جاری شد برای تغییر افکارم
تعهد در من ایجاد شد برای اجرای قانون احساس خوب اتفاقات خوب
تعهد غیرقابل مذاکره ای داشتم برای کنترل ذهن و کنترل ورودی هام
هروقت نا امید شدم انگیزه هام کم شد ورودی هام باز شد تنها دلیلش این بود ک یادم رفت من خالق زندگیمم
تمام اتفاقات زندگیم رو خودم دارم رقم میزنم
اما خوشحالم برای این لحظه ک دانشجوی 12 قدمم و پای صحبت های استاد و زندگی ب شیوه ی افکارم سفت و سخت وایسادم
خوشحالم ک دارم یاد میگیرم هرکسی فقط و فقط مسئول خودشه
دارم یاد میگیرم من مسئول خودم هستم
فقط خودم
من مسئول توجه ب خودم هستم
من مسئول خوشبخت کردن خودم هستم
من مسئول کنترل ذهنم هستم
من مسئول خوشحال بودن خودم هستم
من مسئول افکار و احساس و اعمالم هستم
کجا توی قرآن اومده ک روز آخرت از شما بخاطر اعمال و افکار بچه هاتون همسرتون دوستاتون پدر و مادرتون میپرسن؟!
هیچ جا نیومده
خداوند بارها میفرماید تو مسئول افکار خودت اعمال خودت رفتار خودت هستی
من مسئول تصمیم های خودمم
من مسئول انتخاب های خودمم
منم ک تو هرلحظه انتخاب میکنم تصمیم میگیرم ب خواسته هام توجه کنم یا ناخواسته هام
ن دشمنی بیرون از منه
ن دوستی بیرون از منه
تمام زندگی من در من خلاصه میشه
عاشقتونم و سپاسگزارم برای اشتراک این حجم از آگاهی و احساس خوب
بهترینها سهم قلب تک تک شما عزیزای دل باشه
عاشقتونم