این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-3.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-01 08:25:342025-12-02 18:44:39تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
نمیدونی چقدر احساساتی شدم و از خوشحالی اشک ریختم،به پهنای صورت،که این خدا چقدر عزیزه،یاد روزی اولی افتادم که با شما اشنا شدم،
یه وویسی خانمم برام گذاشت،تو اون فایل گفتید خدا برات مشتری میشه،افق دید برای یک محله است برای یک شهر برای یه کشوره،این خدا همه چیز میشه برات همه کس را،چقدر گریه کردم واقعا همچین کسی هست،
چقدر یاد کرفتم استاد از این جلسه که وقتی کارت لنگ میشه نشونست که رو خودت کار کنی،تا چک و لقت نخوری،
یا در مورد اون حریان که ما وقتی اون طرف قظیه رو نمیدونیم چقدر خودخوری میکنیم و خودمون رو سرزنش میکنیم،یاد مرفتم بگم الخیر فی ما وقع،حاما به نفع منه من نمیدونم خدا میدونه،
و بحث غمگین نباش همیشه با نباش امده یبار برای امده که اونم برای اینکه بگه کار شیطان غمگین کردنه
الان یه جا نشستم که وقتی یاد سه سال قبلم می افتم گیرم میگیره،الان سر کار خودمم،الهی شکر بدون نمرانی و غم و ترس
سپاسگذارم استاد از مسیرتون از خدا سپاسگذارم بابت غنی بودن و مهربون بودنش که ولم نکرد تنهام نزاشت
وقتی الگو مناسب می بینی برات باور پذیرتر میشه که به گسترش جهان کمک میکنی تا سریعتر به خواسته ت برسی،هدف ما اینه که قبل اینکه جهان به ما فشار بیاره خودمون مسیر زندگیمون رو تغییر بدیم چطور میتونیم زندگیمون با کیفیت و بهتر کنیم،باید از خداوند بپرسیم و اجازه بدیم هدایت مون کنه،تا بهبود پیدا کنیم برای قویتر شدن نقاط قوت مون،
بدترین احساسی که فرکانس هارو خراب میکنه احساس گناه و احساس خود بی ارزشی هست،
هیچوقت نوار ذهنی خود سرزنشی و اینکه چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم و چرا این تصمیم نادرست اتخاذ کردم و خودمو سرکوفت بزنم،احساسات بد وبدتر برام اتفاق افتاده و اتفاقات بدتر برام پیش اومده،رو مرور نکن چون این احساسات ناخواسته،اتفاقات ناخواسته زیادی رو شامل میشه،
همانند سوره های قرآن که از کلمه حزن استفاده شده گفته لاتحزن یعنی غمگین مباش به مادر موسی میگه بچه تو سالم بهت برمیگردونیم غمگین نباش،اگر کسی غمگین هست بخاطر نجواهای شیطانی هست که نتونستیم ذهنمونو کنترل کنیم و غمگین شدیم،و قضاوت کردن های نادرست و نامطلوب رو تکرار نکنیم و کسیو قضاوت نکنیم،و نسبت به همه قضاوت درست و منطقی داشته باشیم.
وقتی دنبال تغییر و بهبود باشیم و آماده و مهیا باشیم خداوند با بی نهایت مسیر مارو هدایت میکنه،اگر هدایت از زندگی ما حذف بشه ما دیگر هیچ چیزی نداریم،وبه این یقین و باور رسیدیم که خداوند اشتباه نمی کنه و مارو هدایت میکنه و ایمان داریم در مسیر درست تحولات عالی و مناسب برامون به ارمغان میاد.
سپاسگزار پروردگار عالم بخاطر قرار گرفتن در مسیر رشد وپیشرفت و همچنین تقدیر و تشکر از استاد و بانو شایسته بابت فایل آموزنده و عالی،
استاد عزیزم واقعا حمید خیلی خوب گفت که من خدا رو با شما پیدا کردم
فکر میکنم این حرف همه ی بچه های اینجاست واقعا...تا قبل اومدن به این بهشت و دنیای قشنگ اینجا خدا برای من همونی بود که فقط میخواست عذاب بده و از ترس جهنم و رفع تکلیف یه سری کارها رو انجام میدادم اما همیشه قلبم دنبال یه آرامش میگشت دنبال یک آغوش امن و گرم و خدا هدایتم کرد به این سایت و اینجا من با خدایی آشنا شدم که مهربونترین و هر چی خوبیه واسه من میخواد و همه چی رو مسخر من کرده که فقط من زندگی کنم و لذت ببرم…
با شنیدن حرفای حمید نتونستم جلوی اشکامو بگیرم
این داستان خیلی از ماهاست
و خدارو هزاران بار شکر میکنم که اینقدر قشنگ منو هدایت کرد و جواب خیلی از سوالامو اینجا بهم داد اونم از طریق استاد عزیزم
خداراشاکرم که دقیقا در زمانی که نیازمند به شنیدن این فایل بود خداوند مرا طبقه نشانه ام هدایت کرد برای شنیدن دوباره این فایل ولی این بار تک تک حرف هایتان برایم جدید بود و حالا میتوانم ساعت ها درباره همین یک فایل با ارزش صحبت کنم ….
استاد نمیدونم من این طوری هستم یا همه ام مثل منند اینکه روح و قلبم خیلی آنچه که درست یا اشتباه است را میفهمد انگار تمام آگاهی ها را داشته ام ولی الان فراموش کرده ام ووقتی صحبت های شما نوع زندگیتان را میبینم انگار برایم آشناست انگار میدانستم ولی نیاز داشتم برایم دوباره کسی بازگو کند و واقعا میتونم بگم فقط شمایید که همه حرف هایتان باهم هم خوانی دارد و به جانم مینشیند و وقتی عمل به آنها میکنم نتایج زیبایی میگیرم استاد سپاسگزارم که برای گسترش جهان از هیچ دریغ نمیکنید سپاسگزارم که زندگی شخصیتان را برایمان به نمایش گذاشتید تا گفته هایتان را در عمل دقیق و واضح ببینیم …
استاد هیچ چیزی زیباتر نیست در رابطه عاطفی که وابسته یک دیگر نباشیم ،اینکه عاشق درون هم باشیم،اینکه آزاد باشیم در رابطه عاطفی خوده واقعیمان باشیم نه آنچه که شریک زندگیمان دوست دارد یا ندارد چیزی که خیلی عادی هست در روابط وهمه فکر میکنند باید همین طوری باشد چون الگوهای مناسب ندیده اند ،استاد اکثر آدم ها باورهای اشتباهی درباره رابطه دارند و بی شک نتایج همه یکی است، من از وقتی که رابطه شما را دیدم و در عمل به کار گرفتم وبیشتر و مهم تر شروع کردم که روی خودم کار کنم رابطه ی آرام وعاشقانه ای تجربه کردم با همسرم به لطف خدا منی که همیشه توی حاشیه بودم همیشه من و همسرم باهم بحث ها داشتیم سر این باور که دعوا و بحث نمک زندگیه همه دعوا دارند ولی دیدم که شما و مریم جان با اینکه ساعت ها و روزها کناره هم هستید نه تنها هیچ بحثی ندارید بلکه عشقتان چند برابر همه است ،میدانید رابطه عاشقانه برایم جدیدا اینطور معنا میشود که من بدون اینکه نیاز داشته باشم کسی برایم کاری انجام دهد اینکه کسی به من خدمتی کند بتوانم به او ابراز عشق داشته باشم درواقع رابطه امان بده وبستان نباشد ،شرطی نباشد او را دوست بدارم چون درون زیبایی دارد او را دوست بدارم چون هدیه ای از جانب خداست اورا دوست بدارم به خاطر اینکه یک آدم منحصر به فردی نه آنچه که من میخواهم داشته باشد او را دوست بدارم چون حالش با خودش خوب است،
_و نکته مهم برایم ابن بود تا خیلی چیز ها را اگر
ببینینم(طبیعت،روابط،سلامتی،ثروت،تفریح،شادی،)
خواسته هایی درونمان شکل میگیرد و با دیدنشان برایمان باور پذیر تر میشود پس سعی کنم در هر موضوعی به دنبال پیدا کردن الگو هایی مناسب باشمو همین طور مراقب باشم که با چه کسانی در ارتباطم ….
_
نکته مهم دیگر که آقا حمید اشاره کردند این بود هر زمانی که فشار در هر موضوعی بهم وارد میشه(برداشت من ازصحبت هاشون) متوجه میشوم که عیب از من است و من باید بدونم این جا چه درسی داره که باید بگیرم ،چه باورهایی رو باید تغییر بدم ،چه ورودی های اشتباهی داشتم در نتیجه باید همه را از خودم بخواهم… بیرون ز تو نیست در عالم از خود بطلب هر آنچه که خواهی….
_هر روز به دنبال بهتر شدن باشیم ، هر روز از خداوند بخواهم که چگونه میتونیم بهتر باشیم هر روز در حال بهبود باشیم اونوقته که نتایج عالی در هر ابعادی که روی خودمون کار کردیم رو میگیریم
_ بدترین احساس که همه احساس ها را خراب میکنه احساس گناه و خود سرزنشگری خودمون هست چرا؟ چون احساس بد میگیرم که طبق قانون احساس بد =اتفاقات بد هست
سلام به استاد عزیزم ومریم خانم شایسته نازنین و دوستان همراه
این فایل به عنوان نشانه امروزم بهم نشون داده شد
از صحبتهای دوستان عزیزم و راهنمایی های استاد لذت بردم و وقتی استاد موضوع جلسه رو بطور واضح مطرح کرد به فکر فرو رفتم
سوال این بود:
چه زمانی تغییر کردین و چه زمانی اینقدر تغییر نکردین تا مجبور به تغییر شدین
استاد عزیزم میخوام قسمتی تجربه های خودم رو بنویسم که تو پروفایلم بمونه و رد پام بشه
من حدود 30 سالگی وقتی کتاب ملت عشق رو خوندم بخاطر تضادهای زیادی که تا به اون سن تحمل کرده بودم تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم
و خداشاهده که چقدر خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم و الان با آموزشهای شما متوجه شدم که این اتفاق هدایت خدا بوده و خداراشکر که من هدایت شدم
استاد مسیر تغییر من خیلی کند بوده( حدود ده سال تا قبل از آشنایی من با شما) چون از ریشه باید خودم رو تغییر میدادم و نمیدونستم که باید روی عزت نفسم کار کنم
اماااااا با این وجود همینکه تصمیم گرفتم تغییر کنم کم کم نشانه ها اومد و من با همون آگاهی کم اقدام میکردم
اول از تغییر ظاهر شروع کردم عمل بینی انجام دادم کاری که سالها آرزو داشتم و بخاطر مسایل مختلف به تعویق افتاده بود، این موضوع خیلی روی اعتماد بنفسم تاثیر خوبی داشت بعد به لطف خدا بعد از یکسال به شهر دیگه مهاجرت کردم،یعنی بخاطر مدرسه بچه ها مهاجرت کردیم و دو خونه شدیم،خونه خودمون تو شهر خودمون و یه خونه استیجاری تو شهر مجاور…… این جابجایی با تمام خوبیها و بدیهاش بازم برام مفید بود
آشنایی با محیط جدید، داشتن همسایه هایی با فرهنگهای مختلف درسهایی زیادی برام داشت
همون سال تو اینستاگرام با خانم دکتر نازنینی آشنا شدم که تمام حرفاش به دلم مینشت و انگار به من یاد میداد که چطور رفتار کنم اون روزها خیلی اتفاقت خوب برام میفتاد چون حالم خیلی خوب بود خداراشکر
امااا نمیدونم چرا فرکانسم تغییر کرد بعد از دو یا سه سال با اینکه دنبال کسب آگاهی بودم ولی هر روز از لحاظ روحی بهم میرختم با اینکه شرایطم از همه لحاظ خوب بود همسر خوب، فرزندان خوب، محیط زندگی خوب، انسانهای خوبی که اطرافم داشتم، توانمندیهای زیادی که داشتم ولی احساس آرامش درونی نداشتم و متوجه شدم که این همه سال من باید به آرامش درونی فکر میکردم در صورتی که
افکار مزاحم، کمبود عزت نفس، مقایسه خودم با بقیه، مقایسه بچه هام با بقیه، مقایسه همسرم با بقیه، ندیدن نعمتهایی که دارم هر روز و هر روز عرصه رو برام تنگ میکرد
آرزوی داشتن ثروت زیاد و استقلال مالی با وجود یه عالمه فکر مسموم و باورهای محدود کننده امری محال شده بود
تا اینکه کرونا آمد بیماریی که اگر چه اتفاقات بدی به همراه داشت اما برای من و خیلی از دوستان پر از برکت بود و من همیشه ازش ممنونم در اصل از خدا. و حکمتش، از قدرت خدای مهربان سپاسگزارم که هر اتفاقی برای ما خیر است اگر سعی کنیم به خوبی بهش نگاه کنیم
حالا توضیح میدم که چطور این بیماری رو پر از برکت برای خودم میدونم
همانطور که گفتم چندسالی دو خونه شده بودم اوایل خیلی سخت نبود ولی بعد از مدتی رفت و امد هر هفته بین دو خونه برام تکراری شد، علاوه بر این مجبور بودم به دو تا خونه رسیدگی کنم، و این روند تکراری طی حدود چهار سال خستم کرده بود از شرایطم راضی نبودم و به نظر چاره ای نداشتم و باید تحمل میکردم از طرفی بخاطر بچه ها مجبور بودم در اون شهر بمونم از طرفی شغل همسرم تو شهر خودمون بود و همین عامل باعث میشد که ما هر هفته در رفت و آمد باشیم خلاصه اوج نارضایتی من در اون زمان با اومدن کرونا همزمان شد وبخاطر تعطیلی مدارس ما فقط تو خونه خودمون تو شهر خودمون موندیم و این موهبتی بود که من اون موقع لازم داشتم (خدایا شکرت)
در ضمن بخاطر شغل همسرم تو تمام سالهایی زندگی مشترک من و همسرم حتی یک روز هم بطور کامل کنار هم نبودیم و بازم این جریان باعث شد ما کنار هم بودن رو تجربه کنیم و اتفاقات خوب بیفته
رشد آگاهی همسرم و همراه شدنش با من هم در همان سالها رخ داد همسرم قبلا به مسیر من و دیدگاهای من درباره زندگی اهمیت نمیداد و اصلا با مطالب روانشناسی، خودشناسی موافق نبود
خلاصه…..
یکی دیگه از موهبتهایی که تغییر شرایط برای من داشت شروع یه هنر جدید و راه اندازی پیجم بود
با شروع کرونا، با توجه به شرایطی که توضیح دادم کمی احساس آرامش وجودم رو فرا گرفت و احساس کردم که الان که کارم کمتر شده بهتره تو اینستاگرام فعلیت کنم و کسب درآمد کنم
همانطور که استاد میگن برای هر کاری ذوق داشته باشین و اونوقت اتفاقات خوب رخ میده و خدا کمک میکنه، دقیقا برای من همینطور بود
اوایل کار که خیلی ذوق داشتم با اینکه اصلا هیچی از اینستا نمیدونستم و حتی تو کار خودمم مشکل داشتم و مهارت کافی نداشتمو هنوز آموزش کافی ندیده بودم و بصورت خودآموز شروع کرده بودم ولی اوضاع بشکل معجزه آسایی خوب بود هر روز امیدوارتر میشدم و مشتاق یادگیری و کسب مهارت بیشتر بودم تا وقتی که دوباره مقایسه بسراغم اومد
تا وقتی که اوضاع درس پسرم کمی ناجور شد، روابطمون بد شد، حال من بد شد، همسرم شرایطم رو درک نمیکرد و کار تو اینستاگرام خیلی از وقتم رو میگرفت،میخواستم تمرکزم هم روی کارم باشه هر روز درآمدم رو بیشتر کنم هم مادر خوب و همراهی برای پسرم باشم که پسر درس خون تربیت کنم ،هم همسر خوبی برای همسرم باشم و عملا با اون عزت نفس داغونم این اتفاق نمیفتاد و اونجا بود که با توجه به رشد خوبی که داشتم تصمیم گرفتم شغلم رو کنار بزارم
اگر چه که اگر اون زمان با قوانین آشنا شده بودم حتما تصمیم بهتری میگرفتم اما خدا بازم هدایتم کرد و به من فهموند که این مسیر درست نیست
پس اینبار با آگاهی و خیلی مصمم تصمیم گرفتم فقط روی خودم و کسب آرامش خودم و بخصوص برگردوندن آرامش پسرم که با نا آکاهی من و همسرم از بین رفته بود کار کنم، برای همین اینستاگرامم رو حذف کردم پیجم رو رها کردم و فقط تلاش میکردم که آرامش پیدا کنم ایراداتم رو بفهمم همه چیزهایی که تمرکزم رو کم میکرد رها کنم
و انجا بود که به فایلهای استاد هدایت شدم
چه روزهایی قشنگی بود هر روز که گوش میدادم ارتباطم با خدا بهتر میشد، تازه داشتم خدا را میشناختم
استاد همیشه براتون دعای خیر دارم که باعث شدین خدا را بشناسم، بفهمم که خدا چقدر مهربونو رحمان و بخشنده س و اصلا با خدایی که تو ذهنم داشتم قابل مقایسه نیست
قبل از شنیدن حرفهای شما هم خدا رو دوست داشتم ولی ترس از خدا بیشتر آزارم میداد احساس گناه عذابم میداد ((تو پرانتز بگم که من نه آدم مذهبی بودم و نه آدم بیخیال،،، نه آدمای خیلی مذهبی رو درک میکردم و نه آدمایی که بظاهر بی دین بودن برام قابل درک بودن)))
خلاصه…..
تمام اتفاقات نا خوشایند باعث شدن تا من مجبور به تغییر اساسی بشم وبعد از ده سال سردرگمی و کشمش با خودم بالاخره به ساحل خوشبختی برسم
آشنایی با استاد در اوج نا امیدی چراغی بود که خدا یرای من روشن کرد
و من سعی میکنم همیشه و همیشه سپاسکزار خدای مهربانم باشم و هر دم و بازدم زندکیم رو به او بسپارم و از استاد نازنین آقای عباسمنش مهربان و آگاه هم بسیار سپاسکزارم که با تفکر و تعقل راه زیبا زیستن رو آموخت و با سخاوت و مهربانی مثل پدری دلسوز به ما یاد میدهد.
استاد و دوستان عزیزی که تا اینجا همراه من بودین تنتون سالم، لبتون خندون، دلتون آروم، نعمت و ثروت در زندگیت فراوون
من صبح وقتی بیدار شدم دنبال یه عکس میگشتم که چند سال پیش رو بوم کشیده بودم
چهره دو نفر رو و میخواستم بذارم تو پیجم که دیروز بهم الهام شد که شروع کنم و برگه بدم به همه و کار بکنم و تلاشمو برای نقاشی دیواری شروع کنم
تا ظهر که گشتم ولی نتونستم پیدا کنم و تمرین رنگ روغنم رو شروع کردم
مادرم گفت میای بریم خونه مادربزرگ ؟؟ گفتم نه باید تمرینامو انجام بدم و اگه تموم بشه میام
بعد زنگ زد مادر بزرگم خونه عموم بود و نشد بره
دید اونجا نشد ، میخواست بره خونه خاله ام که اسباب کشی داره و قرار شد بره اونجا
بعد از ظهر حدود ساعت 6 هوا شدید باد وزید و طوفانی شد
منم از شدت گرما که نمیتونستم نقاشی بکشم خوابم برد و با صدای افتادن وسیله اتاقم بیدار شدم که رفتم پنحره رو ببندم
همین که بلند شدم و دیدم ، گفتم ببین تو یه لحظه خدا میتونه همه چی رو نابود کنه ،حتی وقتی تو خواب باشی یا حتی تو بیداری و آیه قرآن یادم اومد که میگفت
خدا بخواد میتونه کل جهان هستی رو نابود کنه و از اول دوباره جهان تاره خلق کنه
و این همه عظمت و قدرت فقط برای خداست
و همینطور داشتم فکر میکردم و میگفتم حمد و ستایش مخصوص توست
بعد مادرم گفت برو از تره بار پیاز بخر و از اونجا قرار بود برم از گنجه دیجی کالا وسیله داداشمو بردارم
وقتی رفتم بیرون دوباره طوفانی بود و انقدر باد خوب و خنکی بود ،گفتم خدا ممنونم ازت که دو روزه ازت درخواست کردم هوا رو خنک کنی که من بتونم شب تمرین رنگ روغنمو انجام بدم و دیگه خونه مون گرم نباشه
و سپاسگزاری میکردم و باد شدید میوزید وقتی رسیدم تره بار همون درخت زیبا و شبیه انسان که دستاشو بلند کرده بود رو دوباره دیدم و وایسادم با حرکت برگاش دیدم که داشت انگار صحبت میکرد و باز یاد آیه قرآن افتادم
که میگفت همه چیز در حال ستایش خداست
خیلی حس خوبی داشت به درختای دیگه هم توجا کردم و عظمت خدا رو دیدم که حتی برگای درختا هم کنار هم شکل انسانن و دعا میکنن
وقتی برگشتم خونه مادرم گفت نشد برم خونه خواهرم
گفتم مامان ببین احتمالا که نه حتما صلاح نیست تو امروز جایی بری برای همین پشت سرهم نمیشه
دو جا خواستی بری نشد
پس بمون خونه یه روز دیگه میری
این حس رو گرفتم که اگر بیرون نره براش بهتره
وقتی داشتم از بیرون برمیگشتم دیدم درخت کنار خونمون نصفش شکسته ،وایسادم و نگاهش کردم و دو چیز اومد به زبونم
قدرت خدا
و یکی هم یاد حرف استاد افتادم که میگفت ضعیف ها از بین میرن و قوی ها میمونن
و اینکه اگر وقت چیزی برسه که از بین بره و یا برای انسان مرگ هست ،باشه ، درست در زمانش میره و کسی نمیتونه نگهش داره
وقتی به این آیه ها فکر میکنم از خدا میخوام کمکم کنه عمل کنم
هرچقدر فکر کنم به آیات ولی عمل نکنم مفت نمی ارزه
و فقط ازش میخوام کمکم کنه کنترل کنم ذهنم رو
امروز به خودم گفتم همه چی تو یه لحظه رخ میده ،سعی کن خوب باشی تلاش کنی تا هر روز بیشتر قدم برداری
خوشحالم از اینکه خدا مراقبمه و هرلحظه آرومم میکنه و باهام حرف میزنه
الان که دارم مینویسم 21:37 رعد و برق زد
راستی یه چیزی بگم من قبلا از سوسک شدید میترسیدم ولی الان متوجه شدم ترسم تا حدود زیادی رفته و وقتی سوسک میبینم کنارش وایمیستم و فرار نمیکنم یا کنارم ببینم جیغ نمیزنم
چند روز پیش از پنجره باز بالکن سوسک اومده بود یکم ترسیدم ولی بیرون که میبینم و از کنارم رد میشه خیلی خیلی کم شده این ترس و همه اینا کار خداست که به یکباره تمام محدودیت هارو میگیره و وقتی یهویی متوجهش میشی میگی به خودت که
من که تلاشی برای این ترس نکردم چجوریه که نمیترسم و فرار نمیکنم
حتی از سگ هم اینجوری شد
از زمانی که آگاهانه خواستم تا از گربه ترسم رو بریزم به یک باره دیگه از سگ هم ترسی نداشتم و فقط خدا رو میبینم تو همه جا
چند روز پیش وایساده بودیم تا بی آر تی بیاد ، دیدم رو گوشیم رتیل شبیه عنکبوت مشکی بود ،آروم برداشتم و گوشیمو کنار میله گذاشتم تا بره
اگر قبلا میدیدم صد در صد جیغ میزدم و میکشتمش با زدن دستم به روی خودم و عنکبوت که پرتش کنم ولی الان متوجه شدم که چقدر آروم شدم
هرموجودی سمتم میاد دیگه واکنش نشون نمیدم و حتی باهاش حرف میزنم میگم کجا میخوای بری بهت کمک کنم
و این لذت بخش بود که خدا خودش بی نهایت قدم برای من برمیداره کافیه که من یه نیسم قدم چیه یه نقطه حرکت کنم
یه نقطه بذارم و خدا کل صفحات رو برای من پر میکنه
بی نهایت سپاسگزارم ازش بی نهایت
برای تک تک خانواده صمیمی عباس منش بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و ثروت از خدا میخوام
روز 160: سلااااااااام ، خیلی ممنونم ازتون به خاطر اینکه با نشون دادن زندگی خودتون نشون میدید بمون که میشود ، میشود همچین رابطه عالی داشت ، میشود همچین آزادی داشت میشود ، میشود ، و ما وقتی یک الگو میبینیم که شده و به این همه موفقیت رسیده برامون باور پذیر تر میشه خواسته هامون ، بهترین حالت اینه که قبل اینکه جهان فشار زیادی به ما بیاره ما تغیر کنیم وقتی ما هر روز از خداوند میخوایم که هدایتمون کنه و هر روز یه قدم از دیروزمون بهتر باشیم زندگی سرشار از زیبایی و شادی و اتفاقات خوبه ، بد ترین احساسی که فرکانس رو خراب میکنه ، احساسه گناهه بنابراین همیشه باید دنباله رفعه این احساس باشه به نحوی که عملکردمون بهتر شود ، ببینید ما هیچوقت نباید مسی رو و خودمون رو قضاوت کنیم ، انسان اشتباه میکنم ، انسان خطا میکنه ، ما توبه میکنیم و خداوند تمام گناهان ما رو میبخشه و تمام و تمام همین ، موسی میزنه یکی رو میکشم بعد میشه پیامبر ، ما همیشه باید خودمون رو همین طوری که هستیم دوست داشته باشیم من اگه خداوند صد بار هم بم بگه میخوای کی باشی میگم یاسین نظری چون واقعن خودمو دوست دارم و این تضاد ها و مسائلم رو هم چون میدونم وقتی حلشون میکنم و هر روز دارم بهتر میشم سپاس گذار ترم از خداوند و سپاسگزاری احساس خوب میاره و احساس خوب مساوی اتفاقات خوب ، وقتی ما میترسیم و غمگینیم داریم اتفاقات بد رو خلق میکنیم به خاطر همین خداوند تو قرآن میگه که مومنان کسانی هستند که نه میترسند و نه غمگین میشوند ، افرادی که به خداوند اعتماد دارند همیشه شاد هستند .
سلام به استاد عزیزم و عزیزدل من مریم جانم و دوستان عزیزم
امروز بعد ازشنیدن این فایل زیبا وتجربه حمید عزیزم بی اختیار اشکهای منم جاری شد و فهمیدم که من هم خدارو تو این سایت پیداکردم تو صحبتهای استاد عزیزم تو وجودمریم نازنینم تو کامنتهای دوستان بی نظیرم، و داستان حمید عزیز منو برد به داستان آشنایی خودم و اینکه الان مدت کمی میگذره از ورودم به این سایت ولی خیلی بااون کسی که وارد سایت شد فاصله دارم وخدارا شکر می کنم که هدایت شدم من همیشه تو بچگی خدارو یه انسان میدونستم یه انسانی که ازش بشدت میترسیدم طبق گفته های بقیه یادمه بچه بودم کلاس قرآن میرفتم و همیشه میگفتن اگر موهاتون دیده بشه حتی اگر یک تارمو ازهمون اویزونتون میکنن و من توهمین بچگی باخدا لج میکردم وبیشتر بیرون میزاشتم موهامو میگفتم بیشتر باشه راحتتر آویزون میشم واینکه تو سن کودکی برای ما یه کتاب بشدت وحشتناک وبی درو پیکر رو میخوندن به اسم سفرنامه برزخ که درمورد نحوه مرگ یه انسان گناه کار بود و بعد یک سی دی بود که من هنوزم روحیه ام بابت دیدن اون سی دی داغونه وشدیدا تو روح وروانم ترس رو گنجاند به اسم سیاحت غرب که تصویری بود درمورد مرگ واینا و من دیگ از خدا میترسیدم فکر میکردم خیلی گناهکارم وهرچی سرم میومد میگفتم خب حقمه من خیلی گناه کردم دیگ روابطم با مادرم بشدت افتضاح بود و بشدت حس گناه ازمادرمم میگرفتم مادرم عامل تمام بدبختیاش پدرمو خانوادشو میدونست واقعابه خانواده پدرم سرویس میداد و از همه چیزش میگذشت یه کوزت به تمام معنا بود هنوزم همینجوریه وچون تو نقش قربانی بود ومیخواست از بقیه تایید بگیره که آره عروس نمونه است آدم نمونه است بشدت وضع روحیش خرابه ویادم نمیاد مادرم حتی یبار مارو با خوبی صدا کرده باشه یاحتی یک کلمه قشنگ مثل عزیزم من تاحالا ازش نشنیدم و ماهرروز بامادرم درگیر بودیم وهمیشه گریه میکرد ومیگفت کاش من بمیرم شماراحت بشین من بمیرم اونوقت بمونین با پدرتون بره براتون نامادری بیاره بزنه دهنتون رو سرویس کنه وازین حرفها این فقط یه چشمه از رفتار مادرمه شما فکر کنین من تو چه شرایطی بزرگ شدم و برای اینکه ازین مادر تایید بگیرم رفتم سراغ مذهب بشدت مذهبی شدم ولی حالم خوب نبود فقط باج میدادم به خدا به مادرم به همه و بعد خداشاهده برای فرار از دست مادرم ازدواج کردم ولی دقیقا عین مادرم بودم عین مادرم به تمام خانواده شوهرم بدبین بودم وفکر میکردم دشمن منن شبانه روز فکرهای منفی ومادرم هم که ازروز اول باهمسرم درگیر بود نه تنها مشکلم حل نشد بلکه الان باافراد بیشتری در گیر بودم مادرم شبانه روز بهم می گفت خاک توسرت تو که زندگیت خرابه تو یه برده ای اونجا تو فقط آب وغذا میخواستی که اینجا بود دیگ تو آبرومون رو بردی مارو کوچیک کردی و اینکه اگه همسرتو جلوی ما کوچیک نکنی اگه همیشه به ما خدمت نکنه و توهم پشتشو بگیری ماولت میکنیم تو برو باهمون خوش باش اونوقت دهنتو سرویس میکنه برو به همون زندگی برده ایت برس نمیدونم شوهرت چرا باین سلام نکرد چرا تو خونمون اومد کمک نکرد چرا خونه خالت نمیبره تورو چرا خونه فامیلات نمیای تو پشتیبان نمی خوای تو خودت اونو پررو کردی برای ما شاخ وشونه میکشه وازین حرفا که حتی یاد اوریشونم عذابم میده و من دربین این همه حال بد درگیری بامادرم باهمسرم باخانواده اش و باهمه از همه کس وهمه چیز خسته بودم دقیقا عین مادرم شده بودم چیزی که ازش متنفر بودم و همیشه ازش میترسیدم دقیقا همون شده بودم وفکر میکردم اگه تایید مادرمو نداشته باشم واقعا همسرم منو بدبخت میکنه من تنها میشم دقیقا همون ترسی که بچگی بهم میداد تاهنوز تو وجودم هست که آره اگه من خانواده مو حمایت اقواممو نداشته باشم بدبختم و زندگی دونفره وقتی قشنگه که اون به خانوادت سرویس بده و باورکنین ازتمام دنیا مخصوصا مادرم متنفر بودم و این که ازمادرم متنفر باشمو به حرفاش گوش نکنم طبق اون باور مزخرفی که تو وجودم بود که اگه اون نفرینم کنه بدبخت میشم و مادره و نمیدونم مقدسه واینا یه احساس گناه عجیبی داشتم به خدا به حدی از تنفر ازمادرم رسیده بودم که آرزو میکردم بمیره و گاهی ارزو میکردم همسرم بمیره تا من ازدست فشارای مادرم راحت بشم و باز با حس گناه این افکار تامرز نابودی میرفتم و میگفتم نه خودمو بکشم و هزار جور افکار ناجور وفقط دنبال یچیزی بودم که نجاتم بده که تو گوگل راه های رسیدن به حال خوب رو زدم و اول هدایت شدم به پادکست های مجتبی شکوری و خودمو بستم به اونا و دوسه ماه اونارو گوش میکردم ولی انگار حالم خوب نمیشد ولی یکم از مقاومتای ذهنم کمتر شده بود که باز به تضادهای افتضاح تری خوردم وباز دنبال راه حل گشتم و زدم چگونه روابطم باهمسرم رو خوب کنم تو بدترین شرایط و اولین سایتی که اومد سایت استاد بود و من رفتم تو عقل کل وخوندمو و خوندمو خوندم و حال دلم بهتر بود انگار باور کردم اینجاست جوابم و شروع کردم و الان خیلی حالم بهتره،خیلی حالم بهتره اوایل چون تو فاز قربانی بودم بازهم میخواستم تایید مادرمو بگیرم چون منکه وارد این سایت شدمو حالم کمی بهترشد به خدا روابطم باهمسرم خیلی بهتر ازقبل شد و مادرم به جای اینکه خوشحال باشه باز همیشه بهم میگفت که اره توفقط میخواستی مارو کوچیک کنی تو هرچقدر شوهرت هرکاری کنه تو باز میری منت کشیشو تو بی رگی بی غیرتی تو عرضه نداری بیای خونه بابات تو رو نمیاره حتی بعد تو میگی زندگیم خوبه و من واقعا نمی تونم بگم اخه من اصلا دلم برای مادرم تنگ نمیشه که بخوام برم وگرنه همسرمن نمی تونه جلومو بگیره و این توهماته که کسی جلوی کسیو بگیره و اینکه الان من دلم هنوز پراز نفرت ازمادرمه ولی میخوام قلبمو پاک کنم من خودم قدرت رو دادم به مادرم واینکه من نمیتونم حال مادرمو خوب کنم واینکه اون هیچ مسئولیتی برای زندگی من نداره و منم مسئولیتی دربرابر خوشی و زندگی هیچ کس ندارم چه مادرم چه پدرم چه همسرم چه هرکس دیگه من فقط مسئول حال خودمم ،و مادامی که این باور رو دارم و حالمو خوب نگه میدارم نتایج خوب هرروز تو زندگیم میبینم واینکه الان نسبت به باورهایی که ساختم نسبت به وقتایی که توحال خوبم نتایج بزودی میان و از خدا میخوام که بمونم تو راه از خدامیخوام که هدایتم کنه به بهترینها خدایا من از هر خیری که از تو بمن برسه محتاجم
میخام منم به توبه خودم زندگی قبل و الانمو واست برات بنویسم!!…
همه ماها توی این مسیر تضادها بودییم..
که لطف خدا شامل حالمون شد تا در این مسیر هدایت بشیم..
دقیقا وضع زندگی منم توی روابط بهمین شکل بود..
خداوند بهم فهموند..که نرگس تا خودت با خودت و اطرافیانت که اونجا تو این شرایط زندگی میکنی..و درستش نکنی!…
رابطه اییم” که در آینده” واردش بشی…اونم دقیقا پاسخگوی همون فرکانسته..
نگار عزیز منم دقیقا همین مشکل رو داشتم..
برای منم”.دقیقا کل افراد خانواده ام با همین شکل باهاشون مشکل داشتم……
و اینقدر روی خودم کار کردم..
الان م همین چند روز پیش با مادرم سر یه موضوع در گذشته باهاش بحث کردم..
این لطف خدا بود تا پاشنه من بازم دقیقتر باز بشه..
یه شب یه الهام از طرف خداوند بهم رسید..من وارد همون رابطه ایی که خداوند بهم الهام کرده..شده بودم…دیدم دقیقا همون زورگوییها رو بهم میکنه…بهم میگه موهاتو بپوشونن.
من کلا هر جایی که میرییم تفریح اصلا حجاب ندارم…
در کل دوستدارم راحت باشم.و افرادیم که کنارم هستند اونا چیزی بهم نمیگن..
پدرممم با این موضوع کنار اومده..در صورتی که کسی نباشه.
بیشتر سعی میکنم دستمال سر بپوشم.هم راحتم باهاش و هم حجاب خاص خودشو داره ..
ولی در کل از حجاب خیلی حالم خوب نیست.
…بعد
تو خواب.دقیقا اون صحنه برام تداعی شد…که گفتم نرگس به هر چی فرار باشی.همونو به زندگیت دعوت میکنی…
دوست عزیزم…من تونستم با احساس خوب…و نیت عالی…بهترینها رو برای خودم خلق کنم…
و رابطمون با همدیگه هر روز بهتر بشه..
مادرم همیشه روی مخم بود..یادمه اون اوایل که در اتاقمو باز میکردم تا ببینمش..میگفتم نرگس زیپ دهنتو ببند.و سلامش کن..
بگو عزیزی سلام…صبحت بخیر…
….
بخدا همین الان اومد تو اتاقم بهش گفتم کارمو انجام بدم میام.
ایشون گفت باشه..
و در ادامه الان براش همه کارا رو انجام دادم.حالا اوندم برات مینویسم.
نگار عزیز.!!…منم مثل شما آکنده از حال بد بودم…همیشه میگفتم فرار کنم..
یا خودخوری داشتم.میگفتم کاش اون موقع ازدواج کرده بودم الان تو این زندگی نبودم..
و هر چقدر که بهش؟فکر کردم..دیدم نه….
من با یه ازدواج ناسالممم نمیتونم کنار بیام..
و بقول خودم ..خودمو از چاه میندازم.تو یه چاه بزرگتر…
هر کاری کردم که فقط ازدواج کنم با فلان شرایط..
گفتم اگه اینجا بهم سختی کنن بهیچ قیمتی تنمو در اختیار یفرد ناجالب بدتر از خانواده ام نمیدم..
دقیقا خواهرم با همین ورژن ازدواج کرد..دقیقا شده فقط تحمل…
ولی دیگر خواهرام با احساس خوب ازدواج کردن..
من میبینم.فقط کارش تایید دیگران هست…چقدر خودشو زجر میده..چقدر تو زندگیش موقع نامزدیش ایشون عصبانی میشد در اتاقشونو بهم میزد میرفت..
مادرم میگفت دختر ای چش بود..
زنگ میزد آرومش میکرد..
فقط بخاطر اینکه توی خونمون” پدرم گفته بود” باید با فلانی ازدواج کنی..و اون بخاطر ترس از اینکه با اون شخص ازدواج نکنه تن بهمچنین رابطه ایی بست..
….اونم بخاطر افکارش بود..کاری ندارم..چون اون زندگی خودشو داره..بچهاشم بزرگ هستند.
فقط میخام بگم..
نمیشه از یه بد ..فرار کنی..
من که دانشجو بودم..میدیدم میگفتن فلان دختر فراری بود از خانواده اش..
الان باچ به همه چیز میده..
من نمونه های زیادی رو توی زندگی دانشجوییم دیدم..
ولی …
بعضی چیزها نباید بخاطر ترس ..و بخاطر یسری عوامل فرار کنی..چون هر چقدر فرار کنی..اون دنبالت میندازه..و همیشه گریبانت هست…
دوست عزیزم…من خیلیا رو میشناسم فکر میکنن فرار کردن از خونه پدریشون” بنفعشونه..
بخدا منم تو همین شرایط بزرگ شدم..ولی من تونستم اون شرایط رو بنفع خودم تموم کنم.!!..
میدونم این بهبود باید همیشگی باشه…
من در نهایت تونستم..غلبه بر تضادهای زندگیم…تونستم.
اون افرادی که من اونا رو بت کرده بودم..و مورد شتم اونا قرار میگرفتم.لطف خدا باعث شد…برام هدیه های میلیونی بخرن..و بهم خدمت کننند…
میخام بگم..!!!
پس من کاری به رفتار شما ندارم!!.
از نظر من هر کینه ایی .از هرکسی..چیزی رو که درست نمیکنه بدترم میکنه…
همون مادرتم بهش حق بده…
مادر من سواد نداره زیر دست نامادری بزرگ شده.یسری مشکلات داشته داشته .تو سن کم ازدواج سلطه گر داشته..
و با یسری تضادها رشد کرده..
من مدام بخودم میگم…
نرگس…اگه خودتو بزاری جای اون..
آیا میتونستی همچنین زندگی و شرایطی رو قبول کنی!؟؟؟؟
میگم اصلا…
چون من همیشه دوستداشتم یه زندگی خیلی خوبی رو داشته باشم.
یه روز با فرد نزدیکم یه بحث بزرگی بالا گرفت..و ایشون بهم توهین بدی کرد.بدون اینکه دهن باز کنم..
و اون اتفاق بنفع من شد…
که من این باج رو بسوزنوم.که سالها داشتم مثل بت میپرسیدمش..
لطف خدا بود…
و ایشون هر تقلایی کرد ..و من فقط دهنمو سعی کردم ببندم..
همون خواهرم..بهم گفت..
پوستتت کافته !
توی خونه بابا نشستی که بهت توهین کنند.
زود از اینجا برو..یازدواج کن.برو..
ولی من تو دلم میگفتم…
من با تو موافق نیستم.
من گوش بفرمای خداوندم..
این اتفاق برای من خیره…
و دقیقا همین شد..
و من باج بحرفهای اونا نذاشتم.بهمین خاطر هیچ وقت تن به ازدواجایی که نمیخایتم ندادم.استقامت کردم که لطف خداوند شامل حالم شد..
و یفرد خیلی خوب و عالی رو روانه زندگیم کرد..
که در اینده میام موضوع رو توی سایت مینویسم..
دوست عزیزم..سعی کن ..از نظر من..این خودش؟یه نشتیه..
سعی کن روی خودت کار کنی..
و رابطتتو با مادرت نزدیک کنی.سعی کنی در برابرش صحبتهاش کوتاه بیای..
..و سعی کنی رابطتتو خوب کنی..
کم کم از خداوند هدایت بخای..
بخدا همه چیز ..بنفعت تموم میشه..
منم هنوز دارم سعی میکنم.هر بار خودمو بهبود بدم..
چون میدونم مادرمه….زحمتمو خیلی کشیده…و باید بهش سعی کنم حق بدم..و زیپ …زیپ….دهنمو بکشم…
و نخام باهاش ور بیفتم…
چون اون یسری باور داره..
من یسری باور دارم…
و اون میخاد یچیزایی بهم بگه..
و من مخالفت کنم..
و همش انرژی بر باشه..
دوست عزیزم صحبت شما باعث شد…تا من روی خودم کار کنم.
و بیشتر روی این نقطعه بهبود بدم..
چون طبق قانون میدونم احساس خوب اتفاق خوب…
و ماها با احساس کینه و ترس نمیتونیم چیزی رو بدست بیارییم..
پس راز خوشبختیت…دوره عزت نفس رو بخر..
خودممم خیلی این موضوع رابطه کار دارم…
خیلی زیاد…
چون یجاهایی هنوز مقاومتم زیاده.
دوست عزیزم…یه هدیه بخر..نمیدونم…بگو مامان امروز یه غذایی درست میکنیم میاییم اونجا.و قبلش از خداوند هدایت بخاه…و برو…کم کم……اصلا کاری به اون رفتارش نداشته باش..و متاهد شو..
من مینوشتم بعد باهاش ارتباط میگرفتم..
چون قانون خداوند اصلا کاری نداره چقدر منطقت راجع به این موضوع درست هست یا نه!!!
اون عین وجود خودتو به خودت نشون میده…
منم…مدام باید روی این رابطه باید کار کنم…و میکنمسعی میکنم..
خیلی دوستتدارم..ممنونم که این خود افشایی رو کردی…و باعث شدی منم با تاهد بیشتر روی این موضوع هنوز بهتر باشم…
و اگه یجایی کم میارم در برابر حرفهاشون.. سعی کنم با آرامش “انجامش بدم…
یچیزی…شروع کن سریال زندگی در بهشت…من خیلی واضح میبینم مریم جان عزیز..چقدر رفتارشون توی یسری نکات. زندگی با استاد..چقدر با آرامش برخورد میکنه..
من دلیل بحثمون.کثیفکاری مادرم بود..و من خیلی زود عصبی میشدم.
یا نسبت به خوردنش…و سعی کردم اون لحظات چشمامو بزارم روی هم…
این نکتهایی بود..که ذهنمو درگیر میکرد…
بگرد دلیل رفتارتو نسبت به مادرت پیدا کن.بنویسش..منم باید بنویسم…و سعی کن ..اعراض کنی..
من خیلی تمرین و سعی کردم تا کم کم نابود شد.ولی میبینم یجاهایی هنوز کم میارم..
بهمین خاطر استاد میگه…تو همین فایل…
که اون احساس گناه رو برطرف کن..و در کنارش روی خودتون بهبود بدیین…الله اکبر….
خدایا..تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم..
خدایا ما رو ببخش…خدایا یاریمون کن…
کمکمون کن ..چه دوستانم چه خود خود خودم…بهترینهای تو باشم…
و بتونم یه زندگی سالم و خوبی رو در تمامی جنبه ها برای خودم بسازم.و از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم…
مرسی ممنونم.خداوند یار و نگهبانت بشه..حتما برو پیش مادرت..و با روی احساس خوب.بیا از نتایجت برام بنویس تا بازم ایمانم از قانون بدون تعقییر الهی قوی باشد..
در نهایت بازم ببخش تاکید میکمم.
تمام این نوشتها..اول برای خودم هست..
چون من بخاطر همین اعمالم نابود شدم..و آخرای مرگم بود.خداوند نجاتم داد…
سپاسگزارم که با جواب دادن به کامنتم باعث شدی که بعد یکسال بخونم و ببینم چه تغییراتی کردم من با آدمی که اون موقع این کامنتو نوشت زمین تا آسمون فرق کردم ،من سه ماه بعد از نوشتن این کامنت برادرم رو درسن 23سالگی تویه حادثه تصادف ازدست دادم ولی تونستم با توکل به خدا و کارروی خودم زندگی کنم والان واقعا تمام شرایطم فرق کرده من الان خیلی آرومم وضع زندگیم جوری عوض شده که من تو این یکسال یکبار هم با همسرم بحث نداشتم مایی که هرروزمون دعوا بود و رابطه ام با مادرم عالی شده رابطه همسرم و خانواده ام به شدت بهتر و بهتر از قبل شده واقعا خدارو شکر میکنم برای اینکه هدایت شدم
سلام به استاد بزرگ
نمیدونی چقدر احساساتی شدم و از خوشحالی اشک ریختم،به پهنای صورت،که این خدا چقدر عزیزه،یاد روزی اولی افتادم که با شما اشنا شدم،
یه وویسی خانمم برام گذاشت،تو اون فایل گفتید خدا برات مشتری میشه،افق دید برای یک محله است برای یک شهر برای یه کشوره،این خدا همه چیز میشه برات همه کس را،چقدر گریه کردم واقعا همچین کسی هست،
چقدر یاد کرفتم استاد از این جلسه که وقتی کارت لنگ میشه نشونست که رو خودت کار کنی،تا چک و لقت نخوری،
یا در مورد اون حریان که ما وقتی اون طرف قظیه رو نمیدونیم چقدر خودخوری میکنیم و خودمون رو سرزنش میکنیم،یاد مرفتم بگم الخیر فی ما وقع،حاما به نفع منه من نمیدونم خدا میدونه،
و بحث غمگین نباش همیشه با نباش امده یبار برای امده که اونم برای اینکه بگه کار شیطان غمگین کردنه
الان یه جا نشستم که وقتی یاد سه سال قبلم می افتم گیرم میگیره،الان سر کار خودمم،الهی شکر بدون نمرانی و غم و ترس
سپاسگذارم استاد از مسیرتون از خدا سپاسگذارم بابت غنی بودن و مهربون بودنش که ولم نکرد تنهام نزاشت
160مین تحول روز من
موضوع فایل:حزن در قرآن
وقتی الگو مناسب می بینی برات باور پذیرتر میشه که به گسترش جهان کمک میکنی تا سریعتر به خواسته ت برسی،هدف ما اینه که قبل اینکه جهان به ما فشار بیاره خودمون مسیر زندگیمون رو تغییر بدیم چطور میتونیم زندگیمون با کیفیت و بهتر کنیم،باید از خداوند بپرسیم و اجازه بدیم هدایت مون کنه،تا بهبود پیدا کنیم برای قویتر شدن نقاط قوت مون،
بدترین احساسی که فرکانس هارو خراب میکنه احساس گناه و احساس خود بی ارزشی هست،
هیچوقت نوار ذهنی خود سرزنشی و اینکه چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم و چرا این تصمیم نادرست اتخاذ کردم و خودمو سرکوفت بزنم،احساسات بد وبدتر برام اتفاق افتاده و اتفاقات بدتر برام پیش اومده،رو مرور نکن چون این احساسات ناخواسته،اتفاقات ناخواسته زیادی رو شامل میشه،
همانند سوره های قرآن که از کلمه حزن استفاده شده گفته لاتحزن یعنی غمگین مباش به مادر موسی میگه بچه تو سالم بهت برمیگردونیم غمگین نباش،اگر کسی غمگین هست بخاطر نجواهای شیطانی هست که نتونستیم ذهنمونو کنترل کنیم و غمگین شدیم،و قضاوت کردن های نادرست و نامطلوب رو تکرار نکنیم و کسیو قضاوت نکنیم،و نسبت به همه قضاوت درست و منطقی داشته باشیم.
وقتی دنبال تغییر و بهبود باشیم و آماده و مهیا باشیم خداوند با بی نهایت مسیر مارو هدایت میکنه،اگر هدایت از زندگی ما حذف بشه ما دیگر هیچ چیزی نداریم،وبه این یقین و باور رسیدیم که خداوند اشتباه نمی کنه و مارو هدایت میکنه و ایمان داریم در مسیر درست تحولات عالی و مناسب برامون به ارمغان میاد.
سپاسگزار پروردگار عالم بخاطر قرار گرفتن در مسیر رشد وپیشرفت و همچنین تقدیر و تشکر از استاد و بانو شایسته بابت فایل آموزنده و عالی،
استاد عزیزم واقعا حمید خیلی خوب گفت که من خدا رو با شما پیدا کردم
فکر میکنم این حرف همه ی بچه های اینجاست واقعا...تا قبل اومدن به این بهشت و دنیای قشنگ اینجا خدا برای من همونی بود که فقط میخواست عذاب بده و از ترس جهنم و رفع تکلیف یه سری کارها رو انجام میدادم اما همیشه قلبم دنبال یه آرامش میگشت دنبال یک آغوش امن و گرم و خدا هدایتم کرد به این سایت و اینجا من با خدایی آشنا شدم که مهربونترین و هر چی خوبیه واسه من میخواد و همه چی رو مسخر من کرده که فقط من زندگی کنم و لذت ببرم…
با شنیدن حرفای حمید نتونستم جلوی اشکامو بگیرم
این داستان خیلی از ماهاست
و خدارو هزاران بار شکر میکنم که اینقدر قشنگ منو هدایت کرد و جواب خیلی از سوالامو اینجا بهم داد اونم از طریق استاد عزیزم
به نام مهربان پروردگارباسخاوتم که هدایتم کرد به این سایت توحیدی
قانون احساس خوب =اتفاق خوب
خدارو شاکرم که این اصل رو درک کردم و واقعا پایه ی همه ی زندگیم شده
استاد عزیزم رو سپاسگزارم که این آگاهی رو دراختیارمون قراردادن
توی این هفتهذکه الان چهار روزش گذشته باخودم تعهد بستم که مدت زمان بیشتری دراحساس خوب بمونم
توجه همو در هر صورت و تحت هر شرایطی روی نکات مثبت بذارم واحساسمو خوب نگه دارم
چون واقعا درک کردم اهمیت این موضوع رو.
خداروشکر که در این سایتم و ازاین آگاهی ها هرروز بهرمند میشم
دوستتون دارم و عشق برای همه بچههای این سرزمین توحیدی❤️💚
به نام یگانه خالق زمین و آسمان
سلام استاد
خداراشاکرم که دقیقا در زمانی که نیازمند به شنیدن این فایل بود خداوند مرا طبقه نشانه ام هدایت کرد برای شنیدن دوباره این فایل ولی این بار تک تک حرف هایتان برایم جدید بود و حالا میتوانم ساعت ها درباره همین یک فایل با ارزش صحبت کنم ….
استاد نمیدونم من این طوری هستم یا همه ام مثل منند اینکه روح و قلبم خیلی آنچه که درست یا اشتباه است را میفهمد انگار تمام آگاهی ها را داشته ام ولی الان فراموش کرده ام ووقتی صحبت های شما نوع زندگیتان را میبینم انگار برایم آشناست انگار میدانستم ولی نیاز داشتم برایم دوباره کسی بازگو کند و واقعا میتونم بگم فقط شمایید که همه حرف هایتان باهم هم خوانی دارد و به جانم مینشیند و وقتی عمل به آنها میکنم نتایج زیبایی میگیرم استاد سپاسگزارم که برای گسترش جهان از هیچ دریغ نمیکنید سپاسگزارم که زندگی شخصیتان را برایمان به نمایش گذاشتید تا گفته هایتان را در عمل دقیق و واضح ببینیم …
استاد هیچ چیزی زیباتر نیست در رابطه عاطفی که وابسته یک دیگر نباشیم ،اینکه عاشق درون هم باشیم،اینکه آزاد باشیم در رابطه عاطفی خوده واقعیمان باشیم نه آنچه که شریک زندگیمان دوست دارد یا ندارد چیزی که خیلی عادی هست در روابط وهمه فکر میکنند باید همین طوری باشد چون الگوهای مناسب ندیده اند ،استاد اکثر آدم ها باورهای اشتباهی درباره رابطه دارند و بی شک نتایج همه یکی است، من از وقتی که رابطه شما را دیدم و در عمل به کار گرفتم وبیشتر و مهم تر شروع کردم که روی خودم کار کنم رابطه ی آرام وعاشقانه ای تجربه کردم با همسرم به لطف خدا منی که همیشه توی حاشیه بودم همیشه من و همسرم باهم بحث ها داشتیم سر این باور که دعوا و بحث نمک زندگیه همه دعوا دارند ولی دیدم که شما و مریم جان با اینکه ساعت ها و روزها کناره هم هستید نه تنها هیچ بحثی ندارید بلکه عشقتان چند برابر همه است ،میدانید رابطه عاشقانه برایم جدیدا اینطور معنا میشود که من بدون اینکه نیاز داشته باشم کسی برایم کاری انجام دهد اینکه کسی به من خدمتی کند بتوانم به او ابراز عشق داشته باشم درواقع رابطه امان بده وبستان نباشد ،شرطی نباشد او را دوست بدارم چون درون زیبایی دارد او را دوست بدارم چون هدیه ای از جانب خداست اورا دوست بدارم به خاطر اینکه یک آدم منحصر به فردی نه آنچه که من میخواهم داشته باشد او را دوست بدارم چون حالش با خودش خوب است،
_و نکته مهم برایم ابن بود تا خیلی چیز ها را اگر
ببینینم(طبیعت،روابط،سلامتی،ثروت،تفریح،شادی،)
خواسته هایی درونمان شکل میگیرد و با دیدنشان برایمان باور پذیر تر میشود پس سعی کنم در هر موضوعی به دنبال پیدا کردن الگو هایی مناسب باشمو همین طور مراقب باشم که با چه کسانی در ارتباطم ….
_
نکته مهم دیگر که آقا حمید اشاره کردند این بود هر زمانی که فشار در هر موضوعی بهم وارد میشه(برداشت من ازصحبت هاشون) متوجه میشوم که عیب از من است و من باید بدونم این جا چه درسی داره که باید بگیرم ،چه باورهایی رو باید تغییر بدم ،چه ورودی های اشتباهی داشتم در نتیجه باید همه را از خودم بخواهم… بیرون ز تو نیست در عالم از خود بطلب هر آنچه که خواهی….
_هر روز به دنبال بهتر شدن باشیم ، هر روز از خداوند بخواهم که چگونه میتونیم بهتر باشیم هر روز در حال بهبود باشیم اونوقته که نتایج عالی در هر ابعادی که روی خودمون کار کردیم رو میگیریم
_ بدترین احساس که همه احساس ها را خراب میکنه احساس گناه و خود سرزنشگری خودمون هست چرا؟ چون احساس بد میگیرم که طبق قانون احساس بد =اتفاقات بد هست
خدایاشکرت که توانایی درک این فایل رو بهم دادی
بنام خداوند بخشنده و مهربان و هدایتگرم
سلام به استاد عزیزم ومریم خانم شایسته نازنین و دوستان همراه
این فایل به عنوان نشانه امروزم بهم نشون داده شد
از صحبتهای دوستان عزیزم و راهنمایی های استاد لذت بردم و وقتی استاد موضوع جلسه رو بطور واضح مطرح کرد به فکر فرو رفتم
سوال این بود:
چه زمانی تغییر کردین و چه زمانی اینقدر تغییر نکردین تا مجبور به تغییر شدین
استاد عزیزم میخوام قسمتی تجربه های خودم رو بنویسم که تو پروفایلم بمونه و رد پام بشه
من حدود 30 سالگی وقتی کتاب ملت عشق رو خوندم بخاطر تضادهای زیادی که تا به اون سن تحمل کرده بودم تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم
و خداشاهده که چقدر خوشحالم که این تصمیم رو گرفتم و الان با آموزشهای شما متوجه شدم که این اتفاق هدایت خدا بوده و خداراشکر که من هدایت شدم
استاد مسیر تغییر من خیلی کند بوده( حدود ده سال تا قبل از آشنایی من با شما) چون از ریشه باید خودم رو تغییر میدادم و نمیدونستم که باید روی عزت نفسم کار کنم
اماااااا با این وجود همینکه تصمیم گرفتم تغییر کنم کم کم نشانه ها اومد و من با همون آگاهی کم اقدام میکردم
اول از تغییر ظاهر شروع کردم عمل بینی انجام دادم کاری که سالها آرزو داشتم و بخاطر مسایل مختلف به تعویق افتاده بود، این موضوع خیلی روی اعتماد بنفسم تاثیر خوبی داشت بعد به لطف خدا بعد از یکسال به شهر دیگه مهاجرت کردم،یعنی بخاطر مدرسه بچه ها مهاجرت کردیم و دو خونه شدیم،خونه خودمون تو شهر خودمون و یه خونه استیجاری تو شهر مجاور…… این جابجایی با تمام خوبیها و بدیهاش بازم برام مفید بود
آشنایی با محیط جدید، داشتن همسایه هایی با فرهنگهای مختلف درسهایی زیادی برام داشت
همون سال تو اینستاگرام با خانم دکتر نازنینی آشنا شدم که تمام حرفاش به دلم مینشت و انگار به من یاد میداد که چطور رفتار کنم اون روزها خیلی اتفاقت خوب برام میفتاد چون حالم خیلی خوب بود خداراشکر
امااا نمیدونم چرا فرکانسم تغییر کرد بعد از دو یا سه سال با اینکه دنبال کسب آگاهی بودم ولی هر روز از لحاظ روحی بهم میرختم با اینکه شرایطم از همه لحاظ خوب بود همسر خوب، فرزندان خوب، محیط زندگی خوب، انسانهای خوبی که اطرافم داشتم، توانمندیهای زیادی که داشتم ولی احساس آرامش درونی نداشتم و متوجه شدم که این همه سال من باید به آرامش درونی فکر میکردم در صورتی که
افکار مزاحم، کمبود عزت نفس، مقایسه خودم با بقیه، مقایسه بچه هام با بقیه، مقایسه همسرم با بقیه، ندیدن نعمتهایی که دارم هر روز و هر روز عرصه رو برام تنگ میکرد
آرزوی داشتن ثروت زیاد و استقلال مالی با وجود یه عالمه فکر مسموم و باورهای محدود کننده امری محال شده بود
تا اینکه کرونا آمد بیماریی که اگر چه اتفاقات بدی به همراه داشت اما برای من و خیلی از دوستان پر از برکت بود و من همیشه ازش ممنونم در اصل از خدا. و حکمتش، از قدرت خدای مهربان سپاسگزارم که هر اتفاقی برای ما خیر است اگر سعی کنیم به خوبی بهش نگاه کنیم
حالا توضیح میدم که چطور این بیماری رو پر از برکت برای خودم میدونم
همانطور که گفتم چندسالی دو خونه شده بودم اوایل خیلی سخت نبود ولی بعد از مدتی رفت و امد هر هفته بین دو خونه برام تکراری شد، علاوه بر این مجبور بودم به دو تا خونه رسیدگی کنم، و این روند تکراری طی حدود چهار سال خستم کرده بود از شرایطم راضی نبودم و به نظر چاره ای نداشتم و باید تحمل میکردم از طرفی بخاطر بچه ها مجبور بودم در اون شهر بمونم از طرفی شغل همسرم تو شهر خودمون بود و همین عامل باعث میشد که ما هر هفته در رفت و آمد باشیم خلاصه اوج نارضایتی من در اون زمان با اومدن کرونا همزمان شد وبخاطر تعطیلی مدارس ما فقط تو خونه خودمون تو شهر خودمون موندیم و این موهبتی بود که من اون موقع لازم داشتم (خدایا شکرت)
در ضمن بخاطر شغل همسرم تو تمام سالهایی زندگی مشترک من و همسرم حتی یک روز هم بطور کامل کنار هم نبودیم و بازم این جریان باعث شد ما کنار هم بودن رو تجربه کنیم و اتفاقات خوب بیفته
رشد آگاهی همسرم و همراه شدنش با من هم در همان سالها رخ داد همسرم قبلا به مسیر من و دیدگاهای من درباره زندگی اهمیت نمیداد و اصلا با مطالب روانشناسی، خودشناسی موافق نبود
خلاصه…..
یکی دیگه از موهبتهایی که تغییر شرایط برای من داشت شروع یه هنر جدید و راه اندازی پیجم بود
با شروع کرونا، با توجه به شرایطی که توضیح دادم کمی احساس آرامش وجودم رو فرا گرفت و احساس کردم که الان که کارم کمتر شده بهتره تو اینستاگرام فعلیت کنم و کسب درآمد کنم
همانطور که استاد میگن برای هر کاری ذوق داشته باشین و اونوقت اتفاقات خوب رخ میده و خدا کمک میکنه، دقیقا برای من همینطور بود
اوایل کار که خیلی ذوق داشتم با اینکه اصلا هیچی از اینستا نمیدونستم و حتی تو کار خودمم مشکل داشتم و مهارت کافی نداشتمو هنوز آموزش کافی ندیده بودم و بصورت خودآموز شروع کرده بودم ولی اوضاع بشکل معجزه آسایی خوب بود هر روز امیدوارتر میشدم و مشتاق یادگیری و کسب مهارت بیشتر بودم تا وقتی که دوباره مقایسه بسراغم اومد
تا وقتی که اوضاع درس پسرم کمی ناجور شد، روابطمون بد شد، حال من بد شد، همسرم شرایطم رو درک نمیکرد و کار تو اینستاگرام خیلی از وقتم رو میگرفت،میخواستم تمرکزم هم روی کارم باشه هر روز درآمدم رو بیشتر کنم هم مادر خوب و همراهی برای پسرم باشم که پسر درس خون تربیت کنم ،هم همسر خوبی برای همسرم باشم و عملا با اون عزت نفس داغونم این اتفاق نمیفتاد و اونجا بود که با توجه به رشد خوبی که داشتم تصمیم گرفتم شغلم رو کنار بزارم
اگر چه که اگر اون زمان با قوانین آشنا شده بودم حتما تصمیم بهتری میگرفتم اما خدا بازم هدایتم کرد و به من فهموند که این مسیر درست نیست
پس اینبار با آگاهی و خیلی مصمم تصمیم گرفتم فقط روی خودم و کسب آرامش خودم و بخصوص برگردوندن آرامش پسرم که با نا آکاهی من و همسرم از بین رفته بود کار کنم، برای همین اینستاگرامم رو حذف کردم پیجم رو رها کردم و فقط تلاش میکردم که آرامش پیدا کنم ایراداتم رو بفهمم همه چیزهایی که تمرکزم رو کم میکرد رها کنم
و انجا بود که به فایلهای استاد هدایت شدم
چه روزهایی قشنگی بود هر روز که گوش میدادم ارتباطم با خدا بهتر میشد، تازه داشتم خدا را میشناختم
استاد همیشه براتون دعای خیر دارم که باعث شدین خدا را بشناسم، بفهمم که خدا چقدر مهربونو رحمان و بخشنده س و اصلا با خدایی که تو ذهنم داشتم قابل مقایسه نیست
قبل از شنیدن حرفهای شما هم خدا رو دوست داشتم ولی ترس از خدا بیشتر آزارم میداد احساس گناه عذابم میداد ((تو پرانتز بگم که من نه آدم مذهبی بودم و نه آدم بیخیال،،، نه آدمای خیلی مذهبی رو درک میکردم و نه آدمایی که بظاهر بی دین بودن برام قابل درک بودن)))
خلاصه…..
تمام اتفاقات نا خوشایند باعث شدن تا من مجبور به تغییر اساسی بشم وبعد از ده سال سردرگمی و کشمش با خودم بالاخره به ساحل خوشبختی برسم
آشنایی با استاد در اوج نا امیدی چراغی بود که خدا یرای من روشن کرد
و من سعی میکنم همیشه و همیشه سپاسکزار خدای مهربانم باشم و هر دم و بازدم زندکیم رو به او بسپارم و از استاد نازنین آقای عباسمنش مهربان و آگاه هم بسیار سپاسکزارم که با تفکر و تعقل راه زیبا زیستن رو آموخت و با سخاوت و مهربانی مثل پدری دلسوز به ما یاد میدهد.
استاد و دوستان عزیزی که تا اینجا همراه من بودین تنتون سالم، لبتون خندون، دلتون آروم، نعمت و ثروت در زندگیت فراوون
خدا پشت و پناهتون
خدایاشکرت…..
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
160. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
قدرت خدا
من صبح وقتی بیدار شدم دنبال یه عکس میگشتم که چند سال پیش رو بوم کشیده بودم
چهره دو نفر رو و میخواستم بذارم تو پیجم که دیروز بهم الهام شد که شروع کنم و برگه بدم به همه و کار بکنم و تلاشمو برای نقاشی دیواری شروع کنم
تا ظهر که گشتم ولی نتونستم پیدا کنم و تمرین رنگ روغنم رو شروع کردم
مادرم گفت میای بریم خونه مادربزرگ ؟؟ گفتم نه باید تمرینامو انجام بدم و اگه تموم بشه میام
بعد زنگ زد مادر بزرگم خونه عموم بود و نشد بره
دید اونجا نشد ، میخواست بره خونه خاله ام که اسباب کشی داره و قرار شد بره اونجا
بعد از ظهر حدود ساعت 6 هوا شدید باد وزید و طوفانی شد
منم از شدت گرما که نمیتونستم نقاشی بکشم خوابم برد و با صدای افتادن وسیله اتاقم بیدار شدم که رفتم پنحره رو ببندم
همین که بلند شدم و دیدم ، گفتم ببین تو یه لحظه خدا میتونه همه چی رو نابود کنه ،حتی وقتی تو خواب باشی یا حتی تو بیداری و آیه قرآن یادم اومد که میگفت
خدا بخواد میتونه کل جهان هستی رو نابود کنه و از اول دوباره جهان تاره خلق کنه
و این همه عظمت و قدرت فقط برای خداست
و همینطور داشتم فکر میکردم و میگفتم حمد و ستایش مخصوص توست
بعد مادرم گفت برو از تره بار پیاز بخر و از اونجا قرار بود برم از گنجه دیجی کالا وسیله داداشمو بردارم
وقتی رفتم بیرون دوباره طوفانی بود و انقدر باد خوب و خنکی بود ،گفتم خدا ممنونم ازت که دو روزه ازت درخواست کردم هوا رو خنک کنی که من بتونم شب تمرین رنگ روغنمو انجام بدم و دیگه خونه مون گرم نباشه
و سپاسگزاری میکردم و باد شدید میوزید وقتی رسیدم تره بار همون درخت زیبا و شبیه انسان که دستاشو بلند کرده بود رو دوباره دیدم و وایسادم با حرکت برگاش دیدم که داشت انگار صحبت میکرد و باز یاد آیه قرآن افتادم
که میگفت همه چیز در حال ستایش خداست
خیلی حس خوبی داشت به درختای دیگه هم توجا کردم و عظمت خدا رو دیدم که حتی برگای درختا هم کنار هم شکل انسانن و دعا میکنن
وقتی برگشتم خونه مادرم گفت نشد برم خونه خواهرم
گفتم مامان ببین احتمالا که نه حتما صلاح نیست تو امروز جایی بری برای همین پشت سرهم نمیشه
دو جا خواستی بری نشد
پس بمون خونه یه روز دیگه میری
این حس رو گرفتم که اگر بیرون نره براش بهتره
وقتی داشتم از بیرون برمیگشتم دیدم درخت کنار خونمون نصفش شکسته ،وایسادم و نگاهش کردم و دو چیز اومد به زبونم
قدرت خدا
و یکی هم یاد حرف استاد افتادم که میگفت ضعیف ها از بین میرن و قوی ها میمونن
و اینکه اگر وقت چیزی برسه که از بین بره و یا برای انسان مرگ هست ،باشه ، درست در زمانش میره و کسی نمیتونه نگهش داره
وقتی به این آیه ها فکر میکنم از خدا میخوام کمکم کنه عمل کنم
هرچقدر فکر کنم به آیات ولی عمل نکنم مفت نمی ارزه
و فقط ازش میخوام کمکم کنه کنترل کنم ذهنم رو
امروز به خودم گفتم همه چی تو یه لحظه رخ میده ،سعی کن خوب باشی تلاش کنی تا هر روز بیشتر قدم برداری
خوشحالم از اینکه خدا مراقبمه و هرلحظه آرومم میکنه و باهام حرف میزنه
الان که دارم مینویسم 21:37 رعد و برق زد
راستی یه چیزی بگم من قبلا از سوسک شدید میترسیدم ولی الان متوجه شدم ترسم تا حدود زیادی رفته و وقتی سوسک میبینم کنارش وایمیستم و فرار نمیکنم یا کنارم ببینم جیغ نمیزنم
چند روز پیش از پنجره باز بالکن سوسک اومده بود یکم ترسیدم ولی بیرون که میبینم و از کنارم رد میشه خیلی خیلی کم شده این ترس و همه اینا کار خداست که به یکباره تمام محدودیت هارو میگیره و وقتی یهویی متوجهش میشی میگی به خودت که
من که تلاشی برای این ترس نکردم چجوریه که نمیترسم و فرار نمیکنم
حتی از سگ هم اینجوری شد
از زمانی که آگاهانه خواستم تا از گربه ترسم رو بریزم به یک باره دیگه از سگ هم ترسی نداشتم و فقط خدا رو میبینم تو همه جا
چند روز پیش وایساده بودیم تا بی آر تی بیاد ، دیدم رو گوشیم رتیل شبیه عنکبوت مشکی بود ،آروم برداشتم و گوشیمو کنار میله گذاشتم تا بره
اگر قبلا میدیدم صد در صد جیغ میزدم و میکشتمش با زدن دستم به روی خودم و عنکبوت که پرتش کنم ولی الان متوجه شدم که چقدر آروم شدم
هرموجودی سمتم میاد دیگه واکنش نشون نمیدم و حتی باهاش حرف میزنم میگم کجا میخوای بری بهت کمک کنم
و این لذت بخش بود که خدا خودش بی نهایت قدم برای من برمیداره کافیه که من یه نیسم قدم چیه یه نقطه حرکت کنم
یه نقطه بذارم و خدا کل صفحات رو برای من پر میکنه
بی نهایت سپاسگزارم ازش بی نهایت
برای تک تک خانواده صمیمی عباس منش بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و ثروت از خدا میخوام
و سعادت در دنیا و آخرت باشه برای همه مون
به نام خداوند بخشنده و مهربان
روز 160: سلااااااااام ، خیلی ممنونم ازتون به خاطر اینکه با نشون دادن زندگی خودتون نشون میدید بمون که میشود ، میشود همچین رابطه عالی داشت ، میشود همچین آزادی داشت میشود ، میشود ، و ما وقتی یک الگو میبینیم که شده و به این همه موفقیت رسیده برامون باور پذیر تر میشه خواسته هامون ، بهترین حالت اینه که قبل اینکه جهان فشار زیادی به ما بیاره ما تغیر کنیم وقتی ما هر روز از خداوند میخوایم که هدایتمون کنه و هر روز یه قدم از دیروزمون بهتر باشیم زندگی سرشار از زیبایی و شادی و اتفاقات خوبه ، بد ترین احساسی که فرکانس رو خراب میکنه ، احساسه گناهه بنابراین همیشه باید دنباله رفعه این احساس باشه به نحوی که عملکردمون بهتر شود ، ببینید ما هیچوقت نباید مسی رو و خودمون رو قضاوت کنیم ، انسان اشتباه میکنم ، انسان خطا میکنه ، ما توبه میکنیم و خداوند تمام گناهان ما رو میبخشه و تمام و تمام همین ، موسی میزنه یکی رو میکشم بعد میشه پیامبر ، ما همیشه باید خودمون رو همین طوری که هستیم دوست داشته باشیم من اگه خداوند صد بار هم بم بگه میخوای کی باشی میگم یاسین نظری چون واقعن خودمو دوست دارم و این تضاد ها و مسائلم رو هم چون میدونم وقتی حلشون میکنم و هر روز دارم بهتر میشم سپاس گذار ترم از خداوند و سپاسگزاری احساس خوب میاره و احساس خوب مساوی اتفاقات خوب ، وقتی ما میترسیم و غمگینیم داریم اتفاقات بد رو خلق میکنیم به خاطر همین خداوند تو قرآن میگه که مومنان کسانی هستند که نه میترسند و نه غمگین میشوند ، افرادی که به خداوند اعتماد دارند همیشه شاد هستند .
روز 160 فصل ششم از روز شمار تحول زندگی من:
آگاهی ها و کلید های این فایل برای من:
با دیدن الگوهای موفق خواسته های جدید برام شکل میگیره
سریال هایی که استاد و خانم شایسته زحمت کشیدن و برای ما توی سایت گذاشتن
برای گسترش جهان برای باور میشود در ذهن ما :
میشود همه چیز رو در تمام جنبه های
زندگی نامحدود و با کیفیت عالی داشت
آزادی مالی ،زمانی و مکانی و….
هم میشه خدا رو داشت هم خرما
هر کسی از خدا بخواد هدایت اش کنه خدا از بی نهایت راه هدایتش میکنه.
فرصت ها همیشه هست بی نهایتن
احساس خوب : اتفاقات خوب و بلعکس
من لایق یک زندگی با کیفیت در تمام جنبه ها هستم.
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به استاد عزیزم و عزیزدل من مریم جانم و دوستان عزیزم
امروز بعد ازشنیدن این فایل زیبا وتجربه حمید عزیزم بی اختیار اشکهای منم جاری شد و فهمیدم که من هم خدارو تو این سایت پیداکردم تو صحبتهای استاد عزیزم تو وجودمریم نازنینم تو کامنتهای دوستان بی نظیرم، و داستان حمید عزیز منو برد به داستان آشنایی خودم و اینکه الان مدت کمی میگذره از ورودم به این سایت ولی خیلی بااون کسی که وارد سایت شد فاصله دارم وخدارا شکر می کنم که هدایت شدم من همیشه تو بچگی خدارو یه انسان میدونستم یه انسانی که ازش بشدت میترسیدم طبق گفته های بقیه یادمه بچه بودم کلاس قرآن میرفتم و همیشه میگفتن اگر موهاتون دیده بشه حتی اگر یک تارمو ازهمون اویزونتون میکنن و من توهمین بچگی باخدا لج میکردم وبیشتر بیرون میزاشتم موهامو میگفتم بیشتر باشه راحتتر آویزون میشم واینکه تو سن کودکی برای ما یه کتاب بشدت وحشتناک وبی درو پیکر رو میخوندن به اسم سفرنامه برزخ که درمورد نحوه مرگ یه انسان گناه کار بود و بعد یک سی دی بود که من هنوزم روحیه ام بابت دیدن اون سی دی داغونه وشدیدا تو روح وروانم ترس رو گنجاند به اسم سیاحت غرب که تصویری بود درمورد مرگ واینا و من دیگ از خدا میترسیدم فکر میکردم خیلی گناهکارم وهرچی سرم میومد میگفتم خب حقمه من خیلی گناه کردم دیگ روابطم با مادرم بشدت افتضاح بود و بشدت حس گناه ازمادرمم میگرفتم مادرم عامل تمام بدبختیاش پدرمو خانوادشو میدونست واقعابه خانواده پدرم سرویس میداد و از همه چیزش میگذشت یه کوزت به تمام معنا بود هنوزم همینجوریه وچون تو نقش قربانی بود ومیخواست از بقیه تایید بگیره که آره عروس نمونه است آدم نمونه است بشدت وضع روحیش خرابه ویادم نمیاد مادرم حتی یبار مارو با خوبی صدا کرده باشه یاحتی یک کلمه قشنگ مثل عزیزم من تاحالا ازش نشنیدم و ماهرروز بامادرم درگیر بودیم وهمیشه گریه میکرد ومیگفت کاش من بمیرم شماراحت بشین من بمیرم اونوقت بمونین با پدرتون بره براتون نامادری بیاره بزنه دهنتون رو سرویس کنه وازین حرفها این فقط یه چشمه از رفتار مادرمه شما فکر کنین من تو چه شرایطی بزرگ شدم و برای اینکه ازین مادر تایید بگیرم رفتم سراغ مذهب بشدت مذهبی شدم ولی حالم خوب نبود فقط باج میدادم به خدا به مادرم به همه و بعد خداشاهده برای فرار از دست مادرم ازدواج کردم ولی دقیقا عین مادرم بودم عین مادرم به تمام خانواده شوهرم بدبین بودم وفکر میکردم دشمن منن شبانه روز فکرهای منفی ومادرم هم که ازروز اول باهمسرم درگیر بود نه تنها مشکلم حل نشد بلکه الان باافراد بیشتری در گیر بودم مادرم شبانه روز بهم می گفت خاک توسرت تو که زندگیت خرابه تو یه برده ای اونجا تو فقط آب وغذا میخواستی که اینجا بود دیگ تو آبرومون رو بردی مارو کوچیک کردی و اینکه اگه همسرتو جلوی ما کوچیک نکنی اگه همیشه به ما خدمت نکنه و توهم پشتشو بگیری ماولت میکنیم تو برو باهمون خوش باش اونوقت دهنتو سرویس میکنه برو به همون زندگی برده ایت برس نمیدونم شوهرت چرا باین سلام نکرد چرا تو خونمون اومد کمک نکرد چرا خونه خالت نمیبره تورو چرا خونه فامیلات نمیای تو پشتیبان نمی خوای تو خودت اونو پررو کردی برای ما شاخ وشونه میکشه وازین حرفا که حتی یاد اوریشونم عذابم میده و من دربین این همه حال بد درگیری بامادرم باهمسرم باخانواده اش و باهمه از همه کس وهمه چیز خسته بودم دقیقا عین مادرم شده بودم چیزی که ازش متنفر بودم و همیشه ازش میترسیدم دقیقا همون شده بودم وفکر میکردم اگه تایید مادرمو نداشته باشم واقعا همسرم منو بدبخت میکنه من تنها میشم دقیقا همون ترسی که بچگی بهم میداد تاهنوز تو وجودم هست که آره اگه من خانواده مو حمایت اقواممو نداشته باشم بدبختم و زندگی دونفره وقتی قشنگه که اون به خانوادت سرویس بده و باورکنین ازتمام دنیا مخصوصا مادرم متنفر بودم و این که ازمادرم متنفر باشمو به حرفاش گوش نکنم طبق اون باور مزخرفی که تو وجودم بود که اگه اون نفرینم کنه بدبخت میشم و مادره و نمیدونم مقدسه واینا یه احساس گناه عجیبی داشتم به خدا به حدی از تنفر ازمادرم رسیده بودم که آرزو میکردم بمیره و گاهی ارزو میکردم همسرم بمیره تا من ازدست فشارای مادرم راحت بشم و باز با حس گناه این افکار تامرز نابودی میرفتم و میگفتم نه خودمو بکشم و هزار جور افکار ناجور وفقط دنبال یچیزی بودم که نجاتم بده که تو گوگل راه های رسیدن به حال خوب رو زدم و اول هدایت شدم به پادکست های مجتبی شکوری و خودمو بستم به اونا و دوسه ماه اونارو گوش میکردم ولی انگار حالم خوب نمیشد ولی یکم از مقاومتای ذهنم کمتر شده بود که باز به تضادهای افتضاح تری خوردم وباز دنبال راه حل گشتم و زدم چگونه روابطم باهمسرم رو خوب کنم تو بدترین شرایط و اولین سایتی که اومد سایت استاد بود و من رفتم تو عقل کل وخوندمو و خوندمو خوندم و حال دلم بهتر بود انگار باور کردم اینجاست جوابم و شروع کردم و الان خیلی حالم بهتره،خیلی حالم بهتره اوایل چون تو فاز قربانی بودم بازهم میخواستم تایید مادرمو بگیرم چون منکه وارد این سایت شدمو حالم کمی بهترشد به خدا روابطم باهمسرم خیلی بهتر ازقبل شد و مادرم به جای اینکه خوشحال باشه باز همیشه بهم میگفت که اره توفقط میخواستی مارو کوچیک کنی تو هرچقدر شوهرت هرکاری کنه تو باز میری منت کشیشو تو بی رگی بی غیرتی تو عرضه نداری بیای خونه بابات تو رو نمیاره حتی بعد تو میگی زندگیم خوبه و من واقعا نمی تونم بگم اخه من اصلا دلم برای مادرم تنگ نمیشه که بخوام برم وگرنه همسرمن نمی تونه جلومو بگیره و این توهماته که کسی جلوی کسیو بگیره و اینکه الان من دلم هنوز پراز نفرت ازمادرمه ولی میخوام قلبمو پاک کنم من خودم قدرت رو دادم به مادرم واینکه من نمیتونم حال مادرمو خوب کنم واینکه اون هیچ مسئولیتی برای زندگی من نداره و منم مسئولیتی دربرابر خوشی و زندگی هیچ کس ندارم چه مادرم چه پدرم چه همسرم چه هرکس دیگه من فقط مسئول حال خودمم ،و مادامی که این باور رو دارم و حالمو خوب نگه میدارم نتایج خوب هرروز تو زندگیم میبینم واینکه الان نسبت به باورهایی که ساختم نسبت به وقتایی که توحال خوبم نتایج بزودی میان و از خدا میخوام که بمونم تو راه از خدامیخوام که هدایتم کنه به بهترینها خدایا من از هر خیری که از تو بمن برسه محتاجم
عاشقتونم
خدایا شکرت شکرت که هدایتم کردی
سلام و درود به نگار عزیز..
دوست بهشت من!!!
میخام منم به توبه خودم زندگی قبل و الانمو واست برات بنویسم!!…
همه ماها توی این مسیر تضادها بودییم..
که لطف خدا شامل حالمون شد تا در این مسیر هدایت بشیم..
دقیقا وضع زندگی منم توی روابط بهمین شکل بود..
خداوند بهم فهموند..که نرگس تا خودت با خودت و اطرافیانت که اونجا تو این شرایط زندگی میکنی..و درستش نکنی!…
رابطه اییم” که در آینده” واردش بشی…اونم دقیقا پاسخگوی همون فرکانسته..
نگار عزیز منم دقیقا همین مشکل رو داشتم..
برای منم”.دقیقا کل افراد خانواده ام با همین شکل باهاشون مشکل داشتم……
و اینقدر روی خودم کار کردم..
الان م همین چند روز پیش با مادرم سر یه موضوع در گذشته باهاش بحث کردم..
این لطف خدا بود تا پاشنه من بازم دقیقتر باز بشه..
یه شب یه الهام از طرف خداوند بهم رسید..من وارد همون رابطه ایی که خداوند بهم الهام کرده..شده بودم…دیدم دقیقا همون زورگوییها رو بهم میکنه…بهم میگه موهاتو بپوشونن.
من کلا هر جایی که میرییم تفریح اصلا حجاب ندارم…
در کل دوستدارم راحت باشم.و افرادیم که کنارم هستند اونا چیزی بهم نمیگن..
پدرممم با این موضوع کنار اومده..در صورتی که کسی نباشه.
بیشتر سعی میکنم دستمال سر بپوشم.هم راحتم باهاش و هم حجاب خاص خودشو داره ..
ولی در کل از حجاب خیلی حالم خوب نیست.
…بعد
تو خواب.دقیقا اون صحنه برام تداعی شد…که گفتم نرگس به هر چی فرار باشی.همونو به زندگیت دعوت میکنی…
دوست عزیزم…من تونستم با احساس خوب…و نیت عالی…بهترینها رو برای خودم خلق کنم…
و رابطمون با همدیگه هر روز بهتر بشه..
مادرم همیشه روی مخم بود..یادمه اون اوایل که در اتاقمو باز میکردم تا ببینمش..میگفتم نرگس زیپ دهنتو ببند.و سلامش کن..
بگو عزیزی سلام…صبحت بخیر…
….
بخدا همین الان اومد تو اتاقم بهش گفتم کارمو انجام بدم میام.
ایشون گفت باشه..
و در ادامه الان براش همه کارا رو انجام دادم.حالا اوندم برات مینویسم.
نگار عزیز.!!…منم مثل شما آکنده از حال بد بودم…همیشه میگفتم فرار کنم..
یا خودخوری داشتم.میگفتم کاش اون موقع ازدواج کرده بودم الان تو این زندگی نبودم..
و هر چقدر که بهش؟فکر کردم..دیدم نه….
من با یه ازدواج ناسالممم نمیتونم کنار بیام..
و بقول خودم ..خودمو از چاه میندازم.تو یه چاه بزرگتر…
هر کاری کردم که فقط ازدواج کنم با فلان شرایط..
گفتم اگه اینجا بهم سختی کنن بهیچ قیمتی تنمو در اختیار یفرد ناجالب بدتر از خانواده ام نمیدم..
دقیقا خواهرم با همین ورژن ازدواج کرد..دقیقا شده فقط تحمل…
ولی دیگر خواهرام با احساس خوب ازدواج کردن..
من میبینم.فقط کارش تایید دیگران هست…چقدر خودشو زجر میده..چقدر تو زندگیش موقع نامزدیش ایشون عصبانی میشد در اتاقشونو بهم میزد میرفت..
مادرم میگفت دختر ای چش بود..
زنگ میزد آرومش میکرد..
فقط بخاطر اینکه توی خونمون” پدرم گفته بود” باید با فلانی ازدواج کنی..و اون بخاطر ترس از اینکه با اون شخص ازدواج نکنه تن بهمچنین رابطه ایی بست..
….اونم بخاطر افکارش بود..کاری ندارم..چون اون زندگی خودشو داره..بچهاشم بزرگ هستند.
فقط میخام بگم..
نمیشه از یه بد ..فرار کنی..
من که دانشجو بودم..میدیدم میگفتن فلان دختر فراری بود از خانواده اش..
الان باچ به همه چیز میده..
من نمونه های زیادی رو توی زندگی دانشجوییم دیدم..
ولی …
بعضی چیزها نباید بخاطر ترس ..و بخاطر یسری عوامل فرار کنی..چون هر چقدر فرار کنی..اون دنبالت میندازه..و همیشه گریبانت هست…
دوست عزیزم…من خیلیا رو میشناسم فکر میکنن فرار کردن از خونه پدریشون” بنفعشونه..
بخدا منم تو همین شرایط بزرگ شدم..ولی من تونستم اون شرایط رو بنفع خودم تموم کنم.!!..
میدونم این بهبود باید همیشگی باشه…
من در نهایت تونستم..غلبه بر تضادهای زندگیم…تونستم.
اون افرادی که من اونا رو بت کرده بودم..و مورد شتم اونا قرار میگرفتم.لطف خدا باعث شد…برام هدیه های میلیونی بخرن..و بهم خدمت کننند…
میخام بگم..!!!
پس من کاری به رفتار شما ندارم!!.
از نظر من هر کینه ایی .از هرکسی..چیزی رو که درست نمیکنه بدترم میکنه…
همون مادرتم بهش حق بده…
مادر من سواد نداره زیر دست نامادری بزرگ شده.یسری مشکلات داشته داشته .تو سن کم ازدواج سلطه گر داشته..
و با یسری تضادها رشد کرده..
من مدام بخودم میگم…
نرگس…اگه خودتو بزاری جای اون..
آیا میتونستی همچنین زندگی و شرایطی رو قبول کنی!؟؟؟؟
میگم اصلا…
چون من همیشه دوستداشتم یه زندگی خیلی خوبی رو داشته باشم.
یه روز با فرد نزدیکم یه بحث بزرگی بالا گرفت..و ایشون بهم توهین بدی کرد.بدون اینکه دهن باز کنم..
و اون اتفاق بنفع من شد…
که من این باج رو بسوزنوم.که سالها داشتم مثل بت میپرسیدمش..
لطف خدا بود…
و ایشون هر تقلایی کرد ..و من فقط دهنمو سعی کردم ببندم..
همون خواهرم..بهم گفت..
پوستتت کافته !
توی خونه بابا نشستی که بهت توهین کنند.
زود از اینجا برو..یازدواج کن.برو..
ولی من تو دلم میگفتم…
من با تو موافق نیستم.
من گوش بفرمای خداوندم..
این اتفاق برای من خیره…
و دقیقا همین شد..
و من باج بحرفهای اونا نذاشتم.بهمین خاطر هیچ وقت تن به ازدواجایی که نمیخایتم ندادم.استقامت کردم که لطف خداوند شامل حالم شد..
و یفرد خیلی خوب و عالی رو روانه زندگیم کرد..
که در اینده میام موضوع رو توی سایت مینویسم..
دوست عزیزم..سعی کن ..از نظر من..این خودش؟یه نشتیه..
سعی کن روی خودت کار کنی..
و رابطتتو با مادرت نزدیک کنی.سعی کنی در برابرش صحبتهاش کوتاه بیای..
..و سعی کنی رابطتتو خوب کنی..
کم کم از خداوند هدایت بخای..
بخدا همه چیز ..بنفعت تموم میشه..
منم هنوز دارم سعی میکنم.هر بار خودمو بهبود بدم..
چون میدونم مادرمه….زحمتمو خیلی کشیده…و باید بهش سعی کنم حق بدم..و زیپ …زیپ….دهنمو بکشم…
و نخام باهاش ور بیفتم…
چون اون یسری باور داره..
من یسری باور دارم…
و اون میخاد یچیزایی بهم بگه..
و من مخالفت کنم..
و همش انرژی بر باشه..
دوست عزیزم صحبت شما باعث شد…تا من روی خودم کار کنم.
و بیشتر روی این نقطعه بهبود بدم..
چون طبق قانون میدونم احساس خوب اتفاق خوب…
و ماها با احساس کینه و ترس نمیتونیم چیزی رو بدست بیارییم..
پس راز خوشبختیت…دوره عزت نفس رو بخر..
خودممم خیلی این موضوع رابطه کار دارم…
خیلی زیاد…
چون یجاهایی هنوز مقاومتم زیاده.
دوست عزیزم…یه هدیه بخر..نمیدونم…بگو مامان امروز یه غذایی درست میکنیم میاییم اونجا.و قبلش از خداوند هدایت بخاه…و برو…کم کم……اصلا کاری به اون رفتارش نداشته باش..و متاهد شو..
من مینوشتم بعد باهاش ارتباط میگرفتم..
چون قانون خداوند اصلا کاری نداره چقدر منطقت راجع به این موضوع درست هست یا نه!!!
اون عین وجود خودتو به خودت نشون میده…
منم…مدام باید روی این رابطه باید کار کنم…و میکنمسعی میکنم..
خیلی دوستتدارم..ممنونم که این خود افشایی رو کردی…و باعث شدی منم با تاهد بیشتر روی این موضوع هنوز بهتر باشم…
و اگه یجایی کم میارم در برابر حرفهاشون.. سعی کنم با آرامش “انجامش بدم…
یچیزی…شروع کن سریال زندگی در بهشت…من خیلی واضح میبینم مریم جان عزیز..چقدر رفتارشون توی یسری نکات. زندگی با استاد..چقدر با آرامش برخورد میکنه..
من دلیل بحثمون.کثیفکاری مادرم بود..و من خیلی زود عصبی میشدم.
یا نسبت به خوردنش…و سعی کردم اون لحظات چشمامو بزارم روی هم…
این نکتهایی بود..که ذهنمو درگیر میکرد…
بگرد دلیل رفتارتو نسبت به مادرت پیدا کن.بنویسش..منم باید بنویسم…و سعی کن ..اعراض کنی..
من خیلی تمرین و سعی کردم تا کم کم نابود شد.ولی میبینم یجاهایی هنوز کم میارم..
بهمین خاطر استاد میگه…تو همین فایل…
که اون احساس گناه رو برطرف کن..و در کنارش روی خودتون بهبود بدیین…الله اکبر….
خدایا..تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم..
خدایا ما رو ببخش…خدایا یاریمون کن…
کمکمون کن ..چه دوستانم چه خود خود خودم…بهترینهای تو باشم…
و بتونم یه زندگی سالم و خوبی رو در تمامی جنبه ها برای خودم بسازم.و از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم…
مرسی ممنونم.خداوند یار و نگهبانت بشه..حتما برو پیش مادرت..و با روی احساس خوب.بیا از نتایجت برام بنویس تا بازم ایمانم از قانون بدون تعقییر الهی قوی باشد..
در نهایت بازم ببخش تاکید میکمم.
تمام این نوشتها..اول برای خودم هست..
چون من بخاطر همین اعمالم نابود شدم..و آخرای مرگم بود.خداوند نجاتم داد…
سلام به دوست عزیزم
سپاسگزارم که با جواب دادن به کامنتم باعث شدی که بعد یکسال بخونم و ببینم چه تغییراتی کردم من با آدمی که اون موقع این کامنتو نوشت زمین تا آسمون فرق کردم ،من سه ماه بعد از نوشتن این کامنت برادرم رو درسن 23سالگی تویه حادثه تصادف ازدست دادم ولی تونستم با توکل به خدا و کارروی خودم زندگی کنم والان واقعا تمام شرایطم فرق کرده من الان خیلی آرومم وضع زندگیم جوری عوض شده که من تو این یکسال یکبار هم با همسرم بحث نداشتم مایی که هرروزمون دعوا بود و رابطه ام با مادرم عالی شده رابطه همسرم و خانواده ام به شدت بهتر و بهتر از قبل شده واقعا خدارو شکر میکنم برای اینکه هدایت شدم
سپاسگزارم دوست نازنین من
از کامنت زیبات موفق باشی عزیزم