این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من قبل از تغییر توی یک روزمرگی هر روز بوده و صبح ساعت 6 بلند میشدم و همون مسیری که دیروزش امده بودم خونه رو میرفتم سرکار و رد پاهام روی اون جاده افتاده بود و مثل یک ادم کوکی شده بودم و فقط بدون هدف زندگی میکردم و فقط ی حقوقی که بهم سر برج بدن و طبق روال ی مقدار برام پول بمونه تا 15 هر ماه بمونه از اون زمان به بعد خسته شده بودم و دنبال ی راه برای این روزمرگی که در بیام بودم. تا ی شب از طریق یک نفر از اقوام با سایت استاد اشنا شدم و شروع کردم با فایل های غیر مجاز فقط گوش میدادم و فقط تنها سود و منفعتی که من از اون فایل غیر مجاز بدست اوردم و بزرگترین نعمتی که به دست اوردم سایت استاد عباس منش بود. و شروع کردم نصف و نیمه به فایل گوش دادن و احساسم ارام ارام بهتر شد. بهتر شد یعنی انگار ی حال خوبی بهم تزریق شده. ی انگیزه خوبی بهم تزریق شد
سوال دوم
فایل های توحید عملی. اینو واقعا واقعا جدی میگم. من همیشه ته ذهنم اینه که تمام فایل هاتو بزار کنار. اول فقط روی توحید عملی کار کن شده یک سال انقدر کار کن تا رابطه رو وصل کنی. ولی واقعا این اتفاق افتاده. به خدا راست میگه هر لحظه اراده کنی برای اینکه از خداوند هدایت بخواهی اون لحظه هست که خدا هدایتت میکنه. و من شده توی جاهایی بودم که شلوغ ولی چشمام رو بستم چسبیدم و کانکت شدم با خداوند
خدایا سپاسگزارتم که این راه رو بهم دادی و من میخوام و دارم و تعهد دادم که این فایل های تغییر رو با فایل های توحید عملی مکمل کنم
و فقط اون بشه تمام زندگیم
سوال سوم
من اقدام رو اول از چند تا جا رزومه دادم برای تغییر شرکت و این اتفاق افتاد ولی من کاری رو که دوست داشتم داشته باشم رو هر روز تجسم میکردم و روی کاغذ میکشیدم و خیلی زود و کمتر از سه ماه اتفاق افتاد و الان توی اون کار هستم. و الان میخوام برم بالاتر ولی توی شغل مورد علاقه بعدی و اونو میخوام تجربه کنم
خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم از این اقدام. و این ها چقدر خوبه که من دارم مینویسم شده ی ایمان که تو اینطور تونستی پس ادامه بده پس بازم میشه توی همین میسر. تو خدا توی این مسیر هدایتت میکنه.
ار به خدا. من زمانی که از شغل شرکتی استعفا دادم به خدا قسم من شروع کارم. فقط 300 هزار تومن پول داشتم و خانومم بردار بود و شروع انجام سونوگرافی هام بود و من بودم و فروش روزی سی هزار چهل هزارتومن. کی یک سال و نیم پیش و من ادامه دادم. به خدا الان دارم هرچی فکر میکنم نمیدونم خرج خونه خرج دکتر و سونوگرافی خرج دکتر بچه و خرج های که همه دارن رو نمیدونم از کجا میومد. فقط میدونم خدا منو یاری میکنه. خدا بهترین ها رو برای من انجام میده الان بغض دارم. خدایا سپاسگزارم
سوال 4
من تمام این کار ها رو یکی پس از دیگری انجام میدادم شکر گزاری ی هفته انجام میدادم دو هفته انجام نمیدادم این نتایج ها رو گرفتم الان زندگی رو گذاشتم فقط روی شکر گزاری روزانه. من تکامل رو طی نکردم فقط ی دفعه روفتم روی خرید دوره. ولی الان میخوام شروع کنم از رایگان هیچ عجله ای ندارم. میخوام لذت ببرم. با خودم از درون درست بشم میخوام احساسم رو انقدر ببرم بالا که انگار دارم بال در میارم
سوال 5
سوال پنج اینه که من مانع هام این بوده که زود احساسم بد میشد. ی چند روز اوضاع مالی بهم میریخت. احساسم بد میشد و نتایجش میشد بخث تو خانواده دوری از فایل ها تا چندین روز بعد از اون شروع میکردم به سپاسگزاری. به خدا بهترین روش کنترل ذهن فقط سپاسگزاری هست فقط سپاسگزاری
سوال 6
نتایج ملموس من زیاد نبوده ولی راحت تر خرید میکنم و چقدر خوب بود و اوضاع از قبل بهتر شده و من الان سپاسگزار هستم خدایا شکرت بابت این نتایج سپاسگزار استاد و خانوم شایسته هستم که ما رو اگاه میکنه
من عاشق این خداییام که هر لحظه داره مسیر رو برام روشنتر میکنه.
استاد جانم، همین امروز که این فایلِ بینظیر رو گوش دادم، همهچی برام مثل روز روشن شد. تازه فهمیدم چرا توی این مدت، قدمبهقدم این مسیر پیش روم باز میشد.
یه ماه پیش، وقتی شروع کردم به کار روی آموزهها، از ته دل ایمان داشتم که جایی که هستم، همونجای درستیه.
ولی ذهنم هی میاومد و نشخوار میکرد که «شاید اشتباه میکنی، شاید مسیرت غلطه…» تا اینکه امروز، با شنیدن این فایل، دلم آروم شد.
خدا از زبونش گفت: «فاطمهجانم، تو در مسیر درستی هستی، فقط ادامه بده.»
اون روزا هدایت شدم به گفتوگوی آرزو جان با دوستان، و از دل اون فهمیدم که من همیشه خوب پیش میرفتم، ولی چون میخواستم از همون اول، از پلهی اول برم سراغ رئیس شدن، مسیر تکامل رو طی نمیکردم، و همین باعث میشد کارام پیش نره.
من عاشق آشپزی و کیکپزیم.
چند ساله برادرم که استرالیاس میگه «تو باید بیای اینجا، تو قنادی کار کنی.»
منم هی منتظر بودم اون شرایط فراهم بشه، تا اینکه یه الهام قشنگ گرفتم:
«از همینجا شروع کن، باید تکاملت رو طی کنی.»
رفتم و یه کلاس کیکپزی ثبتنام کردم.
اما بعد از چند جلسه فهمیدم نه، من باید برم تو دل کار، باید برم قنادی.
بدون هیچ شناختی رفتم سراغ قنادیها.
اولین قنادی قبولم کرد، ولی دو روز بعد گفتن نمیتونیم باهات کار کنیم، چون کاربلد نیستی.
همه میگفتن باید سالها پادویی کنی تا به کیکپزی برسی، ولی چون خانوم بودم، خیلیجاها اصلاً اجازهی اون مرحله رو نمیدادن.
با این حال، ناامید نشدم.
روز بعد رفتم یه قنادی دیگه، گفتن کار نداریم.
بازم گفتم: «خدایا، تو روزیرسان منی، تو میدونی من کجام باید باشم.»
و رفتم بعدی…
و بالاخره قنادی سوم گفت: «سه روز آزمایشی بیا.»
حقوقش بهتر بود، فضا هم آرومتر.
سه روز با عشق کار کردم، همهچیز رو با دقت انجام دادم، اما بعد از سه روز گفتن: «برو، یه هفته صبر کن، اگه زنگ نزدیم یعنی اوکی نبوده.»
یه لحظه دلم شکست، ولی نگذاشتم حالم پایین بیاد. پیاده تا خونه رفتم، با خدا حرف زدم و تکرار کردم:
«تنها روزیدهندهی من خداست. خودش میدونه من باید کجا باشم.»
سه روز بعد، درست وقتی حالم عالی بود، خدا یه نشونهی زیبا فرستاد — یه ماشین خوشگل، که حس کردم هدیهایه برای اعتمادم.
صبح بلند شدم و با توکل شروع کردم.
رفتم سراغ قنادیها، یکییکی، تا رسیدم به دهمین قنادی…
یه لحظه اون حس همیشگی ناامیدی اومد، ولی یه ندای قویتر گفت: «ادامه بده.»
رفتم تو سایت، الهام گرفتم از کامنتها، اولین کامنت اشکم رو درآورد. دوستمون نوشته بود:
«ادامه بده، خدا کنارته و هیچوقت ترکت نمیکنه.»
با همون حال رفتم قنادی بعدی، گفتن نیاز ندارن، اما یه حس قوی تو دلم گفت هنوز یهجا مونده. رفتم آخرین قنادی، تا پامو گذاشتم داخل، یه ندای آروم تو دلم گفت: «اینجاست…»
گفتم: «اگه خودش بخواد، میشه.»
اون روز گفتن تماس بگیر.
رفتم خونه، با حس خوب، نه نگران، نه منتظر.
بعد ازظهر زنگ زدم، گفتن: «فردا صبح بیا.»
جالبه که همون لحظه حس کردم باید با اعتمادبهنفس بگم: «قبلش میخوام شرایط رو بدونم.»
و گفتم.
اون شجاعت از خودم نبود، از خدا بود.
رفتم و گفتم: «من هیچ کاری بلد نیستم، ولی دلم میخواد یاد بگیرم.»
و اونها پذیرفتن.
از همون دقایق اول، فهمیدم چرا خدا منو به اینجا هدایت کرد.
الان نزدیک سه هفتهست که اونجام، و هر روز بیشتر متوجه میشم که حضور خدا تو این مسیر چقدر پررنگه.
فهمیدم چرا اون دو جای اول رو تجربه کردم، تا برسم به اینجا.
استاد جانم، من همیشه با مسئلهی «تکامل» مشکل داشتم، ولی از روزی که فهمیدم پاشنهی آشیل من همینه و باید باهاش روبهرو بشم، همهچی عوض شد.
کار برام آسونتر شد، آدمها مهربونتر شدن، مسیر نرمتر شد.
امروز کارفرما اومد و گفت:
«خانم کهوند، ما از کار شما خیلی راضیایم. کیکزن اصلی قراره بره، و شما قراره مدیر این بخش باشید.»
من فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم:
«سپاس خدای مهربونی که وقتی پاشنههای آشیل رو میشناسی و تصمیم میگیری رشدش بدی، کل جهان دست به دست هم میده تا مسیرت رو آسونتر کنه.»
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم هر رد شدن، هر “نه”، یه “بله”ی بزرگتر از طرف خدا بوده.
هر دری که بسته شد، یه نشونه بود که منو نزدیکتر کنه به جایی که باید باشم.
حالا بعد از سه هفته، من فقط در مسیر کار نیستم، در مسیر تکامل خودمم.
دارم یاد میگیرم که وقتی به خدا تکیه میکنی، هیچ عجلهای نیست، هیچ اشتباهی نیست، هیچ تأخیری نیست.
خداجونم شکرت ،برای رزق دیشب و کنترل ذهن که از فضل تو ،رسید .
شکرت برای گام دوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر
خلاصه گفتگوی استاد با رزا
صحبت های رزا
ایمان داشتن بهش،توکل داشتن بهش به مومی رسونه اما پاره نمی کنه ،همیشه هوات را داره .
فقط یکماه گارسونی کردم .
اگر ما وا بدیم ،احازه بدیم خدا ببرتمون ،نباید پارو زد،باید اجازه بدی ببردتت.
بعضی موقع ها میگم ،خدا من اصلا نمی فهمم .
روی لپ تاپ ام نوشتم ،
من نمیدونم
من نمی فهمم
تو به من بگو
تو برای من تصمیم بگیر
من چکاره ام
تو انجام بده ،من ضعیف و ناتوانم
تو قدرتمندی ،تو انجام بده
تکامل طی شده بود ،دلم می خواست بازرس باشم .
با خودم گفتم این صاحب شرکت کیه ،به قول استاد اینها کی اند .
صاحب شرکت خداست ،اینها هیچ کاره اند .
تو درستش کن ،تو من را ببر
از شما یاد گرفتم ،که با ترس هات روبه روشو ،ازشون نترس
یعنی اگر از آب می ترسی ،خودت را بینداز توی اقیانوس،نترس برو جلو
دوره عزت نفس میگفت ،عیب نداره ،برو جلو،انجامش بده ،برو وسط جمع حرف بزن
گفت دوره دوازده قدم بخر
دفتر شکر گزاری
تمرین ستاره قطبی
اهرم رنج ولذت
من واقعا آدمی بودم که خیلی به بقیه وابسته بودم ،اصلا احساس میکنم یه چیزی از سندرم سیندرلایی ،منتظر بودم یکی بیاد من را نجات بده.
شما به من یاد دادیدکه خودم باید خودم را نجات بدم ،خودم .
وبعد از خدام بخوام ،همه زندگی کنم ،همش درمن خلاصه میشه،همش در خدای منه .
خدا آبی است که توظرف من ریخته میشه وشکل من را میگیره.
اصلا فکرش را نکنید از کجا،میرسه،خدا بهت نعمت را میرسونه .
اصلا من کاری ندارم چطور ،این را میخوام.
حالا چه دوره های را گرفتم
دوره عزت نفس
دوره دوازده قدم
دوره روانشناسی ثروت 1و2و3
وهرچقدرجلوتر میرم ،هرکدوم یک دری را روی من باز میکنه ،حتی ضعف من را بیرون میکشه.
ومن شاید الان خوب نیستم ،شاید خیلی ضعف ها دارم ،حداقل بهم میگه کدومه،حداقل بهم راه رانشون میده .
این همون چراغی بود توی زندگیم ،دلم می خواست
یکی برام روشن کنه ،و شما برای من روشن کردیدومن حداقل یک متر جلوتر از خودم رامی بینم
پاسخ استاد
چقدر مثال خوبی بودی،مخصوصا توی دوره ای که خیلی ها نمی خواهند تکامل را طی کنند ،توی دوره ای که همه می خواهند یک شبه ،میلیاردر بشوند تو چقدر مثال خوبی بودی،چقدرمسیر را قشنگ توضیح دادی
واگرهم من حتی تو بودم ،همون راهی را میرفتم که تورفتی.
آقا من از هرکجایی که هستم شروع کنم اشکال نداره.
تنها هستم ،رابطه ام از همسرم جدا شده ،توی کشور غریب هستم ،توی خوابگاه هستم،الان چیکار میتونم بکنم ،میتونم برم گارسونی کنم ،میتونم برم
کارگری کنم ،این قدم اول است .
اون کاری که الان میتونم انجامش بدهم ،نیاز خاصی هم ندارد ،میرم انجامش بدهم ،وبعد خداوند من را هدایت میکند به مراحل بعدی.
کی؟وقتی من قدم اول را برمی دارم ،وقتی که من اعتماد میکنم به جریان خداوند .
طرف شما رزومه بدی،ظرف بگه نمی خواهیمت ،تو هم بگی دمت گرم ،خدایا شکرت این گفت نمی خوام.
واین نگاه مثبت ،نگاه سپاسگزارانه حتی به جواب رد.
وتواین شرایط باهمه این مواردی که بوده ،من کارم را شروع کردم.
وبا این ایمان وبا این مسیری که شروع کردی،اگر ادامه بدی ،خیلی زود خداوند پاداش های خیلی بزرگتر وبزرگتر وبزرگتری را توی زندگیت میاره .وچه پاداش های در انتظار ماست ،اگر که این مسیر را با ایمان ادامه بدهیم .
اگر که خداوند رابه عنوان تنها منبع رزق و روزی باور کنیم
و به قول خودت که توی دفتر نوشتم که خدایا من نمیدونم تو میدونی تو به من بگو
در واقع قرآن نماد تسلیم بود برای من که اون ویژگی تسلیم بودن اون ویژگی که خدایا من نمیدونم تو به من بگو این میتونه در تمام جنبهها باشه
نه فقط اینکه من نمیدونم برای کار برای روابط
خدایا من نمیدونم چی برام خوبه تو به من بگو چی برام خوبه چی بخورم امروز چی درست کنم
برای خودم که مثلاً امروز گلو دردم خوب بشه
تا این حد باید تسلیم باشه و توکل کنه و بپرسه و جواب را گرفت حتی اگر جوابش خیلی بدیهی باشه،
اون موقع هرکی بسته به شرایطش خداوند یه جوابی بهش میده.
من مصاحبه خانم رزا عزیز رو فکر کنم قبلا دوبارگوش داده بودم و وقتی امروز اومدم که این گام دوم رو بشنوم گفتم چقدر صدای این خانم آشناست! نکنه همون خانمیه که تو انگلیس هستند!
و وقتی شروع به گفتن داستانشون کردن گفتم وای خدای من دنیا واقعا گرد و کوچیکه!
رزا عزیزم امیدوارم هرجا که هستی سلامت باشی که الهام بخش ما بودی نازنینم
قبل از جواب به سوالات من امروز داشتم تو خونه راه میرفتم یدفعه یاد یه جمله ای افتادم که از زبون استاد شنیده بودم و این جمله این بود پیرو آیین ابراهیم باش که او موحد بود و مشرک نبود
همینجوری با خودم گفتم وای که چقدر این جمله زیبا و دوستداشتنیه و گذشت و اومدم نشستم فایل و گوش دادم و بعد متن بالای فایل خوندم که دیدم دقیقا همین جمله نوشته شده!!!
با خودم گفتم، خدایا اینا همشکار خودته ها! تو صبح این جمله رو به یادم آوردی و الان اینجا این جمله رو خوندم تا بهم از طریق این فایل و از طریق تجربه رزا نازنینم الگو بگیرم!
خدایا شکرت
بریم سراغ جواب سوالات
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
باید بگم که من قبل از تغییر تو در و دیوار بودم!
زمان اون اتفاقات بعد از فوت دوست عزیزمون بود که حسابی با موج جامعه داشتم پیش میرفتم و فکر میکردم این کار درسته!
بخاطر توجه به این نکات تو پایه 11ام کلی مشکل داشتم از لحاظ ارتباط، با بچه های رشته ی دیگه همش بحث و دعوا داشتم و منی که اصلا سابقه نداشتم تو عمرم بخاطر کاری برم دفتر، رفتم دفتر مدیر و شروع میکردم به گریه کردن!
بعد از حدود 7 ماه بعد از اون قضیه احساس کردم که این شرایط و دوست ندارم و به سایت رو آوردم که اونم خیلی خیلی بصورت پراکنده و هر از چندگاهی به سایت سر میزدم و ورودی هام و کنترل نمیکردم
بعد از مشکلاتی که توی 10 ام و 11ام داشتم مدرسم و عوض کردم و رفتم عظیمیه کرج و توی یه مدرسه دیگه ثبت نام کردم ( همون موقع هم به خودم میگفتم بهاره یادت نره که نباید آشغالرو بریزی زیر مبل و باید مشکلت و حل کنی و این و خودتم خوب میدونی که نمیتونی از مسائل فرار کنی! حتی اگه بری و توی یه کشور دیگه هم مدرسه ثبت نام کنی تا خودت و درست نکنی اون مشکلات با تو خواهند اومد) و تابستون سال 1402 بود قبل ازینکه وارد سال آخر بشم به مامان اصرار کردم که دوره ی کشف قوانین زندگی رو تهیه کنه از سایت و شما اون زمان این دوره فوق العاده رو داشتید به روز رسانیمیکردید.
با انجام تمرینات مخصوصا ستاره قطبی تونستم روی باورهای مخرب کار کنم و وقتی وارد دوازدهم شدم با هیچ کس مشکلی که نداشتم هیچ، میتونم بگم تو کل سال تحصیلی ای که گذروندم دوازدهم از همشون برام دوست داشتنی تر و ناب تر بود!
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
همونطور که توی سوال بالا گفتم، نوشتم که سال دوازدهم با کار کردن رو خودم سال خوبی بود اما باز بصورت مداوم سایت رو دنبال نمیکردم و اسفند سال 1402 بود و ما تو خونه تکونی عید بودیم و بعد از مدت ها وارد سایت شدم و دیدم استاد فایلی رو آپلود کردن به نام (هدفی متفاوت برای سال جدید)
بعد از دیدن این فایل به خودم قول دادم که بسیار موحدانه هرروز سایت رو دنبال بکنم و و زندگیم و تعییر بدم. و همیشه دلم میخواست که اگه بعدا به چیزایی که خواستم رسیدم و خواستم از نتایج بگم، بگم همه چیز از اسفند 1402 از فایل هدفی متفاوت برای سال جدید شروع شد.
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
بعد از دیدن این فایل شروع کردم و هرروز شکر گذاری میکردم و فایل های رایگان رو هر شب و گاهی در روزچند تا فایل رو گوش میدادم و واقعا همینها معجزات بسیار بسیار بزرگی رو برای من به ارمغان داشت که نتایج رو توی سوال 6ام نوشته ام
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی
فرایند تکامل من اینطوری بود که هرروز شکرگذاری میکردم و با خواهرم فایل های رایگان رو فقط گوش میدادیم و به خودمون قول داده مون برای 6 ماه اول سال 1403 بصورت متعهدانه فقط فایلهای رایگان و گوش بدیم و کامت بذاریم و با خواهرم شبا درباره نتایج و هدایت هایی که میشدیم صحبت میکردیم و تا دیروقت بیدار بودیم و از نتایج میگفتیم و از هدایت های خدا میگفتیم و اشک میریختیم.
همیشه خواهرم میگفت که این نتایج هایی که ما گرفتیم درسته بصورت پول وارد زندگیمون نشده اما یه چیز بزرگتر وارد زندگیمون شده و اینم اینه که ما صدای خدارو میشنویم، اون همش داره بصورت خیلی واضح هدایتمون میکنه و کسی نمیتونه این نتایج درک کنه جز خودمون دو تا که نتایجمون شبیه به همه و تجربش کردیم
یادمه سریال زندگی در بهشت و میدیدم و اون قسمتی بود که خانم شایسته عزیز سوله رو اورگنایز کردن و برایجای ماشینا و موتور ها و اسکوترها وتراکتور اومدن جاشون رو علامت زدن و حسابی سوله تمیز و اورگنایز شده بود و ما هم اون دوره چون داشتیم برای کنکور میخوندیم کل اتاق شده بود پر ازکتاب و جا براشون نداشتیم و بعد از دیدن اون فایل رفتم و توی دیجی کالا یه قفسه که بصورت فلزی بود و با سرهم کردنشون میتونستیم اوکیش کنیم و تهیه کردیم و الان یه قفسه 5 طبقه تو اتاق داریم که کلی کتاب رو تو خودش جا داده و تمیز و واضح کرده هیچ، اتاق ما هم خلوت تر و مرتب تر شده
الان که دارم بهش نگاه میکنم واقعا برام سواله اون موقع اینهمه کتاب و دفتر و کجا جا میدادیم؟؟ خخخ
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
من توی این مسیر خیلی جاها گیرکردم و وقتی فکر میکنم بیشترش درباره شرک بود
مثلا خیلی دلم میخواست برم کار کنم و بابا نمیذاشت(درواقع اینطوری فکر میکردم که بابا نمیذاره و یذره ذهنم در این باره مقاوت داشت که خودمون خالق زندگیمین هستیم و هنوزم دارم و باید روی بحثتوحید خیلی روی خودم کار کنم) بعد همشناراحت میشدم و برای چندوقت به سایت سر نمیزدم و از مسیر خارج میشدم
اما همیشه یادم میاد که معمولا وقتی از مسیر خارج میشدم رو میآوردم به 11 قسمت فایل توحید و از اول گوششون میدادم که بنظرم این 11 تا فایل گوهرن و هزار بارم آدم گوشش بده کمه بخدا
و خب الان دوباره چند وقتیه که خودم و حسابی غرق سایت کردم و الان دارم به عنوان معلم تو یک آموزشگاه زبان کره ای رو درس میدم و بابام واقعا راضی و خوشحاله و افتخار میکنه و مدیر آموزشگاه و بچه ها هم بسیار راضین خداروشکر
حتی این کار پیدا کردن من هم همشمعجزات خداوند بود که داستان خیلی جالبی داره
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد
بعد از اسفند 1402 که شروع کردم رو خودم کارکردن بزرگترین و به یاد موندنی ترین خاطره برای اردیبهشت 1403 بود که بصورت مجردی با خواهرم رفتم و شمال و واقعا واقعا خوش گذشت و اونجا توی بحث توحید و اجرای آگاهی ها تو عمل واقعا موفق بودم و نتایج بزرگ و ملموسی رو برام به همراه داشت
مثلا بچه ها توی سفر مدام بابت آب و هوا شرایط شرجی بودن غر میزدن بخاطر خرابی کولر اتوبوس غرمیزدن اما من و خواهرم یاد گرفته بودیم که اعتراض نکنیم، یاد گرفته بودیم که به زیبایی ها توجه کنیم و اتفاقاتی که افتاد خیلی زیاد بودن یکی از اونها این بود که بهترین چادر و بهترین جا برای خواب تو شب اول برایما اوکی شد بدون اینکه ما به مسئول تور بگیم که نه من این چادر و نمیخوام و نه نمیخوام جای چادرم اینجا باشه و اتفاقی که افتاد ما انقدر دیگه رقصیده بودیم و بازی کرده بودیم و خسته ی راهم بودیم ساعت 11 گرفتیم عمیق خوابیدیم و نگو نصفه شب بارون میباره و خیلیا نمیتونن بخوابن چون یا پتو کافی نیاورده بودن یا جاشون بد بود!( بعد از اردو تقریبا همه بلا استثنا مریض شدن به جز من و خواهرم!) اما ما چون زیر درخت بودیم تقریبا چادرمون خیس نشد و جامون گرم و نرم بود و صبح روز بعد ساعت 8 و نیم 9 بود که از خواب پاشدیم و یه صبحونه خیلی خوشمزه رو زدیم به بدن و کلی لذت بردیم درحالی که تقریبا همه دیر از خواب پا شده بودن و املت و نیمرو اینا یا از دهن افتاده بود یا چیزی جز پنیر و خامه مربا برای صبحونه باقی نمونده بود!
برای روز دوم ازجنگل میام به سمت اقامتگاه و دوباره ما هیچ اصراری نداشتیم که اتقامون کجا باشه و اول ما رو فرستادن یه جای دیگه و بعدم جامون و عوض کردن و ما وقتی میخواستیم بریم دوش بگیریم دیدم آب گرمکن به چه بزرگی دقیقا بغل حموم مائه و ما با یه دوش آب گرم لذت بخش، تو دل طبیعت ازون دوش لذت بردیم اما بقیه اتاقا بخاطر دور بودنشون از آب گرمکن با آب سرد دوش گرفتن!!
توی اون سفر اتفاقات زیادی رخ داد که میشه ساعت ها دربارشون حرف زد
بعد از کار کردن فقط روی فایلهای رایگان کلی اتفاقات خوب دیگه هم رخ داد و این بود که من کنکور و خوب دادم و توی یه دانشگاه دولتی کرج قبول شدم و تازه نتایج خواهرم از مال من بزرگتر بود و با اینکه خواهرم 6 ماه دیرتر از من شروع به درس خوندن کرده بود اما توی تهران دانشگاه قبول شد!! واقعا عالیه مگه نه!؟؟
بعدش با دوستای عالی ای که توی کره جنوبی زندگیمیکنن آشنا شدم و واقعا یکی از دوستام توی یادگیری این زبان بخش بزرگی رو به من کمک کردن و من همیشه بابت وجود این آدم تو زندگیم از خدا سپاسگزارم!
از همه لحاظ زندگیمن عالی شد و الانم که کار پیدا کردم و این کار هم واقعا معجزه خدا بود و من همیشه به معجزه هاش ایمان دارم
و واقعا این جمله درسته که به خدا توکل کن و قدم و اول و بردار و بقیه مسیر بهت گفته میشه
ان شاءالله همیشه با توکل و ایمان به خداوند تک تک قدمهامون و برداریم
آمین
متشکرم استاد و خانم شایسته عزیزم
و همچنین رزا دوست داشتنی من از شما هم یک دنیا سپاسگزارم
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه…
چقدر صحبت های خانم رزا تأثیر گذار بود و چقدر شجاعانه ایشان از صفر شروع کردند و به کشور انگلستان مهاجرت کرده و با کمک آموزش های فایل های عزت نفس زندگی خودشان را در آن کشور اروپایی ساختند و به موفقیت رسیدند.
واقعاً اگر هر آدمی مانند استاد عباسمنش و خانم رزا اراده و عزم قوی داشته باشد هیچ مسئله ومشکلی نمیتواند جلودارش باشد و داستان زندگی این افراد باید برای تمامی مردم ایران و فارسی زبانان جهان الگو باشد.
چقدر شجاعانه خانم رزا که به گفته ای خودشان در ناز و نعمت بزرگ شدند این شجاعت را به خرج دادن که به یک رستوران برای کار بروند و شروع کار در آن رستوران،آغاز تغییر و موفقیت خانم رزا بود و توانستند در مبحث مورد علاقه ای خودشان که معماری بود به موفقیت های زیادی برسند و با وجودی که زبان انگلیسی خوبی نداشتند ادامه دادن و با توکل و احساس خوب به جایگاه دلخواه خودشان رسیدند.
مجدداً از گروه تحقیقاتی عباسمنش سپاسگزارم به خاطر این فایل هدیه ای زیبا.
استاد جان سخته اشکمو کنترل کنم، به یاد آوردم روزی رو که برای اولین بار صحبتهای رزا جان رو گوش دادم و چه تاثیر شگفت انگیزی روم گذاشت.
این مکالمه جزء اولین تجربیات من از کامنتها و تجربیات بچه های سایت بود، که باعث شد بعد از اون یاد بگیرم و باور کنم که تمام صحبتها و آموزشهای استاد عباسمنش یک طرف، نتایج دانشجوها و هزاران هزار تجربه متفاوت و رنگارنگ اونها از عمل به توحید هم یک طرفه.
مثل روز اول باهاش اشک ریختم و قلبم این ایمان رو تصدیق کرد.
چقدر گفتار و لحن دلنشینی داره رزا جان، چه ادبیات زیبایی! چه نگاه عمیق و خداگونه ای! چه جهاد اکبری کرده این دختر! نمیدونم الان کجاست و در چه فرکانسی داره سیر میکنه، اما تجربه حال و هوای اون روزهاش برای من یکی یک دنیا درس داشت.
الهی شکر برای این رزق و آگاهی.
استاد باورتون میشه یک چراغ دیگه برام روشن شد؟ لابلای صحبتهای شما و رزا جان.
متوجه شدم در ادامه هدایت دیروزم که بهم گفته بود نیازی نیست لزوما از صفر مطلق شروع کنی و میتونی روی پله ای از داشتههای قبلیت بایستی، الان بصورت واضح بهم مسیر و چگونگی گفته شد.
دیروز یک الهام کلی بود و امروز جزییات بهم گفته شد با یک تصویر ذهنی مشخص. خودم سرنخ رو گرفتم و رشته افکارمو دنبال کردم و رسیدم به قدم کوچک بعدی که باید بردارم.
الله اکبر چقدر ظریف و زیبا! خدایا شکرررتتتت.
تک به تک جمله های رزا جان رو به خاطر داشتم و تک به تک جملاتش توش درس و آگاهی بود. ایمانش، توکلش، حتی ناامید شدنهاش، گریههاش، شکرگزاریهاش، تکامل طی کردنش، دست به عمل زدنش، رویاپردازیها و هدفگذاریهلش، عزت نفس و احساس ارزشمندیش، تمامش برای من بود. خیک مرور کلی روی تمام دوره های شما بود برام.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا برسیم به مطلبی که از قبل آماده کرده بودم برای تغییر این جلسه:
بریم به همون زمانی که من این فایل رو گوش دادم، دورانی بود که به خاطر بیماری پندمیک کار همسرم تعطیل شده بود و ما با بورس و ارزهای دیجیتال آشنا شدیم.
نشستم ماهها روش کار کردم و یاد گرفتم. معاملات واقعی با پول واقعی. همسرم هم همینطور، بخشی از سرمایه نقدی که داشتیم رو صرف کردیم تا یاد بگیریم اما نتیجهی نامطلوب نشون داد چیز زیادی یاد نگرفتیم، نمیدونستیم این شرایط تا کی ادامه پیدا میکنه و هر روز منتظر بودیم دوباره کسب و کار قبلی راه بیفته.
اوضاع به همین منوال گذشت تا دو سال. یعنی دو سال بود که ما توی خونه معاملات بورسی انجام میدادیم و اون سرمایه ای که قرار بود برامون درآمد ایجاد کنه خودش داشت مثل یخ آب میشد و بالاخره روزی رسید که تموم شد. یه آب هم روش.
اونجا بود که من دستامو به نشانه تسلیم بردم بالا و گفتم خدایا نمیدونم، من هیچی از خودم نمیدونم و به هر خیری که از جانب تو به من برسه فقیر و محتاجم.
دیگه از نگاه ترحم آمیز خانواده خسته شده بودم، اصلا از اینکه کسی نگرانم باشه احساس خوبی نداشتم، و آرزو میکردم انقدر خدا بهم نعمت و ثروت بده که نه تنها کسی نگرانم نباشه بلکه من از دیگران دستگیری کنم.
همون موقع بود که فایل نامه 31 حضرت علی رو گوش دادم. همینطور فایل باورهای توحیدی امام علی در دعای کمیل، و پشتبندش فایل این جلسه یعنی صحبتهای رزای عزیز.
اصلا یک زلزله 8 ریشتری رو احساس کردم در وجودم که تازه داشت معنای احساسی و توحیدی دوره 12 قدم رو بهم نشون میداد.
این درک بهتر از خدا و قوانینش قلب منو رقیقتر کرد، اشک منو روان کرده بود و یادمه چه احساس عمیقی از سپاسگزاری داشتم.
همون احساس سپاسگزاری از همه چیزِ زندگیم، از خیابونمون از خونه مون از لباسهام از کوچکترین چیزی که برای بچهام میخریدم، از هربار که همسرم بهم پول میداد، از دونه به دونه تیکه های مرغ و گوشتی که وارد فریزرم میشد، یواش یواش باعث شد هم در معاملاتم ضررهای بزرگی کنم و از بازار بورس و رمزارزهای اوت بشم، که دیگه ازش قطع امید کنم، هم همسرم به همین نحو از اون دور خارج بشه، هم اینکه همزمان بهش پیشنهاد شغلی شد که رفت و مدتی اونجا کار کرد. اما شرایط بسیار سختی در اون شغل داشت و حقوقش بسیار ناچیز بود، اما من بابت هم شروع به کارش هم خروج از اون کار سپاسگزاری میکردم. میگفتم این یه تغییره، لطف خداونده که از طریق اون شخص به زندگی ما جاری شده، این نشوندهنده پاسخ خداوند به درخواستهای ماست.
بعد از اون شغل همسرم مدتی اسنپ کار میکرد و باز هم من با وجود درآمد بخور و نمیر سپاسگزار بودم و حالم از درون خوب بود. دونه دونه اسکناسهایی که شب به شب همسرم میآورد خونه رو میبوسیدم و روی پیشونیم میگذاشتم.
منی که هم در خونه پدرم وضعیت مالی نسبتا خوبی داشتم هم اوایل ازدواجم شرایط خوبی از لحاظ مالی داشتم، ولی هرگز دچار حسرت و سرخوردگی نشدم چون یک ایمانی در دلم بود که میگفت این هم میگذره، هیچ چیز دائمی نیست و تو باید از این شرایط سربلند بیرون بیای، درس بگیری و رشد کنی.
من هرگز شکایتی از شرایط سختم به هیچکس نکردم، فقط تمرکزم روی بهبود شخصیتم و سپاسگزاری بابت داشتههام بود.
یادمه توی پیادهروی خیابونمون که یک قسمتیش مشجر هست طوری که یک راهرو مانند با سقف سبز پوشیده از بوته و درخت درست شده، قدم میزدم و بلند بلند با اون درختها حرف میزدم، اسمشو از همون روزها گذاشتم دالون بهشتی و با لذت از زیرش رد میشدم و خدا رو شکر میکردم. توی پول پوشک بچهام مونده بودم اما ناامید نشده بودم.
کم کم درها باز شد. بعد از اسنپ همسرم رفت تو بنگاه املاک شاغل شد. دو سال هم به این ترتیب گذشت. تا رسید به نوروز 1402.
دیگه جدی جدی متعهد شدم از اول دوره 12 قدم رو کار کنم. شروع کردم به کامنت نوشتن مرتب و تمرینهای منظم. برای خودم اهداف کوچیک و بزرگ مشخص کردن و براش برنامه ریختم. بهش عمل کردم و انرژی گرفتم.
شهریور و مهر 1402 اتفاق بزرگتری افتاد. رفتم سرکار و بچه رو سپردم به همسرم توی خونه. ایشون به میل خودش صبحها خونه میموند تا من برم سرکار.
از طرفی همون موقع دوباره سفارتها باز شدن و کار اصلی همسرم دوباره شروع شد. با علاقه و پشتکار کارش رو از سر گرفت و پول فراوان وارد زندگیمون شد.
احساس خوبم چندین برابر بهتر شد. همسرم شادتر بود. بچهام رو فرستادم مهد. رشد کرد. نقاط ضعف خودم رو رفتار با بچهام فهمیدم. کمک کردم اعتمادبنفسش تقویت بشه و شد.
بچهام بچه شادتر و اجتماعی تری شد.
چرخ زندگیم روانتر شد. هدیههای بهتری برای عزیزانم میخریدم. اعتمادبنفسم بالاتر رفت. رانندگیم خیلی بهتر شد. ماشین دوم رو خریدیم و ماشین اولی مال من شد. روابط عالی با دوستان عالی و همفرکانس برقرار کردم. آدم سپاسگزارتری شدم.
باردار شدم و سال بعدش نوا جانم به دنیا اومد.اون هم در شرایطی در روزی که که بارها گفتم….
با توحید و ایمانی که با کمک استادم و لطف خداوند در من تقویت شده بود موضوع از دنیا رفتن مادرم رو به بهترین و راحتترین شکل ممکن پذیرفتم.
و خداوند برای من شاهکار کرد، همون روزی که مادرم ساعت 6 صبح به آغوش خدا رفت، خداوند مهربان ساعت 8:30 شب نوا جان رو در آغوشم قرار داد.
نعمت و نور و امید دوباره به زندگیم وارد شد و منو در شرایطی قرار داد که اصلا نمیتونستم ناسپاس باشم.
حسابهای بانکیم پر بود و حسابهای احساسی و معنویم پرتر.
دستم پر از نتیجه بود و میتونستم با سری بلند در مقابل پروردگارم بگم که من ذرهای به تو اعتماد کردم. من تونستم یک قدم به سمتت حرکت کنم. و تو با آغوش باز منو در بغل گرفتی.
من تغییر رو در آغوش گرفتم و تو برای من آتش رو گلستان کردی.
این یک رونده و من هیچ ادعایی ندارم که همواره مثل روزهای اوجِ بندگیم عمل میکنم. ولی دارم تلاشم رو میکنم که یادم بمونه بدون خدا هیچی نیستم و هر خیری در زندگیم وارد شده از جانب خدا بوده، زمانی بوده که من خودم رو خاکسار درگاهش کردم، خودمو مثل آب زلال کردم و اجازه دادم نورش از درونم رد شه، و هر زمانی نتیجه نگرفتم کدر بودم، سیمان سخت شده بودم که نور در من نفوذ نمیکرده.
اشکال همیشه از گیرنده است، نه فرستنده.
الهی صدهزار مرتبه شکر که نوا جانم از دیشب یاد گرفته چند قدم برمیداره و من با تمام ذوق و شوقم آغوشمو براش باز میکنم تا بپره تو بغلم.
و تجسم میکنم که خدا هم به همین شکل آغوشش بازه تا من یاد بگیرم، نترسم و قدم بردارم تا خودم رشد کنم و اون آماده و مشتاقه تا منو بغل کنه.
خدایا شکرت، ای از مادر به من مهربانتر….
استاد عزیزم من عااااشقتونم و ازتون بینهایت سپاسگزارم.
استاد شایسته بزرگ و عزیزم من عااااااشقتونم و بیاندازه ازتون سپاسگزارم و شخصیت بهبودگراتون رو تحسین میکنم.
راستی تغییر فونت بنر جلسه دوم هم خیلی عالی بود. دوستش دارم. اینم یه تغییر کوچولو و گوگولیه که تاثیر قشنگی روی چشمنوازی کار داشته. ممنونم ازتون.
ازفردای همون شب فقط خدامیدونه که چقدرکارهام به راحتی انجام شد،یکی ازدوستان زنگ زد واسه کار،قبول کردم
بازمعرفی شدم به دوست دوستم و همین روند ادامه داشت ودرحال حاضرم داره
ازاستادورزای عزیزم خیلی تشکر میکنم
که باعث یادآوری شدن
بخصوص این جمله رزاخیلی اشکمودرآوردبرام دلچسب تربود،
جمله ای که حتی روی لپ تابشه
خدایامن نمیدونم،خدایامن نمیتونم
من ضعیفم،اماتومیدونی،میتونی وپرقدرتی
پس تودرستش کن،همه چی ازتوئه پس موظفی منو هدایت کنی،واقعالذت بردم،
ویادشعرزیبایی افتادم که میگه
در حقیقت مالک اصلی خداست
این امانت بهرِروزی،چندروزی دست ماست
همه شماروبه خدای پاک وثروتمندمیسپارم
خدایارویاورشما،
از اینجا به رزای عزیز تبریک میگم،واگه کامنتمومیخونه خوشحال میشم جوابموبده،چون باعث شدقدرتمندترعمل کنم،چون ایشون درکشورغریبی چون انگلستان به راحتی تونسته به این حدازموفقیت برسه،قطعامنم درکشورخودم که خیلی راحتم میتونم به موفقیتهای بزرگتربرسم،واگه خواستم مهاجرت کنم،باایمانی قویتراینکاروخواهم کرد،
ووقتی اینجا موفقیت بزرگی داشته باشم همه جای دنیامیتونم،چون واقعاباتمام وجودم میخوام
از همین ابتدای فایل که شنیدم یادم اومد که این فایل رو گوش دادم قبلا و همینطور مثل الان اشک ریختم
این عزیز همون موقع هم با کلامش دل من رو لرزوند
استاد چقدر قشنگه که خدا رو این مدلی تو تنهایی تو خلوت پیدا کنی و بعد قدم به قدم هدایت بشی
خدایاشکرت که هر لحظه این مدل بنده هات رو در آغوش میکشی
داستان رزا شاید داستان خیلی از ما آدمایی باشه که اینجا هستیم و پله پله بالا اومدیم و این قدرت خدایی که شما رو هدایت کرده به ساختن این سایت الهی و چه ارزشمند هست بودن اینجا
چه ارزشمند هست این وهابیت خداوند که با این سخاوت بنده هاش رو به راه درست و مسیر درست میاره
واقعا ایمان به خدا چه کارها که نمیکنه
خدایا من نمیفهمم من نمیدونم چه جمله هایی زمانی که استاد شما صحبت میکنید و میگید موسی زمانی که از غرورش دست کشید و گفت خدایا من به هر خیری که از تو بر من رسد فقیرم این کلام شما هر لحظه تداعی بشه برای من سرم رو میندازم پایین و میگم خدایا من هیچ کاره ام تو میدونی برام انجام بده
قبل از تغییر مثل بدبخت ها برده یه فردی بودم که 24 ساعت از من برای شرکتش کار میکشید و یک چهارم حقوقی که حقم بود رو به من میداد و با دوره 12 قدم زنده شدم و به خودم اومدم و کم کم اعتراض کردم به حقوق شروع به شکرگزاری و تمرین ستاره قطبی و گوش دادن به فایلهای 12 قدم شاید 12 ساعت در طول شبانه روز تمرین و تکرار تا جایی که با دوره احساس لیاقت استعفا دادم و تمرکزی روی کار خودم نشستم و درآمدها ساختم و یکسره بعد از دوره احساس لیاقت جهانبینی توحیدی و کشف قوانین و قوانین آفرینش ثروت دوره هم جهت و هر روزه من دارم یکسره روی سایت و دوره ها کار میکنم
و باید هر لحظه ادامه بدم استاد هر لحظه فایل گوش بدم
خدایا شکرت
استاد یکی از خواسته های من این چند روز این شده که حتما توی سایت هر روز کامنتی بذارم که دیگران بتونن استفاده کنن
خدای من،بیست دقیقه اشک ریختن بی وقفه،هربار که داستان دوست عزیزم رومیشنوم اشک هامیریزم،این حجم ازایمان،توکل،خدایا به منم عطاکن،امیدوارم الان هرجاکه هستی عزیزم درپله های بالای موفقیت و پیشرفت باشی،
بریم سراغ تمرین این جلسه
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
(دقیقا سال 99بود اواخرسال 99 که من عضوسایت شدم،حالاقبلش چی بودم؟آدمی عصبی،پرخاشگر،غرمیزدم،باهمه دعواداشتم،همه دشمنم بودن،انگارهمه میخواستن منوبکوبن زمین حتی همسرم،دائم دعواودادوبیدادباهمسرم،ازخانواده همسرم به شدت بدم میومد متنفر بودم حتی آرزوی مردنش رومیکردم واگر میمردن خوشحال میشدم دوست نداشتم رفت وآمدی باشه،بادخترم اونموقع یکسالش بود رفتاری به شدت بدی اصن نمیخوام یادم بیارم اصلا فقط خواستم شدت بد بودنم رو بگم در حسو حالو روابطم،کلا روابطم جالب نبود،اینقدرباشوهرم بحث ودعوامیکردم که امدازه نداشت بعضی وقتی برخوردفیزیکی نه به شدت ولی خب اتفاق میوفتاد،دائم دنبال اخبارو جروبحث ودعواهابودم،تاازبیرون صدادعوامیومدمیرفتم گوش میدادم،بدبین بودم،منفی نگربودم،اصن تاحالا نگاه مثبت وافکار مثبت وکنترل ذهن واین چیزارونشنیده بودم اصلا حتی یک بار،باخودم هم مهربون نبودم،خودمودوست نداشتم یه بارم به خودم توآینه نگاه نکرده بودم وبه خودم نگفته بودم دوست دارم،هیچ گاری براخودم نمیکردم،باخدا لج میکردم همیشه مینالیدم ازش اصن رابطم باخدا اوکی نبود همش خدارومقصرمیدونستم خیلی شرایط جالبی نبود که بااومدن فرزند دوم که زمانیکه دخترم 18ماهش بود باردارشدم بدترهم شدم ودیگ به فکرخودکشی بودم)
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
(یکی ازدوستام بهم چنتافایل داد گفت عالین توهم گوش بده یه دوره 9ماهه بودازاستادشریفی و دوره روابط استادعباسمنش نمیدونم چرااونموقع متوجه تفات این دواستادباهم نمیشدم فکر میکردم دوتاش همون شریفی هستن که دوستم این فایل هارو یکی دیگ بهش داده بود منم اصن نمیدونستم که پولین فک میکردم رایگانه حتی قسمتایی که استادمیگفتن راضی نیستن اصن ازاول اون فایلها پاک کرده بودن،خلاصه من باتمام وجود دوره ی روابط رو استفاده میکردم،تمریمات روانجام میدادم مخصوصا تمرینی که اول صبح به نکات مثبت سه نفرازاعضا توجه کنیم وشکرکنیم یا نگاه به عکساشون وتشکرازشون و من شوهرم، دخترم ومادرشوهرم روانتخاب کردم که کم کم تغییراتی درمن و احساساتم وروابطم به وجود اومد)
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
(سعی کردم شروع کنم به دیدن خوبی هاشون ونکات مثبتشون،سعی کردم دوسشون داشته باشم،سعی کردم خودمودوست داشته باشم و باتوجه به فایلهای رایگان درموردعزت نفس سعی کردم بیشتربه خودم توجه کنم،رفتاربدشون رونادیده میگرفتم وبه رفتارخوبشون حتی اگرکوچیک بودتوجه میکردم وهمون لحظه شکرمیگفتم)
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
(هرشب قبل از خواب وصبح بعدازبیداری به خاطر نکات مثبتشون بخاطر خوبی هاشون شکرگزاری میکردم،تودفتر شکرگزاریم یه قسمت مربوط به روابط بود که هرروز پنج مورد ازنکات مثبت آدمارومخصوصا اوناکه باهاشون مشکل داشتم رومینوشتم و شکرگزاری میکردم بابتش،خداروشکرازهمون اول ورودبه سایت وارد قدم اول شدم وتمرین ستاره قطبی هم خیلی بمن کمک کرد کهحالم خوب بشه با خودم و دیگران )
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
(دقیقا یادمه دخترم دیگه بایداز پوشاک میگرفتم همه اطرافیان هم البته خانواده همسر فشارمیاوردن منم تازه داشتم رو این حالو هوام وخشم واینام کارمیکردم،وپروسه برای من خیلی سخت شد دوباره خشم عصبانیت تنبیه فیزیکی،ازیه جایی خسته شدم دیدم خودم میستم دیدم دارم میشم مریم قبل نمیخواستم برگردم به اون منه قبلی ،شروع کردم به کارکردم روخودم هدایت شدم به فایل های در پتو آگاهی فایل شماره 8 درمن غوغایی به پاکرد اصن آروم شدم هنوز توذهنمه تا خشم میاد توذهنم توسرم تکرارمیشه،(باخشم هم کاری نکن انکارش هم نکن خشم می آید ومی رود به چهره ی خشمگینت درآینه نگاه کن)و اصن اینقدآروم شدم ودخترم روبه راحتی کاری که باخشم وعصبانیت نتونستم تویکی دوماه انجام بدم با آرامش وصلح وحال خوب درعرض یک هفته انجام دادم)
(اززمین تاآسمون بااون مریم قبل ازآشنایی باشما فرق دارم دیگ ازکسی کینه ندارم آرومم مخصوصا دررابطه بارفتاربچه هام،همه بهم میگن بی خیالی چون فک میکنن همه چی بادادوبیداد دعوا وکتک درست میشه، دیگ ازرفتارکسی ناراحت نمیشم،چندین ساله که رابطم باعشقم فوق العاده عالی شده دعواوجروبحث نداریم،همه دوسم دارن واین باوردرمن هست که همه ی آدمای دنیاعاشق منن واگرکسی کاری میکنه ندونسته هست وبه خاطر جایی هست که توش بزرگ شده و باورهای اشتباهشه ومیخشمشون وخداروشکر به همچین آدمایی برخوردنکردم اصن قشنگ درهمون لحظه اون شخص بامثلا شوهرم یاخواهرم خیلی بدرفتارمیکنه ودادوبیدادودعوا اما همون لحظه رفتارش بامن زمین تاآسمونه ودرزمینه روابط واقعا همه چیز صفرتاصد تغییرکرده و خداروشاکرم ازین بابت ولی خب میدونیم که صفروصدنداریم وهرچی که خوب باشه بازم جاداره برای بهترشدن ودائم باید درحال پیشرفت باشیم چون سکون نداریم یا درحال پیش رفتیم یا پس رفت،البته نمیخوام نادیده بگیرم دارم یه نشانه هایی میبینم گه باید روش کارکنم دراین زمینه،بقول شما نشونه ها درحد یه تذکر کوچیکه نبایدبذارم بزرگ شه وبه چکولگد برسه)
به نام خداوند مهربان
با سلام
قدم دوم از تغییر
سوال اول
قبل از تغییر کجا بودی :
من قبل از تغییر توی یک روزمرگی هر روز بوده و صبح ساعت 6 بلند میشدم و همون مسیری که دیروزش امده بودم خونه رو میرفتم سرکار و رد پاهام روی اون جاده افتاده بود و مثل یک ادم کوکی شده بودم و فقط بدون هدف زندگی میکردم و فقط ی حقوقی که بهم سر برج بدن و طبق روال ی مقدار برام پول بمونه تا 15 هر ماه بمونه از اون زمان به بعد خسته شده بودم و دنبال ی راه برای این روزمرگی که در بیام بودم. تا ی شب از طریق یک نفر از اقوام با سایت استاد اشنا شدم و شروع کردم با فایل های غیر مجاز فقط گوش میدادم و فقط تنها سود و منفعتی که من از اون فایل غیر مجاز بدست اوردم و بزرگترین نعمتی که به دست اوردم سایت استاد عباس منش بود. و شروع کردم نصف و نیمه به فایل گوش دادن و احساسم ارام ارام بهتر شد. بهتر شد یعنی انگار ی حال خوبی بهم تزریق شده. ی انگیزه خوبی بهم تزریق شد
سوال دوم
فایل های توحید عملی. اینو واقعا واقعا جدی میگم. من همیشه ته ذهنم اینه که تمام فایل هاتو بزار کنار. اول فقط روی توحید عملی کار کن شده یک سال انقدر کار کن تا رابطه رو وصل کنی. ولی واقعا این اتفاق افتاده. به خدا راست میگه هر لحظه اراده کنی برای اینکه از خداوند هدایت بخواهی اون لحظه هست که خدا هدایتت میکنه. و من شده توی جاهایی بودم که شلوغ ولی چشمام رو بستم چسبیدم و کانکت شدم با خداوند
خدایا سپاسگزارتم که این راه رو بهم دادی و من میخوام و دارم و تعهد دادم که این فایل های تغییر رو با فایل های توحید عملی مکمل کنم
و فقط اون بشه تمام زندگیم
سوال سوم
من اقدام رو اول از چند تا جا رزومه دادم برای تغییر شرکت و این اتفاق افتاد ولی من کاری رو که دوست داشتم داشته باشم رو هر روز تجسم میکردم و روی کاغذ میکشیدم و خیلی زود و کمتر از سه ماه اتفاق افتاد و الان توی اون کار هستم. و الان میخوام برم بالاتر ولی توی شغل مورد علاقه بعدی و اونو میخوام تجربه کنم
خدایا ازت بی نهایت سپاسگزارم از این اقدام. و این ها چقدر خوبه که من دارم مینویسم شده ی ایمان که تو اینطور تونستی پس ادامه بده پس بازم میشه توی همین میسر. تو خدا توی این مسیر هدایتت میکنه.
ار به خدا. من زمانی که از شغل شرکتی استعفا دادم به خدا قسم من شروع کارم. فقط 300 هزار تومن پول داشتم و خانومم بردار بود و شروع انجام سونوگرافی هام بود و من بودم و فروش روزی سی هزار چهل هزارتومن. کی یک سال و نیم پیش و من ادامه دادم. به خدا الان دارم هرچی فکر میکنم نمیدونم خرج خونه خرج دکتر و سونوگرافی خرج دکتر بچه و خرج های که همه دارن رو نمیدونم از کجا میومد. فقط میدونم خدا منو یاری میکنه. خدا بهترین ها رو برای من انجام میده الان بغض دارم. خدایا سپاسگزارم
سوال 4
من تمام این کار ها رو یکی پس از دیگری انجام میدادم شکر گزاری ی هفته انجام میدادم دو هفته انجام نمیدادم این نتایج ها رو گرفتم الان زندگی رو گذاشتم فقط روی شکر گزاری روزانه. من تکامل رو طی نکردم فقط ی دفعه روفتم روی خرید دوره. ولی الان میخوام شروع کنم از رایگان هیچ عجله ای ندارم. میخوام لذت ببرم. با خودم از درون درست بشم میخوام احساسم رو انقدر ببرم بالا که انگار دارم بال در میارم
سوال 5
سوال پنج اینه که من مانع هام این بوده که زود احساسم بد میشد. ی چند روز اوضاع مالی بهم میریخت. احساسم بد میشد و نتایجش میشد بخث تو خانواده دوری از فایل ها تا چندین روز بعد از اون شروع میکردم به سپاسگزاری. به خدا بهترین روش کنترل ذهن فقط سپاسگزاری هست فقط سپاسگزاری
سوال 6
نتایج ملموس من زیاد نبوده ولی راحت تر خرید میکنم و چقدر خوب بود و اوضاع از قبل بهتر شده و من الان سپاسگزار هستم خدایا شکرت بابت این نتایج سپاسگزار استاد و خانوم شایسته هستم که ما رو اگاه میکنه
خدایا سپاسگزارم
بنام خدای مهربانم
سلام استاد عزیزم امیدوارم حال دلت عالی باشه
داستان زنده گیم بگم که بسیار درس داره آخرای سال 2020 بود که آغاز تغیر من بود و از زندان بسیار تاریک
بسوی نور و روشنایی ….
به حدی خسته شده بودم که میگفتم دگ زنده گی را تموم کنم
از آنجای که من خیلی ترس ترس از خدا داشتم گفتم شاید بد بدتر بشه
وقتی به عجز و ناتوانی میرسی اونجا مورد هدایت خدا قرار میگیری
ما در افغانستان بودیم یکی از فامیل های ما ایران بود ، و اینکه یک قلب سپاسگزار گونه از بچه گی داشتم
و این فامیل ما معجزه شکر گزاری را برام فرستاد این یکم قلبم را تکون داد و آروم ام کرد
و بعد چندین گروه تلکرامی فرستاد که هدایت شدم به گروه جناب عرشیانفر ، این استاد عزیز به حدی با سخنان زیبا اش از قانون جذب و خدا صحبت میکرد
چون آماده کی اش را داشتم به حدی سخنان اش در قلبم مینشست که مرا از آدم افسرده مرده تبدیل
کرد به یک انسان شاد و امیدوار
اون زمان خواسته مهاجرت شکل گرفته بود هر کار میکردم جور نمیشد
ولی بخام بگم قدرت ایمان چیقدر است
با فایل های که از ایشان گوش دادم به حدی از یقین رسیدم که مطمئن بودم جور میشه
اون مهاجرت که چطور جور شد ام یک عالم داستان داره در کامنت ها صحبت کردم
از فایل های شما استاد من نتایج بی نظیر گرفتم
نتایج فراتر از اونجه هست که فکر اش میکنم
فایل های توحیدی تون مرا به خداوند وصل کرد و خودم را بخشیدم
دوره عزت نفس خودباوری را در وجودم تقویت کرد
دوره احساس لیاقت که دارم کار میکنم هر روز زنده گی برایم بهشت شده
دوره ثروت یک به خانه و ماشین رسیدم
دوره هم جهت با خداوند یک دوره بی نظیر هست
آرامش و سلامتیم را بدست آوردم الان به تمام معنی من آسان شدم برای آسانی ها
اینقدر چرخ زندت گیم روان شده اینقدر لذت میبرم که هر روز برایم یک بهشت تمام معنی است
الان دوباره دوره احساس لیاقت با پروژه تغیر را شروع کردم
تا پایان این دو دوره خدا میداند که چی نعمت ها و خوشبختی ها وارد زنده گیم میشود
هر جا که به خداوند ایمان داشتم حرکت کردم بی نهایت نعمت وارد زنده گیم شده است
هر جا که شرکورزیدم خیلی بد جور ضربه خوردم خیلی داستان ها دارم
در کامنت های بعدی مینویسم انشالله
دو تا ترمز بزرگ دارم اونم کمالگرایی و درک عدم تکامل بوده که بی نهایت مثال دارم
استاد بسیار سپاسگزارم ازتون که واقعا از دوره هاتون نتایج بی نظیر گرفتم
من عاشق این خداییام که هر لحظه داره مسیر رو برام روشنتر میکنه.
استاد جانم، همین امروز که این فایلِ بینظیر رو گوش دادم، همهچی برام مثل روز روشن شد. تازه فهمیدم چرا توی این مدت، قدمبهقدم این مسیر پیش روم باز میشد.
یه ماه پیش، وقتی شروع کردم به کار روی آموزهها، از ته دل ایمان داشتم که جایی که هستم، همونجای درستیه.
ولی ذهنم هی میاومد و نشخوار میکرد که «شاید اشتباه میکنی، شاید مسیرت غلطه…» تا اینکه امروز، با شنیدن این فایل، دلم آروم شد.
خدا از زبونش گفت: «فاطمهجانم، تو در مسیر درستی هستی، فقط ادامه بده.»
اون روزا هدایت شدم به گفتوگوی آرزو جان با دوستان، و از دل اون فهمیدم که من همیشه خوب پیش میرفتم، ولی چون میخواستم از همون اول، از پلهی اول برم سراغ رئیس شدن، مسیر تکامل رو طی نمیکردم، و همین باعث میشد کارام پیش نره.
من عاشق آشپزی و کیکپزیم.
چند ساله برادرم که استرالیاس میگه «تو باید بیای اینجا، تو قنادی کار کنی.»
منم هی منتظر بودم اون شرایط فراهم بشه، تا اینکه یه الهام قشنگ گرفتم:
«از همینجا شروع کن، باید تکاملت رو طی کنی.»
رفتم و یه کلاس کیکپزی ثبتنام کردم.
اما بعد از چند جلسه فهمیدم نه، من باید برم تو دل کار، باید برم قنادی.
بدون هیچ شناختی رفتم سراغ قنادیها.
اولین قنادی قبولم کرد، ولی دو روز بعد گفتن نمیتونیم باهات کار کنیم، چون کاربلد نیستی.
همه میگفتن باید سالها پادویی کنی تا به کیکپزی برسی، ولی چون خانوم بودم، خیلیجاها اصلاً اجازهی اون مرحله رو نمیدادن.
با این حال، ناامید نشدم.
روز بعد رفتم یه قنادی دیگه، گفتن کار نداریم.
بازم گفتم: «خدایا، تو روزیرسان منی، تو میدونی من کجام باید باشم.»
و رفتم بعدی…
و بالاخره قنادی سوم گفت: «سه روز آزمایشی بیا.»
حقوقش بهتر بود، فضا هم آرومتر.
سه روز با عشق کار کردم، همهچیز رو با دقت انجام دادم، اما بعد از سه روز گفتن: «برو، یه هفته صبر کن، اگه زنگ نزدیم یعنی اوکی نبوده.»
یه لحظه دلم شکست، ولی نگذاشتم حالم پایین بیاد. پیاده تا خونه رفتم، با خدا حرف زدم و تکرار کردم:
«تنها روزیدهندهی من خداست. خودش میدونه من باید کجا باشم.»
سه روز بعد، درست وقتی حالم عالی بود، خدا یه نشونهی زیبا فرستاد — یه ماشین خوشگل، که حس کردم هدیهایه برای اعتمادم.
صبح بلند شدم و با توکل شروع کردم.
رفتم سراغ قنادیها، یکییکی، تا رسیدم به دهمین قنادی…
یه لحظه اون حس همیشگی ناامیدی اومد، ولی یه ندای قویتر گفت: «ادامه بده.»
رفتم تو سایت، الهام گرفتم از کامنتها، اولین کامنت اشکم رو درآورد. دوستمون نوشته بود:
«ادامه بده، خدا کنارته و هیچوقت ترکت نمیکنه.»
با همون حال رفتم قنادی بعدی، گفتن نیاز ندارن، اما یه حس قوی تو دلم گفت هنوز یهجا مونده. رفتم آخرین قنادی، تا پامو گذاشتم داخل، یه ندای آروم تو دلم گفت: «اینجاست…»
گفتم: «اگه خودش بخواد، میشه.»
اون روز گفتن تماس بگیر.
رفتم خونه، با حس خوب، نه نگران، نه منتظر.
بعد ازظهر زنگ زدم، گفتن: «فردا صبح بیا.»
جالبه که همون لحظه حس کردم باید با اعتمادبهنفس بگم: «قبلش میخوام شرایط رو بدونم.»
و گفتم.
اون شجاعت از خودم نبود، از خدا بود.
رفتم و گفتم: «من هیچ کاری بلد نیستم، ولی دلم میخواد یاد بگیرم.»
و اونها پذیرفتن.
از همون دقایق اول، فهمیدم چرا خدا منو به اینجا هدایت کرد.
الان نزدیک سه هفتهست که اونجام، و هر روز بیشتر متوجه میشم که حضور خدا تو این مسیر چقدر پررنگه.
فهمیدم چرا اون دو جای اول رو تجربه کردم، تا برسم به اینجا.
استاد جانم، من همیشه با مسئلهی «تکامل» مشکل داشتم، ولی از روزی که فهمیدم پاشنهی آشیل من همینه و باید باهاش روبهرو بشم، همهچی عوض شد.
کار برام آسونتر شد، آدمها مهربونتر شدن، مسیر نرمتر شد.
امروز کارفرما اومد و گفت:
«خانم کهوند، ما از کار شما خیلی راضیایم. کیکزن اصلی قراره بره، و شما قراره مدیر این بخش باشید.»
من فقط لبخند زدم و تو دلم گفتم:
«سپاس خدای مهربونی که وقتی پاشنههای آشیل رو میشناسی و تصمیم میگیری رشدش بدی، کل جهان دست به دست هم میده تا مسیرت رو آسونتر کنه.»
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم هر رد شدن، هر “نه”، یه “بله”ی بزرگتر از طرف خدا بوده.
هر دری که بسته شد، یه نشونه بود که منو نزدیکتر کنه به جایی که باید باشم.
حالا بعد از سه هفته، من فقط در مسیر کار نیستم، در مسیر تکامل خودمم.
دارم یاد میگیرم که وقتی به خدا تکیه میکنی، هیچ عجلهای نیست، هیچ اشتباهی نیست، هیچ تأخیری نیست.
همهچی دقیق، سرِ وقت، با نظم خدایی جلو میره.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خداجونم شکرت ،برای رزق دیشب و کنترل ذهن که از فضل تو ،رسید .
شکرت برای گام دوم پروژه تغییر را در آغوش بگیر
خلاصه گفتگوی استاد با رزا
صحبت های رزا
ایمان داشتن بهش،توکل داشتن بهش به مومی رسونه اما پاره نمی کنه ،همیشه هوات را داره .
فقط یکماه گارسونی کردم .
اگر ما وا بدیم ،احازه بدیم خدا ببرتمون ،نباید پارو زد،باید اجازه بدی ببردتت.
بعضی موقع ها میگم ،خدا من اصلا نمی فهمم .
روی لپ تاپ ام نوشتم ،
من نمیدونم
من نمی فهمم
تو به من بگو
تو برای من تصمیم بگیر
من چکاره ام
تو انجام بده ،من ضعیف و ناتوانم
تو قدرتمندی ،تو انجام بده
تکامل طی شده بود ،دلم می خواست بازرس باشم .
با خودم گفتم این صاحب شرکت کیه ،به قول استاد اینها کی اند .
صاحب شرکت خداست ،اینها هیچ کاره اند .
تو درستش کن ،تو من را ببر
از شما یاد گرفتم ،که با ترس هات روبه روشو ،ازشون نترس
یعنی اگر از آب می ترسی ،خودت را بینداز توی اقیانوس،نترس برو جلو
دوره عزت نفس میگفت ،عیب نداره ،برو جلو،انجامش بده ،برو وسط جمع حرف بزن
گفت دوره دوازده قدم بخر
دفتر شکر گزاری
تمرین ستاره قطبی
اهرم رنج ولذت
من واقعا آدمی بودم که خیلی به بقیه وابسته بودم ،اصلا احساس میکنم یه چیزی از سندرم سیندرلایی ،منتظر بودم یکی بیاد من را نجات بده.
شما به من یاد دادیدکه خودم باید خودم را نجات بدم ،خودم .
وبعد از خدام بخوام ،همه زندگی کنم ،همش درمن خلاصه میشه،همش در خدای منه .
خدا آبی است که توظرف من ریخته میشه وشکل من را میگیره.
اصلا فکرش را نکنید از کجا،میرسه،خدا بهت نعمت را میرسونه .
اصلا من کاری ندارم چطور ،این را میخوام.
حالا چه دوره های را گرفتم
دوره عزت نفس
دوره دوازده قدم
دوره روانشناسی ثروت 1و2و3
وهرچقدرجلوتر میرم ،هرکدوم یک دری را روی من باز میکنه ،حتی ضعف من را بیرون میکشه.
ومن شاید الان خوب نیستم ،شاید خیلی ضعف ها دارم ،حداقل بهم میگه کدومه،حداقل بهم راه رانشون میده .
این همون چراغی بود توی زندگیم ،دلم می خواست
یکی برام روشن کنه ،و شما برای من روشن کردیدومن حداقل یک متر جلوتر از خودم رامی بینم
پاسخ استاد
چقدر مثال خوبی بودی،مخصوصا توی دوره ای که خیلی ها نمی خواهند تکامل را طی کنند ،توی دوره ای که همه می خواهند یک شبه ،میلیاردر بشوند تو چقدر مثال خوبی بودی،چقدرمسیر را قشنگ توضیح دادی
واگرهم من حتی تو بودم ،همون راهی را میرفتم که تورفتی.
آقا من از هرکجایی که هستم شروع کنم اشکال نداره.
تنها هستم ،رابطه ام از همسرم جدا شده ،توی کشور غریب هستم ،توی خوابگاه هستم،الان چیکار میتونم بکنم ،میتونم برم گارسونی کنم ،میتونم برم
کارگری کنم ،این قدم اول است .
اون کاری که الان میتونم انجامش بدهم ،نیاز خاصی هم ندارد ،میرم انجامش بدهم ،وبعد خداوند من را هدایت میکند به مراحل بعدی.
کی؟وقتی من قدم اول را برمی دارم ،وقتی که من اعتماد میکنم به جریان خداوند .
طرف شما رزومه بدی،ظرف بگه نمی خواهیمت ،تو هم بگی دمت گرم ،خدایا شکرت این گفت نمی خوام.
واین نگاه مثبت ،نگاه سپاسگزارانه حتی به جواب رد.
وتواین شرایط باهمه این مواردی که بوده ،من کارم را شروع کردم.
وبا این ایمان وبا این مسیری که شروع کردی،اگر ادامه بدی ،خیلی زود خداوند پاداش های خیلی بزرگتر وبزرگتر وبزرگتری را توی زندگیت میاره .وچه پاداش های در انتظار ماست ،اگر که این مسیر را با ایمان ادامه بدهیم .
اگر که خداوند رابه عنوان تنها منبع رزق و روزی باور کنیم
و به قول خودت که توی دفتر نوشتم که خدایا من نمیدونم تو میدونی تو به من بگو
در واقع قرآن نماد تسلیم بود برای من که اون ویژگی تسلیم بودن اون ویژگی که خدایا من نمیدونم تو به من بگو این میتونه در تمام جنبهها باشه
نه فقط اینکه من نمیدونم برای کار برای روابط
خدایا من نمیدونم چی برام خوبه تو به من بگو چی برام خوبه چی بخورم امروز چی درست کنم
برای خودم که مثلاً امروز گلو دردم خوب بشه
تا این حد باید تسلیم باشه و توکل کنه و بپرسه و جواب را گرفت حتی اگر جوابش خیلی بدیهی باشه،
اون موقع هرکی بسته به شرایطش خداوند یه جوابی بهش میده.
خدایا شکرت برای درک امروز از گام دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر من عاشق این فایلم
من مصاحبه خانم رزا عزیز رو فکر کنم قبلا دوبارگوش داده بودم و وقتی امروز اومدم که این گام دوم رو بشنوم گفتم چقدر صدای این خانم آشناست! نکنه همون خانمیه که تو انگلیس هستند!
و وقتی شروع به گفتن داستانشون کردن گفتم وای خدای من دنیا واقعا گرد و کوچیکه!
رزا عزیزم امیدوارم هرجا که هستی سلامت باشی که الهام بخش ما بودی نازنینم
قبل از جواب به سوالات من امروز داشتم تو خونه راه میرفتم یدفعه یاد یه جمله ای افتادم که از زبون استاد شنیده بودم و این جمله این بود پیرو آیین ابراهیم باش که او موحد بود و مشرک نبود
همینجوری با خودم گفتم وای که چقدر این جمله زیبا و دوستداشتنیه و گذشت و اومدم نشستم فایل و گوش دادم و بعد متن بالای فایل خوندم که دیدم دقیقا همین جمله نوشته شده!!!
با خودم گفتم، خدایا اینا همشکار خودته ها! تو صبح این جمله رو به یادم آوردی و الان اینجا این جمله رو خوندم تا بهم از طریق این فایل و از طریق تجربه رزا نازنینم الگو بگیرم!
خدایا شکرت
بریم سراغ جواب سوالات
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
باید بگم که من قبل از تغییر تو در و دیوار بودم!
زمان اون اتفاقات بعد از فوت دوست عزیزمون بود که حسابی با موج جامعه داشتم پیش میرفتم و فکر میکردم این کار درسته!
بخاطر توجه به این نکات تو پایه 11ام کلی مشکل داشتم از لحاظ ارتباط، با بچه های رشته ی دیگه همش بحث و دعوا داشتم و منی که اصلا سابقه نداشتم تو عمرم بخاطر کاری برم دفتر، رفتم دفتر مدیر و شروع میکردم به گریه کردن!
بعد از حدود 7 ماه بعد از اون قضیه احساس کردم که این شرایط و دوست ندارم و به سایت رو آوردم که اونم خیلی خیلی بصورت پراکنده و هر از چندگاهی به سایت سر میزدم و ورودی هام و کنترل نمیکردم
بعد از مشکلاتی که توی 10 ام و 11ام داشتم مدرسم و عوض کردم و رفتم عظیمیه کرج و توی یه مدرسه دیگه ثبت نام کردم ( همون موقع هم به خودم میگفتم بهاره یادت نره که نباید آشغالرو بریزی زیر مبل و باید مشکلت و حل کنی و این و خودتم خوب میدونی که نمیتونی از مسائل فرار کنی! حتی اگه بری و توی یه کشور دیگه هم مدرسه ثبت نام کنی تا خودت و درست نکنی اون مشکلات با تو خواهند اومد) و تابستون سال 1402 بود قبل ازینکه وارد سال آخر بشم به مامان اصرار کردم که دوره ی کشف قوانین زندگی رو تهیه کنه از سایت و شما اون زمان این دوره فوق العاده رو داشتید به روز رسانیمیکردید.
با انجام تمرینات مخصوصا ستاره قطبی تونستم روی باورهای مخرب کار کنم و وقتی وارد دوازدهم شدم با هیچ کس مشکلی که نداشتم هیچ، میتونم بگم تو کل سال تحصیلی ای که گذروندم دوازدهم از همشون برام دوست داشتنی تر و ناب تر بود!
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
همونطور که توی سوال بالا گفتم، نوشتم که سال دوازدهم با کار کردن رو خودم سال خوبی بود اما باز بصورت مداوم سایت رو دنبال نمیکردم و اسفند سال 1402 بود و ما تو خونه تکونی عید بودیم و بعد از مدت ها وارد سایت شدم و دیدم استاد فایلی رو آپلود کردن به نام (هدفی متفاوت برای سال جدید)
بعد از دیدن این فایل به خودم قول دادم که بسیار موحدانه هرروز سایت رو دنبال بکنم و و زندگیم و تعییر بدم. و همیشه دلم میخواست که اگه بعدا به چیزایی که خواستم رسیدم و خواستم از نتایج بگم، بگم همه چیز از اسفند 1402 از فایل هدفی متفاوت برای سال جدید شروع شد.
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
بعد از دیدن این فایل شروع کردم و هرروز شکر گذاری میکردم و فایل های رایگان رو هر شب و گاهی در روزچند تا فایل رو گوش میدادم و واقعا همینها معجزات بسیار بسیار بزرگی رو برای من به ارمغان داشت که نتایج رو توی سوال 6ام نوشته ام
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی
فرایند تکامل من اینطوری بود که هرروز شکرگذاری میکردم و با خواهرم فایل های رایگان رو فقط گوش میدادیم و به خودمون قول داده مون برای 6 ماه اول سال 1403 بصورت متعهدانه فقط فایلهای رایگان و گوش بدیم و کامت بذاریم و با خواهرم شبا درباره نتایج و هدایت هایی که میشدیم صحبت میکردیم و تا دیروقت بیدار بودیم و از نتایج میگفتیم و از هدایت های خدا میگفتیم و اشک میریختیم.
همیشه خواهرم میگفت که این نتایج هایی که ما گرفتیم درسته بصورت پول وارد زندگیمون نشده اما یه چیز بزرگتر وارد زندگیمون شده و اینم اینه که ما صدای خدارو میشنویم، اون همش داره بصورت خیلی واضح هدایتمون میکنه و کسی نمیتونه این نتایج درک کنه جز خودمون دو تا که نتایجمون شبیه به همه و تجربش کردیم
یادمه سریال زندگی در بهشت و میدیدم و اون قسمتی بود که خانم شایسته عزیز سوله رو اورگنایز کردن و برایجای ماشینا و موتور ها و اسکوترها وتراکتور اومدن جاشون رو علامت زدن و حسابی سوله تمیز و اورگنایز شده بود و ما هم اون دوره چون داشتیم برای کنکور میخوندیم کل اتاق شده بود پر ازکتاب و جا براشون نداشتیم و بعد از دیدن اون فایل رفتم و توی دیجی کالا یه قفسه که بصورت فلزی بود و با سرهم کردنشون میتونستیم اوکیش کنیم و تهیه کردیم و الان یه قفسه 5 طبقه تو اتاق داریم که کلی کتاب رو تو خودش جا داده و تمیز و واضح کرده هیچ، اتاق ما هم خلوت تر و مرتب تر شده
الان که دارم بهش نگاه میکنم واقعا برام سواله اون موقع اینهمه کتاب و دفتر و کجا جا میدادیم؟؟ خخخ
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
من توی این مسیر خیلی جاها گیرکردم و وقتی فکر میکنم بیشترش درباره شرک بود
مثلا خیلی دلم میخواست برم کار کنم و بابا نمیذاشت(درواقع اینطوری فکر میکردم که بابا نمیذاره و یذره ذهنم در این باره مقاوت داشت که خودمون خالق زندگیمین هستیم و هنوزم دارم و باید روی بحثتوحید خیلی روی خودم کار کنم) بعد همشناراحت میشدم و برای چندوقت به سایت سر نمیزدم و از مسیر خارج میشدم
اما همیشه یادم میاد که معمولا وقتی از مسیر خارج میشدم رو میآوردم به 11 قسمت فایل توحید و از اول گوششون میدادم که بنظرم این 11 تا فایل گوهرن و هزار بارم آدم گوشش بده کمه بخدا
و خب الان دوباره چند وقتیه که خودم و حسابی غرق سایت کردم و الان دارم به عنوان معلم تو یک آموزشگاه زبان کره ای رو درس میدم و بابام واقعا راضی و خوشحاله و افتخار میکنه و مدیر آموزشگاه و بچه ها هم بسیار راضین خداروشکر
حتی این کار پیدا کردن من هم همشمعجزات خداوند بود که داستان خیلی جالبی داره
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد
بعد از اسفند 1402 که شروع کردم رو خودم کارکردن بزرگترین و به یاد موندنی ترین خاطره برای اردیبهشت 1403 بود که بصورت مجردی با خواهرم رفتم و شمال و واقعا واقعا خوش گذشت و اونجا توی بحث توحید و اجرای آگاهی ها تو عمل واقعا موفق بودم و نتایج بزرگ و ملموسی رو برام به همراه داشت
مثلا بچه ها توی سفر مدام بابت آب و هوا شرایط شرجی بودن غر میزدن بخاطر خرابی کولر اتوبوس غرمیزدن اما من و خواهرم یاد گرفته بودیم که اعتراض نکنیم، یاد گرفته بودیم که به زیبایی ها توجه کنیم و اتفاقاتی که افتاد خیلی زیاد بودن یکی از اونها این بود که بهترین چادر و بهترین جا برای خواب تو شب اول برایما اوکی شد بدون اینکه ما به مسئول تور بگیم که نه من این چادر و نمیخوام و نه نمیخوام جای چادرم اینجا باشه و اتفاقی که افتاد ما انقدر دیگه رقصیده بودیم و بازی کرده بودیم و خسته ی راهم بودیم ساعت 11 گرفتیم عمیق خوابیدیم و نگو نصفه شب بارون میباره و خیلیا نمیتونن بخوابن چون یا پتو کافی نیاورده بودن یا جاشون بد بود!( بعد از اردو تقریبا همه بلا استثنا مریض شدن به جز من و خواهرم!) اما ما چون زیر درخت بودیم تقریبا چادرمون خیس نشد و جامون گرم و نرم بود و صبح روز بعد ساعت 8 و نیم 9 بود که از خواب پاشدیم و یه صبحونه خیلی خوشمزه رو زدیم به بدن و کلی لذت بردیم درحالی که تقریبا همه دیر از خواب پا شده بودن و املت و نیمرو اینا یا از دهن افتاده بود یا چیزی جز پنیر و خامه مربا برای صبحونه باقی نمونده بود!
برای روز دوم ازجنگل میام به سمت اقامتگاه و دوباره ما هیچ اصراری نداشتیم که اتقامون کجا باشه و اول ما رو فرستادن یه جای دیگه و بعدم جامون و عوض کردن و ما وقتی میخواستیم بریم دوش بگیریم دیدم آب گرمکن به چه بزرگی دقیقا بغل حموم مائه و ما با یه دوش آب گرم لذت بخش، تو دل طبیعت ازون دوش لذت بردیم اما بقیه اتاقا بخاطر دور بودنشون از آب گرمکن با آب سرد دوش گرفتن!!
توی اون سفر اتفاقات زیادی رخ داد که میشه ساعت ها دربارشون حرف زد
بعد از کار کردن فقط روی فایلهای رایگان کلی اتفاقات خوب دیگه هم رخ داد و این بود که من کنکور و خوب دادم و توی یه دانشگاه دولتی کرج قبول شدم و تازه نتایج خواهرم از مال من بزرگتر بود و با اینکه خواهرم 6 ماه دیرتر از من شروع به درس خوندن کرده بود اما توی تهران دانشگاه قبول شد!! واقعا عالیه مگه نه!؟؟
بعدش با دوستای عالی ای که توی کره جنوبی زندگیمیکنن آشنا شدم و واقعا یکی از دوستام توی یادگیری این زبان بخش بزرگی رو به من کمک کردن و من همیشه بابت وجود این آدم تو زندگیم از خدا سپاسگزارم!
از همه لحاظ زندگیمن عالی شد و الانم که کار پیدا کردم و این کار هم واقعا معجزه خدا بود و من همیشه به معجزه هاش ایمان دارم
و واقعا این جمله درسته که به خدا توکل کن و قدم و اول و بردار و بقیه مسیر بهت گفته میشه
ان شاءالله همیشه با توکل و ایمان به خداوند تک تک قدمهامون و برداریم
آمین
متشکرم استاد و خانم شایسته عزیزم
و همچنین رزا دوست داشتنی من از شما هم یک دنیا سپاسگزارم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و درود خدمت دوستان هم فرکانسی
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه…
چقدر صحبت های خانم رزا تأثیر گذار بود و چقدر شجاعانه ایشان از صفر شروع کردند و به کشور انگلستان مهاجرت کرده و با کمک آموزش های فایل های عزت نفس زندگی خودشان را در آن کشور اروپایی ساختند و به موفقیت رسیدند.
واقعاً اگر هر آدمی مانند استاد عباسمنش و خانم رزا اراده و عزم قوی داشته باشد هیچ مسئله ومشکلی نمیتواند جلودارش باشد و داستان زندگی این افراد باید برای تمامی مردم ایران و فارسی زبانان جهان الگو باشد.
چقدر شجاعانه خانم رزا که به گفته ای خودشان در ناز و نعمت بزرگ شدند این شجاعت را به خرج دادن که به یک رستوران برای کار بروند و شروع کار در آن رستوران،آغاز تغییر و موفقیت خانم رزا بود و توانستند در مبحث مورد علاقه ای خودشان که معماری بود به موفقیت های زیادی برسند و با وجودی که زبان انگلیسی خوبی نداشتند ادامه دادن و با توکل و احساس خوب به جایگاه دلخواه خودشان رسیدند.
مجدداً از گروه تحقیقاتی عباسمنش سپاسگزارم به خاطر این فایل هدیه ای زیبا.
خدانگهدار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
استاد جان سخته اشکمو کنترل کنم، به یاد آوردم روزی رو که برای اولین بار صحبتهای رزا جان رو گوش دادم و چه تاثیر شگفت انگیزی روم گذاشت.
این مکالمه جزء اولین تجربیات من از کامنتها و تجربیات بچه های سایت بود، که باعث شد بعد از اون یاد بگیرم و باور کنم که تمام صحبتها و آموزشهای استاد عباسمنش یک طرف، نتایج دانشجوها و هزاران هزار تجربه متفاوت و رنگارنگ اونها از عمل به توحید هم یک طرفه.
مثل روز اول باهاش اشک ریختم و قلبم این ایمان رو تصدیق کرد.
چقدر گفتار و لحن دلنشینی داره رزا جان، چه ادبیات زیبایی! چه نگاه عمیق و خداگونه ای! چه جهاد اکبری کرده این دختر! نمیدونم الان کجاست و در چه فرکانسی داره سیر میکنه، اما تجربه حال و هوای اون روزهاش برای من یکی یک دنیا درس داشت.
الهی شکر برای این رزق و آگاهی.
استاد باورتون میشه یک چراغ دیگه برام روشن شد؟ لابلای صحبتهای شما و رزا جان.
متوجه شدم در ادامه هدایت دیروزم که بهم گفته بود نیازی نیست لزوما از صفر مطلق شروع کنی و میتونی روی پله ای از داشتههای قبلیت بایستی، الان بصورت واضح بهم مسیر و چگونگی گفته شد.
دیروز یک الهام کلی بود و امروز جزییات بهم گفته شد با یک تصویر ذهنی مشخص. خودم سرنخ رو گرفتم و رشته افکارمو دنبال کردم و رسیدم به قدم کوچک بعدی که باید بردارم.
الله اکبر چقدر ظریف و زیبا! خدایا شکرررتتتت.
تک به تک جمله های رزا جان رو به خاطر داشتم و تک به تک جملاتش توش درس و آگاهی بود. ایمانش، توکلش، حتی ناامید شدنهاش، گریههاش، شکرگزاریهاش، تکامل طی کردنش، دست به عمل زدنش، رویاپردازیها و هدفگذاریهلش، عزت نفس و احساس ارزشمندیش، تمامش برای من بود. خیک مرور کلی روی تمام دوره های شما بود برام.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا برسیم به مطلبی که از قبل آماده کرده بودم برای تغییر این جلسه:
بریم به همون زمانی که من این فایل رو گوش دادم، دورانی بود که به خاطر بیماری پندمیک کار همسرم تعطیل شده بود و ما با بورس و ارزهای دیجیتال آشنا شدیم.
نشستم ماهها روش کار کردم و یاد گرفتم. معاملات واقعی با پول واقعی. همسرم هم همینطور، بخشی از سرمایه نقدی که داشتیم رو صرف کردیم تا یاد بگیریم اما نتیجهی نامطلوب نشون داد چیز زیادی یاد نگرفتیم، نمیدونستیم این شرایط تا کی ادامه پیدا میکنه و هر روز منتظر بودیم دوباره کسب و کار قبلی راه بیفته.
اوضاع به همین منوال گذشت تا دو سال. یعنی دو سال بود که ما توی خونه معاملات بورسی انجام میدادیم و اون سرمایه ای که قرار بود برامون درآمد ایجاد کنه خودش داشت مثل یخ آب میشد و بالاخره روزی رسید که تموم شد. یه آب هم روش.
اونجا بود که من دستامو به نشانه تسلیم بردم بالا و گفتم خدایا نمیدونم، من هیچی از خودم نمیدونم و به هر خیری که از جانب تو به من برسه فقیر و محتاجم.
دیگه از نگاه ترحم آمیز خانواده خسته شده بودم، اصلا از اینکه کسی نگرانم باشه احساس خوبی نداشتم، و آرزو میکردم انقدر خدا بهم نعمت و ثروت بده که نه تنها کسی نگرانم نباشه بلکه من از دیگران دستگیری کنم.
همون موقع بود که فایل نامه 31 حضرت علی رو گوش دادم. همینطور فایل باورهای توحیدی امام علی در دعای کمیل، و پشتبندش فایل این جلسه یعنی صحبتهای رزای عزیز.
اصلا یک زلزله 8 ریشتری رو احساس کردم در وجودم که تازه داشت معنای احساسی و توحیدی دوره 12 قدم رو بهم نشون میداد.
این درک بهتر از خدا و قوانینش قلب منو رقیقتر کرد، اشک منو روان کرده بود و یادمه چه احساس عمیقی از سپاسگزاری داشتم.
همون احساس سپاسگزاری از همه چیزِ زندگیم، از خیابونمون از خونه مون از لباسهام از کوچکترین چیزی که برای بچهام میخریدم، از هربار که همسرم بهم پول میداد، از دونه به دونه تیکه های مرغ و گوشتی که وارد فریزرم میشد، یواش یواش باعث شد هم در معاملاتم ضررهای بزرگی کنم و از بازار بورس و رمزارزهای اوت بشم، که دیگه ازش قطع امید کنم، هم همسرم به همین نحو از اون دور خارج بشه، هم اینکه همزمان بهش پیشنهاد شغلی شد که رفت و مدتی اونجا کار کرد. اما شرایط بسیار سختی در اون شغل داشت و حقوقش بسیار ناچیز بود، اما من بابت هم شروع به کارش هم خروج از اون کار سپاسگزاری میکردم. میگفتم این یه تغییره، لطف خداونده که از طریق اون شخص به زندگی ما جاری شده، این نشوندهنده پاسخ خداوند به درخواستهای ماست.
بعد از اون شغل همسرم مدتی اسنپ کار میکرد و باز هم من با وجود درآمد بخور و نمیر سپاسگزار بودم و حالم از درون خوب بود. دونه دونه اسکناسهایی که شب به شب همسرم میآورد خونه رو میبوسیدم و روی پیشونیم میگذاشتم.
منی که هم در خونه پدرم وضعیت مالی نسبتا خوبی داشتم هم اوایل ازدواجم شرایط خوبی از لحاظ مالی داشتم، ولی هرگز دچار حسرت و سرخوردگی نشدم چون یک ایمانی در دلم بود که میگفت این هم میگذره، هیچ چیز دائمی نیست و تو باید از این شرایط سربلند بیرون بیای، درس بگیری و رشد کنی.
من هرگز شکایتی از شرایط سختم به هیچکس نکردم، فقط تمرکزم روی بهبود شخصیتم و سپاسگزاری بابت داشتههام بود.
یادمه توی پیادهروی خیابونمون که یک قسمتیش مشجر هست طوری که یک راهرو مانند با سقف سبز پوشیده از بوته و درخت درست شده، قدم میزدم و بلند بلند با اون درختها حرف میزدم، اسمشو از همون روزها گذاشتم دالون بهشتی و با لذت از زیرش رد میشدم و خدا رو شکر میکردم. توی پول پوشک بچهام مونده بودم اما ناامید نشده بودم.
کم کم درها باز شد. بعد از اسنپ همسرم رفت تو بنگاه املاک شاغل شد. دو سال هم به این ترتیب گذشت. تا رسید به نوروز 1402.
دیگه جدی جدی متعهد شدم از اول دوره 12 قدم رو کار کنم. شروع کردم به کامنت نوشتن مرتب و تمرینهای منظم. برای خودم اهداف کوچیک و بزرگ مشخص کردن و براش برنامه ریختم. بهش عمل کردم و انرژی گرفتم.
شهریور و مهر 1402 اتفاق بزرگتری افتاد. رفتم سرکار و بچه رو سپردم به همسرم توی خونه. ایشون به میل خودش صبحها خونه میموند تا من برم سرکار.
از طرفی همون موقع دوباره سفارتها باز شدن و کار اصلی همسرم دوباره شروع شد. با علاقه و پشتکار کارش رو از سر گرفت و پول فراوان وارد زندگیمون شد.
احساس خوبم چندین برابر بهتر شد. همسرم شادتر بود. بچهام رو فرستادم مهد. رشد کرد. نقاط ضعف خودم رو رفتار با بچهام فهمیدم. کمک کردم اعتمادبنفسش تقویت بشه و شد.
بچهام بچه شادتر و اجتماعی تری شد.
چرخ زندگیم روانتر شد. هدیههای بهتری برای عزیزانم میخریدم. اعتمادبنفسم بالاتر رفت. رانندگیم خیلی بهتر شد. ماشین دوم رو خریدیم و ماشین اولی مال من شد. روابط عالی با دوستان عالی و همفرکانس برقرار کردم. آدم سپاسگزارتری شدم.
باردار شدم و سال بعدش نوا جانم به دنیا اومد.اون هم در شرایطی در روزی که که بارها گفتم….
با توحید و ایمانی که با کمک استادم و لطف خداوند در من تقویت شده بود موضوع از دنیا رفتن مادرم رو به بهترین و راحتترین شکل ممکن پذیرفتم.
و خداوند برای من شاهکار کرد، همون روزی که مادرم ساعت 6 صبح به آغوش خدا رفت، خداوند مهربان ساعت 8:30 شب نوا جان رو در آغوشم قرار داد.
نعمت و نور و امید دوباره به زندگیم وارد شد و منو در شرایطی قرار داد که اصلا نمیتونستم ناسپاس باشم.
حسابهای بانکیم پر بود و حسابهای احساسی و معنویم پرتر.
دستم پر از نتیجه بود و میتونستم با سری بلند در مقابل پروردگارم بگم که من ذرهای به تو اعتماد کردم. من تونستم یک قدم به سمتت حرکت کنم. و تو با آغوش باز منو در بغل گرفتی.
من تغییر رو در آغوش گرفتم و تو برای من آتش رو گلستان کردی.
این یک رونده و من هیچ ادعایی ندارم که همواره مثل روزهای اوجِ بندگیم عمل میکنم. ولی دارم تلاشم رو میکنم که یادم بمونه بدون خدا هیچی نیستم و هر خیری در زندگیم وارد شده از جانب خدا بوده، زمانی بوده که من خودم رو خاکسار درگاهش کردم، خودمو مثل آب زلال کردم و اجازه دادم نورش از درونم رد شه، و هر زمانی نتیجه نگرفتم کدر بودم، سیمان سخت شده بودم که نور در من نفوذ نمیکرده.
اشکال همیشه از گیرنده است، نه فرستنده.
الهی صدهزار مرتبه شکر که نوا جانم از دیشب یاد گرفته چند قدم برمیداره و من با تمام ذوق و شوقم آغوشمو براش باز میکنم تا بپره تو بغلم.
و تجسم میکنم که خدا هم به همین شکل آغوشش بازه تا من یاد بگیرم، نترسم و قدم بردارم تا خودم رشد کنم و اون آماده و مشتاقه تا منو بغل کنه.
خدایا شکرت، ای از مادر به من مهربانتر….
استاد عزیزم من عااااشقتونم و ازتون بینهایت سپاسگزارم.
استاد شایسته بزرگ و عزیزم من عااااااشقتونم و بیاندازه ازتون سپاسگزارم و شخصیت بهبودگراتون رو تحسین میکنم.
راستی تغییر فونت بنر جلسه دوم هم خیلی عالی بود. دوستش دارم. اینم یه تغییر کوچولو و گوگولیه که تاثیر قشنگی روی چشمنوازی کار داشته. ممنونم ازتون.
بنام خدا
سلام دارم خدمت استادعزیزودوستان گرامی
واقعالذت بردم از داستان خانم رزای عزیز
واقعااشکم دراومد
یادخودم افتادم وقتی تصمیم به تغییر گرفتم
ازمحل کارم اخراج شدم
اونم دقیقا20روزبه عید نوروز
امااونقدرخونسردباصاحبکارم برخوردکردم که هنوزم ازکارم متعجبه،
وقتی بهم گفت دیگه نمیخوام بیای کارکنی
درون خودم گفتم آخ جون،حتماقراره اتفاق بزرگی بیفته،البته این پروسه تغییردرآمدمه چون قبلاتوضیح دادم که چطوری بافایلهای رایگان شروع کردم وچطوربه درآمدوقدرت خریدرسیدم،
بگذریم……
وقتی خودصاحبکارم مستقیم بهم گفت نمیخوام ازفردامشغول بشی،خیلی راحت خودموآروم کردم
وبه خودم گفتم به خداایمان داشته باش
چون قراره اتفاق بزرگی بیفته
ازفردای همون شب فقط خدامیدونه که چقدرکارهام به راحتی انجام شد،یکی ازدوستان زنگ زد واسه کار،قبول کردم
بازمعرفی شدم به دوست دوستم و همین روند ادامه داشت ودرحال حاضرم داره
ازاستادورزای عزیزم خیلی تشکر میکنم
که باعث یادآوری شدن
بخصوص این جمله رزاخیلی اشکمودرآوردبرام دلچسب تربود،
جمله ای که حتی روی لپ تابشه
خدایامن نمیدونم،خدایامن نمیتونم
من ضعیفم،اماتومیدونی،میتونی وپرقدرتی
پس تودرستش کن،همه چی ازتوئه پس موظفی منو هدایت کنی،واقعالذت بردم،
ویادشعرزیبایی افتادم که میگه
در حقیقت مالک اصلی خداست
این امانت بهرِروزی،چندروزی دست ماست
همه شماروبه خدای پاک وثروتمندمیسپارم
خدایارویاورشما،
از اینجا به رزای عزیز تبریک میگم،واگه کامنتمومیخونه خوشحال میشم جوابموبده،چون باعث شدقدرتمندترعمل کنم،چون ایشون درکشورغریبی چون انگلستان به راحتی تونسته به این حدازموفقیت برسه،قطعامنم درکشورخودم که خیلی راحتم میتونم به موفقیتهای بزرگتربرسم،واگه خواستم مهاجرت کنم،باایمانی قویتراینکاروخواهم کرد،
ووقتی اینجا موفقیت بزرگی داشته باشم همه جای دنیامیتونم،چون واقعاباتمام وجودم میخوام
خدانگهدار
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم
از همین ابتدای فایل که شنیدم یادم اومد که این فایل رو گوش دادم قبلا و همینطور مثل الان اشک ریختم
این عزیز همون موقع هم با کلامش دل من رو لرزوند
استاد چقدر قشنگه که خدا رو این مدلی تو تنهایی تو خلوت پیدا کنی و بعد قدم به قدم هدایت بشی
خدایاشکرت که هر لحظه این مدل بنده هات رو در آغوش میکشی
داستان رزا شاید داستان خیلی از ما آدمایی باشه که اینجا هستیم و پله پله بالا اومدیم و این قدرت خدایی که شما رو هدایت کرده به ساختن این سایت الهی و چه ارزشمند هست بودن اینجا
چه ارزشمند هست این وهابیت خداوند که با این سخاوت بنده هاش رو به راه درست و مسیر درست میاره
واقعا ایمان به خدا چه کارها که نمیکنه
خدایا من نمیفهمم من نمیدونم چه جمله هایی زمانی که استاد شما صحبت میکنید و میگید موسی زمانی که از غرورش دست کشید و گفت خدایا من به هر خیری که از تو بر من رسد فقیرم این کلام شما هر لحظه تداعی بشه برای من سرم رو میندازم پایین و میگم خدایا من هیچ کاره ام تو میدونی برام انجام بده
قبل از تغییر مثل بدبخت ها برده یه فردی بودم که 24 ساعت از من برای شرکتش کار میکشید و یک چهارم حقوقی که حقم بود رو به من میداد و با دوره 12 قدم زنده شدم و به خودم اومدم و کم کم اعتراض کردم به حقوق شروع به شکرگزاری و تمرین ستاره قطبی و گوش دادن به فایلهای 12 قدم شاید 12 ساعت در طول شبانه روز تمرین و تکرار تا جایی که با دوره احساس لیاقت استعفا دادم و تمرکزی روی کار خودم نشستم و درآمدها ساختم و یکسره بعد از دوره احساس لیاقت جهانبینی توحیدی و کشف قوانین و قوانین آفرینش ثروت دوره هم جهت و هر روزه من دارم یکسره روی سایت و دوره ها کار میکنم
و باید هر لحظه ادامه بدم استاد هر لحظه فایل گوش بدم
خدایا شکرت
استاد یکی از خواسته های من این چند روز این شده که حتما توی سایت هر روز کامنتی بذارم که دیگران بتونن استفاده کنن
خدایا شکرت خدایا شکرت بابت بودن تو این مسیر
بنام خداوندی که هر لحظه در حال هدایت ماست
سلام خدمت عزیزانم
خدای من،بیست دقیقه اشک ریختن بی وقفه،هربار که داستان دوست عزیزم رومیشنوم اشک هامیریزم،این حجم ازایمان،توکل،خدایا به منم عطاکن،امیدوارم الان هرجاکه هستی عزیزم درپله های بالای موفقیت و پیشرفت باشی،
بریم سراغ تمرین این جلسه
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
(دقیقا سال 99بود اواخرسال 99 که من عضوسایت شدم،حالاقبلش چی بودم؟آدمی عصبی،پرخاشگر،غرمیزدم،باهمه دعواداشتم،همه دشمنم بودن،انگارهمه میخواستن منوبکوبن زمین حتی همسرم،دائم دعواودادوبیدادباهمسرم،ازخانواده همسرم به شدت بدم میومد متنفر بودم حتی آرزوی مردنش رومیکردم واگر میمردن خوشحال میشدم دوست نداشتم رفت وآمدی باشه،بادخترم اونموقع یکسالش بود رفتاری به شدت بدی اصن نمیخوام یادم بیارم اصلا فقط خواستم شدت بد بودنم رو بگم در حسو حالو روابطم،کلا روابطم جالب نبود،اینقدرباشوهرم بحث ودعوامیکردم که امدازه نداشت بعضی وقتی برخوردفیزیکی نه به شدت ولی خب اتفاق میوفتاد،دائم دنبال اخبارو جروبحث ودعواهابودم،تاازبیرون صدادعوامیومدمیرفتم گوش میدادم،بدبین بودم،منفی نگربودم،اصن تاحالا نگاه مثبت وافکار مثبت وکنترل ذهن واین چیزارونشنیده بودم اصلا حتی یک بار،باخودم هم مهربون نبودم،خودمودوست نداشتم یه بارم به خودم توآینه نگاه نکرده بودم وبه خودم نگفته بودم دوست دارم،هیچ گاری براخودم نمیکردم،باخدا لج میکردم همیشه مینالیدم ازش اصن رابطم باخدا اوکی نبود همش خدارومقصرمیدونستم خیلی شرایط جالبی نبود که بااومدن فرزند دوم که زمانیکه دخترم 18ماهش بود باردارشدم بدترهم شدم ودیگ به فکرخودکشی بودم)
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
(یکی ازدوستام بهم چنتافایل داد گفت عالین توهم گوش بده یه دوره 9ماهه بودازاستادشریفی و دوره روابط استادعباسمنش نمیدونم چرااونموقع متوجه تفات این دواستادباهم نمیشدم فکر میکردم دوتاش همون شریفی هستن که دوستم این فایل هارو یکی دیگ بهش داده بود منم اصن نمیدونستم که پولین فک میکردم رایگانه حتی قسمتایی که استادمیگفتن راضی نیستن اصن ازاول اون فایلها پاک کرده بودن،خلاصه من باتمام وجود دوره ی روابط رو استفاده میکردم،تمریمات روانجام میدادم مخصوصا تمرینی که اول صبح به نکات مثبت سه نفرازاعضا توجه کنیم وشکرکنیم یا نگاه به عکساشون وتشکرازشون و من شوهرم، دخترم ومادرشوهرم روانتخاب کردم که کم کم تغییراتی درمن و احساساتم وروابطم به وجود اومد)
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
(سعی کردم شروع کنم به دیدن خوبی هاشون ونکات مثبتشون،سعی کردم دوسشون داشته باشم،سعی کردم خودمودوست داشته باشم و باتوجه به فایلهای رایگان درموردعزت نفس سعی کردم بیشتربه خودم توجه کنم،رفتاربدشون رونادیده میگرفتم وبه رفتارخوبشون حتی اگرکوچیک بودتوجه میکردم وهمون لحظه شکرمیگفتم)
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
(هرشب قبل از خواب وصبح بعدازبیداری به خاطر نکات مثبتشون بخاطر خوبی هاشون شکرگزاری میکردم،تودفتر شکرگزاریم یه قسمت مربوط به روابط بود که هرروز پنج مورد ازنکات مثبت آدمارومخصوصا اوناکه باهاشون مشکل داشتم رومینوشتم و شکرگزاری میکردم بابتش،خداروشکرازهمون اول ورودبه سایت وارد قدم اول شدم وتمرین ستاره قطبی هم خیلی بمن کمک کرد کهحالم خوب بشه با خودم و دیگران )
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
(دقیقا یادمه دخترم دیگه بایداز پوشاک میگرفتم همه اطرافیان هم البته خانواده همسر فشارمیاوردن منم تازه داشتم رو این حالو هوام وخشم واینام کارمیکردم،وپروسه برای من خیلی سخت شد دوباره خشم عصبانیت تنبیه فیزیکی،ازیه جایی خسته شدم دیدم خودم میستم دیدم دارم میشم مریم قبل نمیخواستم برگردم به اون منه قبلی ،شروع کردم به کارکردم روخودم هدایت شدم به فایل های در پتو آگاهی فایل شماره 8 درمن غوغایی به پاکرد اصن آروم شدم هنوز توذهنمه تا خشم میاد توذهنم توسرم تکرارمیشه،(باخشم هم کاری نکن انکارش هم نکن خشم می آید ومی رود به چهره ی خشمگینت درآینه نگاه کن)و اصن اینقدآروم شدم ودخترم روبه راحتی کاری که باخشم وعصبانیت نتونستم تویکی دوماه انجام بدم با آرامش وصلح وحال خوب درعرض یک هفته انجام دادم)
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
(اززمین تاآسمون بااون مریم قبل ازآشنایی باشما فرق دارم دیگ ازکسی کینه ندارم آرومم مخصوصا دررابطه بارفتاربچه هام،همه بهم میگن بی خیالی چون فک میکنن همه چی بادادوبیداد دعوا وکتک درست میشه، دیگ ازرفتارکسی ناراحت نمیشم،چندین ساله که رابطم باعشقم فوق العاده عالی شده دعواوجروبحث نداریم،همه دوسم دارن واین باوردرمن هست که همه ی آدمای دنیاعاشق منن واگرکسی کاری میکنه ندونسته هست وبه خاطر جایی هست که توش بزرگ شده و باورهای اشتباهشه ومیخشمشون وخداروشکر به همچین آدمایی برخوردنکردم اصن قشنگ درهمون لحظه اون شخص بامثلا شوهرم یاخواهرم خیلی بدرفتارمیکنه ودادوبیدادودعوا اما همون لحظه رفتارش بامن زمین تاآسمونه ودرزمینه روابط واقعا همه چیز صفرتاصد تغییرکرده و خداروشاکرم ازین بابت ولی خب میدونیم که صفروصدنداریم وهرچی که خوب باشه بازم جاداره برای بهترشدن ودائم باید درحال پیشرفت باشیم چون سکون نداریم یا درحال پیش رفتیم یا پس رفت،البته نمیخوام نادیده بگیرم دارم یه نشانه هایی میبینم گه باید روش کارکنم دراین زمینه،بقول شما نشونه ها درحد یه تذکر کوچیکه نبایدبذارم بزرگ شه وبه چکولگد برسه)
عاشقتونم،چقدر لذت بردم ازاین تمرین،واقعا عالی بود،ازتون سپاسگزارم
درپناه الله یکتاشادوپیروز موفق باشید.