اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
طبق قانون خداوند در هر لحظه داره من رو هدایت میکنه من خودم باید در مسیر دست ،احساس خوب در هر شرایطی بمانم که اتفاقات خوبی برایم رخ بدهند
من از زمانی که این موضوع الخیر فی ماوقع رو فهمیدم که هر اتفاقی میفته بنفع منه و بهش عمل کردم احساسم تو شرایط ناجالب خوب بود خیلی احساس خوبی دارم واقعا خیلی نکته عالیه
احساس خوب داشتن یک کاری هست که تا اخر عمر در هر لحظه و در هر شرایطی باید حالمون خوب باشه و جور بهتری به اتفاقات زندگی نگاه کنم تا اتفاقات هم بنفع ما رقم بخورند.
خداوندا بینهایت بار شکرت بخاطر این سایت و اگاهی هاش
پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد.(خیر و شرش )
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا
بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد.
وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا
و کسی که آن را [به آلودگی ها و امور بازدارنده از رشد] بیالود [از رحمت حق] نومید شد.
……………….
سلام و درودی دوباره به صبح روشنی بخش پروردگارم….
قبل از اینکه تجربیاتم در این چهار سال خورده ایی در این بهشتم را یادآوری کنم..استفاده از همین نور عالم تاب همان شهود قلبیم…
بیام راجع به یه باور رو برای خودم و دوستانم به اشتراک بزارم…
من هر لحظه در روز و شب …همیشه میام کنج یطرف محل زندگیم نگاه یه قسمتی از کوه میکنم و زیباییهاشو برای خداوند بیان میکنم و سپاسگزاری میکنم….
و میخام بگم…کنج این خلوتگاه من با کوه رو که هر موقع تصویربرداری میکنم..افرادی که این تصویر رو میبیننن…میگن چقدر زیباست….
استاد عزیزم..من نرگس 33 سال توی این فضا زندگی میکردم..هیچ وقت نتونسته بودم…این محلی که من همیشه عبور میکردمو بببینم…
یه باوری از گذشتگان هست…که میگن افرادی که با ایمان هستند…آسمانها و هر چیزی که هست رو نزدیک میبیننن…
من هنوز به درجات بالای ایمان نرسیدم..دارم هر لحظه براش واقعا تلاش میکنم…
و از زمانیکه آگاهانه به این ایمان و شهود درونی رسیدم….استادم….خونه ما و این کوه…توی شهرم معروف شد…
اتفاقا یکی از اقواممون که سالها نیومده بود خونمون..بعد از یه مدت گفته بود من تصویر خونتونو دیده بودم خیلی زیبا بود..چرا من خیلی زیبایی نمیبینم…
استادم بخاطر نگاه من…و دیدن زیباییهای درونم…اون فضا برای من زیبا میشد..و برای اون افراد نازیبا بود..مثل زمانی که منم خودم به ندت 33 سال زندگی تو اون فضا جز نازیبایی چیزی رو نمیدیدم…
الان اون کوه. و اون طبیعت محل زندگیمون که فرسنگها از ببینده خود من دور بود..با قدم گذاشتن توی این بهشت زیباتر و رنگی تر و نزدیکتر شد…
استادم یوقتایی حس میکنم آسمان چند متریم هست..اینقدر که بهم نزدیکه…..
قبلنا یکم نازیبایی بود..ولی الان خیلی خیلی روزها و ساعتها اگه میخام در روز تقسیمش کنم کل ساعت زیباییهاست…
و من هر روز معجزات خداوند رو صدای اون بهشتی که خداوند بهم الهام کرد رو توی بیداری توی کوه شنیدم…
و به لطف الهی سالهای اول…یه عسل بزرگ اونم از بهترین نوع عسل که توی کوه کندو میکرد..دقیقا پشت اتاقم که فضای باز هست…به میزان چند کیلو عسل خالص بهمون هدیه داد..که همه افراد نزدیکم تعجب کرده بودن…
و میخام بگم…این بخاطر همون شهود درونیم بود..و لطف خدا بود….زیباییهایی که 33 سال من ازش محروم بودم…به لطف خداوند برای من به روئت پیوست..
و چشمانی که نمره تقریبا 2 میرسید..برای من روشنایی بخش..و من اصلا دیگه هیجا از عینک استفاده نمیکنم…
این نتایج ..یه گوشهاییش هست..میخام بگم بخاطر لطف خداوند و قوانین بدون تعقییرش بود..و به من یه عمر زیبا و یه تولد دوباره زندگی کردن،” بخشید …
…..
اره از مثال خودم! در این اتفاقات اخیری که باعث شد،”خیلی از افراد شهرم قربانی یسری وعده های پوچ…بشن…
برای من مبارکی و خوش یمنی بود…
و من دعوت شدم به پروجکت کردنم اونم بصورت حضوری توی یکی از کمپانیهای لباس شب و عروس..توسط شخصی..که ایشون بصورت جهانی کار میکنه…
و ایشون گفتن باید نمونه کارتو برامون پست کنید.تا ببینیم…
و من دقیقا از همون شب….شروع کردم تا یه هفته فیکس شبانه روز روی بررسی الگو و دوخت…
و قدم به قدم…که به مسئله بر میخوردم…که ناگفته نمونه همین اوایل کار..زود خسته و ناامید میشدم…
ولی چون من از درون به لطف آگا6انه کار کردن روی خودم قوی شده بودم….
فورا میگفتم نرگس مواظب احساست باش تا بتونی این مسائل رو حل کنی…
و به ثانیه نمیکشید…از خداوند هدایت میخاستم..
و من این نوع ورژن از خداوند کشیدم بیرون..بهش میگم خدایا این مسیر خوبه یا فلان..
فورا میزنه به چشمممم میگه برو جلوو..
و اون از طریق چشممم تایید میکنه …
و یا بدنم شروع به لرزه میفته…
و از طریقای مختلف ازش هدایت میخام..
من اون لحظه احساس بد رو میزارم کنار..
چون باور دارم ..اینم خیلی قوی کردم طبق پروجکتهای قبلنم که هدایت میشدم ولی اگه کارم نمیشد .بازم اون ترسها فورا قلبمو به تسخیر خودش میگرفت…
ولی اینبار..کل این باور..که من در مسیر انجام کار بهترین و جهانی هستم..و فقط یه نیرو میتونه بهم کمک کنه که اونم خداونده…و خداوند این مسئله رو راه حل داره بهم کمک میکنه…
و دقیقا به ثانیه نمیکشه….بهم میگه پیش برو بهت میگم…
این یه جز کوچک توی این بیست روز اخیر هستا..دستکشهای من هر پروجکتی هر قدم الگو و دوختی ساعتها صحبت داره…
روز گذشته..برای همون ایده شاخکهای روی دستکشم…دیگه قفل کردم…گفتم خدایا قدم بعدی رو بگووو…
چون رویه اون کارم سیماش درمیومدند…و من تکاملی به این پرچم رسیدم..
بهم گفت حالا اون سیم برق نازک رو دورش بپیچون…و بعد روش لایه فلان بزار و با نخ مشکی اونم بصورت فلان دوخت کن…
تمام این قدمها رو بصورت تصویر آورد جلوم…
خیلی دقیق و واضح…
و کارم به مرحله پایانی رسید….و چقدررررر زیبا و نور الهی گرفت…
استادم من از سال 85.این حدودا دانش آموخته این رشته بودم…تا به الان همچنین دقت و تمرکزی مثل این شهود توی این سالها ندیدم…
حالا که من این شهود رو دارم….چرا استفاده نکنم!؟؟؟؟؟
چرا!؟؟؟
حالا این یه قطعه کوچک از یه نمونه از اون ورژن دستکشام بوده..اونم برای یه شاخک تزئینی روی انگشت…
الان من به لطف خداوند عید امسال تولد دو سالگی قدمهای دستکشامو برمیدارم…
تمام اون پروجکتها..تمام اون اقدامات عملی…میشه ساعتها صحبت کرد…
مثل تجربیات خود شما استاد عزیز..و دوستان بهشتیم…
دیگه من چکاری در برابر این نیرو میتونم انجام ندم هست!!!!
و من این فرمول رو اینقدر روی خودم کار کردم که الان به لطف خودش خودکار انجام میده…
همین قبل از انجام اینکار…رفتم بیرون مورد آزمایش خداوند بخاطر یه باوری قرار گرفتم…فورا توی نهان زیپ دهنمو کشیدم…
و سعی کردم و تلاشممم کردم که هیچی نگم…..
استادم من نمیگم خیلی خوبم…بعضی وقتا ذهنم خیلی وراجی میکنه و تلاشش خیلی برام سخت میشه..ولی اون لحظه باید خیلی آگاهانتر خاموشش کنم..اونم با سپاسگزاری..
ولی یوقتایی اصلا صداش در نمیاد…مخصوصا توی بیزنسم و حل مسئله دستکشهام …اینجاها سعی کردم صداشو بکُشم…و همین اتفاقم افتاده…
و من تمام مسئله الگو و دوختی رو بر پایه همین باور … دخیل بستم…و بهمین خاطر الهامات خداوند میاد کارم را 100 برابر زیباتر و آسانتر میکنه..
من روزانه توی ورژنهای دستکشام دارم خلاقتر و آسانتر میشم…و همه رو لطف شهود قلبم میدونم..
یه زره.شو..کردیت به عقل ناقصم توی بیزنس قبلی خودم نمیدیدم..
چون اونا گمراهی و کل شقی و حال و بد بود…
و من از خداوند تشکر میکنم….که لطف خداوند شامل حالم شد….
که امروز و تا نفس در جانم هست این مسیر شهود الهامی رو ادامه بدم..و حاضرم بخاطرش جانم که [سعی میکنم،”] خیلی عزیزه بدم…
چون…..
کل داستان خوشبختی ما همینه..و دلیل موفقعیت شما….استاد عزیزم که دارم با چشمانم نظاره و برای خودم آگاهانه یادآوری میکنم..
بخاطر همین نوع تفکره….
همین تفکر باعث شده منم ادامه بدم و کم نیارم..
شهود و دریافت نور آن…نیاز به یه باور محکمممم داره…که ازش تخطی نکنی..و با قدرت ادامه بدی…
این مثال …منو یاداوری نشانه ایی قرار داد..که مربوط به قانون سلامتی میشه..که منم دارم توی مسیرش تکاملمو میگذرونم..
من خلط پشت گلو خیلی دارم..و واقعا اذیتم میکنم که اونم دکتر بهم گفت آلرژیه…
ولی من طبق مسیر این بهشتم و قانون سلامتی بخاطر واکنش غذاهایی که میخورم هست..
چون ورودی نامناسب به بدنم میدم..
و خیلی چیزها رو حذف کردم..ولی چون هنوز این مسیر ،”نا مفهموم برام…چون توی مدارش قرار نگرفتم…
میبینم….دلیل این وضعیت بخاطر وردیهای اشتباه هست…
و هر موقع وارد این مسیر میشم حتما حذف خاهد شد…
دقیقا ذهن منم…همین نوع تفکر رو داره..اگه ورودی باورهای اشتباه رو بهش دادی…
نمیزاره برای خاستهات قدم برداری…
و اینقدر نجوا سر میده..که تو الهامات رو .نمیتونی دریافت کنی..
که کل جامعه ما…دقیقا همین رفتار رو داره…و کل جامعه ما بدنبال بدنبال خوشبختی که وعده هاش پوچ و بی اثره…میگردن….و بهمین خاطر…دلخوش به چیز عوامل بیرونی هستند..
و خداوند توی قرآن گفته….که ما چشمانشونو در اون دنیا کور خواهیم کرد…که…
سوال میپرسن ما در دنیا بینا بودییم..
چرا الان نابینا هستیم…
و خداوند میگه….چون …در اون زمان به هدایتهام گوش نمیکردییم….
این نقطعه….عطف یه انسان هست…..که خداوند میگه یا ایها ناس…
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم
سلام به استادان عزیزم
سلام به دوستان خوبم
• تعریف شهود: خداوند قطعاً طبق وعدهاش، هدایتهایش را به سمت من ارسال میکند؛
• زمانی هدایت های خداوند را دریافت میکنی که با کنترل ذهن و تغییر زاویه دید، خود را به احساس خوب میرسانی؛
• وقتی در فرکانس “توجه به ناخواسته” و “احساس بد” هستی، “الهامات درونی” خود را غیر فعال میکنی؛
• معجزه تفکر الخیر فی ما وقع؛
• احساس خوب=اتفاقات خوب
• درس گام ششم اینکه تحت هر شرایطی باید در احساس خوب باشم وسعی کنم در احساس بد نمونم وبه هر طریقی که شده با کنترل ذهن وتغییر زاویه دید به احساس خوب برسم وتنها با احساس خوب میشه الهامات درونیمون رو دریافت کنیم و وقتی در احساس بد باشیم وتوجهمون روی ناخواسته ها باشه قدرت دریافت الهامات درونی رو نداریم وافکار شیطانی رو دریافت میکنیم واحساس بد =اتفاقات بد
• با گوش دادن به این فایل با اینکه بارها گوش کرده بودم.اما این دفعه درک بهتر وعمیق تری از صحبت های شما داشتم استاد عزیزم واحساس کردم باز هم بیشتر وبیشتر باید کنترل ذهن داشته باشم وباید بیشتر وبیشتر در احساس خوب باشم واجازه ندم کوچکترین موضوعی هم باعث بد شدن احساسم بشه
• احساس میکنم، باید حساسیتم رو نسبت به رفتارهای همسرم وفرزندانم کمتر کنم انتظارات وتوقعاتم رو نسبت بهشون کم کنم تااحساسم بد نشه وباید وردی های مناسب داشته باشم تا به خروجی مناسب برسم.
سعی کنم با یه نگاه متفاوت تر از قبلم نسبت به اعضای خانواده ام ومحیط اطرافم، زمان های بیشتری در احساس خوب باشم
• باز هم بیشتر وبیشتر از قبلم به نکات مثبت محیط کارم توجه داشته باشم وسپاسگزار تک تک اتفاقات مثبت زندگیم باشم وسپاسگزار لحظه لحظه های شیرین زندگیم باشم وبه هر خیری که از خداوندم بهم میرسه سخت فقیرم باشم.
• سپاسگزارم استاد عزیزم واستاد مریم جانم بخاطر حضور پاکتون
• برای تک تک اعضای این سایت توحیدی آرزوی رشد وپیشرفت وموفقیت در مسیر مستقیم دارم سپاس.
دیروز رفتم سراغ قدم ها و دیدم تو قسمت کامنت ها چقدر همه چیز شسته رفته شده و چقدر کیف کردم.واقعا خدا قوت بهتون و دمتون هم گرم :)
دلم میخواست راجب افکار و شرایطی که الان دارم باهاشون دست و پنجه نرم میکنم یکم بنویسم و یه آپدیتی از خودم بگم…
خب من در مرحله ای از قانون هستم که کامل روی همه چیز مسلط هستم.یعنی میتونم برم یه کنفرانس 10 ساعته رو پر کنم و سمینار براش برگزار کنم،آنقدر که فایل گوش دادم و کتاب خوندم.انقدر فایل هارو گوش دادم که جمله بعدی که میخواید بگید رو حفظم اما نکته اصلی و مهم ماجرا اینه که من فقط بلدم.در بخش عمل به قانون واقعا یه شاگرد تنبلم.مثلا الهامات رو میشنوم اما خیلی با تاخیر بهشون عمل میکنم جوری که از مزه میفته…امسال رو نام گذاری کرده بودم سال عملگرایی و احساس لیاقت.خب سال خوبی بود.کلی از لحاظ مهارتی پیشرفت کردم.طوری که 6 تا دوره در حوزه مورد علاقم گذروندم و به امید خدا توی دوره های پیش روم قراره مدرکم هم بگیرم اما این موضوع عملگرایی خیلی پاشنه آشیل منه متاسفانه…
قبلا که فایل هارو فقط گوش میدادم و مثل مسکن بودن برام ولی هرچی جلو رفت دیدم همون فایل گوش دادن ها بهم جرعت انجام یسری کارهارو داد که قبلا حتی نمیتونستم بهشون فکر کنم…
هنوز ضعف های شخصیتی زیادی دارم که باید روشون کار کنم.یکیش کمالگرایی و مقایسه است که پدرمو درآوردن…وقتی به گذشته نگاه میکنم،میبینم من پله پله اومدم بالا و تازه از زیر صفر رسیدم به یک.اوایل خیلی کتاب میخوندم تا بفهمم داستان خدا و جهانش چیه.درک کردن قوانین خدا برای من چندین سال طول کشید.
نمیخوام از وضعیت الانم ناشکری کنم ولی خب دلم میخواد حالا از یک برسم به صد.بنظرم تنها دلیلی که هنوز اون نتایجی که میخوام نیومده بحث عمل کردن و ایمان نشون دادنمه که باید خیلی بیشتر روش کار کنم.مثلا قبلا اصلا نمیفهمیدم الهام چیه یا اصلا نمیشنیدم.بعد که مدارم رفت بالا تازه دوهزاریم افتاد…بعد که میشنیدم عمل نمیکردم…الان حالا میشنوم با تاخیر عمل میکنم…اینجارو اگه بتونم درستش کنم گلو زدم :)
این مدت یکم هم رفتم تو جاده خاکی.قشنگ از احساس و نشانه های سلامتیم میفهمیدم مسیرم درست نیست.قلبم سنگین میشه،تیر میکشه،انگار نفسم تنگ میشه و بدنم آلارم میده که بدوووو برو دنبال کارهای خودت که این ره به ترکستان است…
این مدت خیلی فعالیت بدنیم هم کم شده بود.جوری که بدنم خیلی کرخت و بی رمق بود.همش خسته بودم.دوباره پیاده روی رو شروع کردم و تصمیم دارم یه کلاس ورزشی هم ثبت نام کنم تا بازم انرژیم برگرده.
برای سال جدید هم از الان دارم برنامه ریزی میکنم و پلن میریزم.خوشحال میشم اگه شما هم یه فایل براش آماده کنید:)
خداروشکر زندگیم از قبل خیلی بهتر شده.دلیل اینکه میگم نتایجی که میخوام هنوز نیومده تو زندگیم به این دلیله که از لحاظ مالی و عاطفی رشدی که میخوام رو نکردم.این دو مورد پاشنه آشیل منه.یه وقتایی ذهنم با نجواهاش اشکم رو درمیاره که نمیشه،تو نمیتونی…و نمیدونید که اون موقع ها چقدررر قلبم تنگ و تاریک میشه.واقعا دارم با تمام مقاومت هایی که دارم قدم برمیدارم.خیلی جاها ناامید شدم،خسته شدم،گریه کردم،ناراحت شدم اما بازم ادامه دادم به امید رسیدن و دیدن نتیجه.از خدا کمک میخوام ایرادها و ترمزها رو بهم بگه.خیلی هاشون رو پیدا کردم و کار کردم اما مشکلم در ادامه دادنه…من فهمیدم مهم نیست که یه کاری رو شروع کنی،مهم ادامه دادن و استمرار داشتنه…بنظر من سخت ترین قسمت کار ادامه دادنه نه شروع کردن…ادامه دادن وقتی هنوز نتیجه ای ندیدی،وقتی هیچی معلوم نیست.هیچ فرش قرمزی برات پهن نکردن ولی تو با شعله نور درونت داری ادامه میدی.
شاید دلیل اینکه میگم به قانون عمل نمیکنم هم این باشه که قانون داره بهم جواب میده کوچولو کوچولو داره اوضاع بهتر میشه جوری که من نمیفهمم اما چون من اون نتیجه بزرگه تو ذهنم نتیجه و جواب دادن قانونه،میگم نه من به قانون درست عمل نمیکنم…
نوشته ها خیلی درهم برهم شد ولی خواستم یه ردپای جدید هم بذارم:)
خیلی اتفاقات و معجزات رو دیدم که الان همشون از ذهنم پاک شدن اما امیدوارم به زودی بیام و از نتایج بزرگ مالی و عاطفیم براتون بنویسم :)
گفتیم همگی [=بنیآدم] از آن [شرایط بهشتی] فرود آیید، و [در غربتِ زمینی] برای شما همواره هدایتی از سوی خویش خواهم فرستاد، پس کسانی که هدایت مرا پیروی کنند، نه بیمی بر آنان است و نه هرگز اندوهگین میشوند.
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به استاد ابراهیمی و عزیزم و به استاد مریم بانوی شایسته و به همه ی دوستان جان. امیدوارم همگی حالتون عالی باشه و دلتون پر از نور و هدایت خداوند مهربون باشه…
خدای مهربونم، شیرینم، دلبرم، شکرت که اجازه دادی این اتصال رو داشته باشم و حس خوبم رو عالی تر کنم…
شکرت برای وجود استاد و این سایت الهی…
شکرت برای تک تک این آموزشهای ناب… که چه حال متفاوتی بمون می ده تو این روزا…
خداجونم شکرت برای وجود تک تک عزیزانم چه این سمت دنیا چه اون سر دنیا که همه در دستان امن تو هستن…
خدای مهربونم شکرت برای این تلاش مداوم و آگاهانه برای کم کردن زاویه ی ذهن و روح… شکرت که دو سه روز پیش با نشانه ت جلسه ی 6 هم جهت رو گوش دادم و قلبم دوباره جلا پیدا کرد…
شکرت که مراقبه سپاسگزاری رو توراه شرکت گوش دادم و بر عمق جانم نشست…
شکرت برای این ویکندی که گذشت… شکرت که تجربه ی دوباره مادر شدنم با لی لی نازم دو سال شد و من کللللی عشق کردم و لذت بردم از تک تک خنده هاش… از لبخندهای شیرینی که بهش می گیم و می زنه… از عشق و قربون صدقه های تینا براش… از «مامی بیبین» گفتناش… از کیک و ژله خوردن تو تولدش… و از شیشه شیر اسباب بازی که به عروسک می خواست بده و می گفت «بفرمایین» خخخخ
شکرت برای تمام زیبایی و لذتی که نه تنها برای من و سام و تینا که برای خاله هاش و مامانی و بابایی و دوستانمون داشته تو این دوسال…
خداجونم شکرت برای مهمونی خوبمون، دوستای خوبی که بودن، فسقلی هایی که وقتی تولد تولد می خوندیم هاج و واج نگامون می کردن و بقول یکی از دوستامون چقدر سوال داشتن تو چشماشون خخخخ. شکرت برای پیام های پر از مهر دوستانم با دیدن کلیپ تولدش…
شکرت برای آفتابی که دیروز می تابید تو این هوای سرد و من تو خونه تو آفتاب دراز کشیدم و این فایل رو گوش دادم…
چقدر این قانون احساس خوب = اتفاقات خوب ساده و بسیار مهم هست… اینکه من حس بد رو مثل آتیش بدونم… بارها و بارها این اصطلاح رو از استاد شنیدیم ولی به میزانی که باورش کنیم خوب عمل می کنیم و خوب هم نتیجه می گیریم… اینکه فقط زمانی که حالم خوبه الهامات رو دریافت می کنم خیلی مهمه… خیلی هم حس خوبی بهم می ده. پس من باید شیش دنگ حواسم باشه به حس و حالم… چون می دونم و می خوام که اون تجربه ی وصل بودن و دریافت نشونه ها و هدایتهای خداوند رو همیشه داشته باشم، چون هربار که هدایت خداوند مهربونم می رسه، قلبم باز میشه، لبخند خداوند رو مثل مادر مهربونی که یه گوشه وایساده و همیشه حواسش به منه و داره با لبخند نگاه می کنه حس می کنم…
قانون ساده س ولی خیلی باید حواسم باشه… شیطان/ذهن هیچ وقت بیکار نمیشینه… تو همین دو سه هفته ی گذشته من اینو می دیدم… خدا رو شکر سالهاست که از اخبار و شبکه های اجتماعی دورم. دو سه تا گروه تلگرام والیبال و مامانای میشیگان و اینجور چیزا دارم که خب تو این روزا پر شدن از خبرای سیاسی. من اوایل ایگنور می کردم گاهی که می خواستم رای گیری بازی هفتگی والیبال رو پیدا کنم چشمم به بعضی خبراشون می افتاد… یا تو خونه سام خب مدااام در حال چک کردن اخباره ولی بش گفتم چیزی به من نمی خواد بگه… فکر می کردم نه بابا من که اصلا تو این فضاها نیستم… بعد چند روز به خودم اومدم دیدم رزی دو سه بار اون گروها رو دارم چک می کنم ببینم چی شد!!! یا حتی یه بار سرچ کردم در موردش… یهو متوجه شدم قلبم سنگینه و حالم جالب نیست… سریع همه ی گروها رو آرشیو کردم و از خدای هدایتگرم تشکر کردم که بهم فهموند دارم می رم جاده خاکی… با خودم کفتم این بچه هایی که به مدت سه هفته س داااائم تو این فضا هستن و حتی احساس وظیفه می کنن باید غصه بخورن و کاری بکنن چجوری دارن زندگی می کنن؟؟! قطعا منم از اتفاقات خوشحال نیستم ولی آگاهانه تلاش می کنم فکرم رو ببرم رو چیزای دیگه، سپاسگزار داشته هام باشم… من می خوام جزو غربال شده ها باشم. هدایت روزانه ی دیروزم الگو گرفتن از افراد موفق 2 بود که در مورد مصاحبه با Anthony Joshua بوکسر انگلیسی بود… یه جمله ی استاد خیلی بولد بود برام…در شرایط سخته که خداوند غربال می کنه انسانها رو بر اساس اینکه چقدر می تونن احساسشون رو خوب نگه دارن و اِلا تو شرایط خوب که طبیعیش اینه که حال آدم خوب باشه… همون موقع گفتم من می خوام جزو اونا باشم. من می خوام وقتی ذهنم نجوا می کنه به همین دلیل ساده جلوش رو بگیرم. من تکه ای از خداوند رو درون خودم دارم… من به منبع فراوانی و سلامتی و ثروت و عشق وصلم… پس هیییچ دلیلی برای نگران بودن ندارم… من فقط با عشق آماده ی دریافت فراوانی و فضل خداوندم…
استاد نازنینم سپاسگزارتون هستم و بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتون و استاد شایسته ی عزیز هستیم… عاشقتونم و در بهترین زمان و مکان می بینمتون🩵
داشتم کامنت دوستان رو توی نظرات این پست میخوندم چقدر زیبا نوشته بودن و لذت بردم.
توی این سری فایل ها تاکید روی قانون:
احساس خوب = اتفاقات خوب
احساس بد = اتفاقات بد بود
و استاد گفتن که الهاماتی زمانی گفته که ما حسمون رو خوب نگه داریم و این تلاش یه جهاد اکبر میخواد یعنی من آگاهانه باید در هرلحظه تلاش کنم با حس خوب زندگی کنم.
چیزی که درک کردم این هست که باورها درست افکار مثبت رو بوجود میارن و افکار مثبت احساسات مثبت و احساس مثبت عملکرد مثبت و سازنده
خداروشکر میکنم بابت این فایل آموزنده و بی نظیر
خدایا شکرت که هستی خیلی دوست دارم و میدونم که عاشقمی و خیلی دوسم داری میدونم که بهم افتخار میکنی و فوق العاده بهم توجه داری خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
ابتداشاکرخداوندهستم که نوشته ام موردتوجه وعنایت شمانازنین قرارگرفت وازابرازلطف ومحبت شما بی نهایت سپاسگزارم.
از سؤال دقیق و عمیقی که مطرح کردید واقعاً ممنونم چون این پرسش دقیقاً به قلب آموزشهای «پروژه درک بهتر قوانین خداوند» میزند. اینکه چرا گفته میشود احساس خوب، نتیجهاش زندگی در بهشت است اگر این مطالب واموزههادرست درک وفهمیده شود نگاه ما به خدا، زندگی، تلاش و حتی مشکلات کاملاً تغییر میکند.
اول از همه لازم است یک نکتهی بسیار مهم را روشن کنیم:
در آموزههای استاد عباسمنش بهشت و جهنم قبل از آنکه مکان باشند حالت آگاهی و کیفیت تجربهی زندگی هستند. یعنی بهشت جایی نیست که بعداً به ما داده شود بلکه حالتی است که همین حالا میتوانیم آن را تجربه کنیم.
وقتی از «احساس خوب» صحبت میکنیم منظور فقط خوشحالی ظاهری یا خنده نیست.
احساس خوب یعنی:
آرامش درونی
رضایت
اعتماد به زندگی
نجنگیدن با شرایط
درصلح بودن باخود
پذیرفتن خود و جهان
احساس امنیت درونی
اگر دقت کنیم دقیقاً همین ویژگیها هستند که ما از بهشت در ذهنمان داریم پس در واقع
“احساس خوب خودش تعریف بهشت است نه شرط رسیدن به آن”
در آموزشها استاد به کرات شنیده ایم که خداوند پاداشدهنده یا تنبیهکننده به شکل انسانی نیست.
خداوندسیتم است «قانونگذار» است
همانطور که قانون جاذبه یا قانون رشد وجود دارد قوانین الهی هم وجود دارند که بدون قضاوت عمل میکنند. یکی از مهمترین قوانین الهی این است که:
جهان به خواستهی ما پاسخ نمیدهد. بلکه به احساس غالب ما پاسخ میدهد.
به فرکانسهای ماپاسخ میدهد.
به همین دلیل است که وقتی احساس خوبی داریم قاعدتادرحال ارسال فرکانسهای خوب هستیم ودرنتیجه اتفاقات خوب بیشتر وارد زندگی ما میشوند نه بهعنوان جایزه، بلکه چون ما با جریان زندگی هماهنگ شدهایم. درست مثل کسی که خلاف جهت رودخانه شنا نمیکند حرکتش راحتتر، روانتر و کمدردسرتر است. به قول استادچرخ زندگی روانترمیچرخه
نکتهی مهم دیگر این است که زحمت، سختی و رنج، ذات زندگی نیست بلکه حاصل مقاومت ذهن مااست. نگرانی، ترس از آینده، حس کمبود، مقایسه با دیگران و احساس قربانی بودن، همگی انرژی و تلاش زیادی میطلبند. وقتی این مقاومتها کمتر میشود و انسان به جای جنگیدن با زندگی آن را میفهمداحساس خوب بهطور طبیعی ظاهر میشود. این همان حالتی است که در آموزشهای استاد از آن به عنوان «زندگی در مسیر قوانین خداوند» یاد میشود.
از این زاویه بهشت بیزحمت است چون حالت طبیعی انسان است. ما برای ناراحت بودن، مضطرب بودن و رنج کشیدن زحمت میکشیم، نه برای احساس خوب. احساس خوب وقتی میآید که از ناآگاهی فاصله میگیریم و قوانین را میشناسیم.
همین موضوع دربارهی جهنم هم صدق میکند. جهنم جایی نیست که خدا ما را به آن بفرستد جهنم همان احساسات بدی است که در آنها گرفتار میشویم: ترس دائمی، خشم، حس گناه، اضطراب و نارضایتی. اینها مجازات نیستند بلکه نتیجهی ناهماهنگی با قوانین الهیاند. همانطور که احساس خوب نتیجهی هماهنگی است.
پس وقتی گفته میشود «احساس خوب = زندگی در بهشت»منظور این نیست که اگر احساس خوب داشته باشیم خدا بعداً به ما پاداش میدهد بلکه منظور این است که خوداحساس خوب، همان پاداش است.
اتفاقات خوب هم پیامد طبیعی این حالت هستندنه هدف اصلی.
آموزههای استاد عباسمنش دقیقاً ما را به همین درک میرسانند:
زندگی قرار نیست میدان رنج و آزمون دائمی باشد. وقتی قوانین را بفهمیم و به جای جنگ، وارد هماهنگی شویم زندگی نرمتر، قابلاعتمادتر و زیباتر میشود.
این همان بهشتی است که میشود همینجا و همین حالا تجربهاش کرد.
حال و احوالاتت میدونم ایتروزا در مسیر عشق الهی هست…
چقدر گفتهاتتتت با باوری عمیق و خلاصه شده ،”میومد…
[زندگی دیگر میدان جنگ نیست!!!
بلکه حرکت کردن درمسیرودرجهت جریان خداوند وهم جهت شدن باجریان الهی است.]
چقدر زیبا….. ولی درکش با عمل کردن بهش…نیاز به اگاهانه زندگی کردن داره..
.
پدر عزیزم….یچیزی بگم…
عمل به این اموزه ها توی نتیجه عملکردی..خودشو نشون میده..
ما هر کدوممم توی یه شرایطی بزرگ شدییم…و دقیقا اون شرایط توی اون حوزه باورای ما رو ساختن…
و بعد از یه عمر زندگی در یه مسیر اشتباه….
هنوز نقطعه های ویرانگرش وجود دارد…
همین روز گذشته من بخاطر یه عملم یکم بهم ریختم…
بخودم گفتم چرا نرگس…
دیدم من خیلی حساسم به اون شخص..که اگه اینکار اشتباه رو انجام میده..
بازم برامون دردسر ساز میشه.
و من حساس شدم به اون شخص نزدیکم….
و واقعا من ضربه ها بخاطر این نوع نگرش خوردم و زمان خودمو صرف این باور اشتباه کردم..
و هم بخودم ظللم کردم..و هم رفتار ایشون رو روی خودم بولد کردم..
پدر عزیزم…امروز صبح آزمایش شدم..ولی فورا بخودمو جمع کردم زیپ دهنمو کشیدم و نزاشتم نجوا سر بده و پلن بعدی رو بچینه.و من عملیش کنم..
من خیلی توی این موضوعات حساس شدن روی افراد نزدیکم پاشنه داشتم…
و اینقدر نجوا زیاد بود ..که واقعا دستمو بسته کرده بود..
اون درون عصبانیت منو به خشم درمیورد…
من به لطف خداوند کم کم ..تکاملی آبش کردم..
ولی دو روز پشت سر هم بازم باقیماندش بیرون اومد…
و…
من نرگس میدونم باید خیلی روی این موضوع کار کنم..
و بخودم یادآور بشم..که زندگی دنیایی و خطا ها و اشتباهاتی که از افراد نزدیکم باعث عصبانیت من میشه..و اون عصبانیت قدم بعدی همون پرخاشگری رو بوجود میاره…سعییییی کنم کاتش کنم..
اونم با عراض کردن…
بقول قرآن..سوره یاسین..سایت شراب بهشتی میگه…گفته های آنان تو را غمگین نکند…
.
اره پدر جان….این آموزه ها بصورت عملی خودشونو نشون میده…
ولی اینو خوب روی خودم کار کردم.اونم تکاملمو به لطف خداوند گذروندم…
اونم اینه!!!
من توی این بیست روز کارم وارد مسیر پروجکت حضوری برای یه کمپانی طراحی و شب و عروس جهانی”شد…
ایشون گفتن باید نمونه کاراتونو برام پست کنید..
و صبح ردز قبل از اینکه اینترنت قطع بشه من قدمهای جدیدمو شروع کردم..
الان بیست روزه میگذره.. خدا شاهده..این بیست روز دقیقا کار من از اون کارای اولیه الگویی و دوختی به اندازه 20 سال رشد کردم..
چه الهاماتی چه دریافتایی….که توی همین فایل همین الان پیاممو فرستادم برای این بهشتم..
و من با این باور در این مسیر رشد بیزنسی هستم…
که باید مسئله حل کنم…
دیگه به لطف خدا…که قبلنا بود..الان حس عجله..ترس..ناامیدی رو کنار گذاشتم و چسبیدم به شهودم…
پدر جان..بهش میگم..خدای مهربونم بر فرض این دوخت رو اینجور کنم بهتره یا اونجور…یکم با آرامش ….
سکوت میکنم…میزنه به پشت چشم راستم…
میگه درسته..برو جلو…
وای…وقتی بدنم به لرزه میفته…چشامو و گوشهامو تکون میده.. و من مطمیئن تر این مسیر رو پیش میرم..
.
پدر جان!!!کارایی که انجام دادم…اصلا نمیتونم جایگزینش کنم به روز اول…اینقدر که دستکشم زیبا شده…
که خودددم متحیر میمونم..
و همین حال خوب..باعث میشه من بیشتر تسلیمش باشم و بیشتر ازش هدایت بخام..
و لطف خودش..عقلمو کاملا بستم….
هفته گذشته بعد از یه عجله کاری و تند تند کار انجام دادم…دیدم دستکشم خیلی نازیباست…
و بعد گفتم خدایا مقایسه با فلان مسیر میکنم راضی نیستم…
بخدا!!!میدونی بهم چی گفت…
گفت نرگس عجله هاتو کردی!
منم گفتم اره..
بخدا تو خواب بهم الهام شد که دارم با عجله کار میکنم.مسافتشم خیلی طولانی بود..
بهم گفت..درسهاتو یاد گرفتی توی روند کاریت…
تمام قدمها رو که باید انجام میدادم عملی رو…بهم گفت!
گفت الان کار چند روزت رو….همه رو بشکاف….
الله اکبر…
پدرم…من فورا منطق خدا رو که شنیدم و درسهایی که بهم داد..
تمام اونا رو شکافتم..یجا از کارم پاره شد..
بهم گفت بچینش…
من بدون اینکه عصبانی بشم فورا انجامش دادم..
اگه من نرگس بدون این اگاهی این کار رو انجام میدادم..
حتما تسلیم ذهن میشدم و دست برمیداشتم…
لطف خدا و شهودش و درسهاش ادامه دادم ق.
الله اکبر.
قدمهای بعدی رو بهم گفت..
الان پدر جان…
چقدر دستکشم زیبا شده..
دیشب بهم گفت آییینه دوزی کار کن..
و رفتم سوزندوزی بلوچ..با یه روش ساده تر قدم به قدم پیش رفتم..
حالا امروز داستان جدید دارم.خیلی شور شوق دارم برییم برای قدم شهودی دیگه..
پدرم بازم میام از نتایجم میگم..
میخام بگم…
کل داستان همینه….
اونم میزان پذیرش ماست..که همه چیز رو کن فیکون میکنه…
الان که مینویسم بدنم به لرزه در اومده..
نمیدونم چجور میزان این شادی درونی رو وصف کنم…
اونم بخاطر پایبند بودن به قوانینش هست و باز کردن این نور عالم تاب درونیه…
.
راسی پدر جان..من بخاطر این الهام در بیست روز پیش…من یه مکان توی تاریکی شب رو پیاده روی کردم…
توی قبرستان دور افتاده محل امنم.و توی یه نخلستان بزرگ شهرم بدون حضور یه موجود انسان..که بنظرم یه نرد هم میترسه..ولی من انجامش دادم..
و شب قبلش بازم توی یه نقطعه شهرم که همه اینها ترسهای یه عمر از زندگیم بود…
و همه این خوشبختیها توی این بیست و خورده ایی از روزم رو لطف خداوند میبینم..
.
وقتی من توی بیست روز اینهمه کار انجام میدم..توی چند سال دیگه کجا هستم!!
الله اکبر…..
پدر جان انشالله یه روز حضوری ببینمت به امید موفقعیت برای شما و همسر نیمه قلب الهیت…
یادمه وقتی تازه با این قوانین آشنا شده بودم ، از دوست نازنینی شنیدم که زمین خودش رو به راحتی به قیمت دلخواهش فروخته .
این موضوع برام جالب بود و ته ذهنم مرورش میکردم ، چون من هم زمینی داشتم میخواستم بفروشم
من یک زمین در شمال برای ساخت ویلا خریده بودم و حالا نظرمون عوض شده بود و میخواستیم در مازندران ویلا داشته باشیم و تصمیم کرفته بودیم که زمین خریداری در گیلان رو بفرشیم .
این زمین از پدر یک خانواده به بچه هاش رسیده بود و شش قراره شده بود .
زمانی که من اقدام به خرید زمین کردم بقول محلی ها هنوز دیوار پرچین جلوی باغ بود و وقتی من اولین قواره زمین رو خریدم از حالت باغ چای دراومد و من دور زمین دیوار بلوکی کشیدم و کم کم رونق گرفت و تبدیل به کوچه شد .
چون من بومی اون محل نبودم و حضور فیزیکی در محل نداشتم چند نفر از پنج نفر شروع کردن به ناسازگاری و سنگ اندازی و دیوار خراب کن و غیره و غیره … و بهانه های مختلف
من درخواست کردم که زمین من به یک مشتری که دوست داره این زمین عالی و خوب رو بخره و از خریدش لذت ببره و کیف کنه و از داشتن این زمین و سازه آن به ثروت و درآمد بالائی داشته باشه بمن برسون .
و درخواست من از فروش این زمین 1200 بودکه دوست داشتم به دستم برسهو بحسابم واریز بشه بصورت نقد و دوست نداشتم دیگه هیچ کدام از همسایه هارو ببینم و با اونها حتی روبرو بشم .
و راه کردم و هر روز با احساس خوب بخاطر این اتفاق و فروش زمین با شرایط دلخواهم سپاسگزاری کردم و نوشتم و راه و آزاد بودم .
و به هیمن راحتی و به آسانی و بسادگی و با بهترین شرایط زمین فروش رفت حتی بیشتر از اون مبلغی که من درخواست کرده بودم .
و جالبه که از بومی های اون محل کسانی که قبل از من درخواست فروش زمین خودشون رو داشتن هنوز زمین اونها فروش نرفته .
و خیلی ها رفتن سراغ بنگاهی که زمین من رو فروخته بود و فکر میکردن اون بنگاه خوب میتونه زمین بفروشه
اما من باور و یقین و ایمان داشتم که زمین من با شرایطی که درخواست کردم بفروش میره
بنام خداوند هستی بخش مهربان
سلام به استاد عزیز و دوستان
طبق قانون خداوند در هر لحظه داره من رو هدایت میکنه من خودم باید در مسیر دست ،احساس خوب در هر شرایطی بمانم که اتفاقات خوبی برایم رخ بدهند
من از زمانی که این موضوع الخیر فی ماوقع رو فهمیدم که هر اتفاقی میفته بنفع منه و بهش عمل کردم احساسم تو شرایط ناجالب خوب بود خیلی احساس خوبی دارم واقعا خیلی نکته عالیه
احساس خوب داشتن یک کاری هست که تا اخر عمر در هر لحظه و در هر شرایطی باید حالمون خوب باشه و جور بهتری به اتفاقات زندگی نگاه کنم تا اتفاقات هم بنفع ما رقم بخورند.
خداوندا بینهایت بار شکرت بخاطر این سایت و اگاهی هاش
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا
سوگند به خورشید و گسترش روشنی اش
وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا
و به ماه هنگامی که از پی آن برآید
وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا
و به روزچون خورشید را به خوبی آشکار کند
وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا
و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد
وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا
و به آسمان و آنکه آن را بنا کرد
وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا
و به زمین و آنکه آن را گستراند
وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا
و به نفس و آنکه آن را درست و نیکو نمود،
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
پس بزه کاری و پرهیزکاری اش را به او الهام کرد.(خیر و شرش )
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا
بی تردید کسی که نفس را [از آلودگی پاک کرد و] رشد داد، رستگار شد.
وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا
و کسی که آن را [به آلودگی ها و امور بازدارنده از رشد] بیالود [از رحمت حق] نومید شد.
……………….
سلام و درودی دوباره به صبح روشنی بخش پروردگارم….
قبل از اینکه تجربیاتم در این چهار سال خورده ایی در این بهشتم را یادآوری کنم..استفاده از همین نور عالم تاب همان شهود قلبیم…
بیام راجع به یه باور رو برای خودم و دوستانم به اشتراک بزارم…
من هر لحظه در روز و شب …همیشه میام کنج یطرف محل زندگیم نگاه یه قسمتی از کوه میکنم و زیباییهاشو برای خداوند بیان میکنم و سپاسگزاری میکنم….
و میخام بگم…کنج این خلوتگاه من با کوه رو که هر موقع تصویربرداری میکنم..افرادی که این تصویر رو میبیننن…میگن چقدر زیباست….
استاد عزیزم..من نرگس 33 سال توی این فضا زندگی میکردم..هیچ وقت نتونسته بودم…این محلی که من همیشه عبور میکردمو بببینم…
یه باوری از گذشتگان هست…که میگن افرادی که با ایمان هستند…آسمانها و هر چیزی که هست رو نزدیک میبیننن…
من هنوز به درجات بالای ایمان نرسیدم..دارم هر لحظه براش واقعا تلاش میکنم…
و از زمانیکه آگاهانه به این ایمان و شهود درونی رسیدم….استادم….خونه ما و این کوه…توی شهرم معروف شد…
اتفاقا یکی از اقواممون که سالها نیومده بود خونمون..بعد از یه مدت گفته بود من تصویر خونتونو دیده بودم خیلی زیبا بود..چرا من خیلی زیبایی نمیبینم…
استادم بخاطر نگاه من…و دیدن زیباییهای درونم…اون فضا برای من زیبا میشد..و برای اون افراد نازیبا بود..مثل زمانی که منم خودم به ندت 33 سال زندگی تو اون فضا جز نازیبایی چیزی رو نمیدیدم…
الان اون کوه. و اون طبیعت محل زندگیمون که فرسنگها از ببینده خود من دور بود..با قدم گذاشتن توی این بهشت زیباتر و رنگی تر و نزدیکتر شد…
استادم یوقتایی حس میکنم آسمان چند متریم هست..اینقدر که بهم نزدیکه…..
قبلنا یکم نازیبایی بود..ولی الان خیلی خیلی روزها و ساعتها اگه میخام در روز تقسیمش کنم کل ساعت زیباییهاست…
و من هر روز معجزات خداوند رو صدای اون بهشتی که خداوند بهم الهام کرد رو توی بیداری توی کوه شنیدم…
و به لطف الهی سالهای اول…یه عسل بزرگ اونم از بهترین نوع عسل که توی کوه کندو میکرد..دقیقا پشت اتاقم که فضای باز هست…به میزان چند کیلو عسل خالص بهمون هدیه داد..که همه افراد نزدیکم تعجب کرده بودن…
و میخام بگم…این بخاطر همون شهود درونیم بود..و لطف خدا بود….زیباییهایی که 33 سال من ازش محروم بودم…به لطف خداوند برای من به روئت پیوست..
و چشمانی که نمره تقریبا 2 میرسید..برای من روشنایی بخش..و من اصلا دیگه هیجا از عینک استفاده نمیکنم…
این نتایج ..یه گوشهاییش هست..میخام بگم بخاطر لطف خداوند و قوانین بدون تعقییرش بود..و به من یه عمر زیبا و یه تولد دوباره زندگی کردن،” بخشید …
…..
اره از مثال خودم! در این اتفاقات اخیری که باعث شد،”خیلی از افراد شهرم قربانی یسری وعده های پوچ…بشن…
برای من مبارکی و خوش یمنی بود…
و من دعوت شدم به پروجکت کردنم اونم بصورت حضوری توی یکی از کمپانیهای لباس شب و عروس..توسط شخصی..که ایشون بصورت جهانی کار میکنه…
و ایشون گفتن باید نمونه کارتو برامون پست کنید.تا ببینیم…
و من دقیقا از همون شب….شروع کردم تا یه هفته فیکس شبانه روز روی بررسی الگو و دوخت…
و قدم به قدم…که به مسئله بر میخوردم…که ناگفته نمونه همین اوایل کار..زود خسته و ناامید میشدم…
ولی چون من از درون به لطف آگا6انه کار کردن روی خودم قوی شده بودم….
فورا میگفتم نرگس مواظب احساست باش تا بتونی این مسائل رو حل کنی…
و به ثانیه نمیکشید…از خداوند هدایت میخاستم..
و من این نوع ورژن از خداوند کشیدم بیرون..بهش میگم خدایا این مسیر خوبه یا فلان..
فورا میزنه به چشمممم میگه برو جلوو..
و اون از طریق چشممم تایید میکنه …
و یا بدنم شروع به لرزه میفته…
و از طریقای مختلف ازش هدایت میخام..
من اون لحظه احساس بد رو میزارم کنار..
چون باور دارم ..اینم خیلی قوی کردم طبق پروجکتهای قبلنم که هدایت میشدم ولی اگه کارم نمیشد .بازم اون ترسها فورا قلبمو به تسخیر خودش میگرفت…
ولی اینبار..کل این باور..که من در مسیر انجام کار بهترین و جهانی هستم..و فقط یه نیرو میتونه بهم کمک کنه که اونم خداونده…و خداوند این مسئله رو راه حل داره بهم کمک میکنه…
و دقیقا به ثانیه نمیکشه….بهم میگه پیش برو بهت میگم…
این یه جز کوچک توی این بیست روز اخیر هستا..دستکشهای من هر پروجکتی هر قدم الگو و دوختی ساعتها صحبت داره…
روز گذشته..برای همون ایده شاخکهای روی دستکشم…دیگه قفل کردم…گفتم خدایا قدم بعدی رو بگووو…
بهم گفت توی پلاستیک پشت سرت…داخلش پرچم گذاشته…و نگاه کردم دیدم آره….
الله اکبر
چون رویه اون کارم سیماش درمیومدند…و من تکاملی به این پرچم رسیدم..
بهم گفت حالا اون سیم برق نازک رو دورش بپیچون…و بعد روش لایه فلان بزار و با نخ مشکی اونم بصورت فلان دوخت کن…
تمام این قدمها رو بصورت تصویر آورد جلوم…
خیلی دقیق و واضح…
و کارم به مرحله پایانی رسید….و چقدررررر زیبا و نور الهی گرفت…
استادم من از سال 85.این حدودا دانش آموخته این رشته بودم…تا به الان همچنین دقت و تمرکزی مثل این شهود توی این سالها ندیدم…
حالا که من این شهود رو دارم….چرا استفاده نکنم!؟؟؟؟؟
چرا!؟؟؟
حالا این یه قطعه کوچک از یه نمونه از اون ورژن دستکشام بوده..اونم برای یه شاخک تزئینی روی انگشت…
الان من به لطف خداوند عید امسال تولد دو سالگی قدمهای دستکشامو برمیدارم…
تمام اون پروجکتها..تمام اون اقدامات عملی…میشه ساعتها صحبت کرد…
مثل تجربیات خود شما استاد عزیز..و دوستان بهشتیم…
دیگه من چکاری در برابر این نیرو میتونم انجام ندم هست!!!!
و من این فرمول رو اینقدر روی خودم کار کردم که الان به لطف خودش خودکار انجام میده…
همین قبل از انجام اینکار…رفتم بیرون مورد آزمایش خداوند بخاطر یه باوری قرار گرفتم…فورا توی نهان زیپ دهنمو کشیدم…
و سعی کردم و تلاشممم کردم که هیچی نگم…..
استادم من نمیگم خیلی خوبم…بعضی وقتا ذهنم خیلی وراجی میکنه و تلاشش خیلی برام سخت میشه..ولی اون لحظه باید خیلی آگاهانتر خاموشش کنم..اونم با سپاسگزاری..
ولی یوقتایی اصلا صداش در نمیاد…مخصوصا توی بیزنسم و حل مسئله دستکشهام …اینجاها سعی کردم صداشو بکُشم…و همین اتفاقم افتاده…
و من تمام مسئله الگو و دوختی رو بر پایه همین باور … دخیل بستم…و بهمین خاطر الهامات خداوند میاد کارم را 100 برابر زیباتر و آسانتر میکنه..
من روزانه توی ورژنهای دستکشام دارم خلاقتر و آسانتر میشم…و همه رو لطف شهود قلبم میدونم..
یه زره.شو..کردیت به عقل ناقصم توی بیزنس قبلی خودم نمیدیدم..
چون اونا گمراهی و کل شقی و حال و بد بود…
و من از خداوند تشکر میکنم….که لطف خداوند شامل حالم شد….
که امروز و تا نفس در جانم هست این مسیر شهود الهامی رو ادامه بدم..و حاضرم بخاطرش جانم که [سعی میکنم،”] خیلی عزیزه بدم…
چون…..
کل داستان خوشبختی ما همینه..و دلیل موفقعیت شما….استاد عزیزم که دارم با چشمانم نظاره و برای خودم آگاهانه یادآوری میکنم..
بخاطر همین نوع تفکره….
همین تفکر باعث شده منم ادامه بدم و کم نیارم..
شهود و دریافت نور آن…نیاز به یه باور محکمممم داره…که ازش تخطی نکنی..و با قدرت ادامه بدی…
این مثال …منو یاداوری نشانه ایی قرار داد..که مربوط به قانون سلامتی میشه..که منم دارم توی مسیرش تکاملمو میگذرونم..
من خلط پشت گلو خیلی دارم..و واقعا اذیتم میکنم که اونم دکتر بهم گفت آلرژیه…
ولی من طبق مسیر این بهشتم و قانون سلامتی بخاطر واکنش غذاهایی که میخورم هست..
چون ورودی نامناسب به بدنم میدم..
و خیلی چیزها رو حذف کردم..ولی چون هنوز این مسیر ،”نا مفهموم برام…چون توی مدارش قرار نگرفتم…
میبینم….دلیل این وضعیت بخاطر وردیهای اشتباه هست…
و هر موقع وارد این مسیر میشم حتما حذف خاهد شد…
دقیقا ذهن منم…همین نوع تفکر رو داره..اگه ورودی باورهای اشتباه رو بهش دادی…
نمیزاره برای خاستهات قدم برداری…
و اینقدر نجوا سر میده..که تو الهامات رو .نمیتونی دریافت کنی..
که کل جامعه ما…دقیقا همین رفتار رو داره…و کل جامعه ما بدنبال بدنبال خوشبختی که وعده هاش پوچ و بی اثره…میگردن….و بهمین خاطر…دلخوش به چیز عوامل بیرونی هستند..
و خداوند توی قرآن گفته….که ما چشمانشونو در اون دنیا کور خواهیم کرد…که…
سوال میپرسن ما در دنیا بینا بودییم..
چرا الان نابینا هستیم…
و خداوند میگه….چون …در اون زمان به هدایتهام گوش نمیکردییم….
این نقطعه….عطف یه انسان هست…..که خداوند میگه یا ایها ناس…
این مردم…فقط منو بپرسید…..
یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ
ای مردم! پروردگارتان را که شما و پیشینیان شما را آفریده است، بپرستید تا [با پرستیدن او] پروا پیشه شوید.
اره…..ولی یه افراد میتوننن توی این مسیر بیان..که اگاهانه روی خودشون کار کننن…
تا به ایها الذین آمنوا برسند….
و بیاد بیارن..نعمتهاشون و آگاهانه تمرکز کننن و روی خودشون این استمرار رو ادامه بدن تا خون در رگهاشون هست…
و منم نرگس!!!!
این قرارداد ایمان و شهود الهی رو سعی میکنم همیشه توی تمام لحظات زندگیم استفاده کنم..
چون میدونم..
قادر مطلق خداست..
من یه نیروی عالم تاب توی درونم دارم.و میتونم ازش”بنفع خودم تمامش کنم!!!
الحمدالله رب العالمین
به نام خدای مهربان
سلام
سلام به همه
راستش قرار نبود بنویسم
ولی وقتی کامنت بچه هارو میخونم ذوقم میاد که بنویسم
هم دوستامو دوس دارم هم دوس داارم برا استادم بنویسم
الان نمیدونم بگم من توی تضادم یا چی
ولی میدونم ک همین اتفاق وقتی برام 6ماه پیش افتاد قشششنگ له شدم ونابود بودم.
ولی حالا حالم خوبه.
و ی حسی
ی حالی ی کسی به من میگ مهم نیست الان چی شده این ظاهر قضیه ست
بهترین معجزه ها قراره رخ بده.
و من نمیخوام مغرور باشم و بگم واووو من چقد تو کنترل ذهن خفن منطقه م
میخوام بگم ک ی کسی اجازه داده به من ک بیام ب مدار بالاتر و ارام تر باشم.
هدایت شدم به زبان انگلیسی ک راحت یادش بگیرم
هدایت شدم به کفشی ک مدت ها میخواستم سررمایه گذاری خوبی ک انجام شد.
رابطه خوبی ک با مامانم دارم.
میدونین بااینک من توی این تضاده م ولی دلم روشنه.
دلم گرمه
به خودم ن
به اون.
چون همیشه من بهترشو به دست اوردم
دیگ خیلی دنبال این نیستم ک بیرونو بشینم درست کنم دوس دارم ی دستی به سروروی درونم بکشم
والا اینقد سعی کردیم بیرونو درست کنیم تهش چی شد
هیچی
چون عمیق تغییر نکردیم
منم سعی میکنم بی صدا و ارام
بدون هیچ ادعایی روی خودم کار کنم خدا میدونه چیکار کنه
من باید سمت خودمو انجام بدم
خیلی احساس خوشبختی میکنم چون هم توی مسیر علایقمم هم ساعت ها براش وقت میذارم و هررربار ک چیز جدیدی یاد میگیرم تمامممم وجودم لبریز میشه از عشق.
و البته ک به لطف فرمانروای جهان دارم ازش پول میسازم از کاری ک خسته نمیشم
پول میسازم
و فردی رو درزندگی من اورده ک انسان متعهد و درستکار و صادقی هست
من خیلی خوشبختم
خداوند هرگز از پیش من نمیره
و کل جهان من همون ی خداست
مشتریه همون خداست
ریاضیه همون خداست
خونه ی اروم من همون خداست
قدرت خرید چیزای ک میخوام همون خداست
نشستن من روی صندلی و اشک ریختن من همون خداست،.
میدونین اون هست
اون صاحب همه چیه.
کاش میشد، بغلش کنم.
شایدم وقتی دارم با لبخند این کامنتو مینویسم و اشک میریزم اونو بغل کردم.
دوستون دارم استاد عباسمنش
دوستون دارم شماهایی ک انقد خوب و ادم حسابی و دوست داشتنی هستین.
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم
سلام به استادان عزیزم
سلام به دوستان خوبم
• تعریف شهود: خداوند قطعاً طبق وعدهاش، هدایتهایش را به سمت من ارسال میکند؛
• زمانی هدایت های خداوند را دریافت میکنی که با کنترل ذهن و تغییر زاویه دید، خود را به احساس خوب میرسانی؛
• وقتی در فرکانس “توجه به ناخواسته” و “احساس بد” هستی، “الهامات درونی” خود را غیر فعال میکنی؛
• معجزه تفکر الخیر فی ما وقع؛
• احساس خوب=اتفاقات خوب
• درس گام ششم اینکه تحت هر شرایطی باید در احساس خوب باشم وسعی کنم در احساس بد نمونم وبه هر طریقی که شده با کنترل ذهن وتغییر زاویه دید به احساس خوب برسم وتنها با احساس خوب میشه الهامات درونیمون رو دریافت کنیم و وقتی در احساس بد باشیم وتوجهمون روی ناخواسته ها باشه قدرت دریافت الهامات درونی رو نداریم وافکار شیطانی رو دریافت میکنیم واحساس بد =اتفاقات بد
• با گوش دادن به این فایل با اینکه بارها گوش کرده بودم.اما این دفعه درک بهتر وعمیق تری از صحبت های شما داشتم استاد عزیزم واحساس کردم باز هم بیشتر وبیشتر باید کنترل ذهن داشته باشم وباید بیشتر وبیشتر در احساس خوب باشم واجازه ندم کوچکترین موضوعی هم باعث بد شدن احساسم بشه
• احساس میکنم، باید حساسیتم رو نسبت به رفتارهای همسرم وفرزندانم کمتر کنم انتظارات وتوقعاتم رو نسبت بهشون کم کنم تااحساسم بد نشه وباید وردی های مناسب داشته باشم تا به خروجی مناسب برسم.
سعی کنم با یه نگاه متفاوت تر از قبلم نسبت به اعضای خانواده ام ومحیط اطرافم، زمان های بیشتری در احساس خوب باشم
• باز هم بیشتر وبیشتر از قبلم به نکات مثبت محیط کارم توجه داشته باشم وسپاسگزار تک تک اتفاقات مثبت زندگیم باشم وسپاسگزار لحظه لحظه های شیرین زندگیم باشم وبه هر خیری که از خداوندم بهم میرسه سخت فقیرم باشم.
• سپاسگزارم استاد عزیزم واستاد مریم جانم بخاطر حضور پاکتون
• برای تک تک اعضای این سایت توحیدی آرزوی رشد وپیشرفت وموفقیت در مسیر مستقیم دارم سپاس.
به نام خدای بخشنده مهربان
سلام
دیروز رفتم سراغ قدم ها و دیدم تو قسمت کامنت ها چقدر همه چیز شسته رفته شده و چقدر کیف کردم.واقعا خدا قوت بهتون و دمتون هم گرم :)
دلم میخواست راجب افکار و شرایطی که الان دارم باهاشون دست و پنجه نرم میکنم یکم بنویسم و یه آپدیتی از خودم بگم…
خب من در مرحله ای از قانون هستم که کامل روی همه چیز مسلط هستم.یعنی میتونم برم یه کنفرانس 10 ساعته رو پر کنم و سمینار براش برگزار کنم،آنقدر که فایل گوش دادم و کتاب خوندم.انقدر فایل هارو گوش دادم که جمله بعدی که میخواید بگید رو حفظم اما نکته اصلی و مهم ماجرا اینه که من فقط بلدم.در بخش عمل به قانون واقعا یه شاگرد تنبلم.مثلا الهامات رو میشنوم اما خیلی با تاخیر بهشون عمل میکنم جوری که از مزه میفته…امسال رو نام گذاری کرده بودم سال عملگرایی و احساس لیاقت.خب سال خوبی بود.کلی از لحاظ مهارتی پیشرفت کردم.طوری که 6 تا دوره در حوزه مورد علاقم گذروندم و به امید خدا توی دوره های پیش روم قراره مدرکم هم بگیرم اما این موضوع عملگرایی خیلی پاشنه آشیل منه متاسفانه…
قبلا که فایل هارو فقط گوش میدادم و مثل مسکن بودن برام ولی هرچی جلو رفت دیدم همون فایل گوش دادن ها بهم جرعت انجام یسری کارهارو داد که قبلا حتی نمیتونستم بهشون فکر کنم…
هنوز ضعف های شخصیتی زیادی دارم که باید روشون کار کنم.یکیش کمالگرایی و مقایسه است که پدرمو درآوردن…وقتی به گذشته نگاه میکنم،میبینم من پله پله اومدم بالا و تازه از زیر صفر رسیدم به یک.اوایل خیلی کتاب میخوندم تا بفهمم داستان خدا و جهانش چیه.درک کردن قوانین خدا برای من چندین سال طول کشید.
نمیخوام از وضعیت الانم ناشکری کنم ولی خب دلم میخواد حالا از یک برسم به صد.بنظرم تنها دلیلی که هنوز اون نتایجی که میخوام نیومده بحث عمل کردن و ایمان نشون دادنمه که باید خیلی بیشتر روش کار کنم.مثلا قبلا اصلا نمیفهمیدم الهام چیه یا اصلا نمیشنیدم.بعد که مدارم رفت بالا تازه دوهزاریم افتاد…بعد که میشنیدم عمل نمیکردم…الان حالا میشنوم با تاخیر عمل میکنم…اینجارو اگه بتونم درستش کنم گلو زدم :)
این مدت یکم هم رفتم تو جاده خاکی.قشنگ از احساس و نشانه های سلامتیم میفهمیدم مسیرم درست نیست.قلبم سنگین میشه،تیر میکشه،انگار نفسم تنگ میشه و بدنم آلارم میده که بدوووو برو دنبال کارهای خودت که این ره به ترکستان است…
این مدت خیلی فعالیت بدنیم هم کم شده بود.جوری که بدنم خیلی کرخت و بی رمق بود.همش خسته بودم.دوباره پیاده روی رو شروع کردم و تصمیم دارم یه کلاس ورزشی هم ثبت نام کنم تا بازم انرژیم برگرده.
برای سال جدید هم از الان دارم برنامه ریزی میکنم و پلن میریزم.خوشحال میشم اگه شما هم یه فایل براش آماده کنید:)
خداروشکر زندگیم از قبل خیلی بهتر شده.دلیل اینکه میگم نتایجی که میخوام هنوز نیومده تو زندگیم به این دلیله که از لحاظ مالی و عاطفی رشدی که میخوام رو نکردم.این دو مورد پاشنه آشیل منه.یه وقتایی ذهنم با نجواهاش اشکم رو درمیاره که نمیشه،تو نمیتونی…و نمیدونید که اون موقع ها چقدررر قلبم تنگ و تاریک میشه.واقعا دارم با تمام مقاومت هایی که دارم قدم برمیدارم.خیلی جاها ناامید شدم،خسته شدم،گریه کردم،ناراحت شدم اما بازم ادامه دادم به امید رسیدن و دیدن نتیجه.از خدا کمک میخوام ایرادها و ترمزها رو بهم بگه.خیلی هاشون رو پیدا کردم و کار کردم اما مشکلم در ادامه دادنه…من فهمیدم مهم نیست که یه کاری رو شروع کنی،مهم ادامه دادن و استمرار داشتنه…بنظر من سخت ترین قسمت کار ادامه دادنه نه شروع کردن…ادامه دادن وقتی هنوز نتیجه ای ندیدی،وقتی هیچی معلوم نیست.هیچ فرش قرمزی برات پهن نکردن ولی تو با شعله نور درونت داری ادامه میدی.
شاید دلیل اینکه میگم به قانون عمل نمیکنم هم این باشه که قانون داره بهم جواب میده کوچولو کوچولو داره اوضاع بهتر میشه جوری که من نمیفهمم اما چون من اون نتیجه بزرگه تو ذهنم نتیجه و جواب دادن قانونه،میگم نه من به قانون درست عمل نمیکنم…
نوشته ها خیلی درهم برهم شد ولی خواستم یه ردپای جدید هم بذارم:)
خیلی اتفاقات و معجزات رو دیدم که الان همشون از ذهنم پاک شدن اما امیدوارم به زودی بیام و از نتایج بزرگ مالی و عاطفیم براتون بنویسم :)
به خدای بزرگ و مهربون میسپارمتون
بقره:38
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
گفتیم همگی [=بنیآدم] از آن [شرایط بهشتی] فرود آیید، و [در غربتِ زمینی] برای شما همواره هدایتی از سوی خویش خواهم فرستاد، پس کسانی که هدایت مرا پیروی کنند، نه بیمی بر آنان است و نه هرگز اندوهگین میشوند.
»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب و هدایتگر
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام به استاد ابراهیمی و عزیزم و به استاد مریم بانوی شایسته و به همه ی دوستان جان. امیدوارم همگی حالتون عالی باشه و دلتون پر از نور و هدایت خداوند مهربون باشه…
خدای مهربونم، شیرینم، دلبرم، شکرت که اجازه دادی این اتصال رو داشته باشم و حس خوبم رو عالی تر کنم…
شکرت برای وجود استاد و این سایت الهی…
شکرت برای تک تک این آموزشهای ناب… که چه حال متفاوتی بمون می ده تو این روزا…
خداجونم شکرت برای وجود تک تک عزیزانم چه این سمت دنیا چه اون سر دنیا که همه در دستان امن تو هستن…
خدای مهربونم شکرت برای این تلاش مداوم و آگاهانه برای کم کردن زاویه ی ذهن و روح… شکرت که دو سه روز پیش با نشانه ت جلسه ی 6 هم جهت رو گوش دادم و قلبم دوباره جلا پیدا کرد…
شکرت که مراقبه سپاسگزاری رو توراه شرکت گوش دادم و بر عمق جانم نشست…
شکرت برای این ویکندی که گذشت… شکرت که تجربه ی دوباره مادر شدنم با لی لی نازم دو سال شد و من کللللی عشق کردم و لذت بردم از تک تک خنده هاش… از لبخندهای شیرینی که بهش می گیم و می زنه… از عشق و قربون صدقه های تینا براش… از «مامی بیبین» گفتناش… از کیک و ژله خوردن تو تولدش… و از شیشه شیر اسباب بازی که به عروسک می خواست بده و می گفت «بفرمایین» خخخخ
شکرت برای تمام زیبایی و لذتی که نه تنها برای من و سام و تینا که برای خاله هاش و مامانی و بابایی و دوستانمون داشته تو این دوسال…
خداجونم شکرت برای مهمونی خوبمون، دوستای خوبی که بودن، فسقلی هایی که وقتی تولد تولد می خوندیم هاج و واج نگامون می کردن و بقول یکی از دوستامون چقدر سوال داشتن تو چشماشون خخخخ. شکرت برای پیام های پر از مهر دوستانم با دیدن کلیپ تولدش…
شکرت برای آفتابی که دیروز می تابید تو این هوای سرد و من تو خونه تو آفتاب دراز کشیدم و این فایل رو گوش دادم…
چقدر این قانون احساس خوب = اتفاقات خوب ساده و بسیار مهم هست… اینکه من حس بد رو مثل آتیش بدونم… بارها و بارها این اصطلاح رو از استاد شنیدیم ولی به میزانی که باورش کنیم خوب عمل می کنیم و خوب هم نتیجه می گیریم… اینکه فقط زمانی که حالم خوبه الهامات رو دریافت می کنم خیلی مهمه… خیلی هم حس خوبی بهم می ده. پس من باید شیش دنگ حواسم باشه به حس و حالم… چون می دونم و می خوام که اون تجربه ی وصل بودن و دریافت نشونه ها و هدایتهای خداوند رو همیشه داشته باشم، چون هربار که هدایت خداوند مهربونم می رسه، قلبم باز میشه، لبخند خداوند رو مثل مادر مهربونی که یه گوشه وایساده و همیشه حواسش به منه و داره با لبخند نگاه می کنه حس می کنم…
قانون ساده س ولی خیلی باید حواسم باشه… شیطان/ذهن هیچ وقت بیکار نمیشینه… تو همین دو سه هفته ی گذشته من اینو می دیدم… خدا رو شکر سالهاست که از اخبار و شبکه های اجتماعی دورم. دو سه تا گروه تلگرام والیبال و مامانای میشیگان و اینجور چیزا دارم که خب تو این روزا پر شدن از خبرای سیاسی. من اوایل ایگنور می کردم گاهی که می خواستم رای گیری بازی هفتگی والیبال رو پیدا کنم چشمم به بعضی خبراشون می افتاد… یا تو خونه سام خب مدااام در حال چک کردن اخباره ولی بش گفتم چیزی به من نمی خواد بگه… فکر می کردم نه بابا من که اصلا تو این فضاها نیستم… بعد چند روز به خودم اومدم دیدم رزی دو سه بار اون گروها رو دارم چک می کنم ببینم چی شد!!! یا حتی یه بار سرچ کردم در موردش… یهو متوجه شدم قلبم سنگینه و حالم جالب نیست… سریع همه ی گروها رو آرشیو کردم و از خدای هدایتگرم تشکر کردم که بهم فهموند دارم می رم جاده خاکی… با خودم کفتم این بچه هایی که به مدت سه هفته س داااائم تو این فضا هستن و حتی احساس وظیفه می کنن باید غصه بخورن و کاری بکنن چجوری دارن زندگی می کنن؟؟! قطعا منم از اتفاقات خوشحال نیستم ولی آگاهانه تلاش می کنم فکرم رو ببرم رو چیزای دیگه، سپاسگزار داشته هام باشم… من می خوام جزو غربال شده ها باشم. هدایت روزانه ی دیروزم الگو گرفتن از افراد موفق 2 بود که در مورد مصاحبه با Anthony Joshua بوکسر انگلیسی بود… یه جمله ی استاد خیلی بولد بود برام…در شرایط سخته که خداوند غربال می کنه انسانها رو بر اساس اینکه چقدر می تونن احساسشون رو خوب نگه دارن و اِلا تو شرایط خوب که طبیعیش اینه که حال آدم خوب باشه… همون موقع گفتم من می خوام جزو اونا باشم. من می خوام وقتی ذهنم نجوا می کنه به همین دلیل ساده جلوش رو بگیرم. من تکه ای از خداوند رو درون خودم دارم… من به منبع فراوانی و سلامتی و ثروت و عشق وصلم… پس هیییچ دلیلی برای نگران بودن ندارم… من فقط با عشق آماده ی دریافت فراوانی و فضل خداوندم…
استاد نازنینم سپاسگزارتون هستم و بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتون و استاد شایسته ی عزیز هستیم… عاشقتونم و در بهترین زمان و مکان می بینمتون🩵
سلام به استاد و دوستای نازنینم
داشتم کامنت دوستان رو توی نظرات این پست میخوندم چقدر زیبا نوشته بودن و لذت بردم.
توی این سری فایل ها تاکید روی قانون:
احساس خوب = اتفاقات خوب
احساس بد = اتفاقات بد بود
و استاد گفتن که الهاماتی زمانی گفته که ما حسمون رو خوب نگه داریم و این تلاش یه جهاد اکبر میخواد یعنی من آگاهانه باید در هرلحظه تلاش کنم با حس خوب زندگی کنم.
چیزی که درک کردم این هست که باورها درست افکار مثبت رو بوجود میارن و افکار مثبت احساسات مثبت و احساس مثبت عملکرد مثبت و سازنده
خداروشکر میکنم بابت این فایل آموزنده و بی نظیر
خدایا شکرت که هستی خیلی دوست دارم و میدونم که عاشقمی و خیلی دوسم داری میدونم که بهم افتخار میکنی و فوق العاده بهم توجه داری خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت
بسم الله الرحمن الرحیم
درود و مهر خداوند بر دل بیدار شمااستادعزیزم خانم شایسته نازنین وهمه دوستان بهشتی ام
بخش اول:
مقدمه
وقتی خدا مسیر زندگی ام را عوض کرد
شش سال پیش لطف بزرگی از طرف خداوند شامل حال من شد.
نه بهصورت اتفاقی، نه تصادفی؛
بلکه دقیقاً در زمانی که آمادهی تغییر بودم.
شش سال پیش خداوندبه طورمعجزه آسایی پیامبرزمانه اش را استادعباسمنش گرانقدرراسرراهم قرارداد
خداوند مرا وارد مسیری کرد که نتیجهاش:
تغییر شخصیت
رشد عمیق درونی
دریافت آگاهیهایی بود که در بیش از پنجاه سال زندگی تجربه نکرده بودم.
در این مسیر، آشنایی با آموزههای استاد عباسمنش زندگی ام رادرهمه حوزههامتوحل کرد.
آموزههایی که زندگی را از زاویه قوانین الهی برایم قابل فهم کرد.
●آگاهیهایی که زندگی را از ریشه تغییر میدهند
در این شش سال به برکت اموزههای استادعباسمنش یاد گرفتم:
• زندگی فقط واکنش به اتفاقات بیرونی نیست.
• کیفیت زندگی، نتیجهی حال درونی و احساس مااست.
• خداوند همیشه در حال هدایت
مااست اما ما همیشه در حال دریافت نیستیم.
یکی از مهمترین و عمیقترین دستاوردهای این مسیر برای من “شناخت شهود و دریافت الهامات الهی بود”
●شهود چیست؟
شهود یعنی:
آن صدای آرام درون و شفاف و مطمئنی که بدون ترس و هیجان، راه درست را نشان میدهد.
طبق وعدهی خداوند:
هدایت همیشه ازطرف خداوند وجود دارد.
إِنَّ عَلَیۡنَا لَلۡهُدَىٰ
(بیتردید برعهده ماست هدایت کردن)
اما نکتهی مهم اینجاست:
هدایت الهی فقط زمانی قابل دریافت است که ما در وضعیت درستی قرار داشته باشیم.
این وضعیت درست ومناسب چیست ؟
این وضعیت درست اسمش فقط یک چیز است:
«حال خوب»
حال خوب؛ کلید فعال شدن شهود
من دراین 6 سال وبهمرورزمان یاد گرفتم:
هر زمان با تضاد، مشکل یا اتفاقی بهظاهر ناخوشایند روبهروشده وخواهم شد
اگر بتوانم احساس خوبم را حفظ کنم
اتفاقی در درونم میافتد:
• ذهنم آرام میشود
• زاویه دیدم تغییر میکند
• راهحلها خودشان ظاهر میشوند
این همان لحظهای است که شهود فعال میشود.
●احساس بد؛ بزرگترین دشمن هدایت
یکی از سادهترین و در عین حال عمیقترین درکهایی که در این مسیر به آن رسیدم این بود:
احساس بد، مثل دست کردن در آتش است.
فرقی نمیکند
چرا عصبانی
ناراحت
یا ناامید شدهام
به هر دلیلی که باشد
نتیجهاش همیشه یکی است:
سوختن دستم.
این یک قانون است
یادگرفتم به هردلیل دستمو دراتش کنم دستم خواهدسوخت.
وقتی احساس بد را انتخاب میکنیم:
• شهود خاموش میشود
• تصمیمها عجولانه میشوند
• ذهن اسیر ترس و قضاوت میشود
• اسیرنجواهای شیطان میشویم
●تولد یک باور عمیق: «الخیر فی ما وقع»
در نتیجهی این آگاهیهادراین 6سال جمله ای در زندگی من از یک عبارت ساده، تبدیل به یک باور زنده شده است:
«الخیر فی ما وقع»
یعنی:
هرزمان دارم روی خودم کارمیکنم ودراحساس خوب هستم به فرموده استاد دردوره دوازده قدم
آقاجان هراتفاقی
هراتفاقی….
هر اتفاقی…
هراتفاقی که برای تو رخ میدهد خیر تو در آن است.
این جمله:
• به من یاد داد با زندگی نجنگم
• مقاومت را کنار بگذارم
• و به جای سوال «چرا من؟»
• بپرسم:
پیام این اتفاق چیست؟
بخش دوم :
در گام ششم پروژه «درک بهتر قوانین خداوند»
در ادامهی گفتوگوی استاد عباسمنش با استاد عرشیان فر
موضوع شهود و دریافت الهامات الهی بهصورت کاملاً کاربردی موردبررسی قرارمیگیرد
در این بخش، استاد توضیح میدهند که:
• خداوند همیشه در حال ارسال پیام است
• اما ما اغلب در فرکانسی نیستیم که بتوانیم آن را دریافت کنیم
درک من ازموضوعات مطرح شده دراین گفتگو:
●چرا در احساس بد الهام دریافت نمیکنیم؟
وقتی در حالت:
• ترس
• خشم
• غم
• ناامیدی
هستیم، عملاً وارد فرکانس توجه به ناخواسته شدهایم.
در این فرکانس:
• ذهن شلوغ است
• آینده ترسناک دیده میشود
• الهامات درونی غیرفعال میشوند
• هرتصمیمی که بگیریم ازطرف شیطان است
به همین دلیل است که:
هر تصمیمی که در احساس بد گرفته شود، تصمیم درستی نیست.
●الگوهای قرآنی؛ حال خوب در سختترین شرایط
استاد عباسمنش در این گفتوگو، با مثالهایی بسیار زیبا ازشخصیتهای قرآنی ودینی به مایاداورمیشوندکه:
حضرت یوسف (ع)
در اوج ظلم، زندان و تنهایی:
• امیدش را از دست نداد
• احساس بد را انتخاب نکرد
• و همین باعث شد مسیر زندگیاش به شکلی معجزهآسا تغییر کندوعزیزمصرشود.
حضرت زینب (س)
در سختترین شرایط تاریخ:
• حال درونی خود را حفظ کرد
• تسلیم تقدیر الهی بود
• و شهودش راهنمای کلمات و رفتارهایش شد
●تجربه شخصی استاد عباسمنش؛ وقتی حال خوب مسیر را عوض میکند
استاد عباسمنش درادامه این گفتگوی عمیق وتاثیرگذار تجربهای واقعی از زندگی خود را مطرح میکنند:
زمانی که اسپانیابودند برای سایت ایشان در ایران مشکلات جدی ایجادشد
این اتفاق میتوانست ازطرف استاد منجر به:
• خشم
• عصبانیت
• تصمیمهای عجولانه وشتابزده شود
اما استاد:
• حال خوبش را حفظ کرد
• وارد احساس بد نشد
• اجازه داد شهودش تصمیم بگیرد
نتیجه؟
دل کندن کامل از ایران
و مهاجرتی آگاهانه و آرام به آمریکا
بدون تنش، بدون جنگ، بدون خسارت دربهترین زمان ممکن.
●فرمول ساده اما معجزهآسا
از مجموع آموزههای استاد ومباحث مطرح شده دراین گفتگو به یک قانون روشن میرسیم:
حال خوب =
• فعال شدن شهود
• دریافت الهامات الهی
• تصمیمهای درست
• اتفاقات بهتر
و برعکس:
حال بد =
• قطع ارتباط با هدایت
• تصمیمهای اشتباه
• تکراررنجها
• تبعیت ازنجواهای شیطان
جمعبندی:
اگر بخواهیم مفاهیم مطرح شده دراین گفتگو را ساده کنیم به این چند نکته میرسیم:
• خداوند همیشه در حال هدایت، مااست.
• کیفیت هدایت، به کیفیت احساس ما بستگی دارد.
• حال خوب، انتخاب است نه شانس.
• «الخیر فی ما وقع» کلید آرامش و آگاهی است.
وقتی یاد بگیریم هنگام برخوردبا تضادها حال خوبمان را حفظ کنیم
زندگی دیگر میدان جنگ نیست
بلکه حرکت کردن درمسیرودرجهت جریان خداوند وهم جهت شدن باجریان الهی است.
باعشق
بااحترام
اصغرابراهیمی رفیق جانِ جانانِ
سیزدهم بهمن ماه 1404
سلام به شما دوست عزیز
کامنت زیبا تون و البته تاثیر گذار خواندم و این نشون میداد خیلی خوب مطلب رو گرفتید
من یه سوال برام پیش اومده
و اونم اینکه چرا احساس خوب جایزه اش زندگی در بهشته
بی زحمت اگه میشه این و برام باز کنید دلیلش چیه
ممنون از شما دوست عزیز
بانام خداوند هدایتگر
سلام دوست عزیز؛خانم مرضیه
ابتداشاکرخداوندهستم که نوشته ام موردتوجه وعنایت شمانازنین قرارگرفت وازابرازلطف ومحبت شما بی نهایت سپاسگزارم.
از سؤال دقیق و عمیقی که مطرح کردید واقعاً ممنونم چون این پرسش دقیقاً به قلب آموزشهای «پروژه درک بهتر قوانین خداوند» میزند. اینکه چرا گفته میشود احساس خوب، نتیجهاش زندگی در بهشت است اگر این مطالب واموزههادرست درک وفهمیده شود نگاه ما به خدا، زندگی، تلاش و حتی مشکلات کاملاً تغییر میکند.
اول از همه لازم است یک نکتهی بسیار مهم را روشن کنیم:
در آموزههای استاد عباسمنش بهشت و جهنم قبل از آنکه مکان باشند حالت آگاهی و کیفیت تجربهی زندگی هستند. یعنی بهشت جایی نیست که بعداً به ما داده شود بلکه حالتی است که همین حالا میتوانیم آن را تجربه کنیم.
وقتی از «احساس خوب» صحبت میکنیم منظور فقط خوشحالی ظاهری یا خنده نیست.
احساس خوب یعنی:
آرامش درونی
رضایت
اعتماد به زندگی
نجنگیدن با شرایط
درصلح بودن باخود
پذیرفتن خود و جهان
احساس امنیت درونی
اگر دقت کنیم دقیقاً همین ویژگیها هستند که ما از بهشت در ذهنمان داریم پس در واقع
“احساس خوب خودش تعریف بهشت است نه شرط رسیدن به آن”
در آموزشها استاد به کرات شنیده ایم که خداوند پاداشدهنده یا تنبیهکننده به شکل انسانی نیست.
خداوندسیتم است «قانونگذار» است
همانطور که قانون جاذبه یا قانون رشد وجود دارد قوانین الهی هم وجود دارند که بدون قضاوت عمل میکنند. یکی از مهمترین قوانین الهی این است که:
جهان به خواستهی ما پاسخ نمیدهد. بلکه به احساس غالب ما پاسخ میدهد.
به فرکانسهای ماپاسخ میدهد.
به همین دلیل است که وقتی احساس خوبی داریم قاعدتادرحال ارسال فرکانسهای خوب هستیم ودرنتیجه اتفاقات خوب بیشتر وارد زندگی ما میشوند نه بهعنوان جایزه، بلکه چون ما با جریان زندگی هماهنگ شدهایم. درست مثل کسی که خلاف جهت رودخانه شنا نمیکند حرکتش راحتتر، روانتر و کمدردسرتر است. به قول استادچرخ زندگی روانترمیچرخه
نکتهی مهم دیگر این است که زحمت، سختی و رنج، ذات زندگی نیست بلکه حاصل مقاومت ذهن مااست. نگرانی، ترس از آینده، حس کمبود، مقایسه با دیگران و احساس قربانی بودن، همگی انرژی و تلاش زیادی میطلبند. وقتی این مقاومتها کمتر میشود و انسان به جای جنگیدن با زندگی آن را میفهمداحساس خوب بهطور طبیعی ظاهر میشود. این همان حالتی است که در آموزشهای استاد از آن به عنوان «زندگی در مسیر قوانین خداوند» یاد میشود.
از این زاویه بهشت بیزحمت است چون حالت طبیعی انسان است. ما برای ناراحت بودن، مضطرب بودن و رنج کشیدن زحمت میکشیم، نه برای احساس خوب. احساس خوب وقتی میآید که از ناآگاهی فاصله میگیریم و قوانین را میشناسیم.
همین موضوع دربارهی جهنم هم صدق میکند. جهنم جایی نیست که خدا ما را به آن بفرستد جهنم همان احساسات بدی است که در آنها گرفتار میشویم: ترس دائمی، خشم، حس گناه، اضطراب و نارضایتی. اینها مجازات نیستند بلکه نتیجهی ناهماهنگی با قوانین الهیاند. همانطور که احساس خوب نتیجهی هماهنگی است.
پس وقتی گفته میشود «احساس خوب = زندگی در بهشت»منظور این نیست که اگر احساس خوب داشته باشیم خدا بعداً به ما پاداش میدهد بلکه منظور این است که خوداحساس خوب، همان پاداش است.
اتفاقات خوب هم پیامد طبیعی این حالت هستندنه هدف اصلی.
آموزههای استاد عباسمنش دقیقاً ما را به همین درک میرسانند:
زندگی قرار نیست میدان رنج و آزمون دائمی باشد. وقتی قوانین را بفهمیم و به جای جنگ، وارد هماهنگی شویم زندگی نرمتر، قابلاعتمادتر و زیباتر میشود.
این همان بهشتی است که میشود همینجا و همین حالا تجربهاش کرد.
باعشق
بااحترام
ابراهیمی
سلامی دوباره به پدر عزیزم…
حال و احوالاتت میدونم ایتروزا در مسیر عشق الهی هست…
چقدر گفتهاتتتت با باوری عمیق و خلاصه شده ،”میومد…
[زندگی دیگر میدان جنگ نیست!!!
بلکه حرکت کردن درمسیرودرجهت جریان خداوند وهم جهت شدن باجریان الهی است.]
چقدر زیبا….. ولی درکش با عمل کردن بهش…نیاز به اگاهانه زندگی کردن داره..
.
پدر عزیزم….یچیزی بگم…
عمل به این اموزه ها توی نتیجه عملکردی..خودشو نشون میده..
ما هر کدوممم توی یه شرایطی بزرگ شدییم…و دقیقا اون شرایط توی اون حوزه باورای ما رو ساختن…
و بعد از یه عمر زندگی در یه مسیر اشتباه….
هنوز نقطعه های ویرانگرش وجود دارد…
همین روز گذشته من بخاطر یه عملم یکم بهم ریختم…
بخودم گفتم چرا نرگس…
دیدم من خیلی حساسم به اون شخص..که اگه اینکار اشتباه رو انجام میده..
بازم برامون دردسر ساز میشه.
و من حساس شدم به اون شخص نزدیکم….
و واقعا من ضربه ها بخاطر این نوع نگرش خوردم و زمان خودمو صرف این باور اشتباه کردم..
و هم بخودم ظللم کردم..و هم رفتار ایشون رو روی خودم بولد کردم..
پدر عزیزم…امروز صبح آزمایش شدم..ولی فورا بخودمو جمع کردم زیپ دهنمو کشیدم و نزاشتم نجوا سر بده و پلن بعدی رو بچینه.و من عملیش کنم..
من خیلی توی این موضوعات حساس شدن روی افراد نزدیکم پاشنه داشتم…
و اینقدر نجوا زیاد بود ..که واقعا دستمو بسته کرده بود..
اون درون عصبانیت منو به خشم درمیورد…
من به لطف خداوند کم کم ..تکاملی آبش کردم..
ولی دو روز پشت سر هم بازم باقیماندش بیرون اومد…
و…
من نرگس میدونم باید خیلی روی این موضوع کار کنم..
و بخودم یادآور بشم..که زندگی دنیایی و خطا ها و اشتباهاتی که از افراد نزدیکم باعث عصبانیت من میشه..و اون عصبانیت قدم بعدی همون پرخاشگری رو بوجود میاره…سعییییی کنم کاتش کنم..
اونم با عراض کردن…
بقول قرآن..سوره یاسین..سایت شراب بهشتی میگه…گفته های آنان تو را غمگین نکند…
.
اره پدر جان….این آموزه ها بصورت عملی خودشونو نشون میده…
ولی اینو خوب روی خودم کار کردم.اونم تکاملمو به لطف خداوند گذروندم…
اونم اینه!!!
من توی این بیست روز کارم وارد مسیر پروجکت حضوری برای یه کمپانی طراحی و شب و عروس جهانی”شد…
ایشون گفتن باید نمونه کاراتونو برام پست کنید..
و صبح ردز قبل از اینکه اینترنت قطع بشه من قدمهای جدیدمو شروع کردم..
الان بیست روزه میگذره.. خدا شاهده..این بیست روز دقیقا کار من از اون کارای اولیه الگویی و دوختی به اندازه 20 سال رشد کردم..
چه الهاماتی چه دریافتایی….که توی همین فایل همین الان پیاممو فرستادم برای این بهشتم..
و من با این باور در این مسیر رشد بیزنسی هستم…
که باید مسئله حل کنم…
دیگه به لطف خدا…که قبلنا بود..الان حس عجله..ترس..ناامیدی رو کنار گذاشتم و چسبیدم به شهودم…
پدر جان..بهش میگم..خدای مهربونم بر فرض این دوخت رو اینجور کنم بهتره یا اونجور…یکم با آرامش ….
سکوت میکنم…میزنه به پشت چشم راستم…
میگه درسته..برو جلو…
وای…وقتی بدنم به لرزه میفته…چشامو و گوشهامو تکون میده.. و من مطمیئن تر این مسیر رو پیش میرم..
.
پدر جان!!!کارایی که انجام دادم…اصلا نمیتونم جایگزینش کنم به روز اول…اینقدر که دستکشم زیبا شده…
که خودددم متحیر میمونم..
و همین حال خوب..باعث میشه من بیشتر تسلیمش باشم و بیشتر ازش هدایت بخام..
و لطف خودش..عقلمو کاملا بستم….
هفته گذشته بعد از یه عجله کاری و تند تند کار انجام دادم…دیدم دستکشم خیلی نازیباست…
و بعد گفتم خدایا مقایسه با فلان مسیر میکنم راضی نیستم…
بخدا!!!میدونی بهم چی گفت…
گفت نرگس عجله هاتو کردی!
منم گفتم اره..
بخدا تو خواب بهم الهام شد که دارم با عجله کار میکنم.مسافتشم خیلی طولانی بود..
بهم گفت..درسهاتو یاد گرفتی توی روند کاریت…
تمام قدمها رو که باید انجام میدادم عملی رو…بهم گفت!
گفت الان کار چند روزت رو….همه رو بشکاف….
الله اکبر…
پدرم…من فورا منطق خدا رو که شنیدم و درسهایی که بهم داد..
تمام اونا رو شکافتم..یجا از کارم پاره شد..
بهم گفت بچینش…
من بدون اینکه عصبانی بشم فورا انجامش دادم..
اگه من نرگس بدون این اگاهی این کار رو انجام میدادم..
حتما تسلیم ذهن میشدم و دست برمیداشتم…
لطف خدا و شهودش و درسهاش ادامه دادم ق.
الله اکبر.
قدمهای بعدی رو بهم گفت..
الان پدر جان…
چقدر دستکشم زیبا شده..
دیشب بهم گفت آییینه دوزی کار کن..
و رفتم سوزندوزی بلوچ..با یه روش ساده تر قدم به قدم پیش رفتم..
حالا امروز داستان جدید دارم.خیلی شور شوق دارم برییم برای قدم شهودی دیگه..
پدرم بازم میام از نتایجم میگم..
میخام بگم…
کل داستان همینه….
اونم میزان پذیرش ماست..که همه چیز رو کن فیکون میکنه…
الان که مینویسم بدنم به لرزه در اومده..
نمیدونم چجور میزان این شادی درونی رو وصف کنم…
اونم بخاطر پایبند بودن به قوانینش هست و باز کردن این نور عالم تاب درونیه…
.
راسی پدر جان..من بخاطر این الهام در بیست روز پیش…من یه مکان توی تاریکی شب رو پیاده روی کردم…
توی قبرستان دور افتاده محل امنم.و توی یه نخلستان بزرگ شهرم بدون حضور یه موجود انسان..که بنظرم یه نرد هم میترسه..ولی من انجامش دادم..
و شب قبلش بازم توی یه نقطعه شهرم که همه اینها ترسهای یه عمر از زندگیم بود…
و همه این خوشبختیها توی این بیست و خورده ایی از روزم رو لطف خداوند میبینم..
.
وقتی من توی بیست روز اینهمه کار انجام میدم..توی چند سال دیگه کجا هستم!!
الله اکبر…..
پدر جان انشالله یه روز حضوری ببینمت به امید موفقعیت برای شما و همسر نیمه قلب الهیت…
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام
یادمه وقتی تازه با این قوانین آشنا شده بودم ، از دوست نازنینی شنیدم که زمین خودش رو به راحتی به قیمت دلخواهش فروخته .
این موضوع برام جالب بود و ته ذهنم مرورش میکردم ، چون من هم زمینی داشتم میخواستم بفروشم
من یک زمین در شمال برای ساخت ویلا خریده بودم و حالا نظرمون عوض شده بود و میخواستیم در مازندران ویلا داشته باشیم و تصمیم کرفته بودیم که زمین خریداری در گیلان رو بفرشیم .
این زمین از پدر یک خانواده به بچه هاش رسیده بود و شش قراره شده بود .
زمانی که من اقدام به خرید زمین کردم بقول محلی ها هنوز دیوار پرچین جلوی باغ بود و وقتی من اولین قواره زمین رو خریدم از حالت باغ چای دراومد و من دور زمین دیوار بلوکی کشیدم و کم کم رونق گرفت و تبدیل به کوچه شد .
چون من بومی اون محل نبودم و حضور فیزیکی در محل نداشتم چند نفر از پنج نفر شروع کردن به ناسازگاری و سنگ اندازی و دیوار خراب کن و غیره و غیره … و بهانه های مختلف
من درخواست کردم که زمین من به یک مشتری که دوست داره این زمین عالی و خوب رو بخره و از خریدش لذت ببره و کیف کنه و از داشتن این زمین و سازه آن به ثروت و درآمد بالائی داشته باشه بمن برسون .
و درخواست من از فروش این زمین 1200 بودکه دوست داشتم به دستم برسهو بحسابم واریز بشه بصورت نقد و دوست نداشتم دیگه هیچ کدام از همسایه هارو ببینم و با اونها حتی روبرو بشم .
و راه کردم و هر روز با احساس خوب بخاطر این اتفاق و فروش زمین با شرایط دلخواهم سپاسگزاری کردم و نوشتم و راه و آزاد بودم .
و به هیمن راحتی و به آسانی و بسادگی و با بهترین شرایط زمین فروش رفت حتی بیشتر از اون مبلغی که من درخواست کرده بودم .
و جالبه که از بومی های اون محل کسانی که قبل از من درخواست فروش زمین خودشون رو داشتن هنوز زمین اونها فروش نرفته .
و خیلی ها رفتن سراغ بنگاهی که زمین من رو فروخته بود و فکر میکردن اون بنگاه خوب میتونه زمین بفروشه
اما من باور و یقین و ایمان داشتم که زمین من با شرایطی که درخواست کردم بفروش میره
الهی صد هزار مرتبه شکرت .
بنام الله رحمان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
خدا رو شکر برای بودن در این زمان و این مکان
سلام دوستان
هر جا هستید امیدوارم در بهترین فرکانس باشید
نگاه استاد به تمام مسائل و میشه از اقداماتی که انجام داده درک کرد و این خیلی کمک کننده است به من
وقتی به داستان بسته شدن سایت و هدایت استاد فکر کردم دیدم تضاد چیز بدی نیست اصلا
اون تضاد یک پکیجی از خواستههای استاد رو براش فراهم کرد
اون تصاد استاد رو هدایت کرد به جایی که تمام خواستههای چندین سالهی استاد اجابت شد
استاد آزادی رو میخواست
فضای کاری مناسب و آزاد میخواست
زندگی در یک جای خوش آب و هوا رو میخواست
نامحدود بودن رو میخواست
دوست داشت پاسپورت کشوری رو داشته باشه که هر وقت، هر جا دلش خواست بتونه به راحتی بره
بتونه به راحتی و آزادانه افکار و عقایدش رو مطرح کنه
و ….
یعنی یک تضاد، استاد رو به جایی هدایت کرد که تمام خواستههای استاد به طور طبیعی اونجا بود، و استاد با کنترل کردن ذهنش به راحتی به اون خواستهها رسید
تو زندگی خودمم همین بوده
هر جا تضادی بوده تو زندگیم هدایت شدم به شرایطی که چند تا خواسته با هم اجابت شده
مگر جاهایی که نتونستم ذهنم رو کنترل کنم
تلاش ذهنی لازم دارم
تلاش آگاهانه ذهنی
یعنی آگاهانه با خودم حرف بزنم، به یاد بیارم زمانهایی که تضادی بوده و من هدایت شدم به کلی خواسته
ذهنم در زمانی که به تضادی برمیخورم، ترسهایی رو در من ایجاد میکنه، من باید بتونم آگاهانه ذهنم رو منحرف کنم
حالا یا از زاویهای بهش نگاه کنم که به احساس بهتری برسم
یا برم ی فعالیتی انجام بدم که ذهنم درگیر اون فعالیت بشه
یا به طرق مختلف
مثل پاس دادن توپ، تو بازی فوتباله
باید بتونم پاس بدم
حالا چجوری پاس دادن بستگی داره به شرایط
باید بتونم این کار و انجام بدم تا هدایت و دریافت کنم
میدونم که تضادها اومدن که چند تا خواسته رو با هم و یکجا به من بدن، پس باید بتونم ذهنم و کنترل کنم
تضاد هر چقدر بزرگتر باشه، اون پکیجی که خدا میخواد بده بزرگتره
پس تضادها دشمن نیستن
بلکه مسیری هستن که اومدن منو به شرایط دلخواهم برسونن
خدایا کمک کن بتونم نگرشم رو با اراده تو هماهنگ کنم
در پناه الله باشید
بنام خدای رحمان و رحیم ک صاحب فضل عظیم است
سلام ب دوست عزیزم آقا نوید گل
چقد خوشحال شدم ک کامنت زیبای شما امشب رزق من شد
الهی صدهزار مرتبه شکرت
چقد آگاهی قشنگی بهم هدیه دادی
اصن قلبم شکفته شد
اررره درسته دقیقا
استاد با تضادی ک بهش برخورد در مورد سایت
ب چندین خواسته ک قبلا درخواستش و داده بود رسید
ولی قبلش اصلا خبر نداشت ک خدا چ پِلَنی براش ریخته
وقتی ک تونست ذهنش و بعد چند ساعت کنترل کنه
و ب احساس خوب برسه
با این باور ک هراتفاقی بیفته ب نفع منه و در جهت رسیدن من ب خواسته هام هست
تضاد ها در اصل موهبت خداوند هستند البته در شکل و ظاهری ب شدت وحشتناک ،ترسناک و ناامید کننده
ولی وقتی باورت این باشه ک هرچی هست خیره
باعث رشد من میشه
نتیجه عوض میشه و ب نفع ما میشه
چقد این آگاهی ها ب عمق جانم نشست
میدونم که تضادها اومدن که چند تا خواسته رو با هم و یکجا به من بدن، پس باید بتونم ذهنم و کنترل کنم
تضاد هر چقدر بزرگتر باشه، اون پکیجی که خدا میخواد بده بزرگتره
پس تضادها دشمن نیستن
بلکه مسیری هستن که اومدن منو به شرایط دلخواهم برسونن
نوید جان ،خییلی ازت ممنونم بخاطر کامنت ارزشمندی ک نوشتی
چنان انرژی ب من داد ک سریع دست ب قلم شدم
این در صورتی بود ک اصلا قصد نداشتم کامنت بنویسم:))
ولی خداروشکر این ردپای ارزشمند رو برای خودم ثبت کردم
برات بهترینها رو از رب جهانیان درخواست دارم
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت:))
سلام زکیه جان
منم ممنونم ازت که برام کامنت نوشتی
فعال بودنت و تحسین میکنم
خیلی با ارزشه این فضا که دوستایی مثل تو هستن که کمک میکنن رشد کنیم
برات بهترینها رو آرزو میکنم
سلامتی و ثروت تو مسیر زندگیت باشه
در پناه الله باشی دختر خوب و مهربون