درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۸ - صفحه 27


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

444 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1544 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم..

    بنام تنها تنها تنها فرمانروای جهانیانم….

    خداییکه مرا آفرید و مرا هدایت نمود…و تا ابد این مسیر عشق الهی را خواهم پیمود…

    سلام و درودی به صبح زیبای جهان اطرافم…که قبل از اینکه بیام صلاتمو بجا بیارم…

    رفتم صلاتمو با طبیعت با کوه..با حیاط زیبامون که مثل پردایس شما استاد عزیزم میمونه””””بجا اوردم..

    و نشانه خداوند که سر سبزی رو در لابه لای سنگهای کوه بود!!!

    [که ناگفته نمونه یه روز همین ویوووو،” فرسنگها با چشمانم من…دورترین نقطعه بود و من اصلا نمیدیدمش!!!!!.اون اویل این ویوووویی که سالها من ازش دور بودم..خداوند این مسیر که گوشه حیاطمون هست رو بهم الهام کرد. و من هر روز صبح میرم این صحنه رو میبینم و صلات خودمو بجا میارم..استادم…دقیقا یه تکه از بهشت.میمونه..کوه اینقدر به چشمانم نزدیک سده که میتونم با دستانم بگیرمش…]

    و…..

    در ادامه صبحتم….

    بهم “یاداور نمود…که بهار سرسبزی زندگیت هر روز و هرروز با تسلیم بودن در برابر من…. ماندگار می شود…

    …………..

    خدایا سپاسگزارم که همه روز” تو دل این طبیعتی که مثل پردایس استاد میمونه..رو برام زیباتر و زیباتر میکنی…..و من هر روز طلووع صبحمو با تو”و با این زیباییها ” آغاز میکنم….

    و این ستاره قطبی هم نشینی با سوره حمد و تل قلعه زیبا ،”باعث شده دریافتم در طی روز بهتربن خودش باشه…الحمدالله رب العالمین..

    ……………..

    سلام استاد جواهر نشانم…..استادی که جواهرهای زندگیمو بهم نشون دادی….

    و خوشحالم که هر روزه من توی زندگیم جواهرهای خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرتمو پیدا میکنم…

    هیچی از این زیباتر نمیشه و نخواهد بود….

    من اینروزا توی حال هوای عشق و عاشقیم…

    عشق عاشقی که بیین منو و خدای درونم هیچ وقت فکر نمیکنم تمامی داشته باشد…

    چند روز پیش دختر بچه داداشم…ایشون بسیار رویایی هستند..احساس میکنم بچگیای خودمه..

    بهم گفت عمه هر شب خوابتو میبینم..

    که روی کوه نشستی میگی!!

    ماهک بیا اینجا خیلی زیباست…

    خیلی خوش میگذره…

    و بهم گفت….یه خانم…توی خواب بهم گفت ..

    زمین خطرناکه!!!

    استاد عزیزم…دیدی…این دختر بچه ..چی میدونه از اینکه زمین خطرناکه چیه!!!!

    میخام بگم!!!به همه ما الهام میرسه….

    و ما باید این مسیر قلب قلب الهی گونه رو همیشه آگاهانه قدرشو بدونیم و سعی کنیم هر روز صداشو بولدتر کنیم…

    راجع به یه تجربه شخصیم بگم…که بچه بودم دقیقا همسن همین ماهک که بهش الهام میشه…و میاد با من صحبت میکنه…

    من یه الهام اونم هم توی شب..و هم توی بازیام میدیدمش….

    خواب دیدم یه پسر بچه با فلان لباس میاد روبروم بهم میخنده….

    و من همیشه این صحنه جلوی چشممم بود…

    همیشه با اون زبان بچگیم”میگفتم خدایا این پسر بچه کیه…یعنی چی‌…

    دیگه تا 33 سالگیم…..

    که بعد یه مورد که ایشون “خاستگارم بود وارد زندگیم شد….

    و من بخاطر یسری باورهام حقیقتا هنوز آمادگی شرایط ازدواج رو نداشتم..

    همیشه میگفتم…

    خداوند خودش شرایطشو برام توی زمان درستش مهیا میکنه….

    با وجود اینکه هیچ آگاهی از چطوریش ..و این مطالب نداشتم…

    تا اینکه این شخص یکم بیشتر مقاومت کردند و از هر طرف بهم هجوم آوردند که تو باید با اینفرد ازدواج کنی…

    انگار از درون این شخص رو به عنوان فردیکه میخام پذیرفته بودم…

    با وجود اینکه یسری شرایط که اونم کار خدا بود از نظر من غایب شد…

    ولی از هر طرف که یسری افراد بودند بهم تحمیل میکردن تو باید اینکار و این ازدواج رو انجام بدب..که خودش داستانش ساعتها طول میکشه..و یکم شخصیه!!!

    و دلیل شخصیشم..بخاطر یسری رفتارهای خودم بود …و اطرافم….

    و من بعد چند سال…که سال 97 این مورد برام پیش اومد..بعد از اون…تمام خوابهام ازدواج با این شخص بود..

    و از هر طرف از نزدیکانش این مورد رو مدام بهم پیشنهاد میدادن..

    ولی از نظر فیزیکی ما از همدیگه دور بودییم..

    تا سال 1400…. الهام پشت سر هم میومد…گفتم خدایا این مورد برای چند ساله…چرا خوابها و الهاماتتت دست از سرم برنمیداره..این چه رازیه چه چیزیه!!!که مدام درونمو به سمت این ازدواج متمایل میکنی…

    و یسری تضادها توی زندگیم که واقعا مثل بتوننن ساختمان بود..روی سرم خراب شد..

    و استاد پافشاری خداوند از بی نهایت طریق…منو وادار کرد که باید تو این ازدواج رو قبول کنی..

    و یجورایی من از درون به این شخص هماهنگ شده بودم…

    گفتم خدایا من تسلیییم…

    همه لحظ زندگیم ریخته بهم…

    خدایا تو بهم بگو..

    استاد من نماز خوندنم..مثل تیم فوتبال بود…

    همیشه به دختر عممم میگفتم چکار کنم که مثل تو نماز بخونم..

    زیر اون چادر لباس نمیپوشیدم تا گرممم نشه..به زور با دقت هر چه تمامتر داشتم با سرعت نماز گذشتگان رو میخوندم…

    و نرگس با یسری افکار و باورهای گذشتگان…مانده بودم که باید چکار کنم..

    و از اونطرفم بلا استثنا الهامات”به هر طریقی برای این ازدواج به من الهام میشد…

    که تو باید با این شخص ازدواج کنی….

    من یجور دیگه بیخیالش شده بودم..

    ولی این الهام میومد که توووووو نرگس باید یسری تعقییرات توی درونت بوجود بیاری تا با این شخص ازدواج کنی..

    استاد من سال 401..تسلیم شدم….

    دقیقا 97.این مورد برام پیش اومد…401 تسلیم شدم..

    و ایشون رفت!!!!ولی همه دستانش بر سر من ریخته شد که من با این شخص توی زمانش با هم ازدواج میکنیم…

    و من دقیقا نیمه دوممم بود..همون حدودای آبانماه…بچه شما شدم….و تو هم پدر من شدی..

    و من از همون روز روی خودم کار کردم..و من فقط عطش اون سوالات و جوابها رو داشتم.اولین فایلهااا فایلهای توحیدی بود…

    که انقلابی در درونم بوجود اومد که بازم یاعتها طول میکشه…

    استادم شب بهم الهام شد….که توی آسمون بودم..و اومدم از پله ها توی یه اتاقکی…

    و اون شخصم از پله روبرو بسمت من اومد و ما یجا روبروی هم قرار گرفتیم…

    شخصی از نزدیکانش که تقلا میکرد برای ازدواجمون..بهم گفت دختر خالهام اومدن به دیدنت نرگس‌..

    دیدم دو تا خانم…یکیشون چهرشون پوشیده بود..

    و یکیشون قد بلند و یه خال زیبا کنج لب…

    بهم گفت!!!

    نرگس بهت تبریک میگم…تو لایق بهترینها هستی…و کلی تعریف و تمجید کرد..که تو دختر خوبی هستی….و بهت تبریک میگم…

    ایتادم خدا شاهده..یه بچه کوچولو که یه پسر بچه بود..لباس پرچم امریکا پوشیده بود..

    به محض اینکه این شخص با من صحبت کرد و ازدواجمونو تبریک گفت..

    شروع کرد به خوشحالی و رقصیدن…

    و من مات و مبهوت بودم…

    و یه لحظه چشم من چند فرسنگ رفت جلوتر و یچیزی رو برام بولد کرد..اونم حلقه ازدواجم توی دست اون شخص که همسرم بود…

    و اونجا از خواب بلند شدم…

    و همون روزای اوایل ..که حدودا یه چند ماهی گذشته بود..من این الهام شد..

    و بهم به تصویر رو نشون داد..

    .بهم گفت….

    …….

    نرگس!!!برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت بسپار بخداییکه تمام کارهاس به موقع هست

    ….

    بهم گفت زمان ازدواجتو تو تعیین نمیکنی من تعیین میکنم…

    و برو تمام وقتتو بزار روی بیزنست…استاد الهام پشت الهام که داستانش طولانی میشه الله اکبر…

    و من بیزنسم تا به امروز شکل گرفت به لطف خودش…قدمهایی بهم گفت که اگه..تمام جهان و سران بزرگ رسته طراحی و دوخت رو کنار هم توی یه جلسه مهم میزاشتن..نمیتونستتت بههمچنین دقتی برنامه ریزی کنن..

    و تمام قدمها باعث شد تا متو به این باور برسونه که تو باید جهانی کار کنی…

    و نمیدونم این سطح جهانی به کجا میخاد ختم بشه..

    فقط میدونم باید با احساس خوب پیش برم..

    استادم من اصلا کوک نمیزنم..

    خدا کوک میزنه و نقش الگو و دوختامو برام می چینه…

    و هم در برابر اینهمه کار فقط اشک میریزم. استادم….

    توی عمر 30 خورده ایی سالم..

    از عمر 18 سال کارییم نمیتونمممم همچنین آبشنی رو باهاش مقایسه کنم…

    برییم …برای ادامه داستان ازدواجم…سال 402..این حدودا بود…

    که از طرف خداوند شماره ایشون …و مهم تر..عکسی از ایشون..که استاد دقیقا خواب بچگیام بود برام واضح …از طرف نزدیکش..برای من فرستاده شده…

    و دقیقا یه روز بعد از یه غلبه بر ترس…بهم گفت تصویر بچگی خودت و بچگی ایشون رو بزار کنار همدیگه…

    و من اینکار رو انجام دادم…

    و من…

    سال1400 توی دفتر نقاشی ام..بدون اینکه بدونم این شخص چه چهره ایی داره… و من با یه استاد دیگه توی ایران با همین موضوعات کار میکردم و یسری چیزا رو درک کرده بودم…و جوابهایی گرفته بودم..

    اون موقع یه الهام رسید توی دفترت این چهره رو نقاشی کن…

    استادم خودش اون چهره بزرگسالی همسرم رو نقاشی کرد…

    و چند ماه بعد که با شما آشنا شدم..تمام فایلای ایشون که استادم بود رو حذف کردم و به شما پیوستم..و اون خوابها و الهامات…

    تا سال…403…الله اکبر…..

    یه روز صبح زود بیدارم کرد…که اون شماره ایی که قبلنا از این شخص توسط نزدیکاش برات عرستاده شد.و توی گوشیت حذف شد..کار من بود..

    پس این شماره رو توی گوشی حدیدت سیو کن..

    و منو صبح زود که تاریکم بود از خواب بلند کرد..

    و استاد اون میگفت..

    من سیو میکردم…

    و بهم گفت برو توی واتسابت …الله اکبر

    بعد از سالها …چهره یار خودشو نمایان کرد…که دقیقا چهره نقاشی ام که سال 1400 کشیده بودم توی این تصویر بولد شد…

    اولین عکسش…استاد با فایل نشانه ام که شما توی سریال زندگی در بهشت کار میکردین..و یه کلاه سبز رنگ پوشیده بودیین..

    و دقیقا همین شخصم با همون کلاه شما کنار دریا بودن…

    و ذهنم میگفت این خودش نیست..

    و خدا میگفت خودشع…

    و همینجور وراجی کرد..

    و من از شدت این الهام…اشک از چشمانم بیرون میومد که اونفردی که من تصویرشو کشیده بودم و بعد سالهاااا خداوند اون چهره رو بهم نشون داد..

    و من دیدم ذهنم میگه این خودش نیست..

    استاد خداشاهده..بعد از چند روز ایشون تصویر دقیقتری از خودش گذاشت…

    و اونجا هنوز بیشتر شبیه اون نقاشی دفترم شد…

    و استاد زمانشم بهم گفته..یعنی حدوداش…ولی من سپردم بخودش..

    میدونی….نمیخام بگم خوشحالم!!!

    میخام بگم…خوشحالم از این،”که خداوند میدونه چکاری رو کجا توسط چه شخصی چجوری انجام بده…

    و من مدام الهاماتی از ایشون درک کردم که دقیقا همون همسر الهی که من میخام هست..

    استادم اینقدر نشونها زیاده از این شخص که میتونم ساعتها راجع بهش صحبت کنم..

    و اینم بگم!!!من الان به مدته چند ساله…هیچ خاستگاری بجز ایشون نداستم..و هر کسیم بوده..به یه طریق که شنیدم از من دور شده…

    مثل اصحاب کهف که موقعه اییکه توی اون غار پناه گرفتند….

    اینقدر اجسادشون وحشتناک بود که هر کسی وارد اون غتر میشد ..پا میگذاشت فرار…

    استاد الان …زندگی ازدواج منم توی این چند سال… میتونم بهمین شکله من هیچ موردی نداشتم..و استاد فضای آرامشبخش که من تمام توانمو بزارم روی بیزنسم..

    اینقدر برنامه ریزی خداوند دقیقه !!!که فقط مات و مبهوت شدم….میگم خدایا…تو چکار کردی که من اینقدر با درونی پر آرامش میتونم این مسیر رو پیش ببرم..

    استادم زندگیم هر چشم بهم زدنی پر از آرامشه..

    حتی ادمهای اطرافم ..شهرم….

    همگی پر از آرامشه..

    هر جا هم ظاهرش یکم ناجالب بوده..دیدم خیر من بوده…

    استادم اینم داستان همسر الهی من…هنوز نمیدونم کی؟کجا؟چطور؟به چه سکل؟؟؟

    فقط میدونم…خدا خودش برنامه شو توی زمان خودش برقرار میکنه..

    و من فقط اینروزا دارم طبق هدایتش دستکشهامو پر و بال میدم..

    خداوند را شاکرم…اگر زمین و آسمانها قلم بشن…نمیتوننن این حد از سپاسگزار مرا نوشته کننن..و میدونم این سپاسگزاری فقط بخاطر عدالتشه…

    عدالتی که من خودمو با تلاش زیاد..و انصافا اینروزا برام آسانتر شده…

    دارم باهاش هماهنگ مبکنم چون دلیلشو میدونم چرا!!!”

    فردیکه سالها از بچگی توی خوابم بود رو به من نشان داد…و بهم درسها رو آموخت…و نمیدونمممم میخاد این ازدواج چی بشه..

    فقط میدونم…خودش منو هدایت میکنه …

    اون خودش بسمتم آورد..خودشم بخاد یا نخاد باهام همراهی میکنه..من سعی کردم و سعی میکنم تسلیمش باشم…

    چون خودشش زمان درستشو میدونه…

    و استادم زندگیم پر از معجزه و آرامش هست..اصلا به این فکر نیستم خدا 37 سالمه ..امسال میرم توی 38…

    اصلا!!!

    اصلا سعی کردم..خوشبختیمو بودن با یفرد ندونم..

    چون اون خدا …

    خیلی برام عزیزه توی قلبم…

    استادم دارم سعی میکنم..که زندگی دنیا حتی ثروتممم و براش تقلا کردنم باعث نشه من از خداوند و این آرامش دور بشم…

    و دارم سعی میکنم و سعی خواهم کرد..همیشه آرامش داشته باشم…

    و این آرامش باعث شده که بیشتر از زندگیم لذت ببرم..

    استادم دیدن اون شخص خوشحالم کرد خیلی!!!!!….ولی اون خوشحالی “من!!! بیشتر بسمت قدرت خدا بود،”و وعده هاش بود….و اینو بخودم یادآور کردم که نرگس…بببین…

    وقتی دل بخداوند میبندی همه کار برات انجام میده…

    …..

    استادم!!!دوستان عزیزم….من قبلش خاستگارهایی داستم که تا پای ازدواج رفت…

    ولی من از درون رضایت اینفرد رو نداشتم..

    چون از زندگیم چیزهای بزرگتر از اون افکارها رو میخاستم…

    خداشاهده…یه روز توی همون اسارت گفتم..خدایا من زورم نمیرسه…

    من ناتوانم من نمیدونم چکار کنم..من از درون با این شخص هماهنگ نیستم خودت یجوری این مسیر رو برام بهم بزن..

    اون زمانهایی که من ناآگاه بودم…

    خدا شاهده..صبحش با من صحبت کردند..و دلایلی آوردن و من پا پس کشیدم…

    و هم اونا رضایت داشتن..و هم من!!

    و خیلی راحت این مسیر ازدواج نادرست از بیین رفت…

    و همین چند ماه پیش یه شخص نزدیکم بهم گفت نرگس سنت میره بالا…

    و داستن نقشه میکشیدن…و من اون لحظه پناه بردن بخداوند…

    به روز نکشید نقششون تباه شد….

    ……..

    و من سعی کردم همجوره تسلیم امر خداوند باشم و واقعا خودمو انداختم توی بغلش…

    مبگم خدایا من ناتوانم خودت بهم رحم کن که با ارامش تکاملمو بگذرونم..

    و اینروزا فقط دارم از بیزنیم لذت میبرم…

    اصلا احساس نمیکنم ..کی میخاد این ازدواج سر بگیره…

    سعی کردم خیلی تسلیمش باشم….

    و بودن خودمو و لذت زندگیمو خیلی پابند این ازدواج نکردم..

    و هر موقع بهشم فکر میکنم این مورد وابستگی رو…میبینم احساسم بد میشه..

    ……

    در نهایت سپاسگزار خداوندم مممم که منو روی دوش خودش گذاشته…و داره منو بسمت مسیرهای عالی هدایت میکنه.و من نرگسم سعی کردم تسلیمش باشم…

    سپاسگزارم استاد عزیزم که بهمون اموزش میدین تا خودمونو روی این جریان هماهنگ کنیم..

    چون ذهن براوردن خایته ها رو یه قدمی میبینه..

    ولی خداوند از نمای دور میبینه..

    پس چقدر خوبه ما همیشه روی الهیمون کار کنیم تا بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      اصغر و پرسیلا گفته:
      مدت عضویت: 1719 روز

      بانام خداوندرحمان

      سلام برنرگس عزیز

      دوست عزیزم کامنت زیبایت راخواندم وکلی لذت بردم

      نرگس جان من درپاسخ شمانازنین به کامنتم درگام 6 پاسخ گذاشتم امامتاسفانه منتشرنشد روی همین فایل مجدداارسال میکنم به امیدمنتشرشدن

      ازدرگاه خداوندبهترینهارابرات ارزودارم

      ابراهیمی 22بهمن 1404

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      اصغر و پرسیلا گفته:
      مدت عضویت: 1719 روز

      بسم الله الرحمن الرحیم

      بنام خداوندبخشنده بخشایشگر

      سلام درود برنرگس عزیز….

      سلامت را با جان گرفتم…

      چه زیبا نوشتی

      چه صادق

      چه زنده

      چه آگاهانه

      آن‌چه از نوشته‌ات موج می‌زد، نه فقط فهم مفاهیم بود، بلکه زیستن آن‌ها بود. دقیقاً همان‌جایی که آموزه از کلمه عبور می‌کند و در رفتار، در مکث، در سکوت، در «زیپ دهن کشیدن» و نجوا را ادامه ندادن خودش را نشان می‌دهد.

      و این همان نقطه‌ای‌ست که انسان ازمقوله دانستن وارد می‌شود.

      درست گفتی؛

      زندگی دیگر میدان جنگ نیست…

      اما عبور از ذهن جنگ‌دیده، تمرین مداوم وآگاهانه می‌خواهد.

      ذهنی که سال‌ها با ترس، حساسیت، مراقبت افراطی نسبت به دیگران و بها دادن به رفتار نزدیکان شرطی شده، طبیعی‌ است که هنوز گاهی بقایایش بالا بیاید.

      این بالا آمدن، شکست نیست؛

      نشانه‌ی این است که لایه‌های عمیق‌تری درذهن در حال شسته شدن‌ وکاشی ذهن داره رنگ سفیدتری به خود میگیره

      این موضوع خیلی مهم بود جایی که نوشتی:

      «دیدم من خیلی حساسم به اون شخص… و از همین‌جا ضربه خوردم»

      این دیدن خودش نیمی از رهایی‌ست.

      تا وقتی دیگری را علت حال خودمان می‌دانیم در بند می‌مانیم.

      اما آن لحظه که می‌پذیریم حساسیت درون ماست، قدرت برمی‌گردد به خودمان.

      آنجا که گفتی:

      «امروز صبح آزمایش شدم… ولی نجوا رو ادامه ندادم»

      دقیقاً همان جایی‌ است که انسان “هم‌جهت با جریان الهی حرکت می‌کند”

      نه با سرکوب

      نه با جنگ

      بلکه با دیدن

      توقف و انتخاب نکردن

      نرگس جان؛

      آن‌چه در مسیر کارت توصیف کردی برای من نشانه‌ی واضح اعتماد به شهود بود.

      وقتی عجله کنار می‌رود

      وقتی مقایسه خاموش می‌شود

      وقتی انسان به‌جای فشار سؤال می‌پرسد و ساکت می‌شود…

      انگاه

      پاسخ می‌آید.

      نه همیشه با کلمه

      گاهی با لرزش بدن

      گاهی با ضربه‌ای پشت چشم

      و گاهی فقط با یک «آرامش مطمئن»

      این‌که دیدی ومتوجه شدی عجله زیبایی کار را می‌گیرد

      و آرامش

      آن را زنده می‌کند

      درسی‌ است که فقط با

      ” تجربه‌ی تسلیم” آموخته می‌شود.

      و توبه خوبی این درس را گرفتی.

      جایی که گفتی کار را شکافتی، بریدی، دوباره ساختی

      بی‌آن‌که خشمگین شوی…

      این یعنی ذهن منطقی و کنترل‌گر کنار رفته و “حکمت وارد صحنه شده”

      همین‌جااست که کاردیگر فقط «دوخت» نیست

      می‌شود عبادت

      می‌شود لذت

      می‌شود مسیردرست

      و آن بخش از نوشته‌ات درباره‌ی عبور از ترس‌ها…

      پیاده‌روی در تاریکی

      حضور در فضاهایی که روزی نماد وحشت بوده‌اند…

      این‌ها نشانه‌ی قدرت نیست.

      نشانه‌ی اعتماد است.

      وقتی انسان بداند تنها نیست.

      تاریکی هم دیگر دشمن نیست.

      نرگس عزیز؛

      همه‌ی این‌ها که نوشتی یک پیام مشترک داشت:

      این‌که پذیرش وتسلیم بودن همه‌چیز را دگرگون می‌کند.

      نه مقاومت

      نه جنگ

      نه تلاش برای درست کردن دنیا…

      بلکه دیدن

      رها کردن

      و هم‌جهت شدن

      آن لرزشی که موقع نوشتن حس کردی

      اسمش شادی معمولی نیست…

      آن “نشانه‌ی اتصال” است.

      نشانه‌ی این‌که انسان دارد در جای درست قدم می‌زند.

      با همین صداقت.

      با همین مکث‌ها.

      با همین گوش دادن به درون…

      مسیرت ادامه پیدا می‌کند.

      بازهم از نتایجت بنویس.

      از لغزش‌ها هم اگر بود بنویس.

      همه‌ی این‌ها خود مسیرند.

      به امید دیدار.

      و به امید آرامش عمیق‌تر برای تو

      باعشق

      بااحترام

      ابراهیمی 15بهمن ماه 1404

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
        مدت عضویت: 1544 روز

        سلام دوباره به پدر عزیز من..

        شما””””پدر بهشتی من هستید..

        پدری که صحبت دخترشو گوش میده و میگه دخترم بازم برام بنویس..

        چی بگم….

        چی بنویسم…

        انگار اینروزا تو دنیای دیگه هستم..

        جوابای خداوند از هر گوشه بسمتم پر میکشن..

        امروز با گوش دادن تسلیم در برابر خداوند و اینروزا با درک عمیق خداوند..

        چنان بنیادی توی مهارتم و زندگیم برانگیخته کرده..

        که از شدتش فقط سکوت میکنم..

        پدرم…دیشب یه لحظه نفسم گرفت….

        راه مجرای بینی ام کاملا بسته شده بود..مجبور شدم از خواب بلند شم…چون توان نفس کشیدن نداشتم..

        رفتم آبی سر صورت کشیدم..و نگاهی به آسمان کردم..

        دیدم سیاره زیباییم” خودنمایی میکند..

        من هر شب دم دمای غروب..اولین روشنایششو که میبینم..فورا بهش میگن!!!خدایا چقدر تو بزرگی..

        و هر صبح روبروی خورشبد وامیستم سوره فاتحه رو میخونم..

        و میگم!!!خدایا تو مرا همراهی کن و به عظمتتت ازت میخام تو این مسیر بتونم استقامت داشته باشم..چون راه ها رو نمیدونم…

        و بعدا میرم نمای کوه و پرندگان رو میبینم بازم اونجا صلات خودمو میبینم….

        و چه صلاتی..اینروزا تمام کوه ها سرسبز شده ..اینقدر کوه به چشممم نزدیک شده که فکر میکنم میتونم دستمو دراز کنم کوه رو با دستم بگیرم..

        حای آسمان احساس میکنم خیلی بهم نزدبکه..و نگاهم به اسمون و دونه های طلاییی توی چشمانم که میدرخشه اینقدر زیباست…که ناگفتنیه..

        .که اگه کسی “از بیرون منو ببینه…

        میگه نرگس مگه دیوانه شدی..

        سرتو خیره کردی بالا…

        ولی من کاری میکمم که کسی ببینه متوجه نشه……

        اینروزا پرنده پرستو هم اومده…و نگم که چجور برای خودش شادی میکنه….

        بعضی موقعها احساس میکنم توی بهشتم..اینقدر که محیط اطرافم زیباست..

        پدر عزیزم…..من تمام روز “وقتمو توی طبیعته. پیوند میدم ..

        حتی در وردی اتاقم براندازی از درختای نخل و کوه و زیباییها هست….هنوز بیشتر متو به فکر وادار میکنه…که بگه اینهمه نعمت برای چیه!؟؟؟

        …..

        خداوند را شاکرم که همچنین زندگی رو دارم….و همه وقت صلاتشو میگم….

        پدرم……امروز با گوش کردن همین فایل تسلیم…یه لحظه سکوت کردم..گفتم خدای خوبم…قدم بعدی رو بهم میگی..

        یه لحظه مغزم خاموش شد…بهم گفت مثل ریشه فلان مسیر بدوز…

        ای وای…من که اصلا فکرشو نمیکردم.میتونستم اینکار رو انجام بدم….

        وای چقدر کارم زیبا شد…میدونی!!!!سعی کردمممم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد تسلیمش باشم….و بازم تسلیمترش باشم….

        چون مسیری بهم گفت که من بازم داشتم یه مسیر دیگه رو دور میزدم……

        پدر عزیزم…..نتایجم اینروزا خیلی شدیده…یه روز بلند بهم گفت..دقیقا دو روز قبل از اینکه این اتفاق توی ایران پیش بیاد..

        بهم گفت فلان کارت بانکی از فلان حساب بصورت اینترنتی بگیر..

        یعنی توی یه چند دقیقه یه تصویر کارت ملی و چند تا فرم..من کارتمو از بانک پارسیان خریدم….و هفته بعد برام پست شد..بدون 1000 تومن از جیب خودم بدم..

        حتی ارسالشم رایگان بود..

        مگه میشه!؟؟؟؟؟؟

        من برای یه کارت بانکی مادرم تا یه هفته درگیر بودییم….

        و کارش نمیشد…

        اینا کار کیه..آخه عزیزم”، توی بانک پارسیان نشسته بود.کارمندش بود ..

        نه!!!!.اون خداوند بود…..

        کارت بانکیم “””انگار کارت سکه طلا بود….الله اکبر….

        بدون خدا شاهده 500 تک تومنی بدون افتتاح حساب…

        مگه میشه!!!

        فقط بهم گفت برای کارهای ارضی خوبه…من هنوز نمیدونستم ارض چیه!؟

        فقط فهمیدم همون دلار و پولهای خارجی رو برات به ریال و تومان میکنه…

        .هنوزم نمیدونم این کارت بانکی برای چی بوده…

        و انشالله در آیتده مشخص میشه حتما!!

        هفته پیش…..روز سه شنبه…با ورود یه شخص!!!…شخصی که سالها نیومده بود خونمون.گفته بود میخام بیام نرگس خانمو بببینم…و یه هدیه چند تومنی بهم داد…

        و منم هدیمو بهش دادم و ایشون چقدر خوشحال شد..

        و دقیقا اومدن این شخص هماهنگ شد با یه الهام قوی اونم زیر دوش حمام….که نرگس اول ماه رمضان قانون سلامتی وارد زندگیت میشه…

        .

        و میخام بگم اون تنفسی که شب وجودمو در برگرفت…

        خداوند بهم گفت بلند شو توی دفتر قانون سلامتی ات. راجع به این اتفاق بنویس..

        تا یادت بمونه چقدر مشکلات سلامتی داری…

        و من چند روز دیگه انشالله این قانون خوراکی وارد زندگیم میشه ..

        نمیدونم پدرم چجوری !؟

        فقط میدونم هدایت میشم…

        خداوند را شاکرم که هدایت کرد..و هدایتم میکنه‌.

        .

        چون آگاهانع مثل استاد که خیلی نه…

        ولی سعی میکنم هر لحظه بیشتر تسلیمش باشم‌..

        چون خودش تمام راه ها رو میدونه و میبینه چی برام خوبه…

        من عاشق خودشم…و عاشق زندگی کردن باهاشم..و میخام یه زندگی خوبی رو در تمامی جنبه های زندگیم “داشته باشم..

        و میدونم تنها راهش اینه من تسلیمش باشم…

        .مثل همون پیاده روی توی جاهای تاریک اونم یه دختر…اونم توی اون شرایط..که انصافا هر قدمی که برمیدارم..اینقدر اسانش میکنه…

        که من دهنم وا میمونه از اینهمه آرامش….

        و اون لطفش بیکران بی پایانشه…

        تشکر پدر عزیزم..خیلی دوستتتدارم‌..

        در پناه خداوند بزرگ میسپارمت

        فعلا!!!

        بازم میام از نتایجم مینویسم…

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    Zara گفته:
    مدت عضویت: 1262 روز

    به نام خدای مهربون

    سلام به استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنین و دوستای خوب همفرکانسیم امیدوارم خوب باشین

    چقدر این لایو پربار و پراز انرژی مثبته واقعا میشه از صحبت های شما استاد عزیزم و استاد عرشیانفر گرامی

    کتاب ها نوشت

    این میزان تسلیم بودن شما در برابر الله واقعا ستودنیه تحسینتون میکنم تا ابد

    از خدا میخوام کمکم کنه همینقدر محکم بهش وصل باشم و تو بغل خودش به بهترینها برسم که هیچ پناهگاهی امن تر از آغوش گرم خداوند نیست واقعا تا قبل از این آگاهی ها اصلا درک نمیکردم دل آرام گیرد به یاد خدا یعنی چی

    ولی الان به لطف خودش و آموزه های گهربارشما استاد عزیزم با وجود حجم بالایی از ترس و استرس که مردم ایران در مواجهه با مسائل پیش اومده دارن من با همون دو کلمه لاتخف و لاتحزن بقدری آرومم که اصلا انگار اینجا زندگی نمیکنم یه حس آرامش عمیق که فق با الخیر فی ما وقع به دست میاد و خداروشاکرم که بازم فرصت داد تو این دنیای زیبا باشم و از این آگاهی ها بهره ببرم

    استاد عزیزم معنای تقوا و توکل تو تسلیم بودن در برابر خواست خودمون در راستای اراده ی خداوند با استفاده از کنترل ذهن واطمینان و اعتماد قلبی به الله نمود ظاهری پیدا میکنه و بنده بودن و مطیع بودن ما رو محک میزنه

    استاد عزیزم پیرو فاصله گرفتن من از آدما و موندن تو حاشیه ی امن زندگیم کنار همسر و بچه هام احساس ترسی تو وجودم بود در مواجهه با افراد و سعی میکردم تو هیچ موضوعی اظهار نظر نکنم

    کم کم به خودم اومدم که این نمیشه زندگی

    ما با تعاملاتمون با آدما و محیط اطرافمون معنا پیدا میکنیم و رشد میکنیم

    پس تصمیم گرفتم با ترسم مقابله کنم و با استفاده از آموزه های شما و به لطف خدای مهربون به شیوه ی درست زندگی کنم اصلا این آگاهی ها رو هم برای همین آموختم دیگه که بتونم ازشون استفاده کنم تو کسب مهارت های زندگی

    موردی که پیش اومد این بود که هفته ی پیش که سه روز تعطیل بود پشت هم

    معلم پسرم تکلیف زیاااااد و نامعقولی داده بود به بچه ها ازپسرم جویا شدم که چرا همچین مشقی باید بنویسید گفت مامان بخاطر بچه های شیطون کلاس که خیلی اذیت کردن آقای معلم هممون رو جریمه کردن

    داخل پرانتز بگم که بار اول هم نبود

    ازونجایی که پسر من جزء شاگردای ممتاز و ساکت و مورد احترام کادر مدرسه هست بهم الهام شد که باید یه چیزی بگی نباید ساکت باشی مگه استاد نگفتن تروخشک با هم نمیسوزن؟

    پس اقدام کردم به معلم ویس دادم که این شیوه ی شما که تنبیه دسته جمعی میکنید برای زمان سربازیه نه دانش آموز کلاس ششمی

    و بااین کارتون نه تنها اون دانش آموزای خطاکار متنبه نمیشن بلکه دانش آموزای ساکت و منظم هم انگیزه ای برای رعایت نظم و قانون سر کلاس نخواهند داشت

    و راهکاری که بهشون دادم دقیقا الهام خداوند بود که در لحظه به ذهنم رسید چون قبلش بهش فکر نکرده بودم

    البته که نجواها میگفتن فقط که بچه ی تو نبوده که باید بنویسه همه کلاس بودن حرفی نزن بیخیال

    ولی گفتم نه باید بهش رسیدگی بشه تروخشک هیچوقت با هم نمیسوزن

    من راه حلی که دادم این بود که شما رو تخته بنویسید این جریمه برای کل کلاس هست بجز افرادی که اخلال در نظم و قوانین کلاس ایجاد نمیکنن و اسم بچه هایی که ازین جریمه مستثا هستن رو بنویسید

    نگم براتون که معلمی با اینهمه سابقه ی کاری به ذهنش نرسیده بود این روش چقدر میتونه مفید باشه

    ازین ماجرا چند روزی میگذره دیروز که پسرم از مدرسه اومد گفت مامان استاد رو تخته جریمه نوشتن برای بچه های شیطون کلاس کنارش اسم ماهارو نوشتن که این بچه ها میتونن جریمه ننویسن

    و کلی ازین بابت خوشحال بود که این کار باعث شده بچه های شیطون به دهنشون چسب نواری بزنن که جلوی صحبت کردن و شلوغ کاریشون رو بگیرن تا اسمشون بیاد کنار اسم ماها

    همون موقع کلی خداروشکر کردم که به من شیوه ی درست برخورد با دانش آموزا رو گفت منم به معلم گفتم و مشکل به همین راحتی حل شد

    اینم بگم اون روز که ویس گذاشتم برای آقای معلم در جواب من کلا منکر دادن جریمه شدن و گفتن چون تعطیلی زیاد بوده علاوه بر تکالیفی که دادم مشق اضافه هم دادم که بچه ها بیکار نباشن یعنی گردن نگرفتن که کل کلاس رو تنبیه کردن

    منم با به تشکر بحث رو تموم کردم چون فهمیدم متوجه اشتباهش شده فقط در جایگاه معلم میخوان شأن شون حفظ بشه

    این یه نمونه ی کوچک بود از تسلیم خدا بودن و فارغ ازینکه نتیجه چی میشه عمل کردن به اونچه خدا بهت الهام کرده مثل همون مثال اتوبان

    وقتی بهش دل میسپاری لاجرم به سمت بهترینها تو هر زمینه ای هدایتت میکنه

    ازتون بینهایت سپاسگزارم که سطح فکر و شعور و آگاهی من رو اینقدرررر بالا بردین که بجای فکر کردن به مسائلی که کل جامعه درگیرش هستن میتونم در جهت رشد خودم و اطرافیانم قدم بردارم و امکان بودن تو این سایت خدایی رو برامون فراهم کردین

    امیدوارم تو این مسیر ثابت قدم بمونم و روز به روز شاهد پیشرفت من باشین

    در پناه خیرمطلق جهان هستی بهترین هارو براتون خواهانم استاد عزیزم و دوستان نازنینم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  3. -
    محمد گفته:
    مدت عضویت: 480 روز

    بنام خداوند هستی بخش مهربان

    سلام به استاد عزیز و استاد عرشان فر

    ممنون و سپاس گذارم که امروز هدایت شدیم به فایل عالی و تاثیر گذار

    خدایا ممنون و متشکرم بخاطر امروز که یک فرصت جدید هست برای خلق اتفاقات دلخواهم

    امروز میخواهم با احساس خوب شکر گذاری روزم رو بسازم

    واقعا چقد قشنگ توضیح دادین این موضوع را استاد جان که بعضی موقع ها هیچ چیز منطقی نیست ولی در اخر نتیجه تسلیم بودن در مقابل خداوند اتفاقات خوبی برایمان میافته

    من یه دختر خاله ای دارم 4سالش هست دقیقا میدیدم بعضی موقع ها داره با خودش صحبت میکنه بازی میکنه انگار تو ی دنیای دیگه ای بدون هیچ فکرو خیالی خیلی حس خوبی بهم دست میده با این طرز فکر استاد جان ممنونم بخاطر تمام این اگاهی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  4. -
    سمانه جاویدی گفته:
    مدت عضویت: 842 روز

    سلام استاد

    استاد من اصلا اومدم قربون صدقه صدات برم که تو چقدر خوبی چقدر مهربونی چقدر صدات به دل میشینه اول فایل که استاد عرشیانفر صحبت میکردن من فقط ذهنم می‌گشت که صدای شما شروع بشه و شما شروع به صحبت کنین به محض شروع کردن اصلا دلم قرص شد اصلا حالم خوب شد

    استاد شبانه روز من با فایل ها با صدای شما میگذره و چقدر خدارو شکر میکنم که تواین مسیرم مسیری که اصلا انتها نداره مسیرِبینهایت خوشبختی،مسیری،که رو خودت کار میکنی لذت میبری و خدا نعمت هارو برات از در و دیوار میریزه حتی بدون هیچ سختی بچه هاتم خود به خود تو همین مسیر تربیت میشن و میفتن توی مسیر خوشبختی و سعادت

    استاد ازت ممنونم برای شجاعتت برای پشتکارت و برای تعهدت که این فایلا رو آماده میکنی و در اختیار ما میزاری

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    لیلا گفته:
    مدت عضویت: 2547 روز

    سلام بر استاد عزیزم که مدتهاست ما شاگردان رو از دیدن چهره ی زیباتون محروم کرده اید استاد کجایید که بدجور دلتنگتونیم،دلتنگ سریالهای زندگی در بهشت،سفر به دور آمریکا،کلاب هوس ها ولایوها یادش به خیر چقدر خوب بود چقدر خود من از تک تک اونها درس گرفتمو رشد کردم ،همه ی اون فیلمها وفایلها روح این سایت الاهی هستند که نه تنها به این سایت بلکه به زندگی تک تک ما جان دوباره بخشیدند.خلاصه که این لطف رو از مادریغ نکنید واجازه بدید چشممون به جمالتون روشن بشه.

    استاد جان از دوره ی هم جهت باجریان خداوند ومعجزاتش در زندگیم نگم براتون که چه فضل وبرکتی در زندگیم جاری شد اما نمی دانم حکمت خدا چیست که هنوز زمان آن نرسیده که از تک تک معجزات زندگیم برای شما بگویم چند بار تلاش کردم فیلم بگیرم اما اوج هیجان وسپاسگزاریم اینقدر زیاد بود که نتونستم چند بار کامنت نوشتم ولی هر بار کامنتهایم به دلایل مختلف یا حذف شد یا ناقص ماند.ایشالا در بهترین زمان ومکان من از معجزات زندگیم برای شما ودوستان عزیز سایت خواهم گفت.

    اما ماجرای امروز من که بی ربط به این فایل نیست وشاید بازگو کردنش خالی از لطف نباشه ،صبح که از خواب بیدار شدم در تمرین ستاره ی قطبی نوشتم خدایا سپاسگزارم که مشتری های پولدارودر فرکانس بالا وحال خوب برای من میفرستی،مثل همیشه در مسیر رفتن به مغازه یکی از فایلهای مراقبه رو پلی کردم فایل مراقبه ی سپاسگزاری در بین فایل یک جمله برای من پررنگ شد طوری که چند بار با خودم تکرار کردم ،قدرت تو در آرامش توست،قدرت تو در آرامش توست…….به مغازه رسیدم وبه سرعت مشغول آماده سازی وسایل شدم در عین حال که کارهایم را انجام میدادم از آشفتگی شوهرم فهمیدم اتفاقی افتاده ،گفت حدود 600 دلار پول در دخل مغازه کم آمده یک لحظه جا خوردم اما سریع خودم را آرام کردم وگفتم یه کم آب بخور یه نفس عمیق بکش ودقیق حساب کتاب کن حتما داری اشتباه میکنی او دوباره مشغول شمارش شد ومن مشغول کارهایم ذهن نجواگرم میخواست مرا دچار ترس ونگرانی کند اما خداوند به من میگفت حتی اگه پولها کم شده باشه خیر وصلاحی توشه مطمئن باش الان هر اتفاقی بیفته به نفع توئه تو همین فکرها بودم که اولین مشتری وارد مغازه شد ومن وهمسرم باروی باز به استقبالش رفتیم داشتم سفارش مشتری رو آماده میکردم که متوجه شدم همسرم یادش رفته توستر رو روشن کنه وگرم شدنش ده دقیقه ای طول میکشید خلاصه برای مشتری توضیح دادم عذر خواهی کردم وبه عنوان عذخواهی از اینکه کمی معطل میشوند دوکوکی رایگان بهشون دادم اما شوهر مشتری عصبانی شد ووقتی من سفارش رو بردم شروع کرد به بدرفتاری واز مغازه بیرون رفت اما خدا بلند تو گوشم فریاد میزد قدرت تو در آرامش توست به خودم گفتم من اجازه نمیدهم که تو آدم مریض روز منو خراب کنی به همسرم گفتم من از خداوند مشتری های هم فرکانس خودمون رو خواستم مشتری های خوش انرژی وپولدار این آدم تو فرکانس ما نبود باید میرفت ،هنوز حرفم تمام نشده بود که یه آقای باکلاس با ماشین بنزی دم مغازه پارک کرد گفتم ببین این مشتری ماست رفتم با حال خوب وانرژی بالا سفارشش رو آماده کردم وسعی کردم حال خوبی به او منتقل کنم که او هم روزش رو خوب شروع کنه در همین حین شوهرم با شاگرد مغازه تماس گرفت و600 دلار گمشده پیدا شد.اما شیطان که دست بردار نبود میگفت چرا مشتری نمیاد امروز فروشت کمه اما من بهش میگفتم من از خدا مشتریه خوب خواستم داره برام گلچین میکنه میگفتم فضل وفراوانی خدا برمن جاری هست خداوند از جای بی گمان رزق وروزی منو میرسونه خودش میدونه کیو در چه زمانی وچطوری به سمت مغازه ی من هدایت کنه ومن به پلن خدا اعتماد میکنم همونطور که تا الان اعتماد کردم واو هر لحظه داره بامن حرف میزنه،شاید امروز تعداد مشتری هایم خیلی زیاد نبودن ولی همه آدمهای خوش برخورد وخوش فرکانسی بودند وهمه با حال خوب ورضایت رفتند .

    خدایا شکرت که هر لحظه بامنی ومنو هدایت میکنی وحتی با گفتن این جمله که قدرت تو در آرامش توست منو برای رویارویی با اتفاقات زندگیم آماده میکنی.

    اگر لیلای چند سال پیش بودم این حوادث حال منو بد میکرد وتا روزها فکرم درگیرش بود اما امروز در لحظه حال خودم رو خوب میکردم واجازه ی نفس کشیدن به نجواهای شیطانی رو نمیدادم،وهمه ی این حال خوب کنترل ذهن ومعجزات زندگیم را از آموزه های شما استاد عزیز دارم

    در پناه خدا باشید وبه امید دیدارتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      علی میرفخررجایی گفته:
      مدت عضویت: 1725 روز

      سلام و درود به لیلا خانم عزیز

      مرسی که این قدر با زبان و بیان شیرین برامون نوشتید

      چقدر لذت بردم از کنترل ذهنی که انجام دادید

      و اون جمله بی نظیر در فایل مراقبه

      «که قدرت تو در آرامش توست»

      و آفرین چقدر خوب عمل کردید و بعد نتیجه به نفع شما تغییر کرد

      واقعا آرام بودن در هر شرایطی به نظر من یعنی قدرت واقعی

      خود من توی رینگ مبارزه

      توی تحویل پروژه ها کاری به مشتری

      توی برخورد با مشتری های ناراضی

      توی شلوغی اطرافم در هر شرایطی

      آرامشم زبان زد خاص و عام بوده و هست

      و نتیجه ای که اون آرامش و پیش بردن درست کارها داشته همیشه شگفت انگیز بوده

      و الان میشه این موضوع رو خیلی دقیق به قانون ربط داد

      وقتی که آرامشتو حفظ میکنی

      خداوند باهات صحبت می‌کنه

      خداوند بهت راه حل درست رو میگه

      خداوند رفتار درست رو بهت میگه انجام بدی

      ایده ی مناسب رو بهت میگه انجام بدی

      و

      چطور میتونیم آرامشمون رو حفظ کنیم ؟

      با تقویت ذهن و باورهای قدرتمند کننده

      کاری که هرکسی نمیتونه انجامش بده

      خیلی ها در شرایط بحرانی کلا بهم میریزن و قاطی میکنن و عصبانی میشن

      اما این ها نشانه ی قدرت نیست بلکه نشانه ی ضعفه

      و قدرت از آن کسی هست که بتونه آرامش و متانت خودشو حفظ کنه و در نهایت رفتار درست هم بهش الهام میشه و نتیجه ی اون رفتار قطعا رضایت و پیروزی رو به همراه خواهد داشت

      خیلی از شما ممنونم که هنوز بعد از این همه مدت عضویت در سایت دارید تمرین ستاره قطبی رو انجام میدید و سعی میکنید روزتون رو آگاهانه خلب کنید به کمک نیروی خالق

      و خود من خیلی از مواقع فکر میکنم که به دیگه من بلدمو دیگه کارامو انجام میدمو مشتری هم که دیگه میادو …

      غرور

      و با اون حس تواضع و توکل روزهای اول که با عشق توی دفتر مینوشتیم و درخواست میکردیم و تجسم میکردیم که خدایا این کارارو می‌خوام برام انجام بدی

      دیگه این تمرینو انجام نمیدیم

      و باز می‌رفتیم تو دام اینکه خودم انجام دادن

      و بعد هم نمیتونم انجامش بدم و هی میگم چرا نمیشه چرا نمیشه

      چونکه تو یادت رفته کارها و باید به کی بسپری

      یادت رفته که وظیفه ی تو بندگی کردنه اربابه

      وظیفه ی تو ساختن افکار و باور های هم جهت با خواستته

      بقیشو اون بهت میگه چیکار کنی

      اون کارارو برات انجام میده

      و اون باوری رو هم که در شرایط به ظاهر بد و کمبود مشتری تکرار کردین

      عالی بود و اگر تکرار بشه قطعا نتیجه به نفعتون میشه

      و خیلی از مواقع برای خود ما شده که یه مشتری میاد و به اندازه ی صدها مشتری به ما خیبر می‌رسونه

      البته اگر ما آگاهانه به فکر افزایش قطر و حجم ظرفمون باشیم

      یعنی هدف مالی بگذاریم و آگاهانه سعی کنیم درآمدومون هر بار بیشتر و بیشتر کنیم با ایجاد هدف و انگیزه و باورهای مناسب

      اونوقت هر بار میتونیم از هر نظر در کسب و کار رسد کنیم

      لیلا خانوم انرژی و فرکانس آرامش شما رو گرفتم و موجب شد که من برای شما بنویسم

      خیلی ممنونم بازهم به خاطر آرامش و متانتتون

      براتون آرزوی زندگی و کسب و کاری پر رونق و پر سود و لذت بخش رو میکنم

      انشاالله همیشه در مدار ثروت و برکت و رحمت الهی باشید

      در کنار عزیزانتون

      در پناه خدا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    امین شمس آبادی گفته:
    مدت عضویت: 169 روز

    به نام خدا

    سلام خدمت استاد عزیزم و بچه ها

    استاد این فایل یکی از با ارزش ترین صداهای زندگیمه که خیلی خیلی عالیه و جواب خیلی از سوالات زندگی تمام مردم دنیا رو توی همین فایل میتونین ببینین خیلی خیلی از خدای خودم ممنونم که شما رو هدایت کرد که این فایل رو بزارین و خیلی از شما ممنونم که این فایل گذاشتین واقعا لذت بردم خیلی عالی بود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  7. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2389 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به استاد عزیز و ارزشمندم و تمام دوستان و اعضای خانواده صمیمی سایت

    خداروشکر برای ســکوت شب

    خداروشکر برای این حـس آرامـش

    خداروشکر برای این امنیت و آزادی

    خداروشکر برای یک سفر یکهویی که در پیش دارم دوباره (عقل و ذهنم اصلا راضی به این سفر نیستا، دارم فکر میکنم چطور و از چه زاویه ایی فردا به این سفر نگاه کنم تا بهمون خوش بگذره.)

    خداروشکر که میتونم انتخاب کنم از کدوم زاویه به مسائل و موضوعات نگاه کنم

    من اگر بتونم ذهن و قلبم رو با هم به هماهنگی برسونم یعنی ایجاد حـس خوب یک امر طبیعی و بدیهی میشه.

    میخواستم ادامه فایل رو خط به خط تا جای امکان بنویسم اما در عوضش نشستم کامنت دوستان عزیز رو خوندم و یک دوست عزیزی در 23 تیر 1404 این کار رو به مدل خودش انجام داده بود و ذهنم آروم گرفت که باشه اینجوری نمی نویسیم.

    https://abasmanesh.com/fa/conversation-with-friends-53/comment-page-24/#comment-1730516

    سایر کامنت ها رو خوندم و چندتا چیز جَسته گریخته به ذهنم اومده که میخوام در این ردپا ثبتـش کنم.

    اینکه توانا شدن در شنیدن الهامات خداوند برای منی که ازش بعد از دوران بچگی کمتر استفاده کردم صبر و تکامل میخواد.

    بله ردپای تکامل رو میشه در زندگی و داستان های استاد دید. استاد چقدر بهش گفته شده و هی یا گوش کرده یا نکرده بعد نتیجه اش رو دیده بعد باز قلبش مطمئن تر شده و باز انجام داده و سعی کردند دست شون رو توی آتیش نکنن و احساس شون رو خوب نگه دارند و همینجور دریچه دریافت الهامات رو باز کردند و هی دریافت کردند و یواش یواش به جایی رسیدند که با اطمینان بیشتری صداشو میشنون و انجام میدن. یعنی من برای لحظه ایی دیدم که میخوام در این موضوع تکامل طی نکرده شبیه استاد بینقص عمل کنم.(بیماری کمال گرایی و باور محدود کننده ایی بنام عدم رعایت قانون تکامل و عجله رو دیدم و مچ خودمو با این نظارت بر افکارم پیدا کردم)

    حتی حضرت ابراهیم هم تکاملی الهامات قلبی و وحی رو قطعا شنیدن و دریچه دریافت شون باز شده. چون طبق قانون تکامل ما چیزی یـکـهویی نداریم. یک درخت هم یکهو رشد نمیکنه میوه بده، یکهو خورشید نمیره شب بشه. خب پس چرا درک نمیخوای بکنی ذهن من، چرا عجله داری، چرا نمیخوای قدم ها رو آهسته و پیوسته برداری، چرا فکر میکنی این مهارت این توانایی این قدرت هم تو یکهویی میتونی ازش بدرستی استفاده کنی. صبر داشته باش صبری همراه با امیدواری که من ادامه میدم و به موقعش توانا تر و شنوا تر میشم…

    مثلا این جمله استاد که گفتن: گفتم آغا این به من میگه و من میگم چشم

    استاد چشم گفتن رو طی یک فرآیندی تمرین کردن. تمرین چشم گفتن انجام دادن برای درست کردن غرورهای بیجاشون و حالا ببین چه انسان متواضع تری شدن برای چشم گفتن بـه خدا…

    یعنی قدم های هرچند بی ربط و کوچیک و ساده رو بی اهمیت ندونم اینا همون کلیدی هست که وسط بازی هیچ دری رو باز نمیکنه و بعد یکجایی از بازی همون کلید بظاهر بی ربط میاد و یک دری رو باز میکنه که تو رو میبره به یک مرحله دیگه و کسب امتیاز بیشتر و مدار بالاتر… متوجه شدم من اغلب میخوام یک قدم خفن انجام بدم و ربط کارهامو هم همیشه متوجه بشم. اما تو هر کاری به ذهنت میاد انجام بده عزیزم مثل این نوشته هایی که اصلا نمیخواستم اینجا بنویسم و استدلال های خودم توی ذهنم بود.

    ببین ذهنت چقدر رام شد همین یعنی منطقی شدن برای ذهن نجواگر همیشه در صحنه ی تــو. دقیقا متوجه شدم من تا چیزی برام منطقی نشه به همین راحتی تبدیل به یک عمل نمیشه. یعنی وقتی ایمان بیارم عمل میکنم همینجوری عمل بی پشتوانه انجام نمیدم، خُب پس من که میدونم ذهن قوی دارم و این سال ها ریشه هاش قوی تر هم شده پس نمیخوام باهاش بجنگم میام کنارش و مسالمت آمیز و مذاکره و منطق کم کم میارمـش توی زمین قلبـم تا فرمون رو ول کنه بده قلب. آخه ذهنم بد جور فرمون رو چسبیده پس نباید طبق قانون باهاش بجنگم، چون باهاش بجنگم قوی تر میشه باید به مدل خودش باهاش برخورد کنم و راهش هم همین گفتگوی مسالمت آمیز هست جوری که حس تخریب نکنه، حس نکنه فرمون رو ازش گرفتم با این حس که بله چون من تو رو کنترل میکنم، طبق این گفته ها و منطق ها و الگوها فرمون رو میدم دست قلب. چون من بهش میدم پس من هنوز رئیسـم. باشه بابا تو خوبی، تو عقل کل و دانشمند پس تصمیمت رو لطفا بگیر و هربار سریعتر تصمیم بگیر و فرمون رو ول کن بده به قلب…

    خلاصه که ذهن منطقیه وقتی بزرگـی دید قلب رو کم کم درک کنه میگه بابا هر چی تو بگی و اینجوری براحتی هماهنگی ذهن و قلب در زمان های بیشتری برام اتفاق می افته و اینجوری همیشه با خودم در صلح و صفا هستم و این صلح حس آرامش منو بیشتر میکنه و منو تسلیم تر به خداوند میکنه.

    یک مورد دیگه که یادم اومد از اینکه مشاورمـون رو قلب میکنیم و استاد راهنمای کُل هم خداست. مثل نقش راهنما و مشاور. اول راهنما مهمه بعد مشاور. حتی یکجاهایی راهنما با نشانه ها و هدایت هاش اینقدر سر راست تو رو میبره که نیاز به مشورت با مشاور نداری.یا شاید راهنما و مشاور یکی میشن…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    میثم نظریان گفته:
    مدت عضویت: 1782 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و تمام بچه های دوست داشتنی این سایت توحیدی

    این ماجرایی ک میگم مال همین چند وقته ی اخیر هست و داستان هدایت ک واقعااا خیر مطلق اگ اجراش کنیم

    من ی ماشین باری دارم ک ازش 1سالی بود استفاده نمیکردم و ی گوشه پارک بود گفتمم خب من ک ازش استفاده نمیکنم بزارم واسه فروش گذاشتمش واسه فروش ی چن وقتی ک اصلا خبری از خریدار نبود اوومدمو کار کردم رو باورام واسه فروشش ک شروع شد ب اومدن مشتریو دیدنو رفتن ک یکی پسندید گفت میخوامو خلاصه شب قبل اینکه بخوام صبح ماشینو معاملش کنم ی هدایت محکمی اومد ک آقا نفروش منم در حد چند دقیقه ای کلنجار رفتم ک آقا داره آفتاب میخوره فلان …دلیلامم منطقی بود ولی هدایت محکم و پراز آرامش. منم ک با یک پیام محترمانه از طرف عذ خواهی کردم و صرف نظر شدنمو بهش اطلاع دادم

    بعد این تصمیم پدرم گفت پس چکاری بود تو انجام دادیو داستان ک این ماشین حیف داره نابود میشه ها ایناا…

    خدا شاهده ب 1هفته نرسید ک این ماجراها تحریمم ها و لحظه ی حسااس کنونی…. (طبق معمول) و قیمت ارز این چیزها اتفاق افتاده بود .من ک پیگیر قیمتو اخبار نیستم در کل از داییم شنیدم ک چی شده و گفت ماشینو چیکار کردی داریش گفتم آره ک جربانارو گفت و من باخبر شدم

    ک این هدایت باعث شد ک من ی ضرر چند صد میلیونی نکنم و واقعااا سپاس گذار خداوند شدم

    و خلاصه از خدا خواستم ک نشونه بده ک الان چیکار کنم ک ی دوستام داشتم باهاش تلفنی صحبت میکردم ک الان داشت دنبال ماشین میگشت ک بخره ک البته پولش جور نبودو میخواست ی چیزی بفروشه و بیاد ماشینه منو بخره.البته با قیمت الان دیگه

    تا گوشیو قطع کردم ی ایده اومد ک آقا اصلا چرا بفروشی بهش بگو بیاد بره روش کار کنه ک هم واسه خودشو تو خوب باشه هم تو نفروشی ماشینتو هم اون باغشو نفروشه.چون هم انسان متعهد هم درستو قابل اعتماد و هم امانت دار هستش

    خلاصا اینم از خداوند هدایت خواستم ک این کارو انجام بدم یا ن ک ب قول استاد شاخکام تیز بود واسه هدایت خداوند

    ک تویه کامنتا یکی از دوستان همینجا خوندم ک دوستش ماشینو گرفته ازش برده درست کرده و …

    ک نشونرم گرفتم ک آقا انجام بده

    حالا امید ب رب انجام میدم و منتظر نتیجه خیرشم میشینم و نتیجشم همینجا کامنت میکنم

    سپاس گذارم ازتون استاد واسه این آموزه های بی نظیرتون

    و ممنونم از مریم جان شایسته.آقا ابراهیم عزیزم.و خانم فرهادیه دوست داشتنی

    در پناه امن رب العالمین باشین.خدانگهدارتون باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  9. -
    رضا حقیقی گفته:
    مدت عضویت: 359 روز

    اینکه آقای عرشیانفر میگن اهل دل باشید نه اهل مغز و کار مغز دو دو تا چهارتاست رو قبول ندارم

    ما با ایجاد باورهای مناسب میتونیم اهل دل باشیم ما از شکم مادرمون که اهل دل نمیشیم با ورودی های مناسب و تکرار و توجه به نقاط مثبت زندگی باور می‌سازیم و اهل دل میشیم یعنی اون موقع قلب ما باهامون صحبت میکنه

    هرچی استاد میخواد به آقای عرشیانفر بفهمونه که آقا اگه امام حسن مجتبی اهل دل شده به خاطر معجزه یا داشتن این ویژگی بصورت خاص و ذاتی نبوده بلکه بخاطر تقوا و کنترل ذهن به اینجا رسیده وگرنه اگر ول کنیم و باور نامناسب داشته باشیم که قلب خاموش میشه بسته میشه

    امیدوارم خب فهمیده باشم

    احساس کردم آقای عرشیانفر داره کار رو سخت میکنه و استاد هی میخواد بفهمونه بابا اینطوریام که میگید کار سخت نیست

    یاحق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    هدیه همتی گفته:
    مدت عضویت: 1649 روز

    پناه میبرم به خداوند هدایت گر من به سمت آرامش

    خدایا شکرت به خاطر نعمت بسیار ارزشمند آرامش که نتیجه حضور خداوند در زندگی من است.

    آرامش نتیجه تسلیم در برابر قدرت مطلق جهان هستی یعنی رب مهربونم است که از رگ گردن به من نزدیک تر است.

    خدایا به لطف خودت اجازه دادم که بنده تو باشم وتو عجب سریع الجواب هستی. همه چیز را برایم آسان وراحت کردی. وتا زمانی تسلیم باشم تو مرا با قدرت خودت پشتیبانی میکنی خدایا متواضعانه سپاسگزارم که با وجود نجوای های ذهن کمکم می کنی در شرایط سخت خودم را از مسیر. تسلیم وآرامش حفظ کنم.

    بخشش از طرف کسی انجام میشه که به برنامه ریزی خداوند معتقد است. وآرام است ومی بخشه. چون به سرچشمه بخشش وصل است .خدایا می خوام آنقدر تسلیم تو باشم که منیت را از وجودم دور کنم وفروتن ومتواضع در برابر تو با توحید وصبر ونیکو کاری یعنی

    کنترل ذهن ام. زندگی پر از آرامش واحساس خوب تجربه کنم.

    سپاسگزارم از استاد عزیزم

    امیدوارم همگی در پناه خدا باشیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای: