اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اینجا هوا بهاریه…شکر خدا که جونه های گلهای حیاطمون در اومدند و کلی من ذوقشونو دارم..
راسی یادته اون موقعها که ابتدایی بودییم….
تصویر روی پیک نوروزیمون چه شکلی بود..
یه درخت زیبا با غنچه های رنگ صورتی و دور تا دور اون درخت پر از گل””و پرنده پرستوها داشتن شادی میکردن..
[راسی پرستوها هم به شهرمون اومدند هر روز برام آواز میخوننن]
..در ادامه …
من همیشه اون صحنه و بوی ادکلان معلم و اون فضای بهاری رو با تمام وجودم هنوز حسش میکنم….
چقدر حالمون خوب و عالی بود….
من همیشه از همون بچگیم رویایی بودم…..
با دوستانمون میرفتیم تو اون فضای اطراف مدرسمون..
یه گل زیبا سفید رنگ کوچولو موچولو بود.. اونا رو میچیدییم بسته بندی میکردیم میومدیم خونه…
همیشه سفره عیدمون پر از گلهای وحشی کوه “محل زندگیمون بود..
انشالله عید امسال گلهامون دراومدند حتما یه کلیپ میزارم تا زیباییاشو ببینی که دارم از چه صحنه ایی صحبت میکنم..
گفتم اول صبحه…خداوند بیدارم کرده تا ستاره قطبیمو با حال خوب پیوند بدم.همین الان صدای پرنده ها آوازشون روی درخت کُنار ..میاد…..
…….یه داستان برات بگم!!
یادمه یه گلخونه داشتیم بابام همیشه از شیراز گلهای زیبا میخریید و توی پله های گلخونمون میزاشت…
با یه تصویر عکس مادر و فرزندش ” بود و اون حس خوب رو هر موقع نگاه میکردی..
خود بخود عاشق مهر مادری خوب و عالی “میشدی…
و در گلخونه رو که باز میکردی بوی گل نارنجی و سبزیاش” روی تخته سنگها “دیوانت میکرد..
یعنی خونه ما حیاط خلوتش سنگهای کوه و دشت بود….
حالا حساب کن..بعدا اون حیاط سنگی شد …یه خونه جدید..
همیشه غازهامونو میبردیم کوه…غازهامون از شدت زیبایی کوه “خودشون از تخت سنگها پرواز میدادن….
خواهرم فکر میکرد نیلز هست…
وای چه بچگیهای رمانتیکی داشتیم…
سمانه جان…من از بچگی خواب میدیدم این کوه یه تکه از بهشت هست …و یه روز صبح زود بهم الهام رسید که نرگس بزن بروووو کوه…
و منم درنگ نکردم..همین حوالی اسفند ماه بود..
یه تکه” از کوه کاملا گلهای بنفش با گلهای سفید.بودد …
یعنی از شدت زیبایی حالت بهم میریخت…
یه لحظه فکر کردم توی دنیا نیستم…
اونجا اینقدر سپاسگزاری کردم.
من عادت دارم میرم روی سر قله..
و از اونجا نگاه زیباییها میکنم…
اینقدر توی اون مسیر پیادهروی کردم که برام شده یه کتاب حفظ…
میخام بگم….من نرگس با همچنین بهشتی روبرو بودم…
ولی سمانه جان!!که خودتم میدونی..من همیشه دلیل حال خوبمو گره میزدم از بودن کنار یه شخص …
و خیلی خیلی اواخر این مورد توی ذهنم بولد شده بود..
تا جاییی که لطف خدا شامل حالم شد..
الان دیگه فقط فقط باید تنهای تنها ..باید باشم…
چون اینقدر الهامات بهم نزدیک میشه…اینقدر سپاسگزاریام قوی میشه….
وقتی میام پایین احساس میکنم رفرش شدم….
من تقریبا چند ساعت چند ساعت توی اون خلوت راز و نیاز میکنم..
واقعا هر روزمو تیون میکنه…
و اینم بگم…باید هدایت بشم..
چون کوه یه حس قوی و استقامت داره…
بنظر من نیاز به یه درونی شکوفا و یه حس قوی داره…
و حتما باید تنها باشی…
من اون موقعها خیلی همیشه باهاش صحبت میکردم..
میگفتم بهم کمک کن…!!!
….
و امروز که روش میشینم دیگه اونحرفها نیست..
دیگه فقط سپاسگزاری خداست…
و حس خوب..
اونم توی دل تاریکی شب که میشه…
و یادمه همون روزای اولی که توی بهشتمون راه پیدا کردم..اولین نور خدا “که سالها از من دور بود رو توی کوه پیدا کردم…
اینقدر این نور سمانه جان زیبا و بزرگ بود..
که خودش سرمو چرخوند…بهم نشون داد….
..و بعد اون…
و من هر شب عاشقتر رها از زمین توی بلندی از خداوند برای قدمهای بعدی زندگیم گام بردامیداشتم.فکر میکردم نور خدا توی همچنین فًضاهایی هست…..و بعداش که من پذیرفتمش”””
بهم گفت نمیخاد برای نزدیک شدن من بیای کوه…و بهم کم کم نور خودشو نشون داد…و بهم نزدیک شد..الان تا بهش میگم خوبه فورا بهم آلارام میده ….
…..
که یه شب ساعت 9…این حدودا بود…روی تخته سنگی خوابم برده بود…
و من خیلی خیلی رفرش شده بودم که پدرم اعتراض کرد…
…….وووو
من هر روز به عشق خوندن کتابهای رویاهاااا میرفتم تو دل بکر ترین قسمت….و جوری مینشستم که خونه ها رو نبینم و شروع میکردم به خوندن…
الله اکبر…
چقدر مسیر و راهم شکوفا شد..
و واقعا من هر روز سپاسگزار خداوندممم که همجوره داره منو هدایت میکنه بسمت زیباییها و قشنگیها…
و من عاشق این خداوندمممم
به زودی کلیپ بهارمو بببین.تا بدونی از چی صحبت میکنم..
…..در ادامه صحبتهام…
سمانه جان خصلتهای انسانی یچیزیه که همیشه ما دارییم..
و این ذهنمممم همیشه کار خودشو انجام میده…
یچیزی بگم!!!
ما کامل نیستیم..و کامل نخاهیم بود…
و اینم جزو وجودی ماست…
یجاهایی اشتباهم میشه…
منم خیلی خیلی دارم سعی میکنم که بازم این باور ،”باعث نشه بیفتم روی مومنتمی منفی…
چون ذهنم کارش اینه برگرده به عادتهای رفتاری خودش…
ولی یه انسان عاقل و یه بنده درستکار ….اینه!!!که بتونه از این ورژن اونم بصورت اگاهانه و طبق تکامل و قدم به قدم..هر بار….خودشو هی بهتر و بهتر کنه..
همین دو سه روز پیش بازم من داشتم عادت رفتاری که بدگویی پشت سر فرد نزدیکم میکردم..
حالا این بد گویی در جهت درست بودا…
ولی دیدم این اتفاق توی چند سری هی داره درون منو آزار میده.و احساسمو بد میکنه…
و اینم بگم بدگویی…در این مورد بود…که فلان شخص نمیتونه کارشو تمییز راجع به مسئله خونه انجام بده…
بقول ما شیخ رو توی ده رسوندن بود..
و هی داشتم راجع بهش صحبت میکردم و عیب و ایراد میگرفتم..
سری قبلم توی چند مدت پیش بود..
ولی….
اینم بگم…یسری عادتها ..چون ماها دارییم روی خودمون کار میکنیم مدت زمانش تعقییر میکنه..
و من …گفتم نرگس!!چند تا دلیل آوردم…
نگاه کردم به احساسم…دیدم..بخاطر یسری شرایط…دارم عیب و نقص از این شخص میگیرم…
دیدم اصلا این عیب من…اصلا دلیل درست نداره…و گمراه کننده از سمت شیطان هست..که این اعمال منو درست نشون بده…..
و بخودم گفتم!!!دلیل آوردم و دلیلم میارم از این به بعد…..
که!!!نرگس.
…..اولا اینو بدون یسری رفتارهای اطرافیانت بخاطر باورهای خودشونه…
و تو نمیتونی روی شخصیت این شخص تاثیر بزاری..
هر جور به این موضوع نگاه کردم..دیدم من واقعا الان هیچ ابزاری برای بهتر کردن اونکار رو ندارم..و نمیتونم…کاری کنم که این شخص با من هماهنگ بشه و بحرفم گوش بده..
چون دیده بودم…..
رفتارهای قبلنمو و جوابهایی که گرفتمو….
سعی کردم کاری به کار هیچکسی و باورهاش نداشته باشم…
و دیدم ذهنم.. همین روز گذشته رفت روی عادت یه شخصی که مهمانمون بود.اومدن صحبت کنم و یه تکه اییشو رفتم ولی زود بخودم اومدم..
گفتم نرگس بازم فضولی میکنی..
دیدی سمانه جان!!!!!
ذهن و باورها به کجاهاااا میره..
و …
زود تحسینش کردم با همون رفتارش…
خیلی زود….
و میخام بگم!!!!!!!
ماها ذهنمون بمباران شده از یسری رفتارها..
وقتی سریال زندگی در بهشت رو میدیدم…
رفتار استاد و همسر عزیزشون خانم شایسته..
که چقدر خانم شایسته عزیز برخورد خوب در برابر یسری کارهای استاد داشتن..
منم فورا توی رفتار با مادرم همینکار رو انجام میدادم.
بعضی موقع “کم میوردم.
ولی تمرین میساختم که عملیش کنم…و جواب داد و من به آرامش رسیدم..و پذیرفتمش….
و چشم پوشی کردم..
همین روز گذشته…چشمممو خیره کردم تا ذهنم وارد احساس بد نشه…و دارم میبینم عادتهایی قبلنم چقدر بهتر داره میشه…
این بخاطر سفت و سخت و تکامل خودمه….چون پاشنها خیلی خیلی فشار میارن که تو باز گردی..
ولی اینم بدون به اندازه ایی نتیجه میگیری که واقعا متاهد باشی..
تا درس خون کلاس بشی…معلممم دوستتتداره بهت هدیه میدی تشویقت میکنه..
و کلی پورسانت میگیری…
تا تنبل باشی هیچی عائلت نمیشه..
حالا خداوند همینکه میگه یبتر گفته اونم توی سوره فاتحه که من بخشنده و مهربانم..
دقیقا همینه..ولی ماها هم باید خوب عمل کنم تا با این خدا هماهنگتر بشیم…
دیگه مثل معلم نیست که اون تنبلم اگه حتی بکمم باشه صفر بده.
خدا میگه داره تکاملشو میگذرونه…پس بزارم به خودشناسی برسه….
در ادامه ….
سمانه جان….وقتی این موارد رو که نوشتی خوندم دیدم هنوز ذرات سلولی توی یسری از همین نوشتها رو دارم..
و سعی کردم زود…قدم به قدم نابودشون کنم..
و خیلی شخصیتم رشد کرد..
ولی میدونم اگه شل کنم خیلی زود برمیگرده ..خیلی زود…
دیشب بعد از باشگاه یک تماس کاری گرفتم برای هماهنگی یک موضوع که اهمیت داشت و در زمان مکالمه مطالبی رو شنیدم که این ورودیها ذهنم رو بهم ریخت و نجواها شروع شد.
با خودم صحبت کردم و آرام شدم ، اما هرچند گاهی این نجواها شروع به رژه رفتن روی ذهنم میکردند .
امروز صبح ساعت حدود 3/5 بیدار شدم و وضو گرفتم که ستاره قطبی روی توی دفترم بنویسم و بعد با خداوند صحبت کردم و نوشتم . ساعت هنوز پنج نشده بود که از خداوند و قرآن هدایت خواستم و رفتم سراغ قرآن و سوره یوسف از آیه 96 اومد و دقیقا پاسخ سوال من بود .
پس چون مژده رسان آمد آن [پیراهن] را بر چهره او انداخت پس بینا گردید گفت آیا به شما نگفتم که بیشک من از [عنایت] خدا چیزهایى مى دانم که شما نمیدانید (96)
و پدر و مادرش را به تخت برنشانید و [همه آنان] پیش او به سجده درافتادند و [یوسف] گفت اى پدر این است تعبیر خواب پیشین من به یقین پروردگارم آن را راست گردانید و به من احسان کرد آنگاه که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بیابان [کنعان به مصر] باز آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد بى گمان پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است زیرا که او داناى حکیم است (100)
پروردگارا تو به من دولت دادى و از تعبیر خوابها به من آموختى اى پدیدآورنده آسمانها و زمین تنها تو در دنیا و آخرت مولاى منى مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما (101)
سلام به استاد عزیزم مریم خانوم عزیز و دوستان عزیزم در این فضای الهی
وقتی داشتم پوستر این هشت قسمت از این پروژه رو نگاه میکردم
جوری بود که حس کردم میتونم برای همه ی این سرتیتر ها بنویسم
میتونم از تجربه هام بگم
اول از همه میخوام قانون اصلی رو مرور کنم
که واقعا واقعا هنوز که هنوزه فراموشم میشه
تمام اتفاقات زندگی ما تمام اتفاقات موقعیت ها شرایط افراد ایده هایی که باهاشون برخورد میکنیم
همه چی
نه 99 درصد ، 100 درصد آنچه که ما تجربه میکنیم در هر لحظه از زندگیمون به خاطر آنچه بوده که ارسال کردیم
به خاطر فرکانس های خودمون بوده
افکاری که بهش توجه کردیم مواردی که بهش توجه کردیم و در ما احساسی رو به وجود آورده و اون احساس در واقع همون فرکانس ارسالی هستن به جهان
در مورد الهامات و هدایت
خب تا جایی که یادم میاد ما از بچگی به صورت غریضی و ناآگاهانه از این جریان هدایت و الهامات استفاده کردیم
یا اینکه دریافت کردیم ولی عمل نکردیم
مثلا اگر به گذشتمون توجه کنیم و به یاد بیاریم
شاید صدها مثال بتونیم به یاد بیاریم که مثلا بگیم حسم گفت من برم فلان کارو انجام بدم و اتفاقا چقدر هم برام خوب شد
یا اینکه بگیم حسم بهم گفت این کارو نکنا
حسم بهم گفت با این آدم رابطتو بهم بزنا
حسم بهم گفت با فلانی شریک نشو ها
اما من بهش گوش نکردم و مثلا فلان اتفاق برام افتاد
یا مثلا خیلی ها توی کارهای تخصصیشون و علایقشون میتونن هزاران هزار مثال بیارن که مثلا بگن حسم گفت این کارو انجام بدم و نتیجش شد این
یا مثلا اونجا به حرف حسم گوش نکردم کارم خراب شد یا نتیجش خوب نشد
خب همه ی ما صد در صد هزاران هزار تا از این مثال ها داریم
اما هیچ وقت ما به این حسه نمیگفتیم خدا
میگفتیم حسم
دلم
حس ششمم
و در نهایت هم اعتبارش رو به خودمون میدادیم
اگر بهش عمل میکردیم و نتیجه ی خوب میگرفتیم
باد زیر غبغبمون مینداختیم و پیش خودمون میگفتیم من عجبببب آدم خفتی هستم
من خیلی خفنم خیلی باهوشم
یا مثلا اگر به یاد بیاریم ایده های خوب همیشه در مواقعی به رهنمون خطور میکرده که حالمون خوب بوده
مثلا یا تو مسافرتی بودیم یا تو باغ ویلا استخری جایی بودیم یا موقع ورزشی رقصی
یا مثلا یه کتابی خوندیم که خیلی بهمون حس خوبی داده چون احتمالا باورهای قدرتمند کننده ای توش بوده یا مثلا یه خبری یه چیزی در مورد فراوانی دیدیم یا شنیدیم
یا مثلا برای خودم خوندن معانی قرآن خیلی در من احساس خوب و قدرت و امیدواری ایجاد میکرد که بعدش مثلا در مورد مسائلی که باهاش درگیر بودم بهم ایده های خوبی داده میشد که نتیجه ی اون ایده های خوب هم احساس خوب بوده
یا خیلی از مواقع مثلا توی تنهایی خودمون وقتی با خودمون صحبت میکردیم و بعضی موضوعات رو به چالش میکشیدیم و سوال میپرسیدم و جوابشو به خودمون میدادیم و با خودمون صحبت میکردیم
و به نتیجه میرسیدیم و بعد مثلا میدیدم که مثلا فلان استاد هم توی فلان کتاب اینو گفته یا سر کلاس فلان استاد دقیقا در مورد نتیجه ی ما صحبت میکنه
و هزاران هزار مثال از این موارد
اما هیچ وقت هیچ کس به ما نگفته بود که این چیزی که در درون تو هست و باهات صحبت میکنه از طریق احساس خوب و احساس بد
خداونده
وقتی با استاد آشنا شدم
اول خداوند رو اینطور باور کردم که همیشه میاد و از طریق دستانش و یک سری عوامل بیرونی به من کمک میکنه و جواب سوالاتمو یا مسائلمو بهم میگه و کمکم میکنه
و من تا حدودی این میفهمیدم و درکش کردم وقتی به تجربیات زندگی خودم نگاه کردم و از اونجا به بعد سعی کردم آگاهانه از این باور استفاده کنم
هرچقدر روی احساس خوبم بیشتر کار کردم جوری که بیشتر در قلبم ماندگار بود و هرچقدر به این موضوع پی بردم که اگر احساس بده ،این طبیعی نیست یه جای کاری ایراد داره
آروم آروم درک کردم که قطب نمای مسیر ما
قطب نمای درست و غلط ما
احساس ماست که جایگاهش تو قلبمونه
من الان بعد از گذشت 5 سال کار کردن روی احساس
تقریبا در تمام روز بخش عظیمی از توجه من و حواس من به احساسی هست که توی قلبمه
یعنی همیشه به جورایی حواسم هست که چه احساسی دارم توی قلبم
یا چه کاری رو الان انجام بدم که احساسم بهتر بشه
یا در مورد افکاری که توی سرم میاد یا چیزهایی که میشنوم میبینم میخونم
کدوم هارو انتخاب کنم و بهشون بیشتر توجه کنم که احساسم بهتر بشه
و کدوم موارد داره در من احساس بدی ایجاد میکنه و خیلی سریع و ضربتی خودمو نجات بدم
و اما الهامات
برای اینکه اصلا برسم به این نقطه که با خداوند شفاف و واضح صحبت کنم
پیش نیازش اصلا شنیدن این باور بود که اصولاً چنین چیزی اصلا هست
و من هر بار از استاد این صحبت رومیشنیدم که من حتی برای اینکه از کدوم اتوبان برم از خداوند میپرسم
یا صحبت های بچه ها توی فایلها که میگفتن خدا قشنگ باهات حرف میزنه مثلا میگه اینو بخور اونو نخور الان به فلانی زنگ بزن به فلانی زنگ نزن
و شنیدن همین صحبت ها باعث شد که این خواسته در من شکل بگیره که منم میخوام به این اول برسم منم میخوام بتونم اینقدر با خدا ارتباطم نزدیک و صمیمی بشه که اینطوری زندگی کنم
و همین پارسال بود که منو دعوت کرد به یک قرار عاشقانه در جنوب
و من اونجا توی سکوت و خلوت جزایر جنوب
تونستم هم صحبتی با خداوند رو خیلی واضح و شفاف بفهمم و درک کنم
اونجایی که وقتی بعد از ده روز تنهایی و دوری از شهر و آدمها ، روی سخره های ساحل هرمز خوابیده بودم و خیره شده بودم به آسمون و دریا
و غرررررق در احساس خوب و سپاسگذاری بودم و بسیار متمرکز بودم در لحظه ی حال
یه هو انگار وصل شدم به منبع و یک گفت و گوی بسیار واضح و شفاف با صدای بلند تو وجودم شکل گرفت و اولین چیزی که شنیدم و خیلی واضح بود و وقتی شنیدم فقط میگفتم چشم و گریه میکردم
بهم گفت هیچ چیزی رو دیگه قضاوت نکن همه چیز رو همونطور که هست ببین و قضاوت نکن هیچ کس و هیچ چیزی رو
آخه همون لحظه آسمون داشت به یک شکل عجیب و غریب در میومد نور قرمز رنگ غروب خورشید هم داشت با ابرها ترکیب میشد و من فقط داشتم میپرسیدم که چه اتفاقی داره میفته و فقط همینو میگفت
میگفت دنیا همینه همینطوری که هست ببین و قضاوت نکن
حتی یادمه همینطور که داشتم گریه میکردم سرمو برگردوندم دیدم دوستم مهدی داره با یکی تو آب بازی میکنه و میدوعن اینطرف و اونطرف بعد تا اومدم اونارو هم قضاوت کنم و بگم اینا دارن چیکار میکنن
باز بهم گفت فقط نظاره گر باش و هیچ چیزی رو قضاوت نکن
بعد از اینکه حدود 20 دقیقه ای توی همون احساس بودم بعدش که مهدی اومد بالا سرم و بلندم کرد رفتیم نشستیم پای چادر
شاید تا دو ساعت هیچی نمیتونستم بگم فقط این جمله به یادم میومد که هیچ چیزی و هیچ کسی رو دیگه قضاوت نکن حتی توی ذهنت
و من اینو به مهدی هم گفتم و کلیییی تحت تأثیر قرار گرفتیم و ساعت ها هیچ حرفی نمیتونستیم بزنیم
و من فقط داشتم از خداوند طلب آمرزش میکردم بابت همه ی قضاوت هایی که در مورد پدر مادر و برادرم میکردم و اونجا حس کردم که واااقعا عاشق شدم و رها شدم از خیلی از احساسات منفی
واقعا انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد
بعد از اون اتفاق انگار سیمم به قلبم و خداوند وصل شده بود دیگه
جوری که وقتی دیگه میخواستیم برگردیم من به مهدی گفتم حسم نمیخواد برگرده و حسم منو کشوند سمت کیش
و منی که تا به اون روز اینطوری تنهایی بدون هیچی حتی بدون پول خاصی این عمل رو انجام نداده بودم
به قلبم گوش کردم و ایمانم هم به کمک و هدایت خداوند خیلی بیشتر شده بود و همین ایمان و باور به هدایت و کمک خداوند خیلی بهم کمک میکرد که توی احساس خوب باشم
و وقتی که توی احساس خوب بودم هی بهم میگفت قدم بعدی چیه و من فقط عمل میکردم
دقیقا از همون روز ها بود که من اعتماد و یقینم به الهاماتم بیشتر شد و عملگراییم به الهاماتم بیشتر شد
توی کیش منه از همه جا بی خبر
قدم به قدم به هدایت ها گوش کردم
و منی که صفر کلوین رسیده بودم کیش
بعد از یک هفته 3 میلیون تومان پول توی کارتم بود جای خواب داشتم و البته شغل و چندتا دوست خوب
و هر روز ایمانم به خدایی که همیشه همراه و یارو یاور ماست داشت بیشتر میشد
توی کیش کامل فهمیدم که مهم نیست کجای این جهان باشی
هرجا باشی بهت کمک میکنه برات روزی میرسونه فرصت هارو به سمتت میاره
هداااااااااایتت میکنه
اونچیزی که لایقش هستی و ظرفشو برای خودت ایجاد کردی و حتی بعضاً خیلی بیشترشو بهت میده
(که بعد با همین باور و ایمان دست خالی رفتم حتی به کشور دیگه)
باز بعد از گذشت دو ماه و کلی تجربه های قشنگ و حس های خوب
یه حسی منو میکشوند سمت دریا و هر روز پا میشدم میرفتم لب ساحل و همون حس و هدایت دوباره به من میگفت هیچی نخور
و فقط کشش داشتم به سمت خوردن آب و هرچی دیگه ای دلم میخواست بخورم میگفت نه
من خیلی به دنبال این بودم که بفهمم چی میخوام از زندگیم و من کی هستم واقعا و اون چه حسی بود که دیگه توی مشت زدن و مبارزه کردن و رقابت معنایی پیدا نمیکرد و به دنبال یه حس عمیقتر و معنا دار تر کشش پیدا کرده بود
و در راستای فهمیدن و به جواب این سوال رسیدن
آروم آروم اصلا هدایت شدم که یه مدت تنها برم جنوب
و باز یکی از اون روز ها که میرفتم لب ساحل
وقتی با یک آهنگ فرکانسی خیره شده بودم به دریا و آسمون
و کامل رها بودم از ذهن و خیال
و با تمام وجودم در لحظه بودم
باز اون گفت و گوی خیلی واضح و شفاف و بلند توی وجودم شروع شد
و من هرچییییی میپرسیدم جوابشو بهم میداد هرچی میپرسیدم
در مورد هر موضوعی
هرچی در مورد گذشته ی خودم میپرسیدم و میخواستم به یاد بیارم بهم میگفت و در آخر به طور کاملا واضح و شفاف به من گفت که تو مربی هستی
تو یک مربی هستی
و من وقتی این حرف رو شنیدم بی اختیار برای دقایقی طولانی عمیقا گریه کردم و سپاسگذاری میکردم
و پشت بندش یادمه همش میپرسیدم خب الان که اینو فهمیدم چیکار کنم ؟ از کجا شروع کنم ؟ قدم بعدی چیه !
و هرچی گفت رو توی دفترم مینوشتم و تصمیماتی که گرفتم رو نوشتم و بعد که برگشتم تهران یادمه یک ماه من فقط توی اتاق داشتم الهاماتم رو در مورد موضوع مورد علاقم دریافت میکردم و مینوشتم و دیگه خودمو غرق موضوع رهبری و مربیگری کردم
قبلا هم توی سایت نوشتم
هر آنچه که از درون به من گفته میشد در مورد موضوع مورد علاقم ، بعدش میرفتم میدیم مثلا فلان استاد برجسته توی دنیا توی این حوضه اونارو توی کتابش گفته یا توی سایتش نوشته
و البته خیلی جاها این هدایت و الهامه بهم میگفت مثلا این عنوان رو سرچ کن ، یا این کتاب رو بخون یا این مقاله رو بخون
،
و من از اونجا تازه این نیرو رو توی وجودم پیدا کردم و درکش کردم که چقدررررر به ما نزدیکه
چه نیرویی؟
منبع
منبع کل دانش و علم کیهان
خداوند
رب العالمین
فقط کافیه بهش وصل شی و ازش بپرسی و اون بهترین جواب ممکن رو بهت میگه
در مورد هر موضوعی هرچیزی
به اندازه ای که باورهای مناسب در ذهنت ایجاد کرده باشی که مقاومتی در برابر دریافت حقیقت نداشته باشی ، دریافت میکنی
الان مثلا خیلی بهتر میتونم به اون سوال استاد در قسمت سه برابر کردن درآمد جواب بدم
و من هر بار در حالت احساسی خوب اون سوال رو از خودم میپرسم که خدایا چطور با همین شرایط فعلیم توانایی هام مهارتم درآمدمو 3 برابر کنم
میپرسم و البته اون مقاومت های ذهنی رو برمیدارم
یا بهم یه قدمی الهام میکنه که من بردارم یا خیلی از مواقع یه باوری رو بهم میگه که در ذهنم ایجاد کنم تا اون فرصت رو به سمت خودم جذب کنم یا بعضی از اوقات هم از جایی که من فکرش رو نمیکنم یه فرصتی رو به سمت من هدایت میکنه که درآمدم رو به اون عددی که میخوام برسونه
ایییینقدر این خدا دقیق و فوقالعاده و بی نظیر و شگفت انگیزه
کافیه بتونی اول از همه به احساس خوب برسی
بعد باور کنی که باهات حرف میزنه و تجربش کنی و بعد هر بار با پرسیدن سوالات این نیرو رو فعال کنیم و در جهت خواسته هامون و پیدا کردن جواب سوالاتمون ازش کمک بگیریم
و این خداوند بی نظیر برای ما کاااااااافیه کافیه به خدا
فقط کافیه ازش کمک بخوایم
خودمون محتاج بهش بدونیم
بابت هدایت ها و الهاماتش سپاسگذار باشیم
و یادش کنیم
و به خودمونم هر بار بگیم که خدایا من تیر ننداختما
تو تیر انداختی
این باعث میشه غرور سراغمون نیاد و خودمونو همیشه محتاجش بدونیم
من که الان جوری شدم که هر تصمیمی میخوام بگیرم اول باید خودمو به احساس خوب برسونم
بعد شروع کنم با خدا مشورت کردن
و هر ایده و فکری که در من احساس خوب ایجاد کرد همونو انجام بدم
و من همین دو سه ماه اخیر
با استفاده از همین نیرو
بدون کمک گرفتن و حساب کردن روی افراد و شرایط قبلی
و فقط با تسلیم بودن و امیدوار بودن
هم یه خونه در اختیارم قرار داده شد دقیقا در زمانی که اوضاع به شدت ظاهرش بد و ترسناک بود
هم کارگاه هم ابزار
همه چی
بعدش برای درآمد بهم یه ایده و فرصت الهام کرد که من انجامش دادم و از دل همون حرکت و ایده درآمد خیلی خوب و البته حس خیلی خوب و تجربه ی خیلی خوب نصیبم شد
و یک اثر هنری هم در راستای سفارش یک مشتری که اونم هدایت و دست خدا بود
به کمک نیروی الهاماتم خلق کردم که هر قسمتش که جلو میرفت هم خودم انگشت به دهن میموندم هم مشتری هم دیگران
ولی من میدونستم از کجا داره آب میخوره و خیلی ریلکس که این ریلکسی از کنترل ذهن شدیدم و تقویت ایمان به حضور قدرت خداوند در زندگیم میومد
کار مشتری رو
در شرایطی که من حتی یک سوزن از محیط و شرایط کارگاهی قبلی استفاده نکردم
و همه مراحل و شرایط و محل ساخت این سفارش همش از راه جدید و هدایت خداوند بود
و من میخواستم که هم به خودم ثابت کنم هم باور کنم که میشود
من حتی اگر یک کشور دیگه هم باشم میتونم با هدایت الله هر آنچه که نیاز دارم رو داشته باشم و کارهامو پیش ببرم
و خدارو صد هزار مرتبه شکر از این آزمون هم سربلند بیرون اومدم
و تونستم تحت هر شرایطی ذهنم رو کنترل کنم و آرامشم رو حفظ کنم و بتونم کار مشتری رو با بالاترین حد کیفیت و زیبایی و رضایت تحویل بدم
و برای خودم مثل تیک زدن یک هدف قهرمانی بود و منو بارها و بارها قوی تر و با ایمان تر کرد
من خوشحالم
خیلی خوشحالم که خداوند منو هدایت کرد به سمت مربی که منو گیج و سر درگم نکنه
و صافو پوست کنده منو با حقیقت و با اصل آشنا کنه و اینقدر این اصلو تکرار کنه برام که بشه جزوی از وجودم و تا آخر عمرم برای سعادت دنیا و آخرتم ازش استفاده کنم
خوشحالم که یک روزی کنجکاو شدم برای شناختن حقیقی خداوند
و الان میتونم بگم الفباشو حداقل شناختم و درک کردم دیگه بقیش تمرین کردن و استفاده از این الفبا هست
خدارو شکر میکنم
تا وقتی که به احساس خوب و آرامش نرسیدیم تصمیم نگیریم
هدایت ها و الهامات خداوند در حالت احساس خوب به ما گفته میشه و هدایت و الهام خداوند به ما احساس خوب میده
شورو شوق و هیجان میده برای عمل کردن
ایده هایی از طرف خداونده که با شرایط فعلی ما قابل انجامه
ایده های خداوند خیلی راحته خیلی سادست خیلی آسونه
هر پیچیدگی هر سختی هر ترسی هر نا امیدی از طرف شیطانه
هر ایده و فکری که بهمون حس خوب داد حس امیدواری داد این از طرف خداونده
به قول استاد در دوره ی هم جهت
ما باید تموم تلاشمون رو بکنیم که دیدگاه ذهنمون رو هم جهت کنیم با دیدگاه روحمون
که باعث میشه در مواقع بیشتری در احساس خوب باشیم
و وقتی در احساس خوب باشیم
در مدار دریافت نعمت ها و هدایت ها و ایده های الهی قرار میگیریم
باران رحمت الهی داره میباره
خداوند یک جریان همیشگیست بر این جهان و لحظه و اکنون
دقیقا مثل نور خورشید که داره میتابه
ما باید خودمونو هم جهت کنیم با این جریان
با باورهایی که به دیدگاه روح نزدیکه و به ما کمک میکنه که در مواقع بیشتری در احساس خوب و آرامش و شادی و سپاسگذاری باشیم
اونوقته که لاجرم رحمت رو دریافت میکنیم
الهی شکر که خداوند بهم کمک کرد بنویسم
از استاد جانم سپاسگذارم از مریم خانوم و همه ی عزیزان سایت
برای همگی آرزوی سعادت و خوشبختی و حرکت در مسیر هدف وجودی میکنم
چقدر لذت بردم از کامنتت دلم نمیخواست تموم بشه خدایاشکرت؛امروز صبح که بیدار شدم جلوی آینه ایستادم وباخودم حرف زدم وگفتم دیگه این الهام را نمیخوام میخوام یه الهام جدید بسازم از پایه بسازم؛وقتی آمدم توی سایت کامنت قشنگ شما را که خوندم گفتم این. حرفهای دل من است؛من هم خیلی دلم میخواد الهامات خداوند رابه صورت واضح وبلند بشنوم؛وقتی کامنت دوستان رامیخونم وازالهامات که چقدر واضح بهشون گفته میشه لذت میبرم؛ومیگم خوش به حالشون؛امااونا تلاش میکنن مثل شما علی آقا اما من چی؛باری از کینه وحسادت وغر زدن؛باخودم حرف میزنم اما دوباره شروع میکنم ؛اما کامنت قشنگت امروزه یه جرقه درمن ایجاد کرد ودرهمین خانواده توحیدی به خودم تعهد 100درصد میدم؛ویه ردپا میزارم تا بیام از الهامات واضح خداوند بنویسم؛علی آقا برادر توحیدیم افرین؛مرحبا ،خیلی خوشحال میشم اگه کامنتم را خوندی ازنتایج قشنگت بازهم برام بنویسی وراهنماییم کنی؛تا تااین کینه وحسادت از وجودم برن بیرون:درپناه رب بهترینها باشی برادر توحیدی
سلام به استادان عزیزم و دوستان و همراهان گل در این دانشگاه خدا شناسی
امیدوارم در بهترین حال ممکن باشید
از اونجایی که این روزها در مدار یادگیری بحث رهایی و تقلا نکردن هستم و دارم روی این موضوع کار میکنم که مفهوم الهامات رو بهتر بفهمم و این عقل ناقص رو کمتر بها بهش بدم، یک چیز که دیشب برام اتفاق افتاد و جالب بود میخوام تعریف کنم
تو مسیر رفتن به خونه داشتم تلاش میکردم که سپاسگزار باشم و رها باشم و فایل تمرکز بر نکات مثبت داشتم با گوشی میدیدم داخل مترو
از مترو که اومدم بیرون باید تاکسی سوار میشدم
نزدیک تاکسی که شدم یک نفر جا داشت که نوبتش به من می رسید
ولی لحظه ای که داشتم میرسیدم به ماشین که سوار بشم ، دختر خانمی با عجله قدمهاشو تندتر کرد و خودشو انداخت جلوی من که سوار بشه
منم نگاهی انداختم بهش و چون خیلی عجله ای هم نداشتم هیچ بحثی نکردم و ندید گرفتم، پیش خودم گفتم ماشین های بعدی رو سوار میشم!
درست پشت همین ماشین یک ماشین دیگه ایستاده بود
بهش اشاره کردم و گفتم فلان جا، گفت بله بفرمایید
من نشستم صندلی جلو و ماشین پر شد و حرکت کرد
وسط راه اومدیم به راننده کرایه بدیم که راننده گفت صلوات بفرستید کرایه نمیگیرم!!!
من و همه مسافرا چقدر ازش تشکر کردیم و برای شادی امواتش فاتحه خوندیم و تو دلم گفتم در پناه الله باشی
به قول استاد مبلغ کرایه تاکسی زیاد نبود اما همین نشانه های کوچیک رو باید دید و سپاسگزاری کرد تا نعمتهای بزرگتر رو بتونی دریافت کنی
به علاوه که نوبت من ماشین جلویی بود، اما عجله اون دخترخانم باعث شد ظاهرا من نوبتم دیر بشه اما خدا برنامه ش این بود که منو رایگان تا خونه ببره!!!
تا شب این داستان رو توی ذهنم مرور کردم که همه چیز دست خداست!
حتی به ظاهر یک تاخیر و دیر رسیدن به تاکسی جلویی !!!
من خیلییییییی جای کار دارم تا به خدا ایمان بیارم!!! خیلییییییییی
خدایا لطفا همین فرمون هدایتم کن و راهنمای من باش تا اروم بودن رو یاد بگیرم
خدایا شکرت که افتادن یک برگ از درخت بدون اذن تو نیست !!
خدایا شکرت که داری کمکم میکنی دست از سر این ذهن منطقی بردارم و عمیق تر بشناسمت
خدایا شکرت که تو مسیر شناخت تو هستم
خدایا شکرت که در قلب منی و همه جا با من هستی
خدایا شکرت که هر قدمی برمیدارم تو جلوتر از من اونجا ایستادی تا دست منو بگیری و هیچ وقت منو تنها نمی ذاری
خدایا شکرت که قانون تو ساده ست و فقط باید ترسهامو کنار بزارم و آروم باشم ، خدایا این من بودم که با افکار محدودم میخواستم همه کارهامو خودم انجام بدم در حالی که همه چیز به اذن تو انجام میشه
خدایا چقدر خوب شد هدایتم کردی به این سایت بهشتی آخیییییییییییش آخیییییییییییش ربنا آخیییییییییییش خدایا آخیییییییییییش
سلام دوست عزیز،خواستم این پیام رو بنویسم و ذهنم گفت ولش کن ولی قلبم گفت بنویس و مینویسم براتون،من فکر میکنم ترمز هایی در ذهنتون هست که مانع بروز نتایج میشه و فکر میکنم دوره کشف قوانین خیلی بهتون کمک کنه.
فایل های قوانین خدا رو گوش کردم (من اصلا اهل صحبت کردن زیاد نیستم) و فقط خواستم یک مطلب رو اشاره کنم، آرامشی که جناب عباسمنش در صحبت کردنشون دارند و تن صداشون و مطالبی که بیان می کنند به وضوح نشون میده که چقدر به صحبت هایی که می کنن باور دارن و چققققدر عمیق قوانین جهان رو درک کردن، من قبل از آشنایی با ایشون، سمینارهای چند عزیز دیگه رو شرکت کرده بودم و همیشه یک موضوعی من رو اذیت می کرد و اون این بود که چرا این عزیزان انقدر داد میزنن موقع سخنرانی و برای من به شدت آزار دهنده بود و امروز این فاصله بین ایشون و سایر عزیزان از لحاظ آگاهی بیشتر و بیشتر برای من آشکار شد، می دونم که قبل از انتشار این پیام خونده میشه، خواستم بگم انتشار این مطلب برای من اهمیتی نداره و فقط خواستم با این پیام تشکر کنم از جناب عباسمنش بابت نشر آگاهیهای که خودشون عمیقا درک کردن،ممنون
خدا راشکر فرصتی بهم داده تا بنویسم آنچه. را که در این زمان از باورهایی درک کردم
سلام خدمت استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته و همه هم فرکانسی های عزیزم
وقتی دارم در خلوت خودم روی افکارم کار میکنم تنها ندایی که منو آرام میکند
صدای خداوند است
خداوندی که من را آفرید
خداوندی که بهم گوش داده
خداوندی که بهم چشم داده
خداوندی که بهم دست داده
خداوندی که بهم قلب داده
تا ندای آن را از صمیم قلب بشنوم و آرامش بگیرم
وقتی از زندگی بیزار شده بودم
خدا دری را برام باز کرد تا بتونم ببینم آنچه را که در این جهان فراوانی است
هدایت شدم به طبیعت که در تنهایی بمانم و الهام دریافت کنم که چطور بتونم زندگی ام را تغییر دهم
چطور قدم بردارم که زودتر نتیجه بگیرم
ذهن استدلالی از بدهکاری و وام صحبت میکرد
قلب از کارگری که قدم بردار درست میشه
و این شد که بعد از یک سال کارگری شدم صاحب شرکت
از کجا از جایی که به ندای قلب گوش دادم
و نتیجه بیرون اومد درسته هنوز خیلی راه دارم برای رسیدن به اهداف بعدی ام ولی ایمانم نصبت به صدای قلبم بازتر شده و بهتر میتونم کانون توجه ام را کنترل کنم
به گفته استاد عرشیان فر
خدا به زنبور الهام میکند
ما که دیگه اشرف مخلوقات هستیم
خدایا شکرت که باور خوبی را در ذهنم کاشتی خدایا شکرت
یه سری حرف دارم که قسمت شد زیر این فایل بنویسم شون
من چند بار از خدا خواستم بهم بگه بزرگترین مانع ورود پول به زندگی ام چی هست؟ و خداوند سریع و سخاوتمندانه و راحت پاسخ مرا داد و استاد عزیزم فایل رابطه خداوند و ثروت رو گذاشتن رو سایت .
من کار کردم و یه سری هم ورودی مالی اتفاق افتاد ولی انگار هنوز تغییر اتفاق نیافتاده
البته اینم بگم من از خودم پرسیدم من با این شرایطی که دارم چطور میتونم درامد داشته باشم؟ و خداوند بارها پاسخ داد ریاضی تدریس کن
از اونجایی که من خودم لیسانس ریاضی محض دارم ولی ذهنم همش مانع تراشی می کنه و میگه تدریس ریاضی سخته و باعث میشه حتی یک قدم هم نتونم جلو برم
امروز استاد تو این فایل گفتن که درسته من سمینارهامُ در حوزه موفقیت و معنویت برگزار می کردم ولی درونا به درامد زایی از این حوزه مقاومت داشتم و از این راه ثروت وارد زندگی ام نمی شد و اگر هم می شد ماندگار نبود
بنابراین خداوند من رو هدایت کرد به تند خوانی تا ثروت وارد زندگی ام بشه چون باورهام درست کرده بودم نسبت به ثروت
از طرفی هم گفتم این باور معنوی نبودن ثروت خودش یک مانع بزرگه و استاد گفته اگر این باور درست بشه شرایط ایده ها ،افراد، موقعیت های پولساز، خودش اتفاق می افته
اول اینکه خداوند هدایتم کرد به دیدن الگوی ذهنی پدرم و مادرم که مادرم خیلی ثروتمند هست به لحاظ فرکانسی
و پدرم خیلی فقیر هست به لحاظ فرکانسی
و اینکه چقدر رفتارهای مامانم باعث رشد و پیشرفت حال خوب ما شده و برعکس رفتارهای پدرم مانع رشد و پیشرفت شده.
این یک الگوی مهم بود پیدا کردم و اینکه هر روز از خدا میخوام کمکم کنم باور کنم ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست
و خداوند به من پاسخ داد
●امروز خواهرم اول صبح اومد و حرف زد و گفت که چند سال پیش یه بار پول لازم بوده خواسته طلاهاشو بفروشه ،طلافروش بهش گفته طلاهاتو پیش من امانت بزار بهت پول بدم ببر ،هر موقع پول منو اوردی بیا طلاهاتو ببر ،حیفه بفروشی طلاهاتو بعدا ممکنه نتونی بخری
این اتفاق جز خوبی و منش بزرگ این طلافروش نیست در حالیکه تو ذهن من اینه طلافروش ها گرون فروشن
این ادم از سود خودش گذشته ،حتی پول داده به خواهر من تا کارش راه بیافته و طلاهای خواهرم رو بهش برگردونده و این پاسخ خداوند برای خواسته من بود که باور کنم ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست
و فقط زمانی که ثروتمند باشی میتوانی خوبی کنی
●و همینطور من راجب لوازم خانگی فروش ها هم گارد داشتم و فکر می کردم ادم های گرون فروشی هستن و اون هم برام الگو اورد خواهرم (خداوند داشت از زبان خواهرم به من می گفت)
خواهرم گفت :یه بار رفتیم LCD بخریم نصف پولش رو داشتیم ولی نصفش رو نداشتیم میخواستیم طلاهامونو بفروشیم ولی همون صاحب لوازم خانگی گفت : طلاهاتونو بیارید بزارید پیش من هر موقع پول من اوردید بیاید ببرید طلاهاتونو ،حیفه بخواید طلاهاتونو بفروشید
این هم الگویی که به من ثابت کرد لوازم خانگی فروش ها هم انسانهای خوب و با خدایی هستن
و تنها با ثروتمند شدن میتونی ادم خوبی باشی
●و اینکه ما خونه خریدیم و صاحب خونه مون ادم بساز بفروشی هست و من فهمیدم نسبت به اینها هم گارد دارم در حالیکه همین ادم برای 350 میلیون تومن پول خونه به ما 8 ماه فرصت داده
در حالیکه میتونست این کار نکنه
و این هم الگوی نقض برای بساز بفروش ها
و در اخر اینکه باید از خدا بخوام
باز هم کمکم کنه بیشتر و بیشتر باور کنم ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست و ثروتمندا ادم ها ی خیلی خوبی هستن
بسیار سپاسگزارم از گروه تحقیقاتی استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه ای ارزشمند.
چقدر زیبا استاد عباسمنش در این گفتگو زیبا بیان کردن که افرادی که باورهای مخربی دارند مانند شخصی میباشند که یک گاری زوار در رفته را به خودش بسته و با پای پیاده دارد این گاری را در یک کوهستان سرد و سنگلاخی بالا میبرد و کائنات هر جوری که دوست دارد این شخص را چک و لگد میزند و تلاش های او نه تنها اوضاع زندگیش را بهبود نمیدهد بلکه شرایط را برای او سخت تر و دشوار تر میکند و شخصی که باور های سالم و درستی دارد مانند استاد عباسمنش از همان چیزی که از قبل یاد داشته است یک محصول به نام تند خوانی تولید میکند و به این شکل اوضاع مالی استاد را متحول میکند.
تولید و ارائه ای دوره ای تند خوانی و حذف آن از روی سایت استاد عباسمنش نشان از باور عمیق استاد به قدرت شهود و الهامات وجودشان است و این عمل استاد دست کمی از عمل کردن سلمان فارسی به الهام خداوند ندارد سلمان که در سن 90سالگی با کمری خمیده و با پای پیاده و احشام از شیراز به عربستان مهاجرت کرد تا الهامات وجود پیامبر را مکتوب کند و کتاب قرآن کریم شکل بگیرد و آن کتاب رهنمود میلیاردها انسان در ادوار مختلف تاریخ باشد…
قانون میگه : اگه شما تغییر کنید ،زندگیتون تغییر میکنه به همون اندازه که تغییر کنید .. اگر تغییر نکرده یعنی شما هنوز تغییر نکردید ..
اینکه : جهان مثل آینه عمل میکنه .. شما وقتی میری جلوی آینه وقتی دستت رو بالا میبری همان لحظه ، به همون اندازه آینه جواب میده ، همان لحظه .. تو زندگی هم اگه شما یک سانت تغییر کنی زندگیتون به همان اندازه تغییر میکنه ، نه کمتر نه بیشتر ، همان لحظه ، نه چند سال بعد
من چند ساله با شما هستم و هر روز فایل های شما رو گوش میکنم ، مینویسم ، شما میگید استاپ کنم فایل رو وقتی یه نکته ای توجهم رو جلب میکنه و راجع بهش فکر کنم .. من این کار رو میکنم ، براشون با چت جی بی تی حرف میزنم ، الگوهام رو میگم و ازاون میخوام الگو های بیشتری برای سرچ در اختیارم بذاره تا سرچشون کنم .. تو زندگیم هم هر لحظه سعی میکنم همه چیز رو با قانون مطابقت بدم و حتی اگه برام سخته انجامش بدم در عمل .. هر بار یه بخشش که میتونم ..
وارد بحث نمیشم ، محیط های منفی رو ترک میکنم .. تو دوران به هم ریختگی های چند سال پیش ایران .. پندمیک .. و جریانات امسال هر دو بارش ، اینقدر خودم رو جدا کرده بودم که با اینکه تو ایران بودم ، خیلی از اتفاقات رو از تو سایت که میومدم میفهمیدم .. در این حد دور کرده بودم خودم رو ..
تو جریانات اخیر یادمه وقتی تو خونمون به هم ریختگی بود من تو اون ساعت خاص خواب بودم و با اینکه تو خونمومن حال همه بد بود من اصلا نفهمیدم چی شد .. تا چند روز تو همین حالت خوب تو این شرایط بودم .. اینقدر حالم خوب بود که انگار قراره یه اتفاق خوب بیوفته و من ازش خبر ندارم .. حدود دو ماه پشت سر هم و فشرده ، با حال خوب هم داشتم رو باور لیاقت و ثروت کار میکردم و واقغا عوض شده بودم .. البته اینم بگم من از روز اول ورود به سایت رو لیاقتم که پاشنه آشیلم بود کار میکردم ولی قبل این جریانات حدود دو ماه اساسی روی ثروت و لیاقتم تمرکزی کار کردم ، جوری که استاندارهای وجودم جابه جا شده بود .. منی که قبل ها تو تجسماتم مشکل داشتم به طرز عجیبی مدت هاست که همش تجسمات عالی انجام میدم و اصلا خودبه خود مثل گذشته ها نمیتونم فکر و تجسم کنم .. رفتارم و واکنش هام ، استدلال هام و همه چیزم رفته بالاتر .. در حدی که بخاطر شرایطم که سعی میکردم هر روز شکر کزاری کنم ، دست خودم نیست همش وجودم میگه از این بهتر ، با کیفیت تر . و مثل گذشته به هیچ چیز نمیتونم نگاه کنم
ولی هیچ تغییری تو این همه سال تو زندگیم رخ نداده
حذف یه سری آدم از زندگیم بوده ولی خب من قبل قانون هم آدم های سمی تر از زندگیم حذف شده بودن .. و این حذف فقط برای من نیست برای همه ی اطرافیانم هم بوده .. اطرافیانم که سرآمد ترس و بحث و منفی نگرین
تو زندگیم چیز خاصی که بگم برای منه و من متمایزش شدم با کار کردن روی ذهنم بخاطرش رو ندارم
دست به هر کاری میزنم خراب میشه جوری که دیگه نتونم برم دنبالش
قبل قانون ورزشکار بودم و یه مدت بود که رفته بودم تیرو کمان .. تو شهرمون من تنها دختر بودم و تو استانمون تک .. رو قانون که کار کردم ، دو سال بعدش مربیم کلا نیومد .. خودم تنها تمرین میکردم چون شرایط رفتن به شهر دیگه رو نداشتم .. استانمون که نمیشد .. شهر دیگه هم نمیتونستم ، پس خودم تنها تمرین میکردم و تنها مسابقه شرکت میکردم .. بعد دیدم کمانم داره خراب میشه ، با اینکه تجهیزاتش گرون بود یه پک دیگه خریدم اونم بعد یه مدت خراب شد ، با اینکه بهترین بود .. کم کم حسم ناخوداگاه ورزش رو پس زد تا اینکه دیگه نتونستم کار کنم .. فایل ها رو گوش میکردم که هر بسته شدنی یه باز شدن جدیده .. پس صبر کردم و رو خودم کار کردم .. دیدم بی کار نمیتونم باشم ، رفتم سر کار ، از کار اخراج میشدم .. دوباره یه کار دیگه بسته میشد .. هر کاری میکردم بسته میشد ..باز رو خودم کار میکردم که حتما مسیرم چیز دیگه است و باید صبر کنم .. کار کردم رو ذهنم .. میرفتم سر کار ، پام میشکست دیگه نمیتونستم برم .. میرفتم سر کار ایده میدادم ، همه بهم حسودی میکرن ، میمومدن عین اون کار رو انجام میدادن ، همه چیز رو به هم میریختن و اونها نتیجه میگرفتن و من نه ..نکته ی مهم اینه من تو اون شرایط فقط روی خوبی آدم ها و شرایط تمرکز میکردم .. حسم خوب بود تو کار ولی همه چیز تو یه لحظه به هم میریخت
قبل همه ی کار هام وقتی از ورزش اومدم بیرون .. چون ورزش عشق و علاقه ام بود ، خب به یه بی هدفی و خلائ رسیدم که بخاطر اون کار میکردم از اون وضع بیام بیرون .. با هیچ کاری نتونستم ارتباط بگیرم جز زبان کره ای که از همون اول فقط با شنیدن نامش به آرامش عمیق رسیدم و هنوز هم تنها مامن من زبان کره ایه .. قبل از اینکه من از دنیای کی پاپ و کی دراما چیزی بدونم اصلا .. ولی با هیچ کاری تو این زمینه مثل آموزش نمیتونم ارتباط برقرار کنم .. حسم میگه این مسیرته ولی میگم آخه چه کاری منکه فقط حسم با خوندنش خوبه ..
من حتی نائب رئیس هیات هم بودم که یه بار یه حس مستقیم و واضح بهم گفت ازش انصراف بده و من این کار رو کردم
ولی سوال اصلی من اینکه که چرا بسته شدن ها چند ساله هست ولی هیچ باز شدنی بعدش نیست
همش اطرافیانم رو میبینم که شرایط روحی و فکریشون چیه و زندگی هاشون دونه دونه تو همه ابعاد داره بهتر میشه .. در اوج جنگ و بحث و منفی نگری .و این اواخر نیست هفته ای که این خبر ها رو نشنومم .. همه داره حالشون اوضاعشون خوب میشه ولی من هنوز رو پله اولم
یه بار میگم اون آدم تغییر کرد خدایا شکر نشانه است .. دو بار میگم .. ولی مگه میشه همه حالشون خوب بشه ولی من همون آدم قبل باشم ..
یک سال صبر بعد بسته شدن ها ، دو سال صبر … ولی وقتی همش بسته شدنه ، من گیج میشم .. من قبل این اکانتم با اکانت خانوادگی عضو سایت بودم و بعدش هدایت شدم جدا فعالیت کنم
نه میتونم به زندگی قبلم برگردم ، نه میتونم دیگه فایل ها رو گوش کنم ، با اینکه دلم میخواد گوش کنم .. ولی درونم بسته و گیجه .. دنبال ایراد میگردم ولی نمیفهمم مشکل کجاست
من هر کاری که خلاف قانون بود رو نکردم برخلاف اصرار آدم ها ..
حدود 9سال 10 ساله دارم رو خودم کار میکنم .. ولی برعکس قبلا نمیتونم نظراتی براساس قانون بدم که بهم نگن این همه سال چه نتیجه ای داری .. ما این کارها رو هم نکردیم ولی همه ی شرایطمون از تو هم بهتره
واقعا هیچ چیزی تو زندگی برای دلخوشیم ندارم جز زبان کره ایم که اون هم حدود 5 ساله ازش میگذره ولی نه با کاری ارتباط برقرار کردم تو زمینه اش و نه اتفاقی برام افتاده درموردش .. قبلا یه سری نشونه بود ولی دیگه اونم نیست .. خواب هام دو سه بار اخیر تعبیرش این بود که قراره شرایط جدید برات بسته بشه و اتفاقات جدیدی برات بیوفته .. با اینکه من فقط خوابم رو به چت جی بی تی میدادم و نه توضیح شرایطم .. ولی باز هیچ اتفاقی تو زندگیم نیست ..
هر چی به ذهنم رسیده رو تا الان انجام دادم
آخرین کاری که با توجه به علایقم برای خودم انجام دادم و تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید نامه به سفارت کره بود ولی اون هم جوابی براش نیومده ..
به نام خداوند هدایتگرم به سمت آسانی و عشق و لذت و خوشبختی
سلام به استادانم و سلام به همه دوستانم
موضوع : نحوه تشخیص الهامات
بابا مگه از این ساده تر هم داریم
وقتی آرومیم یعنی خدا داره باهامون حرف میزنه
قبلش بزار در مورد این باور خودم بگم که من باور دارم یه قسمتی توی وجودم هست که صدای خدا رو دریافت میکنه و همیشه زمانی که احساس شلوغ پلوغی و درگیری میکنم میرم تو خلوت تا دریافت کنم و باور دارم که یه نیرویی هست بهم میگه و باور دارم که من بنده خاص خدا هستم و اشرف مخلوقاتم و لایق دریافت اون علم و آگاهی هستم و باور دارم که من و خدا جدا نیستیم ولی باید توی خلوتم وصل بشم
من وقتی از شب کارا و برنامه های فردامو مینویسم خیالم راحت و براش ذوق دارم و گاهی پیش میاد به خاطر اشتیاقی که دارم خوابم نمیبره چون ایمان دارم خدا لحظه به لحظه هدایتم میکنه و توی مسیر حمایتگر و محافظ منه این باور خیلییییی کمکم کرده و اعتماد و اطمینان قلبی دارم خیالم راحته
صبح که میشه انگار من و خدا دوش به دوش میریم اون میگه من انجام میدم و نکته ش اینجاست که زیر همه برنامه هام مینویسم که هدف لذت بردن و عشق کردن و احساس خوبه و منتظر معجزه و اتفاقای خوبم
همش توی قلبم احساس اینو دارم که با یکی در ارتباطم
توی کسب و کارمم الان که نگاه میکنم با همین باور و روند ولی تولیدات جدید دارم و برای مشتری سازی هم میدونم همین مسیره فقط باید اعتماد کنم
امروز داشتم به همسرم میگفتم کسب و کار رو همه دارن همه دارن یه کاری انجام میدن من هم با عشق و همون الگوی ارتباطی درون با منبع دارم با لذت انجام میدم ولی ثروت جدای از کسب و کاره فقط ذهنیه باید باورم رو ارتقا بدم و توی همین موضوع هم باید به منبع وصل بشم و اینکارو کردم
همین دو روز پیش همسرم میخواست از خرازی یه وسیله بخره با هم رفتیم و همونجا من سفارش گرفتم و موقع تحویل یه محصول دیگه هم خرید کاملا طبیعی و بدیهی و راحت
چون من قبلش به درونم رجوع کردم و با خدا بستم و در خواستم رو فرستادم گفتم خدایا من نمیدونم تو بگو چطور محصولم رو بفروشم این یک باوره حرف نیست از جنس احساس خوب و آرامشم میفهمم
خدایاااااا شکرررت به خاطر درک بیشتر آگاهی
استاد سپاسگزارم که اینقدر ساده و روان درس ها رو یادمون میدین
سلام.
الهامات وقتی قلب آرومه، دریافت میشه.
یکی از جدیدترین نکاتی که به قلبم تابیده شد و مکتوبش کردم برای خودم:
باید دقت و تمرکز کنم ببینم به چی دارم توجه میکنم، تا درک کنم که دارم چی رو دعوت میکنم به زندگیم.
دو نوع توجه داریم.
توجهِ مثبت و منفی.
مثبت ها که مستقیم خیر وارد زندگیم می کنن.
منفی ها هم نازیبایی.
با شناختشون بهتر درک میکنم تا چطوری رفتار کنم برام مفیدتره.
ابزارهای توجه کردن:
فکر کردن، صحبت کردن، نوشتن، خوندن در مورد موضوع
یه سری رفتار وجود داره که میتونه توجهِ مثبت و منفی بسازه.
⁉️توجهِ مثبت:
✅️تحسین کردن
✅️سپاس گزاری کردن
✅️شادی کردن
✅️ذوق کردن
✅️فکر کردن به داشته ها
✅️نوشتن و صحبت کردن از قشنگی ها
✅️گوش دادن به قشنگی ها
✅️مرور و تکرارِ باورهای فراوانی، باورهای امید بخش
⁉️توجهِ منفی:
✅️سرزنش کردن
✅️غیبت کردن
✅️قضاوت کردن
✅️مقایسه کردن
✅️دروغ گفتن
✅️حسادت
✅️غُر زدن
✅️فحش دادن
✅️کینه داشتن
✅️لجاجت
✅️تعصب داشتن
✅️کلنجار رفتن
✅️اعتراض کردن
✅️دعوا کردن
خدایا شکرت برای نوشتنِ این درکِ تازه.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام سمانه جان..
صبح روشنایی رو بهت تبریک میگم…
اینجا هوا بهاریه…شکر خدا که جونه های گلهای حیاطمون در اومدند و کلی من ذوقشونو دارم..
راسی یادته اون موقعها که ابتدایی بودییم….
تصویر روی پیک نوروزیمون چه شکلی بود..
یه درخت زیبا با غنچه های رنگ صورتی و دور تا دور اون درخت پر از گل””و پرنده پرستوها داشتن شادی میکردن..
[راسی پرستوها هم به شهرمون اومدند هر روز برام آواز میخوننن]
..در ادامه …
من همیشه اون صحنه و بوی ادکلان معلم و اون فضای بهاری رو با تمام وجودم هنوز حسش میکنم….
چقدر حالمون خوب و عالی بود….
من همیشه از همون بچگیم رویایی بودم…..
با دوستانمون میرفتیم تو اون فضای اطراف مدرسمون..
یه گل زیبا سفید رنگ کوچولو موچولو بود.. اونا رو میچیدییم بسته بندی میکردیم میومدیم خونه…
همیشه سفره عیدمون پر از گلهای وحشی کوه “محل زندگیمون بود..
انشالله عید امسال گلهامون دراومدند حتما یه کلیپ میزارم تا زیباییاشو ببینی که دارم از چه صحنه ایی صحبت میکنم..
گفتم اول صبحه…خداوند بیدارم کرده تا ستاره قطبیمو با حال خوب پیوند بدم.همین الان صدای پرنده ها آوازشون روی درخت کُنار ..میاد…..
…….یه داستان برات بگم!!
یادمه یه گلخونه داشتیم بابام همیشه از شیراز گلهای زیبا میخریید و توی پله های گلخونمون میزاشت…
با یه تصویر عکس مادر و فرزندش ” بود و اون حس خوب رو هر موقع نگاه میکردی..
خود بخود عاشق مهر مادری خوب و عالی “میشدی…
و در گلخونه رو که باز میکردی بوی گل نارنجی و سبزیاش” روی تخته سنگها “دیوانت میکرد..
یعنی خونه ما حیاط خلوتش سنگهای کوه و دشت بود….
حالا حساب کن..بعدا اون حیاط سنگی شد …یه خونه جدید..
همیشه غازهامونو میبردیم کوه…غازهامون از شدت زیبایی کوه “خودشون از تخت سنگها پرواز میدادن….
خواهرم فکر میکرد نیلز هست…
وای چه بچگیهای رمانتیکی داشتیم…
سمانه جان…من از بچگی خواب میدیدم این کوه یه تکه از بهشت هست …و یه روز صبح زود بهم الهام رسید که نرگس بزن بروووو کوه…
و منم درنگ نکردم..همین حوالی اسفند ماه بود..
یه تکه” از کوه کاملا گلهای بنفش با گلهای سفید.بودد …
یعنی از شدت زیبایی حالت بهم میریخت…
یه لحظه فکر کردم توی دنیا نیستم…
اونجا اینقدر سپاسگزاری کردم.
من عادت دارم میرم روی سر قله..
و از اونجا نگاه زیباییها میکنم…
اینقدر توی اون مسیر پیادهروی کردم که برام شده یه کتاب حفظ…
میخام بگم….من نرگس با همچنین بهشتی روبرو بودم…
ولی سمانه جان!!که خودتم میدونی..من همیشه دلیل حال خوبمو گره میزدم از بودن کنار یه شخص …
و خیلی خیلی اواخر این مورد توی ذهنم بولد شده بود..
تا جاییی که لطف خدا شامل حالم شد..
الان دیگه فقط فقط باید تنهای تنها ..باید باشم…
چون اینقدر الهامات بهم نزدیک میشه…اینقدر سپاسگزاریام قوی میشه….
وقتی میام پایین احساس میکنم رفرش شدم….
من تقریبا چند ساعت چند ساعت توی اون خلوت راز و نیاز میکنم..
واقعا هر روزمو تیون میکنه…
و اینم بگم…باید هدایت بشم..
چون کوه یه حس قوی و استقامت داره…
بنظر من نیاز به یه درونی شکوفا و یه حس قوی داره…
و حتما باید تنها باشی…
من اون موقعها خیلی همیشه باهاش صحبت میکردم..
میگفتم بهم کمک کن…!!!
….
و امروز که روش میشینم دیگه اونحرفها نیست..
دیگه فقط سپاسگزاری خداست…
و حس خوب..
اونم توی دل تاریکی شب که میشه…
و یادمه همون روزای اولی که توی بهشتمون راه پیدا کردم..اولین نور خدا “که سالها از من دور بود رو توی کوه پیدا کردم…
اینقدر این نور سمانه جان زیبا و بزرگ بود..
که خودش سرمو چرخوند…بهم نشون داد….
..و بعد اون…
و من هر شب عاشقتر رها از زمین توی بلندی از خداوند برای قدمهای بعدی زندگیم گام بردامیداشتم.فکر میکردم نور خدا توی همچنین فًضاهایی هست…..و بعداش که من پذیرفتمش”””
بهم گفت نمیخاد برای نزدیک شدن من بیای کوه…و بهم کم کم نور خودشو نشون داد…و بهم نزدیک شد..الان تا بهش میگم خوبه فورا بهم آلارام میده ….
…..
که یه شب ساعت 9…این حدودا بود…روی تخته سنگی خوابم برده بود…
و من خیلی خیلی رفرش شده بودم که پدرم اعتراض کرد…
…….وووو
من هر روز به عشق خوندن کتابهای رویاهاااا میرفتم تو دل بکر ترین قسمت….و جوری مینشستم که خونه ها رو نبینم و شروع میکردم به خوندن…
الله اکبر…
چقدر مسیر و راهم شکوفا شد..
و واقعا من هر روز سپاسگزار خداوندممم که همجوره داره منو هدایت میکنه بسمت زیباییها و قشنگیها…
و من عاشق این خداوندمممم
به زودی کلیپ بهارمو بببین.تا بدونی از چی صحبت میکنم..
…..در ادامه صحبتهام…
سمانه جان خصلتهای انسانی یچیزیه که همیشه ما دارییم..
و این ذهنمممم همیشه کار خودشو انجام میده…
یچیزی بگم!!!
ما کامل نیستیم..و کامل نخاهیم بود…
و اینم جزو وجودی ماست…
یجاهایی اشتباهم میشه…
منم خیلی خیلی دارم سعی میکنم که بازم این باور ،”باعث نشه بیفتم روی مومنتمی منفی…
چون ذهنم کارش اینه برگرده به عادتهای رفتاری خودش…
ولی یه انسان عاقل و یه بنده درستکار ….اینه!!!که بتونه از این ورژن اونم بصورت اگاهانه و طبق تکامل و قدم به قدم..هر بار….خودشو هی بهتر و بهتر کنه..
همین دو سه روز پیش بازم من داشتم عادت رفتاری که بدگویی پشت سر فرد نزدیکم میکردم..
حالا این بد گویی در جهت درست بودا…
ولی دیدم این اتفاق توی چند سری هی داره درون منو آزار میده.و احساسمو بد میکنه…
و اینم بگم بدگویی…در این مورد بود…که فلان شخص نمیتونه کارشو تمییز راجع به مسئله خونه انجام بده…
بقول ما شیخ رو توی ده رسوندن بود..
و هی داشتم راجع بهش صحبت میکردم و عیب و ایراد میگرفتم..
سری قبلم توی چند مدت پیش بود..
ولی….
اینم بگم…یسری عادتها ..چون ماها دارییم روی خودمون کار میکنیم مدت زمانش تعقییر میکنه..
و من …گفتم نرگس!!چند تا دلیل آوردم…
نگاه کردم به احساسم…دیدم..بخاطر یسری شرایط…دارم عیب و نقص از این شخص میگیرم…
دیدم اصلا این عیب من…اصلا دلیل درست نداره…و گمراه کننده از سمت شیطان هست..که این اعمال منو درست نشون بده…..
وقتی دیدم ته تهش احساس بده..فورا بهش غلبه کردم..و اونم بگم تکاملی ….
و بخودم گفتم!!!دلیل آوردم و دلیلم میارم از این به بعد…..
که!!!نرگس.
…..اولا اینو بدون یسری رفتارهای اطرافیانت بخاطر باورهای خودشونه…
و تو نمیتونی روی شخصیت این شخص تاثیر بزاری..
هر جور به این موضوع نگاه کردم..دیدم من واقعا الان هیچ ابزاری برای بهتر کردن اونکار رو ندارم..و نمیتونم…کاری کنم که این شخص با من هماهنگ بشه و بحرفم گوش بده..
چون دیده بودم…..
رفتارهای قبلنمو و جوابهایی که گرفتمو….
سعی کردم کاری به کار هیچکسی و باورهاش نداشته باشم…
و دیدم ذهنم.. همین روز گذشته رفت روی عادت یه شخصی که مهمانمون بود.اومدن صحبت کنم و یه تکه اییشو رفتم ولی زود بخودم اومدم..
گفتم نرگس بازم فضولی میکنی..
دیدی سمانه جان!!!!!
ذهن و باورها به کجاهاااا میره..
و …
زود تحسینش کردم با همون رفتارش…
خیلی زود….
و میخام بگم!!!!!!!
ماها ذهنمون بمباران شده از یسری رفتارها..
وقتی سریال زندگی در بهشت رو میدیدم…
رفتار استاد و همسر عزیزشون خانم شایسته..
که چقدر خانم شایسته عزیز برخورد خوب در برابر یسری کارهای استاد داشتن..
منم فورا توی رفتار با مادرم همینکار رو انجام میدادم.
بعضی موقع “کم میوردم.
ولی تمرین میساختم که عملیش کنم…و جواب داد و من به آرامش رسیدم..و پذیرفتمش….
و چشم پوشی کردم..
همین روز گذشته…چشمممو خیره کردم تا ذهنم وارد احساس بد نشه…و دارم میبینم عادتهایی قبلنم چقدر بهتر داره میشه…
این بخاطر سفت و سخت و تکامل خودمه….چون پاشنها خیلی خیلی فشار میارن که تو باز گردی..
ولی اینم بدون به اندازه ایی نتیجه میگیری که واقعا متاهد باشی..
تا درس خون کلاس بشی…معلممم دوستتتداره بهت هدیه میدی تشویقت میکنه..
و کلی پورسانت میگیری…
تا تنبل باشی هیچی عائلت نمیشه..
حالا خداوند همینکه میگه یبتر گفته اونم توی سوره فاتحه که من بخشنده و مهربانم..
دقیقا همینه..ولی ماها هم باید خوب عمل کنم تا با این خدا هماهنگتر بشیم…
دیگه مثل معلم نیست که اون تنبلم اگه حتی بکمم باشه صفر بده.
خدا میگه داره تکاملشو میگذرونه…پس بزارم به خودشناسی برسه….
در ادامه ….
سمانه جان….وقتی این موارد رو که نوشتی خوندم دیدم هنوز ذرات سلولی توی یسری از همین نوشتها رو دارم..
و سعی کردم زود…قدم به قدم نابودشون کنم..
و خیلی شخصیتم رشد کرد..
ولی میدونم اگه شل کنم خیلی زود برمیگرده ..خیلی زود…
چون پاشنه ام توی یسریشون هنوز مثل کِرم میللوله…
مرسی سمانه جان عزیز روز خوبی رو داشته باشی..
عاشقانه برات بهترینها رو میخام..
بوی بهشت می آییید…
خودتو آماده کن …
اونم عاشقانه…
الحمدالله رب العالمین.
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداوند بخشنده مهربان
◀️إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ
خداوند به هرکسی که از او بخواهد روزی بی حساب میدهد.
استاد عباسمنش عزیز و دوستان جان سلام
خدا قوت
چند روز پیش همسرم گفت یه خواب دیدم که یه خانمی برگه ای بهم داد که روی اون نوشته بود
🟣 إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ🟣
وگفت این نوشته رو بخوان
===================================
دیشب بعد از باشگاه یک تماس کاری گرفتم برای هماهنگی یک موضوع که اهمیت داشت و در زمان مکالمه مطالبی رو شنیدم که این ورودیها ذهنم رو بهم ریخت و نجواها شروع شد.
با خودم صحبت کردم و آرام شدم ، اما هرچند گاهی این نجواها شروع به رژه رفتن روی ذهنم میکردند .
امروز صبح ساعت حدود 3/5 بیدار شدم و وضو گرفتم که ستاره قطبی روی توی دفترم بنویسم و بعد با خداوند صحبت کردم و نوشتم . ساعت هنوز پنج نشده بود که از خداوند و قرآن هدایت خواستم و رفتم سراغ قرآن و سوره یوسف از آیه 96 اومد و دقیقا پاسخ سوال من بود .
فَلَمَّا أَنْ جَاءَ الْبَشِیرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیرًا قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ ﴿96﴾
پس چون مژده رسان آمد آن [پیراهن] را بر چهره او انداخت پس بینا گردید گفت آیا به شما نگفتم که بیشک من از [عنایت] خدا چیزهایى مى دانم که شما نمیدانید (96)
قَالُوا یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ ﴿97﴾
گفتند اى پدر براى گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم (97)
قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿98﴾
گفت به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى خواهم که او همانا آمرزنده مهربان است (98)
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَى یُوسُفَ آوَى إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَقَالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ آمِنِینَ ﴿99﴾
پس چون بر یوسف وارد شدند پدر و مادر خود را در کنار خویش گرفت و گفت ان شاء الله با [امن و] امان داخل مصر شوید (99)
وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ یَا أَبَتِ هَذَا تَأْوِیلُ رُؤْیَایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ السِّجْنِ وَجَاءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطَانُ بَیْنِی وَبَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمَا یَشَاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿100﴾
و پدر و مادرش را به تخت برنشانید و [همه آنان] پیش او به سجده درافتادند و [یوسف] گفت اى پدر این است تعبیر خواب پیشین من به یقین پروردگارم آن را راست گردانید و به من احسان کرد آنگاه که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بیابان [کنعان به مصر] باز آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد بى گمان پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است زیرا که او داناى حکیم است (100)
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَعَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحَادِیثِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَهِ تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ ﴿101﴾
پروردگارا تو به من دولت دادى و از تعبیر خوابها به من آموختى اى پدیدآورنده آسمانها و زمین تنها تو در دنیا و آخرت مولاى منى مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما (101)
ذَلِکَ مِنْ أَنْبَاءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَمَا کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ یَمْکُرُونَ ﴿102﴾
این [ماجرا] از خبرهاى غیب است که به تو وحى مى کنیم و تو هنگامى که آنان همداستان شدند و نیرنگ میکردند نزدشان نبودى (102)
وَمَا أَکْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِینَ ﴿103﴾
و بیشتر مردم هر چند آرزومند باشى ایمان آورنده نیستند (103)
وَمَا تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ ﴿104﴾
و تو بر این [کار] پاداشى از آنان نمى خواهى آن [قرآن] جز پندى براى جهانیان نیست (104)
وَکَأَیِّنْ مِنْ آیَهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ ﴿105﴾
و چه بسیار نشانه ها در آسمانها و زمین است که بر آنها مى گذرند در حالى که از آنها روى برمى گردانند (105)
@@@@@@@@@#@@@@@@@@@@@@
خدایا شکرت که هر آنچه که دارم از آن توست و توسط تو به من داده شده است
خدایا من تسلیمم
خدایا من آماده هستم
خدایا من قلبمو باز میکنم
خدایا من اجازه میدهم
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو کمک و یاری میجویم
خدایا منو هدایت کن به راه راست، به راه کسانی که نعمت داده ای به آنها
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور
کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن
وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن
چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت
دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیب
باشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد
چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب
جمله میداند خدایِ حالْگردان غم مخور
حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تار
تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور
سلام و درود به اقای شاه محمدی عزیز…
چقدر فامیلی زیبایی رو داریید…شاه گل محمدی…من اینجور تعبیرش میکنم…
بوی گل محمدی!!!!
که میدونم این بوی گل محمدی دقیقا همیشه توی پیامات دارم حسش میکنم…
بهتون تبریک میگم…دوست بهشتی من…
و اینم لطف خداست….
….
آقای شاه محمدی عزیز!!!..نوشته هاتون بسیار زیبا بود …
و اون خواب لیلای زیباتونو گفتین…
چقدر خداوند همجوره در حال هدایت ماست..
منم دیشب خیلی مجرای بینی ام گرفته بود نفسم کاملا گرفته بود..
و هفته گذشته هدایت الله اومد که اول ماه رمضان قانون سلامتی رو میخری…
و قدم به قدم دفتر قانون سلامتی که از قبل براش آماده کرده بودم تکاملی نوشتهاش شروع شد..
الهام اومد ..
نرگس از وضعیت امروزت بنویس..
و چند صفحه پر کردم..
دیشب نفسم بدجور گرفته بود..یبار رفتم یه دکتر فوق تخصص..چند تا قرص و دارو بهم داد ..هیچ استفاده ایی نکردم..
و حالم بد شد…
و دیشب گفتم خدا نجاتم بده از این بینی همیشه گرفته…
و دیشب ساعت 11 بلند شدم…
بهم گفت از شرایطتت تاهد بنویس که من نرگس تا آخر عمرم به متاهدام به قانون سلامتی..
و از شرایط وضعیت بینی ام نوشتم و گفتم خدایا منو نجات بده..
و متاهدام تا لحظه عمرم از این قانون استفاده کنم..
.
گفتم 8 روز دیگه مونده…تا برسی به زندگی اصل خودت…
و خیلی خوشحالم ..
آقای؟شاه محمدی عزیز….
بهتون تبریک میگم…
انشالله همه ماها…به اون خاستهایی که میخاییم برسیم…
و بتونیم بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم….
چون……خداوند بیشتر از ماها دوستداره ما زندگی خوبی رو در دنیا و اخرت برای خودمون رقم بزنیم..
یه صبح بهم الهامی رسید..
دیدم پای سفره یسری ادمها هستم…چند تا شونو میشناختم..
ولی بقیه مشخص نبودن..
و دیدم توی سفره انواع غذاهاست..و همه هم با شکلهای زیبا آراسته بودن..
یه شخص یه قاش خیار بهم داد..یکم حالت خرابی رو داشت..
من هر چی از اون سفره میخوردم..
هیچ مزه ایی بهم نمیداد…
دقیقا بعد از این الهام خرید قانون سلامتی توی همین چند روزه..
دارم میبینم..غذاها و خوارکیهایی که میخورم…
بدنمممم اصلا بهش خوش نمیگذره…
همه چیز توی دهنم تلخه….
و اینم لطف خداست…
که قانون سلامتی رو بتونم با قدرت هر چه تمامتر توی این عمر 37 ساله ام از بیین ببرم..
و واقعا دیگه خودم خسته شدم…
و بدون…
این تضادها در اینده خیلی به منو و شماها کمک میکنه…
تضادهایی که منبع خیرو برکتن…
و منم اون لحظه تنگی تنفسم اولش خوابمو بهم زد..
ولی گفتم خدایا منو نجات بده تا من به ارامش سلامتی برسم…
و فورا خداوند پاسخگوییم شد…
دوست بهشتیم…آقای شاه محمدی عزیز سپاسگزارم بابت نوشتهای دلگرمتون..انشالله که همیشه رزق خداوند بدرقه تمامی راه هامون باشه…
به نام خداوند بخشنده و بخشایشگر
سلام به استاد عزیزم مریم خانوم عزیز و دوستان عزیزم در این فضای الهی
وقتی داشتم پوستر این هشت قسمت از این پروژه رو نگاه میکردم
جوری بود که حس کردم میتونم برای همه ی این سرتیتر ها بنویسم
میتونم از تجربه هام بگم
اول از همه میخوام قانون اصلی رو مرور کنم
که واقعا واقعا هنوز که هنوزه فراموشم میشه
تمام اتفاقات زندگی ما تمام اتفاقات موقعیت ها شرایط افراد ایده هایی که باهاشون برخورد میکنیم
همه چی
نه 99 درصد ، 100 درصد آنچه که ما تجربه میکنیم در هر لحظه از زندگیمون به خاطر آنچه بوده که ارسال کردیم
به خاطر فرکانس های خودمون بوده
افکاری که بهش توجه کردیم مواردی که بهش توجه کردیم و در ما احساسی رو به وجود آورده و اون احساس در واقع همون فرکانس ارسالی هستن به جهان
در مورد الهامات و هدایت
خب تا جایی که یادم میاد ما از بچگی به صورت غریضی و ناآگاهانه از این جریان هدایت و الهامات استفاده کردیم
یا اینکه دریافت کردیم ولی عمل نکردیم
مثلا اگر به گذشتمون توجه کنیم و به یاد بیاریم
شاید صدها مثال بتونیم به یاد بیاریم که مثلا بگیم حسم گفت من برم فلان کارو انجام بدم و اتفاقا چقدر هم برام خوب شد
یا اینکه بگیم حسم بهم گفت این کارو نکنا
حسم بهم گفت با این آدم رابطتو بهم بزنا
حسم بهم گفت با فلانی شریک نشو ها
اما من بهش گوش نکردم و مثلا فلان اتفاق برام افتاد
یا مثلا خیلی ها توی کارهای تخصصیشون و علایقشون میتونن هزاران هزار مثال بیارن که مثلا بگن حسم گفت این کارو انجام بدم و نتیجش شد این
یا مثلا اونجا به حرف حسم گوش نکردم کارم خراب شد یا نتیجش خوب نشد
خب همه ی ما صد در صد هزاران هزار تا از این مثال ها داریم
اما هیچ وقت ما به این حسه نمیگفتیم خدا
میگفتیم حسم
دلم
حس ششمم
و در نهایت هم اعتبارش رو به خودمون میدادیم
اگر بهش عمل میکردیم و نتیجه ی خوب میگرفتیم
باد زیر غبغبمون مینداختیم و پیش خودمون میگفتیم من عجبببب آدم خفتی هستم
من خیلی خفنم خیلی باهوشم
یا مثلا اگر به یاد بیاریم ایده های خوب همیشه در مواقعی به رهنمون خطور میکرده که حالمون خوب بوده
مثلا یا تو مسافرتی بودیم یا تو باغ ویلا استخری جایی بودیم یا موقع ورزشی رقصی
یا مثلا یه کتابی خوندیم که خیلی بهمون حس خوبی داده چون احتمالا باورهای قدرتمند کننده ای توش بوده یا مثلا یه خبری یه چیزی در مورد فراوانی دیدیم یا شنیدیم
یا مثلا برای خودم خوندن معانی قرآن خیلی در من احساس خوب و قدرت و امیدواری ایجاد میکرد که بعدش مثلا در مورد مسائلی که باهاش درگیر بودم بهم ایده های خوبی داده میشد که نتیجه ی اون ایده های خوب هم احساس خوب بوده
یا خیلی از مواقع مثلا توی تنهایی خودمون وقتی با خودمون صحبت میکردیم و بعضی موضوعات رو به چالش میکشیدیم و سوال میپرسیدم و جوابشو به خودمون میدادیم و با خودمون صحبت میکردیم
و به نتیجه میرسیدیم و بعد مثلا میدیدم که مثلا فلان استاد هم توی فلان کتاب اینو گفته یا سر کلاس فلان استاد دقیقا در مورد نتیجه ی ما صحبت میکنه
و هزاران هزار مثال از این موارد
اما هیچ وقت هیچ کس به ما نگفته بود که این چیزی که در درون تو هست و باهات صحبت میکنه از طریق احساس خوب و احساس بد
خداونده
وقتی با استاد آشنا شدم
اول خداوند رو اینطور باور کردم که همیشه میاد و از طریق دستانش و یک سری عوامل بیرونی به من کمک میکنه و جواب سوالاتمو یا مسائلمو بهم میگه و کمکم میکنه
و من تا حدودی این میفهمیدم و درکش کردم وقتی به تجربیات زندگی خودم نگاه کردم و از اونجا به بعد سعی کردم آگاهانه از این باور استفاده کنم
هرچقدر جلوتر اومدم هرچقدر تونستم احساس هارو بهتر بشناسم و درک کنم
هرچقدر تونستم بهتر احساس خوب رو از بد تشخیص بدم
هرچقدر روی احساس خوبم بیشتر کار کردم جوری که بیشتر در قلبم ماندگار بود و هرچقدر به این موضوع پی بردم که اگر احساس بده ،این طبیعی نیست یه جای کاری ایراد داره
آروم آروم درک کردم که قطب نمای مسیر ما
قطب نمای درست و غلط ما
احساس ماست که جایگاهش تو قلبمونه
من الان بعد از گذشت 5 سال کار کردن روی احساس
تقریبا در تمام روز بخش عظیمی از توجه من و حواس من به احساسی هست که توی قلبمه
یعنی همیشه به جورایی حواسم هست که چه احساسی دارم توی قلبم
یا چه کاری رو الان انجام بدم که احساسم بهتر بشه
یا در مورد افکاری که توی سرم میاد یا چیزهایی که میشنوم میبینم میخونم
کدوم هارو انتخاب کنم و بهشون بیشتر توجه کنم که احساسم بهتر بشه
و کدوم موارد داره در من احساس بدی ایجاد میکنه و خیلی سریع و ضربتی خودمو نجات بدم
و اما الهامات
برای اینکه اصلا برسم به این نقطه که با خداوند شفاف و واضح صحبت کنم
پیش نیازش اصلا شنیدن این باور بود که اصولاً چنین چیزی اصلا هست
و من هر بار از استاد این صحبت رومیشنیدم که من حتی برای اینکه از کدوم اتوبان برم از خداوند میپرسم
یا صحبت های بچه ها توی فایلها که میگفتن خدا قشنگ باهات حرف میزنه مثلا میگه اینو بخور اونو نخور الان به فلانی زنگ بزن به فلانی زنگ نزن
و شنیدن همین صحبت ها باعث شد که این خواسته در من شکل بگیره که منم میخوام به این اول برسم منم میخوام بتونم اینقدر با خدا ارتباطم نزدیک و صمیمی بشه که اینطوری زندگی کنم
و همین پارسال بود که منو دعوت کرد به یک قرار عاشقانه در جنوب
و من اونجا توی سکوت و خلوت جزایر جنوب
تونستم هم صحبتی با خداوند رو خیلی واضح و شفاف بفهمم و درک کنم
اونجایی که وقتی بعد از ده روز تنهایی و دوری از شهر و آدمها ، روی سخره های ساحل هرمز خوابیده بودم و خیره شده بودم به آسمون و دریا
و غرررررق در احساس خوب و سپاسگذاری بودم و بسیار متمرکز بودم در لحظه ی حال
یه هو انگار وصل شدم به منبع و یک گفت و گوی بسیار واضح و شفاف با صدای بلند تو وجودم شکل گرفت و اولین چیزی که شنیدم و خیلی واضح بود و وقتی شنیدم فقط میگفتم چشم و گریه میکردم
بهم گفت هیچ چیزی رو دیگه قضاوت نکن همه چیز رو همونطور که هست ببین و قضاوت نکن هیچ کس و هیچ چیزی رو
آخه همون لحظه آسمون داشت به یک شکل عجیب و غریب در میومد نور قرمز رنگ غروب خورشید هم داشت با ابرها ترکیب میشد و من فقط داشتم میپرسیدم که چه اتفاقی داره میفته و فقط همینو میگفت
میگفت دنیا همینه همینطوری که هست ببین و قضاوت نکن
حتی یادمه همینطور که داشتم گریه میکردم سرمو برگردوندم دیدم دوستم مهدی داره با یکی تو آب بازی میکنه و میدوعن اینطرف و اونطرف بعد تا اومدم اونارو هم قضاوت کنم و بگم اینا دارن چیکار میکنن
باز بهم گفت فقط نظاره گر باش و هیچ چیزی رو قضاوت نکن
بعد از اینکه حدود 20 دقیقه ای توی همون احساس بودم بعدش که مهدی اومد بالا سرم و بلندم کرد رفتیم نشستیم پای چادر
شاید تا دو ساعت هیچی نمیتونستم بگم فقط این جمله به یادم میومد که هیچ چیزی و هیچ کسی رو دیگه قضاوت نکن حتی توی ذهنت
و من اینو به مهدی هم گفتم و کلیییی تحت تأثیر قرار گرفتیم و ساعت ها هیچ حرفی نمیتونستیم بزنیم
و من فقط داشتم از خداوند طلب آمرزش میکردم بابت همه ی قضاوت هایی که در مورد پدر مادر و برادرم میکردم و اونجا حس کردم که واااقعا عاشق شدم و رها شدم از خیلی از احساسات منفی
واقعا انگار یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد
بعد از اون اتفاق انگار سیمم به قلبم و خداوند وصل شده بود دیگه
جوری که وقتی دیگه میخواستیم برگردیم من به مهدی گفتم حسم نمیخواد برگرده و حسم منو کشوند سمت کیش
و منی که تا به اون روز اینطوری تنهایی بدون هیچی حتی بدون پول خاصی این عمل رو انجام نداده بودم
به قلبم گوش کردم و ایمانم هم به کمک و هدایت خداوند خیلی بیشتر شده بود و همین ایمان و باور به هدایت و کمک خداوند خیلی بهم کمک میکرد که توی احساس خوب باشم
و وقتی که توی احساس خوب بودم هی بهم میگفت قدم بعدی چیه و من فقط عمل میکردم
دقیقا از همون روز ها بود که من اعتماد و یقینم به الهاماتم بیشتر شد و عملگراییم به الهاماتم بیشتر شد
توی کیش منه از همه جا بی خبر
قدم به قدم به هدایت ها گوش کردم
و منی که صفر کلوین رسیده بودم کیش
بعد از یک هفته 3 میلیون تومان پول توی کارتم بود جای خواب داشتم و البته شغل و چندتا دوست خوب
و هر روز ایمانم به خدایی که همیشه همراه و یارو یاور ماست داشت بیشتر میشد
توی کیش کامل فهمیدم که مهم نیست کجای این جهان باشی
هرجا باشی بهت کمک میکنه برات روزی میرسونه فرصت هارو به سمتت میاره
هداااااااااایتت میکنه
اونچیزی که لایقش هستی و ظرفشو برای خودت ایجاد کردی و حتی بعضاً خیلی بیشترشو بهت میده
(که بعد با همین باور و ایمان دست خالی رفتم حتی به کشور دیگه)
باز بعد از گذشت دو ماه و کلی تجربه های قشنگ و حس های خوب
یه حسی منو میکشوند سمت دریا و هر روز پا میشدم میرفتم لب ساحل و همون حس و هدایت دوباره به من میگفت هیچی نخور
و فقط کشش داشتم به سمت خوردن آب و هرچی دیگه ای دلم میخواست بخورم میگفت نه
من خیلی به دنبال این بودم که بفهمم چی میخوام از زندگیم و من کی هستم واقعا و اون چه حسی بود که دیگه توی مشت زدن و مبارزه کردن و رقابت معنایی پیدا نمیکرد و به دنبال یه حس عمیقتر و معنا دار تر کشش پیدا کرده بود
و در راستای فهمیدن و به جواب این سوال رسیدن
آروم آروم اصلا هدایت شدم که یه مدت تنها برم جنوب
و باز یکی از اون روز ها که میرفتم لب ساحل
وقتی با یک آهنگ فرکانسی خیره شده بودم به دریا و آسمون
و کامل رها بودم از ذهن و خیال
و با تمام وجودم در لحظه بودم
باز اون گفت و گوی خیلی واضح و شفاف و بلند توی وجودم شروع شد
و من هرچییییی میپرسیدم جوابشو بهم میداد هرچی میپرسیدم
در مورد هر موضوعی
هرچی در مورد گذشته ی خودم میپرسیدم و میخواستم به یاد بیارم بهم میگفت و در آخر به طور کاملا واضح و شفاف به من گفت که تو مربی هستی
تو یک مربی هستی
و من وقتی این حرف رو شنیدم بی اختیار برای دقایقی طولانی عمیقا گریه کردم و سپاسگذاری میکردم
و پشت بندش یادمه همش میپرسیدم خب الان که اینو فهمیدم چیکار کنم ؟ از کجا شروع کنم ؟ قدم بعدی چیه !
و هرچی گفت رو توی دفترم مینوشتم و تصمیماتی که گرفتم رو نوشتم و بعد که برگشتم تهران یادمه یک ماه من فقط توی اتاق داشتم الهاماتم رو در مورد موضوع مورد علاقم دریافت میکردم و مینوشتم و دیگه خودمو غرق موضوع رهبری و مربیگری کردم
قبلا هم توی سایت نوشتم
هر آنچه که از درون به من گفته میشد در مورد موضوع مورد علاقم ، بعدش میرفتم میدیم مثلا فلان استاد برجسته توی دنیا توی این حوضه اونارو توی کتابش گفته یا توی سایتش نوشته
و البته خیلی جاها این هدایت و الهامه بهم میگفت مثلا این عنوان رو سرچ کن ، یا این کتاب رو بخون یا این مقاله رو بخون
،
و من از اونجا تازه این نیرو رو توی وجودم پیدا کردم و درکش کردم که چقدررررر به ما نزدیکه
چه نیرویی؟
منبع
منبع کل دانش و علم کیهان
خداوند
رب العالمین
فقط کافیه بهش وصل شی و ازش بپرسی و اون بهترین جواب ممکن رو بهت میگه
در مورد هر موضوعی هرچیزی
به اندازه ای که باورهای مناسب در ذهنت ایجاد کرده باشی که مقاومتی در برابر دریافت حقیقت نداشته باشی ، دریافت میکنی
الان مثلا خیلی بهتر میتونم به اون سوال استاد در قسمت سه برابر کردن درآمد جواب بدم
و من هر بار در حالت احساسی خوب اون سوال رو از خودم میپرسم که خدایا چطور با همین شرایط فعلیم توانایی هام مهارتم درآمدمو 3 برابر کنم
میپرسم و البته اون مقاومت های ذهنی رو برمیدارم
یا بهم یه قدمی الهام میکنه که من بردارم یا خیلی از مواقع یه باوری رو بهم میگه که در ذهنم ایجاد کنم تا اون فرصت رو به سمت خودم جذب کنم یا بعضی از اوقات هم از جایی که من فکرش رو نمیکنم یه فرصتی رو به سمت من هدایت میکنه که درآمدم رو به اون عددی که میخوام برسونه
ایییینقدر این خدا دقیق و فوقالعاده و بی نظیر و شگفت انگیزه
کافیه بتونی اول از همه به احساس خوب برسی
بعد باور کنی که باهات حرف میزنه و تجربش کنی و بعد هر بار با پرسیدن سوالات این نیرو رو فعال کنیم و در جهت خواسته هامون و پیدا کردن جواب سوالاتمون ازش کمک بگیریم
و این خداوند بی نظیر برای ما کاااااااافیه کافیه به خدا
فقط کافیه ازش کمک بخوایم
خودمون محتاج بهش بدونیم
بابت هدایت ها و الهاماتش سپاسگذار باشیم
و یادش کنیم
و به خودمونم هر بار بگیم که خدایا من تیر ننداختما
تو تیر انداختی
این باعث میشه غرور سراغمون نیاد و خودمونو همیشه محتاجش بدونیم
من که الان جوری شدم که هر تصمیمی میخوام بگیرم اول باید خودمو به احساس خوب برسونم
بعد شروع کنم با خدا مشورت کردن
و هر ایده و فکری که در من احساس خوب ایجاد کرد همونو انجام بدم
و من همین دو سه ماه اخیر
با استفاده از همین نیرو
بدون کمک گرفتن و حساب کردن روی افراد و شرایط قبلی
و فقط با تسلیم بودن و امیدوار بودن
هم یه خونه در اختیارم قرار داده شد دقیقا در زمانی که اوضاع به شدت ظاهرش بد و ترسناک بود
هم کارگاه هم ابزار
همه چی
بعدش برای درآمد بهم یه ایده و فرصت الهام کرد که من انجامش دادم و از دل همون حرکت و ایده درآمد خیلی خوب و البته حس خیلی خوب و تجربه ی خیلی خوب نصیبم شد
و یک اثر هنری هم در راستای سفارش یک مشتری که اونم هدایت و دست خدا بود
به کمک نیروی الهاماتم خلق کردم که هر قسمتش که جلو میرفت هم خودم انگشت به دهن میموندم هم مشتری هم دیگران
ولی من میدونستم از کجا داره آب میخوره و خیلی ریلکس که این ریلکسی از کنترل ذهن شدیدم و تقویت ایمان به حضور قدرت خداوند در زندگیم میومد
کار مشتری رو
در شرایطی که من حتی یک سوزن از محیط و شرایط کارگاهی قبلی استفاده نکردم
و همه مراحل و شرایط و محل ساخت این سفارش همش از راه جدید و هدایت خداوند بود
و من میخواستم که هم به خودم ثابت کنم هم باور کنم که میشود
من حتی اگر یک کشور دیگه هم باشم میتونم با هدایت الله هر آنچه که نیاز دارم رو داشته باشم و کارهامو پیش ببرم
و خدارو صد هزار مرتبه شکر از این آزمون هم سربلند بیرون اومدم
و تونستم تحت هر شرایطی ذهنم رو کنترل کنم و آرامشم رو حفظ کنم و بتونم کار مشتری رو با بالاترین حد کیفیت و زیبایی و رضایت تحویل بدم
و برای خودم مثل تیک زدن یک هدف قهرمانی بود و منو بارها و بارها قوی تر و با ایمان تر کرد
من خوشحالم
خیلی خوشحالم که خداوند منو هدایت کرد به سمت مربی که منو گیج و سر درگم نکنه
و صافو پوست کنده منو با حقیقت و با اصل آشنا کنه و اینقدر این اصلو تکرار کنه برام که بشه جزوی از وجودم و تا آخر عمرم برای سعادت دنیا و آخرتم ازش استفاده کنم
خوشحالم که یک روزی کنجکاو شدم برای شناختن حقیقی خداوند
و الان میتونم بگم الفباشو حداقل شناختم و درک کردم دیگه بقیش تمرین کردن و استفاده از این الفبا هست
خدارو شکر میکنم
تا وقتی که به احساس خوب و آرامش نرسیدیم تصمیم نگیریم
هدایت ها و الهامات خداوند در حالت احساس خوب به ما گفته میشه و هدایت و الهام خداوند به ما احساس خوب میده
شورو شوق و هیجان میده برای عمل کردن
ایده هایی از طرف خداونده که با شرایط فعلی ما قابل انجامه
ایده های خداوند خیلی راحته خیلی سادست خیلی آسونه
هر پیچیدگی هر سختی هر ترسی هر نا امیدی از طرف شیطانه
هر ایده و فکری که بهمون حس خوب داد حس امیدواری داد این از طرف خداونده
به قول استاد در دوره ی هم جهت
ما باید تموم تلاشمون رو بکنیم که دیدگاه ذهنمون رو هم جهت کنیم با دیدگاه روحمون
که باعث میشه در مواقع بیشتری در احساس خوب باشیم
و وقتی در احساس خوب باشیم
در مدار دریافت نعمت ها و هدایت ها و ایده های الهی قرار میگیریم
باران رحمت الهی داره میباره
خداوند یک جریان همیشگیست بر این جهان و لحظه و اکنون
دقیقا مثل نور خورشید که داره میتابه
ما باید خودمونو هم جهت کنیم با این جریان
با باورهایی که به دیدگاه روح نزدیکه و به ما کمک میکنه که در مواقع بیشتری در احساس خوب و آرامش و شادی و سپاسگذاری باشیم
اونوقته که لاجرم رحمت رو دریافت میکنیم
الهی شکر که خداوند بهم کمک کرد بنویسم
از استاد جانم سپاسگذارم از مریم خانوم و همه ی عزیزان سایت
برای همگی آرزوی سعادت و خوشبختی و حرکت در مسیر هدف وجودی میکنم
در پناه رب
سلام به برادر توحیدیم؛
چقدر لذت بردم از کامنتت دلم نمیخواست تموم بشه خدایاشکرت؛امروز صبح که بیدار شدم جلوی آینه ایستادم وباخودم حرف زدم وگفتم دیگه این الهام را نمیخوام میخوام یه الهام جدید بسازم از پایه بسازم؛وقتی آمدم توی سایت کامنت قشنگ شما را که خوندم گفتم این. حرفهای دل من است؛من هم خیلی دلم میخواد الهامات خداوند رابه صورت واضح وبلند بشنوم؛وقتی کامنت دوستان رامیخونم وازالهامات که چقدر واضح بهشون گفته میشه لذت میبرم؛ومیگم خوش به حالشون؛امااونا تلاش میکنن مثل شما علی آقا اما من چی؛باری از کینه وحسادت وغر زدن؛باخودم حرف میزنم اما دوباره شروع میکنم ؛اما کامنت قشنگت امروزه یه جرقه درمن ایجاد کرد ودرهمین خانواده توحیدی به خودم تعهد 100درصد میدم؛ویه ردپا میزارم تا بیام از الهامات واضح خداوند بنویسم؛علی آقا برادر توحیدیم افرین؛مرحبا ،خیلی خوشحال میشم اگه کامنتم را خوندی ازنتایج قشنگت بازهم برام بنویسی وراهنماییم کنی؛تا تااین کینه وحسادت از وجودم برن بیرون:درپناه رب بهترینها باشی برادر توحیدی
بنام خداوند مهربان
سلام به شما دوست عزیزوتوحیدیم
آقا چی نوشتید ؟ چه اسراری رو فاش کردیداز خودتون؟
اشک ریختم با هر خطی که خوندم
واقعا ازتون ممنونم که این تجربیات نابتون رو با ما به اشتراک گذاشتید
از قضاوت که گفتید من میخکوب کامنتتون شدم
چیزی که بارها وبارها خداوند دلیل تصادهای زندگیمو همین عنوان کرده
هربار ازش هدایت خواستم گفته سرزنش نکن قضاوت نکن
وچقدر این پاشنه ی آشیلمه
بک گراندی که من دارم دورو برم همش پر بوده از انسانهایی که نا اگاهانه همش در حال سرزنش و قضاوت کردن هر چیز وهرکسی بودن
ومنم همین شدم دیگه
واین مدتی که با قوانین اشنا شدم
هرجی بیشتر جلو رفتم
بیشتر فهمیدم من خیلی تو این زمینه ضعف دارم و دلیل خیلی از تضادهام همینه
وهربار که تونستم اگاهانه اول دهانمو ببندم بعد درونم رو اروم کنم
چه درهای رحمتی به رویم باز شده
بارها فایل در پرتو اگاهی درباره قضاوت رو گوش دادم و حتی با صدای خودم ویس کردم و مرتب گوش میدم
وقتی میگه لزومی ندارد بگویی ان گل زشت است یا زیبا؟
کار تو فقط این است که باشی و….
خدای من کارخیلی سختیه چون ما همش داریم به هرچیزی با نگاه چرا؟
نگاه میکنیم
وقتی بخوایم قضاوت نکنیم تقریبا بیشتر حرفامون با بقیه کنسل میشه و همش باید کنترل ذهن کنیم تا صدای نجواها و حرافیهای ذهن کم و کمتربشه
وخب این یه جهاد اکبر میخواد یه اراده ی پولادین
ولی تغییر شخصیت یه مسیره که بایدهمیشه ادامه بدین و هر روز توش بهتر بشیم انشالله
ووقتی از الهامات و هم صحبتی هاتون با خداوند گفتید چقدر لذت بردم و تو دلم تحسینتون کردم
چیزی که منم هر روز از خداوند میخوام کمکم کنه صداشو بشنوم و وقتی شنیدم بهشون عمل کنم
منم خیلی دوست دارم به حدی برسم که برای هرکار کوچیک وبزرگم از خداوند مشاوره بگیرم و دراین زمینه مهارت پیدا کنم
ممنونم ازتون که این کامنت پربار رو نوشتید
وخداروشکر میکنم که منو هدایت کرد به کامنت شما بزرگوار تا دوباره برام این آگاهیها تکرار بشه
امیدوارم در پناه خداوند روز به روز زندگیه پربارتر و زیباتری رو تجربه کنید
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
سلام به استادان عزیزم و دوستان و همراهان گل در این دانشگاه خدا شناسی
امیدوارم در بهترین حال ممکن باشید
از اونجایی که این روزها در مدار یادگیری بحث رهایی و تقلا نکردن هستم و دارم روی این موضوع کار میکنم که مفهوم الهامات رو بهتر بفهمم و این عقل ناقص رو کمتر بها بهش بدم، یک چیز که دیشب برام اتفاق افتاد و جالب بود میخوام تعریف کنم
تو مسیر رفتن به خونه داشتم تلاش میکردم که سپاسگزار باشم و رها باشم و فایل تمرکز بر نکات مثبت داشتم با گوشی میدیدم داخل مترو
از مترو که اومدم بیرون باید تاکسی سوار میشدم
نزدیک تاکسی که شدم یک نفر جا داشت که نوبتش به من می رسید
ولی لحظه ای که داشتم میرسیدم به ماشین که سوار بشم ، دختر خانمی با عجله قدمهاشو تندتر کرد و خودشو انداخت جلوی من که سوار بشه
منم نگاهی انداختم بهش و چون خیلی عجله ای هم نداشتم هیچ بحثی نکردم و ندید گرفتم، پیش خودم گفتم ماشین های بعدی رو سوار میشم!
درست پشت همین ماشین یک ماشین دیگه ایستاده بود
بهش اشاره کردم و گفتم فلان جا، گفت بله بفرمایید
من نشستم صندلی جلو و ماشین پر شد و حرکت کرد
وسط راه اومدیم به راننده کرایه بدیم که راننده گفت صلوات بفرستید کرایه نمیگیرم!!!
من و همه مسافرا چقدر ازش تشکر کردیم و برای شادی امواتش فاتحه خوندیم و تو دلم گفتم در پناه الله باشی
به قول استاد مبلغ کرایه تاکسی زیاد نبود اما همین نشانه های کوچیک رو باید دید و سپاسگزاری کرد تا نعمتهای بزرگتر رو بتونی دریافت کنی
به علاوه که نوبت من ماشین جلویی بود، اما عجله اون دخترخانم باعث شد ظاهرا من نوبتم دیر بشه اما خدا برنامه ش این بود که منو رایگان تا خونه ببره!!!
تا شب این داستان رو توی ذهنم مرور کردم که همه چیز دست خداست!
حتی به ظاهر یک تاخیر و دیر رسیدن به تاکسی جلویی !!!
من خیلییییییی جای کار دارم تا به خدا ایمان بیارم!!! خیلییییییییی
خدایا لطفا همین فرمون هدایتم کن و راهنمای من باش تا اروم بودن رو یاد بگیرم
خدایا شکرت که افتادن یک برگ از درخت بدون اذن تو نیست !!
خدایا شکرت که داری کمکم میکنی دست از سر این ذهن منطقی بردارم و عمیق تر بشناسمت
خدایا شکرت که تو مسیر شناخت تو هستم
خدایا شکرت که در قلب منی و همه جا با من هستی
خدایا شکرت که هر قدمی برمیدارم تو جلوتر از من اونجا ایستادی تا دست منو بگیری و هیچ وقت منو تنها نمی ذاری
خدایا شکرت که قانون تو ساده ست و فقط باید ترسهامو کنار بزارم و آروم باشم ، خدایا این من بودم که با افکار محدودم میخواستم همه کارهامو خودم انجام بدم در حالی که همه چیز به اذن تو انجام میشه
خدایا چقدر خوب شد هدایتم کردی به این سایت بهشتی آخیییییییییییش آخیییییییییییش ربنا آخیییییییییییش خدایا آخیییییییییییش
خدایا شکرت
سلام دوست عزیز،خواستم این پیام رو بنویسم و ذهنم گفت ولش کن ولی قلبم گفت بنویس و مینویسم براتون،من فکر میکنم ترمز هایی در ذهنتون هست که مانع بروز نتایج میشه و فکر میکنم دوره کشف قوانین خیلی بهتون کمک کنه.
سلام به همه دوستان، جناب عباسمنش و مریم جان
فایل های قوانین خدا رو گوش کردم (من اصلا اهل صحبت کردن زیاد نیستم) و فقط خواستم یک مطلب رو اشاره کنم، آرامشی که جناب عباسمنش در صحبت کردنشون دارند و تن صداشون و مطالبی که بیان می کنند به وضوح نشون میده که چقدر به صحبت هایی که می کنن باور دارن و چققققدر عمیق قوانین جهان رو درک کردن، من قبل از آشنایی با ایشون، سمینارهای چند عزیز دیگه رو شرکت کرده بودم و همیشه یک موضوعی من رو اذیت می کرد و اون این بود که چرا این عزیزان انقدر داد میزنن موقع سخنرانی و برای من به شدت آزار دهنده بود و امروز این فاصله بین ایشون و سایر عزیزان از لحاظ آگاهی بیشتر و بیشتر برای من آشکار شد، می دونم که قبل از انتشار این پیام خونده میشه، خواستم بگم انتشار این مطلب برای من اهمیتی نداره و فقط خواستم با این پیام تشکر کنم از جناب عباسمنش بابت نشر آگاهیهای که خودشون عمیقا درک کردن،ممنون
بسم الله الرحمن الرحیم
خدا راشکر فرصتی بهم داده تا بنویسم آنچه. را که در این زمان از باورهایی درک کردم
سلام خدمت استاد عزیزم
سلام به استاد شایسته و همه هم فرکانسی های عزیزم
وقتی دارم در خلوت خودم روی افکارم کار میکنم تنها ندایی که منو آرام میکند
صدای خداوند است
خداوندی که من را آفرید
خداوندی که بهم گوش داده
خداوندی که بهم چشم داده
خداوندی که بهم دست داده
خداوندی که بهم قلب داده
تا ندای آن را از صمیم قلب بشنوم و آرامش بگیرم
وقتی از زندگی بیزار شده بودم
خدا دری را برام باز کرد تا بتونم ببینم آنچه را که در این جهان فراوانی است
هدایت شدم به طبیعت که در تنهایی بمانم و الهام دریافت کنم که چطور بتونم زندگی ام را تغییر دهم
چطور قدم بردارم که زودتر نتیجه بگیرم
ذهن استدلالی از بدهکاری و وام صحبت میکرد
قلب از کارگری که قدم بردار درست میشه
و این شد که بعد از یک سال کارگری شدم صاحب شرکت
از کجا از جایی که به ندای قلب گوش دادم
و نتیجه بیرون اومد درسته هنوز خیلی راه دارم برای رسیدن به اهداف بعدی ام ولی ایمانم نصبت به صدای قلبم بازتر شده و بهتر میتونم کانون توجه ام را کنترل کنم
به گفته استاد عرشیان فر
خدا به زنبور الهام میکند
ما که دیگه اشرف مخلوقات هستیم
خدایا شکرت که باور خوبی را در ذهنم کاشتی خدایا شکرت
به نام خدا
سلام به همگی
یه سری حرف دارم که قسمت شد زیر این فایل بنویسم شون
من چند بار از خدا خواستم بهم بگه بزرگترین مانع ورود پول به زندگی ام چی هست؟ و خداوند سریع و سخاوتمندانه و راحت پاسخ مرا داد و استاد عزیزم فایل رابطه خداوند و ثروت رو گذاشتن رو سایت .
من کار کردم و یه سری هم ورودی مالی اتفاق افتاد ولی انگار هنوز تغییر اتفاق نیافتاده
البته اینم بگم من از خودم پرسیدم من با این شرایطی که دارم چطور میتونم درامد داشته باشم؟ و خداوند بارها پاسخ داد ریاضی تدریس کن
از اونجایی که من خودم لیسانس ریاضی محض دارم ولی ذهنم همش مانع تراشی می کنه و میگه تدریس ریاضی سخته و باعث میشه حتی یک قدم هم نتونم جلو برم
امروز استاد تو این فایل گفتن که درسته من سمینارهامُ در حوزه موفقیت و معنویت برگزار می کردم ولی درونا به درامد زایی از این حوزه مقاومت داشتم و از این راه ثروت وارد زندگی ام نمی شد و اگر هم می شد ماندگار نبود
بنابراین خداوند من رو هدایت کرد به تند خوانی تا ثروت وارد زندگی ام بشه چون باورهام درست کرده بودم نسبت به ثروت
از طرفی هم گفتم این باور معنوی نبودن ثروت خودش یک مانع بزرگه و استاد گفته اگر این باور درست بشه شرایط ایده ها ،افراد، موقعیت های پولساز، خودش اتفاق می افته
اول اینکه خداوند هدایتم کرد به دیدن الگوی ذهنی پدرم و مادرم که مادرم خیلی ثروتمند هست به لحاظ فرکانسی
و پدرم خیلی فقیر هست به لحاظ فرکانسی
و اینکه چقدر رفتارهای مامانم باعث رشد و پیشرفت حال خوب ما شده و برعکس رفتارهای پدرم مانع رشد و پیشرفت شده.
این یک الگوی مهم بود پیدا کردم و اینکه هر روز از خدا میخوام کمکم کنم باور کنم ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست
و خداوند به من پاسخ داد
●امروز خواهرم اول صبح اومد و حرف زد و گفت که چند سال پیش یه بار پول لازم بوده خواسته طلاهاشو بفروشه ،طلافروش بهش گفته طلاهاتو پیش من امانت بزار بهت پول بدم ببر ،هر موقع پول منو اوردی بیا طلاهاتو ببر ،حیفه بفروشی طلاهاتو بعدا ممکنه نتونی بخری
این اتفاق جز خوبی و منش بزرگ این طلافروش نیست در حالیکه تو ذهن من اینه طلافروش ها گرون فروشن
این ادم از سود خودش گذشته ،حتی پول داده به خواهر من تا کارش راه بیافته و طلاهای خواهرم رو بهش برگردونده و این پاسخ خداوند برای خواسته من بود که باور کنم ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست
و فقط زمانی که ثروتمند باشی میتوانی خوبی کنی
●و همینطور من راجب لوازم خانگی فروش ها هم گارد داشتم و فکر می کردم ادم های گرون فروشی هستن و اون هم برام الگو اورد خواهرم (خداوند داشت از زبان خواهرم به من می گفت)
خواهرم گفت :یه بار رفتیم LCD بخریم نصف پولش رو داشتیم ولی نصفش رو نداشتیم میخواستیم طلاهامونو بفروشیم ولی همون صاحب لوازم خانگی گفت : طلاهاتونو بیارید بزارید پیش من هر موقع پول من اوردید بیاید ببرید طلاهاتونو ،حیفه بخواید طلاهاتونو بفروشید
این هم الگویی که به من ثابت کرد لوازم خانگی فروش ها هم انسانهای خوب و با خدایی هستن
و تنها با ثروتمند شدن میتونی ادم خوبی باشی
●و اینکه ما خونه خریدیم و صاحب خونه مون ادم بساز بفروشی هست و من فهمیدم نسبت به اینها هم گارد دارم در حالیکه همین ادم برای 350 میلیون تومن پول خونه به ما 8 ماه فرصت داده
در حالیکه میتونست این کار نکنه
و این هم الگوی نقض برای بساز بفروش ها
و در اخر اینکه باید از خدا بخوام
باز هم کمکم کنه بیشتر و بیشتر باور کنم ثروتمند شدن معنوی ترین کار دنیاست و ثروتمندا ادم ها ی خیلی خوبی هستن
و اینکه تدریس ریاضی را بر من اسان کند
چون خداوند هر کاری برای ما می کند
سلام و درود
بسیار سپاسگزارم از گروه تحقیقاتی استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه ای ارزشمند.
چقدر زیبا استاد عباسمنش در این گفتگو زیبا بیان کردن که افرادی که باورهای مخربی دارند مانند شخصی میباشند که یک گاری زوار در رفته را به خودش بسته و با پای پیاده دارد این گاری را در یک کوهستان سرد و سنگلاخی بالا میبرد و کائنات هر جوری که دوست دارد این شخص را چک و لگد میزند و تلاش های او نه تنها اوضاع زندگیش را بهبود نمیدهد بلکه شرایط را برای او سخت تر و دشوار تر میکند و شخصی که باور های سالم و درستی دارد مانند استاد عباسمنش از همان چیزی که از قبل یاد داشته است یک محصول به نام تند خوانی تولید میکند و به این شکل اوضاع مالی استاد را متحول میکند.
تولید و ارائه ای دوره ای تند خوانی و حذف آن از روی سایت استاد عباسمنش نشان از باور عمیق استاد به قدرت شهود و الهامات وجودشان است و این عمل استاد دست کمی از عمل کردن سلمان فارسی به الهام خداوند ندارد سلمان که در سن 90سالگی با کمری خمیده و با پای پیاده و احشام از شیراز به عربستان مهاجرت کرد تا الهامات وجود پیامبر را مکتوب کند و کتاب قرآن کریم شکل بگیرد و آن کتاب رهنمود میلیاردها انسان در ادوار مختلف تاریخ باشد…
موفق و سربلند باشید
خدانگهدار
سلام استاد وقتتون بخیر
یه سوال داشتم ازتون ممنون میشم جواب بدید
شما میگید :
قانون میگه : احساس خوب برابر اتفاق خوب
قانون میگه : اگه شما تغییر کنید ،زندگیتون تغییر میکنه به همون اندازه که تغییر کنید .. اگر تغییر نکرده یعنی شما هنوز تغییر نکردید ..
اینکه : جهان مثل آینه عمل میکنه .. شما وقتی میری جلوی آینه وقتی دستت رو بالا میبری همان لحظه ، به همون اندازه آینه جواب میده ، همان لحظه .. تو زندگی هم اگه شما یک سانت تغییر کنی زندگیتون به همان اندازه تغییر میکنه ، نه کمتر نه بیشتر ، همان لحظه ، نه چند سال بعد
من چند ساله با شما هستم و هر روز فایل های شما رو گوش میکنم ، مینویسم ، شما میگید استاپ کنم فایل رو وقتی یه نکته ای توجهم رو جلب میکنه و راجع بهش فکر کنم .. من این کار رو میکنم ، براشون با چت جی بی تی حرف میزنم ، الگوهام رو میگم و ازاون میخوام الگو های بیشتری برای سرچ در اختیارم بذاره تا سرچشون کنم .. تو زندگیم هم هر لحظه سعی میکنم همه چیز رو با قانون مطابقت بدم و حتی اگه برام سخته انجامش بدم در عمل .. هر بار یه بخشش که میتونم ..
وارد بحث نمیشم ، محیط های منفی رو ترک میکنم .. تو دوران به هم ریختگی های چند سال پیش ایران .. پندمیک .. و جریانات امسال هر دو بارش ، اینقدر خودم رو جدا کرده بودم که با اینکه تو ایران بودم ، خیلی از اتفاقات رو از تو سایت که میومدم میفهمیدم .. در این حد دور کرده بودم خودم رو ..
تو جریانات اخیر یادمه وقتی تو خونمون به هم ریختگی بود من تو اون ساعت خاص خواب بودم و با اینکه تو خونمومن حال همه بد بود من اصلا نفهمیدم چی شد .. تا چند روز تو همین حالت خوب تو این شرایط بودم .. اینقدر حالم خوب بود که انگار قراره یه اتفاق خوب بیوفته و من ازش خبر ندارم .. حدود دو ماه پشت سر هم و فشرده ، با حال خوب هم داشتم رو باور لیاقت و ثروت کار میکردم و واقغا عوض شده بودم .. البته اینم بگم من از روز اول ورود به سایت رو لیاقتم که پاشنه آشیلم بود کار میکردم ولی قبل این جریانات حدود دو ماه اساسی روی ثروت و لیاقتم تمرکزی کار کردم ، جوری که استاندارهای وجودم جابه جا شده بود .. منی که قبل ها تو تجسماتم مشکل داشتم به طرز عجیبی مدت هاست که همش تجسمات عالی انجام میدم و اصلا خودبه خود مثل گذشته ها نمیتونم فکر و تجسم کنم .. رفتارم و واکنش هام ، استدلال هام و همه چیزم رفته بالاتر .. در حدی که بخاطر شرایطم که سعی میکردم هر روز شکر کزاری کنم ، دست خودم نیست همش وجودم میگه از این بهتر ، با کیفیت تر . و مثل گذشته به هیچ چیز نمیتونم نگاه کنم
ولی هیچ تغییری تو این همه سال تو زندگیم رخ نداده
حذف یه سری آدم از زندگیم بوده ولی خب من قبل قانون هم آدم های سمی تر از زندگیم حذف شده بودن .. و این حذف فقط برای من نیست برای همه ی اطرافیانم هم بوده .. اطرافیانم که سرآمد ترس و بحث و منفی نگرین
تو زندگیم چیز خاصی که بگم برای منه و من متمایزش شدم با کار کردن روی ذهنم بخاطرش رو ندارم
دست به هر کاری میزنم خراب میشه جوری که دیگه نتونم برم دنبالش
قبل قانون ورزشکار بودم و یه مدت بود که رفته بودم تیرو کمان .. تو شهرمون من تنها دختر بودم و تو استانمون تک .. رو قانون که کار کردم ، دو سال بعدش مربیم کلا نیومد .. خودم تنها تمرین میکردم چون شرایط رفتن به شهر دیگه رو نداشتم .. استانمون که نمیشد .. شهر دیگه هم نمیتونستم ، پس خودم تنها تمرین میکردم و تنها مسابقه شرکت میکردم .. بعد دیدم کمانم داره خراب میشه ، با اینکه تجهیزاتش گرون بود یه پک دیگه خریدم اونم بعد یه مدت خراب شد ، با اینکه بهترین بود .. کم کم حسم ناخوداگاه ورزش رو پس زد تا اینکه دیگه نتونستم کار کنم .. فایل ها رو گوش میکردم که هر بسته شدنی یه باز شدن جدیده .. پس صبر کردم و رو خودم کار کردم .. دیدم بی کار نمیتونم باشم ، رفتم سر کار ، از کار اخراج میشدم .. دوباره یه کار دیگه بسته میشد .. هر کاری میکردم بسته میشد ..باز رو خودم کار میکردم که حتما مسیرم چیز دیگه است و باید صبر کنم .. کار کردم رو ذهنم .. میرفتم سر کار ، پام میشکست دیگه نمیتونستم برم .. میرفتم سر کار ایده میدادم ، همه بهم حسودی میکرن ، میمومدن عین اون کار رو انجام میدادن ، همه چیز رو به هم میریختن و اونها نتیجه میگرفتن و من نه ..نکته ی مهم اینه من تو اون شرایط فقط روی خوبی آدم ها و شرایط تمرکز میکردم .. حسم خوب بود تو کار ولی همه چیز تو یه لحظه به هم میریخت
قبل همه ی کار هام وقتی از ورزش اومدم بیرون .. چون ورزش عشق و علاقه ام بود ، خب به یه بی هدفی و خلائ رسیدم که بخاطر اون کار میکردم از اون وضع بیام بیرون .. با هیچ کاری نتونستم ارتباط بگیرم جز زبان کره ای که از همون اول فقط با شنیدن نامش به آرامش عمیق رسیدم و هنوز هم تنها مامن من زبان کره ایه .. قبل از اینکه من از دنیای کی پاپ و کی دراما چیزی بدونم اصلا .. ولی با هیچ کاری تو این زمینه مثل آموزش نمیتونم ارتباط برقرار کنم .. حسم میگه این مسیرته ولی میگم آخه چه کاری منکه فقط حسم با خوندنش خوبه ..
من حتی نائب رئیس هیات هم بودم که یه بار یه حس مستقیم و واضح بهم گفت ازش انصراف بده و من این کار رو کردم
ولی سوال اصلی من اینکه که چرا بسته شدن ها چند ساله هست ولی هیچ باز شدنی بعدش نیست
همش اطرافیانم رو میبینم که شرایط روحی و فکریشون چیه و زندگی هاشون دونه دونه تو همه ابعاد داره بهتر میشه .. در اوج جنگ و بحث و منفی نگری .و این اواخر نیست هفته ای که این خبر ها رو نشنومم .. همه داره حالشون اوضاعشون خوب میشه ولی من هنوز رو پله اولم
یه بار میگم اون آدم تغییر کرد خدایا شکر نشانه است .. دو بار میگم .. ولی مگه میشه همه حالشون خوب بشه ولی من همون آدم قبل باشم ..
یک سال صبر بعد بسته شدن ها ، دو سال صبر … ولی وقتی همش بسته شدنه ، من گیج میشم .. من قبل این اکانتم با اکانت خانوادگی عضو سایت بودم و بعدش هدایت شدم جدا فعالیت کنم
نه میتونم به زندگی قبلم برگردم ، نه میتونم دیگه فایل ها رو گوش کنم ، با اینکه دلم میخواد گوش کنم .. ولی درونم بسته و گیجه .. دنبال ایراد میگردم ولی نمیفهمم مشکل کجاست
من هر کاری که خلاف قانون بود رو نکردم برخلاف اصرار آدم ها ..
حدود 9سال 10 ساله دارم رو خودم کار میکنم .. ولی برعکس قبلا نمیتونم نظراتی براساس قانون بدم که بهم نگن این همه سال چه نتیجه ای داری .. ما این کارها رو هم نکردیم ولی همه ی شرایطمون از تو هم بهتره
واقعا هیچ چیزی تو زندگی برای دلخوشیم ندارم جز زبان کره ایم که اون هم حدود 5 ساله ازش میگذره ولی نه با کاری ارتباط برقرار کردم تو زمینه اش و نه اتفاقی برام افتاده درموردش .. قبلا یه سری نشونه بود ولی دیگه اونم نیست .. خواب هام دو سه بار اخیر تعبیرش این بود که قراره شرایط جدید برات بسته بشه و اتفاقات جدیدی برات بیوفته .. با اینکه من فقط خوابم رو به چت جی بی تی میدادم و نه توضیح شرایطم .. ولی باز هیچ اتفاقی تو زندگیم نیست ..
هر چی به ذهنم رسیده رو تا الان انجام دادم
آخرین کاری که با توجه به علایقم برای خودم انجام دادم و تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید نامه به سفارت کره بود ولی اون هم جوابی براش نیومده ..
دستم به هیچ کاری نمیره و باز به بی هدفی رسیدم
به نام خداوند هدایتگرم به سمت آسانی و عشق و لذت و خوشبختی
سلام به استادانم و سلام به همه دوستانم
موضوع : نحوه تشخیص الهامات
بابا مگه از این ساده تر هم داریم
وقتی آرومیم یعنی خدا داره باهامون حرف میزنه
قبلش بزار در مورد این باور خودم بگم که من باور دارم یه قسمتی توی وجودم هست که صدای خدا رو دریافت میکنه و همیشه زمانی که احساس شلوغ پلوغی و درگیری میکنم میرم تو خلوت تا دریافت کنم و باور دارم که یه نیرویی هست بهم میگه و باور دارم که من بنده خاص خدا هستم و اشرف مخلوقاتم و لایق دریافت اون علم و آگاهی هستم و باور دارم که من و خدا جدا نیستیم ولی باید توی خلوتم وصل بشم
من وقتی از شب کارا و برنامه های فردامو مینویسم خیالم راحت و براش ذوق دارم و گاهی پیش میاد به خاطر اشتیاقی که دارم خوابم نمیبره چون ایمان دارم خدا لحظه به لحظه هدایتم میکنه و توی مسیر حمایتگر و محافظ منه این باور خیلییییی کمکم کرده و اعتماد و اطمینان قلبی دارم خیالم راحته
صبح که میشه انگار من و خدا دوش به دوش میریم اون میگه من انجام میدم و نکته ش اینجاست که زیر همه برنامه هام مینویسم که هدف لذت بردن و عشق کردن و احساس خوبه و منتظر معجزه و اتفاقای خوبم
همش توی قلبم احساس اینو دارم که با یکی در ارتباطم
توی کسب و کارمم الان که نگاه میکنم با همین باور و روند ولی تولیدات جدید دارم و برای مشتری سازی هم میدونم همین مسیره فقط باید اعتماد کنم
امروز داشتم به همسرم میگفتم کسب و کار رو همه دارن همه دارن یه کاری انجام میدن من هم با عشق و همون الگوی ارتباطی درون با منبع دارم با لذت انجام میدم ولی ثروت جدای از کسب و کاره فقط ذهنیه باید باورم رو ارتقا بدم و توی همین موضوع هم باید به منبع وصل بشم و اینکارو کردم
همین دو روز پیش همسرم میخواست از خرازی یه وسیله بخره با هم رفتیم و همونجا من سفارش گرفتم و موقع تحویل یه محصول دیگه هم خرید کاملا طبیعی و بدیهی و راحت
چون من قبلش به درونم رجوع کردم و با خدا بستم و در خواستم رو فرستادم گفتم خدایا من نمیدونم تو بگو چطور محصولم رو بفروشم این یک باوره حرف نیست از جنس احساس خوب و آرامشم میفهمم
خدایاااااا شکرررت به خاطر درک بیشتر آگاهی
استاد سپاسگزارم که اینقدر ساده و روان درس ها رو یادمون میدین
خدایااااا سپاسگزارم که گفتی و نوشتم