اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یک نکته ای که اینجا برای من خیلی آموزنده بود و میخوام ردپا بزارم و فقط به همین موضوع اشاره کنم
اونجایی بود که شما با مدل صحبت کردید و گفتید که تو همه چی به من دادی لامصب پس چرا ثروت رو به من نمیدی
و بعد گفت ایراد از باور های خودته و چون میخواست هدایت کنه و شما هم آماده بودی فرستاد شما رو از سمت چیزی که بهش مقاومتی نداشتی و دوره های تندخوان بود و بعد که دیدی ثروت اومد و مشکلی هم در کار نیست اتفاقی که افتاد این بود که حالا باور هات رو درست کن و برو به سمت اپن چیزی که داری روش تحقیق میکنی
این موضوع برای من تو بحث رابطه اتفاق میوفته و دقیقا اینجاست که به خودم تلنگری خورد که
من فکر میکنم اگر الان رابطه باشه من وقتش رو ندارم ، من رو از کار میندازه و…
و این سری باور های محدود کننده من رو از رابطه دور میکنه
خدا جلو جلو کاراش رو کرده اونی که باید آماده بشه خود منم
یا مثلاً اگر من بخوام تو رابطه باشم و آزاد زندگی کنم و تو خونه خودم باشم پس خونوادم که شکل مذهبی دارند چطور فکر میکنند…
نکنه ارتباطم با پدرم بخواد به مشکل بخوره (که دقیقا این رو تو این مدت از پدرم دیدم که چقدر حامی و حمایتگر منه و به زندگی شخصی من اصلا کاری نداره)
ی الهامی بهم شده بود چند وقته پیش که این بود :
اونقدر میتونه باور های محدود کننده تو ذهنت ریشه دوونده باشه که تو برخلاف چیزی که در واقعیت داری تجربه میکنی و میبینی و ملاقات میکنی اونا رو نادیده بگیری و ذهنت به سراغ توهماتی بره که با اون باور های شرک آلود ساخته
سلام به استاد عزیزم ،استاد عرشیانفر عزیز ،مریم جان و دوستان جان
زبونم از سپاسگذاری بابت این فایل ها عاجزه .
توی دوره ی هم جهت با خدا جلسه 5،در مورد ترس از دست دادن پدر و مادر و عزیزان که از بچگی هر روز با خودم داشتم صحبت شد
خیلی زیاد روی این جلسه و فایل ما بی انتها هستیم و باورهای روح و مهم ترین رابطه و ….کار کردم .
و خدا هدایتم کرد به همین چند فایل که صحبت های استاد با استاد ارشیانفر بود و باز دوباره توی این چند روزه این فایل ها ،این هدایت ها رو از طریق دوره قوانین کیهانی دریافت کردم .
خدا در حال آماده کردنم بود برای عبور از شرایطی که پیش رو داشتم بود .دیروز پدرم به رحمت خدا رفت .
با تمام وجودم عجزم رو به خدا اعتراف کردم برای کنترل ذهنم و ازش کمک و صبر و موندن توی مسیر کردم .
معجزه بود که بعد از یک ساعت تونستم خودمو به آرامش برسونم .دیروز و دیشب به لطف خاص خدا تونستم ما راءیت الا جمیلا کنم .
زیبایی ها و خیر رو در این اتفاق میدیدم و فقط شکر و سپاسگزاری بود که آگاهانه روی زبونم جاری میکردم و این واقعا از لطف و فضل خداوند بود .
بابام 90 سالش بود چقدر شکر کردم که خدا عمر طولانی بهش داد و زمانی این اتفاق براش رخ داد که من آگاه تر و آماده تر شده بودم .
بسیار شکر میکردم که مادرم زنده ست و داره حرف میزنه ،راه میره ، کار انجام میده و واقعا اگر این اتفاق برای مادرم افتاده بود خیلی برام سختتر بود.
که امیدوارم خدا منو برای اون زمان که مادرم هم قراره به سمت خودش برگردونه ،آماده کنه و رشد بده
چقدددر محبت و لطف و مهربانی رو از کوچیک و بزرگ در مورد خودم می دیدم و اینکه چقدر همه با لطف و مهربانی تمام کمک میکردند .
مراقب بودم که نخوام احساس قربانی بودن کنمو خیر رو در این اتفاق ببینم
خیر بود که پدرم بیشتر از این اذیت نشه و مادرم برای نگهداری و مراقبتش سختی نکشه و برای هر دوشون این اتفاق خیر و نجات بود
البته که توی مدتی که بابام دیگه نمیتونست حرکت کنه ،خواهرها و برادر و مامانم مثل فرشته دورش بودند و هر کس هر کاری از دستش بر میومد براش انجام میدادم…
امروز صبح که مراسم خاکسپاری بود از مادرم عذر خواهی کردم و نرفتم و مادرم هم به لطف خدا با مهربانی تمام پذیرفت انگار که یک لحظه خدا روی زبونش جاری شد .همین که اومدم بهش بگم خودش گفت تو بمون خونه پیش بچه ها…
واقعا طاقتش رو نداشتم و اگر میرفتم کنترل و جمع کردن ذهنم به شدت سخت میشد
چون میدونستم چقدر اونجا شرایط بدتر هست و گریه و … و دیگه تا همیشه این صحنه جلو چشمم بود .
انتخاب کردم که با خدا بمونم و باهاش ادامه بدم .بمونم توی مسیری که با تمام قلبم بهش رسیدم که این همون صراط مستقیمه.
اینقدر چیزها هست که زبونم از شکر بابتشون عاجزه .
شکر برای اجازه و تجربه ی ورود پدر و مادرم به این دنیا.
شکر که من و یه برادر و 7 خواهر دیگه هم توسط این پدر و مادر بی نهایت مهربان اجازه ی تجربه ی این دنیا رو داشتیم و یک عالمه نوه و نتیجه که حاصلش شده یه خانواده پر جمعیت .
شکر که بارها مراسم های شادی و عروسی خیلی زیادی توی خونه ی پدر و مادرم رخ داد و این اتفاق مثل نسبت یک به صد هست.
شکر که مادرم با پس اندازی که کرده بود الان به راحتی بدون محتاج بودن به بقیه و قرض کردن خودش داره تمام هزینه های این مراسم رو پرداخت میکنه.
شکر که پدر و مادرم همیشه با آبرو زندگی کردند
شکرت برای مهربانی بی حدشون ،برای صبوریشون برای دست و دل بازیشون .
شکر برای خونه بزرگی که دارند و باغ بزرگشون
شکر برای حقوق بازنشستگی بابام که الان مادرم محتاج هیچ کس نیست ….
شکر برای این همه برکت و فراوانی ….
خدای من نوه نتیجه هاشونو ببین توی همین مراسم از دیروز تا حالا دور هم شاد هستند و بازی میکنند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
دستتونو میبوسم و برای همتون آرزوی عمر با عزت و طولانی دارم
درمورد زیبایی این قسمت همین بس که با اینکه میخواستم بخوابم ولی یه حسی کفت بیام بنویسم
چقدر سبک تر شدم وقتی به اندازه ای که یاد گرفتم تسلیم بودن در مقابل خداوند
وقتی یاد کرفتم اهمیت شکرگذاری رو
وقتی یاد کرفتم اهمیت احساس خوبداشتن
همین چند هفته پیش با یکی از دوستام همراهی اش کردم برای خرید که یه شالی دیدم بهش گفتم این خیلی قشنگه من واسه خودم میخرم اونمکفت اره منم میخرم وقتی به فروشنده گفتیم بیاره کفت فقط یه دونه مونده به دوستم کفتم تو بخر ما واسه تو اومدیم بهم گفت نه زینب خودت بخرش چون مطمئنم تو بخری امروز نپوشی دیکه فرداش میپوشی اینقدر تو لحظه حال هستی و لذت می بری
یا چند روز پیش بیرون بودم که یک دفعه بارون نعمت زیبای خداوند شروع به باریدن کرد و من همونطور که راه میرفتم خداروشکر میکردم بابت این نعمت که یک دفعه شدید شد و همون لحظه ماشینی رد شد با اینکه مسیرش مخالف من بود ولی ایستاد که منو برسونه
شیطان، شما را [به هنگام انفاق مال با ارزش] از تهیدستی و فقر می ترساند، و شما را به کار زشت [چون بخل وخودداری از زکات و صدقات] امر می کند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق می دهد؛ و خدا بسیار عطا کننده و داناست.
از همون لحظه دریافت الهام،نجوای شیطان شروع شد که همش از کمبود و ناامیدی و ترس میومد.
جملاتی مثل اگه دوره رو بخری اجاره ماه بعد چی؟
قلبم میگفت همونطور که خدا این همه مدت رسونده ماه بعد هم خودش میرسونه.
ذهن میگفت لباس عید بچه ها چی؟
قلبم میگفت مگه تا حالا شده نتونی برای بچه هات لباس عید بخری که این بار دوم باشه؟
فعلا که جدال بین قلب و ذهن ادامه داره.
و از خداوند میخوام منو به راه راست هدایت کنه.
خدایا شکرت که همواره در آغوش تو هستم حتی اگه خودم حواسم نباشه.
سلام به استاد عباس منش عزیزم به استاد ابراهیم نشانم
سلام به استاد شایسته نازنینم استاد دل ها
سلام به دوستان قشنگ و هم فرکانسم در این مسیر سبز و نورانی
با اینکه این صحبت ها رو قبلا بارها گوش دادم اما با قرار دادن شون در این پروژه یک احساس عجیب دارم انگار این صحبت ها نورانی شدند انگار خدا بهشون یه عطر و بوی خاص داده یا بهتر بگم من مدارم تغییر کرده و تازه دارم نور شون رو دریافتشون می کنم .
خدایا برای تک تک قسمت های این پروژه ازت سپاسگزارم .
خدای عزیزم ای نور آسمان ها و زمین ستایش مخصوص توست که پروردگار جهانیانی که عشق منی صاحب اختیارمی
خدا جونم شکرت برای این سایت الهی و دریافت این دُر گوهرها از زبان استاد عباسمنش جانم .
امروز پدر بهترین دوستم به رحمت خدا رفت ، به دوستم تسلیت گفتم اما متوجه شدم دلش میخواد تو این شرایط پیشش باشم ، عقلم بهم گفت بری کجا ! تو داری روی خودت کار می کنی تو معنی حال خوب اتفاقات خوب حال بد اتفاقات بد رو درک کردی حالا میخوای بری وسط گریه زاری مردم چی بگی !!
تازه یادت رفته اخرین باری که مراسم ختم رفتی چطور یاد بی پدر خودت افتادی و اشک ریختی و تا دو روز حالت بد بود سرت درد می کرد !
قلبم گفت برو کنار دوستت باش تو تغییر کردی الان درکت در مورد مرگ بیشتر شده دوستت بهت نیاز داره..
به حرف قلبم گوش کردمو آماده شدم رفتم خونه دوستم وارد که شدم دخترهای اون مرحوم بهم خوش آمد گفتند و من با تمام عشقم دوستم بغل کردم و کنارش نشستم ، مادر دوستم اصلا گریه نمی کرد و یک آرامش خاصی داشت که آدم جذب این آرامش می شد ، هر بار موبایلش زنگ می خورد و اقوامش از راه دور برای تسلیت باهاش صحبت می کردند می گفت : خدا رو شکر مرد خوبی بود خیلی مهربون و با اخلاق بود ، خدا رو شکر زندگی خوبی داشتیم خدا روشکر اصلا مریضی نکشید بعدم احوال اون شخص مقابل رو می پرسید که شما خوبی خانوادت خوبند خب خداروشکر و در آخرم می گفت عاشقتم دوست دارم مرسی که تماس گرفتی و با تک تک کسانی که تماس می گرفتند با همین مکالمه و آرامش صحبت می کرد
و من تو دلم بارها و بارها این خانم تحسین کردم ، دست دوستم تو دستم بود و با هم صحبت می کردیم و مکالمه دوستم با من این بود : عاطفه بابام آدم خیلی خوبی بود دلم براش تنگ میشه اما می دونم جاش خوبه و منم حرفاش تایید می کردم ، صحبت های بین ما انقدر خداگونه و زیبا بود و من آگاهانه حرف هایی رو به دوستم زدم که آخرش دوستم بهم گفت چقدر خوب شد که اومدی چقدر خوشحالم که کنارمی ..
وقتی از مراسم برگشتم تمام مسیر رو پیاده اومدم و نفس های عمیق کشیدم پیاده روی کردم و با خدا حرف زدم ، که الان من چی بگم خدا جونم ؟؟
این احساس خوبه قلبی الهام خودت بود که بهش عمل کردم و الان چی باید بگم ! بگم من وارد کلاس عملی توحید شدم یا دوستم با رفتنم با کلامم که حرفتی خودت بود آرام تر شد ؟ ( آخه تنها کسی که بی قرار می کرد دوستم بود)
خدایا تو همه چیزی همه چیز .. بعد یادم افتاد صبح ازش خواستم امروز رشدم بده جوری که حسش کنم یادم افتاد امروز صبح بهش گفتم خدایا ازت می خوام امروز بر قلب و قلمم جاری بشی و از تجربه ی همین امروزم در مورد الهاماتت تو این جلسه بنویسم و خدا بهترین شنوایی داناست بهترین مدیر و مدبر بهترین معلم زندگی..
خدایا صدهزارمرتبه شکرت
استاد عباس منش عزیزم صمیمانه ازتون سپاسگزارم و دوستون دارم، به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان.
سلام به تمام بندگان خوب الهی دراین سایت، یک نکته بسیار جالب اینکه خداوند حتی از بچگی باما حرف میزده،باما بازی میکرده ،بما ایده میداده وهدایت میکرده،بله درسته اگه بچگی خودمونم یادمون نباشه ،وقتی الان به بچه های اطرافمونم نگاه میکنیم میبینیم که خداوند برای اینکه بچه ها راحت خوشحال باشن، راحت بخندن،راحت بخشش داشته باشن، راحت زودباور باشن و ذهنشون آروم باشه،به بچه ها تسلیم رو آموزش داده ،چون برای این که من در مورد عشق، پول، روابط، اجتماع و….. بخوام رشد کنم باید بتونم تسلیم ربّی باشم که به کمتر از این ربّ راضی نشم. و این ما بودیم که وقتی بزرگ شدیم دست کم گرفتیم و فراموش کردیم، جالبه استاد جان، من از بچگی بسیار حس نزدیکی به خدا داشتم و باخودم حرف میزدم و بازی میکردم، شاید بیشتر بازی هام تو اتاقم تنها با عروسکام بود، من و خدا، چقدر صحنه زیبایی بوده بازی من و عروسکامو و خدا. (تو پرانتز بگم گاهی ممکنه ما وسط راه شک به دلمون بیاد اما سال 91 با یک مربی آشنا شدم که درس کودک درون میداد و من دوباره رفتم کودک درون کار کردم که اتفاقا بزرگترین تمرینش این بود که هرکس بره یه عروسک واسه خودش بخره بزاره تو اتاقش، یااینکه بره سرسره بازی ،و درواقع میخواست این رو نهادینه کنه که ما باور نکنیم که دیگه این چیزا از سن و سال ما گذشته، جالبه اون زمان یک خانم 65 ساله بزرگترین عضو کلاس بود و رفته بود برای خودش یک عروسک قرمز خریده بود، منم رفتم برای خودم دوچرخه خریدم و هنوزم سوار میشم، یااینکه این رو یادمون داد که عین دوران کودکی لباسای عروسکی و رنگی و رنگ روشن بپوشیم، بله ما بزرگ که میشیم هم خدا رو گم میکنیم هم شادی هامون رو هم رنگای شاد رو و خیلی چیزا ) اسلحه خداوند داشتن حس خوووبه. و من همیشه این حس خوبو با عروسکام داشتم و هنوزم عین روز اول تمییز و سالم دارمشون و جلو چشام آویزونشون کردم،باهربار نگاه کردن همون حس خوب کودکی سراغم میاد ،از همون طفولیت خداوند تو یک احساسی بمن میگفت که باید تااخر عمرت عروسکاتو سالم پیش خودت نگه داری.این باعث میشه تو همیشه طراوت کودکی رو داشته باشی. باعث میشه که خیلی هم بزرگسالی رو باور نکنی و در دنیای آدم بزرگا غرق نشی(این الهام برای نگه داشتن حس خوب بین من و خدام بوده). و نکته اینکه ما باید همینجور که بزرگ شدیم این حس خوب بازی کردن با خدا و حرف زدن باخدا رو حفظ کنیم.این باورسازی رو قوی کنم که من در بازی هام و زمزمه کردنام، تنها نیستم(ربّ) هست. و یادمه دررابطه با لباسامم دقیقا همین حس خوبو داشتم و سالها لباسامو نگه میداشتم و از سر دوست داشتن و عشق ورزیدن میپوشیدم. من وحی پذیرم وقتی که یک زنبور وحی پذیره. من از بچگی بشدت باخدا حرف میزدم درددل میکردم و جالبه ازبچگی یه الهامی بهم شده بود که فقط باخدا درددل و سختی هاتو بگو و بشدت بهش امید داشتم که استجابت میکنه. اما دربزرگسالی دردودلای باخدا ممکنه رنگ عوض کنه و تبدیل به گله کردن بشه. بخاطر همینه که دیگه رنگ تسلیم بودن از قلب ما پرمیزنه و میره. جمله (من ابدیم) که جناب عرشیانفرم گفتند من از بچگی بسیار غلیظ این حس درونم بود که من ابدیم. و جالبه تا الانم این حسو دارم،از بچگی قلبم رسالت و ابدیت منو درک میکرد. بسیاری از خاطره هامو سالها نگه میداشتم و الان متوجه شدم که این الهام خداوند به من بوده برای داشتن و نگه داشتن حس خوب پایدار، و از بچگی یک مورد دیگه ای هم که داشتم هیچ وقت حس ناامیدی درونم حس نمیکردم برعکس اون داداشم که همیشه از بچگی غرمیزد به دنیا و میگفت دنیا دیگه چیه؟ جالبه بدونید من اصلا تعجبم میشد و میگفتم چرا این و خیلی ها میگن دنیا دیگه چیه، واقعا من از بچگی یه حس لذت، یه حس شادی، یه حس امید، یه حس اوضاع خوبتر میشه، همیشه تو وجودم بود، الانم هرکس منو میبینه میگه خیلی ریلکسی. یک نکته ظریف راجه به باور توحیدی 👈کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز ،ممکنه از نظر یک نفر که از دورتر نگاه کنه بگه این چرا تو این سن عروسک داره اما اونیکه همجنس و همفرکانس در این زمینه باشه حتی میره برای تو عروسک هم میخره. یااینکه لباسای عروسکی میپوشم ممکنه یکی بگه این بااین سنش چرا اینا رو میپوشه اما اونیکه همجنس وهمفرکانست باشه میاد وحتی باهات هماهنگ میشه، بهت لباس عروسکی کادو میده تحسینت میکنه وشایدم الگوش شدی. احساس خوب قدرت داره و یکی از قدرتاش جذبه،جذبه چی ؟جذب های که بهت حس خوب میدن و دقیقا شبیه خودته، مث این میمونه که یکی اومده تو لباسای تو، تااین حد نزدیک. یک نکته دیگه اینکه در سکوت بیشتر تسلیم بیشتر رخ میده من از بچگی اصلا حس بدی از تنهایی تو اتاق بودن نداشتم هیچ وقت نشد که بگم حوصلم سررفته وتازه تعجبم میشد وقتی کسی میگفت حوصلم سر رفته. و چه نعمت بزرگی در وجود من بوده که هیچ وقت حوصلم سرنمیرفته و حس بدی نسبت به زمان نداشتم و ادامه دار شد، الانم باوجود این که تلوزیون نگاه نمیکنم اصلا حوصلم سر نمیره.
ذهن دائما در حال گفتگو است و همزمان الهامات خدا هم مدام در حال ارسال
کی میتونم الهامات خدا را دریافت کنم وقتی ذهنم آرام است
نجواهای ذهن هوای روح را طوفانی می کند و نمیگذارد دید خوبی به الهامات خدا که سرشار از امید و شادی است داشته باشیم
وقتی دریای روحت طوفانی است
هیچی نمیبینی
هر جای کشتی زندگیت را ببری اشتباه رفتی به ساحل نجات نمیرسه
اما وقتی، خودت ، خودت را آرام میکنی
خودت را تسلیم می کنی .
خودت حواست را میدهی به چیزهای خوب ، چیزهای مثبت
خودآگاه این کار را می کنی
یک جوری ذهن را مجبور می کنی به چیز دیگه ای فکر کند راجع به چیز دیگه ای حرف بزند حتی اگر اون چیز یک کلیپ چیپ فان باشه
آرام آرام ابرهای طوفانی ذهن خاکستری و کمرنگ میشن بعد بیشتر ممارست می کنی و آسمان ذهنت را آفتابی می کنی میتونی اون جلو نور الهامات الهی را ببینی که داره راه را بهت نشون میده
بازم این تو هستی که باید خودآگاه به اولین اشعه نور جواب مثبت بدهی ، دنبالش کنی تا به خورشید نزدیک بشی
بارها و بارها ممکنه دریای ذهنت طوفانی بشه و تو باید بارها و بارها خودآگاه ، با هر وسیله ای که می تونی آرومش کنی.
اون وقت میبینی کشتی زندگیت سرعت گرفته
پرنده های خوشبختی دورش جمع شدن
، ماهی های فراوانی توی تورت میافتن
تو دریای آروم صدف و مروارید صید می کنی،
در حالیکه داری آواز شادی سر میدهی.
کل داستان اول آرامش است با احساس خوب برای دریافت هدایت و بعد قدم برداشتن و حرکت به سمت هدایت
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم و استاد مریم جانم و دوستان نازنینم
خدایا هرآنچه دارم از آن توست و از فضل و رحمت و محبتت بمن رسیده
خدایا هزاران بار شکرت برای هوای بهاری این روزها در تهران که با باران لطیفی همراهه و مژده اومدن بهار طبیعت رو میده
خدایا هزاران بار شکرت برای آرامش قلبم، برای احساس خوبم و شادی درونم
خدایا هزاران بار شکرت که آسانم کردی برای آسانیها و چرخ زندگیمو هر روز روغنکاری می کنی
خدایا شکرت برای همه نعمتهایی که در زندگی بمن هدیه دادی و همچنان میدی
الهی شکر برای تک تک فایلهای این پروژه که یکی از دیگری بهتره..
آرامش و احساس خوب گنج عظیمیه که هیچ قیمتی نمیشه براش تعیین کرد
استاد جانم چیزی که من بعد از 6 سال دانشجوییم در محضر شما درک کردم اینه که وقتی طبق قانون خدا زندگی کنم، یعنی درست فکر کنم، درست حرف بزنم و درست عمل کنم زندگیم در تمام جنبه ها زیبا میشه، همه چی سر جای درستش قرار میگیره
مسیر زندگیم همواره به سمت زیبایی و پیشرفت میره..
از همون 6 سال پیش که از شما شنیدم احساس خوب خییلی خیلی مهم و ارزشمنده سعی کردم در هر حالتی احساسمو خوب کنم و خوب نگهش دارم، که تا حالا هم ادامه داره
و من خیلی وقته که با آموزشهای شما در چنین وضعیتی زندگی می کنم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
هر روزم زیباست و اتفاقات زیبای زیادی رو تجربه می کنم
از همون 6 سال پیش که از شما شنیدم احساس خوب خییلی خیلی مهم و ارزشمنده سعی کردم در هر حالتی احساسمو خوب کنم و خوب نگهش دارم
اگر هم گاهی ناخواسته ای برام پیش بیاد و یه ذره احساسمو بد کنه، نمیزارم ادامه پیدا کنه
شروع می کنم با خدا صحبت کردن و ازش میخوام کمکم کنه ذهنمو کنترل کنم تا از زاویه دید بهتری به اون اتفاق نگاه کنم،
و میگم الخیر فی ما وقع
و البته سپاسگزاری از خداوند و نوشتن اون تو دفترم که خیلی خیلی مهم و تأثیرگذاره
بعد از دو سه دقیقه حس خوبم دوباره برم
و البته سپاسگزاری کردن از خداوند که خیلی خیلی مهم و تأثیرگذاره..
و خدای نازنینم همون وقت ایده های خیلی خوبی بهم میده و همیشه اوضاع به نفع من تموم میشه،
و من باز هم سپاسگزارتر میشم، بیشتر و بیشتر عاشقش میشم
دیروز هم یکی از همین روزهای زیبای زندگیم بود و اتفاقات زیبا و شیرین فراوونی رو تجربه کردم
در تمام روز اینترنت داشتم بدون فیلترشکن
سایت بهشتیمون در همه ی روز در دسترسم بود
و چندین کامنت از دوستانم رو خوندم
دو سه ساعت هم به کارهای روتین خونه گذشت..
پیش از ظهر با همسرجان رفتیم خرید نزدیک خونه مون و من کلی چیز برای خودم خریدم
تو راه برگشت بطرف خونه باز هم نم نم بارون میامد و هوا خیلی خوب و بهاری بود
صدای آواز قشنگ پرنده ها که روی شاخه های درختها بودن از همه طرف بگوشم می رسید
بعد گوشی ام زنگ خورد، نگاه کردم دیدم از فاطمه جان محرمی هستش! خیلی خوشحال شدم بهش گفتم عجب همزمانی ای!
دیروز چقدر بفکر شما دوستانِ جان بودم و از دلم گذشت که بهتون زنگ بزنم ولی جور نشد..
حدود نیم ساعت با هم صحبت کردیم، اتفاقات خوبمون رو برای هم تعریف کردیم، قوانین رو مرور کردیم و کلی درباره سایت و فایلهای استاد جانم صحبت کردیم
حسابی گفتیم و خندیدیم و کیف کردیم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
بعد که خدا حافظی کردیم اومدم تو سایت و دیدم گام هشتم پروژه مبارک درک عمیقتر قوانین خداوند روی سایت اومده
دانلودش کردم و تو گوشی ام ذخیره اش کردم
و چند بار گوش کردم
و دیدم کنار اسمم یه دایره ی آبی پر رنگ هست بجای نقطه ی آبی
وقتی که بازش کردم دیدم سه تا از دوستان لطف کردن و به کامنتم در گام هفتم پاسخ دادن که همینجا صمیمانه ازشون تشکر می کنم
چند بار با دخترام با فیس تایم ارتباط تصویری گرفتیم، و طبق معمول نوه ی دوساله ی قند عسلم لیلییَن محور مجلس و مرکز توجهمون بود، با شیرین کاریها و شیرین زبونیهاش
امروز هم بیشتر وقتم رو به جارو برقی کشیدن و مرتب کردن خونه و گردگیری و تمیز کردن پنجره اختصاص دادم که حس خیلی خوبی بهم داد..
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که توفیقم داد برای این گام هم کامنت بزارم
خدایا هزاران بار شکرت برای صلاتی دیگه در این سایت بهشتی
استاد جان بینهایت از شما ممنونم برای کلمه به کلمه ی آموزشهاتون
سلام ودرود خدمت خانم سلیمی عزیزم. بسیار خوشحالم از اینکه دراین سایت پربرکت و الهی با شما دوستان مخصوصا شما عزیز دل آشنا شدم. خانم سلیمی عزیزم ازخوندن کامنتاتون بسیار لذت میبرم. ویک احساس نزدیک بودن بهتون را بهم دست میده. امروز که توی کامنتتون از خانم محرمی صحبت کردید آرزو کردم کاش من هم یک روزی بتونم با شما و دوستان دیگه ای که دراین سایت هستم صحبت کنم وتوی یک فصای رویایی بتونم ببینمتون. براتون از خدا بهترینها رو میخوام
باسلام وهزاران درود به استادعباسمنش، خانم شایسته ودوستان همراه
گام 8
کامنت دوم
■تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن
در سال 1398خداوند از روی لطف و محبتش استاد عباسمنش را سر راه من قرار داد. آن زمان شاید خودم هم بهطور کامل نمیدانستم این آشنایی قرار است چه تغیری در زندگیام ایجاد کند، اما امروز باافتخار میتوانم بگویم که این اتفاق، آغاز مسیری زیبا و عمیق از تحولی بنیادین در تمام حوزههای زندگیام بود.
در این شش سال نگرش من به زندگی، تصمیمهایم، ارتباطم با خودم، با دیگران و مهمتر از همه با خداوند، همگی دچار دگرگونی عمیق شدند.
یکی از مهمترین و کاربردیترین آموزههایی که در این سالها از استاد عباسمنش آموختم
” تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن و وسوسههای شیطان” بود موضوعی که شاید در ظاهر ساده به نظر برسد، اما در عمل، یکی از کلیدیترین مهارتهای زندگی آگاهانه است.
دراین مسیرزیبا، بارها برایم پیش امد که پیامها، ایدهها یا انگیزههایی درونی که دریافت میکنم
چگونه تشخیص دهیم این پیام از جانب خداوند است یا صرفاً صدای ذهن، ترسها، یا نجواهای شیطان است ؟
حاصل این آموزهها برای من رسیدن به یک معیار بسیار روشن و قابل اعتماد بود:
من دراین6سال بهمروروبه برکت اموزههای استادعباسمنش و تجربههایی که داشتم به این درک رسیدم که هر زمان پیامی دریافت میکنم و در همان لحظه احساسم خوب است احساس آرامش، اطمینان، گشایش، سبکی یا عشق دارم، آن پیام از طرف خداوند است.
و برعکس، هر زمان پیامی همراه با احساس بد بوده مثل اضطراب، فشار، ترس، اجبار، سنگینی یا آشفتگی، آن پیام قطعاً الهی نیست، بلکه از جنس نجواهای ذهن یا وسوسههای شیطان است.
درهمین راستادر 24 ساعت گذشته بهشدت درگیر پیامی درونی بودم که مرا به انجام کاری خاص تشویق میکرد. ذهنم مدام تکرار میکرد که «باید این کار را انجام بدهی».
اما نکتهی مهم اینجا بود که هر بار به انجام آن فکر میکردم، احساسم بهشدت بد میشد. هیچ آرامشی در من وجود نداشت برعکس احساس فشار، سنگینی و ناآرامی حتی بی خوابی داشتم.
به خوبی یادگرفته ام در چنین شرایطی، بهجای عجله یا تسلیم شدن در برابر ذهن، مکث کنم وبه آموختههایم رجوع کنم و از خودم بپرسم:
«اگر این پیام از طرف خداوند باشدایا باید چنین احساسی در من ایجاد میکرد؟»
پاسخ کاملاً روشن بود. همین احساس بدبرای من نشانهای قطعی شد که نباید آن کار را انجام بدهم و با اطمینان امروزظهر از انجامش صرفنظر کردم.
این اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود. بارها در زندگیام این الگو را تجربه کردهام:
هر زمان پیامی دریافت کردم
احساس خوبی داشتم
و بر اساس آن پیام عمل کردم
نتیجهی آن کار خیر، گشایش و به نفع من بوده است.
و در مقابل
هر زمان پیامی را صرفاً از روی ترس، عجله یا فشار ذهنی دنبال کردهام، نتیجه یا مطلوب نبوده یا دستکم با سختی و رنج همراه شده است.
این الگوهای تکراری به من نشان داد که “احساس” زبان خداوند با من است زبانی که اگر به آن گوش بدهم مسیرم هموارتر و آگاهانهتر میشود.
سپاسگزارم استاد برای این فایل فوق العاده
یک نکته ای که اینجا برای من خیلی آموزنده بود و میخوام ردپا بزارم و فقط به همین موضوع اشاره کنم
اونجایی بود که شما با مدل صحبت کردید و گفتید که تو همه چی به من دادی لامصب پس چرا ثروت رو به من نمیدی
و بعد گفت ایراد از باور های خودته و چون میخواست هدایت کنه و شما هم آماده بودی فرستاد شما رو از سمت چیزی که بهش مقاومتی نداشتی و دوره های تندخوان بود و بعد که دیدی ثروت اومد و مشکلی هم در کار نیست اتفاقی که افتاد این بود که حالا باور هات رو درست کن و برو به سمت اپن چیزی که داری روش تحقیق میکنی
این موضوع برای من تو بحث رابطه اتفاق میوفته و دقیقا اینجاست که به خودم تلنگری خورد که
من فکر میکنم اگر الان رابطه باشه من وقتش رو ندارم ، من رو از کار میندازه و…
و این سری باور های محدود کننده من رو از رابطه دور میکنه
خدا جلو جلو کاراش رو کرده اونی که باید آماده بشه خود منم
یا مثلاً اگر من بخوام تو رابطه باشم و آزاد زندگی کنم و تو خونه خودم باشم پس خونوادم که شکل مذهبی دارند چطور فکر میکنند…
نکنه ارتباطم با پدرم بخواد به مشکل بخوره (که دقیقا این رو تو این مدت از پدرم دیدم که چقدر حامی و حمایتگر منه و به زندگی شخصی من اصلا کاری نداره)
ی الهامی بهم شده بود چند وقته پیش که این بود :
اونقدر میتونه باور های محدود کننده تو ذهنت ریشه دوونده باشه که تو برخلاف چیزی که در واقعیت داری تجربه میکنی و میبینی و ملاقات میکنی اونا رو نادیده بگیری و ذهنت به سراغ توهماتی بره که با اون باور های شرک آلود ساخته
سلام به استاد عزیزم ،استاد عرشیانفر عزیز ،مریم جان و دوستان جان
زبونم از سپاسگذاری بابت این فایل ها عاجزه .
توی دوره ی هم جهت با خدا جلسه 5،در مورد ترس از دست دادن پدر و مادر و عزیزان که از بچگی هر روز با خودم داشتم صحبت شد
خیلی زیاد روی این جلسه و فایل ما بی انتها هستیم و باورهای روح و مهم ترین رابطه و ….کار کردم .
و خدا هدایتم کرد به همین چند فایل که صحبت های استاد با استاد ارشیانفر بود و باز دوباره توی این چند روزه این فایل ها ،این هدایت ها رو از طریق دوره قوانین کیهانی دریافت کردم .
خدا در حال آماده کردنم بود برای عبور از شرایطی که پیش رو داشتم بود .دیروز پدرم به رحمت خدا رفت .
با تمام وجودم عجزم رو به خدا اعتراف کردم برای کنترل ذهنم و ازش کمک و صبر و موندن توی مسیر کردم .
معجزه بود که بعد از یک ساعت تونستم خودمو به آرامش برسونم .دیروز و دیشب به لطف خاص خدا تونستم ما راءیت الا جمیلا کنم .
زیبایی ها و خیر رو در این اتفاق میدیدم و فقط شکر و سپاسگزاری بود که آگاهانه روی زبونم جاری میکردم و این واقعا از لطف و فضل خداوند بود .
بابام 90 سالش بود چقدر شکر کردم که خدا عمر طولانی بهش داد و زمانی این اتفاق براش رخ داد که من آگاه تر و آماده تر شده بودم .
بسیار شکر میکردم که مادرم زنده ست و داره حرف میزنه ،راه میره ، کار انجام میده و واقعا اگر این اتفاق برای مادرم افتاده بود خیلی برام سختتر بود.
که امیدوارم خدا منو برای اون زمان که مادرم هم قراره به سمت خودش برگردونه ،آماده کنه و رشد بده
چقدددر محبت و لطف و مهربانی رو از کوچیک و بزرگ در مورد خودم می دیدم و اینکه چقدر همه با لطف و مهربانی تمام کمک میکردند .
مراقب بودم که نخوام احساس قربانی بودن کنمو خیر رو در این اتفاق ببینم
خیر بود که پدرم بیشتر از این اذیت نشه و مادرم برای نگهداری و مراقبتش سختی نکشه و برای هر دوشون این اتفاق خیر و نجات بود
البته که توی مدتی که بابام دیگه نمیتونست حرکت کنه ،خواهرها و برادر و مامانم مثل فرشته دورش بودند و هر کس هر کاری از دستش بر میومد براش انجام میدادم…
امروز صبح که مراسم خاکسپاری بود از مادرم عذر خواهی کردم و نرفتم و مادرم هم به لطف خدا با مهربانی تمام پذیرفت انگار که یک لحظه خدا روی زبونش جاری شد .همین که اومدم بهش بگم خودش گفت تو بمون خونه پیش بچه ها…
واقعا طاقتش رو نداشتم و اگر میرفتم کنترل و جمع کردن ذهنم به شدت سخت میشد
چون میدونستم چقدر اونجا شرایط بدتر هست و گریه و … و دیگه تا همیشه این صحنه جلو چشمم بود .
انتخاب کردم که با خدا بمونم و باهاش ادامه بدم .بمونم توی مسیری که با تمام قلبم بهش رسیدم که این همون صراط مستقیمه.
اینقدر چیزها هست که زبونم از شکر بابتشون عاجزه .
شکر برای اجازه و تجربه ی ورود پدر و مادرم به این دنیا.
شکر که من و یه برادر و 7 خواهر دیگه هم توسط این پدر و مادر بی نهایت مهربان اجازه ی تجربه ی این دنیا رو داشتیم و یک عالمه نوه و نتیجه که حاصلش شده یه خانواده پر جمعیت .
شکر که بارها مراسم های شادی و عروسی خیلی زیادی توی خونه ی پدر و مادرم رخ داد و این اتفاق مثل نسبت یک به صد هست.
شکر که مادرم با پس اندازی که کرده بود الان به راحتی بدون محتاج بودن به بقیه و قرض کردن خودش داره تمام هزینه های این مراسم رو پرداخت میکنه.
شکر که پدر و مادرم همیشه با آبرو زندگی کردند
شکرت برای مهربانی بی حدشون ،برای صبوریشون برای دست و دل بازیشون .
شکر برای خونه بزرگی که دارند و باغ بزرگشون
شکر برای حقوق بازنشستگی بابام که الان مادرم محتاج هیچ کس نیست ….
شکر برای این همه برکت و فراوانی ….
خدای من نوه نتیجه هاشونو ببین توی همین مراسم از دیروز تا حالا دور هم شاد هستند و بازی میکنند انگار نه انگار که اتفاقی افتاده
دستتونو میبوسم و برای همتون آرزوی عمر با عزت و طولانی دارم
سلام به همگی
ایاک نعبد و ایاکنستعین
خدایا من به هر خیری که از طرف توبهم برسه، فقیرم
درمورد زیبایی این قسمت همین بس که با اینکه میخواستم بخوابم ولی یه حسی کفت بیام بنویسم
چقدر سبک تر شدم وقتی به اندازه ای که یاد گرفتم تسلیم بودن در مقابل خداوند
وقتی یاد کرفتم اهمیت شکرگذاری رو
وقتی یاد کرفتم اهمیت احساس خوبداشتن
همین چند هفته پیش با یکی از دوستام همراهی اش کردم برای خرید که یه شالی دیدم بهش گفتم این خیلی قشنگه من واسه خودم میخرم اونمکفت اره منم میخرم وقتی به فروشنده گفتیم بیاره کفت فقط یه دونه مونده به دوستم کفتم تو بخر ما واسه تو اومدیم بهم گفت نه زینب خودت بخرش چون مطمئنم تو بخری امروز نپوشی دیکه فرداش میپوشی اینقدر تو لحظه حال هستی و لذت می بری
یا چند روز پیش بیرون بودم که یک دفعه بارون نعمت زیبای خداوند شروع به باریدن کرد و من همونطور که راه میرفتم خداروشکر میکردم بابت این نعمت که یک دفعه شدید شد و همون لحظه ماشینی رد شد با اینکه مسیرش مخالف من بود ولی ایستاد که منو برسونه
به نام خداوند بخشنده مهربان.
الهام.
به نظر من الهام یهویی میاد.
بی مقدمه.
بدون فکر قبلی.
مثلا چند روز قبل با پسرم برای خرید جلو دیلی مارکت پارک کردم.
همین که از ماشین پیاده شدم بی مقدمه یه صدای واضح بهم گفت روانشناسی ثروت 1 بخر.
خیلی این الهام ناگهانی بود.طوری که خودم تعجب کردم.
آخه من اصلا به فکر خریدش نبودم.قصد خرید نداشتم.
یه لحظه پیاده شدم برم خرید کنم.
که بهم گفته شد روانشناسی ثروت 1 بخر.
اصلا قند تو دلم آب شد.
فرداش گفتم خدایا بذار بزنم نشانه روز ببینم چی میاد.
اگر زده بود روانشناسی ثروت 1 دیگه تردید نمیکنم.
خیلی خیلی برام جالب بود.
نشانه ی روزم اومد رابطه ی تقوا و ثروت.
که از سری مصاحبه با استاد بود.
و توی اون فایل استاد چند بار اسم روانشناسی ثروت 1 آوردند.
اینم نشانه محکم و قطعی دوم.
دوباره فرداش تو کامنت چندتا از بچه ها خوندم که در مورد دوره روانشناسی ثروت صحبت کرده بودن.
یعنی این همه نشانه پشت سر هم اومد و بهم میگفتن دوره رو بخرم.
از وقتی با استاد آشنا شدم که الحمدلله دیگه کم کم داره میشه 2 سال این روزها اولین باره که به دوره روانشناسی ثروت احساس نزدیکی میکنم.
دوستش دارم.بهش حس خوب دارم.
احساس میکنم دارم باهاش هم مدار میشم.
شاید به خاطر اینه که3 ماهه دوره احساس لیاقت رو خریدم و احساس لیاقتم نسبت به ثروت بیشتر شده.
خلاصه هرچی که هست قلبم برای ورود به دوره میتپه و این اتفاقی نیست.
استاد گفتن هرجا ندای خدا هست ندای شیطان هم هست.
مثلا به وضوح به من الهام شده که وارد دوره بشم.
این یعنی آمادگی دریافت آگاهی هاش رو پیدا کردم.
اما اما اما…
چرا با وجود گذشت چند روز به الهامم عمل نکردم و هنوز دوره رو نخریدم؟!
معلومه.
نجوای شیطان.
.
الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ
شیطان، شما را [به هنگام انفاق مال با ارزش] از تهیدستی و فقر می ترساند، و شما را به کار زشت [چون بخل وخودداری از زکات و صدقات] امر می کند، و خدا شما را از سوی خود وعده آمرزش و فزونی رزق می دهد؛ و خدا بسیار عطا کننده و داناست.
از همون لحظه دریافت الهام،نجوای شیطان شروع شد که همش از کمبود و ناامیدی و ترس میومد.
جملاتی مثل اگه دوره رو بخری اجاره ماه بعد چی؟
قلبم میگفت همونطور که خدا این همه مدت رسونده ماه بعد هم خودش میرسونه.
ذهن میگفت لباس عید بچه ها چی؟
قلبم میگفت مگه تا حالا شده نتونی برای بچه هات لباس عید بخری که این بار دوم باشه؟
فعلا که جدال بین قلب و ذهن ادامه داره.
و از خداوند میخوام منو به راه راست هدایت کنه.
خدایا شکرت که همواره در آغوش تو هستم حتی اگه خودم حواسم نباشه.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند رحمتگر مهربان
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ
بگو پناه مى برم به پروردگار مردم
(مَلِکِ النَّاسِ*
پادشاه مردم
إِلَهِ النَّاسِ
معبود مردم
مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ
از شر وسوسه گر نهانى
الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ
آن کس که در سینه هاى مردم وسوسه مى کند
مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ
چه از جن و [چه از] انس
سلام به استاد عباس منش عزیزم به استاد ابراهیم نشانم
سلام به استاد شایسته نازنینم استاد دل ها
سلام به دوستان قشنگ و هم فرکانسم در این مسیر سبز و نورانی
با اینکه این صحبت ها رو قبلا بارها گوش دادم اما با قرار دادن شون در این پروژه یک احساس عجیب دارم انگار این صحبت ها نورانی شدند انگار خدا بهشون یه عطر و بوی خاص داده یا بهتر بگم من مدارم تغییر کرده و تازه دارم نور شون رو دریافتشون می کنم .
خدایا برای تک تک قسمت های این پروژه ازت سپاسگزارم .
خدای عزیزم ای نور آسمان ها و زمین ستایش مخصوص توست که پروردگار جهانیانی که عشق منی صاحب اختیارمی
خدا جونم شکرت برای این سایت الهی و دریافت این دُر گوهرها از زبان استاد عباسمنش جانم .
امروز پدر بهترین دوستم به رحمت خدا رفت ، به دوستم تسلیت گفتم اما متوجه شدم دلش میخواد تو این شرایط پیشش باشم ، عقلم بهم گفت بری کجا ! تو داری روی خودت کار می کنی تو معنی حال خوب اتفاقات خوب حال بد اتفاقات بد رو درک کردی حالا میخوای بری وسط گریه زاری مردم چی بگی !!
تازه یادت رفته اخرین باری که مراسم ختم رفتی چطور یاد بی پدر خودت افتادی و اشک ریختی و تا دو روز حالت بد بود سرت درد می کرد !
قلبم گفت برو کنار دوستت باش تو تغییر کردی الان درکت در مورد مرگ بیشتر شده دوستت بهت نیاز داره..
به حرف قلبم گوش کردمو آماده شدم رفتم خونه دوستم وارد که شدم دخترهای اون مرحوم بهم خوش آمد گفتند و من با تمام عشقم دوستم بغل کردم و کنارش نشستم ، مادر دوستم اصلا گریه نمی کرد و یک آرامش خاصی داشت که آدم جذب این آرامش می شد ، هر بار موبایلش زنگ می خورد و اقوامش از راه دور برای تسلیت باهاش صحبت می کردند می گفت : خدا رو شکر مرد خوبی بود خیلی مهربون و با اخلاق بود ، خدا رو شکر زندگی خوبی داشتیم خدا روشکر اصلا مریضی نکشید بعدم احوال اون شخص مقابل رو می پرسید که شما خوبی خانوادت خوبند خب خداروشکر و در آخرم می گفت عاشقتم دوست دارم مرسی که تماس گرفتی و با تک تک کسانی که تماس می گرفتند با همین مکالمه و آرامش صحبت می کرد
و من تو دلم بارها و بارها این خانم تحسین کردم ، دست دوستم تو دستم بود و با هم صحبت می کردیم و مکالمه دوستم با من این بود : عاطفه بابام آدم خیلی خوبی بود دلم براش تنگ میشه اما می دونم جاش خوبه و منم حرفاش تایید می کردم ، صحبت های بین ما انقدر خداگونه و زیبا بود و من آگاهانه حرف هایی رو به دوستم زدم که آخرش دوستم بهم گفت چقدر خوب شد که اومدی چقدر خوشحالم که کنارمی ..
وقتی از مراسم برگشتم تمام مسیر رو پیاده اومدم و نفس های عمیق کشیدم پیاده روی کردم و با خدا حرف زدم ، که الان من چی بگم خدا جونم ؟؟
این احساس خوبه قلبی الهام خودت بود که بهش عمل کردم و الان چی باید بگم ! بگم من وارد کلاس عملی توحید شدم یا دوستم با رفتنم با کلامم که حرفتی خودت بود آرام تر شد ؟ ( آخه تنها کسی که بی قرار می کرد دوستم بود)
خدایا تو همه چیزی همه چیز .. بعد یادم افتاد صبح ازش خواستم امروز رشدم بده جوری که حسش کنم یادم افتاد امروز صبح بهش گفتم خدایا ازت می خوام امروز بر قلب و قلمم جاری بشی و از تجربه ی همین امروزم در مورد الهاماتت تو این جلسه بنویسم و خدا بهترین شنوایی داناست بهترین مدیر و مدبر بهترین معلم زندگی..
خدایا صدهزارمرتبه شکرت
استاد عباس منش عزیزم صمیمانه ازتون سپاسگزارم و دوستون دارم، به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان.
سلام به خدای خوش سلیقه ام،🌹🦋
وسلام به خدای رنگها🌈
سلام به تمام بندگان خوب الهی دراین سایت، یک نکته بسیار جالب اینکه خداوند حتی از بچگی باما حرف میزده،باما بازی میکرده ،بما ایده میداده وهدایت میکرده،بله درسته اگه بچگی خودمونم یادمون نباشه ،وقتی الان به بچه های اطرافمونم نگاه میکنیم میبینیم که خداوند برای اینکه بچه ها راحت خوشحال باشن، راحت بخندن،راحت بخشش داشته باشن، راحت زودباور باشن و ذهنشون آروم باشه،به بچه ها تسلیم رو آموزش داده ،چون برای این که من در مورد عشق، پول، روابط، اجتماع و….. بخوام رشد کنم باید بتونم تسلیم ربّی باشم که به کمتر از این ربّ راضی نشم. و این ما بودیم که وقتی بزرگ شدیم دست کم گرفتیم و فراموش کردیم، جالبه استاد جان، من از بچگی بسیار حس نزدیکی به خدا داشتم و باخودم حرف میزدم و بازی میکردم، شاید بیشتر بازی هام تو اتاقم تنها با عروسکام بود، من و خدا، چقدر صحنه زیبایی بوده بازی من و عروسکامو و خدا. (تو پرانتز بگم گاهی ممکنه ما وسط راه شک به دلمون بیاد اما سال 91 با یک مربی آشنا شدم که درس کودک درون میداد و من دوباره رفتم کودک درون کار کردم که اتفاقا بزرگترین تمرینش این بود که هرکس بره یه عروسک واسه خودش بخره بزاره تو اتاقش، یااینکه بره سرسره بازی ،و درواقع میخواست این رو نهادینه کنه که ما باور نکنیم که دیگه این چیزا از سن و سال ما گذشته، جالبه اون زمان یک خانم 65 ساله بزرگترین عضو کلاس بود و رفته بود برای خودش یک عروسک قرمز خریده بود، منم رفتم برای خودم دوچرخه خریدم و هنوزم سوار میشم، یااینکه این رو یادمون داد که عین دوران کودکی لباسای عروسکی و رنگی و رنگ روشن بپوشیم، بله ما بزرگ که میشیم هم خدا رو گم میکنیم هم شادی هامون رو هم رنگای شاد رو و خیلی چیزا ) اسلحه خداوند داشتن حس خوووبه. و من همیشه این حس خوبو با عروسکام داشتم و هنوزم عین روز اول تمییز و سالم دارمشون و جلو چشام آویزونشون کردم،باهربار نگاه کردن همون حس خوب کودکی سراغم میاد ،از همون طفولیت خداوند تو یک احساسی بمن میگفت که باید تااخر عمرت عروسکاتو سالم پیش خودت نگه داری.این باعث میشه تو همیشه طراوت کودکی رو داشته باشی. باعث میشه که خیلی هم بزرگسالی رو باور نکنی و در دنیای آدم بزرگا غرق نشی(این الهام برای نگه داشتن حس خوب بین من و خدام بوده). و نکته اینکه ما باید همینجور که بزرگ شدیم این حس خوب بازی کردن با خدا و حرف زدن باخدا رو حفظ کنیم.این باورسازی رو قوی کنم که من در بازی هام و زمزمه کردنام، تنها نیستم(ربّ) هست. و یادمه دررابطه با لباسامم دقیقا همین حس خوبو داشتم و سالها لباسامو نگه میداشتم و از سر دوست داشتن و عشق ورزیدن میپوشیدم. من وحی پذیرم وقتی که یک زنبور وحی پذیره. من از بچگی بشدت باخدا حرف میزدم درددل میکردم و جالبه ازبچگی یه الهامی بهم شده بود که فقط باخدا درددل و سختی هاتو بگو و بشدت بهش امید داشتم که استجابت میکنه. اما دربزرگسالی دردودلای باخدا ممکنه رنگ عوض کنه و تبدیل به گله کردن بشه. بخاطر همینه که دیگه رنگ تسلیم بودن از قلب ما پرمیزنه و میره. جمله (من ابدیم) که جناب عرشیانفرم گفتند من از بچگی بسیار غلیظ این حس درونم بود که من ابدیم. و جالبه تا الانم این حسو دارم،از بچگی قلبم رسالت و ابدیت منو درک میکرد. بسیاری از خاطره هامو سالها نگه میداشتم و الان متوجه شدم که این الهام خداوند به من بوده برای داشتن و نگه داشتن حس خوب پایدار، و از بچگی یک مورد دیگه ای هم که داشتم هیچ وقت حس ناامیدی درونم حس نمیکردم برعکس اون داداشم که همیشه از بچگی غرمیزد به دنیا و میگفت دنیا دیگه چیه؟ جالبه بدونید من اصلا تعجبم میشد و میگفتم چرا این و خیلی ها میگن دنیا دیگه چیه، واقعا من از بچگی یه حس لذت، یه حس شادی، یه حس امید، یه حس اوضاع خوبتر میشه، همیشه تو وجودم بود، الانم هرکس منو میبینه میگه خیلی ریلکسی. یک نکته ظریف راجه به باور توحیدی 👈کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز ،ممکنه از نظر یک نفر که از دورتر نگاه کنه بگه این چرا تو این سن عروسک داره اما اونیکه همجنس و همفرکانس در این زمینه باشه حتی میره برای تو عروسک هم میخره. یااینکه لباسای عروسکی میپوشم ممکنه یکی بگه این بااین سنش چرا اینا رو میپوشه اما اونیکه همجنس وهمفرکانست باشه میاد وحتی باهات هماهنگ میشه، بهت لباس عروسکی کادو میده تحسینت میکنه وشایدم الگوش شدی. احساس خوب قدرت داره و یکی از قدرتاش جذبه،جذبه چی ؟جذب های که بهت حس خوب میدن و دقیقا شبیه خودته، مث این میمونه که یکی اومده تو لباسای تو، تااین حد نزدیک. یک نکته دیگه اینکه در سکوت بیشتر تسلیم بیشتر رخ میده من از بچگی اصلا حس بدی از تنهایی تو اتاق بودن نداشتم هیچ وقت نشد که بگم حوصلم سررفته وتازه تعجبم میشد وقتی کسی میگفت حوصلم سر رفته. و چه نعمت بزرگی در وجود من بوده که هیچ وقت حوصلم سرنمیرفته و حس بدی نسبت به زمان نداشتم و ادامه دار شد، الانم باوجود این که تلوزیون نگاه نمیکنم اصلا حوصلم سر نمیره.
بسم الله الرحمان الرحیم
به نام مالک آسمان ها و زمین
ذهن دائما در حال گفتگو است و همزمان الهامات خدا هم مدام در حال ارسال
کی میتونم الهامات خدا را دریافت کنم وقتی ذهنم آرام است
نجواهای ذهن هوای روح را طوفانی می کند و نمیگذارد دید خوبی به الهامات خدا که سرشار از امید و شادی است داشته باشیم
وقتی دریای روحت طوفانی است
هیچی نمیبینی
هر جای کشتی زندگیت را ببری اشتباه رفتی به ساحل نجات نمیرسه
اما وقتی، خودت ، خودت را آرام میکنی
خودت را تسلیم می کنی .
خودت حواست را میدهی به چیزهای خوب ، چیزهای مثبت
خودآگاه این کار را می کنی
یک جوری ذهن را مجبور می کنی به چیز دیگه ای فکر کند راجع به چیز دیگه ای حرف بزند حتی اگر اون چیز یک کلیپ چیپ فان باشه
آرام آرام ابرهای طوفانی ذهن خاکستری و کمرنگ میشن بعد بیشتر ممارست می کنی و آسمان ذهنت را آفتابی می کنی میتونی اون جلو نور الهامات الهی را ببینی که داره راه را بهت نشون میده
بازم این تو هستی که باید خودآگاه به اولین اشعه نور جواب مثبت بدهی ، دنبالش کنی تا به خورشید نزدیک بشی
بارها و بارها ممکنه دریای ذهنت طوفانی بشه و تو باید بارها و بارها خودآگاه ، با هر وسیله ای که می تونی آرومش کنی.
اون وقت میبینی کشتی زندگیت سرعت گرفته
پرنده های خوشبختی دورش جمع شدن
، ماهی های فراوانی توی تورت میافتن
تو دریای آروم صدف و مروارید صید می کنی،
در حالیکه داری آواز شادی سر میدهی.
کل داستان اول آرامش است با احساس خوب برای دریافت هدایت و بعد قدم برداشتن و حرکت به سمت هدایت
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش همیشگی
سلام به استاد ابراهیمی عزیزم و استاد مریم جانم و دوستان نازنینم
خدایا هرآنچه دارم از آن توست و از فضل و رحمت و محبتت بمن رسیده
خدایا هزاران بار شکرت برای هوای بهاری این روزها در تهران که با باران لطیفی همراهه و مژده اومدن بهار طبیعت رو میده
خدایا هزاران بار شکرت برای آرامش قلبم، برای احساس خوبم و شادی درونم
خدایا هزاران بار شکرت که آسانم کردی برای آسانیها و چرخ زندگیمو هر روز روغنکاری می کنی
خدایا شکرت برای همه نعمتهایی که در زندگی بمن هدیه دادی و همچنان میدی
الهی شکر برای تک تک فایلهای این پروژه که یکی از دیگری بهتره..
آرامش و احساس خوب گنج عظیمیه که هیچ قیمتی نمیشه براش تعیین کرد
استاد جانم چیزی که من بعد از 6 سال دانشجوییم در محضر شما درک کردم اینه که وقتی طبق قانون خدا زندگی کنم، یعنی درست فکر کنم، درست حرف بزنم و درست عمل کنم زندگیم در تمام جنبه ها زیبا میشه، همه چی سر جای درستش قرار میگیره
مسیر زندگیم همواره به سمت زیبایی و پیشرفت میره..
از همون 6 سال پیش که از شما شنیدم احساس خوب خییلی خیلی مهم و ارزشمنده سعی کردم در هر حالتی احساسمو خوب کنم و خوب نگهش دارم، که تا حالا هم ادامه داره
و من خیلی وقته که با آموزشهای شما در چنین وضعیتی زندگی می کنم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
هر روزم زیباست و اتفاقات زیبای زیادی رو تجربه می کنم
از همون 6 سال پیش که از شما شنیدم احساس خوب خییلی خیلی مهم و ارزشمنده سعی کردم در هر حالتی احساسمو خوب کنم و خوب نگهش دارم
اگر هم گاهی ناخواسته ای برام پیش بیاد و یه ذره احساسمو بد کنه، نمیزارم ادامه پیدا کنه
شروع می کنم با خدا صحبت کردن و ازش میخوام کمکم کنه ذهنمو کنترل کنم تا از زاویه دید بهتری به اون اتفاق نگاه کنم،
و میگم الخیر فی ما وقع
و البته سپاسگزاری از خداوند و نوشتن اون تو دفترم که خیلی خیلی مهم و تأثیرگذاره
بعد از دو سه دقیقه حس خوبم دوباره برم
و البته سپاسگزاری کردن از خداوند که خیلی خیلی مهم و تأثیرگذاره..
و خدای نازنینم همون وقت ایده های خیلی خوبی بهم میده و همیشه اوضاع به نفع من تموم میشه،
و من باز هم سپاسگزارتر میشم، بیشتر و بیشتر عاشقش میشم
دیروز هم یکی از همین روزهای زیبای زندگیم بود و اتفاقات زیبا و شیرین فراوونی رو تجربه کردم
در تمام روز اینترنت داشتم بدون فیلترشکن
سایت بهشتیمون در همه ی روز در دسترسم بود
و چندین کامنت از دوستانم رو خوندم
دو سه ساعت هم به کارهای روتین خونه گذشت..
پیش از ظهر با همسرجان رفتیم خرید نزدیک خونه مون و من کلی چیز برای خودم خریدم
تو راه برگشت بطرف خونه باز هم نم نم بارون میامد و هوا خیلی خوب و بهاری بود
صدای آواز قشنگ پرنده ها که روی شاخه های درختها بودن از همه طرف بگوشم می رسید
بعد گوشی ام زنگ خورد، نگاه کردم دیدم از فاطمه جان محرمی هستش! خیلی خوشحال شدم بهش گفتم عجب همزمانی ای!
دیروز چقدر بفکر شما دوستانِ جان بودم و از دلم گذشت که بهتون زنگ بزنم ولی جور نشد..
حدود نیم ساعت با هم صحبت کردیم، اتفاقات خوبمون رو برای هم تعریف کردیم، قوانین رو مرور کردیم و کلی درباره سایت و فایلهای استاد جانم صحبت کردیم
حسابی گفتیم و خندیدیم و کیف کردیم خدا رو صدهزار مرتبه شکر
بعد که خدا حافظی کردیم اومدم تو سایت و دیدم گام هشتم پروژه مبارک درک عمیقتر قوانین خداوند روی سایت اومده
دانلودش کردم و تو گوشی ام ذخیره اش کردم
و چند بار گوش کردم
و دیدم کنار اسمم یه دایره ی آبی پر رنگ هست بجای نقطه ی آبی
وقتی که بازش کردم دیدم سه تا از دوستان لطف کردن و به کامنتم در گام هفتم پاسخ دادن که همینجا صمیمانه ازشون تشکر می کنم
چند بار با دخترام با فیس تایم ارتباط تصویری گرفتیم، و طبق معمول نوه ی دوساله ی قند عسلم لیلییَن محور مجلس و مرکز توجهمون بود، با شیرین کاریها و شیرین زبونیهاش
امروز هم بیشتر وقتم رو به جارو برقی کشیدن و مرتب کردن خونه و گردگیری و تمیز کردن پنجره اختصاص دادم که حس خیلی خوبی بهم داد..
و خدا رو صدهزار مرتبه شکر که توفیقم داد برای این گام هم کامنت بزارم
خدایا هزاران بار شکرت برای صلاتی دیگه در این سایت بهشتی
استاد جان بینهایت از شما ممنونم برای کلمه به کلمه ی آموزشهاتون
خداوند پاداشهای کثیر و خیر بی انتها بشما عطا کنه
عاشقتونم
هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم
سلام ودرود خدمت خانم سلیمی عزیزم. بسیار خوشحالم از اینکه دراین سایت پربرکت و الهی با شما دوستان مخصوصا شما عزیز دل آشنا شدم. خانم سلیمی عزیزم ازخوندن کامنتاتون بسیار لذت میبرم. ویک احساس نزدیک بودن بهتون را بهم دست میده. امروز که توی کامنتتون از خانم محرمی صحبت کردید آرزو کردم کاش من هم یک روزی بتونم با شما و دوستان دیگه ای که دراین سایت هستم صحبت کنم وتوی یک فصای رویایی بتونم ببینمتون. براتون از خدا بهترینها رو میخوام
سلام فاطمه ی عزیزم
این اولین کامنتی هست که از شما میخونم. آخه چقدر شما خوبی
چقدر حس و انرژی فوق العاده ای ازتون گرفتم..
چه زیبا حال وهواتون را توصیف کردین طوری که من بوی باران و حال خوب بعد از خرید را تونستم حس کنم… سپاسگزارم ازت عزیزم
بانام خداوندهدایتگر
باسلام وهزاران درود به استادعباسمنش، خانم شایسته ودوستان همراه
گام 8
کامنت دوم
■تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن
در سال 1398خداوند از روی لطف و محبتش استاد عباسمنش را سر راه من قرار داد. آن زمان شاید خودم هم بهطور کامل نمیدانستم این آشنایی قرار است چه تغیری در زندگیام ایجاد کند، اما امروز باافتخار میتوانم بگویم که این اتفاق، آغاز مسیری زیبا و عمیق از تحولی بنیادین در تمام حوزههای زندگیام بود.
در این شش سال نگرش من به زندگی، تصمیمهایم، ارتباطم با خودم، با دیگران و مهمتر از همه با خداوند، همگی دچار دگرگونی عمیق شدند.
یکی از مهمترین و کاربردیترین آموزههایی که در این سالها از استاد عباسمنش آموختم
” تشخیص الهامات الهی از نجواهای ذهن و وسوسههای شیطان” بود موضوعی که شاید در ظاهر ساده به نظر برسد، اما در عمل، یکی از کلیدیترین مهارتهای زندگی آگاهانه است.
دراین مسیرزیبا، بارها برایم پیش امد که پیامها، ایدهها یا انگیزههایی درونی که دریافت میکنم
چگونه تشخیص دهیم این پیام از جانب خداوند است یا صرفاً صدای ذهن، ترسها، یا نجواهای شیطان است ؟
حاصل این آموزهها برای من رسیدن به یک معیار بسیار روشن و قابل اعتماد بود:
من دراین6سال بهمروروبه برکت اموزههای استادعباسمنش و تجربههایی که داشتم به این درک رسیدم که هر زمان پیامی دریافت میکنم و در همان لحظه احساسم خوب است احساس آرامش، اطمینان، گشایش، سبکی یا عشق دارم، آن پیام از طرف خداوند است.
و برعکس، هر زمان پیامی همراه با احساس بد بوده مثل اضطراب، فشار، ترس، اجبار، سنگینی یا آشفتگی، آن پیام قطعاً الهی نیست، بلکه از جنس نجواهای ذهن یا وسوسههای شیطان است.
درهمین راستادر 24 ساعت گذشته بهشدت درگیر پیامی درونی بودم که مرا به انجام کاری خاص تشویق میکرد. ذهنم مدام تکرار میکرد که «باید این کار را انجام بدهی».
اما نکتهی مهم اینجا بود که هر بار به انجام آن فکر میکردم، احساسم بهشدت بد میشد. هیچ آرامشی در من وجود نداشت برعکس احساس فشار، سنگینی و ناآرامی حتی بی خوابی داشتم.
به خوبی یادگرفته ام در چنین شرایطی، بهجای عجله یا تسلیم شدن در برابر ذهن، مکث کنم وبه آموختههایم رجوع کنم و از خودم بپرسم:
«اگر این پیام از طرف خداوند باشدایا باید چنین احساسی در من ایجاد میکرد؟»
پاسخ کاملاً روشن بود. همین احساس بدبرای من نشانهای قطعی شد که نباید آن کار را انجام بدهم و با اطمینان امروزظهر از انجامش صرفنظر کردم.
این اولین بار نبود و قطعاً آخرین بار هم نخواهد بود. بارها در زندگیام این الگو را تجربه کردهام:
هر زمان پیامی دریافت کردم
احساس خوبی داشتم
و بر اساس آن پیام عمل کردم
نتیجهی آن کار خیر، گشایش و به نفع من بوده است.
و در مقابل
هر زمان پیامی را صرفاً از روی ترس، عجله یا فشار ذهنی دنبال کردهام، نتیجه یا مطلوب نبوده یا دستکم با سختی و رنج همراه شده است.
این الگوهای تکراری به من نشان داد که “احساس” زبان خداوند با من است زبانی که اگر به آن گوش بدهم مسیرم هموارتر و آگاهانهتر میشود.
باعشق
بااحترام
اصغرابراهیمی رفیق جانِ جانانِ
21بهمن ماه1404
بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
سلام و احترام خدمت استاد عزیزم
این روزها وقتی به مسیر زندگی خودم نگاه میکنم، بیشتر از همیشه میفهمم که انسان گاهی از دل سختترین دردهاست که به عمیقترین هدایتها میرسد…
یکی از تلخترین تجربههای زندگی من، از دست دادن فرزندم بود…
دردی که فقط یک مادر میتونه عمقش رو بفهمه.
درسته که غم و آشفتگی بارها سراغم میاومد…
اما نکتهی مهم این بود که من نمیذاشتم حال روحیام مومنتوم بگیره و مرا با خودش به تاریکی ببره…
هر بار که ذهنم میخواست سقوط کنه،
به صحبتهای شما و جلساتتون پناه میبردم…
گوش میدادم… دوباره و دوباره…
و آرامآرام به مسیر درست و آرامش برمیگشتم.
واقعاً این جلسات برای من مثل یک دستِ نجات بود…
در همان دوران، گاهی درونم توقع ایجاد میشد که همسرم بیشتر کنارم باشه،
بیشتر درکم کنه،
یا بتونه آرامم کنه…
اما همین توقع هم برای من پر از درس شد…
فهمیدم حتی همسر، حتی نزدیکترین انسان زندگیات،
قرار نیست تکیهگاه اصلی آرامش تو باشه.
من بارها و بارها هزاران مرتبه از شما شنیده بودم که:
«فقط روی خدا حساب باز کن…»
اما باز هم گاهی در چنین لحظات حساسی، از دستم در میرفت…
و دلم میخواست حداقل یک همدردی از همسرم ببینم…
ولی دقیقاً همین جاها بود که درس عمیقتری برایم روشن شد:
که هیچوقت برای آرام شدنِ حالم،
نباید روی کسی حساب باز کنم…
نه حتی روی همسرم…
بلکه باید روی خودم،
و خدای خودم دل ببندم.
و اونجا بود که معنای واقعی این جمله رو لمس کردم که:
دلها فقط با یاد خدا آرام میگیرند…
امروز بیشتر از همیشه میفهمم که هدایت خدا همیشه هست…
اما فقط وقتی انسان آماده شود، آن را میشنود.
قدم اول اینه که بپذیریم تغییر از درون خود ما شروع میشود…
و قدم دوم، تسلیم بودن در برابر مسیر الهی است…
سپاسگزارم استاد عزیز، که با آموزههایتان یاد دادید
راه نجات، در جنگیدن با زندگی نیست…
در تسلیم عاشقانه به خداست
استاد عزیزم دعای خیر من همیشه همراهتون هست💚🤲