این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-19.gif8001020پشتیبانی سایت/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngپشتیبانی سایت2015-07-06 00:00:002025-12-03 06:58:09فقط روی خدا حساب باز کن
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت تک تک دوستای عزیزم استاد گلم و خانم شایسته ی مهربون
این فایل در بین فایلهای دانلودی محبوب ترین فایل منه حرف دل منه چقدر منو بیدار کرده این فایل چقدر استاد تو این فایل محکم صحبت میکنه خیلی دیدم بخدا چقدر رو بنده خدا رو کسایی که ادعای دوستی داشتن حساب کردیم رو این رو اون هرکی میومد هر دوستی که باهاش صمیمی بودم میگفتم این فرق میکنه ولی دیدم بی نقص فقط خداس رو بنده ش حساب باز کردن وابسته شدن اشتباه محضه چقدر کار کثیفیه وقتی کسی که یکم پولداره یا رئیس بانکه یا نماینده مجلسه چاپلوسی شو بکنیم جلوش هی خمو راست بشیم هی ادا اطفار در بیاریم چقدر تو جامعه زیادن از این آدما بخدا اینارو که میگم خیلی دیدم مثال هاشو خیلی دیدم طرف صبح تا شب تو مسجد میره و میاد و ادعای مسلمونی داره ولی از اون طرف هی خودشو میکشه اونایی که یه مثلا قدرتی یا پولی دارن چقدر حال آدم بهم میخوره از این جور کارا و این شرک چقدر تو وجود ما هست چقدر ما قدرت رو دادیم به رئیس جمهور و وزیر و وکیل درسته اونا مسئولیت دارن ولی خدامون که نیستن استاد الان تاریخ ۹۹/۷/۳۰ مردم ایران منتظر نشستن ببینن ترامپ رئیس جمهور میشه یا رقیبش تا سرنوشتشون آینده شون معلوم بشه یعنی ما تا این حد شرک داریم که نشستیم یه نفر که انتخاب میشه بیاد سرنوشته مارو تعیین کنه بعد هم میگیم خدا به ما نعمت نمیده بدبختی ما اینجاس اصلا نگم ما بگم من اقا بدبختی من اینه که شرک دارم نمیتونم قدرت رو بدم دست خدا فکر میکنم عوامل بیرونی تو زندگیم دست دارن و این قبلنا تو وجودم خیلی بیشتر از این حرفا بود ولی انصافا الان کلی دیدگاهم فرق کرده الان ایمانم توکلم نسبت به قبل خیلی بیشتر شده الان یاد گرفتم فقط خدارو ببینم یعنی دارم یاد میگیرم و همشو مدیون استادم هستم که بهترین دست خدا واسه منه خداروشکر میکنم که منو هدایت کردم
استاد خیلی تو این فایل حرف دلمو زدین خیلی وقتا شده بهمون خیلی قول هایی دادن گفتن تو بیا من درستش میکنم من اینجا همه کارم تو رو من حساب کن ولی بعدش چنان پشیمان شدیم چنان بد آوردیم که هی به خودم گفتم خاک تو سر من که رو این آدم حساب کردم چقدر تو بچگی دعوا میشد به خاطر دوست با این و اون دعوا کردیم طرفداریشو کردیم تو دلم گفتم این رفیقمو این فرررق میکنه ولی همون رفیق تو دعواها پشتمو خالی کردن با اینکه من همیشه پشت اونا بودم خیلی وقتا شده که رفیقم منو به جنس مخالف فروخته کسی که ادعای دوستی داشت منو به دوست دخترش فروخته چقدر از این مثالا من دیدم و الانم میبینم ولی استاد وقتی اینو فهمیدم که خداوند ای رفیق کسی که هیچ رفیقی ندارد خداوند تنها قدرت مطلق باهامه و در هر کاری رو اون حساب کنم و مردم رو دستش ببینم چقدر راحت تر زندگی میکنم من چقددددددر آرامش دارم چقدددر خیالم راحته و چقدر بقیه کوچیکن در مقابل خدایی که من میپرستمش و خدا چقدر منو دوست داشت که با اینکه این همه شرک که داشتم بازم منو هدایت کرد استاد این تاثیر کلام و این فرکانسی که تو حرفاتون هست درست میاد میشینه تو قلب آدم و اشک آدمو درمیاره چقدر باور های توحیدی شما قوی من خیلی اینو از بقیه شاگرداتون شنیدم و البته خودمم میبینم که استاد باور های توحیدیش از بقیه اساتید مذهبی و حتی استادانی که تو این حوضه فعالیت میکنن خیلی قوی تره درسته بقیه نتایجتونم خیلی بهتره از اونا ولی این باور های توحیدی شما قلب آدمو باز میکنه که کلام الله واردش بشه اینا تعریف نیست واقعیته استاد ممنونم که بهم یاد دادی که باید فقط رو خدای خودمم حساب کنم بهم یاد دادی که حتی رو خودمم نباید حساب کنم چه برسه به بقیه
ممنونم استاد که بهم یاد میدی که چطوری وصل بشم به خداوند
ممنونم استاد که بهم یاد میدی چطوری فقط خدارو ببینم ممنون استاد که کمک میکنی باور های توحیدی داشته باشم ممنون استاد بهم یاد میدی که در کنار اینکه این دنیامو میسازم اون دنیامو هم بسازم ممنونم استاد که بهم درس های زندگی که باعث سعادت دنیا و آخرت میشه رو یاد میدی
والبته که هنوز خیلییییییییی کار دارم خیلیییییی راه دارم خیلییییی باید رو ایمانم کار کنم
به نام خدایی که منو انسان آفرید و هدایت ما را بر عهده گرفت
زمانی بود ما حتی نمی توانستیم از خودم دفاع کنم ناتوان ضعیف بسیار اسیب پذیر وقتی نوزاد بودیم ، نتوانستم غذا خودمون را بخوریم با کمک مادرمون آنها دست خداوند بودن اگر تو نبودی نابود میشدیم به ما رحم کردی
برسیم به توحید ما فقط این کلمه ایمان و باور کنیم همه چیز حل است…
توحید ینی تمام قدرت جهان هستی در دست رب است کسی که فرمانروا، صاحب خزانه هستی ، صاحب تمام موجودات، و آن چیزی نمیتوان تصور کرد ذهن ما قدر به درک این عظمت از بزرگ رب نیست
رب ینی ایمان به یگانگی خدا و ربوبیت که اختیار جهان در دست اوست، رب ینی من ایمان آوردم به این که خدا بزرگ مرا هدایت میکنه به آن چیزی که من درخواست کرده بودم ، رب ینی فقط و فقط روی او حساب باز کردن در تمام ابعاد زندگی که این نیرو برتر است دارد به من پول ،ثروت ،سلامتی، وغیره میدهد
پس چرا ما خدا تو ذهنم کوچک کردم و تمام قدرت در انسان ها که مثل ما هستند دادم اون افراد در زندگی خودشون ماندن بعد ما میرویم به آنها التماس میکنیم به خاطر وام ، پول ،و خودمون را حقیر میکنم من دیدم چه آدمها به خاطر یک مقدار غذا و غیره به دست پا افراد افتادن درخواست میکنند که کمک شان کنند و این ها چه بد انسانها هستند که خداوند را فراموش کردند به نظر من حتی نباید با التماس از خدا درخواست کنیم چون قدرت خلق خواسته هامون را داریم ما قدر خدا گونه در وجودمون در تک تک سلولهای بدنمون در جریان داره فقط باید باور داشته باشیم به این قدرت خودمون و ایمان داریم که رب توانی این دارد که ما را به رویاهایم برسونه.
آن گاه که بندگانم درباره من از تو بپرسند: من نزدیکم و هر که مرا بخواند دعایش را اجابت مىکنم. آنها باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راهشان را بیابند. (۱۸۶)
فقط این آیه درک کنیم و باور کنیم ایمان قلبی داشته باشیم من مطمئن هستم به تمام ابعاد زندگی تغییر خواهد افتاد…
الان من میخوام با نیرو دورن خودم صحبت کنم…
من اومدم با تو سخن بگویم خدا مهربان، خدا هدایتگر خودم من منبع انرژی هستی اومد بگم سالها بود من غرق در شرک ،گناه بودم و حقم بود در یکی از مراحل زندگی آبرویم بره ولی نمیدم چی شد تو بودی فقط تو بودی آبروی منو بنده آن زمان ناپاک بودم را حفظ کردی ولی من باز ناشکری کردم گفتم من شانس داشتم آن زمان من با قوانین تو آشنا نبودم.
الان میگویم خدایا شکرت آبروی منو حفظ کردی…
با تو ارتباط نداشتم کلا فراموش کرده بودم به تو شک و تردید داشتم، ولی تو بزرگتر این حرفها بودی که من بنده خودتو فراموش کنی، تو به افکارم پاسخ می دادی ، تو فقط به فرکانس های که من به جهان هستی ارسال کرده بودم همان جنس افکار را به من بازتاب میکردی. تو بنده پروری بسیار بلد هستی صدا منو شنیدی و منو نجات دادی از تاریکی وجودم، گفتی من تو قلبت هستم.
من از تو دور نبودم همیشه پیش تو و کنارت تو بودم من از روح خودم در تو دمیدم به تو جان دادم و به خودم آفرین گفتم چه موجودی خلق کردم که راز آفرینش خودم به انسان هدیه دادم تا هر آنچه بخواهد خلق کنه به شرط ایمان و باوره قلبی به من داشته باشه.
خدایا من عشق حقیقی را با تو فهمیدم آرام آرام و صورت تکاملی در حال رسیدن به تو هستم و از مسیر دارم بی نهایت لذت میبرم خدای من با بار گناهم چه کنم گفتی من بخشنده بزرگ و توبه پذیر مهربان هستم.
کجا دنبال تو بگردم گفتی من در همه دقیقا تو تک تک لحظات تو همین لحظه در حال تایپ کردن که هستی لا مکان و لا زمان هم اول و هم آخر همه جا هستم. گفتم چطور به رویاهایم برسم، گفتی هر کس من را بخوانید من شما را اجابت میکنم خواسته هاتون و تمام انسانها و موجودات جهان که منو باور کند به من ایمان داشته باشند.
خدا جون گفتی من به شما قدرت خلق کنندگی فقط به شما بخشیدم و هر آنچه که بخواهد بدست بیاورید. و از مسیر لذت ببرید که خودمون انتخاب کردید خدا یکتا تو صاحب من، منبع رزق،شادی،وهاب و بخشنده هستی تا بهترین خودم تجربه کنم و در لحظه زندگی کنم من میدانم ثروت به صورت طبیعی وارد زندگی مون میشه ما اومد زندگی را زندگی کنم اومد در این دنیا خودم تجربه کنیم.
خداوند را به هر شکلی که ببینی به همان شکلی که در ذهنت ساختی در میاد
من فقط روی تو حساب باز کنم با عمل کردن به قوانین ثابت الهی زندگی خودم را متحول کنم.
من میدونم وعده تو حق است تو لایق پرستش هستی ستوده پاک و منزه هستی تو از طرق قلبها با انسانها صحبت میکنی. تو بی نهایت هستی…
سلام و درود عشق به استاد نازنین و خانم شایسته خوش صدا
و همه خانواده ی صمیمی عباس منش
که این روزها خدا شاهد است از اعضای خانواده هم برای من نزدیک تر هستید.
بالاخره به قول خودم عمل کردم و اومدم کامنتم رو بنویسم ..
ان شاالله خداوند هدایتم کنه و بتونم همونجور که در قلبم هست برای شما عزیزان بنویسم.
استاد عزیز من چند تا از فایل های صوتی شما رو تقریبا سال ۹۷ که به تضاد بزرگی خورده بودم گوش دادم اون موقع برام مثل یک مسکن عمل میکرد حرف ها حرف های قشنگی بود و اینکه فقط در حد همون مسکن برای من کافی بود
(اون موقه در مدار این هدایت نبودم با اینکه همیشه از خداوند درخواست داشتم رازهای این عالم رو به من بگه .یک چیزی در قلبم همیشه میگفت اسراری جادویی هست که فقط تعداد اندکی اون رو می دونند به همین خاطر چندین با معانی و تفاسیر مختلفی از قرآن رو میخوندم اما هر چی بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه میگرفتم)
اون تضاد همچنان بود تا اینکه در سال ۹۹ ما بایک برشکستگی مالی بزرگ مواجه شدیم و تمام سرمایه که از دست دادیم هیچ کلی هم بدهکار شدیم
(این تضاد و تصاد قبلی هر دو به خاطر شرک من و همسرم بود و داشتن شریک که اون برای ما کار کنه )
در این بین چند تا فایل صوتی که از استاد تو گروه تلگرام فرستاده بودم قدیما، دانلود شده بود و داخل گوشی همسرم سیو شده بود در اون شرایط خب خیلی تاثیر مثبتی داشت حد اقل از لحاظ روحی ..
در همین بین یک اتفاق معجزه گونه افتاد برای ما.با شخصی اسناد شدیم که گفت کار اداری که پروسه طولانی داشت رو براتون انجام میدم برای رضای خدا …
خلاصه ما از خوشحالی توی آسمونا و غافل از اینکه این آدم دست خداست و خدا داره کارای ما رو انجام میده و شرک و شرک و شرک
تا جایی که اوضاع روز به روز بدتر میشد از همه لحاظ (این رو هم بگم که الان ما فهمیدیم اون اتفاقات نتیجه ی شرک ما بوده )
ما با همین منوال ادامه میدادیم و البته یک سری کج فهمی هایی که از قانون داشتیم .به قول استاد ما میخواستیم قانون رو طبق باورهای خودمون تغییر بدیم و خیلی هم اعتقاد داشتیم که داریم روی خودمون کار میکنیم.
با وجود همه ی این موارد اما خداوند لطف و رحمتش رو از ما دریغ نمیکرد الان که به اون روزا فکر میکنم میبینم خداوند خیللللللی بیشتر از اون چیزی که ما ایمان داشتیم به ما نعمت عطا کرد .
با فروش زمین ارثیه پدری که سال ها به فروش نمیرفت که این اتفاق خودش معجزه ای بود برای ما تونستیم بیشتر اون بدهی ها رو بدیم و البته روانشناسی ثروت ۱ رو خریدیم به امید اینکه پولدار بشیم 😁
غافل از اینکه هنوز زمان استفاده ی اون فرا نرسیده بود …یعنی مدار ما اونقدر پایین بود که فاصله از عرش تا فرش بود …
ما باید تکامل مون رو طی میکردیم باید اون دیوار های بتنی رو کامل خراب میکردیم خیلی سخت بود خیلی در کنارش اون کج فهمی ها از قانون هم بود …
یه سری نعمت ها وارد زندگی مون میشد اما ما با شرک با اینکه امتیازش رو به بنده ش میدادیم همه اون نعمت هارو از خودمون دور میکردیم ..
استاد دقیقا مثل کسی که دستش رو دراز میکنه و تنها یه سانت با اون نعمت فاصله داره هر چه تقلا میکردیم جواب نمی داد که نمی داد …
(این رو هم بگم که ما به یه خونه با امکانات کم در محله های پایین تر نقل مکان کرده بودیم .در ظاهر خیلی بدتر از خونه ی قبلی بود اما سعی میکردم به نکات مثبتش توجه کنم)
تا اینکه خرداد ماه ۱۴۰۰فایل چهارم روانشناسی ثروت رو که گوش میدادم اون قسمتی که کامنت دوستی رو میخونین و بعدش میگین:اگر داری روی باورهات کار میکنی اما شخصیتت عوض نشده اگر همون رفتارای گذشته رو داری انجام میدی این یک توهم است .
اگر نتیجه ی ملموس مالی به شکل پول حساب بانکی بدست نیاوردی بدان که داری توهم میزنی (با اون لحن جدی و قاطع انگار از خواب پریدیم)
و این فایل تلنگر بسیار بزرگ به ما زد ..
روزها و روزها بهش گوش میدادیم و قبول کردیم که ما تابع قوانین نبودیم و الکی فکر میکردیم طبق قوانین داریم رفتار میکنیم
به محض اینکه این پاشنه آشیل رو پیدا کردیم در های نعمت و ثروت به روی ما باز شد درسته نتایج خیلی برای ما کوچیک بود اما باورهایی رو در ما ایجاد کرده بود که فقط خداوند میدونه چقدر بهش نیاز داشتیم .
اوضاع به صورت نسبی تقریبا خوب بود
(یاد حرف استاد افتادم که میگفتن بعضی ها با خودشون کاری کردن که دوست دارن الان برگردن به صفر و دقیقا توصیف حال ما بود.من میخاستم برگردیم به همون یه سال قبل که حداقل بدهی نداشتیم سوای اینکه سودای پولدارشدن رو داشتیم😁)
موعد خونمون رسیده بود و همسرم با یه ایمان و شجاعتی که تا حالا ندیده بودم گفت امسال از اینجا میریم به یه محله بهتر و خونه ای با امکانات بهتر …استاد وقتی میگم زیر صفر یعنی واقعا زیر صفر 😂
به همسرم گفتم مطمئنی میتونی ؟گفتن بله مگه قرار نیست این باور ها شخصیت ما رو تغییر بدن ایمان رو زیاد کنن و شجاع تر کنن
گفتم آره و رفتیم دنبال خونه. همه میگفتن تو این اوضاع کجا میخاین برین بمونید بابا
میرفتیم املاکی در صورتی که ما یه سوم اون رهن و اجاره رو هم نداشتیم اما با یه ایمان وصف نشدنی خواسته مون رو میگفتیم
(هنوزم استاد اون حرکت مون عجیبه برای ذهن منطقی من که واقعا اون آدما ما بودیم.اما میدونم که آره میشه آدما عوض بشن )
وقتی تو کامنتای دوستان میخوندم شرایطی که مثل شرایط خودمون بود رو اولش سخت بود اما با قانون تکامل منم تونستم پا روی اون نجواها بزارم .
استاد دوست دارم تک تک معجزه هایی که برامون افتاد با جرئیات براتون بگم چرا که هر کدومش برام یه نشونه س از خداوندی که قدرت مطلقه .اما فاکتور میگیرم
خلاصه با آسااااااااان ترین شکل ممکن به صورت انترنتی خونه ی رویایی مون رو پیدا کردیم و در نصفه روز قرار داد بستیم
خانه ای ۱۰۰ برابر از خونه ی قبلی بهتره با تماااام امکانات با همسایه های عالی و یه صاحب خونه ی فوق العاده که هر وقت میبینمش یه لبخند بزرگ رو لباشه …
مبلغ خونه همه کاراش به راحت ترین شکل ممکن درست شد با یاد آوری اون روزها دوست دارم جیبییییییغ بزنم و بگم شد
آره اگه ما باور کنیم همه چیز میشه ..
اون تضاد کار اداری اما همچنان پا برجا بود ما به خیال خودمان فکر میکردیم که داریم فقط روی خدا حساب باز میکنیم اما امان از اون شرک خفی که پنهانه پنهانه
(این رو هم بگم که یکی از نشانه ی هدایت من الگوهای موفق در خانواده ی صمیمی عباس منش بود .و من شروع کردم به خوندن کامنت های دوستان .استااااد نمیدونید چه غوغایی در من به پا کرد چه ایمانی رو در من زنده کرد ۸۷ صفحه بود و من با عشق در نهایت آرامش کامنت های دوستان رو میخوندم بیشتر از یک ماه طول کشید اما هر بار اشتیاق من بیشتر میشد و تازه این حرف شما رو درک کردم که همیشه تاکید داشتین کامنت بزارن بچه ها .همین جا از همه شون سپاس گزارم به خاطر اون شعله های ایمانی که در قلب من روشن کردن ..سپاس گزار تک تک دوستان هستم)
۴ مهر ماه بود که رفتم تو دل اون تضاد و ترسش و پاسخ منفی .واکنشم نسبت به سری های قبل بهتر بود و این نشون دهنده ی تغیر مدار من در طول این یکسال بود همسرم بهم گفت فایل فقط روی خدا حساب باز کن رو گوش بده و من چون گوشیم رو تازه عوض کرده بودم
(خود این گوشی هدیه از طرف عزیزی بود که هر روز تو ستاره قطبیم مینوشتم😍)
این فایل رو نداشتم اومدم داخل سایت اما باز نمیشد هر کاری کردم .
گفتم خدایا چیکار کنم یهو گفتم داخل سایت های ایران سرچ میکنم و فایل صوتی رو دانلود کردم .
همه چی از این فایل شروع شد .در واقع امه چی از این انرژی خدا شروع میشه .
من مثل آدم کری بودم که انگار اولین باره با گوشهای خودش صدای به این قشنگی رو میشنوه نه تنها میشنوه بلکه داره درکش میکنه میفهمتش .
استاد الان که به اون لحظه ها فکر میکنم اشکام جاری میشه مثل همون موقع .من فایل رو گوش میدادم و های های گریه میکردم و میگفتم خدایا منو ببخش .من اون روز همون لحظه فهمیدم که این شرک خفی با من چه ها کرد
خیلی حرف ها هست که نمیدونم چطور براتون بگم اون روز آرزوم این بود که شما جلوم نشسته باشین و من براتون هزاران ساعت حرف بزنم ..
رفتم سراغ کامنت ۱۰۲ صفحه بود شروع کردم به خوندن و برای خودم میگفتم و مینوشتم
اونجایی که میگین تنها قدرت جهان ربه این شده بود ذکر شب و روز من باورتون نمیشه حتی در خواب هم با خودم تکرار میکردم .
به قدری حالم خوب بود که انگار روی ابرا بودم
توحید بزرگترین مسئله ی زندگی من شده بود و از این به بعد هم خواهد بود .
زمان میگذشت و تضاد من همینجور بود اما استاد من یه آدم دیگه بودم آرام آرام آنقدر راحت و آسوده که همسرم باورش نمیشد .با خدا حرف میزدم ازش هدایت میخاستم و اون جواب من رو میداد ..(قسمت نشانه ی سایت)
استاد من احساس میکردم که مدارم داره تغییر میکنه درکش میکردم قشنگ.
اینجا دستان خداوند به سراغ ما امدن اون کار اداری که باید انجام میشد از دو طریق دیگه هم هدایت شدیم که مشود انجامش داد
(واقعا هم هدایت خداوند بود دستان مهربان خداوند که دیگه نمیگم حوصله تون سر میره😂)
و اینجا دوباره نجواهای ذهن من شروع کردن و گفتن من همون مسیری رو میخام که از همه بهتره از همه راحت تره ..با این که قبلش گفته بودم خدایا خودت هدایت کن که انجام بشه من همه رو یپردم به تو ..قشنگ گره افتاد ..
جمعه شب بود آخر شب گفتم خدایا میدونم اخرای کاره هدایتم کن دیگه چیکار باید بکنم
هدایت من فایل ۳ گفت گوی استاد عباسمش با دوستان بود …فایلی که سپیده جان در مورد هدایت از استاد سوال میپرسن..
باور کنید موهای تنم سیخ شد وقتی گوش دادم
استاد گفتن که ما با توجه به مدارهای که قرار داریم هدایت میشیم ما نباید هدایت خداوند رو طبق خواسته ی خودمون تغییر بدیم ..
بیگگگگگگ بنگگگگگگ
هدایت این کلمه آنچنان چالشی رو در ذهن و قلب من بوجود آورد که از فکر کردن بهش خسته نمیشم .من پذیرفتم که با هدایت خداوند پیش برم و بزارم من رو از مسیری که خودش میدونه به مقصودم برسونه ..
استاد میتونید حدس،بزنید بعد این اتفاقات رو ؟؟
بعله دستان مهربان خداوند مثل فرسته هایی که فرستاده تا فقط کارمن رو انجام بدهند به سمت ما اومدن من خداوند رو در تک تک اون آدم ها دیدم در لبخندشون ..در دل های نرم شده شون
در کسی که قسم میخورد نمیشه اما اون بار که من روی خدا حساب باز کردم بهم گفتم باشه انجامش میدم ..
استاد حالم خیلی خوبه از شدت این خوبی میخام فریاد بزنم و به همه بگم که این خدا خدای غیر ممکن هاست که این خدا خدای نشدن هاست …
در مدت آشنایی باشما کلا تلویزیون و اخبار و فضای مجازی از زندگی من پاک شده البته به صورت تکاملی …و من الان فقط ۲۴ ساعت تو سایت شما هستم و این سبک زندگی جدیدم رو واقعا دوست دارم و سپاس گزار خداوندم که هر بار ایمان من رو قوی تر کرد
من ساعت ها میتونم بشینم و درباره ش حرف بزنم ..
استاد بی نهایت بی نهایت ازتون سپاس گزارم که به قول دوست عزیزمون المیرا شما به ما خدا رو شناسوندین که دغدغه ی تمام این روزهای من توحیدِ….
براتون یک دنیا عشق سلامتی حال خوب ثروت و نعمت از تنها قدرت این جهان (رب)آرزو میکنم …
از همه دوستان عزیز که با کامنتاشون توحید رو گسترش میدن سپاس گزارم …
الان یک ساعت و بیست دقیقه س که دارم کامنتم رو مینویسم …خیلی ببخشید اگر طولانی شد و سپاس گزارم که وقت گذاشتین و خوندین🙏🙏🙏
خدا همه چیز میشود همه کس را به شرط ایمان به شرط پاکی دل
با خوندن کامنتتون به وجد اومدم و اونحایی که قضیه دنبال خونه بودید رو میگفتید اشک در چشمانم جم شد و یاد اون مثل افتادم که میگه یک قدم تو بردار مابقی قدمها با خدا و همینحا متوجه شدم که منهم همین مشکل ایمان رو دارم و در اصل اون قدم اول در واقع ایمان بخداوندست که متاسفانه من هنوز اون ایمان رو ندارم ولی برای من جرقه ای بود
امروز یه حسی بهم گفت در مورد این فایل بنویسم. با توکل بر تو که بر کلامتم جاری شوی.
من در زندگیم به یک تضادی خوردم و برای خودم هدف گذاشتم و وقتی مشغول نوشتن بودم کاملا بر من واضح شد که من مشکلم در عمل نکردن به این فایل بوده.
من سعی میکنم خیلی با خدای خودم صحبت کنم. توی روابط عاشقانه م سعی کردم معمولا به خودم یاداوری کنم که همه ی عشق از طرف رب مهربانه. به خاطر همین توی ذهنم خودم رو کسی میدیدم که داره سعی میکنه توحیدی عمل کنه و از خودم راضی بودم.
اما روابط اجتماعی توی ذهنم معمولا جایگاه چندان بالایی نداشته هیچوقت. آدم درونگرایی هستم و زیاد برام مهم نیست بقیه خیلی باهام اوکی باشن یا نباشن.
خب این تا اینجا…
حدود یک ماه پیش به من از طرف بیمارستان امام خمینی که قبلا برای کار درش درخواست داده بودم تماس گرفتن و گفتن که برم سرکار. من همزمان دانشجوی کارشناسی ارشد هم بودم و سه روز در هفته کلاس داشتم. با مسئول شیفت ها صحبت کردم که من شرایطم به این صورته و لطفا باهام همکاری کنین. اون ها هم قبول کردند.
اولین تضادم به محض شروع کار بود. کار خیلی برای من سنگین بود و وقتی واردش شدم دیدم با اون چیزی که فکر میکردم فرق داره و من بهش تسلط ندارم. هم باید کار رو یاد میگرفتم هم منِ خلوت گزین، یک دفعه توی یه محیطی قرار گرفتم که در باید همزمان با حدود شش هفت نفر همکارا و هر ده دقیقه یک بار یه بیمار جدید ارتباط میداشتم. منی که زندگیم تا همون هفته ی قبلش در نهایت سکوت و ارامش بود. همیشه توی اتاقم پشت لپ تاپم مقاله میخوندم یا مینوشتم. نهایت چند ساعت هم در هفته میرفتم دانشگاه و با تعداد محدودی ادم هایی که کاملا با خودم هماهنگ بودن صحبت میکردم و وقت میگذروندم. یک دفعه وارد همچین محیطی شدم که تقریبا هر روز با ساعتهای کاری شش هفت ساعته باید درگیر میبودم با ادم ها. واقعا تمام انرژیم رو میگرفت.
کم کم از دل این تضاد متوجه شدم بر خلاف چیزی که از بچگی فکر میکردم صرفا روپوش سفید پوشیدن و توی بیمارستان کار کردن خواسته ی من نیست. دکتر بودن هم معنی خوشبخت بودن نیست. دوست نداشتم برم بیمارستان. لذت نمیبردم. دوست داشتم فقط تموم شه بیام خونه توی اتاقم. به خاطر همین ناسپاس بودن و توجه من به نکات منفی، کم کم همه چی رو اذیت کننده میدیدم. توی هر همکاری من یک ادم که معلوم نیست الان بره پشتم به رئیس بخش حرف بزنه رو میدیدم. خیلی گارد داشتم مقابل همه. حس میکردم هر کسی توی اون بخش داره راه میره میخواد از من یه ایرادی بگیره. میخواد بگه کار رو بلد نیستم. بره راپورتم رو بده. چون شنیده بودم توی این بخش همه میرن پشت سرت به رئیس بخش حرف میزنن حواست رو جمع کن. همین طور برای اینکه میتونستم مستقیم وارد شیفت بشم و ساعت کاریم کمتر بشه باید بقیه همکارا من رو تایید میکردن و میگفتن که کارم خوبه. کم کم دیدم مسئول شیفت ها هم باهام همکاری نمیکنه ؛ حتی برنامه رو یه جوری چیده که بیشتر از همهه باید بیمارستان باشم.
از طرفی من استاد راهنمام رئیس بخش دیگری هست که با این بخش همکاری مستقیم داره. احساس میکردم اگر اتفاقی بیفته الان این رئیس بخش میره به استاد راهنمام میگه من رفتارم خوب نیست یا کارم خوب نیست یا فلان و بهمانم.
حالا این خلاصه رو که خوندید و حدودا شرایط من رو متوجه شدید احتمالا متوجه ارتباطش با این فایل شدید.
بگم من از اولین روزی که با استاد اشنا شدم این فایل رو گوش کردم و تا به امروز شاید صدهابار شنیده بودمش. توی ذهنم هم معمولا این بود که من روی کسی حساب نمیکنم.
ولی در عمل، وقتی توی موقعیتش قرار گرفتم متوجه شدم شرک ورزیدن خیلی راحت و مخفیه واقعا. باید خیلی بیشتر حواسم به خودم باشه.
من از همون اولین قدم شرک داشتم که در ناخوداگاهم فکر میکردم اینکه اسم استاد فلانی که رئیس بخش بیمارستان امام خمینه به من اعتبار میده. اینکه بگم من دانشجوی دکتر فلانیم… انگار اعتبار و ارزشش به من میرسه. واقعا قبلا بهش دقت نکرده بودم. اینکه بگم من دانشگاه تهران درس میخونم با دکتر فلانی و دکتر بهمانی در ارتباطم. دوست داشتم خودم رو بهشون نزدیک کنم. به قول استادعباس منش دلا و راست میشدم جلوشون. بله چشم گوی خوبی بودم که اتفاقا هیچوقت هم انچنان از طرف همون اساتیدی که خیلی از نظرم بزرگ بودن به چشم نیومدم. خیلی درد داره نوشتن این حرفا. ولی خب شرک ورزیدن درد داره. توحیده که به ادم قدرت میده. اتفاقا باید با قدرت صحبت کنی با همه. فکر کنی من چیزی کم ندارم. خب درسته این استاد سی سال بزرگتره از من. سی سال راهش جلوتره. منم میتونم برسم به هر جایی که میخوام بدون اینکه نیاز باشه به این ادم ها وصل بشم. این کله گنده های فلان حوزه. که اون ها بخوان برای من کاری بکنن. دست منو بگیرن.
خدایا من رو ببخش که چقدر در جهل و گمراهی بودم و اصلا متوجه نشده بودم. شکرت که به واسطه ی این تضاد کمکم کردی چشمام رو باز کنم و ببینم.
البته این اساتیدی که من راجبشون صحبت میکنم همه شون اتفاقا ادم های بسیارخودساخته و با شخصیت و دوست داشتنی ای هستند که خب مطابق قانون باید به این جایگاه اجتماعی بالا، علم، قدرت و ثروت میرسیدند. ولی خیلی فرق میکنه تو در کنار یک استادی بنشینی و از علمش استفاده کنی یا بخشی از ذهنت اون ادم رو انقدر بزرگ کرده باشه که همش توی ذهنت بخوای تاییدش رو بگیری. رضایتش رو به دست بیاری. همش حواست باشه استاد یه وقت ناراحت نشه از من. بخوای خودت رو کوچک کنی به خاطرشون. باااااااایییییید پرقدرت باشی. چون من، همین الان، در همین جایی که هستم من قدرت خلق زندگیم رو فقط خودم دارم. من مستقیما با ارتباط با نیروی رب مهربانم جهانم رو میسازم و شکل میدم و هیچ کسی هیچ ادمی کوچکترین دخالتی نمیتونه در زندگی من داشته باشه.
مورد بعدی اینکه من فکر کردم باید از سرکار باید از بقیه تایید بگیرم. هی خودم رو کوچک کردم که بتونم رضایت بگیرم. حالا شاید در عمل انچنان چیزی مشخص نباشه و یک روند طبیعی در ظاهر پیش رفته باشه اما من خودم میدونم در ذهنم که چندچندم. اینکه سعی کردم همه ش یه جوری رفتار کنم که اون ها از من خوششون بیاد و زودتر تاییدم رو بدن که برم سر شیفت. روزیم رو از دست تایید اونا میدیدم. اتفاقا هر چه من سعی کردم خیلی خوش برخورد باشم و دلشون رو به دست بیارم اون ها بیشتر به من فشار اوردن و هی ایراد گرفتن از کارم. ایراد های بعضا کاملا بی مورد. در نهایت هم مستقیما جلوی روی خودم به رئیس بخش گفتن کارم خوب نیست.
اشکالی نداره. همین یک تضاد بزرگ که خیلی از نظر روحی بهم فشار اورد باعث شد ببُرم از همه شون و بیام بشینم و هدفگذاری کنم و در دل همون هدفگذاری به این پی ببرم که خدای من، من چه شرکی داشتم که نمیدیدم و کور بودم.
رب مهربانم من رو ببخش. از همون اول تو بودی که اصلا من رو وارد این مسیر کردی. تو بودی که بهم الهام کردی درخواست کار بدم. تو بودی که وقتی که کاملا اون کار رو فراموش کرده موقعیتش رو برام فراهم کردی. تو بودی که من رو به اینجا رسوندی و من شرک ورزیدم و فکر کردم تا اینجا که اومدم حالا برای اینکه یه هفته دو هفته زودتر برم توی شیفت باید دم این چهار تا ادمی که هیییییچ نقشی نداشتن و ندارند رو ببینم. همونجوری که خودت من رو به اینجا رسوندی این دو قدم رو هم به راحتی میرسوندی اما من با شرکی که ورزیدم زمانش رو به تاخیر انداختم و در جریان جاریش گره انداختم.
هر خیری که به تو رسد از جانب خداست و هر شری که به تو رسد از جانب خود توست. الحق که حقه.
اصلا کل اون بخش برای خداست. همه ی ادم ها روح خدا درشون جریان داره. همه ادم ها دست های خدا هستند. همه میتونند در خدمت تو باشند و برای تو کار کنند اگر تو برای خدا کار کنی.
نه روی استاد حساب کن
نه روی رئیس بخش حساب کن
نه روی همکار حساب کن
نه حتی روی خودت
هیچکس هیچکس
فقط خداست.
فقط روی خدا حساب کن.
با خودمم
نرگس فقط روی خدا حساب کن.
خودت دیدی که از همون شبی که فقط روی خدا حساب کردی و همه رو گذاشتی کنار چطور همون رئیس بخش خیلی به زیبایی و با احترام با تو صحبت کرد و در خدمت تو بود و در جهت خیر رسوندن به تو حرکت کرد. وقتی تو با خدایی دیگران بخوان هم نمیتونند به تو شر برسونند چون اصلا در قانون خدا این نیست. هر شری فقط از جانب این ذهن ناسپاس از سمت شرک و بی ایمانی و ترسه.
از امروز به بعد هر موقع خدا گفت بیام بنویسم منم مینویسم. نمیدونم چقدر کوتاه باشه یا طولانی؟
فقط میخوام از جایی که ذهنم بر میگرده به عقب برگردم و به یاد بیارم چه معجزاتی برام رخ داده و برسم به زمان حال و ادامه بدم این جریان رو…
نتایج به کنار، معجزات به کنار
دوتا چیز متفاوت هستن…
خب استاد جان با اجازه شما شروع میکنم :
1. حدود سال 91 یا 92 بود که توی اوج مذهبی بودنم که برای مستحبات هم جریمه میذاشتم که مقید باشم،همون روزا در کنار باور شرک آلودی که نسبت به اهل بیت داشتم، همزمان داشتم تمرین میکردم که همه چیز رو بسپرم به خدا و از بنده هاش چیزی نخوام.
من سال 91 خونه ی مادربزرگم توی روستای سربیشه در شهرستان گچساران توی اتاق کنار حیاط زندگی میکردم و چقدر همه بهم احترام میذاشتن و خانواده ام هم در شهر صدرا در شیراز زندگی میکردن. آخه من دانشجو بودم و همون سال بعد از سالیان سال زندگی در گچساران خانوادم تصمیم گرفتن برن شیراز و من تو گچساران دانشگاه بودم.
خرجی بابام بهم میداد و غذا هم زن عموم که با عموم پیش مادربزرگم بودن درست میکردن( خدا حفظشون کنه که چقدر راحت بودم اون روزا)
اون روزا همش دغدغه ام یه حدیثی بود که شنیده بودم و دوست داشتم منم بتونم بهش عمل کنم.
حدیث این بود که میفرمود امام صادق میفرمود حتی نمک غذاتون رو هم از خدا بخواین ( یعنی کوچک ترین مسائل هم از خدا بخواین)
من شروع کردم به عمل………
اولیش این بود که تا پولم کم میشد،میگفتم خدایا من به بابام زنگ نمیزنم،خودت بنداز تو دلش برام پول بریزه. ( اولش یکم شل میکردم،دیگه تموم میشد با یه حالت شرمندگی از خدا زنگ میزدم و بهش میگفتم ببخش منو که نشد، دفعه بعد درست میشه). همینجوری میگذشت و من توکلم بیشتر میشد و خدا برام کار میکرد و قبل از اینکه من زنگ بزنم به بابا خودش برام واریز میکرد.
دوتا مورد خیلی خوب تو دل همون روزا برام پیش اومد که میگم و بعدا هر چی اومد به ذهنم برای قسمت های بعدی میگم.
اولیش این بود که یه روز که هیچی پول نداشتم که برم دانشگاه، اول صبح ساعت 4 صبح که بیدار شدم و رفتم ورزش و بعد صبحانه خوردم و آماده شدم که برم سر ایستگاه تاکسی که تو روستا بود، به خدا گفتم من هیچ پولی ندارم. به خودت قسم به بابام و هیچ کسی رو نمیزنم که پول برام بریزن،خودت برام جور کن. نمیدونم چطوری، نمیدونم از کجا…
اگه مسافرا سوار بشن و تکمیل بشه و من برم و پول نداشته باشم حساب کنم، برا خودت بد میشه، دیگه بهت اعتماد نمیکنم. چون خودت گفتی کوچک ترین چیزا رو از من بخواید.
حالا ساعت چند بود؟ 6 و نیم صبح.
کرایه من تا شهر 5 هزارتومان بود و از ایستگاه شهری اتوبوس رایگان میبرد دانشگاه و بعد از کلاس ها هم سرویس برگشت داشت.
پس کرایه من میشد 10 هزارتومان.
من هیچی نداشتم. جایی هم سر کار نبودم که پول دربیارم.
تو همون شرایط که ذهنم میگفت اشکال نداره،خدا هم نرسوند نهایتا به راننده بگو فردا بهت میدم و بعدا که زنگ به بابات زدی بهش بده،منم محکم میزدم تو دهن ذهنم و به خودم میگفتم مطمئنم خدا برام پول میرسونه،من نمیدونم چطوری؟ ولی میرسونه.
باورکنید این افکار نهایتا شاید 5 دقیقه طول کشید و منم کم نیاوردم.
خداشاهده عمو کوچیکه من که تو خونه مادربزرگم بود،همیشه دیر میرفت بیرون و ساعت 8 به بعد میرفت، اون ساعت دیدم اومده بیرون و داره میاد سمت من.
منم برام عجیب بود این وقت صبح؟
همون لحظه سلام کرد و بی مقدمه دست کرد تو جیبش و 10 هزارتومان درآورد بهم داد. گفتم عموجان ممنون پول دارم نمیخوام، ولی بهم گفت
میدونم، اینو همینطوری دادم بذاری تو جیبت….
و منم هاج و واج تو ذهنم شکر میکردم. میگفتم خدایا شکرت که خودتو به من ثابت کردی….
خلاصه اینکه من اون روزا بدون دونستن قانون،داشتم به قانووون عمل میکردم.
این یکی از بزرگترین معجزات زندگیم بود و بعدش یکی یکی معجزات برام رقم خورده و یکی یکی براتون میگم ان شاء الله…
سلام دوست خوبم،این فایل نشانه این لحظه من بود که از خدا درخواست باز شدن راه درآمدی داشتم که دیگه نخوام از خانوادم پولی بگیرم و دستم جلوی کسی جز خدا دراز باشه،در جواب درخواستم ،نشانه فایل فقط روی خدا حساب کن اومد و اولین کامنتی که دیدم کامنت شما بود که اشک از چشمانم جاری کرد،چقدر قشنگگگگگگ اون روز در عمل روی خدا حساب کردن و اجرا کردین و چقدرررررر قشنگ خداوند جواب اعتماد و توکلتون رو داد(دقیقا 10 تومن!!!با هر منطقی، نمیشه این رو جز پاسخ خدا به اعتماد شما دونست)….امیدوارم هرروز و هر ساعت و هر لحظه ایمان و توکل و اعتمادتون نسبت به خدا بیشتر و بیشتر شه و ممنونم از اینکه این تجربه رو با ما به اشتراک گذاشتین.
اینقدر تو این دنیا از اصل خودمون فاصله گرفتیم که این قضایا رو معجزه میبینم… واقعا اگه به خدا ایمان داشته باشیم، لحظه لحظه ی زندگیم پر میشه از این معجزات و به قول استاد که میگن اینا معجزه نیستن،باور به خداوند هستن…
از وقتی سعی کردم فقط ایمانم به خدا باشه، فقط رو به جلو بودم و هر وقت مشرک شدم با مخ خوردم زمین…
جناب استاد از یک اتفاق میگویم که برای من پیش اماده چندی نمیگذشت که من شما اشنا شده بودم و همانجوری که میدونید در ایران جوی به شکل موتور بگیری وجود دارد که چندی پیش ماموران نیروی انتظامی موتور منو گرفتن ساعت حدود 10 شب بود که هر چی رو زدم ندادنش که من عصبی شدمو صدای خودمو بالا بردم که یکی از ماموران به من گفت برو حالا حالاها دستت به این موتور نمیرسه من با این حرف بهم ریختم و اومدم ولی یکم بعد که اروم شدم با خودم گفتم این مامور مگه کیه من موتورمو فردا ازاد میکنم خدایا خودت صبح اول وقت رفتم کلانتری پیش جانشین کلانتری که جریانو براشون گفتم اونم گفت موتور باید بره پارکینگ. و هیچ راهی وجود ندارد شاید باورتون نشه از اتاق با لبخند اومدم بیرون و یک ساعتی با خودم گفتم خدایا خودت و رفتم پیش یک مامور ساده و درجه پایین تر یعنی دست دیگر خداوند گفتم جناب سروان جانشین موتور منو نمیدن شما یه کاری کن گفت بیا ببینم کدومه رفتیم و نامه شورا رو داد که من برم شورای حل اختلاف جریمه پرداخت کنم و نامه ازادیشو بگیرم و من فورا بدون هیچ پولی که در جیب داشته باشم ولی با امیدی در قلبم راه افتادم و رسیدم پشت در برگه هامو بدست گرفتم و رفتم تو چندتا سوال از من پرسیدن و من جواب دادم که نامه ازادیو دادن به من . و رفتم پیش جانشین کلانتری نامه رو دادم امضا کنه گفت چیکار کردی گفتم هیچ گفت چقد جریمه دادی گفتم هیچی. شاخ در اورده بود ولی مجبور بود امضا کنه و امضا کرد و من موتور خودمو گرفتم. بله استاد این همون دستای خداونده که شما میگین. این اتفاق خیلی خلاصه کرده بود که خسته نشین خدای من دوستت دارم
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،خانم شایسته عزیز و دوستان مهربانم
رد پای هفدهم در سفرم به درون
فقط روی خدا حساب کن
کلید: تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می خواهم
امروز میخوام از تو بنویسم یگانه قدرت جهان هستی
وقتی زدم روی نوشته روز هفدهم تا ببینم چه فایلی رو باید گوش بدم … دیدم این فایل اومد: فقط روی خدا حساب کن
بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.یاد سال گذشته که برای دفعه اول این فایلهای توحیدی رو گوش میدادم افتادم…من اصلا گیج بودم..نمی فهمیدم استاد چی دارن میگن؟!! یعنی چی فقط روی خدا حساب کن؟؟ مگر پیش ازین من روی چه کسانی حساب میکردم؟؟ هر چه بیشتر این فایل بی نظییییییییر که همدم من در تمام چالشها و تضادهاست رو گوش میدادم ،مچ خودم رو بیشتر می گرفتم..می گفتم آهااااان ببین تو که فکر میکردی فقط خدارو می پرستی!!!!! پس اینجا چرا از دست فلانی ناراحت شدی؟ یعنی بهش قدرت دادی
چرا از فلانی توقع داری کاری واست انجام بده؟؟ یعنی بهش قدرت دادی
چرا و چرا و چرااااهای زیادی رو بهشون بر خوردم که فهمیدم من که ادعای مسلمانی داشتم و فکر میکردم خدا پرستم همه چیز و همه کس را شریک خدایم میکردم..و چه گناه نا بخشودنی که خداوند به صراحت بارها فرمودند مشرکان را نمی بخشند…
اما من خدایم را بسیار سپاسگزارم که دست منو گرفت و هدایتم کرد به این مسیر روشن..به مسیر توحید..یگانه پرستی،،همه را کوچک کردن( نه به معنای بی احترامی) و تنها خدارا بزرگ دیدن..
تا وقتی که یادم میاد همیشه عاشق خدا بودم..فکر میکنم علت حضورم در این جمع هم همین میتونه باشه..حتما همه ما روزی آنچنان از ته دل خدایمان را صدا کردیم که خداوند با لبخندی عاشقانه پاسخ داد: جآنم….و دستمونو گرفت و هدایتمون کرد در اقیانوسی از آگاهی هایی که ما رو هر روز فقط و فقط به خودش نزدیک میکنه..
استاد گرانقدرم بی نهایت سپاسگزار وجود پر از مهر و برکت و توحیدی شما هستم..شما برای من ابراهیم زمانه هستید..من با شما بسیاری از بتهای کوچک و بزرگم را شکستم و امروز از خیلی چیزا رها هستم…آرامش واقعی را احساس میکنم.
دیشب که داشتم طبق معمول هر شبم با خدایم مناجات میکردم و در دفتر شکر گذاری ام می نوشتم ،در ابتدا نوشته هام،نوشتم سلام جآنم…و اشکهایم بی اختیار جاری شد…من نگاه خاص الله رو به خودم حس کردم..تمام وجودم میلرزید..تمام وجودم پر از شوق و عشق بندگی بود..دوستداشتم بلند فریاد بزنم یگانه معبودم،،ربم،،صاحب اختیارم مرا لحظه ای به حال خودم رها مکن…لحظات عجیبی بود الان هم که یادم میاد و دارم می نویسم اشکهام جاری شده،وجودم پر از خضوع و خشوع در برابر یگانه خدایم میشود و پر از عشق میشم و دوستدارم بغلش کنم،،بارها ببوسمش و در عشقش فنا شوم…
من همیشه خدارا دوستداشتم اما هیچوقت باور نداشتم وقتی چیزی ازش میخوام بهم میده،،بهم میده و این طبیعیه که بده..این روزها در کوچکترین تا بزرگترین مسائلم فقط از خودش کمک میخوام..مثلا صبح که بیدار میشم میگم هدایتم کن چی بپزم واقعا بهم میگه و می پزم و خیلی هم خوشمزه میشه..به فلانی چه بگم؟! چی بپوشم؟؟ میخوام برم ی جایی ازش می پرسم برم یا نه؟؟ اگر گفت برو ،میگم با چی برم یا با کی برم؟ و……. تا مسائل مربوط به زندگی ام و کسب و کارم
اینقدر بعد از بزرگ شدن خدا،، آدمها واسم ضعیف و کوچک شدن که به شدت لذت می برم..چون دیگه نگران نبودن هیچ کس و هیچ چیز نیستم..
برای مثال:
دیروز مدیرمون داشت میگفت به زودی میخواد از ایران بره؛ به خداوندی خدا حتی برای یک لحظه آب تو دلم تکان نخورد..تازه واسش طلب خیر هم کردم و تو دلم گفنم خدایی که این شغل و برای من اوکی کرده بهترش هم فراهم میکنه و همون موقع گفتم حتما خیرِ من در این ماجراست و من قراره کسب و کار خودم رو راه بندازم چون مدتهاست از خدا میخوام هدایتم کنه به کسب و کار خودم و دیگه کارمند نباشم..
آخ که چقددددددرررررر خوبه وقتی تو رو دارم و اینقدر پشتم بهت گرمه که دیگه بودن هیچ کس و هیچ چیزی دلگرمم نمیکنه و نبودنش نا امیدم نمیکنه..
چون همه چیز و همه کس تو هستی و هیچ چیز و هیچ کس جز تو نیست..پس من تنها تو را میخواهم که همه چیز و همه کس را به خدمتم در می آوری و همه ی دلها را برایم نرم میکنی و همه ی مسیرها را برایم هموار میکنی..
این روزها همه ی صدا ها را صدای تو میشنوم…همه نگاهها، نگاه تو هستن،،باد در گوشم از تو می خواند و پرتو طلایی خورشید نور عشق توست که بر تن و جانم گرمی امید و زندگی میبخشد..
خدارا شکر میکنم که با وجود فایلهای استاد عزیزم و توضیحات بی نظیر و اگاهی بخش مریم جانم و کامنتهای ارزشمند دوستانم در سایت هر روز باورم به خدایم بیشتر و قدرتمندتر شده و آنقدر احساس لیاقتم هم بیشتر شده که وقتی چیزی رو از خدا میخوام واسم طبیعیه که بدهد ،اصلا داشتن اون نعمت که حتی زمانی برایم خیییلی بزرگ و دور از دسترس بود الان واسم خیلی طبیعی شده چون من خودم رو جانشین خدایی میدانم که همه ثروتها از آن اوست و همه قدرتها از ان اوست پس همه کس و همه چیز با لذت دوستدارن برای متعالی شدنشان به من خدمت کنند از بهترین اتومبیلها و خانه ها و سفر ها . کسب و کارها تا ادمها در هر موقعیت و جایگاه مالی و اجتماعی..
خدایا شکرررت که من باور دارم به اینکه هستی و هوای منو داری
استاد عزیزم بسیار بسیار سپاسگزارتون هستم که من را با خدای واقعیم آشنا کردید
مریم جانم سپاسگزارم که توشه این سفر را اینچنین منسجم و به شدت باور ساز مهیا کردید
دوستان عزیزم خوشحالم که در کنارتون هستم و از تجربیات ارزشمندتون استفاده میکنم
دوستون دارم
در پناه یگانه رب العالمین روز و روزگارتون عاااااالی
چقدر خوشحالم که کامنت من اثری در این جهان گذاشته..
الهه جانم برای احساس زیبا و خالصتون بسیار سپاسگزارم..
قطعا همه ما که در این سرزمین وحی اللهی هستیم پاسخ ایمانمون رو خواهیم گرفت..و باید هر لحظه منتظر اتفاقاتی عااالی در همه جوانب زندگیمون باشیم.
حتما که حضور ما در این جمع اتفاقی نیست چون جهان ،جهانی قانونمند و منظم است تحت مدیریت یگانه رب العالمین..
کامنت شما هم اشک رو از چشمانم جاری کرد..اینقدر انرژیتون ناب هست که تک تک پیامهاتون رو پیامی از طرف خدا میدونم که به من نوید روزهایی روشن رو داده و با کامنت شما قلبم پر از امید و ایمان بیشتر و بیشتر شد.
خدایا شکرررررررت برای حضورم در جمع چنین دوستانی که از صمیم قلب بهترینها رو برای همدیگه طلب میکنن..خدایا شکرررت برای وجود استاد عزیزم که چنین فضای پر از عشقی رو واسمون مهیا کرده.
دوستتون دارم و از خدای یکتا برای شما بهترینها رو آرزو میکنم که لایق بهترینها هستی دوست عزیزم..
اسم زیبایت چقدر برازنده وجودت هست که خبر خوش سپیدی صبح را می دهد و پر از امید و دلگرمی
وانرژی خالص وناب وجودت را از نوشته های توحیدی ات دریافت می کنم وبا خواندن تک تک کامنت هایت به پهنای صورتم اشک می ریزم هر چه از دل برآید بردل نشیند
اولین کامنتت را دیشب خواندم وتا یک شب بیدار بودم و لذت می بردم از خواندنشان و امشب دوباره به هوای خواندن ادامه کامنت هایت به سایت اومدم به قول شما سرزمین وحی
خدایا بی نهایت سپاسگزارم که من وتمام دوستان این سرزمین وحی را دوست داشتی و چه سعادت وخوشبختی بزرگی را نصیب مان کردی که از وجود پرنور و صادق استاد ارزشمند مان وسخنان ناب وروح نوازش و دلنوشته های زیبای همسفر هایمان بهره مند بشویم وآگاهی یابیم وآرام باشیم وامیدوار به قانون های بدون تغییر خداوندوهاب و رزاق و فتاح..
و برایت سپیده زیبا بهترین ها را آرزو می کنم
من هم تلاش هایی را میکنم تا بنده خوب و خالصی باشم در مقابل خدای نازنینم
با خالص شدنم ارزشمندی ولایق بودنم را خوب بفهم واستفاده کنم ولذت ببرم از این هدیه ی زیبای زندگی که خدایم به من لطف کرده .و تسلیم و آزاد ورها باشم بدون هیچ ترس ونگرانی وبا ایمان وامید به فضل بی پایان خدای نازنینم .
خدایا کمکم کن هدایتم کن حمایتم کن حفاظتم کن و یک لحظه هم من را به خودم وا مگذار نازنین پروردگارم
برای همه دوستان عزیزم بهترین ها از خدای بی نهایت مان خواستارم…
بی دلیل نیست که خداوند هدایتم کرد ،که این سایت را سرزمین وحی الهی بنامم،چون هر بار خداوند از کلام شما دوستان عزیزم با من سخن می گوید.
وقتی توصیف زیبای شما از نامم را خواندم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد،همین دیروز داشتم به ابرها و خورشید و آسمان نگاه می کردم و به خدایم میگفتم : تو همان مدیری هستی که در قرآن میگویی، شب را از دل روز و روز را از دل شب بیرون می آورم..و بعد یاد اسم خودم افتادم که همیشه به خاطرش ممنون پدر و مادرم بودم و هستم..چون دقیقا لحظه ای است که روشنایی روز از دل تاریکی سر میزند..
صحبت شما تلنگری بود به من عزیز دلم..چون از دیروز انرژی ام پایین بود و ذهنم درگیر،اما حالا خدا با کلام شما به من گفت : تو معنای همانی هستی که منتظران ،انتظار دیدنش را پس از گذراندن تاریکی شب می کشند و …..
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی،که تویی
« منظورم از تو،تک تک ماست»
همه ما سپیده هایی هستیم که حتما با حضورمان در اینجا و با رشدمان، قرار است جهانی غرق در تاریکی و ظلمت و جهل و غفلت و شرک را با نور آگاهی و توحید ،روشنایی ببخشیم و نوید زندگی در جهانی بهتر را به جهانیان بدهیم.
مثل استاد عزیزم که با پاشیدن نور آگاهی به قلب خسته ما،امید و انگیزه حرکت کردن و تغییر کردن را به ما هدیه دادند..باشد که آنطور که باید به آموزه های ایشان عمل کنیم و خوشبختی را در این دنیا و آخرت نوش جان کنیم..
دوست عزیزم ، فریده جان،باز هم سپاسگزارم که وقت گذاشتید و با نگاه مهربانتان کامنت مرا خواندید.
استاد عزیزم بار دیگر از شما ممنونم برای فراهم کردن فضایی اینچنین مملو از عشق و صداقت و انرژی ناب خدایی..
پررودگارم معبودم خالق مالک ولی سرپرست من هزاران بار شاکرم سپاس گزارم قدر دان هستم برای هدایتم به این مسیر نور و الهی در تنگناها و نجواهای شیطان …
پروردگارم هستی برایم و این کافیست و من تمام توانم رو میگذارم برای بندگی کردن و صالح بودن و متصل بودن به شما و قوانینتتت.
سختی ها هست مشکلات هست نجواها هست اما من چطور باید عمل کنم
این مهمه!؟؟؟
قدم به قدم با شما پروردگار عزیزم حرکت میکنم و ادامه میدهم یا رب.
استاد عزیزم و گرانقدرم فقط با تلاش و جهاد کردن و بازگو کردن نتایج و حال خوبم میتوانم سپاسگزار شما باشم و قدر دان شما استاد عزیزم خانوم شایسته جان عزیزم.
با تمام وجودم تحسینتون میکنم ک در چنین جایگاهی هستید زمانهایی که احساس سختی و مشکلات هجوم می آورند بیشتر به ارزشمندی و جهادهایی ک کردید پی میبرم و بیشتر به خودم قول میدهم که قوی باش ادامه بده موحد باش توکل کن
خدا هست کافی ترین هست از رگ گردن نزدیک تر هست همه چیز اوست و لاغیر…
بماند به یادگاری ک حتی در لحظات به ظاهر سخت هم از مسیرم سایتم آگاهی هام کامنت نوشتنم کوتاهی نکردم و عاشقانه ادامه خواهم داد…
ستایش از آنِ خداست، پروردگار آسمانها و پروردگار زمین و پروردگار جهانیان.
سلام به عاطفه عزیز و بزرگ قلب و توحیدی…
عاطفه جان واقعا تحسینت میکنم چند وقتی میخوم برات کامنت بزارم اما نمیشه ولی به لطف الله امروز شد و من از خداوند سپاس گزارم برای این همه عشق و محبتی که در دل ما جا کرده …
عاطفه جان فعالیتهات برای من تویه سایت تحسین برانگیز و همیشه بهه خودم میگم عاطفه چقدر خوب داره روی خودش کار میکنه الهی که همیشه حال دلت قشنگ باشه و در پناه جان جانان شاد باشی و پر از ارامش…
چقدر خوب داری میر تو این مسیر برو بروووووو که ازت یاد بگیرم
دست حق نگهدارت باشه بزرگ قلب….
در پناه جان جانان ربالعالمین شاد سلامت و ثروتمند باشی…
درود پاک الله بر شما برادر توحیدی گرانقدر و بینظیر
الهی هرکجای این جهان ک هستید پر از حس خوب اتصال برکت بینهایت انرژی و رزق الله باشید
الهی صد هزاران بار سپاس بابت این لحظه بابت این کامنت و اجابت شدن ستاری قطبی ک صبح نوشتم و گفتم خدایا امروز به من نشانه رزق برکت و هدایتی عطا بفرما نشانه اول ک توی دانشگاه برایم اتفاق افتاد دنبال یکی از اساتید بودم و به دوستم گفتم نمیدونم چیکار کنم ولی به هرحال میسپارم به خدا و نهایتش نشد تماس میگیرم و توضیح میدم ک ناگهان سر کلاس یکی از دوستان گفتن استاد اجازه میفرمایید من باید برم و فلان استاد رو ببینم و فقط امروز هستند و من سریع گفتم الله اکبر نشانه و هدایت الله رو ببین و من هم سریع همان لحظه گفتم واقعا هستنشون من چقدر دنبالشون بودم و گفتن بله اگر تمایل دارید باهم بریم و اجازه گرفتم عذر خواهی کردم و با فرستاده و دست خدا رفتم و فقط با یک امضا کارم انجام شد به راحتی آسانی و هدایت الله اگر این نشانه و هدایت الله نیست پس چیست؟!
چقدر خداوند کافیست
چقدر خداوند بیش از نیازمان برای ما کافیست
چقدر خداوند در هر لحظه حضور دارد و کافیست
چقدر خداوند به تمام احوالات ما آگاه هست
چقدر در کوچک ترین جز جز ترین لحظات زندگی هم خدا هست خدا در خانه و ماشین و درآمد خلاصه نمیشه بلکه در هر نفس هر قدم هر نگاه در تمام وجودمان هست جاری هست آگاه هست مهربانتر از مادر پدر خانواده هست چون اوست ک قادر مطلق است و مالک بینهایت…
مادرم رو از دست دادم رفیق و عشق زندگی ام گفتم خب عاطفه الان مادرت نیست کی میتونه جای مادرت رو بگیره گفتم خب معلومه خدایی ک بوده همیشه حتی قبل تر از مادرم و مهربان تر از او و کسی ک من رو هدایت کرد چه کسی من رو هدایت کرد و من رو نجات داد قطعا ک خدا بوده رب من بوده کسی ک با او از دنیا خواهم رفت و لحظه ی مرگم فقط اوست ولاغیر پس قطعا ک مهربانتر از مادرم پدرم خانواده ام هست ولاغیر فقط خدا توحید رب الله یکتا پرستی…
من تسلیمم بینهایت تسلیمم چون با از دست دادن مادرم خداوند در حال آموزش دادن توحیدی عملی بیشتر به من هست میگه حواست باشه عاطفه فقط خودم فقط توحید فقط قرآن فقط یکتا پرستی فقط ربوبیت من هم سر خم میکنم تعظیم ترین حالت ممکن رو خواهم داشت و تسلیمم تسلیمم …
و دومین نشانه امروزم کامنت مقدس پر مهر توحیدی شما برادر ارزشمندم و توحیدی ام ک نوشتید برو برو ک راه همینه و چیزی جز این نیست…
این کلام و نشانه ی خداست ولاغیر…
الهی صد هزاران بار سپاس
بینهایت سپاسگزارم
بینهایت تحسین میکنم
بینهایت قدر دارن شما هستم در این مکان مقدس هستید و در حال یادگیری توحید من به نوبه ی خودم تشکر میکنم و تحسین و تشویق چرا که با هر راه و مسیر توحیدی قطعا ک جهان خداوند زیباتر خواهد شد…
الهی صد هزاران بار سپاس.
در پناه الله یکتا روز و روزگارتون سراسر برکت رحمت نعمت عزت عشق بی قید و شرط و بی منت باران ثروت الهی انرژی های الهی باشد و فقط لذت ببرید و تقوی کنید و لذت ببرید و در تندرستی بینهایت زندگی کنید و عاشقانه قدم بزنید و خدارو حس کنید…
دقیقا همیطوره ما اعتماد میکنیم به چیزی ک نمیبینیممم و قدمهارو برمیداریم و تقوی میکنیم و ادامه میدهیم این تکلیف ماست این وظیفه ی بنده ی مومن است اعتماد کردن و قدم برداشتن و حمد و سپاس رو به جای اووردن فارغ از هرگونه عوامل بیرونی بودن یا نبودن فارغ از هر حرفی حدیثی و هر اتفاقی فقط و فقط طبق توحید عمل کردن قدم برداشتن و حمد و سپاس گفتن و ادامه دادن…
زندگی همینه یک مسیره نه یک مقصد زندگی یک مسیره و در این مسیر فقط و فقط باید حرکت کنیم رشد کنیم قدمهارو برداریم و ریشه های توحید رو سرسبزتر کنیم و قوی تر و بخشکانیم ریشه های شرک را…
پروردگار خودت بر یاری هدایت تقوی و قوت ما بیفزا و آسان کن و جاری کن و برکتت را در هرلحظه هر قدم هر نفس هرنگاه بیفزا و جاری کن یا رب
الهی صد هزاران بار سپاس برای درک این لحظه و این صلات و تقوی و توجه الهی
الهی صد هزاران بار سپاس برای این مکان مقدس و دوستان توحیدی عزیزم بندگان مومن الله مومن به نور الله
به نام خدای مهربان
سلام خدمت تک تک دوستای عزیزم استاد گلم و خانم شایسته ی مهربون
این فایل در بین فایلهای دانلودی محبوب ترین فایل منه حرف دل منه چقدر منو بیدار کرده این فایل چقدر استاد تو این فایل محکم صحبت میکنه خیلی دیدم بخدا چقدر رو بنده خدا رو کسایی که ادعای دوستی داشتن حساب کردیم رو این رو اون هرکی میومد هر دوستی که باهاش صمیمی بودم میگفتم این فرق میکنه ولی دیدم بی نقص فقط خداس رو بنده ش حساب باز کردن وابسته شدن اشتباه محضه چقدر کار کثیفیه وقتی کسی که یکم پولداره یا رئیس بانکه یا نماینده مجلسه چاپلوسی شو بکنیم جلوش هی خمو راست بشیم هی ادا اطفار در بیاریم چقدر تو جامعه زیادن از این آدما بخدا اینارو که میگم خیلی دیدم مثال هاشو خیلی دیدم طرف صبح تا شب تو مسجد میره و میاد و ادعای مسلمونی داره ولی از اون طرف هی خودشو میکشه اونایی که یه مثلا قدرتی یا پولی دارن چقدر حال آدم بهم میخوره از این جور کارا و این شرک چقدر تو وجود ما هست چقدر ما قدرت رو دادیم به رئیس جمهور و وزیر و وکیل درسته اونا مسئولیت دارن ولی خدامون که نیستن استاد الان تاریخ ۹۹/۷/۳۰ مردم ایران منتظر نشستن ببینن ترامپ رئیس جمهور میشه یا رقیبش تا سرنوشتشون آینده شون معلوم بشه یعنی ما تا این حد شرک داریم که نشستیم یه نفر که انتخاب میشه بیاد سرنوشته مارو تعیین کنه بعد هم میگیم خدا به ما نعمت نمیده بدبختی ما اینجاس اصلا نگم ما بگم من اقا بدبختی من اینه که شرک دارم نمیتونم قدرت رو بدم دست خدا فکر میکنم عوامل بیرونی تو زندگیم دست دارن و این قبلنا تو وجودم خیلی بیشتر از این حرفا بود ولی انصافا الان کلی دیدگاهم فرق کرده الان ایمانم توکلم نسبت به قبل خیلی بیشتر شده الان یاد گرفتم فقط خدارو ببینم یعنی دارم یاد میگیرم و همشو مدیون استادم هستم که بهترین دست خدا واسه منه خداروشکر میکنم که منو هدایت کردم
استاد خیلی تو این فایل حرف دلمو زدین خیلی وقتا شده بهمون خیلی قول هایی دادن گفتن تو بیا من درستش میکنم من اینجا همه کارم تو رو من حساب کن ولی بعدش چنان پشیمان شدیم چنان بد آوردیم که هی به خودم گفتم خاک تو سر من که رو این آدم حساب کردم چقدر تو بچگی دعوا میشد به خاطر دوست با این و اون دعوا کردیم طرفداریشو کردیم تو دلم گفتم این رفیقمو این فرررق میکنه ولی همون رفیق تو دعواها پشتمو خالی کردن با اینکه من همیشه پشت اونا بودم خیلی وقتا شده که رفیقم منو به جنس مخالف فروخته کسی که ادعای دوستی داشت منو به دوست دخترش فروخته چقدر از این مثالا من دیدم و الانم میبینم ولی استاد وقتی اینو فهمیدم که خداوند ای رفیق کسی که هیچ رفیقی ندارد خداوند تنها قدرت مطلق باهامه و در هر کاری رو اون حساب کنم و مردم رو دستش ببینم چقدر راحت تر زندگی میکنم من چقددددددر آرامش دارم چقدددر خیالم راحته و چقدر بقیه کوچیکن در مقابل خدایی که من میپرستمش و خدا چقدر منو دوست داشت که با اینکه این همه شرک که داشتم بازم منو هدایت کرد استاد این تاثیر کلام و این فرکانسی که تو حرفاتون هست درست میاد میشینه تو قلب آدم و اشک آدمو درمیاره چقدر باور های توحیدی شما قوی من خیلی اینو از بقیه شاگرداتون شنیدم و البته خودمم میبینم که استاد باور های توحیدیش از بقیه اساتید مذهبی و حتی استادانی که تو این حوضه فعالیت میکنن خیلی قوی تره درسته بقیه نتایجتونم خیلی بهتره از اونا ولی این باور های توحیدی شما قلب آدمو باز میکنه که کلام الله واردش بشه اینا تعریف نیست واقعیته استاد ممنونم که بهم یاد دادی که باید فقط رو خدای خودمم حساب کنم بهم یاد دادی که حتی رو خودمم نباید حساب کنم چه برسه به بقیه
ممنونم استاد که بهم یاد میدی که چطوری وصل بشم به خداوند
ممنونم استاد که بهم یاد میدی چطوری فقط خدارو ببینم ممنون استاد که کمک میکنی باور های توحیدی داشته باشم ممنون استاد بهم یاد میدی که در کنار اینکه این دنیامو میسازم اون دنیامو هم بسازم ممنونم استاد که بهم درس های زندگی که باعث سعادت دنیا و آخرت میشه رو یاد میدی
والبته که هنوز خیلییییییییی کار دارم خیلیییییی راه دارم خیلییییی باید رو ایمانم کار کنم
عاشقتونم.
سلام استاد عزیزم ❤
سلام درود به بانو شایسته عزیزم 🤩😍
به نام خدایی که منو انسان آفرید و هدایت ما را بر عهده گرفت
زمانی بود ما حتی نمی توانستیم از خودم دفاع کنم ناتوان ضعیف بسیار اسیب پذیر وقتی نوزاد بودیم ، نتوانستم غذا خودمون را بخوریم با کمک مادرمون آنها دست خداوند بودن اگر تو نبودی نابود میشدیم به ما رحم کردی
برسیم به توحید ما فقط این کلمه ایمان و باور کنیم همه چیز حل است…
توحید ینی تمام قدرت جهان هستی در دست رب است کسی که فرمانروا، صاحب خزانه هستی ، صاحب تمام موجودات، و آن چیزی نمیتوان تصور کرد ذهن ما قدر به درک این عظمت از بزرگ رب نیست
رب ینی ایمان به یگانگی خدا و ربوبیت که اختیار جهان در دست اوست، رب ینی من ایمان آوردم به این که خدا بزرگ مرا هدایت میکنه به آن چیزی که من درخواست کرده بودم ، رب ینی فقط و فقط روی او حساب باز کردن در تمام ابعاد زندگی که این نیرو برتر است دارد به من پول ،ثروت ،سلامتی، وغیره میدهد
پس چرا ما خدا تو ذهنم کوچک کردم و تمام قدرت در انسان ها که مثل ما هستند دادم اون افراد در زندگی خودشون ماندن بعد ما میرویم به آنها التماس میکنیم به خاطر وام ، پول ،و خودمون را حقیر میکنم من دیدم چه آدمها به خاطر یک مقدار غذا و غیره به دست پا افراد افتادن درخواست میکنند که کمک شان کنند و این ها چه بد انسانها هستند که خداوند را فراموش کردند به نظر من حتی نباید با التماس از خدا درخواست کنیم چون قدرت خلق خواسته هامون را داریم ما قدر خدا گونه در وجودمون در تک تک سلولهای بدنمون در جریان داره فقط باید باور داشته باشیم به این قدرت خودمون و ایمان داریم که رب توانی این دارد که ما را به رویاهایم برسونه.
خداوند در کتاب آسمانی و فرکانسی قرآن میفرماید:
وَ إِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَهَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجیبُوا لی وَ لْیُؤْمِنُوا بی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (۱۸۶)
آن گاه که بندگانم درباره من از تو بپرسند: من نزدیکم و هر که مرا بخواند دعایش را اجابت مىکنم. آنها باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راهشان را بیابند. (۱۸۶)
فقط این آیه درک کنیم و باور کنیم ایمان قلبی داشته باشیم من مطمئن هستم به تمام ابعاد زندگی تغییر خواهد افتاد…
الان من میخوام با نیرو دورن خودم صحبت کنم…
من اومدم با تو سخن بگویم خدا مهربان، خدا هدایتگر خودم من منبع انرژی هستی اومد بگم سالها بود من غرق در شرک ،گناه بودم و حقم بود در یکی از مراحل زندگی آبرویم بره ولی نمیدم چی شد تو بودی فقط تو بودی آبروی منو بنده آن زمان ناپاک بودم را حفظ کردی ولی من باز ناشکری کردم گفتم من شانس داشتم آن زمان من با قوانین تو آشنا نبودم.
الان میگویم خدایا شکرت آبروی منو حفظ کردی…
با تو ارتباط نداشتم کلا فراموش کرده بودم به تو شک و تردید داشتم، ولی تو بزرگتر این حرفها بودی که من بنده خودتو فراموش کنی، تو به افکارم پاسخ می دادی ، تو فقط به فرکانس های که من به جهان هستی ارسال کرده بودم همان جنس افکار را به من بازتاب میکردی. تو بنده پروری بسیار بلد هستی صدا منو شنیدی و منو نجات دادی از تاریکی وجودم، گفتی من تو قلبت هستم.
من از تو دور نبودم همیشه پیش تو و کنارت تو بودم من از روح خودم در تو دمیدم به تو جان دادم و به خودم آفرین گفتم چه موجودی خلق کردم که راز آفرینش خودم به انسان هدیه دادم تا هر آنچه بخواهد خلق کنه به شرط ایمان و باوره قلبی به من داشته باشه.
خدایا من عشق حقیقی را با تو فهمیدم آرام آرام و صورت تکاملی در حال رسیدن به تو هستم و از مسیر دارم بی نهایت لذت میبرم خدای من با بار گناهم چه کنم گفتی من بخشنده بزرگ و توبه پذیر مهربان هستم.
کجا دنبال تو بگردم گفتی من در همه دقیقا تو تک تک لحظات تو همین لحظه در حال تایپ کردن که هستی لا مکان و لا زمان هم اول و هم آخر همه جا هستم. گفتم چطور به رویاهایم برسم، گفتی هر کس من را بخوانید من شما را اجابت میکنم خواسته هاتون و تمام انسانها و موجودات جهان که منو باور کند به من ایمان داشته باشند.
خدا جون گفتی من به شما قدرت خلق کنندگی فقط به شما بخشیدم و هر آنچه که بخواهد بدست بیاورید. و از مسیر لذت ببرید که خودمون انتخاب کردید خدا یکتا تو صاحب من، منبع رزق،شادی،وهاب و بخشنده هستی تا بهترین خودم تجربه کنم و در لحظه زندگی کنم من میدانم ثروت به صورت طبیعی وارد زندگی مون میشه ما اومد زندگی را زندگی کنم اومد در این دنیا خودم تجربه کنیم.
خداوند را به هر شکلی که ببینی به همان شکلی که در ذهنت ساختی در میاد
من فقط روی تو حساب باز کنم با عمل کردن به قوانین ثابت الهی زندگی خودم را متحول کنم.
من میدونم وعده تو حق است تو لایق پرستش هستی ستوده پاک و منزه هستی تو از طرق قلبها با انسانها صحبت میکنی. تو بی نهایت هستی…
در پناه الله یکتا شاد ثروتمند باشید❤
سلام و درود عشق به استاد نازنین و خانم شایسته خوش صدا
و همه خانواده ی صمیمی عباس منش
که این روزها خدا شاهد است از اعضای خانواده هم برای من نزدیک تر هستید.
بالاخره به قول خودم عمل کردم و اومدم کامنتم رو بنویسم ..
ان شاالله خداوند هدایتم کنه و بتونم همونجور که در قلبم هست برای شما عزیزان بنویسم.
استاد عزیز من چند تا از فایل های صوتی شما رو تقریبا سال ۹۷ که به تضاد بزرگی خورده بودم گوش دادم اون موقع برام مثل یک مسکن عمل میکرد حرف ها حرف های قشنگی بود و اینکه فقط در حد همون مسکن برای من کافی بود
(اون موقه در مدار این هدایت نبودم با اینکه همیشه از خداوند درخواست داشتم رازهای این عالم رو به من بگه .یک چیزی در قلبم همیشه میگفت اسراری جادویی هست که فقط تعداد اندکی اون رو می دونند به همین خاطر چندین با معانی و تفاسیر مختلفی از قرآن رو میخوندم اما هر چی بیشتر تلاش می کردم کمتر نتیجه میگرفتم)
اون تضاد همچنان بود تا اینکه در سال ۹۹ ما بایک برشکستگی مالی بزرگ مواجه شدیم و تمام سرمایه که از دست دادیم هیچ کلی هم بدهکار شدیم
(این تضاد و تصاد قبلی هر دو به خاطر شرک من و همسرم بود و داشتن شریک که اون برای ما کار کنه )
در این بین چند تا فایل صوتی که از استاد تو گروه تلگرام فرستاده بودم قدیما، دانلود شده بود و داخل گوشی همسرم سیو شده بود در اون شرایط خب خیلی تاثیر مثبتی داشت حد اقل از لحاظ روحی ..
در همین بین یک اتفاق معجزه گونه افتاد برای ما.با شخصی اسناد شدیم که گفت کار اداری که پروسه طولانی داشت رو براتون انجام میدم برای رضای خدا …
خلاصه ما از خوشحالی توی آسمونا و غافل از اینکه این آدم دست خداست و خدا داره کارای ما رو انجام میده و شرک و شرک و شرک
تا جایی که اوضاع روز به روز بدتر میشد از همه لحاظ (این رو هم بگم که الان ما فهمیدیم اون اتفاقات نتیجه ی شرک ما بوده )
ما با همین منوال ادامه میدادیم و البته یک سری کج فهمی هایی که از قانون داشتیم .به قول استاد ما میخواستیم قانون رو طبق باورهای خودمون تغییر بدیم و خیلی هم اعتقاد داشتیم که داریم روی خودمون کار میکنیم.
با وجود همه ی این موارد اما خداوند لطف و رحمتش رو از ما دریغ نمیکرد الان که به اون روزا فکر میکنم میبینم خداوند خیللللللی بیشتر از اون چیزی که ما ایمان داشتیم به ما نعمت عطا کرد .
با فروش زمین ارثیه پدری که سال ها به فروش نمیرفت که این اتفاق خودش معجزه ای بود برای ما تونستیم بیشتر اون بدهی ها رو بدیم و البته روانشناسی ثروت ۱ رو خریدیم به امید اینکه پولدار بشیم 😁
غافل از اینکه هنوز زمان استفاده ی اون فرا نرسیده بود …یعنی مدار ما اونقدر پایین بود که فاصله از عرش تا فرش بود …
ما باید تکامل مون رو طی میکردیم باید اون دیوار های بتنی رو کامل خراب میکردیم خیلی سخت بود خیلی در کنارش اون کج فهمی ها از قانون هم بود …
یه سری نعمت ها وارد زندگی مون میشد اما ما با شرک با اینکه امتیازش رو به بنده ش میدادیم همه اون نعمت هارو از خودمون دور میکردیم ..
استاد دقیقا مثل کسی که دستش رو دراز میکنه و تنها یه سانت با اون نعمت فاصله داره هر چه تقلا میکردیم جواب نمی داد که نمی داد …
(این رو هم بگم که ما به یه خونه با امکانات کم در محله های پایین تر نقل مکان کرده بودیم .در ظاهر خیلی بدتر از خونه ی قبلی بود اما سعی میکردم به نکات مثبتش توجه کنم)
تا اینکه خرداد ماه ۱۴۰۰فایل چهارم روانشناسی ثروت رو که گوش میدادم اون قسمتی که کامنت دوستی رو میخونین و بعدش میگین:اگر داری روی باورهات کار میکنی اما شخصیتت عوض نشده اگر همون رفتارای گذشته رو داری انجام میدی این یک توهم است .
اگر نتیجه ی ملموس مالی به شکل پول حساب بانکی بدست نیاوردی بدان که داری توهم میزنی (با اون لحن جدی و قاطع انگار از خواب پریدیم)
و این فایل تلنگر بسیار بزرگ به ما زد ..
روزها و روزها بهش گوش میدادیم و قبول کردیم که ما تابع قوانین نبودیم و الکی فکر میکردیم طبق قوانین داریم رفتار میکنیم
به محض اینکه این پاشنه آشیل رو پیدا کردیم در های نعمت و ثروت به روی ما باز شد درسته نتایج خیلی برای ما کوچیک بود اما باورهایی رو در ما ایجاد کرده بود که فقط خداوند میدونه چقدر بهش نیاز داشتیم .
اوضاع به صورت نسبی تقریبا خوب بود
(یاد حرف استاد افتادم که میگفتن بعضی ها با خودشون کاری کردن که دوست دارن الان برگردن به صفر و دقیقا توصیف حال ما بود.من میخاستم برگردیم به همون یه سال قبل که حداقل بدهی نداشتیم سوای اینکه سودای پولدارشدن رو داشتیم😁)
موعد خونمون رسیده بود و همسرم با یه ایمان و شجاعتی که تا حالا ندیده بودم گفت امسال از اینجا میریم به یه محله بهتر و خونه ای با امکانات بهتر …استاد وقتی میگم زیر صفر یعنی واقعا زیر صفر 😂
به همسرم گفتم مطمئنی میتونی ؟گفتن بله مگه قرار نیست این باور ها شخصیت ما رو تغییر بدن ایمان رو زیاد کنن و شجاع تر کنن
گفتم آره و رفتیم دنبال خونه. همه میگفتن تو این اوضاع کجا میخاین برین بمونید بابا
میرفتیم املاکی در صورتی که ما یه سوم اون رهن و اجاره رو هم نداشتیم اما با یه ایمان وصف نشدنی خواسته مون رو میگفتیم
(هنوزم استاد اون حرکت مون عجیبه برای ذهن منطقی من که واقعا اون آدما ما بودیم.اما میدونم که آره میشه آدما عوض بشن )
وقتی تو کامنتای دوستان میخوندم شرایطی که مثل شرایط خودمون بود رو اولش سخت بود اما با قانون تکامل منم تونستم پا روی اون نجواها بزارم .
استاد دوست دارم تک تک معجزه هایی که برامون افتاد با جرئیات براتون بگم چرا که هر کدومش برام یه نشونه س از خداوندی که قدرت مطلقه .اما فاکتور میگیرم
خلاصه با آسااااااااان ترین شکل ممکن به صورت انترنتی خونه ی رویایی مون رو پیدا کردیم و در نصفه روز قرار داد بستیم
خانه ای ۱۰۰ برابر از خونه ی قبلی بهتره با تماااام امکانات با همسایه های عالی و یه صاحب خونه ی فوق العاده که هر وقت میبینمش یه لبخند بزرگ رو لباشه …
مبلغ خونه همه کاراش به راحت ترین شکل ممکن درست شد با یاد آوری اون روزها دوست دارم جیبییییییغ بزنم و بگم شد
آره اگه ما باور کنیم همه چیز میشه ..
اون تضاد کار اداری اما همچنان پا برجا بود ما به خیال خودمان فکر میکردیم که داریم فقط روی خدا حساب باز میکنیم اما امان از اون شرک خفی که پنهانه پنهانه
(این رو هم بگم که یکی از نشانه ی هدایت من الگوهای موفق در خانواده ی صمیمی عباس منش بود .و من شروع کردم به خوندن کامنت های دوستان .استااااد نمیدونید چه غوغایی در من به پا کرد چه ایمانی رو در من زنده کرد ۸۷ صفحه بود و من با عشق در نهایت آرامش کامنت های دوستان رو میخوندم بیشتر از یک ماه طول کشید اما هر بار اشتیاق من بیشتر میشد و تازه این حرف شما رو درک کردم که همیشه تاکید داشتین کامنت بزارن بچه ها .همین جا از همه شون سپاس گزارم به خاطر اون شعله های ایمانی که در قلب من روشن کردن ..سپاس گزار تک تک دوستان هستم)
۴ مهر ماه بود که رفتم تو دل اون تضاد و ترسش و پاسخ منفی .واکنشم نسبت به سری های قبل بهتر بود و این نشون دهنده ی تغیر مدار من در طول این یکسال بود همسرم بهم گفت فایل فقط روی خدا حساب باز کن رو گوش بده و من چون گوشیم رو تازه عوض کرده بودم
(خود این گوشی هدیه از طرف عزیزی بود که هر روز تو ستاره قطبیم مینوشتم😍)
این فایل رو نداشتم اومدم داخل سایت اما باز نمیشد هر کاری کردم .
گفتم خدایا چیکار کنم یهو گفتم داخل سایت های ایران سرچ میکنم و فایل صوتی رو دانلود کردم .
همه چی از این فایل شروع شد .در واقع امه چی از این انرژی خدا شروع میشه .
من مثل آدم کری بودم که انگار اولین باره با گوشهای خودش صدای به این قشنگی رو میشنوه نه تنها میشنوه بلکه داره درکش میکنه میفهمتش .
استاد الان که به اون لحظه ها فکر میکنم اشکام جاری میشه مثل همون موقع .من فایل رو گوش میدادم و های های گریه میکردم و میگفتم خدایا منو ببخش .من اون روز همون لحظه فهمیدم که این شرک خفی با من چه ها کرد
خیلی حرف ها هست که نمیدونم چطور براتون بگم اون روز آرزوم این بود که شما جلوم نشسته باشین و من براتون هزاران ساعت حرف بزنم ..
رفتم سراغ کامنت ۱۰۲ صفحه بود شروع کردم به خوندن و برای خودم میگفتم و مینوشتم
اونجایی که میگین تنها قدرت جهان ربه این شده بود ذکر شب و روز من باورتون نمیشه حتی در خواب هم با خودم تکرار میکردم .
به قدری حالم خوب بود که انگار روی ابرا بودم
توحید بزرگترین مسئله ی زندگی من شده بود و از این به بعد هم خواهد بود .
زمان میگذشت و تضاد من همینجور بود اما استاد من یه آدم دیگه بودم آرام آرام آنقدر راحت و آسوده که همسرم باورش نمیشد .با خدا حرف میزدم ازش هدایت میخاستم و اون جواب من رو میداد ..(قسمت نشانه ی سایت)
زیبایی هارا ببینیم ..تمرکز بر نکات مثبت ..رهایی ..سپاس گزاری ..
استاد من احساس میکردم که مدارم داره تغییر میکنه درکش میکردم قشنگ.
اینجا دستان خداوند به سراغ ما امدن اون کار اداری که باید انجام میشد از دو طریق دیگه هم هدایت شدیم که مشود انجامش داد
(واقعا هم هدایت خداوند بود دستان مهربان خداوند که دیگه نمیگم حوصله تون سر میره😂)
و اینجا دوباره نجواهای ذهن من شروع کردن و گفتن من همون مسیری رو میخام که از همه بهتره از همه راحت تره ..با این که قبلش گفته بودم خدایا خودت هدایت کن که انجام بشه من همه رو یپردم به تو ..قشنگ گره افتاد ..
جمعه شب بود آخر شب گفتم خدایا میدونم اخرای کاره هدایتم کن دیگه چیکار باید بکنم
هدایت من فایل ۳ گفت گوی استاد عباسمش با دوستان بود …فایلی که سپیده جان در مورد هدایت از استاد سوال میپرسن..
باور کنید موهای تنم سیخ شد وقتی گوش دادم
استاد گفتن که ما با توجه به مدارهای که قرار داریم هدایت میشیم ما نباید هدایت خداوند رو طبق خواسته ی خودمون تغییر بدیم ..
بیگگگگگگ بنگگگگگگ
هدایت این کلمه آنچنان چالشی رو در ذهن و قلب من بوجود آورد که از فکر کردن بهش خسته نمیشم .من پذیرفتم که با هدایت خداوند پیش برم و بزارم من رو از مسیری که خودش میدونه به مقصودم برسونه ..
استاد میتونید حدس،بزنید بعد این اتفاقات رو ؟؟
بعله دستان مهربان خداوند مثل فرسته هایی که فرستاده تا فقط کارمن رو انجام بدهند به سمت ما اومدن من خداوند رو در تک تک اون آدم ها دیدم در لبخندشون ..در دل های نرم شده شون
در کسی که قسم میخورد نمیشه اما اون بار که من روی خدا حساب باز کردم بهم گفتم باشه انجامش میدم ..
استاد حالم خیلی خوبه از شدت این خوبی میخام فریاد بزنم و به همه بگم که این خدا خدای غیر ممکن هاست که این خدا خدای نشدن هاست …
در مدت آشنایی باشما کلا تلویزیون و اخبار و فضای مجازی از زندگی من پاک شده البته به صورت تکاملی …و من الان فقط ۲۴ ساعت تو سایت شما هستم و این سبک زندگی جدیدم رو واقعا دوست دارم و سپاس گزار خداوندم که هر بار ایمان من رو قوی تر کرد
من ساعت ها میتونم بشینم و درباره ش حرف بزنم ..
استاد بی نهایت بی نهایت ازتون سپاس گزارم که به قول دوست عزیزمون المیرا شما به ما خدا رو شناسوندین که دغدغه ی تمام این روزهای من توحیدِ….
براتون یک دنیا عشق سلامتی حال خوب ثروت و نعمت از تنها قدرت این جهان (رب)آرزو میکنم …
از همه دوستان عزیز که با کامنتاشون توحید رو گسترش میدن سپاس گزارم …
الان یک ساعت و بیست دقیقه س که دارم کامنتم رو مینویسم …خیلی ببخشید اگر طولانی شد و سپاس گزارم که وقت گذاشتین و خوندین🙏🙏🙏
خدا همه چیز میشود همه کس را به شرط ایمان به شرط پاکی دل
فقط باید باورش کرد
در پناه حق❤️
با سلام به شما خانم حسینی و خانواده محترم
با خوندن کامنتتون به وجد اومدم و اونحایی که قضیه دنبال خونه بودید رو میگفتید اشک در چشمانم جم شد و یاد اون مثل افتادم که میگه یک قدم تو بردار مابقی قدمها با خدا و همینحا متوجه شدم که منهم همین مشکل ایمان رو دارم و در اصل اون قدم اول در واقع ایمان بخداوندست که متاسفانه من هنوز اون ایمان رو ندارم ولی برای من جرقه ای بود
با ارزوی سلامتی
سلام به شما دوست عزیز
ان شاالله که در این مسیر ثابت قدم باشید
و از خداوند هدایت و ایمان رو طلب کنید
قطعا تکامل رو هم باید در نظر گرفت و همواره امید به خداوند داشته باشید
و فقط باید باور کرد و این قدم برداشتن کار واقعا سختی نبود
خیلی هم راحت تر از گذشته مثل گشتن توی سایت دیوار
اون چیزی که تغییر کرده بود اون امّید بود که به ما افزوده شده بود اون خیال راحت بود
اون رهایی پس از درخواست بود ..
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
دوست عزیز
در پناه حق ❤️
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به شما
امروز یه حسی بهم گفت در مورد این فایل بنویسم. با توکل بر تو که بر کلامتم جاری شوی.
من در زندگیم به یک تضادی خوردم و برای خودم هدف گذاشتم و وقتی مشغول نوشتن بودم کاملا بر من واضح شد که من مشکلم در عمل نکردن به این فایل بوده.
من سعی میکنم خیلی با خدای خودم صحبت کنم. توی روابط عاشقانه م سعی کردم معمولا به خودم یاداوری کنم که همه ی عشق از طرف رب مهربانه. به خاطر همین توی ذهنم خودم رو کسی میدیدم که داره سعی میکنه توحیدی عمل کنه و از خودم راضی بودم.
اما روابط اجتماعی توی ذهنم معمولا جایگاه چندان بالایی نداشته هیچوقت. آدم درونگرایی هستم و زیاد برام مهم نیست بقیه خیلی باهام اوکی باشن یا نباشن.
خب این تا اینجا…
حدود یک ماه پیش به من از طرف بیمارستان امام خمینی که قبلا برای کار درش درخواست داده بودم تماس گرفتن و گفتن که برم سرکار. من همزمان دانشجوی کارشناسی ارشد هم بودم و سه روز در هفته کلاس داشتم. با مسئول شیفت ها صحبت کردم که من شرایطم به این صورته و لطفا باهام همکاری کنین. اون ها هم قبول کردند.
اولین تضادم به محض شروع کار بود. کار خیلی برای من سنگین بود و وقتی واردش شدم دیدم با اون چیزی که فکر میکردم فرق داره و من بهش تسلط ندارم. هم باید کار رو یاد میگرفتم هم منِ خلوت گزین، یک دفعه توی یه محیطی قرار گرفتم که در باید همزمان با حدود شش هفت نفر همکارا و هر ده دقیقه یک بار یه بیمار جدید ارتباط میداشتم. منی که زندگیم تا همون هفته ی قبلش در نهایت سکوت و ارامش بود. همیشه توی اتاقم پشت لپ تاپم مقاله میخوندم یا مینوشتم. نهایت چند ساعت هم در هفته میرفتم دانشگاه و با تعداد محدودی ادم هایی که کاملا با خودم هماهنگ بودن صحبت میکردم و وقت میگذروندم. یک دفعه وارد همچین محیطی شدم که تقریبا هر روز با ساعتهای کاری شش هفت ساعته باید درگیر میبودم با ادم ها. واقعا تمام انرژیم رو میگرفت.
کم کم از دل این تضاد متوجه شدم بر خلاف چیزی که از بچگی فکر میکردم صرفا روپوش سفید پوشیدن و توی بیمارستان کار کردن خواسته ی من نیست. دکتر بودن هم معنی خوشبخت بودن نیست. دوست نداشتم برم بیمارستان. لذت نمیبردم. دوست داشتم فقط تموم شه بیام خونه توی اتاقم. به خاطر همین ناسپاس بودن و توجه من به نکات منفی، کم کم همه چی رو اذیت کننده میدیدم. توی هر همکاری من یک ادم که معلوم نیست الان بره پشتم به رئیس بخش حرف بزنه رو میدیدم. خیلی گارد داشتم مقابل همه. حس میکردم هر کسی توی اون بخش داره راه میره میخواد از من یه ایرادی بگیره. میخواد بگه کار رو بلد نیستم. بره راپورتم رو بده. چون شنیده بودم توی این بخش همه میرن پشت سرت به رئیس بخش حرف میزنن حواست رو جمع کن. همین طور برای اینکه میتونستم مستقیم وارد شیفت بشم و ساعت کاریم کمتر بشه باید بقیه همکارا من رو تایید میکردن و میگفتن که کارم خوبه. کم کم دیدم مسئول شیفت ها هم باهام همکاری نمیکنه ؛ حتی برنامه رو یه جوری چیده که بیشتر از همهه باید بیمارستان باشم.
از طرفی من استاد راهنمام رئیس بخش دیگری هست که با این بخش همکاری مستقیم داره. احساس میکردم اگر اتفاقی بیفته الان این رئیس بخش میره به استاد راهنمام میگه من رفتارم خوب نیست یا کارم خوب نیست یا فلان و بهمانم.
حالا این خلاصه رو که خوندید و حدودا شرایط من رو متوجه شدید احتمالا متوجه ارتباطش با این فایل شدید.
بگم من از اولین روزی که با استاد اشنا شدم این فایل رو گوش کردم و تا به امروز شاید صدهابار شنیده بودمش. توی ذهنم هم معمولا این بود که من روی کسی حساب نمیکنم.
ولی در عمل، وقتی توی موقعیتش قرار گرفتم متوجه شدم شرک ورزیدن خیلی راحت و مخفیه واقعا. باید خیلی بیشتر حواسم به خودم باشه.
من از همون اولین قدم شرک داشتم که در ناخوداگاهم فکر میکردم اینکه اسم استاد فلانی که رئیس بخش بیمارستان امام خمینه به من اعتبار میده. اینکه بگم من دانشجوی دکتر فلانیم… انگار اعتبار و ارزشش به من میرسه. واقعا قبلا بهش دقت نکرده بودم. اینکه بگم من دانشگاه تهران درس میخونم با دکتر فلانی و دکتر بهمانی در ارتباطم. دوست داشتم خودم رو بهشون نزدیک کنم. به قول استادعباس منش دلا و راست میشدم جلوشون. بله چشم گوی خوبی بودم که اتفاقا هیچوقت هم انچنان از طرف همون اساتیدی که خیلی از نظرم بزرگ بودن به چشم نیومدم. خیلی درد داره نوشتن این حرفا. ولی خب شرک ورزیدن درد داره. توحیده که به ادم قدرت میده. اتفاقا باید با قدرت صحبت کنی با همه. فکر کنی من چیزی کم ندارم. خب درسته این استاد سی سال بزرگتره از من. سی سال راهش جلوتره. منم میتونم برسم به هر جایی که میخوام بدون اینکه نیاز باشه به این ادم ها وصل بشم. این کله گنده های فلان حوزه. که اون ها بخوان برای من کاری بکنن. دست منو بگیرن.
خدایا من رو ببخش که چقدر در جهل و گمراهی بودم و اصلا متوجه نشده بودم. شکرت که به واسطه ی این تضاد کمکم کردی چشمام رو باز کنم و ببینم.
البته این اساتیدی که من راجبشون صحبت میکنم همه شون اتفاقا ادم های بسیارخودساخته و با شخصیت و دوست داشتنی ای هستند که خب مطابق قانون باید به این جایگاه اجتماعی بالا، علم، قدرت و ثروت میرسیدند. ولی خیلی فرق میکنه تو در کنار یک استادی بنشینی و از علمش استفاده کنی یا بخشی از ذهنت اون ادم رو انقدر بزرگ کرده باشه که همش توی ذهنت بخوای تاییدش رو بگیری. رضایتش رو به دست بیاری. همش حواست باشه استاد یه وقت ناراحت نشه از من. بخوای خودت رو کوچک کنی به خاطرشون. باااااااایییییید پرقدرت باشی. چون من، همین الان، در همین جایی که هستم من قدرت خلق زندگیم رو فقط خودم دارم. من مستقیما با ارتباط با نیروی رب مهربانم جهانم رو میسازم و شکل میدم و هیچ کسی هیچ ادمی کوچکترین دخالتی نمیتونه در زندگی من داشته باشه.
مورد بعدی اینکه من فکر کردم باید از سرکار باید از بقیه تایید بگیرم. هی خودم رو کوچک کردم که بتونم رضایت بگیرم. حالا شاید در عمل انچنان چیزی مشخص نباشه و یک روند طبیعی در ظاهر پیش رفته باشه اما من خودم میدونم در ذهنم که چندچندم. اینکه سعی کردم همه ش یه جوری رفتار کنم که اون ها از من خوششون بیاد و زودتر تاییدم رو بدن که برم سر شیفت. روزیم رو از دست تایید اونا میدیدم. اتفاقا هر چه من سعی کردم خیلی خوش برخورد باشم و دلشون رو به دست بیارم اون ها بیشتر به من فشار اوردن و هی ایراد گرفتن از کارم. ایراد های بعضا کاملا بی مورد. در نهایت هم مستقیما جلوی روی خودم به رئیس بخش گفتن کارم خوب نیست.
اشکالی نداره. همین یک تضاد بزرگ که خیلی از نظر روحی بهم فشار اورد باعث شد ببُرم از همه شون و بیام بشینم و هدفگذاری کنم و در دل همون هدفگذاری به این پی ببرم که خدای من، من چه شرکی داشتم که نمیدیدم و کور بودم.
رب مهربانم من رو ببخش. از همون اول تو بودی که اصلا من رو وارد این مسیر کردی. تو بودی که بهم الهام کردی درخواست کار بدم. تو بودی که وقتی که کاملا اون کار رو فراموش کرده موقعیتش رو برام فراهم کردی. تو بودی که من رو به اینجا رسوندی و من شرک ورزیدم و فکر کردم تا اینجا که اومدم حالا برای اینکه یه هفته دو هفته زودتر برم توی شیفت باید دم این چهار تا ادمی که هیییییچ نقشی نداشتن و ندارند رو ببینم. همونجوری که خودت من رو به اینجا رسوندی این دو قدم رو هم به راحتی میرسوندی اما من با شرکی که ورزیدم زمانش رو به تاخیر انداختم و در جریان جاریش گره انداختم.
هر خیری که به تو رسد از جانب خداست و هر شری که به تو رسد از جانب خود توست. الحق که حقه.
اصلا کل اون بخش برای خداست. همه ی ادم ها روح خدا درشون جریان داره. همه ادم ها دست های خدا هستند. همه میتونند در خدمت تو باشند و برای تو کار کنند اگر تو برای خدا کار کنی.
نه روی استاد حساب کن
نه روی رئیس بخش حساب کن
نه روی همکار حساب کن
نه حتی روی خودت
هیچکس هیچکس
فقط خداست.
فقط روی خدا حساب کن.
با خودمم
نرگس فقط روی خدا حساب کن.
خودت دیدی که از همون شبی که فقط روی خدا حساب کردی و همه رو گذاشتی کنار چطور همون رئیس بخش خیلی به زیبایی و با احترام با تو صحبت کرد و در خدمت تو بود و در جهت خیر رسوندن به تو حرکت کرد. وقتی تو با خدایی دیگران بخوان هم نمیتونند به تو شر برسونند چون اصلا در قانون خدا این نیست. هر شری فقط از جانب این ذهن ناسپاس از سمت شرک و بی ایمانی و ترسه.
توحید توحید توحید… همه چیه.
خدایا شکرت که به یادم اوردی…
سلام به استاد عزیزم و دوستان گرامی
من میخام با این شعر زیبا واژه ی روی خدا حساب کردن رو بگم و اینکه چقدر خود خدا بیشتر از ما عاشق ماست و میخاد سمتش بریم
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جهان اَلَستش کرده بود
سجده ای زد بر در درگاه او
پُر ز لیلا شد،دل پُر های و هو
گفت یارب،از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق ، دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
من در این بازی،شکستم داده ای
بیشتر از عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست،آنم میزنی
خسته ام زین عشق،دلخونم مکن
منکه مجنونم،تو مجنونم مکن
مَرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ، من نیستم
((و چقد زیبا خداوند جوابشو میده))
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا ، نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی،ولی
دیدم امشب با منی ، گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
مَرد رَهَم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کُشته در راهت کنم
سلام به استاد عزیز
سلام به دوستان خوب خودم
این فایل برای من این حکم را داشت که قدرت را از عوامل بیرونی در ذهن خودم بگیرم و توانمندی و قدرت را به خدای خودم بدهم
هر چه است به او نسبت بدهم و از او بخواهم
بی شک آنوقت دیگران که به کمک من می آیند دستهای هدایتگر خدای مهربان در زندگی برای من می شوند
وقتی که من دل به خدای خودم بسپارم بی شک من دیگر شرکی در ذهن خودم ندارم و آنوقت من خیالم راحت است و دیگر دچار ترس و دلهره نخواهم شد
آرامش همیشه سهم زندگی من خواهد بود
مگر می شود که بنده دست بنده را بگیرد در حالیه همان بنده هم از خدای من قدرت می گیرد
پس به خدای خودم در ذهن خودم قدرت بدهم و از مردم به عنوان اینکه آنها تنهاترین کمک دهنده به من هستند دوری کنم
این درس برای من این حکم را دارد که همه چیز را از خدای خودم بخواهم
خدای من هم جوری جهان را برای من رقم می زند که همگی دست در دست هم می گذارند تا من را به رشد و موفقیت برسانند و من را به خواسته های خودم برساند
اینجا یاد گرفتم که هر چه انتظار من از بقیه من کمتر باشد آرامش من بیشتر خواهد بود و خدای من از جایی به من می بخشد که باور من نمی شود
همه اینها بر می گردد به باور و ایمان من به خدای خودم
سپاس از خدای قدرتمند خودم
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
” داستان معجزات زندگی من “
از امروز به بعد هر موقع خدا گفت بیام بنویسم منم مینویسم. نمیدونم چقدر کوتاه باشه یا طولانی؟
فقط میخوام از جایی که ذهنم بر میگرده به عقب برگردم و به یاد بیارم چه معجزاتی برام رخ داده و برسم به زمان حال و ادامه بدم این جریان رو…
نتایج به کنار، معجزات به کنار
دوتا چیز متفاوت هستن…
خب استاد جان با اجازه شما شروع میکنم :
1. حدود سال 91 یا 92 بود که توی اوج مذهبی بودنم که برای مستحبات هم جریمه میذاشتم که مقید باشم،همون روزا در کنار باور شرک آلودی که نسبت به اهل بیت داشتم، همزمان داشتم تمرین میکردم که همه چیز رو بسپرم به خدا و از بنده هاش چیزی نخوام.
من سال 91 خونه ی مادربزرگم توی روستای سربیشه در شهرستان گچساران توی اتاق کنار حیاط زندگی میکردم و چقدر همه بهم احترام میذاشتن و خانواده ام هم در شهر صدرا در شیراز زندگی میکردن. آخه من دانشجو بودم و همون سال بعد از سالیان سال زندگی در گچساران خانوادم تصمیم گرفتن برن شیراز و من تو گچساران دانشگاه بودم.
خرجی بابام بهم میداد و غذا هم زن عموم که با عموم پیش مادربزرگم بودن درست میکردن( خدا حفظشون کنه که چقدر راحت بودم اون روزا)
اون روزا همش دغدغه ام یه حدیثی بود که شنیده بودم و دوست داشتم منم بتونم بهش عمل کنم.
حدیث این بود که میفرمود امام صادق میفرمود حتی نمک غذاتون رو هم از خدا بخواین ( یعنی کوچک ترین مسائل هم از خدا بخواین)
من شروع کردم به عمل………
اولیش این بود که تا پولم کم میشد،میگفتم خدایا من به بابام زنگ نمیزنم،خودت بنداز تو دلش برام پول بریزه. ( اولش یکم شل میکردم،دیگه تموم میشد با یه حالت شرمندگی از خدا زنگ میزدم و بهش میگفتم ببخش منو که نشد، دفعه بعد درست میشه). همینجوری میگذشت و من توکلم بیشتر میشد و خدا برام کار میکرد و قبل از اینکه من زنگ بزنم به بابا خودش برام واریز میکرد.
دوتا مورد خیلی خوب تو دل همون روزا برام پیش اومد که میگم و بعدا هر چی اومد به ذهنم برای قسمت های بعدی میگم.
اولیش این بود که یه روز که هیچی پول نداشتم که برم دانشگاه، اول صبح ساعت 4 صبح که بیدار شدم و رفتم ورزش و بعد صبحانه خوردم و آماده شدم که برم سر ایستگاه تاکسی که تو روستا بود، به خدا گفتم من هیچ پولی ندارم. به خودت قسم به بابام و هیچ کسی رو نمیزنم که پول برام بریزن،خودت برام جور کن. نمیدونم چطوری، نمیدونم از کجا…
اگه مسافرا سوار بشن و تکمیل بشه و من برم و پول نداشته باشم حساب کنم، برا خودت بد میشه، دیگه بهت اعتماد نمیکنم. چون خودت گفتی کوچک ترین چیزا رو از من بخواید.
حالا ساعت چند بود؟ 6 و نیم صبح.
کرایه من تا شهر 5 هزارتومان بود و از ایستگاه شهری اتوبوس رایگان میبرد دانشگاه و بعد از کلاس ها هم سرویس برگشت داشت.
پس کرایه من میشد 10 هزارتومان.
من هیچی نداشتم. جایی هم سر کار نبودم که پول دربیارم.
تو همون شرایط که ذهنم میگفت اشکال نداره،خدا هم نرسوند نهایتا به راننده بگو فردا بهت میدم و بعدا که زنگ به بابات زدی بهش بده،منم محکم میزدم تو دهن ذهنم و به خودم میگفتم مطمئنم خدا برام پول میرسونه،من نمیدونم چطوری؟ ولی میرسونه.
باورکنید این افکار نهایتا شاید 5 دقیقه طول کشید و منم کم نیاوردم.
خداشاهده عمو کوچیکه من که تو خونه مادربزرگم بود،همیشه دیر میرفت بیرون و ساعت 8 به بعد میرفت، اون ساعت دیدم اومده بیرون و داره میاد سمت من.
منم برام عجیب بود این وقت صبح؟
همون لحظه سلام کرد و بی مقدمه دست کرد تو جیبش و 10 هزارتومان درآورد بهم داد. گفتم عموجان ممنون پول دارم نمیخوام، ولی بهم گفت
میدونم، اینو همینطوری دادم بذاری تو جیبت….
و منم هاج و واج تو ذهنم شکر میکردم. میگفتم خدایا شکرت که خودتو به من ثابت کردی….
خلاصه اینکه من اون روزا بدون دونستن قانون،داشتم به قانووون عمل میکردم.
این یکی از بزرگترین معجزات زندگیم بود و بعدش یکی یکی معجزات برام رقم خورده و یکی یکی براتون میگم ان شاء الله…
” داستان معجزات زندگی من “
پدرام فصیح زاده / از شهر فوق العاده گچساران
سلام دوست خوبم،این فایل نشانه این لحظه من بود که از خدا درخواست باز شدن راه درآمدی داشتم که دیگه نخوام از خانوادم پولی بگیرم و دستم جلوی کسی جز خدا دراز باشه،در جواب درخواستم ،نشانه فایل فقط روی خدا حساب کن اومد و اولین کامنتی که دیدم کامنت شما بود که اشک از چشمانم جاری کرد،چقدر قشنگگگگگگ اون روز در عمل روی خدا حساب کردن و اجرا کردین و چقدرررررر قشنگ خداوند جواب اعتماد و توکلتون رو داد(دقیقا 10 تومن!!!با هر منطقی، نمیشه این رو جز پاسخ خدا به اعتماد شما دونست)….امیدوارم هرروز و هر ساعت و هر لحظه ایمان و توکل و اعتمادتون نسبت به خدا بیشتر و بیشتر شه و ممنونم از اینکه این تجربه رو با ما به اشتراک گذاشتین.
و ما رمیت اذ رمیت
لکن الله رمی
خداحفظتون کنه ان شاء الله…
اینقدر تو این دنیا از اصل خودمون فاصله گرفتیم که این قضایا رو معجزه میبینم… واقعا اگه به خدا ایمان داشته باشیم، لحظه لحظه ی زندگیم پر میشه از این معجزات و به قول استاد که میگن اینا معجزه نیستن،باور به خداوند هستن…
از وقتی سعی کردم فقط ایمانم به خدا باشه، فقط رو به جلو بودم و هر وقت مشرک شدم با مخ خوردم زمین…
ان شاء الله هممون تو این مسیر ثابت قدم باشیم.
خیلی مخلصم دوست عزیز
با سلام و درود بی نهایت
جناب استاد از یک اتفاق میگویم که برای من پیش اماده چندی نمیگذشت که من شما اشنا شده بودم و همانجوری که میدونید در ایران جوی به شکل موتور بگیری وجود دارد که چندی پیش ماموران نیروی انتظامی موتور منو گرفتن ساعت حدود 10 شب بود که هر چی رو زدم ندادنش که من عصبی شدمو صدای خودمو بالا بردم که یکی از ماموران به من گفت برو حالا حالاها دستت به این موتور نمیرسه من با این حرف بهم ریختم و اومدم ولی یکم بعد که اروم شدم با خودم گفتم این مامور مگه کیه من موتورمو فردا ازاد میکنم خدایا خودت صبح اول وقت رفتم کلانتری پیش جانشین کلانتری که جریانو براشون گفتم اونم گفت موتور باید بره پارکینگ. و هیچ راهی وجود ندارد شاید باورتون نشه از اتاق با لبخند اومدم بیرون و یک ساعتی با خودم گفتم خدایا خودت و رفتم پیش یک مامور ساده و درجه پایین تر یعنی دست دیگر خداوند گفتم جناب سروان جانشین موتور منو نمیدن شما یه کاری کن گفت بیا ببینم کدومه رفتیم و نامه شورا رو داد که من برم شورای حل اختلاف جریمه پرداخت کنم و نامه ازادیشو بگیرم و من فورا بدون هیچ پولی که در جیب داشته باشم ولی با امیدی در قلبم راه افتادم و رسیدم پشت در برگه هامو بدست گرفتم و رفتم تو چندتا سوال از من پرسیدن و من جواب دادم که نامه ازادیو دادن به من . و رفتم پیش جانشین کلانتری نامه رو دادم امضا کنه گفت چیکار کردی گفتم هیچ گفت چقد جریمه دادی گفتم هیچی. شاخ در اورده بود ولی مجبور بود امضا کنه و امضا کرد و من موتور خودمو گرفتم. بله استاد این همون دستای خداونده که شما میگین. این اتفاق خیلی خلاصه کرده بود که خسته نشین خدای من دوستت دارم
به نام یگانه قدرت جهان هستی
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،خانم شایسته عزیز و دوستان مهربانم
رد پای هفدهم در سفرم به درون
فقط روی خدا حساب کن
کلید: تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می خواهم
امروز میخوام از تو بنویسم یگانه قدرت جهان هستی
وقتی زدم روی نوشته روز هفدهم تا ببینم چه فایلی رو باید گوش بدم … دیدم این فایل اومد: فقط روی خدا حساب کن
بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد.یاد سال گذشته که برای دفعه اول این فایلهای توحیدی رو گوش میدادم افتادم…من اصلا گیج بودم..نمی فهمیدم استاد چی دارن میگن؟!! یعنی چی فقط روی خدا حساب کن؟؟ مگر پیش ازین من روی چه کسانی حساب میکردم؟؟ هر چه بیشتر این فایل بی نظییییییییر که همدم من در تمام چالشها و تضادهاست رو گوش میدادم ،مچ خودم رو بیشتر می گرفتم..می گفتم آهااااان ببین تو که فکر میکردی فقط خدارو می پرستی!!!!! پس اینجا چرا از دست فلانی ناراحت شدی؟ یعنی بهش قدرت دادی
چرا از فلانی توقع داری کاری واست انجام بده؟؟ یعنی بهش قدرت دادی
چرا و چرا و چرااااهای زیادی رو بهشون بر خوردم که فهمیدم من که ادعای مسلمانی داشتم و فکر میکردم خدا پرستم همه چیز و همه کس را شریک خدایم میکردم..و چه گناه نا بخشودنی که خداوند به صراحت بارها فرمودند مشرکان را نمی بخشند…
اما من خدایم را بسیار سپاسگزارم که دست منو گرفت و هدایتم کرد به این مسیر روشن..به مسیر توحید..یگانه پرستی،،همه را کوچک کردن( نه به معنای بی احترامی) و تنها خدارا بزرگ دیدن..
تا وقتی که یادم میاد همیشه عاشق خدا بودم..فکر میکنم علت حضورم در این جمع هم همین میتونه باشه..حتما همه ما روزی آنچنان از ته دل خدایمان را صدا کردیم که خداوند با لبخندی عاشقانه پاسخ داد: جآنم….و دستمونو گرفت و هدایتمون کرد در اقیانوسی از آگاهی هایی که ما رو هر روز فقط و فقط به خودش نزدیک میکنه..
استاد گرانقدرم بی نهایت سپاسگزار وجود پر از مهر و برکت و توحیدی شما هستم..شما برای من ابراهیم زمانه هستید..من با شما بسیاری از بتهای کوچک و بزرگم را شکستم و امروز از خیلی چیزا رها هستم…آرامش واقعی را احساس میکنم.
دیشب که داشتم طبق معمول هر شبم با خدایم مناجات میکردم و در دفتر شکر گذاری ام می نوشتم ،در ابتدا نوشته هام،نوشتم سلام جآنم…و اشکهایم بی اختیار جاری شد…من نگاه خاص الله رو به خودم حس کردم..تمام وجودم میلرزید..تمام وجودم پر از شوق و عشق بندگی بود..دوستداشتم بلند فریاد بزنم یگانه معبودم،،ربم،،صاحب اختیارم مرا لحظه ای به حال خودم رها مکن…لحظات عجیبی بود الان هم که یادم میاد و دارم می نویسم اشکهام جاری شده،وجودم پر از خضوع و خشوع در برابر یگانه خدایم میشود و پر از عشق میشم و دوستدارم بغلش کنم،،بارها ببوسمش و در عشقش فنا شوم…
من همیشه خدارا دوستداشتم اما هیچوقت باور نداشتم وقتی چیزی ازش میخوام بهم میده،،بهم میده و این طبیعیه که بده..این روزها در کوچکترین تا بزرگترین مسائلم فقط از خودش کمک میخوام..مثلا صبح که بیدار میشم میگم هدایتم کن چی بپزم واقعا بهم میگه و می پزم و خیلی هم خوشمزه میشه..به فلانی چه بگم؟! چی بپوشم؟؟ میخوام برم ی جایی ازش می پرسم برم یا نه؟؟ اگر گفت برو ،میگم با چی برم یا با کی برم؟ و……. تا مسائل مربوط به زندگی ام و کسب و کارم
اینقدر بعد از بزرگ شدن خدا،، آدمها واسم ضعیف و کوچک شدن که به شدت لذت می برم..چون دیگه نگران نبودن هیچ کس و هیچ چیز نیستم..
برای مثال:
دیروز مدیرمون داشت میگفت به زودی میخواد از ایران بره؛ به خداوندی خدا حتی برای یک لحظه آب تو دلم تکان نخورد..تازه واسش طلب خیر هم کردم و تو دلم گفنم خدایی که این شغل و برای من اوکی کرده بهترش هم فراهم میکنه و همون موقع گفتم حتما خیرِ من در این ماجراست و من قراره کسب و کار خودم رو راه بندازم چون مدتهاست از خدا میخوام هدایتم کنه به کسب و کار خودم و دیگه کارمند نباشم..
آخ که چقددددددرررررر خوبه وقتی تو رو دارم و اینقدر پشتم بهت گرمه که دیگه بودن هیچ کس و هیچ چیزی دلگرمم نمیکنه و نبودنش نا امیدم نمیکنه..
چون همه چیز و همه کس تو هستی و هیچ چیز و هیچ کس جز تو نیست..پس من تنها تو را میخواهم که همه چیز و همه کس را به خدمتم در می آوری و همه ی دلها را برایم نرم میکنی و همه ی مسیرها را برایم هموار میکنی..
این روزها همه ی صدا ها را صدای تو میشنوم…همه نگاهها، نگاه تو هستن،،باد در گوشم از تو می خواند و پرتو طلایی خورشید نور عشق توست که بر تن و جانم گرمی امید و زندگی میبخشد..
خدارا شکر میکنم که با وجود فایلهای استاد عزیزم و توضیحات بی نظیر و اگاهی بخش مریم جانم و کامنتهای ارزشمند دوستانم در سایت هر روز باورم به خدایم بیشتر و قدرتمندتر شده و آنقدر احساس لیاقتم هم بیشتر شده که وقتی چیزی رو از خدا میخوام واسم طبیعیه که بدهد ،اصلا داشتن اون نعمت که حتی زمانی برایم خیییلی بزرگ و دور از دسترس بود الان واسم خیلی طبیعی شده چون من خودم رو جانشین خدایی میدانم که همه ثروتها از آن اوست و همه قدرتها از ان اوست پس همه کس و همه چیز با لذت دوستدارن برای متعالی شدنشان به من خدمت کنند از بهترین اتومبیلها و خانه ها و سفر ها . کسب و کارها تا ادمها در هر موقعیت و جایگاه مالی و اجتماعی..
خدایا شکرررت که من باور دارم به اینکه هستی و هوای منو داری
استاد عزیزم بسیار بسیار سپاسگزارتون هستم که من را با خدای واقعیم آشنا کردید
مریم جانم سپاسگزارم که توشه این سفر را اینچنین منسجم و به شدت باور ساز مهیا کردید
دوستان عزیزم خوشحالم که در کنارتون هستم و از تجربیات ارزشمندتون استفاده میکنم
دوستون دارم
در پناه یگانه رب العالمین روز و روزگارتون عاااااالی
به نام خدای مهربان
خدایی که نام و یادش ارامش بخش قلب هامونه
خدایی که برامون همه چیز و همه کس میشه
خدایی که عشق ابدی مونه
خدایی که اگر با تمام وجودمون بهش ایمان داشته باشیم برامون کن فیکون میکنه
سلام سپیده جان
علشقتمم منن عزیزدلمم
عاشق این وجود الهی تونم که اینقدر زیبا روی خودت داری کار میکنی
و اینقدر زیبا داری فقط و فقط روی خودش حساب باز میکنی
عاشق این ایمان و وجود توحیدی تم
عاشق این اشک های الهی تم
کامنت زیبا و الهی ت اشکامو جاری کرد
خدایا شکرت به خاطر این خونه ی بهشتی مون
خدایا شکرت به خاطر وجود ارزشمند خودت و استاد عزیزم و مریم جانم
سپیده ی نازنینم خدا به این ایمانت به زودی جواب میده و پاداش های بینظیری رو بهت هدیه میده
منتظر کلی اتفاق عالی باش عزیزم
بازم ازت سپاسگزارم که اینقدر زیبا با قلب پر از عشقت برامون این کامنت الهی رو نوشتی
عاشقتم عزیزدلمم
الهی که همیشه تن ت سالم ودلت شاد و ابت خندون باشه
الهی که خدا از بی نهایت طریق بهت رزق بغیر الحساب رو هدیه بده
الهی که هر انچه در دل داری به چشم ببینی
الهی که همیشه عرق در عشق الله باشی
خدایا شکرت ادامه میدیم این مسیر الهی رو مصمم تر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا
سلام به دوست عزیزم الهه جان رشیدی
چقدر خوشحالم که کامنت من اثری در این جهان گذاشته..
الهه جانم برای احساس زیبا و خالصتون بسیار سپاسگزارم..
قطعا همه ما که در این سرزمین وحی اللهی هستیم پاسخ ایمانمون رو خواهیم گرفت..و باید هر لحظه منتظر اتفاقاتی عااالی در همه جوانب زندگیمون باشیم.
حتما که حضور ما در این جمع اتفاقی نیست چون جهان ،جهانی قانونمند و منظم است تحت مدیریت یگانه رب العالمین..
کامنت شما هم اشک رو از چشمانم جاری کرد..اینقدر انرژیتون ناب هست که تک تک پیامهاتون رو پیامی از طرف خدا میدونم که به من نوید روزهایی روشن رو داده و با کامنت شما قلبم پر از امید و ایمان بیشتر و بیشتر شد.
خدایا شکرررررررت برای حضورم در جمع چنین دوستانی که از صمیم قلب بهترینها رو برای همدیگه طلب میکنن..خدایا شکرررت برای وجود استاد عزیزم که چنین فضای پر از عشقی رو واسمون مهیا کرده.
دوستتون دارم و از خدای یکتا برای شما بهترینها رو آرزو میکنم که لایق بهترینها هستی دوست عزیزم..
خدا یارو نگهدارتون
سلام سپیده جان
اسم زیبایت چقدر برازنده وجودت هست که خبر خوش سپیدی صبح را می دهد و پر از امید و دلگرمی
وانرژی خالص وناب وجودت را از نوشته های توحیدی ات دریافت می کنم وبا خواندن تک تک کامنت هایت به پهنای صورتم اشک می ریزم هر چه از دل برآید بردل نشیند
اولین کامنتت را دیشب خواندم وتا یک شب بیدار بودم و لذت می بردم از خواندنشان و امشب دوباره به هوای خواندن ادامه کامنت هایت به سایت اومدم به قول شما سرزمین وحی
خدایا بی نهایت سپاسگزارم که من وتمام دوستان این سرزمین وحی را دوست داشتی و چه سعادت وخوشبختی بزرگی را نصیب مان کردی که از وجود پرنور و صادق استاد ارزشمند مان وسخنان ناب وروح نوازش و دلنوشته های زیبای همسفر هایمان بهره مند بشویم وآگاهی یابیم وآرام باشیم وامیدوار به قانون های بدون تغییر خداوندوهاب و رزاق و فتاح..
و برایت سپیده زیبا بهترین ها را آرزو می کنم
من هم تلاش هایی را میکنم تا بنده خوب و خالصی باشم در مقابل خدای نازنینم
با خالص شدنم ارزشمندی ولایق بودنم را خوب بفهم واستفاده کنم ولذت ببرم از این هدیه ی زیبای زندگی که خدایم به من لطف کرده .و تسلیم و آزاد ورها باشم بدون هیچ ترس ونگرانی وبا ایمان وامید به فضل بی پایان خدای نازنینم .
خدایا کمکم کن هدایتم کن حمایتم کن حفاظتم کن و یک لحظه هم من را به خودم وا مگذار نازنین پروردگارم
برای همه دوستان عزیزم بهترین ها از خدای بی نهایت مان خواستارم…
فریده هستم همسر حسن فزونی
به نام یگانه خالق هستی
سلام فریده مهربانم
بی دلیل نیست که خداوند هدایتم کرد ،که این سایت را سرزمین وحی الهی بنامم،چون هر بار خداوند از کلام شما دوستان عزیزم با من سخن می گوید.
وقتی توصیف زیبای شما از نامم را خواندم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد،همین دیروز داشتم به ابرها و خورشید و آسمان نگاه می کردم و به خدایم میگفتم : تو همان مدیری هستی که در قرآن میگویی، شب را از دل روز و روز را از دل شب بیرون می آورم..و بعد یاد اسم خودم افتادم که همیشه به خاطرش ممنون پدر و مادرم بودم و هستم..چون دقیقا لحظه ای است که روشنایی روز از دل تاریکی سر میزند..
صحبت شما تلنگری بود به من عزیز دلم..چون از دیروز انرژی ام پایین بود و ذهنم درگیر،اما حالا خدا با کلام شما به من گفت : تو معنای همانی هستی که منتظران ،انتظار دیدنش را پس از گذراندن تاریکی شب می کشند و …..
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی،که تویی
« منظورم از تو،تک تک ماست»
همه ما سپیده هایی هستیم که حتما با حضورمان در اینجا و با رشدمان، قرار است جهانی غرق در تاریکی و ظلمت و جهل و غفلت و شرک را با نور آگاهی و توحید ،روشنایی ببخشیم و نوید زندگی در جهانی بهتر را به جهانیان بدهیم.
مثل استاد عزیزم که با پاشیدن نور آگاهی به قلب خسته ما،امید و انگیزه حرکت کردن و تغییر کردن را به ما هدیه دادند..باشد که آنطور که باید به آموزه های ایشان عمل کنیم و خوشبختی را در این دنیا و آخرت نوش جان کنیم..
دوست عزیزم ، فریده جان،باز هم سپاسگزارم که وقت گذاشتید و با نگاه مهربانتان کامنت مرا خواندید.
استاد عزیزم بار دیگر از شما ممنونم برای فراهم کردن فضایی اینچنین مملو از عشق و صداقت و انرژی ناب خدایی..
دوستتون دارم
در پناه الله یکتا روز و روزگارتان عالی
فَإِن تَوَلَّوۡاْ فَقُلۡ حَسۡبِیَ ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَۖ عَلَیۡهِ تَوَکَّلۡتُۖ وَهُوَ رَبُّ ٱلۡعَرۡشِ ٱلۡعَظِیمِ
پس اگر روى برتافتند، بگو:خدا که خدایى جز او نیست مرا بس است، تنها بر او توکل نموده ام و او پروردگار عرش بزرگ است…
،،،،،،،…….،،،،،،،…….،،،،،،،……..،،،،،،،،،،،،،
وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى بِاللَّهِ وَکِیلًا «3»
و بر خداوند توکّل کن، و همین بس که خداوند وکیل و نگهبان (تو) است.
………….،،،،،،،،،،……………،،،،،،،،،،،،،،،
أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ/ آیا خدا کفایت کننده بنده اش نیست؟/ سوره زمر آیه36
……،،،،،،،،………،،،،،،،،،……………،،،،،،،،،،،،
پررودگارم معبودم خالق مالک ولی سرپرست من هزاران بار شاکرم سپاس گزارم قدر دان هستم برای هدایتم به این مسیر نور و الهی در تنگناها و نجواهای شیطان …
پروردگارم هستی برایم و این کافیست و من تمام توانم رو میگذارم برای بندگی کردن و صالح بودن و متصل بودن به شما و قوانینتتت.
سختی ها هست مشکلات هست نجواها هست اما من چطور باید عمل کنم
این مهمه!؟؟؟
قدم به قدم با شما پروردگار عزیزم حرکت میکنم و ادامه میدهم یا رب.
استاد عزیزم و گرانقدرم فقط با تلاش و جهاد کردن و بازگو کردن نتایج و حال خوبم میتوانم سپاسگزار شما باشم و قدر دان شما استاد عزیزم خانوم شایسته جان عزیزم.
با تمام وجودم تحسینتون میکنم ک در چنین جایگاهی هستید زمانهایی که احساس سختی و مشکلات هجوم می آورند بیشتر به ارزشمندی و جهادهایی ک کردید پی میبرم و بیشتر به خودم قول میدهم که قوی باش ادامه بده موحد باش توکل کن
خدا هست کافی ترین هست از رگ گردن نزدیک تر هست همه چیز اوست و لاغیر…
بماند به یادگاری ک حتی در لحظات به ظاهر سخت هم از مسیرم سایتم آگاهی هام کامنت نوشتنم کوتاهی نکردم و عاشقانه ادامه خواهم داد…
««ایاک نعبد و ایاک نستعین»»
بنام خداونده بخشنده و مهربانم…
فَلِلَّهِ الْحَمْدُ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَرَبِّ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
ستایش از آنِ خداست، پروردگار آسمانها و پروردگار زمین و پروردگار جهانیان.
سلام به عاطفه عزیز و بزرگ قلب و توحیدی…
عاطفه جان واقعا تحسینت میکنم چند وقتی میخوم برات کامنت بزارم اما نمیشه ولی به لطف الله امروز شد و من از خداوند سپاس گزارم برای این همه عشق و محبتی که در دل ما جا کرده …
عاطفه جان فعالیتهات برای من تویه سایت تحسین برانگیز و همیشه بهه خودم میگم عاطفه چقدر خوب داره روی خودش کار میکنه الهی که همیشه حال دلت قشنگ باشه و در پناه جان جانان شاد باشی و پر از ارامش…
چقدر خوب داری میر تو این مسیر برو بروووووو که ازت یاد بگیرم
دست حق نگهدارت باشه بزرگ قلب….
در پناه جان جانان ربالعالمین شاد سلامت و ثروتمند باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب خدا
درود پاک الله بر شما برادر توحیدی گرانقدر و بینظیر
الهی هرکجای این جهان ک هستید پر از حس خوب اتصال برکت بینهایت انرژی و رزق الله باشید
الهی صد هزاران بار سپاس بابت این لحظه بابت این کامنت و اجابت شدن ستاری قطبی ک صبح نوشتم و گفتم خدایا امروز به من نشانه رزق برکت و هدایتی عطا بفرما نشانه اول ک توی دانشگاه برایم اتفاق افتاد دنبال یکی از اساتید بودم و به دوستم گفتم نمیدونم چیکار کنم ولی به هرحال میسپارم به خدا و نهایتش نشد تماس میگیرم و توضیح میدم ک ناگهان سر کلاس یکی از دوستان گفتن استاد اجازه میفرمایید من باید برم و فلان استاد رو ببینم و فقط امروز هستند و من سریع گفتم الله اکبر نشانه و هدایت الله رو ببین و من هم سریع همان لحظه گفتم واقعا هستنشون من چقدر دنبالشون بودم و گفتن بله اگر تمایل دارید باهم بریم و اجازه گرفتم عذر خواهی کردم و با فرستاده و دست خدا رفتم و فقط با یک امضا کارم انجام شد به راحتی آسانی و هدایت الله اگر این نشانه و هدایت الله نیست پس چیست؟!
چقدر خداوند کافیست
چقدر خداوند بیش از نیازمان برای ما کافیست
چقدر خداوند در هر لحظه حضور دارد و کافیست
چقدر خداوند به تمام احوالات ما آگاه هست
چقدر در کوچک ترین جز جز ترین لحظات زندگی هم خدا هست خدا در خانه و ماشین و درآمد خلاصه نمیشه بلکه در هر نفس هر قدم هر نگاه در تمام وجودمان هست جاری هست آگاه هست مهربانتر از مادر پدر خانواده هست چون اوست ک قادر مطلق است و مالک بینهایت…
مادرم رو از دست دادم رفیق و عشق زندگی ام گفتم خب عاطفه الان مادرت نیست کی میتونه جای مادرت رو بگیره گفتم خب معلومه خدایی ک بوده همیشه حتی قبل تر از مادرم و مهربان تر از او و کسی ک من رو هدایت کرد چه کسی من رو هدایت کرد و من رو نجات داد قطعا ک خدا بوده رب من بوده کسی ک با او از دنیا خواهم رفت و لحظه ی مرگم فقط اوست ولاغیر پس قطعا ک مهربانتر از مادرم پدرم خانواده ام هست ولاغیر فقط خدا توحید رب الله یکتا پرستی…
من تسلیمم بینهایت تسلیمم چون با از دست دادن مادرم خداوند در حال آموزش دادن توحیدی عملی بیشتر به من هست میگه حواست باشه عاطفه فقط خودم فقط توحید فقط قرآن فقط یکتا پرستی فقط ربوبیت من هم سر خم میکنم تعظیم ترین حالت ممکن رو خواهم داشت و تسلیمم تسلیمم …
و دومین نشانه امروزم کامنت مقدس پر مهر توحیدی شما برادر ارزشمندم و توحیدی ام ک نوشتید برو برو ک راه همینه و چیزی جز این نیست…
این کلام و نشانه ی خداست ولاغیر…
الهی صد هزاران بار سپاس
بینهایت سپاسگزارم
بینهایت تحسین میکنم
بینهایت قدر دارن شما هستم در این مکان مقدس هستید و در حال یادگیری توحید من به نوبه ی خودم تشکر میکنم و تحسین و تشویق چرا که با هر راه و مسیر توحیدی قطعا ک جهان خداوند زیباتر خواهد شد…
الهی صد هزاران بار سپاس.
در پناه الله یکتا روز و روزگارتون سراسر برکت رحمت نعمت عزت عشق بی قید و شرط و بی منت باران ثروت الهی انرژی های الهی باشد و فقط لذت ببرید و تقوی کنید و لذت ببرید و در تندرستی بینهایت زندگی کنید و عاشقانه قدم بزنید و خدارو حس کنید…
بنام خداونده بخشنده و مهربانم….
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ(جمعه 1)
هر چه در آسمانها و زمین است همه به تسبیح و ستایش خدا که پادشاهی منزّه و پاک و مقتدر و حکیم است مشغولند.
سلام و درود به عاطفه جان و مهربان و توحیدی
الهی که روح مامان شاد باشه و جاش قشنگ قشنگ باشه…
عاطفه یه وقتایی مرگ برام خیلی قشنگ میشه و میگم امروز اگر روز اخر زندگیم باشه چجوری میشه (خیلی وقتا فراموش میکنم)
نگم برات زندگیم اینقدر قشنگ میشه که نگو نپرسسسسسس الله اکبررررر
صد هزار بار شکرشششش رب نازنین رو صد ها هزار بار شکرشششششششششششش
دوستش دارم که هیچ وقت دیر نمیکنه…
دیروز تویه واتس اگپ رفیقم یه وضعیتی دیدم ایجور شد که…
میگفت تویه زندگی عاشق بودن به تنهایی اصن فایده ای نداره…
اعتماد کردن که تور تو زندگی به همچیز میرسون حالا اعتماد به الله به عشقت به هر چیزی…
حالا ما اگر اعتماد کنیم که خدااااا میرسه و میرسونت هللیوسه دیگه…
الهی شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت رب من شکرت قشنگترین و بی نقص ترین…
دست حق نگهدارت باشه رفیق…
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمندباشی…..
با عشق حسین عبادی بنده خوب خدا…….
درود الله بر برادر توحیدی عزیز و گرانقدر و بینظیر
هللیوسه عالی بود=)))))))))
دقیقا همیطوره ما اعتماد میکنیم به چیزی ک نمیبینیممم و قدمهارو برمیداریم و تقوی میکنیم و ادامه میدهیم این تکلیف ماست این وظیفه ی بنده ی مومن است اعتماد کردن و قدم برداشتن و حمد و سپاس رو به جای اووردن فارغ از هرگونه عوامل بیرونی بودن یا نبودن فارغ از هر حرفی حدیثی و هر اتفاقی فقط و فقط طبق توحید عمل کردن قدم برداشتن و حمد و سپاس گفتن و ادامه دادن…
زندگی همینه یک مسیره نه یک مقصد زندگی یک مسیره و در این مسیر فقط و فقط باید حرکت کنیم رشد کنیم قدمهارو برداریم و ریشه های توحید رو سرسبزتر کنیم و قوی تر و بخشکانیم ریشه های شرک را…
پروردگار خودت بر یاری هدایت تقوی و قوت ما بیفزا و آسان کن و جاری کن و برکتت را در هرلحظه هر قدم هر نفس هرنگاه بیفزا و جاری کن یا رب
الهی صد هزاران بار سپاس برای درک این لحظه و این صلات و تقوی و توجه الهی
الهی صد هزاران بار سپاس برای این مکان مقدس و دوستان توحیدی عزیزم بندگان مومن الله مومن به نور الله
الهی امین.