پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نیلا گفته:
    مدت عضویت: 2208 روز

    سلام به استاد عزیزم. استاد عااااااشقتم و خداروشکر میکنم بخاطر وجود شما وجود این سایت و آگاهی های که از طریق شما به ما داد میشه

    استاد من تقریبا دو هفته پیش دوره کشف قوانین رو کاملا به صورت هدایتی خریدم و اصلا به خرید دوره فکر نمیکنم دو هفته پیش بعد از مدتی وارد سایت شدم و دیدم که جلسه اول رو گذاشتین رو سایت و دوره داره بروز میشه. اولش گفتم خرید نکنم چون بع پولی که داشتم نیاز دارم ولی بعد یه صدای از درون بهم گفت بخرش پول اون کارتم جور میشه ولی در عوض میتونی با این دوره خیلی شناخت بهتری نسبت به خودت پیدا کنی.

    استاد عزززززیزم من بزرگترین باگ و چالشی که باهاش مواجه هستم روابط عاطفیم هست که مدتهاس باهاش درگیر هستم و به دنبال جواب میگیرم که چرا من تویی روابط به مشکل برمیخورم. من چندین بار وارد رابطه شدم و روابطم اولش عالی پیش میره در واقعا سه چهار ماه اول میتونم بگم یه رابطه رویایی تجربه میکنم که میگم این دیگه خودش این آدم و این رابطه همون رابطه رویایی که همیشه میخواستم ولی هر بار بعد از سه چهار ماه رفته رفته رابطم از طرف مقابل رو به سردی میره تا جایی که طرف دیگه اصلا نمیخواد ادامه بده و اصلا به شکل بدی رابطه تمام میشه من میمونم یه عالم سوال که همه چی خوب بود چرا پس یه دفعه همه چی خراب شد یعنی احساسات طرف مقایل دروغ بود مگه میشه یکی انقدر خوب باشه بعد یه دفعه اینجوری زیر رو بشه مگه میشه این همه علاقه یه دفعه دود بشه بره رو هوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد پسسس اون همه عشق و علاقه و شور و اشتیاق؟؟؟؟؟؟؟؟

    و دقیقا الان سه ماه که یه رابطه بی نظیر رو تجربه میکردم فردی که من ازش خوشم امده بود و هیچ وقت فکر نمیکردم بتونم باهاش رابطه ای داشته باشم میگفتم اون تویی یه دنیایی دیگه است من تویی یه دنیایی دیگه ولی به شکل شگفت انگیزی وارد رابطه شدیم وقتی صمیمی ترین دوستم فهمیده که با همون شخص وارد رابطه شدم ازم پرسید که تو خودت رفتی سمتش و چیزی گفتی که باهاش وارد رابطه شدی؟؟؟؟؟؟ ولی خودم میدونستم که من کار خاصی انجام ندادم و فقط دوس داشتم که باهاش تو رابطه باشم میدونستم که این بخاطر قانون جذب و در واقعا من خودم خلقش کرده بودم.

    بریم روی زمانی که شروع کردم به کار کردن روی دوره کشف قوانین استاد یه مدتی بود که اون احساس کنترل ترس نگرانی و استرس امده بود سراغم که نکنه رابطم دوباره خراب بشه نکنه بازم همه چی از هم بپاشه و خیلییی افکار منفی دیگه که دقیقا زمانی که جلسه دوم رو شروع کردم کار کردن اون اتفاق تکرار شونده تو رابطم تکرار شد و یک شب رابطم بهم خرد بعد از پیگیری طرف مقابل بهم گفت که یه مشکلی دارم چند روزی شاید نباشم و دوباره من موندم اون احساس شکست. ترد شدن و دوباره همون سوال ها؟؟؟؟؟؟؟

    چرا؟؟؟؟؟

    چی شد؟؟؟؟؟

    کلی بهم ریختم کنترلم رو از دست دادم عصبی شدم کلی حس های مختلف رو هم زمان داشتم تجربه میکردم.

    احساس خشم. ترس. نگرانی. شکست. احساس این که من چرا انقدر بدشانسم من اصلا طلسم شدم که این جوری همه چی رو از دست بدم.

    کلی شب اووول گگگگریه کردم ولی سعی کردم خودم رو جمع کنم و احساساتم رو کنترل کنم.

    همش پیش خودم میگفتم شاید این بخاطر وابستگی هست که من دارم که روابطم بهم میریزه به خودم گفتم استاد همیشه میگه اگه یه روزی خودش یا خانم شایسته به هر دلیلی بخوان از رابطه بیرون میرن بدون هیچ گونه وابستگی این کارو میکنن و بابت رابطه ای که داشتن از خدا سپاسگذاری میکنن و به زندگیشون ادامه میدن.

    همش اینو تکرار میکردم به خودم میگفتم تو یه رابطه فوق العاده تجربه کردی

    و نشستم برای رابطه فوق العاده ای که داشتم از خدا سپاسگذاری کردم و ازش خواستم که بتونم بهتر اون کدها و ترمز های مخفی که دارم رو بشناسم تا بتونم ر‌و خودم کار کنم.

    جلسه سوم امد رو سایت

    وووووو وووووووای خدای من چه جلسه ای بود

    چه سوال های عالی چه آگاهی های نابی

    استاد جلسه رو گوش کردم و شروع کردم با توضحات خانم شایسته سوال هارو جواب دادم و فهمیدم چقدر تررررمز دارم

    وووووو استاد. استاد عززززیزم سوال 8 جلسه سوم که وقتی جوابش رو داددددم تازه فهمیدم که ترمز مخفی تو ناخودآگاهم دارم که خودم خبر نداشتم.

    من باور منفی اینو دارم که روابط بعد از یه مدت روتین میشه و این روتین شدن باعث سردی بین دوتا آدم میشه اون شور و شوق و هیجان از بین میره بعد یا با سردی به رابطه ادامه میدن طبق عادت یا از هم جدا میشن و این تکرار تو روابط من بخاطر اون لذت و شور شوقی هست که اول رابطه تجربه میکردم و این لذت باعث میشه رابطه من بهم بخوره تا بخوام بازم بگردم به دنبال رابطه رویایی که میخوام و این باعث تکرار این موضوع شده.

    ناگفته نماند که خیلی ترمز های دیگه پیدا کردم که باید برای خودم منطقیشون کنم.

    ولی پیدا کردن این ترمز مخفی منو شگفت زده کرد.

    و فقط میتونم بگم خدایا شکرت که منو هدایت کردی تا این دوره رو بخرم و خودم رو بشناسم.

    خدایا شکرت که من استاد رو دارم که خانم شایسته هست با اون توضیحات قشنگش ‌و اینکه انقدر قشنگ با مثال همه چیز‌ رو برامون توضیح میده تا بهتر درکشون کنیم.

    و الان که این کامنت رو دارم مینویسم احساس آرامش دارم و حتی بغض بخاطر اینکه تونستم این ترمز هارو پیدا کنم.

    خدایا من در مقابل تو تسلیمم تسلیم مطلق

    من خواستم رو بهت گفتم و درخواستش رو بهت دادم و دارم روی خودم کار میکنم تا بهتر بشم.

    در مورد سوال این فایل باید بگم شدید ترین احساسات رو زمانی تجربه میکنم که احساس ترد شدگی دارم احساس بی توجهی و نادیده گرفته شدن بهم میشه و واقعا کنترل احساساتم برام سخت میشه.

    استاد عاششششقتم و سپاسگذارم

    خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم.

    تو خودت هدایتم کن و راه درست رو بهم نشون بده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    امیر بیات گفته:
    مدت عضویت: 2416 روز

    به نام رب تنها فرمانروای جهان

    سلام استاد جان و خانم شایسته بزرگوار

    استاد عزیز تمام این مواردی که شما فرمودید رو من ندارم یعنی رابطه بد یا گم کردن پولی یا…

    من با آموزش های شما بهترین رابطه عاطفی رو برای خودم ساختم، تو زندگی یک هم فرکانس با خودم پیدا کردم و دارم از این رابطه بی نهایت لذت میبرم.

    حالم بسیار عالی شده و رابطه ام با خدا فوق العاده شده و علاوه بر این بسیار خوش شانس شدم و آدم های خوبی سر راه من قرار میگیرند.

    من فقط یک مورد پاشنه آشیلم هست چیزی که نزدیک به 17 ساله درگیرش هستم و هر کاری براش کردم که برطرف بشه ولی فعلا نشده و حالت سینوسی داره بعضی وقتها بهتره بعضی وقتها بدتره

    من در صورتم تیک دارم یعنی بازی کردن با ابرو و چشم و دهان و….

    و در زمان های زیر بیشتر میشه:

    زمان هایی که خیلی خسته ام مثلا شب یا آخر هفته ها

    زمان هایی که باید کاری انجام بدم که با زمان سر و کار داره مثلا تو یه زمان مشخص باید انجام بشه

    زمان هایی که هیجانی میشم حتی اون هیجان از شادی باشه یا موقع بازی و رقابت با یک فرد

    زمان هایی که دارم یه موضوع رو میخونم و بهش فکر و تمرکز میکنم

    زمان هایی که میخوام صحبت کنم برای شخصی یا تعدادی

    زمان هایی که میخوام کاری کنم و کسی داره من رو میبینه

    خیلی دنبال این هستم که ببینم چه باوری دارم که با وجود تلاش های فراوان هنوز برطرف نشده نتونستم ریشه اش رو پیدا کنم

    من دوره 12 قدم و دوره به صلح رسیدن با خود هم گذروندم و نتایج بسیار عالی گرفتم ولی هنوز تو این مورد موفق نشدم.

    بسیار ممنون میشم درباره باورهای منفی که میشه درباره این مورد داشت صحبت کنید یا دوستان اگر موردی هست مطرح کنید.

    در پناه الله یکتا سلامت و موفق باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    علی گفته:
    مدت عضویت: 1638 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز وهمراهان سایت عباسمنش

    سوال 1:چه اتفاقات وشرایطی بیشترین احساس را در من برانگیخته کرده؟

    اتفاقا وخدایا شکرت وتشکر از استاد عزیز چقدر به موقع این فایل گذاشتی

    از روزی که با شما اشنا شدم چقدر اتفاقات خوب برام افتاد اما چند وقتیه بعد از این همه تلاش فراوان نتوانستم تشخیص بدم چرا یکسری اتفاقات مشابه علی الرغم تمام تلاش وتعهد برای تغییر انها نتوانستم حلش کنم واونم اینکه واقعا من راخسته ومستعصل میکرد

    والبته بهترین راهکار همان تشخیص ان الگوی بد وپیدا کردن نقطه مقابلش ونیز اینکه اهرم رنج ولذت میتواند ان را کم رنگ کند

    1.خوش قول نبودن

    2.کار وتعمیرات منزل را به تعویق انداختن

    3.تمایل به ارتباط با ادم های لااوبالی در کل ناتو ومناطق پایین شهر

    4.نسبت به مشکلات خانواده پدری حساس بودن ودر فکر فرو رفتن

    5.فرار از کادو دادن به دیگران

    6.سواستفاده از کسی که یکبار کارم را راه بندازد مخصوصا استفاده پولی ومالی

    7.در حساب وکتاب همیشه امانتدار خوبی نیستم

    8.پول قرضی را به سختی پس میدم اینم بگم از قرض خوشم نمیاد ولی وقتی انجامش بدم کاری میکنم طرف دیگه نخواد منو رو ببینه یا کلا سخت میتونم پسش بدم

    9.نسبت به زیر دست رفتاری که ابهتم را میشکند ونسبت به بلا دست سواستفاده گر بطوری که شخصیتی بد شناخته میشوم

    10.علی رغم همه تلاش ها ظرف م از لحاظ مالی سوراخ ودر این چهار سال سخت تر هم شده

    11.کارهای دیگران را به کارهای خانواده ترجیح دادن

    12.خرج همیشگی ماشین

    13.شلختگی در مرتب کردن وسایل

    14.قدر زحمتم را ندانستن

    15.سردی در روابط کمرنگ شده

    16.عدم دریافت کمک از خانواده

    17.سخت بیدار شدن

    18عدم قدرت وسرعت در تصمیم گیری کارهای بزرگ

    19.عدم تشخیص واجرای الهامات

    20.علی رغم این همه که رو خودم کار کردم نتایج راضی کننده نیست

    21.مرغ همسایه غازه

    22.بعد از من ابادانی میاید

    23.زود محکوم میشوم واز حقم میگذرم

    24.زود باج میدم وصلح گرا هستم

    25.اجازه دخالت به دیگران در امور زندگیم

    26.دیگران را زود بخشیدن

    27.وقتی تیم لیدر میشم کار بقیه هم به گردن میگیرم

    28.تایید طلب وقضاوت گر م

    30 .در شخصیت دیگران اول به ضعف هایش توجه میکنم که اورا پایین بیارم

    31.نسبت به کمک دیگران که باید جبران کنم فرمانبردار میشم

    32.خیلی به افراد حق میدم واهمیت میزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    امیرحسین مظفری گفته:
    مدت عضویت: 1276 روز

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز..

    استاد من 6 ساله با شما اشنا هستم و دارم رو خودم کار میکنم از نظر شخصیتی و مالی کمی تغییر کردم..اما پاشنه اشیل من مواد مخدر هست و اعتیادی که دارم ک هرکار میکنم نمیتونم برطرفش کنم و نمیدونم چه باوری در موردش دارم ک باز منو میکشونه به سمت مواد مخدر.اصلا نمیدونم مواد مخدر ربطی به باور داره یا نه؟؟نمیدونم استاد اما واقعا در عذابم واقعا اینو با گریع دارم تایپ میکنم عاجز شدم و نمیتونم اعتیادمو ترک کنم…1 ماه اگه مصرف نکنم افسردگی شدید منو میگیره و اخرش باز این الگو تکرار میشع ک من دارم باز مصرف میکنم..اصلا شاید استاد نمیدونم شما میتونی تو این زمینه بهم کمک کنید یا نه اخه شما تجربه این رو ندارید و شاید نمیدونید سیتسم اعتیاد چجوری هست..نمیدونم چیکار کنم برام دعا کنید…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      زهرا علیپور گفته:
      مدت عضویت: 1208 روز

      سلام دوست عزیز

      من تجربه ی اعتیاد رو ندارم ولی حس میکنم اعتیاد هم یک نوع وابستگی به غیر خدا هست مثل وابستگی به همسر و بچه و همه ی چیزهایی که داریم من بارها ازاستاد شنیدم که وابستگی به کسی یا چیزی به خاطر لایه های شرک مخفی که دروحودمون هست وخبرنداریم این باوررو دروجود خودت محکم کن که تنها خدا منبع اصلی هست و ازاو کمک بخواه مطمئن باش وقتی تو بخوای درهایی به روت بازمیشه و میفهمی که چطور این وابستگی رو ترک کنی و تکاملی کار کن

      کم کم شروع کن و برو جلو مسیر بهت گفته میشه

      راستش من نمیدونم چرا اومدم به شما جواب بدم واقعا حس میکنم که یه نیروی دیگه بهم گفت ومن فقط نوشتم

      دوست عزیز همینکه خودت میخوای شروع کنی عالیه حتما موفق میشی

      درپناه الله یکتا شادو سعادتمند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        امیرحسین مظفری گفته:
        مدت عضویت: 1276 روز

        سلام خانم علیپور من تازه جواب شمارو به کامنتم دیدم.ممنونم ازتون که وقت گذاشتین وتایپ کردین و پاسخ دادید سپاسگزارم از مهربونیت شما.ایشالا همیشه مورد رحمت و هدایت خدا باشید امیدوارم همیشه در مسیر راستی و پاکی باشید و هر روز احساسات قشنگ تریو تجربه کنید.از پاسخی که به کامنتم دادید عکس گرفتم تا همیشه داشته باشمش و بخونمش و مشکلمو انشاالله به کمک الله حلش میکنم خیلی دوستتون دارم سپاس خانم علیپور ️🫀

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    امیرحسین گفته:
    مدت عضویت: 1212 روز

    سلام به استاد‌عزیزم ودوستان نازنین

    من دوتا ازاین الگوهایی که توزندگیم زیادتکرارمیشه رومینویسم:اولی منفی

    الان من 18سال سن دارم وامسال هم کنکوردارم وهرموقع که با مامان وبابام درمورد آیندم صحبت میکنیم بحثمون خیلی شدیدمیشه سراینکه من دوست دارم کارمورد علاقه‌ام روکه طراحی دکوراسیون دنبال کنم ووالدینم میگن تواین کارا پول نیست وباید دنبال یه شغل آینده دار باشی.

    کلی خلاصه بحثمون میشه سراین موضوع باهم

    واین الگورو توی 3ماه اخیرتقریبا 10باریاشایدم بیشتر دیدم

    دومی مثبت:

    دراکثرمواقع به مهمانی ها یا جاهای مختلف دعوت میشوم

    برای مثال چندروزپیش دامادمون بهم زنگ زدوگفت امشب افتتاحیه یه سینمای جدیدتوهم بیا باهم بریم

    یا مثلا دوستام وقتی میخوان برن فوتبال من روهم دعوت می‌کنند.

    باتشکروسپاس ازلطف شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    امیر جباری گفته:
    مدت عضویت: 1682 روز

    سلام به استاد عزیز و تمامی کسانی که در فرکانس این نوشته ها هستن و دارن اینو میبینن.

    درود خداوندی را که ما را به زیباییِ هر چه تمام تر خلق کرد تا از زندگیمون لذت ببریم؛ فرقی نمیکنه لذت بزرگ یا کوچک، مهم لذت بردن است! چون بعضی ها فکر میکنن که قطعاً پس از رسیدن به آن خواسته است که به لذت خواهند رسید، ولی به تجربه درک کرده ام که اینگونه نه تنها به آن خواسته نمیرسم بلکه از مسیرِ رسیدن به خواسته هم لذت نبرده ام! حال اگر چنانچه به خواسته برسم با رنج و سختی و در یک کلام احساس بد به آن رسیده ام و دیگر نایی برایم نخواهد ماند تا از خواسته‌ی تحقق یافته ام لذت ببرم!

    آری… هدف اینست، “لذت بردن.”

    میخواهم تضادها را پشت سر بگذارم چرا که حس میکنم برای این کار زنده هستم و شوق دارم و دلیل زندگی ام را این میدانستم ولی در حال تغییر این شیوه نگرش هستم. میخواهم از “مسیرِ” برطرف کردن تضادهایم لذت ببرم. چون باور دارم که تا در این دنیا زنده هستم تضادهای گوناگون یکی پس از دیگری نمود پیدا میکنند و اگر تضادی نداشته باشم، پس خواسته ای ندارم و وقتی که خواسته ای نداشته باشم، دلیلی برای زندگی کردن ندارم و به آرامی نابودی به سراغم می آید. مثلِ رد شدن از راندهای یک بازی کامپیوتری با عشق و لذت! بله…! زندگی یک بازی کامپیوتری است و تضادها مثل چالشهای بازی که برای عبور از اونها ساعتها و یا حتی روزها با عشق وقت میگذارم تا به مهارت جهت برطرف کردنشون برسم! هَررر چِقدم توی هر مرحله ای بسوزم از دوباره بازی رو شروع میکنم. قوانینِ بازی ثابته و جوووری طراحی شده که یک “آدمیزاد” بتونه از پس چالشهاش بر بیاد؛ بنظرتون خدا جهان رو اینجوری خلق نکرده؟! من که فکر میکنم اینجوری خلقش کرده.

    یه سوال: چرا به آسانی و به سرعت به خواسته ام نمیرسم؟ جواب: “وجود ترمز(ها) در وجودم”

    خدا: “اذا سالک عبادی عنی فانی قریب، اجیب دعوت الداع اذا دعان؛ فالیستجیبوا لی ولیومنو بی لعلهم یرشدون”

    این تنها آیه ای هست که خدا در اون به تعداد 7 بار از ضمیر “من” استفاده کرده!

    نکته: اون قسمتی که میگه “فالیستجیبوا لی” یعنی ترمز اگه داشته باشین، تقصیر از من نیستاا… که خواستتون بهتون نمیرسه، من درخواستتون رو در هر لحظه دارم براتون سِند میکنم، ترمزها دیگه اون باورهای مخربتونه که ساخته پرداخته‌ی ذهنِ زمینی، محدود و اندازه‌گیرِتونه! میخواد بگه دو دوتا چهارتا نکنین با من! وقتی درخواستتون رو به سمت من ارائه کردین، با ذهنِ ساخته و پرداخته‌ی مادی و محدود و بُزدل و اندازه‌گیرتون نیایید جلو! با قلب باشین.

    چون، هیییچ وقت “خدا” در ذهن جا نمیشه، ولی در “قلب” چرا!

    من با ذهنم که منطقیه و اندازه‌گیر، از “منظومه شمسی” جلوتر نمیتونم برم، اما با “قلبم” تا تو خودِ بغلِ خدا هم میرم. اینجاست تفاوت ذهن و قلب!

    راستش یه لحظه فک کردم دارم توی جلسه 4 دوره کشف قوانین کامنت میذارم. هه… حالا جالب اینجاست که یه کامنت گذاشتم اونجا. میدونی، چون انقد این جلسه فوق العاده بود که یک کامنت کَمِشه!

    دارم توی این دوره یاد میگیرم که ترمزهامو پیدا کنم و تبدیلشون کنم به باورِ همجهت با خواسته‌‌هام.

    خدا برای من چیزی نمیخواهد، من با فرکانسهایی که به جهان ساطع میکنم، در هر لحظه در حال خلقِ شرایطِ زندگی ام هستم.

    تمام اتفاقات زندگی من به واسطه افکار من دارد رقم میخورد. من مسئولِ تمام اتفاقاتی هستم که در زندگی‌ام رخ میدهند

    خدایا مرسی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      Eli گفته:
      مدت عضویت: 1661 روز

      سلام امیرخان گرامی

      اول از همه بگم چه خنده زیبا وچهره گشاده رویی..انرژیتون از عکستون میزنه بیرون ..الهی همیشه پرانرژی وشاد باشید…راستشو بخواید من مدتهاست ازپس یسری چالشهابرنیومدم بااینکع ترمزهامو میدونم ولی نمیتونم بگذرم …همین لحظه توتاریکی نشسته بودم و ازخدا کمک خواستم گفتم من بکمکت نیاز دارم دیگه نمیتونم کم اوردم راهنماییم کن …بعداومدم توسایت وکامنتارو بالاپایین میکرذم ودل ودماغ خوندن نداشتم که چشمم خورد به این جمله شما که نوشتید ذهن منطقی ازمنظومه شمسی جلوترنمیره ولی قلب چرا ….منِ دوستدارنجوم توجهم جلب شد وکامنتتونوهی خوندم ازاخربه اول تارسیدم به اولش وجواب من بود لبخندرو صورتم شکفت ..خدا داشت باهام حرف میزد از زبان شما بنده عزیز خداااا….چقدر زیبا نوشتین درمورد لذت بردن از تضادها وگذرازاونها بالذت!!….خداااا میگه راه دررو ومیانبر نداریم ترمزهاتو بپذیر پاتوازرو اون بردار تا نتایجو ببینی

      خیییلللیی عااالی بود امیرخااان …مرررسی ازت ،یک دنیاا سپاس

      …سراسر وجودتون ولحظاتتون نور وشوق و شعف و ثروت وسلامتی باشه ‌وتضادتهاتون بالذت پشت سربذارید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        امیر جباری گفته:
        مدت عضویت: 1682 روز

        سلام خانم پورنبی عزیز؛

        خیلی متشکرم که از کامنت من تعریف کردین… راستش اون جمله‌ی من که توجه شما رو جلب کرد همینطوری یهویی از قلبم به من گفته شد و قاطعانه میتونم بگم که “خدا” داره با شما صحبت میکنه.

        خدا از این طریق با شما صحبت کرد؛ شما درخواست کردین، ترمز نداشتین و زود دریافت کردین. اون که همیشه داره درخواست ما رو اجابت میکنه.

        و من به شما تبریک میگم که “توی زمینه دریافتِ الهامِ خداوند ترمزی نداشتین” و “پاسخ خداوند رو دریافت کردین.”

        به خودم هم تبریک میگم چون “دستِ خدا شدم” تا شما رو به سمتِ بهشت رهنمون کنم؛ چقدر زیباست واقعاً… چه حس قشنگیه که “دستِ خدا” بشی در این مسیر. به خودم افتخار میکنم که تونستم نجواهام رو ساکت کنم تا هدایت بشم.

        شما هم لبخندتون زیباست و براتون آرزوی لذت بردن در تک تک لحظات زندگی رو دارم. تضادها میان که “خوسته‌ها” در ما شکل بگیرن و با نبود اونها “خواسته‌ای خلق نمیشه! و اگر خواسته‌ای نداشته باشی، آروم آروم رو به نابودی میری. با عشق از تضادهات استقبال کن، باهاشون خواسته‌هات رو به درگاه احدیت عرضه کن و در موردشون ترمزهات رو هم بشناس! ترمزها که وجود نداشته باشن، خواسته‌ات پیشِته! حالا، به محضِ نائل شدنت به یک خواسته، تضاد دیگری پیش خواهد آمد و باز این داستان …

        عزیزم! این داستان باااید ادامه داشته باشه، وگرنه اگر تضادی نباشه، خواسته‌ای شکل نمیگیره و اگر خواسته‌ای نداشته باشی، با میّت برابری!

        مثلاً “کریس رونالدو” هم تضاد داره! مثلاً تضاد اینکه توی تیم جدیدش چطور عمل کنه و ظاهر بشه! یا حتی مثلاً مرگ عزیزان میتونه تضاد باشه و الی آخر.

        خوشحال شدم که تونستم کمکت کنم و خدانگهدار.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    سمیه سلیمی گفته:
    مدت عضویت: 1200 روز

    سلام و درود استاد عزیزم ومریم عزیز

    سوالی که استاد امشب مطرح کردید ،،باعث شد من باخودم روراست تر بشم ،

    یا به عبارتی این بار به جای قایم کردن زباله ها زیر تخت اونها را بیرون بکشم وسعی کنم که از بین ببرمشون یا به عبارتی مسأله را ریشه یابی وحل کنم

    یکی از الگوهایی که برای من تکرار میشه ومنو برافروخته وعصبانی می‌کنه :مورد تمسخر قرار گرفتن توسط اطرافیانم هست که واقعا منو عصبانی می‌کنه یا حتی دلم می‌شکنه

    2.اگر، یک سری افراد از من توقع بیجا داشته باشن چه از نظر مالی وچ از لحاظ کمکی من به شدت عصبی میشم ولی نمیتونم بهشون نه بگم ومدام خودمو میخورم خصوصا خانواده خودم

    3.مورد دیگه در روابط با دوستان ،مواردی تکرار شده برای من که منجر به سرزنش خودم به خودم شده

    4.این مورد برای من خیلی تکرار میشه ،،،وقتی در جمعی صحبت های درباره قوانین جهان میکنم بعد ش پشیمون میشم وخودما سرزنش میکنم حتی وقتی استوری انگیزشی و زیبا میگذارم مدام از قضاوت دیگران میترسم وسریع حذفش میکنم

    5.مقایسه خودم با دیگران از نظر فعال بودن برای کسب درآمد و اینکه شاید کارشون نسبت به کار من ضعیف تر هست ولی من در این مورد ترمز دارم

    6.زمان خرج کردن و پرداخت شهریه کلاسهای خودم و بچه ها خودم و میخورم و نگرانم و حتی گاهی سرزنش میکنم که چرا اینقدر هزینه کلاسها میکنم

    7.رفتار و دخالت‌های مادرم روی من تاثیر نامناسب میگذاره

    8.بی برنامه گی و بی انگیزگی پسرم خیلی شدیداً منو نگران و عصبانی می‌کنه و مدام برام تکرار میشه

    والگوهای مثبتی که برام تکرار میشه و حسمو عالی می‌کنه 1.توجه به زیبایی ها در آن روز اتفاقات خوب و شادی آور برام میاره

    2.کمک گرفتن از خدا برای پیدا کردن جای پارک ماشین که میتونم بگم صد درصد برام پیدا میشه به راحتی

    3.تایم رسیدنم سر قرار حتی اگر دیر هم راه بیفتم به خدا خیلی راحت و دوستانه میگم لطفا منو پنج دقیقه زودتر برسون و خیلی راحت اکثر چراغهای راهنمایی رانندگی برام سبز میشه ،ترافیک سبک میشه و من زود میرسم

    4.واریز شدن پول به کارتم وقتی بعد از هربار کارت کشیدن عبارت خدایا شکرت که این پول را برای من دهها برابرش کردی ،،(هرگز موجودی کارتم به صفر نمی‌رسه هرگز،الهی شکرت)

    5.اگر حالم گرفته باشه از خدا بخام حالمو خوب کنه ،همیشه یک موضوع شاد برام پیش میاد به بکلی فراموش میکنم حال قبلمو

    میدونم که خیلی موارد دیگه هم هست برام هم الگوی تکرار شونده نامناسب و هم الگوی تکرار شونده مثبت که باید بیشتر کنکاش کنم ولی اینقدر ذوق داشتم استاد جان که امشب بعد از دیدن فایل زیباتون این کامنت را گذاشتم مرسی از خدای مهربانم از شما و مریم جان نازنین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    سعيده رضايى گفته:
    مدت عضویت: 2256 روز

    سلام مجدد به همه دوستان عزیزم و استاد نازنینم

    امروز خیلی از کامنتهای این فایل رو مطالعه کردم و به قول استاد خودم رو از زاویه دیگر و سطح بالاتری رصد کردم. یبیشتر و عمیقتر فکر کردم و یک سری رفتار تکرار شونده و همچنین بازخوردهای تکراری در دیگران نسبت به خودم پیدا کردم. پس دوباره می نویسم.

    سعی کردم همه چیز رو اینجا بنویسم تا رد و اثری خودم به حا بگذارم و بعدا بهش استناد کنم. چون اطمینان دارم که راه و روشی که 3 ماهه در پیش گرفتم متفاوت از تمام عمرمه. من بیش از 1260 روزه که عضو سایت هستم ولی عضویت منفعل و تقریبا بیهوده ای بوده. تلاشی هم اگه می کردم و دوره ای تهیه کرده بودم و گوش می دادم فقط داشتم دور خودم می چرخیدم.

    سردرگمی که برای تعیین کسب و کارم و پیدا کردن علاقه اصلی زندگیم داشتم به علت بی هدف بودن روزمرگی های زندگیم و نادرست بودن انجام تمریناتم برقرار موند و اولین موردی که در مورد ناکامی های تکرارشونده ام می خوام بهش اشاره کنم همینه.

    من از بچگی آدم غصه خور و استرسی اصلا نبودم. همیشه با یک بیخیالی خاصی طی می کردم و درگیر اطرافم نمی شدم. همیشه با همکلاسیهام دوست بودم. حتی چون شاگرد اول و منظم بودم مبصر دائمی کلاس هم بودم. بچه شادی بودم ولی از طرفی وابسته به جمع نبودم. معمولا یک دوست خیلی صمیمی داشتم و بیشتر اوقاتم رو با اون بودم. آدم گروه نبودم زیاد. ریشه این درونگرایی و استقلال شخصیتیم رو در این می بینم که وقتی خواهر بزرگترم مدرسه رو شد و من و مادرم توی خونه نصف روز تنها بودیم یادمه همش مامانم درحال خیاطی بود و با خودش زیرلب حرف میزد یا موسیقی گوش میداد. با من حرف نمیزد. مادرم هم آدم جدی و کم حرفی بود. اصلا یادم نمیاد که مامانم باهام بازی کرده باشه یا سرمو روی پاش گذاشته باشم که بخوابم. یادم نمیاد نوازشم کرده باشه. یادم نمیاد قصه برام گفته باشه. ولی یادمه کتاب خریده بود. نوار قصه می گذاشت برام. دعوام نمی کرد بداخلاق نبود ولی مهرش رو هم زیاد ابراز نمی کرد.

    من بودم و صدای چرخ خیاطی و تیکه پارچه هایی که باهاشون واسه عروسکام دامن و بلوز میبریدم و می دوختم.

    شاید به همین خاطر بود که وقتی دانشگاه کرج قبول شدم و پدر و مادرم منو گذاشتن تو خوابگاه که برگردن اهواز مامانم گریه میکرد ولی من اصلا نه. برای کشف جاهای جدید و تجربه دانشگاه و خوابگاه و زندگی دانشجویی پر از هیجان بودم بدون ذره ای دلتنگی. دقیق نمیدونم این شخصیت ذاتیمه یا بر اثر تجربه های کودکی در من شکل گرفته.

    بعد از گذشت 38 سال از عمرم می بینم من همچنان آدم تقریبا جمع گریزی هستم. زیاد تو جای شلوغ بمونم اذیت میشم. توی خونه باشم راحت ترم و مثلا بیرون رفتن به منظور شروع یک کار جدید برام سخته.

    اصلا یه بحث دیگه رو باز کنم: استارت زدن هر کار جدید برام سخته ولی اگر شروعش کردم تا آخرشو میرم. مثل دوره آیلتس که چندین و چند سال شروعش رو به تعویق انداختم ولی وقتی رفتم تنها کسی بودم که بی وقفه تا ترم آخر ادامه دادم. مثل کلاس رقص باله. دوستام اسممو نوشتن ولی حتی توی امتحانات پایان ترم کارشناسی ارشدم من کلاسمو می رفتم ولی خودشون نه.

    این ترس از شروع خیلی واسم تکرار شده ولی از جنبه خوبش استمرار برای اتمام کار هم همیشه بوده.

    یادمه بچه که بودم با بابام میرفتم خرید مایحتاج خونه تا به یه قنادی می رسیدیم می گفتم بابا من گرسنمه و بابام که همیشه عجله داشت تا سریع خریداشو بکنه می گفت باشه برگشتنی برات میخرم. و نمی خرید. شاید از هر 20 بار یه بار. و این یکی از دلایل من برای تجربه حس ارزشمند نبودن بود. این شد که یاد گرفتم درخواست نکنم که باز هم رد نشه و ناراحت نشم.

    اینه که سالهای سال بعد وقتی فارغ التحصیل شدم خیلی سختم بود که درخواست کار بدم و رد بشه. چون حس بی ارزشی بهم می داد.

    ترس از رد شدن باعث میشد حتی قدم برندارم و هنوز هم همین نقطه ضعف رو دارم.

    در عوض یه بعد تحسین برانگیز شخصیتم اینه که چون همیشه شاگرد زرنگی بودم که فن بیان خیلی قوی هم در تدریس داشتم همیشه مورد تحسین و تشویق معلمهام و پدر و مادرم قرار می گرفتم. اینکه تو باهوش و بسیار دقیق و باحوصله ای تمجیدی بود که همیشه می شنیدم. پس این در من قوت گرفت و همیشه در یاد دادن هرچیزی به هر کسی موفق عمل کردم.

    شاید به علت دقت فوق العاده ام بوده که همیشه کند و آهسته کارهامو انجام می دادم (بجز ورزش که واقعا فرز و تیز هستم). همیشه ازم انتقاد میشه که یواشم ولی واقعا خودم باهاش مشکلی ندارم. مدتیه که ازم انتقادی هم نمیشه فکر می کنم از وقتی با خودم خیلی در موردش کنکاش کردم و پذیرفتم که کند بودن بد نیست و یک نقطه ضعف محسوب نمیشه بلکه اتفاقا در خیلی موارد کمک میکنه بهتر و تمیزتر کاراتو انجام بدی.

    از طرفی وقتی برنامه ریزی داشته باشی به همه کار میرسی حتی اگه نسبت به دیگران کندتر باشی.

    یه پاشنه آشیل سفت و سختی هم دارم تو باور فراوانی که البته شاخشو هنوز نشکستم ولی خش انداختم روش. آفرین میگم به خودم که دارم نشونه های ریز و موذیش رو توی رفتارها و تصمیمات روزمره ام پیدا میکنم و جلوش قد علم کردم. سالهای ساله که معروفم به آدم قانع. ولی این مخربترین تمجیدیه که ازم شده.

    من قانع بودم چون به رزاق بودن خدا اعتقاد قلبی نداشتم. چون امید کمی داشتم که اگر بخوام برام مهیا میشه. چون ترس از دست دادن داشتم. مثل همون موقعی که میترسیدم پولای بابام تموم شه و برام شیرینی نخره.

    عمری گذشته و من تازه دارم خودم رو از صفر می کوبم و آجر به آجر با راهنمایی استاد و توسل به قرآن می سازم. منی که عمری قرآن به دست بودم الان دارم روزی یک صفحه یا یک آیه رو به قلبم میسپارم. حفظ نمی کنم بلکه تلاش می کنم عمقشو درک کنم. روز و شب با خودم حرف میزنم. چون استاد گفته راهش اینه. می نویسم و گوش میدم چون استاد گفته من هم نوشتم و گوش دادم و ادامه دادم تا شدم انسان متفاوتی که هیچ شباهتی به گذشته ام ندارم.

    واقعا این حرف استاد درسته که انقدر چراغ خاموش تغییر میکنی که اکه ثبتشون نکنی یادت میره کجا بودی. بله من نسبت به 3 ماه پیش خیلی تغییر کردم.

    در عزت نفس.

    در دوست داشتن خودم همینطوری که هستم (هم باهوش هم گاهی نه. کند ولی بادقت. جسور ولی سخت از جا بلندشو و …)

    در توانایی ابراز عقیده بدون نگرانی از نظر دیگران.

    در توانایی تشخیص حرفهای سمی و مخرب دیگران و جسارت دور کردن خودم از اونها.

    در ارتباط برقرار کردن با حیوانات که وحشت همیشگیم بوده.

    در اعراض کردن از ناخواسته هام.

    نمیگم کامل و عالی شدم ولی خیلی بهتر از قبل شدم. دارم نتایج رو لمس می کنم.

    اصلا یه تغییر بزرگ اینه که از چهار نفر به سمت من پول رسیده که خودم نه درخواست کردم نه خبر داشتم. از دو نفرشون که پول قلمبه. در صورتیکه من قبلا اصلا خودم رو لایق دریافت هدیه یا کمک مالی اونم به مقدار زیاد نمی دونستم. ولی الان میگم الهی شکر خدا داره برام پول بی زحمت و هدیه از آسمون میفرسته چرا رد کنم؟ چرا گارد بگیرم یا نگران بشم که پول بادآورده اومده پس باد هم میبردش. من همینطوری هم بنده خوب خدا هستم. لایقم دوست داشتنی ام. و اینو با حال خوب تو دلم تکرار می کنم.

    سال پیش دخترم 3 سالش بود و خیلی به لجبازی افتاده بود. سر غذا خوردن. سر لباس پوشیدن. سر همه چی. هر روز تکرار جنگ اعصاب و برانگیختگی من و اون. ولی از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم رها کنم. بذارم به میل خودش باشه. تحقیق کردم. کتاب خوندم. خودمو از درگیری ذهنی با اون رها کردم و به یک ماه نکشید که بچه آروم شد. روند وزن گیریش بهتر شد. لباسهایی که نمی پوشید رو پوشید. و شد بچه ای که شخصیت خاص خودش رو داره و قدرت نه گفتنش هم سرجاشه ولی اصلا منو اذیت نمیکنه. دیگه خبری از جنگ و دعوا نیست. الان که در آستانه 4 سالگیه نمونه خیلی از اطرافیانه بعنوان یه بچه خیلی خوب و مودب و بی آزار. در عین حال باهوش و مهربون.

    الهی صدهزار مرتبه شکرت که در هر سختی آسانی قرار دادی و به ما قدرت فکر کردن دادی تا با رجوع به قلبمون و استفاده از ذهن قدرتمندمون خلق کنیم آنچه احساسمون میگه زیباست.

    الهی شکرت که با قلبمون متصلیم به تو که خود صراط المستقیمی.

    الهی شکرت برای این استاد بی نظیرم که عاشقشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    فررانه فلاح گفته:
    مدت عضویت: 1341 روز

    به نام الله مهربان.. سلام بر استاد عزیزم ومریم جان و هم فرکانسهای عزیزم در سایت بزرگ استاد عباس منش… استاد جانم بازم ممنونم برای تهیه این فایل و اینکه چقدر دقیق ذهن آدمها رو می‌خونی و این سولات رو طرح می‌کنی ..باور می‌کنی هر چی از سوالها رو می‌پرسیدی من توی همه اونها باورهای خوبی ندارم بشدت فکر کردم خیلی چیزها یادم اومد که همیشه الگوهای تکرار شونده دارم.‌‌ازبس ذهن ما باورهای اشتباه از گذشته داره.‌‌..واقعا شمارو تحسین می‌کنم که اینقدر دقیق روی خودتون کار کردید..می‌خوام چند تا از الگوهای تکرار شونده روو بهتون بگم..وقتی این سوالها رو پرسیدی.‌یادم اومد من توی هر خونه برای زندگی میرم همیشه چند تا چیز مشکل داره..اول که اون خونه موقع بارندگی آب میده دقیقا هر خونه ای مبرم..دوم اینکه همیشه پمپ آبش مشکل داره و من هر چند وقت یه بار باید تعمیرش کنم..ورودی اب خونه ضعیفه…یه الگوی تکرار شونده زیاد دیگه ماشینم اکثر مواقع خراب میشه و باید تعمیرش کنم.. استاد جان در مورد اون سوالها در مورد روابط همیشه هرجا رفتم برخورد همه یکی بوده .‌هرجا برای تفریح میرن به من خبر نمی‌دن دقیقا همیشه همینطوره.‌‌ اینکه به من توجه نمیشه ناراحت میشم و همیشه هم تکرار میشه..سر کارهد ترس ما برنامه شیفت من رو میزنه هر ماه برنامه خوبی برای من نمیزنه.‌و این همیشه توی ذهن من هست که به من اهمیت نمیدن…و خیلی الگوهای زیاد دیگه که فکر کردم با حرفهای شما به یاد آوردم ..در مورد پارتنرم که همیشه همه یکی بوده الگوی یکسان… استاد جان واقعا ازت ممنونم که هوشمندانه برای ما فایل تهیه می‌کنی ..خوشحال هستم در کنار شماها هستم..کامنت های بچه ها رو میخونم که واقعا حس خوبیه و از نتیجه هاشون خوشحال میشم و تحسینشون میکنم..بازم سپاسگزارم استاد درپناه حق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  10. -
    فاطمه رحیم زاده گفته:
    مدت عضویت: 1376 روز

    سلام احساس میکنم دوالگوی تکرارشونده در زندگی ازنظر وابستگی وجود داره یکی فرزندم که امسال کلاس اول بوده به شدت به من وابسته هستش من ازصبح تا ظهر این سال تحصیلی رو توی حیات مدرسه بودم وهیچ جا بدون من نمیره مگر یه دایی داره که خیلی دوستش داره بدون من پیشش میمونه در صورتی که من خودم از بچگی یادمه آدم وابسته ای نبودم مادرم خواب بود به مدرسه میرفتم قابل ذکر هست که پسرم از مدرسه تنفر داره درحالی که با نمرات عالی قبول شده، ویه الگوی وابسته دیگه مادرم که به خاطر بیماری وسواس به شدت به من وابسته هست ولی میگه اگه یه پرستار باشه به تو کاری ندارم من این دو تا برام سنگینه در زندگی که گفتمش امیدوارم سوال رو درست فهمیده باشم موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: