اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد عزیزم چقدر با دیدن شما من به وجد میام و زندگی رو شادتر عالی تر برای خودم می پذیرم شمایی که در این سن و سال هر روز به لطف هدایت الله و قانون سلامتی تنومند تر و جوان تر میشید و بخاطر این نتیجه فوق العاده اول به خوتون و بعد به ما کمک میکنید که هر چیزی دست خودمون هست و با تلاش و باورهای درست می توانیم به هر چیزی که بخواییم دست یابیم
باورهای درررست
کار خیلی هامون تو همین قسمت میلنگه
تلاش رو میکنیم ولی این باورها اشتباه و سمی هست که نمیزاره به اون نتیجه دلخواه برسیم نتیجه اون تلاش رو ببینیم
یکی از اون باورها به نظرم احساس عدم لیاقت هست
باید خودمون رو لایق خواسته هامون بدونیم درونن لایق بدونیم
من وقتی دست به قلم میشم میبینم دلیل نرسیدن به بعضی از خواسته هام احساس عدم لیاقت هست
چون تو بچگیم هم از طرف دور اطرافیانم و هم از طرف مادرم خییلی سرزنش شدم
ولی با هدایت الله با سایت الهی (استاد عباسمنش )آشنا شدم و هررر روز یعنی هرروز روی خودم کار میکنم چون قشنگ میدونم تو چه محیط سمی بزرگ شدم و به لطف خدا الان آگاه شدم
اگر بخوام بنویسم روزها و هفته ها طول میکشه
من دانشجوی دوره شیوه حل مسائل هستم و به لطف خدا دوره رو ،یک دور تموم کردم و انشالله مجدد هم از اول باز شروع میکنم
تو دوره یادم گرفتم که مساله ام رو حل کنم و به لطف خدا و آموزه های استاد حل کردم و از صفر ینی صفر مطلق شروع کردم از علاقم پول ساختن نگفتم چون تو روستا زندگی میکنم نمیشه مشتری از کجا بیارم چون استاد یادم داد که میشه فقط باید قدم بردارم و کمال گرا نباشم
حالا منی که مساله ام رو حل کردم و از علاقه ام حتی تو محیط روستا هم دارم پول میسازم ………
بریم دنبال سوال که استاد در این فایل زیبا پرسید
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
منی که نو پا هستم و از علاقه ام دارم پول میسازم بذرهای باورهای درست رو تازه کاشتم و خیلی خیلی مواظبشون هستم و همواره ورودی هام و خروجی هام رو کنترل میکنم
ولی یک چرخه و الگو تو زندگیم داره تکرار میشه و از خداوند میخوام هدایتم کنه زنجیر اون چرخه رو پیدا کنم و بشکنم و نزارم دیگه تکرار بشه و احساسم رو بد کنه با تکرارش
چرخه ای که تکرار میشه با حساب بانکی صفر مطلقی که شروع کردم به پول ساختن وقتی حساب بانکیم رقم هاش بیشتر میشه تو ذهنم این نجوا شروع میکنه به گفتن این که این همه پول رو میخوایی چیکار با اشیا و لوازمی که نیاز دارم به ذهنم پاسخ میدم میگم اخه ای ذهن…با این پول مثلا میتونی ماشین مورد علاقت رو بخری دیگ خاموش میشه
چرخم این هست که
هر بار به هر نحوی و طریقی حسابم بانکیم به صفر میرسه
یعنی هزینه های ناخواسته برام به وجود میاد
و من حیرانم که چه باور مخربی دارم که باعث میشه این الگو برام تکرار بشه
ولی تا حدودی این پاسخ به ذهنم میرسه
پول رو درمیاریم برای خرج کردن
درسته پول رو درمیاریم برای خرج کردن نه برای خرج کردن در موارد ناخواسته یا ناگهانی
همین که داشتم کامنت مینوشتم دیدم دارم از اینکه در مورد پول صحبت میکنم خجالت میکشم
یعنی این بود تو ذهنم وقتی دیگران میبین من دارم در مورد پول صحبت میکنم فکر میکنن من پولکی هستم
چون پدر مادرم خیبلی از افراد رو سرزنش و قضاوت میکنن که پول دوست هستن درحالیکه که پول و ثروت معنوی ترین خواسته و هدف هست که با دست یابی به اون هم نزد خدا و هم نزد دیگران عزیز میشیم
واقعا با نوشتن همین کامنت به ظاهر ساده چه باگ های رو می تونیم تو ذهنمون شناسایی کنیم
واو خدایی من
سپاسگزارم استاد عزیزم که این محفل زیبا رو برایمان به ارمغان آوردید سپاسگزارم
و از خداوند بخشنده مهربان هزاران بار سپاسگزارم که من رو به سمت این سایت الهی و شما و مریم جان هدایت کرد
سلام به استاد توحیدی و عزیزم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان خوبم
به جرات میگم بهترین سوال برای خودشناسی همین سواله.
سپاسگزارم از استاد مهربان که سخاوتمندانه فایل تولید می کنن و رایگان در اختیار ما قرار میدن
چه شرایط و اتفاقاتی شدیدترین احساسات و در من ایجاد میکنه
اول از همه ناراحتی و افسردگی فرزندان و همسرم خیلی حس و حال من و بد میکنه و خیلی بهم می ریزم و همش باهاشون صحبت میکنم که بهشون امید بدم و حالشون و خوب کنم این الگو برای من خیلی تکرار شده
دوم سخنرانی در جای رسمی ،کنفرانس در دانشگاه خیلی من و مضطرب میکنه و آرامش من می گیره و حالت تهوع بهم میداد تا قبل از انجام اون ،ولی وقتی میرفتم و شروع میکردم در مدت کوتاهی خیلی حالم خوب میشد و همیشه عالی انجامش میدادم ولی دفعه بعد همون آش و همون کاسه بود قبلش اضطراب و حال بدی و عدم آرامش بود
وارد شدن به بعضی از جمع ها که غریبه تر بودن حتی میهمانی ها هم همینطور بود اضطراب داشتم و حالم خوب نبود ولی به محض رسیدن و سلام و احوالپرسی همش محو میشد و خیلی خوش می گذشت ولی دفعه بعد دوباره همون بود الان مدتهاست خداروشکر خیلی بهتر شدم و آرامش دارم
این الگو رو برای داشتن میهمان هم داشتم البته فقط برای یک سری افراد که فکر میکردم قضاوت می کنن منو ولی الان بهتر شدم
مورد بعدی در مورد بی پولی و از دست دادن درآمدم هست که خیلی مضطرب میشم البته من شاغل نیستم منظورم درامد همسرم هست که چند بار اتفاق افتاده ولی الان به لطف خدا درست شده
راستش الان اضطرابم خیلی خیلی کمتر شده چون هر وقت نگرانم می سپارم بخدا و هر جای که میخوام برم میگم خدا با منه این نگاه توحیدی خیلی بهم کمک کرده انگار تازه خدا رو پیدا کردم با من وارد میشه بجای من صحبت میکنه آرامش عجیبی بهم میده اینکه خدا همراه منه با منه ،در وجود منه و اینو مدیون استاد عزیزم هستم و تا همیشه سپاسگزارم ازت استاد جان .
واقعا توحید دوای همه دردهاست چقدر همه مون نیاز داریم فقط به خود مهربانش
هر روز از خدا میخوام یک کم توحیدی تر شوم و یک کم از شرکامو کم کنم از وقتی که این نگاه پیدا کردم آرامشم خیلی بیشتر شده،
خدایا شکرت سپاسگزارم از خدای مهربانم که این آگاهی ها رو از این استاد توحیدی به ما آموخت استاد جان سپاسگزارم از شما و مریم جان عزیز در پناه خداوند سلامت و شاد باشید
اول اینکه چه الگوهای تکرار شونده ای برام اتفاق افتاده… چیزایی که برام ثابت شدست رو مینویسم…
زمان امتحانات که میشه همیشه استرس خیلی زیادی رو تجربه میکنم ولی هیچ وقت از زمانم برای درست درس خوندن استفاده نمیکنم یعنی حتی همین الانم فردا امتحان دارم ولی تا لحظه ی آخر هر کاری میکنم به جز درس خوندن… همیشه هم 1 ساعت قبل امتحان به این نتیجه میرسم اگر 1 روز دیگه وقت داشتم امتحانم رو 20 میشدم ولی اینجوری معملا 17 میشم. این پشت گوش انداختن هر ساله و هر ترم برام تکرار میشه و هر سری میگم ترم بعدی درستش میکنم ولی باز ترم بعدی هم همین میشه.
مورد دوم اینکه من خیلی از مساعل فرار میکنم… الان خیلی بهبودش بخشیدم ولی خیلی وقت ها از مسایل و رفتن تو دلشون فرار میکنم.
مورد بعدی روابطم هست… این حالت تکرار شونده اینجوریه که من یک فردی رو میبینم ازش خوشم میاد یک مدتی حدود2 ماه تا 3و4 ماه درگیر طرف میشم … و گاها شرایط سختی رو هم میگذرونم… بعد این تایم یا به خودم میقبولونم که طرف از من خوشش نمیاد و رها میکنم یا طرف هم به صورت متقابل از من خوشش میاد ولی من دیگه خوشم از اون نمیاد.. در صورتی که شاید دارم از رابطه فرار میکنم چون وقتی مثلا میشنوم همون فرد که من ردش کرده بودم با کس دیگه ای وارد رابطه شده ناراحت میشم.
مورد بعدی اینه که من چندین سال تو فکر راه انداختن کسب کار حالا آنلاین شاپ… یا کارای ادمینی و … هستم… همیشه تا مرز شروع میرم ولی در نهایت شروع نمیکنم… و 6 ماه بعد دوباره همون مراحل رو میرم ولی باز شروع نمیکنم.
خب خب سوالات
تو این زمانا من احساسات خیلی شدیدی رو حس کردم توی این چند سال
اولیش زملنی بود که توی رویداد های رقص شرکت کرده بودم.. دوبار شرکت کردم و هر دوبار هیجان زیادی رو حس کردم از این ناشی میشد که منم میخوام مثل این دنسر ها باشم و همزمان احساس حسادت که چرا من جای اونا نیستم
دومین بار شبی بود که یکی از دوستانم من رو با جن و روح و اینا ترسوند و من واقعا تا چند روز ترسیده بودم و باور کرده بودم و حال بدی داشتم
مورد سوم زمانی بود که توی المپیاد زیست قبول شدم … اون احساس شادی و هیجانی که داشتم وصف ناپذیر بود
مورد بعدی زمانیه که از یک فردی خوشم میاد که معمولا یک طرفه ست و من خیلی احساس غم و خواستن طرف و احساس خواستنی نبودن و عدم اعتماد به نفس میکنم.
دیگه… ام… وقتی پدر و مادرم با هم بحثشون میشه … و شبا پیش هم نمیخوابن … و زمانایی که ناراحتن و احساس عدم شادی میکنن و زمانایی که میبینم خواهر کوچیکم زندگی شادی نداره و داره زندگی و وقتش رو به بطالت میگذرونه ناراحتی خیلی شدیدی رو حس میکنم در واقع این حس ناراحتی از همه چیز بیشتره… دیگه چیزی یادم نمیاد… اها اها زمانی که دارم نقاشی روی تابلو میکشم و زمانی که دارم توی پلاتو تمرین رقص میکنم و زمانی که دارم برا خودم همینجوری آهنگ با صدای بلند میخونم خیلی احساس شائی میکنم. همینطور وقتی ویدیو تیک تاک میگیرم یا میکاپای خاص انجام میدم احساس شادی میکنم… همینطور زمانی که سر یه کلاسیم و استاده هم خوب درس میده و هم درسش جالبه احساس خفن بودن بیهوده نبودن و احساس خوب در کل میکنم.
اورتینک توی تصمیم گیری هم دارم بعضی وقتا ولی اونقدر نسبت به چیزای قبل اذیت نشدم
اها ادم ترسویی هستم معمولا توی شهر بازی احساس ترس شدیدی میکنم و معمولا سوار هیچی نمیشم
اها وقتی یه جایی توجه نداشته باشم یعنی به من توجه نشه یکم اذیت میشم.. و جایی که مرکز توجه باشم معمولا اوکیم و خوشحالم
زمانی که درس هام شب امتحان زیاد میشه و من باز نمیخونم و ازش فرار میکنم خیلی احساس بدی رو تجربه میکنم
سلامی از صمیم قلب به بینظیرترین استاد جهان و مریم عزیزم و اعضای عزیز خانواده ام در گروه صمیمی استاد عباس منش
اولا که واقعا زبان من از شکر گزاری از شما استاد بزرگ و خدای مهربان قاصره که بتونم از این همه آموزش عالی و ارزشمند ورایگانتون و از لطف خدا که منو در این مسیر روشن و هموار قرار داده تشکر کنم.
در جواب به سوال این فایل ارزشمند ، منکه کلی فکر کردم و الگوهای تکرار شونده و منفی رو در زندگیم و همچنین باورهایی که باعث به وجود آمدن این الگوها شده رو پیدا کردم و امیدوارم بتونم به زودی رفعشون کنم .
و جواب سوال اینکه من شدیدترین وبدترین شرایط
احساسی رو زمانی دارم که دو تا پسرم باهم درگیر میشن و با لجبازی کردن و سرو صدا و بحث کردن و بی ادبی منو خیلی ناراحت و مستأصل و عصبی میکنن. که فکر میکنم با پیدا کردن الگوهای مناسب و توجه به اونا و توجه به مواقعی که باهم خوب هستند و بخصوص در جمع با ادب هستن و آرام و ویژگیهای خوبشونوتوجه کنم تا اوضاع بهتر بشه و باور مخالف این باور که بچه ها باید شیطنت کنن و این رفتارشون طبیعیه رو بسازم
وقتی کسی مامانم ویا کسی از عزیزانم رو ناراحت میکنه به شدت به هم میریزم و عصبی میشم و فکر میکنم برای اینه که فکر میکنم مامانم مظلومه و نمیتونه از خودش دفاع کنه و برای من خیلی عزیزه و این کار من نشانه ی محبت منه و مامانم فقط برای منه باعث این حالت هست و من باید باورهای مخالفش رو بسازم و به الگوهای مناسب توجه کنم.
وقتی کسی حرف بی انصاف و ناحقی در مورد من میزنن و از من ایراد میگیرن من خیلی ناراحت میشم و بهم برمیخوره و فکر میکنم دلیلش کمبود عزت نفس هست و اینکه نظر دیگران برام مهمه و باید به مواقعی که ازم تعریف میشه توجه کنم و الگوهای مناسب و باورهای درست برای ارزشمند بودن خودم و نظراتم رو در خودم بسازم .
یا اینکه وقتی به کارهای شخصیم مثل همین کارهای خودسازی و یا کارهای گویندگیم میپردازم به خاطر باور اشتباه خودم که باید همه ی وقت و حواسم به کارهای خانه و بچه ها باشه همسرم غر میزنه و من حس نگرانی و استرس و عذاب وجدان دارم و باید با تغییر باورم و ساختن باور ارزشمندی خودم و توجه به مواقعی که همسرم با من هماهنگه
و الگوهای مناسب رو تایید کردن درستش کنم.
وچند مورد دیگه هست که امید وارم با راهنمایی استاد و پیگیری خودم درستش کنم.
سلامو درود به همه ی دوستان ارزشمندم و استادان عزیزم
یک الگویی که چندین ساله توی زندگیم تکرارمیشه اینه که بایکسری آدم توی فامیلمون درارتباطیم که بیشتر این انتظار رو دارن که به هرمناسبتی هدیه دریافت کنن تا اینکه هدیه به دیگران بدن،یعنی جوریه رفتار اونها که اگه نوبت اونها میشه که هدیه ای چیزی بدن جوری خودشون رو به فقرونداری میزنن که آدم دلش میسوزه میگه بابا اصلا تو فقط بیا،دست خالی هم قبولت داریم
اون وقت میبینی همون طرف چنان خرجای بیهوده و زیادی جای دیگه اززندگیش کرده که آدم تعجب میکنه طرف چرا به ما که میرسه انقدر خودشو به فقیری میزنه،اون وقت ما اگه توبدترین شرایط هم باشیم باید حتما یک هدیه ی درست حسابی براهمون بخریم
بعد ازدرون میبینم باز ما به اونها قدرت دادیم و اگه یروزی فقط به این نیت مارو دعوت کرده که هدیه بهشون بدیم،توانایی نه گفتن نداریم که بگیم آقا اصلا ما نمیخوایم بیایم مگه ما نیایم چی میشه،و باخودمون میگیم زشته حالااگه نریم ناراحت میشن،یااگه نریم اون وقت میگن برا پولِ فلان کادو بود نیومدن،و و کلی دلیلای بیجای دیگه میاریم و مجبوریم رفتار خیلی ناجالب طرف هم تحمل کنیم فقط به این خاطر که بد قضاوت نشیم،یا رضایت طرفو جلب کنیم
اون وقت نوبت به اونا که میرسه خیلی راحت نه هدیه میدن و نه تو اون دورهمی شرکت میکنن تازه کلی خودشونو به بیماری میزنن که اون روز توی جمع نیان،و این خصوصیتشون تقریبابرای همه بُولد شده
و این آدما به شدت رفتارشون منو از کوره درمیاره،وواقعا از ته قلبم میخوام که رابطمو بااینجور افرادی که انتظار یکطرفه ازآدم دارن رو فوری کات کنم و هیچ وقت اونهارو نبینم
این باور هم تواین موضوع که مثل یه دلقک خودشو نشون میده اینه که خیلی راحت نمیبخشم بدون هیچ انتظاری،درواقع به طور ناخوداگاه هرچیزیو که میبخشم انتظاردارم که طرف یا همون اندازه رو جبران کنه یا خیلی مارو تأیید کنه
و اینکه دوست دارم واقعا باهر جمعی که خیلی حال نمیکنم جدای ازینکه قراره هدیه ببرم یا نه خیلی راحت بگم آقا من برای وقت خودم ارزش قائلم خیلی ممنون از لطفتون من میخوام یه مدتی تو تنهایی خودم لذت ببرم،فارغ ازینکه تو قراره منو چجور قضاوت کنی
حتی گاهی وقتاهم شده باخانواده ی خودم که میبینم عقاید مذهبی خیلی ناجالبی دارن حال نمیکنم واقعا میخوام یک مدت بسبار طولانی خودم باشمو خدای خودم و نه من کاری به کاردیگران داشته باشم و نه دیگران کاری به کاره من
خیلی وقتها شده واقعا هزینه های غیرمترقبه ای داشتیم ازجمله هدیه دادن به اینجور آدما که انگار وظیفه ی ما میدونن این مقدار پول یاکادو رو بدیم،یا یک کسی ازفامیل بیمار میسه باید با کلی نباتو میوه به دست بری به عیادتش تازه کلی هم دردودل از طرف بشنوی
جدیدا که توی شهر ما مُد شده وقتی به عیادت کسی میرن باید حتما پول توی پاکت بذارن وبه بیمار بدن و با یک نرخ مشخص و زیادی همه باهم بدن
چیزی که واقعا به شدت این موضوع رنج آوره برای همه،و عیادتها هم یجورای چشمو هم چشمی شده
خیلی دارم سعی میکنم برعکس رفتارای جامعه و فامیل رفتار کنم و قضاوت اونها برام مهم نباشه
واقعا که قضاوت دیگران یک پاشنه ی آشیل بسیاربزرگی برای من شده
اون قدرت دادن به غیره خدا،اون عزت واقعی رو از خدا نخواستن شده پاشنه ی آشیل من و فکر کنم خیلی از آدمای جهان
باید قدرت رو از آنِ خدا بدونم ولاغیر،باید جوری رفتارکنم که مورد پسند خداباشه نه دیگران،باید جوری رفتار کنم که عزت واقعی رو خدا بهم بده نه دیگران
باید جوری تو باور فراوانی عمل کنم که ببخشم بی انتظار و فقط ازخدا بخوام برام جبران کنه نه دیگران
باید نظروتأیید خدا برام مهم باشه نه دیگران،باید جوری خداپسندانه رفتارکنم که خودم و خدای خودم ازم راضی باشه نه دیگران،ونه همسرم و نه پدرومادرم و نه فامیلو اطرافیان
من باید عاشق خودم و خدای خودم باشم،فوج فوج آدمایی سمت من میان که بهم عشق بورزن،بهم بی منت هدیه بدن،بهم عزتواحترام بذارن بدون هیچ انتظاری و من اعتبارتمومه اونهارو به خدای خودم بدم نه دیگران
من باید برای خودم وقت خودم ارزش قائل باشم تادیگرانی به سمتوسوی من بیان که اونها هم برای خودشون و هم برای من ارزش قائلن
نه اینکه دیگرانیو جذب کنم که نه تنها برای خودشون ارژش قائل نیستن بلکه برای وقتوانرژیو هیچ چیزه ما ارزش قائل نباشن
باید در یککلام باخودمون درصلح باشیم،باجهانمون درصلح باشیم تا جهان آدمای درصلح رو به سمتو یوی مابیاره ان شالله
سپاس فراوان خدمت شما خانم شایسته عزیز که با توضیحات و مثال هایی که زدید تازه اصل و اساس تمرین های دوره کشف قوانین زندگی برام یکم جا افتاد و به واسطه اون تمرینات برای اولین بار شروع کردم به کنکاش کردن در خودم و چقدر سخت بود و چقدر مقاومت داشتم ولی وقتی بر می گشتم و اون همه مطالبی رو که نوشته بودم نگاه می کردم به خودم افتخار کردم و به خودم گفتم باریکلا این کارت تا حالا توی کارنامه ات نبود معلومه که داری کم کم به یک سری از مسائل محرم میشی، داری به نوشتن و کنکاش کردن محرم میشی، داری به پیدا کردن باورهای محدود کردن محرم میشی، داری به راه حل ها محرم میشی. اعتراف می کنم که هنوز هم برام سخته نوشتن ولی اینبار مصمم هستم که جواب همه ناکامی هایی که در یک قدمی رسیدن به خواسته هام برام اتفاق افتاده رو بفهمم و به اون همه نعمت و ثروتی که پشت درهای باورهای محدود کننده من منتظرن اجازه ورود به زندگیم رو بدم
حالا بریم سراغ جواب تمرین این فایل
الگوهای تکرار شونده ای که من در زندگی ام پیدا کردم :
1- مثلا سیگار رو ترک کرده بودم ولی دوباره شروع شد
2- دیدن فیلم رو ترک کرده بودم ولی دوباره شروع شد
3- هیچوقت سر وقت به یک قرار نمی رسم
4- هر وقت که احساس می کنم که دیگه به نقطه آسایش و راحتی در ترید رسیدم و دیگه میتونم خیلی راحت ترید کنم از همونجا شروع میشه به اتفاقات بد و استاپ خوردن های مکرر به طوری که من رو متقاعد می کنه که مهارت کافی رو ندارم
5- کسی هستم که به هر کسی که پول قرض میدم بهم بر نمی گردونه (آدم ها هربار دارن عوض میشن ولی ذات قضیه سرجاشه) و من خودم رو متقاعد می کنم که ایراد نداره دوستت هست و برای اینکه از احساسات بد بعدی خودم رو خلاص کنم میگم لابد نداره یا دوستت هست و یا جای دیگه خدا بهت میده
6- مشکل مربوط به سلامتی ام که از یه زمانی به بعد همیشه همراه من است
7- عدم توانایی در کنترل اشتها که هر چند وقت یکبار تشدید می شود و عدم امکان استفاده از آگاهی های دوره قانون سلامتی
8- سرمایه گزاری در بورس که در نهایت منجر به این شد که چیزی عاید من نشود
9- تبدیل 172حساب دلار ی به 1024 دلار که در نهایت همه اش از بین رفت و چیز خاصی از آن نصیب من نشد.
10- سرمایه گزاری روی دلار و خریدن دلار که در نهایت آن هم سودی نداشت
((چرا ایده ای برای پول ساختن بهت الهام نمی شه که مثلا این ملک رو بخر یا دلار بخر یا طلا بخر یا ماشین بخر یا … ، چون تو حداقل یه باور محدود کننده در مورد ثروت داری که اجازه نمی ده این الهامات بهت بشه و یا اینکه شواهدی ببینی که بازار خیلی ساده است و پول درآوردن خیلی خیلی ساده و آسونه (مثلا پول درآوردن کار سختی است)))
– رابطه ما هر چند وقت یکبار دچار مشکل می شود درست است که هم فاصله این رخداد زیاد شده و هم مدت زمان آن کوتاه شده است ولی به هر حال وجود دارد و وقوع این اتفاق حال مرا بد می کند
2- درخصوص ترید هم هرچی تلاش می کنم نمی تونم به سود دهی برسم مثلا تا نزدیکی تی پی میاد و نمی زنه مثلا همین دیشب پوزیشن دقیقاً تا روی تی پی اومده ولی به خاطر اسپرد تی پی رو نزد و رفت حد ضرر رو زد و من آتیش گرفتم علی الخصوص که این مورد زیاد تکرار شده اگر یکبار یا دوبار بود اینقدر عصبانی نمی شدم
3- در خصوص فروش ملک هم همینطوره هر چی زور می زنم فروش نمی ره، مشتری میاد ولی فروش نمی ره یعنی کلا کاره عذاب آور و پر تقلایی شده و اعصاب من رو خرد می کنه و اینقدر این موضوع تکرار شده که آدم به این نتیجه می رسه که کلا انجام این کار ها بی فایده است و هر چی تلاش کنی به در بسته می خوری
4- درخصوص ساختن پول و ثروت هم همبنطوره یعنی در واقع من فکر می کنم مشکل اصلی مربوط به یه باوری هست که نمی زاره من پول بسازم یا پول ساختن راحت رو غیر ممکن داره می کنه برام، از تریدها بگیر تا فروش ملک و چون من به این موضوع تا حالا فکر نکردم همیشه دنبال جواب، تو جای دیگه می گشتم مثل اینکه من مهارت کافی ندارم یا بازار پیچیده است و یا با دوره پرایس اکشن نمی شه و … و در مورد فروش ملک هم همینطور مشتری نیست، این خونه ها قیمتشون زیاده ، کسی پول نداره بخره و … ولی مشکل جای دیگست که هنوز پیداش نکردم
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
بعنوان مثال:
• وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
• وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
• وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛
1- وقتی که علیرغم عملکرد خوب از نظر خودم آدم بده داستان میشم مثل اون زمانی که طرف هنوز پولهای قبلی رو که قرض گرفته نداده من رو جلال و طلبکار هست که چرا بازم به من پول ندادی ،حسابی اعصابم بهم ریخت
2- وقتی که یه کاری طبق برنامه ریزی من پیش نمی ره و خیلی طول میکشه تا اونی که من میخوام بشه خیلی عصبانی میشم
3- وقتی که دعوا می بینم یا صدای مشاجره میشنوم دلم میخواد برم اونی که از نظر من مقصره رو از روی زمین نیست و نابودش کنم
4- موقع تایپ وقتی مرتب اشتباه تایپ می کنم اعصابم حسابی خرد میشه
5- وقتی که راه حل یک مسئله را پیدا می کنم و یا کاری را انجام می دهم که در آن تخصصی نداشته ام بسیار خوشحال می شوم و عزت نفسم بسیار بالا می رود
6- وقتی از عملکردم انتقاد می شود بسیار عصبانی می شوم و به دنبال اثبات خودم هستم البته در مورد عملکردی که از نظر خودم نه تنها یک عیب نیست بلکه یک فضیلت است (نکنه من خیلی وابسته ام به حرف مردم هستم (بابا)، نکنه حرف مردم برای من خیلی مهمه (بابا) ، نکنه برای من خیلی مهمه که نظر دیگران در مورد من مثبت باشه (بابا) )
7- وقتی که یک رفتاری که از نظر من رفتار آزار دهنده است و مرتب تکرار می شود بسیار عصبانی می شوم مثل محکم بستن در ماشین توسط پسرم، آشغال ریختن مریم در زیرپایی ماشین، یا به محض نشستن همسرم توی ماشین خم میشه و نمی زاره من آینده رو ببینم
8- در زمانی که به مسائل مالی برخورد کنم که از عهده آن بر نیایم بسیار بسیار بهم میریزم و حسابی افکارم پریشان می شود
9- در زمان هایی که به مسائلی بر می خورم که راه حل آن را نمی دانم یا فکر می کنم که کنترلی روی آن ندارم و حل آن از عهده من خارج است حسابی پریشان و عصبانی می شم
10- برای اینکه با اون حالات بد مواجه نشوم اکثراً سعی در نادیده گرفتن آن اتفاقات می کنم ، مثل ندیدن دعوا، فکر نکردن به آن مسائل و مشکلات، مواجه نشدن با افرادی که از من انتقاد می کنند، ترید نکردن، انجام ندادن کار املاک
11- زمانی که در مورد مسائلی که در خصوص فرزندم است خودم را اولویت قرار می دهم احساس گناه می کنم مثلا اگر خوراکی ای باشد که یا من باید بخورم و یا او و یا اگر تقسیم کرده باشیم و او سهم خودش را خورده باشد و سهم من را هم بخواهد و من به او ندهم احساس گناه می کنم یا مثلا اون روزی که گفت بریم چیبس بخریم و رفتیم و بعد یهو گفت من مرغ بریان میخوان و من هم میخواستم هر چه سریعتر برم پیش بهنام و قبول نکردم به شدت احساس گناه کردم
12- وقتی که برای کسی کاری انجام میدم و اون تشکر درست و حسابی نمی کنه و یا برای اون این تصور ایجاد میشه که وظیفه من هست و باید همیشه دیگه براش انجام بدم و توقعات بیحا براش ایجاد میشه من حسابی عصبانی میشم وقتی طرف حد خودش رو نمی دونه
13- من وقتی که نمی تونم به یکی از اعضای خانواده ام یا دوستانم که بهشون علاقه دارم کمک کنم احساس بدی بهم دست می ده و همش خودم رو مقصر می دونم که باید شرایطی رو فراهم کنم که مشکلش حل بشه و یه جورایی وظیفه خودم می دونم که مشکل اونها رو حل کنم و وقتی مشکل اونها رو حل می کنم احساس خوبی بهم دست میده
14- وقتی توی یه جمعی میخوام صحبت کنم حسابی نگران میشم که نکنه مسخره ام کنم و یا با نظر من مخالفت کنن و هرچه این جمع غریبه تر باشن و یا تعدادشون بیشتر باشه این ترس بیشتر میشه ، مثلا اگر در مورد مسائل تخصصی باشه و مثلا روی صحبتم با استادم باشه (مثل فارکس) البته با توجه به اینکه روی خودم کار کردم و در مسائل عزت نفسی کار کردم این موارد یکم کم رنگ تر شده ولی هنوز خیلی مشهوده
آرزوی اوقات ناب و خدایی برای استاد عزیز و همه ی دوستان از خدای بزرگ طلب میکنم .
من خیلی سعی میکنم که در برابر هیجانات و حالاتی که من رو از مسیر درست خارج میکنه با ایستم و سعی کنم همیشه آرامش خودم رو حفظ کنم و شرایط رو تحت کنترل خودم بگیرم.
اما گاهی اوقات در کنترل خودم و اون داشتن حس خوب کم میارم ،
من با پدرم همکار هستم و در یک مغازه که کارهای تعمیراتی انجام میدیم کار میکنم .
چون پدرم تقریبا شرایط پول گرفتن و انجام کارها و اون ارتباطی که سالیان قبل با مردم رو انجام میداده ،همچنان به همون روش داره انجام میده و تقریبا تونسته در زندگی فقط به شکل گذران زندگی ،پول بسازه و درآمد داشته باشه و بعد از سالها هنوز توی مغازه ی اجاره ای مشغول کار هست ،البته من مدتی هست که با ایشون کار میکنم و با توجه به موضوع بحث ،زمانی که برخورد پدرم با مشتری ها رو میبینم که چطور با هزینه های خیلی کم نسب به تعمیرگاه های همکار،کار رو انجام میده و درآمدی داره که با احتساب خرج ماهیانه ای که خیلی هم زیاد نیست ،واقعا نمیتونه یه پس انداز خوبی داشته باشه که یه مسافرت بتونه در سال بره و ،وقتی این توانایی رو از ایشون میبینم که در حقیقت توانایی خودش رو دست کم میگیره و اون پولی رو که حقش هست رو از مشتری نمیگیره و خودش توی امورات زندگیش گاهی اوقات کم میاره ،نمیتونم خودم رو کنترل کنم و چند موردی بوده که واقعا باهاش بحث کردم و ایشون رو از این کار برحذر داشتم و چند روزی تغییراتی میبینم اما دوباره بر میگرده به تنظیمات کارخانه .
اما مدتی هست سعی میکنم با رفتارم با مشتری ها جلوی ایشون ، که کار خودم رو مهم و با ارزش جلوه بدم تاثیراتی داشته باشم که الهی شکر ،تاثیر این کار بهتر از تاثیر کلامی بوده است .
من با روشی که خودم توی کسب و کارم دارم الهی شکر تونستم توی چند سال حدود 4 الی 5 سال از تمام 30سال کار پدرم توی خرید منزل و خرید خودرو و تفریحات و مسافرت های خارجی و داخلی
خیلی موفق تر از پدرم عمل کنم و دوست دارم که پدرمهم به همین شکل درآمد کسب کنند که مقاومت خاصی در قبول روش من که روش اکثریت همکاران من است ،دارند .
آرزوی آگاهی های روز افزون برای همه ی دوستان و پدرم و خودم دارم .
سلام عرض می کنم خدمت استاد عزیز و بچه های سایت خدارو هزار بار شکر میکنم که همچین استاد راهنمایی دارم
در ارتباط با سوال استاد …
1- زمانی که می خواهم با افرادی که موقیت اجتماعی آنها از من بالاتر اند و یا در جمعی هستم نمی توانم به خوبی با آنها ارتباط بگیرم و از خودم تعریف کنم و یا حتی حق خودم رو بگیرم
2 – زمانی که با کسی آشنا می شوم بعد از گذشت مدتی رویشان باز می شودو احساس زرنگی می کنن و سیاست به خرج میدهند و از اخلاق کاری و مسئولیت پذیری من سو استفاده میکنن و و همه کارهاشون چه مربوط و غیر مربوط به من می سپارن و البته با حقوقی که اصلا حقم نیست
3 – من وقتی در موقیت کاری قرار می گیرم مخصوصا در جمع که کار رو من باید مدیریت کنم به شدت استرس می گیرم و هول میشوم و عجله میکنم
4 – زمانی که یک ایده کاری دارم و باید انجام دهم خیلی دست دست می کنم و در صورتی که میدانم کار خوبی است ولی چون نمی دانم چه طور و چگونه باید اون رو انجام بدهم و توی اون کار همه جوانبش رو بلد نیستم و میترسم ضایع شوم هی مدام امروز و فردا میکنم
5 – زمانی که میخواهم با یک دختر ارتباط بگبرم و صحبت کنم و دوست شوم خیلی استرس میگیرم و فکرهای جورواجور توی ذهنم میچرخه و در نهایط ارتباط راضی کننده نیست برام و به دوری می انجامد
داشتم توی دفترم این سوال مهم رو می نوشتم بعد گفتم بیام اینجا بنویسم و رد پا بذارم چون برام مهمه که بدونم چطور دارم جلو می رم.
داشتم طبق معمول پیاده روی می کردم که احساس کردم با دیدن یه گاریچی احساسم کمی تغییر کرد.
و به صورت رندوم یه فایل میکس داشتم گوش می دادم از استاد جان که یه جمله خیلی توش بولد شد برام که خودم رقم زدم این شرایط بد رو. بدبختی رو. خودم فرمونو بردم اون سمت حالا خودمم میام درستش می کنم و… .
با دیدن گاریچی و تکرار یه سری خاطرات فهمیدم آررره یکی از مواقعی که من به شدت احساساتم برانگیخته می شه، دیدن گاریچی ها و آدم های گونی به دسته. جالبه زیادم می دیدم و نمی تونستمم بفهمم چرا این موضوع داره تکرار می شه اما می دونستم وقتی اونارو می بینم درونم یه حس بد به پا می شه و تا من بیام ذهنمو کنترل کنم یه مدت زمانی ازش گذشته و چون هر روز پیاده روی داشتم این موضوع تکرار شد و تکرار شد و… .
الآنم با کلّی مقاومت داشتن دارم می نویسم.
حتی زمان هایی که می گفتم آخـــــه مگه می شه من این ظهر گرما یا سرما که هیچ کی توی خیابون نیست و می خوام سوار ماشینم بشم باز یکی از اینارو همون لحظه دم خونه می بینم.
می خواستم برم باشگاه ته کوچه می دیدم.
توی فلان کوچه پس کوچه رد می شدم می دیدم.
نه اینکه تمرکز کرده باشمااااااا. نه به خودم واقف بودم چون می دونستم سریع فراموشش می کنم و اصلا یادم می ره ولی امروز ارتباطش رو فهمیدم.
زمان هایی که نگرانی و ترس سراغم میاد من اونارو می بینم. زمان هایی که یه فرکانس تکرار شونده و کهنه دارم من اونارو می دیدم و روزهایی که آگاهانه اون فرکانسو نداشتم نمی دیدم.
حالا فرکانس چی بود…
فرکانس ترس و نگرانی از بی پولی و فقر.
ترس از فقر
ترس از جلو نرفتن
ترس از آخر ماه و پول نداشتن
چرا؟ چون من کارآفرینی رو انتخاب کردم ولی پدرمم که کارآفرین بودن و به چند طریق درآمد داشت امـــا معلم هم بودن و حقوق بگیر.
و یه چیز جالب دیگه اینکه الآن به ذهنم می رسه اینه که مادرم همیشه می خواسته با یه کارمند ازدواج کنه….. .
ولی یکی از خاله هام با یه کارخونه دار. شغل آزاد.
و بارها و بارها شده از من خواسته برم استخدامی معلمی شرکت کنم
بارها گفته بیا برو آزمون بده
(اینم بگم اصلا قصد توهین یا بی احترامی به شغل خاصی رو ندارم که بگم معلمی یا کارمندی بده، اصلا چون هر شغلی داره ارزش ایجاد می کنه و برای جهان ارزشمنده) و افراد زیادی از اطرافیانم همین شغل رو داشتن اما به یقین می گم تجربه ی منو نداشتن
دارم درباره ی چیزی صحبت می کنم که توی ذهن من شکل گرفته مثلا وقتی بچه بودم یادم میاد بخاطر خرید لباس و کیف و کفش توی مضیقه بودیم، یه سری خاطرات این شکلی از بی پولی یا بهتر بگم، کم بودن پول توی ذهنم هست و چون بچه ی آخر بودم خیلی وقتا لباس خواهرم رو مجبور می شدم بپوشم و و و)
جالبه که این شرایط رو داشتیم اما دقیقا همون زمان هایی که فقط همون منبع درآمد رو داشتیم پس انداز خوب بود. طلا خریده می شد کمابیش و این سری موارد که باز برمی گرده به نگران آینده بودن.
خب
این الگوی تکرار شونده توی من باور ایجاد کرده که درسته رفتم سمت کسب و کار مورد علاقه م ولی شاید توی این شغل زیاد پول نیست یا نمی شه از یه حد خاصی جلوتر رفت. نمی شه راحت ازش درآمد کسب کرد. نمی شه راحت بیاد و…
در حالی که توی کارم بی نهایت ایده هست و همین لحظه که دارم می نویسم، 12 محصول بسیار ارزشمند، با کیفیت و بسیار بسیار کاربردی دارم تولید می کنم که مشابه ش برای بقیه ثروت ها ایجاد کرده پس قضیه چیه که برای من سخت داره جلو می ره یا ثابت نیست یا…. .
این ترسه و عدم توکله و نگران آخر ماه بودن توی وجود من رفته بود. و من اصلا بهش آگاه نبودم.
و حتی نمی دونستم دلیل برخی رفتارهای مالیم بخاطر چیه. می دونستم به خاطر یه ترسه ولی می گفتم خب حتما باور کمبوده اما قضیه کمبود در کنار عدم توکل بود در حالی که توی شهری زندگی می کنم که یکی از ثروتمندترین شهرهای ایران شناخته شده و آدم های ثروتمند زیادی دورو اطرافم هستن از خانواده گرفته تا در و همسایه و.. .
ولی
انگار خدا برای من محدود بود به زمان. خدایی که آخر ماه خودشو نشون می ده
خدایی که اول ماه خودشو نشون می ده
حتی وقتی توی ستاره قطبی درباره ی فروش چیزی درخواست می کردم یه حس نجوا گونه ته مه های ذهنم بود که مگه می شه هر روز فروش داشت؟ مگه می شه پشت سر هم فروش تیک بخوره؟؟؟
در حالی که پدرم با همون شغل کارمندی و معلمی بودن، چند سال بعدش، کارافرین شد و تولیدی داشت، در کنارش بزاز بود و اصلا نگم که از چه طریق هایی درآمد داشت و فروشش روز به روز داشت بیشتر می شد یا از طریق همون کارمندی هر بار داشت پیشرفت می کرد. مثلا یه نمونه ش این بود که دیوارهای مدارس رو نقاشی می کرد و هزینه دریافت می کرد.
برای همین من با اینکه درآمدم خداروشکر چندین برابر شده و حتی از جایی که حساب نمی بردم داره میاد اما این ترسه بود و هست. چون من سالها با این رفتار بزرگ شدم حتی زمان هایی که پول بوده. زمان هایی که راحت می تونستیم خرج کنیم هم خرج نمی کردیم در نهایت. یا شاید بهتره بگم خرج نمی کردم یا طوری خرج می کردم که همیشه یه چیزی ته کیفم بمونه. خوب بودااا از جهت مدیریت پول ولی اینکه با چه نگاهی باشه مهمتره. ترس یا مثلا پس انداز برای خرید یه وسیله ی دوست داشتنی برای خودم.
بعد از فوت پدرم با اینکه تا حدودی کار ایشونو مادرم و بردارم چندین سال جلو بردن باز هم نگران آینده بودن جزوی از رفتارهای من بوده چون من به صورت مکرر توی مادرم می دیدم و من هم پذیرفته بودمو برای همین یکی از دلایلی که من می خواستم حتما دولتی درس بخونم، خرج و مخارج بود. البته واقعا و از ته دل سپاسگزار مادرم هستم چون واقعا از جون و دل برای ما مایه گذاشت و نذاشت آب توی دل ما تکون بخوره….
رفتار کم خرج کردن و نگران بودن برای بعدا، اصلا جزو رفتارهای پدرم نبود یا بهتره بگم خیلی کم. اتفاقا راحت خرج می کردن.
یا خواهرم اصـــــلا و به هیچ عنوان این باورو نداره.
برادرم که کارآفرینه این باورو نداره اما من که فرزند آخر بودم و خب بخاطر روحیاتم زیاد توجه می کردم توی رفتارهای بقیه مثلا مادرم یا مادر دوستانم و کنجکاو هم که بودم بیشتر این باور توی وجودم هست.
جالبه که وقتی هم پول دارم راحت خرج می کنم و همیشه همینطور بودم ولی آخراش که می رسه من یهو نگران می شم که خداروشکرررر چون روی خودم کار کردم قوی نیست ولی ریشه داره. (توحید و فراوانی باید کار بشه)
خب خداروشکر که پیدا شد. این خودش نصف مسیره.
خب بریم سراغ الگوی تکرار شونده ی روابط
موضوعی که خیلی برای من تکرار می شد و باعث می شد خیلی احساساتم برانگیخته بشه در راستای این الگو هستش که:
بحث، جدل، جزئی از زندگیه. و بدون بحث نمی شه. بدون بلند صحبت کردن و محکم حرف زدن نمی شه.
یا زن باید خودشو فدای مرد کنه. باید وقتشو بذاره برای تر و خشک کردن مرد. غذا درست کردن. آروم بودن و سرپوش گذاشتن روی خواسته های خودش. اولویت رو شوهر و فرزندان گذاشتن. و و و
که همینا باعث شد من یه جورایی نخوام وارد رابطه بشم. توی ناخودآگاهم این بود که حداقل الآن آزادم.
حداقل الآن تصمیم گیرنده خودمم.
حداقل کسی برای من چیزی رو انتخاب نمی کنه. تصمیمی نمی گیره.
البته نمی شد گفت بد بوده هااا از اون جهت که چون ناخواسته های من بوده، من به سمت خواسته هام رفتم یعنی استقلال بیشتر داشتن به صورت شخصی.
زندگی خودم رو داشتن.
تصمیم های خودم رو گرفتن و قدرت رو از عوامل بیرونی گرفتن و همین کار کردن روی خود که باعث شد آدم هایی از جنس مخالف وارد رابطه با من بشن که احترام حرف اول رابطه بوده.
احترام و خیلی مواردی که من دوست داشتم اما اون عدم اعتماد به جریان هم بوده. یعنی آدم های محافظه کاری بودن یعنی از قبل می خواستن برنامه بریزن که اگه فلان مسأله پیش اومد، مثلا بیمه ی فلان موضوع رو داشته باشن. یا جواب فلان سوالو داشته باشن. یا…
یا ساعت ها با هم صحبت می کردیم درباره ی مسائل مختلفی که خودمم نمی دونستم دلیلش چیه این همه صحبت بی جا. صحبتی که شاید اصلا به رابطه کمک هم نکنه که در نهایت می رسید به قانع کردن و توجیح کردن که بعد ها فهمیدم این اصلا خلاف قانونه که بخوای کسی رو شبیه خودت کنی بعد وارد رابطه بشی.(اونا البته اینطوری بودن) یا طوری صحبتو شکل بدی که برسی به نظر خودت که اینی که من می گم درسته.
یا الگوی تکرار شونده ی نیاز به حامی بودن و حمایت کردن. اصلا نگمممممم.
ولی خداروشکر این موضوع تحت کنترله به یاری الله و باید همیشه اینو به خودم یادآوری کنم چون زنگ زده س. مثل سیمان سفت و سخت شده و نیاز به کار کردن همیشگی داره.
و الگوی تکرار شونده ی اصلی که امـــــــروز بعد از قضیه ی گاریچی بهش رسیدم
اوف
نگمممممـ
قضیه اینه که متوجه شدم من زمانی خیلی احساساتم برانگیخته می شه و احساس بدی پیدا می کنم که یه چیزی رو اون بیرون می بینم و انگار ته وجودم این باوره هست که اون مقصره. تو نبودی.
که این تو نیستی که اینو خلق کردی.
این تو نیستی که این جهانی که داری می بینی از بیرون، خودش اینطوریه.
اون گارچییه واقعیته
اون رفتاری که از بقیه می بینی در قبال خودت یا به صورت مکرر، اون خودبخودیه.
لب کلام. نمی پذیرفتم من، من، من خلقش کردم. من دعـــــوتش کردم.
نمی پذیرفتم رفتار بد و تکراری فلانی با خودم رو
نمی پذیرفتم تکرار شدن دیدن گاریچی جلوی چشمام رو
نمی پذیرفتم
ولی اینو توی وجودم داشتم که اره در نهایت تو هر کاری هم بکنی یه سری چیزا تغییر نمی کنه.
تو داری اینقدر کار می کنی روی خودت، ولی چرا اینا تکرار می شه پــــس درست نمی شه.
نمی گفتم خب بیام بشینم بنویسم چه باورهایی اون زیر دارم که شده ترمز های من.
چه باور ریزی هست که حسش می کنم اما لمسش نمی کنم
حسش می کردم اون نجوارو ولی چون با خودم خلوت نکرده بودم، و یه جورایی می خواستم فرار کنم، واقعا فرار می کردماااا یعنی می گفتم خب من چشمامو می بندم یا نگاهمو می برم اون سمت خیابون، اون سمت کوچه، یا از فلانی فاصله می گیرم به همین راحتی مسأله حل می شه ولی فرکانس داره کار می کنه حالا هر چقدر می خوای از موضوع فرار کن.
و از وقتی دارم روی ترمزهام کار می کنم بخدا اون رابطه داره شکلش بهتر می شه. نمی خوام بگم خیلی خوب شده ولی حسش می کنم. می بینم که داره خوب می شه هر روز. هر روز دارم بهتر می شم و چون من دارم بهتر می شم اون بیرونم داره بهتر می شه.
خیلی خوشحالم. خیلی حس خوبیه.
که بدونی خواسته ت چیه و باورهای محدود کننده ت چیه
خیلی بهتر از اینه که آدم توی ناآگاهی یا حالت فرار بمونه.
من داشتم اینارو می زدم زیر مبل و نمی تونستم بپذیرم این باورهارو دارم.
نمی تونستم بپذیرم که منم مثل مادرم فکر می کنم.
وحشت داشتم اینو بپذیرم که واقعا اینطوری هستم و اینو همین لحظه که دارم می نویسم بهش رسیدمااااا. خیلی جالبه واقعا. من داشتم مثل مادرم فکـــــر می کردم. شاید درست نباشه بگم فکر. باور. من این باورو داشتم و متأسفانه دارم.
حتی همین لحظه داره یه الگوی تکراری توی روابطم باز برام روشن می شه چون من همیشه دوست داشتم کارآفرین باشم. از وقتی نوجوان بودم همیشه دوست داشتم کارم از خودم باشه.
بارها شده دفتر گذاشتم و سوالات متعدد از خودم پرسیدم و جلو رفتم. یعنی اسم اون دفترها، دفتر باگ نویسی بوده. الآن هم همینطورم ولی مهمه که چه سوالی آدم بپرسه از خودش
سوالات این سری فایلای جدید که گذاشتین، شیوه ی حل مسائل و کشف قوانین خیلی خیلی واضح کننده هستن. خیلی داره بهم کمک می کنه که واضح تر بشم چون سوالا واقعا فکر شده ن.
و جمله ی آگاهی دهنده ی شما خیلی بهم داره کمک می کنه که: من توی یه اتفاق ریز نمی شم. نمی گم چه فرکانسی فرستادم.
می گم اوکی. می پذیرم این اتفاق رو من خودم دعوتش کردم. خودم با افکار، باورها و فرکانس هام خلقش کردم.
حالا میام روی خودم کار می کنم، اون بیرون خودش تغییر می کنه.
و این چیزیه که باعث می شه من از جزیی نگاه کردن به یه تضاد، ناخواسته یا الگوی تکرار شونده بیام بیرون و بپذیرم خودم خلقش کردم. خودم به وجودش اوردم.
این مرحله ی پذیرفتن مهمه
بعد میام روی اون بخش از وجودم که نیاز داره کار می کنم. میام روی خودم کار می کنم اون بیرون تغییر می کنه.
خــــــدایا واقعا شکرت.
خدایا شکرت که دارم پوست میندازم. دارم تغییر می کنم. دارم آدم بهتری می شم. دارم رشد می کنم. دارم تکاملم رو بهتر و سریعتر طی می کنم.
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و مریم جان
استاد عزیزم چقدر با دیدن شما من به وجد میام و زندگی رو شادتر عالی تر برای خودم می پذیرم شمایی که در این سن و سال هر روز به لطف هدایت الله و قانون سلامتی تنومند تر و جوان تر میشید و بخاطر این نتیجه فوق العاده اول به خوتون و بعد به ما کمک میکنید که هر چیزی دست خودمون هست و با تلاش و باورهای درست می توانیم به هر چیزی که بخواییم دست یابیم
باورهای درررست
کار خیلی هامون تو همین قسمت میلنگه
تلاش رو میکنیم ولی این باورها اشتباه و سمی هست که نمیزاره به اون نتیجه دلخواه برسیم نتیجه اون تلاش رو ببینیم
یکی از اون باورها به نظرم احساس عدم لیاقت هست
باید خودمون رو لایق خواسته هامون بدونیم درونن لایق بدونیم
من وقتی دست به قلم میشم میبینم دلیل نرسیدن به بعضی از خواسته هام احساس عدم لیاقت هست
چون تو بچگیم هم از طرف دور اطرافیانم و هم از طرف مادرم خییلی سرزنش شدم
ولی با هدایت الله با سایت الهی (استاد عباسمنش )آشنا شدم و هررر روز یعنی هرروز روی خودم کار میکنم چون قشنگ میدونم تو چه محیط سمی بزرگ شدم و به لطف خدا الان آگاه شدم
اگر بخوام بنویسم روزها و هفته ها طول میکشه
من دانشجوی دوره شیوه حل مسائل هستم و به لطف خدا دوره رو ،یک دور تموم کردم و انشالله مجدد هم از اول باز شروع میکنم
تو دوره یادم گرفتم که مساله ام رو حل کنم و به لطف خدا و آموزه های استاد حل کردم و از صفر ینی صفر مطلق شروع کردم از علاقم پول ساختن نگفتم چون تو روستا زندگی میکنم نمیشه مشتری از کجا بیارم چون استاد یادم داد که میشه فقط باید قدم بردارم و کمال گرا نباشم
حالا منی که مساله ام رو حل کردم و از علاقه ام حتی تو محیط روستا هم دارم پول میسازم ………
بریم دنبال سوال که استاد در این فایل زیبا پرسید
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
منی که نو پا هستم و از علاقه ام دارم پول میسازم بذرهای باورهای درست رو تازه کاشتم و خیلی خیلی مواظبشون هستم و همواره ورودی هام و خروجی هام رو کنترل میکنم
ولی یک چرخه و الگو تو زندگیم داره تکرار میشه و از خداوند میخوام هدایتم کنه زنجیر اون چرخه رو پیدا کنم و بشکنم و نزارم دیگه تکرار بشه و احساسم رو بد کنه با تکرارش
چرخه ای که تکرار میشه با حساب بانکی صفر مطلقی که شروع کردم به پول ساختن وقتی حساب بانکیم رقم هاش بیشتر میشه تو ذهنم این نجوا شروع میکنه به گفتن این که این همه پول رو میخوایی چیکار با اشیا و لوازمی که نیاز دارم به ذهنم پاسخ میدم میگم اخه ای ذهن…با این پول مثلا میتونی ماشین مورد علاقت رو بخری دیگ خاموش میشه
چرخم این هست که
هر بار به هر نحوی و طریقی حسابم بانکیم به صفر میرسه
یعنی هزینه های ناخواسته برام به وجود میاد
و من حیرانم که چه باور مخربی دارم که باعث میشه این الگو برام تکرار بشه
ولی تا حدودی این پاسخ به ذهنم میرسه
پول رو درمیاریم برای خرج کردن
درسته پول رو درمیاریم برای خرج کردن نه برای خرج کردن در موارد ناخواسته یا ناگهانی
همین که داشتم کامنت مینوشتم دیدم دارم از اینکه در مورد پول صحبت میکنم خجالت میکشم
یعنی این بود تو ذهنم وقتی دیگران میبین من دارم در مورد پول صحبت میکنم فکر میکنن من پولکی هستم
چون پدر مادرم خیبلی از افراد رو سرزنش و قضاوت میکنن که پول دوست هستن درحالیکه که پول و ثروت معنوی ترین خواسته و هدف هست که با دست یابی به اون هم نزد خدا و هم نزد دیگران عزیز میشیم
واقعا با نوشتن همین کامنت به ظاهر ساده چه باگ های رو می تونیم تو ذهنمون شناسایی کنیم
واو خدایی من
سپاسگزارم استاد عزیزم که این محفل زیبا رو برایمان به ارمغان آوردید سپاسگزارم
و از خداوند بخشنده مهربان هزاران بار سپاسگزارم که من رو به سمت این سایت الهی و شما و مریم جان هدایت کرد
خدایا شکرت
سلام به استاد توحیدی و عزیزم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان خوبم
به جرات میگم بهترین سوال برای خودشناسی همین سواله.
سپاسگزارم از استاد مهربان که سخاوتمندانه فایل تولید می کنن و رایگان در اختیار ما قرار میدن
چه شرایط و اتفاقاتی شدیدترین احساسات و در من ایجاد میکنه
اول از همه ناراحتی و افسردگی فرزندان و همسرم خیلی حس و حال من و بد میکنه و خیلی بهم می ریزم و همش باهاشون صحبت میکنم که بهشون امید بدم و حالشون و خوب کنم این الگو برای من خیلی تکرار شده
دوم سخنرانی در جای رسمی ،کنفرانس در دانشگاه خیلی من و مضطرب میکنه و آرامش من می گیره و حالت تهوع بهم میداد تا قبل از انجام اون ،ولی وقتی میرفتم و شروع میکردم در مدت کوتاهی خیلی حالم خوب میشد و همیشه عالی انجامش میدادم ولی دفعه بعد همون آش و همون کاسه بود قبلش اضطراب و حال بدی و عدم آرامش بود
وارد شدن به بعضی از جمع ها که غریبه تر بودن حتی میهمانی ها هم همینطور بود اضطراب داشتم و حالم خوب نبود ولی به محض رسیدن و سلام و احوالپرسی همش محو میشد و خیلی خوش می گذشت ولی دفعه بعد دوباره همون بود الان مدتهاست خداروشکر خیلی بهتر شدم و آرامش دارم
این الگو رو برای داشتن میهمان هم داشتم البته فقط برای یک سری افراد که فکر میکردم قضاوت می کنن منو ولی الان بهتر شدم
مورد بعدی در مورد بی پولی و از دست دادن درآمدم هست که خیلی مضطرب میشم البته من شاغل نیستم منظورم درامد همسرم هست که چند بار اتفاق افتاده ولی الان به لطف خدا درست شده
راستش الان اضطرابم خیلی خیلی کمتر شده چون هر وقت نگرانم می سپارم بخدا و هر جای که میخوام برم میگم خدا با منه این نگاه توحیدی خیلی بهم کمک کرده انگار تازه خدا رو پیدا کردم با من وارد میشه بجای من صحبت میکنه آرامش عجیبی بهم میده اینکه خدا همراه منه با منه ،در وجود منه و اینو مدیون استاد عزیزم هستم و تا همیشه سپاسگزارم ازت استاد جان .
واقعا توحید دوای همه دردهاست چقدر همه مون نیاز داریم فقط به خود مهربانش
هر روز از خدا میخوام یک کم توحیدی تر شوم و یک کم از شرکامو کم کنم از وقتی که این نگاه پیدا کردم آرامشم خیلی بیشتر شده،
خدایا شکرت سپاسگزارم از خدای مهربانم که این آگاهی ها رو از این استاد توحیدی به ما آموخت استاد جان سپاسگزارم از شما و مریم جان عزیز در پناه خداوند سلامت و شاد باشید
خبب سلام
اول اینکه چه الگوهای تکرار شونده ای برام اتفاق افتاده… چیزایی که برام ثابت شدست رو مینویسم…
زمان امتحانات که میشه همیشه استرس خیلی زیادی رو تجربه میکنم ولی هیچ وقت از زمانم برای درست درس خوندن استفاده نمیکنم یعنی حتی همین الانم فردا امتحان دارم ولی تا لحظه ی آخر هر کاری میکنم به جز درس خوندن… همیشه هم 1 ساعت قبل امتحان به این نتیجه میرسم اگر 1 روز دیگه وقت داشتم امتحانم رو 20 میشدم ولی اینجوری معملا 17 میشم. این پشت گوش انداختن هر ساله و هر ترم برام تکرار میشه و هر سری میگم ترم بعدی درستش میکنم ولی باز ترم بعدی هم همین میشه.
مورد دوم اینکه من خیلی از مساعل فرار میکنم… الان خیلی بهبودش بخشیدم ولی خیلی وقت ها از مسایل و رفتن تو دلشون فرار میکنم.
مورد بعدی روابطم هست… این حالت تکرار شونده اینجوریه که من یک فردی رو میبینم ازش خوشم میاد یک مدتی حدود2 ماه تا 3و4 ماه درگیر طرف میشم … و گاها شرایط سختی رو هم میگذرونم… بعد این تایم یا به خودم میقبولونم که طرف از من خوشش نمیاد و رها میکنم یا طرف هم به صورت متقابل از من خوشش میاد ولی من دیگه خوشم از اون نمیاد.. در صورتی که شاید دارم از رابطه فرار میکنم چون وقتی مثلا میشنوم همون فرد که من ردش کرده بودم با کس دیگه ای وارد رابطه شده ناراحت میشم.
مورد بعدی اینه که من چندین سال تو فکر راه انداختن کسب کار حالا آنلاین شاپ… یا کارای ادمینی و … هستم… همیشه تا مرز شروع میرم ولی در نهایت شروع نمیکنم… و 6 ماه بعد دوباره همون مراحل رو میرم ولی باز شروع نمیکنم.
خب خب سوالات
تو این زمانا من احساسات خیلی شدیدی رو حس کردم توی این چند سال
اولیش زملنی بود که توی رویداد های رقص شرکت کرده بودم.. دوبار شرکت کردم و هر دوبار هیجان زیادی رو حس کردم از این ناشی میشد که منم میخوام مثل این دنسر ها باشم و همزمان احساس حسادت که چرا من جای اونا نیستم
دومین بار شبی بود که یکی از دوستانم من رو با جن و روح و اینا ترسوند و من واقعا تا چند روز ترسیده بودم و باور کرده بودم و حال بدی داشتم
مورد سوم زمانی بود که توی المپیاد زیست قبول شدم … اون احساس شادی و هیجانی که داشتم وصف ناپذیر بود
مورد بعدی زمانیه که از یک فردی خوشم میاد که معمولا یک طرفه ست و من خیلی احساس غم و خواستن طرف و احساس خواستنی نبودن و عدم اعتماد به نفس میکنم.
دیگه… ام… وقتی پدر و مادرم با هم بحثشون میشه … و شبا پیش هم نمیخوابن … و زمانایی که ناراحتن و احساس عدم شادی میکنن و زمانایی که میبینم خواهر کوچیکم زندگی شادی نداره و داره زندگی و وقتش رو به بطالت میگذرونه ناراحتی خیلی شدیدی رو حس میکنم در واقع این حس ناراحتی از همه چیز بیشتره… دیگه چیزی یادم نمیاد… اها اها زمانی که دارم نقاشی روی تابلو میکشم و زمانی که دارم توی پلاتو تمرین رقص میکنم و زمانی که دارم برا خودم همینجوری آهنگ با صدای بلند میخونم خیلی احساس شائی میکنم. همینطور وقتی ویدیو تیک تاک میگیرم یا میکاپای خاص انجام میدم احساس شادی میکنم… همینطور زمانی که سر یه کلاسیم و استاده هم خوب درس میده و هم درسش جالبه احساس خفن بودن بیهوده نبودن و احساس خوب در کل میکنم.
اورتینک توی تصمیم گیری هم دارم بعضی وقتا ولی اونقدر نسبت به چیزای قبل اذیت نشدم
اها ادم ترسویی هستم معمولا توی شهر بازی احساس ترس شدیدی میکنم و معمولا سوار هیچی نمیشم
اها وقتی یه جایی توجه نداشته باشم یعنی به من توجه نشه یکم اذیت میشم.. و جایی که مرکز توجه باشم معمولا اوکیم و خوشحالم
زمانی که درس هام شب امتحان زیاد میشه و من باز نمیخونم و ازش فرار میکنم خیلی احساس بدی رو تجربه میکنم
سلامی از صمیم قلب به بینظیرترین استاد جهان و مریم عزیزم و اعضای عزیز خانواده ام در گروه صمیمی استاد عباس منش
اولا که واقعا زبان من از شکر گزاری از شما استاد بزرگ و خدای مهربان قاصره که بتونم از این همه آموزش عالی و ارزشمند ورایگانتون و از لطف خدا که منو در این مسیر روشن و هموار قرار داده تشکر کنم.
در جواب به سوال این فایل ارزشمند ، منکه کلی فکر کردم و الگوهای تکرار شونده و منفی رو در زندگیم و همچنین باورهایی که باعث به وجود آمدن این الگوها شده رو پیدا کردم و امیدوارم بتونم به زودی رفعشون کنم .
و جواب سوال اینکه من شدیدترین وبدترین شرایط
احساسی رو زمانی دارم که دو تا پسرم باهم درگیر میشن و با لجبازی کردن و سرو صدا و بحث کردن و بی ادبی منو خیلی ناراحت و مستأصل و عصبی میکنن. که فکر میکنم با پیدا کردن الگوهای مناسب و توجه به اونا و توجه به مواقعی که باهم خوب هستند و بخصوص در جمع با ادب هستن و آرام و ویژگیهای خوبشونوتوجه کنم تا اوضاع بهتر بشه و باور مخالف این باور که بچه ها باید شیطنت کنن و این رفتارشون طبیعیه رو بسازم
وقتی کسی مامانم ویا کسی از عزیزانم رو ناراحت میکنه به شدت به هم میریزم و عصبی میشم و فکر میکنم برای اینه که فکر میکنم مامانم مظلومه و نمیتونه از خودش دفاع کنه و برای من خیلی عزیزه و این کار من نشانه ی محبت منه و مامانم فقط برای منه باعث این حالت هست و من باید باورهای مخالفش رو بسازم و به الگوهای مناسب توجه کنم.
وقتی کسی حرف بی انصاف و ناحقی در مورد من میزنن و از من ایراد میگیرن من خیلی ناراحت میشم و بهم برمیخوره و فکر میکنم دلیلش کمبود عزت نفس هست و اینکه نظر دیگران برام مهمه و باید به مواقعی که ازم تعریف میشه توجه کنم و الگوهای مناسب و باورهای درست برای ارزشمند بودن خودم و نظراتم رو در خودم بسازم .
یا اینکه وقتی به کارهای شخصیم مثل همین کارهای خودسازی و یا کارهای گویندگیم میپردازم به خاطر باور اشتباه خودم که باید همه ی وقت و حواسم به کارهای خانه و بچه ها باشه همسرم غر میزنه و من حس نگرانی و استرس و عذاب وجدان دارم و باید با تغییر باورم و ساختن باور ارزشمندی خودم و توجه به مواقعی که همسرم با من هماهنگه
و الگوهای مناسب رو تایید کردن درستش کنم.
وچند مورد دیگه هست که امید وارم با راهنمایی استاد و پیگیری خودم درستش کنم.
هرچی آرزوی خوبه مال همه ی شما عزیزان
به نام خدا
سلام به استاد عزیزم و.دوستان بی نظیر
سوال 1: چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
1-بیشترین.چیزی که خیلی احساستم برانگیخته می کنه دخالت بقیه توی زندگیمه که خیلی عصبیم می کنه.
2- یکی دیگه این.که بخوام یک کاری انجام بدم.نشه انجامش بدم به ویژه اگر اون.کار مثلا کار مشتریم باشه و قرار بود امروز تحویلش بدمـ
3- یک چیز دیگه این که مثلا توی محیطی باشم.مثلا باشگاهی چیزی بعد بیان ازم.خواستگاری کنند یاشماره بخوان اینم به شدت حالم بد می کنه..
4-این که کسی سوال بی ربط ازم بپرسه
5-این که کاری هم واسه کسی بکنم تشکر نکنه وخیلی بی تفاوت باشه عصبیم می کنه و احساس بدی بهم دست میده.
6-وقتی توی جمعی چیزی بگم و هیچ که توجه نکنه یا سوالی بپرسم، یا مثلا درخواستی کنم و کسی جوابش نده خیلی حس بدی بهم دست میده …
7-این که کسی چیزهای ساده رو هم بلد نباشه و.تلاش هم.نکنه یاد بگیره عصبیم می کنهـ
8-این که کسی ضعیف باشه هم خیلی عصبیم می کنه ادمهای ضعیف عصبیم می کنند و ادم هایی که خودشون قربانی می کنند که ترحم جلب کنندـ.
9-این که ببینم کسی اویزون بقیه اس هم بدم میاد ، حالم بد می کنه.
10-کسی به خانوادم بی احترامی کنه هم حالم بد می کنه.
11- ادم های غر غرو هم خیلی عصبیم می کنندـ
به نام خدای مهربان
سلامو درود به همه ی دوستان ارزشمندم و استادان عزیزم
یک الگویی که چندین ساله توی زندگیم تکرارمیشه اینه که بایکسری آدم توی فامیلمون درارتباطیم که بیشتر این انتظار رو دارن که به هرمناسبتی هدیه دریافت کنن تا اینکه هدیه به دیگران بدن،یعنی جوریه رفتار اونها که اگه نوبت اونها میشه که هدیه ای چیزی بدن جوری خودشون رو به فقرونداری میزنن که آدم دلش میسوزه میگه بابا اصلا تو فقط بیا،دست خالی هم قبولت داریم
اون وقت میبینی همون طرف چنان خرجای بیهوده و زیادی جای دیگه اززندگیش کرده که آدم تعجب میکنه طرف چرا به ما که میرسه انقدر خودشو به فقیری میزنه،اون وقت ما اگه توبدترین شرایط هم باشیم باید حتما یک هدیه ی درست حسابی براهمون بخریم
بعد ازدرون میبینم باز ما به اونها قدرت دادیم و اگه یروزی فقط به این نیت مارو دعوت کرده که هدیه بهشون بدیم،توانایی نه گفتن نداریم که بگیم آقا اصلا ما نمیخوایم بیایم مگه ما نیایم چی میشه،و باخودمون میگیم زشته حالااگه نریم ناراحت میشن،یااگه نریم اون وقت میگن برا پولِ فلان کادو بود نیومدن،و و کلی دلیلای بیجای دیگه میاریم و مجبوریم رفتار خیلی ناجالب طرف هم تحمل کنیم فقط به این خاطر که بد قضاوت نشیم،یا رضایت طرفو جلب کنیم
اون وقت نوبت به اونا که میرسه خیلی راحت نه هدیه میدن و نه تو اون دورهمی شرکت میکنن تازه کلی خودشونو به بیماری میزنن که اون روز توی جمع نیان،و این خصوصیتشون تقریبابرای همه بُولد شده
و این آدما به شدت رفتارشون منو از کوره درمیاره،وواقعا از ته قلبم میخوام که رابطمو بااینجور افرادی که انتظار یکطرفه ازآدم دارن رو فوری کات کنم و هیچ وقت اونهارو نبینم
این باور هم تواین موضوع که مثل یه دلقک خودشو نشون میده اینه که خیلی راحت نمیبخشم بدون هیچ انتظاری،درواقع به طور ناخوداگاه هرچیزیو که میبخشم انتظاردارم که طرف یا همون اندازه رو جبران کنه یا خیلی مارو تأیید کنه
و اینکه دوست دارم واقعا باهر جمعی که خیلی حال نمیکنم جدای ازینکه قراره هدیه ببرم یا نه خیلی راحت بگم آقا من برای وقت خودم ارزش قائلم خیلی ممنون از لطفتون من میخوام یه مدتی تو تنهایی خودم لذت ببرم،فارغ ازینکه تو قراره منو چجور قضاوت کنی
حتی گاهی وقتاهم شده باخانواده ی خودم که میبینم عقاید مذهبی خیلی ناجالبی دارن حال نمیکنم واقعا میخوام یک مدت بسبار طولانی خودم باشمو خدای خودم و نه من کاری به کاردیگران داشته باشم و نه دیگران کاری به کاره من
خیلی وقتها شده واقعا هزینه های غیرمترقبه ای داشتیم ازجمله هدیه دادن به اینجور آدما که انگار وظیفه ی ما میدونن این مقدار پول یاکادو رو بدیم،یا یک کسی ازفامیل بیمار میسه باید با کلی نباتو میوه به دست بری به عیادتش تازه کلی هم دردودل از طرف بشنوی
جدیدا که توی شهر ما مُد شده وقتی به عیادت کسی میرن باید حتما پول توی پاکت بذارن وبه بیمار بدن و با یک نرخ مشخص و زیادی همه باهم بدن
چیزی که واقعا به شدت این موضوع رنج آوره برای همه،و عیادتها هم یجورای چشمو هم چشمی شده
خیلی دارم سعی میکنم برعکس رفتارای جامعه و فامیل رفتار کنم و قضاوت اونها برام مهم نباشه
واقعا که قضاوت دیگران یک پاشنه ی آشیل بسیاربزرگی برای من شده
اون قدرت دادن به غیره خدا،اون عزت واقعی رو از خدا نخواستن شده پاشنه ی آشیل من و فکر کنم خیلی از آدمای جهان
باید قدرت رو از آنِ خدا بدونم ولاغیر،باید جوری رفتارکنم که مورد پسند خداباشه نه دیگران،باید جوری رفتار کنم که عزت واقعی رو خدا بهم بده نه دیگران
باید جوری تو باور فراوانی عمل کنم که ببخشم بی انتظار و فقط ازخدا بخوام برام جبران کنه نه دیگران
باید نظروتأیید خدا برام مهم باشه نه دیگران،باید جوری خداپسندانه رفتارکنم که خودم و خدای خودم ازم راضی باشه نه دیگران،ونه همسرم و نه پدرومادرم و نه فامیلو اطرافیان
من باید عاشق خودم و خدای خودم باشم،فوج فوج آدمایی سمت من میان که بهم عشق بورزن،بهم بی منت هدیه بدن،بهم عزتواحترام بذارن بدون هیچ انتظاری و من اعتبارتمومه اونهارو به خدای خودم بدم نه دیگران
من باید برای خودم وقت خودم ارزش قائل باشم تادیگرانی به سمتوسوی من بیان که اونها هم برای خودشون و هم برای من ارزش قائلن
نه اینکه دیگرانیو جذب کنم که نه تنها برای خودشون ارژش قائل نیستن بلکه برای وقتوانرژیو هیچ چیزه ما ارزش قائل نباشن
باید در یککلام باخودمون درصلح باشیم،باجهانمون درصلح باشیم تا جهان آدمای درصلح رو به سمتو یوی مابیاره ان شالله
درپناه یگانه قدرتمنده عزت دهنده میسپارمتون
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته بزرگوار
سپاس فراوان خدمت شما خانم شایسته عزیز که با توضیحات و مثال هایی که زدید تازه اصل و اساس تمرین های دوره کشف قوانین زندگی برام یکم جا افتاد و به واسطه اون تمرینات برای اولین بار شروع کردم به کنکاش کردن در خودم و چقدر سخت بود و چقدر مقاومت داشتم ولی وقتی بر می گشتم و اون همه مطالبی رو که نوشته بودم نگاه می کردم به خودم افتخار کردم و به خودم گفتم باریکلا این کارت تا حالا توی کارنامه ات نبود معلومه که داری کم کم به یک سری از مسائل محرم میشی، داری به نوشتن و کنکاش کردن محرم میشی، داری به پیدا کردن باورهای محدود کردن محرم میشی، داری به راه حل ها محرم میشی. اعتراف می کنم که هنوز هم برام سخته نوشتن ولی اینبار مصمم هستم که جواب همه ناکامی هایی که در یک قدمی رسیدن به خواسته هام برام اتفاق افتاده رو بفهمم و به اون همه نعمت و ثروتی که پشت درهای باورهای محدود کننده من منتظرن اجازه ورود به زندگیم رو بدم
حالا بریم سراغ جواب تمرین این فایل
الگوهای تکرار شونده ای که من در زندگی ام پیدا کردم :
1- مثلا سیگار رو ترک کرده بودم ولی دوباره شروع شد
2- دیدن فیلم رو ترک کرده بودم ولی دوباره شروع شد
3- هیچوقت سر وقت به یک قرار نمی رسم
4- هر وقت که احساس می کنم که دیگه به نقطه آسایش و راحتی در ترید رسیدم و دیگه میتونم خیلی راحت ترید کنم از همونجا شروع میشه به اتفاقات بد و استاپ خوردن های مکرر به طوری که من رو متقاعد می کنه که مهارت کافی رو ندارم
5- کسی هستم که به هر کسی که پول قرض میدم بهم بر نمی گردونه (آدم ها هربار دارن عوض میشن ولی ذات قضیه سرجاشه) و من خودم رو متقاعد می کنم که ایراد نداره دوستت هست و برای اینکه از احساسات بد بعدی خودم رو خلاص کنم میگم لابد نداره یا دوستت هست و یا جای دیگه خدا بهت میده
6- مشکل مربوط به سلامتی ام که از یه زمانی به بعد همیشه همراه من است
7- عدم توانایی در کنترل اشتها که هر چند وقت یکبار تشدید می شود و عدم امکان استفاده از آگاهی های دوره قانون سلامتی
8- سرمایه گزاری در بورس که در نهایت منجر به این شد که چیزی عاید من نشود
9- تبدیل 172حساب دلار ی به 1024 دلار که در نهایت همه اش از بین رفت و چیز خاصی از آن نصیب من نشد.
10- سرمایه گزاری روی دلار و خریدن دلار که در نهایت آن هم سودی نداشت
((چرا ایده ای برای پول ساختن بهت الهام نمی شه که مثلا این ملک رو بخر یا دلار بخر یا طلا بخر یا ماشین بخر یا … ، چون تو حداقل یه باور محدود کننده در مورد ثروت داری که اجازه نمی ده این الهامات بهت بشه و یا اینکه شواهدی ببینی که بازار خیلی ساده است و پول درآوردن خیلی خیلی ساده و آسونه (مثلا پول درآوردن کار سختی است)))
– رابطه ما هر چند وقت یکبار دچار مشکل می شود درست است که هم فاصله این رخداد زیاد شده و هم مدت زمان آن کوتاه شده است ولی به هر حال وجود دارد و وقوع این اتفاق حال مرا بد می کند
2- درخصوص ترید هم هرچی تلاش می کنم نمی تونم به سود دهی برسم مثلا تا نزدیکی تی پی میاد و نمی زنه مثلا همین دیشب پوزیشن دقیقاً تا روی تی پی اومده ولی به خاطر اسپرد تی پی رو نزد و رفت حد ضرر رو زد و من آتیش گرفتم علی الخصوص که این مورد زیاد تکرار شده اگر یکبار یا دوبار بود اینقدر عصبانی نمی شدم
3- در خصوص فروش ملک هم همینطوره هر چی زور می زنم فروش نمی ره، مشتری میاد ولی فروش نمی ره یعنی کلا کاره عذاب آور و پر تقلایی شده و اعصاب من رو خرد می کنه و اینقدر این موضوع تکرار شده که آدم به این نتیجه می رسه که کلا انجام این کار ها بی فایده است و هر چی تلاش کنی به در بسته می خوری
4- درخصوص ساختن پول و ثروت هم همبنطوره یعنی در واقع من فکر می کنم مشکل اصلی مربوط به یه باوری هست که نمی زاره من پول بسازم یا پول ساختن راحت رو غیر ممکن داره می کنه برام، از تریدها بگیر تا فروش ملک و چون من به این موضوع تا حالا فکر نکردم همیشه دنبال جواب، تو جای دیگه می گشتم مثل اینکه من مهارت کافی ندارم یا بازار پیچیده است و یا با دوره پرایس اکشن نمی شه و … و در مورد فروش ملک هم همینطور مشتری نیست، این خونه ها قیمتشون زیاده ، کسی پول نداره بخره و … ولی مشکل جای دیگست که هنوز پیداش نکردم
سوال اول:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
بعنوان مثال:
• وقتی فردی از من انتقاد می کند یا مرا مسخره می کند، به شدت عصبانی می شوم؛ا
• وقتی شاهد برخورد نامناسب فردی با یک فرد دیگر هستم، به شدت احساساتم درگیر می شود؛
• وقتی مجبور می شوم که تصمیم بزرگی برای زندگی ام بگیرم بسیار مضطرب و نگران می شوم؛
1- وقتی که علیرغم عملکرد خوب از نظر خودم آدم بده داستان میشم مثل اون زمانی که طرف هنوز پولهای قبلی رو که قرض گرفته نداده من رو جلال و طلبکار هست که چرا بازم به من پول ندادی ،حسابی اعصابم بهم ریخت
2- وقتی که یه کاری طبق برنامه ریزی من پیش نمی ره و خیلی طول میکشه تا اونی که من میخوام بشه خیلی عصبانی میشم
3- وقتی که دعوا می بینم یا صدای مشاجره میشنوم دلم میخواد برم اونی که از نظر من مقصره رو از روی زمین نیست و نابودش کنم
4- موقع تایپ وقتی مرتب اشتباه تایپ می کنم اعصابم حسابی خرد میشه
5- وقتی که راه حل یک مسئله را پیدا می کنم و یا کاری را انجام می دهم که در آن تخصصی نداشته ام بسیار خوشحال می شوم و عزت نفسم بسیار بالا می رود
6- وقتی از عملکردم انتقاد می شود بسیار عصبانی می شوم و به دنبال اثبات خودم هستم البته در مورد عملکردی که از نظر خودم نه تنها یک عیب نیست بلکه یک فضیلت است (نکنه من خیلی وابسته ام به حرف مردم هستم (بابا)، نکنه حرف مردم برای من خیلی مهمه (بابا) ، نکنه برای من خیلی مهمه که نظر دیگران در مورد من مثبت باشه (بابا) )
7- وقتی که یک رفتاری که از نظر من رفتار آزار دهنده است و مرتب تکرار می شود بسیار عصبانی می شوم مثل محکم بستن در ماشین توسط پسرم، آشغال ریختن مریم در زیرپایی ماشین، یا به محض نشستن همسرم توی ماشین خم میشه و نمی زاره من آینده رو ببینم
8- در زمانی که به مسائل مالی برخورد کنم که از عهده آن بر نیایم بسیار بسیار بهم میریزم و حسابی افکارم پریشان می شود
9- در زمان هایی که به مسائلی بر می خورم که راه حل آن را نمی دانم یا فکر می کنم که کنترلی روی آن ندارم و حل آن از عهده من خارج است حسابی پریشان و عصبانی می شم
10- برای اینکه با اون حالات بد مواجه نشوم اکثراً سعی در نادیده گرفتن آن اتفاقات می کنم ، مثل ندیدن دعوا، فکر نکردن به آن مسائل و مشکلات، مواجه نشدن با افرادی که از من انتقاد می کنند، ترید نکردن، انجام ندادن کار املاک
11- زمانی که در مورد مسائلی که در خصوص فرزندم است خودم را اولویت قرار می دهم احساس گناه می کنم مثلا اگر خوراکی ای باشد که یا من باید بخورم و یا او و یا اگر تقسیم کرده باشیم و او سهم خودش را خورده باشد و سهم من را هم بخواهد و من به او ندهم احساس گناه می کنم یا مثلا اون روزی که گفت بریم چیبس بخریم و رفتیم و بعد یهو گفت من مرغ بریان میخوان و من هم میخواستم هر چه سریعتر برم پیش بهنام و قبول نکردم به شدت احساس گناه کردم
12- وقتی که برای کسی کاری انجام میدم و اون تشکر درست و حسابی نمی کنه و یا برای اون این تصور ایجاد میشه که وظیفه من هست و باید همیشه دیگه براش انجام بدم و توقعات بیحا براش ایجاد میشه من حسابی عصبانی میشم وقتی طرف حد خودش رو نمی دونه
13- من وقتی که نمی تونم به یکی از اعضای خانواده ام یا دوستانم که بهشون علاقه دارم کمک کنم احساس بدی بهم دست می ده و همش خودم رو مقصر می دونم که باید شرایطی رو فراهم کنم که مشکلش حل بشه و یه جورایی وظیفه خودم می دونم که مشکل اونها رو حل کنم و وقتی مشکل اونها رو حل می کنم احساس خوبی بهم دست میده
14- وقتی توی یه جمعی میخوام صحبت کنم حسابی نگران میشم که نکنه مسخره ام کنم و یا با نظر من مخالفت کنن و هرچه این جمع غریبه تر باشن و یا تعدادشون بیشتر باشه این ترس بیشتر میشه ، مثلا اگر در مورد مسائل تخصصی باشه و مثلا روی صحبتم با استادم باشه (مثل فارکس) البته با توجه به اینکه روی خودم کار کردم و در مسائل عزت نفسی کار کردم این موارد یکم کم رنگ تر شده ولی هنوز خیلی مشهوده
«بنام خداوند بخشنده ی و مهربان»
درود بر استاد عزیز
درود بر خانم شایسته مهربان
درود بر همه ی دوستان در خانواده ی بزرگ عباسمنش .
آرزوی اوقات ناب و خدایی برای استاد عزیز و همه ی دوستان از خدای بزرگ طلب میکنم .
من خیلی سعی میکنم که در برابر هیجانات و حالاتی که من رو از مسیر درست خارج میکنه با ایستم و سعی کنم همیشه آرامش خودم رو حفظ کنم و شرایط رو تحت کنترل خودم بگیرم.
اما گاهی اوقات در کنترل خودم و اون داشتن حس خوب کم میارم ،
من با پدرم همکار هستم و در یک مغازه که کارهای تعمیراتی انجام میدیم کار میکنم .
چون پدرم تقریبا شرایط پول گرفتن و انجام کارها و اون ارتباطی که سالیان قبل با مردم رو انجام میداده ،همچنان به همون روش داره انجام میده و تقریبا تونسته در زندگی فقط به شکل گذران زندگی ،پول بسازه و درآمد داشته باشه و بعد از سالها هنوز توی مغازه ی اجاره ای مشغول کار هست ،البته من مدتی هست که با ایشون کار میکنم و با توجه به موضوع بحث ،زمانی که برخورد پدرم با مشتری ها رو میبینم که چطور با هزینه های خیلی کم نسب به تعمیرگاه های همکار،کار رو انجام میده و درآمدی داره که با احتساب خرج ماهیانه ای که خیلی هم زیاد نیست ،واقعا نمیتونه یه پس انداز خوبی داشته باشه که یه مسافرت بتونه در سال بره و ،وقتی این توانایی رو از ایشون میبینم که در حقیقت توانایی خودش رو دست کم میگیره و اون پولی رو که حقش هست رو از مشتری نمیگیره و خودش توی امورات زندگیش گاهی اوقات کم میاره ،نمیتونم خودم رو کنترل کنم و چند موردی بوده که واقعا باهاش بحث کردم و ایشون رو از این کار برحذر داشتم و چند روزی تغییراتی میبینم اما دوباره بر میگرده به تنظیمات کارخانه .
اما مدتی هست سعی میکنم با رفتارم با مشتری ها جلوی ایشون ، که کار خودم رو مهم و با ارزش جلوه بدم تاثیراتی داشته باشم که الهی شکر ،تاثیر این کار بهتر از تاثیر کلامی بوده است .
من با روشی که خودم توی کسب و کارم دارم الهی شکر تونستم توی چند سال حدود 4 الی 5 سال از تمام 30سال کار پدرم توی خرید منزل و خرید خودرو و تفریحات و مسافرت های خارجی و داخلی
خیلی موفق تر از پدرم عمل کنم و دوست دارم که پدرمهم به همین شکل درآمد کسب کنند که مقاومت خاصی در قبول روش من که روش اکثریت همکاران من است ،دارند .
آرزوی آگاهی های روز افزون برای همه ی دوستان و پدرم و خودم دارم .
موفق و پیروز باشید
سلام عرض می کنم خدمت استاد عزیز و بچه های سایت خدارو هزار بار شکر میکنم که همچین استاد راهنمایی دارم
در ارتباط با سوال استاد …
1- زمانی که می خواهم با افرادی که موقیت اجتماعی آنها از من بالاتر اند و یا در جمعی هستم نمی توانم به خوبی با آنها ارتباط بگیرم و از خودم تعریف کنم و یا حتی حق خودم رو بگیرم
2 – زمانی که با کسی آشنا می شوم بعد از گذشت مدتی رویشان باز می شودو احساس زرنگی می کنن و سیاست به خرج میدهند و از اخلاق کاری و مسئولیت پذیری من سو استفاده میکنن و و همه کارهاشون چه مربوط و غیر مربوط به من می سپارن و البته با حقوقی که اصلا حقم نیست
3 – من وقتی در موقیت کاری قرار می گیرم مخصوصا در جمع که کار رو من باید مدیریت کنم به شدت استرس می گیرم و هول میشوم و عجله میکنم
4 – زمانی که یک ایده کاری دارم و باید انجام دهم خیلی دست دست می کنم و در صورتی که میدانم کار خوبی است ولی چون نمی دانم چه طور و چگونه باید اون رو انجام بدهم و توی اون کار همه جوانبش رو بلد نیستم و میترسم ضایع شوم هی مدام امروز و فردا میکنم
5 – زمانی که میخواهم با یک دختر ارتباط بگبرم و صحبت کنم و دوست شوم خیلی استرس میگیرم و فکرهای جورواجور توی ذهنم میچرخه و در نهایط ارتباط راضی کننده نیست برام و به دوری می انجامد
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به همه ی شما عزیزان
داشتم توی دفترم این سوال مهم رو می نوشتم بعد گفتم بیام اینجا بنویسم و رد پا بذارم چون برام مهمه که بدونم چطور دارم جلو می رم.
داشتم طبق معمول پیاده روی می کردم که احساس کردم با دیدن یه گاریچی احساسم کمی تغییر کرد.
و به صورت رندوم یه فایل میکس داشتم گوش می دادم از استاد جان که یه جمله خیلی توش بولد شد برام که خودم رقم زدم این شرایط بد رو. بدبختی رو. خودم فرمونو بردم اون سمت حالا خودمم میام درستش می کنم و… .
با دیدن گاریچی و تکرار یه سری خاطرات فهمیدم آررره یکی از مواقعی که من به شدت احساساتم برانگیخته می شه، دیدن گاریچی ها و آدم های گونی به دسته. جالبه زیادم می دیدم و نمی تونستمم بفهمم چرا این موضوع داره تکرار می شه اما می دونستم وقتی اونارو می بینم درونم یه حس بد به پا می شه و تا من بیام ذهنمو کنترل کنم یه مدت زمانی ازش گذشته و چون هر روز پیاده روی داشتم این موضوع تکرار شد و تکرار شد و… .
الآنم با کلّی مقاومت داشتن دارم می نویسم.
حتی زمان هایی که می گفتم آخـــــه مگه می شه من این ظهر گرما یا سرما که هیچ کی توی خیابون نیست و می خوام سوار ماشینم بشم باز یکی از اینارو همون لحظه دم خونه می بینم.
می خواستم برم باشگاه ته کوچه می دیدم.
توی فلان کوچه پس کوچه رد می شدم می دیدم.
نه اینکه تمرکز کرده باشمااااااا. نه به خودم واقف بودم چون می دونستم سریع فراموشش می کنم و اصلا یادم می ره ولی امروز ارتباطش رو فهمیدم.
زمان هایی که نگرانی و ترس سراغم میاد من اونارو می بینم. زمان هایی که یه فرکانس تکرار شونده و کهنه دارم من اونارو می دیدم و روزهایی که آگاهانه اون فرکانسو نداشتم نمی دیدم.
حالا فرکانس چی بود…
فرکانس ترس و نگرانی از بی پولی و فقر.
ترس از فقر
ترس از جلو نرفتن
ترس از آخر ماه و پول نداشتن
چرا؟ چون من کارآفرینی رو انتخاب کردم ولی پدرمم که کارآفرین بودن و به چند طریق درآمد داشت امـــا معلم هم بودن و حقوق بگیر.
و یه چیز جالب دیگه اینکه الآن به ذهنم می رسه اینه که مادرم همیشه می خواسته با یه کارمند ازدواج کنه….. .
ولی یکی از خاله هام با یه کارخونه دار. شغل آزاد.
و بارها و بارها شده از من خواسته برم استخدامی معلمی شرکت کنم
بارها گفته بیا برو آزمون بده
(اینم بگم اصلا قصد توهین یا بی احترامی به شغل خاصی رو ندارم که بگم معلمی یا کارمندی بده، اصلا چون هر شغلی داره ارزش ایجاد می کنه و برای جهان ارزشمنده) و افراد زیادی از اطرافیانم همین شغل رو داشتن اما به یقین می گم تجربه ی منو نداشتن
دارم درباره ی چیزی صحبت می کنم که توی ذهن من شکل گرفته مثلا وقتی بچه بودم یادم میاد بخاطر خرید لباس و کیف و کفش توی مضیقه بودیم، یه سری خاطرات این شکلی از بی پولی یا بهتر بگم، کم بودن پول توی ذهنم هست و چون بچه ی آخر بودم خیلی وقتا لباس خواهرم رو مجبور می شدم بپوشم و و و)
جالبه که این شرایط رو داشتیم اما دقیقا همون زمان هایی که فقط همون منبع درآمد رو داشتیم پس انداز خوب بود. طلا خریده می شد کمابیش و این سری موارد که باز برمی گرده به نگران آینده بودن.
خب
این الگوی تکرار شونده توی من باور ایجاد کرده که درسته رفتم سمت کسب و کار مورد علاقه م ولی شاید توی این شغل زیاد پول نیست یا نمی شه از یه حد خاصی جلوتر رفت. نمی شه راحت ازش درآمد کسب کرد. نمی شه راحت بیاد و…
در حالی که توی کارم بی نهایت ایده هست و همین لحظه که دارم می نویسم، 12 محصول بسیار ارزشمند، با کیفیت و بسیار بسیار کاربردی دارم تولید می کنم که مشابه ش برای بقیه ثروت ها ایجاد کرده پس قضیه چیه که برای من سخت داره جلو می ره یا ثابت نیست یا…. .
این ترسه و عدم توکله و نگران آخر ماه بودن توی وجود من رفته بود. و من اصلا بهش آگاه نبودم.
و حتی نمی دونستم دلیل برخی رفتارهای مالیم بخاطر چیه. می دونستم به خاطر یه ترسه ولی می گفتم خب حتما باور کمبوده اما قضیه کمبود در کنار عدم توکل بود در حالی که توی شهری زندگی می کنم که یکی از ثروتمندترین شهرهای ایران شناخته شده و آدم های ثروتمند زیادی دورو اطرافم هستن از خانواده گرفته تا در و همسایه و.. .
ولی
انگار خدا برای من محدود بود به زمان. خدایی که آخر ماه خودشو نشون می ده
خدایی که اول ماه خودشو نشون می ده
حتی وقتی توی ستاره قطبی درباره ی فروش چیزی درخواست می کردم یه حس نجوا گونه ته مه های ذهنم بود که مگه می شه هر روز فروش داشت؟ مگه می شه پشت سر هم فروش تیک بخوره؟؟؟
در حالی که پدرم با همون شغل کارمندی و معلمی بودن، چند سال بعدش، کارافرین شد و تولیدی داشت، در کنارش بزاز بود و اصلا نگم که از چه طریق هایی درآمد داشت و فروشش روز به روز داشت بیشتر می شد یا از طریق همون کارمندی هر بار داشت پیشرفت می کرد. مثلا یه نمونه ش این بود که دیوارهای مدارس رو نقاشی می کرد و هزینه دریافت می کرد.
برای همین من با اینکه درآمدم خداروشکر چندین برابر شده و حتی از جایی که حساب نمی بردم داره میاد اما این ترسه بود و هست. چون من سالها با این رفتار بزرگ شدم حتی زمان هایی که پول بوده. زمان هایی که راحت می تونستیم خرج کنیم هم خرج نمی کردیم در نهایت. یا شاید بهتره بگم خرج نمی کردم یا طوری خرج می کردم که همیشه یه چیزی ته کیفم بمونه. خوب بودااا از جهت مدیریت پول ولی اینکه با چه نگاهی باشه مهمتره. ترس یا مثلا پس انداز برای خرید یه وسیله ی دوست داشتنی برای خودم.
بعد از فوت پدرم با اینکه تا حدودی کار ایشونو مادرم و بردارم چندین سال جلو بردن باز هم نگران آینده بودن جزوی از رفتارهای من بوده چون من به صورت مکرر توی مادرم می دیدم و من هم پذیرفته بودمو برای همین یکی از دلایلی که من می خواستم حتما دولتی درس بخونم، خرج و مخارج بود. البته واقعا و از ته دل سپاسگزار مادرم هستم چون واقعا از جون و دل برای ما مایه گذاشت و نذاشت آب توی دل ما تکون بخوره….
رفتار کم خرج کردن و نگران بودن برای بعدا، اصلا جزو رفتارهای پدرم نبود یا بهتره بگم خیلی کم. اتفاقا راحت خرج می کردن.
یا خواهرم اصـــــلا و به هیچ عنوان این باورو نداره.
برادرم که کارآفرینه این باورو نداره اما من که فرزند آخر بودم و خب بخاطر روحیاتم زیاد توجه می کردم توی رفتارهای بقیه مثلا مادرم یا مادر دوستانم و کنجکاو هم که بودم بیشتر این باور توی وجودم هست.
جالبه که وقتی هم پول دارم راحت خرج می کنم و همیشه همینطور بودم ولی آخراش که می رسه من یهو نگران می شم که خداروشکرررر چون روی خودم کار کردم قوی نیست ولی ریشه داره. (توحید و فراوانی باید کار بشه)
خب خداروشکر که پیدا شد. این خودش نصف مسیره.
خب بریم سراغ الگوی تکرار شونده ی روابط
موضوعی که خیلی برای من تکرار می شد و باعث می شد خیلی احساساتم برانگیخته بشه در راستای این الگو هستش که:
بحث، جدل، جزئی از زندگیه. و بدون بحث نمی شه. بدون بلند صحبت کردن و محکم حرف زدن نمی شه.
یا زن باید خودشو فدای مرد کنه. باید وقتشو بذاره برای تر و خشک کردن مرد. غذا درست کردن. آروم بودن و سرپوش گذاشتن روی خواسته های خودش. اولویت رو شوهر و فرزندان گذاشتن. و و و
که همینا باعث شد من یه جورایی نخوام وارد رابطه بشم. توی ناخودآگاهم این بود که حداقل الآن آزادم.
حداقل الآن تصمیم گیرنده خودمم.
حداقل کسی برای من چیزی رو انتخاب نمی کنه. تصمیمی نمی گیره.
البته نمی شد گفت بد بوده هااا از اون جهت که چون ناخواسته های من بوده، من به سمت خواسته هام رفتم یعنی استقلال بیشتر داشتن به صورت شخصی.
زندگی خودم رو داشتن.
تصمیم های خودم رو گرفتن و قدرت رو از عوامل بیرونی گرفتن و همین کار کردن روی خود که باعث شد آدم هایی از جنس مخالف وارد رابطه با من بشن که احترام حرف اول رابطه بوده.
احترام و خیلی مواردی که من دوست داشتم اما اون عدم اعتماد به جریان هم بوده. یعنی آدم های محافظه کاری بودن یعنی از قبل می خواستن برنامه بریزن که اگه فلان مسأله پیش اومد، مثلا بیمه ی فلان موضوع رو داشته باشن. یا جواب فلان سوالو داشته باشن. یا…
یا ساعت ها با هم صحبت می کردیم درباره ی مسائل مختلفی که خودمم نمی دونستم دلیلش چیه این همه صحبت بی جا. صحبتی که شاید اصلا به رابطه کمک هم نکنه که در نهایت می رسید به قانع کردن و توجیح کردن که بعد ها فهمیدم این اصلا خلاف قانونه که بخوای کسی رو شبیه خودت کنی بعد وارد رابطه بشی.(اونا البته اینطوری بودن) یا طوری صحبتو شکل بدی که برسی به نظر خودت که اینی که من می گم درسته.
یا الگوی تکرار شونده ی نیاز به حامی بودن و حمایت کردن. اصلا نگمممممم.
ولی خداروشکر این موضوع تحت کنترله به یاری الله و باید همیشه اینو به خودم یادآوری کنم چون زنگ زده س. مثل سیمان سفت و سخت شده و نیاز به کار کردن همیشگی داره.
و الگوی تکرار شونده ی اصلی که امـــــــروز بعد از قضیه ی گاریچی بهش رسیدم
اوف
نگمممممـ
قضیه اینه که متوجه شدم من زمانی خیلی احساساتم برانگیخته می شه و احساس بدی پیدا می کنم که یه چیزی رو اون بیرون می بینم و انگار ته وجودم این باوره هست که اون مقصره. تو نبودی.
که این تو نیستی که اینو خلق کردی.
این تو نیستی که این جهانی که داری می بینی از بیرون، خودش اینطوریه.
اون گارچییه واقعیته
اون رفتاری که از بقیه می بینی در قبال خودت یا به صورت مکرر، اون خودبخودیه.
لب کلام. نمی پذیرفتم من، من، من خلقش کردم. من دعـــــوتش کردم.
نمی پذیرفتم رفتار بد و تکراری فلانی با خودم رو
نمی پذیرفتم تکرار شدن دیدن گاریچی جلوی چشمام رو
نمی پذیرفتم
ولی اینو توی وجودم داشتم که اره در نهایت تو هر کاری هم بکنی یه سری چیزا تغییر نمی کنه.
تو داری اینقدر کار می کنی روی خودت، ولی چرا اینا تکرار می شه پــــس درست نمی شه.
نمی گفتم خب بیام بشینم بنویسم چه باورهایی اون زیر دارم که شده ترمز های من.
چه باور ریزی هست که حسش می کنم اما لمسش نمی کنم
حسش می کردم اون نجوارو ولی چون با خودم خلوت نکرده بودم، و یه جورایی می خواستم فرار کنم، واقعا فرار می کردماااا یعنی می گفتم خب من چشمامو می بندم یا نگاهمو می برم اون سمت خیابون، اون سمت کوچه، یا از فلانی فاصله می گیرم به همین راحتی مسأله حل می شه ولی فرکانس داره کار می کنه حالا هر چقدر می خوای از موضوع فرار کن.
و از وقتی دارم روی ترمزهام کار می کنم بخدا اون رابطه داره شکلش بهتر می شه. نمی خوام بگم خیلی خوب شده ولی حسش می کنم. می بینم که داره خوب می شه هر روز. هر روز دارم بهتر می شم و چون من دارم بهتر می شم اون بیرونم داره بهتر می شه.
خیلی خوشحالم. خیلی حس خوبیه.
که بدونی خواسته ت چیه و باورهای محدود کننده ت چیه
خیلی بهتر از اینه که آدم توی ناآگاهی یا حالت فرار بمونه.
من داشتم اینارو می زدم زیر مبل و نمی تونستم بپذیرم این باورهارو دارم.
نمی تونستم بپذیرم که منم مثل مادرم فکر می کنم.
وحشت داشتم اینو بپذیرم که واقعا اینطوری هستم و اینو همین لحظه که دارم می نویسم بهش رسیدمااااا. خیلی جالبه واقعا. من داشتم مثل مادرم فکـــــر می کردم. شاید درست نباشه بگم فکر. باور. من این باورو داشتم و متأسفانه دارم.
حتی همین لحظه داره یه الگوی تکراری توی روابطم باز برام روشن می شه چون من همیشه دوست داشتم کارآفرین باشم. از وقتی نوجوان بودم همیشه دوست داشتم کارم از خودم باشه.
بارها شده دفتر گذاشتم و سوالات متعدد از خودم پرسیدم و جلو رفتم. یعنی اسم اون دفترها، دفتر باگ نویسی بوده. الآن هم همینطورم ولی مهمه که چه سوالی آدم بپرسه از خودش
سوالات این سری فایلای جدید که گذاشتین، شیوه ی حل مسائل و کشف قوانین خیلی خیلی واضح کننده هستن. خیلی داره بهم کمک می کنه که واضح تر بشم چون سوالا واقعا فکر شده ن.
و جمله ی آگاهی دهنده ی شما خیلی بهم داره کمک می کنه که: من توی یه اتفاق ریز نمی شم. نمی گم چه فرکانسی فرستادم.
می گم اوکی. می پذیرم این اتفاق رو من خودم دعوتش کردم. خودم با افکار، باورها و فرکانس هام خلقش کردم.
حالا میام روی خودم کار می کنم، اون بیرون خودش تغییر می کنه.
و این چیزیه که باعث می شه من از جزیی نگاه کردن به یه تضاد، ناخواسته یا الگوی تکرار شونده بیام بیرون و بپذیرم خودم خلقش کردم. خودم به وجودش اوردم.
این مرحله ی پذیرفتن مهمه
بعد میام روی اون بخش از وجودم که نیاز داره کار می کنم. میام روی خودم کار می کنم اون بیرون تغییر می کنه.
خــــــدایا واقعا شکرت.
خدایا شکرت که دارم پوست میندازم. دارم تغییر می کنم. دارم آدم بهتری می شم. دارم رشد می کنم. دارم تکاملم رو بهتر و سریعتر طی می کنم.
دارم آدم جدیدی می شم. متوکل تر. آرام تر و…. .
سپاسگزارم استاد جان.
سپاسگزارم مریم جان
و سپاسگزارم دوستان عزیز
یا رب