اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سالهاست که فقط با صدای دلنشین شما با آگاهی هایی که شما میدین دارم زندگی میکنم و زندگیمو میسازم؛
هر روز استادان زیادی تو این حوضه متولد میشوند و راستش مامان من هر روز در حال آموزشه و هزاران فایل و محصول از استادان مختلف گرفته و میگیره و روی خودش کار میکنه و گاهی از هر کدوم از اون استادهاش یه فایلی برای من میفرسته من واقعآ ذهنم مقاومت میکنه چون از روز اول با اولین فایلهایی که از شما شنیدم گفتید فقط با من باش و هزار تا استاد و فایل عوض نکن،اگه نتیجه ی خوبی بگیری
خلاصه استاد ،خیلی دوستت دارم و من خییلی تو این سالها تونستم رشد کنم و خواسته هامو خلق کنم
الان دانشجوی دوره ی کشف قوانین زندگی هستم و چند روزه که عمیقآ تشنه ام که یک سری الگوهای تکرار شونده ی زندگیمو کم و کمتر کنم و از بین ببرم
در مورد روابط
متآسفانه یا خوشبختانه من هیچ دوستی که دائمآ در رفت و آمد باشیم و ارتباط زیادی داشته باشم یا زمان زیادی باهاشون باشم را ندارم ، در این مرحله از زندگیم تنهایی را ترجیح میدم .
اما 2ساله که توی رابطه ی عاطفی خیلی قشنگی هستم که پایداره
الگوی تکرار شونده در روابط عاطفیم اینه که هر جنس مخالفی که من باهاش وارد رابطه شدم و دوسش داشتم و همین فردی که الان باهاش تو رابطه هستم هم همین ویژگی را داره اینه که در ابراز احساسات چه کلامی چه لمسی عاجزه.
خیییلی براش سخته که احساساتی بشه.نمی تونه ذوق کنه و اشتیاق نشون بده . دقیقآ این ویژگی بابامه.
خودم هم شبیه بابام بودم اما سالها پیش و خیلی روی خودم کار کردم که بتونم احساساتمو بروز بدم چه کلامی که لمسی ، اما طرف مقابلم نه.
حالا موضوعی که این چند وقته منو درگیر خودش کرده که خواستم از ریشه درستش کنم اینه که از وقتی که 21سالم بود و وارد کار شدم وقتی بعد از چند سال یا چند ماه از اونجا میومدم بیرون حقوق آخرم را با بدبختی میگرفتم یا اصلآ نمیتونستم بگیرم یا کم میدادند تا الان
الان باز یک ماهه که از محل کار قبلیم اومدم بیرون باز با همون بدقولی و حال بدیِ اینکه حقوق ماه آخرم را واریز نکردند هنوز ، مواجه شدم و دیگه الان که دارم با دوره ی کشف قوانین زندگی روی خودم و زندگیم کار میکنم نمی خوام ازش به راحتی بگذرم و مثل بقیه ی آدمها بگم همه ی کارفرماها اینجورین ، تا هستی و ازت استفاده میکنند خوبن وقتی میری دیگه براشون مهم نیست که تو راضی باشی یا نه ،پولتو میخورند.
نه
نه
من دیگه از اول این دوره به خودم قول دادم که من مسئولیت همه ی زندگیمو به عهده دارم
اگه این اتفاق چندین بار تکرار شده یه چیزی تو ذهن منه که اشتباهه و دستور اشتباه میده ،باید اونو درستش کنم.
الان تو این جای جدیدی که مشغول شدم پول خیلی خوبی دارم میسازم و میخوام از اولش با فکر خوب و بدون نگرانی از اینکه «نکنه اون الگوی تکراری باز هم اینجا تکرار بشه » میخوام ادامه بدم.
خب من ریشه ی این الگوی تکرار شونده را اینطور برداشت کردم که
_فکر میکنی ثروت به سختی بدست میاد؟
_یا دوست داری به سختی بدست بیاری که حرف واسه گفتن داشته باشی؟
_یا شاید خودت فکر میکنی اگر با دربه دری پول به دستت بیاد بیشتر قدرشو میدونی؟
_یا اگه زود بیاد زودم خرج میشه؟
_یا اگه آسون و راحت بدست بیاد حلال نیست؟
_یا اینکه فکر میکنی ظرفیت اون همه پول را یکجا نداری؟
اینها کجا بود؟
همش یهو ریخت بیرون
کلی نشستم هر کدومشونو باز کردم و منطق براشون آوردم.
خب هی باید تکرار کنم با خودم ،هی باید الگو ببینم و باز تکرار کنم.
همینکه میخواد ذهنم نجوایی بکنه از نگرانی و ترس و من یادآوری میکنم به خودم که همه چیز همینجاست درون من ،آرامشی همهی وجودمو میگیره.
نه لازمه با کسی بحث کنی، نه لازمه نگران باشی که این کارفرما پولتو چطور بده.
قدرت مطلق کنارته، درونته.
هیچ انسانی قدرت تو زندگی من نداره ، من قدرت نمیدم به هیچکس جز پروردگارم.
درود بر استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
درسته استاد بزرگوارم من هم الگوهای تکرار شونده مخربی دارم که باید همهی آنها را ریشهیابی کنم!
1. من از پیش آمدن یک یک مسئلهی نامطلوب میترسم و دلم نمیخواد که چیزی برخلاف میلم پیش آید. به همین دلیل در بیشتر موارد به جای پذیرش آنها در برابرشان میایستم. همین مسئله در بسیاری از موارد سبب دعواها، دلخوریها، سرخوردگیها و غیره میشود. از بچگی در شرایطی زندگی مردم که پدر و مادرم همهی تلاش خود را میکردند تا همه چیز به وفق مراد من باشد و شاید همین سبب شده تا اینجوری نازک نارنجی باشم. با این حال فکر میکنم که هستند کسانی که در ناز و نعمت زندگی کردهاند ولی چنین نیستند. میشناسم کسانی را که در شرایط بسیار بهتر از من زندگی کردند ولی باورهای بسیار قویتری به زندگی دارند. به نظرم کمی و یا شاید بیشتر، افسردگی دارم و این امر به دلیل انتظار بی موردی است که از دیگران دارم. به تجربه و البته با آموزههای شما استاد بزرگوارم آموختهام که انتظار از دیگران یعنی، اینکه بخواهم آنها مانند من فکر کنند، مانند من رفتار کنند. دقیقا به همین دلایل است که خیلی زود از دست این و آن ناراحت میشوم که چرا اینجوری و آنجوری رفتار میکنند. خوب بکنند، درواقع من نباید این انتظار را از دیگران داشته باشم. آیا من هم مانند آنها رفتار میکنم؟ نه!
به دلیل هیکل ریزم به نسبت دوستانم در مدرسه، مورد شوخیهای ایشان بودم و روی من نام گنجشک را میگذاشتند. جالب این بود که برادرانم هم با شنیدن این مسائل، به جای دادن قوت قلب به من، این نام را تکرار میکردند. شاید همینها سبب شده بود که عزت نفس من پیوسته نزول کند. با همین عزت نفس پایین رشد کردم و بزرگ و بزرگتر شدن تا اینکه به دانشگاه رفتم.
یادم میاد به دلیل ضعیف بودن وضع اقتصادی پدرم، همیشه در حسرت وضعیت بچههای همسایه بودم. علاوهبراین، همیشه پدر و مادرم از وضعیت موجودشان مینالیدند و حسرت گذشتهها را میخوردند. این شد که من از کودکی آرزوی پولدار شدن را درون خود پرورش میدادم. بسیار دوست داشتم که با پولدار شدنم به پدر و مادرم کمک کنم. ولی، این مسئله ممکن نشد. به یاد دارم که روزی به دکهای که پدرم برای یکی از دوستانش در یک پارک فراهم کرده بود رفتم و شروع کردم به فروش. در همین حین، یکی از برادرانم مرا دید و با کلی ترشرویی از آنجا به خانه برد مه؛ آیا خجالت نمیکشی که این کار را میکنی؟ امر دیگران تو را ببینند، آبروی پدرمان میرود!
فکر میکنم که به دلیل اینکه میخواستم جوری این سرخوردگیها را جبران کنم، البته با علاقه به دانشگاه رفتم و تا درجهی دکترای تخصصی ادامه دادم. ولی، از کارم راضی نبودم. دلم میخواست تا پولدار شوم و به آرزوهایم برسم. یادم میآید که دلم میخواست اگر پولدار شوم، بسمارستانی به نام پدر و مادر درگذشتهام بسازم تا شاید عقدههایی که داشتم جبران شوند.
ازدواجی هم کردم، از سر علاقه و ایدهالهای خودم نبود. تنها یک سری خواستههای تحمیلی را داشتم که هماکنون هم آنها را برآورده نمیبینم. اصلا نمیدانستم که دقیقا چه میخواهم؟! و چون به مادرم بسیار وابسته بودم، اکنون نیز به همسرم وابسته هستم، نه علاقهمند! من دوست داشتن و دوست داشته شدن را نیاموختهام و شاید همهی اینها ریشه در ضعف بسیار شدید عزتنفس من دارد. همچنین مسئولیتپذیری من نیز بسیار ضعیف است و فکر میکنم که ریشهی این مسئله هم در پایین بودن سطح عزتنفس من است که به خود علاقهای نداشتم و خود را محق نمیدانستم.
با این مقدمه باید بگویم که من الگوهای تکرار شونده بسیار مخربی دارم.
1. هرچند وقت یکبار با همسرم دعوا میکنم. درواقع فکر میکنم که او باید مانند مادرم از من مواظبت کرده و هوای من را داشته باشم. روانشناسان می.گویند که ریشهی این مسئله در تنفر از مادر است و دلیلش این بوده که در بچگی، متوجه ارتباط ایشان با پدرم شده بودم و از آنجا که بهویژه پسرها وابستگی بیشتری به مادرشان دارند، از اینجاست که از مادرشان متنفر میشوند و در همسرشان به دنبال مادر ایدهآل خود می.گردند که تنها مال ایشان باشد. این در حالیست که خودشان درمیان خانوادهی خودشان، وابستگی و علاقه به فامیل را به خوبی تجربه میکنند. به همین خاطر که این مالکیت میسر نمیشود، همیشه در حال دعوا با همسر خود هستند تا از او انتقام بگیرند و بار هم به دنبال مادری دیگر میگردند که میسر نخواهد شد. امیدوارم که بتوانم این مسئله را بفهمم که مسئله تمام شده و مادرم مرده و م و همسرم با هم ازدواج کردهایم و ایشان مادر من نیست و در خانوادهای دیگر با فرهنگی دیگر تربیت شده و من نباید انتظار داشته باشم که مانند من و برپایهی باورها و خواستههای من رفتار کند. همانطور که من برای خودم شخصیتی مستقل قائل هستم و دوست دارم که دیگران به آن احترام بگذارند، بنابراین این نشان رشد من است که بتوانم به اختلافهای رفتاری دیگران بهویژه عزیز دلم با من احترام گذاشته و آنها را محترم بدانم.
2. هرچند وقت یکبار در کسب و کارم شکست میخورم.دلیل این امر چه میتواند باشد؟ به نظر من چند دلیل دارد:
– من خود را شایستهی ثروتمند شدن نمیدانم و دلیل اصلی آن دید بد من نسبت به ثروت است. درگذشته بسیار میشنیدم که:
ز آسمان زرد نباریده است سرش
یا خودش دزد بوده یا پدرش
یا اینکه:
پول از راه راست بهدست نمیاد
یا اینکه:
پول درآوردن مثل کندن زمین سخت با میخ است.
و از این دست مطالب منفی دربارهی ثروت و ثروتمندان.
همیشه پدر و مادرم از پولدارهایی مثال میزدند که بد بودند و کلاه بردار و تکیه کلامشان این بود که؛ مگه پدرش کی بوده؟! درواقع این از حسادت بود و اینکه خودشان در گذشته نتوانسته بودند از موقعیتهایشان استفاده کنند و همیشه حسرتش را میخوردند. درصورتیکه در همان زمان خود پدر و مادرم از ثروتمندانی میگفتند که چه کارهای نیکی را در جامعه انجام میدادند. آره، نمیتوانم این مسئله را رد کنم که برخی از ثروتمندان از کلاهبرداری ثروتمند شدهاند و یا از خرید و فروش مواد مخدر به پولهای میلیاردی رسیدهاند. ولی این نمیتواند سبب نفی اصل ثروت و اثر سازندهی آن در گسترش جهان شود! امروزه هر چه که دور و برمان میبینیم از خانهها، برجها، همین موبایل من، همین سایت استاد عزیزمان، همین اینترنت، همین خیابانهایی که در آنها راه میرویم، همین لباسی که به تن داریم و کفشی که به پا میکنیم و … از ثروت حاصل شدهاند! بنا، اصل ثروت است که درست است و نباید آنرا با تقدیس ثروتمندان اشتباه گرفت.
از طرف دیگر، یکی از دلایل شکست من در کسب و کارهایم نداشتن حس شایستگی است من در حرف این را میگویم که آری شایسته هستم ولی وقتی میخواهم باوری را برای پولی که قرار است امروز به جیبم بیاید سخن بگویم یا بشنوم، ته دلم میلرزد و آنرا باور ندارم. شاید هم شکستهای پیدرپی سبب شده که چنین باوری در شایسته نبودنم شکل گیرد و بخواهم نقش قربانی را بازی کنم که دست از تلاش برداشته و به کناری بروم.
لازم است که بیش از اینها بر روی باورهایم کار کنم!
خدایا پروردگارا، یاریم کن تا پیوسته و با جدیت روی باورهایم کار کنم و پیوسته به سوی بیشتر خواستن و بیشتر خواستن و بیشتر بهدست آوردن پیش روم و هرگز از جاهطلبی من کاسته نشود!
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته، سلام برادر عزیزم جناب کاوه، خیلی کامنتتون رو دوست داشتم خیلی عالی و ریزبینانه خودتون رو زیر ذره بین بردید باورم نمیشد کسی اینقدر قشنگ بتونه رفتارهاش رو زیر ذره بین بزاره.
منکه هنوز نتونستم یک دهم شما خودمو و رفتارهامو چک کنم و علت واکنشها و رفتارهای غیر منطقی خودمو بفهمم، این کامنت شما به من خیلی انگیزه داد که خودمو زیر ذره بین ببرم و علتها رو کشف کنم چون هنوز بعد سه ، چهارسال عضویت توی سایت و خرید کلی محصولات از سایت، رفتار من تغییر آنچنانی نسبت به همسرم نکرده و متاسفانه هنوز خودم رو قربانی میبینم
باوجودی که احساس لیاقت رو خریدم ولی اونجوری که باید و شاید کار نکردم، شاید چون هنوز مسئولیت کامل اتفاقات زندگیم رو فکر میکنم نپذیرفتم چون احساس ناتوانی توی انجام خیلی از تمرینات رو دارم.
با این کامنت شما تصمیم گرفتم یک کمی خودمو واکاوی کنم که چرا اینقدر هنوز خودمو لایق زندگی آرام و پر از اتفاقات خوب نمیبینم.
شاید منهم مثل شما توی گذشته ام مشکلاتی داشتم که گوشه ذهنم قایمشون کردم ، امیدوارم خداوند کمکم کنه که بتونم مثل شما ترمزهای رو پیدا کنم.
سپاسگزارم که این کامنت ارزشمند رو نوشتید و تجربیاتشون رو باما به اشتراک گذاشتید.
امشب داشتم این فایل را گوش میدادم و تمرینش انجام میدادم.متوجه شدم یکی از الگوهای تکرار شونده من در روابط این که من مردهایی را جذب میکنم که وابسته به خانواده و مخصوصا به مادرشان وابسته هستند.تا جایی که از تمام خواسته ها و اهدافشون میگذرن و حتی قید ازدواج را میزنن و اسمش را میذارن احترام به مادر و در واقع یک جور ترحم و دلسوزی و تعارف نسبت به مادرشون دارن.توی این الگو ، من با پسرهایی برخورد میکنم که معمولا پسر بزرگ خانواده هستن و پدر خانواده خیلی زود فوت شده و تمام مسیولیت خانواده و مراقبت از مادر و بقیه اعضا به عهده این فرد هست و این فرد به شدت به مادر وابسته هست.
اعتراف میکنم که من خیلی زود به جنس مخالف وابسته میشم اما برعکس هیییچ وابستگی به خانواده ام ندارم.جوری که چند سال مهاجرت کردم ی شهر دیگه و خیلی راحت تنها زندگی میکنم.امشب هرچی فکر کردم که چرا منی که ی خانم مستقل و آزادم، دارم مردهای وابسته را جذب میکنم نتونستم باورهای غلطم پیدا کنم .
نمیتونم بفهمم چه ارتباطی بین وابستگی من به جنس مخالفم و وابستگی اون شخص به مادرش هست.
شاید شما به عنوان یک مرد که وابستگی را تجربه کرده بتونید راهنماییم کنید
خداروشکر که من دراین مسیر توحیدی قرار گرفتم ومیتونم از زندگیم لذت ببرم ،
خداروشکر برای وجود استاد اگاهم
خداروشکر قدرت تفکر دارم ،میتونم ازفکرم استفاده کنم
الگوهای تکرار شونده درمورد روابط؛
من درگذشته اطرافم پربوداز انسانهای نامعقول ،چون رابطم باخودم مشکل داشت من ازتنهایی خودم فرارمیکردم چون رابطم باخدامشکل داشت به همین دلیل باهرکسی دوست میشدم که تنها نباشم ،من فقط شده بودم سطل زباله شون چون همش احساس قربانی شدن داشتم ،چون عزت نفس نداشتم ،ولییی بعداز اموزه های استاد الان باکسی درارتباط نیستم اولین کاری که کردم یکی یکی اون ادمارو اززندگیم حذف کردم حتی نزدیکانم ،فقط موندن همسرم و فرزندانم که واقعا ازوجودشون توزندگیم لذت میبرم چون باتغییر من رو اونام خیلی تاثیر گذاشتم ،والان باتنهایی خودم خلوت کردم ودارم ازاین تنهایی لذت میبرم دیدگاهم به زندگی عوض شده
خیلی احساس خوبی دارم ،
فقط تومسیری که میرم تامحل کارم کسایی که تو تاکسی هستن همش درمورد کمبود حرف میزنن ،درمورد اینکه مسئولین رو مسئول تمام مشکلاتشون میدونن ،ودر محل کارم
درمورد اینکه زندگی خیلی سخته صحبت میشه ومن تمام تمرکزم گذاشتم روی فایلهای استاد عمل کردن به صحبتهای استاد
1.تو خودت اولویت خودت نیستی ↩مثلا برای خودت وقت نمیزاری
2.خودت رو لایق نمی دونی که اونا واست وقت بزارن
3.خودت رو نیازمند محبت دیگران می بینی
4.خودم رو وابسته روحی و احساسی می بینم.
5.چرا باید تلاش زیادی کنم تا اون منو ببینه خوب همین انرژی رو به خودم میدم.چرا اصلا محتاج این باشم که منو ببینه و منو اولویت قرار بذاره.پس خودم رو اول اولویت قرار میدم..
6.چرا نمیان جلو؟چرا نمیان احساسات شون رو بگن بهم؟چرا جراتشو ندارن↩بیان بگن که منو میخان منو دوست دارن منو بیرون ببرن و فلان و….
چرا اینقدر به کارشون چسبیدن و اصلا به من توجه نمیکنن.
چرا به این ادما هدایت میشم.که کارشون براشون براشون مهم تره یا کسی که دوستش داره؟
چرا درگیر ادمایی میشم که من باید خیلی تلاش کنم تا اونا رو به دست بیارم.
چون قبلا برای تشویق شدن سخت تلاش میکردی چون خیلی اون ارزشمند می دیدی.
و برای اینکه خودت رو به خودت یا به دیگران ثابت کنی.
کار سخت باشه↩تشویق↩اما هیچ وقت نمی شدم.
چون ارزشمندی مو در اون کار می دیدم یا دراون فرد.
براهمین جذب افراد موفق میشم.چون اگر طرفم پولدار و موفق باشه منو بگیره پس منم ارزشمندم منم دیده میشم.
نتیجه این طوفان فکری :
تو به ادما که دنبال موفقیت در حیطه کاری هستند جذب میشی چون اونا احساس ارزشمندی شون رو به موفقیت در کار می بینن تا دیگران تشویق شون کنند.
برای اونا به این صورت که هرچقدر موفق تر باشند ↩احساس ارزشمندی شون بیشتر میشه.
احساس ارزشمندی رو اونا در موفقیت و سخت در تلاش کردند می بینن.
پس تو هم جذب همچین افرادی میشی که احساس ارزشمندی رو در موفقیت می بینی.
↩چیکار کنم پس؟
احساس ارزشمندی رو به موفقیت های بزرگ و چشم درآور گره نزنم.
و سخت تلاش کردن رو مساوی با احساس عدم لیاقت بدونم.
برای کوچکترین کارها و قدم های کوچیک خودم رو تشویق کنم.
افرادی که من جذب میکنم همشون ب من ابراز محبت میکنند
تو هر جمعی باشم منم که میدرخشم و من حرف میزنم و بقیه شنونده هستن
اکثرا ب من میگن چقد خوش خنده ای چقد بیخیالی چقد هنرمندی و هرچیزی ک من تنم کنم بقیه عاشقش میشن و ازش تعریف میکنن
هرکس برسه به من میگه مشکلی دارم یا مریضم یا بچم اذیتم میکنه یا شوهرم بیخیاله
یا مشتری دستمزد درستی نداد
یا از دست کسی ناراحته و غیبت میکنه خیلی اینارو جذب میکنم
قبلا هم بهشون گفتم من نمیخام بشنوم اونا یکمدتی بیخیال من شدن الان دوباره همون اتفاق داره میفته
افرادی که ب من برمیخورن معمولا انسانهای نصیحت گری هستن و علاقه خاصی ب اینکه به من بگن روش زندگیم اشتباهه و اونا درست زندگی میکنن و میخان من و همه رو اصلاح کنن هستن
حالا یا مدیر یک مدرسه ک اصلا نمیشناختمش مشتری استادم بود بهم کلی درس مادر و فرزندی میخاست بده
یا مدیر ومعاون مدرسه دخترم بهم درس تربیت فرزند میخان بدن هرسال البته پارسال خوب کار کرده بودم خبری ازین موضوع نبود
پریسال بود روش کار کردم پارسال همه چی خیلی خوب بود امسال این الگو برگشته و معلومه باید کار کنم
غالب افرادی که با من وارد رابطه ی عاطفی شدند روابط خانوادگی از هم گسیخته ای داشتند و پدر و مادرشان اصلا رابطه ی خوبی با هم نداشتند یه مورد پدرش به مادرش خیانت میکرد یا اصلا پدر و مادر نداشتند خلاصه همش یه خلا بزرگی در روابط خانوادگی داشتن. در صورتیکه که من دقیقا از این نظر صد و هشتاد درجه باهاشون متفاوت بودم. پدر و مادر فوق العاده ای داشتم که حتی در بین اقوام خودم نمونه بودن و همه ی بچه های فامیل آرزوشون این بود که والدینشون مثل پدر و مادر من باشن.
همه شون بلااستثنا از نظر مالی ضعیف بودن. البته من هم ثروتمند نبودم ولی اوضام از اونا بهتر بود.
غالبا از لحاظ شخصیتی انسانهای مورد اعتماد و سالم و با شخصیتی بودن.
یه ایرادی که در وجود خودم هست اینه که خواستگارهای رسمی رو که شرایط خوبی هم دارن براحتی و مثل آب خوردن رد میکنم . در واقع چون احساسی در اول وجود نداره با کوچکترین بهانه ای جواب منفی میدم و در عوض افرادی رو که شروع رابطه مون رسمی نبوده و احساس دخیل بوده و اصلا شرایط و آمادگی ازدواج رو ندارن رو مدتها در رابطه باهاشون میمونم و دیر از اون رابطه ای که سرانجامی نداره بیرون میام و اینطوری عمرم رو هدر میدم.
ممنونم استاد عزیزم بخاطر این صحبتهای ارزشمندتون که باعث میشید کنکاش عمیقی در خودمون انجام بدیم.
ینی من هرررجوری با خودم و جهان رفتار و مهم تر از اون فکر میکنم اونام همینجورن
و این افراد معمولا کنترلگر هستن و اکثرا به خاطر وابستگیشونه مثلا همسرم منو خیییلی دوس داره همه جوره کنارمه ساپورتم میکنه بهم میرسه هررررجور که من دوس دارم باهام برخورد میکنه هرجوری که من توی قلبم دوس دارم اونجوری باشه محمد جانم همونجوریه ولی بعضی جاها نیست و اونم به خاطر نگرش خودمه که خواستمو به هزاران چیز وصل کردم نه فقط به خود خدا
و پدرمم دقیقا همینجوری بود مثل همسرم منو خیلی دوس داشت منتها شدیدا به من وابسته بود حتی نمیخواست یه خار بره توی پای من ولی من دوس داشتم اشتباه کنم چون با اشتباه پیرفت میکنم و میفهمم چی میخوام
اما این طرز فکرش باعث شد من ناخود آگاه این موضوع رو برداشت کنم که کمالگرایی باعث پیشرفت
خب در هرصورت
اون عاشقانه منو دوس داشت ولی یه زمان هایی که دیگه باورهاش به ته خط رسیده بود روی من دست بلند میکرد
مثلا
وقتی من یه رفتاری میکردم که طبق باورهاش نبود و به قولی خطر قرمزش بود
روی من دست بلند میکرد
و من خیییییلی ناراحت میشدم
گذشت تا من با محمدجان ازدواج کردم بعدش فهمیدم که ایشونم دقیقا همینجوره…….
و موقع بحران همین کارو میکنه دقیقا مثل پدرم و اندازه آسیب های جسمی که به من وارد میکنه هم همونقدره
الله اکبر
اویل ناراحت میشدم از پدرم همسرم و از عشقشون متنفر میشدم توی دلم میگفتم شما منو دوس نداری ادای عشق رو در میارید
بعد به خودم گفتم هانیه اینا همه اش خدان توی زندگیت اینا همش خودتی لطفا بیا باورهاتو با خدا درست کن اونم درست میشه
ینی با خودت به صلح برس وقتی بهشون میگی نه غصه نخور نترس غمگین نشو بگو نه و کاریت نباشه دوست دارن یا ندارن بعدش درست میشه و پای الگو تکراری وایسا و فرار نکن
که این اواخر خیلی روی این موضوع کا کردم و فهمیدم که
راه حل تغییر باور کنترل این هست که به آزادی توجه کنم ینی هرموقع افکار کنترل میاد به عکسش توجه کنم
مثلا فکر میکنم اگه بگم نه اون عصبانی میشه ازم خوشش نمیاد منو میزنه آگاهانه قدم برمیدارم و میگم نه
و از اینکه اون منو بزنه نمیترسم با شجاعت تمام در آغوش خدا جای میگیرم اگر هم این اتفاق بیوفته بازم به صلاحمه خدا میخواد هربار با به آغوشش رفتن منو درمان کنه و هربار قوی ترم میکنه مثل کسی که مار نیشش میزنه و تفکرش اینه حتما بدنم نیاز داشت
درسته اولش سخته ولی خیلی تغییر کرده جهانم
افراد میدونن که به هیچ وجه نمیتونن بهم زور بگن و نمیگن در حالی که من قبلا خیلی تلاش کرده بودم با توضیحات مختلف ولی به این خواسته ام نرسیده بودم
اغلب ادم های کنترل گر رو جذب میکنم یا آدم های سن بالا جذب من میشن یا آدم هایی که هیچ شباهتی با چیزی که مدنظرم هست جذب میشن
رابطه دوستانه: رابطه دوستی من اینطوری بوده همیشه که اونا میومدن سمت من برای دوستی یه مدت دوستیمون خوبه و تو اون مدت همش پیگیر منن و همش میخوان که بامن درارتباط باشن ولی ازیه مدتی به بعد درحد سلام و علیک و من نمیتونم آدم هارو برای دوستی به خودم جذب کنم
سلام استاد خوبم
سالهاست که فقط با صدای دلنشین شما با آگاهی هایی که شما میدین دارم زندگی میکنم و زندگیمو میسازم؛
هر روز استادان زیادی تو این حوضه متولد میشوند و راستش مامان من هر روز در حال آموزشه و هزاران فایل و محصول از استادان مختلف گرفته و میگیره و روی خودش کار میکنه و گاهی از هر کدوم از اون استادهاش یه فایلی برای من میفرسته من واقعآ ذهنم مقاومت میکنه چون از روز اول با اولین فایلهایی که از شما شنیدم گفتید فقط با من باش و هزار تا استاد و فایل عوض نکن،اگه نتیجه ی خوبی بگیری
خلاصه استاد ،خیلی دوستت دارم و من خییلی تو این سالها تونستم رشد کنم و خواسته هامو خلق کنم
الان دانشجوی دوره ی کشف قوانین زندگی هستم و چند روزه که عمیقآ تشنه ام که یک سری الگوهای تکرار شونده ی زندگیمو کم و کمتر کنم و از بین ببرم
در مورد روابط
متآسفانه یا خوشبختانه من هیچ دوستی که دائمآ در رفت و آمد باشیم و ارتباط زیادی داشته باشم یا زمان زیادی باهاشون باشم را ندارم ، در این مرحله از زندگیم تنهایی را ترجیح میدم .
اما 2ساله که توی رابطه ی عاطفی خیلی قشنگی هستم که پایداره
الگوی تکرار شونده در روابط عاطفیم اینه که هر جنس مخالفی که من باهاش وارد رابطه شدم و دوسش داشتم و همین فردی که الان باهاش تو رابطه هستم هم همین ویژگی را داره اینه که در ابراز احساسات چه کلامی چه لمسی عاجزه.
خیییلی براش سخته که احساساتی بشه.نمی تونه ذوق کنه و اشتیاق نشون بده . دقیقآ این ویژگی بابامه.
خودم هم شبیه بابام بودم اما سالها پیش و خیلی روی خودم کار کردم که بتونم احساساتمو بروز بدم چه کلامی که لمسی ، اما طرف مقابلم نه.
حالا موضوعی که این چند وقته منو درگیر خودش کرده که خواستم از ریشه درستش کنم اینه که از وقتی که 21سالم بود و وارد کار شدم وقتی بعد از چند سال یا چند ماه از اونجا میومدم بیرون حقوق آخرم را با بدبختی میگرفتم یا اصلآ نمیتونستم بگیرم یا کم میدادند تا الان
الان باز یک ماهه که از محل کار قبلیم اومدم بیرون باز با همون بدقولی و حال بدیِ اینکه حقوق ماه آخرم را واریز نکردند هنوز ، مواجه شدم و دیگه الان که دارم با دوره ی کشف قوانین زندگی روی خودم و زندگیم کار میکنم نمی خوام ازش به راحتی بگذرم و مثل بقیه ی آدمها بگم همه ی کارفرماها اینجورین ، تا هستی و ازت استفاده میکنند خوبن وقتی میری دیگه براشون مهم نیست که تو راضی باشی یا نه ،پولتو میخورند.
نه
نه
من دیگه از اول این دوره به خودم قول دادم که من مسئولیت همه ی زندگیمو به عهده دارم
اگه این اتفاق چندین بار تکرار شده یه چیزی تو ذهن منه که اشتباهه و دستور اشتباه میده ،باید اونو درستش کنم.
الان تو این جای جدیدی که مشغول شدم پول خیلی خوبی دارم میسازم و میخوام از اولش با فکر خوب و بدون نگرانی از اینکه «نکنه اون الگوی تکراری باز هم اینجا تکرار بشه » میخوام ادامه بدم.
خب من ریشه ی این الگوی تکرار شونده را اینطور برداشت کردم که
_فکر میکنی ثروت به سختی بدست میاد؟
_یا دوست داری به سختی بدست بیاری که حرف واسه گفتن داشته باشی؟
_یا شاید خودت فکر میکنی اگر با دربه دری پول به دستت بیاد بیشتر قدرشو میدونی؟
_یا اگه زود بیاد زودم خرج میشه؟
_یا اگه آسون و راحت بدست بیاد حلال نیست؟
_یا اینکه فکر میکنی ظرفیت اون همه پول را یکجا نداری؟
اینها کجا بود؟
همش یهو ریخت بیرون
کلی نشستم هر کدومشونو باز کردم و منطق براشون آوردم.
خب هی باید تکرار کنم با خودم ،هی باید الگو ببینم و باز تکرار کنم.
همینکه میخواد ذهنم نجوایی بکنه از نگرانی و ترس و من یادآوری میکنم به خودم که همه چیز همینجاست درون من ،آرامشی همهی وجودمو میگیره.
نه لازمه با کسی بحث کنی، نه لازمه نگران باشی که این کارفرما پولتو چطور بده.
قدرت مطلق کنارته، درونته.
هیچ انسانی قدرت تو زندگی من نداره ، من قدرت نمیدم به هیچکس جز پروردگارم.
آرامشی همه ی وجودمو میگیره
تمام
ردپایی باشه برای آینده
درود بر استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
درسته استاد بزرگوارم من هم الگوهای تکرار شونده مخربی دارم که باید همهی آنها را ریشهیابی کنم!
1. من از پیش آمدن یک یک مسئلهی نامطلوب میترسم و دلم نمیخواد که چیزی برخلاف میلم پیش آید. به همین دلیل در بیشتر موارد به جای پذیرش آنها در برابرشان میایستم. همین مسئله در بسیاری از موارد سبب دعواها، دلخوریها، سرخوردگیها و غیره میشود. از بچگی در شرایطی زندگی مردم که پدر و مادرم همهی تلاش خود را میکردند تا همه چیز به وفق مراد من باشد و شاید همین سبب شده تا اینجوری نازک نارنجی باشم. با این حال فکر میکنم که هستند کسانی که در ناز و نعمت زندگی کردهاند ولی چنین نیستند. میشناسم کسانی را که در شرایط بسیار بهتر از من زندگی کردند ولی باورهای بسیار قویتری به زندگی دارند. به نظرم کمی و یا شاید بیشتر، افسردگی دارم و این امر به دلیل انتظار بی موردی است که از دیگران دارم. به تجربه و البته با آموزههای شما استاد بزرگوارم آموختهام که انتظار از دیگران یعنی، اینکه بخواهم آنها مانند من فکر کنند، مانند من رفتار کنند. دقیقا به همین دلایل است که خیلی زود از دست این و آن ناراحت میشوم که چرا اینجوری و آنجوری رفتار میکنند. خوب بکنند، درواقع من نباید این انتظار را از دیگران داشته باشم. آیا من هم مانند آنها رفتار میکنم؟ نه!
به دلیل هیکل ریزم به نسبت دوستانم در مدرسه، مورد شوخیهای ایشان بودم و روی من نام گنجشک را میگذاشتند. جالب این بود که برادرانم هم با شنیدن این مسائل، به جای دادن قوت قلب به من، این نام را تکرار میکردند. شاید همینها سبب شده بود که عزت نفس من پیوسته نزول کند. با همین عزت نفس پایین رشد کردم و بزرگ و بزرگتر شدن تا اینکه به دانشگاه رفتم.
یادم میاد به دلیل ضعیف بودن وضع اقتصادی پدرم، همیشه در حسرت وضعیت بچههای همسایه بودم. علاوهبراین، همیشه پدر و مادرم از وضعیت موجودشان مینالیدند و حسرت گذشتهها را میخوردند. این شد که من از کودکی آرزوی پولدار شدن را درون خود پرورش میدادم. بسیار دوست داشتم که با پولدار شدنم به پدر و مادرم کمک کنم. ولی، این مسئله ممکن نشد. به یاد دارم که روزی به دکهای که پدرم برای یکی از دوستانش در یک پارک فراهم کرده بود رفتم و شروع کردم به فروش. در همین حین، یکی از برادرانم مرا دید و با کلی ترشرویی از آنجا به خانه برد مه؛ آیا خجالت نمیکشی که این کار را میکنی؟ امر دیگران تو را ببینند، آبروی پدرمان میرود!
فکر میکنم که به دلیل اینکه میخواستم جوری این سرخوردگیها را جبران کنم، البته با علاقه به دانشگاه رفتم و تا درجهی دکترای تخصصی ادامه دادم. ولی، از کارم راضی نبودم. دلم میخواست تا پولدار شوم و به آرزوهایم برسم. یادم میآید که دلم میخواست اگر پولدار شوم، بسمارستانی به نام پدر و مادر درگذشتهام بسازم تا شاید عقدههایی که داشتم جبران شوند.
ازدواجی هم کردم، از سر علاقه و ایدهالهای خودم نبود. تنها یک سری خواستههای تحمیلی را داشتم که هماکنون هم آنها را برآورده نمیبینم. اصلا نمیدانستم که دقیقا چه میخواهم؟! و چون به مادرم بسیار وابسته بودم، اکنون نیز به همسرم وابسته هستم، نه علاقهمند! من دوست داشتن و دوست داشته شدن را نیاموختهام و شاید همهی اینها ریشه در ضعف بسیار شدید عزتنفس من دارد. همچنین مسئولیتپذیری من نیز بسیار ضعیف است و فکر میکنم که ریشهی این مسئله هم در پایین بودن سطح عزتنفس من است که به خود علاقهای نداشتم و خود را محق نمیدانستم.
با این مقدمه باید بگویم که من الگوهای تکرار شونده بسیار مخربی دارم.
1. هرچند وقت یکبار با همسرم دعوا میکنم. درواقع فکر میکنم که او باید مانند مادرم از من مواظبت کرده و هوای من را داشته باشم. روانشناسان می.گویند که ریشهی این مسئله در تنفر از مادر است و دلیلش این بوده که در بچگی، متوجه ارتباط ایشان با پدرم شده بودم و از آنجا که بهویژه پسرها وابستگی بیشتری به مادرشان دارند، از اینجاست که از مادرشان متنفر میشوند و در همسرشان به دنبال مادر ایدهآل خود می.گردند که تنها مال ایشان باشد. این در حالیست که خودشان درمیان خانوادهی خودشان، وابستگی و علاقه به فامیل را به خوبی تجربه میکنند. به همین خاطر که این مالکیت میسر نمیشود، همیشه در حال دعوا با همسر خود هستند تا از او انتقام بگیرند و بار هم به دنبال مادری دیگر میگردند که میسر نخواهد شد. امیدوارم که بتوانم این مسئله را بفهمم که مسئله تمام شده و مادرم مرده و م و همسرم با هم ازدواج کردهایم و ایشان مادر من نیست و در خانوادهای دیگر با فرهنگی دیگر تربیت شده و من نباید انتظار داشته باشم که مانند من و برپایهی باورها و خواستههای من رفتار کند. همانطور که من برای خودم شخصیتی مستقل قائل هستم و دوست دارم که دیگران به آن احترام بگذارند، بنابراین این نشان رشد من است که بتوانم به اختلافهای رفتاری دیگران بهویژه عزیز دلم با من احترام گذاشته و آنها را محترم بدانم.
2. هرچند وقت یکبار در کسب و کارم شکست میخورم.دلیل این امر چه میتواند باشد؟ به نظر من چند دلیل دارد:
– من خود را شایستهی ثروتمند شدن نمیدانم و دلیل اصلی آن دید بد من نسبت به ثروت است. درگذشته بسیار میشنیدم که:
ز آسمان زرد نباریده است سرش
یا خودش دزد بوده یا پدرش
یا اینکه:
پول از راه راست بهدست نمیاد
یا اینکه:
پول درآوردن مثل کندن زمین سخت با میخ است.
و از این دست مطالب منفی دربارهی ثروت و ثروتمندان.
همیشه پدر و مادرم از پولدارهایی مثال میزدند که بد بودند و کلاه بردار و تکیه کلامشان این بود که؛ مگه پدرش کی بوده؟! درواقع این از حسادت بود و اینکه خودشان در گذشته نتوانسته بودند از موقعیتهایشان استفاده کنند و همیشه حسرتش را میخوردند. درصورتیکه در همان زمان خود پدر و مادرم از ثروتمندانی میگفتند که چه کارهای نیکی را در جامعه انجام میدادند. آره، نمیتوانم این مسئله را رد کنم که برخی از ثروتمندان از کلاهبرداری ثروتمند شدهاند و یا از خرید و فروش مواد مخدر به پولهای میلیاردی رسیدهاند. ولی این نمیتواند سبب نفی اصل ثروت و اثر سازندهی آن در گسترش جهان شود! امروزه هر چه که دور و برمان میبینیم از خانهها، برجها، همین موبایل من، همین سایت استاد عزیزمان، همین اینترنت، همین خیابانهایی که در آنها راه میرویم، همین لباسی که به تن داریم و کفشی که به پا میکنیم و … از ثروت حاصل شدهاند! بنا، اصل ثروت است که درست است و نباید آنرا با تقدیس ثروتمندان اشتباه گرفت.
از طرف دیگر، یکی از دلایل شکست من در کسب و کارهایم نداشتن حس شایستگی است من در حرف این را میگویم که آری شایسته هستم ولی وقتی میخواهم باوری را برای پولی که قرار است امروز به جیبم بیاید سخن بگویم یا بشنوم، ته دلم میلرزد و آنرا باور ندارم. شاید هم شکستهای پیدرپی سبب شده که چنین باوری در شایسته نبودنم شکل گیرد و بخواهم نقش قربانی را بازی کنم که دست از تلاش برداشته و به کناری بروم.
لازم است که بیش از اینها بر روی باورهایم کار کنم!
خدایا پروردگارا، یاریم کن تا پیوسته و با جدیت روی باورهایم کار کنم و پیوسته به سوی بیشتر خواستن و بیشتر خواستن و بیشتر بهدست آوردن پیش روم و هرگز از جاهطلبی من کاسته نشود!
الهی آمین یا رب العالمین.
ارادتمند شما
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته، سلام برادر عزیزم جناب کاوه، خیلی کامنتتون رو دوست داشتم خیلی عالی و ریزبینانه خودتون رو زیر ذره بین بردید باورم نمیشد کسی اینقدر قشنگ بتونه رفتارهاش رو زیر ذره بین بزاره.
منکه هنوز نتونستم یک دهم شما خودمو و رفتارهامو چک کنم و علت واکنشها و رفتارهای غیر منطقی خودمو بفهمم، این کامنت شما به من خیلی انگیزه داد که خودمو زیر ذره بین ببرم و علتها رو کشف کنم چون هنوز بعد سه ، چهارسال عضویت توی سایت و خرید کلی محصولات از سایت، رفتار من تغییر آنچنانی نسبت به همسرم نکرده و متاسفانه هنوز خودم رو قربانی میبینم
باوجودی که احساس لیاقت رو خریدم ولی اونجوری که باید و شاید کار نکردم، شاید چون هنوز مسئولیت کامل اتفاقات زندگیم رو فکر میکنم نپذیرفتم چون احساس ناتوانی توی انجام خیلی از تمرینات رو دارم.
با این کامنت شما تصمیم گرفتم یک کمی خودمو واکاوی کنم که چرا اینقدر هنوز خودمو لایق زندگی آرام و پر از اتفاقات خوب نمیبینم.
شاید منهم مثل شما توی گذشته ام مشکلاتی داشتم که گوشه ذهنم قایمشون کردم ، امیدوارم خداوند کمکم کنه که بتونم مثل شما ترمزهای رو پیدا کنم.
سپاسگزارم که این کامنت ارزشمند رو نوشتید و تجربیاتشون رو باما به اشتراک گذاشتید.
در پناه امن خداوند باشید
سلام دوست عزیز
خدا را شکر که هدایت شدم به پاسخ شما
امشب داشتم این فایل را گوش میدادم و تمرینش انجام میدادم.متوجه شدم یکی از الگوهای تکرار شونده من در روابط این که من مردهایی را جذب میکنم که وابسته به خانواده و مخصوصا به مادرشان وابسته هستند.تا جایی که از تمام خواسته ها و اهدافشون میگذرن و حتی قید ازدواج را میزنن و اسمش را میذارن احترام به مادر و در واقع یک جور ترحم و دلسوزی و تعارف نسبت به مادرشون دارن.توی این الگو ، من با پسرهایی برخورد میکنم که معمولا پسر بزرگ خانواده هستن و پدر خانواده خیلی زود فوت شده و تمام مسیولیت خانواده و مراقبت از مادر و بقیه اعضا به عهده این فرد هست و این فرد به شدت به مادر وابسته هست.
اعتراف میکنم که من خیلی زود به جنس مخالف وابسته میشم اما برعکس هیییچ وابستگی به خانواده ام ندارم.جوری که چند سال مهاجرت کردم ی شهر دیگه و خیلی راحت تنها زندگی میکنم.امشب هرچی فکر کردم که چرا منی که ی خانم مستقل و آزادم، دارم مردهای وابسته را جذب میکنم نتونستم باورهای غلطم پیدا کنم .
نمیتونم بفهمم چه ارتباطی بین وابستگی من به جنس مخالفم و وابستگی اون شخص به مادرش هست.
شاید شما به عنوان یک مرد که وابستگی را تجربه کرده بتونید راهنماییم کنید
بنام خداوند بخشنده مهربان
سلام و درود خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز
این فایل نشانه ی امروز من بود
و هدایتی من از خداوند دریافت کردم
دقیق همزمانی داشت با تمام سوالاتی ک من از خداوند داشتم
داشتم فکر میکردم ب الگوهای تکرار شونده
خیلی فکر کردم
اولین چیزی ک بهش رسیدم
الگوی تکرار شونده در روابط عاطفی بود
به خواسته های من اهمیتی داده نمیشه
برای من ارزشی قائل نمیشه
و مورد دوم در مورد روابط با دوستان بود
من دوستان صمیمی اصلا ندارم
از زمان بچگی تا الان من یدونه دوست صمیمی نداشتم
دوستی من ب این شکله ک اوایل خیلی با شور و اشتیاق و احترام و صمیمیته
اما در کمال ناباوری میبینم
طرف مقابل خیلی راحت بمن بی احترامی میکنه
اصلا ما از رفتارش هنگ میکنم
چون واقعا دلیلشون را نمیدونم
یا پیش خودم میگم آخه چطور بخودت اجازه داده طرف برای همچین مسأله کوچیکی بمن چنین بی احترامی بکنه
چطور بخودش اجازه داده چنین رفتار زننده ای باهام داشته باشه
واقعا برام سوال میشه اول اینکه خیلی مواقع اصلا دلیلش را نمیدونم
و مواقعی ک بهم گفته میشه اصلا چیز خاصی نبوده ک
ب اون شدت مورد بی احترامی قرار گرفتم
و اون دوستی خاتمه پیدا کرده
و مورد بعدی الگوی تکرار شونده ای دارم ترسه
من از زمانی ک بچه بودم خونه پدرم بودم از پدرم ترس داشتم
بخاطر سیاست هایی ک داشتن همیشه گیر میدادن
همیشه عصبانی بودن
حتی الانشم اون ترسه هست
اما خب خیلی کمتره
اما خیلی حساب میبرم ازش
این اگو طوری شده من از اکثر مردایی ک با سیاست برخورد میکنن
داد میزنن عصبانی هستن بشدت میترسم
بخاطر همینه من الان از همسرم میترسم
چون همسر منم خیلی آدم با سیاست و خیلی صداشو بالا میبره
و حتی یادمه یه استاد داشتیم اونم آدمی بشدت خشک بود همیشه سعی میکرد توکلاس با سیاست وارد بشه
و همیشه عصبانی بود همیشه اهل تهدید
من تو کلاسش همیشه پر از استرس بودم
خودم ب این نتیجه رسیدم ک ریشه همه ی این ترس ها از کمبود عزت نفسه
من تقریبا ی ماه میشه ک خیلی جدی دارم روی دوره عزت نفس کار میکنم
و جلسه دوم هستم احساس میکنم مقاومت زیادی ک در مقابل عزت نفس و دوست داشتن خودم داشتم کمتر شده خیلی
قبلا اصلا راغب نبودم همیشه مقاومت داشتم ک روی این دوره کار کنم چون هیچ درکی نداشتم
الان ک حسابی کند و کاو داشتم ب درون خودم
اون مقاومته شکست و با اشتیاق بیشتر هرروز روی خودم کار میکنم
امیدوارم ک این غول ترس را هم شکست بدم
و ارزشمندی را در خودم بالا ببرم
و مدار خودم را ارتقا بدم
و از این مدار ترس و بی ارزشی خارج بشم به امید الله
استاد خدا بشما عمر باعزت
و دلی پر از امید و شادی عطا کنه
بنام خداوند توانا
سلام خدمت استاد جان، خانم شایسته ی خوش ذوق ودوستان
خداروشکر که من دراین مسیر توحیدی قرار گرفتم ومیتونم از زندگیم لذت ببرم ،
خداروشکر برای وجود استاد اگاهم
خداروشکر قدرت تفکر دارم ،میتونم ازفکرم استفاده کنم
الگوهای تکرار شونده درمورد روابط؛
من درگذشته اطرافم پربوداز انسانهای نامعقول ،چون رابطم باخودم مشکل داشت من ازتنهایی خودم فرارمیکردم چون رابطم باخدامشکل داشت به همین دلیل باهرکسی دوست میشدم که تنها نباشم ،من فقط شده بودم سطل زباله شون چون همش احساس قربانی شدن داشتم ،چون عزت نفس نداشتم ،ولییی بعداز اموزه های استاد الان باکسی درارتباط نیستم اولین کاری که کردم یکی یکی اون ادمارو اززندگیم حذف کردم حتی نزدیکانم ،فقط موندن همسرم و فرزندانم که واقعا ازوجودشون توزندگیم لذت میبرم چون باتغییر من رو اونام خیلی تاثیر گذاشتم ،والان باتنهایی خودم خلوت کردم ودارم ازاین تنهایی لذت میبرم دیدگاهم به زندگی عوض شده
خیلی احساس خوبی دارم ،
فقط تومسیری که میرم تامحل کارم کسایی که تو تاکسی هستن همش درمورد کمبود حرف میزنن ،درمورد اینکه مسئولین رو مسئول تمام مشکلاتشون میدونن ،ودر محل کارم
درمورد اینکه زندگی خیلی سخته صحبت میشه ومن تمام تمرکزم گذاشتم روی فایلهای استاد عمل کردن به صحبتهای استاد
باتشکر
سلام به همه دوستان و استاد محترم
الگوی تکرارشونده:
چرا ادمایی رو جذب میکنم که من اولویت شون نیستم.
1.تو خودت اولویت خودت نیستی ↩مثلا برای خودت وقت نمیزاری
2.خودت رو لایق نمی دونی که اونا واست وقت بزارن
3.خودت رو نیازمند محبت دیگران می بینی
4.خودم رو وابسته روحی و احساسی می بینم.
5.چرا باید تلاش زیادی کنم تا اون منو ببینه خوب همین انرژی رو به خودم میدم.چرا اصلا محتاج این باشم که منو ببینه و منو اولویت قرار بذاره.پس خودم رو اول اولویت قرار میدم..
6.چرا نمیان جلو؟چرا نمیان احساسات شون رو بگن بهم؟چرا جراتشو ندارن↩بیان بگن که منو میخان منو دوست دارن منو بیرون ببرن و فلان و….
چرا اینقدر به کارشون چسبیدن و اصلا به من توجه نمیکنن.
چرا به این ادما هدایت میشم.که کارشون براشون براشون مهم تره یا کسی که دوستش داره؟
چرا درگیر ادمایی میشم که من باید خیلی تلاش کنم تا اونا رو به دست بیارم.
چون قبلا برای تشویق شدن سخت تلاش میکردی چون خیلی اون ارزشمند می دیدی.
و برای اینکه خودت رو به خودت یا به دیگران ثابت کنی.
کار سخت باشه↩تشویق↩اما هیچ وقت نمی شدم.
چون ارزشمندی مو در اون کار می دیدم یا دراون فرد.
براهمین جذب افراد موفق میشم.چون اگر طرفم پولدار و موفق باشه منو بگیره پس منم ارزشمندم منم دیده میشم.
نتیجه این طوفان فکری :
تو به ادما که دنبال موفقیت در حیطه کاری هستند جذب میشی چون اونا احساس ارزشمندی شون رو به موفقیت در کار می بینن تا دیگران تشویق شون کنند.
برای اونا به این صورت که هرچقدر موفق تر باشند ↩احساس ارزشمندی شون بیشتر میشه.
احساس ارزشمندی رو اونا در موفقیت و سخت در تلاش کردند می بینن.
پس تو هم جذب همچین افرادی میشی که احساس ارزشمندی رو در موفقیت می بینی.
↩چیکار کنم پس؟
احساس ارزشمندی رو به موفقیت های بزرگ و چشم درآور گره نزنم.
و سخت تلاش کردن رو مساوی با احساس عدم لیاقت بدونم.
برای کوچکترین کارها و قدم های کوچیک خودم رو تشویق کنم.
ایّاکَ نَعبُدُ و ایّاکَ نَستَعین
بسم الله الرحمن الرحیم
افرادی که من جذب میکنم همشون ب من ابراز محبت میکنند
تو هر جمعی باشم منم که میدرخشم و من حرف میزنم و بقیه شنونده هستن
اکثرا ب من میگن چقد خوش خنده ای چقد بیخیالی چقد هنرمندی و هرچیزی ک من تنم کنم بقیه عاشقش میشن و ازش تعریف میکنن
هرکس برسه به من میگه مشکلی دارم یا مریضم یا بچم اذیتم میکنه یا شوهرم بیخیاله
یا مشتری دستمزد درستی نداد
یا از دست کسی ناراحته و غیبت میکنه خیلی اینارو جذب میکنم
قبلا هم بهشون گفتم من نمیخام بشنوم اونا یکمدتی بیخیال من شدن الان دوباره همون اتفاق داره میفته
افرادی که ب من برمیخورن معمولا انسانهای نصیحت گری هستن و علاقه خاصی ب اینکه به من بگن روش زندگیم اشتباهه و اونا درست زندگی میکنن و میخان من و همه رو اصلاح کنن هستن
حالا یا مدیر یک مدرسه ک اصلا نمیشناختمش مشتری استادم بود بهم کلی درس مادر و فرزندی میخاست بده
یا مدیر ومعاون مدرسه دخترم بهم درس تربیت فرزند میخان بدن هرسال البته پارسال خوب کار کرده بودم خبری ازین موضوع نبود
پریسال بود روش کار کردم پارسال همه چی خیلی خوب بود امسال این الگو برگشته و معلومه باید کار کنم
چندین نشانه برام آمد ک الگوهای تکرار شونده دوباره مثل علف هرز دارن بلند میشن
و این لطمه زذه ب روابط من
چون من واقعا افراد سالم و خوبی در دایره ارتباطیم هستن دوسم دارن و
تنها مشکلم همینه یا میخان از ناراضیتشون از کسی یا از چیزی بهم بگن
یا میخان راهکار بهم بدن یا کمک فکری از من میخان من بجاشون فکر کنم و بگم این کارو بکنی خوبه
درصد زیادی از افرادی ک بهشون برمیخورم باور ب کمبود دارن یا خیلی خسیس هستن و از خرج کردن میترسن وحشتناک
یا اینکه خیلی ولخرجن و مدیریت مالی ندارن
میدونم تمام این خصوصیات نشاندهنده اینه ی درون من هستن
دارن میگن خودت مشکل داری
قبلا خیلی خیلی زیاد بودن الگوهای تکرار شونده
مثلا یکیشون هر خانم مسن با من ارتباط میخاست بگیره
وقتی باگ خودمو فهمیدم
رفتم آگهی بازرگانی رو برای خانمای جوانتر و خوشکلتراز خودم خوندم
این مشکل حل شد و الان هرچی جوانتر هست با من رابطه میگیره
یا هرچی محجبه دور من میومد الان هم این مشکلو حل کردم
والان وقت تغییر هست دیگه باید تغییر کنم منفی بافیم رو کم کنم تا افراد مشکل دار جذب نکنم
غیبت رو ب کل قط،کنم مثل قبل کسی جرات نداشت جلوم غیبت کنه
دلسوزی بذارم کنار ک پیش من حرفی نزنن
باور ب فراوانی را در خودم تقویت کنم ک افراد خسیس جذب نکنم
پس انداز رو درست درمون یادبگیرم
خدایا کمکم کن من ب هر خیری از سمتت بهم برسه فقیرم
بسمالله رحمن رحیم
سلاماستاد عزیزم
سلاممریمبانو
سلام ب تودست عزیزم
اگه بخام ب تمام سوالات شما جواب بدم دوست دارم از تفریح دیروز خودم بگم
دیروز رفتیم ب سد لار زیبا بسیار هوا تا 4 بعداظهر گرم و از اون ب بعد هوا خنک و خنکتر شده بود
ما 3 تا کمپ بودیم ک ما در کمپ وسط بودیم کستاره ما رنگش سفید رنگ بود
اولین تجربه من از کمپ بوده و خیلی خوش گذشت از ساعت 8 ب بعد شبیه حنابندون شد
کسی کسی وکنترل نمیکرد
همه ثروتمند
کلی غذا
ارتباط عالی زنوشوهر
رقص و قر کمر وخنده های بلند
لباسهای آزاد خانمها
هر میزی پر از غذا
کلا ثروت و شادی وتفریح دیده میشد
پس من انسانهایی و جذب کردم که طرف مقابل و ازاد گذاشتن
تفریح براشون خیلی مهمه ،کلی هم صحبت پیدا کرده بودم ،همه دخترهایی ازاد ورها
فرزندانی 11 ساله 9 ساله داشتنامانیاورده بودن
ماشینهای آفرود خفن
سانتافه،تویوتا،پاترولهایی پر از امکانات ،رونیزهایی خفن،kmc
جیب لندیوری ک توش حتی دستگاه قهوه ساز داشت ،یخچالهای همراه،
هر چیزی ،زنوشوهرهایی که باهمدیگه صحبتمیکردن میرقصیدن،روب رویهممینشستن و همدیگروب رقص تعارف میکردن
امیدوارمفضایی کگفتم و حس کرده باشید عزیزانم و عزیزم استادم
استاد در کل برای من دیگ در و دل کردنهای دیگرانمهم نیست
و از ته قلبم خاستم ک با انسانهایی هممدار بشم که دوست دارمباهاشون باشم ،ذهنم باز بشه وخوشبگذره ب معنای واقعی ،
استاد مثلمریمبانو تجربه ظرف شستن لب چشمه لار داشتم
با ویو دماوند و دشتهای سرسبز لار،
اصلاکلاتجربههای شما بوده از سفر ب دور امریکا
از لحاظ پولی پولهاشون وصرف تفریح میکنن ،همه چیز و
صل اعلی میخان ،جمعیتی 16 نفره اومده بودن ک میگفتن از سری بعد 2 تا کارگر هم میاریم و میگفتن ندار ک نیستیم بیارین همراتون ،
خانمها پر طول یک صبح تا شب 10 دست لباس عوض کرده بودن ،خودمعاشق لباسم پس کلی بهمچسبید نگاشونمیکردم
همه چیز فراوانو فراوان و فراوان
اگر بخام از فرمول بگم
از توجه بنکات مثبتگذر کرده
و همهچیزو خداوند متعال دیدن
این طرز دونگاه بسیار بهمکمک کرده
موفق باشیمدر کنار هم و ب شادیهای فراوان ست پیدا کنیم
پریسا خانوم عزیز
ازت تشکر میکنم ک این تصویر لذت بخش رو ب ذهن من منتقل کردی از شدت این لذت – آزادی – فرادانی
تحسینت میکنم ک داری روی خودت کار میکنی و داری زیبایی ها و میبینی
درواقع داری شکارشون میکنی :)
و مسلما لذت بیشتری رو تجربه خواهی کردی
خدا حفظت کنه
به نام خداوند بخشاینده و مهربان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی عزیز
غالب افرادی که با من وارد رابطه ی عاطفی شدند روابط خانوادگی از هم گسیخته ای داشتند و پدر و مادرشان اصلا رابطه ی خوبی با هم نداشتند یه مورد پدرش به مادرش خیانت میکرد یا اصلا پدر و مادر نداشتند خلاصه همش یه خلا بزرگی در روابط خانوادگی داشتن. در صورتیکه که من دقیقا از این نظر صد و هشتاد درجه باهاشون متفاوت بودم. پدر و مادر فوق العاده ای داشتم که حتی در بین اقوام خودم نمونه بودن و همه ی بچه های فامیل آرزوشون این بود که والدینشون مثل پدر و مادر من باشن.
همه شون بلااستثنا از نظر مالی ضعیف بودن. البته من هم ثروتمند نبودم ولی اوضام از اونا بهتر بود.
غالبا از لحاظ شخصیتی انسانهای مورد اعتماد و سالم و با شخصیتی بودن.
یه ایرادی که در وجود خودم هست اینه که خواستگارهای رسمی رو که شرایط خوبی هم دارن براحتی و مثل آب خوردن رد میکنم . در واقع چون احساسی در اول وجود نداره با کوچکترین بهانه ای جواب منفی میدم و در عوض افرادی رو که شروع رابطه مون رسمی نبوده و احساس دخیل بوده و اصلا شرایط و آمادگی ازدواج رو ندارن رو مدتها در رابطه باهاشون میمونم و دیر از اون رابطه ای که سرانجامی نداره بیرون میام و اینطوری عمرم رو هدر میدم.
ممنونم استاد عزیزم بخاطر این صحبتهای ارزشمندتون که باعث میشید کنکاش عمیقی در خودمون انجام بدیم.
شاد و سلامت و سربلند باشید در پناه خداوند
سلام
درود برشما
من معمولا افرادی پولدار
سخاوتمند
با ادب مهربان
و کمی وابسته
کمی متوقع
رو به خودم جذب میکنم
کلا کسایی که جذب میکنم خصوصیات فکری خودم رو دارن
ینی من هرررجوری با خودم و جهان رفتار و مهم تر از اون فکر میکنم اونام همینجورن
و این افراد معمولا کنترلگر هستن و اکثرا به خاطر وابستگیشونه مثلا همسرم منو خیییلی دوس داره همه جوره کنارمه ساپورتم میکنه بهم میرسه هررررجور که من دوس دارم باهام برخورد میکنه هرجوری که من توی قلبم دوس دارم اونجوری باشه محمد جانم همونجوریه ولی بعضی جاها نیست و اونم به خاطر نگرش خودمه که خواستمو به هزاران چیز وصل کردم نه فقط به خود خدا
و پدرمم دقیقا همینجوری بود مثل همسرم منو خیلی دوس داشت منتها شدیدا به من وابسته بود حتی نمیخواست یه خار بره توی پای من ولی من دوس داشتم اشتباه کنم چون با اشتباه پیرفت میکنم و میفهمم چی میخوام
اما این طرز فکرش باعث شد من ناخود آگاه این موضوع رو برداشت کنم که کمالگرایی باعث پیشرفت
خب در هرصورت
اون عاشقانه منو دوس داشت ولی یه زمان هایی که دیگه باورهاش به ته خط رسیده بود روی من دست بلند میکرد
مثلا
وقتی من یه رفتاری میکردم که طبق باورهاش نبود و به قولی خطر قرمزش بود
روی من دست بلند میکرد
و من خیییییلی ناراحت میشدم
گذشت تا من با محمدجان ازدواج کردم بعدش فهمیدم که ایشونم دقیقا همینجوره…….
و موقع بحران همین کارو میکنه دقیقا مثل پدرم و اندازه آسیب های جسمی که به من وارد میکنه هم همونقدره
الله اکبر
اویل ناراحت میشدم از پدرم همسرم و از عشقشون متنفر میشدم توی دلم میگفتم شما منو دوس نداری ادای عشق رو در میارید
بعد به خودم گفتم هانیه اینا همه اش خدان توی زندگیت اینا همش خودتی لطفا بیا باورهاتو با خدا درست کن اونم درست میشه
ینی با خودت به صلح برس وقتی بهشون میگی نه غصه نخور نترس غمگین نشو بگو نه و کاریت نباشه دوست دارن یا ندارن بعدش درست میشه و پای الگو تکراری وایسا و فرار نکن
که این اواخر خیلی روی این موضوع کا کردم و فهمیدم که
راه حل تغییر باور کنترل این هست که به آزادی توجه کنم ینی هرموقع افکار کنترل میاد به عکسش توجه کنم
مثلا فکر میکنم اگه بگم نه اون عصبانی میشه ازم خوشش نمیاد منو میزنه آگاهانه قدم برمیدارم و میگم نه
و از اینکه اون منو بزنه نمیترسم با شجاعت تمام در آغوش خدا جای میگیرم اگر هم این اتفاق بیوفته بازم به صلاحمه خدا میخواد هربار با به آغوشش رفتن منو درمان کنه و هربار قوی ترم میکنه مثل کسی که مار نیشش میزنه و تفکرش اینه حتما بدنم نیاز داشت
درسته اولش سخته ولی خیلی تغییر کرده جهانم
افراد میدونن که به هیچ وجه نمیتونن بهم زور بگن و نمیگن در حالی که من قبلا خیلی تلاش کرده بودم با توضیحات مختلف ولی به این خواسته ام نرسیده بودم
سلام به استاد و همه دوستان
الگوی تکرار شونده روابط من
اغلب ادم های کنترل گر رو جذب میکنم یا آدم های سن بالا جذب من میشن یا آدم هایی که هیچ شباهتی با چیزی که مدنظرم هست جذب میشن
رابطه دوستانه: رابطه دوستی من اینطوری بوده همیشه که اونا میومدن سمت من برای دوستی یه مدت دوستیمون خوبه و تو اون مدت همش پیگیر منن و همش میخوان که بامن درارتباط باشن ولی ازیه مدتی به بعد درحد سلام و علیک و من نمیتونم آدم هارو برای دوستی به خودم جذب کنم