اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من معمولا گاهی سکوت میکنم ، گاهی احساساتم منفی میشه وسعی میکنم که حواس خودمو از اوممسئله پرت کنم ، گاهی سعی میکنم با مسخره بازی و خنده خنده بار منفی اون اتفاق رو کم کنم ، گاهی وقتی هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه احساس کوفتگی میکنم تو بدنم و میخوامکه همش بخوابم یه جور احساس افسردگی گاهی اوقاتم پیاده روی میکنم ، آهنگ گوش میدم و باهاش میخونم .
سلام به استاد عزیز ، مریم بانوی مهربان ودوستان گرامیم
برای من موقعیتهای چالش برانگیز دو دسته اند
یکی چالشهایی که در مسائل کاری بوجود می آیند که در لحظه اول عصبانی میشم ولی بلافاصله برخودم مسلط میشم وبا درایت وفکر چالش را مدیریت میکنم و نمیزارم که این اتفاق یه چالش دیگه را رقم بزنه ومدت طولانی ذهنم رو درگیر خودش کنه و سعی میکنم زود جمع وجورش کنم وبهش بها ندم
مورد دوم برای من در ارتباط با افراد است و به خصوص زمانی که به هر شکل حقی رو از من ضایع کنن
حالا چه در حرف چه در عمل .
در نود درصد موارد من به شدت عصبانی میشم و نمیتونم خودم را کنترل کنم وکلا به هم میریزم و ناخودآگاه صدام بالا میره و داد وفریاد میکنم .
اگر در بیرون از خونه این اتفاق بیفته یکی دو روزی ذهنم آشفته میشه و همش اون صحنه میاد جلوی چشمم و حسرت میخورم که چرا این حرف را به طرف نزدم چرا جوابش را درست وحسابی ندادم
اگر تو خونه چالشی ایجاد بشه که به شدت عصبانی بشم تو یکی دوساعت کلا قضیه را از ریشه حل وفصل میکنم و نمیزارم ذهنم داستان پردازی کنه و کار را پیچیدهتر از قبل کنه
و کاملا حواسم جمع میشه که قوانین بدون تغییر خداوند این رو میگن که به هر چیزی بیشتر توجه کنی وبپردازی بیشتر وارد زندگیت میشن
خیلی خوشحالم از این که خودم امروز هدایت شدم با پاسخ شما… حقیقتا امروز صبح که از خواب بیدارشدم و فرمان به کاعناتم رو نوشتم تو اون فرمان نوشتم خدایا راهی ک دارم میرم و بهم نشون بده که درسته یا نه! آیا این قانون و باید ادامه بدم یا نه چون در بعضی مواقع دچار این ابهام میشم که آیا راهی که دارم میرم درسته یا نه و بعد متوجه شدم که باید رها کنم تا الان که داشتم فایل استاد رو گوش میدادم یهو دیدم که در جواب کامنت من یه جواب هست و دیدم از کامنت و تجربه من کمک گرفتین و براتون مفید بوده ! اینجا بود که خدا بهم نشون داد مسیرم که هیچ کل راه و درست اومدم ! دوم بخوام بگم عاشق استاد قشنگمم که چند شب پیش من یه فایلی رو ازشون گوش دادم راحب خدا ! که خدا منم تویی خدا همون اتیشی که برای ابراهیم گلستان شد خدا همون حال خوبیه که تو بین کارات داری خدا همون لبخند رو لب یه بچه که کنار خیابون میبینی یا حتی اون خبر قشنگست یا …. و من چون دارم تکاملم رو در این موضوع طی میکنم فهمیدم که خدا همه چیزه خدا همه چیزهههههه یعنی خدا انقد بهم نزدیک که میتونم روش حساب باز کنم ! خدا منم خدا درون منه خدا اون حال خوبمع بین تموم نگرانی هام ! و امروز باز از خدا عشق خواستم و گفتم از طریق کسی هر کسیییی شده بهم عشق بده تا حالمو خوب کنی
این که شما نوشتید ممنون بابت کامنتت عزیز دلم این عزیز دلمه این مفید بودنه برای شما برای من حکم خدا رو داره انگار خدا دارع از این طریقه ها باهام صحبت میکنه انگار این خداعه که میگع عاشقتم فقط ادامه بده و چقد خوشحالم هنوز نصف روز هم نرفته و من انقد از خدا هدایا دیدم و حسش کردم و چقد عاشقشم
راجب کامنتی که گذاشتید خواستم بگم باز همین که فهمیدین خدایی هست و باید سعی کنی یه وقتای دیگه ایی خدا رو یاد کنی همین نتیجه مهمست
دیگه چرا یادم نیومد و چرا اشتباه کردم و این سرزنش ها رو بزار کنار ! اشکالی نداره اولش ببین چه درسی برای تو داره و بعد از خدات تشکر کن
خوشحالم که براتون مفید بوده به خدای مهربون و قشنگم میسپارمت دوست عزیزم
خوشحالم براتون که خداوند گفته مسیرتون درسته ایشالله بهتر و بیشتر هدایت میشیم هممون به سمت خواسته هامون
خیلی خوشحالمم کردی
عزیزدلی
من خودم مدتی درگیر این بودم که مسیرم درسته و مسیر درست چیه
کتاب کیمیاگر و اون هنه تکاملی که بعدش زیبا رخ داد شد هدایت رب برای من
مسیرمو روشن کرد و الان واقعا از بودن تو این مسیر خوشحالم و این حس خوب نشون از اتفاقای خوبه
خیلیی زیاد خوشحالم براتون که تو مسیر درست هستین
ایشالله که موفق باشین
هم فرکانسی مهربونم
ممنونمم منم کلی ذوق میکنم اون نقطه ابی رو میبینم و میام میبینم پاسخ دریافت کردم چقد این جمله فرمان به کائنات رو زیبا میبینم چقدر جالبه برام خیلی حرکت قشنگیه منم دوست دارم انجام بدمم این تمرینو
سوال : زمانیکه به یک شرایط استرس زا برخورد میکنید واکنش قالب شما چیه؟؟؟
پاسخ :
1.بیش از حد بهش فکرمیکنم خیلی خیلییییی زیاد
و اینباعث میشه که خیلی سختگاهی بتونم ذهن ام رد کنترلکنمگاهی
2.پیاده روی میکنم و با خودم صحبت میکنم و خیییییلی بهم کمک میکنه تا اروم بشم
3.میرقصم
رقصیدن شدیددددا کمک میکنه از رو زمینکنده بشم مخصوصا اینکه دنسر ام باشی و خیلی واست جدی باشه و تمرکز بزاری رو تمرینت خیلییییی به من کمک میکنه تا حالم خوب بشه
4.فیلم میبینم
فیلم دیدن و انیمیشن دیدن مخصوصا اگه شاد و جذب کننده باشه خیلی احساسم رو بهتر میکنه
5.خوابیدن
خوابیدن خییییلی کیف میده تو اینطور زمان ها و قشنگ متوجه میشم که چقدر بعدش حالم بهتر شده
7.مدیتیشن
اینکار عاللللللللیه عالی
منمثلا وقتی اینکارو میکنم قشنگگگگ میرم به جهان معنوی و انقدر احساس سبکی بهم دست میدهههه
انقدر حالم عوض میشه و احساس یکی شدن با خدا میکنم که اصلا نگم واقعاااااااااا
یکی از بهتر کارهاکه در اکثر مواقع جواب میده
اینکه به هیچ چیز فکرنکنم و متمرکز بشم رو اون بعد از جهان
8.منطق نویسی
زمانی که من به یک چالشی برخورد میکنمکه باور محدود کننده اش رو میشناسم یکی از کارهایی که میکنم اینکه میرم و برای باور های موافقش منطق مینویسم یکمزمان میبره اما زمانی که به اون منطق فکرمیکنم حالم عوض میشه کاملا
در کل تو گذشته من خیلی توانایی اینکه بتونم احساسم و ذهنم رو کنترل کنم نداشتم اما واقعا دوره کشف قوانین خیلی خیلی خیلی به من کمک کرد تا این توانایی رو پیدا کنم و خدارو هزارن بارررر به خاطرش شکر میکنم
پیداکردن باور مخرب :
یکی از دلایلی که من گاهی موقع چالش بیش از حد فکر میکنم این هست که من انگار قدرت تصمیم گیری ندارم خیلی وقت ها مخصوصا موقع برخورد با چالش هام و همین باعث میشه من خیلی زیادی فکر کنم
خدارو شکر به خاطر هربار پاسخ و رشد کردن به این سوالات
من وقتی شرایط برام سخت و پراسترس و خارج از توان و تحملم میشه اول هنگ میکنم و توی سکوت فرو میرم، ذهنم حتی یک کلمه ساده مثل باشه و اوکی رو هم نمیتونه روی زبونم بیاره، بعدش شروع میکنم به داد و فریاد و پرخاشگری و بعد گریه و زاری و مقصر دانستن اطرافیانم و دوباره سکوت و نشخوار ذهنی و سرزنش کردن خودم و دیگران و احساس بدبختی و ناامیدی و فکر خودکشی، و همه اینها در شرایطی هست که من از خواب و خوراک میوفتم و بسته به شدتش هر چند روز که طول بکشه با طرف مقابلم قهر هستم و حتی یک کلمه حرف نمیزنم و لب به آب و غذا نمیزنم و غمگین و افسرده یه گوشه میوفتم و ریز ریز اشک میریزم. بعد از یک مدتی که نمیدونم دقیقا چقدر هست، شروع میکنم توی ذهنم به دلداری دادن خودم و کم اهمیت جلوه دادن موضوع و سرزنش کردن خودم که تند برخورد کردم و گند زدم و خودمو از چشم طرف انداختم و دیگه درست نمیشه، حالا باید چیکار کرد؟ و میرم تو فاز منت کشی (این مرحله پشیمونی و منت کشی فقط برای افرادی هست که دوستشون دارم، همسرم و خانوادم، برای افراد دورتر و همکاران و…، همش میگم حقش بود و کار خوبی کردم و به دنبال راهی هستم که ارتباطم کم و کمتر باشه یا کاملا حذف بشه)
البته اگه موضوعی باشه که قبلاً تکرار شده و درباره ش بحث کردیم مرحله اول که سکوته حذف میشه و از مرحله دوم که پرخاشگری و عصبانیت هست شروع میشه.
متاسفانه این الگوی هر چند وقت یکبار بحث سنگین با همسر و خانوادم خیلی خیلی پرتکراره و داره لطمه های بزرگی به ارتباطاتم میزنم.
کلا من آدمی هستم که وقتی دیگران در حقم بدی میکنند میگذرم و نادیده میگیرم و گذشت میکنم ولی وقتی بارها تکرار میشه نمیتونم تحمل کنم و ذهنم سیگنال میفرسته که این آدم عمدا میخواد رو اعصابت بره، عمدا قصد داره اذیتت کنه و اون جاست که رفتار تکانشی و پرخاشگرانه شروع میشه.
ناگفته نماند که این الگوی رفتاری پدر و مادرم بود. متاسفانه من دقیقا دارم مشابه مادرم عمل میکنم. رفتاری رو که یک عمر میدیدم و عذاب میکشیدم و جو خونه همیشه سنگین و غمگین و ناامن و دلهره آور و ناامید و استرس زا و مملو از بی مهری و گسستگی عاطفی و … بود و بعد از 20 سال زندگی مشترک به صورت خیلی دردناک و نامناسبی با وجود سه تا بچه جدا شدند. متاسفانه متاسفانه، خودم مشابه همون رفتار رو با همسرم دارم و بسیار بسیار از این موضوع ناراحتم و زندگیمون رو تحت تاثیر قرار داده ولی اصلا نمیدونم شیوه درست رفتار کردن چیه.
یه مدتها که متمرکز هستم روی دوره الگوهای تکرار شونده و با هر بخش متوجه میشم که انکار تمام زندگیم روی تکرار هست. انگار یک سری وقایع رو یکبار تجربه کردم و همه اونها با شرایط و موقعیتها و انسانهای متفاوت روی تکرار قرار گرفته بدون اینکه بدونم.
امیدوارم این سوالات و جلسات کمک کنند تا شناخت بهتر و دقیق تری از خودم بدست بیارم و راه حلی ارائه بشه که بتونم حلشون کنم.
من در گذشته وقتی در شرایط استرس زا قرار می گرفتم بسیار احساس ناامیدی می کردم طوریکه حس می کردم شیرازه زندگی ام از هم پاشیده. به شدت می خوابیدم و شیرینی زیاد می خوردم. به شدت احساس می کردم که خدا منو از یاد برده و این زاویه دید خیلی حسم رو بد می کرد.
اما به لطف الله از وقتی در مسیر رشد و آگاهی قرار گرفتم و فایل توحید عملی استاد رو گوش کردم و الانم بارها گوش می دم به خودم یادآور می شم که این شرایط پیش اومده تا من رشد کنم و چیزی بیاموزم و یک خدای قادر مطلقی هست که حواسش به منه و من به این خدا اعتماد دارم و امورات زندگیمو به این خدای قادر مطلق و عزیز می سپارم.
این باور توحیدی خیلی به من کمک می کنه که حس بهتری برای عبور از چالش زندگیم داشته باشم.
نسبت به قبل در برخورد با چالش ها خیلی حالم بهتره ولی به گفته استاد عباسمنش اگر ترمزهای ذهنی رو شناسایی کنم و باورهای تقویت کننده رو جایگزین کنم، در کل چالش های زندگیم کمتر شده و در کل شرایط زندگی بهتری رو تجربه خواهم کرد.
اول از همه اشتهام کامل قطع میشه،حتی اگه وسط خوردن لذیذترین غذا باشم.از چهره م همه میفهمند یه چیزیمه.بیخودی این ور و اون ور میرم.
(یکی از دوستام موقع استرس بلند میشه خونه را تمیز میکنه،منم ناخودآگاه ازش یاد گرفتم و تمیز کاری میکنم،اما بازم ذهنمو نمیتونم تغییر بدم)
حرف نمیزنم.
اگه کار از کار گذشته باشه یهو شدید خابم میگیره.
در نهایت میرم تو بالکون و به ماه نگاه میکنم و با خدا حرف میزنم ,بعد یاد حرفا شما میفتم و شروع به نوشتن میکنم و کنترل افسار ذهنم را بدست میگیرم.نوشتن موفقیت های قبل و نوشتن نگرانی های بی مورد من خیلی بهم کمک میکنه
کلا 99/99 درصد استرس ها و نگرانی های من بی مورد بوده،بعضی مواقع میگم چقدر الکی سالها ترسیدم.همش ختم بخیر شده
من قبلا در شرایط استرس زا خیلی دلم می خواست در موردش حرف بزنم با هر کی می شد شاید تا شب با هر کی می رسیدم یا زنگ می زدم حرف می زدم.
واینکه دیگه هیچ چیز از گلوم پایین نمی رفت ویک دفعه صورتم داغون می شد وبه بی خوابی می رسیدم که هر کار می کردم شب تا صبح نمی تونستم بخوابم وتوی ذهنم در مورد اون شرایط حرف می زدم.
بدنم به تیک تیک شدن می افتاد واعصابم خورد می شد گریه می کردم.
اما خدارو شکر حالا خیلی بهتر شدم نمی گم عالی اما وقتی یه مشکل وشرایط استرسی پیش می یاد برخوردی که می کنم بعد خودم باورم نمی شه.
از اونجایی که گفتید خیلی با این واون در مورد مشکلاتتون یا مشکلای جامعه حرف نزنید تلفنهام کمتر شده واگر هم با کسی صحبت می کنم سعی می کنم سعی که در مورد چیزهای خوب بگم البته اگه مشکل شدید بود از دستم در می ره .
واینکه وقتی همچین شرایطی بود می رم راه می رم تو خیابون چیزهایی که دوست دارم قیمت می گیرم سعی می کنم به درختها وگلها وچمنها توجه کنم وخوب کمی حالم بهتر می شه.
بی خوابی هم کمی بهتر شد البته نه صد درصد
وسعی می کنم فایلهای توحید در عمل رو گوش بدم وهمین مثل یه مسکن قوی حالم رو خوب می کنه چون می بینم یه کسی رو دارم که همیشه همراهم هست وقادر به حل هر مشکلی پس دلم آروم می گیره واز خدا می خوام ختم به خیر بشه.
البته که شرایط سخت واسترس زا هم خیلی کمتر شده.
قبلا این استرسهای زیاد رو به پسرم هم انتقال می دادم که البته اون هم استرسی شده والان فکر می کنم هر چی بیشتر ارامش داشته باشم اون هم ارومتر می شه.
حالا که دارم به این مسائل فکر می کنم ومی نویسم متوجه تغییراتم می شم وخدارو هزاران بار شکر می کنم که هدایتم کرد به این مسیر واستاد شما رو دعا می کنم وآرزو می کنم همواره در خیر وخوشی باشید.
خدایا شکرت.چقدر حالم بهتر شد وکلی به خودم افتخار کردم وتحسین کردم خودم رو وگفتم تو می تونی خیلی بهتر بشی.
تو شرایطی منم مثل شمام،بی خوابی یا اینکه استرس به فرزند هم منتقل میشه کاملا موافقم یعنی خیلی برام جالب بود خودم زیاد به فکر میکردم تا کامنت شما رو دیدم دوست دارم بدون استرس باشم و فرزندم هم همینجوری بله یعنی کنترل کنم یا حداقل نشون ندم و خودمو آروم کنم تا به اون انتقال پیدا نکنه
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من قبلاً
معمولا گریه ام میگرفت
تصمیمات هیجانی و احساسی میگرفتم
گاهی عصبی میشدم
گاهی اون مکان و شرایط رو ترک میکردم
بسیار غمگین و دپ میشدم
بد و بی راه میگفتم
نمی تونستم غذا بخورم
سعی میکردم با افراد دیگه چت کنم حواسم پرت بشه
مریض میشدم آلرژی ام بر میگشت
میخوابیدم
ورزش میکردم
با خدا بصورت نوشتن درد و دل میکردم.
اما به لطف خدا و با آموزش های استاد احساس میکنم در مقابل مسائل و چالش ها قوی تر شدم ظرف وجودم بزرگتر شده شرایط بهتر و دلخواه رو میبینم صبورتر شدم آرامشم بیشتر شده راه حل گرا تر شدم و کمتر رفتارهای هیجانی نشون میدم و سعی میکنم با فعالیت های سازنده مثل ورزش پیاده روی دوش کار کردن رقصیدن و گوش دادن به آموزش ها احساسم رو بهتر کنم وقتی حالم بهتر میشه
هدایت میشم به راه حل ها و یا پذیرش و گذر از اون سوگ و درد
راحتتر میگذرم… می بخشم رها میکنم و یا به راه حل ها هدایت میشم.
سلام به استاد عزیزم
خداروشکر میکنم که همراه شما عزیزان هستم .
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من معمولا گاهی سکوت میکنم ، گاهی احساساتم منفی میشه وسعی میکنم که حواس خودمو از اوممسئله پرت کنم ، گاهی سعی میکنم با مسخره بازی و خنده خنده بار منفی اون اتفاق رو کم کنم ، گاهی وقتی هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه احساس کوفتگی میکنم تو بدنم و میخوامکه همش بخوابم یه جور احساس افسردگی گاهی اوقاتم پیاده روی میکنم ، آهنگ گوش میدم و باهاش میخونم .
خدایاشکرت
سلام به استاد عزیز ، مریم بانوی مهربان ودوستان گرامیم
برای من موقعیتهای چالش برانگیز دو دسته اند
یکی چالشهایی که در مسائل کاری بوجود می آیند که در لحظه اول عصبانی میشم ولی بلافاصله برخودم مسلط میشم وبا درایت وفکر چالش را مدیریت میکنم و نمیزارم که این اتفاق یه چالش دیگه را رقم بزنه ومدت طولانی ذهنم رو درگیر خودش کنه و سعی میکنم زود جمع وجورش کنم وبهش بها ندم
مورد دوم برای من در ارتباط با افراد است و به خصوص زمانی که به هر شکل حقی رو از من ضایع کنن
حالا چه در حرف چه در عمل .
در نود درصد موارد من به شدت عصبانی میشم و نمیتونم خودم را کنترل کنم وکلا به هم میریزم و ناخودآگاه صدام بالا میره و داد وفریاد میکنم .
اگر در بیرون از خونه این اتفاق بیفته یکی دو روزی ذهنم آشفته میشه و همش اون صحنه میاد جلوی چشمم و حسرت میخورم که چرا این حرف را به طرف نزدم چرا جوابش را درست وحسابی ندادم
اگر تو خونه چالشی ایجاد بشه که به شدت عصبانی بشم تو یکی دوساعت کلا قضیه را از ریشه حل وفصل میکنم و نمیزارم ذهنم داستان پردازی کنه و کار را پیچیدهتر از قبل کنه
و کاملا حواسم جمع میشه که قوانین بدون تغییر خداوند این رو میگن که به هر چیزی بیشتر توجه کنی وبپردازی بیشتر وارد زندگیت میشن
براتون لحظاتی شاد آرزو میکنم
سلام خدمت استاد ارزشمندم
امیدوارم هر جا که هستین سالم شاد ثروت مند باشین
من کلا راحب استرس یه چیزی بگم…!
من از سالی که مدرسه رو شروع کردم همیشه همیشه استرس داشتم…
وقتایی که یک شرایط استرس زا برام پیش میومد
انقد حالم بد میشد ضربان قلبم بالا دستام یخ میکردن عرق میکردن
به حدی که نفسم شمرده شمرده میشد…فک کنین من کلاس 5 بودم و برای سرود رفتم مسابقه
و همون جا به حدی حالم بد شد که غش کردم…
یا تو زندگیم تا قبل 19 سالگیم یه سری موقعیت ها که پیش میومد
هول میکردم حالم بد میشد
میخواستم همش خودمو قایم کنم…
یا فراموش کنم
یا حتی تنها باشم … که مثلا اون موضوع رو فراموش کنم..
ولی الان از وقتی که با خدا آشنا شدم
از وقتی قدرت های خودمو شناختم
از وقتی فهمیدم من خالق زندگی خودمم
از وقتی فهمیدم هیچ قدرتی بالا تر از قدرت خدا نیست
دیگه هر چی باشه …
از رانندگی
یه امتحان سخت
یه شرایط ترسناک
مصاحبه کاری
اولین روز حضورم در هر جایی
کلا دیگه مثل قبل نمیشم
الان الگو تکرار شونده مثبتی که دارم
همش میگم چیزی که پیش اومده بیا ببینیم چه خیری توشه
بیا ببینیم شاید خدا یه حرفی میخاد بزنه
یا مثلا میگم صبر کن هنوز اون اتفاقه نیوفتاده ( برای اتفاقاتی که یه شرایط استرس زا هست)
یا حتی اگر یهو تو شرایط استرس زا قرار بگیرم
میخام تنها باشم…
تا با خودم صحبت کنم
تا خودمو بر انداز کنم
اصلا ببینم چیشده که اینجوری شده
با خودم تنهایی داشته باشم
البته یه سری وقتا هم که دیگه خیلی تحت تاثیر اون شرایط قرار میگیرم (خیلی کم پیش میاد)
فقط میخام ساکت باشم و شرایط رو تماشا کنم…
و حرفی نزنم
ولی الان نسبت به شرایط استرس زا عملکردم خیلی بهتر شدم به نسبت پارسالم یعنی 19 سالگیم …
و اینو هم سپاسگذار خداوندم که بهم فرصت میده هر روز روی خودم کار کنم تا چیزی پیش میاد
فقط به این فکر میکنم آیا ارزش داره ؟ این موضوع؟ یا خیر؟
بازم از شما بابت این فایل عالی تشکر میکنم
سلام دوست عزیز کامنتتون خیلی کمکم کرد
امروز ک تو یه موقعیت عصبانیت و استرس عجیب قرار گرفتم عملکردم رو تحت تاثیر قرار داد و ناراحت و عصبانی اونو گردن بقیه انداختم
الان با خوندن کامنتتون ب این فکر کرذم چرا اون لحظه خدا رو یاد نکردم
چطور تونستم
خدای من
چرا از تو یاری نجوییدم
منکه همش ورد زبونمه تنها از تو یاری میجویم و تنها تو را میپرستم
چرا اون رفتارو نشون دادم چرا بهم ریختم
چطور نتونستم خودمو کنترل کنم
منی ک ادعای الخیر فی ما وقع میشد ک اصلا ناراحت نمیشم من اونیم ک مثبت اندیشم فلان
دیدم ننن بابا الکی ب خودم مغرور شده بودم همچین چیزی نیست
منم ادمم بهم مییزم و ممکنه واکنش نشون بدم
من ک از صبب ذوق دیدن رفیقمو داشتم موقع دیدنش از استرس و عصبانیتی ک داشتم نتونستم خوب باهاش صحبت کنم حتا درست بغلش کنم عجله ای و دیوانه وار خداحافظی کردم ک چی؟ الان چی شد؟
منکه خیلی ادعام میشد
چرا عصبانی شدم
اشکال نداره حتما خدا خواست بهم بگه با کلمات مثبت راجع به خودم حرف بزنم خواست بگه سر ازمون گوشیمو چک نکنم
ساعت ببرم
اینا درس هاییه که گرفتم
زود بیدار شم
با خودم تعارف نکنم حداقل با خودم درخواستمو بگم نزارم دیر شه
مدیرت زمان یادبگیرم بدونم چیو بزنم چیو نزنم
اینا عواملی بود ک پشت هم استرس داد بهم
و البته ابن پاک کردن صورت مسئله هم میتونه باشه
من باید انقد رو خودم کار کرده باشم ک بتونم رفتارمو کنترل کنم
خدایا شکرتتت بزرگ تر شدم بعد این تجربه کمکم کن ب تعهدم عمل کنم و بهتر شم هر روز
خدایا شکرتتت برای این هدایت فوق العاده
ممنونمم بابت کامنتتون عزیزدل
دوست عزیز و ارزشمندم سلام !
امیدوارم که روز و هفته عالی رو شروع کرده باشی …
خیلی خوشحالم از این که خودم امروز هدایت شدم با پاسخ شما… حقیقتا امروز صبح که از خواب بیدارشدم و فرمان به کاعناتم رو نوشتم تو اون فرمان نوشتم خدایا راهی ک دارم میرم و بهم نشون بده که درسته یا نه! آیا این قانون و باید ادامه بدم یا نه چون در بعضی مواقع دچار این ابهام میشم که آیا راهی که دارم میرم درسته یا نه و بعد متوجه شدم که باید رها کنم تا الان که داشتم فایل استاد رو گوش میدادم یهو دیدم که در جواب کامنت من یه جواب هست و دیدم از کامنت و تجربه من کمک گرفتین و براتون مفید بوده ! اینجا بود که خدا بهم نشون داد مسیرم که هیچ کل راه و درست اومدم ! دوم بخوام بگم عاشق استاد قشنگمم که چند شب پیش من یه فایلی رو ازشون گوش دادم راحب خدا ! که خدا منم تویی خدا همون اتیشی که برای ابراهیم گلستان شد خدا همون حال خوبیه که تو بین کارات داری خدا همون لبخند رو لب یه بچه که کنار خیابون میبینی یا حتی اون خبر قشنگست یا …. و من چون دارم تکاملم رو در این موضوع طی میکنم فهمیدم که خدا همه چیزه خدا همه چیزهههههه یعنی خدا انقد بهم نزدیک که میتونم روش حساب باز کنم ! خدا منم خدا درون منه خدا اون حال خوبمع بین تموم نگرانی هام ! و امروز باز از خدا عشق خواستم و گفتم از طریق کسی هر کسیییی شده بهم عشق بده تا حالمو خوب کنی
این که شما نوشتید ممنون بابت کامنتت عزیز دلم این عزیز دلمه این مفید بودنه برای شما برای من حکم خدا رو داره انگار خدا دارع از این طریقه ها باهام صحبت میکنه انگار این خداعه که میگع عاشقتم فقط ادامه بده و چقد خوشحالم هنوز نصف روز هم نرفته و من انقد از خدا هدایا دیدم و حسش کردم و چقد عاشقشم
راجب کامنتی که گذاشتید خواستم بگم باز همین که فهمیدین خدایی هست و باید سعی کنی یه وقتای دیگه ایی خدا رو یاد کنی همین نتیجه مهمست
دیگه چرا یادم نیومد و چرا اشتباه کردم و این سرزنش ها رو بزار کنار ! اشکالی نداره اولش ببین چه درسی برای تو داره و بعد از خدات تشکر کن
خوشحالم که براتون مفید بوده به خدای مهربون و قشنگم میسپارمت دوست عزیزم
سلااممم عزیز دلمم همچنین
از خوندن پاسختون سر شوق اومدمم
چقدر خوب گفتینن و قشنگ وصف کردین خدا همه چیزه
خوشحالم براتون که خداوند گفته مسیرتون درسته ایشالله بهتر و بیشتر هدایت میشیم هممون به سمت خواسته هامون
خیلی خوشحالمم کردی
عزیزدلی
من خودم مدتی درگیر این بودم که مسیرم درسته و مسیر درست چیه
کتاب کیمیاگر و اون هنه تکاملی که بعدش زیبا رخ داد شد هدایت رب برای من
مسیرمو روشن کرد و الان واقعا از بودن تو این مسیر خوشحالم و این حس خوب نشون از اتفاقای خوبه
خیلیی زیاد خوشحالم براتون که تو مسیر درست هستین
ایشالله که موفق باشین
هم فرکانسی مهربونم
ممنونمم منم کلی ذوق میکنم اون نقطه ابی رو میبینم و میام میبینم پاسخ دریافت کردم چقد این جمله فرمان به کائنات رو زیبا میبینم چقدر جالبه برام خیلی حرکت قشنگیه منم دوست دارم انجام بدمم این تمرینو
بهترینا براتون رقم بخوره
خدایا شکرتتت برای این لحظه زیبا و هدایت و آگاهیی
بینهایت شکر بذای همه قشنگیاا
الگو های تکرار شونده قسمت چهارم : چالش
سوال : زمانیکه به یک شرایط استرس زا برخورد میکنید واکنش قالب شما چیه؟؟؟
پاسخ :
1.بیش از حد بهش فکرمیکنم خیلی خیلییییی زیاد
و اینباعث میشه که خیلی سختگاهی بتونم ذهن ام رد کنترلکنمگاهی
2.پیاده روی میکنم و با خودم صحبت میکنم و خیییییلی بهم کمک میکنه تا اروم بشم
3.میرقصم
رقصیدن شدیددددا کمک میکنه از رو زمینکنده بشم مخصوصا اینکه دنسر ام باشی و خیلی واست جدی باشه و تمرکز بزاری رو تمرینت خیلییییی به من کمک میکنه تا حالم خوب بشه
4.فیلم میبینم
فیلم دیدن و انیمیشن دیدن مخصوصا اگه شاد و جذب کننده باشه خیلی احساسم رو بهتر میکنه
5.خوابیدن
خوابیدن خییییلی کیف میده تو اینطور زمان ها و قشنگ متوجه میشم که چقدر بعدش حالم بهتر شده
7.مدیتیشن
اینکار عاللللللللیه عالی
منمثلا وقتی اینکارو میکنم قشنگگگگ میرم به جهان معنوی و انقدر احساس سبکی بهم دست میدهههه
انقدر حالم عوض میشه و احساس یکی شدن با خدا میکنم که اصلا نگم واقعاااااااااا
یکی از بهتر کارهاکه در اکثر مواقع جواب میده
اینکه به هیچ چیز فکرنکنم و متمرکز بشم رو اون بعد از جهان
8.منطق نویسی
زمانی که من به یک چالشی برخورد میکنمکه باور محدود کننده اش رو میشناسم یکی از کارهایی که میکنم اینکه میرم و برای باور های موافقش منطق مینویسم یکمزمان میبره اما زمانی که به اون منطق فکرمیکنم حالم عوض میشه کاملا
در کل تو گذشته من خیلی توانایی اینکه بتونم احساسم و ذهنم رو کنترل کنم نداشتم اما واقعا دوره کشف قوانین خیلی خیلی خیلی به من کمک کرد تا این توانایی رو پیدا کنم و خدارو هزارن بارررر به خاطرش شکر میکنم
پیداکردن باور مخرب :
یکی از دلایلی که من گاهی موقع چالش بیش از حد فکر میکنم این هست که من انگار قدرت تصمیم گیری ندارم خیلی وقت ها مخصوصا موقع برخورد با چالش هام و همین باعث میشه من خیلی زیادی فکر کنم
خدارو شکر به خاطر هربار پاسخ و رشد کردن به این سوالات
سلام خدمت استاد عزیزم
خانم شایسته و همه دوستان گرامی
من وقتی شرایط برام سخت و پراسترس و خارج از توان و تحملم میشه اول هنگ میکنم و توی سکوت فرو میرم، ذهنم حتی یک کلمه ساده مثل باشه و اوکی رو هم نمیتونه روی زبونم بیاره، بعدش شروع میکنم به داد و فریاد و پرخاشگری و بعد گریه و زاری و مقصر دانستن اطرافیانم و دوباره سکوت و نشخوار ذهنی و سرزنش کردن خودم و دیگران و احساس بدبختی و ناامیدی و فکر خودکشی، و همه اینها در شرایطی هست که من از خواب و خوراک میوفتم و بسته به شدتش هر چند روز که طول بکشه با طرف مقابلم قهر هستم و حتی یک کلمه حرف نمیزنم و لب به آب و غذا نمیزنم و غمگین و افسرده یه گوشه میوفتم و ریز ریز اشک میریزم. بعد از یک مدتی که نمیدونم دقیقا چقدر هست، شروع میکنم توی ذهنم به دلداری دادن خودم و کم اهمیت جلوه دادن موضوع و سرزنش کردن خودم که تند برخورد کردم و گند زدم و خودمو از چشم طرف انداختم و دیگه درست نمیشه، حالا باید چیکار کرد؟ و میرم تو فاز منت کشی (این مرحله پشیمونی و منت کشی فقط برای افرادی هست که دوستشون دارم، همسرم و خانوادم، برای افراد دورتر و همکاران و…، همش میگم حقش بود و کار خوبی کردم و به دنبال راهی هستم که ارتباطم کم و کمتر باشه یا کاملا حذف بشه)
البته اگه موضوعی باشه که قبلاً تکرار شده و درباره ش بحث کردیم مرحله اول که سکوته حذف میشه و از مرحله دوم که پرخاشگری و عصبانیت هست شروع میشه.
متاسفانه این الگوی هر چند وقت یکبار بحث سنگین با همسر و خانوادم خیلی خیلی پرتکراره و داره لطمه های بزرگی به ارتباطاتم میزنم.
کلا من آدمی هستم که وقتی دیگران در حقم بدی میکنند میگذرم و نادیده میگیرم و گذشت میکنم ولی وقتی بارها تکرار میشه نمیتونم تحمل کنم و ذهنم سیگنال میفرسته که این آدم عمدا میخواد رو اعصابت بره، عمدا قصد داره اذیتت کنه و اون جاست که رفتار تکانشی و پرخاشگرانه شروع میشه.
ناگفته نماند که این الگوی رفتاری پدر و مادرم بود. متاسفانه من دقیقا دارم مشابه مادرم عمل میکنم. رفتاری رو که یک عمر میدیدم و عذاب میکشیدم و جو خونه همیشه سنگین و غمگین و ناامن و دلهره آور و ناامید و استرس زا و مملو از بی مهری و گسستگی عاطفی و … بود و بعد از 20 سال زندگی مشترک به صورت خیلی دردناک و نامناسبی با وجود سه تا بچه جدا شدند. متاسفانه متاسفانه، خودم مشابه همون رفتار رو با همسرم دارم و بسیار بسیار از این موضوع ناراحتم و زندگیمون رو تحت تاثیر قرار داده ولی اصلا نمیدونم شیوه درست رفتار کردن چیه.
یه مدتها که متمرکز هستم روی دوره الگوهای تکرار شونده و با هر بخش متوجه میشم که انکار تمام زندگیم روی تکرار هست. انگار یک سری وقایع رو یکبار تجربه کردم و همه اونها با شرایط و موقعیتها و انسانهای متفاوت روی تکرار قرار گرفته بدون اینکه بدونم.
امیدوارم این سوالات و جلسات کمک کنند تا شناخت بهتر و دقیق تری از خودم بدست بیارم و راه حلی ارائه بشه که بتونم حلشون کنم.
ممنونم از استاد عزیز
سلام. خدمت استاد عباسمنش عزیز و دوستان گرامی
من در گذشته وقتی در شرایط استرس زا قرار می گرفتم بسیار احساس ناامیدی می کردم طوریکه حس می کردم شیرازه زندگی ام از هم پاشیده. به شدت می خوابیدم و شیرینی زیاد می خوردم. به شدت احساس می کردم که خدا منو از یاد برده و این زاویه دید خیلی حسم رو بد می کرد.
اما به لطف الله از وقتی در مسیر رشد و آگاهی قرار گرفتم و فایل توحید عملی استاد رو گوش کردم و الانم بارها گوش می دم به خودم یادآور می شم که این شرایط پیش اومده تا من رشد کنم و چیزی بیاموزم و یک خدای قادر مطلقی هست که حواسش به منه و من به این خدا اعتماد دارم و امورات زندگیمو به این خدای قادر مطلق و عزیز می سپارم.
این باور توحیدی خیلی به من کمک می کنه که حس بهتری برای عبور از چالش زندگیم داشته باشم.
نسبت به قبل در برخورد با چالش ها خیلی حالم بهتره ولی به گفته استاد عباسمنش اگر ترمزهای ذهنی رو شناسایی کنم و باورهای تقویت کننده رو جایگزین کنم، در کل چالش های زندگیم کمتر شده و در کل شرایط زندگی بهتری رو تجربه خواهم کرد.
انشاالله بتونم با لطف خدا به این مرحله هم برسم.
سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
چقدر خوبه که شما رو داریم، خداروشکر میکنم
وقتی استراس شدید یا شوک بهم وارد بشه
درونم جنگ جهانی رخ میده
از شدت استرس حرف نمیزنم
فقط فکر میکنم،
سعی میکنم با تمام وجودم افکار منفی رو کنترول کنم
ولی بیشتر از همه، نگران حال عزیزانم میشم
غذا نمیتونم بخورم، از چهره ام همه میفهمن که چه حالی دارم
وقتی اون قضیه تمام میشه تا مدت هااااا نجوا ها میان سراغم
مثلا بعد ازاینکه، داییم فوت شد، چنان شوکی بهم وارد شد، که تا 3 سال تمام سیستم عصبی بدنم بهم ریخته بود؛
درصورتیکه اصلا همه چی تموم شده ولی ذهن من شروع میکنه به تکرار اتفاق های مشابه اون، توذهنم
واقعا عذاب میکشم
فقط خدارو صدا میزنم
اول از همه اشتهام کامل قطع میشه،حتی اگه وسط خوردن لذیذترین غذا باشم.از چهره م همه میفهمند یه چیزیمه.بیخودی این ور و اون ور میرم.
(یکی از دوستام موقع استرس بلند میشه خونه را تمیز میکنه،منم ناخودآگاه ازش یاد گرفتم و تمیز کاری میکنم،اما بازم ذهنمو نمیتونم تغییر بدم)
حرف نمیزنم.
اگه کار از کار گذشته باشه یهو شدید خابم میگیره.
در نهایت میرم تو بالکون و به ماه نگاه میکنم و با خدا حرف میزنم ,بعد یاد حرفا شما میفتم و شروع به نوشتن میکنم و کنترل افسار ذهنم را بدست میگیرم.نوشتن موفقیت های قبل و نوشتن نگرانی های بی مورد من خیلی بهم کمک میکنه
کلا 99/99 درصد استرس ها و نگرانی های من بی مورد بوده،بعضی مواقع میگم چقدر الکی سالها ترسیدم.همش ختم بخیر شده
این جمله را زدم تو اتاقم
«همیشه نگران چیزهایی بودم که هیچگاه اتفاق نیفتاد»
به نام خدایی که به تنهایی کافیست.
سلام به استاد ومریم عزیز.
کلید:توانایی به نام خودشناسی.
فایل:الگوهای تکرار شونده قسمت 4.
خدارو شکر برای این محیط توحیدی وارامبخش.
وسوال
من قبلا در شرایط استرس زا خیلی دلم می خواست در موردش حرف بزنم با هر کی می شد شاید تا شب با هر کی می رسیدم یا زنگ می زدم حرف می زدم.
واینکه دیگه هیچ چیز از گلوم پایین نمی رفت ویک دفعه صورتم داغون می شد وبه بی خوابی می رسیدم که هر کار می کردم شب تا صبح نمی تونستم بخوابم وتوی ذهنم در مورد اون شرایط حرف می زدم.
بدنم به تیک تیک شدن می افتاد واعصابم خورد می شد گریه می کردم.
اما خدارو شکر حالا خیلی بهتر شدم نمی گم عالی اما وقتی یه مشکل وشرایط استرسی پیش می یاد برخوردی که می کنم بعد خودم باورم نمی شه.
از اونجایی که گفتید خیلی با این واون در مورد مشکلاتتون یا مشکلای جامعه حرف نزنید تلفنهام کمتر شده واگر هم با کسی صحبت می کنم سعی می کنم سعی که در مورد چیزهای خوب بگم البته اگه مشکل شدید بود از دستم در می ره .
واینکه وقتی همچین شرایطی بود می رم راه می رم تو خیابون چیزهایی که دوست دارم قیمت می گیرم سعی می کنم به درختها وگلها وچمنها توجه کنم وخوب کمی حالم بهتر می شه.
بی خوابی هم کمی بهتر شد البته نه صد درصد
وسعی می کنم فایلهای توحید در عمل رو گوش بدم وهمین مثل یه مسکن قوی حالم رو خوب می کنه چون می بینم یه کسی رو دارم که همیشه همراهم هست وقادر به حل هر مشکلی پس دلم آروم می گیره واز خدا می خوام ختم به خیر بشه.
البته که شرایط سخت واسترس زا هم خیلی کمتر شده.
قبلا این استرسهای زیاد رو به پسرم هم انتقال می دادم که البته اون هم استرسی شده والان فکر می کنم هر چی بیشتر ارامش داشته باشم اون هم ارومتر می شه.
حالا که دارم به این مسائل فکر می کنم ومی نویسم متوجه تغییراتم می شم وخدارو هزاران بار شکر می کنم که هدایتم کرد به این مسیر واستاد شما رو دعا می کنم وآرزو می کنم همواره در خیر وخوشی باشید.
خدایا شکرت.چقدر حالم بهتر شد وکلی به خودم افتخار کردم وتحسین کردم خودم رو وگفتم تو می تونی خیلی بهتر بشی.
استاد متشکرم.
در پناه خدا.
سلام امیدوارم همواره خوب باشین
تو شرایطی منم مثل شمام،بی خوابی یا اینکه استرس به فرزند هم منتقل میشه کاملا موافقم یعنی خیلی برام جالب بود خودم زیاد به فکر میکردم تا کامنت شما رو دیدم دوست دارم بدون استرس باشم و فرزندم هم همینجوری بله یعنی کنترل کنم یا حداقل نشون ندم و خودمو آروم کنم تا به اون انتقال پیدا نکنه
به نام خدا
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من قبلاً
معمولا گریه ام میگرفت
تصمیمات هیجانی و احساسی میگرفتم
گاهی عصبی میشدم
گاهی اون مکان و شرایط رو ترک میکردم
بسیار غمگین و دپ میشدم
بد و بی راه میگفتم
نمی تونستم غذا بخورم
سعی میکردم با افراد دیگه چت کنم حواسم پرت بشه
مریض میشدم آلرژی ام بر میگشت
میخوابیدم
ورزش میکردم
با خدا بصورت نوشتن درد و دل میکردم.
اما به لطف خدا و با آموزش های استاد احساس میکنم در مقابل مسائل و چالش ها قوی تر شدم ظرف وجودم بزرگتر شده شرایط بهتر و دلخواه رو میبینم صبورتر شدم آرامشم بیشتر شده راه حل گرا تر شدم و کمتر رفتارهای هیجانی نشون میدم و سعی میکنم با فعالیت های سازنده مثل ورزش پیاده روی دوش کار کردن رقصیدن و گوش دادن به آموزش ها احساسم رو بهتر کنم وقتی حالم بهتر میشه
هدایت میشم به راه حل ها و یا پذیرش و گذر از اون سوگ و درد
راحتتر میگذرم… می بخشم رها میکنم و یا به راه حل ها هدایت میشم.
آگاهی = آرامش
خدایا سپاسگزارم