این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-18 07:31:352024-07-18 07:33:31چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدارو شاکرم و سپاسگذارم بابت این فایل زیبا چقدر آگاهی داشت این فایل و چقدر به موقع و بعد مدتها وارد سایت شدن به ی موضوعی برخوردم که واقعا برای درکش زمان نیاز دارم
خوب به لطف خدا یسری اتفاق عالی رو تجربه کردم از سرمایه گذاری مناسب از به حداقل رسوندن بدهی ها و داره تموم میشه به لطف خدا
اما ی چیزی منو از دیروز کشوند توی فضای آموزشی استاد
اینو بگم درسته ی مقدار دور بودم از این فضا و شاید شرایط ی مقدار تاثیر گذاشته روی من ولی همیشه تمرین های استاد به داد زندگی من رسیده
یعنی من اینو خوب میدونم که نباید بدهکار بود
یعنی تقریبا جا افتاده توی رفتار من
و به محض اینکه ی مقدار حالا برای بیزینسم جنسی میخرم و موعد پرداخت ی مقدار فاصله میگیرم بلافاصله اولین کاری که میکنم حساب ها رو پرداخت میکنم و همیشه هم نتیجه داشته
اما مثال هایی که میتونم برای این فایل بزنم
اینه که من از ی جایی ی کارمندی داشتم که خیلی انسان شریفی بود خیلی آدم خوبی بود و ناگذیر من با ایشون ی مقدار شراکت کردم
آقا هرچی من به این آدم محبت میکردم از حق خودم میگذشتم این رفتارش برعکس میشد تا اینکه ی روز برگشت گفت من دیگه کار نمیکنم من هم چون روی باورهای توحیدیم کار میکردم گفتم برید به سلامت ولی این ذهنیت که چرا اینجوری شد شاید تا الان همراه من بود
حالا از اونجایی که خیلی روی خودم کار کرده بودم بعضی وقتها به خودم میگفتم که نه بابا ببین از وقتی این رفته چه اتفاقات خوبی افتاده و واقعا همه زندگی من چه اون موقع و چه بعد ایشون پیشرفت بود و پیشرفت ولی این عین خوره تو جون من افتاد
و واقعا باید الان فشار بیارم به مغزم که یاد بیارم اتفاقاتی اینچنینی ولی ملموسترینش این بود حالا همه چیز عین گل و بل بل من خیلی کاربلد ولی میرفتم اون کاری که به نحو احسنت انجام بدم انگار اعتماد به نفس نداشتم و راستش همون موقع خداوند به من گفت که زیاد به این وابسته نشو سعی میکردم کارهام رو خودم انجام بدم سعی میکردم متکی به ایشون نباشم حتی یجا خداوند بهم گفت که ی چند روز تنها باش گوش ندادم گفتم نکنه کلام شیطان باشه
من خودم از جایی که خوب روی خودم کار میکردم الان ی مقدار کمرنگ شده و خیلی خوب روی خودم کار میکردم باور کنید استاد اصلا دقدقه ای نداشتم این درحالی بود که اوضاع من خیلی خوب نبود پولی نبود ولی حالم عالی بود امید و انگیزم عالی بود و به لطف خدا اتفاقات خوب پشت سر هم برام می افتاد
استاد الان توی خونه ای که خودم ساختمش هستم استاد الان بدهی آنچنانی ندارم به لطف خدا
استاد سرمایه گذاری هام به با. نشسته جوری که اکه الان کار نکنم باز سر ماه ی درآمدی هست نصبتا زیاد
الان حجم لباس های که دارم زیاد شده
از ی دست کت شلوار به سه دست
از دو سه تا تیشرت به بیست سیتا
از ی جفت کفش به چندین جفت کفش
از ی مغازه خالی به ی مغازه پر ی انبار پر
و اینا هم ی تمرینی بود از تمرین این فایل
یعنی اون موقع یا همین الان هر وقت نجوایی میاد هروقت احساس نومیدی و کمبود میاد مینویسم از نعمت هایی که هست شکر میکنم خالق رو شکر میکنم نعمت های رب رو تا بدونم از کجا به اینجا راستش ی مقدار از خودم توقع دارم از خدا که چه عرض کنم شاید وقتی اتفاقات اون جور که من میخوام نمیوفته ی مقدار احساس پوچی میکنم ولی میدونم ایراد کار کجاست ایراد اینجا بودنه
اگر هزاران موفقیت وپیشرفت داشته باشیم ، ذهن ما اصلا آنها را یاد آوری نمی کنه ، سریع فراموش می کنه و اگر یک شکست، یا ناخواسته ای داشته باشیم، هزاران بار در طول روز، در ذهن یاد آوری می کنه تا احساس ما را خراب کنه !!!!!.
اما وظیفه ما بعنوان دانشجویان استاد عباسمنش چیه ؟
ما چون بخاطر زحمات استاد، از قانون آگاهی داریم باید از قانون جهان هستی به نفع خودمان استفاده کنیم.
وبه ذهن منطق درستی بدهیم ، که اگر یک بار شکست داشتم ولی هزاران بار در زمینه های مختلف موفقیت داشتم و باز هم می تونم داشته باشم .
و با این شیوه، خودمان را همیشه در احساس خوب نگه داریم ، که اصلی ترین قانون هست.
اما یک مساله هست :
و آن اینکه، همیشه حواسمان به الگوهای تکرار شونده باشه ، و اگر دیدم یک الگوی نازیبایی هی داره تکرار میشه ، آن وقت بهش فکر کنیم و ببینیم که چه فرنکاسی فرستادیم . و چه باورهای داشتیم که باعث این اتفاقات شده ، و کنجکاو باشیم و باورهای خود را اصلاح کنیم ، تا شاهد تجربه اتفاقات خوب و لذتبخش باشیم.
ممنون بابت این اگاهی قشنگ وارزشمند ب اشترک گذاشتین شما یکی از دستان خداوندشدین برای اگاهترشدن من نصبت ب الگوهای تکرارشونده نازیبا ترمزاصلی ذهنموپیدا کنم. وازاین سردرگمی دربیام وخیلی خوشحال شدم که هم شهری هستیم موفق وثروتمندباشید. دوست عزیز
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام و درود بیپایان به استاد عزیز و خانم شایسته مهربان و تمام دوستان هم فرکانسی استاد جان من دیروز این فایل رو روی سایت دیدم و شروع کردم به گوش کردنش و اتفاقاً این موضوع دیروز بسیار در زندگی من اتفاق افتاده ….
حدود یک سال و نیم پیش من سر موضوعی با خواهر شوهرم بحثمون شد و من باهاش قهر کردم و دیگه ما با همدیگه هیچ ارتباطی نداشتیم هرجا همو میدیدیم سلام و خداحافظ …همین فقط
خوب در طی این یک سال و نیم من به لطف خداوند وارد سایت عباس منش شده بودم و
و هر روز از فایلهای رایگان استاد استفاده میکردم کم کم فایلهای که باید پول میدادم رو خریدم و رشد کردم بزرگ شدم و سعی کردم البته سعی کردم حالا نمیگم حتماً تونستم انجامش بدم ولی سعی کردم که عمل کنم.
خوب من روز به روز روی خودم کار میکردم و دیروز که این فایل روی سایت قرار گرفت،هم داشتن با خودم فکر میکردم که چه موضوعاتی تو زندگی من رخ داد و خب موضوعات خیلی زیادی به یادم اومد که اتفاقاً دیروز همسرم گفت که دوست داره که من و خواهرش با هم آشتی کنیم و دیگه کدورتی وجود نداشته باشه،فورا این به ذهنم اومد که اگر من با این آدم آشتی کنم دوباره اتفاقات قبل تکرار میشند و دوباره ناراحتیها شروع میشه که یه دفعه یاد صحبتهای استاد تو این فایل افتادم که گفت بگردید دنبال هزاران باری که هیچ اتفاقی نیفتاده و حالا یک بار اون اتفاق ناخواسته رخ داده بود و شروع کردم به مرور روزهایی که اتفاقات خوب خوب رخ داده بود کردم و با همسرم به خونه مادر شوهرم رفتیم و با اینکه ضربان قلبم بالا رفته بود ولی مدام به ذهنم میگفتم که نه هزاران بار شد که ما کنار هم بودیم ولی بهمون خوش گذشت،حالا یکبار اتفاق ناخواسته رخ داد،قرارنیست همیشه اوضاع بد پیش بره….
حتی گفتن اینها به ذهنم حال من رو خیلی خیلی خوب میکرد و بهم آرامش خاصی داد و وقتی رفتیم اونجا و همسرم شروع کرد صحبت کردن ضربان قلبم بالا رفته بود لی مدام با خودم تکرار میکردم که هزاران بار شد که ما کنار هم باشیم و حالا یک بار هم مسائلی پیش اومد که دوست نداشتیم که البته اون هم به خاطر فرکانس من بوده 100 در 100
و بعد از صحبت همسرم من هم گفتم چیزی که ناراحتم کرده بود و در کمال ناباوری که خواهر شوهرم اصلاً هیچ واکنش بدی نشون نداد و هم تمام حرفهای ما رو هم پذیرفت و بعد با هم روبوسی کردیم و تمام اون رنجشها و ناراحتییها تمام شدخییلی حس فوق العاده ای بود که من دیروز پیدا کردم حالا استاد دوباره من میخوام یک موضوع دیگ ای هم هست که باید همین نتیجه رو میخوام ازش بگیرم
سه سال پیش همسر من خونهای تو جزیره کیش خرید و ما برای مسافرت اونجا رفتیم چند روزی اونجا بودیم و کلی به ما خوش گذشت ولی با برادر شوهرم و خانمش رفته بودیم شوهرم بچههامم بودند بعد از چند روز شوهرم خیلی غافلگیرانه بلیط هواپیما گرفت و گفت که من چک دارم باید برگردم شهرمون و ما رو با برادر شوهرم و خانمش تنها گذاشت که ما بعداً بریم این موضوع منو خیلی ناراحت کرد چون قرار بود با هم بریم و با هم برگردیم وقتی برگشتم بهش گفتم که دیگه هیچ وقت با تو به کیش نمیام حتی مسافرت هم باهات نمیام ان چند سال گذشته و همسر من هر بار به من میگه که این بار که ببرمتون کیش سعی میکنم خیلی بهتون خوش بگذره و دیگه مطمئن باش که اون اتفاق رخ نمیده ولی من همیشه مقاومت میکردم امروز که استاد این سخنان رو واقعاً این الهامات الهی رو تو سایت قرار دادند فهمیدم که من باید این کارو انجام بدم و تصمیم گرفتم این بار که با همسرم قرار شد بریم کیش باهاش برم و به خودم بگم که هزاران بار ما با هم رفتیم کلی بهمون خوش گذشت و حتی ون زمان که من بعدش رنجش پیدا کردم هم به من کلی خوش گذشته بود ولی من تمام اون خوبیها رو نادیده گرفتم و فقط اون قسمت آخرش رو توی ذهنم بزرگ کردم
الان که این مطالب رو نوشتم استاد جان بغض کردم و اشک شوق در چشمانم هست که خداوند چطور من رو به این مسیر الهی رهنمون شد و پیامبرش رو فرستاد تا پیامش رو به ما برسونه و راه رو به ما نشون بده از خداوند براتون عمری بسیار طولانی پر از برکت پر از سلامتی پر از شادمانی پر از خیر خواهانم همیشه همیشه شاد باشید سالم باشید موفق باشید در دنیا و آخرت بسیار ممنونممممممم
خداروشکر میکنم که میتونم زندگیم رو از هر لحظه که میخوام تغییر بدم
بخش سوم
سوال از خودم
در حال حاضر چرا به داشتن یه کسب و کار فک نمیکنی با اینکه دوست دارم داشته باشم ،ولی چرا از حتی فک کردن بهش تفره میرم ؟
چون میترسم، میترسم که شکست بخورم، میترسم که انتخابم برای کسب و کار اشتباه باشه، چون میترسم که مدیر کارخونه ام بگه تو خجالت نمیکشی ، آخه تو رو چه به کسب و کار، چون فک میکنم از من گذشته ،من دیگه 37 سالم شده و دیگه پیر شدم دیگه ولش کن
چون میگم تو که آدم نیستی ، کسب و کار برای آدمهاست
چون میگم که من عرضه ندارم که ،من یه کارمند بدردنخور بی دست و پای دست و پا چلفتی هستم یه بچه سوسول که دماغش رو بگیری میمیره ، کسب و کار برای پوست کلفت هاست ، کسب و کار برای کسانی هست که گرگن ، نه اینکه من یه بره هستم، برای کسب و کار باید پدرت در بیاد، باید پوستت کنده بشه ،فک کردی به همین ساده گیه ، فک کردی که به این راحتی کسب و کار میزنی، فک کردی انقد راحته که کسب و کار مورد علاقت رو بزنی ،نه عزیزم باید اول بری خاک خوری ،اول بری کارهای کثیف و آشغال رو انجام بدی تا آماده بشی، کسب و کار جای هر کسی نیست که، جای اهلشه ،تو که اهلش نیستی، تو اگه عرضه داشتی تا الان زده بودی، تو کارمند زاده و کارگر زاده ای باید پدرت در بیاد اصلا حقته که پدرت در بیاد ، بشین سر جات همین چیزی رو هم که گذاشتن جلوت بخور بگو خداروشکر ، سعی کن پات و از گلیمت دراز تر نکنی، تو لیاقت داشتن کسب و کار رو نداری، در اصل تو
بی عرضه ای
تو بی دست و پایی
تو دست و پا چلفتی هستی
تو ساده ای
تو زود گول میخوری
تو گرگ نیستی
تو چیزی بلد نیستی
تو لیاقت دریافت پول رو نداری
تو کاری بلد نیستی
تو حرفه ای بلد نیستی
تو استعدادی نداری
مردم چی میگن ، میگن نگاه کن باز این رفت سراغ یه کاری که نصفه ولش کنه، این دیگه چقد بدبخته
مردم مخصوصا مدیر کارخونه و مدیر عامل میگن که ها چیه ،خوشی زده زیر دلت برو گمشو از اینجا ببینم میخوای چکار کنی؟ ما آوردیم آدمت کردیم حالا برا ما دم درآوردی ؟ بگیرین پرتش کنید بیرون این بی چشم و رو را
برو دیگه هم اینورها پیدات نشه
لیاقت تو همون کارمندیه و کار کردن برای دیگرانه ، تو شایستگیه داشتن کسب و کار رو نداری
بعدشم به من بگو چی میخوای بزنی ؟
تو که عرضه نداری پس چرا میگی میخوای کسب و کار داشته باشی وقتی که نمیدونی چیکار میخوای بکنی
تو ترسویی
این باورهایی هست که من نسبت به خودم در ذهنم دارم
و خب تا اینها درست نشه اتفاق خاصی نمی افته
من تازه فهمیدم که خداوند اصلا به اندازه پشیزی حرکت اضافه ای نمیکنه برای من که من بخوام منتظر باشم که خدا کاری کنه برام ،
تا من دست به کار نشم هیچ اتفاقی نمی افته
دست به کار من یعنی چی؟ آیا منظور اینه که شغلم رو عوض کنم ؟ یا اینکه همه چیز و همه کس رو ول کنم برم و بگم به خانواده و به همسرو فرزندم که شما عامل بدبختی من هستید ؟
یا اینکه سرم رو بندازم پائین و فایلها رو گوش بدم سعی کنم تمرینات رو انجام بدم و سعی کنم که باورهای خوب رو تکرار کنم و سعی کنم که افکارم رو بشناسم و بررسیشون کنم هر روز و بنویسم و متعهد بشم که تغییرشون بدم
به نظر تو کدام راه برای تو مناسب تر است؟
خب معلومه ؟
درسته که تغییر ذهن درد داره ؟ ولی بدون که بعدش چقد موهبت و ثروت وارد زندگیت میشه
این همون مسیر خداوند هست که خودم رو ازش دور کردم
خدا اینجا بوده ، در من بوده ، داشته هدایت هم میکرده ،منتها من نمیدیدم تازه فهمیدم که خدا در من بوده و دقیقا به سمتی که من فرکانس میفرستادم و توجه درونی میکردم هدایتم میکرده
من سال 1400 تا 1401 برای اولین بار مغازه زدم. و بخاطر مسایل اقتصادی جمعش کردم.
از 1402تا امسال 1 وخوردیه ک دنبال کارم. ولی کارهای دولتی همشون حقوقاشون پایینه. و دارم متوجه میشم ک چرا همش تو دلم میگم مغازه داری خوب نیس. چون مغزم یکبار دیده ک شکست خوردم هر دفعه بهم یاداور میشه ک معازه داری خوب نیس.
مرسی ک مثال مغازه رو زدین.
منم دقیقا قانون تکاملمم رو طی نکردم چون اوایل زیاد هزینه کردم قبل از کسب درامد. زیاد خواستم تمام پولامو بریزم توی مغازه اصلا سیو نمیکردم.
من امشب فایل تسلیم بودن در برابر خداوند رو ازتون دیدم و خیلی با حرفاتون گریه کردم و همش گفتم خدایا چرا من مثل استاد صداتو نمیشنوم چرا من مثل استاد هدایتتو نمیفهمم.
بعد از دیدن فایل خیلی ام خسته بودم اما ناخودآگاه این فایلتونو دیدم و دارم میفهمم هدایت خداوند برای من همین بوده ک ذهنمو باورهامو تغییر بدم تا بتونم توی همون شغلم درامد داشته باشم و بتونم دونه ب دونه ی دوره هاتونو با عشق بخرم
بنویسید کجاها ذهن شما به خاطر یک اتفاق نامناسب توانست بنیان باوری شما را بر اساس آن ناخواسته شکل دهد، امیدواری و خوشبینی را از شما بگیرد و شما را به این نتیجه برساند که از این به بعد قرار است همین نتایج بد رخ بدهد. سپس به خاطر این باور، هیچ قدمی برای بهبود آن روند بر نداشتید؟
این موردو بیاد نمسارم دقیقا آیا تجربشو داشتم تو کار یا نه ولی تو درس خوندن چرا
دوره دانشگاه وقتی نمره کمی گرفتم ذهنم گفته که دیگه قراره تکرار بشه یا اینکه با این توجیه که درس خوندن مهم نیس نمره خوبی بدست نیاوردم مثل قبل
بنویسید کجاها با اینکه اوضاع خوب پیش نرفت و نتیجه ناخواسته رخ داد اما شما افسار ذهن را در دست گرفتید و توانستید به ذهن خود بگویید:
“درست است که این بار اوضاع خوب پیش نرفت اما 100 ها بار اوضاع خوب پیش رفت. در نتیجه این اتفاق هیچ معنایی ندارد و قرار نیست دوباره این ناخواسته رخ دهد….
توی کسبوکار وقتی چند وقت پروژه ای نداشتم به ذهنم یاداوری میکردم که اون دفعه شد پس دوباره میشه دنیا پر از ثروت و فراوانیه
درباره تجربیاتی بنویسید که: به خاطر باورهای محدود کننده ای که داشتید، مدتها یک روند ناخواسته را تجربه می کردید اما به محض ایجاد تغییرات اساسی در باورهای خود، در همان مسیر، نتایج متفاوت و خوشایندی گرفتید
یه محصولی رو طراحی کرده بودم اوایلش نمیتونستم بفروشم ولی با تغییر باورام آروم آروم، تونستم بفروشم
یه سری جاها هم خداوند هدایت کرد یه کاریکه قبلا انجام داده بودم بارها اما نتیجه نگرفته بودمو دوباره آنجام دادم و خواستم و شد و سدهای ناباوریم شکست
با توجه به آگاهی های این فایل، بنویسید در موارد مشابه آینده:
چه راهکارها یا نگرشی به شما کمک می کند که حتی با وجود یک تجربه ناخوشایند، افسار ذهن را در دست بگیرید به گونه ای که: نه تنها خوشبینی و امیدواری شما نسبت به آینده حفظ شود، نه تنها از قدم برداشتن نترسید، بلکه آن تجربه باعث شود ایراد کار را پیدا کنید و با حل آن، بارها رشد کنید.
در جواب این قسپت باید بگم که یادآوری خود قانون باعث میشه من حالمو خوب نگه دارم، چطور؟ با نگرش متفاوت طوریکه نتیجه رو به نفع خودم تصور کنم یعنی اون چیزی از نتیجه که دوست دارم اتفاق بیفته رو تصور کنم در موردش بنویسم با خودم صحبت کنم تا آرام باشم انگیزه داشته باشم و حرکت کنم براش
و دیگه اینکه میتونم موفقیتهای خودمو یاداوری کنم بخودم چه کوچک چه بزرگ بگم ببین اونجا تونستم و شد حالا هم میشه
خیلی موضوع جالبیه برای من این فایل و وقتی به بعضی تجربیاتی که داشتم فکر کردم خیلی خوب ردپای این نگرش رو دیدم.
مثلا:
1. توی بحث تغذیه، خب من تا قبل دوره سلامتی که هیچ رژیمی نداشتم و نیازی هم نمی دیدم چون لاغر بودم ولی وقتی مشکلات رو می دیدم توی بدنم، درحالیکه سرباز بودم و در محلی خدمت میکردم که صبح تا شب باید اونجا میبودم و شاید یک روز در هفته میتونستم از ظهر به بعد خونه باشم اونم فقط تا 5 صبح، با این اوصاف دوره رو تهیه کردم و دست و پا شکسته گوش و عمل میکردم چون واقعا در طول روز و شب شاید 1 ساعت میتونستم زمان داشته باشم برای گوش کردنش که اونم یا باید خواب بعدازظهر رو میزدم ازش یا فایل گوش میکردم ولی خب به همین دلیل دست و پا شکسته گوش کردن، خوب متوجه مفهوم نمیشدم و عجله هم داشتم برای نتیجه گرفتن، خلاصه باعث شده بود که در همون دفعه اول، بارها و بارها شکست بخورم تو ادامه دادن روند دوره قانون سلامتی و وقتی خدمتم تمام شد، ناخودآگاه یک ترسی تو وجودم بود که نکنه دوباره نشه و نتونم به این سبک عمل کنم، شاید اصلا برای من نیست و از اینجور صحبتهای ذهن ولی وقتی اومدم با تمام تمرکز از صبح تا شب روی دوره سلامتی کار کردم، دیدم که آقا خیلیم راحته و بدن اصلا عادت میکنه و مهمتر که اون موقع من ذهنم رو و باورهام رو تغییر نداده بودم و فایلارو در بهترین حالت 1 بار با تمرکز میشنیدم و بعضی هارم یکم مینوشتم و خب معلومه وقتی اینهمه باور درب و داغون در مورد تغذیه و سلامتی داری، نمیشه. خلاصه ذهنم میگفت نمیشه ولی فهمیدم ایراد از چیه و خدا رو شکر تقریبا 8 روز هم پیاپی عالی عمل کردم به دوره سلامتی و نتایجشم دیدم که همینطور ان شاء الله ادامه میدم.
مثال بعد:
2. توی فوتبال هم این اتفاق واسم افتاده که مثلا تک به تک با دروازه بان تو مسابقات خراب کردم یا دریبلی رو نتونستم بزنم و ذهن گفته که دیگه نمیتونی تک به تک گل کنی یا دریبل خوب بزنی، با اینکه هزاران بار قبلش گلای قشنگ زدم، تک به تک دروازه بان رو محو کردم، دریبل هایی زدم خیلی خوشگل و حرفه ای ولی همون یکبار ترس تو وجودم انداخته بود که باعث میشد دفعات باید یا دریبل نزنم و یا بازم اون ترس باعث خراب شدنش بشه. واقعا این منطق که من هزاران بار قبلش اینکارارو با موفقیت انجام دادم و حالا یکبار تو یک موقعیت خاص نشده اون چیزی که باید بشه، مهم نیست و مهم اینه که توجه کنم به اون هزاران باری که کار درست انجام شده. گاهی هم هست آدم مهارت لازم رو کسب نکرده که یه کاری جواب نداده، خب بیام بررسی کنم که چطور تو موقعیتهای این شکلی، کار درست رو انجام بدم و به نتیجه دلخواه برسم و تمرکز بزارم و تمرین کنم تا یادش بگیرم.
مثال بعد:
3. چند سال پیش ساعت 12 شب داشتم با دوچرخه از خونه داییم برمیگشتم و توی راه چند نفر جلوم رو گرفتن و گوشی و کاپشنم رو به زور ازم گرفتن و رفتن. بعد اون اتفاق اینقدر ذهنم بهش معطوف شد و توجه کردم بهش که میترسیدم گوشی ببرم بیرون و تا همین الان باهام این ترس مونده و اغلب گوشی با خودم نمیبرم و ترس دارم از تکرار دوباره اون اتفاق. در صورتی که میلیونها بار قبلش هزاران جای مختلف رفتم و گوشی بردم و هیچ اتفاقی هم نیافتاده و کلی هم لذتش رو بردم ولی یکبار این اتفاق افتاده، دیگه باید اون دفعات قبل رو فراموش کنم. پس خودم چطور قبلاً گوشیم رو میبردم بیرون یا مردم چطور همشون گوشی دستشونه و میرن پیاده اینور اونور و هیچ اتفاقی هم نمیافته؟ تازه اون اتفاق که افتاد خیریتی شد که من گوشی بهتر و کاپشن زیباتر و گرم تر و باب میل تر بخرم و کلی به نفعم شد. چقدر من خودمو تو پیاده روی هام محروم کردم از گوشیم و گالکسی بادزهام چون میترسیدم ولی از حالا میخوام ببرم با خودم و خیلی راحت فایل گوش بدم، آهنگ بزارم تجسم کنم و لذتش رو ببرم.
این فایل یک منطقی رو داد بهم که از این به بعد در لحظه کنترل ذهن بهتری داشته باشم و بتونم مثل شما استاد عزیزم، مثل رونالدو، خوب ذهنم رو کنترل کنم و نزارم محدودم کنه و بترسونه منو با اینکه تغییر کردم، با اینکه اینهمه وقت همه چی خوب بوده و حالا یکبار این اتفاق بد افتاده.
حتی یادمه اوایل توی ورودم به فوتبال از سالن و محلات، خیلی بد بودم و چیزی بلد نبودم ولی شور و اشتیاق داشتم و ادامه دادم و هرروز بهتر شدم و یه سری چیزایی که توش روزای اول خوب نبودم مثل مثلا آمادگی بدنی و هوازی، به جای گفتن اینکه دیگه نمیشه، به آمادگی بالایی رسوندم خودمو و این مسیر همچنان ادامه دارد.
95 درصد مواقع مشتری راضی و هر روز سفارش میگیرم ذهن هی میخواد بره سراغ اینکه دلیل و منطق منفی بیاره که چرا یه سری افراد دیگه خرید نمیکنن و ربطش بده به اینکه ممکنه کار من ایراد داشته باشه یا محصولم خوب نباشه ولی من افسار ذهنمو دستم میگیرم و میگم خدا از بینهایت دستهاش روزی میرسونه و هر لحظه و هر روز یه مشتری اینهمه نظر مثبت و تحسین میشنوم داره فروش اتفاق میفته پس اگه افتاده باز هم میفته و سعی میکنم باورای درست جایگزین کنم و ذهنمو هدایت کنم در حالی که قبلا یه بار به خاطر همین نجواها کارمو استپ زده بودم گوش دادن مداوم به فایل های استاد خیلیییی کمک میکنه من همین امروز داشتم جلسه 4 قدم دو رو گوش میدادم با اینکه چندین بار گوش داده بودم ولی داشت فراموشم میشد و تکرارش کردم دیروز شاید 5 یا 6 ساعت فقط داشتم آموزش ها رو گوش میدادم
دوستان پیشنهاد میدم فایل های دانلودی یا هر دوره ای که از استاد خریداری کردین هر لخظه خوراک ذهنیتون باشه تا بتونین راحت تر افسار ذهن نجواگر رو دستتون بگیرین چون به قول قرآن انسان فراموشکاره یادش میره. ریشه انسان از نسیان میاد یعنی فراموشکار
حواستون به این موضوع باشه
تکرار
تکرار
تکرار
سپاسگزارم استاد عزیزم که با این آگاهی های فوق العاده باز قانون رو بهمون یاداوری کردین
خداروشکر میکنم که میتونم زندگیم رو از هر لحظه که میخوام تغییر بدم
به نظر خودم الا من درکنترل ورودی ها خوبم ،چون تقریبا در طول روز یا فایل گوش میدم یا زبان میخونم یا کار میکنم ،ولی چیزی که هست و هنوز دست نخورده مونده باورها و افکاری هست که تو ذهنم هست و داره کار میکنه
و افکاری که هر روز تو ذهنم میچرخه و بیشترش هم نا امید کننده ، ترس دهنده، نگران کننده ،اندوه کننده، کمبود دهنده، و غمگین کننده هست
و باید اینها رو درست کنم، و خب صفحه باورها رو نوشتم و سعی میکنم تکرار کنم ، ولی ذهنم اون ها رو به باد مسخره میگیره ،و میگه جمع کن این مسخره بازی ها رو ، این که نشد تغییر ، تغییر باید یه دفعه باشه که اسمش تغییر باشه نه اینکه کلی زمان بخواد طی بشه که اونم معلوم نیست که تغییر کنه یا نه
این وضعیت کلی ذهن من هست
مثال کلاس شنای دیروز من
من دیروز که جلسه هفتم بودم اینطور پیشرفت که خوب نتونستم دوچرخه بزنم ، وخیلی هم تلاش کردم در اون یک جلسه ، ولی بعد از تمرین دیدم که بسیار نا امیدم و نارحتم و حتی وقتی که از اسختر همیشه می اومدم بیرون کلی هوا رو نگاه میکردم سپاسگزاری میکردم درخت ها رو نگاه میکردم و به پسرم میگفتم که خیلی عالی بودم امروز ولی دیروز متوجه شدم که اینها همه کمرنگ تر شده و نا امیدی در من بیشتر شده ،چون وقتی که دیدم خوب نتونستم دوچرخه بزنم ذهنم گفت که دیگه تمومه تو نمیتونی یاد بگیری الکی وقتت رو هدر نده بیخیال شو
و تمام این ها رو وصل کرد به قوانین و گفت که این کار کردن و توجه کردن تو به قانون هم الکیه ، ولش کن بابا،این همه وقت خودت رو هدر دادی هیچ تغییری هم نکردی،کلی خودت رو از عیشو نوش و این و اون و تفریحات و بودن کنار خانواده و اینها انداختی و بعد ازسر کار هی میای میشینی فایل گوش میدی و کامنت مینویسی و تمرین میکنی که چی بشه ،کو تغییر
دیگه همیشه همینه وضع ، یعنی هی اوضاع بد تر میشه و تمام حرفش اینه که ول کن ،ادامه نده،
الان درک میکنم که هر جا که من متوقف میشم از شیطان پیروی کردم ، چون دیدم که بعد ها پیشیمون شدم که چرا ادامه ندادم
این در تمام موارد صدق میکنه ، از سلامتی بگیر از ورزش و از پیاده روی از هر چیزی
چون این افکار داشته کار میکرده یا بهتره بگم این دعوت ها
عجله ،کمبود، حرص، نگرانی ، اندوه و بعد از اینها من کارو یا ول کردم یا متوقف کردم و ادامه ندادم
فرزندم و همسرم بعضی مواقع یه کارهایی میکنن و من این تصمیم رو میگیرم بعدش
که این نشون میده که دیگه نباید به اینها توجه کنم و به خودم توجه کنم و به فکر خودم باشم
البته میخوام این رو برای خودم شرح بدم که در هر زمینه ای من میام تصمیم گیری میکنم و میگم باید اینطور عمل کنم یا نکنم
و حواسم باشه که از روی چه احساسی تصمیم میگیرم ، از روی عصبانیت یا احساس خوب
وقتی که یه بار ماشین رو گذاشتم و روش خط انداختن من فک میکنم که همیشه این اتفاق می افته
البته این سوال هم هست که خب اگر یه بار دیگه اتفاق بیفته ذهنم میگه ببین تو آدم نمیشی ، تو درس نمیگیری، اون دفعه اتفاق افتاد چرا تجربه نشد برات ، میگه اون یه درسی بود که دیگه اون کارو نکنی
الان متوجه شدم که اون دفعه دومیه بخاطر این نبوده که خود به خود اتفاق بیفته ، بخاطر توجه ما بعد از اون هست
یه بار رفتم سند بگیرم گفتن نمیشه و من گفتم که برای همیشه نمیشه و ولش کردم
دیروز یه جلسه دوچرخه زدم و دیدم چرا مثل مربی نمیتونم بزنم ذهنم گفت که برای همیشه نمیشه ، ولی میخوام بگم که با تمرین میشه
مثال:
وقتی که رفتم خونه خانواده ام و دیدم که دارن حرفهای منفی میزنن گفتم ولش کن دیگه نباید بیام چون همیشه اینجا منفیه
در صورتی که بارها قبلش بوده که حرفها خوب و مثبت و لذت بخش هم بوده
یه مقدار پول که تو حسابم هست و مسئله ای پیش میاد و خرجش میکنم میگه دیگه تمام شد از این به بعد دیگه پدرت در میاد و دیگه نمیشه کاریش کردو بی پولی همیشه گی هست
تو مسافرت چند وقت پیش که رفتم ،با خانواده همسرم : یه بار شنیدم که گفتن پسرت نزاشت که ما خوب زیارت کنیم و من ناراحت شدم و گفتم دیگه با این جمع نمیام بیرون در صورتی که بارها و بارها ما باهم بیرون رفتیم و انقد انسانهای شریف و مهربانی هستن که نگو، ولی به خاطر اون یه حرف که من از دور شنیدم ذهنم گفت که اینها دیگه بدرد نمیخورن و باید جداشی ازشون یا تنهایی بیای
یا مدیری که باهاش کار میکنم بارها شده که لطف داشته و بسیار با من مهربان بوده و شده که یه باری مثلا یه طور دیگه حرف زده و من گفتم که باید از اینجا برم بخاطر اون یه دونه حرف
و بارها همسرم گفته که تو بعضی مواقع به خاطر یه حرف یا یه اتفاق که همیشه گی نبوده از کاه کوه ساختی و کلی عصبی شدی و کلی ناراحتی ایجاد کردی
و الان که دقت میکنم مخصوصا در روابط اینطوری هستم که اگر فقط یک بار از یکی یه چیزی ببینم قیدش رو میزنم و اون هر کسی باشه از نزدیکترین فامیل یا دورترین
چون میگم که از این به بعد دیگه قراره همین اتفاق بیفته
تا الان نمیدونستم که این کار ذهنه و کار شیطانه ، فک میکردم که منم و دارم درست تصمیم میگیرم
بارها خودم رو سرزنش کردم به خاطر یه کار اشتباه
مخصوصا خودم، اگر مثلا همیشه دارم کار درست رو انجام میدم و یه بار بخاطر هر مسئله ای اشتباه کردم یا یه کاری کردم که یه نفر رو ناراحت کردم یه هر مسئله ای ، بشدت خودم رو سرزنش میکنم و میگم دیگه تمامه و دیگه درست نمیشه و دیگه تمام شد
الان معنی توبه رو درک کردم
معنی اینکه چرا انسان فراموش کار خلق شده رو درک کردم و فهمیدم که از لطف و نعمت های خداونده که آدم فراموش میکنه
وقتی که استاد مفهوم این رو که اگر اون مسئله بره تو وجودت وهی بهش توجه کنی و از جنس اون برات اتفاق می افته و تو خلقش میکنی اشاره کرد و گفت و توضیح داد
تازه من متوجه شدم که قانون خلق چی هست، و درک کردم که اصلا مسئله توجه چطوری کار میکنه و تازه مفهوم این رو که وقتی به چیزی توجه میکنی به احساست نگاه کن ببین چطوره رو فهمیدم
فهمیدم و درک کردم که توجه اون چیزی نیست که با چشم میبینیم توجه اون چیزیه که با چشم دل یا وجود بهش توجه میکنیم ، در اصل توجه اون چیزیه که دیده نمیشه ولی خودت درونا حسش میکنی و فقط خودت هستی که متوجه اش میشی اگر بخوای بهش فک کنی و یا دقت کنی
بخاطر اینه که وقتی بعضی مواقع که با همسرم صحبت میکنم میگه چرا توجه نمیکنی به من میگم چرا توجه میکنم میگه نه چشمات اینجا هست ولی روحت جای دیگه است
منظور از توجه همینه
حتی اگر کسی از بیرون ببینه متوجه نمیشه،ممکنه من الکی تقلا کنم و از بیرون این باشه که داره تلاش میکنه ولی من از دورن دارم به این توجه میکنم که نه من نمیتونم و نمیشه و بعد تصمیم میگیرم که ولش کنم کار رو و فقط در تقلا نشون بدم که ببین من تلاشم رو کردم و نشد
چه کامنت معرکه ای! چه خود افشایی قهرمانانه ای! چه شجاعتی! کیف کردم! به هر حال من همچین شجاعت و همچین حضور ذهنی نداشتم که دیتیل وار ایراداتم رو بنویسم… تحسین بر شما!
فکر میکنی خودت تنها هستی، مجتبی جان؟ این ایده آل گرایی، مکافات من هم هست. خانومها هم بهتر از هر کسی میفهمن که با یک ایده آل گرا سرو کار دارند…مثل زندگی خودم! خوب اومدی: تو که حواست به من نیست!! به چی فکر میکنی، مرد؟!!
اصلا از بچه گی عادت کردم… اگر اینطور نشد، پس همه چی سیاهه!! آقا، اینم شد طرز تفکر؟
خب، خیلی خوبه که این رو از خودم در آورده م… فهمیده م که ایراده!
تمرینهای روزانه سپاسگزاری و ستاره قطبی، خیلی خوبن…. خیلی!
کلی من رو درمان کرده ن… کلی بهتر شده م!
اصلا دلیل اینکه سال 84 ، پنجاه هزار تومن پول بی زبون، معادل 5 گرم طلا! دادمو رفتم کلاس شنا، همین ایده آل گرایی بود… خودم رو مجبور کردم و رفتم و الان هم هیچی بلد نیستم! چون همون موقع هم از فلوتینگ و دوچرخه، لذت نمیبردم! فقط رفتم که رفته باشم! بعد هم هی مینشستم و ایراد کار خودم رو میگرفتم و فکر میکردم این رفتار، باعث پیشرفت من میشه!
هنوز هم نمیدونم باید با زندگیم چه غلطی بکنم… ولی دم استاد عباسمنش گرم که تمرینهای دوازده قدم رو یادم داد….توصیه ای برای تو دارم؟ غلط بکنم! اگه طبیب بودم، سر خود دوا مینمودم!
ولی، یه چیزی، آهسته آهسته داره تغییر میکنه و این رو دوست دارم! فقط خواستم همین رو بگم…اینکه تو بینظیری و یه روز همه چی رو به بهترین شکل درست میکنی. چقدر این کامنت و این گفتگو لذت بخش بود، خدا را شکر!
توضیحاتت خیلی جالب بود و من چندین متن از نظراتی که زیر فایلهای دانلودی رو گذاشتی خوندم.
من یه سوال داشتم از شما . با توجه به متنهاتون نشون میده در این زمینه تغییرات اساسی ای داشته اید و همچنان این تغیرات رو دارید. در خصوص مسائل مالی بعد از شروع آموزش از این سایت و دوره ها وداده های استاد رشد محسوسی داشتید؟ واقعا رشدتون بعد آموزش قابل قبول بود؟ اگر واقعا موفقیت مالی داشتید امکانش هست بفرمائید چطور این اتفاقات براتون رخ داد؟ میخوام از گفته های شما به ضعف عای خودم در خصوص عدم تغییر پی ببرم
شما چه کردید و کائنات بعدش براتون چه کرد؟
آیا با الهامات هم و گفتن به شما هم چیزی داشتید که خودتون ناگهان سورپرایز شه؟
به نام الله یکتا
سلام به شما استاد عزیز
سلام به مریم خانم شایسته نازنین
خدارو شاکرم و سپاسگذارم بابت این فایل زیبا چقدر آگاهی داشت این فایل و چقدر به موقع و بعد مدتها وارد سایت شدن به ی موضوعی برخوردم که واقعا برای درکش زمان نیاز دارم
خوب به لطف خدا یسری اتفاق عالی رو تجربه کردم از سرمایه گذاری مناسب از به حداقل رسوندن بدهی ها و داره تموم میشه به لطف خدا
اما ی چیزی منو از دیروز کشوند توی فضای آموزشی استاد
اینو بگم درسته ی مقدار دور بودم از این فضا و شاید شرایط ی مقدار تاثیر گذاشته روی من ولی همیشه تمرین های استاد به داد زندگی من رسیده
یعنی من اینو خوب میدونم که نباید بدهکار بود
یعنی تقریبا جا افتاده توی رفتار من
و به محض اینکه ی مقدار حالا برای بیزینسم جنسی میخرم و موعد پرداخت ی مقدار فاصله میگیرم بلافاصله اولین کاری که میکنم حساب ها رو پرداخت میکنم و همیشه هم نتیجه داشته
اما مثال هایی که میتونم برای این فایل بزنم
اینه که من از ی جایی ی کارمندی داشتم که خیلی انسان شریفی بود خیلی آدم خوبی بود و ناگذیر من با ایشون ی مقدار شراکت کردم
آقا هرچی من به این آدم محبت میکردم از حق خودم میگذشتم این رفتارش برعکس میشد تا اینکه ی روز برگشت گفت من دیگه کار نمیکنم من هم چون روی باورهای توحیدیم کار میکردم گفتم برید به سلامت ولی این ذهنیت که چرا اینجوری شد شاید تا الان همراه من بود
حالا از اونجایی که خیلی روی خودم کار کرده بودم بعضی وقتها به خودم میگفتم که نه بابا ببین از وقتی این رفته چه اتفاقات خوبی افتاده و واقعا همه زندگی من چه اون موقع و چه بعد ایشون پیشرفت بود و پیشرفت ولی این عین خوره تو جون من افتاد
و واقعا باید الان فشار بیارم به مغزم که یاد بیارم اتفاقاتی اینچنینی ولی ملموسترینش این بود حالا همه چیز عین گل و بل بل من خیلی کاربلد ولی میرفتم اون کاری که به نحو احسنت انجام بدم انگار اعتماد به نفس نداشتم و راستش همون موقع خداوند به من گفت که زیاد به این وابسته نشو سعی میکردم کارهام رو خودم انجام بدم سعی میکردم متکی به ایشون نباشم حتی یجا خداوند بهم گفت که ی چند روز تنها باش گوش ندادم گفتم نکنه کلام شیطان باشه
من خودم از جایی که خوب روی خودم کار میکردم الان ی مقدار کمرنگ شده و خیلی خوب روی خودم کار میکردم باور کنید استاد اصلا دقدقه ای نداشتم این درحالی بود که اوضاع من خیلی خوب نبود پولی نبود ولی حالم عالی بود امید و انگیزم عالی بود و به لطف خدا اتفاقات خوب پشت سر هم برام می افتاد
استاد الان توی خونه ای که خودم ساختمش هستم استاد الان بدهی آنچنانی ندارم به لطف خدا
استاد سرمایه گذاری هام به با. نشسته جوری که اکه الان کار نکنم باز سر ماه ی درآمدی هست نصبتا زیاد
الان حجم لباس های که دارم زیاد شده
از ی دست کت شلوار به سه دست
از دو سه تا تیشرت به بیست سیتا
از ی جفت کفش به چندین جفت کفش
از ی مغازه خالی به ی مغازه پر ی انبار پر
و اینا هم ی تمرینی بود از تمرین این فایل
یعنی اون موقع یا همین الان هر وقت نجوایی میاد هروقت احساس نومیدی و کمبود میاد مینویسم از نعمت هایی که هست شکر میکنم خالق رو شکر میکنم نعمت های رب رو تا بدونم از کجا به اینجا راستش ی مقدار از خودم توقع دارم از خدا که چه عرض کنم شاید وقتی اتفاقات اون جور که من میخوام نمیوفته ی مقدار احساس پوچی میکنم ولی میدونم ایراد کار کجاست ایراد اینجا بودنه
بنام خدای زیبایم خدای هدایتگرم خدای فراوانی ها خدای عشق
سلام به استاد عزیز قشنگم چهرتون نوید بخش برامون
و همه دوستای قشنگ هم خانواده
زیباترین بنده های خداوند
همین اول بگم این فایل برای من بود
حتی این مدت ک رو سایت بعنوان فایل معرفی هست باز برای منه
به این نشانه ک همزمان ک دچار تضاد شدید شدم آپلود شد
گوش دادم
و گریه
تا این حد بمن نزدیکی من غافل شدم
شرک مو دیدم
مث الان نمیتونسم جلو گریه مو بگیرم
همیشه هوامو داره
اونه ک دست منو گرفته ن بنده هاش
اونه ک تو قلبمه تو احساسمه تو وجودمه
میدونی بچها همزمانی این فایل با این هفته م یه آزمون بود
من عاجزانه تسلیم شدم و خودمو در برابر خالقم هیچ هیچ هیچ دیدم
حتی در میزان آگاهی م به قوانین صفر شدم
وقتی اولین قانون
کانون توجهم رو ک فک میکردم تا حدی میتونم چون نتیجه گرفته بودم
از کلاس احساس لیاقت
اما من مغرور شدم
حس کردم همچی بلد شدم دیگه
اما دریغا
زمان برد تا تونستم کنترل کنم
ینی تا حدی افسار ذهنم از دستم خارج شده بود ک دستم به نوشتن و کامنت برا فایل خودم نمیرفت
مث شاگردی ک درسشو رد شده
از اول شروع کردم هدایتی فایل و نوشته هامو مرور کردن و
نوشتم تو دفتر خودم
تا به لطف الله امروز تو سایت رد پاشو گذاشتم
راجب سوالات استاد باید برگردم به قبل آشنایی م با سایت
یه آدم کامل فلج بودم
پراز شرک و باورهای بشدت محدود کننده
هر شکست به مثابه ختام اون کار میشد
مثالهاش فراوان
از تصادف رانندگی
قبول نشدن در آزمون
رابطه عاطفی ک اصلا
رابطه اجتماعی محدود
و ….
اما
به لطف و هدایت خداوندم و وجود فرشته یی استاد و این خانواده
دارم با عصا راه میرم با تکامل
همیقدر بگم ک هر بار خوردم زمین
خودمو تکوندم و با پررویی بلند شدم اونم با دست رو زانوی خودم و توکلم به خدا و بعد این کعبه
همین کامنت میشه منطقم برا باور مناسب موقع فریب ذهن چموش
خدارو هزاران بار شکر میکنم هزاران بار هزاران بار
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام
خاصیت ذهن این است
اگر هزاران موفقیت وپیشرفت داشته باشیم ، ذهن ما اصلا آنها را یاد آوری نمی کنه ، سریع فراموش می کنه و اگر یک شکست، یا ناخواسته ای داشته باشیم، هزاران بار در طول روز، در ذهن یاد آوری می کنه تا احساس ما را خراب کنه !!!!!.
اما وظیفه ما بعنوان دانشجویان استاد عباسمنش چیه ؟
ما چون بخاطر زحمات استاد، از قانون آگاهی داریم باید از قانون جهان هستی به نفع خودمان استفاده کنیم.
وبه ذهن منطق درستی بدهیم ، که اگر یک بار شکست داشتم ولی هزاران بار در زمینه های مختلف موفقیت داشتم و باز هم می تونم داشته باشم .
و با این شیوه، خودمان را همیشه در احساس خوب نگه داریم ، که اصلی ترین قانون هست.
اما یک مساله هست :
و آن اینکه، همیشه حواسمان به الگوهای تکرار شونده باشه ، و اگر دیدم یک الگوی نازیبایی هی داره تکرار میشه ، آن وقت بهش فکر کنیم و ببینیم که چه فرنکاسی فرستادیم . و چه باورهای داشتیم که باعث این اتفاقات شده ، و کنجکاو باشیم و باورهای خود را اصلاح کنیم ، تا شاهد تجربه اتفاقات خوب و لذتبخش باشیم.
خدایا شکرت
علیرضا یکتای مقدم
مشهد مقدس
سلام اقای علیرضاعزیز
ممنون بابت این اگاهی قشنگ وارزشمند ب اشترک گذاشتین شما یکی از دستان خداوندشدین برای اگاهترشدن من نصبت ب الگوهای تکرارشونده نازیبا ترمزاصلی ذهنموپیدا کنم. وازاین سردرگمی دربیام وخیلی خوشحال شدم که هم شهری هستیم موفق وثروتمندباشید. دوست عزیز
به نام خداوند بخشنده مهربان سلام و درود بیپایان به استاد عزیز و خانم شایسته مهربان و تمام دوستان هم فرکانسی استاد جان من دیروز این فایل رو روی سایت دیدم و شروع کردم به گوش کردنش و اتفاقاً این موضوع دیروز بسیار در زندگی من اتفاق افتاده ….
حدود یک سال و نیم پیش من سر موضوعی با خواهر شوهرم بحثمون شد و من باهاش قهر کردم و دیگه ما با همدیگه هیچ ارتباطی نداشتیم هرجا همو میدیدیم سلام و خداحافظ …همین فقط
خوب در طی این یک سال و نیم من به لطف خداوند وارد سایت عباس منش شده بودم و
و هر روز از فایلهای رایگان استاد استفاده میکردم کم کم فایلهای که باید پول میدادم رو خریدم و رشد کردم بزرگ شدم و سعی کردم البته سعی کردم حالا نمیگم حتماً تونستم انجامش بدم ولی سعی کردم که عمل کنم.
خوب من روز به روز روی خودم کار میکردم و دیروز که این فایل روی سایت قرار گرفت،هم داشتن با خودم فکر میکردم که چه موضوعاتی تو زندگی من رخ داد و خب موضوعات خیلی زیادی به یادم اومد که اتفاقاً دیروز همسرم گفت که دوست داره که من و خواهرش با هم آشتی کنیم و دیگه کدورتی وجود نداشته باشه،فورا این به ذهنم اومد که اگر من با این آدم آشتی کنم دوباره اتفاقات قبل تکرار میشند و دوباره ناراحتیها شروع میشه که یه دفعه یاد صحبتهای استاد تو این فایل افتادم که گفت بگردید دنبال هزاران باری که هیچ اتفاقی نیفتاده و حالا یک بار اون اتفاق ناخواسته رخ داده بود و شروع کردم به مرور روزهایی که اتفاقات خوب خوب رخ داده بود کردم و با همسرم به خونه مادر شوهرم رفتیم و با اینکه ضربان قلبم بالا رفته بود ولی مدام به ذهنم میگفتم که نه هزاران بار شد که ما کنار هم بودیم ولی بهمون خوش گذشت،حالا یکبار اتفاق ناخواسته رخ داد،قرارنیست همیشه اوضاع بد پیش بره….
حتی گفتن اینها به ذهنم حال من رو خیلی خیلی خوب میکرد و بهم آرامش خاصی داد و وقتی رفتیم اونجا و همسرم شروع کرد صحبت کردن ضربان قلبم بالا رفته بود لی مدام با خودم تکرار میکردم که هزاران بار شد که ما کنار هم باشیم و حالا یک بار هم مسائلی پیش اومد که دوست نداشتیم که البته اون هم به خاطر فرکانس من بوده 100 در 100
و بعد از صحبت همسرم من هم گفتم چیزی که ناراحتم کرده بود و در کمال ناباوری که خواهر شوهرم اصلاً هیچ واکنش بدی نشون نداد و هم تمام حرفهای ما رو هم پذیرفت و بعد با هم روبوسی کردیم و تمام اون رنجشها و ناراحتییها تمام شدخییلی حس فوق العاده ای بود که من دیروز پیدا کردم حالا استاد دوباره من میخوام یک موضوع دیگ ای هم هست که باید همین نتیجه رو میخوام ازش بگیرم
سه سال پیش همسر من خونهای تو جزیره کیش خرید و ما برای مسافرت اونجا رفتیم چند روزی اونجا بودیم و کلی به ما خوش گذشت ولی با برادر شوهرم و خانمش رفته بودیم شوهرم بچههامم بودند بعد از چند روز شوهرم خیلی غافلگیرانه بلیط هواپیما گرفت و گفت که من چک دارم باید برگردم شهرمون و ما رو با برادر شوهرم و خانمش تنها گذاشت که ما بعداً بریم این موضوع منو خیلی ناراحت کرد چون قرار بود با هم بریم و با هم برگردیم وقتی برگشتم بهش گفتم که دیگه هیچ وقت با تو به کیش نمیام حتی مسافرت هم باهات نمیام ان چند سال گذشته و همسر من هر بار به من میگه که این بار که ببرمتون کیش سعی میکنم خیلی بهتون خوش بگذره و دیگه مطمئن باش که اون اتفاق رخ نمیده ولی من همیشه مقاومت میکردم امروز که استاد این سخنان رو واقعاً این الهامات الهی رو تو سایت قرار دادند فهمیدم که من باید این کارو انجام بدم و تصمیم گرفتم این بار که با همسرم قرار شد بریم کیش باهاش برم و به خودم بگم که هزاران بار ما با هم رفتیم کلی بهمون خوش گذشت و حتی ون زمان که من بعدش رنجش پیدا کردم هم به من کلی خوش گذشته بود ولی من تمام اون خوبیها رو نادیده گرفتم و فقط اون قسمت آخرش رو توی ذهنم بزرگ کردم
الان که این مطالب رو نوشتم استاد جان بغض کردم و اشک شوق در چشمانم هست که خداوند چطور من رو به این مسیر الهی رهنمون شد و پیامبرش رو فرستاد تا پیامش رو به ما برسونه و راه رو به ما نشون بده از خداوند براتون عمری بسیار طولانی پر از برکت پر از سلامتی پر از شادمانی پر از خیر خواهانم همیشه همیشه شاد باشید سالم باشید موفق باشید در دنیا و آخرت بسیار ممنونممممممم
به نام خدای مهربان سلام
خداروشکر میکنم که میتونم زندگیم رو از هر لحظه که میخوام تغییر بدم
بخش سوم
سوال از خودم
در حال حاضر چرا به داشتن یه کسب و کار فک نمیکنی با اینکه دوست دارم داشته باشم ،ولی چرا از حتی فک کردن بهش تفره میرم ؟
چون میترسم، میترسم که شکست بخورم، میترسم که انتخابم برای کسب و کار اشتباه باشه، چون میترسم که مدیر کارخونه ام بگه تو خجالت نمیکشی ، آخه تو رو چه به کسب و کار، چون فک میکنم از من گذشته ،من دیگه 37 سالم شده و دیگه پیر شدم دیگه ولش کن
چون میگم تو که آدم نیستی ، کسب و کار برای آدمهاست
چون میگم که من عرضه ندارم که ،من یه کارمند بدردنخور بی دست و پای دست و پا چلفتی هستم یه بچه سوسول که دماغش رو بگیری میمیره ، کسب و کار برای پوست کلفت هاست ، کسب و کار برای کسانی هست که گرگن ، نه اینکه من یه بره هستم، برای کسب و کار باید پدرت در بیاد، باید پوستت کنده بشه ،فک کردی به همین ساده گیه ، فک کردی که به این راحتی کسب و کار میزنی، فک کردی انقد راحته که کسب و کار مورد علاقت رو بزنی ،نه عزیزم باید اول بری خاک خوری ،اول بری کارهای کثیف و آشغال رو انجام بدی تا آماده بشی، کسب و کار جای هر کسی نیست که، جای اهلشه ،تو که اهلش نیستی، تو اگه عرضه داشتی تا الان زده بودی، تو کارمند زاده و کارگر زاده ای باید پدرت در بیاد اصلا حقته که پدرت در بیاد ، بشین سر جات همین چیزی رو هم که گذاشتن جلوت بخور بگو خداروشکر ، سعی کن پات و از گلیمت دراز تر نکنی، تو لیاقت داشتن کسب و کار رو نداری، در اصل تو
بی عرضه ای
تو بی دست و پایی
تو دست و پا چلفتی هستی
تو ساده ای
تو زود گول میخوری
تو گرگ نیستی
تو چیزی بلد نیستی
تو لیاقت دریافت پول رو نداری
تو کاری بلد نیستی
تو حرفه ای بلد نیستی
تو استعدادی نداری
مردم چی میگن ، میگن نگاه کن باز این رفت سراغ یه کاری که نصفه ولش کنه، این دیگه چقد بدبخته
مردم مخصوصا مدیر کارخونه و مدیر عامل میگن که ها چیه ،خوشی زده زیر دلت برو گمشو از اینجا ببینم میخوای چکار کنی؟ ما آوردیم آدمت کردیم حالا برا ما دم درآوردی ؟ بگیرین پرتش کنید بیرون این بی چشم و رو را
برو دیگه هم اینورها پیدات نشه
لیاقت تو همون کارمندیه و کار کردن برای دیگرانه ، تو شایستگیه داشتن کسب و کار رو نداری
بعدشم به من بگو چی میخوای بزنی ؟
تو که عرضه نداری پس چرا میگی میخوای کسب و کار داشته باشی وقتی که نمیدونی چیکار میخوای بکنی
تو ترسویی
این باورهایی هست که من نسبت به خودم در ذهنم دارم
و خب تا اینها درست نشه اتفاق خاصی نمی افته
من تازه فهمیدم که خداوند اصلا به اندازه پشیزی حرکت اضافه ای نمیکنه برای من که من بخوام منتظر باشم که خدا کاری کنه برام ،
تا من دست به کار نشم هیچ اتفاقی نمی افته
دست به کار من یعنی چی؟ آیا منظور اینه که شغلم رو عوض کنم ؟ یا اینکه همه چیز و همه کس رو ول کنم برم و بگم به خانواده و به همسرو فرزندم که شما عامل بدبختی من هستید ؟
یا اینکه سرم رو بندازم پائین و فایلها رو گوش بدم سعی کنم تمرینات رو انجام بدم و سعی کنم که باورهای خوب رو تکرار کنم و سعی کنم که افکارم رو بشناسم و بررسیشون کنم هر روز و بنویسم و متعهد بشم که تغییرشون بدم
به نظر تو کدام راه برای تو مناسب تر است؟
خب معلومه ؟
درسته که تغییر ذهن درد داره ؟ ولی بدون که بعدش چقد موهبت و ثروت وارد زندگیت میشه
این همون مسیر خداوند هست که خودم رو ازش دور کردم
خدا اینجا بوده ، در من بوده ، داشته هدایت هم میکرده ،منتها من نمیدیدم تازه فهمیدم که خدا در من بوده و دقیقا به سمتی که من فرکانس میفرستادم و توجه درونی میکردم هدایتم میکرده
سلام استاد عزیزم
من سال 1400 تا 1401 برای اولین بار مغازه زدم. و بخاطر مسایل اقتصادی جمعش کردم.
از 1402تا امسال 1 وخوردیه ک دنبال کارم. ولی کارهای دولتی همشون حقوقاشون پایینه. و دارم متوجه میشم ک چرا همش تو دلم میگم مغازه داری خوب نیس. چون مغزم یکبار دیده ک شکست خوردم هر دفعه بهم یاداور میشه ک معازه داری خوب نیس.
مرسی ک مثال مغازه رو زدین.
منم دقیقا قانون تکاملمم رو طی نکردم چون اوایل زیاد هزینه کردم قبل از کسب درامد. زیاد خواستم تمام پولامو بریزم توی مغازه اصلا سیو نمیکردم.
من امشب فایل تسلیم بودن در برابر خداوند رو ازتون دیدم و خیلی با حرفاتون گریه کردم و همش گفتم خدایا چرا من مثل استاد صداتو نمیشنوم چرا من مثل استاد هدایتتو نمیفهمم.
بعد از دیدن فایل خیلی ام خسته بودم اما ناخودآگاه این فایلتونو دیدم و دارم میفهمم هدایت خداوند برای من همین بوده ک ذهنمو باورهامو تغییر بدم تا بتونم توی همون شغلم درامد داشته باشم و بتونم دونه ب دونه ی دوره هاتونو با عشق بخرم
سلاااام بدوستان بزرگوار اهالی سایت زیبامون
ذهنم میگه نمیخواد بنویسی ولی مینویسم
بنویسید کجاها ذهن شما به خاطر یک اتفاق نامناسب توانست بنیان باوری شما را بر اساس آن ناخواسته شکل دهد، امیدواری و خوشبینی را از شما بگیرد و شما را به این نتیجه برساند که از این به بعد قرار است همین نتایج بد رخ بدهد. سپس به خاطر این باور، هیچ قدمی برای بهبود آن روند بر نداشتید؟
این موردو بیاد نمسارم دقیقا آیا تجربشو داشتم تو کار یا نه ولی تو درس خوندن چرا
دوره دانشگاه وقتی نمره کمی گرفتم ذهنم گفته که دیگه قراره تکرار بشه یا اینکه با این توجیه که درس خوندن مهم نیس نمره خوبی بدست نیاوردم مثل قبل
بنویسید کجاها با اینکه اوضاع خوب پیش نرفت و نتیجه ناخواسته رخ داد اما شما افسار ذهن را در دست گرفتید و توانستید به ذهن خود بگویید:
“درست است که این بار اوضاع خوب پیش نرفت اما 100 ها بار اوضاع خوب پیش رفت. در نتیجه این اتفاق هیچ معنایی ندارد و قرار نیست دوباره این ناخواسته رخ دهد….
توی کسبوکار وقتی چند وقت پروژه ای نداشتم به ذهنم یاداوری میکردم که اون دفعه شد پس دوباره میشه دنیا پر از ثروت و فراوانیه
درباره تجربیاتی بنویسید که: به خاطر باورهای محدود کننده ای که داشتید، مدتها یک روند ناخواسته را تجربه می کردید اما به محض ایجاد تغییرات اساسی در باورهای خود، در همان مسیر، نتایج متفاوت و خوشایندی گرفتید
یه محصولی رو طراحی کرده بودم اوایلش نمیتونستم بفروشم ولی با تغییر باورام آروم آروم، تونستم بفروشم
یه سری جاها هم خداوند هدایت کرد یه کاریکه قبلا انجام داده بودم بارها اما نتیجه نگرفته بودمو دوباره آنجام دادم و خواستم و شد و سدهای ناباوریم شکست
با توجه به آگاهی های این فایل، بنویسید در موارد مشابه آینده:
چه راهکارها یا نگرشی به شما کمک می کند که حتی با وجود یک تجربه ناخوشایند، افسار ذهن را در دست بگیرید به گونه ای که: نه تنها خوشبینی و امیدواری شما نسبت به آینده حفظ شود، نه تنها از قدم برداشتن نترسید، بلکه آن تجربه باعث شود ایراد کار را پیدا کنید و با حل آن، بارها رشد کنید.
در جواب این قسپت باید بگم که یادآوری خود قانون باعث میشه من حالمو خوب نگه دارم، چطور؟ با نگرش متفاوت طوریکه نتیجه رو به نفع خودم تصور کنم یعنی اون چیزی از نتیجه که دوست دارم اتفاق بیفته رو تصور کنم در موردش بنویسم با خودم صحبت کنم تا آرام باشم انگیزه داشته باشم و حرکت کنم براش
و دیگه اینکه میتونم موفقیتهای خودمو یاداوری کنم بخودم چه کوچک چه بزرگ بگم ببین اونجا تونستم و شد حالا هم میشه
شاد باشید و پیروز
یاحق
سلام به همگی
خیلی موضوع جالبیه برای من این فایل و وقتی به بعضی تجربیاتی که داشتم فکر کردم خیلی خوب ردپای این نگرش رو دیدم.
مثلا:
1. توی بحث تغذیه، خب من تا قبل دوره سلامتی که هیچ رژیمی نداشتم و نیازی هم نمی دیدم چون لاغر بودم ولی وقتی مشکلات رو می دیدم توی بدنم، درحالیکه سرباز بودم و در محلی خدمت میکردم که صبح تا شب باید اونجا میبودم و شاید یک روز در هفته میتونستم از ظهر به بعد خونه باشم اونم فقط تا 5 صبح، با این اوصاف دوره رو تهیه کردم و دست و پا شکسته گوش و عمل میکردم چون واقعا در طول روز و شب شاید 1 ساعت میتونستم زمان داشته باشم برای گوش کردنش که اونم یا باید خواب بعدازظهر رو میزدم ازش یا فایل گوش میکردم ولی خب به همین دلیل دست و پا شکسته گوش کردن، خوب متوجه مفهوم نمیشدم و عجله هم داشتم برای نتیجه گرفتن، خلاصه باعث شده بود که در همون دفعه اول، بارها و بارها شکست بخورم تو ادامه دادن روند دوره قانون سلامتی و وقتی خدمتم تمام شد، ناخودآگاه یک ترسی تو وجودم بود که نکنه دوباره نشه و نتونم به این سبک عمل کنم، شاید اصلا برای من نیست و از اینجور صحبتهای ذهن ولی وقتی اومدم با تمام تمرکز از صبح تا شب روی دوره سلامتی کار کردم، دیدم که آقا خیلیم راحته و بدن اصلا عادت میکنه و مهمتر که اون موقع من ذهنم رو و باورهام رو تغییر نداده بودم و فایلارو در بهترین حالت 1 بار با تمرکز میشنیدم و بعضی هارم یکم مینوشتم و خب معلومه وقتی اینهمه باور درب و داغون در مورد تغذیه و سلامتی داری، نمیشه. خلاصه ذهنم میگفت نمیشه ولی فهمیدم ایراد از چیه و خدا رو شکر تقریبا 8 روز هم پیاپی عالی عمل کردم به دوره سلامتی و نتایجشم دیدم که همینطور ان شاء الله ادامه میدم.
مثال بعد:
2. توی فوتبال هم این اتفاق واسم افتاده که مثلا تک به تک با دروازه بان تو مسابقات خراب کردم یا دریبلی رو نتونستم بزنم و ذهن گفته که دیگه نمیتونی تک به تک گل کنی یا دریبل خوب بزنی، با اینکه هزاران بار قبلش گلای قشنگ زدم، تک به تک دروازه بان رو محو کردم، دریبل هایی زدم خیلی خوشگل و حرفه ای ولی همون یکبار ترس تو وجودم انداخته بود که باعث میشد دفعات باید یا دریبل نزنم و یا بازم اون ترس باعث خراب شدنش بشه. واقعا این منطق که من هزاران بار قبلش اینکارارو با موفقیت انجام دادم و حالا یکبار تو یک موقعیت خاص نشده اون چیزی که باید بشه، مهم نیست و مهم اینه که توجه کنم به اون هزاران باری که کار درست انجام شده. گاهی هم هست آدم مهارت لازم رو کسب نکرده که یه کاری جواب نداده، خب بیام بررسی کنم که چطور تو موقعیتهای این شکلی، کار درست رو انجام بدم و به نتیجه دلخواه برسم و تمرکز بزارم و تمرین کنم تا یادش بگیرم.
مثال بعد:
3. چند سال پیش ساعت 12 شب داشتم با دوچرخه از خونه داییم برمیگشتم و توی راه چند نفر جلوم رو گرفتن و گوشی و کاپشنم رو به زور ازم گرفتن و رفتن. بعد اون اتفاق اینقدر ذهنم بهش معطوف شد و توجه کردم بهش که میترسیدم گوشی ببرم بیرون و تا همین الان باهام این ترس مونده و اغلب گوشی با خودم نمیبرم و ترس دارم از تکرار دوباره اون اتفاق. در صورتی که میلیونها بار قبلش هزاران جای مختلف رفتم و گوشی بردم و هیچ اتفاقی هم نیافتاده و کلی هم لذتش رو بردم ولی یکبار این اتفاق افتاده، دیگه باید اون دفعات قبل رو فراموش کنم. پس خودم چطور قبلاً گوشیم رو میبردم بیرون یا مردم چطور همشون گوشی دستشونه و میرن پیاده اینور اونور و هیچ اتفاقی هم نمیافته؟ تازه اون اتفاق که افتاد خیریتی شد که من گوشی بهتر و کاپشن زیباتر و گرم تر و باب میل تر بخرم و کلی به نفعم شد. چقدر من خودمو تو پیاده روی هام محروم کردم از گوشیم و گالکسی بادزهام چون میترسیدم ولی از حالا میخوام ببرم با خودم و خیلی راحت فایل گوش بدم، آهنگ بزارم تجسم کنم و لذتش رو ببرم.
این فایل یک منطقی رو داد بهم که از این به بعد در لحظه کنترل ذهن بهتری داشته باشم و بتونم مثل شما استاد عزیزم، مثل رونالدو، خوب ذهنم رو کنترل کنم و نزارم محدودم کنه و بترسونه منو با اینکه تغییر کردم، با اینکه اینهمه وقت همه چی خوب بوده و حالا یکبار این اتفاق بد افتاده.
حتی یادمه اوایل توی ورودم به فوتبال از سالن و محلات، خیلی بد بودم و چیزی بلد نبودم ولی شور و اشتیاق داشتم و ادامه دادم و هرروز بهتر شدم و یه سری چیزایی که توش روزای اول خوب نبودم مثل مثلا آمادگی بدنی و هوازی، به جای گفتن اینکه دیگه نمیشه، به آمادگی بالایی رسوندم خودمو و این مسیر همچنان ادامه دارد.
متشکرم استاد عزیزم بابت این فایلهای آگاهی دهنده
دوستون دارم
در پناه خدا
سلاااام به استاد عزیزم و مریم جان و همه دوستان
چگونه ذهنمان ما را فریب میدهد؟
چیزی که الان دارم تجربه میکنم موضوع کسب و کارمه
95 درصد مواقع مشتری راضی و هر روز سفارش میگیرم ذهن هی میخواد بره سراغ اینکه دلیل و منطق منفی بیاره که چرا یه سری افراد دیگه خرید نمیکنن و ربطش بده به اینکه ممکنه کار من ایراد داشته باشه یا محصولم خوب نباشه ولی من افسار ذهنمو دستم میگیرم و میگم خدا از بینهایت دستهاش روزی میرسونه و هر لحظه و هر روز یه مشتری اینهمه نظر مثبت و تحسین میشنوم داره فروش اتفاق میفته پس اگه افتاده باز هم میفته و سعی میکنم باورای درست جایگزین کنم و ذهنمو هدایت کنم در حالی که قبلا یه بار به خاطر همین نجواها کارمو استپ زده بودم گوش دادن مداوم به فایل های استاد خیلیییی کمک میکنه من همین امروز داشتم جلسه 4 قدم دو رو گوش میدادم با اینکه چندین بار گوش داده بودم ولی داشت فراموشم میشد و تکرارش کردم دیروز شاید 5 یا 6 ساعت فقط داشتم آموزش ها رو گوش میدادم
دوستان پیشنهاد میدم فایل های دانلودی یا هر دوره ای که از استاد خریداری کردین هر لخظه خوراک ذهنیتون باشه تا بتونین راحت تر افسار ذهن نجواگر رو دستتون بگیرین چون به قول قرآن انسان فراموشکاره یادش میره. ریشه انسان از نسیان میاد یعنی فراموشکار
حواستون به این موضوع باشه
تکرار
تکرار
تکرار
سپاسگزارم استاد عزیزم که با این آگاهی های فوق العاده باز قانون رو بهمون یاداوری کردین
خدارو صد هزار بار شکر
به نام خدای مهربان سلام
بخش یک
خداروشکر میکنم که میتونم زندگیم رو از هر لحظه که میخوام تغییر بدم
به نظر خودم الا من درکنترل ورودی ها خوبم ،چون تقریبا در طول روز یا فایل گوش میدم یا زبان میخونم یا کار میکنم ،ولی چیزی که هست و هنوز دست نخورده مونده باورها و افکاری هست که تو ذهنم هست و داره کار میکنه
و افکاری که هر روز تو ذهنم میچرخه و بیشترش هم نا امید کننده ، ترس دهنده، نگران کننده ،اندوه کننده، کمبود دهنده، و غمگین کننده هست
و باید اینها رو درست کنم، و خب صفحه باورها رو نوشتم و سعی میکنم تکرار کنم ، ولی ذهنم اون ها رو به باد مسخره میگیره ،و میگه جمع کن این مسخره بازی ها رو ، این که نشد تغییر ، تغییر باید یه دفعه باشه که اسمش تغییر باشه نه اینکه کلی زمان بخواد طی بشه که اونم معلوم نیست که تغییر کنه یا نه
این وضعیت کلی ذهن من هست
مثال کلاس شنای دیروز من
من دیروز که جلسه هفتم بودم اینطور پیشرفت که خوب نتونستم دوچرخه بزنم ، وخیلی هم تلاش کردم در اون یک جلسه ، ولی بعد از تمرین دیدم که بسیار نا امیدم و نارحتم و حتی وقتی که از اسختر همیشه می اومدم بیرون کلی هوا رو نگاه میکردم سپاسگزاری میکردم درخت ها رو نگاه میکردم و به پسرم میگفتم که خیلی عالی بودم امروز ولی دیروز متوجه شدم که اینها همه کمرنگ تر شده و نا امیدی در من بیشتر شده ،چون وقتی که دیدم خوب نتونستم دوچرخه بزنم ذهنم گفت که دیگه تمومه تو نمیتونی یاد بگیری الکی وقتت رو هدر نده بیخیال شو
و تمام این ها رو وصل کرد به قوانین و گفت که این کار کردن و توجه کردن تو به قانون هم الکیه ، ولش کن بابا،این همه وقت خودت رو هدر دادی هیچ تغییری هم نکردی،کلی خودت رو از عیشو نوش و این و اون و تفریحات و بودن کنار خانواده و اینها انداختی و بعد ازسر کار هی میای میشینی فایل گوش میدی و کامنت مینویسی و تمرین میکنی که چی بشه ،کو تغییر
دیگه همیشه همینه وضع ، یعنی هی اوضاع بد تر میشه و تمام حرفش اینه که ول کن ،ادامه نده،
الان درک میکنم که هر جا که من متوقف میشم از شیطان پیروی کردم ، چون دیدم که بعد ها پیشیمون شدم که چرا ادامه ندادم
این در تمام موارد صدق میکنه ، از سلامتی بگیر از ورزش و از پیاده روی از هر چیزی
چون این افکار داشته کار میکرده یا بهتره بگم این دعوت ها
عجله ،کمبود، حرص، نگرانی ، اندوه و بعد از اینها من کارو یا ول کردم یا متوقف کردم و ادامه ندادم
فرزندم و همسرم بعضی مواقع یه کارهایی میکنن و من این تصمیم رو میگیرم بعدش
که این نشون میده که دیگه نباید به اینها توجه کنم و به خودم توجه کنم و به فکر خودم باشم
البته میخوام این رو برای خودم شرح بدم که در هر زمینه ای من میام تصمیم گیری میکنم و میگم باید اینطور عمل کنم یا نکنم
و حواسم باشه که از روی چه احساسی تصمیم میگیرم ، از روی عصبانیت یا احساس خوب
وقتی که یه بار ماشین رو گذاشتم و روش خط انداختن من فک میکنم که همیشه این اتفاق می افته
البته این سوال هم هست که خب اگر یه بار دیگه اتفاق بیفته ذهنم میگه ببین تو آدم نمیشی ، تو درس نمیگیری، اون دفعه اتفاق افتاد چرا تجربه نشد برات ، میگه اون یه درسی بود که دیگه اون کارو نکنی
الان متوجه شدم که اون دفعه دومیه بخاطر این نبوده که خود به خود اتفاق بیفته ، بخاطر توجه ما بعد از اون هست
یه بار رفتم سند بگیرم گفتن نمیشه و من گفتم که برای همیشه نمیشه و ولش کردم
دیروز یه جلسه دوچرخه زدم و دیدم چرا مثل مربی نمیتونم بزنم ذهنم گفت که برای همیشه نمیشه ، ولی میخوام بگم که با تمرین میشه
مثال:
وقتی که رفتم خونه خانواده ام و دیدم که دارن حرفهای منفی میزنن گفتم ولش کن دیگه نباید بیام چون همیشه اینجا منفیه
در صورتی که بارها قبلش بوده که حرفها خوب و مثبت و لذت بخش هم بوده
یه مقدار پول که تو حسابم هست و مسئله ای پیش میاد و خرجش میکنم میگه دیگه تمام شد از این به بعد دیگه پدرت در میاد و دیگه نمیشه کاریش کردو بی پولی همیشه گی هست
تو مسافرت چند وقت پیش که رفتم ،با خانواده همسرم : یه بار شنیدم که گفتن پسرت نزاشت که ما خوب زیارت کنیم و من ناراحت شدم و گفتم دیگه با این جمع نمیام بیرون در صورتی که بارها و بارها ما باهم بیرون رفتیم و انقد انسانهای شریف و مهربانی هستن که نگو، ولی به خاطر اون یه حرف که من از دور شنیدم ذهنم گفت که اینها دیگه بدرد نمیخورن و باید جداشی ازشون یا تنهایی بیای
یا مدیری که باهاش کار میکنم بارها شده که لطف داشته و بسیار با من مهربان بوده و شده که یه باری مثلا یه طور دیگه حرف زده و من گفتم که باید از اینجا برم بخاطر اون یه دونه حرف
و بارها همسرم گفته که تو بعضی مواقع به خاطر یه حرف یا یه اتفاق که همیشه گی نبوده از کاه کوه ساختی و کلی عصبی شدی و کلی ناراحتی ایجاد کردی
و الان که دقت میکنم مخصوصا در روابط اینطوری هستم که اگر فقط یک بار از یکی یه چیزی ببینم قیدش رو میزنم و اون هر کسی باشه از نزدیکترین فامیل یا دورترین
چون میگم که از این به بعد دیگه قراره همین اتفاق بیفته
تا الان نمیدونستم که این کار ذهنه و کار شیطانه ، فک میکردم که منم و دارم درست تصمیم میگیرم
بارها خودم رو سرزنش کردم به خاطر یه کار اشتباه
مخصوصا خودم، اگر مثلا همیشه دارم کار درست رو انجام میدم و یه بار بخاطر هر مسئله ای اشتباه کردم یا یه کاری کردم که یه نفر رو ناراحت کردم یه هر مسئله ای ، بشدت خودم رو سرزنش میکنم و میگم دیگه تمامه و دیگه درست نمیشه و دیگه تمام شد
الان معنی توبه رو درک کردم
معنی اینکه چرا انسان فراموش کار خلق شده رو درک کردم و فهمیدم که از لطف و نعمت های خداونده که آدم فراموش میکنه
وقتی که استاد مفهوم این رو که اگر اون مسئله بره تو وجودت وهی بهش توجه کنی و از جنس اون برات اتفاق می افته و تو خلقش میکنی اشاره کرد و گفت و توضیح داد
تازه من متوجه شدم که قانون خلق چی هست، و درک کردم که اصلا مسئله توجه چطوری کار میکنه و تازه مفهوم این رو که وقتی به چیزی توجه میکنی به احساست نگاه کن ببین چطوره رو فهمیدم
فهمیدم و درک کردم که توجه اون چیزی نیست که با چشم میبینیم توجه اون چیزیه که با چشم دل یا وجود بهش توجه میکنیم ، در اصل توجه اون چیزیه که دیده نمیشه ولی خودت درونا حسش میکنی و فقط خودت هستی که متوجه اش میشی اگر بخوای بهش فک کنی و یا دقت کنی
بخاطر اینه که وقتی بعضی مواقع که با همسرم صحبت میکنم میگه چرا توجه نمیکنی به من میگم چرا توجه میکنم میگه نه چشمات اینجا هست ولی روحت جای دیگه است
منظور از توجه همینه
حتی اگر کسی از بیرون ببینه متوجه نمیشه،ممکنه من الکی تقلا کنم و از بیرون این باشه که داره تلاش میکنه ولی من از دورن دارم به این توجه میکنم که نه من نمیتونم و نمیشه و بعد تصمیم میگیرم که ولش کنم کار رو و فقط در تقلا نشون بدم که ببین من تلاشم رو کردم و نشد
و اینجا مفهوم اصلی باور مشخص میشه
سلام مجتبی جان
چه کامنت معرکه ای! چه خود افشایی قهرمانانه ای! چه شجاعتی! کیف کردم! به هر حال من همچین شجاعت و همچین حضور ذهنی نداشتم که دیتیل وار ایراداتم رو بنویسم… تحسین بر شما!
فکر میکنی خودت تنها هستی، مجتبی جان؟ این ایده آل گرایی، مکافات من هم هست. خانومها هم بهتر از هر کسی میفهمن که با یک ایده آل گرا سرو کار دارند…مثل زندگی خودم! خوب اومدی: تو که حواست به من نیست!! به چی فکر میکنی، مرد؟!!
اصلا از بچه گی عادت کردم… اگر اینطور نشد، پس همه چی سیاهه!! آقا، اینم شد طرز تفکر؟
خب، خیلی خوبه که این رو از خودم در آورده م… فهمیده م که ایراده!
تمرینهای روزانه سپاسگزاری و ستاره قطبی، خیلی خوبن…. خیلی!
کلی من رو درمان کرده ن… کلی بهتر شده م!
اصلا دلیل اینکه سال 84 ، پنجاه هزار تومن پول بی زبون، معادل 5 گرم طلا! دادمو رفتم کلاس شنا، همین ایده آل گرایی بود… خودم رو مجبور کردم و رفتم و الان هم هیچی بلد نیستم! چون همون موقع هم از فلوتینگ و دوچرخه، لذت نمیبردم! فقط رفتم که رفته باشم! بعد هم هی مینشستم و ایراد کار خودم رو میگرفتم و فکر میکردم این رفتار، باعث پیشرفت من میشه!
هنوز هم نمیدونم باید با زندگیم چه غلطی بکنم… ولی دم استاد عباسمنش گرم که تمرینهای دوازده قدم رو یادم داد….توصیه ای برای تو دارم؟ غلط بکنم! اگه طبیب بودم، سر خود دوا مینمودم!
ولی، یه چیزی، آهسته آهسته داره تغییر میکنه و این رو دوست دارم! فقط خواستم همین رو بگم…اینکه تو بینظیری و یه روز همه چی رو به بهترین شکل درست میکنی. چقدر این کامنت و این گفتگو لذت بخش بود، خدا را شکر!
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی.
سلام آقا مجتبی عزیز
توضیحاتت خیلی جالب بود و من چندین متن از نظراتی که زیر فایلهای دانلودی رو گذاشتی خوندم.
من یه سوال داشتم از شما . با توجه به متنهاتون نشون میده در این زمینه تغییرات اساسی ای داشته اید و همچنان این تغیرات رو دارید. در خصوص مسائل مالی بعد از شروع آموزش از این سایت و دوره ها وداده های استاد رشد محسوسی داشتید؟ واقعا رشدتون بعد آموزش قابل قبول بود؟ اگر واقعا موفقیت مالی داشتید امکانش هست بفرمائید چطور این اتفاقات براتون رخ داد؟ میخوام از گفته های شما به ضعف عای خودم در خصوص عدم تغییر پی ببرم
شما چه کردید و کائنات بعدش براتون چه کرد؟
آیا با الهامات هم و گفتن به شما هم چیزی داشتید که خودتون ناگهان سورپرایز شه؟
ممنون میشم راهنمائیم کنید؟