اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم و همهی دوستان عزیزم دراین سایت پربرکت و الهی جهان هستی
سپاسگزارم از خداوند که همواره در حال هدایت کردن ماست به سمت هر آنچه خواستاریم.
استاد عزیزم چند تا درس فوقالعاده داره این دو فایل اخیر برای من
دقیقا سال 95 بود که من که هنوز هیچ چیزی از قوانین نمیدونستم بعد از کلی تلاش جسمی برای موفق شدن و شکست های پی در پی عاطفی و شغلی خسته و نالان با سفارش یکی از دوستان سراغ یه روانپزشک رفتم و دقیقا بعد از 2 ساعت صحبت در مورد هر آنچه حالمو بد میکرد با یه کیسه پر از دارو به خانه برگشتم
خدا رو شکر مادر یکی از همکارانم که ایشون هم روانپزشک بودن و منو میشناختن وقتی داروها رو دیدن گفتن
اینا اصلا بدرد شما نمیخوره و من کل داروها رو درون سطل انداختم
من تقریبا از کودکی تا 38 سالگی رو پر از چالشهای مختلف بودم تا خداوند منو از طریق یکی از دوستان با شما آشنا کرد
استاد جانم من اونقدر دوره ها و فایلهای شما رو برای خودم در ذهنم در بیداری و در خواب تکرار کردم
که خدا رو شکر خیلی زود هر چیزی رو از زاویه مناسبش نگاه میکنم و سریعاً تلاش میکنم به حال خوب برسم
و به خودم میگم هر چقدر هم در این موارد حق با من باشه ولی احساس خوب =اتفاقات خوبه
در مورد خانواده یا همکاران یا همسر سابق و یا هر چیز دیگه ای سریع دیدگاه مناسب رو پیدا میکنم مثل اینکه اونا هم به همین روشها بزرگ شدن یا اونا حق داشتن چون خیلی سختی کشیدن و حتی احساس خوب داشتن از اینکه خدا رو شکر که من این آگاهیها رو دارم و چقدر رفتار خودم با خودم تغییر کرده و حتی به خودم بابت تمام راههایی که رفتم و تجربه کردم و اشتباه بودن افتخار می کنم و همش به خودم میگم تو در اون لحظه فکر میکردی که اون مسیر درسته و دو الانه میدونی که قدر آموزشها رو میدونی و میدونی هیچ راه درست دیگه ای غیر از همین مسیر وجود نداره.
استاد عزیزم من هزاران هزار مثال دارم از زندگی خودم که میتونست منو به تیمارستان ببره ولی به ذهنم اجازه اینو ندادم که بخواد منو وارد احساس قربانی شدن و…. ببره
استاد فاصلهی همین حدود 4 سال کار کردن روی خودم و باورهام به اندازه 39 سال قبل منو به جلو انداخت
و شاید ابتدای کار تا رسیدن به مومنتوم مثبت
زمان گرفت اما خدا رو شکر الان هر روز به لطف الله یکتا و آموزه های عالی شما و مسیر توحیدی بهتر و بهتر میشه
در ادامه دقیقا با شما موافقم که همهی ما مسائلی داشتیم که حتی شاید از دید خودمون خیلی بزرگ بودن و حالا با گذشت زمان و متفاوت نگاه کردن به همون مسائل از بزرگ بودنشون کاسته شده و الان خیلی بیرنگ و عادی ان و اصلا دیگه آزارمون که نمیدن هیچ بعضی هاشون شدن درس
بعضی هاشون شدن خاطره
بعضی ها شون هم حتی همدردی و درک متقابل که شاید اگه ما هم جای اونا بودیم همین رفتار رو داشتیم
خلاصه که فکر میکنم هیچ چیز آزار دهنده ایی در گذشته نمونده که بتونه منو آزرده خاطر کنه
و باز هم خدا رو شکر
خدا رو شکر و خدار رو شکر بابت همین روزهای رنگین کمونی زیبا که هر روزش برام ارزشمند و لذتبخشه به شوق فراگیری بیشتر و اجرای قوانین در همه ی قسمتهای زندگی.
من عاشق این جمله استاد هستم و با اجازتون با همین جمله کامنت رو به پایان میرسونم
در پناه الله یکتا شاد و سلامت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشین
درود بر استاد عباسمنش عزیزم. از شما سپاسگزارم بابت نکات بسیار ارزشمندی که در قالب فایل های هدیه ای ، اما گران بها در اختیارمون قرار میدید و کلی بابت تهیه و تنظیمش انرژی و زمان ارزشمندتون رو صرف میکنید.
سوالی از حضورتون دارم که فکر میکنم به محتوای این 2 فایل اخیر بی ارتباط نباشه، و تصور میکنم پاسخ شما به این سوال ابهام و بلاتکلیفی خیلی ها رو برطرف کنه. علی الخصوص خود من که خیلی وقته با این چالش درگیرم !
چالش بزرگی که من مدت زیادیه باهاش درگیرم، اینه که شکر خدا خونوادم همگی در صحت و سلامت در کنار هم هستیم و زندگی میکنیم. اما از جاییکه من خیلی سعی دارم روی تغییرات شخصیتی خودم و روی اهدافم متمرکز باشم، ولی به دلایل مختلفی مثل محدود بودن متراژ خونه، یعنی نبودن یه جای ایزوله و شخصی و آرام برای این منظور و سر و صداها و بحث های مختلفی که تو خونه در جریانه خواه بحث و جدل باشه و یا مثلا صحبت در مورد موضوعات سیاسی و اجتماعی روز که خواه نا خواه همه رو درگیر خودش میکنه و از اون بدتر دنبال کردن رسانه هایی که مخاطب رو بمباران میکنن با این محتوا، و خانواده ی منم مثل اکثر افراد اجتماع ایران به دلیل نگرانی از اوضاع کنونی و مسائل بی شمار موجود، ناگزیر به دنبال آنها تحت عنوان مسکن، برای باخبر شدن و امید به بهبود اوضاع هستند، من هم ناخودآگاه ذهن و گوشم میشنوه و توجه و تمرکزم رو خیلی مختل میکنه و ذهن من رو هم مضطرب و مشوش میکنه ( این در حالیه که من سالهاست آگاهانه به اخبار توجه نمیکنم ولی خب توی چالش های اخیر سیاسی و اجتماعی که پیش اومده یهو به خودم میومدم میدیدم منم ناخودآگاه پیگیر اخبارم که بدونم نتیجه سرانجام به کجا کشیده میشه ) . یا اینکه ماشالله به خونه ی ما خیلی رفت و آمد مهمان و دوستان و آشنایان بر قراره و گاها پیش میاد که ( چون من تک پسرم ) و چون پدرم هم یک روز در میان سرکار هستن و به خاطر کمک رسوندن به مادرم انقدر درگیر کارهای غیر مرتبط با اهداف و زندگی شخصی خودم میشم که به خودم میام میبینم، زمان زیادی از روز رو دارم به سرویس دادن و کارای نامربوط به خودم رو صرف میکنم و از اونجایی که مهمان ها هم روزای زیادی میمونن خونمون و متاسفانه زیاد رعایت هم نمیکنن، میبینم حال و احساسم خیلی منفی شده و احساس میکنم از زندگیم افتادم و یواش یواش عصبی میشم و انرژیم هم به واسطه این انرژی ها منفی و افکار مخرب افت میکنه و عملا کاری از پیش نمیبرم و …
بارها شده به مادر و پدرم دوستانه گفتم من باید روی خودم و زندگیم متمرکز باشم و از شما خواهش میکنم که زیاد مهمون بازی نکنید ( این در حالیه که پدر و مادر من خیلی انسان دوست و مهمان نواز هستن و نمیتونن روی گشاده و سفره باز نداشته باشن و این عادت رو از اول که پدرم خیلی اوضاع مالی خوبی داشت تا الان که ورشکسته شده و اوضاع مالی خیلی مساعدی هم نداره داشتن و همواره سفره دار بودن و این رفت و آمدها جزو روتین زندگیشون و عادت بدی برای اطرافیان هست ) و ازشون خواهش کردم که من بعنوان مهمان در خونه ی شما محسوب میشم و به خودم اجازه نمیدم که برای شما تکلیف تعیین کنم که چه کسی بیاد و نیاد و مراودات شما با دیگران چطور باشه یا نباشه ! اما من به آرامش نیاز دارم تا بتونم اهدافم رو پیگیری کنم.
معمولا این صحبت ها چندان جواب نمیدن و اوضاع خیلی تفاوت محسوسی نمیکنن و متاسفانه من تو یه سیکل معیوبی میفتم که هی از فرصتهای بدست آمده ( خلوتی یا تنهایی ) استفاده میکنم و روی خودم و اهدافم کار میکنم و مجدد یا مناسبات خانوادگی خودم یا رفت و آمدهای بی حساب و کتاب باعث میشه من نتونم مومنتوم مثبت رو رعایت کنم و به مرور تمرکزم رو از دست بدم ، بعدش به مرور عصبی شم از وضع موجود و اون مومنتوم رها شه و من نتونم اون کارهایی که لیست کردم و دارم انجام میدم رو با کیفیت و مرتب انجامشون بدم.
مثلا میبینی ساعت خوابم ، کیفیت خوراک و همه موارد شخصیم تحت الشعاع قرار میگیره و من که میبینم اوضاع داره از کنترل و دلخواهم خارج میشه عصبی میشم و نجواهای ذهن میان و کلی خود خوری و نجواهای ذهن شروع میشه راجبه دیگران و اونا رو میجوئه و در نهایت شرایط برای کنترل ذهن و تمرکز من خیلی دشوار میشه !
حالا با این مقدمه نسبتا طولانی میرم سراغ عنوان کردن راهکارهایی که اغلب به ذهنم میرسه :
یه فکری که خیلی هم از لحاظ وزنی تو ذهنم سنگینی میکنه اینه که میگه ، علی تو باید روی خودت کار کنی و ظرفیت خودتو بالا ببری تو همین شرایط و توی همین اوضاع و احوالی که عموما ناخواسته هستن بتونی بعنوان حریف تمرینی مواجه بشی و بفهمی عیارت چقدره و چقدر روی خودت کار کردی و چند مرده حلاجی ؟! . با فرار کردن از مسائل و لاینحل گذاشتنشون نمیتونی بگی من خوب شدم و شخصیتم بهتر و قوی تر شده یا نه که ! باید در میدان عمل قرار بگیری و عیارت مشخص شه !
از طرف دیگه هم یه فکری میگه که خب من انقدر قوی نیستم یا نشدم که بتونم تمام این موضوعات رو با هم هندل کنم و همزمان کنترل ذهن هم داشته باشم و همزمان هم با احساس و توجه و تمرکزی عالی روی بهبود شخصیتم و پیشبرد اهدافمم کار کنم !!
و یه جدالی همواره بین این دو فکر در سر من هست و نمیدونم راه درست چیه ؟!
حالا این وسط یه سری موضوعاتی هم وجود داره که تو ذهنم میپیچه در قالب مباحث توحیدی و توکل که میگه تو اگه شرایطی که توش هستی رو دوست نداری و چون داخلش هم هستی نمیتونی ازشون مطلقا اعراض کنی ، باید با توکل بر خدا مهاجرت کنی و … این مورد رو باهاش خیلی موافقم اگر درست باشه، ولی خب من واقعا از لحاظ توحیدی اونقدر قوی نیستم و از نظر مالی هم خودم رو تو موقعیتی نمیبینم که بتونم با دستِ خالی این خواسته ( که خواسته و آرزوی قلبیم مستقل شدن هست ) رو انجامش بدم !
از طرفی زمان هایی پیش میاد مثل 10 روز گذشته که همه خونواده میرن مسافرت و هنوزم نیومدن و من علی رغم میل باطنیم که دوست دارم منم مسافرت برم و مثه بقیه خوش بگذرونم، پا روی امیالم میزارم و قشنگ عروسی میشه برام این زمان ها که محیط خونه کاملا خلوت و در اختیار منه . صادقانه میخوام بگم زمان هایی مثل الان که تنهام و مزاحم فکری و درگیری با این و اون ندارم >>> ( این در حالیه که من عاشق تک تکه خونوادم هستماا . همشون جزو ویژن ها و آرزوها و اهداف بزرگ من محسوب میشن و با اینکه تنهایی رو خیلی خیلی دوس دارم اما در این زمان های تنهایی براشون دل تنگ میشم ( فارغ از جنبه وابستگی که خدا رو شکر از این قضیه تا حد زیادی رها هستم ) و شروع میکنم تو خلوتهام شکر گزاری بابت وجود و حضورشون توی زندگیم و خیلی ویژگی های مثبت و حتی بعضی ویژگی های ناخوشایندشون رو از نظر میگذرونم و سپاسگزار بودنشون میشم بیش از پیش و زمانیکه خلاشون رو احساس میکنم، متوجه میشم چقدر برام مهم و ارزشمندن و تا چه اندازه وجودشون تو زندگیم ضرروریه ! ) >>> انقدر با تمرکز و برنامه روی خودم و اهدافم بهتر کار میکنم و خواب و خوراکم تا حدود زیادی تنظیم میشه و به طور خلاصه متوجهم از جون خودم و زندگیم چی میخوام و خیلی خیلی هدفمندتر از زمان و انرژی و روزم استفاده میکنم و قشنگ میبینم روند رو به رشد رو توی اتفاقات و شرایط پیرامونم از همه لحاظِ سلامت فکری و سلامت جسمی و مالی و و … و برام مسجل میشه که مستقل شدن خیلی برام ضروری و کارآمده .
حالا بریم سراغ اصل قضیه و درخواست من از جنابعالی :
شما در فایل های زیادی ( من جمله همین 2 فایل اخیر ) از خودتون مثال میزنید که به مسائلی که از کنترل شما خارج بوده اعراض میکردید و با تکنیک های فراوان که مثالش رو در دوره های مختلف من جمله دوره فوق العاده هم جهت با جریان خداوند آوردید، بصورت آگاهانه خود رو درگیر اون موقعیت ها نمیکردید !
یا مثال های فراوان از اینکه زمانیکه میخواستید روی خودتون کار کنید یا کتابی بنویسید یا روی دوره ای کار کنید چه در گذشته و چه الان ( مثل همین الان که ماههاست تنها هستید و دارید روی دوره ها و … کار میکنید و از تنهاییتون بسیار لذت میبرید هدفمندانه ) میرفتید یه گوشه ای و از معجزات تنهایی و سکوت بهره مند میشدید و با اجازتون میشه گفت که خیلی از این موفقیت هایی که بدست آوردید رو طبق گفته خودتون مرهون همین موهبت بزرگ هستید .
یا بسیار زیاد درباره پیامبر اسلام گفتید که به چه طریق و با چه کیفیتی از این تکنیک قدرتمند استفاده میکردند و سالی یک ماه به غار تنهاییشون میرفتن
یا مثال ایلان ماسک ها و غیره و غیرو …
حال ، با توجه یا بدونِ توجه به شرایط حال حاضر من ( شلوغی ها و حواس پرتی های پیرامونم ، ضعف در توحیدی و متوکل عمل کردنم در زمینه مستقل شدن و … ، و زمان ها و شرایطی که مثل الانم به جهان ثابت کردم چگونه از این خلوت هایی که دست داده با کیفیت و در جهت اهداف و بهبود خودم بهره میبرم ) ، میخوام اصل و اساس و ریشه رو برای بنده محبت کنید باز کنید و راهنمایی کنید که راه حل چیست ؟
اونیه که میگه باید بمونی و تو همین شرایط به ظاهر ناخوشایند روی خودت کار کنی و قوی باشی و در همین میدان امتحانتو پس بدی و عیارتو نشون بدی که چقدر از روی خودت کار کردن ها اساسی بودن و موفق بودی و فرار نکنی !!؟
یا گزینه مقابل که میگه نه ، تو اونقدر قوی نشدی . چون اگر میشدی انقدر به هم نمیریختی !
پس باید سعی کنی شرایط استقلال مکانی و خلوت رو برای خودت فراهم کنی تا توی زمین تمرین ( تنهایی ) رو خودت کار کنی و بعد که قوی شدی، بیای تو میدان و اون تغییرات رو نشون بدی و خودتم محک بخوری تا چه اندازه مفید بوده و یا اینکه باید بیشتر و بهتر کار بشه !؟
و یا گزینه پیشنهادی و قطعا اساسی و گره گشای خودتون که میتونه خیلی کمک کننده باشه برای بنده و سایر دوستانم در این خانواده الهی
و در آخر سپاسگزارم بابت زمانی که میگذارید و این متن رو با عض=شق مطالعه میفرمایید و به قول فرمایش خودتون در متن هر فایل :
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
ان الذین قولوا ربنا الله ثم استقموا تتنزل علیهم الملکه الا تخافو لا تحزنوا وابشروا بالجنته التی کنتم توعدون (فصلت 30)
بی گمان،کسانی که گفتند پروردگار ما خداست ،سپس ایستادگی کردند، فرشتگان برآنان فرود می آیند به اینکه: نترسید و غمگین نشوید وبه همان بهشتی که وعده داده می شدید، شادمان باشید.
انی و جهت وجهی الذی فطر السموات و الارض حنیفا وما انا من المشرکین (انعام 79)
همانا من حق گرایانه روی خود را به سوی کسی نموده ام که آسمانها و زمین را پدید اورد، ومن از مشرکان نیستم.
سلام خدمت استاد لقمان گونه خودم و سلام به شایسته خانم عزیز و دوست داشتنی
وسلامی گرم به هم مسیرهای توحیدی ام در این مسیر زیبا که هر روزم بهتر از روز قبل است
امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
استاد عزیز خدا رو شکر من با این افراد حتی در زمان ازدواج که برای بحث مشاور میرن پیششون وشاید مثل بعضی از دوستان عزیزم باعث جدای وتنشهای بد در زندگیشون شدن نداشتم
حتی در بحث ازدواج های فامیلی باورهای خوبی داشتم که زمان قدیم دکتری نبوده که بیان آزمایش بگیرن که خونشون بهم بخوره یا نه واتفاقا فرزندان سالمتر و قوی تری داشتن این صحبتها و اتفاقات زمانی برای ما رخ میدهد که بریم دنبال این مسائل بگردیم و کم کم سر از جاهای ناجور در میارم
من به حول قوه الهی 15سال هست ازدواج کردم و خداوند دوفرزند سالم پسر و باهوش وبااستعدا به من هدیه داده و یک فرزند دختر که مربی سدنا خانم میگه به باهوشی و زرنگی دختر من تا حالا ندیده با این سن کم و این از فضل الله مهربان هست که به من داشته و هر روز هم زندگیم داره بهتر وبهتر میشه از همه لحاظ خدایا سپاسگزارم از این همه نعمت و برکت که در زندگی من جاری کردی
دوست دارم از زیبای های زندگیم بگم فقط نمیخوام دیگه به گذشته بر گردم و کندوکاو کنم
امروز یه قانون در گفتگوی که با دوستم داشتم درکش کردم
این دوست عزیزم یک قرارداد کاری بسته بودن به مبلغ 30میلیارد تومان که تا به امروز همچین قراردادی نبسته بودن من اولین درسی که از این کار دوستم گرفته به قول استاد که هیچ وقت لقمه بزرگتر از ظرف وجودت و ظرفیت بر ندار چون میخوری زمین ایشون حدود هفت ماه است درگیر این کار و اجرای این قرار داد هست که به جای پول به ایشون یک واحد آپارتمان دادن تا بفروشن و پولشو یه قسمتی از پول رو خرج این پرژه بکنن و این قرار داد به این اتفاقات جنگ و یه بحث های دیگر در حمل ونقل پیش آمد و همه چیز استپ کرد من چند بار اول به خودم گفتم از این مسئله درس بگیرم که منی که تا حالا یک قرارداد پنج میلیاردی نبستم ،قرار داد سی میلیادی نبندم و به دوستم هم گفتم باید درس بگیری از این اتفاق چون این اشتباه رو یک جای دیگه هم انجام دادو شکست خورد ولی خوشبختانه مبلغ کمتر بود و حدودفکر کنم 5/5میلیارد بود که با شکست مواجهه شد و دوباره این دوست من رفت و یک قرار داد سی میلیاردی بست که امروز من فهمیدم کارشون به شکایت کشیده شده
ولی دو ماه قبل به من گفت که یه مشتری برای آپارتمانم پیدا کن و منم به یکی از دوستان املاکی سپردم که چند روزی هست دوتا مشتری نقدی پیدا کردن وبه من زنگ زدن که مشتری برای آپارتمان شمادپیدا شده امروز که من رفتم دفتر ایشون یک لحظه جا خوردم چون واقعا به حدی رسیده بود که به من گفت داشتم خودکشی میکردم سر این مسئله ولی من یه کم دل داریش دادم که خدا همه کارارو درست میکنه و بسپر به خدا
میدونید چی گفت ، گفت من دوشب پیش با چشمان اشکبار به خدا گفتم خدایا دیگه نمیدونم چیکار کنم و خودت میدونی فرمون دست تو خدای مهربان و دقیقا همون دوشب پیش دوست املاکی من زنگ زد و گفت دوتا مشتری برای آپارتمان آمدن
منو بگو اشک تو چشمام جمع شد وتو دلم گفتم این از فضل تو ای الله مهربان با اینکه پولش تو جیب من نمیره و یه دستی بودم تا بتونم این مشتری رو بیارم سمت دوستم ولی اون احساس عجز دوستم و گریه های شبانش به درگاه خداوند خداوند مشتری رو آورد و چنان خوشحال شد این دوستم که سر از پا نمیشناخت
به من گفت خیلی دوست دارم حال خوبتو داشته باشم
گفتم الخیر فی ماوقع
ببین این مسئله که برات پیش آمده تو این آیه جوابتو میگیری همین امشب برو بگرد دنبال خیریتی که در این کار برات داره
ودوستم قلم وکاغذ برداشت و آیه رو نوشت تا شب بره و بیشتر روی خودش کندوکاو کنه که چرا دوبار این اشتباه رو کرده
من به شخصه درسهای که گرفتم
اول اینکه طمع ورم نداره
دوم اینکه به جیبم نگاه کنم و همچین قرار دادی سنگینی نبندم
سوم اینکه غرور نداشته باشم و کارو به خدا بسپارم
چهارم آهسته و آرام رشت کنم من نمیتونم از پله اول بپرم پله پنجم
پنجم مشرک نباشم به جای اینکه دست به دامان بنده خدا بزنم چرا با خدای خودم مشورت نکنم چرا از او کمک نخوام چرا از اون نخوام که به من بگه چیکار بکنم و چه کاری نکنم
امید وارم که بتونم در بیزینس جدیدم که خداوند منو در این مسیر قرار داده تمام قوانین خداوند رو استفاده بکنم آرام آرام و پله پله رشد کنم خدایا بی نهایت سپاسگزارم
سلام و درود بر استاد جان و مریم جانِ دوست داشتنی و بچه های نازنین سایت عشق
نیمه دوم سال 98 بود که به پیشنهاد دوستم با روش ای اف تی آشنا شدم
دوره ای ازش خریداری کردم
و شروع به انجام فعالیت های دوره کردم
نمیتونستم مدام انجامش بدم
روحم آزار میدید
باید میرفتیم در گذشته، خاطره ای رو در میآوردیم و با ضربه تراپی میکردیم
یادم به یه خاطره ای در کودکی افتاد که یکی از ایتم های بود که فک میکردم روی نگاه من به
جنس زن داشت اینکه زن ضعیفه، بدبخت
و….
خاطره از این قرار بود که یه پدری بخاطر اینکه دخترش با عشقش تنها شده بود، دخترش رو کُشت و من با اینکه تو اون مراسم تشیع نبودم و فقط چون تا چند روز پدر و مادرم در موردش صحبت میکردن، تو ذهنم مونده بود و هرزگاهی ذهنم گریزی به اون روز و توصیف های پدر و مادرم در مورد اون روز و اون دختر و کلا جنس زن داشتن، میزد
من در همین حین که داشتم تراپی میکردم از فرط فشار یادمه دقیقا 1 ساعت یعنی 60 دقیقه نان استاپ گریه کردم،
در ارتباط با بخشش مادرم که یادمه تا ماهها من گیر بودم و رشد و پیشرفتم ارتباط چندانی با زمان و انرژی که میذاشتم، نداشت
و کلا داستان ما از این قرار بود…
دوره پیشرفته تر شد و موجود و.. هم بهش اضافه شد و ما باید موجودات رو از بدنمون خارج میکردیم
اول تعداد میگرفتیم ممکن بود یکی میومد یا ده میلیارد میومد، و ما باید انقد انجام میدادیم تا به صفر میرسید
باز ممکنه چند روز بعد دوباره آمار بگیرم و ببینم موجود داریم دوباره باید به صفر میرسوندیم
من تو اون دوران پیشرفت کردم رشد میکردم ولی کم یعنی نسبت به زمان و انرژی که میذاشتم، رشدم خیلییی کم بود
خیلی بین انجام فعالیت هام فاصله میفتاد
دست و دلم نمیرفت که انجام بدم
درونم حاضر به انجام نمیشد
اذیت میشدم
بخاطر توصیف کنم احساس میکنم درون مثل یه بچه یه چند ساله بود که من بزوووور دستش رو میکشوندم و نیاوردم تا انجام بده…
به اون دوستی که اینو بهم پیشنهاد داده بود میگفتم ببین وقتی انجام میدم اذیت میشم
از اینکه میرم تو گذشته ناراحتم
اصلا وقتی میرم تو گذشته همونجا گیر میکنم
نمیتونم در بیام
ولی خوب این دوستم میگفت این اشتباهه و سریع باید رها بشی…
یا اینکه تابستون 1402 با اینکه تو این فاصله چند ساله یکی دو دوره ی دیگه غیر و متفاوت از این اف تی رفته بودم اما هنوز حالم بده بود
هنوز سر در گم بودم
و یادمه یه مدت که ریشه یابی میکردم میرسیدم به یه ایستگاهی به نام احساس عدم لیاقت
که با درخواست دادن به خدا و هدایت خدا وارد دوره احساس لیاقت شدم
اگر بخوام از تفاوت این روش که تو این سایت الهی(عباسمنش دات کام) هست با اون روش که، بیسش کنکاش گذشته بود،بگم
اونجا از خودم ، گذشته ام، وجودم، زندگیم ،والدینم، زمین و زمان متنفر بودم
احساس استیصال
احساس ناتوانی از تغییر
احساس ناتوانی از اینکه چطوری این اقیانوس غم رو درستش کنم
و با بی رغبتی و بی میلی میرفتم سراغ انجام فعالیت
ولی تو این روش(دوره های استاد عباس منش)
با عشق
با لبخند
با امید به ساخت روزی بهتر کار میکنم
و واقعاااااا در همون روز و همون لحظه هم اثراتش دیده میشه
با احساس سازنده بودن میریم سراغ انجام فعالیت
خدایا شکرت بابت پیدا کردن این سایت که صراط مستقیم هست، صراط الذین انعمت علیهم…
و کیست ستمکارتر از آن کس که به خداوند دروغ بندد، یا آیات الهى را تکذیب کند؟ همانا ستمگران رستگار نمى شوند.
خدایا، ای آفرینندهی بیهمتا و ای یگانهی مهربان! چگونه میتوانم شکر نعمتهای بیکرانت را به جا آورم؟ زبانم قاصر و قلمم ناتوان از وصف بزرگی و عظمت توست. هر لحظه از زندگیام، سرشار از لطف و رحمت توست و هر نفس، گواه قدرت و حکمت بیانتهایت.
تو را سپاس میگویم برای نعمت حیات، برای دم و بازدمی که نشان از وجود توست. سپاس برای سلامتی جسم وروحم، که موهبتی گرانبهاست برای درک زیباییهای آفرینش. سپاس برای خانوادهای مهربان و دوستانی وفادار، که حضورشان گرمای زندگیام را دوچندان میکند.
تو را سپاس میگویم برای هدایتهای بیدریغ و روشنیبخش که در تاریکیهای زندگی، راهنمایم بودهاند. برای آن لحظاتی که دستم را گرفتی و از سقوط بازداشتی، برای آن نشانههایی که در مسیرم قرار دادی تا گمراه نشوم. برای صبری که در سختیها به من عطا کردی و امیدی که در ناامیدیها در دلم زنده نگه داشتی.
هر آنچه دارم، از فضل توست و هر قدمی که برداشتهام، با یاری تو بوده است. در هر پیروزی، رد پای مهر تو را دیدهام و در هر شکست، درسهایی از حکمتت را آموختهام.
خدایا! قلبم را سرشار از عشق خود کن و دیدهام را به دیدن آیاتت بینا گردان. مرا در مسیر بندگیات ثابتقدم بدار و توفیقم ده تا همواره شکرگزار نعمتهایت باشم.
آمین یا یا رب العالمین
سلام به استاد عزیزم به استاد شایسته نازنینم ودوستان بهشتی ام
در ابتدا از خانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم که وسیله ای شد تا این فایل ارزشمند آماده گردد واستاد عزیزم که اینقدر به ما دانشجویان لطف دارند
خدایا شکرت، از وقتی که یادم میاد سعی کردم خاطرات تلخ گذشته را مرور نکنم وفکر میکنم همین ویژگی ام سبب شده بتونم چالش های زندگی ام برخلاف اطرافیانم با حال خوب پشت سر بگذارم وروز به روز زندگی زیباتر وقشنگ تری داشته باشم وهرروز میبینم که اطرافیان نزدیکم با اینکه مسائل کمتری نسبت به من داشتند ولی بخاطر مرور خاطرات تلخ گذشته لحظه حالشون را فراموش کردند وهرروزبا تجربه اتفاقاتی چون گذشته باعث شدنداین گذشته تلخ زنجیر وار ادامه داشته باشد
کسی که خودش را اسیر زندگی گذشته اش کند تا آخر زندگی، اسیر گذشته هست وخداروشکر هر مشکل ومسئله ای داشتم تا کنون به مشاور مراجعه نکردم وبرای آرامش خودم به اصطلاح مشاوران قرص آرام بخش مصرف نکردم
جالب استادوقتی فرمودید اگر دنبال مشکل باشیم بلاخره مشکل را پیدا میکنیم بار اول که فایل رو گوش دادم چون خاطره بدی از گذشته ندارم واصلا آدم کینه ای نیستم واگر ناراحت بشم از دست کسی خیلی زود فراموش میکنم اولین چیزی که به ذهنم آمد ، ترسم از مارمولک بود ،من از مارمولک زیاد میترسیدم وهر جا میرفتم فقط نگاه میکردم ببینم مارمولک هست یا نه وجالب بود که تنها کسی که در اون مکان مارمولک میدید من بودم همسرم همیشه بهم میگه انگار مارمولکها میدونند شما میترسی واز بس شما دنبالشون هستی اونا رو میبینی تا اینکه سعی کردم آگاهانه ذهنم را از این ترس خالی کنم دیگه الان اولا هرجا میرم با چشمام دنبال مارمولک نمیگردم حتی اگر کسی بگه هست ،واینکه دیگه ازشون نترسم الان دیگه حداقل فرار نمیکنم واز کنارشون رد میشم دقیقا استاد جان اینکه اگر ما دنبال مشکل باشیم،مشکل را پیدا میکنیم حتی اگر وجود نداشته باشد یه روز دوستم که مهمان خونه اشان بودیم به من حرفی زد که کاملا اشتباه بود ولی نمیدونم از چه قصدی این حرف رو زد چون شخصی هست، باز نمیکنم من قشنگ دیدم هرجا که اون حرف ایشون به یاد خود میارم واحساسم بد میشه ودچار شک وتردید میشم ودنبال ثابت کردن حرف ایشون هستم اتفاقاً نشانه هایی میبینم که این شک وتردید من رو نسبت به اون شخص ثالث بیشتر کند ولی وقتی ذهنم را کنترل میکنم وسعی میکنم به اون حرف ایشون بها ندم همه چیز به بهترین وضعیت ممکن در حال اتفاق افتادن هست من بعد از این اتفاق بازی ذهن را بیشتر درک کردم وسعی کردم با یاد آوری قانون که من با افکار واحساساتم خالق صددرصد اتفاقات وشرایط زندگی ام هستم تمرکزم را از روی اون موضوع بردارم وبعد از زمان کوتاهی متوجه شدم که تجربه دوستم نتیجه افکار وباورهای خودش بوده وگرنه این شخص ثالث بر خلاف ادعای ایشون خیلی هم آدم خوب ودرستی هست
خدایا شکرت…شکرت…شکرت
عاشقتونم …..
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
سلام استاد من الان کامنت هارو میخونم بعد کامنت خودم هاج و واج میمونمهمین الان دوستی نوشته جدیدا یکسری پروفسور های روانشناسی هم یچی گفته که مطابق با حرفای شما بوده در خصوص فراموش کردن گذشته کلا شما بدون مطالعه در زمینه روانشناسی چیزایی میگید که هنوز علم روانشناسی درست حسابی بهش نرسیده یا در مورد سلامتی شما حتی یک صفحه کتاب درباره پزشکی هم نخوندید اما کللللی از شاگردای همون دوره خودشون دکتر یا پرستار بودن شما علم شو ندارید بللله ولی یک منبع بزرگتر هست که داره و اون خداست و من قصد ندارم شمارو بت کنم اما این وضعیت باورنکردنی و عجیب منو یاد اون بیت زیبا میندازه:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد.
و همچنین اون داستان مولانا درخصوص معرفت درونی :
مولانا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول »
بخش 157 – قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری
جستجو در متن
چینیان گفتند ما نقاشتر
رومیان گفتند ما را کر و فر
گفت سلطان امتحان خواهم درین
کز شماها کیست در دعوی گزین
اهل چین و روم چون حاضر شدند
رومیان در علم واقفتر بدند
چینیان گفتند یک خانه به ما
خاص بسپارید و یک آن شما
بود دو خانه مقابل در بدر
زان یکی چینی ستد رومی دگر
چینیان صد رنگ از شه خواستند
پس خزینه باز کرد آن ارجمند
هر صباحی از خزینه رنگها
چینیان را راتبه بود از عطا
رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل میزدند
همچو گردون ساده و صافی شدند
از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست
هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
چینیان چون از عمل فارغ شدند
از پی شادی دهلها میزدند
شه در آمد دید آنجا نقشها
میربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوی رومیان
پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها
زد برین صافی شده دیوارها
هر چه آنجا دید اینجا به نمود
دیده را از دیدهخانه میربود
رومیان آن صوفیانند ای پدر
بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کردهاند آن سینهها
پاک از آز و حرص و بخل و کینهها
آن صفای آینه وصف دلست
صورت بی منتها را قابلست
یجورایی کل کل بوده بین چینی ها و رومی ها که کی هنرمند تر بوده در دربار نزد پادشاه اونم تو دوتا خونه روبروی هم
چینی ها شروع کردن نقاشی دیوار رومی ها فقط آینه درست میکردند روز موعود رسید شاه برا چینی هارو دید کیف کرد برگشت برا رومی هارو ببینه دید هرچی اونور بود اینور بهتر دیده میشه و دلربا تر و تازه زیباتر دیده میشه !!! و مولانا میگه عرفا و اهل معرفت همون اند ینی بدون مطالعه و کتاب و اینا با اون خلوص درونی اتصال بین ذهن و روحشون شکل گرفته و دیگه به معدن و منبع اصللللی علوم رسیدن مثل شما استاد که نه در زمینه روانشناسی و نه در زمینه پزشکی و سلامتی سواد آکادمیک ندارید و هیچی نخوندید و اینجوری دارید حرفایی میزنید که پروفسورای این رشته ها هم نرسیدن
سپاسگزارم که جهان رو رشد میدید و دست خداوند شدید برای ما و جهان رو جای بهتری کردید برای زندگی
سلام علیرضا جان همکلاسی خوبم ، از خوندن کامنت زیبات خیلی لذت بردم
چه مثال زیبایی آورده بودید ،
جایی که کلام مولانای جان راهگشای مسیر میشه یک اتصال زیباست که اتفاق میفته ، واقعا هم همینطوره و بهترین رنگ بی رنگی و زلالیست ،
راجب استاد هم زیبا نوشته بودید بله ایشون با اینکه تحصیلات مرتبط و آکادمیک ندارند ولی به غمزه مساله آموز صد مدرس شدند و این به نظر من از فضل و بخشش خداست.
سپاس برای بودنتون و سپاس برای وجود همکلاسی های خوبی مثل شما.
سلام آقای رستمی عزیز من چندین و چندبار کامنت های شمارو تو عقل کل خوندم و بسسسی استفاده بردم خدارو سپاسگزارم که این دفعه کامنت من برا شما مفید بود امیدوارم این چرخه همینجوری ادامه داشته باشه؛ موفق و شاد باشید
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و خانوم شایسته گرامی و تمامی بچها من فایل قبل رو همون موقع دیدم این فایل هم دیدم باید بگم من سه سال قبل در خلال استفاده از آموزه ها خیلی خیلی شدید حالم خراب شد و وسواس فکری خیلی شدیدی گرفتم و همش میگفتم من که درحال استفاده از آموزه ها بودم چرا باید اینجوری بشه؟! حسمم نسبت به قوانین بد شد صد البته که بعدها فهمیدم کج فهمی خودم بوده و استفاده نکردن درست از قوانین اما من که داشتم از قوانین استفاده میکردم چرا اینجوری شد؟!
مث این میمونه که یکی بره باشگاه و با تماااام وجود زحمت بکشه روزی سه جلسه!!!!!اما رسما همرووووو اشتباه بزنه و بره تک تک عضلات شو پاره و داغون کنه مفصل هارو تاندون هارو!!!!!! استخوان هارو بزنه بشکونه ولی فک کنه مسیرش درسته و هی ادامه بده ترمیم کنه خودشو دوباره تمرین دوباره آسیب دوباره از اول با مقاومت خیلی شدید دربرابر مصدومیت ها!!! تا اینکه دیگه یجایی بدنه سنگ کوب کنه و سکته بزنه و پخش زمین شه ینی مغز و بدن دیگه کم بیارن .منم همینجوری بودم باورهای خیلی بدی در راستای هدفم داشتم باور شدید کمبود باور شرک و اینها منو به خواسته وابسته تر میکرد و استرس شدید هر روز در تمام سالها جوری که خودمم نمیدونستم دیگه شده وسواس(البته بقول شما یادآوری خاطرات گذشته ناراحت کنندس و دیگه بهتره توجه نکنیم اما من فقط همین یکبار رو میگم برای شرح داستان)
و من اولییییین قدم قوانین رو بعلت شرک خودم که خودم مسببش بودم کلا اشتباه برداشتم قدم اول کنترل ورودی های ذهنه!!من یکسری دوست داشتم اینا فازشون کلا عوض شد رفتن به سمت فلسفه و انکار تمام ادیان حتی خدا رو هم زیر سوال میبردن!!!اما من چون خیییلی بهم لطف کرده بودن با وجود حسی بدی که درونم بود و میگفت دور شو از اینا گفتم نهههههه نامردیه بی معرفتیه کللللی اینا لطف داشتن به من!!!شرک شرک شررررررررک خانمان سوزززززززززززه
و اون اواخر حتی مستقیم آموزه های شما رو انکار میکردن اما من باز باهاشون باشم همین باعث شد اعتقاداتم به خدا کمتر بشه و مغرور بشم و اولا تسلیم نبودم دربرابر خدا دوما به همه چی شک کردم سوما تواضع نداشتم دربرابر خدا چهارما نسپردم به خدا اهداف مو همه اینا و با وجود باور کمبود درمورد خواستم و دیگر باورها و حرکت چندین ساله با این سبک غلط و استرس های روز افزون منو به اون روز انداخت وسواس فکری و اینکه دیگه نا و توانی نه برای کار روی آموزه ها داشتم نه زندگی و مجبورا دور شدم ار آموزه ها و اتفاقا رفتم پیش همین روانشناس ها که شما میگین دربارشون دیگه کلا با خدا قهر کردم و گفتم تو اگر بودی پس چرا تو اون شبهایی که از استرس داشتم نابود میشدم کجا بودی؟؟ بعد با کامبک بزرگی که زدم و دوباره برگشتم به سایت همه چیو فهمیدم
اولا من روحم همچنان دیدم همین مسیر رو تصدیق میکرد و برگشتم به این مسیر دوما خداااا مگه مسئول حال بدی من بود؟!مگه خدا از طریق استاد نگفت بهم که ورودی هاتو کنترل کن؟؟!! مگه وقتی باهاشون بودی حست مثل یک قطب نما نمیگفت نباید تو اون جمع باشی…. مگه خدا بهت نگفت؟! تو خودت خواستی و انتخاب کردی که بری به سمت مسیری که کلا فنا و نابودیه!!! کلا نمد هولا و هولا!! وقتی هم که تو حال خیلی خیلی خراب داد میزدی و صدا میزدی باید بدونی که تو حس آرامش خدا زو دریافت میکنی نه تو اون حال؛ لیس الله بظلام العبید!!بندگان خودشان به خودشان ظلم میکنند و وقتی تو مسیر تباهی هستی میری تو اون مسیر خدا از قوانینش تخطی نمیکنه
و خلاصه من برگشتم و خیلی خیلی عالی جوری که اون روانشناس گقت کمتر کسی دیدم مثل تو اونقدر زود بلند شه و دگرگون شه و خودش گفت روز اول گفتم تو 2 سال حداقل زمان میبری!!! بعد من رفتم خدمت و دیدم مرررررده ی من از خیلی از سربازا جلوسسست!!اونجا فهمیدم از خیلی ها جلوم و با اون حالمم که تازه بهتر شده بودم از خیلی ها جلوم و تو گردان 150 نفره جزو چهار پنج نفری بودم که کمترین پست رو دادم و مشاور ارشد کلاس بودم و توی یگان هم عااااالی از محیط امن ستاد تو نیرو انتظامی اومدم بیرون و رفتم کف کف نیرو انتظامی ینی کلانتری و منی که تمرکز نداشتم یک کار رو انجام بدم به درستی دیگه دوتا که هیچ اما تو کلانتری 6الی7 کاااااااار رو همزمان انجام دادم!!! خودمم باورم نمیشد یک سوم کللللل کارای کلانتری رو من انجام میدادم. تمام ارباب رجوع ها و سیستم و فلان و بعدشم به لطف خدا و با دوندگی هایی که کردم 17 ماهه تمومش کردم چون یکهو بجا 24ماه شد 21 ماه باقیشم کسری گرفتم توی یک ماه کار خوب پیدا کردم و با شرایط خوب از اردیبشهت پارسال به لطف خدا حدود 160تومان یا کمی بیشتر سرمایه جمع کردم کم کم ایشالا میخوام ماشین بخرم و محیط کارمم تو همییین کارخونه عوض شد الان کلا تو این قسمت کار خاصی ندارم و محکم تر درحال کار روی آموزه ها هستم و مدیرم آراااامترین مدیر دنیاست و مرخصی چند روزه راحت گرفتم و بارها مرخصی ساعتی و وقتی حالا میبینم من دقیقا از ی جایی بع بعد طبق مسیر استاد رفتم ینی کاملا به پذیرش از شرایط گذشتم رسیدم و دیگه بهش توجه نکردم و شرایط شد این و واقعاااا من خیلی خیلی خوب اون قضیه رو پشت سر گذاشتم الان درمسیرم با تواضع و تسلیم بیشتر در برابر خدا و اتفاقا من هررررچی پرسیدم از اون روانشناس که خیلی خیلی انسان خوب و شریفی بود پرسیدم چرااا چراااا اینجوری شد؟! چرا با وجود اون همه تلاش و کار روی ذهنم و تلاش شدید فیزیکی و ذهنی موفق نشدم که هیچ بلکه داغون شدم و با این همه پشتکار نتونستم بر ذهنم غلبه کنم؟ اون گفت کلا ولش کن بهش فکر نکن دیگه تموم شد و گذشت ولش کن . گفتم آقا من میخوام بدونم ولی ریشش چیه چون اوووووووووون همه تلاش ذهنی من کوه رو ذوب میکرد گفتم فکر کنم کمتر آدمی مثل من با پشتکار در دنیا هست این چی بود که نتونستم بهش غلبه کنم؟البته خودمم چنتا باگ مو کامل گفتم بالا ولی ذهنم رو قانع نکرد . یادمه موقعی که رو دوره عزت نفس کار میکردم طبق همین موضوعات روانکاوی و برگشتن به گذشته و چه میدونم ارتباط به کودکیت داره و خانواده و جامعه من هم مدااااام با مادرم مخصوصا دعوام و بحثم میشد با پدرم و بخاطر شرایط کشور و اینکه حکومت آخوندی باعث منو استعداد من نتیجه نده و این حرفا کلا با اون دیدگاه با زمین و زمان آدم جنگش میشه ولی بعدها چون دیدم خودم اذیت میشم از این همه دعوا!!! و اینکه از فایل های شما درمورد قضاوت نکردن خیلی چیزا یاد گرفتم و دیدم بابااااا بقول خانوم جهانگیری من مادرم اصلا فووووق العاده بووووودهدیدم خدا چرا من اصلااااا نفهمیدم ایناروووو من مادرم براااام بهترین اسباب بازی ها بهترین لباس ها بهترین عکسها بهترین غذاها بهترین مهدکودک و… رو برده بود برای من یک وسیله قدیما بازی میکردیم بنام هزار سازه گرفت فقط 1*1متر بود!!! برا من یک اسباب بازی بیلیارد گرفت وقتی بردم خونه پدربزرگ عموهای من با ی من سیبیییییل و قد و هیکل گنده به وجد اومدن و شروع کردن بازی و از خود بیخود شدن اصلابردم طرف خانواده مادری اونا هم همینطور همیشه لاکچری ترین غذاها لباس ها پارک ها شهربازی ها گفتم خدایا من چه کودکی خوبی داشتم فقط سر درس اونم درس ریاضی یکم مادرم حساس بود و دیدم با تربیت مافوق افتضاحی که پدربزرگم داشته و تاثیراتی که مادرم خاله هام دایی هام گرفتن ازش مادرم نمره از 20 چیزی برابر با 21 هست!! و با تمرکز بر روی ویژگی های خوب مادرم پدرم و بقیه توی سپاسگزاری هام همه چی عوض شد و دوباره به صلح رسیدم و قبلش اصلا انگار دست خودم نیست انگار ناخودآگاه دعوام میشد الان مدتهاست تقریبا بحثی نداریم!!! همه چی در صلح و صفا و آرامشه!!! اما ی موضوعی رو من متوجه نشدم میخوام کامل تر درک کنم که ریشه اینکه نتونستم اون موقع زندگی دلخواه مو خلق کنم چیه؟؟؟!!! خییییییییییییییلی برام معماست بزرگترین سوال بی جواب زندگیم بوده هرچند خودم ی جوابایی دادم اما قانعم نمیکنه انگار درک کامل تری باید داشته باشم حسم اینو میگه…. از ی طرف استاد میگفتن مسائل رو از ریشه حل کنید وگرنه دوباره به ی شکل دیگه به زندگی تون برمیگردن تا از ریشه درستش نکنید اما خب الان گفتن که نه باید فراموش کنیم .استاد من هرچی فکر کردم نتونستم تفاوت بین این دوتا حرفتون رو تمییز بدم من میخوام ریشه رو پیدا کنم چو معما حل گردد مساله آسان شود حتی میخوام براش دوره شیوه حل مسائل رو هم بخرم!!! ممنون میشم از تمایز بین این دوتا صحبت کنید یا اگر دوستات راهکاری دارن بنویسن.
استاد عزیزم مدرسی رو که راجع بهشون صحبت کردید رو میشناسم و خیلی از دوره هاشو ن رو شرکت کردم همچنین همین دوره ای که خانم جهانگیری عزیز راجع بهش در کامنتشون توضیح دادن ،البته قبل از آشنایی با شما،
از دوره های ایشون نتایج کمی گرفتم ولی به جرعت میتونم بگم هیچوقت حالم خوب نمیشد با دوره های ایشون من هر روز افسرده تر میشدم همیشه احساس غصه داشتم
استاد من وقتی داشتم یکی از دوره های ایشون رو کار میکردم یه تمرین دادن که روی اهمیتش هم تاکید زیادی داشتن این بود که تصور کنیم رفتیم به دوران کودکی دقیقا به موقعیت هایی که آسیب دیدیم و اونجا خود بزرگسال ما اون کودک رو در آغوش بگیره و….. تمرین مفصلی بود که من خلاصه کردم در مقاطع سنی مختلف
در همین حین که من تمرینات رو انجام میدادم حالم بد و بدتر میشد از اونجا که خودم افسردگی شدید داشتم و دوران کودکی سختی داشتم این تمرین حالم رو اونقدر بد کرد که من خودکشی کردم البته خداوند من رو به طرز معجزه آسایی نجات داد ، من هیچوقت نتونستم اون دوره رو کامل گوش بدم
من چند سال روی دوره های ایشون کار میکردم و همیشه واسم سوال بود چرا حال من اینقدر بده؟ چرا همیشه افسرده هستم ؟ چرا خوب نمیشم ؟ چرا شرایطم تغییر نمیکنه؟ چرا نتیجه نمیگیرم ؟ البته افراد زیادی هم دستاوردهای زیادی از دوره های این مدرس داشتن ولی حال من هیچوقت با وجود تلاش زیادم خوب نمیشد
تا اینکه با شما آشنا شدم استاد عزیز من با فایل های رایگان شما آرام آرام حالم بهتر شد افسردگیم کمتر شد چند تا از دوره هاتون رو تونستم بخرم باگ های خودم رو پیدا کردم به لطف خدا و دوره های شما و بعد از دوره هم جهت کلا دیگه حالم خوبه احساس بد به ندرت سراغم میاد و زمانش هم خیلییی کوتاهه من نتایج زیادی گرفتم به لطف خدا با فایلهای شما ولی بزرگترینش حالت خوب و درمان شدن افسردگیمه
فقط کسی حرف منو میفهمه که افسردگی رو تجربه کرده باشه
چون من مشاور هستم (که البته از نتایج کار کردن روی دوره های شما بود تونستم وارد کار مورد علاقه و رسالتم بشم) همیشه واسم سوال بود مسیر درست چیه واقعا آیا واقعا باید گذشته رو زیر و رو کنیم تا درمان بشیم نمیدونم چرا نمیتونستم این روش رو بپذیرم هیچوقت نتونستم قبولش کنم با اینکه در دانشگاه همین روش ها تدریس میشه و همه روانشناس ها همین سبک روش هارو ارائه میدن و روانکاو ها مبالغ خیلی زیادی رو برای هر جلسه روانکاوی می گیرن شما در دوره 12 قدم در قدم های آخر گفتید ما فقط باید گذشته رو فراموش کنیم و نباید کندوکاو کنیم و با روانکاوی مخالف هستید گفتید دنبال ریشه ها گشتن آدم رو افسرده میکنه و حتی میتونه آدم رو به خودکشی بکشونه همینکه اینو گفتید انگار همون لحظه یه چیزی در وجودم تغییر کرد انگار واقعا منتظر بودم فقط اینو بشنوم بهتر شدن حالم دقیقا از لحظه شنیدن این حرف شروع شد و تکاملش رو داره طی میکنه با شنیدن این حرفتون من به خودم اجازه رها کردن گذشته رو دادم چون تا اون موقع فکر میکردم باید نگهش دارم فکر میکردم گذشته خیلی مهمه، فکر میکردم باید بررسی بشه نباید فراموش بشه و از اونجایی که گذشته ی سختی داشتم نگه داشتنش فقط عذاب بود دردناک بود
یه بخش از وجودم میخواست گذشته رو فراموش کنه و همه چیز رو از نو بسازه تغییر کنه فراموش کنه اتفاقات ناجالب رو، و یه بخش از وجودم بخاطر باورهای غلط به گذشته چسبیده بود و نشخوار ذهنی میکرد خاطرات رو و اجازه نو شدن به ذهنم و احساساتم رو نمیداد که خداروشکر با اولین بار که از شما شنیدم تصمیم گرفتم دیگه دنبال ریشه ی مشکلات و باورها در گذشته نگردم به قول شما شاید هیچوقت نشه ریشه رو پیدا کنیم ما فقط باید باورهای جدید رو جایگزین کنیم
استاد من قبلاً دوره های مختلفی رو گذروندم واقعا شما متفاوت هستید شما سبک خودتون رو دارید که درست ترین هست به نظر من، شما خیلی وقت پیش این رو کشف کردید که نباید خاطرات گذشته رو رو مرور کرد و روانکاوی کرد و شنیدم اخیرا چند پروفسور این رو به عنوان نظریه جدید اعلام کردن
من با دیدن روش ها و صحبت های روانشناس ها هیچوقت خودم رو روانشناس معرفی نمیکنم همیشه میگم مشاور هستم و واقعا خودم رو روانشناس نمیدونم من عاشق صحبت های شما هستم و هر روز فایل های شما رو گوش میدم و در کارم از حقایقی که از شما آموختم استفاده میکنم البته با سبک خودم نه تقلید و کپی ولی قانون رو از شما یادگرفتم و الان خودم هم اموزشش میدم چون واقعا مسیر درست تر و بهتری پیدا نکردم و به لطف خدا و دوره های شما مراجعه کننده های من هم کلی نتایج بزرگ میگیرن
استاد عزیزم دوتا فایل آخری که گذاشتید باز هم ایمان من رو تقویت کرد که باید گذشته رو رها کرد و یک بار دیگه قلبم از کینه و نفرت و حسرت و احساست بد شسته شد
به نظرم هیچ چیز با ارزش تر از حال خوب و احساس خوب نیست
و هیچ چیز بدتر از احساس بد و غصه و افسردگی نیست ( کاری که مرور خاطرات بد گذشته با هر هدفی میتونه با ما انجام بده)
بسیار از شما سپاس گذارم استاد عزیز و مهربان و آگاهم
خدارو شکر برای وجود شما و خداروشکر برای هدایت هایی که همواره برای ما میفرسته
به نام خدای بخشنده و مهربانم
سلام به استاد عزیزم و همهی دوستان عزیزم دراین سایت پربرکت و الهی جهان هستی
سپاسگزارم از خداوند که همواره در حال هدایت کردن ماست به سمت هر آنچه خواستاریم.
استاد عزیزم چند تا درس فوقالعاده داره این دو فایل اخیر برای من
دقیقا سال 95 بود که من که هنوز هیچ چیزی از قوانین نمیدونستم بعد از کلی تلاش جسمی برای موفق شدن و شکست های پی در پی عاطفی و شغلی خسته و نالان با سفارش یکی از دوستان سراغ یه روانپزشک رفتم و دقیقا بعد از 2 ساعت صحبت در مورد هر آنچه حالمو بد میکرد با یه کیسه پر از دارو به خانه برگشتم
خدا رو شکر مادر یکی از همکارانم که ایشون هم روانپزشک بودن و منو میشناختن وقتی داروها رو دیدن گفتن
اینا اصلا بدرد شما نمیخوره و من کل داروها رو درون سطل انداختم
من تقریبا از کودکی تا 38 سالگی رو پر از چالشهای مختلف بودم تا خداوند منو از طریق یکی از دوستان با شما آشنا کرد
استاد جانم من اونقدر دوره ها و فایلهای شما رو برای خودم در ذهنم در بیداری و در خواب تکرار کردم
که خدا رو شکر خیلی زود هر چیزی رو از زاویه مناسبش نگاه میکنم و سریعاً تلاش میکنم به حال خوب برسم
و به خودم میگم هر چقدر هم در این موارد حق با من باشه ولی احساس خوب =اتفاقات خوبه
در مورد خانواده یا همکاران یا همسر سابق و یا هر چیز دیگه ای سریع دیدگاه مناسب رو پیدا میکنم مثل اینکه اونا هم به همین روشها بزرگ شدن یا اونا حق داشتن چون خیلی سختی کشیدن و حتی احساس خوب داشتن از اینکه خدا رو شکر که من این آگاهیها رو دارم و چقدر رفتار خودم با خودم تغییر کرده و حتی به خودم بابت تمام راههایی که رفتم و تجربه کردم و اشتباه بودن افتخار می کنم و همش به خودم میگم تو در اون لحظه فکر میکردی که اون مسیر درسته و دو الانه میدونی که قدر آموزشها رو میدونی و میدونی هیچ راه درست دیگه ای غیر از همین مسیر وجود نداره.
استاد عزیزم من هزاران هزار مثال دارم از زندگی خودم که میتونست منو به تیمارستان ببره ولی به ذهنم اجازه اینو ندادم که بخواد منو وارد احساس قربانی شدن و…. ببره
استاد فاصلهی همین حدود 4 سال کار کردن روی خودم و باورهام به اندازه 39 سال قبل منو به جلو انداخت
و شاید ابتدای کار تا رسیدن به مومنتوم مثبت
زمان گرفت اما خدا رو شکر الان هر روز به لطف الله یکتا و آموزه های عالی شما و مسیر توحیدی بهتر و بهتر میشه
در ادامه دقیقا با شما موافقم که همهی ما مسائلی داشتیم که حتی شاید از دید خودمون خیلی بزرگ بودن و حالا با گذشت زمان و متفاوت نگاه کردن به همون مسائل از بزرگ بودنشون کاسته شده و الان خیلی بیرنگ و عادی ان و اصلا دیگه آزارمون که نمیدن هیچ بعضی هاشون شدن درس
بعضی هاشون شدن خاطره
بعضی ها شون هم حتی همدردی و درک متقابل که شاید اگه ما هم جای اونا بودیم همین رفتار رو داشتیم
خلاصه که فکر میکنم هیچ چیز آزار دهنده ایی در گذشته نمونده که بتونه منو آزرده خاطر کنه
و باز هم خدا رو شکر
خدا رو شکر و خدار رو شکر بابت همین روزهای رنگین کمونی زیبا که هر روزش برام ارزشمند و لذتبخشه به شوق فراگیری بیشتر و اجرای قوانین در همه ی قسمتهای زندگی.
من عاشق این جمله استاد هستم و با اجازتون با همین جمله کامنت رو به پایان میرسونم
در پناه الله یکتا شاد و سلامت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشین
درود بر استاد عباسمنش عزیزم. از شما سپاسگزارم بابت نکات بسیار ارزشمندی که در قالب فایل های هدیه ای ، اما گران بها در اختیارمون قرار میدید و کلی بابت تهیه و تنظیمش انرژی و زمان ارزشمندتون رو صرف میکنید.
سوالی از حضورتون دارم که فکر میکنم به محتوای این 2 فایل اخیر بی ارتباط نباشه، و تصور میکنم پاسخ شما به این سوال ابهام و بلاتکلیفی خیلی ها رو برطرف کنه. علی الخصوص خود من که خیلی وقته با این چالش درگیرم !
چالش بزرگی که من مدت زیادیه باهاش درگیرم، اینه که شکر خدا خونوادم همگی در صحت و سلامت در کنار هم هستیم و زندگی میکنیم. اما از جاییکه من خیلی سعی دارم روی تغییرات شخصیتی خودم و روی اهدافم متمرکز باشم، ولی به دلایل مختلفی مثل محدود بودن متراژ خونه، یعنی نبودن یه جای ایزوله و شخصی و آرام برای این منظور و سر و صداها و بحث های مختلفی که تو خونه در جریانه خواه بحث و جدل باشه و یا مثلا صحبت در مورد موضوعات سیاسی و اجتماعی روز که خواه نا خواه همه رو درگیر خودش میکنه و از اون بدتر دنبال کردن رسانه هایی که مخاطب رو بمباران میکنن با این محتوا، و خانواده ی منم مثل اکثر افراد اجتماع ایران به دلیل نگرانی از اوضاع کنونی و مسائل بی شمار موجود، ناگزیر به دنبال آنها تحت عنوان مسکن، برای باخبر شدن و امید به بهبود اوضاع هستند، من هم ناخودآگاه ذهن و گوشم میشنوه و توجه و تمرکزم رو خیلی مختل میکنه و ذهن من رو هم مضطرب و مشوش میکنه ( این در حالیه که من سالهاست آگاهانه به اخبار توجه نمیکنم ولی خب توی چالش های اخیر سیاسی و اجتماعی که پیش اومده یهو به خودم میومدم میدیدم منم ناخودآگاه پیگیر اخبارم که بدونم نتیجه سرانجام به کجا کشیده میشه ) . یا اینکه ماشالله به خونه ی ما خیلی رفت و آمد مهمان و دوستان و آشنایان بر قراره و گاها پیش میاد که ( چون من تک پسرم ) و چون پدرم هم یک روز در میان سرکار هستن و به خاطر کمک رسوندن به مادرم انقدر درگیر کارهای غیر مرتبط با اهداف و زندگی شخصی خودم میشم که به خودم میام میبینم، زمان زیادی از روز رو دارم به سرویس دادن و کارای نامربوط به خودم رو صرف میکنم و از اونجایی که مهمان ها هم روزای زیادی میمونن خونمون و متاسفانه زیاد رعایت هم نمیکنن، میبینم حال و احساسم خیلی منفی شده و احساس میکنم از زندگیم افتادم و یواش یواش عصبی میشم و انرژیم هم به واسطه این انرژی ها منفی و افکار مخرب افت میکنه و عملا کاری از پیش نمیبرم و …
بارها شده به مادر و پدرم دوستانه گفتم من باید روی خودم و زندگیم متمرکز باشم و از شما خواهش میکنم که زیاد مهمون بازی نکنید ( این در حالیه که پدر و مادر من خیلی انسان دوست و مهمان نواز هستن و نمیتونن روی گشاده و سفره باز نداشته باشن و این عادت رو از اول که پدرم خیلی اوضاع مالی خوبی داشت تا الان که ورشکسته شده و اوضاع مالی خیلی مساعدی هم نداره داشتن و همواره سفره دار بودن و این رفت و آمدها جزو روتین زندگیشون و عادت بدی برای اطرافیان هست ) و ازشون خواهش کردم که من بعنوان مهمان در خونه ی شما محسوب میشم و به خودم اجازه نمیدم که برای شما تکلیف تعیین کنم که چه کسی بیاد و نیاد و مراودات شما با دیگران چطور باشه یا نباشه ! اما من به آرامش نیاز دارم تا بتونم اهدافم رو پیگیری کنم.
معمولا این صحبت ها چندان جواب نمیدن و اوضاع خیلی تفاوت محسوسی نمیکنن و متاسفانه من تو یه سیکل معیوبی میفتم که هی از فرصتهای بدست آمده ( خلوتی یا تنهایی ) استفاده میکنم و روی خودم و اهدافم کار میکنم و مجدد یا مناسبات خانوادگی خودم یا رفت و آمدهای بی حساب و کتاب باعث میشه من نتونم مومنتوم مثبت رو رعایت کنم و به مرور تمرکزم رو از دست بدم ، بعدش به مرور عصبی شم از وضع موجود و اون مومنتوم رها شه و من نتونم اون کارهایی که لیست کردم و دارم انجام میدم رو با کیفیت و مرتب انجامشون بدم.
مثلا میبینی ساعت خوابم ، کیفیت خوراک و همه موارد شخصیم تحت الشعاع قرار میگیره و من که میبینم اوضاع داره از کنترل و دلخواهم خارج میشه عصبی میشم و نجواهای ذهن میان و کلی خود خوری و نجواهای ذهن شروع میشه راجبه دیگران و اونا رو میجوئه و در نهایت شرایط برای کنترل ذهن و تمرکز من خیلی دشوار میشه !
حالا با این مقدمه نسبتا طولانی میرم سراغ عنوان کردن راهکارهایی که اغلب به ذهنم میرسه :
یه فکری که خیلی هم از لحاظ وزنی تو ذهنم سنگینی میکنه اینه که میگه ، علی تو باید روی خودت کار کنی و ظرفیت خودتو بالا ببری تو همین شرایط و توی همین اوضاع و احوالی که عموما ناخواسته هستن بتونی بعنوان حریف تمرینی مواجه بشی و بفهمی عیارت چقدره و چقدر روی خودت کار کردی و چند مرده حلاجی ؟! . با فرار کردن از مسائل و لاینحل گذاشتنشون نمیتونی بگی من خوب شدم و شخصیتم بهتر و قوی تر شده یا نه که ! باید در میدان عمل قرار بگیری و عیارت مشخص شه !
از طرف دیگه هم یه فکری میگه که خب من انقدر قوی نیستم یا نشدم که بتونم تمام این موضوعات رو با هم هندل کنم و همزمان کنترل ذهن هم داشته باشم و همزمان هم با احساس و توجه و تمرکزی عالی روی بهبود شخصیتم و پیشبرد اهدافمم کار کنم !!
و یه جدالی همواره بین این دو فکر در سر من هست و نمیدونم راه درست چیه ؟!
حالا این وسط یه سری موضوعاتی هم وجود داره که تو ذهنم میپیچه در قالب مباحث توحیدی و توکل که میگه تو اگه شرایطی که توش هستی رو دوست نداری و چون داخلش هم هستی نمیتونی ازشون مطلقا اعراض کنی ، باید با توکل بر خدا مهاجرت کنی و … این مورد رو باهاش خیلی موافقم اگر درست باشه، ولی خب من واقعا از لحاظ توحیدی اونقدر قوی نیستم و از نظر مالی هم خودم رو تو موقعیتی نمیبینم که بتونم با دستِ خالی این خواسته ( که خواسته و آرزوی قلبیم مستقل شدن هست ) رو انجامش بدم !
از طرفی زمان هایی پیش میاد مثل 10 روز گذشته که همه خونواده میرن مسافرت و هنوزم نیومدن و من علی رغم میل باطنیم که دوست دارم منم مسافرت برم و مثه بقیه خوش بگذرونم، پا روی امیالم میزارم و قشنگ عروسی میشه برام این زمان ها که محیط خونه کاملا خلوت و در اختیار منه . صادقانه میخوام بگم زمان هایی مثل الان که تنهام و مزاحم فکری و درگیری با این و اون ندارم >>> ( این در حالیه که من عاشق تک تکه خونوادم هستماا . همشون جزو ویژن ها و آرزوها و اهداف بزرگ من محسوب میشن و با اینکه تنهایی رو خیلی خیلی دوس دارم اما در این زمان های تنهایی براشون دل تنگ میشم ( فارغ از جنبه وابستگی که خدا رو شکر از این قضیه تا حد زیادی رها هستم ) و شروع میکنم تو خلوتهام شکر گزاری بابت وجود و حضورشون توی زندگیم و خیلی ویژگی های مثبت و حتی بعضی ویژگی های ناخوشایندشون رو از نظر میگذرونم و سپاسگزار بودنشون میشم بیش از پیش و زمانیکه خلاشون رو احساس میکنم، متوجه میشم چقدر برام مهم و ارزشمندن و تا چه اندازه وجودشون تو زندگیم ضرروریه ! ) >>> انقدر با تمرکز و برنامه روی خودم و اهدافم بهتر کار میکنم و خواب و خوراکم تا حدود زیادی تنظیم میشه و به طور خلاصه متوجهم از جون خودم و زندگیم چی میخوام و خیلی خیلی هدفمندتر از زمان و انرژی و روزم استفاده میکنم و قشنگ میبینم روند رو به رشد رو توی اتفاقات و شرایط پیرامونم از همه لحاظِ سلامت فکری و سلامت جسمی و مالی و و … و برام مسجل میشه که مستقل شدن خیلی برام ضروری و کارآمده .
حالا بریم سراغ اصل قضیه و درخواست من از جنابعالی :
شما در فایل های زیادی ( من جمله همین 2 فایل اخیر ) از خودتون مثال میزنید که به مسائلی که از کنترل شما خارج بوده اعراض میکردید و با تکنیک های فراوان که مثالش رو در دوره های مختلف من جمله دوره فوق العاده هم جهت با جریان خداوند آوردید، بصورت آگاهانه خود رو درگیر اون موقعیت ها نمیکردید !
یا مثال های فراوان از اینکه زمانیکه میخواستید روی خودتون کار کنید یا کتابی بنویسید یا روی دوره ای کار کنید چه در گذشته و چه الان ( مثل همین الان که ماههاست تنها هستید و دارید روی دوره ها و … کار میکنید و از تنهاییتون بسیار لذت میبرید هدفمندانه ) میرفتید یه گوشه ای و از معجزات تنهایی و سکوت بهره مند میشدید و با اجازتون میشه گفت که خیلی از این موفقیت هایی که بدست آوردید رو طبق گفته خودتون مرهون همین موهبت بزرگ هستید .
یا بسیار زیاد درباره پیامبر اسلام گفتید که به چه طریق و با چه کیفیتی از این تکنیک قدرتمند استفاده میکردند و سالی یک ماه به غار تنهاییشون میرفتن
یا مثال ایلان ماسک ها و غیره و غیرو …
حال ، با توجه یا بدونِ توجه به شرایط حال حاضر من ( شلوغی ها و حواس پرتی های پیرامونم ، ضعف در توحیدی و متوکل عمل کردنم در زمینه مستقل شدن و … ، و زمان ها و شرایطی که مثل الانم به جهان ثابت کردم چگونه از این خلوت هایی که دست داده با کیفیت و در جهت اهداف و بهبود خودم بهره میبرم ) ، میخوام اصل و اساس و ریشه رو برای بنده محبت کنید باز کنید و راهنمایی کنید که راه حل چیست ؟
اونیه که میگه باید بمونی و تو همین شرایط به ظاهر ناخوشایند روی خودت کار کنی و قوی باشی و در همین میدان امتحانتو پس بدی و عیارتو نشون بدی که چقدر از روی خودت کار کردن ها اساسی بودن و موفق بودی و فرار نکنی !!؟
یا گزینه مقابل که میگه نه ، تو اونقدر قوی نشدی . چون اگر میشدی انقدر به هم نمیریختی !
پس باید سعی کنی شرایط استقلال مکانی و خلوت رو برای خودت فراهم کنی تا توی زمین تمرین ( تنهایی ) رو خودت کار کنی و بعد که قوی شدی، بیای تو میدان و اون تغییرات رو نشون بدی و خودتم محک بخوری تا چه اندازه مفید بوده و یا اینکه باید بیشتر و بهتر کار بشه !؟
و یا گزینه پیشنهادی و قطعا اساسی و گره گشای خودتون که میتونه خیلی کمک کننده باشه برای بنده و سایر دوستانم در این خانواده الهی
و در آخر سپاسگزارم بابت زمانی که میگذارید و این متن رو با عض=شق مطالعه میفرمایید و به قول فرمایش خودتون در متن هر فایل :
منتظر دیدن فایل زیبا و تاثیرگزارتون هستیم
به نام الله که بخشاینده و با رحمت وبی نهایت وهاب است
ان الذین قولوا ربنا الله ثم استقموا تتنزل علیهم الملکه الا تخافو لا تحزنوا وابشروا بالجنته التی کنتم توعدون (فصلت 30)
بی گمان،کسانی که گفتند پروردگار ما خداست ،سپس ایستادگی کردند، فرشتگان برآنان فرود می آیند به اینکه: نترسید و غمگین نشوید وبه همان بهشتی که وعده داده می شدید، شادمان باشید.
انی و جهت وجهی الذی فطر السموات و الارض حنیفا وما انا من المشرکین (انعام 79)
همانا من حق گرایانه روی خود را به سوی کسی نموده ام که آسمانها و زمین را پدید اورد، ومن از مشرکان نیستم.
سلام خدمت استاد لقمان گونه خودم و سلام به شایسته خانم عزیز و دوست داشتنی
وسلامی گرم به هم مسیرهای توحیدی ام در این مسیر زیبا که هر روزم بهتر از روز قبل است
امیدوارم حال دلتون کوک کوک باشه مثل خودم
استاد عزیز خدا رو شکر من با این افراد حتی در زمان ازدواج که برای بحث مشاور میرن پیششون وشاید مثل بعضی از دوستان عزیزم باعث جدای وتنشهای بد در زندگیشون شدن نداشتم
حتی در بحث ازدواج های فامیلی باورهای خوبی داشتم که زمان قدیم دکتری نبوده که بیان آزمایش بگیرن که خونشون بهم بخوره یا نه واتفاقا فرزندان سالمتر و قوی تری داشتن این صحبتها و اتفاقات زمانی برای ما رخ میدهد که بریم دنبال این مسائل بگردیم و کم کم سر از جاهای ناجور در میارم
من به حول قوه الهی 15سال هست ازدواج کردم و خداوند دوفرزند سالم پسر و باهوش وبااستعدا به من هدیه داده و یک فرزند دختر که مربی سدنا خانم میگه به باهوشی و زرنگی دختر من تا حالا ندیده با این سن کم و این از فضل الله مهربان هست که به من داشته و هر روز هم زندگیم داره بهتر وبهتر میشه از همه لحاظ خدایا سپاسگزارم از این همه نعمت و برکت که در زندگی من جاری کردی
دوست دارم از زیبای های زندگیم بگم فقط نمیخوام دیگه به گذشته بر گردم و کندوکاو کنم
امروز یه قانون در گفتگوی که با دوستم داشتم درکش کردم
این دوست عزیزم یک قرارداد کاری بسته بودن به مبلغ 30میلیارد تومان که تا به امروز همچین قراردادی نبسته بودن من اولین درسی که از این کار دوستم گرفته به قول استاد که هیچ وقت لقمه بزرگتر از ظرف وجودت و ظرفیت بر ندار چون میخوری زمین ایشون حدود هفت ماه است درگیر این کار و اجرای این قرار داد هست که به جای پول به ایشون یک واحد آپارتمان دادن تا بفروشن و پولشو یه قسمتی از پول رو خرج این پرژه بکنن و این قرار داد به این اتفاقات جنگ و یه بحث های دیگر در حمل ونقل پیش آمد و همه چیز استپ کرد من چند بار اول به خودم گفتم از این مسئله درس بگیرم که منی که تا حالا یک قرارداد پنج میلیاردی نبستم ،قرار داد سی میلیادی نبندم و به دوستم هم گفتم باید درس بگیری از این اتفاق چون این اشتباه رو یک جای دیگه هم انجام دادو شکست خورد ولی خوشبختانه مبلغ کمتر بود و حدودفکر کنم 5/5میلیارد بود که با شکست مواجهه شد و دوباره این دوست من رفت و یک قرار داد سی میلیاردی بست که امروز من فهمیدم کارشون به شکایت کشیده شده
ولی دو ماه قبل به من گفت که یه مشتری برای آپارتمانم پیدا کن و منم به یکی از دوستان املاکی سپردم که چند روزی هست دوتا مشتری نقدی پیدا کردن وبه من زنگ زدن که مشتری برای آپارتمان شمادپیدا شده امروز که من رفتم دفتر ایشون یک لحظه جا خوردم چون واقعا به حدی رسیده بود که به من گفت داشتم خودکشی میکردم سر این مسئله ولی من یه کم دل داریش دادم که خدا همه کارارو درست میکنه و بسپر به خدا
میدونید چی گفت ، گفت من دوشب پیش با چشمان اشکبار به خدا گفتم خدایا دیگه نمیدونم چیکار کنم و خودت میدونی فرمون دست تو خدای مهربان و دقیقا همون دوشب پیش دوست املاکی من زنگ زد و گفت دوتا مشتری برای آپارتمان آمدن
منو بگو اشک تو چشمام جمع شد وتو دلم گفتم این از فضل تو ای الله مهربان با اینکه پولش تو جیب من نمیره و یه دستی بودم تا بتونم این مشتری رو بیارم سمت دوستم ولی اون احساس عجز دوستم و گریه های شبانش به درگاه خداوند خداوند مشتری رو آورد و چنان خوشحال شد این دوستم که سر از پا نمیشناخت
به من گفت خیلی دوست دارم حال خوبتو داشته باشم
گفتم الخیر فی ماوقع
ببین این مسئله که برات پیش آمده تو این آیه جوابتو میگیری همین امشب برو بگرد دنبال خیریتی که در این کار برات داره
ودوستم قلم وکاغذ برداشت و آیه رو نوشت تا شب بره و بیشتر روی خودش کندوکاو کنه که چرا دوبار این اشتباه رو کرده
من به شخصه درسهای که گرفتم
اول اینکه طمع ورم نداره
دوم اینکه به جیبم نگاه کنم و همچین قرار دادی سنگینی نبندم
سوم اینکه غرور نداشته باشم و کارو به خدا بسپارم
چهارم آهسته و آرام رشت کنم من نمیتونم از پله اول بپرم پله پنجم
پنجم مشرک نباشم به جای اینکه دست به دامان بنده خدا بزنم چرا با خدای خودم مشورت نکنم چرا از او کمک نخوام چرا از اون نخوام که به من بگه چیکار بکنم و چه کاری نکنم
امید وارم که بتونم در بیزینس جدیدم که خداوند منو در این مسیر قرار داده تمام قوانین خداوند رو استفاده بکنم آرام آرام و پله پله رشد کنم خدایا بی نهایت سپاسگزارم
میسپارمتون به آغوش گرم پروردگار .
درود بر شما استاد عزیزم.
اول باید خدا را شکر کنم به خاطر این فایل بینظیری که گذاشتید. و خدا رو شکر میکنم با شما در این مسیر الهی هم جهت شدم با جریان خداوند.
دوم اینکه استاد، خیلی جالبه که بحث ترما و این موارد چنینی، این روزها توی جامعه ایرانی بیشتر شده.
تجربه شخصی من با تروما و رواندرمانی:
خودم خیلی شنیدم در موردش.
پیش یک روانپزشک رفتم که از متدهای یونگ استفاده میکرد و بحث تروما را پیش کشید.
حالا به لطف الله من تا جایی با ایشان پیش رفتم که دلیل نتایج شخصی ام، عملکرد شخصی ام بود. یعنی همون قدرت خلق کنندگی زندگی ام.
نتیجهگیری من از تجربیات:
تجربه شخصی من میگه: آقا، تو باید از اشتباهاتت درس بگیری.
بپذیریشون و بیای برنامه بچینی برای اینکه آینده رو بهتر باشی.
یعنی اون اشتباهات رو دیگه تکرار نکنی و در آینده بتونی روند بهتری رو طی کنی.
بنابراین ظاهر مسئله نیست که اهمیت دارد، بلکه درسی که از اتفاقات و تضادها باید بگیری، چیزی است که اهمیت دارد.
تجربه شکست شراکت (سال 1402):
من تو سال 1402 با یکی از دوستانم شریک بودم که به یک مسئلهای برخوردیم.
اونجا من فهمیدم مشکل اساسی من اینه: عزت نفس پایینی دارم.
باید روی عزت نفسم کار کنم تا بتونم حرفم رو بزنم.
بارها میخواستم به این دوست بگم، ولی نتونستم با قطعیت بگم.
اگر همون روز اول تونسته بودم با قطعیت بگم، شاید رابطهمان پابرجا میماند.
این اتفاق افتاد و رابطهمان به هم خورد.
دوره احساس گناه و درگیری ذهنی:
بعد از اتمام رابطه، نزدیک به یک سال درگیر این موضوع بودم.
احساس گناه خیلی عجیبی داشتم نسبت به این دوستم و مدام فکر میکردم: “اینجور شد، اونجور شد، فلان و بهمان”.
هدایت الهی و درک جدید:
بعد نشستم، با خودم نگاه کردم، با خدای خودم خلوت کردم.
از خدا هدایت طلبیدم.
خدا به این نحو منو هدایت کرد که: آقاجون، هر کسی هر چیزی تجربه میکنه در زندگیش، به خاطر ورودیها و کانون تمرکز و توجه خودش بوده.
من قدرت اینکه بخوام به کسی ظلم کنم یا اشتباهی انجام بدم رو ندارم.
اگر اتفاقی برای خودم میافته، خودم با خودم کردم.
اگر اتفاقی برای کسی میافته، خودش به خودش کرده.
اون شخص تو اون مدار بوده، نه اینکه من بخوام کاری بکنم.
رشد نهایی و درسگیری:
نتیجهای که بعد از حدود دو سال دیدم: نه من ضرر کردم، نه اون.
هر دو از لحاظ شخصیتی و روند کاری رشد کردیم.
تشخیص اصل از فرع در این تجربه:
نکته نهفته در این تجربه: تشخیص اصل از فرع.
فرع قضیه برای من: فلان شخص، فلان موضوع باعث شد نتونم درست عمل کنم و اتفاقات افتاد.
اصل قضیه:
1. پذیرش مسئولیت کامل: بپذیر که مسئولیت تمامش با خودته.
2. خالق زندگی خودت: تو خالق زندگی خودت هستی. هیچکس هیچ توانایی در زندگی تو نداره.
3. پذیرش همه مسئولیتها: این راهی که شروع کردی، جوری نیست که یکی دیگه رو بذاری دم دستت برای کارای دمدستی.
4. دقت و تعهد: باید مسئولیت همه موضوعها رو بپذیری. باید حسابداری بکنی. باید کار دقیق تحویل بگیری تا دقیق تحویل بدی. همه اینا مسئولیتش با خودته.
مورد بعدی در مورد دوره هم جهت با جریان خداوند است.
استاد این دوره بحث تکامل را به وضوح نشان میدهد.
حتی در تکامل در دوره های شما.
مباحث همان هست. اما انصافا توضیحات خیلی دقیق تر و واضح تر است.
اصل همون اصل هست. چون قانون خداوند تغییری نمیکند، اما نحوه بیان و توضیحات به گونه ای است که یه آرامش عمیقی از جنس خداوند بهت میده.
این تغییری که در دیدگاه انسان در برابر مسائل ایجاد میکنه، کمک میکنه در هر شرایطی بتونی ایمانت را به خداوند حفظ کنی و از مسیر منحرف نشی.
بینهایت از شما سپاسگزارم بخاطر این دوره بینظیر.
و بینهایت خداوند را شکر میکنم که منو هدایتم کرد بتونم در این دوره شرکت کنم و استفاده کنم.
عاشقتونم استاد عزیزم.
ان شاءالله هرکجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
به نام خدای که همه چیز میشود همه کس را
به نام یگانه معشوق من
به نام زیباترین رب جهان
به نام خالق همه هستی
خدای که نور قلب من هست
خدای که در ذره ذره سلول های من جاری هست
سلاممم خدا جان
سلاممم بهترین رفیقم وقتت بخیر باشه
تو از عشق قلب من میدانی خدا
تنها چیزی که من را با همه وجودم وادار به نوشتن میکند هوای عشق توست
تو چرا این قدر خوب و زیبایی ؟
تو چرا این قدر پر از عشقی ؟
به همین اشک های که دارم میریزم قسم هست خدا من یک لحظه حتی یک دم بدون تو نمیتوانم
ندارد زنده گی بدون تو لذت
آخه همه لذت زنده گی در حضور توست
تو در قلب من هستی
منم در قلب تو هستم
ما عاشق و معشوق همیم
این عشق را با هیچی در جهان عوض نمیکنیم
من این عشق را کجای جهان میتوانم دریابم
من دنبال این عشق کجا بگردم
از کی میتوانم دریافتش کنم جز تو
خدایااااا ای آنکه همه هستی من هست من را به حال خودم رها نکن
حاضرم حاضرم حاضرم فقط با تو باشم و این من را کافیست
لبریز میشم از عشق از بی نیازی از داشتن از حس خوب از سپاسگذاری
وقتی به اسمان نگاه میکنم بی دلیل لبخند میزنم
وقتی به آدما نگاه میکنم بی دلیل اشک میریزم
وقتی به ستاره نگاه میکنم بی دلیل چشمک میزنم
وقتی به خورشید نگاه میکنم بی دلیل سلام میکنم
وقتی به ماه نگاه میکنم بی دلیل حرف میزنم
اخه همه زنده گی من پر شده از حضور زیبایی تو
من کجا این حس و حال خوب را دریافت کنم
خدایاااااااااااااااااااااا میشه با همه وجودم بگم دور سرت بگردم ؟
میشه بگم من عاشقتم فقط برای من باش ؟
میشه بگم از کنارم یک لحظه هم دور نشو ؟
سلامممممم رفیق های قشنگم
رفیق های که قلب شان جایگاهی خداست
با همه قلبم دوستتتت تان دارم
دست خودم نیست هر بار میایم بنویسم در باره خودم دستم میرود سمت خدا من و خدا مینویسم
میدانید خداوند عشق مطلق هست
بیاید از عشق خدا بگم
من در بالکن در نسیم ملایم نشستیم جای که من و خدا هستیم
یک لیوان خوشگل دارم که برای خودم با عشق چای میریزم و با خدا نوش جان میکنم
به ستاره ها دارم نگاه میکنم و عشق میکنم از قدرت خالق زیبایم
از مکالمه من و خدا برای تان بگم
داشتم نگاهش میکردم
گفت چیست ؟
گفتم هیچی فقط دوستتتت دارم با همه وجودم
گفت من با ذره ذره سلول هایم دوستتت دارم
ناخود آگاه لبخند زدم گفتم خدا مگه تو سلول هم داری
گفت مگر چیست سلول های تو سلول های من هست من در تو جاری هستم
گفت تو دختر قشنگی من هستی تو فرزند خاص من هستی
بی نهایت هوایت را دارم و عاشقتم
گفتم خدا تنهایم نگذار
گفت با من هستی ؟
گفتم بلیییییی
گفت باورت میشه که من در هر دم و بازدم تورا میبوسم و همیشه کنارت هستم مگه میشه خودم را رها کنم تو نور من هستی
گفتم خدا چی کنم همیشه حست کنم
گفت چشم هایت را ببند ضربان قلبت را حس کن هر بار من میتپم
گفتم خدا بدان دوستتتتتتتتتتتتت دارم
گفت عزیزم منم دوستتت دارم و همیشه خیر خوبی و پاکی وارد زنده گی ات میکنم جز این چیزی وارد زنده گی تو از سمت من نمیشه
دلم قرص شد با همه وجودم آرام گرفتم
گفت چیست ؟
گفتم هیچی دارم لبخند میزنم
گفت بیبیبیبین عشق مطلق منم و من همیشه در تو جاری هستم من همیشه کنارت هستم تو بی نیاز از همه عالم هستی عشق من
گفتم باشه تورا که دارم من خودم را بی نیاز حس میکنم
………………….
خدا این قدر قشنگ هست
خدا این قدر زیباست
میایه با عشق با تو حرف میزند
دستش سرت میکشد و نوازشت میکنه
مگه میشه عاشق خدا نشوی
مگه میشه با خدا باشی نگران باشی
مگه میشه با خدا باشی و گذشتت را مرور کنی و از آینده بترسی
کارگردان این جهان خداست حواس اون به همه چیز هست
وقتی تو خواب میشی بزرگ ما بیدار هست
برای چی غصه میخوری
برای چی نگران هستی
رهاااااا کن دل بده به خدا
تو از خدا کاربلد تر هستی ؟
تو از خدا بهتر میدانی ؟
تو حتی قدرت کنترول کوچکترین چیز های زنده گی خودت را نداری
چرا بیخود زور میزنی
رها کن و بچسپ به قدرت خدا و عشق کن از عاشقی ها خدا
بیبیبیین چطور همه کس و همه چیزت میشود
بیبیبیین چطور همه عالم را در خدمت تو قرار میدهد
بیبیبین چطور عشق میشود برایت
خداوند ما را به شدت کافی هست
خداوند همه چیز میشود همه کس را
خدایاااااااا عاشقتمممممممم
خدایااا میبوسمت اونم خیلیییییی زیاد ️
سلام و درود بر استاد جان و مریم جانِ دوست داشتنی و بچه های نازنین سایت عشق
نیمه دوم سال 98 بود که به پیشنهاد دوستم با روش ای اف تی آشنا شدم
دوره ای ازش خریداری کردم
و شروع به انجام فعالیت های دوره کردم
نمیتونستم مدام انجامش بدم
روحم آزار میدید
باید میرفتیم در گذشته، خاطره ای رو در میآوردیم و با ضربه تراپی میکردیم
یادم به یه خاطره ای در کودکی افتاد که یکی از ایتم های بود که فک میکردم روی نگاه من به
جنس زن داشت اینکه زن ضعیفه، بدبخت
و….
خاطره از این قرار بود که یه پدری بخاطر اینکه دخترش با عشقش تنها شده بود، دخترش رو کُشت و من با اینکه تو اون مراسم تشیع نبودم و فقط چون تا چند روز پدر و مادرم در موردش صحبت میکردن، تو ذهنم مونده بود و هرزگاهی ذهنم گریزی به اون روز و توصیف های پدر و مادرم در مورد اون روز و اون دختر و کلا جنس زن داشتن، میزد
من در همین حین که داشتم تراپی میکردم از فرط فشار یادمه دقیقا 1 ساعت یعنی 60 دقیقه نان استاپ گریه کردم،
در ارتباط با بخشش مادرم که یادمه تا ماهها من گیر بودم و رشد و پیشرفتم ارتباط چندانی با زمان و انرژی که میذاشتم، نداشت
و کلا داستان ما از این قرار بود…
دوره پیشرفته تر شد و موجود و.. هم بهش اضافه شد و ما باید موجودات رو از بدنمون خارج میکردیم
اول تعداد میگرفتیم ممکن بود یکی میومد یا ده میلیارد میومد، و ما باید انقد انجام میدادیم تا به صفر میرسید
باز ممکنه چند روز بعد دوباره آمار بگیرم و ببینم موجود داریم دوباره باید به صفر میرسوندیم
من تو اون دوران پیشرفت کردم رشد میکردم ولی کم یعنی نسبت به زمان و انرژی که میذاشتم، رشدم خیلییی کم بود
خیلی بین انجام فعالیت هام فاصله میفتاد
دست و دلم نمیرفت که انجام بدم
درونم حاضر به انجام نمیشد
اذیت میشدم
بخاطر توصیف کنم احساس میکنم درون مثل یه بچه یه چند ساله بود که من بزوووور دستش رو میکشوندم و نیاوردم تا انجام بده…
به اون دوستی که اینو بهم پیشنهاد داده بود میگفتم ببین وقتی انجام میدم اذیت میشم
از اینکه میرم تو گذشته ناراحتم
اصلا وقتی میرم تو گذشته همونجا گیر میکنم
نمیتونم در بیام
ولی خوب این دوستم میگفت این اشتباهه و سریع باید رها بشی…
یا اینکه تابستون 1402 با اینکه تو این فاصله چند ساله یکی دو دوره ی دیگه غیر و متفاوت از این اف تی رفته بودم اما هنوز حالم بده بود
هنوز سر در گم بودم
و یادمه یه مدت که ریشه یابی میکردم میرسیدم به یه ایستگاهی به نام احساس عدم لیاقت
که با درخواست دادن به خدا و هدایت خدا وارد دوره احساس لیاقت شدم
اگر بخوام از تفاوت این روش که تو این سایت الهی(عباسمنش دات کام) هست با اون روش که، بیسش کنکاش گذشته بود،بگم
اونجا از خودم ، گذشته ام، وجودم، زندگیم ،والدینم، زمین و زمان متنفر بودم
احساس استیصال
احساس ناتوانی از تغییر
احساس ناتوانی از اینکه چطوری این اقیانوس غم رو درستش کنم
و با بی رغبتی و بی میلی میرفتم سراغ انجام فعالیت
ولی تو این روش(دوره های استاد عباس منش)
با عشق
با لبخند
با امید به ساخت روزی بهتر کار میکنم
و واقعاااااا در همون روز و همون لحظه هم اثراتش دیده میشه
با احساس سازنده بودن میریم سراغ انجام فعالیت
خدایا شکرت بابت پیدا کردن این سایت که صراط مستقیم هست، صراط الذین انعمت علیهم…
بنام خداوند بخشنده ومهربان، بنام او که هرچه دارم از اوست
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیَاتِهِ إِنَّهُ لاَ یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ
و کیست ستمکارتر از آن کس که به خداوند دروغ بندد، یا آیات الهى را تکذیب کند؟ همانا ستمگران رستگار نمى شوند.
خدایا، ای آفرینندهی بیهمتا و ای یگانهی مهربان! چگونه میتوانم شکر نعمتهای بیکرانت را به جا آورم؟ زبانم قاصر و قلمم ناتوان از وصف بزرگی و عظمت توست. هر لحظه از زندگیام، سرشار از لطف و رحمت توست و هر نفس، گواه قدرت و حکمت بیانتهایت.
تو را سپاس میگویم برای نعمت حیات، برای دم و بازدمی که نشان از وجود توست. سپاس برای سلامتی جسم وروحم، که موهبتی گرانبهاست برای درک زیباییهای آفرینش. سپاس برای خانوادهای مهربان و دوستانی وفادار، که حضورشان گرمای زندگیام را دوچندان میکند.
تو را سپاس میگویم برای هدایتهای بیدریغ و روشنیبخش که در تاریکیهای زندگی، راهنمایم بودهاند. برای آن لحظاتی که دستم را گرفتی و از سقوط بازداشتی، برای آن نشانههایی که در مسیرم قرار دادی تا گمراه نشوم. برای صبری که در سختیها به من عطا کردی و امیدی که در ناامیدیها در دلم زنده نگه داشتی.
هر آنچه دارم، از فضل توست و هر قدمی که برداشتهام، با یاری تو بوده است. در هر پیروزی، رد پای مهر تو را دیدهام و در هر شکست، درسهایی از حکمتت را آموختهام.
خدایا! قلبم را سرشار از عشق خود کن و دیدهام را به دیدن آیاتت بینا گردان. مرا در مسیر بندگیات ثابتقدم بدار و توفیقم ده تا همواره شکرگزار نعمتهایت باشم.
آمین یا یا رب العالمین
سلام به استاد عزیزم به استاد شایسته نازنینم ودوستان بهشتی ام
در ابتدا از خانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم که وسیله ای شد تا این فایل ارزشمند آماده گردد واستاد عزیزم که اینقدر به ما دانشجویان لطف دارند
خدایا شکرت، از وقتی که یادم میاد سعی کردم خاطرات تلخ گذشته را مرور نکنم وفکر میکنم همین ویژگی ام سبب شده بتونم چالش های زندگی ام برخلاف اطرافیانم با حال خوب پشت سر بگذارم وروز به روز زندگی زیباتر وقشنگ تری داشته باشم وهرروز میبینم که اطرافیان نزدیکم با اینکه مسائل کمتری نسبت به من داشتند ولی بخاطر مرور خاطرات تلخ گذشته لحظه حالشون را فراموش کردند وهرروزبا تجربه اتفاقاتی چون گذشته باعث شدنداین گذشته تلخ زنجیر وار ادامه داشته باشد
کسی که خودش را اسیر زندگی گذشته اش کند تا آخر زندگی، اسیر گذشته هست وخداروشکر هر مشکل ومسئله ای داشتم تا کنون به مشاور مراجعه نکردم وبرای آرامش خودم به اصطلاح مشاوران قرص آرام بخش مصرف نکردم
جالب استادوقتی فرمودید اگر دنبال مشکل باشیم بلاخره مشکل را پیدا میکنیم بار اول که فایل رو گوش دادم چون خاطره بدی از گذشته ندارم واصلا آدم کینه ای نیستم واگر ناراحت بشم از دست کسی خیلی زود فراموش میکنم اولین چیزی که به ذهنم آمد ، ترسم از مارمولک بود ،من از مارمولک زیاد میترسیدم وهر جا میرفتم فقط نگاه میکردم ببینم مارمولک هست یا نه وجالب بود که تنها کسی که در اون مکان مارمولک میدید من بودم همسرم همیشه بهم میگه انگار مارمولکها میدونند شما میترسی واز بس شما دنبالشون هستی اونا رو میبینی تا اینکه سعی کردم آگاهانه ذهنم را از این ترس خالی کنم دیگه الان اولا هرجا میرم با چشمام دنبال مارمولک نمیگردم حتی اگر کسی بگه هست ،واینکه دیگه ازشون نترسم الان دیگه حداقل فرار نمیکنم واز کنارشون رد میشم دقیقا استاد جان اینکه اگر ما دنبال مشکل باشیم،مشکل را پیدا میکنیم حتی اگر وجود نداشته باشد یه روز دوستم که مهمان خونه اشان بودیم به من حرفی زد که کاملا اشتباه بود ولی نمیدونم از چه قصدی این حرف رو زد چون شخصی هست، باز نمیکنم من قشنگ دیدم هرجا که اون حرف ایشون به یاد خود میارم واحساسم بد میشه ودچار شک وتردید میشم ودنبال ثابت کردن حرف ایشون هستم اتفاقاً نشانه هایی میبینم که این شک وتردید من رو نسبت به اون شخص ثالث بیشتر کند ولی وقتی ذهنم را کنترل میکنم وسعی میکنم به اون حرف ایشون بها ندم همه چیز به بهترین وضعیت ممکن در حال اتفاق افتادن هست من بعد از این اتفاق بازی ذهن را بیشتر درک کردم وسعی کردم با یاد آوری قانون که من با افکار واحساساتم خالق صددرصد اتفاقات وشرایط زندگی ام هستم تمرکزم را از روی اون موضوع بردارم وبعد از زمان کوتاهی متوجه شدم که تجربه دوستم نتیجه افکار وباورهای خودش بوده وگرنه این شخص ثالث بر خلاف ادعای ایشون خیلی هم آدم خوب ودرستی هست
خدایا شکرت…شکرت…شکرت
عاشقتونم …..
در پناه الله یکتا همواره شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت باشید
سلام استاد من الان کامنت هارو میخونم بعد کامنت خودم هاج و واج میمونمهمین الان دوستی نوشته جدیدا یکسری پروفسور های روانشناسی هم یچی گفته که مطابق با حرفای شما بوده در خصوص فراموش کردن گذشته کلا شما بدون مطالعه در زمینه روانشناسی چیزایی میگید که هنوز علم روانشناسی درست حسابی بهش نرسیده یا در مورد سلامتی شما حتی یک صفحه کتاب درباره پزشکی هم نخوندید اما کللللی از شاگردای همون دوره خودشون دکتر یا پرستار بودن شما علم شو ندارید بللله ولی یک منبع بزرگتر هست که داره و اون خداست و من قصد ندارم شمارو بت کنم اما این وضعیت باورنکردنی و عجیب منو یاد اون بیت زیبا میندازه:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد.
و همچنین اون داستان مولانا درخصوص معرفت درونی :
مولانا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول »
بخش 157 – قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری
جستجو در متن
چینیان گفتند ما نقاشتر
رومیان گفتند ما را کر و فر
گفت سلطان امتحان خواهم درین
کز شماها کیست در دعوی گزین
اهل چین و روم چون حاضر شدند
رومیان در علم واقفتر بدند
چینیان گفتند یک خانه به ما
خاص بسپارید و یک آن شما
بود دو خانه مقابل در بدر
زان یکی چینی ستد رومی دگر
چینیان صد رنگ از شه خواستند
پس خزینه باز کرد آن ارجمند
هر صباحی از خزینه رنگها
چینیان را راتبه بود از عطا
رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل میزدند
همچو گردون ساده و صافی شدند
از دو صد رنگی به بیرنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بیرنگی مهیست
هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
چینیان چون از عمل فارغ شدند
از پی شادی دهلها میزدند
شه در آمد دید آنجا نقشها
میربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوی رومیان
پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها
زد برین صافی شده دیوارها
هر چه آنجا دید اینجا به نمود
دیده را از دیدهخانه میربود
رومیان آن صوفیانند ای پدر
بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کردهاند آن سینهها
پاک از آز و حرص و بخل و کینهها
آن صفای آینه وصف دلست
صورت بی منتها را قابلست
یجورایی کل کل بوده بین چینی ها و رومی ها که کی هنرمند تر بوده در دربار نزد پادشاه اونم تو دوتا خونه روبروی هم
چینی ها شروع کردن نقاشی دیوار رومی ها فقط آینه درست میکردند روز موعود رسید شاه برا چینی هارو دید کیف کرد برگشت برا رومی هارو ببینه دید هرچی اونور بود اینور بهتر دیده میشه و دلربا تر و تازه زیباتر دیده میشه !!! و مولانا میگه عرفا و اهل معرفت همون اند ینی بدون مطالعه و کتاب و اینا با اون خلوص درونی اتصال بین ذهن و روحشون شکل گرفته و دیگه به معدن و منبع اصللللی علوم رسیدن مثل شما استاد که نه در زمینه روانشناسی و نه در زمینه پزشکی و سلامتی سواد آکادمیک ندارید و هیچی نخوندید و اینجوری دارید حرفایی میزنید که پروفسورای این رشته ها هم نرسیدن
سپاسگزارم که جهان رو رشد میدید و دست خداوند شدید برای ما و جهان رو جای بهتری کردید برای زندگی
سلام علیرضا جان همکلاسی خوبم ، از خوندن کامنت زیبات خیلی لذت بردم
چه مثال زیبایی آورده بودید ،
جایی که کلام مولانای جان راهگشای مسیر میشه یک اتصال زیباست که اتفاق میفته ، واقعا هم همینطوره و بهترین رنگ بی رنگی و زلالیست ،
راجب استاد هم زیبا نوشته بودید بله ایشون با اینکه تحصیلات مرتبط و آکادمیک ندارند ولی به غمزه مساله آموز صد مدرس شدند و این به نظر من از فضل و بخشش خداست.
سپاس برای بودنتون و سپاس برای وجود همکلاسی های خوبی مثل شما.
در پناه خدایی که رحمت رو بر خودش واجب کرده
سلام آقای رستمی عزیز من چندین و چندبار کامنت های شمارو تو عقل کل خوندم و بسسسی استفاده بردم خدارو سپاسگزارم که این دفعه کامنت من برا شما مفید بود امیدوارم این چرخه همینجوری ادامه داشته باشه؛ موفق و شاد باشید
با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و خانوم شایسته گرامی و تمامی بچها من فایل قبل رو همون موقع دیدم این فایل هم دیدم باید بگم من سه سال قبل در خلال استفاده از آموزه ها خیلی خیلی شدید حالم خراب شد و وسواس فکری خیلی شدیدی گرفتم و همش میگفتم من که درحال استفاده از آموزه ها بودم چرا باید اینجوری بشه؟! حسمم نسبت به قوانین بد شد صد البته که بعدها فهمیدم کج فهمی خودم بوده و استفاده نکردن درست از قوانین اما من که داشتم از قوانین استفاده میکردم چرا اینجوری شد؟!
مث این میمونه که یکی بره باشگاه و با تماااام وجود زحمت بکشه روزی سه جلسه!!!!!اما رسما همرووووو اشتباه بزنه و بره تک تک عضلات شو پاره و داغون کنه مفصل هارو تاندون هارو!!!!!! استخوان هارو بزنه بشکونه ولی فک کنه مسیرش درسته و هی ادامه بده ترمیم کنه خودشو دوباره تمرین دوباره آسیب دوباره از اول با مقاومت خیلی شدید دربرابر مصدومیت ها!!! تا اینکه دیگه یجایی بدنه سنگ کوب کنه و سکته بزنه و پخش زمین شه ینی مغز و بدن دیگه کم بیارن .منم همینجوری بودم باورهای خیلی بدی در راستای هدفم داشتم باور شدید کمبود باور شرک و اینها منو به خواسته وابسته تر میکرد و استرس شدید هر روز در تمام سالها جوری که خودمم نمیدونستم دیگه شده وسواس(البته بقول شما یادآوری خاطرات گذشته ناراحت کنندس و دیگه بهتره توجه نکنیم اما من فقط همین یکبار رو میگم برای شرح داستان)
و من اولییییین قدم قوانین رو بعلت شرک خودم که خودم مسببش بودم کلا اشتباه برداشتم قدم اول کنترل ورودی های ذهنه!!من یکسری دوست داشتم اینا فازشون کلا عوض شد رفتن به سمت فلسفه و انکار تمام ادیان حتی خدا رو هم زیر سوال میبردن!!!اما من چون خیییلی بهم لطف کرده بودن با وجود حسی بدی که درونم بود و میگفت دور شو از اینا گفتم نهههههه نامردیه بی معرفتیه کللللی اینا لطف داشتن به من!!!شرک شرک شررررررررک خانمان سوزززززززززززه
و اون اواخر حتی مستقیم آموزه های شما رو انکار میکردن اما من باز باهاشون باشم همین باعث شد اعتقاداتم به خدا کمتر بشه و مغرور بشم و اولا تسلیم نبودم دربرابر خدا دوما به همه چی شک کردم سوما تواضع نداشتم دربرابر خدا چهارما نسپردم به خدا اهداف مو همه اینا و با وجود باور کمبود درمورد خواستم و دیگر باورها و حرکت چندین ساله با این سبک غلط و استرس های روز افزون منو به اون روز انداخت وسواس فکری و اینکه دیگه نا و توانی نه برای کار روی آموزه ها داشتم نه زندگی و مجبورا دور شدم ار آموزه ها و اتفاقا رفتم پیش همین روانشناس ها که شما میگین دربارشون دیگه کلا با خدا قهر کردم و گفتم تو اگر بودی پس چرا تو اون شبهایی که از استرس داشتم نابود میشدم کجا بودی؟؟ بعد با کامبک بزرگی که زدم و دوباره برگشتم به سایت همه چیو فهمیدم
اولا من روحم همچنان دیدم همین مسیر رو تصدیق میکرد و برگشتم به این مسیر دوما خداااا مگه مسئول حال بدی من بود؟!مگه خدا از طریق استاد نگفت بهم که ورودی هاتو کنترل کن؟؟!! مگه وقتی باهاشون بودی حست مثل یک قطب نما نمیگفت نباید تو اون جمع باشی…. مگه خدا بهت نگفت؟! تو خودت خواستی و انتخاب کردی که بری به سمت مسیری که کلا فنا و نابودیه!!! کلا نمد هولا و هولا!! وقتی هم که تو حال خیلی خیلی خراب داد میزدی و صدا میزدی باید بدونی که تو حس آرامش خدا زو دریافت میکنی نه تو اون حال؛ لیس الله بظلام العبید!!بندگان خودشان به خودشان ظلم میکنند و وقتی تو مسیر تباهی هستی میری تو اون مسیر خدا از قوانینش تخطی نمیکنه
و خلاصه من برگشتم و خیلی خیلی عالی جوری که اون روانشناس گقت کمتر کسی دیدم مثل تو اونقدر زود بلند شه و دگرگون شه و خودش گفت روز اول گفتم تو 2 سال حداقل زمان میبری!!! بعد من رفتم خدمت و دیدم مرررررده ی من از خیلی از سربازا جلوسسست!!اونجا فهمیدم از خیلی ها جلوم و با اون حالمم که تازه بهتر شده بودم از خیلی ها جلوم و تو گردان 150 نفره جزو چهار پنج نفری بودم که کمترین پست رو دادم و مشاور ارشد کلاس بودم و توی یگان هم عااااالی از محیط امن ستاد تو نیرو انتظامی اومدم بیرون و رفتم کف کف نیرو انتظامی ینی کلانتری و منی که تمرکز نداشتم یک کار رو انجام بدم به درستی دیگه دوتا که هیچ اما تو کلانتری 6الی7 کاااااااار رو همزمان انجام دادم!!! خودمم باورم نمیشد یک سوم کللللل کارای کلانتری رو من انجام میدادم. تمام ارباب رجوع ها و سیستم و فلان و بعدشم به لطف خدا و با دوندگی هایی که کردم 17 ماهه تمومش کردم چون یکهو بجا 24ماه شد 21 ماه باقیشم کسری گرفتم توی یک ماه کار خوب پیدا کردم و با شرایط خوب از اردیبشهت پارسال به لطف خدا حدود 160تومان یا کمی بیشتر سرمایه جمع کردم کم کم ایشالا میخوام ماشین بخرم و محیط کارمم تو همییین کارخونه عوض شد الان کلا تو این قسمت کار خاصی ندارم و محکم تر درحال کار روی آموزه ها هستم و مدیرم آراااامترین مدیر دنیاست و مرخصی چند روزه راحت گرفتم و بارها مرخصی ساعتی و وقتی حالا میبینم من دقیقا از ی جایی بع بعد طبق مسیر استاد رفتم ینی کاملا به پذیرش از شرایط گذشتم رسیدم و دیگه بهش توجه نکردم و شرایط شد این و واقعاااا من خیلی خیلی خوب اون قضیه رو پشت سر گذاشتم الان درمسیرم با تواضع و تسلیم بیشتر در برابر خدا و اتفاقا من هررررچی پرسیدم از اون روانشناس که خیلی خیلی انسان خوب و شریفی بود پرسیدم چرااا چراااا اینجوری شد؟! چرا با وجود اون همه تلاش و کار روی ذهنم و تلاش شدید فیزیکی و ذهنی موفق نشدم که هیچ بلکه داغون شدم و با این همه پشتکار نتونستم بر ذهنم غلبه کنم؟ اون گفت کلا ولش کن بهش فکر نکن دیگه تموم شد و گذشت ولش کن . گفتم آقا من میخوام بدونم ولی ریشش چیه چون اوووووووووون همه تلاش ذهنی من کوه رو ذوب میکرد گفتم فکر کنم کمتر آدمی مثل من با پشتکار در دنیا هست این چی بود که نتونستم بهش غلبه کنم؟البته خودمم چنتا باگ مو کامل گفتم بالا ولی ذهنم رو قانع نکرد . یادمه موقعی که رو دوره عزت نفس کار میکردم طبق همین موضوعات روانکاوی و برگشتن به گذشته و چه میدونم ارتباط به کودکیت داره و خانواده و جامعه من هم مدااااام با مادرم مخصوصا دعوام و بحثم میشد با پدرم و بخاطر شرایط کشور و اینکه حکومت آخوندی باعث منو استعداد من نتیجه نده و این حرفا کلا با اون دیدگاه با زمین و زمان آدم جنگش میشه ولی بعدها چون دیدم خودم اذیت میشم از این همه دعوا!!! و اینکه از فایل های شما درمورد قضاوت نکردن خیلی چیزا یاد گرفتم و دیدم بابااااا بقول خانوم جهانگیری من مادرم اصلا فووووق العاده بووووودهدیدم خدا چرا من اصلااااا نفهمیدم ایناروووو من مادرم براااام بهترین اسباب بازی ها بهترین لباس ها بهترین عکسها بهترین غذاها بهترین مهدکودک و… رو برده بود برای من یک وسیله قدیما بازی میکردیم بنام هزار سازه گرفت فقط 1*1متر بود!!! برا من یک اسباب بازی بیلیارد گرفت وقتی بردم خونه پدربزرگ عموهای من با ی من سیبیییییل و قد و هیکل گنده به وجد اومدن و شروع کردن بازی و از خود بیخود شدن اصلابردم طرف خانواده مادری اونا هم همینطور همیشه لاکچری ترین غذاها لباس ها پارک ها شهربازی ها گفتم خدایا من چه کودکی خوبی داشتم فقط سر درس اونم درس ریاضی یکم مادرم حساس بود و دیدم با تربیت مافوق افتضاحی که پدربزرگم داشته و تاثیراتی که مادرم خاله هام دایی هام گرفتن ازش مادرم نمره از 20 چیزی برابر با 21 هست!! و با تمرکز بر روی ویژگی های خوب مادرم پدرم و بقیه توی سپاسگزاری هام همه چی عوض شد و دوباره به صلح رسیدم و قبلش اصلا انگار دست خودم نیست انگار ناخودآگاه دعوام میشد الان مدتهاست تقریبا بحثی نداریم!!! همه چی در صلح و صفا و آرامشه!!! اما ی موضوعی رو من متوجه نشدم میخوام کامل تر درک کنم که ریشه اینکه نتونستم اون موقع زندگی دلخواه مو خلق کنم چیه؟؟؟!!! خییییییییییییییلی برام معماست بزرگترین سوال بی جواب زندگیم بوده هرچند خودم ی جوابایی دادم اما قانعم نمیکنه انگار درک کامل تری باید داشته باشم حسم اینو میگه…. از ی طرف استاد میگفتن مسائل رو از ریشه حل کنید وگرنه دوباره به ی شکل دیگه به زندگی تون برمیگردن تا از ریشه درستش نکنید اما خب الان گفتن که نه باید فراموش کنیم .استاد من هرچی فکر کردم نتونستم تفاوت بین این دوتا حرفتون رو تمییز بدم من میخوام ریشه رو پیدا کنم چو معما حل گردد مساله آسان شود حتی میخوام براش دوره شیوه حل مسائل رو هم بخرم!!! ممنون میشم از تمایز بین این دوتا صحبت کنید یا اگر دوستات راهکاری دارن بنویسن.
سپاسگزارم. ️
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام استاد عزیزم
نمیدونم چطور بابت این فایل از شما تشکر کنم
استاد عزیزم مدرسی رو که راجع بهشون صحبت کردید رو میشناسم و خیلی از دوره هاشو ن رو شرکت کردم همچنین همین دوره ای که خانم جهانگیری عزیز راجع بهش در کامنتشون توضیح دادن ،البته قبل از آشنایی با شما،
از دوره های ایشون نتایج کمی گرفتم ولی به جرعت میتونم بگم هیچوقت حالم خوب نمیشد با دوره های ایشون من هر روز افسرده تر میشدم همیشه احساس غصه داشتم
استاد من وقتی داشتم یکی از دوره های ایشون رو کار میکردم یه تمرین دادن که روی اهمیتش هم تاکید زیادی داشتن این بود که تصور کنیم رفتیم به دوران کودکی دقیقا به موقعیت هایی که آسیب دیدیم و اونجا خود بزرگسال ما اون کودک رو در آغوش بگیره و….. تمرین مفصلی بود که من خلاصه کردم در مقاطع سنی مختلف
در همین حین که من تمرینات رو انجام میدادم حالم بد و بدتر میشد از اونجا که خودم افسردگی شدید داشتم و دوران کودکی سختی داشتم این تمرین حالم رو اونقدر بد کرد که من خودکشی کردم البته خداوند من رو به طرز معجزه آسایی نجات داد ، من هیچوقت نتونستم اون دوره رو کامل گوش بدم
من چند سال روی دوره های ایشون کار میکردم و همیشه واسم سوال بود چرا حال من اینقدر بده؟ چرا همیشه افسرده هستم ؟ چرا خوب نمیشم ؟ چرا شرایطم تغییر نمیکنه؟ چرا نتیجه نمیگیرم ؟ البته افراد زیادی هم دستاوردهای زیادی از دوره های این مدرس داشتن ولی حال من هیچوقت با وجود تلاش زیادم خوب نمیشد
تا اینکه با شما آشنا شدم استاد عزیز من با فایل های رایگان شما آرام آرام حالم بهتر شد افسردگیم کمتر شد چند تا از دوره هاتون رو تونستم بخرم باگ های خودم رو پیدا کردم به لطف خدا و دوره های شما و بعد از دوره هم جهت کلا دیگه حالم خوبه احساس بد به ندرت سراغم میاد و زمانش هم خیلییی کوتاهه من نتایج زیادی گرفتم به لطف خدا با فایلهای شما ولی بزرگترینش حالت خوب و درمان شدن افسردگیمه
فقط کسی حرف منو میفهمه که افسردگی رو تجربه کرده باشه
چون من مشاور هستم (که البته از نتایج کار کردن روی دوره های شما بود تونستم وارد کار مورد علاقه و رسالتم بشم) همیشه واسم سوال بود مسیر درست چیه واقعا آیا واقعا باید گذشته رو زیر و رو کنیم تا درمان بشیم نمیدونم چرا نمیتونستم این روش رو بپذیرم هیچوقت نتونستم قبولش کنم با اینکه در دانشگاه همین روش ها تدریس میشه و همه روانشناس ها همین سبک روش هارو ارائه میدن و روانکاو ها مبالغ خیلی زیادی رو برای هر جلسه روانکاوی می گیرن شما در دوره 12 قدم در قدم های آخر گفتید ما فقط باید گذشته رو فراموش کنیم و نباید کندوکاو کنیم و با روانکاوی مخالف هستید گفتید دنبال ریشه ها گشتن آدم رو افسرده میکنه و حتی میتونه آدم رو به خودکشی بکشونه همینکه اینو گفتید انگار همون لحظه یه چیزی در وجودم تغییر کرد انگار واقعا منتظر بودم فقط اینو بشنوم بهتر شدن حالم دقیقا از لحظه شنیدن این حرف شروع شد و تکاملش رو داره طی میکنه با شنیدن این حرفتون من به خودم اجازه رها کردن گذشته رو دادم چون تا اون موقع فکر میکردم باید نگهش دارم فکر میکردم گذشته خیلی مهمه، فکر میکردم باید بررسی بشه نباید فراموش بشه و از اونجایی که گذشته ی سختی داشتم نگه داشتنش فقط عذاب بود دردناک بود
یه بخش از وجودم میخواست گذشته رو فراموش کنه و همه چیز رو از نو بسازه تغییر کنه فراموش کنه اتفاقات ناجالب رو، و یه بخش از وجودم بخاطر باورهای غلط به گذشته چسبیده بود و نشخوار ذهنی میکرد خاطرات رو و اجازه نو شدن به ذهنم و احساساتم رو نمیداد که خداروشکر با اولین بار که از شما شنیدم تصمیم گرفتم دیگه دنبال ریشه ی مشکلات و باورها در گذشته نگردم به قول شما شاید هیچوقت نشه ریشه رو پیدا کنیم ما فقط باید باورهای جدید رو جایگزین کنیم
استاد من قبلاً دوره های مختلفی رو گذروندم واقعا شما متفاوت هستید شما سبک خودتون رو دارید که درست ترین هست به نظر من، شما خیلی وقت پیش این رو کشف کردید که نباید خاطرات گذشته رو رو مرور کرد و روانکاوی کرد و شنیدم اخیرا چند پروفسور این رو به عنوان نظریه جدید اعلام کردن
من با دیدن روش ها و صحبت های روانشناس ها هیچوقت خودم رو روانشناس معرفی نمیکنم همیشه میگم مشاور هستم و واقعا خودم رو روانشناس نمیدونم من عاشق صحبت های شما هستم و هر روز فایل های شما رو گوش میدم و در کارم از حقایقی که از شما آموختم استفاده میکنم البته با سبک خودم نه تقلید و کپی ولی قانون رو از شما یادگرفتم و الان خودم هم اموزشش میدم چون واقعا مسیر درست تر و بهتری پیدا نکردم و به لطف خدا و دوره های شما مراجعه کننده های من هم کلی نتایج بزرگ میگیرن
استاد عزیزم دوتا فایل آخری که گذاشتید باز هم ایمان من رو تقویت کرد که باید گذشته رو رها کرد و یک بار دیگه قلبم از کینه و نفرت و حسرت و احساست بد شسته شد
به نظرم هیچ چیز با ارزش تر از حال خوب و احساس خوب نیست
و هیچ چیز بدتر از احساس بد و غصه و افسردگی نیست ( کاری که مرور خاطرات بد گذشته با هر هدفی میتونه با ما انجام بده)
بسیار از شما سپاس گذارم استاد عزیز و مهربان و آگاهم
خدارو شکر برای وجود شما و خداروشکر برای هدایت هایی که همواره برای ما میفرسته
در پناه خدا باشید