اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
و این چون قانون را به وضوح شناختید و همواره مطابق اون را مثال زدید و برای ما کاملا واضح شد
حالا تجربه جدید من شخصی از خانواده همواره دنبال جلب توجه و اینکه من باید اول ازم نظر بگیرید و همواره اینکه شما ها منو قبول ندارید وجود داشت و همواره کارهای میکرد که جور دیگه زیر سوال میرفت و همواره حق به جانب بود
و حتی وقتی افراد نمیخوان باهاش مخالفت کنند و بهش احترام بزارن هم کارهاشون جوری پیش میره و باز اون شخص شاکی هست
رفتار این شخص رو من مدتی حواسم بود و دیدم دقیقا حتی عزیزانش همون رفتاری که میگه چرا فلانی گفت چرا فلانی رفت رو تکرار میکنند
و این فقط،نشان از قانون ثابت جهان
احساس بد= اتفاقات بد
و هر چی بهش توجه کنی همون رو جذب میکنی
پس این مثالهای فقط این رو نشون میده
عاقل باشیم و حواس به حرفها و توجهاتمون باشیم
هر روز و هر زمان
استاد ممنون از شما و توضیحات و یادآوری های عالیتون
استاد این ریشه یابی مسأله پیدا کردن ریشه رفتارها و ناراحتی ها رو من قبل از اومدن به این سایت توحیدی در مورد خودم و پسرم وقتی به روانشناس یا مشاورهای مدرسه مراجعه می کردم دیدم و خیلی خوب می دونم که نتیجه ای جز بدتر شدن وضعیت نیست.
وقتی از افسردگی و تمرکز بر نکات منفی می گفتید من با گوشت و پوست و تک تک سلولهام می شناختمش حسش کرده بودم و خیلی خوب درک کردم تمرکز بر نکات مثبت رو رها کردن گذشته و مقصر دونستن دیگران.
از وقتی با آموزشهای شما آشنا شدم از وقتی فکر کردن به گذشته و ناراحتی ها رو رها کردم از وقتی خواهر شوهر و مادر شوهر و خواهر و مادر رو مسول زندگی و اتفاقات بدم ندونستم از وقتی فهمیدم هر اتفاق بدی رو خودم ساختم حتی رفتارهای دیگران با من از وقتی فهمیدم باید در زمان حال زندگی کنم بر نکات مثبت و زیباییهاش تمرکز کنم همه اون اشکها و استرسها و نفرتها و کینه ها و بغض ها تبدیل شد به عشق و دوست داشتن به لبخند به خوشبختی به لذت بردن از زندگی .
به غر نزدن به قهر نکردن خدای من اینا باعث شد دوباره فاطمه قبل از اومدن به سایت رو مقایسه کنم با الآنم و چقدر دوست داشتنی تر شدم چقدر رابطم با همه زیباتر شده چقدر فرزندم مستقل تر شده شادتر شده اجتماعی تر شده .
وقتی یه روانشناس می خواد ریشه رفتارها رو پیدا کنه و تو برمی گردی به گذشته و اتفاقاتی که شاید از یاد برده بودی دوباره زنده می کنی و دیگران رو مسول می دونی اشکت در می یاد هی به یاد می یاری بعدی بعدی بعدی خدای من خودت رو بدبخت عالم می بینی و دیگران رو همه دشمن وبعد به جای اینکه حالت بهتر بشه البته در لحظه به خاطر گریه هات بهتر شدی اما موقع ظرف شستن لباس شستن کار کردن موقع خواب گذشته ای که تعریف کردی مثل یه فیلم سینمایی از جلوتر رد می شه و تو نفرتت نسبت به آدمها کینت نسبت به اطرافیانت نفرتت از زندگی بیشتر می شه هی ادامه می دی نصف شب از خواب بیدار می شی اشک می ریزی با همه تو ذهنت می جنگی و بعد حتی به بیماری شدید یا خودکشی فکر میکنی تا دل دیگران بسوزه تا عذاب وجدان بگیرن.
اما وقتی به حرفهای استاد گوش می دی وقتی برات از توحید می گه وقتی برات از فرکانس می گه وقتی از صلح می گه اون وقت همه رو دوست داری دیگه نیازی به توجه کسی نداری تو به هر چی نگاه می کنی یه زیبایی درش پیدا می کنی حتی کفش و لباس کهنت زیبا می شه خونت قشنگتر از قبل می شه گلهات بیشتر رشد می کنند مشتریات شادترن ثروتمند ترن دستپختت بهتر می شه و تو می شی عباسمنشی خلیفه خدا در زمین که خدا عاشقشه دوستش داره براش زیبایی و ثروت می خواد براش عشق می خواد اصلا آفریده شده تا لذت رو زیبایی رو تجربه کنه.
دستت رو می زاری تو دست خدا دلت می خواد بغلش کنی بهش می گی سپاسگزارم ممنونم که من رو خلق کردی.
خدارو بی نهایت شکر بازم یه فایل فوق العاده ی دیگه اومد رو سایت با کلی آگاهی
چقدر تجربه ی عجیبی داشتن خانم جهانگیری عزیز
چقدر حرف داشت این فایل
من راستش هیچوقت به روانشناسا و روانکاوها دید مثبت وخوبی نداشتم همیشه میگفتم چرا آدم باید بره سفره ی دلش رو پیش بنده ی خدا باز کنه که اون آدم میخاد چیکار کنه براش نظرشخصی من این بود که بشینی یه گوشه ی خلوت با خدایی که تمام رازهای پنهان و پیدای تو رو میدونه حرف بزنی،دلت بشکنه ، اشکات بریزه، بعد سبک بشی راه درمان زخم های روح و روانه
تا به حال ندیده بودم برای درمان مشکلات روحی وروانی این شیوه ی روانکاوی جستجو در گذشته
از نظر من خدا رو شکر خانواده ی خوبی داشتم پدر ومادر و خواهرا وبرادرایی که روزگار کودکی خوبی برای هم رقم زدیم اما الان که هرکسی رفته سرخونه زندگی خودش من دارم درستی قوانین جهان رو واضح میبینم آخرین خواهرم که 7سال از من کوچکتره انواع ناراحتی های قلبی و غیره داره و وقتی حرفاش آنالیز میکنم در 99درصد مواقع میگه آره یادته 14سال قبل بابا فلان کار نکرد یا یادته 17 سال قبل که داشتیم میرفتیم فلان جا مادر چی گفت یعنی من چشمام گرد میشه از تعجب که آخه چطور تو این همه خاطره ی منفی از اون همه سال قبل یادته
اصلا کجای بایگانی ذهن ناخودآگاهت نگه داشتی این فایل های خاطرات گذشته و من همیشه بهش میگم مانده در گذشته
من که اصلا حجم حافظه ام رو اختصاص نمیدم برای نگه داری فایل های قدیمی و منفی گذشته همیشه تو لحظه ی حال سعی میکنم نعمت هام ببینم و چقدر حال خوبه و خوشحالم
آدمها سه چیز رو نمیتوانند تغییر دهند
1=گذشته
2=دنیا
3=آدم ها
و سه چیز را که میتوانند تغییر دهند
1=تصورات خودشان
2=افکار خودشان
3=باورهای خودشان
خدا رو صدهزاران مرتبه شکر که با این فایل ها وآگاهی ها خیلی وقته از بند گذشته رها شدم زیاد درگیر گذشته نیستم
یعنی اگر بخام گاهی برگردم به گذشته فقط خاطرات قشنگی که از آب تنی تو رودخونه ی کوچیک روستامون با دختر عموهام داشتیم همیشه اول از همه میان و کلی احساس خوب از اون روزها
خدایا شکرت
خدایاشکرت
خدایا شکرت
ممنونم استاد بزرگوارم این فایل هایی که جدیدا گذاشتین رو سایت انرژی فوق العاده بالایی دارن و بی نظیرن
خیلی ممنونم که توی این فایل، به بیش فعالی اشاره مستقیم کردید.
پسر عزیزم 12 ساله ست و هرچی فکرش رو بکنید توی این سالها انگ بهمون زدن و اعتماد بنفس مون رو کم کردن.
تو این سالها، هیچکدوم از این کارنشناسها و دکترای پولی نگفتن که: عجب بچه فوق العاده ای داری که به دو زبان زنده دنیا به این خوبی حرف میزنه و مینویسه…. عجب بچه فوق العاده ای داری که روزی دویست تا طرح کاریکاتوری میزنه… عجب بچه معرکه ای داری که که هر سردیس و تندیسی که اراده کنه با گل رس میسازه… عجب بچه معرکه ای داری که تا اراده میکنه، خلاصه یک کتاب علمی رو برات توضیح میده….فقط!
گیر میدن به…. بماند! چهار ساله به ناف بچه م قرص بستم تا بتونه میون بقیه ی بچه ها درس بخونه و هی بترسه… هی بترسه.
قرصهای ریتالین به خاطر محاصره اقتصادی دیگه تو بازار نیستن و آشغال به بچه های مردم میدن تا سر کلاس چار ساعت بیشتر دووم بیارن و چار ساعت بیشتر بترسن و بیشتر از مدرسه متنفر بشن.
توی این تابستون، شیوه ای را در پیش گرفتم که از اینجا آموخته بودم و شما با این فایل، بهش مهر تایید زدین. ازتون ممنونم.
هرشب که محمد موقع شلوغی و بدو بدوش شروع میشه، خودش میاد و میگه: بابا! بریم پیاده روی؟
اگه 8 کیلو کاهش وزن پیدا کردم تو سه ماه، یه دلیلش محمده.
دکترم وقتی داستان رو شنید، گفت: تو به پسرت مدیونی!
شبها، حتی اگه از خستگی روزانه، رو به مرگ هم باشم، با پسرم میریم و در لوکیشن اطراف خانه مان گردش میکنیم…. سه ، پنج و حتی تا 8 کیلومتر! حدود 90 دقیقه.!
جز خوبی و شادی از این پیاده رویها، چیزی نصیبم نمیشود و اینکه متوجه شده ام که انرژی خودم ام دارد چند برابر سابق میشود.
چند شب پیش، توی یکی از این پیاده رویها، یک دکتر داروساز بامرام توی یک داروخانه باهام آشنا شد. وسط پیاده روی رفتم تا داروی خواب محمد رو بگیرم، چون چند روز بود که خوابش از 3 و 4 صبح شروع میشد…
آقای دکتر جوان و با مرام، گفت که میتوانی به جای قرصهای مشتقات ریتالین، از مولتی ویتامینهای مربوط به نقص تمرکز استفاده کنی که هیچ ایرادی نداره و فقط آهسته آهسته عملکرد مغز رو بهبود میده.
نوشتم که بماند به یادگار. توی بخش عقل کل، دیدم که بعضی از بچه ها، با این معضل روبرو هستند و خواستم این نوشته ، دلگرمی کوچکی ایجاد کند. واقعا دیدن خوبیها و نکات مثبت در این مقوله، معجزه های کوچک لذتبخش ایجاد میکند.
ازت ممنونم سید حسین عباسمنش. خدا میکاییل رو برات حفظ کنه.
ایشالا که همیشه سالم تندرست باشی و در کنار پسر و خانواده ات بهترین لحظات رو سپری کنی
چه زیبا داستان پسرت رو برامون تعریف کردی
کلی لذت بردم و ازش درس گرفتم
بهت تبریک میگم بابت این نوع نگاه و این نوع فکر کردن زیبا به مسائل زندگی
که هم خودت رو به احساس خوب می رسونی و هم این احساس عالی رو برای ما هم تعریف میکنی
خیلی وقت ها ماها خودمون، هم به خودمون برچسب میزنیم که مثلا فلان ایراد رو دارم یا دیگران برچسب میزنیم و کلی حال خودمون رو بد میکنیم و خودمونو میبریم تو احساس قربانی بودن و قربانی شدن
در صورتی که کلی قشنگی و زیبایی و استعداد و توانایی که هم تو اطرافمون هست و هم تو دیگران وجود داره که با تغییر زاویه دید و نگاهمون به راحتی میتونیم اونا رو ببینیم و متوجهشون بشیم
در هر صورت بازم بهت تبریک میگم بابت این نوع نگاه زیبا و قشنگت
ایشالا که همیشه با پسر گلت کلی وقت بگذرونی و لذت ببری با هم پیادهروی های قشنگ برین و شادی کنین و با هم خاطره های قشنگ و زیبا و دوست داشتنی بسازین
بازم ازت تشکر میکنم
کامنت هات حس فوقالعاده و عالی رو بهمون منتقل میکنه
خیلی سپاسگزارم بابت این دوتا فایل بینظیر که باعث شد به فکر فرو برم و به خودم تعهد بدم که دیگه برنگردم به زمانای قبل وروزها وخاطره های بد رو یاداوری کنم.
چ برسه به اینکه بخوام تعریفکنم برای دیگران.
البته ما مغزمون یاد گرفته تعریف کنیم برای همدیگه حالا یا احساس دلسوزی براخودمون جمع کنیم..
یا توجیهِ یه سری مسائلی که توش موفق نشدیم رو برای خودمون داشته باشیم.
و یا همیشه یه سری چیزا هست که میگیم این دیگه عمرا یادم بره انقد من اونروزا بدبخت بودم و فلان.
اما بهرحال از همین امروز با دیدن چندین بار این فایل تصمیم گرفتم هرطور شده به محض اینکه ذهنم بخواد یاداوری کنه هواسمو پرت کنم با هرچیزی ک میتونم.( مثل بازی بقول شما)
یا زمانی که بخوام خاطره ی بدی رو تعریف کنم ، دهنم رو ببندم.
امیدوارم خداوند کمک کنه بتونم این مشکل رو حلکنم .
فقط از گذشته باید درس بگیریم برای رشدکردن و بس نه اینکه بشینیم غم و غصه بخوریم. چون افکار بد=اتفاقات بد
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم وخوشحالم از اینکه در این سایت هستم و افراد موفقی رو میبینم و چیزی یاد میگیرم.
با سلام و احترام فراوان به استاد عزیز با فایلی گرانبها ….
و سلام به مریم بانوی نازنین و تمام دوستان گرامی و عزیز هم فرکانسی ام ….
خدا قوت بیشتر به هممون عطا کنه برای ادامه در این مسیر الهی ….
که هیچ جایی نتونستم مطالبی با ارزش تر از این سایت الهی پیدا کنم که من رو هر روز دوستدار از دیروز نسبت به خدا و قران بکند …
شکر پروردگار عالم
استاد جان، چقدر عااالی که روزیم شد و این فایل را گوش کردم … چقدر درس برایم داشت … با اینکه تا حالا دنبال کنکاش گذشته ام نبوده ام، اما به خاطر ضعف هایی که از کودکی داشته ام و ازش همیشه ضربه خورده ام و تا الان بسیار بسیار کم شده و اما حذف نشده …ولی گاهی میشنیدم که تو باید روانکاوی کنی و این مشکل رو حل کنی …
یکی از خلا هایم که از زمان آشنایی باشما بسیار در من شکر خدا کم شده است، ولی هنوز باهام هست و گاهی آزارم می دهد … اینکه شدیداً از داد و دعوا می ترسم و این ترس در شرایطی خیلی به ضررم هست … و گاهی به فکر میرفتم که نکنه شاید باید پیش روانکاو برم … ولی الان به لطف خدا هدایت شدم به گوش دادن این نکات و درس ها برایم داشت … من با کار کردن بیشتر روی خودم، مطمینا در این موضوع بهتر و بهتر خواهم شد و کنکاش گذشته که این از کجای کودکی ام نشات میگیره، موضوع رو خراب تر میکند …
اینکه ما یاد گذشته بیافتیم و بتونیم با حال خوب، ازش درس بگیرم … بسیار بسیار عالی است .. اما یاد گذشته مخصوصا گذشته تلخ، فقط حال ادم رو بدتر میکنه و حال بد هم برابر با اتفاق های بدتر …
من که با یه تضاد عاطفی شدید با این سایت آشنا شدم، اصلا به ندرت اون اتفاق رو دیگه مرور کردم … چون اون اتفاق یه چیزی بالاتر از این ها برایم داشت که با این اموزه ها آشنا شدم و اینکه اصلا چرا اون اتفاق برایم افتاد، فقط این رو ازش گرفتم که من بعد از زایمان چنان حال دلم بد بود و بد بود … و هر روز بدتر شد که یه اتفاق بدتر رو جذب کردم و روزگار اینطوری بهم نشون داد که شیما بانو، مثل اینکه نمیخوای باند بشی و رو شخصیتت کار کتی … رو عزت نفست کار کنی …. رو احساس لیاقتت کار کنی ؟؟؟!!!!!
بعدم که بلند شدم و تا الان دارم رشد میکنم و رشد میکنم و همینطوری پیش می روم ….
همزمان با اینکه قرار شد موقتا به روستا بریم برای کلید زدن کار ساندویچی و فست فود پیش یکی از آشناهای خانواده همسرم که مغازه فست فودی داشت رفتیم تا با این کسب وکار بیشتر آشنا بشم و آن مرد حرف هایش خیلی امید بخش و خوب بود و توضیحات زیادی از این کار داد وقتی داشتم به توضیحاتش گوش میدادم چشمانم به یکباره چرخید و به تابلوی مغازش خیره شد و بازتاب نور قرمز رنگی در آن تابلو بود که احساس فوق العاده ای بمن داد در یک لحظه صدایی در گوشم زمزمه کرد فلسوف یعطیک ربک فترضی به زودی آنقدر ثروت بهت میدم تا راضی بشی.
مسیر درست بود اما من بازهم نشانه میخواستم…
به هر حال ما به روستا رفتیم و بعد از اینکه چند روزی از حضور ما در روستا گذشت ما محو آرامش و سکوت و شب های پرستاره روستا بودیم ، بچه ها اگرهم ناگهانی بیرون میرفتند دیگر ماشین و موتور و خیابانی نبود که همسرم بهخاطر آن نگران باشد درسته که ما زیاد به روستا آمده بودیم ولی همیشه در شلوغی ها و برای تفریح بود و هیچوقت اینجوری و برای زندگی نبود بعد از گذشت چند روز از زندگی در روستا من متوجه شدم جهان منو به محیط آرام تر و با سکوت بیشتری آورده و این آرامش و سکوت فرصتی برای کار کردن بهتر و بیشتر را در اختیار من قرار داده بود.
در یکی از جلسات قدم دوم استاد جمله ای طلایی گفت نمیدونم شاید برای من با توجه به شرایطم طلایی بود و اون جمله این بود…
“وقتی داری رو خودت کار میکنی که نشونش اینه که احساست خوبه ، یه الهامی بهت میشه که باید یه کاری انجام بدی که اون کار منجر به نتایج یزرگ میشه اما حواست باشه وقتی انجام اون کار منجر به نتایج بزرگ شد اعتبارشو به خودت ندی که من بودم که این کارو انجام دادم بلکه اعتبارش به اون الهام و کسی که اون الهام رو به قلبت کرده میرسه ” و من دنبال اون الهام بودم و دائم به اون جلسه و آگاهی هاش فکر میکردم . و به اینم فکر میکردم که استاد میگفت همون مسیری که تو رو به خواسته های قبلیت رسوند میتونه تورو به خواسته های جدیدتم برسونه و من این راه جدید رو با مسیر فرزند دار شدنم در چند سال قبل تطابق میدادم.
چند شب بعد درحالی که انقدر احساسم خوب بود و قلبم باز بود که انگار بغض داشتم.نشستم و به همسرم گفتم بمن الهام شده همین الان از خونه برو بیرون تا بهت بگم چکار کنی و امشب مثل همون شبیه که میخواستم برم جواب تست بارداری رو بگیرم امشب مثل همون شبه.
من از خونه زدم بیرون روستای ما از توابع بخش عقدا محسوب میشه و تا عقدا 10 کیلومتر فاصله داره اون ندا درون قلبم میگفت فقط برو تا نشونه ها رو ببینی.
اونشب از خونه زدم بیرون رفتم کنار جاده اصلی یه فست فودی بود ، یکم با خودم فکر کردم و گفتم خوبه حالاکه ما موقتا اینجا هستیم از این فرصت استفاده کنم و تصمیم گرفتم برم اونجا تو اون فست فودی شاگردی کنم تا کار رو یاد بگیرم. همه چیز تحت اختیار رب بود و قرار نبود من فقط به مغز پوک خودم اطمینان کنم ، رفتم جلو و به شخصی که اونجا بود گفتم صاحب اینجا کیه و الان کجاست، بنده خدا گفت صاحب اینجا بیماره و نتونسته بیاد و امشب منوی شام هم نداریم و شما اگر گرسنه هستید یه غذا خوری 500 متر عقب تر قبل از پاسگاه هست.
نشونه ها رو دنبال کردم و رفتم اون یکی غذا خوری…
اما اونجا فست فودی نبود یه جایی شبیه کانکس با ورقه های فلزی درست شده بود کنده و آتیش و چایی آتیشی جلوی غذا خوری به راه بود و یک فرد قد بلند و خوشتیپ که رستورانش با تیپش کاملا در تضاد بود کنار رستوران روی تخت نشسته بود و با آرامش داشت با چند نفر دیگه صحبت می کرد ، صاحب اونجا بود ، اونجا کباب کوبیده و چنجه و دل و جگر و … بصورت ذغالی آماده میشد. انگار اینجا همون جایی بود که من هدایت شدم و همون الهامی که قرار بود بعدا منجر به نتایج بزرگ منتهی بشه بر قلب من جاری شده بود و اون کاری که بعد از دریافت اون الهام باید انجام میدادم مشخص شده بود ، من شادمان از اینکه مسیر پیشرفت و پلن بعدی که رب برایم چیده بود کلید خورده و سعی کردم رها باشم و درخواستمو با تکیه بر عزت نفس بصورت واضح به صاحب رستوران مطرح کنم جلو رفتم ،رب یکتا در گوشم گفت صداقت فراموش نشود، بدون مقدمه چینی سلام کردم و به صاحب اونجا گفتم من میخوام اینجا کار یاد بگیرم و مزدی هم نمیخوام درسته ایده اولی فست فودی بود اما هدایت رب به این سمت بود ، صاحب اونجا(سیدکاظم) تو چشای من خیره شد و گفت قبوله.
بعد شرلیطمو بهش گفتم که یه شب سرکار خودمم و دوشب میام اینجا.
رفتم خونه و به همسرم گفتم هدایت رب اینجوری بوده و من باید اینجا کارو یاد بگیرم تا ببینیم آینده چه خواهد شد.
شب اول وقتی اولین بار مشتری ها را دیدم سید کاظم ذغال ها رو روی کنده ریخت و دستگاه دمنده رو روشن کرد تا با آتش کنده ، ذغال ها هم روشن شود و جرقه های ذغال که به اطراف و بالا پرتاب میشد شبیه فشفشه قرمز صحنه ای زیبا خلق کرد این جرقه های زیبای قرمز ذهن منو در کسری از ثانیه به نور قرمز رنگ مغازه ساندویچی وصل کرد و احساس خوب وصف ناشدنی در من شکل گرفت و من نور خداوند را در جرقه ها دیدم و این نشانه ای از درست بودن مسیر بود.
و بعد یاد موسی افتادم که آتشی در بیابان دید و به سمت آن رفت و در آن مکان پیام خداوند رو دریافت کرد.
شاید خنده دار باشه ولی بعضی چیزها رو هیچ جای دیگه غیر از اینجا نمیشه گفت.
یجایی استاد میگه:بعضی وقتا خدا با چیزهای خنده دار بهت نشونه میده و باهات حرف میزنه به هر حال درستی مسیر برایم روشن شد و با ایمان قوی تری کار رو شروع کردم این روزها و شب هایی که قراره ازش بنویسم از شهریور سال گذشته شروع شد و اتفاقات معجزه وار و زنجیر وار مثل دومینو پشت سر هم تا امروز افتاد.
از خداوند بخاطر همه این الطاف و مهربانی ها سپاسگذارم.
چند هفته پیش بود که به درخواست خواهرم به یه ورکشاپیهمراهی اش کردم که با اسم کتاب خوانی یکی از کتاب های حوزه روانشناسی رو تحلیل میکردند که مثل همین کامنتی که استاد اشاره کردند کوچ و استاد اون دوره از حاضرین دو تا تکلیف میخواست اولی رفتن به گذشته و به یاداوردن چیزی که ما رو اذیت کرده و رفتن به آینده ودیدن اینکه از چه چیزی در آینده میترسیم و این دوتا رو بنویسم و من همون لحظه یاد قانون بینهایت ساده اس که استاد در تمام آموزش هاشون بیان میکنند که اونم حال خوبه که کلید مسیر درست و اینقدر این قانون ساده هست که خود من قبل از آشنایی ام با اون و خیلی ها الان بخاطر همین سادگی این قانونی چون این باوره حسابی سفت و سخت تو ذهن تا ریشه زده که مگه میشه اینقدر راحت؟؟ ولی اره اتفاقا غیر از این باشه باید شک کرد و بهلطف اول الله و بعد استاد جان یاد گرفتم این قانون رو توهمه چیز واسه خودم پیاده کنم و سادگی را اصلا هر سری ساده تر شدن لذت بخش تر شدن راحت تر انجام شدن کارهام رو بخوام و چقدر چــــقدر لذت بخشه آسون و آسون تر شدن برای آسانی ها برای نامت تا برای برکت ها برای فراوانی ها
من دوسال هست که اومدم توی قانون عشق وبه لطف خداوند زندگیم متحول وعالی شده طوری که باید ساعت ها درمورد معجزات واتفاقات خوبی که برام افتاده باید صحبت کنم .
من ازفایلهای رایگان شما استفاده کردم وزندگیم 180درجه تغییر کرده به لطف خداوند، ولی هنوز از بسته هاتون استفاده نکردم به لطف خداوند در اولین فرصت میخوام شروع به خریدن بسته ها کنم وخیلی جدی ومتعهدانه روی باورهایم کار کنم ،
باید ازخداوند تشکرکنم بخاطر شما که خالصانه و عمیق روی زندگی افراد تاثیر مثبت میزارید ،و به قول خودتون جهان را جای بهتری برای زندگی میکنید.منی که روی فایلهای رایگان شما تمرکز کردم و به قول شما بمباران کردم مغزم رااز فایلهای شما وباورهای خوب این همه نتیجه گرفتم ،قطعا بسته ها را که بخرم نتیجه های عالی و باورنکردنی میگرم .درمورد فایل تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی ،
من یادم به دوران کودکی خودم افتاد و تا قبل از اینکه با شما وقانون آشنا بشم دچار این خاطرات تلخ وحرفها وباورهای منفی و بدبینی ،شکستن عزت نفس و…..بودم ،طوری،که من یه سری حرفهایی را پذیرفته بودم که واقعا من همان آدمیم که بقیه میگن .
بیشترین تحقیر ومسخره ازطرف نزدیکانم بود ،مثلا من اگه تودوران کودکی یک یا دومرتبه کاراشتباهی میکردم یا چیزی رامیشکستم یا خراب میکردم نگاه بقیه به من این بود که توهیچ کاری را درست انجام نمیدی ،یا قبل ازاینکه بخوام کاری رو انجام بدم میگفتن مواظب باشید مهدی میخواد این کار را انجام بده الان خراب کاری میکنه .
کم کم من باورکردنی بودم که آدم دست و پا چلفتی هستم و این موضوع به مرور باورم شدوپذیرفتم و میمیگفتم کاریم نمیشه براش کرد من اینجوریم.
با وجود اینکه من پراز استعداد و خلاقیت بودم من عاشق نقاشی ومجسمه سازی بودم ،طوری که خدادادی بدون اینکه کسی به من چیزی یاد بده هرنوع نقاشی ومجسمه ای رابا گل درست میکردم.
ودر ورزش وغیره…….استعدادهای خوبی داشتم خدا شاهده که من تا سن 34سالگی هنوز این باور را داشتم که من دست و پا چلفتی هستم و این باور بسیاردرمن قوی بود و هر بارکه کودکیم رو به یادمی آوردم دقیقا همان خرابکاری واشتباهات رو انجام میدادم.
حتی درمورد چهره ام کسانی ازروی شوخی و اذیت کردن من گفته بودند که من زیبا نیستم وکم کم این موضوع هم جز باورهای قوی من شد طوری که هربارچهره ام را در آینه میدیدم ازخودم راضی نبودم وخودم رادوست نداشتم ،درصورتی که من چهره ام زیبا بود اما اون باورها و پذیرفتن اون حرفها قدرت بیشتری داشت .
من بخاطر این تحقیر شدن ومسخره کردن ازطرف عزیزانم نمیتونستم یه شغل خوبی پیداکنم وهمش به خودم میگفتم ؛تو به قدر کافی خوب نیست یا توبدرد کار ساده تر یا کاری که خطر کمی داره میخوری ،من به خداوند ایمان وباور داشتم قبل از آمدنم توی قوانین اما نمیدونستم که چرا من نمیتونم شادباشم و موفق.
انگار پاهای من رو با زنجیر بسته بودند و بخاطر خرد شدن عزت نفس واعتماد به نفسم روی به الکل آوردم ازسن 15سالگی تا34سالگی و دوست داشتم خودم رو نابود کنم در الکل ودچار افراط وزیادروی مشروبات وسیگاروقلیون بودم .
من بخاطر شخصیتی که بخاطر کودکی داشتم حتی غربیه ازمن تعریف میکرد یا صادقانه درمورد صحبت میکرد باور نمیکردم .نمیخوام بگم 100درصد کودکیم روی من تاثیر گذاشت اما تا 70درصد من آدمی بودم که فکرمیکردم ضعیف و بدبخت هستم و فکر میکردم که برای خوب بودن وپیشرفت، موفقیت باید چهره خاصی داشتم باشم یا مادرزاد زرنگ وباهاش باشم واصلا اشتباه نکنم .ویه سری خاطراتی دیگه ای که من همیشه دچارش بودم وبه کاووس وخوابهای بدمنجر میشد هم خیلی منو اذیت میکرد و به لطف خداوند آرام آرام باتغییر باورهام وبودن درقانون تمام شد.
درمورد فایل اگر به دنبال مشکل باشی حتماً پیداش میکنی ،واقعا سپاسگزارم ازشما استاد ومن به هردو آیت فایل نیاز داشتم وهدایت شدم به این دوفابل بی نظیر ،من سپاسگزارخداوندم که تنهامرحم و التیام دهنده قلبهای زخمی وآسیبهای روحی و کودکی و هرنوع تلخی که ما داشتم .به قول شما استادعزیز هروز خداوند به ما یه جهان تازه میده وباید ما هروز فرکانسهامون رو تازه کنیم .و درلحظه حال زندگی کنیم .من به لطف قوانین یه سری خاطرت یابهتره بگم 90درصد خاطرات به ظاهر بده کودکی و نوجوانی ،جوانی کاملآ ازذهنم حذف شده وبجاش باورهای عالی و امید جایگزین شده منی که حتی خواسته نداشتم الان کلی خواسته و آرزو دارم .و هزاران موهبتهای دیگه… .
من 13 ساله که ازدواج کردم وخداوند به من سه فرزند سالم داده.
دوسال پیش اوایلی که با شما آشنا شدم همسرم روبخاطر استرس و ناراحتی به روان پزشک بردیم من اول قوانین خیلی هماهنگ وباقدرت بودم اما همسرم بسیارافسرده وعصبی بود ،و دختر بزرگم 11ساله هست ودوپسردارم که یکی 4سالشه ،ویکی دوماهشه .
وقتی پیش دکتر رفتیم بعداز صحبت کردن با همسرم خواست که بادخترم هم حرف بزنه ،وبعداز 1ساعت صحبت کردن باهمسرم ودخترم ازمن خواست که برم داخل اتاق وباهاش صحبت کنم !
شروع به صحبت کردن کرد و گفت:همسرم و دختر شما دچار بیماری شدیدی هستن که باید روی سرانهسراونها دستگاه بزاریم که دوسال پیش نفری 5میلیون هزینه دستگاه گذاشتن روی سر اونها میشد ،من که هنوز رشد نکرده بودم ومثل الانم به خداوند ایمان داشتم ،نبودم گفتم اشکالی نداره و این کاررا انجام دادیم .وبعد یک ساعت جواب آماده شد وبه قول شما دکتر ازیه نوع بیماری حرف میزد که بایدتحت مراقبت باشن و زیر نظر دکتر دارو مصرف کنن .وما چندجلسه رفتیم ودکتربه من گفت :وضعیت خانم شما ودخترت خیلی وخیم باید با ما همکاری کنید وهرهفته بیاین تا دوره درمان تموم بشه ،و چندنمونه قرص میخوردند وخانمم و دخترم خیلی میخوابیدند تا ظهر بلند نمیشدند طوری وابسته به قرصها شده بودند که دقیقاشبیه احتیاط، ،وضعیت همسرم نه تنها خوب نشده بود بلکه تلفنی پول هزینه میکرد که بعضی ازروزها با دکترصحبت کنه و آروم بشه ،دکترگذشته همسرم را به یادش آورده بود و همسرم حالش بدتر شده بود ومن به همسرم اجازه ندادم که به مشاوره بره ،راستی دکتریه سری سوالات ازمن کرد و من گفتم علاقه ای به رفتن به گذشته ندارم وبه لطف خداوندمن گذاشته ام را فراموش کردم و باکتاب و سپاسگزاری حالم رو خوب میکنم و شادهستم .،دکتربه همسرم گفته بود که شوهر توفکرکردی ازماهم قوی تره بزار توجلسه بعد محکومش میکنم که اونم توگذشته شما خیلی تاثیر داشته ویکی ازعوامل مهم این بیماری اونه .خلاصه بعد ازیه مدت همسرم دارو را مصرف نکرد وبا خواندن کتاب و عشق من وتوجه به زیبایی ها حالش خوب شد .خدارا صدهزارمرتبه سپاسگزارم بخاطر شما استاد، واقعا زندگی من جادویی شد وهروز با شور و شوق بیدارمیشم واز زندگیم لذت میبرم شادو سلامت باشین استاد عزیزم.
سلام به همه ی عزیزان این محفل بی همتا. بی همتا در بین همه ی سایتهای جهان.
استاد جان خیلی نوووووووکرتم.
واسه روح بلندت.
واسه سینه فراخت که همه ی آرا مخالف و متناقض موافق رو تو سینت جا می دید و همه کامنتها رو می خونید.
اول از همه می خوام ازتون تشکر کنم ، که با صرف هزینه های زمانی و مالی و…. این فضا رو ایجاد کردید که آدما بتونن حرف دلشون رو بزنن.
حرفایی که هر جای نمی شه زد ، ولی اینجا می شه با احساس امنیت کامل زد.
واقعا ممنونتون هستم .
از خانم جهانگیری عزیز خیلی خیلی ممنونم.
من فایل قبلی و کامنت خانم جهانگیری رو همراه اون فایل دیده بودم و امروز مجدد دیدم.
خانم جهانگیری عزیز ، من یه کامنت دیگه ای هم از شما دیده بودم که نتایجتون رو دیده بودم، و اتفاقا اینقدر لذت بردم و تحسینتون کردم، که از همونجا نام شما همفرکانسی عزیز و موفق در ذهنم مونده بود.
خانم جهانگیری عزیز بهتون تبریک می گم که این راه رو که تا نیمه رفته بودید، بدرستی تشخیص دادید که راهی نیست که بتونه بهتون کمک کنه ، و با تشخیص درست از اون راه برگشتید و خیلی برام جالبه که در کامنت شما کوچکترین حرف ویا تعرض و یا ابراز بی مهری به مدرس اون دوره نفرمودید، و فقط مسولیت مسیر خودتون رو پذیرفتید و از اون راه برگشتید و اون راه رو مناسب خودتون ندیدید.واقعا جای تحسین دارد.
خب نگاه و دید شما کاملا محترمه.
نگاه یه همفرکانسی عزیز دیگری بنام خانم ریحانه رحمتی و کامنت ایشون در صفحه 6 دیدگاههای همین فایل نگاه دیگریست و به فرموده ایشون همون دوره ای که شما ازش یاد می کنید برای ایشون بسیار راهگشاست و خانم رحمتی بزرگوار این خانم رو مادر معنوی خودشون می دونن.
خب خیلی چیز عجیبی نیست.
همونطوری که هر اتفاقی به خودی خود، معنیایی نداره و نوع نگاه و دید ما بهش معنی می ده ، نوع نگاه شما دو عزیز در مورد این دوره و خانم مدرس این دوره کاملا متفاوت و شاید بشود گفت کاملا متناقضه.
و کاملا قابل احترامه.
استاد جان در مورد نوع نگاه ما به مسائل گذشته ، چقدر راه رو عالی ترسیم و تفکیک کردید که امیدوارم درست درک کرده باشم.(از موقعی که این فایل اومده رو سایت، که حدود 3 روزه این فایل رو بارها گوش کردم و 10 صفحه نوت برداری کردم و حداقل بالی 70 درصد از کامنتهای که تا این لحظه منتشر شده رو مطالعه کردم)
اولا :
شما فرمودید،نگاه ما باید به گذشته طوری باشه که به چیزهایی که روشون کنترل نداریم و نمی تونیم تغییرش بدیم، (مثل رفتار دیگران با ما در گذشته) در موردشون فکر نکنیم و روشون تمرکز نکنیم. چقدر هم این فرمایشتون درست و عالیه.
نکته بعدی اینکه:
ببینیم در گذشته چه کارهایی کردیم و با نگاه به اونها و درس گرفتن از اونها می تونیم ، اون کارها رو تکرار نکنیم و تغییرشون بدیم و نتایج آیندمون رو تغییر بدیم.
و یه نکته جالب اینکه شما همش به دنبال چیزهایی هستید که بدرتون بخوره. بدرد زندگیتون بخوره. در عمل.
یه نکته جالب دیگه ای که من در صحبتهای شما و اختلافش با کامنتِ اکثریت دوستانی که کامنت گذاشتن متوجه شدم (ویا حداقل در کامنت های دوستان ندیدم)اینه که:
اکثر بچه ها به گذشته که نگاه می کنن ، در حوزه روابطه و زوم می کنن به اون شخص و رفتار اون شخص با خودشون.
ولی شما که “برای” درس گرفتن به گذشته نگاه می کنید ، خیلی تمرکزتون روی شخص خاصی نیست روی اون “عمل” و روی اون “رفتار”هستش.
بعنوان مثال:
اعتماد بی جا کردم. حالا دیگه سعی کنم اعتماد بی جا نکنم.(اینجا نمی گید به فلانی اعتماد کردم و دیگه به فلانی اعتماد نکنم )
یا مثلا
باید بدنم رو گرم کنم و بعد ورزش کنم تا دیگه مثل دفعه قبل آسیب نبینم.(عمدتا درساتون در حوزه روابط نیست و مثلا نمی گید مربی بهم نگفته بود که خودتو گرم کن، پس دیگه نباید به مربی اعتماد کرد)
یا مثلا
در گذشته ولخرجی کردم ، دیگه ولخرجی نکنم
در همین مثال اولا مسولیت ولخرجی رو ، در گذشته خودتون پذیرفتید.
و مثلا نمی گید برای فلان رفیقم و یا فلانی ولخرجی کردم. و اونا ازم سوئ استفاده کردن(حس قربانی بودن)
اینها عالیه.
این نوع نگاه به آینده و ازش درس گرفتن عالیه.
اصلا توش دلخوری و کینه و…. نیست.
عاااالی عاااالی.
خب من می خوام با استفاده از آموزه هاتون در دوره همجهت با جریان خداوند بگم که یه جورِ دیگه و “برای” یه چیز دیگه هم می شود و خوبه به گذشته رجوع کرد.
به گذشته رجوع کنیم ” برااااای” پیدا کردن خاطرات خوب، خاطراتی که با عزیزانمون، پدر و مادر و خانواده و دوست و…. داشتیم و هر وقت بهش فکر می کنیم قند تو دلمون آب بشه و بسپاریم به جاااانمون و باهاش حاااالمون خوب بشه و خوب باشه و تو ناملایمات بخاطر بیاریمشون.
استاد جان عزیزم ، با کمال احترام
من در مورد مشاورها و روانشناسان و روانپزشکان(کلا رواندرمانی) و علم روانشناسی با شما هم نظر نیستم.
همونطوری که حتما خودتون می دونید
روانشناسی سنتی ، یا همون روانکاوی، که در درمان به خاطرات گذشته بر می گرده با زیگموند فروید آغاز شد.
فروید خانمهای هیستریک (بیمار با حمله های پانیک)
رو روی یک تخت سیاه می خوابوند، سرشون رو بین دو دست قرار می داد و ازشون می خواست تعارضات گذشتشون رو بیاد بیارن و…………
خب، خود شخص فروید ، در همون دوره حیاتش از این روش صرفنظر کرد ، چون دقیقا به این نتیجه رسید، که این مراجعین، در اثر فشار ، خاطراتی رو بیاد می آرن که اصلا اتفاق نیوفتاده و واقعیت نداره.
یعنی اون مثالی که شما فرمودید در مورد گم شدن و خطای حافظه کاملا درسته و البته چیز جدیدی نیست و خود فروید حدودای سال 1920 خودش به این مطلب اعتراف می کنه و روشش رو عوض می کند و از تداعی معانی و روشهای دیگه استفاده می کنه و….
عیبی هم بهش نیست این سیر تکاملی و در واقع تکامل علم روانشناسیه.
خب اینکه ذهن اشتباه می کنه و خاطره سازی می کنه رو ، چه کسی در موردش تحقیق کرده؟
دانشمندان روانشناسی.
بعدها کارل گوستاو یونگ سویسی روانشناسی تحلیلی رو پایه گذاری می کنه و مفهوم ناهوشیار جمعی و کهن الگوها و مفهوم آنیما و آنیموس و….و خدمات زیادی به علم روانشناسی می کنه.
بعدش آلفرد آدلر روانشناسی فرد نگر رو معرفی می کنه و ترتیب فرزندان و…..
علم روانشناسی تکاملش رو طی می کنه تا مثلا می رسه به کارل راجرز و روانشناسی فرد مدار.
و پذیرش بدون قید و شرط و مثبت و بدون قضاوت و……..
(توصیه می کنم به کامنت روانشناس عزیزی که در همین فایل کامنت گذاشته و خیلی بهتر از بنده توضیح داده یعنی خانم همای سعادت عزیز در صفحه 4 دیدگاههای همین فایل مراجعه بفرمائید)
خیلی این بحث رو ادامه نمی دم ، چون احساسم اینکه عزیزان و دوستان این سایت عموما اهل مطالعه و کار کردن روی خودشون هستند و عمدتا نگاه خوبی نسبت به روانشناسی ندارند ، علتش هم اینکه ، خب خودشون از پسِ خودشون بر می آن.
خب ولی من اگر چه هرگز خودم رو مورد روانکاوی قرار ندادم و به عنوان یک کیس و مراجع محضر مشاوران محترم و یا روانشناسان و یا روانپزشکان بزرگوار رو درک نکردم
و در طول زندگیم افتخار آشنایی با خیلی از این عزیزان رو در دوره هایی آموزشی و گروه ها داشتم و در قلبم بهشون ارادتهااااا دارم.
تجربه زیسته من این بوده که ، این افراد انسانهای بسیار شریف و دلسوز و آگاهی هستند و در جهت آگاهی و سلامتی جامعه تلاش می کنند.
خب شاید هم نگاه من و تفکر من و فرکانسِ ارسالی نا آگاهانه ولی مثبت نگر من (حتی قبل از دانستن رسمی و کلاسیک قانون) باعث شده ، به آدمها، کلاسها و اتفاقات خوب مشاورها و روانشناسهای استثنایی برخورد کنم ،
و همونطوری که شما از خبرهای بد وخبرهای جنگ اعراض می کنید ، منم از روانشناسان و مشاوران نامناسبی که شما عزیزان خاطرات بدی ازشون دارید اعراض کنم.
با خودم گفتم انشالله شاید، این خاطرات نامناسب شما و یا دیگران که برای شما نقل قول کردن،مال دوره ای باشه که با قانون آشنا نبودید و حالا که با قانون آشنا شدید و با تمرکز روی نکات مثبت مشاورها و روانشناسها ، آدمهای خوب(روانشتاسان، مشاوران و …) بیان تو زندگیتون.که البته چندتا از سرگل هاشون همینجا تو همین جمع، باهامون همفرکانسن.
در مورد اینکه، یه فردی به روانپزشک مراجعه می کنه و بعد چند سال بدتر می شه و سر از تیمارستان در می آره، با یه مثال سعی می کنم منظورم رو برسونم.
دکتر متخصص داخلی برای کنترل ادار مادر م یه قرصی داد و بهم گفت تا یه هفته این قرص رو به مادر بده و بعدش دیگه قطعش کن، چون زیادیش به کلیه آسیب می زنه.
منم همینکار رو کردم.
و مشکل تا حدودی حل شد.
و بعد یه هفته قطعش کردم.
2 ماه بعد یه قرص مشابه دیگه ای رو برای کنترل ادار مادرم تجویز کرد.
90 تا.
گفتم دکتر همشو بدم، برای کلیش مشکل ایجاد نمی کنه؟
گفت نه، بده.
دادم.
تو آزمایش بعدی مادر، مقدار اوره بالا رفته بود.
دکتر گفت اورش بالاست.
دوباره هم قرص کنترل ادار رو نوشت. 100 تا
موقع بیرون اومدن از مطب ،به دکتر گفتم ممکنه، این افزایش اوره بخاطر قرص کنترل ادارش باشه، که ادرار رو تو بدنش حبس می کنه، و رسوب می کنه و نمی ذاره از بدن خارج بشه.
دکتر گفت شاااااااااید.
و خودم،قرصه رو حذفش کردم و در آزمایش بعدی اوره مادر اومد پایین و مشکل اورش حل شد.
یه روز، تو داروخونه، منتظر بودم، نوبتم بشه تا داروهای مادر رو بگیرم.
دیدم یه پیرمردی یه بسته قرص کنترل ادار دستشه و ااومده بدون نسخه همین قرص رو بگیره.
قرص رو شناختم گفتم، حاج آقا چند وقته اینو می خوری؟
گفت خیلی وقته،یه بار دکتر نوشته، بعدش دیگه همیشه می آم می گیرم.
گفت خیلی خوبه، به خانمم هم می دم، اونم می خوره.
خب.
این آدم تا چند سال این دارو رو می خوره و میشه دیالیزی؟
آیا اون پزشک متخصص مقصره؟
آیا نا آگاهی خود این آدم تاثیر نداره، که درست عمل نکرده؟
می دونید می خوام چی بگم؟
ما شنیدیم
یه آدمی به هر دلیلی به بار به یه روانپزشک مراجعه کرده،
از روانشپزشک کمک خواسته، و روانپزشک تشخیص داده و این مجوز رو هم داشته به ایشون دارو داده،
حالا ممکنه این آدم 10 روز یا 2 ناه بستری بوده،مثلا چند بار دیگه هم رفته پیشِ دکترش.
حالا بعدش این آدم چگونه رفتار کرده؟
آیا داروهاش رو بموقع خورده؟
آیا دوباره به موقع مراجعه کرده؟
آیا می شه و کسی می تونه ، تو زندگی اون آدم بوده که اون آدم دوباره مراجعه کرده یا سر خود رفته دوباره دارو گرفته؟
ممکنه اون دارو آرامبخش بهش ساخته و رفته با دوز بالاترش رو گرفته که کیف کنه.
خب بعدش هم رفته ، شاید داروهاشو استفاده کرده و دیگه مراجعه نکرده.
شاید بعدش کنترل و تمرکز ذهن نداشته و آدم بی قیدی بوده و همینطوری باری به هرجهت و هردمبیلی زندگی کرده،رفته تو زندگیش و سیگاری کشیده و…….. با مادر و پدرش دعوا کرده، پرخاش کرده، زده کله ی یکیو شکونده، فحاشی کرده ، و دعوا کرده ، رفته زندان و بعدش یا رفته پیش روانپزشک و روانشناس و یا بزور بردنش.
خب مگه قراربوده حتما این آدم خوب بشه.
بعد یه مدت
و هزاران شاید دیگه.
مگه روانشناس می تونه این آدم رو تغییر بده؟
بهش مسکن قوی داده تا تعادل هرمونهای مغزش برقرار بشه تا فعلا به خودش و دیگران آسیب نزنه.مووووقتاااا
بعدش و یا همزمان با دارو درمانی ،معمولا می فرستتش پیش یه مشاور .
مشاور های امروز عمدتا به دنبال آموزش دادن هستند.
آموززززززززش.
آیا همه افراد ، پذیرای و پی گیر آموزش هستند؟
حرف که زیاده.
روانشناسی و دانشمندان روانشناسی خدمات زیادی به انسانها کردن .
اهرم رنج و لذتی که همه ماها شنیدیم و ازش برای ترک عادتهای بد و ایجاد عادتهای خوب استفاده می کنیم حاصل تحقیقات همین عزیزانه.
استاد جان ، به نظرم می آد ، شما خودتون در یکی از فایلاتون فرمودید ، موقعی که تو ایران بودید به عده زیادی مشاوره حضوری دادید؟
بخدا الان که حدود 54 دقیق بامدادِ خودم شک کردم و گیج شدم، می گم نکنه خواب دیدم و دارم توهم می زنم ، که همچین فایلی از شما دیدم.
خب بگذریم از این بحثها و بحث روانشناسی و روانشناسا.
استاد جان
در مورد اینکه 3 تا نکته مثبت از دوستانمون بیان کنیم خیلی حال کردم.
واقعیتش من خودم این مطلب رو تجربه کردم.
حدودای سال 97 در مرکز مشاوره دانشگاه تهران در کارگاه مهارت زندگی دوره ی16 شانس این رو داشتم که در خدمت استاد” محمد کاظم زاده” عزیز بودم که این تکنیک رو در کلاس و در پایان هر دوره اجرا می کرد.
در اون دوره استاد عزیزم، که خیلی خیلی به بنده لطف داشت،
و من همیشه ممنون دار محبت ایشون هستنم ،بنده رو انتخاب کردند و از بچه ها ی کارگاه خواست که هرکدوم 3 تا صفت مثبت بنده رو بنویسن.
اتفاقا من خودم، به استاد گفتم، بذارید صفات منفی من رو هم بنویسن، ولی ایشون هم دقیقا مثل شما نپذیرفتن.
هر کدوم از بچه ها 3 تا صفت من رو ،روی یه تیکه کاغذ نوشتن و خوندن و چقدر اون روز خوشحال بودیم و اون کاغذها رو دادن بهم و من ، هنوز هم اون کاغذها رو دارم (احتمالا تو کتابخونمه ) و کیفشو می برم.
ولی ایده شما که این تکنیک رو تو یه جمع دوستانه و مهمونی اجرا کردید خیلی برام جالب بود.
در هر صورت من اینقدر ها از شما آموختم که تا آخر عمر مدیونتون هستم و دوستتون دارم.
امشب هم نمی خواستم اصلا نمی خواستم در مورد روانشناس ها و روانشناسی چیزی بنویسم با این توجیه که
اولا من ممکنه یه جاهایی با کمال احترامی که براتون قائلم، باهاتون هم نظر نباشم.
ولی اینقدر ازتون آموختم و قراره بیاموزم که می شه اونجائکه هم نظر نیستم، نظر خودم رو برا خودم محفوظ بدونم ونگم.
ولی از اونجا که خودتون فرمودید، دوس دارید کامنتها و نظرات بچه ها رو بدونید و با عشق می خونید ، و با توجه به علو طبع شما و شخصیت و روح بلندتون، که فرمودید من مقلد بودن رو دوس ندارم و دوست ندارم شما دانشجویانِ من هم مقلد باشید و چیزی رو بدون استدلال قبول نکنید، نظرم رو بیان کردم.
استاد جووووونم
همینجا با کمال رضایت اعلام می کنم، چه این کامنت بنده و هر کامنت دیگری از بنده، که در راه هدف بلند و متعالی شما نیست و بهتره منتشر نشه،
جنابعالی صاحب اختیار هستید که منتشر نفرمائید و منتشر نکردنشون در ارادت خالصانه و قلبی بنده نسبت به شما ، کوچکترین خللی ایجاد نمی کنه و با اینکه احساس رو نمی شه قول داد ولی من به شما قول می دم همیشه و همیشه و همیشه دوووووستتتت دارم.
می بوسم اون روی ماه نورانیتو که شبیه گردی شبِ چهاردهه.
دوس داشتن یا عشق
دوووووووستتتتتت داااارم با عششششششق
به خدا می سپارم شما استاد عزیزم و همه عزیزان با عشقِ این محفل بی همتا رو.
به نام خداوند جان و خرد
سلام استاد سلام مریم جان
استاد صحبتهای شما همواره گل هستند
و این چون قانون را به وضوح شناختید و همواره مطابق اون را مثال زدید و برای ما کاملا واضح شد
حالا تجربه جدید من شخصی از خانواده همواره دنبال جلب توجه و اینکه من باید اول ازم نظر بگیرید و همواره اینکه شما ها منو قبول ندارید وجود داشت و همواره کارهای میکرد که جور دیگه زیر سوال میرفت و همواره حق به جانب بود
و حتی وقتی افراد نمیخوان باهاش مخالفت کنند و بهش احترام بزارن هم کارهاشون جوری پیش میره و باز اون شخص شاکی هست
رفتار این شخص رو من مدتی حواسم بود و دیدم دقیقا حتی عزیزانش همون رفتاری که میگه چرا فلانی گفت چرا فلانی رفت رو تکرار میکنند
و این فقط،نشان از قانون ثابت جهان
احساس بد= اتفاقات بد
و هر چی بهش توجه کنی همون رو جذب میکنی
پس این مثالهای فقط این رو نشون میده
عاقل باشیم و حواس به حرفها و توجهاتمون باشیم
هر روز و هر زمان
استاد ممنون از شما و توضیحات و یادآوری های عالیتون
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
به نام خدایی که به تنهایی کافیست.
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان و مریم جان.
استاد این ریشه یابی مسأله پیدا کردن ریشه رفتارها و ناراحتی ها رو من قبل از اومدن به این سایت توحیدی در مورد خودم و پسرم وقتی به روانشناس یا مشاورهای مدرسه مراجعه می کردم دیدم و خیلی خوب می دونم که نتیجه ای جز بدتر شدن وضعیت نیست.
وقتی از افسردگی و تمرکز بر نکات منفی می گفتید من با گوشت و پوست و تک تک سلولهام می شناختمش حسش کرده بودم و خیلی خوب درک کردم تمرکز بر نکات مثبت رو رها کردن گذشته و مقصر دونستن دیگران.
از وقتی با آموزشهای شما آشنا شدم از وقتی فکر کردن به گذشته و ناراحتی ها رو رها کردم از وقتی خواهر شوهر و مادر شوهر و خواهر و مادر رو مسول زندگی و اتفاقات بدم ندونستم از وقتی فهمیدم هر اتفاق بدی رو خودم ساختم حتی رفتارهای دیگران با من از وقتی فهمیدم باید در زمان حال زندگی کنم بر نکات مثبت و زیباییهاش تمرکز کنم همه اون اشکها و استرسها و نفرتها و کینه ها و بغض ها تبدیل شد به عشق و دوست داشتن به لبخند به خوشبختی به لذت بردن از زندگی .
به غر نزدن به قهر نکردن خدای من اینا باعث شد دوباره فاطمه قبل از اومدن به سایت رو مقایسه کنم با الآنم و چقدر دوست داشتنی تر شدم چقدر رابطم با همه زیباتر شده چقدر فرزندم مستقل تر شده شادتر شده اجتماعی تر شده .
وقتی یه روانشناس می خواد ریشه رفتارها رو پیدا کنه و تو برمی گردی به گذشته و اتفاقاتی که شاید از یاد برده بودی دوباره زنده می کنی و دیگران رو مسول می دونی اشکت در می یاد هی به یاد می یاری بعدی بعدی بعدی خدای من خودت رو بدبخت عالم می بینی و دیگران رو همه دشمن وبعد به جای اینکه حالت بهتر بشه البته در لحظه به خاطر گریه هات بهتر شدی اما موقع ظرف شستن لباس شستن کار کردن موقع خواب گذشته ای که تعریف کردی مثل یه فیلم سینمایی از جلوتر رد می شه و تو نفرتت نسبت به آدمها کینت نسبت به اطرافیانت نفرتت از زندگی بیشتر می شه هی ادامه می دی نصف شب از خواب بیدار می شی اشک می ریزی با همه تو ذهنت می جنگی و بعد حتی به بیماری شدید یا خودکشی فکر میکنی تا دل دیگران بسوزه تا عذاب وجدان بگیرن.
اما وقتی به حرفهای استاد گوش می دی وقتی برات از توحید می گه وقتی برات از فرکانس می گه وقتی از صلح می گه اون وقت همه رو دوست داری دیگه نیازی به توجه کسی نداری تو به هر چی نگاه می کنی یه زیبایی درش پیدا می کنی حتی کفش و لباس کهنت زیبا می شه خونت قشنگتر از قبل می شه گلهات بیشتر رشد می کنند مشتریات شادترن ثروتمند ترن دستپختت بهتر می شه و تو می شی عباسمنشی خلیفه خدا در زمین که خدا عاشقشه دوستش داره براش زیبایی و ثروت می خواد براش عشق می خواد اصلا آفریده شده تا لذت رو زیبایی رو تجربه کنه.
دستت رو می زاری تو دست خدا دلت می خواد بغلش کنی بهش می گی سپاسگزارم ممنونم که من رو خلق کردی.
متشکرم استاد تو بهترین مشاور زندگیم بودی.
به نام خدایی که رب العالمین است
سلام استاد عزیزم
خدارو بی نهایت شکر بازم یه فایل فوق العاده ی دیگه اومد رو سایت با کلی آگاهی
چقدر تجربه ی عجیبی داشتن خانم جهانگیری عزیز
چقدر حرف داشت این فایل
من راستش هیچوقت به روانشناسا و روانکاوها دید مثبت وخوبی نداشتم همیشه میگفتم چرا آدم باید بره سفره ی دلش رو پیش بنده ی خدا باز کنه که اون آدم میخاد چیکار کنه براش نظرشخصی من این بود که بشینی یه گوشه ی خلوت با خدایی که تمام رازهای پنهان و پیدای تو رو میدونه حرف بزنی،دلت بشکنه ، اشکات بریزه، بعد سبک بشی راه درمان زخم های روح و روانه
تا به حال ندیده بودم برای درمان مشکلات روحی وروانی این شیوه ی روانکاوی جستجو در گذشته
از نظر من خدا رو شکر خانواده ی خوبی داشتم پدر ومادر و خواهرا وبرادرایی که روزگار کودکی خوبی برای هم رقم زدیم اما الان که هرکسی رفته سرخونه زندگی خودش من دارم درستی قوانین جهان رو واضح میبینم آخرین خواهرم که 7سال از من کوچکتره انواع ناراحتی های قلبی و غیره داره و وقتی حرفاش آنالیز میکنم در 99درصد مواقع میگه آره یادته 14سال قبل بابا فلان کار نکرد یا یادته 17 سال قبل که داشتیم میرفتیم فلان جا مادر چی گفت یعنی من چشمام گرد میشه از تعجب که آخه چطور تو این همه خاطره ی منفی از اون همه سال قبل یادته
اصلا کجای بایگانی ذهن ناخودآگاهت نگه داشتی این فایل های خاطرات گذشته و من همیشه بهش میگم مانده در گذشته
من که اصلا حجم حافظه ام رو اختصاص نمیدم برای نگه داری فایل های قدیمی و منفی گذشته همیشه تو لحظه ی حال سعی میکنم نعمت هام ببینم و چقدر حال خوبه و خوشحالم
آدمها سه چیز رو نمیتوانند تغییر دهند
1=گذشته
2=دنیا
3=آدم ها
و سه چیز را که میتوانند تغییر دهند
1=تصورات خودشان
2=افکار خودشان
3=باورهای خودشان
خدا رو صدهزاران مرتبه شکر که با این فایل ها وآگاهی ها خیلی وقته از بند گذشته رها شدم زیاد درگیر گذشته نیستم
یعنی اگر بخام گاهی برگردم به گذشته فقط خاطرات قشنگی که از آب تنی تو رودخونه ی کوچیک روستامون با دختر عموهام داشتیم همیشه اول از همه میان و کلی احساس خوب از اون روزها
خدایا شکرت
خدایاشکرت
خدایا شکرت
ممنونم استاد بزرگوارم این فایل هایی که جدیدا گذاشتین رو سایت انرژی فوق العاده بالایی دارن و بی نظیرن
دوباره سلام به رفقای عزیزم
این کامنت انحصارا راجع به بیش فعالی یه.
خیلی ممنونم که توی این فایل، به بیش فعالی اشاره مستقیم کردید.
پسر عزیزم 12 ساله ست و هرچی فکرش رو بکنید توی این سالها انگ بهمون زدن و اعتماد بنفس مون رو کم کردن.
تو این سالها، هیچکدوم از این کارنشناسها و دکترای پولی نگفتن که: عجب بچه فوق العاده ای داری که به دو زبان زنده دنیا به این خوبی حرف میزنه و مینویسه…. عجب بچه فوق العاده ای داری که روزی دویست تا طرح کاریکاتوری میزنه… عجب بچه معرکه ای داری که که هر سردیس و تندیسی که اراده کنه با گل رس میسازه… عجب بچه معرکه ای داری که تا اراده میکنه، خلاصه یک کتاب علمی رو برات توضیح میده….فقط!
گیر میدن به…. بماند! چهار ساله به ناف بچه م قرص بستم تا بتونه میون بقیه ی بچه ها درس بخونه و هی بترسه… هی بترسه.
قرصهای ریتالین به خاطر محاصره اقتصادی دیگه تو بازار نیستن و آشغال به بچه های مردم میدن تا سر کلاس چار ساعت بیشتر دووم بیارن و چار ساعت بیشتر بترسن و بیشتر از مدرسه متنفر بشن.
توی این تابستون، شیوه ای را در پیش گرفتم که از اینجا آموخته بودم و شما با این فایل، بهش مهر تایید زدین. ازتون ممنونم.
هرشب که محمد موقع شلوغی و بدو بدوش شروع میشه، خودش میاد و میگه: بابا! بریم پیاده روی؟
اگه 8 کیلو کاهش وزن پیدا کردم تو سه ماه، یه دلیلش محمده.
دکترم وقتی داستان رو شنید، گفت: تو به پسرت مدیونی!
شبها، حتی اگه از خستگی روزانه، رو به مرگ هم باشم، با پسرم میریم و در لوکیشن اطراف خانه مان گردش میکنیم…. سه ، پنج و حتی تا 8 کیلومتر! حدود 90 دقیقه.!
جز خوبی و شادی از این پیاده رویها، چیزی نصیبم نمیشود و اینکه متوجه شده ام که انرژی خودم ام دارد چند برابر سابق میشود.
چند شب پیش، توی یکی از این پیاده رویها، یک دکتر داروساز بامرام توی یک داروخانه باهام آشنا شد. وسط پیاده روی رفتم تا داروی خواب محمد رو بگیرم، چون چند روز بود که خوابش از 3 و 4 صبح شروع میشد…
آقای دکتر جوان و با مرام، گفت که میتوانی به جای قرصهای مشتقات ریتالین، از مولتی ویتامینهای مربوط به نقص تمرکز استفاده کنی که هیچ ایرادی نداره و فقط آهسته آهسته عملکرد مغز رو بهبود میده.
نوشتم که بماند به یادگار. توی بخش عقل کل، دیدم که بعضی از بچه ها، با این معضل روبرو هستند و خواستم این نوشته ، دلگرمی کوچکی ایجاد کند. واقعا دیدن خوبیها و نکات مثبت در این مقوله، معجزه های کوچک لذتبخش ایجاد میکند.
ازت ممنونم سید حسین عباسمنش. خدا میکاییل رو برات حفظ کنه.
سلام خدمت علی آقای عزیز
داداش خنده رو و خوش برخود نازنین
حالت چه طوره خوبی سلامتی
ایشالا که همیشه سالم تندرست باشی و در کنار پسر و خانواده ات بهترین لحظات رو سپری کنی
چه زیبا داستان پسرت رو برامون تعریف کردی
کلی لذت بردم و ازش درس گرفتم
بهت تبریک میگم بابت این نوع نگاه و این نوع فکر کردن زیبا به مسائل زندگی
که هم خودت رو به احساس خوب می رسونی و هم این احساس عالی رو برای ما هم تعریف میکنی
خیلی وقت ها ماها خودمون، هم به خودمون برچسب میزنیم که مثلا فلان ایراد رو دارم یا دیگران برچسب میزنیم و کلی حال خودمون رو بد میکنیم و خودمونو میبریم تو احساس قربانی بودن و قربانی شدن
در صورتی که کلی قشنگی و زیبایی و استعداد و توانایی که هم تو اطرافمون هست و هم تو دیگران وجود داره که با تغییر زاویه دید و نگاهمون به راحتی میتونیم اونا رو ببینیم و متوجهشون بشیم
در هر صورت بازم بهت تبریک میگم بابت این نوع نگاه زیبا و قشنگت
ایشالا که همیشه با پسر گلت کلی وقت بگذرونی و لذت ببری با هم پیادهروی های قشنگ برین و شادی کنین و با هم خاطره های قشنگ و زیبا و دوست داشتنی بسازین
بازم ازت تشکر میکنم
کامنت هات حس فوقالعاده و عالی رو بهمون منتقل میکنه
در پناه الله بزرگ شاد و سربلند باشی
سلام به محمد عزیز و نازنین
حالت چطوره رفیق عزیزم؟
ممنون از لطف و محبت بی بدیل شما، عزیزم.
من، تا جایی که تونستم و میتونم، بعنوان یک پدر، از اشتباهات و نقطه ضعفهای بچه ها اعراض میکنم و عوضش نقاط قوت رو بولد میکنم.
اگر هم داستان پسرم به اینجا رسیده، دلیلش اینه که مدرسه خواسته که پیش مشاور بریم … وگرنه اصلا دوست ندارم از این پولها به کسی بدم! :))))
در واقع، اگر اون قرص کذایی رو به بچه ندیم، اصلا سرکلاس نمیشینه و مهمتر اینکه معلم هم اون رو گردن نمیگیره!
البته خودم هم زیادی مقید هستم و به حرف مدیر و معلم و ناظم زیادی بها میدم، وگرنه، حرف شما هم خیلی درسته.
به هرحال، فعلا تنها راهی که برامون باقی مونده، قویتر شدن هست!
به تنهایی گاری شکسته افکار رو هندل کردن، یه کمی آسونتر از اینه که یه تیم رو بخوای هدایت کنی، ولی من، رد نمیدم! چون خودم هم اساسی بیش فعالم! :))))
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی عزیزم.
خوشبخت
بنام خدای مهربان
خیلی سپاسگزارم بابت این دوتا فایل بینظیر که باعث شد به فکر فرو برم و به خودم تعهد بدم که دیگه برنگردم به زمانای قبل وروزها وخاطره های بد رو یاداوری کنم.
چ برسه به اینکه بخوام تعریفکنم برای دیگران.
البته ما مغزمون یاد گرفته تعریف کنیم برای همدیگه حالا یا احساس دلسوزی براخودمون جمع کنیم..
یا توجیهِ یه سری مسائلی که توش موفق نشدیم رو برای خودمون داشته باشیم.
و یا همیشه یه سری چیزا هست که میگیم این دیگه عمرا یادم بره انقد من اونروزا بدبخت بودم و فلان.
اما بهرحال از همین امروز با دیدن چندین بار این فایل تصمیم گرفتم هرطور شده به محض اینکه ذهنم بخواد یاداوری کنه هواسمو پرت کنم با هرچیزی ک میتونم.( مثل بازی بقول شما)
یا زمانی که بخوام خاطره ی بدی رو تعریف کنم ، دهنم رو ببندم.
امیدوارم خداوند کمک کنه بتونم این مشکل رو حلکنم .
فقط از گذشته باید درس بگیریم برای رشدکردن و بس نه اینکه بشینیم غم و غصه بخوریم. چون افکار بد=اتفاقات بد
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم وخوشحالم از اینکه در این سایت هستم و افراد موفقی رو میبینم و چیزی یاد میگیرم.
سپاسگزارم از شما استاد عزیزم️
با سلام و احترام فراوان به استاد عزیز با فایلی گرانبها ….
و سلام به مریم بانوی نازنین و تمام دوستان گرامی و عزیز هم فرکانسی ام ….
خدا قوت بیشتر به هممون عطا کنه برای ادامه در این مسیر الهی ….
که هیچ جایی نتونستم مطالبی با ارزش تر از این سایت الهی پیدا کنم که من رو هر روز دوستدار از دیروز نسبت به خدا و قران بکند …
شکر پروردگار عالم
استاد جان، چقدر عااالی که روزیم شد و این فایل را گوش کردم … چقدر درس برایم داشت … با اینکه تا حالا دنبال کنکاش گذشته ام نبوده ام، اما به خاطر ضعف هایی که از کودکی داشته ام و ازش همیشه ضربه خورده ام و تا الان بسیار بسیار کم شده و اما حذف نشده …ولی گاهی میشنیدم که تو باید روانکاوی کنی و این مشکل رو حل کنی …
یکی از خلا هایم که از زمان آشنایی باشما بسیار در من شکر خدا کم شده است، ولی هنوز باهام هست و گاهی آزارم می دهد … اینکه شدیداً از داد و دعوا می ترسم و این ترس در شرایطی خیلی به ضررم هست … و گاهی به فکر میرفتم که نکنه شاید باید پیش روانکاو برم … ولی الان به لطف خدا هدایت شدم به گوش دادن این نکات و درس ها برایم داشت … من با کار کردن بیشتر روی خودم، مطمینا در این موضوع بهتر و بهتر خواهم شد و کنکاش گذشته که این از کجای کودکی ام نشات میگیره، موضوع رو خراب تر میکند …
اینکه ما یاد گذشته بیافتیم و بتونیم با حال خوب، ازش درس بگیرم … بسیار بسیار عالی است .. اما یاد گذشته مخصوصا گذشته تلخ، فقط حال ادم رو بدتر میکنه و حال بد هم برابر با اتفاق های بدتر …
من که با یه تضاد عاطفی شدید با این سایت آشنا شدم، اصلا به ندرت اون اتفاق رو دیگه مرور کردم … چون اون اتفاق یه چیزی بالاتر از این ها برایم داشت که با این اموزه ها آشنا شدم و اینکه اصلا چرا اون اتفاق برایم افتاد، فقط این رو ازش گرفتم که من بعد از زایمان چنان حال دلم بد بود و بد بود … و هر روز بدتر شد که یه اتفاق بدتر رو جذب کردم و روزگار اینطوری بهم نشون داد که شیما بانو، مثل اینکه نمیخوای باند بشی و رو شخصیتت کار کتی … رو عزت نفست کار کنی …. رو احساس لیاقتت کار کنی ؟؟؟!!!!!
بعدم که بلند شدم و تا الان دارم رشد میکنم و رشد میکنم و همینطوری پیش می روم ….
خدا قوت استاد جان
ممنون از این همه اگاهی
در پناه حق تعالی
شیما بانو
سلام به استاد و رفیق عزیزم.
قسمت چهارم تغییرات و نتایج زندگیم در یکسال اخیر.
همزمان با اینکه قرار شد موقتا به روستا بریم برای کلید زدن کار ساندویچی و فست فود پیش یکی از آشناهای خانواده همسرم که مغازه فست فودی داشت رفتیم تا با این کسب وکار بیشتر آشنا بشم و آن مرد حرف هایش خیلی امید بخش و خوب بود و توضیحات زیادی از این کار داد وقتی داشتم به توضیحاتش گوش میدادم چشمانم به یکباره چرخید و به تابلوی مغازش خیره شد و بازتاب نور قرمز رنگی در آن تابلو بود که احساس فوق العاده ای بمن داد در یک لحظه صدایی در گوشم زمزمه کرد فلسوف یعطیک ربک فترضی به زودی آنقدر ثروت بهت میدم تا راضی بشی.
مسیر درست بود اما من بازهم نشانه میخواستم…
به هر حال ما به روستا رفتیم و بعد از اینکه چند روزی از حضور ما در روستا گذشت ما محو آرامش و سکوت و شب های پرستاره روستا بودیم ، بچه ها اگرهم ناگهانی بیرون میرفتند دیگر ماشین و موتور و خیابانی نبود که همسرم بهخاطر آن نگران باشد درسته که ما زیاد به روستا آمده بودیم ولی همیشه در شلوغی ها و برای تفریح بود و هیچوقت اینجوری و برای زندگی نبود بعد از گذشت چند روز از زندگی در روستا من متوجه شدم جهان منو به محیط آرام تر و با سکوت بیشتری آورده و این آرامش و سکوت فرصتی برای کار کردن بهتر و بیشتر را در اختیار من قرار داده بود.
در یکی از جلسات قدم دوم استاد جمله ای طلایی گفت نمیدونم شاید برای من با توجه به شرایطم طلایی بود و اون جمله این بود…
“وقتی داری رو خودت کار میکنی که نشونش اینه که احساست خوبه ، یه الهامی بهت میشه که باید یه کاری انجام بدی که اون کار منجر به نتایج یزرگ میشه اما حواست باشه وقتی انجام اون کار منجر به نتایج بزرگ شد اعتبارشو به خودت ندی که من بودم که این کارو انجام دادم بلکه اعتبارش به اون الهام و کسی که اون الهام رو به قلبت کرده میرسه ” و من دنبال اون الهام بودم و دائم به اون جلسه و آگاهی هاش فکر میکردم . و به اینم فکر میکردم که استاد میگفت همون مسیری که تو رو به خواسته های قبلیت رسوند میتونه تورو به خواسته های جدیدتم برسونه و من این راه جدید رو با مسیر فرزند دار شدنم در چند سال قبل تطابق میدادم.
چند شب بعد درحالی که انقدر احساسم خوب بود و قلبم باز بود که انگار بغض داشتم.نشستم و به همسرم گفتم بمن الهام شده همین الان از خونه برو بیرون تا بهت بگم چکار کنی و امشب مثل همون شبیه که میخواستم برم جواب تست بارداری رو بگیرم امشب مثل همون شبه.
من از خونه زدم بیرون روستای ما از توابع بخش عقدا محسوب میشه و تا عقدا 10 کیلومتر فاصله داره اون ندا درون قلبم میگفت فقط برو تا نشونه ها رو ببینی.
اونشب از خونه زدم بیرون رفتم کنار جاده اصلی یه فست فودی بود ، یکم با خودم فکر کردم و گفتم خوبه حالاکه ما موقتا اینجا هستیم از این فرصت استفاده کنم و تصمیم گرفتم برم اونجا تو اون فست فودی شاگردی کنم تا کار رو یاد بگیرم. همه چیز تحت اختیار رب بود و قرار نبود من فقط به مغز پوک خودم اطمینان کنم ، رفتم جلو و به شخصی که اونجا بود گفتم صاحب اینجا کیه و الان کجاست، بنده خدا گفت صاحب اینجا بیماره و نتونسته بیاد و امشب منوی شام هم نداریم و شما اگر گرسنه هستید یه غذا خوری 500 متر عقب تر قبل از پاسگاه هست.
نشونه ها رو دنبال کردم و رفتم اون یکی غذا خوری…
اما اونجا فست فودی نبود یه جایی شبیه کانکس با ورقه های فلزی درست شده بود کنده و آتیش و چایی آتیشی جلوی غذا خوری به راه بود و یک فرد قد بلند و خوشتیپ که رستورانش با تیپش کاملا در تضاد بود کنار رستوران روی تخت نشسته بود و با آرامش داشت با چند نفر دیگه صحبت می کرد ، صاحب اونجا بود ، اونجا کباب کوبیده و چنجه و دل و جگر و … بصورت ذغالی آماده میشد. انگار اینجا همون جایی بود که من هدایت شدم و همون الهامی که قرار بود بعدا منجر به نتایج بزرگ منتهی بشه بر قلب من جاری شده بود و اون کاری که بعد از دریافت اون الهام باید انجام میدادم مشخص شده بود ، من شادمان از اینکه مسیر پیشرفت و پلن بعدی که رب برایم چیده بود کلید خورده و سعی کردم رها باشم و درخواستمو با تکیه بر عزت نفس بصورت واضح به صاحب رستوران مطرح کنم جلو رفتم ،رب یکتا در گوشم گفت صداقت فراموش نشود، بدون مقدمه چینی سلام کردم و به صاحب اونجا گفتم من میخوام اینجا کار یاد بگیرم و مزدی هم نمیخوام درسته ایده اولی فست فودی بود اما هدایت رب به این سمت بود ، صاحب اونجا(سیدکاظم) تو چشای من خیره شد و گفت قبوله.
بعد شرلیطمو بهش گفتم که یه شب سرکار خودمم و دوشب میام اینجا.
رفتم خونه و به همسرم گفتم هدایت رب اینجوری بوده و من باید اینجا کارو یاد بگیرم تا ببینیم آینده چه خواهد شد.
شب اول وقتی اولین بار مشتری ها را دیدم سید کاظم ذغال ها رو روی کنده ریخت و دستگاه دمنده رو روشن کرد تا با آتش کنده ، ذغال ها هم روشن شود و جرقه های ذغال که به اطراف و بالا پرتاب میشد شبیه فشفشه قرمز صحنه ای زیبا خلق کرد این جرقه های زیبای قرمز ذهن منو در کسری از ثانیه به نور قرمز رنگ مغازه ساندویچی وصل کرد و احساس خوب وصف ناشدنی در من شکل گرفت و من نور خداوند را در جرقه ها دیدم و این نشانه ای از درست بودن مسیر بود.
و بعد یاد موسی افتادم که آتشی در بیابان دید و به سمت آن رفت و در آن مکان پیام خداوند رو دریافت کرد.
شاید خنده دار باشه ولی بعضی چیزها رو هیچ جای دیگه غیر از اینجا نمیشه گفت.
یجایی استاد میگه:بعضی وقتا خدا با چیزهای خنده دار بهت نشونه میده و باهات حرف میزنه به هر حال درستی مسیر برایم روشن شد و با ایمان قوی تری کار رو شروع کردم این روزها و شب هایی که قراره ازش بنویسم از شهریور سال گذشته شروع شد و اتفاقات معجزه وار و زنجیر وار مثل دومینو پشت سر هم تا امروز افتاد.
از خداوند بخاطر همه این الطاف و مهربانی ها سپاسگذارم.
ادامه دارد….
بنام خدایی که بشدت کافیست
سلام
چند هفته پیش بود که به درخواست خواهرم به یه ورکشاپیهمراهی اش کردم که با اسم کتاب خوانی یکی از کتاب های حوزه روانشناسی رو تحلیل میکردند که مثل همین کامنتی که استاد اشاره کردند کوچ و استاد اون دوره از حاضرین دو تا تکلیف میخواست اولی رفتن به گذشته و به یاداوردن چیزی که ما رو اذیت کرده و رفتن به آینده ودیدن اینکه از چه چیزی در آینده میترسیم و این دوتا رو بنویسم و من همون لحظه یاد قانون بینهایت ساده اس که استاد در تمام آموزش هاشون بیان میکنند که اونم حال خوبه که کلید مسیر درست و اینقدر این قانون ساده هست که خود من قبل از آشنایی ام با اون و خیلی ها الان بخاطر همین سادگی این قانونی چون این باوره حسابی سفت و سخت تو ذهن تا ریشه زده که مگه میشه اینقدر راحت؟؟ ولی اره اتفاقا غیر از این باشه باید شک کرد و بهلطف اول الله و بعد استاد جان یاد گرفتم این قانون رو توهمه چیز واسه خودم پیاده کنم و سادگی را اصلا هر سری ساده تر شدن لذت بخش تر شدن راحت تر انجام شدن کارهام رو بخوام و چقدر چــــقدر لذت بخشه آسون و آسون تر شدن برای آسانی ها برای نامت تا برای برکت ها برای فراوانی ها
خدایا شــــکرت
به نام خداوند بخشنده و مهربان
من سیدمهدی اژدری خواه هستم ،36سال سن دارم
سلام استاد عزیز امیدوارم که همیشه شادوسلامت کنارخانواده محترمتون باشید .
من دوسال هست که اومدم توی قانون عشق وبه لطف خداوند زندگیم متحول وعالی شده طوری که باید ساعت ها درمورد معجزات واتفاقات خوبی که برام افتاده باید صحبت کنم .
من ازفایلهای رایگان شما استفاده کردم وزندگیم 180درجه تغییر کرده به لطف خداوند، ولی هنوز از بسته هاتون استفاده نکردم به لطف خداوند در اولین فرصت میخوام شروع به خریدن بسته ها کنم وخیلی جدی ومتعهدانه روی باورهایم کار کنم ،
باید ازخداوند تشکرکنم بخاطر شما که خالصانه و عمیق روی زندگی افراد تاثیر مثبت میزارید ،و به قول خودتون جهان را جای بهتری برای زندگی میکنید.منی که روی فایلهای رایگان شما تمرکز کردم و به قول شما بمباران کردم مغزم رااز فایلهای شما وباورهای خوب این همه نتیجه گرفتم ،قطعا بسته ها را که بخرم نتیجه های عالی و باورنکردنی میگرم .درمورد فایل تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی ،
من یادم به دوران کودکی خودم افتاد و تا قبل از اینکه با شما وقانون آشنا بشم دچار این خاطرات تلخ وحرفها وباورهای منفی و بدبینی ،شکستن عزت نفس و…..بودم ،طوری،که من یه سری حرفهایی را پذیرفته بودم که واقعا من همان آدمیم که بقیه میگن .
بیشترین تحقیر ومسخره ازطرف نزدیکانم بود ،مثلا من اگه تودوران کودکی یک یا دومرتبه کاراشتباهی میکردم یا چیزی رامیشکستم یا خراب میکردم نگاه بقیه به من این بود که توهیچ کاری را درست انجام نمیدی ،یا قبل ازاینکه بخوام کاری رو انجام بدم میگفتن مواظب باشید مهدی میخواد این کار را انجام بده الان خراب کاری میکنه .
کم کم من باورکردنی بودم که آدم دست و پا چلفتی هستم و این موضوع به مرور باورم شدوپذیرفتم و میمیگفتم کاریم نمیشه براش کرد من اینجوریم.
با وجود اینکه من پراز استعداد و خلاقیت بودم من عاشق نقاشی ومجسمه سازی بودم ،طوری که خدادادی بدون اینکه کسی به من چیزی یاد بده هرنوع نقاشی ومجسمه ای رابا گل درست میکردم.
ودر ورزش وغیره…….استعدادهای خوبی داشتم خدا شاهده که من تا سن 34سالگی هنوز این باور را داشتم که من دست و پا چلفتی هستم و این باور بسیاردرمن قوی بود و هر بارکه کودکیم رو به یادمی آوردم دقیقا همان خرابکاری واشتباهات رو انجام میدادم.
حتی درمورد چهره ام کسانی ازروی شوخی و اذیت کردن من گفته بودند که من زیبا نیستم وکم کم این موضوع هم جز باورهای قوی من شد طوری که هربارچهره ام را در آینه میدیدم ازخودم راضی نبودم وخودم رادوست نداشتم ،درصورتی که من چهره ام زیبا بود اما اون باورها و پذیرفتن اون حرفها قدرت بیشتری داشت .
من بخاطر این تحقیر شدن ومسخره کردن ازطرف عزیزانم نمیتونستم یه شغل خوبی پیداکنم وهمش به خودم میگفتم ؛تو به قدر کافی خوب نیست یا توبدرد کار ساده تر یا کاری که خطر کمی داره میخوری ،من به خداوند ایمان وباور داشتم قبل از آمدنم توی قوانین اما نمیدونستم که چرا من نمیتونم شادباشم و موفق.
انگار پاهای من رو با زنجیر بسته بودند و بخاطر خرد شدن عزت نفس واعتماد به نفسم روی به الکل آوردم ازسن 15سالگی تا34سالگی و دوست داشتم خودم رو نابود کنم در الکل ودچار افراط وزیادروی مشروبات وسیگاروقلیون بودم .
من بخاطر شخصیتی که بخاطر کودکی داشتم حتی غربیه ازمن تعریف میکرد یا صادقانه درمورد صحبت میکرد باور نمیکردم .نمیخوام بگم 100درصد کودکیم روی من تاثیر گذاشت اما تا 70درصد من آدمی بودم که فکرمیکردم ضعیف و بدبخت هستم و فکر میکردم که برای خوب بودن وپیشرفت، موفقیت باید چهره خاصی داشتم باشم یا مادرزاد زرنگ وباهاش باشم واصلا اشتباه نکنم .ویه سری خاطراتی دیگه ای که من همیشه دچارش بودم وبه کاووس وخوابهای بدمنجر میشد هم خیلی منو اذیت میکرد و به لطف خداوند آرام آرام باتغییر باورهام وبودن درقانون تمام شد.
درمورد فایل اگر به دنبال مشکل باشی حتماً پیداش میکنی ،واقعا سپاسگزارم ازشما استاد ومن به هردو آیت فایل نیاز داشتم وهدایت شدم به این دوفابل بی نظیر ،من سپاسگزارخداوندم که تنهامرحم و التیام دهنده قلبهای زخمی وآسیبهای روحی و کودکی و هرنوع تلخی که ما داشتم .به قول شما استادعزیز هروز خداوند به ما یه جهان تازه میده وباید ما هروز فرکانسهامون رو تازه کنیم .و درلحظه حال زندگی کنیم .من به لطف قوانین یه سری خاطرت یابهتره بگم 90درصد خاطرات به ظاهر بده کودکی و نوجوانی ،جوانی کاملآ ازذهنم حذف شده وبجاش باورهای عالی و امید جایگزین شده منی که حتی خواسته نداشتم الان کلی خواسته و آرزو دارم .و هزاران موهبتهای دیگه… .
من 13 ساله که ازدواج کردم وخداوند به من سه فرزند سالم داده.
دوسال پیش اوایلی که با شما آشنا شدم همسرم روبخاطر استرس و ناراحتی به روان پزشک بردیم من اول قوانین خیلی هماهنگ وباقدرت بودم اما همسرم بسیارافسرده وعصبی بود ،و دختر بزرگم 11ساله هست ودوپسردارم که یکی 4سالشه ،ویکی دوماهشه .
وقتی پیش دکتر رفتیم بعداز صحبت کردن با همسرم خواست که بادخترم هم حرف بزنه ،وبعداز 1ساعت صحبت کردن باهمسرم ودخترم ازمن خواست که برم داخل اتاق وباهاش صحبت کنم !
شروع به صحبت کردن کرد و گفت:همسرم و دختر شما دچار بیماری شدیدی هستن که باید روی سرانهسراونها دستگاه بزاریم که دوسال پیش نفری 5میلیون هزینه دستگاه گذاشتن روی سر اونها میشد ،من که هنوز رشد نکرده بودم ومثل الانم به خداوند ایمان داشتم ،نبودم گفتم اشکالی نداره و این کاررا انجام دادیم .وبعد یک ساعت جواب آماده شد وبه قول شما دکتر ازیه نوع بیماری حرف میزد که بایدتحت مراقبت باشن و زیر نظر دکتر دارو مصرف کنن .وما چندجلسه رفتیم ودکتربه من گفت :وضعیت خانم شما ودخترت خیلی وخیم باید با ما همکاری کنید وهرهفته بیاین تا دوره درمان تموم بشه ،و چندنمونه قرص میخوردند وخانمم و دخترم خیلی میخوابیدند تا ظهر بلند نمیشدند طوری وابسته به قرصها شده بودند که دقیقاشبیه احتیاط، ،وضعیت همسرم نه تنها خوب نشده بود بلکه تلفنی پول هزینه میکرد که بعضی ازروزها با دکترصحبت کنه و آروم بشه ،دکترگذشته همسرم را به یادش آورده بود و همسرم حالش بدتر شده بود ومن به همسرم اجازه ندادم که به مشاوره بره ،راستی دکتریه سری سوالات ازمن کرد و من گفتم علاقه ای به رفتن به گذشته ندارم وبه لطف خداوندمن گذاشته ام را فراموش کردم و باکتاب و سپاسگزاری حالم رو خوب میکنم و شادهستم .،دکتربه همسرم گفته بود که شوهر توفکرکردی ازماهم قوی تره بزار توجلسه بعد محکومش میکنم که اونم توگذشته شما خیلی تاثیر داشته ویکی ازعوامل مهم این بیماری اونه .خلاصه بعد ازیه مدت همسرم دارو را مصرف نکرد وبا خواندن کتاب و عشق من وتوجه به زیبایی ها حالش خوب شد .خدارا صدهزارمرتبه سپاسگزارم بخاطر شما استاد، واقعا زندگی من جادویی شد وهروز با شور و شوق بیدارمیشم واز زندگیم لذت میبرم شادو سلامت باشین استاد عزیزم.
سلام استاد جان عزیزم.
سلام به همه ی عزیزان این محفل بی همتا. بی همتا در بین همه ی سایتهای جهان.
استاد جان خیلی نوووووووکرتم.
واسه روح بلندت.
واسه سینه فراخت که همه ی آرا مخالف و متناقض موافق رو تو سینت جا می دید و همه کامنتها رو می خونید.
اول از همه می خوام ازتون تشکر کنم ، که با صرف هزینه های زمانی و مالی و…. این فضا رو ایجاد کردید که آدما بتونن حرف دلشون رو بزنن.
حرفایی که هر جای نمی شه زد ، ولی اینجا می شه با احساس امنیت کامل زد.
واقعا ممنونتون هستم .
از خانم جهانگیری عزیز خیلی خیلی ممنونم.
من فایل قبلی و کامنت خانم جهانگیری رو همراه اون فایل دیده بودم و امروز مجدد دیدم.
خانم جهانگیری عزیز ، من یه کامنت دیگه ای هم از شما دیده بودم که نتایجتون رو دیده بودم، و اتفاقا اینقدر لذت بردم و تحسینتون کردم، که از همونجا نام شما همفرکانسی عزیز و موفق در ذهنم مونده بود.
خانم جهانگیری عزیز بهتون تبریک می گم که این راه رو که تا نیمه رفته بودید، بدرستی تشخیص دادید که راهی نیست که بتونه بهتون کمک کنه ، و با تشخیص درست از اون راه برگشتید و خیلی برام جالبه که در کامنت شما کوچکترین حرف ویا تعرض و یا ابراز بی مهری به مدرس اون دوره نفرمودید، و فقط مسولیت مسیر خودتون رو پذیرفتید و از اون راه برگشتید و اون راه رو مناسب خودتون ندیدید.واقعا جای تحسین دارد.
خب نگاه و دید شما کاملا محترمه.
نگاه یه همفرکانسی عزیز دیگری بنام خانم ریحانه رحمتی و کامنت ایشون در صفحه 6 دیدگاههای همین فایل نگاه دیگریست و به فرموده ایشون همون دوره ای که شما ازش یاد می کنید برای ایشون بسیار راهگشاست و خانم رحمتی بزرگوار این خانم رو مادر معنوی خودشون می دونن.
خب خیلی چیز عجیبی نیست.
همونطوری که هر اتفاقی به خودی خود، معنیایی نداره و نوع نگاه و دید ما بهش معنی می ده ، نوع نگاه شما دو عزیز در مورد این دوره و خانم مدرس این دوره کاملا متفاوت و شاید بشود گفت کاملا متناقضه.
و کاملا قابل احترامه.
استاد جان در مورد نوع نگاه ما به مسائل گذشته ، چقدر راه رو عالی ترسیم و تفکیک کردید که امیدوارم درست درک کرده باشم.(از موقعی که این فایل اومده رو سایت، که حدود 3 روزه این فایل رو بارها گوش کردم و 10 صفحه نوت برداری کردم و حداقل بالی 70 درصد از کامنتهای که تا این لحظه منتشر شده رو مطالعه کردم)
اولا :
شما فرمودید،نگاه ما باید به گذشته طوری باشه که به چیزهایی که روشون کنترل نداریم و نمی تونیم تغییرش بدیم، (مثل رفتار دیگران با ما در گذشته) در موردشون فکر نکنیم و روشون تمرکز نکنیم. چقدر هم این فرمایشتون درست و عالیه.
نکته بعدی اینکه:
ببینیم در گذشته چه کارهایی کردیم و با نگاه به اونها و درس گرفتن از اونها می تونیم ، اون کارها رو تکرار نکنیم و تغییرشون بدیم و نتایج آیندمون رو تغییر بدیم.
و یه نکته جالب اینکه شما همش به دنبال چیزهایی هستید که بدرتون بخوره. بدرد زندگیتون بخوره. در عمل.
یه نکته جالب دیگه ای که من در صحبتهای شما و اختلافش با کامنتِ اکثریت دوستانی که کامنت گذاشتن متوجه شدم (ویا حداقل در کامنت های دوستان ندیدم)اینه که:
اکثر بچه ها به گذشته که نگاه می کنن ، در حوزه روابطه و زوم می کنن به اون شخص و رفتار اون شخص با خودشون.
ولی شما که “برای” درس گرفتن به گذشته نگاه می کنید ، خیلی تمرکزتون روی شخص خاصی نیست روی اون “عمل” و روی اون “رفتار”هستش.
بعنوان مثال:
اعتماد بی جا کردم. حالا دیگه سعی کنم اعتماد بی جا نکنم.(اینجا نمی گید به فلانی اعتماد کردم و دیگه به فلانی اعتماد نکنم )
یا مثلا
باید بدنم رو گرم کنم و بعد ورزش کنم تا دیگه مثل دفعه قبل آسیب نبینم.(عمدتا درساتون در حوزه روابط نیست و مثلا نمی گید مربی بهم نگفته بود که خودتو گرم کن، پس دیگه نباید به مربی اعتماد کرد)
یا مثلا
در گذشته ولخرجی کردم ، دیگه ولخرجی نکنم
در همین مثال اولا مسولیت ولخرجی رو ، در گذشته خودتون پذیرفتید.
و مثلا نمی گید برای فلان رفیقم و یا فلانی ولخرجی کردم. و اونا ازم سوئ استفاده کردن(حس قربانی بودن)
اینها عالیه.
این نوع نگاه به آینده و ازش درس گرفتن عالیه.
اصلا توش دلخوری و کینه و…. نیست.
عاااالی عاااالی.
خب من می خوام با استفاده از آموزه هاتون در دوره همجهت با جریان خداوند بگم که یه جورِ دیگه و “برای” یه چیز دیگه هم می شود و خوبه به گذشته رجوع کرد.
به گذشته رجوع کنیم ” برااااای” پیدا کردن خاطرات خوب، خاطراتی که با عزیزانمون، پدر و مادر و خانواده و دوست و…. داشتیم و هر وقت بهش فکر می کنیم قند تو دلمون آب بشه و بسپاریم به جاااانمون و باهاش حاااالمون خوب بشه و خوب باشه و تو ناملایمات بخاطر بیاریمشون.
استاد جان عزیزم ، با کمال احترام
من در مورد مشاورها و روانشناسان و روانپزشکان(کلا رواندرمانی) و علم روانشناسی با شما هم نظر نیستم.
همونطوری که حتما خودتون می دونید
روانشناسی سنتی ، یا همون روانکاوی، که در درمان به خاطرات گذشته بر می گرده با زیگموند فروید آغاز شد.
فروید خانمهای هیستریک (بیمار با حمله های پانیک)
رو روی یک تخت سیاه می خوابوند، سرشون رو بین دو دست قرار می داد و ازشون می خواست تعارضات گذشتشون رو بیاد بیارن و…………
خب، خود شخص فروید ، در همون دوره حیاتش از این روش صرفنظر کرد ، چون دقیقا به این نتیجه رسید، که این مراجعین، در اثر فشار ، خاطراتی رو بیاد می آرن که اصلا اتفاق نیوفتاده و واقعیت نداره.
یعنی اون مثالی که شما فرمودید در مورد گم شدن و خطای حافظه کاملا درسته و البته چیز جدیدی نیست و خود فروید حدودای سال 1920 خودش به این مطلب اعتراف می کنه و روشش رو عوض می کند و از تداعی معانی و روشهای دیگه استفاده می کنه و….
عیبی هم بهش نیست این سیر تکاملی و در واقع تکامل علم روانشناسیه.
خب اینکه ذهن اشتباه می کنه و خاطره سازی می کنه رو ، چه کسی در موردش تحقیق کرده؟
دانشمندان روانشناسی.
بعدها کارل گوستاو یونگ سویسی روانشناسی تحلیلی رو پایه گذاری می کنه و مفهوم ناهوشیار جمعی و کهن الگوها و مفهوم آنیما و آنیموس و….و خدمات زیادی به علم روانشناسی می کنه.
بعدش آلفرد آدلر روانشناسی فرد نگر رو معرفی می کنه و ترتیب فرزندان و…..
علم روانشناسی تکاملش رو طی می کنه تا مثلا می رسه به کارل راجرز و روانشناسی فرد مدار.
و پذیرش بدون قید و شرط و مثبت و بدون قضاوت و……..
(توصیه می کنم به کامنت روانشناس عزیزی که در همین فایل کامنت گذاشته و خیلی بهتر از بنده توضیح داده یعنی خانم همای سعادت عزیز در صفحه 4 دیدگاههای همین فایل مراجعه بفرمائید)
خیلی این بحث رو ادامه نمی دم ، چون احساسم اینکه عزیزان و دوستان این سایت عموما اهل مطالعه و کار کردن روی خودشون هستند و عمدتا نگاه خوبی نسبت به روانشناسی ندارند ، علتش هم اینکه ، خب خودشون از پسِ خودشون بر می آن.
خب ولی من اگر چه هرگز خودم رو مورد روانکاوی قرار ندادم و به عنوان یک کیس و مراجع محضر مشاوران محترم و یا روانشناسان و یا روانپزشکان بزرگوار رو درک نکردم
و در طول زندگیم افتخار آشنایی با خیلی از این عزیزان رو در دوره هایی آموزشی و گروه ها داشتم و در قلبم بهشون ارادتهااااا دارم.
تجربه زیسته من این بوده که ، این افراد انسانهای بسیار شریف و دلسوز و آگاهی هستند و در جهت آگاهی و سلامتی جامعه تلاش می کنند.
خب شاید هم نگاه من و تفکر من و فرکانسِ ارسالی نا آگاهانه ولی مثبت نگر من (حتی قبل از دانستن رسمی و کلاسیک قانون) باعث شده ، به آدمها، کلاسها و اتفاقات خوب مشاورها و روانشناسهای استثنایی برخورد کنم ،
و همونطوری که شما از خبرهای بد وخبرهای جنگ اعراض می کنید ، منم از روانشناسان و مشاوران نامناسبی که شما عزیزان خاطرات بدی ازشون دارید اعراض کنم.
با خودم گفتم انشالله شاید، این خاطرات نامناسب شما و یا دیگران که برای شما نقل قول کردن،مال دوره ای باشه که با قانون آشنا نبودید و حالا که با قانون آشنا شدید و با تمرکز روی نکات مثبت مشاورها و روانشناسها ، آدمهای خوب(روانشتاسان، مشاوران و …) بیان تو زندگیتون.که البته چندتا از سرگل هاشون همینجا تو همین جمع، باهامون همفرکانسن.
در مورد اینکه، یه فردی به روانپزشک مراجعه می کنه و بعد چند سال بدتر می شه و سر از تیمارستان در می آره، با یه مثال سعی می کنم منظورم رو برسونم.
دکتر متخصص داخلی برای کنترل ادار مادر م یه قرصی داد و بهم گفت تا یه هفته این قرص رو به مادر بده و بعدش دیگه قطعش کن، چون زیادیش به کلیه آسیب می زنه.
منم همینکار رو کردم.
و مشکل تا حدودی حل شد.
و بعد یه هفته قطعش کردم.
2 ماه بعد یه قرص مشابه دیگه ای رو برای کنترل ادار مادرم تجویز کرد.
90 تا.
گفتم دکتر همشو بدم، برای کلیش مشکل ایجاد نمی کنه؟
گفت نه، بده.
دادم.
تو آزمایش بعدی مادر، مقدار اوره بالا رفته بود.
دکتر گفت اورش بالاست.
دوباره هم قرص کنترل ادار رو نوشت. 100 تا
موقع بیرون اومدن از مطب ،به دکتر گفتم ممکنه، این افزایش اوره بخاطر قرص کنترل ادارش باشه، که ادرار رو تو بدنش حبس می کنه، و رسوب می کنه و نمی ذاره از بدن خارج بشه.
دکتر گفت شاااااااااید.
و خودم،قرصه رو حذفش کردم و در آزمایش بعدی اوره مادر اومد پایین و مشکل اورش حل شد.
یه روز، تو داروخونه، منتظر بودم، نوبتم بشه تا داروهای مادر رو بگیرم.
دیدم یه پیرمردی یه بسته قرص کنترل ادار دستشه و ااومده بدون نسخه همین قرص رو بگیره.
قرص رو شناختم گفتم، حاج آقا چند وقته اینو می خوری؟
گفت خیلی وقته،یه بار دکتر نوشته، بعدش دیگه همیشه می آم می گیرم.
گفت خیلی خوبه، به خانمم هم می دم، اونم می خوره.
خب.
این آدم تا چند سال این دارو رو می خوره و میشه دیالیزی؟
آیا اون پزشک متخصص مقصره؟
آیا نا آگاهی خود این آدم تاثیر نداره، که درست عمل نکرده؟
می دونید می خوام چی بگم؟
ما شنیدیم
یه آدمی به هر دلیلی به بار به یه روانپزشک مراجعه کرده،
از روانشپزشک کمک خواسته، و روانپزشک تشخیص داده و این مجوز رو هم داشته به ایشون دارو داده،
حالا ممکنه این آدم 10 روز یا 2 ناه بستری بوده،مثلا چند بار دیگه هم رفته پیشِ دکترش.
حالا بعدش این آدم چگونه رفتار کرده؟
آیا داروهاش رو بموقع خورده؟
آیا دوباره به موقع مراجعه کرده؟
آیا می شه و کسی می تونه ، تو زندگی اون آدم بوده که اون آدم دوباره مراجعه کرده یا سر خود رفته دوباره دارو گرفته؟
ممکنه اون دارو آرامبخش بهش ساخته و رفته با دوز بالاترش رو گرفته که کیف کنه.
خب بعدش هم رفته ، شاید داروهاشو استفاده کرده و دیگه مراجعه نکرده.
شاید بعدش کنترل و تمرکز ذهن نداشته و آدم بی قیدی بوده و همینطوری باری به هرجهت و هردمبیلی زندگی کرده،رفته تو زندگیش و سیگاری کشیده و…….. با مادر و پدرش دعوا کرده، پرخاش کرده، زده کله ی یکیو شکونده، فحاشی کرده ، و دعوا کرده ، رفته زندان و بعدش یا رفته پیش روانپزشک و روانشناس و یا بزور بردنش.
خب مگه قراربوده حتما این آدم خوب بشه.
بعد یه مدت
و هزاران شاید دیگه.
مگه روانشناس می تونه این آدم رو تغییر بده؟
بهش مسکن قوی داده تا تعادل هرمونهای مغزش برقرار بشه تا فعلا به خودش و دیگران آسیب نزنه.مووووقتاااا
بعدش و یا همزمان با دارو درمانی ،معمولا می فرستتش پیش یه مشاور .
مشاور های امروز عمدتا به دنبال آموزش دادن هستند.
آموززززززززش.
آیا همه افراد ، پذیرای و پی گیر آموزش هستند؟
حرف که زیاده.
روانشناسی و دانشمندان روانشناسی خدمات زیادی به انسانها کردن .
اهرم رنج و لذتی که همه ماها شنیدیم و ازش برای ترک عادتهای بد و ایجاد عادتهای خوب استفاده می کنیم حاصل تحقیقات همین عزیزانه.
و مشاوره های تحصیلی و شغلی و…..
انواع اقسام خدمات دیگه.
نمی دونم چرا جامعه مانسبت به کلمه مشاور اینقدر گارد داره.
استاد جان شما دقیقا نقش مشاور رو دارید برای بنده.
چون ، جواب سوالاتم رو تو ی فایلاتون می گیرم .
مگه غیر از اینه؟
استاد جان ، به نظرم می آد ، شما خودتون در یکی از فایلاتون فرمودید ، موقعی که تو ایران بودید به عده زیادی مشاوره حضوری دادید؟
بخدا الان که حدود 54 دقیق بامدادِ خودم شک کردم و گیج شدم، می گم نکنه خواب دیدم و دارم توهم می زنم ، که همچین فایلی از شما دیدم.
خب بگذریم از این بحثها و بحث روانشناسی و روانشناسا.
استاد جان
در مورد اینکه 3 تا نکته مثبت از دوستانمون بیان کنیم خیلی حال کردم.
واقعیتش من خودم این مطلب رو تجربه کردم.
حدودای سال 97 در مرکز مشاوره دانشگاه تهران در کارگاه مهارت زندگی دوره ی16 شانس این رو داشتم که در خدمت استاد” محمد کاظم زاده” عزیز بودم که این تکنیک رو در کلاس و در پایان هر دوره اجرا می کرد.
در اون دوره استاد عزیزم، که خیلی خیلی به بنده لطف داشت،
و من همیشه ممنون دار محبت ایشون هستنم ،بنده رو انتخاب کردند و از بچه ها ی کارگاه خواست که هرکدوم 3 تا صفت مثبت بنده رو بنویسن.
اتفاقا من خودم، به استاد گفتم، بذارید صفات منفی من رو هم بنویسن، ولی ایشون هم دقیقا مثل شما نپذیرفتن.
هر کدوم از بچه ها 3 تا صفت من رو ،روی یه تیکه کاغذ نوشتن و خوندن و چقدر اون روز خوشحال بودیم و اون کاغذها رو دادن بهم و من ، هنوز هم اون کاغذها رو دارم (احتمالا تو کتابخونمه ) و کیفشو می برم.
ولی ایده شما که این تکنیک رو تو یه جمع دوستانه و مهمونی اجرا کردید خیلی برام جالب بود.
در هر صورت من اینقدر ها از شما آموختم که تا آخر عمر مدیونتون هستم و دوستتون دارم.
امشب هم نمی خواستم اصلا نمی خواستم در مورد روانشناس ها و روانشناسی چیزی بنویسم با این توجیه که
اولا من ممکنه یه جاهایی با کمال احترامی که براتون قائلم، باهاتون هم نظر نباشم.
ولی اینقدر ازتون آموختم و قراره بیاموزم که می شه اونجائکه هم نظر نیستم، نظر خودم رو برا خودم محفوظ بدونم ونگم.
ولی از اونجا که خودتون فرمودید، دوس دارید کامنتها و نظرات بچه ها رو بدونید و با عشق می خونید ، و با توجه به علو طبع شما و شخصیت و روح بلندتون، که فرمودید من مقلد بودن رو دوس ندارم و دوست ندارم شما دانشجویانِ من هم مقلد باشید و چیزی رو بدون استدلال قبول نکنید، نظرم رو بیان کردم.
استاد جووووونم
همینجا با کمال رضایت اعلام می کنم، چه این کامنت بنده و هر کامنت دیگری از بنده، که در راه هدف بلند و متعالی شما نیست و بهتره منتشر نشه،
جنابعالی صاحب اختیار هستید که منتشر نفرمائید و منتشر نکردنشون در ارادت خالصانه و قلبی بنده نسبت به شما ، کوچکترین خللی ایجاد نمی کنه و با اینکه احساس رو نمی شه قول داد ولی من به شما قول می دم همیشه و همیشه و همیشه دوووووستتتت دارم.
می بوسم اون روی ماه نورانیتو که شبیه گردی شبِ چهاردهه.
دوس داشتن یا عشق
دوووووووستتتتتت داااارم با عششششششق
به خدا می سپارم شما استاد عزیزم و همه عزیزان با عشقِ این محفل بی همتا رو.