اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خداوند مهربانم خداوندی که امروز میدونم همه چیز و همه کارها و همه انسانها و خانواده ام رو کاری میکنه که به نفعه من قدم بردارن و ممنون همچین خدای خوبم هستم خدایا شکرت سپاسگزارتم
شکرت برای آگاهیهای امروزم که صبح به من هدیه دادی و راهنماییم کردی از طریق کامنتهای دوستانم با من حرف زدی و من کاملا متوجه شدم چون آرام بودم هدایتها رو گرفتم سپاسگزارتم و با فدرت تو عملی میکنم در زندگیم
سلام به استاد آگاهم که الگویی واضح و عملگرا برای من هستن هر آن چیزی که خودشون یاد میگیرن و عمل میکنند و نتیجه میگیرن با ما به اشتراک میذارن تا ما هم به اون آگاهی و درک و مدار بالاتر برسیم
سلام به مریم عزیزم که قلم بدست مینویسد از نعمات و فراوانی این جهان از تمرکز و احساسه خوب از کانون توجه از هدایتهایی که میشود
و با درایت کامل با ما به اشتراک میگذارد
سلام به دوستانی که اونا هم نتایج و آگاهیهاشون رو میان و مینویسن و ما هم با خودشون رشد میکنیم و انرژی میگیریم
الهی الهی هزاران هزار مرتبه شکر میکنم تو را
قدرت و عظمتت را که به من قدرت خلق زندگیم را دادی سپاسگزارتم
فایل عالی بود که از گذشته درس بگیریم که تکرارش نکنبم اونم آگاهانه اما برای خودمون مرور نکنیم دل و رودشو بیرون نریزیم
چون با ابن کار ما داریم اون خاطرات بد و منفی گذشته رو بهشون توجه میکنیم درباره شون صحبت میکنیم
و با بیان کردن به اونا قدرت میدیم و فرکانس میفرستیم و شیطان رو دعوت میکنیم و راهنمای خودمون قرار میدیم
و جهان از اون شرایط به شکلهای مختلف وارد زندگیمون میکند و هر روز اوضاع بدتر و بدتر میشود
بهجای سرزنش اتفاقات گذشته بیایم به خودمون بگیم چکار کنبم بهتر از این بشیم
بیایم از ابن به بعد تمرکز بر زیباییها کنیم کانون توجهمون رو ذهنمون رو احساسمون رو همه رو کنترل کنیم و طبق قوانین عمل کنیم که احساسه خوب =اتفاقات خوب
این بهترین و ساده ترین تمرین ست
ساده و کارآمدست اما خیلی نتایج خوبی در بردارد
پس گذشته رو شخم نزنیم که جز بدی و بدی و بدی هبچ چیزی عایدمان نمیشود
بجاش ذهنمون رو ببریم به سمته خوبی و زیبایی
به سمته چیزهایی که به ما احساسه خوبی دهد
الهی شکرت
استاد ممنونتم چه روزه خوبیه امروز روز هدایت و هدایت و هدایته
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهر بانی اش همیشگی
سلام به استاد جانم ،سلام به خانم شایسته عزیزم
و سلام به تمام دوستان عزیزم در این مکان مقدس
قبل از هر چیز ،استاد جان تحسینتان میکنم که روز به روز زیباتر میشوید چقدر پوستتان شفاف و نورانی شده است و این لباس چقدر برازنده شماست هزار ماشالا
از خانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم که با کامنت خوبشان باعث شدن چنین فایل مفید و عالی ضبط بشه و کلی آگاهی جدید رزق و روزی همه ما بشه
استاد جانم من خودم جزو کسانی هستم که خیلی گذشته سختی را داشتم در فایل قبلی چندین بار خواستم کامنت بنویسم اما یه چیزی جلوم را گرفت و نشد والان درک میکنم که باید اینجا بنویسم
من فرزند وسطی و دختر وسطی خانواده هستم
یعنی یه خواهر برادر بزرگتر و یه خواهر و برادر کوچک تر از خودم دارم در خانه پدری از طرف برادر بزرگم خیلی خیلی مورد اذیت قرار میگرفتم چون 2 سال بزرگتر از من بود و به شدت به من حسادت میورزید تقریبا هر روز ازش کتک میخوردم .
خواهر بزرگم زود ازدواج کرد و رفت و چون برادرم خیلی شیطون بود در کوچه همسایه ها شاکی بودن ودر خانه هم که من وبرادر کوچکم به نوعی مثل مستخدم باهامون رفتار می کرد و مرتب بهانه میگرفت و با چوب (شاید خنده دار بیاد ) یا لگد یا سیلی کلی کتک می خوردیم بابام چون رئیس قطار بود به خاطر شغلش اکثر وقتها خانه نبود و مادرم هم تا یه دعوایی میشد میرفت خانه همسایه تا به قول خودش از اون محیط دور بشه و بیشتر عصبی نشه و ما می ماندیم و این داداش مستبد
خلاصه من از ترس سعی میکردم تمام کارهایی که میگه واسش انجام بدم تا بیشتر کتک نخورم تکالیف مدرسه اش را براش مینوشتم هر غذایی میخواست آماده میکردم لباساش را میشستم و اتو میکردم و…
باورتون میشه کارتون بینوایان را که در کودکی میدیدم خودم را کزت تصور میکردم و اونا تناردیه
تا اینکه به خدمت سربازی رفت و خدارا شکر وقتی از خدمت برگشت خیلی بهتر شده بود .
بارها موقع درس خواندن من و شب امتحان کتاب و دفترم را پاره میکرد تا نتوانم درس بخوانم و من برگه های پاره را می چسباندم و به سختی میخواندم و خدارا شکر همیشه بهترین نمرات را میگرفتم.
در مدرسه به قدری حالم خوب بود و شاد بودم که اغلب دوستانم به من میگفتن خوش به حالت ،تو معلومه هیچ دغدغه ای نداری و من غرورم باعث میشد که هرگز نگم که در خانه چقدر مشکل دارم و وقتی مدرسه میام انگار از زندان آزاد شدم چقدر در مدرسه حالم خوب بود و به محض تعطیلی مدرسه ،فکر میکردی دنیا رو سرم خراب میشه با یه ترسی به خانه بر میگشتم.
البته که پدر ومادرم خیلی خوب و مهربان بودن ولی در برابر برادرم به نوعی من بی دفاع و تنها بودم .
چیزی که به من کمک میکرد تا راحت تر کنار بیام کتاب خواندن بود من عاشق خواندن بودم والبته باید مخفیانه میخواندم تا اون کتاب در امان باشد از پاره شدن .
و در همان دوران چقدر با خدا صحبت میکردم ازش راه نجات میخواستم و هرروز و هر روز گریه و التماس به درگاه الهی کارم بود حالا میفهمم چون حالم بد بوده اتفاقات بد بیشتری را جذب میکردم
اعتماد به نفسم داغون بود جلوی دوستانی که از لحاظ مالی از ما بهتر بودن همیشه خودم را کم وپست حساب میکردم.
از صورت خودم از اندامم بدم میومد و روز به روز بدتر میشدم حتی در دانشگاه با اینکه یکی از شاگردان خوب کلاس بودم و نمراتم عالی بود اما خودم را پایین حساب میکردم با پسر های کلاس هیچ وقت نتوانستم صحبت کنم همیشه سرم پایین بود وحتی اینکه یه فرد خوبی بیاد با من ازدواج کنه برام غیر ممکن بود .
بعد از دانشگاه هم که ازدواج کردم و مدام همسرم بدهی داشت مدام چک داشت و اغلب چکها برگه میشد و مشکلات مالی زیادی داشتیم هرگز فکر نمیکردم که افکار خودم و باورهای خودم باعث این ها می شود
من ازدواج کردم برای فرار از محیط و جو خانه
و از چاله افتادم در چاه
همسرم مدام کار عوض میکرد و هر بار شکست میخورد بدهی بالا می آورد و من مدام کار میکردم و بدهی اش را پرداخت میکردم
گاهی به خودم میگفتم آخه ایراد کار کجاست
چرا نمیفهمم
ودر نهایت خانواده ام را مقصر میدانستم که انقدر محیط خانه برام سخت بود که برای راحت شدن از اون محیط مجبور شدم ازدواج کنم
هیچ وقت خودم را مقصر ندانستم و همیشه دیگران مقصر بودن و خدا هم مستثنی نبود بیشتر وقتها در حال گریه و زاری بودم و به خدا میگفتم آخه تا کی ؟اگه امتحانه باید تموم بشه من دیگه طاقت ندارم و این داستان ادامه داشت تا وقتی با شما آشنا شدم استاد جانم
فهمیدم تمام این اتفاقات را خودم رقم زدم
فهمیدم به خاطر ترسم سالها مورد ستم برادرم قرار گرفتم اگه یک بار فقط یک بار جلوش ایستاده بودم و شجاعت نشان داده بودم این آزارها تمام میشد
اگر خودم را باور داشتم اگر اعتماد به نفسم را بالا برده بودم خیلی از مشکلات خود به خود پیش نمی آمد.
ولی باز هم خدا را سپاسگزارم که شما را یافتم و چقدر تغییر کردم
زندگی ام تغییر کرد احساسم به زندگی عوض شد حتی نوع عبادتم هم تغییر کرد .
الان با هر بار نماز خواندن، قرآن خواندن عشق میکنم ،عبادتم به خاطر ترس از خدا و جهنم و بهشت نیست عبادتم به خاطر نیاز به صحبت کردن با خدا و عشق بازی با خداست لذت میبرم تا یه سوالی دارم از خدا هدایت میخوام قرآن را باز میکنم و جواب خدا را میخوانم.
هر روز شکر گزاری میکنم برای تک تک نعمتهایم
استاد جان سختی هایی که کشیدم مرا قوی و مقاوم کرد. رفتار برادرم باعث شد من چه از لحاظ بدنی و چه روحی انسان قوی باشم .
در برابر مشکلات بعد از ازدواجم خیلی توانستم مقاومت نشان دهم بعد از بدهی سنگین همسرم ،که کل زندگی ام را ازدست دادم و پدر ومادرم ازم خواستن طلاق بگیرم و با دخترم به خانه آنها بروم
به مادرم گفتم من آدمی نیستم که بیام در خانه شما و با یه بچه سربار شما باشم ،من دوست دارم مستقل زندگی کنم خودم کار کنم واز عهده زندگی خودم و دخترم بر میام اما همسرم را دوست دارم میخوام بهش فرصت بدم جبران کنه به این زودی جا نمیزنم .
و ایستادم بدهی را پرداخت کردم چون چکها به اسم من بود که همسرم به دست مردم داده بود خودم پرداخت کردم و درس گرفتم که دیگه دسته چک نگیرم دیگه وام نگیرم تا ذهنم را درگیر این مشکلات نکنم .
کم کم یه زمین گرفتم وخدارا شکر خانه ساختم البته همسرم هم بهم کمک کرد صاحب یه پسر خوب وعالی شدم و کانون 4 نفره خانواده ام روز به روز بهتر میشود.
نسبت به برادرم هیچ وقت کینه نداشتم سعی کردم ببخشمش فهمیدم که اون هم با خودش مشکلاتی داشته که میخواسته این طوری بر طرفش کنه .
با آموزشهای شما ،فهمیدم پدر و مادر و برادرم مقصر نیستن خودم باید اشتباهم را بپذیرم و جبرانش کنم .من مقصر تمام مشکلاتم بودم و خودم با بخشیدن دیگران و البته بخشیدن خودم به زندگی ام رنگ زیبایی ببخشم و این کار را کرده ام و روز به روز با آموزشهای شما این عضله را قوی تر میکنم .
هر روز صبح برام روز تازه ای است هر روز صبح از خدا سپاسگزاری میکنم که مرا لایق زندگی کردن و خلق زندگی ام در آن روز کرده است چون در همان روز افراد زیادی بودن که چشم باز نکردن.
به خودم میگم منیژه خدا تو را بر گزید که امروز را زندگی کنی پس بهترین خودت باش بزار خدا بهت آفرین بگه ،بزار از تک تک لحظات امروزت لذت ببری ،شاید فردا نباشی پس غم دیروز را نخور و نگران فردایت هم نباش .
همین خدا ،همین خدا که تو را از اون شرایط سخت بیرون آورد و به این شرایط عالی رساند باز هم حمایتت میکنه .
استاد در محل کارم مرتب همکارانم قیمت طلا و دلار را چک میکنن و مدام میگن وای طلا این قدر گران شد .و من حتی یه بار هم نشده که قیمت چک کنم چرا ؟
چون یاد گرفتم در لحظه زندگی کنم تمرکزم بر روی زندگیم و بهبود شخصیتم و لذت بردن از زمان حال باشه .چرا خودم را در دام این نجواهای ذهن بیندازم که حالا قراره چی بشه ؟حالا دلار گران میشه فلان مشکل پیش میاد و غیره
من صبح با عشق بیدار میشم سوره حمد را در دفترم مینویسم تمرین ستاره قطبی ام را مینویسم یا اگه وقت نباشه به زبان میگویم در مسیر رفتنم تا سر خیابان سوره حمد را با معنی با خودم زمزمه میکنم و از خدا میخوام مرا به راه راست، راه کسانی که به آنها نعمت داده است هدایت کند
آنگاه به آسمان به ابرها ،به درختان ،به پرنده ها و به هر چه در مسیرم است سلام و صبح به خیر میگم با شادی سوار سرویس میشم و در حالی که همکارانم یا در حال چرت زدن هستن یا دارن ناله میکنن و از شرایط گله میکنن من در حال خواندن کامنتهای سایت هستم کامنت همه دوستان که به قول شما استاد از هزاران کتاب بهتر و مفید تره
چقدر من توحید ،ایمان ،حتی نکات فرزند داری و رفتار با اطرافیانم را از همین کامنتها یاد گرفته ام .
در نتیجه من با این روحیه سر کار میرم با عشق تا ظهر کار میکنم با محبت و احترام با مردم رفتار میکنم و با همکاران با خنده و شادی صحبت میکنم و ظهر با انرژی به خانه بر میگردم.
وهمکارانی را میبینم که صبح با ناله و حس بد سر کار اومدن به زور تا ظهر تحمل کردن و ظهر با حس خستگی ناامیدی و باز گلایه از دولت و مردم و خدا و همه دارند به خونه بر میگردن.
و من با مقایسه بین خودم و آنها هر بار خدا را بیشتر شکر میکنم برای بودن در سایت شما و برای وجود مقدس شما و آموزشهای عالیتان
استاد هر روز که دختر و پسرم را می بینم خوشحالم که گذشته ام باعث شد فرزندان خوب و قوی تربیت کنم بهشون یاد دادم که روی پا خودشون بایستند دخترم ،دختری قوی، شجاع با اعتماد به نفس بالا که در 23 سالگی کار دارد درآمد خوب دارد هنرمند است شاگرد دارد و به آنها آموزش میدهد برای خودش ماشین خریده است عضو سایت شما است و آمدنش در سایت هم به دلیل دیدن نتایج من و حال خوبم بود ومن هیچ اصراری بهش نکردم. و حالا که اکثر جوانان دور وبرم افسرده ،بی هدف هستن و میگن تو این مملکت نمیشه به جایی رسید او هدف های عالی و بزرگی دارد و با انگیزه بالا تلاش میکند و من بهش افتخار میکنم .
پسرم در 14 سالگی در یکی از بهترین کار گاه های ساخت طلا در یزد مشغول کار هست آموزش دیده است و باعشق کار میکند و این در حالی هست که در مدرسه جزو بهترین شاگردهای مدرسه است
دو روز پیش اولین حقوقش را گرفت و من و پدرش چقدر بهش افتخار میکنیم
و خودم که معنی زندگی را از شما آموختم و دارم زندگی را زندگی میکنم از گذشته ام پلی ساختم برای آینده
تجربیات تلخم ،شیرینی این روزهایم شده ،در برابر مشکلاتی که شاید خیلی ها را تا مرز خودکشی می برد با یاری خدای مهربانم که همیشه همراه وهمدم تنهایی هایم بود ایستادم کم نیاوردم و زندگی ام را ساختم و خدارا هزاران باد شکر الان خانواده ای هستیم که در کنار هم خوش و خرم و شاد زندگی میکنیم
تصمیم گرفتم در دفترم ،اسم تمام افرادی که در گذشته از جانب اونها اذیت شدم بنویسم و جلوی اسمشان صفات خوبشان را با حس خوب بنویسم
و از صمیم قلب اونها را ببخشم
بنویسم با رفتار و آزارشان چه درسی گرفتم و کدام خصوصیت خوب الانم را از اونها دارم
ودر نهایت برایشان دعا کنم و آرزوی سعادت ،سلامتی و خوشبختی برایشان بنویسم
تا دیگه هیچ وقت احساس بدی نسبت به اونها نداشته باشم
استاد جانم ممنونم هزاران بار ممنونم که زندگی من وهزاران هزار نفر را تغییر دادید
نگاه ما را به زندگی عوض کردید و به همه ما عشق به خدا به همه بندگان خدا و به زندگی هدیه دادید
ایشالا سالهای سال ،سایه شما و مریم جانم بالای سر ما مستدام باشد
🟣 چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”، کوهی ازنشونهها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟
(تجربهای واقعی از رابطهی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبالکردن گذشته)
🟢 ازبالای تپه که داشتم پایین میومدم، توی دلم یه نجوای آشنا پیچید. همون صدایی که بارها تجربهش کردم. یه چیزی گفت: «محسن، چشم بگو به الهـــــامی که داری میگیری. به حس خوبت گوش بده.» منم گفتم چشم.
همین چشم گفتن، همون یه لحظه اعتماد، باعث شد چند تا نعمت پشت سرهم بیاد سمتم.
اولیش چای کوهی بود که وسط مسیر دیدم. بیهیچ برنامهای، فقط یه لحظه نگاهم افتاد به یه بوتهی چای کوهی. چیدمش، آوردم خونه، دمش کردم و بعدش فهمیدم دقیقاً برای بهبود حال جسمیم بود. نه دکتر رفتم، نه دارو خوردم. خدا ازدل طبیعت شفا فرستاد.
چـــــرا؟ چون اعتماد کردم. چون تمرکزم روگذاشتم روی نشونههای خوب، نه خاطرات بد یا احساس ناتوانی.
اینجا در ادامه صحبتهای استاد میخوام یه چیزی بگم که مهمه: اگه بجای اینکه با نگاه مثبت به اتفاقات گذشته نگاه کنی، بری دنبال روانکاوی و اینکه ببینی چرا فلان موقعیت بد برات اتفاق افتاد، فقط داری فرکانس همون چیزا رو زنده میکنی. فقط داری دوباره درد قدیمی رو فعـــــال میکنی. چون قانون خدا اینه: به هر چی توجه کنی، همون تو زندگیت زیاد میشه.
🟣 دومین نعمتی که گرفتم، این بود که لحظاتی پیدا شد برای گوش دادن به مراقبه. دقیقاً همون لحظههایی که داشتم از تپه میومدم پایین، گوشی رو درآوردم و یه مراقبه گذاشتم. نشونههایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایدهای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»
لحظهای که به یاد آوردم اون نعمتای قبلی رو، مومنتوم مثبتی راه افتاد تو دلم. همون انرژی ای که باعث میشه باور کنی: «خب، اگه اون موقع شد، حالا هم میشه. این خواستهی الانمم منطقیه. شدنیه.»
🟢 سومین نعمت: وقتی رسیدم پایین و نزدیک اون آدما که کنارماشینشون نشسته بودن و گاهی حس بدی ازشون میگرفتم، انگار اصلاً نبودن. نه دیدمشون، نه حس اذیت شدن کردن. خدایی که بهم گفت از تپه بیا پایین، همون خدا هوامو داشت که ازکنار اون فرکانس بد، بیاثر عبور کنم. قبلاً از بودنشون عذاب میکشیدم، اما الان… انگار یه حجاب افتاده بود بین من و اون حس بد.
میدونی چرا؟
چون تصمیم گرفته بودم مسیر روطبق الهامم برم.
نه طبق ترسهام.
نه طبق خاطرات بد گذشته.
نه طبق ذهنی که میگه: “یادته قبلاً این مسیر چقدر اذیت شدی؟” چون من دیگه نخواستم شیطانِ خاطرات منفی رو راهنمای خودم کنم. گفتم: “خدا راهنمای منه.”
🟣 تجربهی نعمتوار بعدی : یه مـــــار نسبتا بزرگ و ضخیمی رو دیدم و اولش یه لحظه جاخوردم. ولی بعد، از همون لحظهی ترس، یه جهش کردم به سمت ایمان. گفتم: «خدا محافظ منه.»
قبلاً ممکن بود به خاطر همین اتفاق تا چند دقیقه توی فاز نگرانی بمونم . ولی اون روز،
یاد گرفته بودم مومنتوم مثبت درست کنم.
یاد گرفته بودم روی راهحل تمرکز کنم، نه مشکل.
نگم “وای مار دیدم!” بگم: “دیدی چجوری خدا قبل از اینکه مار نزدیک شه، منو آگاه کرد؟ چجوری مسیرم امن کرد؟”
🟢 یه کلاغ دیدم. توی ارتفاع بالا پرواز میکرد.
همینجوری نگاهش میکردم، که یه حسی اومد تو دلم، بغضم گرفت. نه از غم، از یه جور غبطه. دیدم چقدر آزاد میپره. بدون نگرانی. بدون فکر به فردا.
یادم افتاد خدا بهش روزی میده بیهیچ حساب و کتاب زمینی. چرا این کلاغ اینقدر خوشحاله؟ چون درگیر چگونگی نیست. چون فقط پر میزنه، فقط توکل داره.
این یعنی نگاه کردن به موضوعات از زاویهای که حالت خوب شه.
همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی سادهتر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.
🟣 بعدش مورچههایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی میبردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.
من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزیم بند میاد؟!؟”
~~~~~
🟢 آخرش برای دقایقی رسید به یه حس عجیب… یه ارتباط روحی با حضرت ابراهیم(ع).
نمیدونم از کجا اومد. فقط این حس اومد که منم مثل اون باید بدونم، هر جا خدا گفت “بــــــــــرو”، برم.
حتی اگه ندونم تهش چیه. باید رها شم
از گذشته،
از خاطره،
از تحلیل .
فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود.
⭕️ نتیجهش؟
اینه که مرور گذشته فقط وقتی خوبه که بخوای مومنتوم مثبت بسازی. وقتی که بخوای با یادآوری نعمتهای قبلی، حالت خوب شه، توکل بگیری، حس امنیت بگیری. ولی اگه بری سراغ تحلیل و ریشهیابی دردها، ناخواستههای بیشتری وارد زندگیت میکنی. چون داری همون فرکانس رو تقویت میکنی. چون شیطون دقیقاً از همین راه وارد میشه: از خاطره، از تحلیل، از نگرانی.
~~~~~~~~~~~
🩷️ پس چه باید کرد در این مسیر پُر پیچوتاب زندگی؟
نه، راه از کندوکاو در زخمهای دیروز نمیگذرد…
نه، شفا در کندن ریشههای تاریکی نیست.
بلکه باید بیاموزیم که آرامآرام،
ذهنِ طغیانگر را رام کنیم…
مثل مراقبهای خاموش،
مثل نَفَسی عمیق در دل کوه،
تمرین کنیم که به هر فکری راه ندهیم،
به هر حسی، جواب ندهیم،
به هر خاطرهای، دوباره زندگی نبخشیم.
تمرین کنیم که برچسب نزنیم…
نه به درد، نه به آدمها، نه حتی به خودمون.
که هر برچسبی، قفلیست بر دری که میتوانست گشوده شود.
به جای اینکه دنبال ریشهی درد بگردیم،
دنبال نشونهی امید بگردیم؛
به دنبال صدایی از درون،
که ما را نه به گذشته، بلکه به آغوش امن امروز میخواند.
بگردیم دنبال نشونهها؛
شاید در بوی چایکوهیِ دمکشیده،
در پرواز بیقید کلاغی سیاه،
در مورچهای که از درز گردویی روزیاش را بیرون میکشد،
در لحظهای که خدا فقط گفت: بیا پایین از کوه…
و ما “چشم” گفتیم…
~~~~
همونجوری که من اون روز، از بالای تپه اومدم پایین… و خدا باهام حرف زد، نعمتها رو یکییکی ریخت جلو پام، بدون اینکه برم دنبال دردهای قدیمی. فقط چون گوش دادم. چون تمرکزم رو گذاشتم روی الهام، نه خاطره.
~~~~~~~~~~
یقین آوردم به این وعدهی خدا:
«إن مع العسر یسرا»
و فهمیدم که آسونی،
تو دلِ راه رفتن با خداست
نه تو دلِ تحلیلِ دردها.
من محسنم؛
نه روانکاوم، نه گذشتهباز؛
فقط یه مسافر آگاه،
که توی هر کلاغ، هر مورچه، و هر سنگریزهای…..،دست خدا رو میبینه.
خدایا شکرت که ما را راه روی هدایت کردی واز هدایت شدگانت هستیم
بله داداش محسن این عمل شما
در قرآن وکلام خدا به انسانهای صالح و کسانیکه ایمان دارند به نشانها وهدایتهای خداوند
عمل صالح همینه
اولوالالباب
یعنی خردمندان وقتی به مورچه ای توجه میکنید دانه ای از دل طبیعت میشه رزقی که خداوند بهش داده
بعدش مورچههایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی میبردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.
من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزیم بند میاد؟!؟”
چقدر شباهت به جریان من داره آقا محسن عزیز
من بالای کوه بودن در روستایی رفته بودم
چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”، کوهی ازنشونهها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟
(تجربهای واقعی از رابطهی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبالکردن گذشته)
ومنم گفتم. چشم
درختان بادام کوهی زیاد بود اطراف من وهدایت شدم که یه مقدار بچینم ومغزهاشونو. در بیارم وچند بار بجوشن تا شیرین بشن وبعد میشد خورد درحال چیدن بودم پوست بادامهاخیلی زمین بود با اینکه زخیم بودولی وسط پوست بادام سوراخ شده بود وکرم کوچولویی داخل بادام رفته و داره غذاشو میخوره الله اکبر خدای من آخه آنقدر رزاق هستی وروزی دهنده
خدایا شکرت
و مراقبه ای که گفتید دادش گلم
به خدا قسم همینه
یه مراقبه گذاشتم. نشونههایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایدهای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»
ودرهایی که باز شد در عین مراقبه
موقع وخیم بودن کشور من در پارکی نشسته بودم و مراقبه استاد نازنین رو گوش میکردم ویه حس بهم گفت تماس بگیر با ادمین استادوجریان اینکه به نظر شما استاد درمورد این وخیم بودن کشور نظرشون چیه وگفتن اتفاقا فایلی در همین مورد استاد تازه گذاشتن روی سایت گفتم خب نت چکار کنیم و راهنمایی کردن که فیلترشکن باشه مشکلی نیست ومن ازاین جریان خیلی ذوق کردم چونکه میگفتن اصلا نت وقتی نیست شما چجوری میخواهید فیلترشکن کار کنه ولی خدا میخواهد ومیشود وشد
خداجونم شکرت وقتی وصل باشیم
فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود
واقعا تحسینتون میکنم محسن جان
چقدر ریز بین هستید
الکی نمیگن کلمه اولوالالباب
خردمندان دانشمندان
کسانیکه توجه میکنن به نشانها وهدایتها
خیلی خیلی دلنوشتهاتون بینظیر هست خیلی آگاهی من بیشتر میشه با تجربهای دادش بزرگوارم آفرین
همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی سادهتر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.
دقیقا همینه در آغوش امن خدا هستیم وخداوند هر لحظه هواسش به ما هست
داداش گل
در پناه خداوند بهترین آرامش سلامتی عشق خدا و هم جهت درمسیرش هم جهت با جریان خداوند باشید
گفت: «محسن! ببین خدا چطور از زبون یکی از بندگان عاشقش، خودش رو بهت یادآوری کرد…»
این که میگی لذت میبری وقتی اسمم روتو سایت میبینی، راستش منم همون حس رو دارم وقتی ردّی از عشق خدا رو تو کلمات کسی پیدامیکنم… و تو همین الان با این کامنت، پر از اون عشق شدی 🩷️
رفیق شیش خدا بودن اصلاً راز خاصی نداره… فقط کافیه هر جارفتی، هر کاری کردی، توی دلت باهاش درِ گوشی حرف بزنی، حتی اگه همه فکر کنن داری با خودت حرف میزنی…. کمکم میبینی که همهی جوابها، همهی لبخندها، همهی آرامشها ازهمون گفتوگوها داره میاد.
قول میدم بازهم بنویسم… برای همهی قلبهایی که منتظرن یکبار دیگه، خدا رو از زاویهی «رفاقت» ببینن، نه فقط «عبادت»
توهمین الان هم رفیق شیش خدایی، فقط کافیه خودت رو بذاری وسط این گفتوگو و بگی: «خدایا، من اومدم…»
سلام فایل عالی بود بسیار درس داشت واقعا حالم خوب شد چون قانون زندگی رو تداعی می کند چقدر نسبت به مسائل آگاه هستید و چقدر خوب آموزش می دهید خداوند را بسیار شکر می کنم که شما یکی از دستان پر از مهر و عطوفت و راهنمای خداوند هستید که ما را به صراط مستقیم و پر از نعمت و ثروت هدایت می کنید
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه ای ارزشمند…
این فایل نه تنها یک هدیه ای ارزشمند برای من و دوستان هم فرکانسی در سایت استاد عباسمنش بود بلکه به نظر من جامعه ای ایران و شهری که محل سکونت من است مستحق این آگاهی ها بودند که استاد عباسمنش به صورت هدیه به جامعه ای فارسی زبان جهان هدیه کردند،جامعه ای که متأسفانه روز به روز در آن احتیاط به قرص و مواد مخدر بیشتر میشود و فرهنگ جوانمردی جای خود را به فرهنگ مال مردم خوری و نامردی داده است.
یکی از بهترین درس هایی که من از گذشته میتوانم بگیرم این است که انسانی که به آسانی مواد مخدر مصرف میکند،قرص اعتیاد آور میخورد و استعمال دخانیات دارد به همان آسانی و راحتی مال مردم خوری میکند و به همان آسانی میتواند سوءاستفاده جنسی و کودک آزاری و… انجام بدهد.
متاسفانه در جایی که من زندگی میکنم رسم است که مردم فکر میکنند با به یاد آوردن اتفاقات تلخ گذشته ای خود و دیگران به خودشان و دیگران کمک میکنند،بارها شده که به هم دیگر میگویند که فلان موقع را به یاد بیاورید که پول خرید یک عدد نان را نداشتی.
یا در مورد اعتیاد و این چیزها که تا دلتان بخواهد میتوانیم ببینیم…
مثلاً من چند وقت پیش در مکانی برای کارگری رفته بودم و کارفرما به میزان کاری که انجام میدادیم به ما پول پرداخت میکرد.
خود کارفرما و کارگر های دیگر مواد مخدر مصرف میکردند و به من هم اسرار داشتند که اگر میخواهم درآمد بیشتری کسب کنم مواد مخدر مصرف کنم و من قبول نکردم و وقتی که دیدم روی این موضوع پافشاری میکنند ترک کار کردم و دیگر به آنجا نرفتم.
یا عمه ام چند وقت پیش به خانه ای ما آمده بود و به من میگفت که همه ای فامیل قرص اعصاب میخورند و شما هم اگر میخواهی موفق شوی و به جایی برسی باید قرص مصرف کنی و من در جواب عمه ام گفتم که مرحوم عموجان که اعتیاد به مواد مخدر و قرص داشتندچند میلیارد هم از دوستش کلاه برداری کرد و بقیه فامیل هم1001کار دیگر انجام میدهند،من نه تاحالا مال حرامی را استفاده کردم و کار های ناشایست دیگران را هم انجام نمیدهم و قرص اعصاب نیز نخواهم خورد و به هیچ ماده ای مخدری علاقه ندارم و حاظر نیستم که یک نخ سیگار بکشم و یا به شیوه ای دیگری خودم را از حالت عادی خارج کنم،برای من بهترین حال همین حال طبیعی است که خداوند به من عطا کرده و انرژی بخش ترین کار جهان،برای من نفس کشیدن طبیعی است.
کاری که اکنون انجام میدهم این است که در شهر خودمان دنبال ویژگی های مثبت و انسان های خوب میگردم و به این نتیجه رسیده ام که شهرما آنقدر انسان ثروتمند و درستکار زیادی دارد که میتوان گفت یکی از ثروتمندترین شهرهای جهان میباشد و میدانم که به زودی به جای بهتری برای زندگی هدایت خواهم شد.
یا الله شکرت.
شاد و پیروز باشید.
انشالله که همیشه جیب من و دیگر دوستان هم فرکانسی پر از پول باشد.
سلامی گرم خدمت استاد عباس منش عزیزم و خانم شایسته ی نهایت مهربانم
من با تمام حرفای شما موافقم من هم اصلا این سیستم روانشناسی رو نمی پذیرم و اصلا هم تا حالا نرفتم …و هر کسی هم میره برای من خیلی تعجب آوره که چطور خود آدم نمیدونه چشه و میره پیش یه کس دیگه و شروع میکنه به توضیح دادن و توقع اینه که اون شخص بفهمه این شخص چشه
در حالی که این فردی که رفته پیش روانشناس اصلا نمیتونه احساس و انرژی لحظه وقوع اون اتفاق رو منتقل کنه و همین فاکتور مهمیه که اون شخص اصلا نمیتونه متوجه بشه ایشون که مراجعه کرده چه احوالی داره …
یعنی با یه فکر کوچیک میشه فهمید چقدر کار چیپی هست این کار…
انسان چون مجموعه ای از احساسات و احوالات روحی هست که منشاء اونها فکر و احساس و فرکانس هست عملا این روش که پیش مشاور رفتن کار بیهوده ایه…
و چقدر این حرف استاد رو باید با طلا نوشت که ” هیچ انسانی حتی خود روانشناسان و مشاوران و غیره که در این شغل هستن بدون مشکل نیستن ”
حتی خود اون افراد هم مشکلات این چنینی که اسمش رو میزارن مشکلات روانی رو دارن …
استاد عباس منش منم دوستانی دارم که همین رشته رو خوندن و اتفاقا همینجا توی آمریکا هم این رشته رو خوندن …و من بوضوح دارم رفتارهایی از ایشون میبینم که تعجب می کنم …
بارها و بارها خودم رو تحسین کردم وقتی رفتار ایشون رو دیدم مخصوصا زمانی که در مقابل اتفاقات اجتماعی شورش میکنه این عزیز.
همون اولا که با شما آشنا شدم نمیدونم توی کدوم دوره و فایل از شما شنیدم که با این سیستم موافق نیستید و این نکته رفت چسبید به مغز من …تا الان مثل یک موضوع خنده دار توی ذهنم دارمش …و باعث میشه وقتی کسی رو میبینم دارن مراجعه می کنن به این اشخاص ، من یه عالمه علامت تعجب بالای سرم میاد و میگم یعنی انقدر آدم ضعیف و حقیر شده که خودش نمی فهمه چشه …
منم نظرم رو در فایل قبلی درباره مشکلات کودکی نوشتم و گفتم که منم با این مشکل رو به رو بودم ولی نهایتا خودم حلش کردم ..چون یکی از مهم ترین دلایلی که باعث شد بشینم خودم حلش کنم این بودش که ، ذهن رو شناختم …به خودم گفتم شاید ذهنم داره من رو الکی انقدر گمراه میکنه …
من که با کیفیت 4K و واقعی یادم نمیاد کودکی ام رو ، پس از کجا معلوم این چیزایی که ذهن داره برام تعریف می کنه همش واقعی باشه …
اصلا با شه هم ….من که اون لحظه که مامانم اون رفتارو با من کرده جای اون نبودم ، نمیدونم اون لحظه توی چه احوال و فرکانسی بوده که “شاید” اون رفتار یا رفتارها رو با من کرده …شاید اگر من جای اون بودم و بچه داشتم رفتاری بدتر میداشتم …کسی چه میدونه…
این یکی از مسایل مهمی بودش که رفتم پی اش رو گرفتم و گفتم هر طوری هست باید پرونده اش رو ببندم توی ذهنم که داستانش رو توی فایل قبل گفتم …
خلاصه که استاد عباس منش خبر نداری که این اینفلوئنسر ها دارن مد می کنن که ما تراپیست داریم و هر کسی باید یه تراپیست داشته باشه .
به نااااام خداااااوند جااااان وخرد خدااااوند مقتدرم
سلام اااااستاد نازنین
حال دلتان دریا،آرام ،عاشق با موجهایِ رها
در دل هر توفانی
سلام به بانوی خردمندم شایسته جااااان باز هم دلتنگی وشوق یک دیدار ِتازه مثل شکوفه های گیلاس که وسط برفهای پایین تنه ی درختها زیبایش هزاران برابر چشم را خیره میکند به حکمت خدایی دانا
…
دوست دارم بعضی وقتها برای شما، خاص شما، بنویسم. باروتان می شود !
خصوصاً وقتی عاااااشقاااانه های شما را با استاد نازنینم میبینم قلبم برای این آزادی نامحدود روحتان می تپد…
آن رنگ چشمهای رهاااای شما آن خردی که از طبیعت دریافت میکنید و بازتابش می دهید… وجوهر زنانگی شما، در کنار روحی که از بازتاب روح شما ،سهمی از رویای شما شد .
…
من که عاشقاااانه دارم با شما قدم برمیدارم و این یک گفتگوی ساده نیست
…
سلام به دوستان آگاه و رشد یافته ام
عاشقانه از شما سپاسگزارم استاد نازنینم چه وجه زیبایی از آن فایل در من شکوفا شد
بعد از مراقبه های طولانی مراقبه ی جاااان
مراقبه های بااااراااان به یک مرحله رسیدم
که باید با الهامی که به من شد ودو بار ،در دو روز،با این یقین که شهادت میان من وقلبم خدا بود که آرامشی بخشید که با هیچ واژه ای نمی توانم توصیفش کنم جز «من نزدیکم سعیده و خواسته ی تو داره بهت نزدیکتر میشه نشانه های من با تو حرف میزنن … » برای تکامل روحم در کنترل ذهن و توجه به ریشه های جاااانم خدای مقتدرم به من گفت باید روزه ی سکوت بگیرم…
سکوت کردم، سجده کردم برای خدایی که عاشقانه کنارم آمد و همه ی اینها همزمان با فایل جلسه ی هفده و شهود وپیامهای خدا بود که چه همزمانی که دقیقاً شما در چندین مرحله آن را بیان کردید برای همین این قلب شفا یافته ی فرشته گونه ام عاشقانه از این جریان هم جهت با خدااا والگوها و کدهای سیال شما بی نهایت سپاسگزاری میکند و نامحدود دوستتان دارد
…
هر چند که این چهل روز از شب میقات موسی آغاز شد! انگار خدا در مرکز این قلبها پرده هایی از روی ذهنهای خسته برداشت که من در همین مشارکتی که شما گفتید واضح دیدم که آگاهی هایم جان میگیرند و جان می دهند
…
حالا به نام همان خدایی که پاسخ هر فرکانسی است در مورد این فایل روزه ی سکوت تمام می شود و سخن آغاز…
خیلی از دوست عزیزم بانو جهانگیری متشکرم که اینقدر شفاف در مسیر رشد سؤالهایش را از خدای درونش پاسخ گرفت و با ما به اشتراک گذاشت …
من دوران کودکیم ستاره باران بود غیر از آن حادثه و ترمیم و شفای قلبم برای زنده ماندن روحم… کم کم یاد گرفتم در خلوت های خودم ،این روح را به زندگی باز گردانم
ترجیح می دهم بخشی از دوران قشنگ ودلپذیر این دوارن هم برای سپاسگزاری که بخشی از دوره جدید است و بخشی از ذکر نعمت حساب می شود را اینجا با شمای نازنین به اشتراک بگذارم
بعد از آن تلاطم در همان دوران قلم من آهسته آهسته در جایی که گلهای اطلسی به طلوع خورشید سلام میکردند کاغذها با واژه ها به روح من تبدیل شدند برای هر زاویه از هر تجربه از هرشخصیت با هر ویژگی…
کودکی با موهایی که انتهای ساقه هایش پیچی تابدار داشت حتی برای عشق بازی با قلبش با پیچ و مهره ی کمدی که در انباری خانه بود بازی میکرد و آن را کوچک بازی صدا می کرد… کودکی که رهاترین سؤالها را می پرسید و به او ماهی سیاه میگفتند بخاطر نمکین بودن و ظریف بودن چهره ام … کودکی که با دوستانش دوچرخه سواری میکرد واز شالیزارهای مرطوب شمال رد میشد و آتنا دوستش صدایش میزد که الان بهت میرسم … آن سرسرهای خیس ونمناک از باران صبح و انگشتانم که عاشقانه گلبرگ یاسها را نوازش میکرد چشمهایم میان هر پروانه ای و هر عطری خدا را ملاقات میکرد …با او به گفتگو می نشست
…
دامن پیراهنم پر از صدای صدف های ساحلِ دریایِ بابلسر پر از نارنگی وپرتقال … ماشین پدرم و غذاهای لذیذ مادرم ودوربین عکاسی که از هر نعمتی خاطره ساخت …همه ی جزئیات آن هوای پاک ونم گرفته… خوابیدنم پای درختهای کاج
خدا را هزاران بار شکر که مرا در آغاز خلقتم با روح ت آشنا کرد وبا اینکه کودکی ات را ندیده بودم. اما باروحت هم بازی شده بودم موهای فرفزی زیبایت را به یاد دارم.
وقتی در ویرانه های جنگ خرمشهر دنبال روحت پرسه میزدم وباهات بازی می کردم وقرار می گذاشتم که دوباره بیا همین جا تو همین شهر تا هم دیگه رو ببینیم.
هم عاشق صورت نمکین وموهایی که پایینش پیچ داشت وهم سؤالات فراوانی که حتی تا دبیرستان ودانشگاه هم می پرسیدی. هستم. وهم عاشق است قلم زیبا وآن فال های حافظی که هر بار باز می کردی تمام حرف های دلم را بر زبانت جاری می کرد.
خدا را شکر که روزه ی سکوتت به پایان رسید و زبان ناطقت گویا شد. خدا را شکر که قلمت دوباره به حرکت در آمد واز قلبت بر صفحه نگاشت.
خدایابی نهایت سپاسگزارم که یک روزدیگه نفس میکشم ویک روزدیگه بهم اجازه دادی “تابتونم درسایت بی نظیراستادعباسمنش عزیزدلم” درسهایی ازتجربیاتم روبرای بنده های خوب وصالحت بگم //خدایاشکرتتتت//
قبل ازهرچیزی هم ازخانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم بابت این موضوع باارزش وهم ازاستادعزیزم بابت درسهای باارزشش دراین فایل زیبا///
بنده درفایل {تجربه من ازکودکی دردناک تا آزادی درونی}درموردداستان کودکی خودم صحبت کردم وگفتم چه تجربیاتی ازکودکی ام گرفتم اگردوستان اون فایل نوشته داستان کودکیم روبخونندقطعابیشترمتوجه خواهندشد که امروز”این درسی که میخوام ازتجربه گذشته ام بگم چیه:بنده ازکودکی همیشه احساس میکردم یک نیرویی پیشم هست که همه جاهابامنه وهمه مردم بهش میگن خدا ومن باهاش رفیق شدم ازکودکی اززمانی که 7سالم بودواون اتفاقی که برام پیش اومد(عینکی 4چشمکی و…)درفایل قبل داستانش روگفتم /و”وقتی که اون اتفاقات رودیدم واقعاازتمام وجودهمیشه حسش میکردم “اما ازاونجا که آدم کنجکاو “ولجوجی بودم ودوست داشتم همه چیز روتجربه کنم دست به کارهای حتی بسیاراحمقانه ای میزدم اما تایک مقداراون کاریاکارهای اشتباه روانجام میدادم به اون قدرتی که نامش روگذاشتم (سیستم شنودمن)میگفتم شایدباورتون نشه “مثل:آب روی آتیش همه روخاموش میکردانگارنه انگارکاری صورت گرفته” که اگرمن درموردهریک ازدرسهای زندگیه گذشته ام تابه امروزکه هنوزهم همینه “البته نه کارهای گذشته بلکه تجربیات کاملا جدیدتر”بخوام تعریف بکنم قصم میخورم چنان ایمانتون نصبت به خداتون تغییرخواهدکردکه ازشدت زوق وشوق اشکتون دربیاد”اما چون بنده نمیتونم تصویری صحبت کنم وازاونجا که نوشتن تایپی رو”زیادباهاش لذت نمیبرم “نمیتونم داستانهای زندگیموبگم اما دراین فایل هم یکی ازداستانهای زندگیمومیگم:من ازاونجاکه قول میدم همتون اینودربچگی شنیدید(کرم آسکاریس)بله همیشه اگریک کارشوخی یااشتباهی میکردیم بهمون میگفتندکرم داری” اونم ازنوآسکاریس/خخخخ/ومن هم میخندیدم وبه شوخی میگفتم آره توهم میخوای/خخخ/بله حالا بزاربگم چرااین کرم روگفتم “میخوام بگم تمام آدمها درمغزشون یک کرمکی دارن حالا اسمش رونمیدونم امامن اسمشوگذاشتم {خریتهای ذهنی}که مثل پدرومادرهمه آدمهای دنیا{آدم وحوا}که خدابهشون گفت ازاین میوه دربهشت نخورید وازاونجاکه خدامیخواست به ماهادرسی بده واونها ازاون میوه بخاطرخریتهای ذهنیشون خوردن وبه زمین رانده شدن ازبهشت “بنده درس گرفتم که اگرهم درگذشته ام میرم یابرای درسهاش برم وازاشتباهاتش درس بگیرم یا اینکه اگریادکسی یاجایی یاچیزی رومیکنم ازخوبیهاش وزیباییهاش یادکنم حتی اگریک خوبی باشه واین بزرگترین درس زندگیم بود که خوبه آدم ازاشتباهات گذشته اش درس بگیر اما بینهایت اشتباه هست که بدیهاروکالبودشکافی کنه {چون افکاربد=اتفاقات بد خواهدبود}وبعدازشنیدن این فایل دوست داشتم این درس هم هدیه بدم به تمام دوستان باعشقم درفایل بی نظیراستادعباسمنش عزیزدلم/بهترینهاروازخالق هستی برای یکایک شمادوستان عزیزم خواستارم/یاحق وبه امیددیدار//
به نام خداوند مهربانم خداوندی که امروز میدونم همه چیز و همه کارها و همه انسانها و خانواده ام رو کاری میکنه که به نفعه من قدم بردارن و ممنون همچین خدای خوبم هستم خدایا شکرت سپاسگزارتم
شکرت برای آگاهیهای امروزم که صبح به من هدیه دادی و راهنماییم کردی از طریق کامنتهای دوستانم با من حرف زدی و من کاملا متوجه شدم چون آرام بودم هدایتها رو گرفتم سپاسگزارتم و با فدرت تو عملی میکنم در زندگیم
سلام به استاد آگاهم که الگویی واضح و عملگرا برای من هستن هر آن چیزی که خودشون یاد میگیرن و عمل میکنند و نتیجه میگیرن با ما به اشتراک میذارن تا ما هم به اون آگاهی و درک و مدار بالاتر برسیم
سلام به مریم عزیزم که قلم بدست مینویسد از نعمات و فراوانی این جهان از تمرکز و احساسه خوب از کانون توجه از هدایتهایی که میشود
و با درایت کامل با ما به اشتراک میگذارد
سلام به دوستانی که اونا هم نتایج و آگاهیهاشون رو میان و مینویسن و ما هم با خودشون رشد میکنیم و انرژی میگیریم
الهی الهی هزاران هزار مرتبه شکر میکنم تو را
قدرت و عظمتت را که به من قدرت خلق زندگیم را دادی سپاسگزارتم
فایل عالی بود که از گذشته درس بگیریم که تکرارش نکنبم اونم آگاهانه اما برای خودمون مرور نکنیم دل و رودشو بیرون نریزیم
چون با ابن کار ما داریم اون خاطرات بد و منفی گذشته رو بهشون توجه میکنیم درباره شون صحبت میکنیم
و با بیان کردن به اونا قدرت میدیم و فرکانس میفرستیم و شیطان رو دعوت میکنیم و راهنمای خودمون قرار میدیم
و جهان از اون شرایط به شکلهای مختلف وارد زندگیمون میکند و هر روز اوضاع بدتر و بدتر میشود
بهجای سرزنش اتفاقات گذشته بیایم به خودمون بگیم چکار کنبم بهتر از این بشیم
بیایم از ابن به بعد تمرکز بر زیباییها کنیم کانون توجهمون رو ذهنمون رو احساسمون رو همه رو کنترل کنیم و طبق قوانین عمل کنیم که احساسه خوب =اتفاقات خوب
این بهترین و ساده ترین تمرین ست
ساده و کارآمدست اما خیلی نتایج خوبی در بردارد
پس گذشته رو شخم نزنیم که جز بدی و بدی و بدی هبچ چیزی عایدمان نمیشود
بجاش ذهنمون رو ببریم به سمته خوبی و زیبایی
به سمته چیزهایی که به ما احساسه خوبی دهد
الهی شکرت
استاد ممنونتم چه روزه خوبیه امروز روز هدایت و هدایت و هدایته
در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین
به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهر بانی اش همیشگی
سلام به استاد جانم ،سلام به خانم شایسته عزیزم
و سلام به تمام دوستان عزیزم در این مکان مقدس
قبل از هر چیز ،استاد جان تحسینتان میکنم که روز به روز زیباتر میشوید چقدر پوستتان شفاف و نورانی شده است و این لباس چقدر برازنده شماست هزار ماشالا
از خانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم که با کامنت خوبشان باعث شدن چنین فایل مفید و عالی ضبط بشه و کلی آگاهی جدید رزق و روزی همه ما بشه
استاد جانم من خودم جزو کسانی هستم که خیلی گذشته سختی را داشتم در فایل قبلی چندین بار خواستم کامنت بنویسم اما یه چیزی جلوم را گرفت و نشد والان درک میکنم که باید اینجا بنویسم
من فرزند وسطی و دختر وسطی خانواده هستم
یعنی یه خواهر برادر بزرگتر و یه خواهر و برادر کوچک تر از خودم دارم در خانه پدری از طرف برادر بزرگم خیلی خیلی مورد اذیت قرار میگرفتم چون 2 سال بزرگتر از من بود و به شدت به من حسادت میورزید تقریبا هر روز ازش کتک میخوردم .
خواهر بزرگم زود ازدواج کرد و رفت و چون برادرم خیلی شیطون بود در کوچه همسایه ها شاکی بودن ودر خانه هم که من وبرادر کوچکم به نوعی مثل مستخدم باهامون رفتار می کرد و مرتب بهانه میگرفت و با چوب (شاید خنده دار بیاد ) یا لگد یا سیلی کلی کتک می خوردیم بابام چون رئیس قطار بود به خاطر شغلش اکثر وقتها خانه نبود و مادرم هم تا یه دعوایی میشد میرفت خانه همسایه تا به قول خودش از اون محیط دور بشه و بیشتر عصبی نشه و ما می ماندیم و این داداش مستبد
خلاصه من از ترس سعی میکردم تمام کارهایی که میگه واسش انجام بدم تا بیشتر کتک نخورم تکالیف مدرسه اش را براش مینوشتم هر غذایی میخواست آماده میکردم لباساش را میشستم و اتو میکردم و…
باورتون میشه کارتون بینوایان را که در کودکی میدیدم خودم را کزت تصور میکردم و اونا تناردیه
تا اینکه به خدمت سربازی رفت و خدارا شکر وقتی از خدمت برگشت خیلی بهتر شده بود .
بارها موقع درس خواندن من و شب امتحان کتاب و دفترم را پاره میکرد تا نتوانم درس بخوانم و من برگه های پاره را می چسباندم و به سختی میخواندم و خدارا شکر همیشه بهترین نمرات را میگرفتم.
در مدرسه به قدری حالم خوب بود و شاد بودم که اغلب دوستانم به من میگفتن خوش به حالت ،تو معلومه هیچ دغدغه ای نداری و من غرورم باعث میشد که هرگز نگم که در خانه چقدر مشکل دارم و وقتی مدرسه میام انگار از زندان آزاد شدم چقدر در مدرسه حالم خوب بود و به محض تعطیلی مدرسه ،فکر میکردی دنیا رو سرم خراب میشه با یه ترسی به خانه بر میگشتم.
البته که پدر ومادرم خیلی خوب و مهربان بودن ولی در برابر برادرم به نوعی من بی دفاع و تنها بودم .
چیزی که به من کمک میکرد تا راحت تر کنار بیام کتاب خواندن بود من عاشق خواندن بودم والبته باید مخفیانه میخواندم تا اون کتاب در امان باشد از پاره شدن .
و در همان دوران چقدر با خدا صحبت میکردم ازش راه نجات میخواستم و هرروز و هر روز گریه و التماس به درگاه الهی کارم بود حالا میفهمم چون حالم بد بوده اتفاقات بد بیشتری را جذب میکردم
اعتماد به نفسم داغون بود جلوی دوستانی که از لحاظ مالی از ما بهتر بودن همیشه خودم را کم وپست حساب میکردم.
از صورت خودم از اندامم بدم میومد و روز به روز بدتر میشدم حتی در دانشگاه با اینکه یکی از شاگردان خوب کلاس بودم و نمراتم عالی بود اما خودم را پایین حساب میکردم با پسر های کلاس هیچ وقت نتوانستم صحبت کنم همیشه سرم پایین بود وحتی اینکه یه فرد خوبی بیاد با من ازدواج کنه برام غیر ممکن بود .
بعد از دانشگاه هم که ازدواج کردم و مدام همسرم بدهی داشت مدام چک داشت و اغلب چکها برگه میشد و مشکلات مالی زیادی داشتیم هرگز فکر نمیکردم که افکار خودم و باورهای خودم باعث این ها می شود
من ازدواج کردم برای فرار از محیط و جو خانه
و از چاله افتادم در چاه
همسرم مدام کار عوض میکرد و هر بار شکست میخورد بدهی بالا می آورد و من مدام کار میکردم و بدهی اش را پرداخت میکردم
گاهی به خودم میگفتم آخه ایراد کار کجاست
چرا نمیفهمم
ودر نهایت خانواده ام را مقصر میدانستم که انقدر محیط خانه برام سخت بود که برای راحت شدن از اون محیط مجبور شدم ازدواج کنم
هیچ وقت خودم را مقصر ندانستم و همیشه دیگران مقصر بودن و خدا هم مستثنی نبود بیشتر وقتها در حال گریه و زاری بودم و به خدا میگفتم آخه تا کی ؟اگه امتحانه باید تموم بشه من دیگه طاقت ندارم و این داستان ادامه داشت تا وقتی با شما آشنا شدم استاد جانم
فهمیدم تمام این اتفاقات را خودم رقم زدم
فهمیدم به خاطر ترسم سالها مورد ستم برادرم قرار گرفتم اگه یک بار فقط یک بار جلوش ایستاده بودم و شجاعت نشان داده بودم این آزارها تمام میشد
اگر خودم را باور داشتم اگر اعتماد به نفسم را بالا برده بودم خیلی از مشکلات خود به خود پیش نمی آمد.
ولی باز هم خدا را سپاسگزارم که شما را یافتم و چقدر تغییر کردم
زندگی ام تغییر کرد احساسم به زندگی عوض شد حتی نوع عبادتم هم تغییر کرد .
الان با هر بار نماز خواندن، قرآن خواندن عشق میکنم ،عبادتم به خاطر ترس از خدا و جهنم و بهشت نیست عبادتم به خاطر نیاز به صحبت کردن با خدا و عشق بازی با خداست لذت میبرم تا یه سوالی دارم از خدا هدایت میخوام قرآن را باز میکنم و جواب خدا را میخوانم.
هر روز شکر گزاری میکنم برای تک تک نعمتهایم
استاد جان سختی هایی که کشیدم مرا قوی و مقاوم کرد. رفتار برادرم باعث شد من چه از لحاظ بدنی و چه روحی انسان قوی باشم .
در برابر مشکلات بعد از ازدواجم خیلی توانستم مقاومت نشان دهم بعد از بدهی سنگین همسرم ،که کل زندگی ام را ازدست دادم و پدر ومادرم ازم خواستن طلاق بگیرم و با دخترم به خانه آنها بروم
به مادرم گفتم من آدمی نیستم که بیام در خانه شما و با یه بچه سربار شما باشم ،من دوست دارم مستقل زندگی کنم خودم کار کنم واز عهده زندگی خودم و دخترم بر میام اما همسرم را دوست دارم میخوام بهش فرصت بدم جبران کنه به این زودی جا نمیزنم .
و ایستادم بدهی را پرداخت کردم چون چکها به اسم من بود که همسرم به دست مردم داده بود خودم پرداخت کردم و درس گرفتم که دیگه دسته چک نگیرم دیگه وام نگیرم تا ذهنم را درگیر این مشکلات نکنم .
کم کم یه زمین گرفتم وخدارا شکر خانه ساختم البته همسرم هم بهم کمک کرد صاحب یه پسر خوب وعالی شدم و کانون 4 نفره خانواده ام روز به روز بهتر میشود.
نسبت به برادرم هیچ وقت کینه نداشتم سعی کردم ببخشمش فهمیدم که اون هم با خودش مشکلاتی داشته که میخواسته این طوری بر طرفش کنه .
با آموزشهای شما ،فهمیدم پدر و مادر و برادرم مقصر نیستن خودم باید اشتباهم را بپذیرم و جبرانش کنم .من مقصر تمام مشکلاتم بودم و خودم با بخشیدن دیگران و البته بخشیدن خودم به زندگی ام رنگ زیبایی ببخشم و این کار را کرده ام و روز به روز با آموزشهای شما این عضله را قوی تر میکنم .
هر روز صبح برام روز تازه ای است هر روز صبح از خدا سپاسگزاری میکنم که مرا لایق زندگی کردن و خلق زندگی ام در آن روز کرده است چون در همان روز افراد زیادی بودن که چشم باز نکردن.
به خودم میگم منیژه خدا تو را بر گزید که امروز را زندگی کنی پس بهترین خودت باش بزار خدا بهت آفرین بگه ،بزار از تک تک لحظات امروزت لذت ببری ،شاید فردا نباشی پس غم دیروز را نخور و نگران فردایت هم نباش .
همین خدا ،همین خدا که تو را از اون شرایط سخت بیرون آورد و به این شرایط عالی رساند باز هم حمایتت میکنه .
استاد در محل کارم مرتب همکارانم قیمت طلا و دلار را چک میکنن و مدام میگن وای طلا این قدر گران شد .و من حتی یه بار هم نشده که قیمت چک کنم چرا ؟
چون یاد گرفتم در لحظه زندگی کنم تمرکزم بر روی زندگیم و بهبود شخصیتم و لذت بردن از زمان حال باشه .چرا خودم را در دام این نجواهای ذهن بیندازم که حالا قراره چی بشه ؟حالا دلار گران میشه فلان مشکل پیش میاد و غیره
من صبح با عشق بیدار میشم سوره حمد را در دفترم مینویسم تمرین ستاره قطبی ام را مینویسم یا اگه وقت نباشه به زبان میگویم در مسیر رفتنم تا سر خیابان سوره حمد را با معنی با خودم زمزمه میکنم و از خدا میخوام مرا به راه راست، راه کسانی که به آنها نعمت داده است هدایت کند
آنگاه به آسمان به ابرها ،به درختان ،به پرنده ها و به هر چه در مسیرم است سلام و صبح به خیر میگم با شادی سوار سرویس میشم و در حالی که همکارانم یا در حال چرت زدن هستن یا دارن ناله میکنن و از شرایط گله میکنن من در حال خواندن کامنتهای سایت هستم کامنت همه دوستان که به قول شما استاد از هزاران کتاب بهتر و مفید تره
چقدر من توحید ،ایمان ،حتی نکات فرزند داری و رفتار با اطرافیانم را از همین کامنتها یاد گرفته ام .
در نتیجه من با این روحیه سر کار میرم با عشق تا ظهر کار میکنم با محبت و احترام با مردم رفتار میکنم و با همکاران با خنده و شادی صحبت میکنم و ظهر با انرژی به خانه بر میگردم.
وهمکارانی را میبینم که صبح با ناله و حس بد سر کار اومدن به زور تا ظهر تحمل کردن و ظهر با حس خستگی ناامیدی و باز گلایه از دولت و مردم و خدا و همه دارند به خونه بر میگردن.
و من با مقایسه بین خودم و آنها هر بار خدا را بیشتر شکر میکنم برای بودن در سایت شما و برای وجود مقدس شما و آموزشهای عالیتان
استاد هر روز که دختر و پسرم را می بینم خوشحالم که گذشته ام باعث شد فرزندان خوب و قوی تربیت کنم بهشون یاد دادم که روی پا خودشون بایستند دخترم ،دختری قوی، شجاع با اعتماد به نفس بالا که در 23 سالگی کار دارد درآمد خوب دارد هنرمند است شاگرد دارد و به آنها آموزش میدهد برای خودش ماشین خریده است عضو سایت شما است و آمدنش در سایت هم به دلیل دیدن نتایج من و حال خوبم بود ومن هیچ اصراری بهش نکردم. و حالا که اکثر جوانان دور وبرم افسرده ،بی هدف هستن و میگن تو این مملکت نمیشه به جایی رسید او هدف های عالی و بزرگی دارد و با انگیزه بالا تلاش میکند و من بهش افتخار میکنم .
پسرم در 14 سالگی در یکی از بهترین کار گاه های ساخت طلا در یزد مشغول کار هست آموزش دیده است و باعشق کار میکند و این در حالی هست که در مدرسه جزو بهترین شاگردهای مدرسه است
دو روز پیش اولین حقوقش را گرفت و من و پدرش چقدر بهش افتخار میکنیم
و خودم که معنی زندگی را از شما آموختم و دارم زندگی را زندگی میکنم از گذشته ام پلی ساختم برای آینده
تجربیات تلخم ،شیرینی این روزهایم شده ،در برابر مشکلاتی که شاید خیلی ها را تا مرز خودکشی می برد با یاری خدای مهربانم که همیشه همراه وهمدم تنهایی هایم بود ایستادم کم نیاوردم و زندگی ام را ساختم و خدارا هزاران باد شکر الان خانواده ای هستیم که در کنار هم خوش و خرم و شاد زندگی میکنیم
تصمیم گرفتم در دفترم ،اسم تمام افرادی که در گذشته از جانب اونها اذیت شدم بنویسم و جلوی اسمشان صفات خوبشان را با حس خوب بنویسم
و از صمیم قلب اونها را ببخشم
بنویسم با رفتار و آزارشان چه درسی گرفتم و کدام خصوصیت خوب الانم را از اونها دارم
ودر نهایت برایشان دعا کنم و آرزوی سعادت ،سلامتی و خوشبختی برایشان بنویسم
تا دیگه هیچ وقت احساس بدی نسبت به اونها نداشته باشم
استاد جانم ممنونم هزاران بار ممنونم که زندگی من وهزاران هزار نفر را تغییر دادید
نگاه ما را به زندگی عوض کردید و به همه ما عشق به خدا به همه بندگان خدا و به زندگی هدیه دادید
ایشالا سالهای سال ،سایه شما و مریم جانم بالای سر ما مستدام باشد
دوستتان دارم از صمیم قلب ،
یه بوس گنده از شهر یزد به فلوریدای آمریکا
شما و تمام دوستانم را به خدا میسپارم
سلام استاد عزیزم
خداروشکر که شمارو سر ما گذاشت،چقدر آرامش، چقدر حس خوب،چه سوالهای بی جوابی که سالها داشتم و شما پاسخ میدهید
بابت تمام فایل ها و تلاش هایی که برای آگاه کردن ما انجام میدید ازتون سپاسگزارم
خدایا شکرت بخاطر وجود استاد
در پناه الله یکتا شاد و سلامت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
🟣 چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”، کوهی ازنشونهها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟
(تجربهای واقعی از رابطهی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبالکردن گذشته)
🟢 ازبالای تپه که داشتم پایین میومدم، توی دلم یه نجوای آشنا پیچید. همون صدایی که بارها تجربهش کردم. یه چیزی گفت: «محسن، چشم بگو به الهـــــامی که داری میگیری. به حس خوبت گوش بده.» منم گفتم چشم.
همین چشم گفتن، همون یه لحظه اعتماد، باعث شد چند تا نعمت پشت سرهم بیاد سمتم.
اولیش چای کوهی بود که وسط مسیر دیدم. بیهیچ برنامهای، فقط یه لحظه نگاهم افتاد به یه بوتهی چای کوهی. چیدمش، آوردم خونه، دمش کردم و بعدش فهمیدم دقیقاً برای بهبود حال جسمیم بود. نه دکتر رفتم، نه دارو خوردم. خدا ازدل طبیعت شفا فرستاد.
چـــــرا؟ چون اعتماد کردم. چون تمرکزم روگذاشتم روی نشونههای خوب، نه خاطرات بد یا احساس ناتوانی.
اینجا در ادامه صحبتهای استاد میخوام یه چیزی بگم که مهمه: اگه بجای اینکه با نگاه مثبت به اتفاقات گذشته نگاه کنی، بری دنبال روانکاوی و اینکه ببینی چرا فلان موقعیت بد برات اتفاق افتاد، فقط داری فرکانس همون چیزا رو زنده میکنی. فقط داری دوباره درد قدیمی رو فعـــــال میکنی. چون قانون خدا اینه: به هر چی توجه کنی، همون تو زندگیت زیاد میشه.
🟣 دومین نعمتی که گرفتم، این بود که لحظاتی پیدا شد برای گوش دادن به مراقبه. دقیقاً همون لحظههایی که داشتم از تپه میومدم پایین، گوشی رو درآوردم و یه مراقبه گذاشتم. نشونههایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایدهای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»
لحظهای که به یاد آوردم اون نعمتای قبلی رو، مومنتوم مثبتی راه افتاد تو دلم. همون انرژی ای که باعث میشه باور کنی: «خب، اگه اون موقع شد، حالا هم میشه. این خواستهی الانمم منطقیه. شدنیه.»
🟢 سومین نعمت: وقتی رسیدم پایین و نزدیک اون آدما که کنارماشینشون نشسته بودن و گاهی حس بدی ازشون میگرفتم، انگار اصلاً نبودن. نه دیدمشون، نه حس اذیت شدن کردن. خدایی که بهم گفت از تپه بیا پایین، همون خدا هوامو داشت که ازکنار اون فرکانس بد، بیاثر عبور کنم. قبلاً از بودنشون عذاب میکشیدم، اما الان… انگار یه حجاب افتاده بود بین من و اون حس بد.
میدونی چرا؟
چون تصمیم گرفته بودم مسیر روطبق الهامم برم.
نه طبق ترسهام.
نه طبق خاطرات بد گذشته.
نه طبق ذهنی که میگه: “یادته قبلاً این مسیر چقدر اذیت شدی؟” چون من دیگه نخواستم شیطانِ خاطرات منفی رو راهنمای خودم کنم. گفتم: “خدا راهنمای منه.”
🟣 تجربهی نعمتوار بعدی : یه مـــــار نسبتا بزرگ و ضخیمی رو دیدم و اولش یه لحظه جاخوردم. ولی بعد، از همون لحظهی ترس، یه جهش کردم به سمت ایمان. گفتم: «خدا محافظ منه.»
قبلاً ممکن بود به خاطر همین اتفاق تا چند دقیقه توی فاز نگرانی بمونم . ولی اون روز،
یاد گرفته بودم مومنتوم مثبت درست کنم.
یاد گرفته بودم روی راهحل تمرکز کنم، نه مشکل.
نگم “وای مار دیدم!” بگم: “دیدی چجوری خدا قبل از اینکه مار نزدیک شه، منو آگاه کرد؟ چجوری مسیرم امن کرد؟”
🟢 یه کلاغ دیدم. توی ارتفاع بالا پرواز میکرد.
همینجوری نگاهش میکردم، که یه حسی اومد تو دلم، بغضم گرفت. نه از غم، از یه جور غبطه. دیدم چقدر آزاد میپره. بدون نگرانی. بدون فکر به فردا.
یادم افتاد خدا بهش روزی میده بیهیچ حساب و کتاب زمینی. چرا این کلاغ اینقدر خوشحاله؟ چون درگیر چگونگی نیست. چون فقط پر میزنه، فقط توکل داره.
این یعنی نگاه کردن به موضوعات از زاویهای که حالت خوب شه.
همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی سادهتر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.
🟣 بعدش مورچههایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی میبردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.
من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزیم بند میاد؟!؟”
~~~~~
🟢 آخرش برای دقایقی رسید به یه حس عجیب… یه ارتباط روحی با حضرت ابراهیم(ع).
نمیدونم از کجا اومد. فقط این حس اومد که منم مثل اون باید بدونم، هر جا خدا گفت “بــــــــــرو”، برم.
حتی اگه ندونم تهش چیه. باید رها شم
از گذشته،
از خاطره،
از تحلیل .
فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود.
⭕️ نتیجهش؟
اینه که مرور گذشته فقط وقتی خوبه که بخوای مومنتوم مثبت بسازی. وقتی که بخوای با یادآوری نعمتهای قبلی، حالت خوب شه، توکل بگیری، حس امنیت بگیری. ولی اگه بری سراغ تحلیل و ریشهیابی دردها، ناخواستههای بیشتری وارد زندگیت میکنی. چون داری همون فرکانس رو تقویت میکنی. چون شیطون دقیقاً از همین راه وارد میشه: از خاطره، از تحلیل، از نگرانی.
~~~~~~~~~~~
🩷️ پس چه باید کرد در این مسیر پُر پیچوتاب زندگی؟
نه، راه از کندوکاو در زخمهای دیروز نمیگذرد…
نه، شفا در کندن ریشههای تاریکی نیست.
بلکه باید بیاموزیم که آرامآرام،
ذهنِ طغیانگر را رام کنیم…
مثل مراقبهای خاموش،
مثل نَفَسی عمیق در دل کوه،
تمرین کنیم که به هر فکری راه ندهیم،
به هر حسی، جواب ندهیم،
به هر خاطرهای، دوباره زندگی نبخشیم.
تمرین کنیم که برچسب نزنیم…
نه به درد، نه به آدمها، نه حتی به خودمون.
که هر برچسبی، قفلیست بر دری که میتوانست گشوده شود.
به جای اینکه دنبال ریشهی درد بگردیم،
دنبال نشونهی امید بگردیم؛
به دنبال صدایی از درون،
که ما را نه به گذشته، بلکه به آغوش امن امروز میخواند.
بگردیم دنبال نشونهها؛
شاید در بوی چایکوهیِ دمکشیده،
در پرواز بیقید کلاغی سیاه،
در مورچهای که از درز گردویی روزیاش را بیرون میکشد،
در لحظهای که خدا فقط گفت: بیا پایین از کوه…
و ما “چشم” گفتیم…
~~~~
همونجوری که من اون روز، از بالای تپه اومدم پایین… و خدا باهام حرف زد، نعمتها رو یکییکی ریخت جلو پام، بدون اینکه برم دنبال دردهای قدیمی. فقط چون گوش دادم. چون تمرکزم رو گذاشتم روی الهام، نه خاطره.
~~~~~~~~~~
یقین آوردم به این وعدهی خدا:
«إن مع العسر یسرا»
و فهمیدم که آسونی،
تو دلِ راه رفتن با خداست
نه تو دلِ تحلیلِ دردها.
من محسنم؛
نه روانکاوم، نه گذشتهباز؛
فقط یه مسافر آگاه،
که توی هر کلاغ، هر مورچه، و هر سنگریزهای…..،دست خدا رو میبینه.
به به عجب کامنتی زیبادوباره گل کاشته محسن جان
سلام به دادش محسن توحیدی در مسیر توحیدی وبهشتی
خدایا شکرت که ما را راه روی هدایت کردی واز هدایت شدگانت هستیم
بله داداش محسن این عمل شما
در قرآن وکلام خدا به انسانهای صالح و کسانیکه ایمان دارند به نشانها وهدایتهای خداوند
عمل صالح همینه
اولوالالباب
یعنی خردمندان وقتی به مورچه ای توجه میکنید دانه ای از دل طبیعت میشه رزقی که خداوند بهش داده
بعدش مورچههایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی میبردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.
من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزیم بند میاد؟!؟”
چقدر شباهت به جریان من داره آقا محسن عزیز
من بالای کوه بودن در روستایی رفته بودم
چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”، کوهی ازنشونهها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟
(تجربهای واقعی از رابطهی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبالکردن گذشته)
ومنم گفتم. چشم
درختان بادام کوهی زیاد بود اطراف من وهدایت شدم که یه مقدار بچینم ومغزهاشونو. در بیارم وچند بار بجوشن تا شیرین بشن وبعد میشد خورد درحال چیدن بودم پوست بادامهاخیلی زمین بود با اینکه زخیم بودولی وسط پوست بادام سوراخ شده بود وکرم کوچولویی داخل بادام رفته و داره غذاشو میخوره الله اکبر خدای من آخه آنقدر رزاق هستی وروزی دهنده
خدایا شکرت
و مراقبه ای که گفتید دادش گلم
به خدا قسم همینه
یه مراقبه گذاشتم. نشونههایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایدهای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»
ودرهایی که باز شد در عین مراقبه
موقع وخیم بودن کشور من در پارکی نشسته بودم و مراقبه استاد نازنین رو گوش میکردم ویه حس بهم گفت تماس بگیر با ادمین استادوجریان اینکه به نظر شما استاد درمورد این وخیم بودن کشور نظرشون چیه وگفتن اتفاقا فایلی در همین مورد استاد تازه گذاشتن روی سایت گفتم خب نت چکار کنیم و راهنمایی کردن که فیلترشکن باشه مشکلی نیست ومن ازاین جریان خیلی ذوق کردم چونکه میگفتن اصلا نت وقتی نیست شما چجوری میخواهید فیلترشکن کار کنه ولی خدا میخواهد ومیشود وشد
خداجونم شکرت وقتی وصل باشیم
فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود
واقعا تحسینتون میکنم محسن جان
چقدر ریز بین هستید
الکی نمیگن کلمه اولوالالباب
خردمندان دانشمندان
کسانیکه توجه میکنن به نشانها وهدایتها
خیلی خیلی دلنوشتهاتون بینظیر هست خیلی آگاهی من بیشتر میشه با تجربهای دادش بزرگوارم آفرین
همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی سادهتر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.
دقیقا همینه در آغوش امن خدا هستیم وخداوند هر لحظه هواسش به ما هست
داداش گل
در پناه خداوند بهترین آرامش سلامتی عشق خدا و هم جهت درمسیرش هم جهت با جریان خداوند باشید
دوست دارت آبجی اعظم
🩵 سلام آبجی اعظمِ عزیز، همصدای هدایت، همنفس کوه و درخت و باد…
پیام قشنگت مثل یه بوی بارون، باطراوت اومد ونشست وسط قلبم.
خوندن حرفات مثل چای تازهدم شده کنار آتیش بود…
گرم، ساده، بیادعا، ولی عمیق… مال دل… مال نور… مال حضور…
اعظم جان،
وقتی گفتی:
“درختان بادام کوهی زیاد بود اطراف من و هدایت شدم…”
یاد اون آیه افتادم که میگه:
“وَ فِی أَنفُسِکُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ”
و در وجود خودتان، آیا نمیبینید؟
تو دیدی…
نه فقط کرم کوچولوی رزقخور رو
بلکه خدایی رو دیدی که حتی برای یه کرم کوچولو توی دل یه بادام کوهی، وسط روستا، غذا گذاشته.
همین شهوده که من و تو رو میکنه از اولوالالباب.
نه حفظ آیات، نه زبان عربی، نه ظاهر نماز…
بلکه اینکه وسط باد و خاک و کوه و دلتنگی،
یه “چشم گفتن” بلد باشی به خدا.
آبجی جان، گفتی:
“به خدا قسم مراقبهتون همینه…”
قَسمت رو شنیدم و حس کردم دلت داره از فرط آگاهی میلرزه…
تو اهل باطنی…
اهل دیدن پشتِ پردهها…
اهل فهمیدنِ حرفای خدا، از طریق برگ، باد، صدا، تلنگر، یا حتی فیلترشکن!
وقتی نوشتـی:
“خدا میخواهد و میشود… و شد!”
قلبم گفت:
آفرین به این یقین…
آفرین به این چشمِ باز…
آفرین به این “وصـــــــــــل بودن” که کار رو راه میندازه، حتی وقتی عقل میگه نمیشه!
آبجی اعظم، عزیزِ دل…
وقتی مجدد گفتی:
“کلاغ شد الهام یه زندگی سادهتر…”
و این یعنی داری سبک میشی…
داری مثل همون پرنده، خودت رو میسپری به باد خدا…
داری میفهمی که سبکی، آزادی، رهایی
🟣 یه دستاورد نیست… یه نعمته
برای کسی که اعتماد میکنه… رها میکنه… تسلیم میشه…
و حالا من بعنوان یه داداشی که افتخار میکنه خواهرش اینقدر بیناست،
از دلم برات مینویسم:
بمون کنار این کوهها
بمون کنار درخت بادامها
بمون توی مسیر نگاهکردن، گوشدادن، حسکردن…
چون هر لحظه یه چیزی از سمت رب میرسه،
نه برای دونستن،
بلکه برای شدن.
🩵
خوشا به حالت که راه “شدن” رو پیدا کردی…
نه راه گفتن… نه راه حفظکردن…
بلکه همون راهی که گفت:
“فَسَجَدَ الْمَلَائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ”
وقتی که خدا گفت باش! و شدی…
آبجی اعظم،
برات از ته قلب،
سفر به عمق بیشتر، دیدن دقیقتر، سبک شدن ریشهدارتر،
و حضوری عمیقتر در کنار رب رحیم رو آرزو میکنم.
🪶 محسن، بندهی مشتاقِ خدا، در مسیرِ مروارید هدایت.
سلام آقا محسن ،مرد خدا.
الهی شکر الهی شکر الهی شکر که شما بازهم توی قسمت فایلهای هدیه نوشتین .
رسالتت مبارک .
اینهمه نگاه عمیق و دیدن عمق قوانین خدا مبارک.
شهودت مبارک.
حس ابراهیم نبی در کنارت مبارک .
خوش به حال اون مورچهها که صداتو شنیدن
خوش به حال اون پرنده که دیدت،
خوش به حال اون خزنده که عطرت رو حس کرد و کرنش کرد و هرچند به چشمت نیومده؛
الهامات مبارکت باشه.
خوش به حال خاطره که اسیر ذهن تو شده،
و خوش به حال تویی که اینقدر کائنات در تسخیرت هستن که خدا آدمها رو از سر راهت کنار میزنه.
منم خیلی دارم با خدا خلوت میکنم و خیلی دارم سعی میکنم ترمزهای فکرامو از بین ببرم اما هنوز با اینهمه رهایی و تسلیم بودن شما خیلی فاصله دارم.
من نمیخوام دیگه چیزی رو سخت ببینم و به خدا بگم وقتی تو گندهی کل عالم هستی من میخوام بهت بچسبمو دیگه اینقدر نگران همه چی نباشم.
اینقدر نجوای ترس و… توی گوش ما خوندن که من حتی جرات نمیکنم تنهایی برم کوه .
چه برسه ایییینقدر توی مکاشفه غرق بشم که بهم الهام بشه !
چه برسه اوووونقدر به خدا نزدیک بشم که خدا همه محیط رو رام من بکنه !
…
آقا محسن
لطفاً وقتی چای کوهیتون رو دوباره دم کردین به یاد ماهم باشین.
افرین به برادر توحیدی و عزیزم
نمیدونی چقدر لذت میبرم از خوندن کامنتات تو سایت از دیدن اسمت که نشون میده الان یه کامنت زیبا نوشته شده و من باخوندنش لذت میبرم….
پسر چقتر قشنگ میشی وقتی باخدا انقدر رفیقی… دمتگرم اصن خوشبحالت که رفیق شیشت خداست …نمدونی چقدر میخوام مث تو باشم چقدر دلم میخواد منم بشم رفیق شیش خدا…بازم بنویس از الهاماتت از رفاقت با خدا نوشتنت باعث میشه دیدگاه منم به خدا عوض بشه خدا برام واضح تر بشه بنویس که نوشتنت زیباست
سحر جانِ مهربون و نورانی
میدونی دلم چی گفت وقتی کامنتت روخوندم؟
گفت: «محسن! ببین خدا چطور از زبون یکی از بندگان عاشقش، خودش رو بهت یادآوری کرد…»
این که میگی لذت میبری وقتی اسمم روتو سایت میبینی، راستش منم همون حس رو دارم وقتی ردّی از عشق خدا رو تو کلمات کسی پیدامیکنم… و تو همین الان با این کامنت، پر از اون عشق شدی 🩷️
رفیق شیش خدا بودن اصلاً راز خاصی نداره… فقط کافیه هر جارفتی، هر کاری کردی، توی دلت باهاش درِ گوشی حرف بزنی، حتی اگه همه فکر کنن داری با خودت حرف میزنی…. کمکم میبینی که همهی جوابها، همهی لبخندها، همهی آرامشها ازهمون گفتوگوها داره میاد.
قول میدم بازهم بنویسم… برای همهی قلبهایی که منتظرن یکبار دیگه، خدا رو از زاویهی «رفاقت» ببینن، نه فقط «عبادت»
توهمین الان هم رفیق شیش خدایی، فقط کافیه خودت رو بذاری وسط این گفتوگو و بگی: «خدایا، من اومدم…»
سلام فایل عالی بود بسیار درس داشت واقعا حالم خوب شد چون قانون زندگی رو تداعی می کند چقدر نسبت به مسائل آگاه هستید و چقدر خوب آموزش می دهید خداوند را بسیار شکر می کنم که شما یکی از دستان پر از مهر و عطوفت و راهنمای خداوند هستید که ما را به صراط مستقیم و پر از نعمت و ثروت هدایت می کنید
بنام خدایییی مهربانممم
بناممم رب جهانیان
بنام پروردگاررر کل کیهان
بنام هستی خالص من
بنام نیرو یرترمن
بنامم خدای بی همتااای ام
خدااااجانممم ازت سپاس کذار هستم بخاطر همه چی !
دوری کنیم از منفی ها
برای تکرار حرف منفی تکرار منفی مسله را تکرار میکنیم
درس را از هر قسمت زندگی خود بگیریم !
اگر توجهکنیمبه داشتن رابطه ها
اگرر توجه بیشتر به مثبت طرف داشته بلشیم همان چهره را بر میگردانیم
و اگر توجه منفی کنیم منفی طرف را میبینیم
اگر نمیتوانیمم به مثبتی ها بیشتر پی ببریم
نباید منفی را هم گسترش بدهیم !
این تعریف دیگران است که باور های مارا هم رسامی میکند
مثلا دین ومذهب و بخصوص زبان گفتاری که هیج کدامش را ما بلد نبودیم مثل یک نقش زندگی از روی دیگران بالای سرما امده !
درپناه حق باشید
بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام و خدا قوت.
بسیار سپاسگزارم از استاد عباسمنش به خاطر این فایل هدیه ای ارزشمند…
این فایل نه تنها یک هدیه ای ارزشمند برای من و دوستان هم فرکانسی در سایت استاد عباسمنش بود بلکه به نظر من جامعه ای ایران و شهری که محل سکونت من است مستحق این آگاهی ها بودند که استاد عباسمنش به صورت هدیه به جامعه ای فارسی زبان جهان هدیه کردند،جامعه ای که متأسفانه روز به روز در آن احتیاط به قرص و مواد مخدر بیشتر میشود و فرهنگ جوانمردی جای خود را به فرهنگ مال مردم خوری و نامردی داده است.
یکی از بهترین درس هایی که من از گذشته میتوانم بگیرم این است که انسانی که به آسانی مواد مخدر مصرف میکند،قرص اعتیاد آور میخورد و استعمال دخانیات دارد به همان آسانی و راحتی مال مردم خوری میکند و به همان آسانی میتواند سوءاستفاده جنسی و کودک آزاری و… انجام بدهد.
متاسفانه در جایی که من زندگی میکنم رسم است که مردم فکر میکنند با به یاد آوردن اتفاقات تلخ گذشته ای خود و دیگران به خودشان و دیگران کمک میکنند،بارها شده که به هم دیگر میگویند که فلان موقع را به یاد بیاورید که پول خرید یک عدد نان را نداشتی.
یا در مورد اعتیاد و این چیزها که تا دلتان بخواهد میتوانیم ببینیم…
مثلاً من چند وقت پیش در مکانی برای کارگری رفته بودم و کارفرما به میزان کاری که انجام میدادیم به ما پول پرداخت میکرد.
خود کارفرما و کارگر های دیگر مواد مخدر مصرف میکردند و به من هم اسرار داشتند که اگر میخواهم درآمد بیشتری کسب کنم مواد مخدر مصرف کنم و من قبول نکردم و وقتی که دیدم روی این موضوع پافشاری میکنند ترک کار کردم و دیگر به آنجا نرفتم.
یا عمه ام چند وقت پیش به خانه ای ما آمده بود و به من میگفت که همه ای فامیل قرص اعصاب میخورند و شما هم اگر میخواهی موفق شوی و به جایی برسی باید قرص مصرف کنی و من در جواب عمه ام گفتم که مرحوم عموجان که اعتیاد به مواد مخدر و قرص داشتندچند میلیارد هم از دوستش کلاه برداری کرد و بقیه فامیل هم1001کار دیگر انجام میدهند،من نه تاحالا مال حرامی را استفاده کردم و کار های ناشایست دیگران را هم انجام نمیدهم و قرص اعصاب نیز نخواهم خورد و به هیچ ماده ای مخدری علاقه ندارم و حاظر نیستم که یک نخ سیگار بکشم و یا به شیوه ای دیگری خودم را از حالت عادی خارج کنم،برای من بهترین حال همین حال طبیعی است که خداوند به من عطا کرده و انرژی بخش ترین کار جهان،برای من نفس کشیدن طبیعی است.
کاری که اکنون انجام میدهم این است که در شهر خودمان دنبال ویژگی های مثبت و انسان های خوب میگردم و به این نتیجه رسیده ام که شهرما آنقدر انسان ثروتمند و درستکار زیادی دارد که میتوان گفت یکی از ثروتمندترین شهرهای جهان میباشد و میدانم که به زودی به جای بهتری برای زندگی هدایت خواهم شد.
یا الله شکرت.
شاد و پیروز باشید.
انشالله که همیشه جیب من و دیگر دوستان هم فرکانسی پر از پول باشد.
خدانگهدار.
به نام خدای هدایتگرم
سلامی گرم خدمت استاد عباس منش عزیزم و خانم شایسته ی نهایت مهربانم
من با تمام حرفای شما موافقم من هم اصلا این سیستم روانشناسی رو نمی پذیرم و اصلا هم تا حالا نرفتم …و هر کسی هم میره برای من خیلی تعجب آوره که چطور خود آدم نمیدونه چشه و میره پیش یه کس دیگه و شروع میکنه به توضیح دادن و توقع اینه که اون شخص بفهمه این شخص چشه
در حالی که این فردی که رفته پیش روانشناس اصلا نمیتونه احساس و انرژی لحظه وقوع اون اتفاق رو منتقل کنه و همین فاکتور مهمیه که اون شخص اصلا نمیتونه متوجه بشه ایشون که مراجعه کرده چه احوالی داره …
یعنی با یه فکر کوچیک میشه فهمید چقدر کار چیپی هست این کار…
انسان چون مجموعه ای از احساسات و احوالات روحی هست که منشاء اونها فکر و احساس و فرکانس هست عملا این روش که پیش مشاور رفتن کار بیهوده ایه…
و چقدر این حرف استاد رو باید با طلا نوشت که ” هیچ انسانی حتی خود روانشناسان و مشاوران و غیره که در این شغل هستن بدون مشکل نیستن ”
حتی خود اون افراد هم مشکلات این چنینی که اسمش رو میزارن مشکلات روانی رو دارن …
استاد عباس منش منم دوستانی دارم که همین رشته رو خوندن و اتفاقا همینجا توی آمریکا هم این رشته رو خوندن …و من بوضوح دارم رفتارهایی از ایشون میبینم که تعجب می کنم …
بارها و بارها خودم رو تحسین کردم وقتی رفتار ایشون رو دیدم مخصوصا زمانی که در مقابل اتفاقات اجتماعی شورش میکنه این عزیز.
همون اولا که با شما آشنا شدم نمیدونم توی کدوم دوره و فایل از شما شنیدم که با این سیستم موافق نیستید و این نکته رفت چسبید به مغز من …تا الان مثل یک موضوع خنده دار توی ذهنم دارمش …و باعث میشه وقتی کسی رو میبینم دارن مراجعه می کنن به این اشخاص ، من یه عالمه علامت تعجب بالای سرم میاد و میگم یعنی انقدر آدم ضعیف و حقیر شده که خودش نمی فهمه چشه …
منم نظرم رو در فایل قبلی درباره مشکلات کودکی نوشتم و گفتم که منم با این مشکل رو به رو بودم ولی نهایتا خودم حلش کردم ..چون یکی از مهم ترین دلایلی که باعث شد بشینم خودم حلش کنم این بودش که ، ذهن رو شناختم …به خودم گفتم شاید ذهنم داره من رو الکی انقدر گمراه میکنه …
من که با کیفیت 4K و واقعی یادم نمیاد کودکی ام رو ، پس از کجا معلوم این چیزایی که ذهن داره برام تعریف می کنه همش واقعی باشه …
اصلا با شه هم ….من که اون لحظه که مامانم اون رفتارو با من کرده جای اون نبودم ، نمیدونم اون لحظه توی چه احوال و فرکانسی بوده که “شاید” اون رفتار یا رفتارها رو با من کرده …شاید اگر من جای اون بودم و بچه داشتم رفتاری بدتر میداشتم …کسی چه میدونه…
این یکی از مسایل مهمی بودش که رفتم پی اش رو گرفتم و گفتم هر طوری هست باید پرونده اش رو ببندم توی ذهنم که داستانش رو توی فایل قبل گفتم …
خلاصه که استاد عباس منش خبر نداری که این اینفلوئنسر ها دارن مد می کنن که ما تراپیست داریم و هر کسی باید یه تراپیست داشته باشه .
کلمه”تراپیستم” یک ابهتی پیدا کرده که بیا وو ببین
خدارو صد هزار مرتبه شکر که نه تا حالا رفتم
نه اعتقادی بهش دارم …
با سپاس از شما برای این فایل عالی
به نااااام خداااااوند جااااان وخرد خدااااوند مقتدرم
سلام اااااستاد نازنین
حال دلتان دریا،آرام ،عاشق با موجهایِ رها
در دل هر توفانی
سلام به بانوی خردمندم شایسته جااااان باز هم دلتنگی وشوق یک دیدار ِتازه مثل شکوفه های گیلاس که وسط برفهای پایین تنه ی درختها زیبایش هزاران برابر چشم را خیره میکند به حکمت خدایی دانا
…
دوست دارم بعضی وقتها برای شما، خاص شما، بنویسم. باروتان می شود !
خصوصاً وقتی عاااااشقاااانه های شما را با استاد نازنینم میبینم قلبم برای این آزادی نامحدود روحتان می تپد…
آن رنگ چشمهای رهاااای شما آن خردی که از طبیعت دریافت میکنید و بازتابش می دهید… وجوهر زنانگی شما، در کنار روحی که از بازتاب روح شما ،سهمی از رویای شما شد .
…
من که عاشقاااانه دارم با شما قدم برمیدارم و این یک گفتگوی ساده نیست
…
سلام به دوستان آگاه و رشد یافته ام
عاشقانه از شما سپاسگزارم استاد نازنینم چه وجه زیبایی از آن فایل در من شکوفا شد
بعد از مراقبه های طولانی مراقبه ی جاااان
مراقبه های بااااراااان به یک مرحله رسیدم
که باید با الهامی که به من شد ودو بار ،در دو روز،با این یقین که شهادت میان من وقلبم خدا بود که آرامشی بخشید که با هیچ واژه ای نمی توانم توصیفش کنم جز «من نزدیکم سعیده و خواسته ی تو داره بهت نزدیکتر میشه نشانه های من با تو حرف میزنن … » برای تکامل روحم در کنترل ذهن و توجه به ریشه های جاااانم خدای مقتدرم به من گفت باید روزه ی سکوت بگیرم…
سکوت کردم، سجده کردم برای خدایی که عاشقانه کنارم آمد و همه ی اینها همزمان با فایل جلسه ی هفده و شهود وپیامهای خدا بود که چه همزمانی که دقیقاً شما در چندین مرحله آن را بیان کردید برای همین این قلب شفا یافته ی فرشته گونه ام عاشقانه از این جریان هم جهت با خدااا والگوها و کدهای سیال شما بی نهایت سپاسگزاری میکند و نامحدود دوستتان دارد
…
هر چند که این چهل روز از شب میقات موسی آغاز شد! انگار خدا در مرکز این قلبها پرده هایی از روی ذهنهای خسته برداشت که من در همین مشارکتی که شما گفتید واضح دیدم که آگاهی هایم جان میگیرند و جان می دهند
…
حالا به نام همان خدایی که پاسخ هر فرکانسی است در مورد این فایل روزه ی سکوت تمام می شود و سخن آغاز…
خیلی از دوست عزیزم بانو جهانگیری متشکرم که اینقدر شفاف در مسیر رشد سؤالهایش را از خدای درونش پاسخ گرفت و با ما به اشتراک گذاشت …
من دوران کودکیم ستاره باران بود غیر از آن حادثه و ترمیم و شفای قلبم برای زنده ماندن روحم… کم کم یاد گرفتم در خلوت های خودم ،این روح را به زندگی باز گردانم
ترجیح می دهم بخشی از دوران قشنگ ودلپذیر این دوارن هم برای سپاسگزاری که بخشی از دوره جدید است و بخشی از ذکر نعمت حساب می شود را اینجا با شمای نازنین به اشتراک بگذارم
بعد از آن تلاطم در همان دوران قلم من آهسته آهسته در جایی که گلهای اطلسی به طلوع خورشید سلام میکردند کاغذها با واژه ها به روح من تبدیل شدند برای هر زاویه از هر تجربه از هرشخصیت با هر ویژگی…
کودکی با موهایی که انتهای ساقه هایش پیچی تابدار داشت حتی برای عشق بازی با قلبش با پیچ و مهره ی کمدی که در انباری خانه بود بازی میکرد و آن را کوچک بازی صدا می کرد… کودکی که رهاترین سؤالها را می پرسید و به او ماهی سیاه میگفتند بخاطر نمکین بودن و ظریف بودن چهره ام … کودکی که با دوستانش دوچرخه سواری میکرد واز شالیزارهای مرطوب شمال رد میشد و آتنا دوستش صدایش میزد که الان بهت میرسم … آن سرسرهای خیس ونمناک از باران صبح و انگشتانم که عاشقانه گلبرگ یاسها را نوازش میکرد چشمهایم میان هر پروانه ای و هر عطری خدا را ملاقات میکرد …با او به گفتگو می نشست
…
دامن پیراهنم پر از صدای صدف های ساحلِ دریایِ بابلسر پر از نارنگی وپرتقال … ماشین پدرم و غذاهای لذیذ مادرم ودوربین عکاسی که از هر نعمتی خاطره ساخت …همه ی جزئیات آن هوای پاک ونم گرفته… خوابیدنم پای درختهای کاج
الان سر کارم برگشتم خونه کامل میکنم
شاد وثروتمند باشید
سلام وعرض ادب واحترام خدمت دوست عزیز تر از جانم
خدا را هزاران بار شکر که مرا در آغاز خلقتم با روح ت آشنا کرد وبا اینکه کودکی ات را ندیده بودم. اما باروحت هم بازی شده بودم موهای فرفزی زیبایت را به یاد دارم.
وقتی در ویرانه های جنگ خرمشهر دنبال روحت پرسه میزدم وباهات بازی می کردم وقرار می گذاشتم که دوباره بیا همین جا تو همین شهر تا هم دیگه رو ببینیم.
هم عاشق صورت نمکین وموهایی که پایینش پیچ داشت وهم سؤالات فراوانی که حتی تا دبیرستان ودانشگاه هم می پرسیدی. هستم. وهم عاشق است قلم زیبا وآن فال های حافظی که هر بار باز می کردی تمام حرف های دلم را بر زبانت جاری می کرد.
خدا را شکر که روزه ی سکوتت به پایان رسید و زبان ناطقت گویا شد. خدا را شکر که قلمت دوباره به حرکت در آمد واز قلبت بر صفحه نگاشت.
دیگر سکوت نکن. حرف بزن. بگو. از معجزات زندگی ات.
بگو از نتایج خارق العاده ات.
بیا وبنشین وهر چی میخواهد دل تنگت بگو.
در پناه خدا باشی دوست من.
بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش
سلام وادب واحترام
خدایابی نهایت سپاسگزارم که یک روزدیگه نفس میکشم ویک روزدیگه بهم اجازه دادی “تابتونم درسایت بی نظیراستادعباسمنش عزیزدلم” درسهایی ازتجربیاتم روبرای بنده های خوب وصالحت بگم //خدایاشکرتتتت//
قبل ازهرچیزی هم ازخانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم بابت این موضوع باارزش وهم ازاستادعزیزم بابت درسهای باارزشش دراین فایل زیبا///
بنده درفایل {تجربه من ازکودکی دردناک تا آزادی درونی}درموردداستان کودکی خودم صحبت کردم وگفتم چه تجربیاتی ازکودکی ام گرفتم اگردوستان اون فایل نوشته داستان کودکیم روبخونندقطعابیشترمتوجه خواهندشد که امروز”این درسی که میخوام ازتجربه گذشته ام بگم چیه:بنده ازکودکی همیشه احساس میکردم یک نیرویی پیشم هست که همه جاهابامنه وهمه مردم بهش میگن خدا ومن باهاش رفیق شدم ازکودکی اززمانی که 7سالم بودواون اتفاقی که برام پیش اومد(عینکی 4چشمکی و…)درفایل قبل داستانش روگفتم /و”وقتی که اون اتفاقات رودیدم واقعاازتمام وجودهمیشه حسش میکردم “اما ازاونجا که آدم کنجکاو “ولجوجی بودم ودوست داشتم همه چیز روتجربه کنم دست به کارهای حتی بسیاراحمقانه ای میزدم اما تایک مقداراون کاریاکارهای اشتباه روانجام میدادم به اون قدرتی که نامش روگذاشتم (سیستم شنودمن)میگفتم شایدباورتون نشه “مثل:آب روی آتیش همه روخاموش میکردانگارنه انگارکاری صورت گرفته” که اگرمن درموردهریک ازدرسهای زندگیه گذشته ام تابه امروزکه هنوزهم همینه “البته نه کارهای گذشته بلکه تجربیات کاملا جدیدتر”بخوام تعریف بکنم قصم میخورم چنان ایمانتون نصبت به خداتون تغییرخواهدکردکه ازشدت زوق وشوق اشکتون دربیاد”اما چون بنده نمیتونم تصویری صحبت کنم وازاونجا که نوشتن تایپی رو”زیادباهاش لذت نمیبرم “نمیتونم داستانهای زندگیموبگم اما دراین فایل هم یکی ازداستانهای زندگیمومیگم:من ازاونجاکه قول میدم همتون اینودربچگی شنیدید(کرم آسکاریس)بله همیشه اگریک کارشوخی یااشتباهی میکردیم بهمون میگفتندکرم داری” اونم ازنوآسکاریس/خخخخ/ومن هم میخندیدم وبه شوخی میگفتم آره توهم میخوای/خخخ/بله حالا بزاربگم چرااین کرم روگفتم “میخوام بگم تمام آدمها درمغزشون یک کرمکی دارن حالا اسمش رونمیدونم امامن اسمشوگذاشتم {خریتهای ذهنی}که مثل پدرومادرهمه آدمهای دنیا{آدم وحوا}که خدابهشون گفت ازاین میوه دربهشت نخورید وازاونجاکه خدامیخواست به ماهادرسی بده واونها ازاون میوه بخاطرخریتهای ذهنیشون خوردن وبه زمین رانده شدن ازبهشت “بنده درس گرفتم که اگرهم درگذشته ام میرم یابرای درسهاش برم وازاشتباهاتش درس بگیرم یا اینکه اگریادکسی یاجایی یاچیزی رومیکنم ازخوبیهاش وزیباییهاش یادکنم حتی اگریک خوبی باشه واین بزرگترین درس زندگیم بود که خوبه آدم ازاشتباهات گذشته اش درس بگیر اما بینهایت اشتباه هست که بدیهاروکالبودشکافی کنه {چون افکاربد=اتفاقات بد خواهدبود}وبعدازشنیدن این فایل دوست داشتم این درس هم هدیه بدم به تمام دوستان باعشقم درفایل بی نظیراستادعباسمنش عزیزدلم/بهترینهاروازخالق هستی برای یکایک شمادوستان عزیزم خواستارم/یاحق وبه امیددیدار//