آرامش در پرتوی آگاهی | قسمت 2 - صفحه 15 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

838 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    احمد یکتا گفته:
    مدت عضویت: 4246 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و همه دوستان

    فقط میتونم بگم که تمام این فایلها و محصولات زمانی روی سایت گذاشته میشه که من دقیقاً درمورد همون موضوع مشغله ذهنی و فکری دارم و شدیداً به رهنمودها و نکته های گفته شده در اون فایل رو نیاز دارم،نمیدونم چطور میتونم این احساس سپاسگزاریم رو بیان کنم و از خدای خودم با تمام وجود و با تک تک سلولهام سپاسگزارم و شکرگزار اینم که با همه شما هستم و دراین مسیرم….

    سر تعظیم فرومیارم در مقابل این همه قدرت و عظمت و بزرگی و مهربانی خدایم و سجده شکر بجا میآورم دربرابر خدای مهربان و بسیار بخشنده ام !

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    زینب خان محمدی گفته:
    مدت عضویت: 2617 روز

    خدایا شکرت بابت این آگاهی

    چقدر در لحظه زندگی کردن رو من یادم میره و خیلی باید زرنگ باشی که نزاری ذهنت درگیر سرزنش و حسرت گذشته باشه

    یا نگران و ترس از آینده

    و فقط از لحظه حال لذت ببری

    خدا و انرژی در لحظه حال هست

    لذت بردن از این لحظه رو از خودم دریغ میکنم بخاطر عجول بودن واسه رسیدن به خواسته

    یا واسه ناراحت بودن از گذشته

    از محل کارم و همکارام لذت نبرم چون فکرم درگیر کار بهتر و همکارای بهتر هس

    درصورتی که همین شرایطی که من دارم خیلی عالیه فقط قدرشو نمیدونم

    از بودن تو این خونه لذت نبرم بخاطر خواسته خونه بزرگتر

    و هزارن چیز دیگع که منو از لذت بردن از لحظه حال و شکرگزاری درمورد داشته هام غافل میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    هستی گفته:
    مدت عضویت: 932 روز

    (هرگاه با مشکلی مواجه می‌شوی به من بازگرد. به درون و به خاطر بیاور که تو موجودی الهی هستی و همه این زندگی تنها یک تجربه کوچک فیزیکی است در زندگی ابدی و مقدس تو، تجربه ای که بارها و بارها تکرار می‌شود)

    شنیدن این فایل زیبا روزمو ساخت،اینکه بهک یاداوری شد خداوند همیشه و هرلحظه همراهمه و من کافیه دلمو پاک کنم و. به نداهای درونم بیشتر گوش بدم خیلی بهم ارامش داد، به قول بودا

    Mind is every thing

    What you think you become

    همه چیز در ذهنه و نباید تضادای ظاهری دنیای فیزیکی مارو از اصل خودمون دور کنه ،از منبع ارامش و حقیقت ما

    چون خداوند خودش برای همه خیر و نیکی مطلق میخواد ،کافیه ما به ندای درونیمون گوش بدیم و بیشتر با خداوند در ارتباط باشیم که سعادتمند باشیم و همیشه در مسیر ارامش و سعادت الهی قدم برداریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    معصومه صادقى گفته:
    مدت عضویت: 2008 روز

    بنام خداوند لا یتناهی

    سلام به همگی 🌹

    روز ۳۵ سفرنامه ام

    بعد گوش دادن به این فایل که دوبار پلی کردمش اونقد گریه کردم از ته دل که یه هو همه قیل و قال های ذهنم خاموش شد ….

    صدایی از ذهنم نمی شنوم و روحم آروم گرفته ….. احساس میکنم تو لحظه جاریم ….

    چه چیزی تو زندگی آدم ضروری تر از وصل شدن و داشتن قلب و روح پاک ….

    تنها راهی که میشه همیشه آروم و شاد بود اتصال همیشگی با خداونده

    تو‌دوره ۱۲ قدم که استاد گفتن این فایل آرامش در پرتو الهی ۲ رو‌ چطوری نوشتن

    اینکه بهشون الهام شد

    و روی دفتر مریم جان تند تند نوشتن و اینکه آهنگش همش خودش همون لحظه جور شد ….

    همه چیزش از طرف خدا بود و اینکه چطور بازدید میلیونی داشتن ….

    وقتی به خدا وصل میشی و ازش می خوای واست سنگ تموم میزاره …..

    یاد دوران کودکیم‌ افتادم‌که چقد خوش بودم و … اصلا نمی دونستم نگرانی چیه ؟؟ با عشق خواسته هام‌رو‌تجسم می کردم باهاشون زندگی میکردم و‌اصالا غر نمی زدم حالا کی میان تو‌زندگیم …..

    چقد شب ها راحت می تونستم تجسم کنم

    ولی حالا ذهنم چیره شده بر روحم و اجازه تجسم هم بهم نمیده !! که چطور می خوای برسی …..

    تجسم من موهبت خداست❤️

    خدایا شکرت که تو فرکانس بالای این فایل قرار گرفتم ❤️❤️❤️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1471 روز

    بنام یکتای هستی بخش

    روز35 سفرنامه

    آرامش در پرتو آگاهی

    امروز تقریبا بعد از یک هفته که دریچه های قلبم بسته بود بابت برخورد به یک تضاد امروز دوباره لطف خداوند شامل حالم شد و بعد از یه پروسه ای دریچه های قلبم باز شد.

    تضادی که بهش بر خورده بودم و نمیدونستم ریشه در کدوم باور من داره امروز به صورت کاملا ناگهانی که داشتم کامنت یکی از بچه هارو در مورد عزت نفس میخوندم یهو یه چیزی مثل برق از جلو چشمام گذشت و تمام بچگیمو یادم آورد …

    خدایااااااااا باورم نمیشه به قدررررری از ته دل و با صدای بلند گریه کردم که چشمام باز نمیشد…

    تک تک خاطرات بچگیم مثل فیلم از جلو چشمم گذشت اینکه تو هر جمعی که میرفتم مسخره میشدم همیشه باهام بد رفتاری میشد همیشه سرکوب میشدم توسط اعضای فامیل.یادمه تو بچگی چون اکثر هم بازی هام پسر بودن منم خیلی شخصیت پسرونه ای داشتم یعنی خیلی نترس و شجاع بودم خییییلی کنجکاو بودم هرجا که دلم میخواست میرفتم هر کاری که دوست داشتم میکردم بدون اینکه از پدر و مادرم اجازه بگیرم و کاملا متفاوت بودم با دخترای هم سن و سال خودم.

    نمیدونم دقیقا از کی ولی یادمه از وقتی خیییلی بچه بودم جوری که به سختی یادم میاد همیشه تو هرجمعی که میرفتم مورد تمسخر فک و فامیل بودم و همیشه بابت رفتارم سرزنش میشدم همیشه با دختر عموم که یه سال ازم بزرگتر بود مقایسه میشدم و همیشه اونو میکوبیدن تو سر من.اینقدر این موضوع برام تکرار شد که خودم کم کم به فکر فرو رفتم از همون دوران بچگی که هنوز نمیدونستم حتی فکر کردن یعنی چی سعی میکردم ظاهرم شبیه دختر عموم باشه تا بقیه تشویقم کنن اونموقع فکر میکردم شاید طرز لباس پوشیدنش باعث میشه که بقیه اینقدر بهش توجه کنن .حتی وقتی مامانم میخواست برام لباس بگیره میگفتم که جفت لباسای دخترعموم برام بگیره.از اون زمان به بعد همیشه دخترعمومو زیر نظر میگرفتم تا شبیه به اون رفتار کنم اون موقع بچه بودم و زیاد عقلم نمیرسید و سعی میکردم دقیقا حرکتی که اون میکنه رو منم بکنم ولی هیچ وقت نتونستم نظر بقیه رو به خودم جلب کنم که حتی بدتر از چشم بقیه می افتادم ….

    همینجوری زمان میگذشت و من بیشتر به این فکر میکردم که باید یه کاری کنم تا نظر بقیه رو به خودم جلب کنم .تا اینکه یک روز که انگار همین دیروز بود یعنی اینقدررر واضحه برام حدود 12، 13 سالم بود.یه بار پشت خونمون نشسته بودم و داشتم با خودم فکر میکردم و حرف میزدم .به خودم گفتم اینجوری نمیشه باید یه حرکت اساسی بکنم تا نظر بقیه رو به خودم جلب کنم.

    دقیقا از همون روز انگار تازه بدبختیای من شروع شد.چون یه نقاب بزرررررگ رو به صورتم زدم.با خودم اتمام حجت کردم که باااااید تغییر کنم.(من اونموقع فقط 12یا 13 سالم بود چیزی از تغییر مثبت نمیدونستم فقط میدونستم که هر طوری شده باید نظر دیگرانو به خودم جلب کنم اللخصوص فک و فامیل پدریم که بیشترین آسیب رو تو بچگیم از سمت اونا دیدم)

    شروع کردم به ادا درآوردن.کللللا شدم یه آدم دیگه.

    البته فقط تو ظاهر نه از درون .ولی خب هر چیزی رو که اداشو در بیاری بعد از مدتی میشه شخصیتت.

    من شروع کردم خودمو جور دیگه ای جلوه دادن.تو هیچ مهمونی ای شرکت نمیکردم زیاد جلوی دید نبودم و تو جمع اصلا حرف نمیزدم دقیقا180 درجه متفاوت با قبلم که هیچ مهمونی رو از دست نمیدادم و از بس پر چونه بودم و حرف میزدم همه رو خسته میکردم و هرجایی حضور داشتم هر جایی که اصلا ربطی به حضور من در اونجا نداشت.

    تا قبل از این منی که تو هرجمعی پایه بودم هر کی هرکجا میگفت من اولین نفر بودم که میرفتم بعد از اون فقط ورد زبونم شده بود که نه زشته.نه بابا فلانی چی میگه.ن بابا بهمانی چی میگه.اینقدر خودمو احساساتمو هیجاناتمو سرکوب کرده بودم به خاطر اینکه سر سوزنی توجه از دیگران بگیرم که توجه که نگرفتم هیچ کلا خود واقعیم یادم رفت که چه شکلی بودم.سالهای سال برام سوال بود که خود واقعیم چی میخواد خواسته ی قلبیم چیه واقعا نمیتونستم بفهمم چون تمام خواسته های منو جلب توجه دیگران در برگرفته بود و هدفم از هر خواسته ای جلب توجه بود.اینقدر تو بچگی مسخره شده بودم توسط اطرافیانم که کم کم دیگه باور کردم که من زشتم.متنفر بودم از چهره ام .یادمه تو دبیرستان یه آینه ی بزرگ تو راهرو داشتیم که بلافاصله بعد از زنگ تفریح بچه میرفت جلوش و خودشونو نگاه میکردن و من تنها کسی بودم که این کارو نمیکردم چون واقعا متنفر بودم از اینکه چهرمو تو آینه ببینم همیشه برام سوال بود که چطور بچه ها اینقدر میتونن خودشونو دوست داشته باشن که تو آینه خودشونو نگاه کنن.و یه جورایی حتی حس میکردم خیلی خود خواه و از خود راضی ان.

    هیچ وقت خودمو دوست نداشتم و همیشه از چهره ام ایراد میگرفتم و همیشه به فکر این بودم که پلکمو بینمیو عمل کنم تا شاید نظرم در مورد چهره ام عوض شه.

    من تو بچگی به شدت آدم پر شر و شور و دنبال هیجان و بسیار بسیار کنجکاو و نترس بودم ولی بعد از این پروسه به شدت آدم درونگرایی شدم و جالبش اینجاست که من تا به امروز اصلا به یاد نمی آوردم که من قبلا آدم برونگرایی بودم فکر میکردم از اول درونگرا بودم.

    شخصیت من به کل تغییر کرد.تو یکی از کامنتای بچه ها خوندم که درونگرا بودن جز تیپ های شخصیتی نیست بلکه به خاطر عزت نفس و اعتماد به نفس داغون شده است.وگرنه هیچ بچه ای از بچگی درونگرا نبوده که صد البته خیلی اهل کنجکاوی و هیجان و تجربه بوده. و در طی سالیان سال که شخص سرکوب میشه به هر نحوی وعزت نفس و اعتماد به نفسش خورد میشه تبدیل میشه به یه شخصیت درونگرا.کسی که به شدت از جمع فراریه.از شلوغی فراریه .از قرار گرفتن تو یه موقیعت ناخواسته به شدت هراس داره.یه مهمون ناخونده به شدت دچار استرسش میکنه و………

    البته نمیدونم این چیزایی که میگم صحت علمی داره یا نه ولی حسم میگه درسته.

    این عزت نفس و اعتماد به نفس خورد شدم همچنان با من ادامه داشت تا بعد از نامزدیم .که کلی کلی به مشکلات اساسی برخوردم با همسرم با خانواده ی همسرم…

    نمیخوام از جزئیاتش بگم…

    3 سال پیش بود که با قانون جذب آشنا شدم …

    بعد از کمی کار کردن رو خودم به طرز باور نکردنییییی من با آینه آشتی کردم و میتونستم با خودم چشم تو چشم شم.این اولین جذب بزرگ و مهترین جذب و قشنگترین جذب من بود.البته به طور کامل نه ولی خیلی تکاملی و نرم تا به امروز پیش اومدم.

    الان یه سالن زیبایی تقریبا بزرگ و شیک دارم.

    یکی از فامیلا قراره دخترشو دوماه دیگه برای عروسیش بیاره پیش من .

    تضادی که تو این یه هفته بهش برخورد کرده بودم همین بود.

    به قدررررری استرس داشتم به قدررررری حالم بد بود که هیچ جوری نمیتونستم حالمو خوب کنم به قدری ترس داشتم از اینکه نکنه کارم خراب شه پشت سرم چی میگن نکنه دوباره مسخره شم.تو تمام این یه هفته این ترسها تو اعماق وجودم میچرخید . فقط همچنان سفرنامه رو دنبال میکردم تا بلکم یه نور امیدی به قلبم بتابه.داشتم کامنتای عزت نفس رو میخوندم که تمام بچگیم تو یک آن از جلوی چشمم رد شد به خودم اومدم گفتم واقعاااااا چرااااااااا اینقدرررر داری به خودت سختی میگیری؟

    تو سه ساله بی وقفه داری روی خودت کار میکنی چرا اینقدر داری خودتو سرزنش میکنی که چرا نمیتونی حالتو خوب کنی مگه بیست و چند سال تحقیر شدن خورد شدن عزت نفس و اعتماد به نفس چیزیه که تو بخوای یه شبه درستش کنی؟ تو اون بودی الان شدی این؟ از چی میترسی؟

    مگه همین یه ذره عزت نفس و اعتماد به نفسی که الان داری رو اونا بهت دادن که الان میترسی ازت بگیرن.؟؟ نههههههههههه.تو با خاک یکسان بودی.اینی که الان هستی رو خودت ساختی.پس به درک هرچی که میخوان بگن.به درک حتی اگه مسخره شی.مگه تو این همه ساااااال که گذشت اونا چیزی رو به تو اضافه کردن که الان میترسی با حرفاشون ازت بگیرن.؟ تو دیگه آدم سابق نیستی.تو دیگه عمرا یه حماقت به این بزرگی رو دوباره تکرار کنی.

    من عاشقتممممممممممممم از ته ته ته قلبم بزار اونا هرچی میگن بگن.بزار هرچقدرررر دلشون میخواد مسخره کنن بخدا قسم هیچ تاثیری تو زندگی تو نداره اگه نترسی اگه باور نکنی.

    زندگی تو طی این سه سال فقط شبیه به یک معجزه میمونه موفقیت هایی که کسب کردی فقط شبیه معجزه میمونه.

    عزتی که خدا بهت داده خودت باورش کردی هیچ احدالناسی نمیتونه ازت بگیره.

    پس با ایمان به مسیرت ادامه بده و از حرف و تمسخر هیچ کس نترس.

    پیروزی از آن توئه.

    قسم میخورم.

    این وعده ی پروردگارمه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    سیده مینا سیدپور گفته:
    مدت عضویت: 1876 روز

    به نام خداوندبخشنده ی مهربان

    سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربان

    وسلام به تک تک دوستانم…

    روز سی وپنجم، روزشمار تحول زندگی من!!

    وقتی هر کدوم از ما اومدیم تواین سایت شاید بیشتر از همه دنبال کسب ثروت بودیم، یا یکی مثل من دنبال هم ثروت وهم ترمیم و نگهداشتن رابطه ی نصف ونیمه ای که داشت از هم می پاشید و ناپدید میشد….

    اومده بودم اینجا تا بتونم با نگهداشتن همسرم بانگهداشتن زندگیم، برای خودم هوییت بخرم….

    ولی وقتی اومدم اینجا تازه چشمهام بینا شد وگوشهام شنوا وقلبم باز شد، جوریکه عواطف واحساساتم رو شناختم، خودم رو شناختم، دیدم اونچیزیکه من بدنبالش هستم،یه پکیج کامل از ترسهای منه، ترس تنها شدن، ترس بی پولی، ترس ترد شدن، ترس قضاوت شدن، ترس دوستداشتنی نبودن وترس بی لیاقت وبی ارزش بودن……

    وقتی درک کردم که اصلا هیچکدوم از اون ترسها قرار نیست اتفاق بیفته ویا اصلا واقعی نیست و وجود نداره اگه من خودم رو بپذیرم،خودم رو دوست داشته باشم، باخودم درصلح باشم…

    وقتی یادگرفتم خودم خالق زندگی خودم هستم و یکی یکی شرایط خوب رو برای خودم خلق کردم، دیدم من جای اشتباهی ایستاده بودم، در فرکانسی اشتباه، دور از خداوند، دور از خود واقعییم، دور از منیکه پاک ومعصوم وسرخوش اومده بود به این دنیا…..

    خیلی تمرین کردم، سعی کردم، تا بتونم دیدم رو نسبت به اتفاقات زندگیم تغییر بدم، خیلی سخت بود، وقتی باور کنی که هرچی اتفاق افتاده رو خودت خلقش کردی …

    وخیلی دلچسب و گوار بود درک اینکه هرچی قراره اتفاق بیفته رو هم می تونی خودت خلق کنی بازهم ولی اینبار زیبا، خواستنی ودوست داشتنی ودلچسب….

    اینجا یادگرفتم سهم خودم رو تا جایی که امکان داره درست انجام بدم، هرکی هرطور خواست انجامش بده…..

    وقتی من سرجای خودم هستم وتلاش میکنم هر روز که متولد میشم بعد بیدارشدنم، بهترین خودم رو به جهان وجهانیان هدیه بدم دیگه چه اهمیتی داره بیرون از من چی میگذره؟

    اینها اما شرط داره، شرطش اینه که توی این مسیر ثابت قدم باشی، هر روز اینجا باشی واز فایلها ودوره ها استفاده کنی…

    چون اون بیرون، بیرون از این سایت واین باورها، 98 درصد ادمها اماده اند تا به افکار و باورهات وعقایدت هجوم بیارن و دوباره برت گردونن به اون زندگی پراز تنش،حالا خواسته یا ناخواسته…

    پس باید به خودت متعهد باشی، وگرنه هیچ راه میانبر دیگه ای وجود نداره….

    سخته ولی شدنیه، اینکه تلاش کنی توی فرکانس پراز خیرو خوشی بمونی واز مسیر منحرع نشی…

    کسیکه طعم ارامش وخوشبختی وسلامتی و ثروت و رهایی رو توی ابن مسیر چشیده باشه، تمام تلاشش رو میکنه تا همیشه تجربشون کنه…

    انشالله که توی این مسیر توحیدی وپراز خیروبرکت هممون همواره ثابت قدم باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: