این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/abasmaneshsastori.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-14 04:56:532025-10-15 22:07:26دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری میجویم
سلام استاد عزیزم
سلام استادمریم جانم
سلام به تک تک دوستان نازنینم
باورم نمیشه استاد درست لحظه ای این فایل روی سایت قرار گرفت که من یه قدم برای تغییر خودم برداشتم وخداوندم پاداش این حرکتم رو داد
استاد بی نهایت ازتون سپاسگزارم بخاطر سخاوتمندیتون
راستش استاد همینطور که میدونید الان نزدیک 2 ساله که کنار همسرم تو نونوایی مشغول کارم (البته تو یکی از کامنتام گفته بودم 3 سال الان تحسینش میکنم 2 ساله)
از همون لحظه شروع کار آگاه بودم که این کار مورد علاقه ام نیست وتنها ضمن اینکه استاد شما گفته بودین هیچ وقت بیکار نباشین واینکه هر مسیری که بهتون الهام میشه حرکت کنید.بهش عمل کنیدحتی اگر این مسیر در راستای خواسته های شما نباشه حتما یه خیریتی درش هست
استاد طی این 2 سال من خیلی خیلی رشد کردم منی که تو جامعه نبودم هیچ تجربه ای تو این زمینه نداشتم
الان خیلی اعتماد بنفسم رفته بالا راحت با افراد ارتباط برقرار میکنم مرد باشه زن باشه واسم فرقی نمیکنه
بچهام که خیلی وابسته ام بودن الان هر چهارتا خودکار شدن وهیچ نیازی به من ندارن مخصوصا دوتا کوچیکی ها،باعث شد ارتباطم با افرادی که در فرکانسم نبودن کاملا قطع بشه
سحر خیز بودنش چقدر بهم کمک کرد تا فرصتی برای کار کردن روی خودم داشته باشم.
از نظر مالی منی که یک ریال هم درآمد نداشتم بتونم نیازهای کوچیک خودم رو برطرف کنم.
چقدر باورم نسبت به پول ساختن چقدرتغییر کرده،
چقدر شخصیتم عوض شد واون حس اینکه تمام مسئولیت های خونه برعهده منه روی دوشم برداشته شد وبه این باور رسیدم که من مسئول زندگی هیچ کس نیستم حتی نزدیکترین کسانم من فقط مسئول زندگی خودم هستم و…که از فواید کار کردنم در نونوایی بود
اما استاد از دیروز تاحالا به تضادی برخوردم احساس کردم که دیگه باید مسیرمو عوض کنم
باز امروز صبح نشانه های تغییر مسیر رو حس کردم
در ذهن خودم گفتم به همسرم بگم به فکر یه شاگرد باشه ودر مقابل هم ذهنم مقاومت میکرد چطوری میخای بهش بگی حالا که کارتون رشد کرده حتما قبول نمیکنه وکلی حرفهای دیگه…
خلاصه پایان کار وقتی سوار موتور میومدیم خونه موضوع رو به همسرم گفتم،فقط یه جمله گفت حالا شاگرد از کجا بیارم گفتم من نمیدونم
اومدیم خونه قبل از اینکه صبحانه بخوره مستقیم رفت پای کامپیوتر ودستگاه پرینت وآگاهی چاپ کرد به یک شاگرد جهت کار در نونوایی نیازمندیم وشماره تماس هم گذاشت
به همین راحتی چقدر ذهنم این موضوع رو واسم سختش کرده بود
ودر نظر داشتم بیام واین روز رو در سایت در یکی فایل های دوره دوازده قدم ثبت کنم ویه رد پای از خودم بزارم که وقتی وارد سایت شدم دیدم یه فایل جدید روی سایت قرار گرفته همینجا گفتم خودشه باید اینجا رد پام رو بزارم.
استاد قدم اول برداشتم در حالیکه اصلا نمیدونم قدمهای بعدی چیه وهیچ پلنی چیزی ندارم وحتی نمیدونم چقدر قراره طول بکشه تا همسرم یه شاگرد بگیره فقط میدونم خداوندم هدایتم میکنه
استاد با تمام انرژیم آماده حرکت هستم وایمان دارم که خداوندم حمایتم میکنه.
بنام خدا و سلام به استادان عزیزم عباسمنش و شایسته که چراغ راهی هستن برای هدایت من و بهبود در تمام ابعاد مهم زندگیم
و سلام به دوستان هم فرکانسیم که مثل من آغوششان برای تغییر باز است
خدارا شکر میکنم که هدایتم کرد به گوش دادن این آگاهیها و خواندن و نوشتن آنچه که تمرینی ارزشمند است تا خودم را بهتر بشناسم
من یک دندانپزشک هستم و بیست سال در شهر مادری خودم زندگی و کار کرده ام و قبل از آن هم بجز دوران دانشگاه همانجا بزرگ شدم،از زمانیکه فارغ التحصیل شدم دنبال بهبود بودم طوریکه هر کنگره یا کارگاه آموزشی برگزار میشد شرکت میکردم هر چند اون زمان خیلی هم زیاد نبود!مثلا کنگره ها سالانه برگزار میشد،دوره ها به شکل امروزه نبود و تعدادشم کم بود ولی همون موقع با بضاعت زمانی خودم شرکت میکردم،از یادگیری و پیشرفت و به روز بودن لذت میبردم عاشق کارم بودم و همیشه دوست داشتم یک قدم از بقیه همکارام جلوتر باشم،وقتی دستگاهی جدید وارد بازار میشد میخریدم بعضیاش خیلی کاربردی بود و بعضی بعد از چند بار استفاده کنارگذاشته میشد،متد های درمانم ،متریالها و تکنیکها رو مدام ارتقا میدادم و خودم بیشتر از هر کسی حتی بیمارام لذت میبردم ،بماند که برای بیمارامم خیلی مفید بود.
این روند برای من هر سال ادامه داشت گاهی بخاطر دوره ها سفرهای خارج از کشور هم میرفتم که برام خیلی جذاب بود چون هم فال بود و هم تماشا !هم تفریح میکردم و هم چیز یاد میگرفتم… اینقدر دوست داشتم تکنولوژی رو وارد کارم کنم که تقریبه 6-7 سال پیش که یک اورال اسکنر خریدم و تکنسینش اومد نصبش کنه و بما آموزش بده با تعجب پرسید ؛دکتر اینجا توی تربت حیدریه ،یه شهر کوچیک آیا توجیه داره براتون که شما اینقدر هزینه کردین و من گفتم من نمیدونم توجیه اقتصادی داره با نه ولی من میخوام همگام با علم و تکنولوژی پیش برم از اینکار لذت میبرم هم من !و هم بیمارام ! میخوام بگم این از همون بهبودهایی بود که استاد فرمودید بدون اینکه جهان براتون تضادی پیش بیاره من در کارم انجام میدادم و بابتش خیلی راضیم و خیلی پیشرفت کردم چون همون سالهای اول بعنوان دندانپزشک نمونه شهر انتخاب شدم،نفر اولی بودم که وارد حوزه درمانهای ایمپلنت و کاشت دندان شدم،نفر اولی بودم که بواسطه ذوق هنری درمانهای زیبایی انجام میدادم و حتی خیلی از همکارام بیمار بمن ارجاع میدادن،خیلی از متمولین شهر و همکاران گروه پزشکی خدمات دندانپزشکی رو از من میگرفتن !واقعا با کیفیت کار میکردم و خیلی حال خوبی داشتم با وجودیکه مطبم در منطقه بورس پزشکی و دندانپزشکی مرکز شهر نبود ولی همیشه وقتام تا چهار ماه بعد پر بود و با کار کم درامد خیلی خوبی هم داشتم چون با کیفیت کار میکردم و دیگه بجایی رسیده بود که فقط بعضی درمانها رو که دوست داشتم انجام میدادم ،یه همکاری اوردم کنار دستم که کار ترمیم و عصب کشی و جرمگیری و.. رو ایشون انجام بده و من فقط جراحی میکردم و درمان زیبایی بصورت تخصصی انجام میدادم و بخاطر همین اسمم سر زبونها افتاده بود!که همش رو از لطف و هدایت خدا میدونم.
دیگه یواش یواش به فکر مهاجرت افتادم و با وجود مقصدهای بسیاری مثل کانادا،استرالیا،ترکیه و… تهش به گیلان ختم شد که اونم هدایتی بود و وقتی برای دو سال رفتم رشت ،کارم کمتر شد و عملا تفریح و گشت و گزار برنامه غالب اوقات روزم بود،رابطه ام با خانوادم خیلی بهتر شده بود و از مهاجرتم خیلی راضی بودم و توی رشت به فکر تاسیس کلینیک خودم افتادم ولی البته مردد بودم،بخشی از کار اداریشو انجام داده بودم ولی در میان تردید،برای خودم نشانه ای گذاشتم که اگر نشود میرم دبی !و چون موتورم گرم شده بود و دیدم مهاجرتم باعث شده ارامش من و خانوادم بیشتر بشه و ورودیهای منفی که از فامیل و دوستانمون میگرفتیم خیلی کم شده بود ،پس نشستم بعد از بیست سال کتابای دندانپزشکی رو خوندم و اماده شدم برای آزمون پرومتریک امارات!بعد از چند ماه تلاش بالاخره قبول شدم و لایسنس دندانپزشکی دوبی رو گرفتم وبه امید اینکه اینجا بتونم یه کلینیک بزنم با خانواده مهاجرت کردیم .
از طرفی بعد اون فاصله فیزیکی از تربت و اون شلوغی مطب یواش یواش انگار دوست داشتم کمتر کار کنم ،بتدریج از فضای دندانپزشکی فاصله گرفتم و وقتی وارد دبی شدم و تفاوت فضای کار اینجا رو با ایران دیدم تصمیم گرفتم کارهای دیگه ای رو امتحان کنم!یه مدت طولانی ترید آموزش دیدم،یه مدت رفتم تو کار املاک و … و توی این مدت از نظر مالی یواش یواش تحت فشار قرار گرفتم ،اجاره خونه بالا!هزینه های زندگی و مدرسه و … همگی روم فشار اورد و تمرکزم رو از روی فراوانی برد روی کمبود و بدهی و… این بود که مجبور شدم دو تا ماشین ،یه اپارتمان نقلی،ارز دیجیتال و هر چیزی که میشد نقد کنم رو بفروشم که هزینه هامو کاور کنم… و جالبه هر جا برای کار میرفتم با در بسته مواجه میشدم ،البته که پولی هم برای راه اندازی کلینیک به تنهایی نداشتم و فشار مالی از یک طرف و از همه مهمتر دلتنگی من برای کار دندانپزشکی که دوسال ازش فاصله گرفته بودم باعث شد چنان شوق و اشتیاقی در من ایجاد بشه که بهر قیمتی فقط بخوام کار کنم،تصمیم گرفتم برگردم ایران توی همون شهر خودمون و دوباره استارت بزنم و خدا میدونه بدون اینکه تابلویی داشته باشم یا تبلیغات خاصی بکنم فقط با استوری ،برگشتم ،رو توی پیج اینستاگرامم اعلام کردم ،همین کار باعث شد که چنان بازخورد مثبتی بگیرم که مصمم تر از قبل برگردم و نه تنها این راه رو ادامه بدم که با انگیزه و اشتیاق بیشتر در صدد تاسیس یک کلینیک مجهز و تمام دیجیتال با بهره گیری از تکنولوژی روز دنیا بربیام… امروز که این کامنت رو مینویسم دو حقیقت بر من آشکار شد که اگه به خودت نیای و با جهان پیش نری و بهبود ندی خودتو جهان وادارت میکنه و دوم اینکه همین گپ دوساله دوری از کار برای امروز من! برای ایجاد اشتیاق در من ،لازم و ضروری بوده و اگر نبود همچین شوقی برای خلق آثار خوب در جهان،برای هدیه لبخند ،برای تسکین درد و اهدای آرامش و برای بهبود کیفیت زندگی مراجعینم و در کل بهبود جهان در من شکل نمیگرفت!
ممنونم خدا هستم که همیشه در حال حفاظت و حمایت و هدایت من است
بهترینها رو برای شما استاد عزیزم ،برای سرکار خانم شایسته مهربان و برای تمام دوستانم که خواندن کامنتهاشون نقش الهامات و ایده های خداوند رو داره آرزو میکنم
سپاسگزارم از کامنت زیبایی که زمان گذاشتین و ثبت کردین
چقدر زیبا و قشنگ بود این روند تکامل شما
یه خط فرضی توی ذهنم ترسیم کردم و هر مرحله ای از کامنت که شما تعریف کردین و پیشرفت کردین من این خط و یه پله بالا بردم و دیدم چقدر عالی روند تکاملتون طی شد و پله پله نشانه هارا دنبال کردین و پیشرفت کردین
چقدر قشنگ میشد فهمید و تایید کرد حرف های استاد عزیزو که چهار آروم آروم اون ضربه هارو میزنه تا شما متوجه بشین و تغییر بدین زندگیتون و
اونجایی که گفتین که مجبور شدین برای تامین هزینه ها یسری از دارایی هاتون و بفروشین دیگه داشت ضربات محکمتر میکرد و میدونم اگه برمیگشتین به گذشته با اولین ضربه به فکر تغییر و برگشت به ایران و تاسیس کلینیک خودتون میشدین قبل از اینکه بخواین چیزی بفروشین
اینجا یه باوری که استاد در موردش صحبت کرد و میشد تایید کرد که تو همون شهر خودتون هم میشه پیشرفت کرد تو همونجایی که هستی میشه پیشرفت کرد نیازی نیست تا مهاجرت کنی تا پیشرفت کنی و اگه اون جایی که هستی پتانسیل اینو نداره که شما در اون پیشرفت کنید جهان شمارا هدایت میکنه به جاهای بهتر که باعث پیشرفتت بشه
هر چقدر من کامنت میخونم و فایل گوش میکنم میبینم دقیقا حرف های استاد درسته و راحتر میتونم ذهنم و قانع کنم و صحت حرف های استاد برام بیشتر روشن میشه
جای همگی خالی، اگه بدونین تو چه بهشتی نشستم و دارم کامنت مینویسم:)
خدایا هزار مرتبه شکرت برای اینهمه زیبایی های کانادا، برای محله ی زیبا و خوشگلمون
برای این پارک به شدن زیبا و رنگارنگی که نشستم کنار درختای هزار رنگ و رودخونه و چمن و اونور هم زمین گلف، مردم دارن بازی میکنن
خدایا شکرت برای اینهمه زیبایی و نعمت و فراوانی
این تمرین و این کامنت رو دو سه روزه شروع کردم و امروز بالاخره موفق شدم تو این فضای زیبا تمومش کنم و ارسال کنم:)
تضاد برای این به وجود میاد که ما بیدار بشیم، خودمون رو بهبود بدیم، درس بگیریم، پیشرفت کنیم
اگر ما خودمون همش در حال پیشرفت هستیم اصلا تضاد پیش نمیاد
تمرین
1. آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجه ی ملموسی داشت؟
خیلی فکر کردم به این سوال تانمونه ی مناسب به ذهنم بیاد،
داستانش رو قبلا تعریف کردم، جریانِ کار اولم تو کانادا، که خیلیم دوس داشتم اونجا مشغول به کار بشم و تجسمش هم میکردم و عکسِ سَردَرِ ورودیِ آفیسشون رو اسکرین شات گرفته بودم تو گوشیم داشتم و نگاش میکردم خودم رو اونجا تصور میکردم، و خیلیم راحت جذبش کردم و همونجا جلوی همون سردر خودم هم عکس گرفتم روز اول کارم؛
اوائل خیلی خوب بود، بعد کار خیلی زیاد شد، خیلی خیلی زیاد، و این کارفرما هم چون تازه شرکتش رو راه انداخته بود ترجیح میداد فعلا نیروی بیشتری نگیره، دو تا نیروی دیگه هم قبل من داشت، ولی خب کارش خیلی گرفته بود و خیلی سرمون شلوغ بود، من واقعا از دقیقه ی اولی که میرفتم آفیس مشغول کار بودم تا لحظه ی آخر، بازم همیشه کلی پیام جواب نداده و تَسکِ کامل نشده میموند، ولی خب جنس کار رو خیلی دوست داشتم، همین کار ویزا و مهاجرت بود دیگه، کلا من به این کار خیلی هم علاقه دارم هم تسلط. ولی اونجا به جوری بود که انگار ظرفیت اینو نداشت که من همه ی توانایی ها و اطلاعات و تجربه و تسلطی که تو این حوزه داشتم استفاده کنم؛
خب این خودش یه نشونه بود، اما اولش من گفتم بهرحال این شروع کاره، بذارم در حد همین شرح وظایف فعلی خودمو نشون بدم تا پیشرفت کنم.
ولی بعد دیدم نه ظاهرا داستان پیشرفت و اینا نیست، یکی دو مورد دیگه هم بعد از اون پیش اومد که قشنگ نشانه بودن؛ مثلا کارا همینطور بیشتر میشد و نه از نیروی جدید گرفتن خبری بود نه حداقل اضافه کردن درآمد من که عملا جای حداقل دو نفر کار میکردم، یه روز مدیرمون گفت اگر میتونی و موافقی چندساعتی در هفته بیشتر کار کن، تعداد ساعتش رو هم بنویس که اضافه کاری بابتش دریافت کنی، منم قبول کردم، گفتم هم به کارا میرسم هم درآمدم بیشتر میشه.
ولی خب آدم کلا یه ظرفیتی داره برای کار
حجم کار خیلی سنگین بود و بعد از یکی دوهفته اینجوری کار کردن من عملا میدیم که وقت و انرژی برای هیچ کار دیگه ای، هیچ فعالیت یا تفریح و سرگرمی ندارم.
این وسط مدیرمون هم (بعد از دو سه هفته که تقریبا داشت 1 و نیم برابر قبل به من حقوق میداد، جون 1 و نیم برابر قبل کار میکردم) برگشت گفت به نظرم لزومی به زمان اضافه کاری نیست و من فکر میکنم این حجم کار باید تو همون ساعت عادی انجام بشه!
تا اینجا فقط بحث کار بیشتر بود، اما این حرف یه جورایی به این معنی بود که این کار میتونه تو زمان کمتر انجام بشه و انگار که من دارم کم کاری میکنم
من شاید بارزترین ویژگیم تو کارم تعهدم و وجدان کاریم باشه که میتونم به جرات بگم همه ی کارفرماها و حتی همکارایی که تا الان داشتم به این موضوع شهادت میدن… خلاصه که این دیگه خط قرمز من بود. البته ایشون این موضوع رو خیلی محترمانه تو جلسه ای که داشتیم مطرح کرد، ولی بهرحال در اصل مطلب تفاوتی ایجاد نمیکرد، من اولش به شدت جا خوردم ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم باشه من تلاشم رو میکنم که تو همون ساعتای عادی حداکثر حجم ممکن کار رو انجام بدم، ولی درواقع همون موقع تو ذهنم تصمیم جدی گرفتم که دنبال کار دیگه ای باشم.
که خب به لطف خدا و طبق قوانین آفرینش، وقتی من تصمیمم رو گرفتم و قدم های سمت خودم رو برداشتم، شروع کردم اپلای کردن برای جاب، خدا هم شروع کرد سمت خودش رو انجام دادن، و من با این شرکت فعلی آشنا شدم و اپلای کردم و دعوت به مصاحبه شدم، که داستانش رو تو کامنتای دوره کشف قوانین نوشتم که چجوری مصاحبه ی دلخواهم و بعد هم کار دلخواهم رو جذب کردم:)
پس درواقع اینجا من وقتی نشانه های تغییر رو دیدم، قبل ازینکه اوضاع وخیم بشه راه حل پیدا کردم و تغییر کردم.
2- در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای بابت این فرار از تغییر پرداخت کردی؟
تو این کار فعلی و شرکت فعلی من الان بیشتر از دوساله که مشغولم، اوائل خوب هم بود و راضی بودم، ولی الان بیشتر از یکساله که دارم نشانه ها رو میبینم یکی بعد از دیگری که باید دنبال تغییر و کار بهتر باشم، ولی خب متاسفانه اونقدر که باید جدی نگرفتم، هرازگاهی یه کم دنبال کار گشتم، دوباره یه کم ول کردم و درواقع سرمو کردم تو برف
هزینه ای که دارم برای این کم توجهی میدم اینه که اولا درآمدم همونه و خیلی پایینه، دوما مشکلات تو محل کار هی دارن بیشتر میشن و درنتیجه تمرکز رو مثبت ها سخت تر میشه، ولی خب خداروشکر هنوز تو جوب نیفتادم D: و باید زودتر به خودم بیام و جدی بگیرم این قضیه رو
3- اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام میدهی؟ چه رفتار با واکنشی را تغییر میدهی؟
مثلا اگر به پارسال برگردم، اول تلاشمو بیشتر میکنم، و مثلا بیشتر کار کردن رو مهارت اسپیکینگِ نچرال و native like که این هی یه ترمز نشه برام
و البته کار کردن رو باور احساس لیاقت که من همین الانم زبانم تقریبا از همه همکارام بهتره، فقط باید اون کمالگرایی رو و کمی هم کمرویی رو کنار بذارم و حرف بزنم و برم تو دل ترسم
4- به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردی؟
باورا رو که بالا نوشتم، ولی الان دقیقا دارم رو همین فکت کار میکنم و به خودم یادآوری میکنم که من زبانم آلردی قابل قبوله و اینکه باید هی حرف بزنم تا بهتر بشم
و همچنین باور فراوانی که کار خوب کارفرمای خوب هست زیاد هم هست
و باور اینکه من رو خودم کار کنم و سمت خودم رو انجام بدم، خدا سمت خودش رو خیلی خوب انجام میده
خدایا هزار مرتبه شکرت برای توفیق این قبلا دلچسب
همچنین برای هدایت های پشت هم برای چله ای که گرفتم و کامنت دلی که امروز رو فایل زندگی در بهشت 11 نوشتم برای روز دوازدهمم
خدایا عاشقتم
استادجان بک دنیا سپاسگزار برای همه ی فایلا و آموزش هاتون
میخوام تعهد بدم در این پروژه باشم و کامنت بگذارم وروی خودم کار کنم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
یادمه آذرمال 1402 بود در حالیکه فرزند کوچیکم در گهواره خواب بود از خداوند خواستم کمکم کنه که زندگیم خوب بشه و حالم خوب بشه و خوشحال باشم از عمق جانم
نمیدونم چطور شد یادم افتاد خانم سمیه رازگردانی تو پیج اینستاش گفت با استادی به نام استاد عباسمنش زندگیش تغییر کرده ( شاید ی سال پیش دیده بودم و توجه نکرده بودم)
و به تازگی خانمی دیگه به این موضوع اشاره کرده بودند
و ی صدایی واضح گفت برو تو پیج عباسمنش
و من رفتم و استاد با تیشرت قرمز در حال توضیح بودند و بعد چند روز بعد هدایت شدم به سایت استاد
عید 1403 دوره 12 قدم خریدم ولی با اینکه گوش میدادم تا قدم 6 ولی در مدارش نبودم
و با فایلهای دانلودی شروع کردم و الان در مهرماه دوباره قدم 1 را استارت زدم
امیدوارم بتونم این پروژه و 12 قدم باهم پیش ببرم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
یادمه ی بار برای آقای حمید امیری کامنت گذاشتم و ایشون در جوابم این آیه قرآن نوشتن
من با کامنت ایشون نشانه های تغییر و تعیین حد ومرز را برای خودم دیدم ولی زیاد جدی نگرفتم
و بعد با تضادی که چندوقت حالم بد بودو ذهنم مدام درگیر بود متوجه این موضوع شدم که من نباید با کسی کاری داشته باشم و در گیر حواشی نشم که از اصل دور میشن
و هزینه پایین امدن مدارم و وارد بحث و مقایسه و جنجال و دور شدن از آرامش نتیجه دوری از تغییری که باید انجام میدادم بود
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگه به آن موقعی که کامنت آقای امیری خوندم و نشانه ها بهم میگفت به اصل توجه کن
اصل چی بود اصل این بود که حالم خوب نگه دارم
تمرکزم رو داشته هام باشه
تمرکزم روی این باشه که قدرت بدم به خداوند
اصل اینه که دردو دل نکنم
و هرکسی در هر جایگاهی هست در جای درستیه
به اینها توجه میکردم و کنترل ذهن میکردم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور کمبود که فرصتها و نعمتها کمه آدمای خوب کمه و…
و شرک
من قدرت از خدا و خودم گرفتم و به عوامل بیرونی دادم و این شرکه
دارم روی توحید و باور خداوند کار میکنم و با خودم تکرار میکنم که خداوند در قرآن گفته که من ولی و سرپرست توام پس اون برات کافی ترین و نزدیکترین و پناه ترینه
هم خانواده خوب توحیدی ام ازت ممنونم برای کامنت زیبایی که نوشتی و آیه بسیااااااار زیبا و محشری را که به اشتراک گذاشتی که اینهمه قرآن خوندم چرا بچشمم نیومد با وجود مشکل محرز من که دقیقا یکی از مشکلات اصلی زندگیم رعایت نکردن به این دستور خداست و پایین آوردن مدار خود با دست خودم که باعث شد امروز در ماتریکس مالی و کسب وکاریم گیر کنم و هیج اقدام ذهنی براش نکنم تا اینکه چک و لگد های دنیا برسن و خوردخمیرم کنن تازه تصمیم بگیرم بله باید اقدام میکردم
خدایاشکررررر با خوندن این آیه و مطالب این دوره و کامنت بی نظیر دوستان بهم خیلی نرم هشدار دادی که مجید عزیز برات فرش قرمز پهن کردم بفرما اینم هدایتی که میخواستی لبیک بگو تا اقدام بعدی رو برات انجام بدم فقط صبور باش و صبوری کن تا راهها بهت گفته شود خدایاشکرررررت مهربانم شکررررر که چک ولگدم نکردی خیلی تو ماتریکس گیر کرده بودم شکررررر برای این دوره شکرررررر برای این کامتت و شکرررررر برای این آیه ای که نوشتمش تا هر روز یاداوری کنم خودم و با حرف نیکویت الهی شکررررر که میخوام کسب و کارم تغییر بدم تا جهان فشارشو برمن تحمیل نکرد یاالله و مددی کننننننن.
میدونین چرا حضرت چون از حضور میاد و انگار شما در قلب های ما حاضری و میدونی الان به چی نیاز داریم و از اون برامون فایل میزارید
ای جااااااان که این چند وقته برام سوال بود چه طوری از کجا برای تغییر سوال کنم و البته که یه فکرایی براش کرده بودم ولی خب با فایل شما مهر تایید خورد که درسته برو جلو
از قدیم بگم
آخرین تضاد که اتفاق افتاد و من مسیر رو تغییر ندادم
هربار هر روز من از همسرم دور بودم و خیلی تفاوت اخلاقی فرهنگ خانوادگی و سلیقه همه چیز تفاوت داشتیم از طلاق میگفتم ولی خانواده با عیب و ننگ هست جوابم میدادند ولی خب به تضادها توجه نمیکردیم و تو این مسیر حتی در اثر مشاجرات ما پدرم رو از دست دادم و دوباره و دوباره به تضادها کسی توجه نمیکردیم و دیگه دست به دعا شدم خدایا خسته شدم و دیگه نزدیک بود خود کشی کنم که به مسیر استاد عرشیانفر و شما جانان هدایت شدم و زندگیم ارام شد و زنده شدم وای همچنان ته دلم اون چیزایی که از زندگی میخوام نیست و ندام ولی خب اوضاع روابطمون خیلی بهتره و مشاجرات مون کم و حتی نیست شده ولی این آتش زیر خاکستر نهفته شده
هم من هم خانواده م هم همسرم هزینه توجه نکردن به این تضاد رو دادیم .خوب حقمونه(:
بیخیال
در زمینه ماشین دار شدن تضاد های خط واحد سوار شدن و سرما خوردن بچهم برخورد کردم و یهو همسرم اجازه داد ماشین بخر و دیگه یه ثانیه معطل نکردم و سریع دنبالش رفتم و خدا دستش رو رسوند و کسی پیدا شد و برام دوندگی کرد و ماشین خریدم و خیلی خیلی با ماشین بهم خوش گذشته انگار زندگیم دو محور شده قبل ماشین دار بودن و بعد ماشین دار شدنم.
حتی یکسال پیش پرایدم مدام خراب میشد و بهم الهام شد که ماشین عوض کنم.منم سریع اقدام کردم که فک میکردم ممکنه چند روز بی ماشین بشم تا ماشین مورد نظرم پیدا بشه که نه.صبح ماشین فروخته شد عصر ماشین جدیدم دم درب پارک بود(: خوشحالم هزنیه تعمیرات و خیلی چیزای دیگه برام داشت که قسل در رفتم.
دیگه دیگه تو سلامتی بگم
خیلی تپل بودم و شکم داشتم تضاد حرفای مردم که وایی چندماهگی حامله هستی و البته نفس نفس زدن موقع راه رفتن و همه اینا رو به رو شدم
و با دوست جونیم به قانون سلامتی هدایت شدیم و با هم هم قدم شدیم و حسابی وزن کم کردیم و حسابی خوش اندام و سلامت شدیم.
دیگه از اونجایی بگم که شاگرد استاد عرشیانفر بودیم ولی خوب من تمریناش که دکر روزانه صدبار من میتوانم یا بنویس من ثروتمندم و اینا حال نمیکردم در خواست هدایت الهی کردم و سریع به شما هدایت شویم خوشحالم مقاومت نکردم و به سمت شما لبیک گویان اومدم و الان خیلی خیلی اوضاع و حوالاتم خوبه
خوشحالم تو خرید ماشین و تغییر ماشین و سلامتی قبل از طوفان خودم تو تغییر پا گزاشتم و مسیر کشتی در سمتی که من خواستم هست و خوشم
اون مابقی هم خدا کمک کنه و البته منم باید بخوام از نقطه امن بیرون بیامو اینبار معجزه الهی رو خواهم دید.
امروز با گوش دادن این فایل و شروع پروژه تغییر از طرف گروه تحقیقاتی یک احساسی رو تجربه کردم که از جنس رخ دادن یک همزمانی بود. دلیلش هم درخواستی بود که از خداوند داشتم. از چند روز پیش دوره احساس لیاقت رو استارت زدم در حالی که یه حس قوی داشتم از اینکه باید یک پروژه جدید رو برای کار کردن روی باورهای خودم استارت بزنم. میدونستم که نباید متوقف بشم و باید حرکت کنم و به مدارهای بالاتر صعود کنم چون از این موضوع هم آگاهی داشتم که باید همواره در حال پیشرفت باشم.
از طرفی یک سوالی در عقل کل منتشر شده بود که در کانال گروه تحقیقاتی گذاشته شده بود و یکی از دوستان راهکار خواسته بودن که با کدوم دوره سایت شروع به تغییر و بهبود کنند که من در پاسخ بهشون گفتم باید به هدایت خداوند گوش بدن. و این در حالی بود که همین سوال و پاسخ خودم را به فکر فرو برد و نشونهای دیدم از اینکه خودم هم باید یک درخواستی از خداوند بکنم. به سمت مرور دوره احساس لیاقت پیش رفتم در حالی که دیشب هم یک حس قوی میگفت جلسه ششم دوره هم جهت با جریان خداوند رو هم گوش بده. این جلسه در مورد هماهنگی ذهن و روح هست. اینکه چطور ما میتونیم و باید اینکارو بکنیم که ذهنمون با آگاهیهای روح که قسمتی از خداوند است و خود خداوند هست، هم جهت و هم راستا بشه.
تا اینکه امروز به سایت اومدم و دیدم که پروژه جدیدی استارت خورده و استاد گفتن که این پروژه خیلی بهتره با دوره احساس لیاقت ترکیب بشه. اینجا من دیگه این رو یک نشونه قوی دیدم از اینکه این هدایتی از طرف خداوند هست و یک همزمانی رخ داده. و من باید برای تغییر از این نقطه ادامه بدم مسیرم رو. خدایا سپاسگزارم که همواره هدایتهایت را میفرستی. از بینهایت طریق. از طریق استاد عزیزمون که به ندای قلبشان گوش میدن و همیشه اینطور بوده. خدایا شکرت به خاطر وجود استاد نازنینی مثل استاد عباسمنش که هر روز به خاطر وجود شما از خداوند سپاسگزارم. از شما سپاسگزارم که همیشه در حال بهبود خود و سایت الهی عباسمنش دات کام هستید.
در نتیجه من شروع به گوش دادن فایل کردم. خیلی عجیب بود. دقیقا روی نقاطی دست گذاشتید که من چند وقتی بهش توجه نکرده بودم. یعنی در واقع من به این موضوع آنقدر توجه نکرده بودم که باید همیشه و همواره هر چقدر هم اوضاع خوب باشد باز هم باید تغییر کنم و به فکر بهبود باشم. موضوعی که اینجا و در قدم یازدهم بهش پرداختید.
بعد دیدم که بله من چند وقتی هست که در برخی از جنبههای زندگیم دست از بهبود برداشتهام. بعدی یه خورده فکر کردم ببینم چطور میتونم جواب سوال دوم رو بدم که میگه: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ یکی از این نشانهها این بود که مدتی بود دیدم که مشتریهایم کم شده و من اون انگیزه اولیه را برای کار بر روی پروژهها ندارم. بعد بیشتر فکر کردم ببینم دلیلش چه باورهایی بوده که به چند تا افکار و باور رسیدم. یکی از اونها این بود که من از یادگیری و ارتقای خودم دست کشیده بودم. ببینید دوستان ما هر شغلی که داریم هر کاری که داریم انجام میدیم باید همیشه و هر روز و همواره در حال یادگیری در اون حوزه باشیم، همیشه و همواره باید مهارتها و تخصصمون رو بالا ببریم. این موضوع خیلی خیلی جدیه و شوخی نداره. یعنی در واقع من خودم رو میگم، من همیشه باید در حال یادگیری باشم، مهم نیست چقدر تجربه دارم، چقدر تخصص دارم، قانون اینه که من باید همیشه بروز باشم و خودم رو آپدیت کنم. هر ابزار جدیدی توی کسب و کارم میاد باید بلافاصله برم یادش بگیرم. مثلا خودم رو میگم: من باید کار با چت جی پی تی و AI رو یاد بگیرم و بتونم از این ابزار که کل دنیای تکنولوژی رو تغییر داده یاد بگیرم. البته قبل از همه اینها خیلی خیلی مهمه که روی احساس ارزشمندی خودم کار کنم که این حرکتی که قراره بکنم و قدمهایی که قراره بردارم نتیجه بخش بشه. هر چند که من نمیتونم دقیقا تشخیص بدم که هدایتها چرا میگن که مثلا فلان کار رو انجام بده فلان دوره رو استارت بزن، اما من اعتماد میکنم و انجامش میدم. به خاطر همین فکر میکنم دلیل اینکه ما الان هدایت شدیم دوره احساس لیاقت رو مرور کنیم همین موضوعه که ما باید در مورد کارمون هم احساس ارزشمندی داشته باشیم که خود همین هم با بالا بردن مهارتها رخ میده. و هر کاری کنیم نتیجه میده. یعنی میخوام بگم که ما باید تمام این معادلات رو کنار هم بذاریم تا نتیجه واقعی رو ببینیم. من در مورد خودم مثال میزنم. من آدمی هستم که همیشه عاشق یادگیری ابزارهای جدید و متخصص شدن در حوزه کاری خودم هستم مثل همین کار با AI ولی وقتی نگاه میکنم میبینم معادله احساس لیاقت رو حذف کرده بودم و این باعث شده بود که هر چقدر تلاش میکنم و یاد میگیرم باز هم درآمدم از یه حدی بالاتر نره. بعد نگاه کردم دیدم من در مورد کارم احساس ارزشمندی ندارم و هر چقدر متخصصتر میشم ولی در موردش احساس ارزشمندی ندارم، این باور رو ندارم که این کار بسیار بسیار ارزشمنده و یک تخصص ثروت آفرینه و میتونه بینهایت مسئله در جهان رو حل کنه. به همین دلیل ناامید میشم و دست از یادگیری و رشد در حوزه کاری خودم برمیدارم. حالا من این موارد رو مثال زدم و توضیح دادم که پاسخ سوال دوم رو بدم که میگه: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ امیدوارم تونسته باشم خوب توضیح بدم یاد حداقل شما دوست عزیز میتونی یک بار دیگه مثال و تجربهای که از خودم زدم رو مرور کنید.
پس این دو عامل رو کنار هم میذارم و میشه پاسخ سوال دوم: 1- متوقف کردن یادگیری 2- احساس عدم ارزشمندی.
حالا میخوام برم سراغ مورد بعدی برای جواب به سوال دوم که میگه: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ یکی دیگه از اون عوامل رو که شناسایی کردم امروز «کمال گرایی» و نگاه: «حالا همه چیز تکمیل است». این باور از نگاه من سم است. چرا؟ خیلی ساده: چون من وقتی فکر میکنم همه چیز کامل شد و حالا اون نتیجهای که میخواستم گرفتم پس دیگه نیاز به بهبود و تغییر ندارم. مثلا تعداد مشتریهایم به 10 تا 20 تا میرسه، ورودی مالی خوبی میاد، باورهایی که در مورد توحید و ثروت کار کردم هم نتیجه میده به این شکل، بعد که نتیجه میاد یه احساسی میاد که انگار خوب الان همه چیز اوکی شد و من نیازی نیست حرکت کنم. نمیدونم چرا اینجوری میشه برای من که وقتی مثلا یه نتیجه خوبی میاد توی زندگیم دیگه حرکت نمیکنم. بعد که یه خورده بهش فکر کردم به کمالگرایی رسیدم. به این نگاه که انگار در این دنیای مادی یک نقطه کمال وجود داره و من اگه بهش برسم دیگه تمومه. و بدتر از اون اینکه که فکر میکنی خوب حالا که نتایج خوب شد پس بقیهاش دیگه خودش خوب پیش میره بدون اینکه من بخوام روی خودم کار کنم. در حالی که استاد بارها گفتن که باورهای محدود کننده ما حاصل سالها تکرار ورودیها و سالها تکرار افکار در ذهن ما بوده و ما باید همیشه روی خودمون کار کنیم. باورها دکمه نیستند که بزنیم و بگیم همه چی تموم شد. باورها مثل همون مثال رنگ زدن اون کشتی هست که استاد مثال میزن که کشتیهای بزرگ وقتی داخل دریا میرن و بعد به اسکله که میرسن آدمها شروع میکنن به رنگ زدن کشتی از اول تا آخر برای اینکه بدنه کشتی زنگ نزنه. یه همچین چیزی رو توی ذهنتون بیارید. چون ما هیچوقت نمیتونیم بگیم باورهامون دیگه خوب خوب شدن و دیگه نیازی نیست روی خودمون کار کنیم. ما باید همیشه ممنتوم مثبت رو حفظ کنیم. بنابراین اینم یکی دیگه از دلایل متوقف شدن من در کسب و کار خودم بود که گفتم بگم. بیشتر جنبه کسب و کار و بحث درآمد و مدیریت پول توی ذهنم اومد امروز که دوست داشتم در موردش بنویسم.
اما باز هم من میخوام این فایل رو چندین و چند بار گوش بدم. قسمت اول پروژه رو چند بار گوش بدم و ادامه بدم و شروع کنم به کند و کاو کردن در ذهنم و به نتایج زندگیم نگاه کنم. حالا حالاها کار دارم با این پروژه و تازه امروز شروعش بود.
بعد میام دوباره مینویسم در مورد اینکه من از یه جایی به بعد LOSE MOMENTUM شدم به این معنا که ممنتوم مثبت رو قطع کردم و گم شد. ولی اول میخوام بهش فکر کنم که چرا این اتفاق افتاد و من از یه جایی به بعد بهبودهای روزانهای که هر روز با اشتیاق سوزان انجام میدادم قطع کردم. دو تا از دلایلش رو گفتم ولی دوباره میام و در موردش مینویسم ولی اول باید در مورد بیشتر فکر کنم بعد بیام بنویسم.
خیلی هم عالی میشه که همین فایل جدید چند قسمتی بشه و استاد بیشتر از تجربیات خودشون بنویسن. چون استاد الان نتایجی رو در زندگیشون دارن که هر کس ببینه میگه خوب شما دیگه الان کامل هستی پس چه بهبودهای دیگری در زندگیت داری که باید انجام بدی. شما که از ثروت بینیاز هستی، در بحث سلامتی و روابط در یک شرایط بسیار خوب هستی، در یک کشور بسیار زیبا و در یک ایالت بسیار فوق العادهای هستی. بنابراین الان بهبودها و حرکتهای رو به جلو شما چه چیزهایی هستند و شما چگونه توانستهاید، یعنی با چه باورهایی توانستهای انگیزه خود را در طول تمام این سالها حفظ کنید و با چه باورهایی ممنتوم مثبت رو نگه داشتید، با اینکه شرایط شما بسیار عالی میباشد اما خیلی خوب میشه در قسمتهای بعدی بگید که شیوه شخصی شما برای اینکه جزء افراد دسته چهارم باشید و در دنیا پیشرو باشید چیست؟ چه نگاهی به شما کمک کرده که همیشه و همیشه با اینکه شرایط شما بسیار خوب هست، در حال رشد و پیشرفت باشید؟
باز هم سپاسگزارم استاد عزیز برای اینکه وقت گذاشتید و یک پروژه الهی دیگر در سایت استارت زدید.
سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز و دوستان سایت
خدایا شکرت امروز صبح یک لحظه توی ذهنم این جمله اومد: خدایا شکرت که قدم های کوچک انقدر قدرتمندند و میتونن تغییرات بزرگ ایجاد کنن و وقتی اومدم توی سایت دیدم فایل و پروژه جدید روی سایته و بازش کردم چشمم به کلیدها افتاد که استاد نوشتن : قدرت بهبود های کوچک اما پیوسته چقدر زیباست این هم زمانی و بازی انرژی ها من هنوز پروژه انجام ندادم ولی انقدر ذوق داشتم خواستم نفر اول کامنت بزارم و تشکر کنم از استاد بابت پروژه جدید که برای کمک به تغییر و بهبود دائمی ما طراحی کردند.
موضوع دیگه که به نظرم ربط داره به این فایل اینه که من چندین ماهه توی سایت کامنت نزاشتم و همواره درگیر بودم که خدایا کدوم فایل را گوش بدم کلی فایل باارزش هست کی میرسم گوششون بدم چطوری گوش بدم که ازشون نتیجه بگیرم و… و هربار یک فایلی را گوش میدادم یا چند بار گوش میدادم یه مدت گفتم من باید فایلهای توحیدی را به ترتیب هر روز یکیشا گوش بدم یک مدت گفتم باید موضوعی فایل ها را گوش بدم. و این هفته به این نتیجه رسیدم که یک فایل را هر روز گوش بدم تا یک هفته و هر روز هرچی ازش فهمیدم را یادداشت کنم در کنارش کامنتهای همون فایل را هم بخونم و روز هفتم بشینم بخونم یادداشت هام را و روند اون چیزهایی که فهمیدم را ببینم که چطوره… و تا حالا راضی بودم خیلی خوبه اینجوری بهتر مطالب هر فایل را درک و دریافت میکنم و در خاطرم میمونه و باعث میشه عمل کنم بهشون، در حالیکه اولین فایلی که گوش دادم هم راجب همین بود که باید هر روز روی خودت کار کنی اگر میخوای نتایج را ببینی اگر میخواهی زندگیت تغییر بکنه باید شخصیتت تغییر بکنه و برای تغییر شخصیت تعهد کار هر روزه میخواد و من به این نتیجه رسیدم که باید آهسته اما پیوسته روی خودم، افکارم و باورهام کار کنم اگر میخوام نتایج را ببینم حتی بعد از دیدن نتایج هم باید باز ادامه بدم کار کردن روی شخصیت را پس قدرت بهبودهای کوچک اما مستمره که زندگی را تغییر میده نه تلاشهای کوتاه و پراکنده و خدا را سکر بابت برنامه ای که استاد در همین رابطه برامون چیده . در کنارش تصمیم گرفته بودم از روز شمار تحول من از فصل اول شروع کردم که هر روز متعد باشم فایلا را با یک نظم و ترتیب گوش بدم و جلو برم و اینطوری بدونم که همه فایلها را دارم گوش میدم و هر روز بدونم کدوم فایل را باید گوش بدم و کجای برنامم هستم. گفتم شاید اینجا کسی باشه که این روش به دردش بخوره برای همین نوشتم. و امروز هدایت شدم به این پروژه قطعا پربرکت از استاد عزیز. سپاسگذارم
به قول بچه های سایت فقط خدا میدونه قراره با این پروژه شگفت انگیز چه معجزه هایی وارد زندگیمون بشه.
حقیقتش استاد من خودم قبل از اشنایی با شما واقعا هیچ وقت نمیدونستم این تضاد هایی که برامون میفته کار جهان برای بیدار کردن ماست.
و هیچ وقت هم دنبال تغییر نبودم.
مثلا میدیدم زانو درد گرفتم.
پاشته پام درد میکنه.
به شدت بوی عرق میگیرم
و کلی مسائل سلامتی دیگه.
نمیدونستم باید شیوه تغذیم رو تغییر بدم.
نمیدونستم اینها نشانه هایی هست برای تغییر.
تا اینکه بعد از کلی تضاد هدایت شدم به قانون سلامتی.
استاد به خدا فقط در عرض یک ماه اول عمل به دوره و شروع تغییر 10 کیلو وزن کم کردم و بوی بد عرقم کامل از بین رفت!
هنوزم که هنوزه هررر وقت میخوام مانتو بپوشم برم سرکار میگم سعیده یادته قبلا بعد از هر یکبار پوشیدن مانتو حتما باید میشستیش؟
الان چی؟
الان این مانتو رو نزدیک به 10 بار پوشیدی!!!
یه ذرههههه بو هم نمیده!!!!
قبلا از روی بوی لباسها میفهمیدم شستن میخواد یا نه.
اما الان وقتی لباسا قاطی میشن،برام سخته بفهمم کدومشون نیاز به شستن دارن.
خدایا شکرت واقعا.
استاد اصلا یادم نمیاد که اوضاع خوب بوده و تصمیم به تغییر گرفته باشم.
اصلا بهش فکر هم نکرده بودم.
اما تا دلتون بخواد بوده که له له له شدم بعد فهمیدم باید تغییر کنم.
اون بلاخره فهمیدن هم به وسیله ی اموزش های شما بوده!
و گرنه فقط خدا میدونه الان چه وضعیتی داشتم.
امان امان امان….
خرداد سال 1401 به اصرار من و به خاطر اینکه من ازمون شغلی شیراز پذیرفته شده بودم(که خودم اولویت اول رو شیراز انتخاب کردم وگرنه میتونستم همون شهرستان انتخاب کنم.)،از شهرستان اومدیم شیراز.
و قبل از اومدن به همسرم گفتم خودم میتونم کار کنم و اجاره رو پرداخت کنم.
بزرررررگترین اشتباه زندگیم!
و همین شرک ورزیدن ها و قدرت دادن به عوامل بیرونی برای موفقیت وفکر کردن به اینکه فقط توی شیراز میتونم موفق بشم و اگر برگردم شهرستان امکان موفقیتم وجود نداره،
باعث شد که 3 ساااال تماااام مجبور باشم اجاره رو خودم بدم!
بدون هییییچ کمکی از همسرم.
یعنی مجبور شدم اجاره بدم.
چون قول داده بودم به همسرم.
چون میترسیدم اگر ندم بحث پیش بیاد.
چون میترسیدم اگر ندم مجبور به برگشت میشیم از شهر مورد علاقه ام.
شهری که تا قبل از ازدواج توش زندگی کردم،بزرگ شدم.
خلاصه 3 سال به همین منوال گذشت.
و من بعد از 3 سال چک و لگد خوردن به خودم اومدم.
شروع به تغییر خیلی سخت بود.
توی این یکسال و نیم اشنایی با شما،حتی یک روز هم نشد که وارد سایت نشم.و از اموزشهای شما استفاده نکنم.
حتی زمان جنگ 12 روزه هم که به سایت دسترسی نداشتم از طریق اپارات فایلهای شما رو میدیدم!
خلاصه بلاخره اموزشها کار خودش رو کرد!!!
تسلیم شدم.
قدرت رو دادم به خدا.
از ته دل با حال خوب به همسرم گفتم باشه امسال دیگه برمیگردیم همون شهرستان قبلی.
و نتیجه تغییر من چی شد؟!
همسرم 180 درجه تغییر کرد.
همون همسری که هر سال میگفت باید برگردیم شهرستان همون همسر امسال میگفت شهرستان دیگه به درد نمیخوره.
میگفت باید شیراز بمونیم.
همون همسری که توی این 3 سال حتی 1 ماه هم اجاره خونه پرداخت نکرده بود،خودش رفت یک خونه اجاره کرد با اجاره بهای دوبرابر سال قبل.
الان هم مرتب میره سرکار برای جمع کردن پول اجاره.
الان به من میگه پولهاتو بده طلا بده هزینه دندونت کن.
الان خودش خرید میکنه.
توی این 3 سال عمده خرید هم با من بود!
الان خودش خرید میکنه با عشق.
قبلا اگر میرفتیم خونه پدرم،یا با اسنپ و تاکسی برمیگشتیم یا برادرم ما رو میرسوند خونه.
اما الان یکماهه که با عشق میاد دنبالمون.
ما رو میرسونه خونه و بعد میره ادامه کارش.
خدااای من اخه چقدرررر تغییر.
چقدررررر نتیجه.
همسری که قبلا خونه پدرم نمیومد حتی اگر ازش درخواست میکردم،الان یک ماهه که چندبار وقتی اومده دنبالم بدون درخواست من خودش اومده خونه پدرم نشسته.
خلاصه استاد الان همون داستان مومنتوم برام یاداوری شد.
که من با اموزشهای شما ادامه دادم.
ادامه دادم و الان یهو اون اتفاقات خوبا خلق شد.
بعد از 3 سال وقتی جهان دید من تسلیم شدم و یه کم شرکم رو به عوامل بیرونی کم کردم خودش رو در تغییر رفتار همسرم نشون داد.
این رابطه خوبی که بین من و همسرم این دو سه ماه اخیر ایجاد شده،هرگز توی 14 سال زندگی مشترک تجربه نکرده بودم.
اینم مثالی بود که بعد از له شدن زیر بولدوزر جهان در خودم ایجاد کردم.
بازهم از شما سپاسگزارم.
خدای من
این کامنت رو تو خط واحد کامل کردم و اصلا حواسم نشد ایستگاهمو رد کرد!
اما اشکال نداره ارزش داشت.
الخیر فی ما وقع.
حتما نباید اونجا پیاده میشدم.
حتما خداوند پلن بهتری واسم داره.
خدایا شکرت.
همین الان همسرم زنگ زد گفت با بچه ها میخواد بره استخر.
گفت کلید خونه رو برات یه جا تو کوچه جاسازی کردم!
منمیگم صبح بهم الهام شد کلیدو ببرم.
ولی من گوش نکردم و به عقل خودم تکیه کردم.
خلاصه همین استخر رفتن با پول خودشون هم برای من نتیجست!!!
نتیجه تغییر.
خدایا شکرت که قدرت خلق زندگیم رو به خودم دادی.
یه چیز بی ربط به موضوع هم اینجا بگم تا یادم نرفته برای خودم به یادگار بمونه.
دیروز صبح توی تمرین ستاره قطبی نوشتم امروز میخوام کارمندها بهترین وجه ممکن خودشون رو داشته باشن!
کارمند دم در ورودی که کد ملی ها رو ثبت میکنه جلوم از جاش بلند شد!
قبلا هم منو دیده بود ولی حتی یکبار هم بلند نشده بود.
کارمند شعبه هم به سرعت باورنکردنی کارم رو انجام داد و یه موضوع هم بهم گفت بدون اینکه وظیفه ای داشته باشه.
تازه تو دفترم نوشته بودم میخوام خنده و شادی مردم رو ببینم.
توی اسانسور بودم یهو یه اتفاقی افتاد که کل افراد تو اسانسور بلند زدن زیر خنده!
و همون لحظه گفتم خدایا ممنون اجابت کردی.
اصلا این اتفاق افتاد تا من بیشتر به خالق بودن خودم پی ببرم.
دیروز هم مادرم یک میلیون پول نقد بهم هدیه داد.
به قول سعیده شهریاری نازنین،خدایا تا جایی که اسمون و دریاها جا داره شکرت.
و مشرقها و مغربهای پر برکت زمین را به آن قومِ به ضعف کشانده شده واگذار کردیم؛ و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل، بخاطر صبر و استقامتی که به خرج دادند، تحقّق یافت؛ و آنچه فرعون و فرعونیان (از کاخهای مجلّل) میساختند، و آنچه از باغهای داربستدار فراهم ساخته بودند، در هم کوبیدیم! (137)
یه همچین آدمایی غولشون میشه توی قرآن فرعون و قارون
آخر عاقبتشون چی شد
همشون هلاک شدن
این ویژگی این دنیاس
اونی ثروتمنده که به ثروت پایدار برسه
و اونی که به ثروت پایدار میرسه قطعا آدم با ایمانی
ایمان نه اون ایمانی که ما فک میکنیما
نه دولا و راست شدن الکی
اون ایمانی که باج به کسی نمیده
از چیزی نمیترسه
رزقشون دست کسی نمیبینه
مشکلی پیش میاد خودشو نمیبازه
حالش خوب میمونه
این ایمان ثروتمنداس
ایمانی که پشتبندش عمل داره
عمل به ایده های الهامی رو داره
عمل به راهی که جلوی پای طرف قرار گرفته
این ایمانه که غوغا کرده
ایمانی که دنیا رو پر از ثروت میبینه
ایرانو پر از فرصتهای پولساز میبینه
یه لحظه فک کن
یه ثروتمندی بهم گفت
ایرااااان بهشت پول ساختنه
اصن عمل نکن فقط این جمله رو بخون
ایراااان بهشت پول ساختنه
اصن خوندنشم حس خوبی بهت میده
چه برسه عمل کردن بهش
نه ایران کل این دنیا بهشت پول ساخته
ولی نه حرف مفت
نه همینجوری روی هوا بگی
مثل اینا که تسبیح دستشون میگیرن ذکر عربی بدون فکر میگن
مثل اونی که وقتی میگه ایران بهشت پول ساخته
دو میلیون دلیل داره برای اینکه ثابت کنه به من و شما که ایران بهشت پول ساختنه
و اینا دلایلو برای هرکی ام که میاره طرف چشاش گرد میشه
اینقدر محکمه پایه های باوراش
اینقدر محکمم اون ایمانی که توی دلشه
اما برگردیم به آیه
یه جای دیگه داریم توی قرآن به اونایی که مستضعف بودن موقع مرگشون بهشون گفته میشه که در زمین چگونه بودید میگن ما در زمین زار و زبون بودیم (حاضرم قسم بخورم که نود و پنج درصد ایرانی ها موقع مرگشون به عزرائیل این جمله رو میگن) میگن بهشون حالا که زار و زبون بودید پس جایگاه شون جهنمه
حالا نمیخام وارد اون آیه فوق العاده بشم که حتی خوندنشم دیوانم میکنه
اما توی این آیه امشب هم از مستضعف استفاده شده
اون چی میگه
این آیه چی میگه
دو تاشون مستضعف یکی جهنمی
یکی رو خدا برده بالا
چیه داستان
وقتی که فک کردم
رسیدم به اینکه
اونا که توی آیه دومی آوردن دیگه دستشون از دنیا کوتاه
اینی که توی آیه اولی اومده (آیه آمشب)
اینا کسایی بودن که هنوز نمردن
و خدا هم اونا رو بهشون نعمت داده
چون صبر کردن
صبر چیه
صبر یعنی با احساس خوب یه تایمی رو اجازه بدی بگذره
یعنی به ایده ات عمل کردی منتظری خدا قسمت خودشو انجام بده
اونا کسایی بودن که دنبال موسی رفتن
به راهی که جلوی پاشون قرار داده شده بود اعتماد کردن
با ترس جلو رفتن توکل کردن تکیه کردن به خدا
ثمره اش میشه همین
مورد ضعف بودن شدن وارث مشرق و مغرب
تو چی؟
فقیری یا ثروتمند؟
اگه دنبال پولی تو هم اگه به ایده ات عمل کنی
میشی مثل همینا
خدا به وعده اش عمل میکنه
مگه خدا به هممون وعده فضل و آمرزش نداده
به خودم میگم
کی میخام آگاه بشم
کی میخام بفهمم اینو که خدا به من وعده آمرزش داده و فراوانی
بذار یه جور دیگه بگم
کوچیکتر که بودم مثلا پونزده سالم بود
زمانی که فک میکردم به آینده
همیشه اینجوری دنیا رو میدیدم که خدا به اونا که دوسشون داره ثروت میده نعمت میده
اونایی که بدبختن از بی ایمانی شون
اون موقع من جوجه بودم نه کتابی خونده بودم نه جایی اینا رو دیده بودم
نه اصن میدونستم باور چیه
ولی همه ی اینا توی ذهنم بود
همه ی اینا باور داشتم
هرچی بزرگتر شدم از ذهنم پاک نشد من شدم جزو اونایی که خدا دوسشون نداره
درست و یا غلطشو کاری ندارم
ولی حداقل میدونم که اینجا ام الان
توی این نقطه ام از لحاظ فکری
و واقعا هم درسته هرجوری بخای بهش نگاه کنی
میخای توی تیم خدا باشی؟
بسم الله
خدا از ما بیشتر میخاد ما توی تیمش باشیم
توی دنیایی که همه دارن به طبل فقر میکوبن اگه ما بتونیم خلاف اینا حرکت کنیم
اگه ما یاد بگیریم توی تیم خدا باشیم
اگه ما بتونیم وعده فراوانیشو باور کنیم
اگه بفهمم با منطق که ایران بهشت پول در آوردنه
اون موقع اس که میتونیم بترکونیم
اون موقع اس که خدا هم سنگ تموم میذاره برای اونایی که توی گروه خودشن
یه تعداد اندک که جایگاهشون بهشته
بقیه هم از دم جهنمی ان
خود خدا گفته توی قرآن
به جهنم
میگه پر شدی
جهنم میگه مگه بازم هست؟
خدا قسم خورده که جهنمو از جن و انس پر میکنه
شوخی نداره که بابا
از اون طرف یه تعداد اندکی جایگاهشون بهشته
آشنا نیست تعداد اندک؟
الان چه قدر آدمها روابطشون خوبه؟ یه تعداد اندکی
چه قدر آدمها سالمن همه جوره؟ یه تعداد اندکی
چند در از آدما ثروتمندن؟ یه تعداد اندکی
حالا کلا کیا همه رو باهم دارن یه جا؟ یه تعداد اندکی
بهشتی ام اندکن
ثروتمندا ام اندکن
دیگه چه منطقیه از این بالاتر آخه
یکی از چیزهایی که من از خودم تعجب میکنم اینکه
من همیشه خداییش زرنگ بودم
راهی که همه میرفتنو من نمیرفتم
کاری ک همه میکردنو من نمیکردم
به قول قرآن یه کوچلو اولی الباب بودم
یعنی کسی که بهترین هر چیزی رو انتخاب میکنه
توی هر موضوعی میگفتم اگه یه نفر تونسته یکی کاری رو بکنه من دومیش میشم
بی سر و صدا
بدون حاشیه
کار خودمو میکردم
صداشم در نمیاوردم که من دارم چی کار میکنم
از بچگی این شکلی بودم
اینکه همون من الان چرا دارم مثل اکثریت جامعه فک میکنم
این برام جای تعجب داره
که اصن من چرا باید مثل بقیه فک کنم
من که بلد بودم گلیم خودمو از آب بکشم
حالا یه تایمی اشتباه کردم به کنار
الان دیگه چرا ادامه میدم
الان که فهمیدم راه درست چیه راه غلط چیه
خیلی کار داریم
خیلی باید روی خودمون کار کنیم
و ثمره اش شیرینه
فقط همین که برسی به احساسی که من همرنگ جماعت نشدم
من راه خودمو رفتم
و به موفقیت رسیدم
به پوللل رسیدم
این بهترین حس دنیاس
اگه کسی یکمی عاقل باشه
میفهمه که اینجوری موقع ها باید گلیم خودشو از آب بکشه بیرون
اون باوری رو انتخاب کنه که احساس میکنه درسته
من دو تا مثال ساده میزنم خداییش با منطق و عقلمون بیای بررسی کنیم ببینیم کدوم کلام حقه
راه اول یه آدمی که باور داره فقر باعث میشه به خدا نزدیک بشه و احساس میکنه خدا خیلی نیرومنده خیلی پولداره ولی کلا با اتفاقات بد با بیماری با بی پولی داره گناه های ما رو پاک میکنه
راه دوم آدمی که باور داره اونی که توی گروه خداس شبیه بقیه فک نمیکنه
باور داره ثروت کنار خداس به کسی نمیگه آ عین یه راز پیش خودش نگه میداره صداشو در نمیاره
یه سری باور های محدود کننده داره کافیه که یه چیزی خلاف باورهاش بشنوه سریع ذهنش اونو میگیره و میگه اگه فقط یه دونه فقط و فقط یه دونه مثال نقض برای اون باور پیدا بشه من اونی رو انتخاب میکنم که احساس بهتری بهم میده
اگه مثلا همه گفتن ثروتمندا آدمهای بدی ان بی ایمانن
این اگه فقط یه دونه آدم ثروتمندو دید که مثلا داره نماز میخونه یواشکی
کاری دیگه به هیچی نداره به اینکه اون آدم خوبیه یا بدیه
کاری حتی به نمازشم نداره که با خلوص نیته یا نیس
میگه این مثال نقض
سریع از اون به بعد اون باور درسته رو جایگزینش میکنه و تمام
حالا به نظر شما کدوم از اینا به راه راسته؟
اونی که باور داره هرکه در این درگه مقرب تر است
جام بببببلاااا بیشترش میدهن
یا اونی که باور داره هرکی در این درگه مقرب تر است
جام طططططططلاااا بیشترش میدهن
کدوم؟
اصن ضایع
اصن فک کردن نمیخاد
به خدا فک کردن نمیخاد
راه درست ویژگیش اینکه ضایعه
اصن جار میزنه با زبون بی زبونی که چی درسته چی غلط و این کل داستانه
خدایا ما رو به راه راست هدایت کن راه کسانی که بهشون نعمت دادی
خدایا منو از اون متقینی قرار بده ک فاصله ای بین حرف و عملشون نیست
خیلی خیلی ممنونم از دلنوشته هات و اگاهی هایی که اجازه دادی جاری بشه و ثبت ش کنی تا که یک روزی مثله امروز من بخونم و با تمام وجودم درک کنم .
خیلی لذت بردم و خیلی منو به فکر برد .
دوبار خوندم کامنتت . فقط اونجا که میگی ثروتمند کسیه که به ایده ش عمل میکنه و دیکه توکل داره یعنی اینکه میدونه خدا هم سهم خودشو انجام میده . خدا به موقع جواب میده.
خیلی ازت ممنونم . آرزوی بهترینها رو واست دارم در حضور خدا در تک تک ثانیه های زندگیت
یه سلام گرم به استاد عزیزم وکل جمع خانوادمونآقای مرادی واقعا از خوندن این نظرحال خوبی بهم داد والبته حالم خوب بود خوبتر شدم وکاملا با شما هم نظرم حرفایی که نوشته بودی از دل سرچشمه گرفته معلوم نه منطق وباورهای بی فایده وپوچمون،واقعا از خداوند سپاسگذارم که منولایق دونست که هم خانوداه شما بشم و هر روز با خانواده وقت بگذرونم
وهدایت بشم بسمت خودش
این سوال بچگی من بود که همیشه دوست داشتم بدونم که مارو یک نفر آفریده از یک جنس
چطور یه سری افراد هم از نظر ثروت فرق دارن وهم تفکر
واینکه یهسری افراد فقیر هستن ونه تفکر دارن نه فکر دارن مثل طوطی حرف همدیگه رو تکرار میکنن وهمش ناله میکنن
خدایاشکرت مدت هاست منتظراین پروژه بودم وهمون لحظه تمام فایل های گفت وگوبادوستان حذف کردم چون میدونستم وباورپیداکردم که توهرکدوم ازاین پروژه ها خصوصا خونه تکونی ذهن پرازخیروبرکت برام داشت ویادمه قبلش ازخداهدایت خواستم بااولین نشونه ها چون مدت ها داشتم روی خودم کارمیکردم برای همین خیلی حساس شده بودم به احساسم خیلی سریع وزودمتوجه شدم که بایداین رابطه کات کنم چون احساسی که بهم دادفرق داشت بافرکانسی که داشتم ومیدونستم ادامه بدم بدتروبدتر هم میشه
وسفرخونه تکونی ذهن باعث شدهرروزاحساسم بهتروبهتربشه وتداوم دراین مسیر باعث شدبه راحتی ازاون مسئله ردبشم درصورتی که ماه هاقبلش دربرخوردبایه همچین تضادی من خیلی بهم ریختم ومسیربرام سخت وسخت ترشد
درپاسخ به سوال اول من درموردتناسب اندامم بااین که اندام خیلی متناسبی دارم بازدوس داشتم بهترازاین یشه وتصمیم گرفتم روی سینه وباسن وشکم بیشترکارکنم وهرروز والبته بایک یا دوروزاستراحت درهفته بااستفاده از برنامه های ورزشی دریوتوب میبینم چه تغییراتی ملموسی درتناسب اندامم به وجوداومده ونتیجه این سوال که دوس دارم بهترباشه وعمل کردن وادامه دادن این مسیرهست
درپاسخ به سوال دوم که بیشتر دراین دسته قرارمیگیرم درخیلی ازجنبه های زندگیم وقتی تغییرمیکنم که اوضاع خیلی سخت میشه مجبورم که تغییرکنم خیلی نشونه اومده ولی تغییرنکردم هم کاری هم روابط هم مالی و..تاجایی که مجبورم تغییرکنم وگرنه زنده بیرون نمیام ازاون چالش
یادمه سال 1401 یه تضادی درکارم به وجوداومدکه درپاسخ به خواستم بود خودم خواسته بودم که ازتقاپیداکنم به درجه های بالاتر ازکارم بیشترلذت ببرم و..وخدامنواخراج کردازاون کلاس که برم به یه جایی که این پتانسیل داشته باشم امامن چسبیده بودم به مسیرقبلی نتونستم این اتفاق یه خیریتی ببینم بااین که فایل هاروگوش میکردم امااون نجواها واحساس بی لیاقتی وبی ایمانی من قوی ترازاین حرفابودم ومن نمیتونستم ذهنم کنترل کنم واگاه نبودم ازقوانین ودرک نمیکردم که چقدرمهمه که جلوی این افکارمنفی بگیره وگرنه میوفته روی دور وهمینم شد چقدراذیت شدم چقدرتوهین شد بهم چقدرزمان انرژی وپول هدررفت تااواخر1402 تقریبا دوسال من تواون چالش دست وپنجه نرم میکردم تاجایی که دیدم دیگه توانی ندارم برای جنگیدن دیگه نه جواب پیام هامو درست میداد نه وقت میذاشت کاملا منو نادیده گرفت وادعا میکرد شاگردهای بهترازتودارم وحتی یه سری برچسب هایی روبهم میزد که واقعیت نداشت چون شرک من باعث شد اون انقدررفتارش بامن تغییرکنه وروکردم به خدا وباتمام وجودم گفتم منوهدایت کن دستموبگیرم وخداهمون لحطه اجابت کرد اولین فایلی که بعد ازگفتن این حرف به خدا هدایتی شنیدم قدم اصلی برای تحول زندگی بود این که من خالق زندگی خودم هستم وقدم به قدم خدامنوهدایت کرد وخصوصااین سوال خیلی بهم کمک کرد که چرامن دارم این وضعیت تحمل میکنم وتغییرنمیدم وجواب ها باورهای اشتباه منوبهم میگفت که بخاطر شرک بخاطرغرور بخاطرایت که باورهات به خداایرادداره من اگه خدا روعالم قادر وهاب هدایت کننده وخدایی که همه چیز میشود همه کس را دیگه باج نمیدم من اگه خداروباورداشته باشم یعنی منبع بی نهایت باورکردم که بهتروبیشترشوداره بخاطرباورکمبود واحساس بی لیاقتی بود که چسبیده بودم به استاد قبلیم
وبعدش خدابهم گفت ببخش تابتونی هدایت بشی بع ایده های بهترشرایط بهتر من بخاطرخودم بخشیدم وخداچندساعت بعدش بهم گفت من کسانی که میبخشن خیلی دوست دارم وتاوقتی که من کانون توجه ازمسیرقبلی برنداشتم من به تکنیک رنگ روغن هدایت نشدم وقتی ورودی هاموکنترل کردم وخودم بستم به شنیدن فایل های احساس لیاقت عزت نفس توحید احساس من بهتربهترشد تاجایی که من ازاون حالت خودسرزنشی احساس گناه قربانی بودن شرک وغرور پرازخشم کینه رسیدم به شوراشتیاق بعدازچندماه مستمرروی خودم کارکردن وواردیه رابطه عاطفی شدم که بارها نشونه داستان هدایت الهی ودزدیده شدن تاکسی استاد وتسلیم بودن دربرارخداوند به بی نهایت شکلل خدابهم گفت که بایدازاین شخص فاصله بگیری حتی توخواب خدای من چطوراینوبگم کهدچقدراین نشونه هاواضح بودن که من شخصی توخواب دیدم که پریشون مریض بود وازمن گله شکایت میکرد رفتم جلوتر دیدم پیری های این شخص که یه بیماری سختی گرفته وبه همه میگفت که من بهش اهمیت نمیدم وقتی ازخواب بیدارشدم صدای ناله هاشوتوبک گراند ذهنم بود من این خواب درایام محرم دیدم بعدسه شب دوباره یه خوابی بااین محتوادیدم که یه مرد خیلی خوشتیپ که کت وشلوارپوشیده بود خیلی جوون سالم شاداب وخوشحال بود وماماننم اومدجلوگفت این شخص خواستگارت هست من ارخواب پریدم فردای اون صبح روزتاسوعا بود وخیلی جالب بود من چندوقت پیش ازخدااینوخواستم که دوس دارم این شخصی که بااین ویژگی ها نوشتم بهم نشونش بدی ومن دیگه این درخواستم یادم رفت وقتی این خواب دیدم به یادم اومدکه خودت درخواست کرده بودی بهت نشون بدم چهره شوبه صورت کلی یادمه وقتی فکرکردم چرااین خواب بعدازفاصله سه شب ازخواب قبلی بود واین دوتاویژگی هاشون متضادبودن چون درخواست من ازدل اون تضاد این خواسته ها روایجاد کرده بود یه دگرگونی وتغییر واضح بود ومن بعد یه مدت ایمانم ضعیف شد به این خواب ولی دوباره نشونه دیدم که تو فضاروخالی نکردی که این آدم بیاد توهنوزچسبیدی به ادم قبلی هنوزباورنکردی احساس لیاقت نمیکنی فکرمیکنی همین خوبه بسه دیگه یاتوقع بی جا دارم ازخدا که تغییرنکروم انتظاردارم اون اتفاق بیوفته
این که هدایت بخوای وازخدانشونه بخوای قدم وبهایی که باید پرداخت کنی امااین که عمل کنی به نشونه ها وتعهد داشته باشی برنگردی به مسیرقبلی ایناهمه هست واین پروژه پاسخ همین خواسته های من هم ازلحاظ مالی که درتمام جنبه های زندگیم تاثیرگذاشته ازجمله سلامتی وهم این که یه رابطه بهترمیحوام مدت هاست اماهرباربه یه شکلی این تضادهای تکراری رخ میده یه مدت روی خودم کارمیکنم امادوباره برمیگردیم به مسیرقبلی ونمیذارم اون اتفاقات رخ بده وگفتم خدایاکمک کن ثابت قدم باشم وخدا پاسخ درخواستموداده مهم اینه که به این اگاهی ها عمل کنم درک کنم وزیادتکرارکنم
توخونه تکونی ذهن یه سری اتفاقات خوب وخواسته هام اتفاق افتاد به امید خدا ایشالا که بتونم ازبعدمالی سلامتی روابط تغییرکنم .
به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری میجویم
سلام استاد عزیزم
سلام استادمریم جانم
سلام به تک تک دوستان نازنینم
باورم نمیشه استاد درست لحظه ای این فایل روی سایت قرار گرفت که من یه قدم برای تغییر خودم برداشتم وخداوندم پاداش این حرکتم رو داد
استاد بی نهایت ازتون سپاسگزارم بخاطر سخاوتمندیتون
راستش استاد همینطور که میدونید الان نزدیک 2 ساله که کنار همسرم تو نونوایی مشغول کارم (البته تو یکی از کامنتام گفته بودم 3 سال الان تحسینش میکنم 2 ساله)
از همون لحظه شروع کار آگاه بودم که این کار مورد علاقه ام نیست وتنها ضمن اینکه استاد شما گفته بودین هیچ وقت بیکار نباشین واینکه هر مسیری که بهتون الهام میشه حرکت کنید.بهش عمل کنیدحتی اگر این مسیر در راستای خواسته های شما نباشه حتما یه خیریتی درش هست
استاد طی این 2 سال من خیلی خیلی رشد کردم منی که تو جامعه نبودم هیچ تجربه ای تو این زمینه نداشتم
الان خیلی اعتماد بنفسم رفته بالا راحت با افراد ارتباط برقرار میکنم مرد باشه زن باشه واسم فرقی نمیکنه
بچهام که خیلی وابسته ام بودن الان هر چهارتا خودکار شدن وهیچ نیازی به من ندارن مخصوصا دوتا کوچیکی ها،باعث شد ارتباطم با افرادی که در فرکانسم نبودن کاملا قطع بشه
سحر خیز بودنش چقدر بهم کمک کرد تا فرصتی برای کار کردن روی خودم داشته باشم.
از نظر مالی منی که یک ریال هم درآمد نداشتم بتونم نیازهای کوچیک خودم رو برطرف کنم.
چقدر باورم نسبت به پول ساختن چقدرتغییر کرده،
چقدر شخصیتم عوض شد واون حس اینکه تمام مسئولیت های خونه برعهده منه روی دوشم برداشته شد وبه این باور رسیدم که من مسئول زندگی هیچ کس نیستم حتی نزدیکترین کسانم من فقط مسئول زندگی خودم هستم و…که از فواید کار کردنم در نونوایی بود
اما استاد از دیروز تاحالا به تضادی برخوردم احساس کردم که دیگه باید مسیرمو عوض کنم
باز امروز صبح نشانه های تغییر مسیر رو حس کردم
در ذهن خودم گفتم به همسرم بگم به فکر یه شاگرد باشه ودر مقابل هم ذهنم مقاومت میکرد چطوری میخای بهش بگی حالا که کارتون رشد کرده حتما قبول نمیکنه وکلی حرفهای دیگه…
خلاصه پایان کار وقتی سوار موتور میومدیم خونه موضوع رو به همسرم گفتم،فقط یه جمله گفت حالا شاگرد از کجا بیارم گفتم من نمیدونم
اومدیم خونه قبل از اینکه صبحانه بخوره مستقیم رفت پای کامپیوتر ودستگاه پرینت وآگاهی چاپ کرد به یک شاگرد جهت کار در نونوایی نیازمندیم وشماره تماس هم گذاشت
به همین راحتی چقدر ذهنم این موضوع رو واسم سختش کرده بود
ودر نظر داشتم بیام واین روز رو در سایت در یکی فایل های دوره دوازده قدم ثبت کنم ویه رد پای از خودم بزارم که وقتی وارد سایت شدم دیدم یه فایل جدید روی سایت قرار گرفته همینجا گفتم خودشه باید اینجا رد پام رو بزارم.
استاد قدم اول برداشتم در حالیکه اصلا نمیدونم قدمهای بعدی چیه وهیچ پلنی چیزی ندارم وحتی نمیدونم چقدر قراره طول بکشه تا همسرم یه شاگرد بگیره فقط میدونم خداوندم هدایتم میکنه
استاد با تمام انرژیم آماده حرکت هستم وایمان دارم که خداوندم حمایتم میکنه.
سپاسگزارم استاد عزیزم استاد مریم جانم خدا حفظتون کنه
برای تما دوستانم آرزوی موفقیت دارم.
بنام خدا و سلام به استادان عزیزم عباسمنش و شایسته که چراغ راهی هستن برای هدایت من و بهبود در تمام ابعاد مهم زندگیم
و سلام به دوستان هم فرکانسیم که مثل من آغوششان برای تغییر باز است
خدارا شکر میکنم که هدایتم کرد به گوش دادن این آگاهیها و خواندن و نوشتن آنچه که تمرینی ارزشمند است تا خودم را بهتر بشناسم
من یک دندانپزشک هستم و بیست سال در شهر مادری خودم زندگی و کار کرده ام و قبل از آن هم بجز دوران دانشگاه همانجا بزرگ شدم،از زمانیکه فارغ التحصیل شدم دنبال بهبود بودم طوریکه هر کنگره یا کارگاه آموزشی برگزار میشد شرکت میکردم هر چند اون زمان خیلی هم زیاد نبود!مثلا کنگره ها سالانه برگزار میشد،دوره ها به شکل امروزه نبود و تعدادشم کم بود ولی همون موقع با بضاعت زمانی خودم شرکت میکردم،از یادگیری و پیشرفت و به روز بودن لذت میبردم عاشق کارم بودم و همیشه دوست داشتم یک قدم از بقیه همکارام جلوتر باشم،وقتی دستگاهی جدید وارد بازار میشد میخریدم بعضیاش خیلی کاربردی بود و بعضی بعد از چند بار استفاده کنارگذاشته میشد،متد های درمانم ،متریالها و تکنیکها رو مدام ارتقا میدادم و خودم بیشتر از هر کسی حتی بیمارام لذت میبردم ،بماند که برای بیمارامم خیلی مفید بود.
این روند برای من هر سال ادامه داشت گاهی بخاطر دوره ها سفرهای خارج از کشور هم میرفتم که برام خیلی جذاب بود چون هم فال بود و هم تماشا !هم تفریح میکردم و هم چیز یاد میگرفتم… اینقدر دوست داشتم تکنولوژی رو وارد کارم کنم که تقریبه 6-7 سال پیش که یک اورال اسکنر خریدم و تکنسینش اومد نصبش کنه و بما آموزش بده با تعجب پرسید ؛دکتر اینجا توی تربت حیدریه ،یه شهر کوچیک آیا توجیه داره براتون که شما اینقدر هزینه کردین و من گفتم من نمیدونم توجیه اقتصادی داره با نه ولی من میخوام همگام با علم و تکنولوژی پیش برم از اینکار لذت میبرم هم من !و هم بیمارام ! میخوام بگم این از همون بهبودهایی بود که استاد فرمودید بدون اینکه جهان براتون تضادی پیش بیاره من در کارم انجام میدادم و بابتش خیلی راضیم و خیلی پیشرفت کردم چون همون سالهای اول بعنوان دندانپزشک نمونه شهر انتخاب شدم،نفر اولی بودم که وارد حوزه درمانهای ایمپلنت و کاشت دندان شدم،نفر اولی بودم که بواسطه ذوق هنری درمانهای زیبایی انجام میدادم و حتی خیلی از همکارام بیمار بمن ارجاع میدادن،خیلی از متمولین شهر و همکاران گروه پزشکی خدمات دندانپزشکی رو از من میگرفتن !واقعا با کیفیت کار میکردم و خیلی حال خوبی داشتم با وجودیکه مطبم در منطقه بورس پزشکی و دندانپزشکی مرکز شهر نبود ولی همیشه وقتام تا چهار ماه بعد پر بود و با کار کم درامد خیلی خوبی هم داشتم چون با کیفیت کار میکردم و دیگه بجایی رسیده بود که فقط بعضی درمانها رو که دوست داشتم انجام میدادم ،یه همکاری اوردم کنار دستم که کار ترمیم و عصب کشی و جرمگیری و.. رو ایشون انجام بده و من فقط جراحی میکردم و درمان زیبایی بصورت تخصصی انجام میدادم و بخاطر همین اسمم سر زبونها افتاده بود!که همش رو از لطف و هدایت خدا میدونم.
دیگه یواش یواش به فکر مهاجرت افتادم و با وجود مقصدهای بسیاری مثل کانادا،استرالیا،ترکیه و… تهش به گیلان ختم شد که اونم هدایتی بود و وقتی برای دو سال رفتم رشت ،کارم کمتر شد و عملا تفریح و گشت و گزار برنامه غالب اوقات روزم بود،رابطه ام با خانوادم خیلی بهتر شده بود و از مهاجرتم خیلی راضی بودم و توی رشت به فکر تاسیس کلینیک خودم افتادم ولی البته مردد بودم،بخشی از کار اداریشو انجام داده بودم ولی در میان تردید،برای خودم نشانه ای گذاشتم که اگر نشود میرم دبی !و چون موتورم گرم شده بود و دیدم مهاجرتم باعث شده ارامش من و خانوادم بیشتر بشه و ورودیهای منفی که از فامیل و دوستانمون میگرفتیم خیلی کم شده بود ،پس نشستم بعد از بیست سال کتابای دندانپزشکی رو خوندم و اماده شدم برای آزمون پرومتریک امارات!بعد از چند ماه تلاش بالاخره قبول شدم و لایسنس دندانپزشکی دوبی رو گرفتم وبه امید اینکه اینجا بتونم یه کلینیک بزنم با خانواده مهاجرت کردیم .
از طرفی بعد اون فاصله فیزیکی از تربت و اون شلوغی مطب یواش یواش انگار دوست داشتم کمتر کار کنم ،بتدریج از فضای دندانپزشکی فاصله گرفتم و وقتی وارد دبی شدم و تفاوت فضای کار اینجا رو با ایران دیدم تصمیم گرفتم کارهای دیگه ای رو امتحان کنم!یه مدت طولانی ترید آموزش دیدم،یه مدت رفتم تو کار املاک و … و توی این مدت از نظر مالی یواش یواش تحت فشار قرار گرفتم ،اجاره خونه بالا!هزینه های زندگی و مدرسه و … همگی روم فشار اورد و تمرکزم رو از روی فراوانی برد روی کمبود و بدهی و… این بود که مجبور شدم دو تا ماشین ،یه اپارتمان نقلی،ارز دیجیتال و هر چیزی که میشد نقد کنم رو بفروشم که هزینه هامو کاور کنم… و جالبه هر جا برای کار میرفتم با در بسته مواجه میشدم ،البته که پولی هم برای راه اندازی کلینیک به تنهایی نداشتم و فشار مالی از یک طرف و از همه مهمتر دلتنگی من برای کار دندانپزشکی که دوسال ازش فاصله گرفته بودم باعث شد چنان شوق و اشتیاقی در من ایجاد بشه که بهر قیمتی فقط بخوام کار کنم،تصمیم گرفتم برگردم ایران توی همون شهر خودمون و دوباره استارت بزنم و خدا میدونه بدون اینکه تابلویی داشته باشم یا تبلیغات خاصی بکنم فقط با استوری ،برگشتم ،رو توی پیج اینستاگرامم اعلام کردم ،همین کار باعث شد که چنان بازخورد مثبتی بگیرم که مصمم تر از قبل برگردم و نه تنها این راه رو ادامه بدم که با انگیزه و اشتیاق بیشتر در صدد تاسیس یک کلینیک مجهز و تمام دیجیتال با بهره گیری از تکنولوژی روز دنیا بربیام… امروز که این کامنت رو مینویسم دو حقیقت بر من آشکار شد که اگه به خودت نیای و با جهان پیش نری و بهبود ندی خودتو جهان وادارت میکنه و دوم اینکه همین گپ دوساله دوری از کار برای امروز من! برای ایجاد اشتیاق در من ،لازم و ضروری بوده و اگر نبود همچین شوقی برای خلق آثار خوب در جهان،برای هدیه لبخند ،برای تسکین درد و اهدای آرامش و برای بهبود کیفیت زندگی مراجعینم و در کل بهبود جهان در من شکل نمیگرفت!
ممنونم خدا هستم که همیشه در حال حفاظت و حمایت و هدایت من است
بهترینها رو برای شما استاد عزیزم ،برای سرکار خانم شایسته مهربان و برای تمام دوستانم که خواندن کامنتهاشون نقش الهامات و ایده های خداوند رو داره آرزو میکنم
در پناه نور و عشق باشید
درود بیکران بر شما
دکتر جان خدا قوت
از کامنتت خیلی خوشم اومد ، چون داستان واقعی زندگی بود ، و همه ما توی برهه هایی از زندگیمون از این داستان هابرای تعریف کردن داریم .
خدارا شکر به موقع هوشیار شدی و بر گشتی ، و اجازه ندادی که ضربه و آسیب بیشتری بینی
موفق باشی ، عمرت به کمال، وروزگارت پر از معجزه
سلام به دوست خوبم آقا عباس عزیزم
امیدوارم در هر کجایی که هستین عالی باشین
سپاسگزارم از کامنت زیبایی که زمان گذاشتین و ثبت کردین
چقدر زیبا و قشنگ بود این روند تکامل شما
یه خط فرضی توی ذهنم ترسیم کردم و هر مرحله ای از کامنت که شما تعریف کردین و پیشرفت کردین من این خط و یه پله بالا بردم و دیدم چقدر عالی روند تکاملتون طی شد و پله پله نشانه هارا دنبال کردین و پیشرفت کردین
چقدر قشنگ میشد فهمید و تایید کرد حرف های استاد عزیزو که چهار آروم آروم اون ضربه هارو میزنه تا شما متوجه بشین و تغییر بدین زندگیتون و
اونجایی که گفتین که مجبور شدین برای تامین هزینه ها یسری از دارایی هاتون و بفروشین دیگه داشت ضربات محکمتر میکرد و میدونم اگه برمیگشتین به گذشته با اولین ضربه به فکر تغییر و برگشت به ایران و تاسیس کلینیک خودتون میشدین قبل از اینکه بخواین چیزی بفروشین
اینجا یه باوری که استاد در موردش صحبت کرد و میشد تایید کرد که تو همون شهر خودتون هم میشه پیشرفت کرد تو همونجایی که هستی میشه پیشرفت کرد نیازی نیست تا مهاجرت کنی تا پیشرفت کنی و اگه اون جایی که هستی پتانسیل اینو نداره که شما در اون پیشرفت کنید جهان شمارا هدایت میکنه به جاهای بهتر که باعث پیشرفتت بشه
هر چقدر من کامنت میخونم و فایل گوش میکنم میبینم دقیقا حرف های استاد درسته و راحتر میتونم ذهنم و قانع کنم و صحت حرف های استاد برام بیشتر روشن میشه
سپاسگزارم از شما بابت کامنت زیباتون
در پناه خدا باشین
سلام سلام به خدای عزیز و دلبر و هدایتگر
به اساتید توحیدی و نازنین و دوست داشتنی
و به دوستای گل هم فرکانسی
جای همگی خالی، اگه بدونین تو چه بهشتی نشستم و دارم کامنت مینویسم:)
خدایا هزار مرتبه شکرت برای اینهمه زیبایی های کانادا، برای محله ی زیبا و خوشگلمون
برای این پارک به شدن زیبا و رنگارنگی که نشستم کنار درختای هزار رنگ و رودخونه و چمن و اونور هم زمین گلف، مردم دارن بازی میکنن
خدایا شکرت برای اینهمه زیبایی و نعمت و فراوانی
این تمرین و این کامنت رو دو سه روزه شروع کردم و امروز بالاخره موفق شدم تو این فضای زیبا تمومش کنم و ارسال کنم:)
تضاد برای این به وجود میاد که ما بیدار بشیم، خودمون رو بهبود بدیم، درس بگیریم، پیشرفت کنیم
اگر ما خودمون همش در حال پیشرفت هستیم اصلا تضاد پیش نمیاد
تمرین
1. آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت رو اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجه ی ملموسی داشت؟
خیلی فکر کردم به این سوال تانمونه ی مناسب به ذهنم بیاد،
داستانش رو قبلا تعریف کردم، جریانِ کار اولم تو کانادا، که خیلیم دوس داشتم اونجا مشغول به کار بشم و تجسمش هم میکردم و عکسِ سَردَرِ ورودیِ آفیسشون رو اسکرین شات گرفته بودم تو گوشیم داشتم و نگاش میکردم خودم رو اونجا تصور میکردم، و خیلیم راحت جذبش کردم و همونجا جلوی همون سردر خودم هم عکس گرفتم روز اول کارم؛
اوائل خیلی خوب بود، بعد کار خیلی زیاد شد، خیلی خیلی زیاد، و این کارفرما هم چون تازه شرکتش رو راه انداخته بود ترجیح میداد فعلا نیروی بیشتری نگیره، دو تا نیروی دیگه هم قبل من داشت، ولی خب کارش خیلی گرفته بود و خیلی سرمون شلوغ بود، من واقعا از دقیقه ی اولی که میرفتم آفیس مشغول کار بودم تا لحظه ی آخر، بازم همیشه کلی پیام جواب نداده و تَسکِ کامل نشده میموند، ولی خب جنس کار رو خیلی دوست داشتم، همین کار ویزا و مهاجرت بود دیگه، کلا من به این کار خیلی هم علاقه دارم هم تسلط. ولی اونجا به جوری بود که انگار ظرفیت اینو نداشت که من همه ی توانایی ها و اطلاعات و تجربه و تسلطی که تو این حوزه داشتم استفاده کنم؛
خب این خودش یه نشونه بود، اما اولش من گفتم بهرحال این شروع کاره، بذارم در حد همین شرح وظایف فعلی خودمو نشون بدم تا پیشرفت کنم.
ولی بعد دیدم نه ظاهرا داستان پیشرفت و اینا نیست، یکی دو مورد دیگه هم بعد از اون پیش اومد که قشنگ نشانه بودن؛ مثلا کارا همینطور بیشتر میشد و نه از نیروی جدید گرفتن خبری بود نه حداقل اضافه کردن درآمد من که عملا جای حداقل دو نفر کار میکردم، یه روز مدیرمون گفت اگر میتونی و موافقی چندساعتی در هفته بیشتر کار کن، تعداد ساعتش رو هم بنویس که اضافه کاری بابتش دریافت کنی، منم قبول کردم، گفتم هم به کارا میرسم هم درآمدم بیشتر میشه.
ولی خب آدم کلا یه ظرفیتی داره برای کار
حجم کار خیلی سنگین بود و بعد از یکی دوهفته اینجوری کار کردن من عملا میدیم که وقت و انرژی برای هیچ کار دیگه ای، هیچ فعالیت یا تفریح و سرگرمی ندارم.
این وسط مدیرمون هم (بعد از دو سه هفته که تقریبا داشت 1 و نیم برابر قبل به من حقوق میداد، جون 1 و نیم برابر قبل کار میکردم) برگشت گفت به نظرم لزومی به زمان اضافه کاری نیست و من فکر میکنم این حجم کار باید تو همون ساعت عادی انجام بشه!
تا اینجا فقط بحث کار بیشتر بود، اما این حرف یه جورایی به این معنی بود که این کار میتونه تو زمان کمتر انجام بشه و انگار که من دارم کم کاری میکنم
من شاید بارزترین ویژگیم تو کارم تعهدم و وجدان کاریم باشه که میتونم به جرات بگم همه ی کارفرماها و حتی همکارایی که تا الان داشتم به این موضوع شهادت میدن… خلاصه که این دیگه خط قرمز من بود. البته ایشون این موضوع رو خیلی محترمانه تو جلسه ای که داشتیم مطرح کرد، ولی بهرحال در اصل مطلب تفاوتی ایجاد نمیکرد، من اولش به شدت جا خوردم ولی خودم رو کنترل کردم و گفتم باشه من تلاشم رو میکنم که تو همون ساعتای عادی حداکثر حجم ممکن کار رو انجام بدم، ولی درواقع همون موقع تو ذهنم تصمیم جدی گرفتم که دنبال کار دیگه ای باشم.
که خب به لطف خدا و طبق قوانین آفرینش، وقتی من تصمیمم رو گرفتم و قدم های سمت خودم رو برداشتم، شروع کردم اپلای کردن برای جاب، خدا هم شروع کرد سمت خودش رو انجام دادن، و من با این شرکت فعلی آشنا شدم و اپلای کردم و دعوت به مصاحبه شدم، که داستانش رو تو کامنتای دوره کشف قوانین نوشتم که چجوری مصاحبه ی دلخواهم و بعد هم کار دلخواهم رو جذب کردم:)
پس درواقع اینجا من وقتی نشانه های تغییر رو دیدم، قبل ازینکه اوضاع وخیم بشه راه حل پیدا کردم و تغییر کردم.
2- در چه مواردی نشانه های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقا چه هزینه ای بابت این فرار از تغییر پرداخت کردی؟
تو این کار فعلی و شرکت فعلی من الان بیشتر از دوساله که مشغولم، اوائل خوب هم بود و راضی بودم، ولی الان بیشتر از یکساله که دارم نشانه ها رو میبینم یکی بعد از دیگری که باید دنبال تغییر و کار بهتر باشم، ولی خب متاسفانه اونقدر که باید جدی نگرفتم، هرازگاهی یه کم دنبال کار گشتم، دوباره یه کم ول کردم و درواقع سرمو کردم تو برف
هزینه ای که دارم برای این کم توجهی میدم اینه که اولا درآمدم همونه و خیلی پایینه، دوما مشکلات تو محل کار هی دارن بیشتر میشن و درنتیجه تمرکز رو مثبت ها سخت تر میشه، ولی خب خداروشکر هنوز تو جوب نیفتادم D: و باید زودتر به خودم بیام و جدی بگیرم این قضیه رو
3- اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام میدهی؟ چه رفتار با واکنشی را تغییر میدهی؟
مثلا اگر به پارسال برگردم، اول تلاشمو بیشتر میکنم، و مثلا بیشتر کار کردن رو مهارت اسپیکینگِ نچرال و native like که این هی یه ترمز نشه برام
و البته کار کردن رو باور احساس لیاقت که من همین الانم زبانم تقریبا از همه همکارام بهتره، فقط باید اون کمالگرایی رو و کمی هم کمرویی رو کنار بذارم و حرف بزنم و برم تو دل ترسم
4- به آن موقعیت فکر کن و بنویس چه باور محدود کننده ای باعث میشد که ایجاد تغییر را به تعویق بیندازی؟ چطور این باور را اصلاح کردی؟
باورا رو که بالا نوشتم، ولی الان دقیقا دارم رو همین فکت کار میکنم و به خودم یادآوری میکنم که من زبانم آلردی قابل قبوله و اینکه باید هی حرف بزنم تا بهتر بشم
و همچنین باور فراوانی که کار خوب کارفرمای خوب هست زیاد هم هست
و باور اینکه من رو خودم کار کنم و سمت خودم رو انجام بدم، خدا سمت خودش رو خیلی خوب انجام میده
خدایا هزار مرتبه شکرت برای توفیق این قبلا دلچسب
همچنین برای هدایت های پشت هم برای چله ای که گرفتم و کامنت دلی که امروز رو فایل زندگی در بهشت 11 نوشتم برای روز دوازدهمم
خدایا عاشقتم
استادجان بک دنیا سپاسگزار برای همه ی فایلا و آموزش هاتون
به نام خدای مهربان
سلام به همگی
خوشحالم در این پروژه هستم
میخوام تعهد بدم در این پروژه باشم و کامنت بگذارم وروی خودم کار کنم
سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟
یادمه آذرمال 1402 بود در حالیکه فرزند کوچیکم در گهواره خواب بود از خداوند خواستم کمکم کنه که زندگیم خوب بشه و حالم خوب بشه و خوشحال باشم از عمق جانم
نمیدونم چطور شد یادم افتاد خانم سمیه رازگردانی تو پیج اینستاش گفت با استادی به نام استاد عباسمنش زندگیش تغییر کرده ( شاید ی سال پیش دیده بودم و توجه نکرده بودم)
و به تازگی خانمی دیگه به این موضوع اشاره کرده بودند
و ی صدایی واضح گفت برو تو پیج عباسمنش
و من رفتم و استاد با تیشرت قرمز در حال توضیح بودند و بعد چند روز بعد هدایت شدم به سایت استاد
عید 1403 دوره 12 قدم خریدم ولی با اینکه گوش میدادم تا قدم 6 ولی در مدارش نبودم
و با فایلهای دانلودی شروع کردم و الان در مهرماه دوباره قدم 1 را استارت زدم
امیدوارم بتونم این پروژه و 12 قدم باهم پیش ببرم
سوال 2: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟
یادمه ی بار برای آقای حمید امیری کامنت گذاشتم و ایشون در جوابم این آیه قرآن نوشتن
وَأَطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِیحُکُمْ وَاصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ»
(ﻭ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮﺵ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﺮﻳﺪ ، ﻭ ﺑﺎ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﻧﺰﺍﻉ ﻭ ﺍﺧﺘﻠﺎﻑ ﻣﻜﻨﻴﺪ ، ﻛﻪ ﺳﺴﺖ ﻭ ﺑﺪ ﺩﻝ ﻣﻰﺷﻮﻳﺪ ، ﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺷﻮﻛﺘﺘﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﻰﺭﻭﺩ؛ ﻭ ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻲ ﻭﺭﺯﻳﺪ؛ ﺯﻳﺮﺍ ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﺎﻥ ﺍﺳﺖ)
(آیه 46 سوره أنفال)
من با کامنت ایشون نشانه های تغییر و تعیین حد ومرز را برای خودم دیدم ولی زیاد جدی نگرفتم
و بعد با تضادی که چندوقت حالم بد بودو ذهنم مدام درگیر بود متوجه این موضوع شدم که من نباید با کسی کاری داشته باشم و در گیر حواشی نشم که از اصل دور میشن
و هزینه پایین امدن مدارم و وارد بحث و مقایسه و جنجال و دور شدن از آرامش نتیجه دوری از تغییری که باید انجام میدادم بود
سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟
اگه به آن موقعی که کامنت آقای امیری خوندم و نشانه ها بهم میگفت به اصل توجه کن
اصل چی بود اصل این بود که حالم خوب نگه دارم
تمرکزم رو داشته هام باشه
تمرکزم روی این باشه که قدرت بدم به خداوند
اصل اینه که دردو دل نکنم
و هرکسی در هر جایگاهی هست در جای درستیه
به اینها توجه میکردم و کنترل ذهن میکردم
سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟
باور کمبود که فرصتها و نعمتها کمه آدمای خوب کمه و…
و شرک
من قدرت از خدا و خودم گرفتم و به عوامل بیرونی دادم و این شرکه
دارم روی توحید و باور خداوند کار میکنم و با خودم تکرار میکنم که خداوند در قرآن گفته که من ولی و سرپرست توام پس اون برات کافی ترین و نزدیکترین و پناه ترینه
ممنونم از استاد و خانم شایسته برای این پروژه
در پناه الله یکتا باشید
سلاااام و درود بر شما دوست عزیز و گرامیم
هم خانواده خوب توحیدی ام ازت ممنونم برای کامنت زیبایی که نوشتی و آیه بسیااااااار زیبا و محشری را که به اشتراک گذاشتی که اینهمه قرآن خوندم چرا بچشمم نیومد با وجود مشکل محرز من که دقیقا یکی از مشکلات اصلی زندگیم رعایت نکردن به این دستور خداست و پایین آوردن مدار خود با دست خودم که باعث شد امروز در ماتریکس مالی و کسب وکاریم گیر کنم و هیج اقدام ذهنی براش نکنم تا اینکه چک و لگد های دنیا برسن و خوردخمیرم کنن تازه تصمیم بگیرم بله باید اقدام میکردم
خدایاشکررررر با خوندن این آیه و مطالب این دوره و کامنت بی نظیر دوستان بهم خیلی نرم هشدار دادی که مجید عزیز برات فرش قرمز پهن کردم بفرما اینم هدایتی که میخواستی لبیک بگو تا اقدام بعدی رو برات انجام بدم فقط صبور باش و صبوری کن تا راهها بهت گفته شود خدایاشکرررررت مهربانم شکررررر که چک ولگدم نکردی خیلی تو ماتریکس گیر کرده بودم شکررررر برای این دوره شکرررررر برای این کامتت و شکرررررر برای این آیه ای که نوشتمش تا هر روز یاداوری کنم خودم و با حرف نیکویت الهی شکررررر که میخوام کسب و کارم تغییر بدم تا جهان فشارشو برمن تحمیل نکرد یاالله و مددی کننننننن.
دوست خوبم متشکرررررم عالی بود
به نام خدا
سلام به شما آقا مجید عزیز
هم خانواده توحیدی
انشاالله حالتون عالی و هر روز در مدار عالیتر باشید
شکرگزار خداوند که کامنتم برای شما نشانه ای از جانب اوست و اعتبار هدایت فقط از آن خداوند و آمادگی قلبی خود شماست
خوشحالم که شما برعکس من که اولین بار این ایه رو از طرف آقای حمید امیری عزیز دریافت کردم
زودتر متوجه و در مدارش قرار گرفتین
امیدوارم بتونین اصل رو تشخیص و پیگیر باشید
درگیر حواشی نشید
خوشحالم برای دریافت کامنت از طرف شما و تحسینتون میکنم برای کار کردن روی خودتون
درمسیر نور باشید
در پناه الله یکتا باشید
سلام و درود حضرت استاد
میدونین چرا حضرت چون از حضور میاد و انگار شما در قلب های ما حاضری و میدونی الان به چی نیاز داریم و از اون برامون فایل میزارید
ای جااااااان که این چند وقته برام سوال بود چه طوری از کجا برای تغییر سوال کنم و البته که یه فکرایی براش کرده بودم ولی خب با فایل شما مهر تایید خورد که درسته برو جلو
از قدیم بگم
آخرین تضاد که اتفاق افتاد و من مسیر رو تغییر ندادم
هربار هر روز من از همسرم دور بودم و خیلی تفاوت اخلاقی فرهنگ خانوادگی و سلیقه همه چیز تفاوت داشتیم از طلاق میگفتم ولی خانواده با عیب و ننگ هست جوابم میدادند ولی خب به تضادها توجه نمیکردیم و تو این مسیر حتی در اثر مشاجرات ما پدرم رو از دست دادم و دوباره و دوباره به تضادها کسی توجه نمیکردیم و دیگه دست به دعا شدم خدایا خسته شدم و دیگه نزدیک بود خود کشی کنم که به مسیر استاد عرشیانفر و شما جانان هدایت شدم و زندگیم ارام شد و زنده شدم وای همچنان ته دلم اون چیزایی که از زندگی میخوام نیست و ندام ولی خب اوضاع روابطمون خیلی بهتره و مشاجرات مون کم و حتی نیست شده ولی این آتش زیر خاکستر نهفته شده
هم من هم خانواده م هم همسرم هزینه توجه نکردن به این تضاد رو دادیم .خوب حقمونه(:
بیخیال
در زمینه ماشین دار شدن تضاد های خط واحد سوار شدن و سرما خوردن بچهم برخورد کردم و یهو همسرم اجازه داد ماشین بخر و دیگه یه ثانیه معطل نکردم و سریع دنبالش رفتم و خدا دستش رو رسوند و کسی پیدا شد و برام دوندگی کرد و ماشین خریدم و خیلی خیلی با ماشین بهم خوش گذشته انگار زندگیم دو محور شده قبل ماشین دار بودن و بعد ماشین دار شدنم.
حتی یکسال پیش پرایدم مدام خراب میشد و بهم الهام شد که ماشین عوض کنم.منم سریع اقدام کردم که فک میکردم ممکنه چند روز بی ماشین بشم تا ماشین مورد نظرم پیدا بشه که نه.صبح ماشین فروخته شد عصر ماشین جدیدم دم درب پارک بود(: خوشحالم هزنیه تعمیرات و خیلی چیزای دیگه برام داشت که قسل در رفتم.
دیگه دیگه تو سلامتی بگم
خیلی تپل بودم و شکم داشتم تضاد حرفای مردم که وایی چندماهگی حامله هستی و البته نفس نفس زدن موقع راه رفتن و همه اینا رو به رو شدم
و با دوست جونیم به قانون سلامتی هدایت شدیم و با هم هم قدم شدیم و حسابی وزن کم کردیم و حسابی خوش اندام و سلامت شدیم.
دیگه از اونجایی بگم که شاگرد استاد عرشیانفر بودیم ولی خوب من تمریناش که دکر روزانه صدبار من میتوانم یا بنویس من ثروتمندم و اینا حال نمیکردم در خواست هدایت الهی کردم و سریع به شما هدایت شویم خوشحالم مقاومت نکردم و به سمت شما لبیک گویان اومدم و الان خیلی خیلی اوضاع و حوالاتم خوبه
خوشحالم تو خرید ماشین و تغییر ماشین و سلامتی قبل از طوفان خودم تو تغییر پا گزاشتم و مسیر کشتی در سمتی که من خواستم هست و خوشم
اون مابقی هم خدا کمک کنه و البته منم باید بخوام از نقطه امن بیرون بیامو اینبار معجزه الهی رو خواهم دید.
بازم خدا را شکر برای شما استاد جان
سلام دوست خوبم
ازاینکه هرروز روی خودت کار میکنی بی نهایت خوشحالم
من چند ساله کنارت هستم وباهم چقدر رشد کردیم وبزرگ شدیم
تضاد ها همیشه هست ما اومدیم که رشد کنیم وبزرگ شویم
خدارو شکر هرچقدر مابزرگار شدیم تضادها کوچکتر شد
به لطف خداوند وهدایت به این سایت الهی خیلی جاها تغییرات خیلی خوبی دلشتیم
احساس لیاقتی که دوباره جوانه زده وبه مرحله ی ساقه های نازک رسیده نیاز داره بیشتر روی خودمون کار کنیم و باحس خوب تغییر کنیم
خداروشکر میکنم دوست خوبی مثل تو دارم
بی نهایت تحسینت میکنم وبرایت ارزوی موفقیت های بیشتر دارم
به نام خدای هدایتگر
سلام به استاد جان و خانم شایسته عزیز
امروز با گوش دادن این فایل و شروع پروژه تغییر از طرف گروه تحقیقاتی یک احساسی رو تجربه کردم که از جنس رخ دادن یک همزمانی بود. دلیلش هم درخواستی بود که از خداوند داشتم. از چند روز پیش دوره احساس لیاقت رو استارت زدم در حالی که یه حس قوی داشتم از اینکه باید یک پروژه جدید رو برای کار کردن روی باورهای خودم استارت بزنم. میدونستم که نباید متوقف بشم و باید حرکت کنم و به مدارهای بالاتر صعود کنم چون از این موضوع هم آگاهی داشتم که باید همواره در حال پیشرفت باشم.
از طرفی یک سوالی در عقل کل منتشر شده بود که در کانال گروه تحقیقاتی گذاشته شده بود و یکی از دوستان راهکار خواسته بودن که با کدوم دوره سایت شروع به تغییر و بهبود کنند که من در پاسخ بهشون گفتم باید به هدایت خداوند گوش بدن. و این در حالی بود که همین سوال و پاسخ خودم را به فکر فرو برد و نشونهای دیدم از اینکه خودم هم باید یک درخواستی از خداوند بکنم. به سمت مرور دوره احساس لیاقت پیش رفتم در حالی که دیشب هم یک حس قوی میگفت جلسه ششم دوره هم جهت با جریان خداوند رو هم گوش بده. این جلسه در مورد هماهنگی ذهن و روح هست. اینکه چطور ما میتونیم و باید اینکارو بکنیم که ذهنمون با آگاهیهای روح که قسمتی از خداوند است و خود خداوند هست، هم جهت و هم راستا بشه.
تا اینکه امروز به سایت اومدم و دیدم که پروژه جدیدی استارت خورده و استاد گفتن که این پروژه خیلی بهتره با دوره احساس لیاقت ترکیب بشه. اینجا من دیگه این رو یک نشونه قوی دیدم از اینکه این هدایتی از طرف خداوند هست و یک همزمانی رخ داده. و من باید برای تغییر از این نقطه ادامه بدم مسیرم رو. خدایا سپاسگزارم که همواره هدایتهایت را میفرستی. از بینهایت طریق. از طریق استاد عزیزمون که به ندای قلبشان گوش میدن و همیشه اینطور بوده. خدایا شکرت به خاطر وجود استاد نازنینی مثل استاد عباسمنش که هر روز به خاطر وجود شما از خداوند سپاسگزارم. از شما سپاسگزارم که همیشه در حال بهبود خود و سایت الهی عباسمنش دات کام هستید.
در نتیجه من شروع به گوش دادن فایل کردم. خیلی عجیب بود. دقیقا روی نقاطی دست گذاشتید که من چند وقتی بهش توجه نکرده بودم. یعنی در واقع من به این موضوع آنقدر توجه نکرده بودم که باید همیشه و همواره هر چقدر هم اوضاع خوب باشد باز هم باید تغییر کنم و به فکر بهبود باشم. موضوعی که اینجا و در قدم یازدهم بهش پرداختید.
بعد دیدم که بله من چند وقتی هست که در برخی از جنبههای زندگیم دست از بهبود برداشتهام. بعدی یه خورده فکر کردم ببینم چطور میتونم جواب سوال دوم رو بدم که میگه: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ یکی از این نشانهها این بود که مدتی بود دیدم که مشتریهایم کم شده و من اون انگیزه اولیه را برای کار بر روی پروژهها ندارم. بعد بیشتر فکر کردم ببینم دلیلش چه باورهایی بوده که به چند تا افکار و باور رسیدم. یکی از اونها این بود که من از یادگیری و ارتقای خودم دست کشیده بودم. ببینید دوستان ما هر شغلی که داریم هر کاری که داریم انجام میدیم باید همیشه و هر روز و همواره در حال یادگیری در اون حوزه باشیم، همیشه و همواره باید مهارتها و تخصصمون رو بالا ببریم. این موضوع خیلی خیلی جدیه و شوخی نداره. یعنی در واقع من خودم رو میگم، من همیشه باید در حال یادگیری باشم، مهم نیست چقدر تجربه دارم، چقدر تخصص دارم، قانون اینه که من باید همیشه بروز باشم و خودم رو آپدیت کنم. هر ابزار جدیدی توی کسب و کارم میاد باید بلافاصله برم یادش بگیرم. مثلا خودم رو میگم: من باید کار با چت جی پی تی و AI رو یاد بگیرم و بتونم از این ابزار که کل دنیای تکنولوژی رو تغییر داده یاد بگیرم. البته قبل از همه اینها خیلی خیلی مهمه که روی احساس ارزشمندی خودم کار کنم که این حرکتی که قراره بکنم و قدمهایی که قراره بردارم نتیجه بخش بشه. هر چند که من نمیتونم دقیقا تشخیص بدم که هدایتها چرا میگن که مثلا فلان کار رو انجام بده فلان دوره رو استارت بزن، اما من اعتماد میکنم و انجامش میدم. به خاطر همین فکر میکنم دلیل اینکه ما الان هدایت شدیم دوره احساس لیاقت رو مرور کنیم همین موضوعه که ما باید در مورد کارمون هم احساس ارزشمندی داشته باشیم که خود همین هم با بالا بردن مهارتها رخ میده. و هر کاری کنیم نتیجه میده. یعنی میخوام بگم که ما باید تمام این معادلات رو کنار هم بذاریم تا نتیجه واقعی رو ببینیم. من در مورد خودم مثال میزنم. من آدمی هستم که همیشه عاشق یادگیری ابزارهای جدید و متخصص شدن در حوزه کاری خودم هستم مثل همین کار با AI ولی وقتی نگاه میکنم میبینم معادله احساس لیاقت رو حذف کرده بودم و این باعث شده بود که هر چقدر تلاش میکنم و یاد میگیرم باز هم درآمدم از یه حدی بالاتر نره. بعد نگاه کردم دیدم من در مورد کارم احساس ارزشمندی ندارم و هر چقدر متخصصتر میشم ولی در موردش احساس ارزشمندی ندارم، این باور رو ندارم که این کار بسیار بسیار ارزشمنده و یک تخصص ثروت آفرینه و میتونه بینهایت مسئله در جهان رو حل کنه. به همین دلیل ناامید میشم و دست از یادگیری و رشد در حوزه کاری خودم برمیدارم. حالا من این موارد رو مثال زدم و توضیح دادم که پاسخ سوال دوم رو بدم که میگه: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ امیدوارم تونسته باشم خوب توضیح بدم یاد حداقل شما دوست عزیز میتونی یک بار دیگه مثال و تجربهای که از خودم زدم رو مرور کنید.
پس این دو عامل رو کنار هم میذارم و میشه پاسخ سوال دوم: 1- متوقف کردن یادگیری 2- احساس عدم ارزشمندی.
حالا میخوام برم سراغ مورد بعدی برای جواب به سوال دوم که میگه: در چه مواردی نشانههای تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینهای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟ یکی دیگه از اون عوامل رو که شناسایی کردم امروز «کمال گرایی» و نگاه: «حالا همه چیز تکمیل است». این باور از نگاه من سم است. چرا؟ خیلی ساده: چون من وقتی فکر میکنم همه چیز کامل شد و حالا اون نتیجهای که میخواستم گرفتم پس دیگه نیاز به بهبود و تغییر ندارم. مثلا تعداد مشتریهایم به 10 تا 20 تا میرسه، ورودی مالی خوبی میاد، باورهایی که در مورد توحید و ثروت کار کردم هم نتیجه میده به این شکل، بعد که نتیجه میاد یه احساسی میاد که انگار خوب الان همه چیز اوکی شد و من نیازی نیست حرکت کنم. نمیدونم چرا اینجوری میشه برای من که وقتی مثلا یه نتیجه خوبی میاد توی زندگیم دیگه حرکت نمیکنم. بعد که یه خورده بهش فکر کردم به کمالگرایی رسیدم. به این نگاه که انگار در این دنیای مادی یک نقطه کمال وجود داره و من اگه بهش برسم دیگه تمومه. و بدتر از اون اینکه که فکر میکنی خوب حالا که نتایج خوب شد پس بقیهاش دیگه خودش خوب پیش میره بدون اینکه من بخوام روی خودم کار کنم. در حالی که استاد بارها گفتن که باورهای محدود کننده ما حاصل سالها تکرار ورودیها و سالها تکرار افکار در ذهن ما بوده و ما باید همیشه روی خودمون کار کنیم. باورها دکمه نیستند که بزنیم و بگیم همه چی تموم شد. باورها مثل همون مثال رنگ زدن اون کشتی هست که استاد مثال میزن که کشتیهای بزرگ وقتی داخل دریا میرن و بعد به اسکله که میرسن آدمها شروع میکنن به رنگ زدن کشتی از اول تا آخر برای اینکه بدنه کشتی زنگ نزنه. یه همچین چیزی رو توی ذهنتون بیارید. چون ما هیچوقت نمیتونیم بگیم باورهامون دیگه خوب خوب شدن و دیگه نیازی نیست روی خودمون کار کنیم. ما باید همیشه ممنتوم مثبت رو حفظ کنیم. بنابراین اینم یکی دیگه از دلایل متوقف شدن من در کسب و کار خودم بود که گفتم بگم. بیشتر جنبه کسب و کار و بحث درآمد و مدیریت پول توی ذهنم اومد امروز که دوست داشتم در موردش بنویسم.
اما باز هم من میخوام این فایل رو چندین و چند بار گوش بدم. قسمت اول پروژه رو چند بار گوش بدم و ادامه بدم و شروع کنم به کند و کاو کردن در ذهنم و به نتایج زندگیم نگاه کنم. حالا حالاها کار دارم با این پروژه و تازه امروز شروعش بود.
بعد میام دوباره مینویسم در مورد اینکه من از یه جایی به بعد LOSE MOMENTUM شدم به این معنا که ممنتوم مثبت رو قطع کردم و گم شد. ولی اول میخوام بهش فکر کنم که چرا این اتفاق افتاد و من از یه جایی به بعد بهبودهای روزانهای که هر روز با اشتیاق سوزان انجام میدادم قطع کردم. دو تا از دلایلش رو گفتم ولی دوباره میام و در موردش مینویسم ولی اول باید در مورد بیشتر فکر کنم بعد بیام بنویسم.
خیلی هم عالی میشه که همین فایل جدید چند قسمتی بشه و استاد بیشتر از تجربیات خودشون بنویسن. چون استاد الان نتایجی رو در زندگیشون دارن که هر کس ببینه میگه خوب شما دیگه الان کامل هستی پس چه بهبودهای دیگری در زندگیت داری که باید انجام بدی. شما که از ثروت بینیاز هستی، در بحث سلامتی و روابط در یک شرایط بسیار خوب هستی، در یک کشور بسیار زیبا و در یک ایالت بسیار فوق العادهای هستی. بنابراین الان بهبودها و حرکتهای رو به جلو شما چه چیزهایی هستند و شما چگونه توانستهاید، یعنی با چه باورهایی توانستهای انگیزه خود را در طول تمام این سالها حفظ کنید و با چه باورهایی ممنتوم مثبت رو نگه داشتید، با اینکه شرایط شما بسیار عالی میباشد اما خیلی خوب میشه در قسمتهای بعدی بگید که شیوه شخصی شما برای اینکه جزء افراد دسته چهارم باشید و در دنیا پیشرو باشید چیست؟ چه نگاهی به شما کمک کرده که همیشه و همیشه با اینکه شرایط شما بسیار خوب هست، در حال رشد و پیشرفت باشید؟
باز هم سپاسگزارم استاد عزیز برای اینکه وقت گذاشتید و یک پروژه الهی دیگر در سایت استارت زدید.
مشتاقانه منتظر قسمتهای بعد هم هستیم.
سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
به نام خالق زیبایی ها
سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز و دوستان سایت
خدایا شکرت امروز صبح یک لحظه توی ذهنم این جمله اومد: خدایا شکرت که قدم های کوچک انقدر قدرتمندند و میتونن تغییرات بزرگ ایجاد کنن و وقتی اومدم توی سایت دیدم فایل و پروژه جدید روی سایته و بازش کردم چشمم به کلیدها افتاد که استاد نوشتن : قدرت بهبود های کوچک اما پیوسته چقدر زیباست این هم زمانی و بازی انرژی ها من هنوز پروژه انجام ندادم ولی انقدر ذوق داشتم خواستم نفر اول کامنت بزارم و تشکر کنم از استاد بابت پروژه جدید که برای کمک به تغییر و بهبود دائمی ما طراحی کردند.
موضوع دیگه که به نظرم ربط داره به این فایل اینه که من چندین ماهه توی سایت کامنت نزاشتم و همواره درگیر بودم که خدایا کدوم فایل را گوش بدم کلی فایل باارزش هست کی میرسم گوششون بدم چطوری گوش بدم که ازشون نتیجه بگیرم و… و هربار یک فایلی را گوش میدادم یا چند بار گوش میدادم یه مدت گفتم من باید فایلهای توحیدی را به ترتیب هر روز یکیشا گوش بدم یک مدت گفتم باید موضوعی فایل ها را گوش بدم. و این هفته به این نتیجه رسیدم که یک فایل را هر روز گوش بدم تا یک هفته و هر روز هرچی ازش فهمیدم را یادداشت کنم در کنارش کامنتهای همون فایل را هم بخونم و روز هفتم بشینم بخونم یادداشت هام را و روند اون چیزهایی که فهمیدم را ببینم که چطوره… و تا حالا راضی بودم خیلی خوبه اینجوری بهتر مطالب هر فایل را درک و دریافت میکنم و در خاطرم میمونه و باعث میشه عمل کنم بهشون، در حالیکه اولین فایلی که گوش دادم هم راجب همین بود که باید هر روز روی خودت کار کنی اگر میخوای نتایج را ببینی اگر میخواهی زندگیت تغییر بکنه باید شخصیتت تغییر بکنه و برای تغییر شخصیت تعهد کار هر روزه میخواد و من به این نتیجه رسیدم که باید آهسته اما پیوسته روی خودم، افکارم و باورهام کار کنم اگر میخوام نتایج را ببینم حتی بعد از دیدن نتایج هم باید باز ادامه بدم کار کردن روی شخصیت را پس قدرت بهبودهای کوچک اما مستمره که زندگی را تغییر میده نه تلاشهای کوتاه و پراکنده و خدا را سکر بابت برنامه ای که استاد در همین رابطه برامون چیده . در کنارش تصمیم گرفته بودم از روز شمار تحول من از فصل اول شروع کردم که هر روز متعد باشم فایلا را با یک نظم و ترتیب گوش بدم و جلو برم و اینطوری بدونم که همه فایلها را دارم گوش میدم و هر روز بدونم کدوم فایل را باید گوش بدم و کجای برنامم هستم. گفتم شاید اینجا کسی باشه که این روش به دردش بخوره برای همین نوشتم. و امروز هدایت شدم به این پروژه قطعا پربرکت از استاد عزیز. سپاسگذارم
سلاااااام بر همه ی بهشتیان.
استاد متشکرم ازتون.
به قول بچه های سایت فقط خدا میدونه قراره با این پروژه شگفت انگیز چه معجزه هایی وارد زندگیمون بشه.
حقیقتش استاد من خودم قبل از اشنایی با شما واقعا هیچ وقت نمیدونستم این تضاد هایی که برامون میفته کار جهان برای بیدار کردن ماست.
و هیچ وقت هم دنبال تغییر نبودم.
مثلا میدیدم زانو درد گرفتم.
پاشته پام درد میکنه.
به شدت بوی عرق میگیرم
و کلی مسائل سلامتی دیگه.
نمیدونستم باید شیوه تغذیم رو تغییر بدم.
نمیدونستم اینها نشانه هایی هست برای تغییر.
تا اینکه بعد از کلی تضاد هدایت شدم به قانون سلامتی.
استاد به خدا فقط در عرض یک ماه اول عمل به دوره و شروع تغییر 10 کیلو وزن کم کردم و بوی بد عرقم کامل از بین رفت!
هنوزم که هنوزه هررر وقت میخوام مانتو بپوشم برم سرکار میگم سعیده یادته قبلا بعد از هر یکبار پوشیدن مانتو حتما باید میشستیش؟
الان چی؟
الان این مانتو رو نزدیک به 10 بار پوشیدی!!!
یه ذرههههه بو هم نمیده!!!!
قبلا از روی بوی لباسها میفهمیدم شستن میخواد یا نه.
اما الان وقتی لباسا قاطی میشن،برام سخته بفهمم کدومشون نیاز به شستن دارن.
خدایا شکرت واقعا.
استاد اصلا یادم نمیاد که اوضاع خوب بوده و تصمیم به تغییر گرفته باشم.
اصلا بهش فکر هم نکرده بودم.
اما تا دلتون بخواد بوده که له له له شدم بعد فهمیدم باید تغییر کنم.
اون بلاخره فهمیدن هم به وسیله ی اموزش های شما بوده!
و گرنه فقط خدا میدونه الان چه وضعیتی داشتم.
امان امان امان….
خرداد سال 1401 به اصرار من و به خاطر اینکه من ازمون شغلی شیراز پذیرفته شده بودم(که خودم اولویت اول رو شیراز انتخاب کردم وگرنه میتونستم همون شهرستان انتخاب کنم.)،از شهرستان اومدیم شیراز.
و قبل از اومدن به همسرم گفتم خودم میتونم کار کنم و اجاره رو پرداخت کنم.
بزرررررگترین اشتباه زندگیم!
و همین شرک ورزیدن ها و قدرت دادن به عوامل بیرونی برای موفقیت وفکر کردن به اینکه فقط توی شیراز میتونم موفق بشم و اگر برگردم شهرستان امکان موفقیتم وجود نداره،
باعث شد که 3 ساااال تماااام مجبور باشم اجاره رو خودم بدم!
بدون هییییچ کمکی از همسرم.
یعنی مجبور شدم اجاره بدم.
چون قول داده بودم به همسرم.
چون میترسیدم اگر ندم بحث پیش بیاد.
چون میترسیدم اگر ندم مجبور به برگشت میشیم از شهر مورد علاقه ام.
شهری که تا قبل از ازدواج توش زندگی کردم،بزرگ شدم.
خلاصه 3 سال به همین منوال گذشت.
و من بعد از 3 سال چک و لگد خوردن به خودم اومدم.
شروع به تغییر خیلی سخت بود.
توی این یکسال و نیم اشنایی با شما،حتی یک روز هم نشد که وارد سایت نشم.و از اموزشهای شما استفاده نکنم.
حتی زمان جنگ 12 روزه هم که به سایت دسترسی نداشتم از طریق اپارات فایلهای شما رو میدیدم!
خلاصه بلاخره اموزشها کار خودش رو کرد!!!
تسلیم شدم.
قدرت رو دادم به خدا.
از ته دل با حال خوب به همسرم گفتم باشه امسال دیگه برمیگردیم همون شهرستان قبلی.
و نتیجه تغییر من چی شد؟!
همسرم 180 درجه تغییر کرد.
همون همسری که هر سال میگفت باید برگردیم شهرستان همون همسر امسال میگفت شهرستان دیگه به درد نمیخوره.
میگفت باید شیراز بمونیم.
همون همسری که توی این 3 سال حتی 1 ماه هم اجاره خونه پرداخت نکرده بود،خودش رفت یک خونه اجاره کرد با اجاره بهای دوبرابر سال قبل.
الان هم مرتب میره سرکار برای جمع کردن پول اجاره.
الان به من میگه پولهاتو بده طلا بده هزینه دندونت کن.
الان خودش خرید میکنه.
توی این 3 سال عمده خرید هم با من بود!
الان خودش خرید میکنه با عشق.
قبلا اگر میرفتیم خونه پدرم،یا با اسنپ و تاکسی برمیگشتیم یا برادرم ما رو میرسوند خونه.
اما الان یکماهه که با عشق میاد دنبالمون.
ما رو میرسونه خونه و بعد میره ادامه کارش.
خدااای من اخه چقدرررر تغییر.
چقدررررر نتیجه.
همسری که قبلا خونه پدرم نمیومد حتی اگر ازش درخواست میکردم،الان یک ماهه که چندبار وقتی اومده دنبالم بدون درخواست من خودش اومده خونه پدرم نشسته.
خلاصه استاد الان همون داستان مومنتوم برام یاداوری شد.
که من با اموزشهای شما ادامه دادم.
ادامه دادم و الان یهو اون اتفاقات خوبا خلق شد.
بعد از 3 سال وقتی جهان دید من تسلیم شدم و یه کم شرکم رو به عوامل بیرونی کم کردم خودش رو در تغییر رفتار همسرم نشون داد.
این رابطه خوبی که بین من و همسرم این دو سه ماه اخیر ایجاد شده،هرگز توی 14 سال زندگی مشترک تجربه نکرده بودم.
اینم مثالی بود که بعد از له شدن زیر بولدوزر جهان در خودم ایجاد کردم.
بازهم از شما سپاسگزارم.
خدای من
این کامنت رو تو خط واحد کامل کردم و اصلا حواسم نشد ایستگاهمو رد کرد!
اما اشکال نداره ارزش داشت.
الخیر فی ما وقع.
حتما نباید اونجا پیاده میشدم.
حتما خداوند پلن بهتری واسم داره.
خدایا شکرت.
همین الان همسرم زنگ زد گفت با بچه ها میخواد بره استخر.
گفت کلید خونه رو برات یه جا تو کوچه جاسازی کردم!
منمیگم صبح بهم الهام شد کلیدو ببرم.
ولی من گوش نکردم و به عقل خودم تکیه کردم.
خلاصه همین استخر رفتن با پول خودشون هم برای من نتیجست!!!
نتیجه تغییر.
خدایا شکرت که قدرت خلق زندگیم رو به خودم دادی.
یه چیز بی ربط به موضوع هم اینجا بگم تا یادم نرفته برای خودم به یادگار بمونه.
دیروز صبح توی تمرین ستاره قطبی نوشتم امروز میخوام کارمندها بهترین وجه ممکن خودشون رو داشته باشن!
کارمند دم در ورودی که کد ملی ها رو ثبت میکنه جلوم از جاش بلند شد!
قبلا هم منو دیده بود ولی حتی یکبار هم بلند نشده بود.
کارمند شعبه هم به سرعت باورنکردنی کارم رو انجام داد و یه موضوع هم بهم گفت بدون اینکه وظیفه ای داشته باشه.
تازه تو دفترم نوشته بودم میخوام خنده و شادی مردم رو ببینم.
توی اسانسور بودم یهو یه اتفاقی افتاد که کل افراد تو اسانسور بلند زدن زیر خنده!
و همون لحظه گفتم خدایا ممنون اجابت کردی.
اصلا این اتفاق افتاد تا من بیشتر به خالق بودن خودم پی ببرم.
دیروز هم مادرم یک میلیون پول نقد بهم هدیه داد.
به قول سعیده شهریاری نازنین،خدایا تا جایی که اسمون و دریاها جا داره شکرت.
سوره اعراف آیه 137
سلام به همگی
امیدوارم عالی باشید
اشک شوق شکر گذاری روی گونه های تک به تکتون باشه
باز امشب یکی از شبهای قدره
و نوای الغوث الغوث توی گوشم هست
امشب به ایده ام عمل میکنم و یه آیه دیگه از قرآنو آنالیز میکنم
و چون فایل فارسی جزو نتایج اول سایت نیس منم توی نشانه ی امروزم کامنتمو مینویسم
وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الْأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا ۖ وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَىٰ عَلَىٰ بَنِی إِسْرَائِیلَ بِمَا صَبَرُوا ۖ وَدَمَّرْنَا مَا کَانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا کَانُوا یَعْرِشُونَ ﴿١٣٧﴾
و مشرقها و مغربهای پر برکت زمین را به آن قومِ به ضعف کشانده شده واگذار کردیم؛ و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل، بخاطر صبر و استقامتی که به خرج دادند، تحقّق یافت؛ و آنچه فرعون و فرعونیان (از کاخهای مجلّل) میساختند، و آنچه از باغهای داربستدار فراهم ساخته بودند، در هم کوبیدیم! (137)
همیشه گفتم ایمان کنار ثروته
همیشه گفتم ما ثروتمند بدون ایمان نداریم
مومن بدون ثروت هم نداریم
بعضی وقتا میشه که یه آدمی که ایمانی نداره به خدا
به یه پولی میرسه
اینیی که میخام بگم شاید بگم سالها خودم باهاش مشکل داشتما
ولی باید حل بشه
یه همچین آدمایی غولشون میشه توی قرآن فرعون و قارون
آخر عاقبتشون چی شد
همشون هلاک شدن
این ویژگی این دنیاس
اونی ثروتمنده که به ثروت پایدار برسه
و اونی که به ثروت پایدار میرسه قطعا آدم با ایمانی
ایمان نه اون ایمانی که ما فک میکنیما
نه دولا و راست شدن الکی
اون ایمانی که باج به کسی نمیده
از چیزی نمیترسه
رزقشون دست کسی نمیبینه
مشکلی پیش میاد خودشو نمیبازه
حالش خوب میمونه
این ایمان ثروتمنداس
ایمانی که پشتبندش عمل داره
عمل به ایده های الهامی رو داره
عمل به راهی که جلوی پای طرف قرار گرفته
این ایمانه که غوغا کرده
ایمانی که دنیا رو پر از ثروت میبینه
ایرانو پر از فرصتهای پولساز میبینه
یه لحظه فک کن
یه ثروتمندی بهم گفت
ایرااااان بهشت پول ساختنه
اصن عمل نکن فقط این جمله رو بخون
ایراااان بهشت پول ساختنه
اصن خوندنشم حس خوبی بهت میده
چه برسه عمل کردن بهش
نه ایران کل این دنیا بهشت پول ساخته
ولی نه حرف مفت
نه همینجوری روی هوا بگی
مثل اینا که تسبیح دستشون میگیرن ذکر عربی بدون فکر میگن
مثل اونی که وقتی میگه ایران بهشت پول ساخته
دو میلیون دلیل داره برای اینکه ثابت کنه به من و شما که ایران بهشت پول ساختنه
و اینا دلایلو برای هرکی ام که میاره طرف چشاش گرد میشه
اینقدر محکمه پایه های باوراش
اینقدر محکمم اون ایمانی که توی دلشه
اما برگردیم به آیه
یه جای دیگه داریم توی قرآن به اونایی که مستضعف بودن موقع مرگشون بهشون گفته میشه که در زمین چگونه بودید میگن ما در زمین زار و زبون بودیم (حاضرم قسم بخورم که نود و پنج درصد ایرانی ها موقع مرگشون به عزرائیل این جمله رو میگن) میگن بهشون حالا که زار و زبون بودید پس جایگاه شون جهنمه
حالا نمیخام وارد اون آیه فوق العاده بشم که حتی خوندنشم دیوانم میکنه
اما توی این آیه امشب هم از مستضعف استفاده شده
اون چی میگه
این آیه چی میگه
دو تاشون مستضعف یکی جهنمی
یکی رو خدا برده بالا
چیه داستان
وقتی که فک کردم
رسیدم به اینکه
اونا که توی آیه دومی آوردن دیگه دستشون از دنیا کوتاه
اینی که توی آیه اولی اومده (آیه آمشب)
اینا کسایی بودن که هنوز نمردن
و خدا هم اونا رو بهشون نعمت داده
چون صبر کردن
صبر چیه
صبر یعنی با احساس خوب یه تایمی رو اجازه بدی بگذره
یعنی به ایده ات عمل کردی منتظری خدا قسمت خودشو انجام بده
اونا کسایی بودن که دنبال موسی رفتن
به راهی که جلوی پاشون قرار داده شده بود اعتماد کردن
با ترس جلو رفتن توکل کردن تکیه کردن به خدا
ثمره اش میشه همین
مورد ضعف بودن شدن وارث مشرق و مغرب
تو چی؟
فقیری یا ثروتمند؟
اگه دنبال پولی تو هم اگه به ایده ات عمل کنی
میشی مثل همینا
خدا به وعده اش عمل میکنه
مگه خدا به هممون وعده فضل و آمرزش نداده
به خودم میگم
کی میخام آگاه بشم
کی میخام بفهمم اینو که خدا به من وعده آمرزش داده و فراوانی
بذار یه جور دیگه بگم
کوچیکتر که بودم مثلا پونزده سالم بود
زمانی که فک میکردم به آینده
همیشه اینجوری دنیا رو میدیدم که خدا به اونا که دوسشون داره ثروت میده نعمت میده
اونایی که بدبختن از بی ایمانی شون
اون موقع من جوجه بودم نه کتابی خونده بودم نه جایی اینا رو دیده بودم
نه اصن میدونستم باور چیه
ولی همه ی اینا توی ذهنم بود
همه ی اینا باور داشتم
هرچی بزرگتر شدم از ذهنم پاک نشد من شدم جزو اونایی که خدا دوسشون نداره
درست و یا غلطشو کاری ندارم
ولی حداقل میدونم که اینجا ام الان
توی این نقطه ام از لحاظ فکری
و واقعا هم درسته هرجوری بخای بهش نگاه کنی
میخای توی تیم خدا باشی؟
بسم الله
خدا از ما بیشتر میخاد ما توی تیمش باشیم
توی دنیایی که همه دارن به طبل فقر میکوبن اگه ما بتونیم خلاف اینا حرکت کنیم
اگه ما یاد بگیریم توی تیم خدا باشیم
اگه ما بتونیم وعده فراوانیشو باور کنیم
اگه بفهمم با منطق که ایران بهشت پول در آوردنه
اون موقع اس که میتونیم بترکونیم
اون موقع اس که خدا هم سنگ تموم میذاره برای اونایی که توی گروه خودشن
یه تعداد اندک که جایگاهشون بهشته
بقیه هم از دم جهنمی ان
خود خدا گفته توی قرآن
به جهنم
میگه پر شدی
جهنم میگه مگه بازم هست؟
خدا قسم خورده که جهنمو از جن و انس پر میکنه
شوخی نداره که بابا
از اون طرف یه تعداد اندکی جایگاهشون بهشته
آشنا نیست تعداد اندک؟
الان چه قدر آدمها روابطشون خوبه؟ یه تعداد اندکی
چه قدر آدمها سالمن همه جوره؟ یه تعداد اندکی
چند در از آدما ثروتمندن؟ یه تعداد اندکی
حالا کلا کیا همه رو باهم دارن یه جا؟ یه تعداد اندکی
بهشتی ام اندکن
ثروتمندا ام اندکن
دیگه چه منطقیه از این بالاتر آخه
یکی از چیزهایی که من از خودم تعجب میکنم اینکه
من همیشه خداییش زرنگ بودم
راهی که همه میرفتنو من نمیرفتم
کاری ک همه میکردنو من نمیکردم
به قول قرآن یه کوچلو اولی الباب بودم
یعنی کسی که بهترین هر چیزی رو انتخاب میکنه
توی هر موضوعی میگفتم اگه یه نفر تونسته یکی کاری رو بکنه من دومیش میشم
بی سر و صدا
بدون حاشیه
کار خودمو میکردم
صداشم در نمیاوردم که من دارم چی کار میکنم
از بچگی این شکلی بودم
اینکه همون من الان چرا دارم مثل اکثریت جامعه فک میکنم
این برام جای تعجب داره
که اصن من چرا باید مثل بقیه فک کنم
من که بلد بودم گلیم خودمو از آب بکشم
حالا یه تایمی اشتباه کردم به کنار
الان دیگه چرا ادامه میدم
الان که فهمیدم راه درست چیه راه غلط چیه
خیلی کار داریم
خیلی باید روی خودمون کار کنیم
و ثمره اش شیرینه
فقط همین که برسی به احساسی که من همرنگ جماعت نشدم
من راه خودمو رفتم
و به موفقیت رسیدم
به پوللل رسیدم
این بهترین حس دنیاس
اگه کسی یکمی عاقل باشه
میفهمه که اینجوری موقع ها باید گلیم خودشو از آب بکشه بیرون
اون باوری رو انتخاب کنه که احساس میکنه درسته
من دو تا مثال ساده میزنم خداییش با منطق و عقلمون بیای بررسی کنیم ببینیم کدوم کلام حقه
راه اول یه آدمی که باور داره فقر باعث میشه به خدا نزدیک بشه و احساس میکنه خدا خیلی نیرومنده خیلی پولداره ولی کلا با اتفاقات بد با بیماری با بی پولی داره گناه های ما رو پاک میکنه
راه دوم آدمی که باور داره اونی که توی گروه خداس شبیه بقیه فک نمیکنه
باور داره ثروت کنار خداس به کسی نمیگه آ عین یه راز پیش خودش نگه میداره صداشو در نمیاره
یه سری باور های محدود کننده داره کافیه که یه چیزی خلاف باورهاش بشنوه سریع ذهنش اونو میگیره و میگه اگه فقط یه دونه فقط و فقط یه دونه مثال نقض برای اون باور پیدا بشه من اونی رو انتخاب میکنم که احساس بهتری بهم میده
اگه مثلا همه گفتن ثروتمندا آدمهای بدی ان بی ایمانن
این اگه فقط یه دونه آدم ثروتمندو دید که مثلا داره نماز میخونه یواشکی
کاری دیگه به هیچی نداره به اینکه اون آدم خوبیه یا بدیه
کاری حتی به نمازشم نداره که با خلوص نیته یا نیس
میگه این مثال نقض
سریع از اون به بعد اون باور درسته رو جایگزینش میکنه و تمام
حالا به نظر شما کدوم از اینا به راه راسته؟
اونی که باور داره هرکه در این درگه مقرب تر است
جام بببببلاااا بیشترش میدهن
یا اونی که باور داره هرکی در این درگه مقرب تر است
جام طططططططلاااا بیشترش میدهن
کدوم؟
اصن ضایع
اصن فک کردن نمیخاد
به خدا فک کردن نمیخاد
راه درست ویژگیش اینکه ضایعه
اصن جار میزنه با زبون بی زبونی که چی درسته چی غلط و این کل داستانه
خدایا ما رو به راه راست هدایت کن راه کسانی که بهشون نعمت دادی
خدایا منو از اون متقینی قرار بده ک فاصله ای بین حرف و عملشون نیست
دوستون دارم
سلام مجید جان
خیلی خیلی ممنونم از دلنوشته هات و اگاهی هایی که اجازه دادی جاری بشه و ثبت ش کنی تا که یک روزی مثله امروز من بخونم و با تمام وجودم درک کنم .
خیلی لذت بردم و خیلی منو به فکر برد .
دوبار خوندم کامنتت . فقط اونجا که میگی ثروتمند کسیه که به ایده ش عمل میکنه و دیکه توکل داره یعنی اینکه میدونه خدا هم سهم خودشو انجام میده . خدا به موقع جواب میده.
خیلی ازت ممنونم . آرزوی بهترینها رو واست دارم در حضور خدا در تک تک ثانیه های زندگیت
یه سلام گرم به استاد عزیزم وکل جمع خانوادمونآقای مرادی واقعا از خوندن این نظرحال خوبی بهم داد والبته حالم خوب بود خوبتر شدم وکاملا با شما هم نظرم حرفایی که نوشته بودی از دل سرچشمه گرفته معلوم نه منطق وباورهای بی فایده وپوچمون،واقعا از خداوند سپاسگذارم که منولایق دونست که هم خانوداه شما بشم و هر روز با خانواده وقت بگذرونم
وهدایت بشم بسمت خودش
این سوال بچگی من بود که همیشه دوست داشتم بدونم که مارو یک نفر آفریده از یک جنس
چطور یه سری افراد هم از نظر ثروت فرق دارن وهم تفکر
واینکه یهسری افراد فقیر هستن ونه تفکر دارن نه فکر دارن مثل طوطی حرف همدیگه رو تکرار میکنن وهمش ناله میکنن
این موضوع کاملا برام آشکار شد
بقول استاد عزیز گرامیمون این یه بازی
به خودت بستگی داره
در پناه الله یکتا
سلام
خدایاشکرت مدت هاست منتظراین پروژه بودم وهمون لحظه تمام فایل های گفت وگوبادوستان حذف کردم چون میدونستم وباورپیداکردم که توهرکدوم ازاین پروژه ها خصوصا خونه تکونی ذهن پرازخیروبرکت برام داشت ویادمه قبلش ازخداهدایت خواستم بااولین نشونه ها چون مدت ها داشتم روی خودم کارمیکردم برای همین خیلی حساس شده بودم به احساسم خیلی سریع وزودمتوجه شدم که بایداین رابطه کات کنم چون احساسی که بهم دادفرق داشت بافرکانسی که داشتم ومیدونستم ادامه بدم بدتروبدتر هم میشه
وسفرخونه تکونی ذهن باعث شدهرروزاحساسم بهتروبهتربشه وتداوم دراین مسیر باعث شدبه راحتی ازاون مسئله ردبشم درصورتی که ماه هاقبلش دربرخوردبایه همچین تضادی من خیلی بهم ریختم ومسیربرام سخت وسخت ترشد
درپاسخ به سوال اول من درموردتناسب اندامم بااین که اندام خیلی متناسبی دارم بازدوس داشتم بهترازاین یشه وتصمیم گرفتم روی سینه وباسن وشکم بیشترکارکنم وهرروز والبته بایک یا دوروزاستراحت درهفته بااستفاده از برنامه های ورزشی دریوتوب میبینم چه تغییراتی ملموسی درتناسب اندامم به وجوداومده ونتیجه این سوال که دوس دارم بهترباشه وعمل کردن وادامه دادن این مسیرهست
درپاسخ به سوال دوم که بیشتر دراین دسته قرارمیگیرم درخیلی ازجنبه های زندگیم وقتی تغییرمیکنم که اوضاع خیلی سخت میشه مجبورم که تغییرکنم خیلی نشونه اومده ولی تغییرنکردم هم کاری هم روابط هم مالی و..تاجایی که مجبورم تغییرکنم وگرنه زنده بیرون نمیام ازاون چالش
یادمه سال 1401 یه تضادی درکارم به وجوداومدکه درپاسخ به خواستم بود خودم خواسته بودم که ازتقاپیداکنم به درجه های بالاتر ازکارم بیشترلذت ببرم و..وخدامنواخراج کردازاون کلاس که برم به یه جایی که این پتانسیل داشته باشم امامن چسبیده بودم به مسیرقبلی نتونستم این اتفاق یه خیریتی ببینم بااین که فایل هاروگوش میکردم امااون نجواها واحساس بی لیاقتی وبی ایمانی من قوی ترازاین حرفابودم ومن نمیتونستم ذهنم کنترل کنم واگاه نبودم ازقوانین ودرک نمیکردم که چقدرمهمه که جلوی این افکارمنفی بگیره وگرنه میوفته روی دور وهمینم شد چقدراذیت شدم چقدرتوهین شد بهم چقدرزمان انرژی وپول هدررفت تااواخر1402 تقریبا دوسال من تواون چالش دست وپنجه نرم میکردم تاجایی که دیدم دیگه توانی ندارم برای جنگیدن دیگه نه جواب پیام هامو درست میداد نه وقت میذاشت کاملا منو نادیده گرفت وادعا میکرد شاگردهای بهترازتودارم وحتی یه سری برچسب هایی روبهم میزد که واقعیت نداشت چون شرک من باعث شد اون انقدررفتارش بامن تغییرکنه وروکردم به خدا وباتمام وجودم گفتم منوهدایت کن دستموبگیرم وخداهمون لحطه اجابت کرد اولین فایلی که بعد ازگفتن این حرف به خدا هدایتی شنیدم قدم اصلی برای تحول زندگی بود این که من خالق زندگی خودم هستم وقدم به قدم خدامنوهدایت کرد وخصوصااین سوال خیلی بهم کمک کرد که چرامن دارم این وضعیت تحمل میکنم وتغییرنمیدم وجواب ها باورهای اشتباه منوبهم میگفت که بخاطر شرک بخاطرغرور بخاطرایت که باورهات به خداایرادداره من اگه خدا روعالم قادر وهاب هدایت کننده وخدایی که همه چیز میشود همه کس را دیگه باج نمیدم من اگه خداروباورداشته باشم یعنی منبع بی نهایت باورکردم که بهتروبیشترشوداره بخاطرباورکمبود واحساس بی لیاقتی بود که چسبیده بودم به استاد قبلیم
وبعدش خدابهم گفت ببخش تابتونی هدایت بشی بع ایده های بهترشرایط بهتر من بخاطرخودم بخشیدم وخداچندساعت بعدش بهم گفت من کسانی که میبخشن خیلی دوست دارم وتاوقتی که من کانون توجه ازمسیرقبلی برنداشتم من به تکنیک رنگ روغن هدایت نشدم وقتی ورودی هاموکنترل کردم وخودم بستم به شنیدن فایل های احساس لیاقت عزت نفس توحید احساس من بهتربهترشد تاجایی که من ازاون حالت خودسرزنشی احساس گناه قربانی بودن شرک وغرور پرازخشم کینه رسیدم به شوراشتیاق بعدازچندماه مستمرروی خودم کارکردن وواردیه رابطه عاطفی شدم که بارها نشونه داستان هدایت الهی ودزدیده شدن تاکسی استاد وتسلیم بودن دربرارخداوند به بی نهایت شکلل خدابهم گفت که بایدازاین شخص فاصله بگیری حتی توخواب خدای من چطوراینوبگم کهدچقدراین نشونه هاواضح بودن که من شخصی توخواب دیدم که پریشون مریض بود وازمن گله شکایت میکرد رفتم جلوتر دیدم پیری های این شخص که یه بیماری سختی گرفته وبه همه میگفت که من بهش اهمیت نمیدم وقتی ازخواب بیدارشدم صدای ناله هاشوتوبک گراند ذهنم بود من این خواب درایام محرم دیدم بعدسه شب دوباره یه خوابی بااین محتوادیدم که یه مرد خیلی خوشتیپ که کت وشلوارپوشیده بود خیلی جوون سالم شاداب وخوشحال بود وماماننم اومدجلوگفت این شخص خواستگارت هست من ارخواب پریدم فردای اون صبح روزتاسوعا بود وخیلی جالب بود من چندوقت پیش ازخدااینوخواستم که دوس دارم این شخصی که بااین ویژگی ها نوشتم بهم نشونش بدی ومن دیگه این درخواستم یادم رفت وقتی این خواب دیدم به یادم اومدکه خودت درخواست کرده بودی بهت نشون بدم چهره شوبه صورت کلی یادمه وقتی فکرکردم چرااین خواب بعدازفاصله سه شب ازخواب قبلی بود واین دوتاویژگی هاشون متضادبودن چون درخواست من ازدل اون تضاد این خواسته ها روایجاد کرده بود یه دگرگونی وتغییر واضح بود ومن بعد یه مدت ایمانم ضعیف شد به این خواب ولی دوباره نشونه دیدم که تو فضاروخالی نکردی که این آدم بیاد توهنوزچسبیدی به ادم قبلی هنوزباورنکردی احساس لیاقت نمیکنی فکرمیکنی همین خوبه بسه دیگه یاتوقع بی جا دارم ازخدا که تغییرنکروم انتظاردارم اون اتفاق بیوفته
این که هدایت بخوای وازخدانشونه بخوای قدم وبهایی که باید پرداخت کنی امااین که عمل کنی به نشونه ها وتعهد داشته باشی برنگردی به مسیرقبلی ایناهمه هست واین پروژه پاسخ همین خواسته های من هم ازلحاظ مالی که درتمام جنبه های زندگیم تاثیرگذاشته ازجمله سلامتی وهم این که یه رابطه بهترمیحوام مدت هاست اماهرباربه یه شکلی این تضادهای تکراری رخ میده یه مدت روی خودم کارمیکنم امادوباره برمیگردیم به مسیرقبلی ونمیذارم اون اتفاقات رخ بده وگفتم خدایاکمک کن ثابت قدم باشم وخدا پاسخ درخواستموداده مهم اینه که به این اگاهی ها عمل کنم درک کنم وزیادتکرارکنم
توخونه تکونی ذهن یه سری اتفاقات خوب وخواسته هام اتفاق افتاد به امید خدا ایشالا که بتونم ازبعدمالی سلامتی روابط تغییرکنم .